حمیدوُو بَرگ‌بیدوُو

برای روشنایی بنویس.

روزنگاری جنگ - روز دهم

اولویت 

ساعاتم را قبل از زنگ زدن غافل گیر کردم. خوب نتوانستم بخوابم. حالم بد بود. حوالی 4 صبح بیدار شدم. به عادت این روزها با اینکه اینترنت ام کامل قطع بود گوشی را نگاه کردم. یکی از اپلیکیشن ها که با آن اخبار دنبال میکنم خبر حمله به فردو را تایید کرده بود. قط متن کامل خبر نبود. نوتیف آمده بود. یک نقل قول از ترامپ گذاشته بود. یک لحظه داشتم فکر میکردم هنوز خوابم ولی بیدار بود. بیدار شدم . تلویزیون را روشن کردم و صدایش را کامل بستم. بابا هم بیدار شد. شبکه خبر زیر نویس داده بود گزارش های تایید نشده خبر از حمله به فردو دارد. چشم هایم را مالیدم که درست دیده باشم. نوشته بود گزارش های تایید نشده. بعد دوباره اپلیکیشن نویف داد. یک فرمانده آمریکایی که گویا فرمانده عملیات با دقت نقشه عملیات را تشریح کرده بود. گفته بود به سه مرکز حمله کردیم.  چطور ممکن است از آن سر دنیا امده زده رفته بعد هنوز داخل کشور رسمی ترین خبر زاری میگوید گزارش تایید نشده؟؟؟ یعنی یک نفر در قم تلفن هم نزده که اینجا را زده اند؟ به شیطان لعنت فرستادم و با اعصاب خراب لباس پوشیدم. مادرم هم بیدار شد و امد پیشم گفت حالا که زده نرید. با اضطراب گفت. ولی دیگر ماندنم هم نمی آمد آن بیست دقیقه تا نیم ساعت صدای هواپیما دیشب مشخص بود برای چیست بعد اینجوری خبر دادن واقعا نوبر است.

راه افتادیم . شوهر خاله که دیروز رفته بود وسیله ای جا گذاشته بود قرار شد برویم شهر وسایلش را از خاله بگیرم و بهش در تهران برسانم. جاده خلوت بود. از جلوی شاهزاده احمد رد شدیم. دوتا ماشین پلیس ایستاده بود و نیوجرسی و نوار زرد گذاشته بودند که جشن روز اول تابستان برگزار نشود.این بیشتر عصبی ام کرد. فکر میکنم اگر رها میکردند هم دل و دماغی ه برگزاری نبود. اگر هم بود چه اشکالی داشت وسط جنگ کمی روحیه به مردم میداد. تجربه من در این ده روز نشان داد اسرائیل به این جور مواضع در ایران هنوز حمله نکرده.

وسایل را از خاله گرفتم و برگشتم باز آن دوتا ماشین را دیدم. در غبار رقیق صبح گاهی رو به خورشید با سرعت میراندم. با اینکه خوب نخوابیده بودم اصلا خوابم نمی آمد. به آشتیان که رسیدم رفتیم فتیر و ابمیوه خریدیم و عوض صبحانه خوردیم. با شوهر خواهرم که همراهم بودم مشورت کردیم کدام مسیر را برویم. GPSگوشی هایمان قیقاج میرفت جای درست را نشان نمیداد. فرض را گذاشتیم بر اینکه اگر نشت اتمی و تشعشعی باشد بهترین مسیر دورترین آن از مرکز انفجار است. بنابراین از جاده فرعی آشتبان به دستجرد رفتیم. جاده غیر مهندسی و خطرناکی است. ایام وسط هفته و پاییز و زمستان خوفناک هم هست. ولی در ان ساعت روز اول تابستان کمی شلوغ بود. یک ایستگاه بازرسی هم عاقلانه درش ایجاد کرده بودند که فقط به مینی بوس و نیسان و کامیون ایست میداد. میگویم عاقلانه چون آن مسیر معمولا مسیر تردد ماشین هایی است که از پلیس فراری اند. مینی بوس هایی که معاینه فنی ندارند یا انها که حریمه سنگین دارند اما این تیم بنظر میرسید بیشتر نگران خراب کاری است و کاری به کار جرایم رانندگی ندارد. خیلی زود رسیدیم راهجرد و بعد ازاد راه ساوه -سلفچگان . اتوبان به نسبت شلوغ بود. کامیون ها بنظرم از حالت عادی بیشتر بودند، دلیلش را نمیدانم و نفهمیدم. بدون توقف تا تهران آمدیم . توی اتوبان امام علی باز گشت ترتیب داده بودند. ولی به ما کاری نداشتند. داماد را جلوی مغازه اش پیاده کردم. یک هفته بود که مغازه را تعطیل کرده بود. کارهای خانه اش هم بود. خلاصه این بود که وقتی پیشنهاد دادم برویم روی هوا قاپید. خانه که رسیدم یک سرترالین 50 خوردم چون واقعا دست و دلم میلرزید. سر درد داشتم هر چه کردم خوابم نبرد.به شوهر خاله پیغام دادم رسیدم، ولی نشد بیاییم سمتت؛ عصری وسایلت را میاروم فوری جواب داد گفت: خودم میام میگیرم . از راه پله به تک تک واحدها سر زدم جز یکی بقیه خانه نبودند. درب اپارتمان هم از داخل قفل بود. ظاهرا امن و امان بود. بنزین زدم و باک را پر کردم . باز خواستم بخوایم اما خوابم نبرد. بلند شدم به گلدان ها رسیدگی کردم. نهار درست کردم. لباس های کثیف را انداختم داخل ماشین لباسشویی. هر صدایی از خیابان می آمد حتی صدای تردد کامیون یا موتور سی جی 125 خیال میکردم موشک یا ضد هوایی است  . رفتم نان خریدم سری هم به آن خانه ای که هدف حمله قرار گرفته بود زدنم. وحشتناک بود. یک خانه را زده بود. 5 خانه اطراف هم در حد تخریب خراب شده بودند. تا 50 متر شیشه ها شکسته بود. درختها قطع شده بود. ماشین ها آهن قراضه . آن لحظه چه گذشته بر آنها؟؟؟؟

پدافند تا سر شب 3 بار فعال شد هر بار دو سه دقیقه زد و خاموش شد. ظاهرا شب آرامی بود. نت ام هنوز وصل نشده فقط توی پیام رسان داخلی گروه شرکت را چک کردم گفتند شرکت دایر است. حقیقتا خوشحال شدم. داماد برگشت خانه نمیدانم تعارف کرد یا واقعا خسته بود و زود شام خورده بود. من سیب زمینی تخم مرغ سر دستی درست کردم و خوردم. زود جمع و جور کردیم و خوابیدیم. نیاز شدید به خواب دارم.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

روزنگاری جنگ- روز نهم

مرد تنهای شب

امروز در بی خبر محض بیدار شدم. شب قبل تا حوالی 3 بامداد بیدار بودم که صدای هواپیماها را بشنوم اما خبری نشد. پسر دایی ام که به خانه عمه اش چندتا ده آنورتر پناه اورده بود ظهر امد روستا و بهمان سر زد او گفت صدای هواپیماهایی شنیده ولی من چیزی نشنیدم. صبحانه را که خوردیم . بابا گفت پمپ آب خراب است و نشتی دارد و خوب آب را پمپ نمیکند. کلافه و منتظر بهانه بودم. حرفش را فوری قاپیدک و مجبورش کردم پمپ را باز کند. جمع کردیم و پمپ را بردیم شهر بدهیم تعمیر. قبلا امار تعمیرگاه را گرفته بودم. آقای میانسالی بود که حداقل صد تا الکتروپمپ آب و لباسشویی و پنکه و سبزی خردکن دورخودش چیده بود. دغدغه اش را دوست داشتم. برای یکی از روستاهای اطراف است مغازه بزرگی ندارد اما اینکه خدمتی که ارائه میکند که به شدت مورد تقاضاست برایم جالب بود. روی یک باکس سیگار اسم و شماره تماس ما را نوشت و گفت عصری آماده میشود.

فردا اولین روز تابستان است.اهالی فراهان رسم دارند روز اول تابستان را جشن میگیرند. مادرم سپرده بود حالا که شهر میروید سبزی قرمه بگیرید. میخواست فردا قرمه سبزی بپزد. آدرس یک فروشگاه هم داده بود که سبزی خرد شده میفروخت. فروشگاه عملا طبقه همکف یک خانه بودکه چپ و راستش زمین خالی بود. شماره تلفن روی مغاز پیش شماره 0911 داشت و خانمی که سبزی میفروخت لهچه گیلانی داشت. سبزی مورد نیاز مارا نداشت. گفت که بخاطر حجم زیاد تا قبل ظهر سبزی اش تمام میشود. اما اگر میخواهند میتوانیم سفارش بگذاریم فردا صبح آماده میشود. وقت نداشتیم، خداحافظی کردیم و برگشتیم. یک مقدار خرید مایحتاج اولیه خریدیم و برگشنیم روستا. برگشتم پسر دایی ام آماده بود نهار خوردیم و یک کمی با گوشی ور رفتیم که بتوانیم خودمان را به روز کنیم. گوشی من همان شبکه اینترنت ملی را هم به زور باز میکرد.

عصر توی بالکن دراز کشیدم و نمیدانم کدام یکی از بچه ها در را بد کوبید که پریدم. چندتا مهمان دیگر امدند. دایی ام هم آمد نگران بود. به شکل نگران کننده ای، نگران بود. بعید کیدانست این جنگ حالا حالا ها تمام شود. اما پیش ما شروع به خاطره بازی کرد و از تجربه موشک باران تهران از اسفند 66 تا اردیبهشت 67 گفت. از مادرم شنیده بودم که من را آن زمان آبستن بود و حتی شنیده بودم که من پرخاشگر تر و عصبی تر از برادرانم به دنیا امده بودم. یک جورهایی ناقل استرس مادرم در روزهای موشک باران و نوروز 1367 بودم.  مادرم گفت بنظرم بدترین وضعیت الان برای زنان باردار است یاد رفیقم "س" افتادم که همسرش باردار است. نمیدانستم ماه چندم است ولی یقین داشتم دیگر سنگین شده و تجربه اش باید عجیب باشد. بهش پیغام دادم و احوالش را پرسیدم. 

با بچه ها بازی کردم. بهشان قول داده بودم که برایشان پاستا درست کنم. فردا باید برگردم تهران امروز تصمیم گرفتم برایشان پاستا درست کنم. قارچ و خامه و مایحتاج پاستا را رفته بودم شهر خریدم برایشان پاستا پختم. وسایلم را جمع کردم و آماده شدم. دوست دارم همیشه صبح سفر بروم. رانندگی در تاریکی را دوست ندارم. فضای شب برایم وهم آلود جذاب است ولی راننده بودن مسئولیت بزرگی است همیشه فکر میکنم وظیفه اول راننده سلامت مسافران و ماشین است  و طبیعتا شب برایش دست و پا گیر است . توجه و حواس شش دانگ میطلبد. پاستا را که حاضر کردم، هنوز نخورده بودیم (حوالی 8:30 شب 31 خرداد) صدای هواپیما امد. بنظر یک هواپیما نبود صدای یک فوج هواپیما بود تا بیست دقیقه میشنیدم. رفتم بیرون و اسمان را نگاه کردم اما نتوانستم در تاریکی شب نشانی ازشان ببینم. با خودم فکر کردم خلبان جت جنگی هم مثل رانندگی روی جاده در شب سخت تر است؟ بعد پیغام پیوست ارتش امریکا با بمب افکن هیا معروفش به اسرائیل را شنیدم. باید نگران باشم. کاش نگرانی کاری از پیش می برد.

بچه ها خوابیده اند. من هم باید بخوابم. صبح زود باید بیدار شوم و رانندگی کنم. توی تاریکی گورستان نشسته ام. با مهدی تلفنی صحبت کردم و وضعیت تهران را پرسیدم. مهدی تهران را ترک نکرد. امیرحسین هم برگشته گفت اوضاع از زمان رفتنمان آرام تر است. گوش یرا که قطع میکنم همان جا روی قبر آقا سید  مینشینم. نمیدانم چه مدت یا به چی اما توی تاریکی وسط قبرها نشسته ام. مهتاب کمی زمین را روشن کرده، آسمان پر از ستاره است. 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱
Hamid Oo

روزنگاری جنگ- روز هشتم

لعنت ابدی به مسببان جنگ

مشکل نان حل شده. نانوایی های شهرستان پیوسته صبح تا عصر پخت میکنند. سهمیه بندی دارند. ولی صف های کوتاه تر از قبل شده است. سر سفره صبحانه یکی خبر رشت را داد. اینترنت جهانی قطع است. صدا و سیما  اخبار را با تاخیر و انتخابی مخابره میکند. فوری به رفقا و همکارانی که میدانستم در گیلان یا اطراف رشت اند پیغام دادم. یکی یکی جواب دادند. خبر درست بود. شهرک صنعتی سپید رود هدف حمله قرار گرفنه بود. یکی از رفقا  در پاسخ گفت چهار انفجار بود. انگار توی حیاط خانه مان بود با اینکه چند کیلومتر ازما فاصله داشت. نگران شدم. این شبها حوالی 1 تا 2 بامداد صدای هواپیما میشنوم. هرچه چشم میگردانم چیزی نمیبینم اما اثرش را صبح روز بعد میشنوم. بردارم امروز صبح برگشت تهران. گفت دیگر نمیتواند تاب بیاورد باید سرکار هم حاضر شود. از طرفی هیچکس در خانه هایمان نبود. باید یکنفر میرفت و سر میزد. حوالی 9 صبح رسید بود. رفته بود به خانه ما هم سر زده بود. گفت اوضاع ظاهرا امن و امان است. تمام روز داشتم به این فکر میکردم این استراتژی ایزوله سازی چقدر بیشرفانه است. الان بحث جنگ است و موضوع جنگ رسانه ای پیش کشیده شده است. من خاطرم هست از خرداد 88 و بعد ها  دی 97 و آبان 98 و  حتی جنبش مهسا هم اولین کاری که شد قطع کردن یا اختلال در اینترنت بود. آنموقع که دیگر جنگ با بیگانه مطرح نبود. کلافه کننده است.

با بچه ها خودم را سرگردم کردم. باهاشان بازی میکنم. تحمل دیدن شبکه خبر و اخبار صدا و سیما را ندارم. عین کندن رویه یک زخم کهنه است. هر بار باهاش ور میروم باز خونریزی میکند. هر بار همان نسخه قبلی است. صبح تا غروب میگویند ما فلان نقطه را زدیم. اما نمیگویند او کجاها را زده؟ چندتا مادر بی فرزند شدند چندتا خانواده بی پدر ؟ نمیگویند چند تا کارگر بیکار شده است؟ میگویند هر روز حمله چند میلیارد شِکل هزینه روی دست اسرائیل گذاشته است اما هیچ برآوردی از هزینه جنگ برای خودمان ارائه نمیدهند. نمیدانم برگردم سر کار چه پیش خواهد اماد نمیدانم اصلا برگردم کاری وجود دارد. اینها همه اخباری است که بایدراجعش حرف زده شود. همین حالا وقتش است،اصلا این ها باید معیار ادامه یا اختتام جنگ باشد نه خونخواهی و عداوت و غرور و ...

با بچه ها بازی میکنم. منچ و ماوپله، بازی روی تبلت، فوتبال، هرچه که بشود. خودم هم دور میشوم از این  فکرها.

عصری یکی از همشهری ها با پیگیری فراوان توانست از اداره آب شهرستان آب برایمان بگیرد.بنظرم نقش او در مقیاس کوچک الان از رییس جمهور بیشتر است. خانه های اینجاتانکر دارند. تقریبا تا خرداد مشکلی نیست همان منبع سنتی جواب است. اما خرداد تا اواخر شهریور مشکل اول اینجا اب است . مالکین باغ ها اجازه تخصیص اب به خانه ها نمیدهند. بنظرم اصلا کشاورزی شان توجیه ندارد. درخت  گردو بادام دارند در حداقل راندمان. گندم و جو را به شکل دیم میکارند. آن شبکه کذایی استانی بجای آنکه اخبار جنگ و سرود حماسی پخش کند واجب تر است بیایید راجع مسائل اب حرف بزند. شیوه های کشاورزی مدرن و پر بهره اموزش دهد و با سیاست گذاری درست مشکل اب را رفع کند. این قضیه خیلی مقدم تر از جنگ بوده و یقین دارم جنگ هم که تمام شود باز گریبان گیر خواهد بود.

نوبت آب ما 22:45 رسید. خیلی مدیریت کرده بودیم. ما مجموعا دو مخزن به ظرفیت 3000 لیتر داریم. که 2000 لیترش را امسال اضافه کردیم. طی یک هفته کلا 1000لیتر مصرف کرده بودیم و مخزن ها تقریبا پر بودند. البته این وسط حداقل 500 لیتر هم از منابع دیگر جایگزین کرده بودیم. تا حوالی 23:30 طول کشید مخزن پر شود. خیالم کمی آسوده شد. رفتم دوش گرفتم. چای دم کردیم و خوردیم.اخبار مذاکره وزیر خارجه در ژنو را که میپرسم به جمع بندی نمیرسم.یکی میگوید آتش بس نزدیک است. یکی میگوید نه گفته میزنیم و صلحی در کار نیست. بنظرم تحلیلی وجود ندارد هرکس بر مبنای منبعی که خبر را شنبده حرف میزند. چایم را میخورم و میروم رختخوابم را پهن میکنم توی دلم به همه مسببان جنگ لعنت میفرستم

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

روز نگاری جنگ- روز هفتم

شب خنک و آرامی بود. ولی بدون اتفاق تمام نشد. حوالی 6 صبح صدای هواپیما های جنگنده توی روستا آمد. برادرم بلند شده بود رفته بود روی تپه و بلندی و آسمان را تماشا میکرد. گورستان روستای واشقان بر بلندی ساخته اند. تجربه عجیبی بود ایستادن روی خاک و میان مردگان و دیدن ابزار مرگدر آسمان. البته چیز زیادی ندیدیم. برگشتیم، بچه ها خواب بودند. دوست نداشتیم بیدارشان کنیم. بیدار شدن بچه ها غیر از اینکه سوهانی بر روح پاکشان است دردسر برای خودمان هم هست. خنکای صبح بود. میشد دوباره خوابید. دراز کشیدیم هنوز چشمم گرم نشده بود که تلفنم زنگ خورد. مهدی بود. حالم را پرسید و از خنداب پرسید. نگران بود که نزدیکم باشد. اما خنداب و آب سنگین از اینجا حدود 80کیلومتر راه است. شستم خبر دار شد که صدا جنگنده ها برای حمله به آب سنگین اراک بود. میدانستم آب سنگین خیلی خطر نشت تشعشات ندارد. اما خب چه چیزی در این ایام منطقی بوده که این یکی منطقی باشد. به مهدی اطمینان دادم که جایم امن است و اینجا خبری نیست. از دیشب نگران حمله به تاسیسات اتمی و نشت و مشکلات بعدش بود. نکبت مطلق است.

بچه ها بیدار شده بودند صبحانه خوردیم. خواهر و بچه دو ساله اش نیاز به حمام داشتند. از یکشنبه شب اب ندیده بودند. جمع کردیم رفتیم شهر خانه آن فامیل دورمان که او هم از تهران تازه امده بود. خانه اش پناه امنی بود. دوتا ماشین شدیم و رفتیم. من قبلش مادرم را رساندم به پنجشنبه بازار، جوی یک بانک چک کردیم که ببینیم کارت های بانکی اش کار میکند؟ بانک سپه هنوز اختلال داشت  جواب نمیداد. کار ت خودم هم پاسارگاد بود و قطع بود. توی ماشین کارت دیگری هم داشتیم. خلاصه کارتها را دادیم قرار شد از خواهرم بخواهم مقداری پول برای کارت لانک ملت مادرم کارت به کارت کند و رفتیم. مادر را نزدیک بازار روز پیاده کردم و رفتم سراغ خانه فامیل دور قرار بود مادر بزرگ و خاله هایم را از انجا سوار کنیم و برگردیم. ده تا بیست لیتری هم توی صندوق بود. دو تا ماشین گذاشته بودیم که پر کنیم و برگردیم. سر پایی دوش گرفتم. لباس هایم را هم همزمان توی لباسشویی شستند. دبه ها را پر آب کردیم و بار زدیم. سه نفر با من آمدند. چهار نفرهم با آن یکی ماشین.

ماشین من دست داماد بود چون ماشین خودشان بخاطر ریختن آوار و بسته شدن رمپ پارکینگ خانه قابل بیرون آوردن نبود. خود ماشین البته سالم بود اما امکان خارج کردنش فعلا نبود. ما زودتر زدیم بیرون و رفتیم دنبال مادرم. مادرم از شدت استرس هوش و حواس درستی ندارد موبایلش را نیاورده بود قبل اینکه پیاده اش کنم یک جا را با هم هماهنگ کردیم که همینجا دنبالش بیایم. خرید ها را چیدم داخل صندوق و راه افتادیم سمت روستا. فروشگاه ها و بازار روز فرمهین کوچک است . حجم مسافر و جنگ زده‌ها آنقدری بوده که کم آورده است. فروشگاه های افق کوروش و جانبو تقریبا خالی است. فروشگاه های کوچک تر هم کالاهای اساسی را سهمیه بندی کرده اند. اما وضع از دو روز پیش خیلی بهتر است. 

ظهر رسیدیم روستا. با مهمان ها نهار خوردیم. تقریبا سالها بود چنین جمعی دور هم جمع نشده بودیم. چندتا از اقوام که شنبده بودند مادرم بزرگم آمده، آمدند و بهش سرزدند. شب جمعه بود. اهالی اینجا قبل غروب آفتاب جمع شده بودند توی قبرستان و زیارت اهل قبور میکردند. مراسم مهمی است برایشان هر شب جمعه قبل از غروب جمع میشوند. خیرات میدهند هم را میبینند و برای شادی در گذشتگان و اقوام هم دعا میکنند. طبیعی بود بحث امروز حول محور جنگ میچرخید و نگرانی آدم ها. عصری هر چه اصرار کردیم مادر بزرگ نماند. وضعیت جسمانی اش نیازمند سرویس فرنگی است و شستشوی زیاد که اینجا امکاناتش کم است. سوار ماشین شدم و برگرداندمشان شهر. باز هم ده تا بیست لیتری خالی بردم که پر کنم. ماشین سبک بود و مشکلی نبود. 

افتاب غروب کرده بود که رسیدم . مسافرها را پیاده کردم. بیست لیتری ها را پر کردم و خیلی معطلش نکردم. یک خط بنزین کم کرده بود. رفتم پمپ بنزین، خلوت شده بود و اصلا صف نبود. دو تا مامور انتظامی توی پمپ بنزین بودند و وضعیت را کنترل میکردند. جمع بنزین ها که کسی با جایگاه دار لایی نکشد و تک و توک ماشین ها را می پاییدند که بیشتر نزنند. رفتارشان اما محترمانه بود و حرف نمیزند. شوهر خاله ام گفت برای خواهرم که خانه اش تخریب شده و هدف موشک بوده  آستنرا بگیرم . داروی اعصاب است. دو تا داروخانه سر راه رفتم. قیامت بودند. گمانم مشتری های سه ماهشان را یک شبه تجربه کرده بودند. چند تا اقوامشان که انها هم پناه اورده بودند بهشان کمک میکردند.آسنترا تمام کرده بود. دوباره زنگ زدم به دکتر گفت سرترالین هم بگیری خوب است . یک ورق گرفتم و برگشتم. خانه که رسیدم همه شام خورده بودند. شام مرا روی کتری گذاشته بودند گرم بماند. بعد شام هر شب چک میکنم که ببینم میتوانم به اینترنت وصل شوم یا نه؟ اما خبری نبود. هیچی نمیتوانستم باز کنم. حوصله اخبار های تکراری و گنده گوزی های شبکه خبر را نداشتم. شبکه پویا داشت انیمیشن  UP را نشان میداد. وضعیتم شبیه آقا فردریکسن بود. با این تفاوت که آقای فردریکسن خانه اش را با چند صد بادکنک با خودش بسته بود و میکشید اما ما همش به خانه فکر میکردیم. هیچوقت فکر نمیکردم دلم برای دوش خانه مان تنگ شود. دلم برای باغچه کوچکم ، گلدان هایم که حالا حتما تشنه اند.کاش زودتر بشود برگردیم.

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Hamid Oo

روز نگاری جنگ - روز ششم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

روزنگاری جنگ- روز پنجم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

روزنگاری جنگ - روز چهارم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

روز نگاری جنگ - روز سوم

https://hypergymco.com/index.aspx?Product=%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%DA%A9%DB%8C-%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%B2-29-Ultra-1-9-2017

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

روزنگاری جنگ- روز دوم

صبح زود بیدار شدم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

روزنگاری جنگ- روز اول

تو هنوز نمیدانی چه بلایی بر سرت رفته

کولر آبی را شبها روشن نمیکنم. هم دست وپا درد میگیرم هم بنظرم در این وضعیت بی آبی چند صد لیتر مصرف آب روی دستمان میگذارد. شبها پنکه روشن میکنم. پنجره را توری زده ام و نیمه باز میگذارمش که هوا هم تهویه شود. نیمه های شب حس کردم طوفان شد و موجی از گرد خاک امد، بعد یک صدای بلند انفجار شنیدم. سر شب موقع خواب توی خیابان ما عروسی بود گمان بردم باز همان ها هستند دارند ترقه در میکنند. به مردم آزار لعنت فرستام. پنجره را بستم و خوابیدم. شش صبح با صدای زنگ موبایل بیدار شدم. برادرم بود. برای دیدن پدر و مادرم با زن و بچه راهی شهرستان شده بودند. دستم راستم زیر تنم مانده بود و کرخت شده بود. نمیتوانستم  گوشی را جواب دهم. به هر والزاریاتی بود جواب دادم. با لحن پر استرسی از اوضاع تهران پرسید:

- حمله کرده؟ زده؟ صدایی نشنیدی؟

پشت هم فعل ردیف میکرد. نمیدانستم چه بگویم. مغزم هنوز بیدار نشده بود.گفتم:

- نه خبری نیست. فعلا که آرومه حالا میبینم خبرت میدم.

گوشی را قطع کردم تلویزیون را روشن کردم. زیرنویس تلویزیون داشت خبر کشته شدن سلامی فرمانده سپاه را میداد. بعد یک تصویر از سردار باقری فرمانده ستاد مشترک نشان داد. متنی که اخبارگو میخواند پیغامی شبیه این داشت که سحرگاه امروز دشمن صهیونیستی در اقدامی خرابکارانه سرداران را مورد حمله قرار داده است. شستم خبردار شد طوفان و صدای مهیب دیشب باید ربطی به ماجرا داشته باشد. تلویزیون تصویر دکتر طهرانچی رییس دانشگاه آزاد و فریدون عباسی را نشان داد. هر لحظه نگرانی ام بیشتر میشد. با خودم فکر میکردم وقتی صداوسیما اینقدر سریع اسامی 5 نفر را گفته حتما حمله شدیدی بوده است. ریموت کنترل را برداشتم تلویزیون را خاموش کنم که خبری از انفجار در میدان نارمک شنیدم.خواهرم و کودک دوساله اش ساکن نارمک اند. ساعت هنوز هفت هم نشده بود. ترسیدم متوجه نشده باشند و خبر من استرس بیشتری بهشان بدهد. پیامک فرستادم. 

تلویزیون را خاموش کردم و اینترنت را چک کردم. چند عکس از حوالی میدان هفت نارمک منتشر شده بود. توی یکی از گروه واتساپ هم 13 تا پیغام جدید آمده بود. پیغام را که باز کردم دیدم همه میپرسند چه شده؟

سرم درد گرفته بود و فشارم افتاده بود. بلند شدم کمی توی خانه چرخیدم. چایی دم کردم و آبی به دست و صورتم زدم. برگشتم و دوباره اخبار را چک کردم. 

خواستم بلند شوم بروم جلوی خانه خواهرم که دیدم پیغامم را جواب داد. فوری بهش زنگ زدم. صدایی را متوجه نشده بود. در امن و امان بودند. خیالم کمی راحت شد. قرار بود یکشنبه 25 خرداد (فردای عیدغدیر) امتحان بدهم و میخواستم از تعطیلی دو روزه استفاده کنم و بخوانم. اما حالا نمیتوانستم بیخیال شوم و بروم سر درس و مشقم. حتی نمیتوانستم دوباره بخوابم. بلند شدم بادوچرخه رفتم تا میدان هفت. جمعیت زیادی سراسیمه ریخته بودند در محل، یک سمند انتظامی آمده بود و دوتا ماشین آتش نشانی خیابان را بسته بودند. چند آمبولانس هم جلوتر نزدیک محلی که موشک خورده بود پارک شده بود. دیدم آتش‌نشان ها یکی به یک در خانه ها را میزنند. آمار میگیرند و چک میکنند کسی بیهوش یا جان داده در خانه ها نمانده نباشد. 

فضا امنیتی بود. غیر از قیافه حیرت‌زده همسایه ها که با شلوارک و تاپ ریخته بودند بیرون، یکسری موتور سوار با پیراهن دو جیب توی خیابان بودند که پیدا بود اهالی محل نیستند. قیافه من با دوچرخه و کلاه هم کمی عجیب بود چون جز خودم هیچ دوچرخه سواری در خیابان نبود. 

برگشتم خانه. حداقل 4 یا 5 خانه آسیب جدی دیده بودند. برق قطع شده بود و محل انفجار بوی گاز و باروت و بویی شبیه سیم سوخته میداد.

تهران داشت بیدار میشد. اما بیداری صبح جمعه با بقیه جمعه ها فرق داشت. برگشتم خانه. برادرم یک بار دیگر زنگ زد. گفتم خبر هایم همین اندازه است که میدان هفت نارمک را زده اند. 

توی آن گروه واتساپی دوستان نزدیک چهل پیغام آمده بود و در مجموع دویست پیغام.  به تجربه یاد گرفته بودم که از این ماجرا بترسم.سرم درد گرفته بود. سعی کردم بخوابم که خوابم نبرد. یک قرص خوردم با یک بطری اب اتاق را تاریک کردم و سعی کردم بخوابم. 

حوالی سه بعداز ظهر بیدار شدم. سرم بهتر بود اما هنوز درد میکرد انگار یک شی سخت خورده بود توی ملاجم. یک چیزی عوض نهار جفت و جور کرم که بخورم با رفیقم برای ساعت 5 قرار دوچرخه سواری گذاشتم. باید با کسی حرف میزدم. پیغام های گروه استرسم را بیشتر میکرد. چک نکردم. رفتم توی حیاط به باغچه آب دهم همسایه دیوار به دیوارمان آتش‌نشان است. یعنی شرکت خدمات آسانسور داشت به صورت  داوطلب جذب آتش نشانی شد و بعد کامل آتش‌نشان شد. مهارتش در آسانسور بنظرم به کمکش آمد. از یک ماموریت آمده بود. برگشته بود خانه موهایش پیچیده و خاکی بود. داشت به و مرددیگر میکفت از ما کاری بر نمی آمد حجم ویرانی زیاد بود. همانطور شلنگ به دست گوشم در کوچه بود. گویا به یکی از مناطقی که بمب خورده اعزام شده بود و روایت اش دردناک بود نمیدانستم یا نمیخواستم بدانم روایت اش چقدر حقیقی است. حوالی پنج عصر خواستم بروم رفیقم را ببینم که دیدیم چرخ عقب دوچرخه ام پنچر است عجیب بود هرچه بادش زدم درست نشد. رفیقم پیغام دادم کجا موندی بهش گفتم در حال پنچر گیری ام. یادم افتاد یک تیوپ نو دارم حوصله پیدا کردن محل پنچری را نداشتم فوری رفتم تیوپ را در اوردم و عوضش کردم تا پنچری بگیرم و برگردیم ساعت 6 شده بود رفتیم سرخه حصار از مسیری که همیشه میرفتیم. کنار خروجی یاسینی یک بریدگی کوتاه است دوچرخه را بلند کردیم و گذاشتیم داخل پارک جنگلی. داخل پارک خلوت بود اما دکه ها و سوپر مارکت ها باز بودند. با دوچرخه تا بالای جاده سلامت رفتیم. بیشتر مواقع غروب ها میرویم آنجا و غروب افتاب را بر پهنه ی شهر تهران تماشا میکنیم. روی صندلی پارک یک گوشی موبایل پیدا کردیم. بنظر صاحبش یادش رفته بود گوشی اش جا مانده گوشی را گذاشته بود و رفته بود. یک دوچرخه سوار هم آمد دوچرخه دو کمک و هیبرد داشت. کم باد بود تلمبه میخاست. همانوقت که دوچرخه ام را پنچری گرفتم  تلمبه را وصل کردم به دوچرخه. تلمبه را دادیم بهش و منتظر شدیم یکی بیایید دنبال گوشی موبایل اما کسی نیامد. یکباره یک موشک از بالای سرمان عبور کرد. ترسیده بودیم. بعد پی در پی تلفن بهمان شد.ازمان میپرسیدند کجایید؟ مالک گوشی یا رفیقش هم زنگ زد. میخواست بیایید دنبال موبایل اما گویا درهای پارک جنگلی بسته شده بود و راهی نداشتند. خلاصه سریع جمع و جور کردیم گوشی را به صاحبش رساندیم و سریع به سمت خانه رکاب زدیم. شهر شلوغ شده بود و رانندگی ها وضع خوبی نداشت.خودم را رساندم خانه. بابا زنگ زد که خیلی بیرون نرو شهر امن نیست. جایی نرفتم دوش گرفتم حوالی ساعت 11 شب صدای ضد هوایی و پدافند بلند شد. از پنجره اتاق خوابم میتوانستم رد شلیک ها را ببینم. نورهای قرمز رنگ نقطه ای و صدای قوی تر شبیه صدای در کردن توپ دشت. تپش قلب داشتم. افتادم به آشپزی، میخواستم به قضیه فکر نکنم. صدای پدافند تا حوالی دو صبح آمد. تا ارام شدن صداها خوابم نبرد. ولی باور داشتم وارد وضعیت جنگی شده ایم و هنوز نمیدانم چه بلایی سرمان آمده است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

کتابفروشی مولی

امروز بعد مدتها برای کاری راهم افتاد به میدان انقلاب، کارم با دست انداز بالاخره انجام شد و دست آخر گفتم حالا که تا اینجا آمدم بروم کتاب “صدمیدان” را بگیرم. دو قصه اول را از روی نسخه الکترونیک خواندم(توی همین کانال هم با #صدقصه پیدا میشود)
بقیه اش ماند تا نسخه کاغذی را تهیه کنم اما انگاری کتاب چاپش تمام شده و تجدید چاپ هم نشده. راسته کتابفروش های انقلاب را گرفتم و آمدم جلو هر کتابفروشی که فکر میکردم ممکن است داشته باشد سوال میپرسیدم. اما نداشتند، تمام شده بود. از فخر رازی که گذشتم گفتم دیگر صرف ندارد برگردم تا ایستگاه انقلاب پیاده بروم تا برسم ایستگاه تیاتر شهر، خلاصه این وسط #کتابفروشی_مولی را دیدم. یاد دهه هشتاد و سالهای دانشجویی افتادم با احسان زیاد اینجا پلاس بودیم. آن زمان خیلی بیشتر از حالا امید داشتیم، خیلی تشنه حقیقت بودیم به سیاست علاقمندتر.
کتاب عالیجناب سرخ پوش را از همینجا خریدم، لذات فلسفه ویل دورانت را خریدم بردم پادگان وقتهایی بیکاری خواندم. دنیای سوفی و دو نمایشنامه بیضایی را از مولی خریدم و هدیه دادم.

صد میدان

رفتم داخل سلام کردم، پرسیدم :
کتاب صد میدان یوریک کریم مسیحی…
حرفم تمام نشده بود که فروشنده پرسید، یوریک همچین کتابی ندارد. مطمینی برای خودش است؟
مطمین بودم. دو قصه اش را با صدای خودم خوانده بودم. فوری توی گوشی سرچ کردم عکس جلد را پیدا کردم نشانش دادم.
گفت : حق با توست من اشتباه کردم
بعد توی سیستمش سرچ کرد.
نداشت تمام کرده بود.
متعجب گفت یوریک مگه عکاس نبود؟!؟
آخرین تیرم هم به سنگ خورده بود تا قیافه‌ام را دید گفت: بذار یه زنگی بزنم همکارها شاید داشته باشن. بعد یک کاغذ برداشت شماره ای را گرفت. ده ثانیه طول نکشید گفت دارند میخواهی. ۲۴۰٫۰۰۰ تومان؟
گفتم: بله
کتاب قطوری است ۲۴۰ هزار تومان طبیعی است با این قبمتها
پرسیدم کجا باید برم تحویل بگیرم؟
گفت: هیج جا همینجا بمان پنج دقیقه دیگه میارن.
خوشحال شدم. رفتم همان انتهای مغازه که سقف کو‌تاهی دارد مشغول ورق زدن کتابها شدم.
مقدمه «فیلسوف مسطح-حاتم قادری» را خواندم. وسواسش را در انتخاب دوست داشتم اما از فضای من دور بود. بعد یک کتاب دیگر. شانسی برداشتم. کتاب «عوضی ژوئل اگلوف بود با ترجمه اصغر نوری»، شروعش میخکوب کننده بود. صفحه چهار بودم که کتابم رسید. دو همکار با هم پچ پچی کردند. در نهایت آنکه ازش پرسیده بودم گفت: *کتاب ۲۴۰۰۰ تومان است. همین قیمت درست است. مبارک باشد*
باور پذیر نبود، آنچه اینهمه دنبالش گشتم به قیمت باور نکردنی چاپ ۱۳۹۳ دستم رسیده بود.
نمیدانستم چطور از کتابفروش تشکر کنم. کتاب ژوئل اگلوف را هم برداشتم رفتم حساب کردم. کارت کتابفروشی را هم گرفتم.
این پست کوتاه را هم برای آنها نوشتم. چون اولاً جستجوگر بودند، ثانیاً شرافتمند.
پس اگر کتاب میخواهید یک سر بهشان بزنید. کتابفروشی کم داریم، کتابفروش درست حسابی کمتر و انسان شریف خیلی خیلی کمتر

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

راه این است، چاه این است.

امسال دقیق 13 سال است که کار میکنم. بعد از دانشگاه و سربازی رفتم سر کارو هفت سال اول در یک شرک تولیدی در 45 کیلومتری جنوب تهران کار میکردم. در یک شهرک صنعتی که مسیر دسترسی جز خودرو سواری نداشت. سرویسی بود که مارا میبرد و می آورد. عملا  خارج شدن در میانه روز و انجام کار دیگر در آن شهرک دور افتاده مفدور نبود. اما 6 سال است در شرکت دیگری در تهران مشغول بکارم. در میانه شهر، فاصله شرکت تا خانه حدودا 12 کیلومتر است اما زمانی مصروف برای دسترسی به محل کار گاهی همان زمانی است که در شهرک صنعتی بودم. روزی دو ساعت تا سه ساعت صرف رانندگی در ترافیک میشود. استرس های زیادی وارد میشود. تازه من مشکل جای پارک و هزینه و ریسک های دیگر را ندارم. وقتی 20 ساله یا 22 ساله بودم خیلی علاقه داشتم ماشین داشته باشم و در شهر رانندگی کنم. ولی حقیقتش را بخواهید الان اصلا از رانندگی در شهری مثل تهران لذت نمیبرم. برایم اعصاب برانگیز است و نوعی فرسایش با خود بهمراه دارد. قبل تر راننده های تاکسی را دیوانه میپنداشتم الان میفهمم واکنش روانی به این همه تنش فقط نوعی دیوانگی و لاقیدی است. امروز نقشه کامل خطوط 11 گانه مترو تهران منتشر شد. یعنی قرار است تا سال نمیدانم چند تهران از منظر دسترسی به مترو همچین شکلی بخودش بگیرد. طرح مترو در ایران از سال 1355 آغاز شده بود و برنامه ای 20 ساله بود. یعنی اگر انقلاب رخ نمیداد با احتساب یک یا دو سال تلرانس سال 1375 باید شبکه مترو در تهران تکمیل میشد. طبعا اگر انقلاب رخ نمیداد وضعیت جمعیتی و معماری و مدیریت شهری تهران هم متفاوت بود. کاری به گذشته ندارم باور دارم اگرهمین حالا بودجه ها کنترل شود و قیمت های غیر تحریمی و پیمانکارهای رقابتی به میدان بیاییند قطعا هزینه سیو شده در کاهش مصرف سوخت، کاهش تعداد تلفات، کاهش الودگی هوا، کاهش  میانگین دما و درنتیجه کاهش مصرف آب و برق در تهران بارها بیش از هزینه های صرف شده در متزو خواهد بود.

یعنی کلاف سر درگم اتفاقا راهکارهای ساده دارد. شبکه مترو و پاک را توسعه بده، اگر کسی خواست از ماشین شخصی استفاده کند هم استفاده کند ولی هزینه اش را بپردازد. مسئله مدیریت شهری در ایران عدم جایگزینی راهکاراست . یعنی می گویند طرح آلودگی هوا داریم ولی نمیگوید اگر ماشین نیاریم چطور به کارمان برسیم؟ مترو تهران ظرفیت سه میلیون سفر شهری روزانه را دارد؟ وقتی این منطقه نه مترو دارد نه اتوبوس نه تاکسی چرا باید سوار خودرو شخصی نشوم؟ وقتی بنزین از آب معدنی ارزان‌تر است چرا نباید هر هفته بروم باک ماشینم را پر کنم و قیافه متجددانه به خودم بگیرم؟

مسئله ساده است. راهکار هم حی و حاضر است فقط مسئله انگیزه است که میخواهی کاری برای کمک به مردمت انجام دهی یا آمده ای برای کار دیگر.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

میراث ناملموس

#نجف_دریابندری را که حتما میشناسید. مترجم بزرگ فارسی که پیرمرد و دریای همینگوی را بالحن بوشهری به فارسی برگردانده بود. نجف مدتی در جنوب به تنها زیست کرده بود. بعد این تهایی باعث شده بود خودش برود سراغ آشپزی ولی فرقش با آدمهای معمولی این بود که بعد از مدتی کتاب "مستطاب آشپزی" را درآورد که کتابش نه فقط یک کتاب دستور العمل پخت، بلکه فرهنگ غذای فارسی و ایرانی است.

احتمالاً چراغ ها را من خاموش میکنم را یکبار خوانده اید یا حداقل اسمش به گوشتان خورده. نویسنده اش #زویا_پیرزاد است. پیرزاد هم تجربه های زیسته خود در باب شستشو و لکه بری از انواع پارچه و لباس را که حاصل یک عمر زندگی است در یک جزوه 25 صفحه ای به اسم لکه ها جمع‌آوری کرده. 

همه اینها را گفتم که بگویم اولا هر کاری که الان درحال انجامش هست. کار مهمی است و اگر درش مهارت کسب کنید خوب است. دوم اینکه به هر حال اگر جهود و قرمطی و خداناباور هم که باشید به هر آیین و مرامی نشر دانسته ها کار نیکویی است. پس به فکر جمع‌آوری و انتشارش باشید. ولو در یک وبلاگ فکسنی یا کانال تلگرامی یا جزوه کاغذی. اینها میراث ناملموس شماست. اینکه مثلا انواع گل ها را بشناسید. یا بلد باشید چطور درخت پیوند بزنید یا بهترین روش برای اتو کشیدن انواع پارچه ها،بهترین راه های استفاده از مترو که درست جلوی ورودی و خروجی ها پیاده شوید. اینها را دست کم نگیرید زندگی در این اتفاقات و قواعد خود ساخته نهفته است.

دست آخر اینکه خلاصه ای از کتاب جزوه پیرزاد و مهارت هایی که خودم با آزمون خطا برای لکه بری لباس بدست آورده ام  را با یکجا در سایت la veste دیدم و اینجااشتراک میگذارم. چون در خانه ی ما از نوجوانی به بچه ها یاد داده شده  که خودشان لباس های چرکشان را جمع‌آوری کنند و در تایم مشخصی برای شستشو اقدام کنند. درست به شیوه lundry room های خارجه، با این تفاوت که لازم نبود برای راه‌اندازی دستگاه سکه بیاندازیم.

شیوه لک بری به روش حمیدوو را در ادامه مطلب بخوانید. 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

سفرنامه ارمنستان- بخش سوم: یک تاریخ بهت آور

غروب های تابستان در ایروان جذاب است. خیابان ها شلوغ و کافه ها پر از آدم است. بعد از یک چرت کوتاه بعد از ظهر راهی شهر شدیم. شهر ایروان غروب های زنده ای دارد. خیابان هل پر جمعیت و کافه های شلوغ.  لباسها راحت و آرامش در شهر حکم فرماست.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

جنگل پرتقال، یک درام منظم

پیش نویس:

کمرم گرفت. شب قبل موقع بردن دو کیلو بار به طبقه بالا فهمیدم کمرم وضع طبیعی ندارد. شب که خوابیدم متوجه شدم نمیتوانم پایین تنه ام را بدون درد روی تخت جابجا کنم. صبح به مدیر پیغام صوتی فرستادم که اوضاعم قمر در عقرب است و مرخصی گرفتم.حوالی ظهر دارو و آمپول زدم و بعدش یک چرت خوابیدم. آمپول اثرگذاری خوبی داشت چون عصر میتوانستم راه بروم و حداقل با احتیاط و درد کمتری کارهای شخصی ام را انجام دهم. اینها را گفتم تا به اینجا برسم که شب خوابم نمیبرد چون تقریبا تمام روز خواب بودم. برای همین نشستم به فیلم دیدن. برایم خیلی اهمیت نداشت چه باشد دوست داشتم ببینم و دم دست‌ترین گزینه دیدن فیلم ایرانی از پلتفرم های اینترنتی بود. 

متن اصلی:

در مورد درخت پرتقال کامنت های زیادی دیده بودم. این شد که وقتی بنر فیلم را دیدم گفتم همین خوب است. همین را میبینم. به حالت دراز کش دکمه پلی را زدم. شروع فیلم مرا یاد "علفزار خشک" بیگله جیلان و آن فیلم کیارستمی "قضیه شکل اول، شکل دوم" انداخت. اما فیلم اصلا و ابدا راجع معلم بودن و مدرسه نیست. شروع فیلم یک بهانه برای روایت و پر از نشانه گذاری است. نشانه های یک معلم ادبیات رو مخی، که جلسه سوم سال تحصیلی میخواهد از بچه های دبیرستان که در حول و هوش بلوغ سپری میکنند، امتحان بگیرد. سرخوردگی و ناکامی معلم در زندگی شخصی کاملا عیان است حتی وقتی از مدیر مدرسه میخواهد که زنگ های تفریح به دفتر دبیران نرود چون فضای آنجا را افسرده کننده یا رغت انگیز است، نشانه ها تکمیل میشود. مدیر ازمعلمش میخواهد حتما مدرک تحصیلی لیسانس اش را برای مدرسه بیاورد وگرنه اجازه تدریس در مدرسه را ازش میگیرد.

آقا معلم علی رغم میل باطنی راهی شهسوار میشود تا اصل مدرک کارشناسی اش را از دانشگاه دریافت کند. در این سفر میفهمیم این معلم بدعنق  علی بهاریان است که تئاتر خوانده و روزی اسم و رسمی در دانشگاه داشته. اما علی بهاریان نه تنها در شغلش بلکه در دوران دانشجویی نیز شخصیت تندی داشته. خود رای و ایده آل گرا بوده و کار بقیه را به تندی و به ناحق از تیغ نقد میگذرانده. خیلی ها را به سخره میگرفته و رفتارش با مریم که دلباخته اش بوده بقدری بد بوده که مریم دیگر نمیخواهد یاد گذشته بیافتد و هر چیزی که او را به زندگی قبلش وصل کرده از یادش پاک کرده است. علی بهاریان در مواجه با مسئول فعلی دانشگاه با دانشجویان فعلی دانشگاه با همه دید از بالا به پایین دارد که نشان از یک شکست سنگین درونی دارد. آدمی است که نتوانسته و نخواسته با خودش به صلح برسد. برای همین توهمات و خاطرات فیک ساخته و با آنها زندگی میکند. در مواجه با رفقای قدیمی اش که تک و توک در شهر مانده اند روی آن خاطرات تاکید میکند. از طریق همین رفقا هم متوجه میشود که مریم_ دختری که روزی شریک عاطفی اش بوده_ در شهر است و از سانحه تصادفی جان سالم به در برده ولی حافظه اش را از دست داده. باز هم سعی میکند با دختر ارتباط بگیرد و این بار خودش را با خاطرات خوب در ذهن دختر ثبت کند که ....

من این شگرد را جدید نمیدانم حتی شیوه اجرا هم خیلی دقیق نیست و کمی خام دستانه است. اما از نظر فیلم نامه و وضعیت درام خوب درآمده و بی عیب است. داستان را به پیش برده و آن حرکت لازم بین وضعیت الف به ب را در قصه به خوبی انجام شده است. شخصیت پردازی دقیق است حتی اینکه برای کاراکتر علی اسم سهراب را هم بعنوان اسم روزمره انتخاب کرده. یک اسم اساطیری در کنار یک اسم عام مذهبی، تناقض درونی و شخصیت کاراکتر اصلی را به‌خوبی نشان میدهد. چرا که علی در تمام فیلم سعی داشت خودش را سهراب معرفی کند و بقیه او را سهراب بشناسند اما حقیقتا علی بود و این را نمیخواست قبول کند. عینا مثلا اینکه نمیخواست موفقیت هم کلاسی هاش هژیر را ببیند که کارگردان و نمایشنامه نویس موفقی شده است. نمی خواست بپذیرد. سنش بالا رفته و موهایش ریخته و با پودر تاپینگ نمیشود آن چهار شوید را پرپشت نشان داد.  نمیخواست بپذیرد گندی که به زندگی یک معشوقه اش زده را نمیتواند با یک جعبه شیرینی و چندتا خاطره سرهم بندی شده عوض کند. حرکت درونی شخصیت هم از همین جا آغاز میشود که میفهمد حقیقت با آنچه برای خوش ساخته متفاوت است. از آن سه دانشجوی ترم پایین که رک توی صورتش میگویند هیچ پخی نیستی. از اینکه مریم بهش میگوید کچل، از اینکه رفیق کتابفروشش بهش میگوید فکر نکن اونی که ما فکر میکنیم درسته. ازاینکه همیشه رویای راندن در جاده الموت به دو هزار با یک پاترول را داشته اما حالا که پاترول دارد جرئت راندنش را ندارد. همه اینها آغازگر یک حرکت درون شخصیت علی میشود.

چیزی که شاید دوست داشتم بیشتر بدانم بک گراند علی در دوره بعد دانشگاه بود. داستان بارها بهش ارجاع میدهد اما هیچوقت دقیق نمیپردازد که علی اعتیادش به چی بود؟ چقدر درگیر بود و تا کجا رفته پیش رفته بود؟ یا اینکه رابطه علی و مریم چطور بوده؟ آن صداهای خصوصی که علی از روی بدجنسی در جمع خوابگاه پسران پخش کرده قربون صدقه بوده یا مثلا فیلم و صدای یک هم آغوشی است.(البته درک میکنم ممیزی در این مورد دوم دست و پای کارگردان را بسته بود) اما روش های زیادی هست که میشد از شکست از شخصیت و کیفیت شکست اش سخن گفت که توی فیلم بهش پرداخته نشده بود.

دست آخر اینکه انتخاببازیگران فیلم هوشمندانه بود. از میرسعید مولیان سه ایفای نقش دیدم یکی در تئاتر و دوتا فیلم که انصافا هر سه خوب بود. بازی سارا بهرامی هم خوب بود. بچه های دانشگاه و آن مسئول آموزش بنظرم همه سرجای خودشان بود فقط با نقش کوتاه رضا بهبودی اصلا ارتباط نگرفتم. یعنی ترجیح میدادن یک بازیگر محلی باشد چون نشانه گذاری‌ها آنقدر کافی و تمام بود که نیاز نبود روی آن بخش اجاره اتاق و صاحبخانه آینقدر مانور داد. بد نبود در آمده بودخوب بود ولی اضافه کاری بود.

جمع‌بندی:

فیلم را ببینید.خصوصا اگر به ادبیات نمایشی علاقمندید، بنظرم فیلم نامه خوب  و منظمی است. کارگردان یک ادای دینی به شهسوار (تنکابن) داشته و از جغرافیا و آدمها و محیط آن به خوبی بهره برده.(نکته داشت ما گرفتیم، دمتان گرم.) امیدوارم از آرمان خوانساریان نویسنده و کارگردان بیشتر بخوانم و ببینم.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

سفرنامه ارمنستان- بخش دوم: کمونیست رفت، ما ماندیم.

اصلا نمیدانم چطورم خوابم برده بود. فقط این را یادم هست قبل خواب، زنگ گوشی را برای ساعت 8 صبح فعال کرده بودم چون بایدساعت 10 در دفتر VAC حاضر میشدم. بیدار شدم دوش.گرفتم بعد صبحانه مختصری در هتل خوردم  و راهی محل موردنظر شدم. از هتل محل اقامت دور نبود. دوتا چهاراره پایین‌تر بود و هوا خوش بودو میشد پیاده‌روی کرد. رفتیم کارمان هم راحت و سریع انجام شد. بار مسئولیت از دوشمان برداشته شد. حالا وقت داشتیم برویم بچرخیم و بگردیم. توریست سرزمین های ناشناخته بودن همواره رویای من بوده است. همیشه دوست داشتم اینقدر درآم و اعتبار جهانی داشتیم که میتوانستم سالی دو سه بار بروم دنیا را بگردم. کمتر با خفت ودردسر باهام برخورد شود و کشورم به کشور جنگ طلب و قهر کرده با همه دنیا شناخته نشود. حقیقتش دست خودم هم نبوده من در ماه های پایانی جنگ هشت ساله ایران و عراق متولدشدم. در جنگ متولدین پرشمار دهه شصت مدرسه رفتم و پا گرفتم بعد در ورود به دانشگاه مجددا جنگ دیگری تجربه کردم. برای رفتن به سربازی و حتی پیدا کردن شغل برای همه شان جنگ داشته ام. دوست داشتم حداقل در میانسالی درگیر جنگ نباشم. یا حداقل وقتی 4 روز به هوای سفر از کشورم بیرون میزنم مجبور به رقابت با کسی نباشم. اما جنگ شروعش با یک کشور است و پایانش دست آنها نیست. در مرود اوکراین هم اینجور فکر میکنم. زلنسکی قلدری روسیه را نپذیرفت و واردجنگ شد. حالا نزدیک سه سال از جنگ روسیه و اوکراین میگذرد. معلوم نیست چقدر دیگر ادامه داشته باشد. غربی ها پول میدهند. مردم روسیه هم قطعا هزینه میدهند. اما باید بیست سال یا سی سال بعد از آن طفلی که این روزها در اوکراین متولدشده در مورد جنگ بپرسی. ارمنستان هم در طول تاریخ معاصرش (قبل ترش را نمیدانم) همیشه درگیر جنگ بوده است. جنگ های قومیتی ارامنه را از زادگاه و شهر و خاک خودشان کوچانده است. میلیون ها نفر از هستی ساقط شده اند. دو سال پیش هم آخرین جنگ فیزیکی شان که زخم کهنه ای بود مجددا سر باز کرد. قره‌باغ را از دست دادند. عملا آن جماعت ارمنی کوچانده شد. ظاهرا همه چیز تمام شده اما حال مردم و شهر این را نشان نمیدهد. دیوارهای ایروان هم پر از نقش شهید است. سربازهایی که در جنگ های دور یا نزدیک جانشان را از دست داده اند. خیابان ها و خانه ها نشان از عدم سرمایه گذاری کافی در مسکن دارد. ارمنی ها ماشین های استوک خارجی وارد میکنند. تعداد ماشین های صفر مدل بالا کم نیست اما تعداد ماشین های رده خارج زهوار در رفته هم زیاد است. این خودش نشان از یک اختلاف طبقاتی شدید دارد. بعضی ماشین ها فرمان راست اند اما قوانین رانندگی و خیابان ها بر پایه فرمان چپ طراحی شده است. مشخص است قیمت خودرو ملاک انتخاب بوده است وگرنه با ماشین فرمان راست در کشوری با استاندارد فرمان چپ رانندگی کردن خیلی سخت است. 

میدان جمهوری ایروان

بعد از اینکه کارم انجام شد رفتیم میدان جمهوری. میدان زیبایی است. هسته مرکزی و اداری ایروان است. اطراف میدان پر ساختمان های دولتی است. به نسبت میدان جمهوری تهران بسیار با شکوه تر و گیرا تر است. بعد از آنجا در خیابان aboviyan# قدم زدیم. ارامنه در نظر اول آدمهایی هنر دوست و آرام بودند. سرتاسر خیابان آبوویان پر از گالری ها و رستوران ها و عتیقه فروشی هاست. خیابان خوبی برای برگزاری مراسم فرهنگی است. میانه های خیابان به میدان چارلز ازنوور charles_aznauvor# رسیدیم. چالز ازنور یک خواننده و هنرمند فرانسوی ارمنی تبار بود که در دنیای آوازه خوان ها به شدت معروف و محبوب است. فرانسوی شدن چارلز آزنور به خاطر همان جنگ لعنتی بوده و شاید بر عکس پدر و مادرش او شانس آورده است. پدر و مادرش برای فرار از جنگ ناچار به کوچ شده اند و چارلز در پاریس متولد شده و همانجا تحصیل کرده و خواندن را شروع کرده است. اما ریشه ارمنی اش باعث شده بارها به سرزمین آبا و اجدادی اش برگردد و تا جایی که میتواند از نظر فرهنگی و مالی به هموطنانش کمک کند. این شد که در ایروان میدانی به نامش زده اند و به نیکی ازش یاد میکنند. دو سوی این میدان اتحادیه هنرمندان ارمنستان و سینما مسکو بود. سینما در آن ساعت صبح تعطیل بود اما اتحادیه هنرمندان شلوغ بود و آدمهای زیادی از دانشجو یا نوازنده موسیقی در آن رفت و آمد داشتند. ما در طبقه همکف، پوستر یک نمایشگاه  نقاشی دیدیم و خودمان را به بازدید از این نمایشگاه دعوت کردیم.

میدان چارلز آزنور و خانه هنرمندان ایروان

تقریبا یک ساعتی وقت صرف دیدن 50 تابلو نمایشگاه کردیم. تابلو ها عمدتا با رنگ روغن و اکرلیک و در فاصله زمانی 25 ساله کشیده شده بودند. تکنیک هنرمند و عنوان تابلو ها عجیب ساده وبه شدت استعاری بود. نمادهای پرنده،تنهایی،جنسیت و حتی نمادهای شهری و ملی در همه کارها بود.

متأسفانه اسم هنرمند را ثبت نکردم و از خاطرم رفته اگر بتوانم اطلاعات بیشتری ازش به دست بیارم حتما در کامنتهای همین پست منتشر میکنم.

بعد از خیابان ابوویان به سمت مرکز اپرای ایروان رفتیم. شاختمان باشکوهی است در میانه شهر، قیاس درستی شاید نباشد اما شبیه تالار وحدت یا تئاتر شهر تهران ولی خیلی انسان محور تر. یعنی نگران نیستم آن وسط یک موتوری زیرت بگیرد یا گدا و دستفروشی بهت آویزان شود. مجموعه فراخ و دلباز طراحی شده. محوطه سازی عالی است و تمام 360 درجه دورتا دور بنا بعد از یک صد متری فضای باز،  فضای سبز و رستوران است. یک جور رستوران های دلباز  محوطه باز یا pante دار که انتظار قبل  شروع کنسرت یا  دورهمی بعد از آن را میسر و آسوده میکرد. آنقدر فضا گیرایی داشت و نور آفتاب عمود می تابید که ترغیب شدیم بنشینیم و نوشیدنی بخوریم.  یک مقدرا از جاهای دیگر شهر گرانتر بود ولی بنظرم آن فضاها ارزشش را داشت. بعد که حسابی جگرمان حال آمد از طریق خیابان تامانیان #tamanyan به دیدن  #cascade یا همان هزار پلکان معروف ایروان رفتیم. 

cascade بنای قدمت داری نیست. و بخش های شمالی هنوز تکمیل هم نشده است. اما یک واقعیت تاریخی پس پرده این بنا هست که بریم جذاب بود.  cascade شامل یک بنای 300 متری در دامنه کوه به عرض 50 متر و  503 پله است.(بخش ساخته شده) این بنا از جنوب به خ تامانیان و از شمال به  بزرگراه سارالانژ میرسد. و درست در کنار بزرگراه سارالانژ بنای یادبود کشته شدگان حزب کمونیست ارمنستان و مناره یادبود 40 سالگی حاکمیت کمونیست بر ارمنستان است. بنای گیرایی است و از تراس آن میشود تمام شهر ایراوان را دید. اما اگر بگویم کمتر از 10% توریست های هزار پله از آنجا بازدید میکنند باز هم اغراق کرده ام. بنای یادبود چهل سالگی ارمنستان کمونیست خیلی مورد تکریم نیست. دلیلش هم مشخص است ارامنه از کمونیست هم خیری ندیده اند. حتی در سالهای اخیر هم حمایت های ضعیف روسیه از ارمنستان منجر به از دست دادن رسمی بخشی از خاک ارمنستان شد. 

داخل بنای یادبود پر از زباله و بطری های خالی آبجو بود. در راهروی ورودی بوی ادرار می آمد و  جای جای بنا دود زدگی ناشی از روشن کردن اتش عیان بود. خبری هم از نگهبان یا مسئول نگهداری نبود.

پابان بخش دوم

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

سفرنامه ارمنستان- بخش اول: پیش از آنکه جاری شوی.

مقدمه:

سال 1390 سرباز بودم. پادگانی که در آن دوره آموزش را میگذراندم بر دامنه کوه بود. آسایشگاه گروهان ما یک محوطه یا حیاط داشت که قشنگ تپه ای را شکافته و صاف کرده بودند تا آن را ساخته بودند. دسترسی اش به بخش های پایین‌تر مثل غذا خوری و حمام از طریق پله هایی بود که از آن حیاط می آمد به سمت پایین. یادم هست غروب ها خصوصا غروب های روز تعطیل می نشستم روی آن پله ها و دشت بزرگ و پهن را میدیدم که زیر پایمان است.هوا تاریک تر که میشد چراغ های اتوبان هم روشن میشد. آن وقت تک‌تک ماشین ها را میدیدم با چراغ روشن که عین دانه های تسبیح، مورچه ای حرکت میکردند. هیچوقت مثل ان ایام حس اسارت نداشتم. همانجا قول و قرار گذاشتم کارت پایان خدمت را گرفتم و کاری دست و پا کردم سفر بروم. زیاد سفر بروم. سالی یک سفر به خارج کشور بروم و چهارتایی سفر داخل ایران داشته باشم. هزینه سفرها حداقل هم باشد مهم نیست، خود ذات سفر و راهی شدن برایم اولویت بود. الان 12 سال از پایان خدمتم میگذرد. تا حالا 6 تا سفر خارجی رفته ام و حداقل 20 تا سفر داخل ایران. عدد سفرها با شاخصی که برای خودم گذاشتم همخوانی ندارد خیلی کمتر است اما روح رفتن و جاری شدن همه‌ی این دوازده سال با من بوده و هست.

هفته گذشته سفری کوتاه به ارمنستان داشتم. کشور همسایه که نیاز به روادید هم برای سفر ندارد. سعی دارم در سه پست راجع سفرم بنویسم. از اقدامات پیش از سفر، کارهایی که در ورود ارمنستان انجام دادم و فکر میکنم به درد هر مسافری میخورد و در نهایت شرح بازدید ها و بازگشت.

سفرنامه ارمنستان- بخش اول: پیش ازآنکه جاری شوی

بهانه سفر به ارمنستان اینبار نه ماموریت کاری بود نه صرفا بازدید از دیدنی هایش. من به ارمنستان برای کاری کوتاه رفتم. اما سفر را چهار روزه در نظر گرفتم که چیزهای بیشتری ببینم. نیاز به توضیح نیست که برای سفر به ارمنستان پاسپورت شما باید حداقل 6 ماه اعتبار داشته باشد. بلیت بگیرید که میتواند ورود از مرز های زمینی باشد. یا با هواپیما به ایروان بروید. برای ورود زمینی ترمینال غرب تهران و ترمینال بیهقی اتوبوس اعزام میکنند. مثلا میدانم حوالی ساعت 12 یک اتوبوس از ترمینال غرب تهران راهی ایروان میشود و ساعت 13 روز بعد (حدود 25 ساعت) به ایروان میرسد.(هزینه بلیت اش در تابستان 1403و موقع نگارش این نوشتار از دو میلیون هشتصد هزار تومان است) همین عدد را برای بلیت بازگشت هم در نظر بگیرید.یا میتوانید بلیت هواپیما بگیرید که در همین زمان از 7 میلیون تومان یک طرفه از تهران است. اگر بخواهید ایرلاین های خارجی بگیرید ممکن است تا 45 میلیون تومان هم برسد. اما برای کنترل هزینه های پیشنهاد میکنم ایرلاین های ایرانی را از وب سایت های خودشان ببینید آن که تاخیر کمتری دارد و کامنتهای بهتری گرفته را حداقل ده روز پیش از سفر بخرید. چون هر چه به سفر نزدیک تر شوید بلیت ها کمیاب‌تر و گران‌تر میشود. اگر هم برنامه تان انعطاف‌پذیر است میتوانید از بلیت های لحظه آخری استفاده کنید ولی من برای مقصد ارمنستان این روش را توصیه نمیکنم چون ایروان تعداد پرواز های زیادی ندارد و آفرهای لحظه آخری ندرتا ایجاد میشود.

برای اقامت میانگین قیمت هتل سه ستاره 30,000 درام (حدود چهار و نیم میلیون تومان است) هتل های ارمنستان عمدتا پرداخت نقدی در محل را قبول میکنند و نیاز نیست نگران پرداخت باشید. مناطق نزدیک فرودگاه و خارج شهر جای مناسبی برای اقامت درایروان نیستند. ولی اگر آفر خیلی خوبی دارید استفاده کنید چون دسترسی به همه موقعیت ها با سرویس تاکسی های اینترنتی خیلی ساده و ارزان است. 

اما بدقولی ایرلاین کیش ایر که پرواز رفت ما بود باعث شد پرواز ما با 6 ساعت تاخیر پرواز کند. پروازی که سر جمع یک ساعت بود شش برابر طول پرواز تاخیر خورد که اصلا اتفاق خوبی نیست. به همین خاطر اسم ایرلاین را می آورم چون فکر میکنم تبلیغ منفی کردن و منع دیگران از خرید بزرگترین اعتراض است.  خلاصه اینکه ما  که گمان میکردیم حوالی  5 عصر در ایروان باشیم ساعت 12 شب رسیدیم و خبری از ترانسفر فرودگاهی نبود. هتل محل اقامت فقط از 9صبح تا 10 شب ترانسفر در نظر داشت. شاتل های فرودگاه زوارنتنس ایروان هم آخرین سرویس شان ساعت 11 شب حرکت میکند.خلاصه بعد از اینکه یک مقدار پول در صرافی فرودگاه تبدیل کردیم یک مظنه قسمت از تاکسی های فرودگاه گرفتیم که عددهای عجیب و غریب بهمان گفتند از 25000 درام تا 12000 هزار درام  قیمت میدانند. که همیننشان میداد قیمت ها خیلی پرت و پلاست. همگی هم میگفتند دستگاه داخل ماشین کرایه را حساب میکند. خلاصه در نهایت  بعد از کلنجار زیاد صحبتبا یک ایرانی- ارمنی  راهنماییمان کرد که یک سیم کارت توریستی ارمنستان بخریم بعد با سیم کارت  نرم‌افزار yandexکه شبیه اوبر یا اسنپ خودمان هست را نصب کنیم. همین کار را هم کردیم. سیم کارت  گردشکری کمپانی UCOM تقریبا 400هزار تومان است. 60 دقیقه مکالمه رایگان درون شبکه و 2 گیگ اینترنت 4G  همان را خریدیم. به محض وصل شدن سیم کارت یاندکس را نصب کردیم و در کمال ناباوری کرایه که یاندکس از فرودگاه تا هتل محل اقامت نشان میداد چک کردیم. 1600 درام (یعنی کمتر از 250 هزار تومان) با رقمی 25 و 16 هزار درام خیلی فرق دارد. حالا یک سیم کارت ارمنستان هم داشتیم که اگر جایی به مشکل خوردیم بتوانیم شماره بدهیم یا با کسی تماس بگیریم. راننده 2 دقیقه بعد رسید یک اپل استیشن بود فوری جمدان هارا بار زدیم و حرکت کردیم. آخر شب بود و خیایان ها خلوت. راننده ارمنی بلد بود و روسی و انگلیسی اصلا نمیدانست ولی مارا دقیق آورد جلوی هتل. توی فوردگاه از آقایی که سیم کارت به ما فروخت خواستم به رزروشن شب هتل صحبت کند و اطلاع دهد که پرواز ما تاخیر خورده و الان قرار است برسیم. نگران این بودم که بگویند  پذیرش نداریم و نصف شبی آلاخون والاخونمان کند. اما رزروشون شب مرد مهربان و دقیقی بود. انگلیسی نمیدانست اما در را به رویمان باز کرد با روی خوش پذیرامان شد و اتاق خوبی بهمان داد. علی الحساب هزینه یک شب اقامت را بهش دادم. هر سه شب را حساب نکردم تا رزورشن روز را هم ببینم. چیزی نگفت کلیدمان را داد تا اتاق همراهیمان کرد و تمام. ساعت از 1 بامداد گذشته بود خسته و خواب آلود داشتیم فکر میکردیم فردا چه برایمان  به ارمغان  می آورد.

پایان بخش اول

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

قصه ات را روایت کن

#ماه_پیشونی را اینجا بشنوید.بعد این چند سطر را بخوانید

بی رحمی است اگر اینکار را را آهنگ خانم #گوگوش بنامیم. چرا که اوج هنر در کلام است و بقول انجیل در آغاز کلمه بود. واقعا هم کلمه بوده و هست. ماه پیشونی با استعاره از یک افسانه کهن ایرانی شروع میشود. یک جور سیندرلای ایرانی، پسر حاکمی که سوار اسب سپید دنبال دختری می آید که ماهی نقره ای بر پیشانی دارد. دختری یتیم تحت سلطه مادرخوانده که در زندگی فقط مورد لطف دیو و پری قرار گرفته و فرصت رقص با شاهزاده را پیدا کرده است. اما قصه با زاویه دید دوم شخص، از زبان زن (در معنای عام آن) خطاب به شاهزاده (یا مرد) شروع میشود. ای سوار اسب ابلق دنبال چی میگردی؟ تو که پسر نجیبی هستی پس چرا اینقدر اُسگلی . چشم هاتو باز کن. تو تاریکی محض دنبال چی هستی؟ دختری با یک ماه بر پیشانی؟ ماه پیشونی قصه دیو و آب سفید است. خواب است. رویاست. رهایش کن. ماه پیشونی مال قصه است.

دقیقا همینجای شعر زاویه دید به اول شخص تغییر میکند. زن، از حقیقت زن میگوید. از خودش. که دیگر از افسانه ها دور است. ماهی بر پیشانی ندارد. بین زمین و آسمان مانده. نه آنقدر خوی شیطانی دارد نه از آسمان آمده. یک آدم معمولی است. خودش را همراه معرفی میکند نه خورشید هفت آسمان. میخواهد مال دنیا را فلزی یا چوبی را  رها کنید. میگوید صداقت تو را میفهمم. قلبم به شفافیت قلب توست، نه بیشتر نه کمتر.... اینجاست که بنظرم #جنتی_عطایی بازی را برده است. بیلاخش را به فمینیست های دوزاری غرغرو نشان میدهد. بهشان میگوید که من قصه را زدم و بُردم ولی شما هنوز دنبال این اید با هم دعوا کنید. من خلق کردم. قصه گفتم شما هم اگر بلدید قصه بگویید ماه پیشونی، سفید برفی، قل قله زن یا هر کلیشه ای را  میخواهید بکشید پایین ولی بدانید قصه تان چیست. 

متن ترانه را حین رفتن به کار در ماشین شنیدم. برایم عجیب بود این ترانه را هیچوقت نشنیده بودم. اجرای زیبا مدیون آهنگسازی بی نظیر واروژان و صدای رسا و پر تحریر گوگوش است. اما هیچوقت به قصه ترانه ها اینقدر حساس نبودم. حالا بیشتر ترانه ها را میشنوم و میخوانم. چه فارسی که برایم مطلوبتر است چه لاتین. به این فکر میکنم که بعضی ها ترانه میگویند، بعضی ها شعر بعضی قصه میگویند. اندک آدمهایی قصه هایی را که میگویند تصویر میکنند. در نمایشی دو پرده ای عین اجرایی نمایشی در اپرا و یقین دارم جنتی خیلی خوب نمایش را میشناسد و بلد است.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

درباره‌ی علفزار خشک

سالهای قبل با حوصله تر بودم. راجع تمام فیلم هایی که ایام نوروز میدیدم چندسطری مینوشتم. اما امسال واقعا حوصله اش نبود. هرچه کردم، دلم نیامد از "درباره‌ی عفزار خشک" چیزی ننویسم.با اینکه حدود پنجاه روز از دیدنش گذشته بنظر هنوز شعله هایش در من روشن است و همین شد که آمدم این پیش نویس را کامل کنم. قبل از هر چیزی این فیلم عجیب مرا یاد کارهای کیارستمی انداخت. چه در مفهوم چه در استفاده از طبیعت و چه در حوصله مندی. این آخری را باید بگویم واقعا #نوری_بیگله_جیلان با حوصله فیلم میسازد. یعنی اگر از حیث موجز بودن کیارستمی را شاعر بدانم. جیلان یک رمان نویس یا قصه پرداز حرفه‌ای است.

کیارستمی و بیگله جیلان

علفزار خشک را دوست داشتم.قصه دوتا معلم عذب است در یک روستای برفی و کوهستانی که سودای پیشرفت دارند. چون مجردند یک سوییت مشترک بهشان بعنوان خوابگاه داده اند. جوان اند و خب طبیعی است گاهی بی خود و بی جهت به یک شاگردشان که خوشگل‌تر است یا دختر است آسان تر بگیرند، یا بیشتر توجه کنند یا بروند شهر دختر بازی. اما چرایی بزرگ را جیلان آنجا تعریف میکند که زن قصه وارد میشود. یک مثلثی از عشق و ترحم شکل میگیرد. یکی از پسرها میخواهد برود شهر و زن چلاق آنچنان برایش برانگیزاننده نیست. بنظرش با اون به جایی نمیرسد پس زن را  به دوست هم اتاقش معرفی می‌کند. آن یکی رفیقمان میخواهد زن و زندگی تشکیل دهد و در نزدیکی شهر زادگاهش بماند. موفقیت برایش همین است. حالا لنگیدن عروس خیلی هم برایش مهم نیست. میزند و دختر لنگ در یکی از این TEA TIME های سه سفره شان میگوید چون معلول است میتواند انتقالی بگیرد به هر شهری که خودش بخواهد. بازی عوض میشود. تردید و خودخواهی آدمی همیشه در رفت و آمد است. پسری که دختر را پس زده بود به رفیقش حسودی میکند. زیر آبش را چپ و راست جلوی دختر میزند. همه اینها با شکایت بچه ها به مدیر مدرسه و بعد بازرسی آموزش و پرورش شکل عجیب تری به خود میگیرد. روستایی که معلم ها در آن ساکن اند و کار میکنند از اول تا آخر فیلم برف میبارد. کاملا رو مخ است. پسرها برای آوردن آب تمیز قابل آشامیدن روزی یکبار میروند در ارتفاع، از چشمه ی آبی که قطره قطره اب تمیز از آن میچکد  آب می آورند. آن خلوتگاه زمستانی محل تبادل مردانه‌ترین و واقعی ترین عواطفشان است. 

این صحنه ها را میدیدم فکر میکردم جیلان چقدر خوب آدمها را میشناسد. قصه اش خیلی ساده است. خیلی خیلی ساده و کُند که ممکن است نتوان حتی یک ساعت اول فیلم را تحمل کنی. ولی روابط انسانی آنقدر خوب درش نشسته بود که محال است نتوانی خودت را جای یکی از کاراکتر بگذاری. یا کسی را شبیه یکی از آنها ندانی. 

من قبل تر از بازیگر زن فیلم سریالی دیده بودم. حقیقتش را بخواهی از آن سریال های بی سرو ته ترکی بود که مادرم دنبال میکرد. ولی وقتی بازی همان بازیگر را اینجا دیدم واقعا به کارگردانی جیلان حسرت خوردم. متریال همان بود. موضعیت پیچیده نبود اما جیلان کارش را بلد بود. حتم دارم جذابیت چشم ها و  بی حالتی چهره و زشتی صورت بندی دلیل انتخابش بوده است. 

فیلم شدیدا لایه لایه و بافته شده است. من قدر خودم توانستم لایه هایش را سنتز کنم. یک جاهایی هم مثل زندگی آن پسر علاف روستا، آن خوار و بار فروشی، جع معلم ها دفتر مدرسه، ریز بافت هایی دارد که در خدمت قصه است. اما گاهی با گنده گویی یا مونولوگ ها مشکل داشتم بنظرم زیاده روی بود و فیلم را از حوصله خارج میکرد. 

درباره ی علفزار خشک را ببینید اگر به قصه گفتن علاقه دارید. اگر بزرگترین درام زندگی آدمها و شناختشان است اگر بنظرتان در دوراهی تصمیم و سبک و سنگین کردن عواطف گیر افتاده اید. اگر از خودتان یا قدرت بی قدرتان مطمئن نیستید. اگر به چشم ها اعتماد دارید. این فیلم را ببینید چرا که من درباره ی فقط یک فیلم حرف نمیزنم من درباره ی موقعیتی انسانی حرف میزنم که همه مان دستکم یکبار تجربه اش کردید و غالب موارد گند زده ایم یا بدتر از آن  نتوانستیم انتخاب کنیم و باز هم گند زده ایم.

about dry grasses

پ.ن: نظر بیگله جیلان راجع سینمای کیارستمی را اینجا ببینید.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

وقتی زدی باید نگاهش کنی، خیلی خیلی محکم نگاهش کنی.

بابا بزرگم سال 1379 مُرد. آن روزها خیلی باهاش ایاق بودم. ده روزی رفت بیمارستان بستری شد و بعد من دیگر هیچوقت ندیدمش. سوم ابتدایی مدرسه دولتی بودم که قلدر بازی درش زیاد بود. یک روز با دست ورم کرده و روپوش پاره آمدم خانه. مامان خانه نبود اما بابا بزرگ دید. ازم پرسید چه شده؟ من نتوانسته بودم گریه نکنم. زده بودم زیر گریه با هق هق بهش فهمانده بودم که توی مدرسه حسابی کتک خورده ام. بابا بزرگ گفت برو دست و صورتت را بشور تا ببینیم چه میشود. بابابزرگم بعد از مرگ مادر بزرگ و ازدواج عمه کوچکم دیگر در روستا نماند.شکستگی دست و کمر و از کار افتادگی سالها خانه نشینش کرده بود. در آن سن و سال آدم بی آزاری بود که لنگ  دو وعده غذا و  یک جای خواب بود. وگرنه خانه و کاشانه داشت. آبش با ازدواج مجدد هم توی یه جو نمیرفت خصوصا که در آن سن و سال درآمدی هم نداشت. راستش را بگویم کمی خودخواه هم بود. کم پیش می آمد باهاش حرف بزنم. اما رسم داشتیم در دورهمی های خانوادگی کشتی بگیریم. آنچه در میان دهه شصتی ها زیاد بود بچه هم سن و سال، پسر عمو، پسر عمه، نوه عمه، پسر دایی یا پسر خاله بالاخره یه رقیب در رده تقریبا هم وزن پیدا میشد.اتاق پذیرایی را خالی میکردند میز و صندلی اگر بود را میکشیدند کنار و در شب نشینی های طولانی زمستان یا روزهای کش دار بهار ما را می انداختند به جان هم. من اوایل  آنجا هم خیلی فن میخوردم. فن لنگ را  همه بلد بودند جز من. میزدند زیر پایم و چپه میشدم. سوم دبستانم که تمام شد به بابا گفتم میخواهم بروم کشتی‌گیر شوم. گفتم میخواهم بروم باشگاه میخواستم تا پاییز کلاس چهارم گولاخ شده باشم. میخواستم تخم بچه های خاک سفید را بکشم. بابا اول خندیده بود. خودم رفتم باشگاه را پیدا کردم. یک باشگاه بود به اسم شهید شیخی متعلق به صنایع دفاع که فقط ورزش رزمی داشت. به خانه مان هم نزدیک بود. میشد پیاده رفت.شهریه اش را پرسیدم متصدی باشگاه بهم پوزخند زده بودند. شب به بابا گفته بودم با غیض و جدی گفتم. بابا عقب نشست. گفت فردا زود می آیم برویم ثبت نام. خلاصه من با 32 کیلو وزن، ریقو ترین عضو باشگاه کشتی بودم. نزدیک ترین رده وزنی و حریف تمرینی ام 50 کیلو بود. اسمش آرمان بود. پسر خوش قلبی بود که عمویش در همسایگی ما مغازه منبت کاری مبل استیل داشت. باشگاه اما مربی خوبی داشت و خیلی کمک میکرد فن یاد بگیرم. اما خب همه کشتی برای من تا جایی بود که آرمان ازم خاک بگیرد. تحمل بیست کیلو وزن بیشتر را نداشتم. دنده هایم له میشد و نفسم بند می آمد. میدانستم از دستهای قوی اش راه فراری ندارم. هر ماه بعد تمرین یک مسابقه انتخابی برگزار میشد. مسابقه تیر را من باختم. ضربه فنی شدم. بابا بزرگ هم با کمر دولا و عصا زنان آمده بود مسابقه را تماشا کرده بود. مسابقه مرداد را بابا به بهانه مسافرت مرا برده بود سرعین و آبگرم و هیچوقت شرکت نکردم. چند روزی به مسابقه شهریور مانده بود که بابا بزرگ بهم گفت. فن کشتی چی بلد شدی؟ من از تایتانی و زیر یک خم و درختکن بگیر یا کول انداز و پیچپیچک را برای حریف فرضی جلویش اجرا کرده بودم. بابا بزرگ آرام نگاهم کرده بود. بعد گفت خب اینها رو میتونی به اون خیک ماست بزنی. آب سردی روی سرو گردنم ریخته شده بود. حریف من حداقل سه سایز و بیست کیلو ازم سنگین تر بود و من نهایت فنی که میتوانستم بهش بزنم گرفتن مچ پایش بود. همین. میدانستم باخت دیگری در راه است و یک فضاحت دیگر. بابا بزرگ بهم گفت آنسری دیدم پسره راه نمیتونه بره تو  بلدی تند بری پشتش چرا میری پاهاشو میگیری؟؟ برو پشتش و هولش بده. انقدر دورش بچرخ که سرش گیج برود و بخورد زمین. تا وقتی تو را نگرفته کاری ازش بر نمی آید اگر هم گرفتت بزنش. 

باورم نمیشد بابا بزرگ داشت اینها را میگفت. گفت میروی پشتنش میپری گردنش را میگیری و فشار میدهی. همین. راستش هم ترسیده بودم هم با آرمان رفیق بودیم ولی دلم نمیخواست من انتخاب نشوم. از طرفی اگر باز میباختم دیگر بابا ثبت نامم نمیکرد. دیگر توی مدرسه هم کتک میخوردم. روز مسابقه بابا آمد دیدنم ولی بابا بزرگ نیامد. توی دلم خالی شد. مربی مان توی بازی های باشگاهی داور هم میشد. سوت زد. خوبی آرمان این بود که کلا از جایش تکان نمیخورد. یک کمی آرام آرام دورش چرخیدم بعد تند ترش کردم. یک بار از چپ یکبار از راست. آنقدر چرخیدم که دیگر مقاومت نکرد. بعد پشت سرش پریدم و گردنش را گرفتم. نبرد گوزیلا با سنجاب بود. دور گردنش مرا تاب میداد. زانو هم را خم کردم و گذاشتم توی کمرش.یکی دو لار فشار آوردم بالاخره آرمان افتاد. فکر کنم خیلی گردنش را محکم چسبیده بودم. مربی شست دستی که مچ بند همرنگ دوبنده من داشت بالا گرفت و یک را نشان داد. 

من هم همانجوری روی آرمان خوابیدم تا سرپا داد. لذت بخش ترین بخشش همین بود که انگار روی یک فوک سیبری دراز کشیده‌ام. 

سه بار دیگر اینکار را کردم. و وقت کشتی تمام شد. مربی راضی نبود. بابا هم راضی نبود اما من انتخاب شده بودم. کثیف کشتی گرفته بودم. هیچ فنی روی آرمان نزده بودم. اما از سرعتم و ساعدهای قوی ام استفاده کرده بودم. بابا بزرگ درست میگفت من سرعتم از آرمان بیشتر بود و اگر در یک کار نسبت به او خوب بودم همین چابکی ام بود. 

بابابرایم مالشعیر خرید، مالشعیر تلخ،دوتایی مردانه توی بوفه باشگاه نشستیم و مالشعیر خوردیم. همان روز حس کردم تستسترون توی رگ هایم جاری شد. به خانه که رسیدیم بابا بزرگ فهمید من آرمان را برده ام. بهم گفت زدیش؟؟ من از خوشحالی جیغ میکشیدم و فنم را روی هوای بهش نشون میدادم. 

بابا بزرگ آدم احساسی نبود. اما آن شب از پیچانی ام ماچ کرد. یک ماه بعدش باز توی مدرسه محمود دیوانه جلوی راهم را گرفت. دوباره کتک خوردم، تحقیر شدم. عصرش آمدم خانه به بابا بزرگ گفتم. گفت محمود دیوانه مرا میزند. زورم بهش نمیرسد. بابا بزرگ باز خوب به حرفهایم گوش داد. پرسید محمود دیوانه چندتا رفیق دارد. پرسید قدش چقدر است وزنش چطور است و اینها. بعد بهم گفت برو ببین از کدام مسیر میرود خانه. من دیدم محمود دیوانه ظهر از کوچه شادآلویی میرود تا بلوار شاهد بعد همینجور کوچه ه را زیگزاگ میرود تا وسط های خاک سفید. بدو آمدم به بابا بزرگ گفتم. پرسید: تنها بود؟ گفتم اره. گفت   فردا ته همان شادلویی با یک پاره اجر قایم شو. منتظر بمان که نزدک شود بعد آجر را پرت کن توی سرش. بهش نزدیک نشو آجر را پرت کن و فرار کن. من رفتم از خانه ای که تخریب شده بود. دو تا اجرکش رفتم از صبح لای شمشاد های بلوار شاهد قایم کردم. ظهر اولین نفر از کلاس زدم بیرون و ته کوچه پشت شمشادها کمین کردم و تا بیایید. محمود کیف نمی آورد یک کلاسور میزد زیر بغل و  یک کتاب و شاید یک خودکار لای آن داشت. صبر کردم از من رد شود. بعد بلند شدم دویدم طرفش و آجر را پرت کردم طرفش اجر از بالای سرش رد شد. آنطرف کوچه امد زمین. محمود مرا دید. کوله ام پشتم بود. فحش مادر داد. بعد دنبالم کرد.خواستم فرار کنم پشت شمشاد ها بعد به خودم لعنت فرستادم که احمق تو را دیده کجا میروی؟؟ محمود بهم رسیده بود بوی تند عرقش را حس میکردم. عین آهویی که شکست را پذیرفته درازکش شده بودم و منتظر الرحمان بودم که یهو حس کردم چیزی زیر دستم است. محمود پرید گلویم را گرفت که خفه ام کند. شست های پر قدرتش دور گلویم قفل شد. هیکل اش را انداخت روی هیکلم. ناخودآگاه دستم رفت به اجر دوم و یا سنگ یا اهن یا نخاله یا هر چیز دیگری که مهم نبود هم چیست با همه زورم کوبیدمش توی سرش... خاک پاشید تو چشمم و دیگر ندیدم. نصف کله محمود خاکی شده بود. گرد آجر بود. و بعد ارام یک شیار قرمز خون از پیشانی اش راه گرفت. بعد دوباره دستش را فشار داد که دومی را محکم تر جای همان اولی کوبیدم.محمود دیوانه چشمهایش طوفان شد. شکست  و درد نشست توی چشم هایش زد زیر گریه دستهایش را گذاشت روی سرش و کنارم افتاد روی زمین.در بهت و شک بودم. اما محمود داشت عر میزد. زیری آجر پوشت دستم را کنده بود. دستم میلرزید. بلند شدم با همان دست لرزان یک بار دیگر اجر را حواله کمرش کردم. دادش رفت آسمان نزن …گوه خوردم نزنننننننن..... اجر را پرت کردم توی جوب آب و ایستادم. با لگد زدم توی پهلویش که ولو شود. صورتش را ببینم. صورتش قرمز شده بود. انگاری که جنون خون قرمز محمود گرفته باشدم پیچیدمش به چک و لگد. ترتیب و اصولی نداشت با دست و پا محمود نیم خیز شده ملتمس را پیچیده بودم. التماس میکرد. نزن...نزننن...تا اخر که جانم تمام شود یا دستی بیایید مارا جدا کرد زدمش. بهش گفتم ننه ات خودت فلان است و پدرت قاچاق فروش است ... محمود خوابید زمین. یقه روپوشم باز جر خورده بود. یکی میگفت فرار کن حمید، فرار کن... یکنفر میگفت  اینو باید ببریم بیمارستان ... اینها برای کدام مدرسه اند…وحشی اند... با تمام وجود فرار کردم. کیفم را برداشتم و  فرار کردم. با صدای بالا پایین پریدن هایم کتاب و دفترم ریتم گرفتم. تصور میکردم پاهایم عین بازی سونیک گرد میچرخید و من چابک و سبک توی کوچه ها میدویدم. 

به خانه که رسیدم. مامان توی اتاق چرت میزد. بابا بزرگ پای سفره منتظر نشسته بود که نهار بخوریم. کیفم را پرت کردم و رفتم توی بغلش بهش گفتم. محمود دیوانه را زدم. حسابی زدمش....

بابا بزرگ خندید و آن تک دندان عقبش معلوم شد. خب دیگه نمیاد سراغت. همین شد. از فردا باید محکم راه بری و نگاهش کنی. خیلی خیلی محکم نگاهش کنی. همین

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

محیط زیست

جمعه به دعوت جاوید - استاد و رفیق همیشگی‌ام- به همراه حلقه رفقای بیست ساله کانون به دیدن یک تئاتر نشستیم. تئاتر عجیبی بود. هیچ تصوری ازش نداشتم، جز چندتا جستجوی اینترنتی که در مسیر رسیدن به تئاتر انجام دادم و فهمیدم کارگردانش برادرعبدلرضا کاهانی است و یکی از بازگرانش را اخیرا توی سریال سروش صحت دیده‌ام. بعد گفتم یعنی چی که ما طرف را به اسم برادرش می‌شناسیم؟ خودش کارگردان است و اتفاقا بنظرم کارگردان خوبی هم آمد. از آن بهتر نویسنده درجه یکی است. این شد که این چندتا نکته بعد از اجرای تئاتر به ذهنم آمد.

پوستر تئاتر  محیط زیست

1- تئاتر در حداقل طراحی صحنه با تعداد محدود بازیگر و نورپردازی برگزار شد. یک دکورساده شامل یک دیوار با دو در و سه مبل و یک میز پذیرایی، همین. روی میز دستمال کاغذی و فلاسک چای و قوطی خالی نوشابه فانتا و فقط همین. حتی نور پردازی هم خاموش و روشن تایمینگ خاصی نداشت. اما از همین صحنه خلوت یعنی از تمام اجزای همین صحنه خلوت بهترین استفاده شده بود.

2- اجرا در کمترین حرکت ها و بیشتر با دیالوگ پیش میرود. بازیگران که خواهر و برادرهای یک خانواده اند در پی ظن احمد (برادر وسط) از چرایی مرگ پدر در خانه پدری گرد هم جمع شده اند و ماجرا را برای او که در روز مرگ حضور نداشته تعریف میکنند. شعور و آگاهی بازیگران از موضوع مانند تماشاگران در جریان تئاتر و به شکل مضارع تکمیل میگردد. این درک قطره به قطره حقیقت و بیان اطلاعات در خلال دیالوگ های تلگرافی بسیار استادانه چیده شده و درست وقتی که میخواهد حوصله سر بر شود گره گشایی میشود.

3- این حجم از دیالوگ خصوصا برای نقش احمد (مجید یوسفی)، نادر (داریوش رشادت) و شیرین (سرور پیروانی) سخت است اما تسلط بازیگران نشان میدهد تمرین خوبی داشته اند و آنقدر در اجرا خوب هستند که در صورت اتفاق پیش بینی نشده هم بتوانند اوضاع را سرو سامان دهند.

4- المان ها و اسامی خیلی دستخوش بازی میشوند. بازی با کاراکترهای تعزیه و کارکرد استعاری آن، یا شوخی با تهران و بافت پر آسیبش توانسته زیر لایه ای عمیق‌تر از متن ایجاد کند که مخاطب را بعد از اجرا به فکر درباره ی بدیهیاتش وادارد. ظرافت این دست اتفاقات و آشنای شان با زیست روزمره آنقدر زیاد است که حتی برای خیلی از مخاطبان خنده دار هم نیست یه واقعیت تلخ است که هنوز پذیرفته نشده اس. انتخاب نام  محیط زیست هم قشنگ یک کج دهنی است به آن ذهنیت که میخواهد همه چیز را خوب جلوه دهد.

5-نمیخواهم جو بدهم اما در دستگاه سرکوبگر جامعه ما اینکه اسمت چه باشد و زاده کدام خانواده باشی خودش مرحله ای از حساسیت است. کاهانی بودن هم در سالهای اخیر از همان اسامی است (هرچند در سالهای اخیر دیگر باید گفت رو چه اسمی حساس نیستند؟)  این را خواستم بگویم که با این وجود بنظرم رسول کاهانی بر خلاف دو برادر شناخته شده دیگرش راه درستی را رفته. خط باریک هنر و ابتذال، یا دوگانه سرشاخ شدن و بیکاری دو قطبی های سختی است اما رسول بنظرم خط باریکی در مرز این دو لایه دیده و بعد پنج سال نمایش جدیدی روی پرده برده است.

6- میگویند وقتی لنین از دنیا رفت، بولگاکف جوا بخاطر انتشار رمان گارد سفید مورد بازخواست بود نمایشنامه هایش یکی پس از دیگری توقیف میشد یا اجازه انتشار و اجرا نمیگرفت. اما بولگاکف درست در همین زمان تخم مرغ های شوم و دل سگ را نوشت و شاهکارش - مرشد و مارگریتا- را کامل کرد. ده سال بعد بولگاکف با وجود آزادای عمل بیشتر دیگر درگیر بیماری بود و نتوانست کارهای بهتری بنویسد. حالا هم شاید سالهای خوبی برای ارائه نباشد اما دستکم کسی که امروز مینویسند و میخواند پشتوانه ای به اندوخته خود اضافه میکند که شاید هیچوقت دیگر فرصت انجامش دست ندهد.

 همین. والسلام

پ.ن: بیشتر راجع این تئاتر اینجا بخوانید.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

مه آلود _ نمایشنامه کوتاه در تک پرده_

شب - خارجی - اواخر پاییز

ساعت حوالی پنج بامداد راننده پراید منگ و ترسیده از ماشین پیاده میشود. آلودگی و تاریکی در ساعت شش صبح پاییز امان نداده بود ببیند با چه چیزی تصادف کرده. چراغ های خیابان بخاطر کسری برق همگی خاموش بودند و چراغ های لاجون پراید مدل 80 با طلق کدر و خش دارش کفاف روشن کردن خیابان را ندارند. بخار آب از درزهای کاپوت و جلو پنجره ماشین بیرون میزند. قطره قطره آب سبز رنگ روی آسفالت خیابان راه میگیرد و در چاله آسفالت جمع میشود. راننده مات مبهوت به اسکلت موکب که با آن تصادف کرده نگاه میکند. هیچ چراغ و علامتی برای ایستگاه نگذاشته اند. موکب نصف گذر را گرفته است. و همه داربست های فلزی با پارچه سیاه پوشیده شده اند. راننده نگاهی به موکب میکند که با پارچه سیاه پوشیده شده و تخت چو و منقل ی که با خاکستر نشسته داخل گذاشته اند. می نشیند و ماشین را نگه میکند. قفل اتصال یکی از داربست ها جلو پنجره را شکانده و خورده است رادیاتور را سوراخ کرده. سپر جلو ترک برداشته اما هنوز کنده نشده است. شمایل اش شبیه دندان لق کج و معوجی است که خیال کنده شدن ندارد.

- این خانه یزید کی اینجا علم شد؟ببین چه بلایی سرم آورد

صدای زنگ موبایل از داخل پراید به گوش میرسد. راننده بی توجه به زنگ موبایل کاپوت ماشین را بالا میزند و داخل موتور را نگاه میکند. تلفن قطع میشد و بعد از چند ثانیه وقفه دوباره به صدا در می آید. راننده اینبار از ترس اینکه کسی سر برسد و گوشی اش را از داخل کنسول بدزدد هشیار میشد. بر میگردد. مینشیند داخل ماشین. بی حوصله تلفن را جواب میدهد.

-بله

-ببخشید کی میرسید؟ من توی نرم ازار دیدم 5 دقیقه اما الان ده دقیقه است که.....

گوشی را از صورتش دور میکند. #اسنپ را باز میکند. لغو سفر را میزند. گوشی را داخل جیبش میگذارد و از ماشین پیاده میشود در کاپوت را محکم میبندد.

سوار ماشین میشود و در تاریکی مطلق و دود آلود خیابان گم میشود.

گوشی دوباره زنگ میخورد. راننده بدون اینکه تلفن را جواب دهد زیر لب زمزمه میکند اسیر شدیم بخدا.

و چشمش به آمپر آب ماشین است و توی سر هزار فکر ریز و درشت عین مه غلیظی شناورند.

عکس آرشیوی است

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

روایت میکنم،پس هستم

اولین چیزی که از زیرعنوان کتاب دستم رسید جنایت معروف زمستان سال 1375 بود، من از آن سالها چیز زیادی یادم نیست اما خاطراتی کمرنگ در ذهن شاگرد دبستانی که بزرگترهایش با هراس و به شکل یواشکی توی خانه ازش حرف میزدند یا روزنامه هایی که زیر فرش و پشتی‌های ترکمنی قایم میکردند به خوبی خاطرم مانده است."خیابان گاندی، ساعت پنج عصر" قصه نیست،جستار است. جستارش هم از نوع جستارهای معمول که خوانده‌ایم یا مجلاتی به آن می‌پردازند نیست. یک کار پژوهشی و دسته بندی شدهاست. شبیه یک ارکستر موسیقی هماهنگ که با تعریف زمینه پژوهشی و ریزه کاری های تحلیلی به موقع می‌نوازد و هر سازش میداند کجا و چطور خودش را به زمینه کار وصل کند. نویسنده در ابتدا تکلیف مخاطب را با کتاب روشن می کند که نه به دنبال بیان چگونگی ماجراست نه می‌خواهد نشان دهد سرنوشت عاملین جنایت چه شده است. هدف از نگارش، بازخوانی پرونده‌ای قدیمی است از چهار دیدگاه به منظور کشف چرایی واحیاناً پرهیز از تکرار آن.

فرهنگ عمومی کشور ما عمدتا فرهنگ شفاهی است. ما خیلی عادت نداریم روزانه نویسی کنیم. حافظه تاریخی مان کوتاه مدت است. اما به واقع هر وقت کمی از حوادث و ماجرا دور شده ایم و مجدد به آن برگشته ایم و در مورد علل اصلی آن و راهکارهای پیشگیری بدون تعصب سخن گفته ایم نتایج خوبی داشته است. هرچند نمونه هایش در سیر اجتماعی یا سیاسی کم بوده است. این دیدگاه بازنگری برای فرهنگ شفاهی و کوتاه مدت ما که عمرهر بحران و التهاب از واقعه‌ای تا واقعه دیگر است ضروری است. دوم آنکه ایجاد قوانین امنیتی و محدودیت دسترسی بی‌واسطه به اخبار جرم و جنایت و مجرم عملا دسترسی به اخبار جرائم موحش را در دو دهه اخیر محدود کرده است و خبرنگاران حوادث و ستون‌نویسان صرفا به شکل انتخابی حق دسترسی به اخبار حوادث را داشته‌اند. همین موضوع باعث شده بازخوانی پرونده ای مربوط به بیست و پنج سال پیش توسط یک روزنامه‌نگار، عملا دسترسی بهتری به مطبوعات، خبرها و تحلیل های دور و نزدیک از واقعیت داشته باشد تا جنایتی که به فرض طی دو سال گذشته رخ داده است.

از این منظر کار نویسنده پژوهشی و ارزشمند است. جمع‌آوری مستندات و مطبوعات مربوط به زمان وقوع حادثه و گزارش‌گزارشات جلسات دادگاه، مصاحبه‌ها و گردآوری نقل قول های افراد نزدیک به حاثه از والدین شاهرخ و سمیه تا دوستان هم مدرسه، روانشناس زندان و زندانیان هم دوره، کار ساده ای نبوده است.ضمن اینکه چهار جستار یاد شده به بررسی اجتماعی، اقتصادی و روانشناسانه موضوع پرداخته است که دیدگاه تحلیلی ماجرا را که حالا مدت زیادی هم از آن گذشته بهتر عیان می‌سازد.

خواندن نظرات خوانندگان ماجرا و افکار عمومی بهت زده ام کرده بود تا جایی که باورم نمیشد جامعه اینقدر سنگدلانه بتواند راجع دو نوجوان که مرتکب فاجعه ای شدند را قضاوت کند و حکم صادر کند. اما لطف اش بازخوانی پرونده دید خوبی نسبت به احوال اجتماعی آن روزگار و مناسبات فردی و اجتماعی نسبت به خشم و وحشت در جامعه دستم داد. عصبیت سالهای اولیه پس از جنگ، حس عقب ماندگی ملی، اختلاف طبقاتی و تغییر در بافت خانواده و فرزندان. عین راش هایی از فیلمی مستند است که میتوانسد تخمین خوبی از وضعیت زیست و روابط اجتماعی از سالهای ابتدایی دهه هفتاد بدهد.

موضوع جایی رنگ هارمونیک تر شد که نویسنده به طرزی مشهودی در پی همنهشتی وقایع مختلف اجتماعی و سیاسی در کنار حادثه خیابان گاندی برآمد و سعی کرد ارتباطی هرچند ضعیف بین دو یا چند اتفاق آن دوره با ماجرای قتل برقرار کند. مثلا رقابتهای انتخابات یا آنچه در حوالی خرداد 1376 رخ داد را نمی‌توان بی تاثیر به موضوع حادثه خیابان گاندی دانست. اتفاقات کوی دانشگاه در تابستان 1378 یا حتی صعود تاریخی ایران به جام جهانی 1998 فرانسه با تساوی دراماتیک در استرالیا، را نمی توان خیلی مرتبط به موضوع دانست اما  خط اثرش تا جایی میتواند پیش رود که تصویری از غم و شادی عمومی، بر دو نوجوان که پشت میله های زندان هستند را میتوان لحظه ای تجسم کرد و از آن رد شد. دقیقا عین افتادن نور چراغ خودرو بر ظلمات ترسیده و چشم های روباهی هراسیده در حاشیه جاده ای فرعی.

آنچه که رانه اصلی روایت است. ماجرای قتل و پژوهش پیرامون آن است، دقیقا هر کجا کتاب نقل قول های پرداخته جذابیت و تعلیق فراوان است. تحلیل در غالب جستارها هم شروع خوبی دارد. موضوعی که کمی خسته کننده می‌شود اطناب و مکرر گویی در بعض روایت هاست. انگاری که نویسنده دیدگاه تاکیدی‌اش را  با مکرر گویی از علت ها بنا نهاده است. بارها در طول خواندن کتاب با خودم گفتم خب این را که بیست صفحه قبل هم گفته بود. دوباره گفتنش چه لطفی دارد. ایده لاغر را با تکرار نمیشود فربه کرد. زیبایی اش در همان موقر و موجز بودن است. جستارها در حجم فراتر از یک نوشتار تحقیقی- توصیفی پیش رفته و شبیه همان گزارش‌های پر طمطراق مطبوعاتی شده است در حالی که آنچه میتوانست ریتم بهتری در کتاب ایجاد کند بیان عین روایت از منظر مطبوعات و مصاحبه ها و جستار تحلیلی کوتاه (در حد یک یا دو صفحه) بعد از آن بود.

در مجموع ایده جمع‌آوری پرونده ای جنایی به انضمام جستارهایی مرتبط با آن اتفاقی جدید است. پیش‌تر نمونه های داستان های جنایی بر مبنای واقعیت به شکل ترجمه یا تالیف زیاد داشته ایم. آثار داشیل همت، فلانری اوکانر یا ترومن کاپوتی نمونه های کم نقص و پرطرفدار داستان جنایی بر مبنای واقعیت است اما جمع‌آوری اثری پژوهشی پیرامون یک جنابت  به پیوست جستارهایی اجتماعی، اقتصادی و روانشناختی یا حتی سیاسی اتفاق جدیدی است. خواندن این گونه آثار شاید از نمونه های داستانی سخت‌تر بنظر برسد اما دریافت تحلیل های جامعه شناختی که حول آن پدید می آید اولا بسیار بدیع است، ثانیا میتواند فرد به فرد و گروه به گروه متفاوت و تاویل پذیر باشد و بار تعلیمی بیشتری با خود همراه داشته باشد. روشن‌تر بگویم برای من که تحلیل دو دوتا،چهارتا میکنم اختلاف طبقاتی و دسترسی به امکانات زیاد عامل اصلی بروز حادثه آمد. اما دوست دیگرم که کتاب را خوانده بود. سایه کنترلگری والدین و سرکوب به بهانه حفط آبرو را علت اصلی حادثه خیابان گاندی برداشت کرد. شاید اگر در زمان این فاجعه سن و سال و قدرت تحلیل حالا را داشتیم هر دو یک دیدگاه خشونت بار را دنبال میکردیم. ولی خواندن چنین کتابی با قاصله زمانی مناسب به قول اهالی سینما دید لانگ شات‌تری بهمان داده و فرصت دیدن از چند زاویه به یک اتفاق را پدید آورده است.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

در آستانه

لبه پرتگاهم، نمیتوانم بکنم و پریدن دیگرانم بیشتر توی دلم را خالی میکند. ماه قبل دقیق شد چهار سال تمام که به این شرکت آمدم و خب میدانم کار کردن برای چهار سال در یک مجموعه زمان کمی نیست اما خدا حافظی بیش از 10 نفر از دوستان و همکاران شرکت به منظور مهاجرت بدجور دلم را خالی کرده است. موازی با این قضایا دوستان زیادی هم از ایران رفته اند. تغییرات و فشارهای اجتماعی که از آبان 98 شروع شد تا جنبش مهسا همه باعث شده غیر از بد بینی اجتماعی از نظر مادی هم پروژه ها کم و کمتر شده و پول در صنعت مملکت نیست. اندکی سرمایه گذاری داخلی هم هست هزینه تبلیفات بی حساب و کتاب عقیدتی و ترویج تفکر حاکمیت میشود. در چنین شرایطی امیدوار بودن عقلانی نیست چرا که نشانه های مثبت آنقدری نیستند که بشود بهشان دل بست. اما حساب و کتاب آدمیزادی خیلی متفاوت است.حساب در دروازه و سوراخ سوزن است. تعلقاتی هست که نمیگذارد رها شوی. دست اندازهای راه مهاجرت هم هست. آمریکا و کانادا که اصلا سفارت خانه ای ندارند. گرقتن نوبت از سفارت خانه های اروپایی یا استرالیا هم کار حضرت فیل است. وضعیت عجیب تراژیکی است. ایرانی بودن در عصر جمهوری اسلامی برچسب بزرگ و کثیفی است که به این سادگی نمیتوان از تن جدا کرد. وقتی با این رفقای مهاجر حرف میزنم هدفشان از رفتن فقط ویزا و زندگی معمولی و کمی راحت تر بوده است. به این فکر میکنم که من هم اگر راهی شوم برای یک پاسپورت میروم. نه چیز دیگری. نه آنقدر درسخوانم که بگویم کیفیت آموزش در ایران به درد نمیخورد نه آنقدر خوشگذران که بگویم دنبال بار و کاباره ام و اینجا در عذاب. اینها را میگویم اما فاصله ام تا پریدن هم زیاد است. دو دستی اندک چیزهایی که این سیزده سال بعد دانشگاه به سختی و با شصت ساعت کار در هفته و سفر 110 کیلومتری روزانه جفت و جور کردم را چسبیده ام.یک بخشی ترس است یک بخشی عدم شناخت و مشخص نبودن مسیر. من آدم حساب و کتاب و برنامه ریزی ام. در دم و هر چه پیش آید اعصابم را  بهم میریزد و به این سادگی نمیتوانم دل به جاده بزنم. هر چه بشتر میگذرد در این زمینه ترسوتر هم میشوم. کاش یک راهنمایی بود نه شبیه این موسسات مهاجرتی که بیخود بازارگرمی میکنند. یک زائر (به تعبیر پائولو کوءیلو)، یک سوخته ضمیر کسی که مسیر مشابه داشته و دل بزرگ و بخشنده دارد. آن وقت میشد نشست دل داد و از کندن هم لذت برد.

به شاملو که فکر میکنم میبینم او هم به یقیین در اوایل انقلاب از نظرگاه من جهان را دیده. تصمیم گرفته و این تجربه اش عجیب در شعر "در آستانه" پیداست.

باید اِستاد و فرود آمد
بر آستانِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشی دربان به انتظارِ توست و
اگر بی‌گاه
به درکوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید.

 کوتاه است در،

پس آن به که فروتن باشی.
آیینه‌یی نیک‌پرداخته توانی بود
آنجا
تا آراستگی را
پیش از درآمدن
در خود نظری کنی
هرچند که غلغله‌ی آن سوی در زاده‌ی توهمِ توست نه انبوهی‌ِ مهمانان،
که آنجا
تو را
کسی به انتظار نیست.
که آنجا
جنبش شاید،
اما جُنبنده‌یی در کار نیست:
نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسانِ کافورینه به کف
نه عفریتانِ آتشین‌گاوسر به مشت
نه شیطانِ بُهتان‌خورده با کلاهِ بوقیِ منگوله‌دارش
نه ملغمه‌ی بی‌قانونِ مطلق‌های مُتنافی. ــ
تنها تو
آنجا موجودیتِ مطلقی،
موجودیتِ محض،
چرا که در غیابِ خود ادامه می‌یابی و غیابت
حضورِ قاطعِ اعجاز است.
گذارت از آستانه‌ی ناگزیر
فروچکیدن قطره‌ قطرانی‌ است در نامتناهی‌ ظلمات:
«ــ دریغا
ای‌کاش ای‌کاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
درکار درکار درکار
می‌بود!» ــ
شاید اگرت توانِ شنفتن بود
پژواکِ آوازِ فروچکیدنِ خود را در تالارِ خاموشِ کهکشان‌های بی‌خورشیدــ
چون هُرَّستِ آوارِ دریغ
می‌شنیدی:
«ــ کاشکی کاشکی
داوری داوری داوری
درکار درکار درکار درکار…»
اما داوری آن سوی در نشسته است، بی‌ردای شومِ قاضیان.
ذاتش درایت و انصاف
هیأتش زمان. ــ
و خاطره‌ات تا جاودانِ جاویدان در گذرگاهِ ادوار داوری خواهد شد.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

هجرت کیفیت

دیشب برای سومین بار در طول عمرم به کنسرت علیرضا قربانی رفتم. در این آشفته بازار صداهای نخراشید، موزیک های بند تنبانی و خواننده های تک آهنگی قربانی کیفیتی بوده که خودش را نزدیک به سی سال حفظ کرده است. خاطره ساخته و مخاطب جذب کرده است. این مهم را می‌شود در پُر شدن حدود چهل شب کنسرت محیطی پرجمعیت در چند ساعت را مطمئن شد. در اجراهای سایر شهرهای ایران هم بلیت کنسرت‌ها و اجراهای زنده قربانی خیلی سریع تمام می‌شود. اما کنسرت شب گذشته به نسبت دو کنسرت قبلی که از قربانی دیده بودم ضعف هایی داشت. هرچند این بلاگ و حتی لینک های تلگرامی‌اش هم خواننده چندانی ندارد اما امیدوارم دیگرانی که شرایط مشابه من را تجربه کرده‌اند در بیان ضعف‌ها و قوت‌های اجرای تابستان 1402 قربانی کوتاهی نکنند. چرا که نتیجه آن هم در ارائه کارهای پرقدرت توسط قربانی،  هم شنیدن اجراهای های با کیفیت تر به مخاطب کمک می‌کند.

کنسرت تابستان 1402 علیرضا قربانی

مواردی خوبی که دیدم برای قربانی کهنه کار و با تجربه اتفاق جدیدی نیست و اگر بخواهم چیزی بگویم که به او کمک کند این موارد را می‌توانم بشمارم:

1- من به شخصه همه سختی های رسیدن به کاخ سعد آباد و ترافیک و نبودن جای پارک و ... را تحمل می‌کنم اما صدای خسته و بی حوصله خواننده را نه. قربانی به واسطه تعدد شب های کنسرت و عدم استراحت کافی بین شب های اجرا صدای خسته ای داشت. این موضوع در کوتاه کردن تایم اجرا بعضی از آهنگ ها،کم کردن تعداد اوج خوانی ها و سپردن خواندن ترجیع بندها به مخاطبان مشخص بود.

2- کیفیت پخش صدا در محیط کاخ سعد آباد با توجه به ثابت بودن فضا، کاملاً وابسته به نوع تجهیزات صدا و چینش درست آنهاست. صدای اجرا برای سمت  شرق و غرب حتی در جایگاه A برای صدای برخی سازها مثل درام و پرکاشن خیلی بالا بود اما صدای کمانچه یا ویلون سل و  فلوت به درستی شنیده نمیشد. این موضوع البته غیر از کیفیت تجهیزات به جایگاه قرارگیری میکروفون ها و پیش تولید کاملا مرتبط است.بنظرم یا خوب دیده نشده یا به واسطه تعدد اجراها پیش بینی اولیه بهم خورده و نیاز به تنظیم  روزانه و قبل از هر اجرا دارد.

3- من تجربه کنسرت های خارجی زیادی ندارم اما به شخصه ویدیو اجراهای زنده زیادی را تماشا کردم. به جرءت اجراهایی که از نوازندگان با تجربه و حرفه ای استفاده می‌کنند از هر نظر یک سر و گردن بالاترند. اگر مستندتر بخواهم صحبت کنم مثلاً کنسرت یانی در آکروپولیس یونان، یا کنسرت خانم گوگوش در لندن (گمانم سال 2010 بود) یا حتیکنسرت سال 2000 داریوش اقبالی در آلمان گواه این موضوع هست. خواننده حرفه ای نوازنده حرفه ای و صاحب امضا میخواهد.

گروه جوان علیرضا قربانی

داشتن بند با تعداد بالای نفرات در صحنه همانقدر که جذاب است در صورت کم تجربه بودن نفرات می‌تواند خطرناک باشد. نوازنده های قربانی در اجرای اخیر (با حفظ احترام) میانگین تجربی پایینی دارند. اجراهای زنده زیاد با خوانندگان و تیم های متنوع را ندیده اند و شاخصه یا امضا در نوازندگی پیدا نکرده اند.

4- نسبت فضا به تعداد صندلی ها فاکتور مهمی است. اجرای سال 98 (با من بخوان) علیرضا قربانی در همین کاخ سعدآباد در قسمت شمالی کاخ و در استند شیبدار پیش ساخته برگزار شد. تعداد جمعیت هم اگر چه کم نبود اما دید به صحنه اجرا برای همه ردیف ها وجود داشت. فاصله جانبی بین صندلی ها هم کافی بود. پر و خالی شدن صحنه اجرا سریع تر و به سهولت انجام می شد. نتیجتا افرادی هم که برای اجرا می آمدند راضی تر بودند. اجراهای اخیر بیش از اندازه شلوغ است. این موضوع تردد و جابجایی را با مشکل مواجه کرده. دید به صحنه در صورتی که نفر جلویی شما کمی قد بلند یا درشت باشد کم است. بگذریم که چقدر تمرکز مخاطب بخاطر برخورد پای مخاطبان یا بوی عطر و بوی نامطبوع بدن و  ... بهم میخورد. طبق آمار اعلامی سایت خبرگزاری میزان 2700 نفر در هر شب اجرای قربانی در صحنه حضور دارند. که واقعا دو برابر ظرفیت یک کنسرت با کیفیت در همین فضاست.

تعداد زیاد صندلی که تناسب با فضا ندارد

5- اجرای کنسرت در کاخ سعد آباد در ساعات پایانی شب عملاً دسترسی به کنسرت را محدود به خودروی شخصی میکند. حالا اگر فرض کنیم 2700 مخاطب به علاوه سیصد نفر عوامل و تیم پشتیبانی بخواهند خود را به کاخ سعد آباد برسانند یعنی کاخ سعد آباد در بالای میدان تجریش که منطقه پر ترافیکی است هر شب میزبان سه هزار ( 3000نفر) است. اگر فرض کنیم به طور میانگین هر سه نفر با یک خودروی شخصی به کنسرت بیایند یعنی نیازمند حداقل هزار جای پارک برای اجرا هستیم. آیا کوچه های باریک و پر پیچ و خم زعفرانیه آیا ظرفیت این حجم خودرو را دارد؟ پارکینگ مجتمع های تجاری مثل ارک هم تا آن ساعت از شب خدمات ارائه نمیدهند. آیا واقعاً نمیشود مجموعه سعد آباد از فضای در جنوبی و غربی خود حداقل برای پارک بخشی از این حجم خوردو استفاده کند؟ آیا نمیشود مجوز دهندگان کنسرت فضای پارک و ایاب ذهاب را جز فاکتورهای صدور مجوز خود در نظر گیرند؟

انباشت جمعیت و امکان  حادثه در محیط کنسرت

با همه‌ی این موارد که بدون هیچ سوظنی بیان شد کنسرت علیرضا قربانی هنوز هم کیفیتی دارد که شاید بسیاری از کنسرت‌های داخلی ایران که از ابتدای سال برگزار شده اند نداشته باشد. اما افول کیفی کنسرت هایش برای منی که سه کنسرت اخیرش را رفته ام نشانه خوبی نیست. یک جور بوی هجرت در کیفیت اجرا می آید. شاید همین آقای قربانی در کشوری دیگر و در سالن اجرای دیگری با تیم دیگری کیفیت بهتری هم ارائه دهد. اما خاستگاه مخاطبش اینجاست. و برای عمده مخطبانش اجرای درخوری نداشت. شجریان پدر در سالهای آخر عمر هنری خود کمتر داخل کشور کنسرت می‌گذاشت. دلیلش را که جویا شدند بروکراسی پیچیده در صدور مجوز و کیفیت پایین سخت افزاری را بیان کرده بود. یعنی شجریان حتی در آستانه هفتاد سالگی نمیخواست کنسرتی را اجرا کند که کم کیفیت باشد. امیدوارم این چند خط یا فهوای کلامش به گوش آقای قربانی و دیگر عزیزان خواننده یا برگزار کننده کنسرت برسد و بیشتر از آن امیدوارم در کنسرت های خارجی و خارج نشینان باز شود آنوقت می‌توانم منتظر رقابت و اجراهای با کیفیت تر بود.

پایان

۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
Hamid Oo

شیمی درخت

کشیدگی سرپنجه های خیس و سردت،
بر سطح پوست گر گرفته ام،
نور تابیده است.
نور و نم و حرارت،
فردا درختی بر تنم سبز خواهد شد از این بهار

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

چاه ویل

چاه ویل مجوعه ده داستان از برنده برندگان پنج دوره جایزه داستان ارغوان است. این جایزه به همت انتشارات هفت رنگ و به داوری احمد پوری،ابوتراب خسروی،مژده دقیقی،حسین سناپور و لیلی گلستان برگزار شده است. زحمت گردآوری و آماده‌سازی داستان ها برای مجموعه بر دوش اوژن حقیقی بوده است. در این نوشتار سعی کرده ام با کنترل ذوق خودم از خواندن داستان ها، راجع هر کدام خیلی کوتاه نظر خودم را بنویسم. این نوشته کوتاه به معنای نقد داستان نیست و صرفاً نتیجه ی بوده که خودم از قرائت داستان به آن رسیده ام.

لازم به توضیح است که جایزه داستان ارغوان  که تا بحال به مدت پنج دوره برای معرفی نویسندگان زیر سی سال برگزار شده است.

چاه ویل

1- چاه ویل - فرناز قربانی:  دلیل انتخاب شدنش بعنوان اسم مجموعه نمره و رای بالای دوران بوده است. قبل از خواندن همه مجموعه به این موضوع نرسیده بودم. در اینکه این داستان بهتر از 9 داستان دیر است شکی ندارم اما در خصوص سایر رتبه ها  چینش من کمی متفاوت تر خواهد بود.

ایده داستان بعنوان یک مفهوم چیز جدید نبود اما بازتولید اثر عالی است. انتخاب زاویه دید، بیان تدریجی اطلاعات، خط داستانی کوتاه و پرکشش بسیار کار را خواندنی کرده بود.شاید تنها اشکالی که میتوانم بگیرم شخصیت پردازی است. نویسنده در شخصیت پردازی غیر از شخصیت مادر خیلی منفعل است. نایب عابد(که به تنهایی اسم گنگ و عجیبی هم هست) حتی بعد از اینکه مشخص شد پدر مامان است هم پرداخت خوبی ندارد. زبان داستان روان و بدون دست انداز است و  از نظر محتوایی و ساختار شبکه ای نقدی بر آن وارد نیست.

2- حضور و غیاب - غزل محمدی : از صفحه دوم به آن طرف همش با خودم می‌گفتم من عاشق این معلم خسته و خمارم! چقدر این خوبه! چقدر این موقعیت عجیب و قشنگه و  بچه ها، پسر بچه هایی قبل از سن بلوغ چقدر واقعی و خوبند. از نظر زبانی داستان روان نیست. علت اش بنظرم نه در شکل نوشتن که در شکل صحنه پردازی است. وقتی دو صحنه یکی فیزیکی و دیگری مجازی آن هم از نوع کلاس درسش در داستان داری. بیان اینکه کدام یک دارد روایت میشود و درز انقطاع این دوتا کجاست واقعا حساس و مهم است. یک جاهایی این مرز باریک بهم می ریخت. مجبور بودم برگردم عقب و دوباره بخوانم تا بفهمم چه شده. اما  بار محتوا آنقدر قوی هست که چنین  دست آندازهایی را رفع و رجوع کند.

3- لیس لها ارض او وطن او عنوان - زهرا گودرزی :  در مجلدهای قبلی برندگان ارغوان از زهرا گودرزی خوانده بودم. ۀآینده درخشانی خواهد داشت. این قصه هم عجیب ایده جذابی دارد. دلم میخواست چند سطری راجعش بنویسم ولی، انا الله لا یحب اسپویلیون.... پس بگذارید اینطور شروع کنم که ایده عالی است پرداخت هم خوب است، انتخاب زوایه دید دانای کل هوشمندی نویسنده بوده است. لحظه به لحظه جلو میرفتیم بفهمم خب آخرش چه میشود. نزدیک شدن به قصه ی با  درون مایه جنگ کار سختی است. خصوصا وقتی ده سال بعدش دنیا آمده باشی و خط داستانی حتی اگر خط داستانت برای سی سال بعدش باشد. ولی زهرا گوردزی از پسش برآمده بود.

فقط این سیر تحول راغب از خشم به رافت با آن عقبه پر کینه و بغض کمی برایم باور ناپذیر بود. فقط همین.

4-چشم ها- امیر محمد محدثی : در توضیح داستان اول نوشتم که ترتیب داستان های من ممکن است فرق داشته باشد. یکی اش همینجاست. بنظرم  این داستان چه از منظر محتوایی، چه از دید عناصر داستانی برای رتبه چهارم مناسب نیست. دلیلم هم  دقیقا هم ایده معمولی با پرداخت معمولی‌تر است. داستان به شدت امروزی است وقتی در خیابان های یوسف آباد پشت ترافیک می ماند کلافگی اش، کلافگی خود ماست. سوژه اش امروزی است. رفتنش به مدرسه توصیف و صحنه ها همه جاندار است  اما  زبانش کمی میلنگد. یک جایی در صفحه 51 غلط املایی هم داشت که نمیدانم در چاپ ایجاد شده یا از قبل بوده یا چه... شایدم هم چون من پدر نشدم هنوز همذات پنداری درستی با داستان نداشتم. اما مگر نه این است که داستان برای همه مخاطبان است؟

5- نزیسته - رحیم حسینی نژاد : داستان مهندسی شده ای بود.  ایده اش چندان جدید نبود اما پرداخت زنده و سرحالش آورد بود. پر بود از اصطلاحات تخصصی که دلچسب بود. عجیب دلچسب. من دوستش داشتم. آن دوراهی های انتخابش را، آن تردید هایش، باکس بندی های پرستار جوان در زندگی نزیسته اش.  صحنه سازی ها خوب بود. محیط بیمارستان و آن استرس و فشار کادر درمان همه عیان بود.داستان در ظاهر دقیق و پر نفس بود.

6- گزارش افسر کشیک - احسان منصف خوش‌حساب: فرم  در داستان مهم است اما قبل از فرم قصه گو بودن برای من مهم تر است. این داستان  عجیب قصه گو بود و اتفاقا فرم خوبی برای بیان قصه اش انتخاب کرده بود. فرم گزارش نامه های اداری 

شروع قصه خوب است. هرچه جلوتر میرویم نور روی بخش های بیشتری از ایده میافتد. تا یک جا بند رها میشود و چگالی اطلاع رسانی به اوج میرسد. اما اولا این چگالی به یکباره بالا میرود به نوعی لو رفتن داستان یک دفعه بیرون میزند و آنکه فرم گزارش گونه را بهم میریزد. دوما اینکه تا ان زمان عقبه زیادی از شخصیت ها حداقل دو شخصیت اصلی بیان نمیشود. ما چند تیپ داریم که علی‌الظاهر با  تصویر ما از تیپ های پیش فرض پیرزن و پیرمرد فاصله ای ندارد. فقط برای خارج شدن افسر از تیپ ابت تلاش هایی شده بود که آنهم کافی نبود. و  شخصیت ها  دم دستی ترین تصویر ما از پیرزن و پیرمرد و افسر کلانتری بود.

 7-جوجه تیغی - محیا مرادی نسب : این داستان هم بنظرم جایگاهش جایی پایین‌تر از ششم بود. از این تیپ داستان ها، خوشبختانه یا متأسفانه این روزها زیاده شنیده و خوانده ام. من دوستش نداشتم چون کشف و شهودی درش نیست. ته و تویش درآمده. پرداخت جدید هم ندارد. این لحن داستانی برای امروز دیگر جواب نمیدهد. نثرنویسی پر تکلف از داستان فارسی رخت بربسته آنچه مهم است بلد بودن قصه گویی است و تکنیک در نوشتن. این  داستان هم قصه دارد اما قصه ای نحیف،لاغر انگار که دیواری با آجرهای نری قزاق را بالا بری با تک گویی های زیاد و  توصیف های زیاد بدون سیمان  گذاشتی و با تلنگری فرو میریزد.

8-ساکن همیشگی- منوچهر زارع پور: این یکی بنظرم باید بالاتر بنشیند. یک جایی بین پنج داستان اول حتی. ایده اش را میشود در دو جمله بنویسی اما هزار جور خوانش ذهنی میشود از همان یک خط داشت. هزار جور یاغی‌گری برای شخصیت اصلی متصور شد. بنظرم یکی از بهترین ها در بین  هزارتا را برای نوشتن انتخاب کرده. داستان ضرباهنگ تند و جذابی دارد. با  توصیف و  ریز شدن  خسته ات نمیکند. تند و شلاقی جلو میرود و فهمش از موقعیت و لحن خوب است.

9- فرار کن یحیی - عباس عظیمی:  این یکی هم بنظرم میتوانست جایگاه بالاتری داشته باشد. شاید در تکنیک یا ایده اصلی آنقدرها  قوی نیست. اما  ه هیچ وجه غریضی نیست مشخص است راجع خط به خط و صحنه به صحنه اش فکر شده. یک کولاژ منسجم از رخدادهاست که باور پذیر است و در خدمت داستان. فقط با پایان بندی‌اش شبیه  انکتودها میشود. راضی کننده نیست. کمی توقعم از آنچه که تا آنجا جلو برده بود. بیشتر بود. کاش بازنویسی کند.

10- تبریزی - ندا جبرئیلی : این داستان هم با وود تنه لاغر و  ایده  تکراری اش بنظرم  پرداخت خیلی خوبی داشت. خط داستان خیلی کوتاه انتخاب شده بود اما  فلاش بک ها  و ارجاعات  نه لاغر را خوب پر کرده بودند. انگیزه خوردن قرص ها بعد آن لوکیشن  راه‌پله ، خود اسم تبریزی،  همه  راضی ام میکرد به  پذیرش اتفاق و باور کردن . 

تک گویی درونی انتخاب پر ریسکی است. باید بدانی و خوب سوهان کاری کنی تا تیزی هایش توی ذوق نزند. این یکی خوب درآمده بود. اما مشکل اصلی ام  با این بود که من از صفحه اول میدانستم یکی دارد خودش را میکشد و  آن یک نفر هم  نعل به نعل عین  پیش بینی ما خودش را  کشت. حتی یک ذره محض رضای خدا خط زیرین یا شگفتی یا داستانی موازی  در داستان نبود. تا اخرش را  یک نفس خواندم که یک جا شگفت زده ام کند یا لااقل این گزارش درد آور را تا پایان پیش نبرد. اما دقیقا  همان الگوی درام را جلو برد.

پ.ن 1 : از میان ده نفر از هشت نفرشان داستان یا داستانهای دیگری خوانده بودم. عیار و قدرت قلمشان خوب است پس قطعاً بیدی نیستند که با این بادها بلرزند. 

پ.ن 2 : اگر قرار باشد بگوییم داستان چه خوب بود و به به و چه چه، کمکی به نویسنده اش کردیم؟نویسنده باید بازخوردهای بیشتری از داستانش بگیرد. حتی اگر بعضی هایشان مغرضانه باشد در میان تعداد زیاد فیدبکها  میانگین  قابل قبولی حاصل میشود. پس اگر نظرتان این است که خب اگر برنده شده حتما خوب است من نظرم را ندهم بدانید که اول از همه به آن نویسنده خیانت کرده‌اید. دوم اینکه هیچوقت نخواهید توانست از عینک نویسنده به داستان ها  نگاه کنید.

والسلام

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

درد وداع

ای کاش

پای هیچکدام از جوخه های اعدام،

                                 ترمینال خروج هواپیماها،

                                          سکو های سرد سیمانی قطارها،

                          جایی برای خداحافظی نبود.

               افسوس ندیدن، 

                       از درد درآغوش کشیدن و رفتن،

                                                                 کمتر است.

30 اردیبهشت - ایران بهت زده

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

ملاقات خصوصی

سیزده بدر امسال برخلاف رویه هر ساله که به بوستان ها و پارک های اطراف شهر می‌رفتیم در شهر ماندنم. بنظرم شهر وضعیت دلپذیرتری هم داشت. رفتن به بوستان های جنگلی با یک عالمه ترافیک و دیدن آدمهایی که شاخه و برگ درختها را  به توبره میکشند، اعصاب انگیزاست. این وسط  بعد از چندی جستجوی برای پیدا کردن غذا، به سینما هم دعوت شدم. نزدیک یکسال بود که سینما نرفته بودم. "ملاقات خصوصی" را دیدم. فیلم بدی نبود. دست کم در سینمای ایران کمتر شاهد فیلم دو ساعته بودم. حتی اگر بگیریم فیلم درگیر اطناب بوده است. همین که مفصل و با حوصله قصه‌اش را تعریف کرده بود خوب بود. روایت داستان بنظرم بیشتر از آنکه داستانی عاشقانه باشد داستان خلاص شدن از زندان است. اما ماجرای خلاصی از زندان بهانه وجرقه اتفاقاتی می‌شود که عاشقانه است. تمهید کارگردان به مخفی نگه داشتن همین موضوع و تصویر کردن سکاسن هایی عاشقانه تقریبا در نیمه دوم فیلم بیرون می‌زند. به همین خاطر یک سوم پایانی فیلم قابل پیش بینی است. عین فوتبالیستی که کل زمین را با توپ به سمت دروازه دویده و حالا تک به تک با دروازه بان است. آنقدر توپ را با خود حمل می‌کند و به زاویه بسته می‌برد که راهی برایش باقی نمی ماند. اشکال فیلم هم همین جاست. همه آن اشکالات علت و معلولی و باور ناپذیری در همین تصمیم نهفته است.

غیر از فیلم نامه بنظرم بازیگران فیلم مثل پیام احمدی نیا، پریناز ایزدیار، هوتن شکیبا و حتی نابازیگرانش مثل ایمان شمس  یا امیرحسین بیات بازی های خوبی ارائه کرده اند. 

زیبایی های بصری فیلم مثل، مکالمات آنلاین تصویری یا گرفتن جشن تولد از راه دور با اسکایپ که دوربین از زاویه دید اول شخص قرار می دهد زیبا بود. 

موسیقی ساخته شده فیلم ساده و کاربردی و انتخاب موزیک های اقتباسی هم به جا و مرتبط با فیلم است و کارکرد. خصوصا  آن ترانه losing my religon از گروه R.E.M بنظرم خیلی درست و در جای خود بود.

دست آخر اینکه امید شمس کارگردان فیلم که در گروه فیلم نامه نویسی هم حاضر بوده نوید دهنده کارگردان خوب و تازه نفس سینماست که "ملاقات خصوصی" اولین ساخته بلندش است. تجربه شمس در ساخت فیلم کوتاه و مستند در تک تک ریزه کاری هایی که گاهی خیلی هم گل درشت و مصنوعی بود مشهود است.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

مشهدی حسین دوچرخه سوار عامل زنده ماندن اصفهان

عکس را در ایام نوروز دوستی که برای بازدید از موزه "تخت فولاد" اصفهان رفته بود فرستاد. ظاهرش ساده است یک سنگ قبر ساده از سنگ خارای تیشه کوب شده. که غیر از اسم متوفی که خیلی هم قدیمی نیست نقش برجسته تصویر یک دوچرخه،خاص و منحصر بفردش کرده. بنظرم اوج ارادت و احترام به متوفی بوده است. فیلمی قدیمی از یک میخانه دار فرانسوی می‌دیدم که تصویر جام و تنگ شرابی روی سنگ قبرش درج کردند. در بازدید از آرامستان لهستانی های تهران مزار مادامی را دیدم که قیچی روی سنگ مزارش درج کرده بودند. مادام از پناهجویان جنگ جهانی به ایران بود که در ایران آرایشگاهی برای زنان دایر کرده بود و اتفاقا کارش هم آنقدری گرفته بود که این ویژگی و تخصص اش تا روی سنگ قبرش رفته بود. قصه این مشهدی حسین ربانی ما هم احتمالاً با دوچرخه عجین شده است. آنهم در اصفهان که شهر دوچرخه هاست. اصفهان به خاطر مسیر پر‌مادی و ساحل رودخانه اش ،کوچه های تنگ و  پر پیچ و خم و البته اختلاف ارتفاع کم شهر (غیر از ناحیه جنوبی اش) همیشه ایده ال برای دوچرخه سواری یا موتور سواری بوده است. سوار شدن به خودرو آن هم از نوع خودروهای امروزی سدان و  کراس اوور حجیم و تو خالی دردسر است. شاید به همین خاطر تاریخ اصفهان با ژیان ها و رنو5 عجین شده. بنظرم این که تعداد ژیان‌ها در اصفهان بسیار بیشتر از تهران و مشهد و تبریز بوده دلیلش فقط مسائل مالی و اقتصادی نبوده، بنظرم پدیده کاملاً اجتماعی و فرهنگی است. الان هم راه حل ترافیک اصفهان بازگشت به دوچرخه است یا موتور برقی.

مسیرهای شرق به غرب شمال به جنوب، نزدیک ایستگاه های مترو، ترمینال تاکسی و اتوبوسها، پارک ها، اماکن تاریخی همگی می توانند جایگاه توزیع دوچرخه های اشتراکی ارزان قیمت شوند. بر خلاف تهران که بنظرم  توسعه بیشتر مترو و اتوبوس تندرو راه حل اولیه است، در اصفهان اولویت اول دوچرخه است. در اطراف میدان نقش جهان که قدم میزنی هنوز تعداد زیادی کاسب پا به سن گذاشته می‌بینی که با دوچرخه های قدیمی سه مار ژاپنی (معروف به دوچرخه های لحاف دوزها) هر روز مسیر چند کیلومتری تا محل کار و بازگشت را با دوچرخه های خود تردد می‌کنند. سنشان نزدیک 70 سال است اما با آن دوچرخه های سفت بدون دنده عمری افزون بر 40 سال را در شهر تردد کرده اند. سالم تر از خودرو سوارها اند. دغدغه کمتری دارند. خیلی وقتها دوچرخه‌شان نه فقط وسیله ای برای تردد خودشان که برای دیگر رفقا و کاسب ها در مسیرهای کوتاه شهری است و قفل و بست نیست.

بنظرم همیشه حداقل  یک راه حل در بستر شکل‌گیری مسئله نهان است. مهم این است که بخواهیم موضوع را حل کنیم. باور این است که جمهوری اسلامی به دنبال حل مشکل نیست. فهم موضوع هنوز برایش مشکل است چون که توزیع قدرت درست نیست. وگرنه قطعا در این همه تشکیلات عریض طویل شهری و استانی و دولتی ایده برای حل مشکل ترافیک یا آب یا هر گره دیگری به فکر یک شیر پاک خورده ای رسیده است. ولی قطعاً هیچکدامشان نصف  مشهدی حسین قصه ما هم عزم و اراده ندارند که حداقل دلشان برای شهر یا کشور خودشان بتپد. 

همین

پس نوشت:

غیر از توسعه دوچرخه سواری موارد زیر هم برای بازگشت اصفهان حیاتی است:

اولاً تغییر تکنولوژی فولاد مبارکه به تکنولوژی های نوین و عدم توسعه بیشترش در استان اصفهان بسیار مهم است.

 دوماً توسعه بی ضابطه باغات و برداشت آب از زاینده رود در بالا دست باید متوقف شود.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

چه چیزها که دیدم، چه جاها که رفتم

در سال 1401 فرصت دست داد کنار کتاب‌ها و فیلم‌های سینمایی سه سریال ببینم. دو تا از این سریالها پیشنهاد دوستان و  سریال هایی تک فصلی بودند. سومی بیشتر کنجکاوی خودم بود. البته که بسیار درگیر بازی‌ها و قصه داستان شدم. این پست  در حقیقت ثبت و معرفی سه سریال است چرا که بنظرم هر سه سریال های ماجراجویانه و جذاب و پر ایده ای بودند و باید یک جایی ثبت شان کنم.

1- MARE OF EASTOWN

کیت وینسلت از همان سال 1999 بازی در تایتانیک و بعد بازی در فیلم "درخشش ابدی یک ذهن بی آلایش" عیار بازیگری اش را به رخ همه کشیده و تعریف از او واقعا توضیح واضحات است. اما این بازیگر میانسال یک ویژگی دیگر دارد که عجیب ستایش‌اش می‌کنم. وینسلت در صلحی درونی با خود است شرایط سنی و فیزیکی خود را پذیرفته و هر نقشی که بازی کرده با توجه به زمان بازی اش بخشی از وینسلت واقعی  آن زمان بوده. اینکه بدانی رُز جوان سکسی دیگر نیستی و نقش یک زن میانسال پا به سن گذاشته را بازی کنی که اضافه وزن داری، کارگاه پلیس در شهری کوچک و دور افتاده هستی و  زندگی شخصی ات چیزی در مایه های هیروشیمای بعد از بمب اتم است، جسارت و پذیرش زیادی می‌خواهد که وینسلت آنرا دارد. سریال در خصوص کاراگاه زن جوانی در پلیس محلی شهری کوچک دور افتاده است، همانطور که گفته شد در زندگی خصوصی‌اش مشکلات زیادی دارد و از طرفی در شهر محل سکونت و کارش دختران نوجوانی در حال ناپدید شدن‌اند. چالش او بعنوان یک مادر که فرزند از دست داده و همسرش از او جدا شده و دختر نوجوان هم دارد کشف این حقایق است. 

در این سریال وینسلت غیر از بازی نقش تهیه کننده را هم دارد.

mare of eastown

2- BLACK BIRD

 اینکه یک نفر وسط تهران بیایید از شما آدرس ساحل بنود در بوشهر را بپرسد اتفاق عجیبی است ولی عجیب تر این است که شما بیایید در کمال خونسردی بهش کروکی مسیر را بدهید و هدایتش کنید و حتی بفهمید دقیقا مشکلش رفتن تا شیراز است و از آنجا به بعد را بلد است شبیه سریال پرنده سیاه است.

پرنده سیاه دقیقا همچین سریالی است نزدیک شدنش به موضوع اصلی فیلم با یک داستان فرعی شروع می‌شود. داستانی که عملاً از ایده اصلی دور است اما  استفاده از یک متهم  مالی برای آمار گرفتن از یک متهم جنایی درگیر پرونده قتل زنجیره ای چیزی است که در این سریال به بهترین شکل ممکن نهفته شده است.

بازی سپیده معافی بازیگر ایرانی الاصل  این فیلم در نقش کارگاه جوان باهوش جذاب است. جالب اینکه این سریال از روی ماجرایی واقعی ساخته شده است.

blackbird

3-PEAKY BLINDERS

پیکی بلایندرز از دو سریال دیگر شناخته شده تر است خیلی نیاز به  توضیح و تفسیر ندارد. دار و دسته گانگستر PEAKY BLINDER به واسطه  برادر جاه طلب و باهوش خود در اوایل قرن بیستم از گرداندن یک بنگاه شرط بندی در بیرمنگام به نمایندگی در مجلس می‌رسند. این مسیر پرچالش و سخت به راحتی طی نمیشود و همه خانواده درگیر بازی خطرناک توماس (برادر وسطی) می‌شوند.

بازی CILLIAN MURPHY در نقش توماس شلبی نیاز به تعریف و تمجید ندارد. سریال به طرز شگفت انگیزی از بازیگران و عوامل بریتانیایی استفاده کرده است. جوری که بنظرم در انتخاب بازیگر محل تولد نقش مهمی داشته هم بخاطر حس و لهجه بازیگر هم شاید عوامل ناسیونالیستی و انگلیسی بازی های دیگر.

peaky blinders

لوکیشن های بیرمنگام، لندن و ... به بهترین شکل ممکن انتخاب یا ساخته شده اند و هر فصل توسط کارگردان جدیدی ساخته شده است. اما مجموعه 6 فصل نمره قبولی را می‌گیرد.

اگر خشونت و تراژدی زیاد اذیتتان می‌کند این سریال را توصیه نمی‌کنم .چرا که بار خشونت اش کمی بالاست. اما کلا یک کلاس آموزش فیلمنامه نویسی پرماجراست.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

بتی خیلی خیلی غمگین

فیلم" Betty Blue" فیلمی برای دهه هشتاد میلادی است جایی که زورگ نویسنده ساده و بی آلایش در پلاژی ساحلی با کارهای خدماتی و لوله کشی و تعمیرات ساختمانی زندگی می‌گذراند. و بتی دختر جاه طلب و پر آشوب در کافه ای کار میکند که از آنجا بیرون زده و نمیخواهد دیگر ادامه بدهد. زورگ و بتی در عاشقانه ترین و بی آلایش‌ترین سکانس سینما با هم میمانند تا اینکه ورورد صاحب پلاژ به زورگ اخطار میدهد که اگر میخواهد اگر میخواهد در چلاز بماند باید همه پانصد ویلای ساحلی را  رنگ آمیزی کند. موضعی که بتی آن روی بتی بی اعصاب را بالا می آورد و درگیری شروع میشود. بتی 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

تلخ محض

در جبهه غرب خبری نیست فیلم تلخی بود. یک تلخ محض که اندک لحظات شادش هم طعم گس و زهرماری اش را کمتر نمی‌کرد. داستان در جریان جنگ جهانی اول می‌گذرد. جایی که پنج جوان 17 ساله آلمانی تحت تاثیر تبلیغات فرماندهان نظامی درس و مدرسه را رها کرده و راهی جبهه غربی می‌شوند. آلمان ها در خاک فرانسه در رویای فتح پاریس دست و پا میزنند. اما حمایت های خوب لجستیکی از فرانسه و نیروهای تازه نفس فرانسوی جبهه غرب را برای آلمان ها به یک باتلاق تمام عیار تبدیل کرده است. این فیلم اقتباسی دیگر از در رمان در جبهه غرب خبری نیست از نویسنده فقید آلمانی اریش ماریا ریمارک است. لینک خرید کتاب در طاقچه را اینجا میتوانید ببینید. این سومین اقتباس سینمایی از رمان ریماک است و خود همین قضیه گویای بار تراژیک سنگین کتاب است. فیلم پر از لحظات سخت نبرد در خط مقدم جبهه ‌ها، رویای جوانان در حسرت عشق و اندک جرقه های شاد میان سیل غم است. اما ترکیب همه‌شان چیزی جز نکبت عمیق نسبت به جنگ نیست و شاید یکی از بهترین فیلم های ضد جنگ است.

اولین چیزی که در فیلم توجهم را جلب کرد،رنگ بندی در کار بود. قصه داوطلبان جنگ با رنگ های شاد و گرم شروع می‌شود و هر چه آنها به مراحل انتخاب و اعزام نزدیک تر می‌شوند رنگ ها سرد و یکسان میشود این تعمد و انتخاب در فضای عاطفی فیلم شدیداً تاثیر گذار است. میدان نبرد و فرارسیدن فصل  سرد با دقت و وسواس انتخاب شده است و صحنه سکوت جبهه و فریاد مرگ فقط سیاه  است. فقط سیاه.

عنصر دوم در فضاسازی فیلم که بنظرم این اثر را از دو نسخه قبلی خود متمایز میکرد آهنگسازی اثر بود. درک خوب کارگردان و آهنگساز از فضای سرد و رعب آور ، مذاکرات صلح که بی نتیجه مانده و لجبازی فرماندهان آلمانی، گرسنگی سربازان و صحنه های دزدی از کشاورز بومی، برای همه شان  موسیقی مناسبی در نظر گرفته شده.

بازی ها خوب است در آن شکی نیست اما در برهوت فیلم های 2022 میلادی، آکادمی اسکار تقریبا گزینه نزدیک‌تری برای اهدای جایزه بهترین بازیگر نداشت و انتخاب فلیکس کمرر بعنوان بهترین بازیگر نقش اول مرد قابل پیش بینی بود.

در مجموع فیلم را به همه آنها که موافق ستیز و جنگ‌اند، آنها که برجام را توافق بدی می‌دانند، آنها که در رویای بستن تنگه هرمز اند آنها که کربلاهای زیادی از یک تا چند برای جوانان وطن ترتیب داده اند توصیه میکنم. اگر بخواهم امتیاز دهم به نسبت دو فیلم قبلی امتیاز کمتری باید بدهم چون بنظرم این اثر رمان قوی تری پشت سرش داشت و اقتباسی بود. اما دست کم چند صحنه درخشان دارد که هرگز از یادم نخواهد رفت. 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

TAR ON TAR

  تار دومین فیلمی بود که در سال 1402 دیدم. فیلم ظریفی بود. آنقدرها هیجان و جابجایی در موقعیت نداشت.باید شاخص‌های بازی و حالات روانی‌را دقیق متوجه می‌شدی و البته از موسیقی کلاسیک چیزهایی می‌دانستی. شاید حرف زدن از اینکه به اتفاقات این روزها مرتبط است چندان درست نباشد اما یکی دوباری در طول فیلم یاد ایرج طهماسب افتادم. شاید ما به ازاء مسخره و قیاس مضحکی باشد اما حس کردم ما با اون همین کار را می‌کنیم با او و همه سلبریتی ها، آنها را پیغمبر گونه بزرگ می‌کنیم و  بعدپنچری‌های ریزشان، انحرافات اخلاقی، سوتی های رفتاری یا کلامی‌شان را بر نمیتابیم. لیدیا تار یک رهبر ارکستر معروف جهانی است و اولین رهبر زن ارکستر برلین، با زن های زیادی در ارتباط بوده و در حال حاضر با زنی در رابطه است که نوازنده ارکستر هم هست و دخترش را به فرزند خواندگی پذیرفته. اتفاقاتی در مسیر زندگی خصوصی او رخ می دهدکه مانع از ادامه کارش در یک اجرایی که مدتها برایش تلاش کرده می‌شود

TAR شبیه روایت واقعی از زندگی این موسیقیدان است. عین یک بیوگرافی، دقیقا هم دراین کار دقیق با ظرافت عمل کرده اما هنرمندش یک هنرمند خیالی ساخته ذهن کارگردان است. هنرمندی که واقعی نبوده اما هزاران مانند او زیسته و در موقعیت های مشابه او قرار گرفته اند. 

حتی اسم فیلم که برگرفته از اسم شخصیت اصلی است، استعاری است و در خدمت فیلم است TAR که ما معادل فارسی برایش نداریم اما در عربی به آن قطران می‌گویند ماده ی سیاه لزج قیر مانند است که در دمای بالا مایع و در دمای پایین تبدیل به جامد می‌شود. لیدیا تار قهرمان این قصه هم سرنوشتی شبیه قطران را داشته و در بحبوحه یکی از مهم ترین اتفاقات زندگی حرفه ای اش یکی از خرابکاری های زندگی شخصی اش آنچنان دست و پایش را میگیرد که مانع ادامه کارش میشود. و به نوعی به جامد تبدیلش می‌کند.

بازی بلانشت بی نظیر است شاید بی نظیرترین نقش اش. من هیچوقت از هنرمندانی مثل اون خوشم نیامده، زن های بلوند با صورتهایی یخ. در جغرافیای حس من او یا کیدمن یا چندتایی دیگر هیچوقت جای زن های با چشم های نافذ و موهای تیره را نگرفته‌اند. مگر اینکه بازی شان جوری باشد که این پیش فرض نژاد پرستانه و موروثی را از ذهنم دور کند. پیش از بلانشت فقط جودی فاستر توانسته بود آن بلوند مورد پذیرش من باشد و حالا با دیدن این فیلم بنظرم بلانشت هم یک بلوند راه یافته به جرگه بازیگران محبوب من است. در سخت گیری معیارهایم همین را بگویم که مثلاً نیکول کیدمن حتی با بازی در EYES WIDE SHOT کوبریک هم نتوانسته آن عنوان را به دست بیاورد. ولی بازیگری فرانسوی Noémie Merlant که در همین فیلم نقش دستیار بلانشت را بازی میکرد. و اتفاقا نقش مثبت و زیادی هم نداشت. فقط بخاطر چهره اش عزیز دل و راه یافته پیش فرض به جمع بازیگران محبوب است. ناگفته نماند بازی‌اش همیشه خوب بوده، خصوصا در "پرتره زنی در اتش.

NOEMIE MERLANT IN TAR

امتیاز دادن به فیلم کار سختی است. یا دست کم با یک نوبت دیدن نمیتوانم امتیازی بدهم. در حال حاضر بعید هم میدانم دوباره فرصت دیگری دست بدهد تا به تماشایش بنشینم. ولی فیلم را به همه آنها که شیفته بازیگری اند.آنها که هنرمندان و سلبریتی های خود را با یک اتفاق به عرش می رسانند و با یک  اشتباه به فرش میکشند توصیه میکنم. همچنین به همه موسیقدان ها آنها که شکست را پایان راه میدانند. سی دقیقه پایانی فیلم برای آنهاست که هیچوقت بیخیال نشوند. هیچوقت و تحت هیچ شرایطی.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

Everything,EveryWhere,All at once

فیلم "همه چیز،همه جا به یکباره " را دیدم. اولین فیلم سینمایی سال 1402 بود.

از یک ماه پیش دانلودش کرده بودم و مُترصد فرصتی بودم که تماشایش کنم. برنده شدن هفت اسکار باعث شد بین پنج فیلم مانده در حافظه این یکی را زودتر تماشا کنم. نقد های منفی و بد زیاد ازش شنیده بودم. بنظرم ایده فیلم هم شاید چندان چیز تازه‌ای نباشد اما بازپرداخت ایده از روشی سورئال و فانتزی فیلم را تماشایی کرده است. زنی چینی در جامعه امریکا از همسرش که بنظر زیادی مهربان و شُل است درخواست طلاق کرده،بیزنس رختشوی‌خانه‌شان(laundry) درحال ورشکستگی است و دخترش که دلزده از همه چیز و همه کس شده، لزبین است و دوست دختری در امریکا پیدا کرده که زن نمی‌تواند این را برای پدر مغرور و چینی‌اش توضیح دهد. تا همین جا مولفه های درام را حتی کمتر از درام های هارش ایرانی دارد. اما جرقه داستان از جایی زده می‌شود که وقتی برای بار چند هزارم  به اداره مالیات مراجعه میکنند و با استرس بزرگشان یعنی خانم حسابرس خشن و بدخلق مواجه می‌شوند. همسرش ایده اتصال به زیست دیگر جهانی یا جهان‌های موازی را مطرح می‌کند. و از اینجا به بعد آنقدر سیرحوادث فیلم پر جذبه و مرحله به مرحله جلو می‌رود که سطح کشمکش و اوج قصه دیدنی است. مسئله ای که هست سینما آن هم از نوع هالیودش ابزار بیشتری برای تصویر و حرکت دارد و نوشتن داستان همین فیلم اگر شدنی باشد چند هزار صفحه خواهد بود. چرا که فلاش بک زدن بین جهان های موازی یا یک تداعی بینا‌سیاره ای به سرعت و صراحت سینما با جلوه‌های ویژه اش نیست. 

نکته دوم که شاید نقطه ضعف باشد پارت سوم  فیلم است، رسیدن به صلح درونی در حالی که هیچ کجای دنیای حال نشانه‌ای از بهبود نیست. یا دستکم این تغییر صد و هشتاد درجه ای باور پذیر نیست. درست است که کل فیلم در فضای سورئال در حال آمد و شد است اما منطق روایی برای جهانی فعلی شخصیت قصه منطقی علی و معلولی است. پدر بزرگ چینی دیکتاتور مآب که یک عمر دگرباش‌ها را  منع کرده باور پذیر نیست حتی با رفت و برگشت های بین سیاره ای اش شریک عاطفی همجنس نوه‌اش را به راحتی بپذیرد. یا مامور مالیات کج خلق با یک بغل گرفتن از روش منسوب خود کوتاه آید. به نوعی بغیر از شخصیت اصلی "الوین" تغییر و تحول در بقیه کاراکترها بخاطر پرداخت کمتر باور پذیر نشده است.

این را هم بگویم که منصفانه نیست از ویژگی ها خوب فیلم بگذریم. اول همین جلوه های ویژه‌اش که  دستمریزاد دارد و دم همه عوامل تدوین و جلوها ویژه و کارگردان درد نکند. این نکته را وقتی می توانی بفمی که همین ایده را به دست سینما و کمپانی غیر امریکایی بسپاری تا ببینی یک آش شوری ازش در می آید که بیا و ببین.

دوم آن تک خطی های حاوی ایده که به شکل زربافت‌های خیلی نازک میان خط داستان و در کشاکش سیل حوادث چیده شده‌اند، بنظرم خیلی توزیع خوب و  یکنواخت دارند و بار داستانی فیلم را به کول می‌کشند. این ایده که هر تغییری در زندگی حتی اگر منجر به شکست هم شده باشد در آرشیو متاورس ذخیره میشود و آدمی که تجربه و خواست تغییر بیشتر داشته و بیشتر شکست خورده بهتر میتواند از همین ذخایر دیگر جهانی خودش بهره بگیرد. (درکش شاید بدون دیدن فیلم یک کم سخت باشد) در طول داستان به این ایده برمی‌گردد که چرا این زن برای مبارزه انتخاب شده در حالی که در زندگی زمینیخود به معنای واقعی کلمه شکست خورده اما تجربیات ناموفق‌اش در خواننده شدن، بازیگر شدن،آشپز شدن،کونگ فو کار شدن و ... حالا  به شدت به کارش می آید. 

من عاشق  عاشق این ایده شدم. عاشق اینکه  فیلم نگاهش به شکست خوردگان است ولی چندان اینرا  لفاف بازی و صحنه پیچانده که  ادم خوشش هم می‌آید شکست خورده خطابش کنند. در زیست  زمینی در جغرافیای ایران خودمان چقدر راننده تاکسی، شوهر عمه، پدر، خواهر،مادر،پسر و دختر داریم که روزی می‌خواستند برای خودشان کسی شوند؟ به هر دری هم زده اند یا دست کم ایده اش را داشته اند ولی باز هم به ترازوی این جهانی در جغرافیای ایران هیچ پُخی نشده‌اند. این فیلم دقیقاً برای آنهاست. کارگردان به درستی زن میانسال چینی را انتخاب کرده فرهنگ شرقی فرهنگ سرکوبگر‌تری است. احساسات و امیال آدم ها را  به شکل مستقیم یا صریح به رسمیت نمی‌شناسد. در شرق نمی‌توانی به راحتی بگویی همجنسگرایی، در شرق نمی‌توانی به راحتی بیلاخ سمت خواسته های والدینت بگیری. چرا که اینها در شرق ارزش اند و ارزش ها نیازمند احترام. این ایده به خودی خود جذاب است اما  راه حل پیشنهادی بنظرم چندان اثرگذار نیست .لااقل من اینگونه فکر نمیکنم.

فیلم را به همه آدمهایی که حس سرخوردگی دارند همه آنها که در جغرافیای خفقان آور و ناامید خود را حس می‌کنند. همه آنها که در دوراهی اخلاقی والدین و رویاها دست و پا میزنند. آنها که بی پول و  عصبی اند یا آنها که  زخم سالهای کنترل‌گری را هنوز بر تن و روحشان حس می‌کنند، پیشنهاد می‌کنم. شاید کمکی نکند دست کم این است  که  دو ساعتی شادمانه می‌شوید و می‌فهمید در این کره خاکی زپرتی میان بیش از هشت میلیارد تن دیگر تنها نیستید.

پایان

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

سه پلشت آید و زن زاید و مهمان عزیزی برسد

"سیامک" (دوچرخه ام) را بُردم تعمیر، ضامن چرخ جلو مدتی بود که درست باز و بست نمی شد. بعد از آن  صعود و فرود از قله دُرفک دیگر بازش نکرده بودم همان موقعش هم بازی سرم درآورد  بود و ده دقیقه ای در میدان روستا کنار امامزاده شاه شهیدان معطلم کرده بود. والف تیوپ جلو شکست، راستش را بخواهید من دوچرخه را پُرباد سوار می شوم. تقریباً 40psiباد می‌زنم. به تجربه دیده‌ام که وقتیپربادم کمتر پنچر می‌کنم،پرشتاب ترم و لاستیک سایی کمتری دارم. وقتی بیش از ده روز یا دو هفته دوچرخه سوار نشوی طبیعی است که کمی لاستیک ها کم باد می‌شوند. خلاصه خواستم دوچرخه را باد بزنم که دیدم تلمبه ام درست کار نمی‌کند. تلمبه را کمی باز و بست کردم که باد بزند زد والف را شکاند. بدی والف‌های فرانسوی نسبت به والف آمریکایی(موتوری یا خوردویی) این است که اولاً سر تلمبه باید عوض شود، چون غیر از خود فرانسه که مهد دوچرخه سوارهای شهری و سرعت بوده بقیه جاهای دنیا تجهیزات باد و چرخ بیشتر بر مبنای والف خودرو ها تنظیم شده که آن هم از نوع امریکایی است. دوماً خلاصی والف برای باد زدن یا خالی کردن باد با باز کردن مهره خلاص کن رو ببیرون نجام می شود. این خودش والف را آسیب پذیر می‌کند. یعنی کافی است کمی سری تلمبه را کج بگیری یا نیرو وارد کنی مهره و پین تیوپ های موجود در ایران از متریال غیر منعطف (خشکه) است می‌شکند و تیوپ دیگر باد نمی‌شود. حالا تیوپ نو نو داشته باش والف اش بشکند دیگر قابل استفاده نیست. بدی سومش هم همین است والف های خوردویی را می‌شود تعویض کرد. تیوپ سالم باشد میشود والف را باز کرد یک والف سالم بست جایش اما والف های فرانسوی یکبار مصرف اند. بشکند کاریش نمی‌شود کرد.

خلاصه هر چه از تابستان مقاومت کرده بودم چرخ جلو را باز نکنم فایده نکرد. زد و تلمبه ام خراب شد و تلمبه زد والف را شکاند و والف باعث شد تیوپ را تعویض کنم و تعویض تیوپ سبب شد چرخ جلو را باز کنم و باز کردن چرخ جلو همان و بسته نشدن ضامن که رزوه هایش هرز کرده بود همان.  بقول آن مثل معروف فارسی: " سه پلشت آمد و زن زاید و مهمان عزیزی برسد..."

در دوره مدیریت پروژه به روش PMBOK 6 بهمان یاد داده بودند مدیر پروژه خوب، مدیری است که اولاً ریسک های بالقوه پروژه‌اش را بشناسد ثانیاً ذخیره احتیاطی برای ریسک هایش، بسته به فاز و بزرگی و احتمال رخداد کنار گذاشته باشد. پیش بینی من برای پین جلو این بود که مرخص است و باید تعمیر یا تعویض شود. بودجه اش هم آنقدری نبود که از عهده ام خارج باشد چون بهترین پین های تایوانی و آلمانی حدود قیمت 700-500 هزار تومان(به ازاء هر جفت جلو و عقب) است. اما این فراخی ام در پشت گوش انداختن سلسله اتفاقاتی را باعث شد که بیشتر برایم آب خورد. بعبارتی باید در ورژن ششم مدیریت پروژه شخصی سازی شده ام فاکتور زمان را هم اضافه کنم. خصوصا وقتی در جغرافیای تورم خیز ایران زندگی می‌کنی. باید بدانی هرچیزی را  زودتر بخری منتفع شدی. زودتر تعمیر کنی حاشیه امنیت داری و ان ذخیره احتیاطی نباید راکد باشد باید حداقل با نرخ تورم رشد کند اگر نکند کلاهت پس معرکه است. همین.

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

چهارصد ضربه

اگر بپذیریم که موج نوی سینمای فرانسه از منتقدان مجله کایه دو سینما و فرانسوا تروفو آغاز شده باشد، آنگاه می‌فهمیم خود تروفو با چهارصد ضربه آغاز شده است. همینقدر وافعی، پر از خشم، بغض و به هم ریختگی،عین حقیقت عریان زندگی. قصه چهارصد ضربه قصه پسر نوجوانی که بچه ناخواسته و حاصل یه هوسرانی بی احتیاط بوده. محبتی از مادر  و پدر ندیده و در نظام آموزشی یکسان ساز دولتی شاگرد محبوبی برای معلمان نیست. استعدادهایش با معیارهای درستی سنجیده نمی‌شود. به همین خاطر مدرسه و کلاس درس برایش شکنجه گاه است. از مدرسه فرار می‌کند. آواره در خیابان‌های پاریس می‌شود. روزها را به ولگردی و شب ها را به دروغ گفتن به والدین می‌گذراند تا اینکه یک روز مادرش را در حال معاشقه با مرد غریبه‌ای در خیابان می‌بیند. وقتی معلم ازش دلیل غیبتش را می‌پرسد میگوید که مادرم دیروز مُرد. معلم بهش ترحم میکند و اورا به کلاس درس راه می‌دهد. اما وقتی پدرش متوجه دروغ او میشود تصمیم میگیرد او را به ارتش بفرستد. آنتوان از مدرسه فرار میکند و با کمک دوستش از دفتری که پدرش در ان مشغول کار بوده یک ماشین تحریر می‌دزدند تا با فروش آن پولی به دست آورند ولی در فروش ماشین تحریر نا موفق اند و ....

قصه بی نظیری است. لختی عریان زندگی را در سالهای دهه پنجاه میلادی نشان می‌دهد. شاید به متر و معیار امروز کلیشه ای باشد اما برای سینمایی که تازه صدا دار شده و آدمها جز فیلم های کوتاه سرگرم‌کننده با مفاهیم جنسی  و کمدی نمی‌دیدند تغییر ذائقه بزرگی است هر فریم در عین سادگی حاوی پیغام های زیادی است. لانه موش‌هایی که بعنوان خانه در پاریس مورد استفاده است. مدارس متعصب و بی‌خاصیت آدمهای اسیب دیده و روابطی که پر از فریب و ریا است. و مفهوم رفاقت که بنظر قوی و جاندار است. آنتوان شیفته بالزاک است. بالزاک را با لذت می‌خواند. برای همین وقتی در مدرسه معلم ازش می‌خواهد انشایی در مورد زندگی خود بنویسد تحت تاثیر بالزاک می‌نویسد اما معلم به جای درک این واقعیت و استعداد به او انگ سرقت ادبی می‌زند.

چهارصد ضربه را ببینید و به نگاه های بازیگر نوجوان فیلم دقت کنید. به جاهایی که به دوربین زل می‌زند به وقتهایی که به ناپدری یا معلمش نگاه می‌کند یا ان نگاه آخرش به دوربین درحال فرار حرف های زیادی برای گفتن دارد.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

انفراد

 فرهادها را به خاک سپرده‌ایم

حوصله‌ی صدای هیچ تیشه‌ای را نداریم.

برای سال نو کارت تبریکی نمیفرستم.

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

The Banshees of Inisherin

پنجشنبه 22 دی 1401

تهران برف می‌بارد. برف سنگینی نیست اما سوز عجیبی شهر را گرفته.ابری زیادی در آسمان نیست اما از زور سرما چند دانه برف خسته و رها در هوا می‌چرخند. آنقدر روزهای آلوده و گرم در تهران دیده‌ام که این وضعیت آبزورد و گوتیکو جدید را دوست دارم. چهارشنبه آزمونی داشتم که بخاطرش شرکت نرفتم مرخصی گرفتم. پنجشنبه را هم تا حوالی10 صبح در تخت خواب بودم. گرمای پتو موهبت بزرگی است. لذتی که چاپلین هم ازش در 100 دلیل خوشبختی حرف زده بود. رها کردنش با کمتر شدن دما رابطه مستقیم دارد. آخر وقت نشستم به دیدن آخرین فیلم  مارتین‌مک‌دونا ، ارواح اینشرین (The Banshees of Inisherin) راستش در دقایق اول فیلم منتظر اتفاق بزرگی بودم که رخ نداد بعد کم کم داشتم از فیلم ناامید می‌شدم که  مک‌دونا روح فیلم را اعیان کرد. داستان کُند و رخوت آلود می‌گذرد. دو رفیق میانسال در میانه جنگ داخلی ایرلند (1923) در جزیره‌ای سبز و در ساحل اقیانوس با هم رفاقت و حشر و نشر روزانه دارند. یک روز یکی از دو رفیق تصمیم میگ یرد رفاقت اش با رفیق جوان‌ترش که مرد ساده و خوش قلب روستایی است را تمام کند. و این مساله به ظاهر کوچک شروع بحران برای شحصیت پادریک می‌شود.

بارها در سرتاسر فیلم نا‌خوداگاه با آدمهای فیلم همذات پنداری کردم. با شیبان (کری کاندون) که وسط آن جزیره نا کجا آباددر رابطه بین برادر ساده دلش با دوس ویلون نوازش‌گیر افناده و هر روز شاهد این است که کره خر برادرش (جنی) بی توجه به هشدارهای او سر از میز آشپزخانه‌اش در آورده. و حتی اسگل‌ترین ادم جزیره عاشقش شده و پیشنهاد سکس بهش می‌دهد. با کولم (برندان گلیسون) که یک مرد میانسال رو به افول است که بنظر درگیر افسردگی و یاس هم شده است. حس می‌کند فرصت زیادی ندارد و خورشید اون در این گوشه پرت از دنیا رو به افول است . و هر طور شده باید قطعات موسیقی با سازش بسازد تا از یادها فراموش نشود. حتی با خود پادریک (کارلین فارل) که آنقدر زندگی اش محقر و بی اتفاق است که وقتی کولم قرارهای ساعت 2 بعدازظهرش اش در کافه روستا بهم می‌زند و می‌گوید دیگر نمی‌خواهم باهاش صحبت کند. دچار بحرانی درست و حسابی می‌شود. بحران هایی که تا مرز جنایت و آنارشیست شدن پادریک را با خود می‌برد. ولو اینکه صحبت هایش که می‌خواهد برایش ادم بکشد پیرامون دیده شدن رشته در پهن خرش یا سرماخوردن اسبش باشد. این حس پرت افتادگی از دنیا، زندگی‌های م،حقر و نفرین شده جنگی که  فقط صدایش در جیره می آید ولی محض رضای خدا یک موشک یا گلوله اش به جزیره نمی‌افتد. با یک دوجین آدم بیکار و علاف و روی مخ که در زندگی دیگران سرک می‌کشند عجیب برایم  عینی و واقعی و نزدیک بود.

از طرفی راستش را بخواهید من با ریتم و تصویربرداری و کار موافق نبودم. بنظرم فرق است بین ایجاد فضای سرد و تاریک و حوصله سر بر یا عذاب آور شدن فیلم. فیلم مک دونا از این نظر کمی عذاب آور شده بود. عملا تا زمان اتفاق دیوانه وار کالم ریتم خیلی روی اعصاب و سرد شده بود.

بازی کالین فارل و برندان گلیسون زیباست. سخت است و در عین پختگی بازی شده است. آن مرز باریک بین لوس بودن و واقغی شدن را رعایت کرده است. واقعی و باور پذیر است. کالیت فارل  در همه فیلم یک رافت و دل نرمی نسبت به دوستش کولم دارد تا جایی که سگش را از آسیب دیدن نجات می دهد. در مقابل کولم هم با اینکه اصلا حال و حوصله رفیق وراج اش را ندارد  جاهایی پشتش در می‌آید و  آن ذات نیک خود را اثبات می‌کند.

در مجموع ارواح اینشرین شاید فیلم خوبی برای سال  2022 که برهوت فیلم و ماجرا بود باشد اما حتی از کار قبلی خود مک دونا (سه بیلبورد خارج ابینگ میزوری) به شکل محسوسی ضعیف‌تر است.

+ بیشتر راجع این فیلم اینجا بخوانید.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

قنادی فرانسه

نمیشد به راحتی از کنارش بگذرم. مثل خیلی از جریانات این روزها که نتوانستم ازشان عبور کنم. منتهی راستش را بخواهید جراتش را دارم راجع این یکی بنویسم.خبر فوت علی ثابت قدم بنیان گذارکافه قنادی فرانسه برایم خبر خاصی بود. یقین او در من شدن من، نقش و رسالت مشخصی داشته است. چه آن سالهای کابوسی دهه هشتاد که دو روز در هفته در بازار و مرکز شهر وول می‌خوردم، چه اوایل دهه نود که سالن اتوبوسی سینما سپیده و تئاتر شهر پاتوق ما بود، همیشه و همیشه قنادی فرانسه جای دلپذیری بود. ایستادن توی کریدور پشتی مغازه و خوردن چای و پای سیب یا قهوه‌های داغش که با بخاراشباع (مفهومی در ترمودینامیک) درست شده بود. دید زدن آدمها و پیاده‌روی جنوبی انقلاب از پشت شیشه ضخیم مغازه همیشه دلپذیر بود. عصرهای پاییز و زمستان که نوک دماغ و لاله گوشهایمان لَخت و کرخت شده بود. فقط رفتن داخل قنادی فرانسه و بو کردن آن حجم از هوای شیرین و گرم،زندگی بخش بود. آن شیشه‌های سمت خیابان انقلابش که آگهی همه تئاترها و پرفورمنس‌های کوچک و بزرگ رویش چسبانده می‌شد و از بولتن‌های خبری هر موسسه و دانشگاهی در ایران کامل تر و به روز تر بود.

ویدا موحد دختر خیابان انقلاب

همه اینها بهانه ای بود حتی برای تماشا هم که شده از جلوی قنادی فرانسه بگذرم. غیر از اینها که به عمر کوتاه من قد می‌دهد قنادی فرانسه در سیاسی ترین تاریخ معاصر ایران یا معاصرترین تاریخ سیاسی ایران روزهای زیادی را دیده، روز حضور نیکسون رییس جمهور آمریکا را، روزهای داغ بهمن 57 را، روزهای جنگ هشت ساله و تشییع جنازه‌های بی انتها را، یشرکشی و لشگرکشی های حکومتی به هر بهانه ریز و درشت را، بیست و پنجم خرداد 88 را و این اواخر ایستادن ویدا موحد و زدن روسری بر سر چوب را. کافه فرانسه همه ی این روزها را دیده است. اصلا همین دیدن ها و پختگی است که قنادی فرانسه را به بیش از یک کافه ارتقاع داده است. فرانسه بخشی از تاریخ  معاصر ماست.

رژه محمدرضا پهلوی و ریچارد نیکسون مقابل قنادی فرانسه

بخشی از تاریخ پر التهاب و معاصر ایران که بوی وانیل و گرمای قهوه های امریکانو می‌دهد. هر چند خاطراتش به نرمی شیرینی های لطیفه اش نیست  و در التهاب روزها درست عین چیزکیک های نیویورک‌اش تنوری و داغ دیده شده است. شاید همین نقش انکار ناپذیرش بوده که باعث شده چندباری به دلایل مختلف تعطیل شود ولی هربار روی پای خود ایستاده و مجددا سرپا شده است. جمعه ها تا بعدازظهر به بهانه نماز جمعه کرکره اش را بالا نرفته است. برای عروسی ها و عزاهای زیادی شیرینی ناپلئونی و ساق عروس و ویفر رولتی آماده کرده است و آنقدر جا در دل آدمهای شهرش باز کرده که از گردو فروش اول خیابان ابوریحان تا دستفروشی کتاب و کودکان کار چهارراه وصال، کارگران پمپ بنزین و آپاراتچی سینما سپیده تا تک تک آدمهای مقیم و مهاجر این شهر، دانشجو های خسته سالهای دور و نزدیک،کتابکش های میدان انقلاب و هرکسی که یک یا چندباری گذرش به قنادی فرانسه خورده خاطرش را به دل بسپارد.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱
Hamid Oo

استقلال دستگاه قضا

16 فروردین ماه 1401 عبدالطیف مرادی در حرم رضوی اقدام به چاقو کشی و مجروح کرذن سه روحانی شیعه کرد که دو تن از روحانیون فوت کرده و یک نفر بعد از طی مراحل درمان از بیمارستان ترخیص شد. 77 روز بعد از دستگیری عبداللطیف که از اتباع افغانستان با  تبار ازبک بود،حکم  اعدام صادر و اجرا شد.

26 آبان همین سال کذا (1401) دو بسیجی در مشهد با سلاح سرد به قتل می‌رسند، چند روز بعد مجید رضا رهنورد در سمنان به جرم قتل دو بسیجی در مشهد دستگیر و فقط 23 روز بعد از دستگیری در مشهد به دار آویخته میشود.

اینکه چگونگی صدور این احکام چه بوده، شاهدین چه گفته و...  صحبتی ندارم. مثال حاضر فقط در خصوص مدت زمان  تشکیل پرونده، تحقیقات دادگاه و صدور حکم است. هر دو مثال در یک سال در یک دولت با یک قاضی القضاتو  توسط یک یک دادگاه (دادگاه انقلاب مشهد) بررسی شده است. جرم هر دو نفر قتل نفس دو نفر با سلاح سرد -چاقو- عنوان شده است. همه شرایط را کنار هم می‌گذاری میبینی آخرش دستگاه قضایی ایران ناکارآمد است. به شدت وابسته و احساسی است و در هیچ موضوع مهمی نتوانسته رویه صحیح قضایی و بی طرفی خود را اثبات کند. 26 روز مدت زمان بررسی هیچ شکواییه ای در دستگاه قضایی نیست  اما  وقتی موضوع گرفتن زهرچشم از مردم و ساکت کردن اعتراضات وسط می آید دستگاه قضایی جایگاه خود را بعنوان قاضی بی طرف ترک میکند و در کنار بسیج و نیروهای سرکوب می ایستد.  بی طرف نبودن و عدم استقلال  قوه قضاییه اط شروط مهم عدالت در جامعه است. وقتی همه افراد بدانند در برابر قانون رفتار یکسانی با آنها انجام میشود خود را مجاب به رعایت  از قانون یا  عدم ترس از دستگاه قضا میدانند. در غیر این صورت به سمت ظالم یا مظلوم  متمایل میشود. 

۰ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۲
Hamid Oo

تراز صفر شهری و توان‌یابان تهران

سوم دسامبر به تصویب سازمان ملل متحد روز جهانی افراد دارای معلولیت International Day of Persons with Disabilities (IDPD) است. فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی واژه توان‌یاب را به جای معادل عربی معلول انتخاب کرده است. توان‌یاب غیر از آنکه عربی نیست بار منفی کمتری هم برای بیان دارد. از طرفی در انگلیسی روزمره هم واژگان بیشتری برای بیان نوع محدودیت های جسمی،حرکتی و حتی ذهنی بکار برده میشود. همه این کارها برای آن دسته از عزیزان و شهروندان دارای محدودیت های خاص خوب و کمک کننده است. اما آنچه تجربه مشاهده‌گری من در فقط شهر تهران نشان داده اولویت استفاده از توان‌یاب به جای معلول در قعر فهرست خواسته های این گروه از جامعه هم نیست. آنچه که یک کم توان یا دارای محدودیت جسمی یا ذهنی نیاز دارد چیزی ورای هرم نیازهای مازلو نیست. با این تبصره که دیگر پاسخ به هر سطح هرم ذهنی برای آنان اندکی متفاوت تر است. بعنوان مثال یک توان‌یاب نخاعی نیاز دارد تا جهت انتقال از مبدا و مقصد تا درب خودرو یک وسیله یا کمک داشته باشد. همچنین طراحی سیستم حرکت و ترمز خودروی او باید متفاوت باشد. به عبارت دیگر یک توان یاب برای رفتن به محل کار یا قرار ملاقات مانند بقیه افراد ممکن است از خودرو شخصی استفاده کند ولی خودرو و نحوه سوار و پیاده شدن او از خودرو  با افراد بدون معلولیت متفاوت است. یک توان یاب حرکتی برای تردد در سطح شهر از معابر همومی استفاده میکند. ولی ممکن است برای این کار از صندلی چرخدار،واکر یا عصا و... کمک بگیرد. به همین دلیل شهرداری ها و ارگان های متولی شهرسازی ار ابتدای قرن بیستم به این طرف تدابیری برای ایجاد،توسعه و بهسازی معابر برای معلولین کرد اند. بعنوان مثال معاونت شهرسازی و معماری شهرداری با مساعدت سازمان نظام مهندسی ضوابطی جهت  بکارگیری حداقل امکانات برای معلولین در ساختمان های در دست ساخت  در نظر گرفته است.اما همانطور که اشاره شد این موارد فقط برای فضای مشاعات ساختمان است. در شهر و معابر خارجی قضیه به کلی فرق دارد. تا جایی که حتی سالمندان بدون معلولیت و اطفال و حتی زنان و مردان جامعه را در معرض خطر قرار داده است.  ایت مشکل اولین بار در پاریس و نیویورک در اوایل قرن 20 مطرح شد.

نمایی از خیابانی در پاریس در اوایل قرن 20 و ابتدای قرن 21 میلادی

تا جایی که مدیران شهری بری حل مشکل شروع به ساخت سطحی برای رفع مشکل تحت عنوان تراز صفر شهری انتخاب کرده است. تراز صفر شهری برای هر سطح از شهر تراز به عنوان مبنا انتخاب میکند و براساس آن ارتفاع،خیابان ها، پی ریزی ساختمان ها،دریچه های فاضلای و مسیرهای جمع آوری اب سطحی طراحی میشود. برای مثال در شهرها نیویورک سه سطح تراز تعریف شده یا یا هر ناحیه پاریس دارای سطح تراز مشخص است. نتیجه سطح تراز شهری این است که پایده رو ها و مسیر های تقاطع به ارتفاع و انقطاع مشخصی از یکدیگر دارند. جوری که وقتی در پیاده رو حرکت میکنید هیچ تغییر ناگهانی در ارتفاع مشاهده نخواهید کرد. این موضوع غیر از زیبایی بصری برای شهر امنیت زیادی برای افراد دارای معلولیت ،روشندلان و سالمندان ایجاد میکند. چرا که سهولت راه رفتن در مسیر های پیاده را دوچندان میکند. استفاده از بتن مسلح و مسطح به جای کاشی یا آسفالت، طراحی شیب مناسب کانالهای آبهای سطحی و یکپارچگی شهری و  بزرگتر بنظر رسیدن معابر از دیگر دستاوردهای پیگیری و اجرای تراز صفر شهری است. در شهر هران نیز در دوره ای اواخر دهه هشتاد و اوایل دهه 90 خورشیدی با تسطیح و یکسان سازی پیاده روی خ ولیعصر سعی در اجرای این طرح شد که موفق هم بود. اما استفاده از مصالح نامرغب و عدم پیگیری و ترمیم شهرداری مناطق باعث از بین رفتن بخشی از میراث تراز شهری تهران شده است.

نمونه ای از بکارگیری تراز شهری در اوبظبی امارات

با توجه به اطلاع رسانی شهرداری تهران مبنی بر بهسازی معابر برای معلولین بنظر طرحی که در این روز بیش از هرچیزی به نفع معلولین خواهد بود ایجاد تراز شهری برای شهر تهران است.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

امارت نشین ها : سفرنامه امارات متحده عربی

پیش درآمد:

5 ماه پیش در میانه تابستان 1401 خورشیدی (2022 میلادی) به پاس یک کار نیکی که برای یکی از مدیران انجام دادم یا شاید زور زدن هایم برای سر درآوردن از زیر و بم کار به یک نمایشگاه بین المللی تخصصی دعوت شدم. بزرگترین در نوع خود که بعد از دو سال وقفه بخاطر کرونا مجددا قرار بود در شهر ابوظبی برگزار شود.ابوظبی پایتخت سیاسی امارات متحده عربی است. امارات متحده عربی یک جزیره در شرق شبه جزیره عربستان است. به مجموع هفت امارت شامل ابوظبی (پایتخت)، عجمان، دبی، فجیره، رأس‌الخیمه، شارجه و ام‌القیوین  امارات متحده عربی گفته می‌شود. رییس امارات متحده عربی همیشه و به طور توافقی امیر ابوظبی است و نخست وزیر کشور همواره امیر دبی است. امارات متحده پیشینه طولانی در تجارت به ایران و یمن و عربستان سعودی دارد. اما امارت متحده امروزی که کشور مدرن و پر زرق و برق است.  تقریبا 50 سال پیش زمانی که شیخ زاید بن سلطان آل نهیان حاکم ابوظبی و رئیس امارات متحده عربی بود مسیر پیشرفت و تغییر در این کشور آغاز شد.شیخ زائد تصمیم سختی نگرفت. اما تصمیم او بسیار آینده نگرانه بود. درآمدهای نفتی امارات متحده به نسبت جمعیتش (در دهه هفتاد میلادی کمتر از یک میلیون نفر بوده است) زیاد بود. شیخ زاید تصمیم گرفت بخشی از این درآمد را صرف سرمایه گذاری بر زیرساخت های شهری و امور بهداشتی کند. درآمدهای حاصل از تجارت بین امارت نشینان با همسایگان شمالی و غربی و جنوبی را افزایش دهد. به همین علت شیخ زائد را معمار امارات نوین میدانند.شیخ زائد با پیشنهاد تشکیل امارات متحده  عملا به تنش های بین شیخ نشینان مختلف پایان داد و حکومت امیری که به شکل کودتایی به سرعت درحال تغییر بود را ثبات بخشید و از همه مهمتر امارات را به محلی برای توزیع کالا و انرژی و مسافر بدل کرد. سرمایه گذاری در زیرساخت های حمل و نقل و ترابری دریایی که نمونه هایش بنادر جبل علی و  راس الخیمه است از همان تصمیمات استراتژیک شیخ زائد است. فرودگاه های مدرن دبی و ابوظبی و العین در زمینه حمل و نقل هوایی و اتوبان سراسری شیخ زائد که امارت های مختلف را به هم متصل میکند نتیجه همان تصمیمات است.

پرواز ما به امارات به پرواز ماهان انجام میشد. اولین بار بود به دبی میرفتم. همکارم که 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

آن سوی دیوار جاده‌ایست؛ حتی اگر شب باشد.*

اگر ازم بخواهند احوال این روزها را در یک کلمه بیان کنم واژه‌ای بهتر از "برزخ" نمی‌یابم. اوضاع و احوال ایران شده است بزرخی بزگ، نه راه پیش هست و نه پس. نه ظلم فرو می‌نشیند، نه مظلوم سکوت می‌کند، نه ظالم سر عقل می‌آید. البته که این چرخه بیم و امید در حال تضعیف کردن طرف ظالم دعواست. توی همین وضعیت، ده روز پیش خسته از سفری کاری به دعوت دوستی که بهانه نوشتن این سطرهاست به تئاتر دعوت شدم. "پرده خانه". آنقدر اسم سناریست اش وسوسه انگیز بود که فرق نمی‌کرد کارگردانش چه کسی باشد. دلم میخواست ببینمش. خاصه در این احوال  که خیابان های  تهران بوی باروت و اشک آور می‌دهند و سُرخی خون تازه، غالب بر تمام رنگ هاست.

پرده خوانی سال 1363 نوشته شده است. روشنگران و مطالعات زنان سال 1372 چاپ‌اش کرده و تئاتر هرگز فرصت کارگردانی توسط خود بیضایی در ایران را پیدا نکرده است. نمایش پر کاراکتری است در اطلاعات نمایش در سایت تیوال اسامی 55 بازیگر (البته با لحاظ بازیگر جایگزین) ذکر شده است اما دست کم 40 بازیگر روی صحنه در آن واحد در حال بازی بودند. قصه نمایش جذاب خواندنی است. لینک اش را اینجا می‌گذارم، اما توصیه میکنم دل و درست و پر و پیمان خود نمایشنامه را بخوانید. اما آنچه که اینجا و در این فرصت می‌خواهم به آن اشاره کنم در 3 بند خلاصه می‌شود:

1- من بهرام بیضایی را بازمانده نسل طلایی نویسندگان دوران یا از این دست تعاریف پرطمطراق نمیدانم. بیضایی در هر نسلی که باشد راه خودش را به پیش می‌برد. آدمی که به فن ادبیات مسلط و دیوانه تاریخ است نیاز به وکیل و وصی ندارد. می‌گردد ثقبه و سوراخ های تراژیک و درام تاریخ را کشف می‌کند و به رشته تحریر درمی‌آورد. انصافاً هم پر کار و پرمایه جلو آمده است. بنابراین اجرای تمامی نمایشنامه‌هایش چه در همان سالهای نگارش، چه امروز، چه سالیان آینده، جذاب و گیراست. تاریخ مصرف ندارد و برای هر انسانی که حواس سمع و بصرش کار می‌کند جذاب است. اگر فارسی زبان باشی یا فارسی را بدانی کیف اش صد چندان است. این امتیازی است که بیضایی به مخاطب فارسی زبان اش عرضه می‌دارد. جایزه ای بزرگ و درخورد.  کسی که فقط تاریخ یا نمایش بداند نمی‌تواند درکش کند اما اگر فارسی بدانی درک میکنی که دیالوگ ها مسجع است، ردیف و دستگاه موسیقی و نقالی سرجایش چیده شده است. و توازن دارند و یکجورهایی به رخ کشیدن زبان فارسی است.

2-گلاب آدینه چه در کسوت بازیگر نمایشهای بیضایی، چه در سمت کارگردان و گرداننده نمایشنامه ها آدم نزدیکی است. به متن وفادار مانده هرچند خیلی از صحنه صدای بازیگر به واسطه نویز سالن و صدای خیابان درست شنیده نمیشد اما میشد فهمید دیالوگ و منولوگ ها درز نگرفته. سعی کرده به متن وفادار باشد. این سختی را به جان خریده. برای تمرین‌ها وقت گذاشته است. نورا هاشمی  هم در نقش گُلتن به درستی جا پای  مادر گذاشته و گویی گلاب جوان است که اینچنین میانه صحنه می‌چرخد و بازی می‌کند. بازی بدنی و زبانی تکمیل و کم اشتباهی داشت.

3- نکته آخر پیرامون تاویل پذیری است. روزی که در نوفل لوشاتو به دیدن تئاتر نشستیم چند خیابان آنطرف تر جوانی توسط غلامان و داروغه‌چیان حکومت حاضر کشته شد. شب که خبر را شنیدم و با صحنه قتل فجیع زن پرده‌خانه مقایسه اش کردم چیزی جز این نمیشد متصور شد که ما همه لعبتکان سلطانیم. به خلعتی و درهمی از اون شادیم و شاید طومار و نامه ای هم نوشته که اگر روزی قراربر مغلوب شدن باشد همه مان را از دم تیغ بگذرانند. هرسلطانی قطعاً روزی خواهد مُرد. این حکم خداوندی و طبیعی است. ولی صبر کردن تا آنروز شایدخیلی دیر باشد. مهم این است که عین گلتن کیاست و درایت به خرج دهیم و تک نقطه ظعف را پیدا کنیم. ولو آن دم آخر کار به آن جا هم نرسد. 

به هر تقدیر باید از این قلعه مخوف جور و ستم رها شد. چرا که آن سوی دیوار جاده ایست حتی اگر شب باشد.

* عنوان پست برگرفته از متن نمایشنامه پرده‌خوانی-بهرام بیضایی

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

عزت نفس و نه گفتن

امروز دل کسی را شکستم. هیچوقت نخواستم دل کسی را بشکنم یا به کسی نه بگویم . اما همین نه نگفتن بلا های زیادی سرم آورده از کار و زندگی و روابط عاطفی تا بحران های روحی همه شاید از همین جا آب می‌خورد. اینکه حس یگانه بودن به کسی نداده‌ام، اینکه اکثراً فکر میکنند دایره ارتباطات ام آنقدر وسیع است که کسی تو تهران نمانده که ندیده باشم‌اش همه از همینجا آب می‌خورد. کسی هم ننشسته فکر کند من در خانه نشینی ها چه تنهایی مرگ باری تجربه کرده ام. از تنهای‌ام گاهی لذت هم برده‌ام. حتی بیش از وقتی که با جمع هستم. منبع الهام بوده است. بقول مارگوت بیکل: " دستاوردهای بزرگ زندگی همیشه در تنهایی عرضه میگردد." حالا شاید عذاب وجدانی باشد ولی دست کم پیش خودم حس سبکی خوشایندی میکنم. سه هفته پیش  یک دوست قدیمی را دیدم  که 15 سال پیش یکباره شاعری و کار مطبوعاتی و زن و زندگی را رها کرد رفت کنج عزلت نشست. جز انگشت شماری از  رفقا با کسی در ارتباط نیست. بیشتر وقتش را  پای کاری که دوست داشته و ان ابتدا هیچ هم ازش نمیدانست گذاشته و الان یک کارشناس و بازارگردان رمز ارزها شده. نمیخواهم او باشم درد زیادی را متحمل شده است. پارگی‌های زیادی را تحمل کرده. میخواهم عادی باشم. خودم باشم و عزت نفس داشته باشم. پله به پله، کم کم. اینطوری پایدارتر است،  درد کمتری هم دارد. همین  

۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
Hamid Oo

سی ساله های غریب در شهر غریب الغربا

در کتاب لغت یک معنی غریب، دور افتاده از شهر و دیار است. آنکه به خواست خود یا به اجبار دور از موطن خود است را غریب می‌گویند. اما غریب‌الغربا یا غریب‌ِغریبان در فرهنگ فارسی اشاره به امام هشتم شیعیان دارد. علت آنکه امام رضا را غریب‌الغربا می‌نامند در روایات  مذهبی چند دلیل ذکر شده: دوره از شهر و خانواده بودن،حبس و حصر و محدودیت فراوان و بیشتر از یک غریب، گذراندن حیات و ممات در کنار هارون الرشید(خلیفه وقت) و... با این مقدمه می‌خواهم در مورد تئاتر «رضا» بنویسم. نمایشنامه رضا از کارگاه‌های نمایشنامه‌نویسی جابر رمضانی آغاز شد. رمضانی با مشخص کردن حیطه کار و موضوع ازنویسندگان خواسته که نمایشنامه های خود را بنویسند. نمایشنامه هایی کوتاه برای اجرا در ده دقیقه در موقعیت اتاق یک هتل یا زائرسرای شهر مشهد، با حداکثر دو شخصیت و امکانات صحنه ای محدود (فقط با دو تخت به شکل اتاق‌های زائرسرا) کار نوشتن نمایشنامه‌ها و ایده‌ها را مائده اسدالهی، محدثه رمضانی،فاطمه زارعی و فائزه امیرحسینی انجام داده اند. تئاتر در 9 قصه (بخوانید نُه اپیزود) نوشته شد است و چند سال بعد از نگارش امیرحسین آقایی سراغ اجرا آن رفته است.شش بازیگر(سه زن و سه مرد) هر کدام در سه اپیزود بازی می‌کنند. نقش ها  از زن و شوهری تا  عمه و برادر زاده و مادر فرزندی تغییر می‌کند و بازیگران هم نه با ترکیبی ثابت بلکه به صورت چرخشی ایفای نقش می‌کنند. نقش‌های زن‌ها را زهرا آقاپور، صفورا خوش‌طینت،شادی شاه‌علی و نقش مردها را منصور عربی،سالار کریمخانی،پیمان محسنی بازی کرده اند. انصافا هر شش بازیگر هم عالی بازی کرده اند.  داستان ها خط و ربط دقیق به هم نداشتند. اما همگی در اتاق های یک مسافرخانه در شهر مشهد اتفاق افتاده بودند. فقط دو تا از 9 اپیزود با اشاره ای ریز به هم مرتبط شده بود. هرچند آنکه اهل فن نوشتن باشد می‌داند قصه گفتن در 7-8 دقیقه و گره انداختن داستانی چقدر کار سختی است ولی اگر ارتباط بین قصه‌ها ایجاد میشد کار زیباتری هم از کار در می‌آمد.

بعد از نمایش فرصتی دست داد با 9 نفر از رفقا که اجرا را دیده بودند حرف بزنم عمدتا بازی زهرا آقاپور در اپیزود نهم که به ترکی اجرا می‌کرد را پسندیده بودند و البته نقش صفورا خوش طینت در اپیزود عمه همدانی با همه تردید ها و لهجه و ریزه کاری های اش بنظرشان بی نقص بود. اما خودم در همه بازی ها پختگی  را دیدم. 

غیر از نمایشنامه و بازی ها، کارگرانی هم خوب و حساب شده بود. امیر حسین آقایی کارگردان جوان و گزیده کاری است. اما پیداست که برای اجرای این نمایش وقت زیادی گذاشتهُ و هم در صحنه هم در اجرا و ریزه کاری هایی که با توجه به شرایط  روز به نمایشنامه اضافه شده دقیق عمل کرده است. حتی استفاد از اسم رضا برای هجده شخصیت دردمند که به قصد و منظوری به مشهد آمده‌اند ولی در انتها  به وضعیت و عدم تغییر خود رضایت می‌دهندُ انتخاب موجز و هوشمندانه ای بود.

اما بنظرم با توجه به اینکه نمایشنامه نویسان و کارگردان همگی جوان بودند موضوعات و بهانه های روایتها موضوعات تکراری بود یا دست کم جوان نبود. بجز یک اپیزود که سالار کریمخانی در نقش داماد زخم خورده ای بود که میخواست پدر زنش را تلقین دهد و به خاک بسپرد بقیه روایت ها را در تئاترهایی با محوریت زیارت و امام رضا دیده بودیم. دغدغه جدیدی نداشت. علیرضا نادری سالها  پیش با نمایش کوکوی کبوتران حرم و محمد رحمانیان با نمایش لیلا و چند مسافر این قبیل  روایت ها را نشانمان داده بودند. البته که تفاوت در اجرا وجود داشت. نمایشنامه نادری یک کاروان زن های راهی حرم امام رضا بودند و نمایش محمد رحمانیان روایت مسافران یک تاکسی خطی تهران-مشهد بود. اما موضوعات هر سه نمایش شبیه هم بود. بقول دوستی بن بست رسیدن آدمها، شفا و التماس. همان نسخه همیشگی. من دستکم دوست داشتم روایت‌های جوان از مسافران سی ساله مشهد بشنوم. کسی برای ماموریت کاری رفته باشد یابه هوای دیدن محبوبی که نمیشود جز در مشهد دید. موضوعی دورتر ازخیابان امام رضا و حرم و فلکه های آب از مشهد امروز، از احمد آباد و خیام، هاشمیه حتی از محله ای مثل نواب و گلشهر و قلعه ساختمان ولی قصه ای که بشود در زیست مشهد امروز رخ دهد. بنظرم جای چنین قصه‌هایی ریالیستی در تئاتر ما خالی است.

دست آخر اینکه تئاتر مولوی در آن محوطه امن و آرامش برایم تجربه دیدن بهترین اجراها بوده است. سال 91 اولین بار پچ‌پچه های پشت خط نبرد را در همین سالن دیدم. بعدتر چند کار دانشجویی دیدم که که همه خوب بودند. اصلا آن محوطه که چسبیده به 16 آذر و ادوراد براون انگاری دنیای دیگری است ازماموران خسته گارد ویژه عبور کردیم. لمیده به نرده ها به صورت و نیم سایه عابران با خشم و نفرت نگاه می‌کردند  بیست قدم جدا شدیم و فضا کلا تغییر کرد. این ویژگی تئاتر است یا معماری یا خاصیت متافیزیکی فضا نمیدانم. اما این را دقیق میدانم که هر انسانی با ضمیر و نفس سالم، این  آرامش  تئاتر مولوی را می‌تواند درک کند.

پوستر نمایش رضا - امیرحسین آقایی

پی‌نوشت:

+مصاحبه مائده اسدالهی در مورد نمایش رضا

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

در ستایش انتقام نرم یا بریدن سر با پنبه

تارانتینو فیلم ساز محبوبم نیست. سینمایش خیلی شعاری و گاوچرانی است.گاهی آنقدر پیازداغ کار را زیاد میگیرد که فیلم عملاً به یک هجو مبتذل تبدیل می‌شود. فیلم آخرش هم حوصله سر بر بود. اما دست کم دو فیلم دارد در ستایش انتقام و آنها را دوست دارم Django Unchained (2012) و Kill Bill(2009) اولی روایت برده ای سیاه در سالهای قبل از1860میلادی و جنگ های داخلی آمریکا است وقتی که قانون برده داری هنوز لغو نشده است و دومی که امروزی تر است. روایت زنی است که مراسم عروسی‌اش صحنه تسویه حساب شخصی شده و حالا به خون خواهی همسرش راه می افتاد از آمرین و عامیلن انتقام بگیرد.خشونت دو کار آندرلین خون آدم را بالا می برد. تارانتینو  ابایی از اغراق در آش و لاش شدن کاراکترها ندارد. از اینکه کل کادر با خون قرمز شود گاهی لذت میبرد. تا جایی که حتی خودش در نقشی فرعی که خودش در فیلم اول بازی میکند خودش را با دینامیت میترکاند.نفرت در نگاه و  لذت در دل قهرمان قصه برای دقایقی از هر چه فکر بد و افسردگی است دورم می‌کند. من آدم کینه توزی نیستم. هارت و پورت الکی میکنم ولی به وقتش دل ندارم بزنم زرت طرف را قمصور کنم. اخیرا کتابی می‌خوانم از نویسنده ای اوکراینی به اسم آندری کورکوف توی کتاب یک جایی دیالوگی بین دو کاراکتر اصلی است. کاراکتر شلوغ‌تر میگوید : "تو از من خطرناک تری میتوانی بدون حرفی بزنی طرف را ناکار کنی ولی نمیتوانی بترسانی اش در عوض من استاد ترساندم ولی نمیتوانم کسی را بکُشم. فرق من و تو این است" (نقل به مضمون) واقعا هم فرق من این است که کلی خواب منفجر کردن دیدم اما نمیتوانم بروم بی هوا بزنم در گوش کسی جوری که نفهمد از کجا خورده. حالا که این حرفهارا میزنم حس Django فیلم را دارم. دلم میخواهد بزند دهن جماعت دروغگوی ظالم را سرویس کنم. بغض دارم میدانم این جماعت زورگو با این سرکوب جری تر و پررو تر از قبل هم میشوند. دستگاه های اطلاعاتشان بودجه چند برابری به جیب میزنند و ساختار بروکراتیک تر گردن کلفت تری پیدا میکنند. خشم و دارد خفه مان میکند ولی روز ما نیست. عروسی کوجه بغلی است و این بار هم به خانه و کوچه ما نرسیده است. شایدباید منتظر یک روز دیگر باشیم که فوری بروند در تقویم ثبت اش کنند. شاید باید منتظر فلان وزیر باشیم بیایید از شرح شلیک گلوله در مغز معترضان با لبخند صحبت کند. شاید احکام سرسام آور برای روزنامه نگاران و  فعالان رسانه و بازداشتی ها درج کنند.  هیچکدام از اینها هم نباشد ما بعضی دیگر از جامعه را از دست داده ایم. هیچ چیز عین  دو هفته قبل نمیشود. شاید قیمت ارز دوباره صعودی و تورم چند برابر شود. همه این تئوری ها برای ما که نیمی از عمر  مفید خود را در ایران با جاکمیت جمهوری اسلامی گذرانده ایم محتمل است. زورمان هم بهشان نمیرسد. مثل Django یک دکتر هم کنارمان نیست که یادمان دهد همیشه خشم کار نمیکند. جاهایی باید سیاست به خرج بدی گاهی باید سیاه بازی بلد باشی و دست آخر جایی که ارزشش را دارد جان فدا کنی. علی الحساب با همین حس خشم و انتقام  میتوانم بگویم خشونت به خرج ندهید. هر دو طرف قضیه لازم است  ارام تر باشند. هزینه تغییرات را سیستم بروکراتیک موجود از ضعیف تر طبقه میگیرد. از همه میگیرد اما سهم آن ضعیف درصد بالاتری از اقتصاد و در آمدش است. پس خشونت به خرج ندهید. انتقام لذت بخش است اما لذت بخش ترش وقتی است که بدون تلفات زیاد پیروز شوی. برنده بودن حداکثری مثل داشتن خودرو با کیفیتی است که مصرف سوخت و هزینه نگهداری کمی هم دارد. لذتش بیشتر است. شک نکنید.

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

با من اکنون

 از رفقا که حال و احوال میپرسم همگی رقیق شده اند. یا ناامیدند یا بند دلشان به خبری بند است. عین برزیل فینال 2014 شده ایم. می نشینم دستاوردهای را می شمارم. خب از اعتراضات قبلی یک دست تر بود. مردها و زن ها کنار هم اعتراض کردند. جماعت خارج رفته مان بهتر و گسترده تر عمل کرد و  اطلاع رسانی بهتری صورت گرفت. تداوم و پایداری  چهل روزه اش خوب بود. اما ضعف هم زیاد داریم. رهبری شناخته شده و با برنامه ای نداریم. رهبری که نداشته باشی اتاق فکری هم در کار نیست. یک جاهایی در شهرهایی با ارعاب و ایجاد ترس و وحشت  ساکت کرده اند ولی قضیه به همینجا ختم نمیشود. اگر در بهمن پنجاه و هفت به فرض مثال صد خانواده داغدار فرزند و دلسرد از جمهوری اسلامی بوده باشند این رویه طی چهل و سه سال حاکمیت بیشتر و بیشتر شده است. هر آدمی که می‌میرد، هر زنی که مورد خشونت قرار می‌گیرد. هر خانواده ای که داغ می‌بیند. هر مادری که فرزندش می‌میرد یا مردی که زنش را می‌کشند. هر کسی که حبس و حصر کشیده هر کسی که شخصیت‌اش را لج مال کرده‌اند. یکجورهایی دلسرد از این روش حکمرانی است. این چیزی نیست که بشود با چند گزارش گزینشی از اخبار 20:30 یا توییت های اکانتهای سایبری  رفع و رجوعش کرد. نمیشود با این سخنرانی پرطمطراق خاک رویش داد و  رو به دوربین لبخند زد. هیچ چیز این مملکت عادی نیست که بگوییم  بسه دیگر بروید خانه هایتان. دستکم 150 جان عزیز از بین رفته ُ خون ریخته

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

تک راه انقلابی

پیش‌نویس: پیش از این چند پست نصفه و نیمه نوشته ام اما از ده روز پیش و ماجراهایش یارای به روز رسانی شان را ندارم. این وبلاگ همیشه میزان‌الحراره من بوده است هر وقت  هر تاریخی را باز کنی اوضاع احوالم در آن تاریخ و روزها را نشان میدهد. دیشب داشتم فکر میکردم چیزی از ما  جز همین اندک نوشته ها نمی ماند. بنابراین تصمیم گرفتم اینجا و در کانال تلگرام بیشتر از خودم و باورم راجع اوضاع بنویسم.

 

رفیقی میگفت خوشبختی ماندن سر دوراهی نیست، وقتی فقط دو انتخاب داری یعنی عملاً بدبختی، خوشبختی یعنی محدودیتی در انتخاب ها نباشد. یا دست کم بیش از دو انتخاب داشته باشی.جدا از اینکه این تعبیر از خوشبختی چقدر دقیق است میخواهم بگویم گاهی همان دو راهی هم وجود ندارد. یک راه است. فقط و فقط یک راه. مرگ #مهساـامینی و حوادث بعدش یکبار دیگر به عینه این واقعیت را توی صورتم تف کرد که حاکمیت در ایران راهی باقی نگذاشته. از روز شنبه و پراکنده کردن انگشت شمار معترضان از جلوی بیمارستان کسری تا تجمع مسالمت آمیز چهارشنبه در تقاطع کشاورز و حجاب که توسط نیروهای امنیتی به خشونت انجامید. تا همین حالا که شهر ملتهب است و توی هر محل به فاصله چند صد متر مامور ضد شورش مسلح گذاشته اند. دارم به این فکر میکنم که چه شد قصه به اینجا ها رسید. مرگ دختر جوان 22 ساله توسط نیروی بدنامی به اسم #گشت‌ـارشاد که فقط از ابتدای 1401 حداقل چهار با با بد اخلاقی هایش خبرساز شده است جرقه به انبار باروت تورم و خفقان انداخت. طبیعی بود که با اعتراض های فراوان همراه میشود. چه فرضیه کتک زدن درست باشد چه نباشد به هر حال مهسا در بازداشتگاه وزرا جان باخته است. جسدش را به بیمارستان کسری منتقل کرده اند. طبق گزارش بیمارستان علائم حیاتی در حین ورود به بیمارستان نداشته است. پس چه بیماری داشته چه به گواه پدر و مادر نزدیکانش هیچ بیماری نداشته به هر حال گشت ارشاد و فرماندهی پلیس تهران در خصوص مرگ او مسئولند. این موضوع بر کسی پوشیده نیست. اما نحوه برخورد با استفاده از نیروهای یگان ویژه و بسیج و لباس شخصی ها همان سناریوی همیشگی بود. دشمن سازی، نادیده گرفتن معترضان و  آشوب طلب خواندن داغ داران. نمیدانم چرا  حاکمیت  حتی حاضر نشد عذر خواهی ساده ای بکند. مسئول گشت ارشاد را  توپ و تشری بزند و  با این کار آبی بر آتش داغ مردم بریزد. حالا دست کم  هشت روز بعد از آن اتفاق بیش از 40 نفر جان باخته اند، آسیب های زیادی به روح و جسم جامعه وارد آمده. فضای کسب و کار و اعتماد عمومی خراب تر از گذشته شده و نفاق و شکاف بین حامیان حکومت و مخالفین آن عمیق و عمیق تر شده است. من تابستان و پاییز 1357 نبوده ام. متن یا گزارش دقیق که بازتاب دهنده حال وهوای آن روز جامعه باشد هم علی‌الحساب ندارم  اما این شکاف بین مردم ایران روز به روز در حال عمیق تر شدن است و عملا رفرم و تغییرات را دارد به محال نزدیک‌تر میکند. تغییرات جزیی که بتوان به آن امید بست وجود ندارد.اگر موافق این شرایط نیستی پس مخالف نظام و برانداز و آشوبگری دسته دیگری وجود ندارد. عملکرد نیم بند و ضعیف اصلاح طلبی هم عملا آنها را در بدنه اصولگرا حل کرده و وضعیت اصلاح طلبی را بیشتر از هر وقتی ترحم انگیز کرده است. راهی جز انقلاب نیست  ولو به قیمت ویرانی همه چیز، اینجاست که باید در مورد ایرانی بودن حاکمان فعلی ایران شک کرد. کسی که بچه آب و خاکی باشد، برایش زحمت کشیده باشد، برای حفظ تمامیت اش، برای اعتلا و  پیشرفت‌اش حتی برای آنکه ازش اعلام دلخوری میکند ارزش و احترام قاثل است. نه اینکه همه چیز را به ویرانی بکشاند که ثابت کند حرف حرف خودش است این رویه  بچه گانه استف دیدگاه یک لیدر یا رهبر نیست.

۲ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

هل من ناصر و این صحبتها...

 خرق عادت کرده ام و به فاصله یک روز دارم دو پست برای بلاگ می نویسم. اتفاقی که در این چندسال کم رخ داده است. راستش را بخواهید دیروز بعد از نوشتن پست قبلی، دوستی پیغام داد و مطلبی از بلاگ قدیمی ام در بلاگفا را فرستاد که خاطره انگیز بود. از طریق آن لینک رفتم سری به بلاگفا زدم دامنه .comدرست شده بود. پست هایم هم سرجایشان بودند بعد پستی را دیدم آن دم آخری که از بلاگفا کوچیده بودم نوشته بودمش. چندتا فحش خرج نابدتر بلاگفا کرده بودم که آرشیوم را بلعید و پس نمیدهد. بعد آرشیوهای همان بلاگ را دیدم که پست های آن مقطع بازگشته است. برایم عجیب بود. خیلی عجیب تا جایی که رفتم پسوردم را که فرامش کرده بودم بازیابی کردم و آرشیو ها را نگاه کردم .سرجایشان بودند. حالا می ماند انتقالشان به بلاگ بیان blog.ir از آنجایی که من خیلی تجربه اش را ندارم ابزار مهاجر را نصب کردم ولی آرشیو کلی اخذ میشود. من در حال حاضر فقط ارشیو مرداد 1391 تا اردیبهشت 1394 را  لازم دارم. آیا کسی هست بتواند کمک کند چطور آن تکه را در ابزار مهاجر وارد کنم و به بلاگ انتقال دهم؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

من همه آن نوشته هام

من سال 1385 اولین وبلاگم را باز کردم. 18ساله بودم و شوق نوشتم بیشتر از حالا بود. آنقدری انگیزه داشتم که هرازگاهی کاری که میخواستم را انجام می‌دادم. حالا آن انگیزه درونی در من کمرنگ تر شده. رویاها واقع گرایانه‌تر شده اند و زمان بیشتری به هیچکار می‌گذرانم. اما در 16 سالگی وبلاگ نویسی میخواستم اعتراف کنم هنوز هم درونیترین و  بیشترین حس و حالم وقتی است که اینجا می نویسم. روزها و ساعات زیادی می آمدم چک میکردم ببینم کسی مرا چک کرده است یا نه. کسی کامنت جدیدی گذاشته. وقتی آرشیو پست ها را نگاه میکنم میبینم با اینکه تعدادشان برای این مدت واقعا ناچیز است اما هر کدام حس درونی ام در آن روزهای نوشتن بوده است. این وبلاگ نوشتن و البته یک دفتر پراکنده نویسی است که آن هم نزدیک بیست سال قدمت دارد این دوتا عجیب دگرگونم میکند. وقتی می‌بینم خواسته‌ای سالها در من بوده و انجام نشده. یا کارهایی که حتی کمتر خواسته‌ام رخ داده است. حس غریبی بهم می‌دهد. هیچ وقت هم نتوانستم یا نخواستم ارزشیابی کنم. چون معلم خوبی برای تصحیح برگه امتحانی خودم نیستم. ولی بعید میدانم مصحح دیگری هم بیایید نمره خوبی بهم بدهد.در نتیجه فقط خواندم و دسته بندی کردم و با امروزم مقایسه کردم.

 بگذریم القصه اینکه شما هم اگر دفتر ثبت وقایع، وبلاگ، وبسایت یا کانالی دارید که در آن می‌نویسید (تاکیدم بر نوشتن است نه فقط عکس و موزیک و مدیا) و عمرش بالای پنج سال است بروید گاهی ورقی بزنید. نگاهی بهش بیاندازید حساب کار بهتر دستتان می آید. دغدغه هایتان، دلمشغولی ها و اضطراب هایتان را  بهتر میتوانید درک و دسته بندی کنید.

 

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

او یک 34 ساله ترسیده و پشیمان است.

توضیحش سخت است. دست کم این را میدانم که حالا شاید بتوانم به معدود آدمهایی بگویم. این پیر شدن تدریجی کم حوصله ام کرده اما جسارت یا بی تفاوتی نسبت به حرف زدنم را آنقدری بالا برده که بشود راحت تر به خیلی چیزها اعتراف کرد. من هیچ وقت نتوانستم ایده آل گرا نباشم. هیچوقت میزان تلاشم و آرزوهایم در یک سطح نبوده. و هیچوقت به کاری که انجام داده ام به چشم کار بزرگ نگاه نکرده ام. جوری که بارها و بارها ازش ضربه خوردم. همین حالا که دارم این ها را مینویسم باورش برایم سخت است آن دو الان در امریکا و کانادا هستند و من مانده ام. گاهی فکر میکنم خب بچه پولدار بودند یا حمایت خانواده را بیشتر از ما داشته اند. اما دقیق تر که نگاه میکنم این ها یک جور عقده گشایی شخصی است. واقعیت اینکه وضعیت آنها اگر هم بهتر بود چندان فرق زیادی نبود. بعد مگر فقط همین ها هستند، هزاران هزار نفر از شهرها و روستاهای کوچک و بزرگ می آیند، میروند،درس میخوانند، مستقل میشوند،ازدواج میکنند. درست کار میکنند. من عمیقاً ترسیده ام. ترس ام نای ادامه دادن را ازم گرفته. نمیگذارد درست فکر کنم یا اقدامی درخور داشته باشم.میثم میگفت اگر خواستی بیای خودت را درگیر مسائل عاطفی نکن بتوانی راحت تر انتخاب کنی ولی پریسا بهم گفت اگر نتوانی در تهران با آن هم دختر همزبان کسی را بیش از خودت دوست داشته باشی هیچوقت هیج کجای دیگر دنیا نمیتوانی با کسی باشی و دوستش داشته باشی. 

سختم است تغییر، ترسیده ام نه تاب ماندن دارم نه نای رفتن. خر تو گل منتظر چُش. بهانه گیر و غرغرو هم شده ام. اگر دعایی داشته باشم این است که خدایا این تردید و  ترس را ازم دور نگهدار. همین و هزار بار همین، هزار و یکم هم اینکه آگر این را دادی آنقدر سلامتی و طول عمر بده که بتوانیم پیش ببریم. اگر هم نمیدی بکش خلاصمون کن. شاید در زندگی بعدی آدم جسور تری باشیم. به همین صراحت  به همین بی مزگی.

۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
Hamid Oo

چرا جشن ده کیلومتری مخالف مبنای فکری علی (ع) است.

از سه هفته پیش از عید غدیر خم 1401 شهرداری تهران با همکاری سازمان صدا وسیما، بسیج و جمعی از ارگان ها و نهادهای دولتی اقدام به تبلیغ جهت حضور حداکثری در جشن عید غدیر خم با عنوان "مهمونی ده کیلومتری" کرده اند. در جزییات این طرح که یک هفته قبل از عید قربان اعلام شد، مشخص شده است که مسیر چهارراه ولیعصر تا پل پارک وی در خیابان ولیعصر تهران از ساعت 18 لغایت 22 روز دوشنبه 27 تیر ماه 1401 مسدود و در این مسیر 600 ایستگاه صلواتی (موکب) به همراه 150 گروه سرود، 40 زمین بازی کودکان 110 هزار اسباب بازی توزیع و دو میلیون وعده غذایی توزیع خواهد شد. گذشته از بار مالی وحشتناک این قبیل مراسم  در اعیاد که خروجی فرهنگی آن هم قابل اندازه گیری نیست. چند اشکال ماهوی در این طرح و طرح هایی از این  قبل وجود دارد که  کلیت این اقدام را با هدف صاحب و طلایه دار غدیر (علی علیه السلام) زیر سوال می برد، که مختصراً در این جا به چند مور آن اشاره خواهم کرد:

جزییات جشن

  •  نخسن آنکه  به گفته مرکز آمار جمعیت کشور ایران حدود 84 میلیون نفر است که 99.5 درصد آن  مسلمان است. در این بین  حدود 5-10 درصد اهل تسنن وجود دارد. بعبارتی اگر ما  عدد میانی بازه را در نظر بگیریم با آن نیم درصد غیر مسلمان  حدودا  7-8 درصد جمعیت  ایران که علی قریب 7-8 میلیون نفر است را غیر مسلمان یا سلمان اهل تسنن تشکیل میدهد که جشن غدیر را به رسمیت نشناخته یا  دستکم جشن مذهبی شان نیست.  حال هزینه کرد عمومی از  بودجه  عمومی (بیت المال) برای جشنی که اعتقاداً مربوط به شیعیان است  درست  نیست .  برای درک  بزرگی جمعیت  غیر مسلمانان  و  اهل تسنن ایران کافی است  بدانید جمعیت  کل استان  خراسان رضوی 6.5 میلیون نفر است. پس برگزاری جشنی به اسم علی (ع) که روشن ماندن شمع از بودجه بیت المال را  برای صحبت  شخصی‌اش روا نمیداشت صحیح است؟

  •  در زمینه عدالت اجتماعی و در برنامه چهارم توسعه مقرر گردید دسترسی تمامی روستاها به آب آشامیدنی و برق الزامی است. فقط در دولت دوازدهم  گفته شد 625 روستا از نعمت برق برخوردار شده اند. گزارشات عدم دسترسی به آب اشامیدنی سالم نیز به جز استان های شمالی در تمامی استانهای کشور وجود دارد. با ذکر این تفاسیر برگزاری یک جشن با توزیع حدود دو میلیون پرس غذا در حالی در سایر شهرها، شهرستانها، دهستان ها و روستاهای ایران اقدامات  مشابهی صورت نمیگیرد. چقدر با  عدالت علی (ع) سازگار و  نزدیک به فلسفه حکمرانی  اوست؟ از نظر شما اولویت  صرف بودجه با کدامیک است؟
  • در خرداد ماه  سال  1401 سرور شهرداری تهران که مملو از اطلاعات شخصی، هویتی و ملکی شهروندان  تهرانی بود به دست  هکر های خارجی از دسترس خارج  و با گذشت بیش از یک ماه هنوز خدمات سایت به شکل اولیه در نیامده است. امکان ثبت درخواست  اینترنتی در سامانه 137 یا  پایان کار و جواز های ساخت و ... هنوز محیا نشده است. در چنین شرایطی که کار عموم شهروندان، معیشت و  حیات شهری شان با این سایت گره خورده و از ترددشان در شهر یا پرداخت عوارض و دریافت جواز وابسته به این سایت است صرف هزینه های گزاف جهت برپایی جشنی با این  وسعت توسط شهرداری تهران چقدر با دیدگاه علی (ع) سازگار است. در مدت مشابه  دوستی را دیدم که  به دنبال دریافت وام  مسکن و تسویه دیون خود بواسطه خرید منزل بود که به دلیل خرابی سایت و عدم امکان ثبت درخواست معطل مانده و چه استرس ها و  ملامت هایی که در این مدت نکشتید.

  •  اگر فرض را بر آن بگیریم  که بستن  10 کیلومتر از یک شریان اصلی تهران برای 4-5 ساعت و  ایجاد ترافیک در مبادی منتهی به این خیابان در روز تعطیل حق طبیعی عمده جمعیت شیعه ساکن یا مقیم تهران است. پس باید برای سایر اقلیت ها و قومیت ها هم فرصتی مقتضی در نظر گرفته شود تا در مراسمات مذهبی یا آیینی خود گوشه ای از این شهر را (به نسبت فراورانی خود) با درج مجوز بدون تبعیض اشغال کنند و به جشن خود بپردازند. در حالی است که تا آنجا که این حقیر مطلع است جشن ساکنین باستانی ایران زمین (زرتشتیان) یا ارامنه فقط در محیط های خصوصی  مانند باغ های زرتشتیان یا محوطه آرارات برگزار میگردد. جشن های اهل سنت هم به شکل علنی و عمومی اجازه برگزاری ندارند. چه بسا در خلال این جشن ها دسترسی به بیمارستان ها، مراکز درمانی، ایستگاه های اورژانس و آتش نشانی مختل میگردد که خود دین و حقی بر گردن  تمامی شهروندان  فارغ از دین و آیین شان می باشد.
  • دست آخر اینکه بر مبنای تعالیم و تاریخ اسلام علی (ع) با وجود واقعه تاریخی غدیر خم  حدود بیست و پنج سال  بعد از رحلت  پیامبر اعظم به دور از قدرت و  حاکمیت بود. و  فقط وقتی توانست  به این  کنسب دست پیدا کند که مقبولیت عمومی مردم  او را  به مسند قدرت و خلافت نشاند. اگر امیر المومنین علی (ع) در خصوص مسئله مهمی چون خلافت  با وجود شواهدی چون  غدیر بعد از رحلت  سکوت کرد و همه چیز را  تابع رای و نظر عموم دانست چطور ممکن است  سرور و شادی این مراسم  جشنی را  گرفت  که نظر عموم مردم در ان لحاظ نشده باشد؟ یعنی دست کم بیشی از نیمی از جمعیت  شهر تهران تاییدش نکرده باشند. این  جمله به منزله عدم تایید هم نیست  اساساً چون هیچ همه پرسی آزاد و  یا تضارب آرایی در خصوص چنین مراسمی برگزار نمیشود.در خصوص درست یا غلط بودنش همیشه  ابهام و  شک وجود دارد.

مشکلات دیگری از این دست مثل محاسبه تقریبی هزینه های جشن شامل دومیلیون وعده غذایی و  چند صد هزار اسباب بازی و هزینه  گروه های سرگرم کننده ، هزینه های لجستیک و هزینه های نهاد انرژی و  وقت  که بواسطه  این مراسم  صرف میشود نیز قابل اندازه گیری است  که در فرصت این  چند سطور نمی گنجند . ولی امیدوارم  دوستان دیگری نیز در صورت  موافقت  در خصوص مسائل دقیق شوند و از مسئولین  مربوطه در خصوص این قبیل مراسمات سوال بپرسند.

التماس تفکر

 

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱
Hamid Oo

آیا عشق مُرده است؟

یک جدولی دارم، ماتریس دست نویس کاغذی است که هر 5 سال یکبار می آیم حال احوال خودم را بررسی میکنم. خب میدانی آدمی هر روزش هزار جور قر و فر دارد یک وقت حالش خراب است یک وقت غمگین است یک وقت شاد است و نمیداد دارد چه میکند. یک وقتی الکی خوش است و یک وقتی سطح انرژی اش عین شوکر 500 ژول بیمارستان دمی قلبش را به تپش میاندازد اما باز می افتد.برای من که از 14 سالگی احوالم را ثبت کرده ام غم زیاد بوده است. شادی هم کم نبوده. اما نمیتوانم رویه (Trend) معنا داری بین نوشته ها و غم شادی ها پیدا کنم. چه بسا غم هایم خیلی هم بیشتر بوده ولی خیلی هاشان فیک بوده. فاز غم برداشته بودم. اما در بُعد عاطفی ام رفتار کم افت و خیز تری طی کرده ام. من غیر از دوران کابوس وار کوتاهی در بقیه ایام عاشق بوده ام. عاشق زندگی کردن معاشرت، خندیدن و خنداندن. گاهی یبث بازی از خودم درآورده ام اما رویه ام در بلند مدت ثابت با شیب ملایم رو به بالا بوده است. به خواسته هایم با تاخیر چند ساله رسیده ام. فرصت سوزی و گندکاری زیاد داشته ام. بخاطر اینکه هنوز شوق زندگی دارم از خودم راضی ام. من هنوز نا امید نشده ام. هنوز نپذیرفتم برای کارهایی دیگر دیر شده. و از همه مهم ترعمیقاً باور دارم که زندگی همین است. عمیقا باور دارم قرار نیست جایی را پاره کنم. جماعتی را غافل گیر یا مجذوب کنم. بقول وودی آلن که خلاقیتش را حتی در هشتاد سالگی حفظ کرده بنظرم زندگی سرشار از اندوه است.

برای من که از همان چهارده سالگی با جمع کردن عکس های آدامس love is..دنبال تعریفی از عشق بوده ام. بنظرم عشق یعنی خواستن  رسیدن و نرسیدنش، گاهی دست ما نیست. حتی گاهی به شدت  دروغین است. عشق نیست ولی چیزی هست که نمیخواهیم برایش بیخیال شویم. اگر نرسیدی ناامید نباش و اگ ررسیدی قدردان باش و  ادامه بده. عین تیم های فوتبال که ممکن است سالها در انتظار قهرمانی یا جام باشند ولی بهش نرسند. از طرفی نباید کنار هم بکشند. قهرمانی وقتی زیباست که رقابتی وسط باشد. امید و تلاش و معجزه ای و دست آخرش بفهمی همه اینها با همه غم و شادی اش بازی یا دروغ بوده است.

در اینکه توانسته ام منظورم را درست منتقل کنم شک دارم. اما من هنوز هم فکر میکنم عاشقیت نمرده است. اگر بگوییم وجود نداشته قابل پذیرش تر است. اما او که پذیرفته هست نتوانسته بهانه یا دروغ خلاقانه ای برای خودش دست و پا کند.

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Hamid Oo

اقیلم ها

اقلیم ها فیلم جاده ای بود. با اینکه خیلی هم لوکیشن در جاده نداشت اما فضای عاطفی فیلم فضای بیقراری و رفتن است. تا جایی که با قاطعیت میگویم به شدت فیلم جاده ای است. فیلم از اولین کارهای نوری بگله جیلان و محصول سال 2007 است. اما قصه پخته و درست و درمانی دارد. اصلا تفاوت بگله جیلان با دیگر کارگردانان اهل ترکیه در این است که برای جیلان مفاهیم تکنیکی کارگردانی و تصویر برداری همانقدر مهم است که قصه فیلمهایش. فیلم داستان استاد معماری دانشگاه را روایت میکند که دوست دختر جوانی دارد وقتی در ماموریت به جنوب ترکیه اند اختلافی که از قبل جرقه هایش زده شده بزرگ میشود و  رابطه شان شکرآب میشود و ....  اقیلم ها در حقیقت اشاره به  احوال آدمها دارد. به تغیری که ما هم در طول فصل و ماه ها میکنیم  و هم به نوعی اشاره دارد که فیلم در آکجا ها فیلمبرداری شده است. غیر از آن همین بوده سه فصل مختلف برای روایت انتخاب شده. شروع فیلم با تابستان گرم است و بعد در پاییز ادامه پیدا میکند. پاییز فصل تصمیم است و بعد زمستان که پر از شگفتی است. در هر اقلیم مولفه هایی شاخص است. حالت آدمها،کارهایشان، رفتارهایشان ...کارگردان بدون اینکه به تبلیغات پهلوبزن اقلیم های مختلف کشورش را هم نشانمان داده. و کارکرد گرمی سواحل جنوبی تا سردی استخوان ترکان شمال و شرق را در خدمت محتوا درآورده است. فصل ها و اقلیم ها کارکرد داستانی دارند. جوری که اگر هر کدامشان نبودند یا در موقعیت جغرافیایی دیگری فیلم برداری شده بود قصه دیگر این نبود.این ویژگی بیگله جیلان است که بلد است وقتی قصه تعریف کند و همه ظرفیت و سلاج هایی که دم دستش است را یه سمت بچیند بعد با طیب خاطر گلچین کند. ببیند چه کند لوکیشنش را کجا ببرد و بساط فیلم برداری را کی و کجا بگسترد. نمونه گل درشتش فقط کیارستمی را میشناسم. در موقعیت خارجی کیارستمی شاهکار بود. خودش میگفت با ماشین زیاد میگردد و عکاسی میکند و در خلال همین عکاسی هاست که وقتی میخواهد سوژه جدیدی بسازد به عکس ها نگاه میکند موقعیت ها یادش می آید و میگوید این را میبرم آن جا و آن یکی سکانس را اینجا فیلم برداری میکنم. جیلان هم مشخصا معلوم است بلد از لوکیشن کارکرد بگیرد. در فیلم "پدرم و پسرم"  و حتی "روزی روزگاری آناتولی" این کار را کرده بود. اتفاقی نیست اون به همه جزیییات کارهایش فکر میکند.

دومین عاملی که نمی توان نادیده اش گرفت محتواست. عشق و خیانت و کلافگی جوری با هم در آمیخته و درام را ساخته که از هر طرفش بایستی به آن طرف حق میدهی. مرد، معشوقه جوان، همسر دوست سابق هم محق اند هم مقصر . یعنی بستگی به نظرگاه ما دارد.

اقیلم ها را ببینید. این پست را  باید ماه ها پیش مینوشتم اما به پست اسنستا بسنده کردم دوباره چند شب پیش حس کردم باید بیشتر ازش بنویسم.

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

اگر مجید زنده بود

16 اردیبهشت ماه سالگرد یک تسویه حساب سازمانی مهم در تاریخ معاصر ایران است. مجید شریف واقفی بچه مسلمان کمونیست مخالف حکومت شاه، که در منطقه برق بوعلی تهران هم صاحب شغل و منسبی بود به طرز فجیعی کشته شد.  همسرش لیلا زمردیان او را به سه را بوذرجمهری (15 خرداد شرقی فعلی) کشیده شده و در آنجا توسط رفیقان سابق اش در منش کمونیست ها هم حزبی با عنوان رفیق یا بردار خطاب میشوند) کشته میشود. جسدش توسط رفقای دیگر سوزانده و در بیابانی خاوران دفن میشود.اینکه این عمل کاملاً شنبع و دور از عواطف و رفتار انسانی است تردیدی نیست. اما  بعد از پیروزی انقلاب و جهت  زنده نگه داشتن یاد او دانشگاه آریامهر به نام  دانشگاه شریف تغییر نام می دهد. تغییر نامی که  ماندگاری اش تا امروز نشان از سازگاری تفکر مجید شریف واقفی با تئوری های جمهوری اسلامی دارد. دیروز داشتیم با رفقا در مورد هک کردن سایت شهرداری تهران توسط سازمان مجاهدین خلق صحبت میکردیم. اینکه این سازمان چطور توانسته تشکیلات بی سرو ته شهرداری را به راحتی خاک و بارانداز کند.کنده اش را بکشد و روی پُل ببرد. مشی مجاهدین و گروه های چپ مختلف که نقش مهمی در مبارزه علیه حکومت شاهی بعد از کودتیا 28 مرداد تا انقلاب 57 داشته اند اواخر سال 56 با  تغییر خط فکر دو شاخه شدند. گروه اول که امروز نیز باقیمانده آنها در کمپ تیرانا آلبانی مستقر است و ما به اسم سازمان مجاهدین خلق میشناسیم .جریانی بود که بعد از سال 56 خود را مارکسیست خطاب کرد و ظواهر اسلامی و نماز خواندن و تلاوت قرآن را از برنامه های خود حذف کرد. تقی شهرام رهبر و تئوریسین این شاخه در سال 58 در خانه ای در تهران مورد هجوم نیروهای انقلابی- اطلاعاتی وقت قرار گرفت و جان باخت. شاخه دوم که خود را مقید به مشاعر اسلامی میدانست با رهبری مجید شریف واقفی حمایت های مرتضی صمدیه لباف یکسالی بعد از انشعاب دوام آورد تا اینکه یکی توسط رفقای سابق و دیگری توسط ساواک کشته شد.

اما همه اینها را گفتم که بگویم فرض اینکه آلترناتیو ما در شرایط موجود برای رهبری یا حاکمیت چیست خیلی چشم انداز تیره و غبار آلودی دارد.  مجاهدین خلق رسماً گروهی تروریست است و تسویه حساب هایش در قالب ترور و خرابکاری از سالهای اولیه انقلاب تا ترور صیاد شیراز  و خیلی های دیگر مشخص کرده چه طرزی فکری دارند.  با رسیدن به قدرت این گروه   بعید است وضعیت از نظر آزادی سیاسی و اقتصادی بهتر از وضعیت فعلی باشد.

آلترناتیو دوم هم ادامه خاندان پهلوی و مشخصا رضا فرزند محمدرضا پهلوی است. که بیش از چهاردهه در فضای خارج ایران و به شکل گلخانه ای تربیت شده. رضا پهلوی حتی در این مدت با وجود سکونت در امریکا و ارتباط خوب با مجلس سنا و رئوسای جمهوری امریکا نتوانسته برنامه تبلیغی فارسی یا شبکه ماهواره ای در حد کشورهای منطقه مانند ترکیه یا عربستان داشته باشد. به هر حال رضا پهلوی قطعاً میداند که اولاً هیچ انقلابی بدون عقبه و یک شبه نبوده است ثانیاً هر حقی گرفتنی است و کسی قرار نیست با سخنرانی ها گاه و بی گاه، بیایید بگوید حق با شماست لطفا بفرمایید پادشاه ایران باشید. آنهم مسئولینی که وقاحت  خط اول رزومه کاری شان هست و میتوانند به راحتی در چشم شما نگاه کنند و دروغ بگویند و بر رویش کلاه شرعی بگذارند.

بنابراین بنظرم با وجود همه بی کفایتی ها و نا بسامانی ها که اعتماد عمومی مردم را به جمهوری اسلامی و روحانیت به زیر صفر رسانده. هنوز هیچ گزینه قابل اتکایی برای مدیریت کشور در خارج وجود ندارد. بنابراین انقلابی دیگر مصداق بارز درآمدن از چاله و افتادن در چاه است. تنها گزینه و شرایط حاکم فشار مردم و مطالبه سفت و سخت تا اخذ نتیجه است. توازن در وضعیت فعلی کشور نه توسط یک فرد یا گروه بلکه با مطالبه و پیگیری حداکثر مردم حاصل میشود. در فاجعه متروپل آبادان رهبر ایران شش روز بعد از ریزش ساختمان پیغام داد. وزیر کشور شش روز بعد از سانحه راهی آبادان شد  و رییس جمهور ده روز بعد راهی آبادان شد. ااگر دهه شصت یا اوایل دهه هفتاد بود و رسانه و مطالبه گری کمتری وجود داشت. چه بسا ما از ابعاد جنایت یا رابطه عبدالباقی با سران نظام و شواری عالی امنیت ملی هم بی خبر بودیم. این امتیاز مثبت عصر و زمانه ماست.

قبول دارم حکومتی که به هر بهانه ریز و درشت هفت تیر میکشد گزینه مناسبی برای جنگ رو در رو و سینه به سینه نیست. اما دستکم میشود با کارهایی فلج اش کرد و بهش فهماند چقدر دروغگو و ناتوان است و باید به خواست حدکثر تن بدهد.  مخالف مبارزه نیستم اما مبارزه ی که نتیجه اش از قبل مشخص است عین قماری است که میدانی در آن قرار است ببازی و باز واردش میشوی.راجع روش های مقابله و کارهایی که میتوان برای امتیاز گرفتن کرد نظرتان چیست؟

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

جرات تغییرش را داری؟

اخیرا هر ایده و موضوع خلاقه ای برای نوشتن به سرم میزند. یادداشت میکنم. اخیراً موصوعی خواندم  که آنقدر بار داستانی داست که دوست داشتم بنویسمش .این شد که دفترچه ای ماجرای یکی از مجاهدین را یادداشت میکردم که بعنوان سرباز راهی جنگ ایران و عراق شده بعد اسیر شده و برای جهیدن از اسارت و تنبیه به مجاهدین پناه میبرد. پدرش در این اثنا فوت میکند و مادرش برای دیدن پسرش سالها منتظر میماند. پسر در کمپ اشرف سکونت داشت و بعد از سقوط صدام مادر برای دیدن پسرش با واسطه و سختی خودش را به کمپ اشرف میرساند. تشکیلات مجاهدین از ترس بلعیده شدن به هر دری میزند تا بالاخره با وساطت و تامین مالی خارجی ها کمپ تیرانا در آلبانی رزرو می شود و حدود 2000 نفر راهی آلبانی میشوند. فریدون هم جز این افراد است مادر سعی میکند پسرش را ببیند. پسر دیگر میانسالی را هم رد کرده است. تشکیلات پسر را مجبور به مصاحبه علیه حاکمیت میکند و پیگیریهای خانواده را حرکت سیاسی خطاب میکند واقعا  نمیتوانم از لفظ مرد برایش استفاده کنم.

برای درک بهتر رفتم چندتا سرچ انجام از کمپ مجاهدین تیرانا در جایی بیرون از تیرانا پایتخت آلبانی. بعد ساکنین این ارودگاه را نگاه میکنی همگی بالای 45 سال اند. زنان و مردان ساده، به دور از جلوه های جدید زندگی. تکیده یا غمگین. 

نمیدانم فکر میکنم اگر فرصت زیست در آن دهه های پر تلاطم را داشتم شاید من هم عضوی از این گروه ها شده بودم. شاید زیادی از حد چپ بودم. شاید به همین اندازه عقده ای و ایده ال گرا بودم تا جایی که نخواهم قبول کنم اشتباه کرده ام. نخواهم بپذیرم گند زده ام یا دیگر جرات  فرار ، یا تغییر ماجرا را نداشته ام. اینکه هر روز تست کنم ببینم هنوز جرات تغییر را دارم. هنوز امکان ریسک کردن را دارم را باید توی برنامه هایم بگذارم. به تمام آدمهای بالای 30 سالگی (فعلا این سن را مرزش میدانم) هم توصیه میکنم همیشه خودشان را بسنجند. هر رور بدن خودشان را برای چک کنند که  میتوانند راه بروند و نفس بکشند و بعد ببینیند متوانند هنوز ریسک کنند. زندگی شان را  تغییر اساسی دهند یا نه.

همین.

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

برو سراغ کارت، چیزی برای تو عوض نمیشود.

داشتم شرق اروپا و نحوه پیش روی نیروهای روسیه در اوکراین را نگاه میکردم. یک هلال کامل از شمال،شمال شرقی و شرق تا جنوب شرقی دور اوکراین کشیده است. اما دل ویرانی ندارد. زیرساخت های قدیمی اوکراین مثل نیروگاه های اتمی یا ساختمان های دولتی و اداری همه برای دوره شوری است. فرهنگ اوکراینی ها با روسیه گره خورده است. بسیاری دختران روس شوهر اوکراینی دارند یا زنان اوکراینی همسر روسی. جنگِ تردید است. تعارض فکری بین سربازان زیاد است. هر روز فیلمی از سربازانی منتشر میشود که اسلحه زمین گذاشته و به نیروهای اوکراینی پیوسته. استفاده از سربازان چچنی و  سوریه ای هم کار چندانی پیش نبرده است. حالا فرض هم بگیریم اوکراین را گرفت بعدش چه؟ میخواهد حکومت دست نشانده بگذارد یا اوکراین را  فدراسیون جدید از خاک روسیه اعلام کند؟ بر خلاف تصور پوتین غربی ها به شکل مستقیم وارد جنگ نشدند. راه ساده تری انتخاب کردند تحریم کردن. سیاسی کردن ورزش. نشان دادن اینکه خون ما رنگین تر است و اصلاً در حدی نیستی بخواهیم باهات بجنگیم. نفت دارد رکورد قیمت را میکشند.  اروپا در خطر قطع گاز و انرژی است و قیمت غلات مثل گندم به شدت رو به افزایش است.

همه اینها را کنارهم میگذارم به این نتیجه میرسم که جنگ روسیه-اوکراین جنگ مدت داری نخواهد بود. مغموم ترین های این جنگ مردم دو کشور خواهند بود. و خب پیروز جنگ را باید خارج از منطقه جنگی دنبالش گشت. شاید چین و هند و تا حدودی امریکا... ما هم مرغ شام قضیه ایم . فرقی نمیکند بزم عروسی باشد یا مجلس سوگواری در هر صورت ما را سر میبرند. مثال دل و درست اش هم همین ماجرای گروانگیری برجام. ایران سالها بخاطر حفظ موضع وارد بازی با روسیه شده و در نفی امریکا برآمده. حالا که موانع فنی و امریکا به نقطه امنی رسیده روسیه زیر میز زده و شرط گذاشته است. تقریبا سر شده ایم. همیشه مفعول بوده ایم. اسم آدمها را شنیده ایم. هیچوقت نتوانستیم خودمان اثر گذار باشیم.پس خیلی نگران یا منتظر اتفاق غریبی نیستم. با اینکه عمیقا از جنگ هراس دارم. چون بنظرم فقط کودن ها وارد جنگ میشوند و احمق ها ادامه اش میدهند ولی نخبگان و خوش قلب ها درش ویران میشوند. با این حال گمان نمیکنم با شرایط موجود حضرات IQ در تخت تصمیم گیری نتیجه مشهود و مثبتی عاید ما شود.

 

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱
Hamid Oo

مکانیزم های درست

سه سال پیش، وقتی هیچکداممان حتی نمیدانستیم قرار است برای دو سال ماسک بزنیم، یا بیماری به اسم کرونا شیوع پیدا خواهد کرد یا حتی قبل اینکه  بخاطر شلیک به هواپیمای مسافربری جمعی از هموطنان را از دست بدهیم. رفته بودیم جنوب. سفر خوبی بود. بهترین استفاده را از وقت کردیم و چون زمان امری گذراست قطعا دیگر هیچگاه سفری با آن شکل و شمایل به همان مقاصد هم نخواهیم داشت. همان وقت سفرنامه اش را توی بلاگ نوشتم که اینجا میتوانید بخوانید. در مسیر یک شب را در شهر شیراز گذراندیم که چه مبارک شبی هم بود و با چه صبح دلپذیری در مسجدنصیر الملک تمام شد. همان شب به پیشنهاد من رستوران صوفی شیراز رفتیم. که قیمت و کیفیت خدماتش اصلا تناسب نداشت. بعد از سفر توی گوگل درباره ی وضعیت صوفی کامنت گذاشتم. هر آنچه که دیده بودم خلاصه گفتم و به مدنی ترین شکل ممکن اعتراض خودم را به نحوه ارائه خدمات آن رستوران ابراز کردم. دیروز بعد از حدود سه سال بعد از آن ماجرا دیدم چند تا کامنت دیگر هم توی گوگل ثبت کرده اند. حتی توریست های خارجی هم که قیمت ها را به دلار میپردازند واقعا برایشان قیمت مسئله بوده است. حالا گوگل اعلام کرده، کامنت های شما موجب تغییراتی شده است.  رقابت شکل گرفته. کیفیت خدمات در حال تغییر است. همه اینها اتفاق مهمی است.

همه اینها را گفتم به اینجا برسم که واقعا گوگل با نقشه اش مکانیزمی درست کرده که دارد درست عمل میکند. اینکه یکنفر قبل سفر یا استفاده از موقعیتی بتواند زیر و بم اطلاعاتش را در بیاورد از تجربیات گذشتگان استفاده کند امکان بی نظیری است که گوگل بهتر از ما ایرانی ها انجامش داده است. پس چرا ازش استفاده نکنیم.

۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
Hamid Oo

توقع ما بیشتر است ایوب، اندازه تو صبر هم نداریم.

بیش از دو سال بود که هیچ نمایشی ندیده بودم. بیش از دو سال بود که جذبه روشنایی مرکز صحنه و لرزش صدای بازیگرها مسحورم نکرده بود. بیش از دو سال بود که پشت درب سالن منتظر اعلام ورود مسئول سالن، در شش و بش دستشویی رفتن یا نرفتن نمانده بودم. پیشنهاد تئاتر را پیمان داد. می خواستیم دوستانی را هم همراه کنیم اما جور نشد. این شد که دوتایی رفتیم. در شبی که تهران سرد و تمیزبود. با هم تا سالن تیاتر خانه هنرمندان رفتیم و به اجرای تئاتر #ایوب_آقاخانی نشستیم. #سه_گانه_پاریسی قصه سر راستی داشت. یک #داستان_لطیفه_وار(انکتود) که به شکل ساده ای تبدیل به این یک نمایشنامه شده بود. سرچ من قبل از خرید بلیت بهم فهماند که 5 سال پیش هم این تئاتر، با همین کارگردان و ترکیب بازیگری متفاوت اجرا رفته بود. ایوب آقاخانی آدم آهسته و پیوسته ای است. تئاترهای زیادی را در مقام کارگردان یا نمایشنامه نویس روی صحنه برده است. جایگاهش را میداند به نقاط قوت و ضعف اش آگاهی دارد و  همیشه گام های کوچک و مداوم برمیدارد. سه گانه ی پاریسی هم در نمایشنامه هم در بازی ها هم در طراحی صحنه، تئاتر متوسطی بود. همه چیز در سطح مینیمال و  حداقلی نگاه داشته شده بود. ولی در عین حال خالی از باگ و اشکال بود. بازی ها روان و خوب بود. چه ایوب، چه وحید، در بازی خوب و باور پذیر بودند.

اما آنچه به نظرم منفی رسید سر راست بودن و پیش بینی پذیری بیش از حد روایت بود و البته دم دستی بودن سوژه. شاید اگر این اجرا بعنوان پایان نامه دانشجویی کارگردانی تئاتر و در سالن مولوی اجرا داشت، نمیشد این خرده را بهش گرفت ولی از ایوب آقا خانی با  کسوت سالیانی دو رقمی در تیاتر این اجرا کمی دم دستی بود. بعلاوه اینکه همانطور که اجرای قبلی هم داشته است. بیشتر بنظرم رسید آقا خانی اجرایی (warm up) بعنوان دست گرمی بعد از اتمام قرنطینه و بازگشایی اندک اندک سالن های نمایش روی صحنه برده است. گویا ایوب آقاخانی به مانند اسم کوچک صبوری زایدالوصفی دارد که حتی شروع اجراهایش بعد از یک دوره دوساله تعطیلی یک کار قدیمی و  کوتاه مدت است.

در کل اگر تصمیم به دیدن یک تئاتر خوب و جمع و جور دارید. که از هر نظر حداقل هایی را پاس کند؛ سه گانه ای پاریسی تا اواخر دی ماه در سالن  استاد حمید سمندریان مجموعه تیاتر خانه هنرمندان در حال اجراست.

 

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

مادام اشنایدر

مادام اشنایدر اولین سرپرست بخش ترخیص و آخرین مدیر واحد بازرگانی بود. قبل از اینکه شرکت درگیر آتش سوزی و بحران مالی شود. دانست که اینجا جای ماندن نیست. سه ماه جستجو کرد، فایل باز کرد و مصاحبه رفت. بیشتر از هر آدم دیگری مستند و معقول تصمیم میگرفت. پنج نخ سیگار در روز میکشید و دو لیوان شیر می نوشید. همیشه قبل از ساعت هفت صبح می آمد. جلسات بیخود را شرکت نمیکرد و معاشرتش با همکاران لوده را در حداقل میزان ممکن نگاه داشته بود. تنها خصیصه اش که به ما شباهت داشت همین مزاج تند و بلغمی اش بود. عاشق برنامه ریزی بود و وقتی کسی سهوا و یا به عمد مانع تحقق برنامه اش میشد بدجور  بهم می ریخت. عصابیتش هم وقتی مشخص میشد که پشت میز می نشست خیره به مانیتور، پوست های مرده دور ناخن هایش را می جوید. این کار قطعا زشت ترین کاری بود که انجام میداد و چون ناخودآگاه برایش اتفاق می افتاد سعی میکرد مواقعی که عصبی است تو اتاقش تنها باشد و مراجعه کننده ای را نپذیرد.برای من که کارشناس تازه کار آن شرکت بودم فهمیدن همین جزییات رفتاری مدتی زمان برد. اما تفاوت مشاهده گری ام  و جسارت دم دمی ام باعث شد گه گاهی سول بپرسم و از همه مهمتر اینکه بتوانم در بسیاری امور که معمولا با کسی مطرحش نمیکرد با من صحبت کند. اولین بار که با من راجع موضوع غیر کاری حرف زد راجع مرد بود. راجع جنس مرد و حرفش بیشتر گله مندی بود تا مشورت. همانوقت فهمیدم که آن کوه اخم  و اوقات تلخی, قلب رئوف و کوچک و گرمی دارد که بدجور پیش مردی گیر کرده است. برایم جذاب بود بدانم آن آدم چه ویژگی خاصی دارد که دل او را برده. چه شکلی است؟ چقدر جاذبه بصری دارد؟ چقدر از نظر جنسی شاداب  بنظر میرسد و ...  بنابراین نه جوری که تایید یا رد اش کنم بهش فهماندم که نباید در این موضوع خیلی مردها را  مقصر دانست. بهش فهماندم که  سنسوری برای درک این ریز موقعیت ها ندارند. و بیش از هر چیزی از اینکه توقع دارید آن لحظه را عین شما دریابد توقع نابجایی است. درست عین چیزهایی که مردها توقع دارند شما بدانید. مثل اینکه وقتی دنده یک میگذاری و پا را از کلاچ بر میداری و ماشین میلرزد یا صفحه کلاچ تمام شده یا دسته موتور ترک برداشته و اینکه شمالغربی میدات ونک ابتدای خ ونک یعنی باید از میدان ونک رو به کوه بایستی و بعد امتداد ترقوه چپت ات میشود شمالغربی نه اینکه بپرسی همونجا که بانک سپه داره. تا حد ممکن سعی کردم مثال هایم عینی باشد و قابل درک اما در پاسخ بهم گفت ماشین من اتومات است توی سه سال اخیر هم اصلاً ندیدم موقع حرکت بلرزه... یا اینکه من برای هر قراری لوکیشن و ساعت  ملاقات رو میگیرم و طبق لوکیشن میروم. فقط یک جمله دیگر لازم بود تا مادام اشنادیر با خاک یکسانم کند که صفدر با سینی چای آمد داخل... دستمال یزدی مرطوب رو شانه چپش بود و  خنده کشدار حاوی تصویر سه چهار دندان تک و کج و معوج روی لبهایش. مادام نگاهش رفت به دستمال یزدی مرطوب و بعد با لحن سفت و محکمی گفت.. آقا صفدر؟ ظاهر شما مناسب پذیرایی یک جلسه رسمی است؟

صفدر که گویا گوشش از این حرفها پر ست خم شد چای را در لیوان دسته دار خودم جلویم گذاشت و بعد با بی اعتنایی گفت. میدونی آخه خانم این مهندس ما ماشاله الله ماشاله چایی خوره چایی تو فنجان های مهمون بهش کیف نمیده.... برای شما هم چایی کمرنگ تمیز آوردم. تاکید صدایش روی حرف ی تمیز آنقدر اغراق شده بود که لحن اش مسخره بنظر میرسید.

مادام اینبار داد زد. صفدر اون دستما کثیف چیه انداختی رو دوشت. برش دار.

صفدر جا خورده قایم دستمال را از روی شانه پایین کشید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

باید بنویسمش

1- نهال مُرد. خبر همینقدر کوتاه و شلاقی سرمان هوار شد. همکلاسی قشنگ و با انرژی دوره ارشد بعد از تحمل یک دوره سخت و کلنجار با سرطان حالا زیر خاک سرد آرمیده است و ما فقط داریم برای هم پیغام تسلیت و تسلا میفرستیم. گاهی فکر میکنم بیشرفم که کاری نمیکنم ولی حتی آنموقع هم که رگ غیرتم را با فحش به خودی باد میدهم کاری از دستم بر نمی آید. قدرت و جاذبه مرگ بیشتر است.خیلی بیشتر. دادگاهی است که هیچ شانسی برای تبرئه شدن در آن وجود ندارد. باید بپذیریم و بقول شاملو نوبت خویش را انتظار بکشیم. پست های اینستاگرامش که میخوانم بیشتر آتش میگیریم. نمیدانم از این به بعد باید با صفحه اش چکار کنم. عکس این پست از  آخرین پست اینستاگرامش برداشتم. امیدوارم راضی باشد. دردناک است. خواندنش برایم سخت است. وقتی میفهمم خودش فهمیده امیدی نیست. دستهایش را بالا برده و  انتظارش را میکشیده است.

2- مهر 1394 بعد از 7 سال وقفه، بخاطر سربازی و گزینش شغل و  اندکی دست تو جیب شدن و  پس از دو سال کنکور بالاخره ارشد قبول شدم. با احسان رفتیم آزمون دادیم و خیلی هم دربند نبودیم. هر چه بلد نبودم ازش گذشتم، هرچه بلد بودم نوشتم دو درس که ضریب بالایی داشتند را خوب زدم. قبول شدم. روز اول دانشگاه  اولین درس، اولین کلاس، برای یک سال اولی بی اعتماد بنفس حضور در کلاس عجیب و کمی سخت بود. کلاس را پیدا نکرده بودم و کلی دویده بودم تا بالاخره در دانشکده دیگر کلاسم را جسته بودم. استاد ادم گیری نبود. رفتم سر کلاس سعی کردم دورتر از بقیه روی نیمکت بنشینم. نیمکت های قطاری علوم پایه، ردیف های 4 یا 5 تایی با یک میله جوش شده اند روی صندلی نشستم بالا پوش رو روی پشتی صندلی انداختم دفتری را جلوی رویم باز کردم که محض احتیاط چیزهایی بنویسم. به محض تکیه دادن به تکیه گاه، صندلی از میله  اتصال جدا شد. پشتک زدم. دفتر پرت شد. خشتم باز و لنگ ها رو هوا... شانس آوردم سرم از پشت به زمین برخورد نکرد. کلاس ارشد مهندسی مکانیک آن هم از نوع ساخت و تولیدش 99 درصد پسر هستند آن یک درصد دختر هم برای خوشان مردی شده اند. هر 15 -16 نفر سر کلاس زدند زیر خنده. استاد را ندیدیم یا یادم نیست چه واکنشی انجام دادم. شرم و ترس اجازه فکر کردن ازم گرفته بود. بعد از مکثی فهمیدم کاری هم ازم بر نمی‌آید. نهال همان یک درصد حداقلی کلاس بود که بلند شد آمد دفتر و کاپشن و وسایلم را جمع کرد. حرکتش انگار فراخوانی به بقیه لندهور ها بود که بسه دیگه پاشید خودتان را جمع و جور کنید. نفر دومی امد کمک کرد بلند شوم . بعد پشتی صندلی را دیگر به حالت اول برنگرداندیم تا کسی رویش ننشیند.چند نفری هنوز میخندیدند. انرژی منفی تمام بودند. حرام زادگانی که تا سال آخر از یادم نرفتند. اما نهال  مرام بزرگی به خرج داد. بعدش هم  چند باری احوالم را پرسید. تجربه زیسته اش بالا بود. میدانست اینجور وقتها باید چه کار کرد. که طرف از خجالت و شرم اب نشود. بهم میخندید اما خنده اش تسکین بود و  از پختگی اش بود..

 

3- دی ماه 94 موسوم امتحان بود. همان درس کذابی، همان استاد پوکر فیس، سخت امتحان میگرفت. برای من که سال اولی بودم چاره ای نبود . اموزش کلاس های بنجل اش را بارمان کرده بود. توی کتابخانه مرکزی نشسته بودم. نهال آمد. تازه فهمیده بودم اینستاگرام دارم. تازه فالو و اکسپتی کرده بودیم.تازه فهمیده بودم برای یک شرکت مشاور مهندسی کار میکند فهمیده بودم فیکس اکویپمنت کار است. سلام کرد. توی ان سالن کتابخانه مرکزی همه چیز تفکیک بود. صندلی ها، راهرو ها، حتی بوفه اما نهال گفت  اشو بیا  اخرین ردیف که لب مرکز باشیم من بنشینم این طرف تو ان طرف تو بپرس من جواب دهم ببینم چقدر بلدم. برایش فهمیدن یک چیز در بیانش بود. فرضیه اش این بود که اگر بتوانی چیزی را تعرف کنی یعنی خوب بهش مسلط شدی. شیوه من خیلی انفرادی تر بود. من در سکوت درس میخواندم و به کسی توضیح نمیدادم. معمولا هم نمیخواندم حواسم پی چیزی میرفت و یادم میرفتم داشتم چه کار میکردم. اما نهال اجتماعی تر بود. حواشی همه چیز را خوب میفهمید و حرکات را حتی بدوی ترینشان را  تحیلیل میکرد. من نمره بهتری از آن درس و آن استاد گرفتم. نهال اما دلخور نشد. نگفت تو که میدانستی چرا نگفتی. فامیلی نهال با  نون شروع میشد و فامیلی من با واو  کم پیش می آمد سر امتحان کسی بین ما بنشیند. ما دو حرف الفبای پشت سر هم بودیم. که سعی میکردیم برای رسیدن به واژگانی درست تر هوای همدیگر را داشته باشیم.

4- خرداد 95 فهمیدم پدر نهال مرده است و او این یکسال حرفی از پدرش نزده بود. یا زده بودم و من نفهمیده بودم. یک عکس و چند آرزوی خوب برای پدر در گذشته اش در صفحه اش گذاشته بود. بعد تر فهمیدم چرا نهال با اینکه یک ورودی قبل تر از ماست عمده کلاس هایش را با ما برداشته است. نهال یک ترم شاید هم بیشتر سوگوار بوده است. پدرش نقش بزرگی در زندگی اش داشت. شیفته ای او بود. و رفتن ناگهانی اش ضربه بزرگی برایش بود.

5- دی 96 من تار خریدم. تار دستجردی حقوق سه ماه ام را یکجا دادم تا تار را خریدم. نهال آن زمان تار میزد. استادش عباسی نامی بود که نهال ازش زیاد تعریف میکرد برای من که عجیب در گیر تار فرهنگ شریف و محمدرضا لطفی بودم بزرگترین مشوق برای شروع، نهال بود. خیلی روزهای غریبی بود. انگاری ما میفهمیدیم برای مکانیک خواندن ساخته نشده ایم. قبول شده بودیم. باهوش بودیم. میفهمیدیم اما انگیزه تمام کردن نداشتیم. درس اجزا محدود خیلی عیان این ویژگی را نشانمان داد وقتی همه  هن و هن میکردند ما فهمیده بودیم قضیه از چه قرار است. بابت  این موضوع  میدانستیم  مورد حسادت هستیم اما سعی میکردیم کار خودمان را بکنیم. بیشتر بریم کافه و با دو سه تا دوست خسته و لوزر خود بیشتر وقت بگذرانیم. انگاری رسالت ما در همین حال خوب ایجاد کردن بود.

6- نهال بارها نجات ام داده. بعد از آن سال کابوسی هر وقت با کسی آشنا شده ام. هر وقت جرقه مهری در دلم زده شده نهال با اختلاف سنی پنج ساله و  جربه زیست صد ساله باهام حرف زده. نجاتم داده. نوصیه نکرده بیشتر مرا شنیده است. جوری که حرفم را زده ام. جوری که تروما  نزدیکی از آدم ها را فراموش کرده ام. خودم را جلویش سانسور نکرده ام. حسرت و افسوسم هم بیشتر بخاطر همین است. کم شدن  و خالی شدن جهان از کسی که تورا میفهمد درد بزرگی است. بزرگترین درد شاید. 

7- سه سال پیش خبر ازدواجش را شنیدم. واقعا برایش خوشحال بودم. داماد،همکار و هم رشته ای بود که مدتها دوستش داشته است. ماه عسل و سفرشان برایش جذاب و پرخاطره بود. از برادرهایش از برادرزاده هایش برایم گفت. کاش حالا هم بود. کاش هم می شنید. کاش حالا هم  میتوانستم از تر زدن هایم در روابط عاطفی برایش بگویم. از برادر زاده هایم بگویم از برادر زاده هایش بشنوم. کاش الکی بخندد، الکی تر لپ اش چال بیافتد . چشم هایش برق بزند. از هیجان سفرهایش بگوید. کاشکی حالا بود که برویم ادا فلان استاد را در بیاوریم. از نمره و معدل پایین مان جوک بسازیم. کاش بود... ای کاش بود

۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
Hamid Oo

Mare Of Easttown

حوصله ام به سریال نمیکشد. جوان تر که بودم  چندتا سریال  را به ته رسانده ام اما حالا دیگر حوصله و صبرش را ندارم. چرنوبیل آخرین سریالی بود که دیده بودم و این یکی را سه تا رفیق شفیق توصیه کرده بودند. قسمت اول را که دیدم موضوع جنایی اش برایم گیرایی داشت. نشستم تمام هفت قسمت را دیدم. ولی شک ندارم اگر ده قسمت بود دیگر ادامه نمیدادم. سریال دلنشینی است. خط روایت درست و درمانی دارد. آدم ها همانقدر که میتوانند خوب و  سر به زیر و  بچه بابا باشند. همانقدر هم میتوانند تخم حرام و شیطان صفت باشند. کارهایی کنند که  به عقل جن هم نمیرسد.کشف اینکه آن گند اصلی را چه کسی به  غالب زده، پیدا کردن سرنخ ماجرا و دنبال کردنش، رد نشدن از جزییات ساده همان چیزی است  که سریال بهش خوب پرداخته است.(البته این دیگر در هالیوود یک جور الزام است نه آپشن) شخصیت اصلی این قصه Mare که اسمش هم وزن بخشی از اسم سریال (یکی به معنی بزرگ و با عظمت و دیگری به معنی کابوس)است، Mare کارگاه زن میانسالی در شهری کوچک است. کاراگاه  مردمان شهر را خوب میشناسد درگیر روزمرگی و خستگی شده است. در کارش جنایات و دختر ربایی و قتل پرونده های پیچیده ایست که نتوانسته از پس آنها بر بیایید. دیدگاه مردان و حتی زنان شهر نسبت به او توام با تردید و نفرت است. در زندگی شخصی اش هم  مشکلات زیادی دارد. خودکشی فرزند ارشد و طلاق همسر و  نوه ای که  عروس اش قصد گرفتن حضانت اش را دارد کابوس های mare است.

این وسط خستگی و فرسودگی کار و  دو سه رقم  خاکی زدن از کارگاه خانم آنقدرها  شخصیت  پیغمبر معآب و کاردرست نشان نمیدهد. و حل معما را بیشتر دور میکند. 

اول آنکه آنچیز که بیشترین  توجه ام را جلب کردن تغییر موضع و چرخش دائمی خط روایت بود. قهرمانی وجود ندارد. بهترین و پاک ترین آدمها  در مقاطعی در ظن بزرگ قرار میگرند. پنچری های و نشتی های ریزشان رو میشود. در معرض قضاوت قرار میگیرند و وقتی جلو تر میروی و از دایره اتهام دور میشوند، دیگر آن ادم قبلی نیستند. دیگر رنگ مطلقی از سیاه و سفید با خودشان یدک نمیکشند. خاکستری اند. خاکستری از طیف طوسی کم رنگ تا نوک مدادی و  زغالی.  تنها آنها که رنگ مشکی محض دارند تیپ های به ناچارند. شخصیت هایی که منطق روایی سریال حکم میکند اینها مریض اند کاری به کارشان نداشته باش. همینجوری بپذیرشان به هر حال توی شهر با  چند ده یا  چند صد هزار نفر یک نفر پیدا میشود مشکل روانی داشته باشد دختر ها را بدزدد توی اتاق زیر شیروانی خانه ای متروکه  حبس کند و ازار دهد دیگر.

 نکته دوم مواجهه آدمها با ترس هایشان،  انگاری که ترس از مرگ ، ترس از دوست داشته نشدن، ترس از از دست دادن جاذبه عمیقی دارند که نسبت اش مثل قانون جاذبه نیوتنی با توان فاصه رابطه عکس دارد. خودمانی اش اینکه هرچه به ترس ات نزدیک شوی بیشتر اسیرش میشوی. چون توضیح بیشتر اسپویل سریال است و  اسپویل جز گناهان کبیره در سریال است (هرچند من  عشق میکنم کسی سریالی را  به شکل خلاصه در دو دقیقه تعریف میکند) از بیانش معافم کنید. شاید خواستید ببینید و آنوقت خودتان راجع اش قضاوت کنید. 

نکته سوم اینکه کیت وینسلت که برای ما خاطرات رز لوند و زیبای تایتانیک است که آن زمان همه پسرهای نوجوان یک عکس از اون در لباس یقه کلوش با سینه های نو رس و برجسته اش را  برای روز مبادا نگه داشته بودیم. حالا در دهه ششم زندگی ؛ چاق تر و کند تر و البته  آنقدر پخته و روان بلد است بازی کند که هنوز برایمان دوست داشتنی و دست نیافتنی است.  به همین خاطر جایزه بهترین بازیگر نقش اول زن در  هفتادو سومین دوره جایزه EMMY (سال 2021) را با اختلاف با دیگر رقبا ازآن خود کرد. 

نکته آخر اینکه شما را نمیدانم اما من هربار سریال خارجی میبینم غصه ام میشود. تقریبا فرقی نمیکند برای اروپا باشد، امریکا یا  کره جنوبی همیشه حس میکنم در کثافت دارم دست و پا میزنم. از اینکه هنوز در کف هرم نیازهای مازلو دارم دست و پا میزنم از خودم بدم می آید. از اینکه میبینم اصول اولیه در آنجا پذیرفته شده، حداقل ها بسته شده و شخصیت ها  توی ان اتمسفر دارند برای هدف والا تری تلاش میکنند حرصم میگیرد. ممکن است بگویید ساده نباش پسر، اینها همه سریال است. ولی هیچکدام ما نیمتوانیم منکر شویم خود اینکه سالی n سریال با مضمامین مختلف با کیفیت ساخت و فیلمبرداری و ... ساخته میشود نشان از قدرت ان صنف و حرفه در آن کشورها دارد. و  سریال ها نمودی از وضعیت  فکری و اجتماعی آن جامعه است وگرنه استقبالی ازشان نمیشد. باور کنید تهیه کننده های سریال های ماهم  بدشان نمی آمد در صحنه اکشن  به جای  جلوه های ویژه بند تمبانی و  تابلو که مرغ  پخته را  در دیس به خنده وا میدارد مثلا یک پژو  405 رده خارج در بو داغان کنند اما وضعیت هزینه ها و پیش بینی ناپذیری آینده و عدم رقابت در جذب مخاطب آنها را وا میدارد که هر مزخرفی را  به اسم رواداری عرضه کنند.این آخری فقط مربوط به این سریال نیست  شما هم جز نقد به حساب نیاورید یه اخوینی است  بین  من و شما . اگر شما هم بهش فکر کردید و راه حلی یا ایده خلاقه ای  رسیدید به من هم خبر دهید.

اگر آنقدر شاخک هایتان را  تکان داد که سریال  را ببینید حتما از نسخه های سانسور نشده اش استفاده کنید. صحنه های خشونت  چندتایی دارد ولی از نظر نمایش ضحنه های مورد دارد خاک برسری تقریبا  پالوده است.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

ساعدی - بخش اول

کرونا هر چه بدی داشت دست کم یک مزیت برای من داشت: فراغت برای خواندن بیشتر.

هرچند آمار خواندنم هنوز خیلی پایین است و چیز قابل بیانی نیست  اما دست کم در این قریب 20 ماه (خاصه آن 3 ماهه اول همه گیری) زیاد در خانه بوده ام. وقت آزادم حتی زمانی که دورکار بوده ام اجازه خواندن و نوشتن بیشتری می داد. بدون اینکه کسی بخواهد سرک بکشد و بگوید: در تایم کاری داری کتاب داستان میخوانی و فلفل نمک بازی از خودش درآورد.

اما نقطه عطف این خواندن ها بی تردید خواندن بیشتر داستان کوتاه و نمایشنامه بود و آشنایی با گوهری بنام گوهر مراد

غلامجسین ساعدی با نام مستعار گوهر مراد یک دکتر چپ گرای هدفمند بود. با نثری شلاقی و ایده مند آنچنان در دهه 40 و 50 شمسی خوب زیسته و خوب نوشته است. با هر متر معیاری حساب کنی جز بهترین های نمایشنامه و داستان کوتاه فارسی است. از منظر سیاسی نظری راجع اش نمیدهم. چرا که رفیق های هم عقیده اش بهتر از من گفته و نوشته اند. اما در عرصه ادبیات چه داستانی، چه نمایشی ساعدی جای درستی در وقتی درستی بوده است. برای شروع خواندنش از اولین های مجموعه داستان کوتاهش و یکی از اولین نمایشنامه هایش شروع میکنم. اولین مجلد ها معمولاً غیر غیر قابل دفاع ترین های نویسنده اند. شور و شوق جوانی اند. هیجانات نوشتن و معروف شدن دارند. اما اولین داستان های ساعدیپرخاشگرند. زندگانی یبث کارمندی را نشانه رفته اند. عمری که پشت میزهای برای شندرغاز حقوق و رضایت کارفرمای تمامیت خواه میگذرد. قشنگ مشخص است آن ساعدی جوان دانشکده پزشکی که صبح ها روزنامه های فریاد و صعود بین جوان های کله خراب چریک پخش میکند توی مخیله خود پلات داستان هایی را طرح می ریزد که تم مشترکشان اعتراض است به سیستم موجود. به دیوارن سالاری افسار گسیخته، به سرمایه داری خونخوار...  مجموعه 12 داستان کوتاه کلاسیک در مذمت سرمایه داری از نظرگاه زندگی کارمندی. دو سه تای این داستانها بی تردید شاهکارند :خوابهای پدرم، حادثه بخاطر فرزندان و مراسم معارفه.

طنز گزنده در کارهای ساعدی بجا و درست است. میخنداند ولی خنداندنش از نوع نیشخند است.  به سخره گرفتن است و مملو از تراژدی.

ساعدی به درستی جاهایی که نیاز بوده از سورئالیسم یا نوعی رئالیسم جادویی کمک گرفته است. خصوصا در بیان مالیخولیای کارمندی، فضای تار و  متعفن کارخانه ها،دفاتر و یا اتاقی که محل زندگی یک مامور بایگانی شناسنامه های مردگان است.

دست آخر اینکه طبیعی بوده است که چنین داستانهایی به مذاق حکومت شاهنشاهی خوش نیایید و برای اصلاح وضع موجود به دنیال راه حلی باشد. حال آنکه این مفر به شکل مشورت با خواصی در قالب انقلاب سفید در بیایید. از این منظر باید ساعدی را کاتالیست اصلاحات نامید. جوانی دانشجو که گشایش مختصر فضای سیاسی اوایل دهه 40 استفاده  تمام و کمال برد.

 

2- عزاداران بیل هم نوعی اعتراض است. اهالی روستایی و ساده دل برای مقابله با هجوم گرازها و حفظ مزارع خود از چند قلچماق تفنگ به دوش کمک میگیرند اما کمی که میگذرد متوجه میشوند این تفنگ دوش ها از گرازها خرابکارترند. چرا گه گراز ها فقط مزارع را از بین میبرند اما تفنگ دوش ها همه دار و ندار و اندوخته روستاییان را می بلعند. تا جایی که اهالی روستا برای بیرون کردنشان متحد میشوند.

وضعیت تیره و  تار و نا امیدی داستان ها و حتی نمایشنامه ساعدی گزنده است. ساعدی مشکل را  شبیه آنچه ادبیات سیاه ایتالیاست روایت میکند درست همانطوری هیچ مفر و روزنه ای از امید باقی نمیگذارد. در نمایشنامه بی اعتمادی موج میزند. بی اعتمادی روستاییان به تازه واردها، بی اعتمادی مردم به کدخدا، بی اعتمادی مردم به همدیگر ... همه آن وضعیت ناامید کننده را تشدید میکند.

اگر چه تجربه ساعدی در زمان نگارش تجربه نابی در داستان های ناتورالیستی بوده است اما  وجه پیش بینی پذیری اش برای مخاطب امروزی چندان خوشایند نیست.

 

تا همینجا بیشتر ادامه نمیدهم. نوشته های ساعدی مثل شکلات های چارلی (در داستان چارلی و کارخانه شکلات سازی اثر رولد دال) میماند. نباید به یکباره تمامش کرد. باید قدر و قیمت شان را دانست. اندک اندک بازشان کرد. بویدشان و بعد انها را چشید. شاید این لذت مبارک و  عیش خواندن دیرتر تمام شود.

 

 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

علیه جنایت

1- فقط در یک هفته اخیر یک نفر یایک گروه با برنامه ریزی قبلی به زنان و دختران اصفهانی با  تفنگ ساچمه ای  5.5 شلیک کرده است و آنها را  مصدوم  و راهی بیمارستان کرده است. 

در تهران گشت دوزخی ارشاد دختری را به وحشیانه ترین شکل ارشاد کرد و پدری دختر 21 ساله اش را در استان کرمان به دلیل  ارتباط اش با پسر جوانی آتش شد و کشت.

یک دوستم از تعرض یک مرد حین دوچرخه سواری بهم گفت. داشته با حجاب کامل توی خیابان رکاب میزده مردی سر راهش سبز شده و  مع الاسف دست هم بهش بلند کرده است.

2- رویه به قدری تعدد پیدا کرده و زیاد خوانده ایم که چشم و گوشهایمان عادت کرده. اگر فقط دخترکشی در سالهای اخیر (تاکید میکنم سالهای قرن 21 میلادی) را  بخواهیم در ایران برشماریم.  تقریبا همه اسم‌های دخترانه را باید حداقل  یکبار بشماریم. این  یکنواخت شدن و  عادت  چیز خطرناکی است. مثل عادت به شنیدن  آمار چندصد نفری کشته شدگان کرونا . بعد از مدتی به  عرف تبدیل میشود بی آنکه بفهمیم چه فاجعه ای در حال رخ دادن است.

3- از سه موردی که در هفته گذشته دیدیم فقط یکی اش از منجر به واکنش شد. رییس پلیس انتظامی تهران ضمن  ابراز اشتباه مامور زیر مجموعه خود قول برخورد داد. مابقی با اینکه  اثرات فاجعه بارتری داشتند (اولی منجر به مجروح شدن و دومی منجر به مرگ فجیع دختری شده بود) هیچ بسامدی نداشت. دلیل اش مشخص است. رسانه.

شاید آن دختری که از پشت شیشه خانه یا دفتر کارش صحنه دستگیری دختر قربانی گشت ارشاد را فیلم میگرفت بزرگترین کمک را به آن همشهری اش کرد. اگر از صحنه شلیک به دختران اصفهان یا اتش زدن دختر کرمانی فیلم یا مستندی در دست بود، حتما الان قضیه خیلی فرق میکرد. 

4- شاید شما نتوانید با عامل زورگویی و  خشم مطلق، درگیر شوید. ولی شاید بتوانید با  رسانه ای شدن  و عیان کردن واقعیت پیش چشم همگان آن  سرکوبگر،زورگو یا متعرض را از پای درآورید. 

5- پس گوش به زنگ باشید و  آگاه . آگاه را  بیشتر از این منظر میگویم که برای هر موضوع کم اهمیت تری گزارش پر طمطراق ویدویی تهیه نکنید چون این ابزار چاقوی دو لبه است همانطور که میتواند اثرات مثبتی داشته باشد میتواند لوس و  عادی شود. درست مثل شنیدن خبرهای بد.

6- در نهایت اینکه این  فعالیت بلند مدت، گام به گام  است. مطالبه گری تدریجی با رویاپردازی آزادی یک شبه کاملا متفاوت است. تردید ندارم هر جریان  یکهویی(هرچه باشد) حتی بهترین ایده ها اثرات جانبی بدی دارند. تدریج فرصت  همراهی و  نتیجه قطعی ایجاد خواهد کرد. 

والسلام

 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

حلوا، حلوا کردن

تیم ملی کشتی آزاد و فرنگی دو ماه بعد از نتایج ضعیف در المپیک در مسابقات جهانی نروژ که  25 نفر از مدال آوران  المپیک در آن حضور نداشتند. با موفقیت عنوان سوم کشتی آزاد و دوم کشتی فرنگی را به دست آوزدند. در مجموع 7 مدال طلا ،3 نقره و 3 برنز حاصل تلاش کشتی گیران ایرانی بود. صدا و سیما برای پخش خبر موفقیت ها به صورت زنده همه توانش را گذاشت. خبرنگار با تیم اعزام کرد و لحظه به لحظه گزارش زنده و پیغام تبریک و شادباش از سوی مقامات لشکری و کشوری توسط مجریان رسانه ملی قرائت شد.

در اینکه این عزیزان(اعضا تیم ملی کشتی و کادر فنی) جهت اشاعه ورزش و موفقیت تلاش کرده اند آنهم در شرایط همه گیری کرونا و مشکلات عدیده کشور، شکی وجود ندارد. اما اینکه حاکمیتی به شکل سازمان یافته با تمام توان بخواهد همه مشکلا  مدیریتی و اقتصادی خودش را با موفقیت در مسابقات  ورزشی سطح 2 (سطح 1 را المپیک در نظر گرفته ایم) پنهان کند. مصداق بارز حلوا حلوا کردن جهت شیرینی دهان است. ما انتظاری جز عمل به همان وعده های انتصاباتی نداریم. همان قول ها که توسط همین رسانه بیان کردید و هنوز هم فیلم ها و اسنادش موجود است. مسئولیت پذیر باشید و به وعده هایتان عمل کنید. بهانه همیشه هست.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

مغز من جوش آورده، روی رادیاتورش آب میریزم.

بابا یک پیکان سفید صدفی داشت که رنگ یک گلگیرش فرق داشت. یک گلگیرش را رفیقش کوبیده بود به دیوار و تعویض کرده بود و بعد رنگش شبیه بقیه ماشین در نیامده بود. گاو گلگیر سفید بود. هر وقت از پیچ جاده می پیچید میفهمیدیم باباست. چون در آن محله ماشین کم بود. ماشین های پیکان سفید هم کم بود اما بین همان تعداد اندک پیکان سفید فقط یکیشان رنگ گلگیرش فرق داشت و آن ماشین بابا بود. ماشین بابا،ماشین جاده بود. شهر را دوست نداشت. داخل شهر جوش می آورد. تسمه پاره میکرد. یا آمپر میچسباند. این روزها عین پیکان گلگیر سفید بابا شده ام. جوش آورده ام. دلم کوه و دشت میخواد. حوصله شهر و آدمایش را ندارم. حوصله زرنگی رانندگانی که قد دو تا ماشین، توی ترافیک جلو میافتند. حوصله مغازه هایی که هرجنسی درشان هست قیمتش چند برابر شده و تازه آن چیزی نیست که می باید باشد. حوصله آدمهایی که تند تند و با عجله و بدون خدافظی میروند،حوصله مرگ هایی که برایمان عادی شده. بلاهت هایی که پذیرفتیمشان. این روزها تا بتوانم میپرم ترک دوچرخه و میروم حومه شهر، جاهایی که هنوز اندکی اب برای جاری شدن هست. جاهایی که هنوز بشود آبی به تن زد.حتی اگر نشود آب تنی کرد میشود پاچه ها را بالا زد و پایی در آب کرد. میروم و میچرخم هر جا آبی پیدا میکنم میروم پاهایم را میگذارم داخلش. بدنم عین یک میله پلاتینی حساس به حرارت، گرمای وجودم را میگیرد.  داغی مغزم را خنک میکند. این روزها مغزم جوش آورده و برای خنک کردنش پاهایم را خنک نگاه میدارم. عین  بابا که روی رادیاتور پیکانش آب میریخت. تا تابستان های داغ  را بدون سوزاندن واشر سر سیلندر بگذراند.

پاچه در آب روان

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

قصه هواداری

فوتبالی بودن یه تفریح سالم در همه دنیاست. دوست داشتم در دورتموند آلمان باشم هر آخر هفته اینترنتی بلیت بازی تیم محبوبم را بخرم. با دوچرخه ام تا استادیوم بروم. دوچرخه ام را کنار استادیوم و در محل پارک دوچرخه و موتور سیکلت ها پارک کنم. بروم داخل استادیوم یک ماگ بزرگ آبجو بخرم. با یک شال بزرگ دورتموند دور گردنم، حسابی جیغ بکشم تا صدایم بگیرد. سرود معروف زنبورها را بخوانم. با هر برد خوشحال شوم و با هر باخت اشک بریزم. خواسته زیادی نیست. دوست دارم دلبسته فوتبال باشم. دلبسته فوتبال هم هستم. استقلال تهران را دوست دارم. اینکه اولین بار چطور و کجا از تیمم خوشم آمد خاطرم نیست ولی این را خوب میدانم که با بردهایش خوشحال و با بخت هایش ناراحت شد ام. میدانم که با آن تصویر قشنگ هواداری فرسنگ ها فاصله دارم. آخرین باری که خواستم بروم بازی استقلال را ببینم بخاطر ماندن در ترافیک 3 ساعته و عدم فروش بلیت اینترنتی در استادیوم جا نشدم و ماشینم در ترافیک جوش آورد و واشر سرسیلندر سوزاند. تیم ام مالک مشخصی ندارد. میز مدیریتی اش  هدیه ای است که وزیر ورزش به هر کسی که بهتر برایش دم تکان دهد هبه میکند. بعد هم خیلی راحت ازش میگیرند. تراز مالی و حسابرسی درستی انجام نمیشود و اگر نگوییم رانت عدم شفافیت زیاد درش به وفور یافت میشود. وضعیت تیم های دیگر ایرانی هم همین است. 

استقلال دیشب به نماینده عربستان صعودی در دبی باخت. باخت به علت های زیادی بود. اما هرچه که بود با وجود همه تعصب و علاقه ام حق الهلال بود. استقلال آماده سازی برای بازی نداشت. هیج بازی تدارکاتی ارزشمندی که بشود تیم مقابل را  رقیب یا حریف خطاب کرد نداشت. 7 تا از بازیکنان تاثیرگذارش را از دست داد. بحران مدیریتی تمامی نداشت. میزبانی را بخاطر مشکلات سیاسی و سو مدیریت کرونا از دست داد و دست آخر به شکل لجوجانه ای اصرار به استفاده از بازیکنانی داشت که اولین بازی رسمی خودشان را تجربه میکردند. 

قصه فوتبال و هواداری برای آدم ها تمامی ندارد. آدمها تا دم مرگ هوادار تیم محبوبشان خواهند بود چون قصه هواداری ورای موفقیت مطلق یک تیم است. اما این عقلانیت، موفقیت و بزرگ منشی تیم هاست که حس خوب برای هواداران به همراه خواهند داشت. آقای استقلال، جناب وزیر و  وکیل و سرپرست و مربی و بازیکن کاش اینها را درک میکردید.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

خیلی دردناک تر از اسفناک

جدول زیر یه داده آماری از آخرین وضعیت پیش فروش خودرو توسط شرکت ایران خودرو است. اسامی برندگان 31 مرداد ماه 1400 مشخص شد. آدم های خوش شانس یا مفلسانی که از سر ناچاری یا نیاز برای حفظ ارزش پولشان رفته اند آهن پاره های از مد افتاده ایران خودرو را خریده اند. وضعیت در گروه خودرو سازی سایپا اسفناک تر است. چون قرعه کشی فقط برای یک خودرو سواری باقی مانده به عبارتی بقیه خوردو هایش به نسبت قیمت، قابل سوار شدن نیستند. آنهم یه جور اجبار است. مصداق دقیق آن عبارت: "چی میخوری برات املت درست کنم؟" است. تحریم ها و بیشتر از آن سوء مدیریت و بازار غیر رقابتی و هزار و یک اتفاق دیگر مارا به اینجا رسانده. الان اصلا حوصله توضیح چطور به اینجا رسیدیم را ندارم. الان میخواهیم از  راه های برون رفت صحبت کنم.

خودرو سازی ما چه خواهیم چه نخواهیم تابعی است از وضعیت ارزی و سیاسی کشور و ارتباط با خودروسازان بزرگتر خارجی است. ما مستقل نیستیم. توان رقابت نداریم. و عین کوبا در دهه 80 میلادی یا آلمان شرقی قبلا از فروپاشی دیوار برلین با این سیستم دوام نمی آوریم. باید رابطه مان را با خارجی ها بهتر کنیم.شریک های تجاری انتخاب کنیم. خط مونتاژ خودروهای روز را به کشور منتقل کنیم.با استفاده از مزیت های نسبی مان (هزینه های پایین انرژی و منابع انسانی) وجه رقابتی و فرصت سرمایه گذاری برای خود ایجاد کنیم. این روش ها  روشن و تقریبا  مورد پذیرش هر کسی است که کار کارشناسی در این حوزه انجام داده است. روش تحول نوشتن  وقتی دست کم  10 تا مثال دست  به نقدش در دنیا و کشورهای مختلف مثل چین و مکزیک و  رومانی و ... موجود است کار عبثی است.

امیدوارم زودتر یک ذهن هوشیار (یعنی واقعا  دیگر مدرک دانشگاهی و سواد آکادمیک خیلی دگیر برایم مهم نیست) فقط یک ذهن آماده و هوشیار مسند قدرت را در دست گیرد تا نخواهد همه چیز را به روش اسلامی-ایرانی و با تئوری هایی صلبی پیش ببرد. همین

پ.ن :  اینکه 400.000 نفر برای خرید فقط 1100 خودرو که تکنولوژی 25 سال پیش رو دارد و همه آپشن های عملکردی و رفاهی ازش حذف شده ثبت نام میکنند. فقط به این خاطر که ارزش پولشون رو حفظ کنند خیلی دردناک تر از اسفناک است. خیلی

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

ممیزان مشغول کارند

پارسال من دو دوره آموزشی برای استانداردهای ISO 9001:2015 و ISO45001 دیدم. دوره هاتوسط معتبر ترین شرکت که نماینده فلان شرکت آلمانی است برگزار شد. از کیفیت دوره ها راضی نبودم اما از نحوه کار شرکت خودمان در برگزاری دوره ها در آن شرایط و پیگیری و جدیت  مسئول آموزش خوشحال بودم. خوشحال بودم هنوز کسی مسئولیت جایگاه خود را  به خوبی درک میکند. شکایت رسمی و کتبی خودم را از مدرس دوره به شرکت بردم.  چون دوره 3 روزه بود تغییری حاصل نشد. مدرس دوره اول آدم بپیچانی بود. خلاصه یک دوره را رفتیم. دوره دوم اگر چه مدرس باسوادتری داشت اما مجازی بود و القصه اینکه به دوره یک مدرک دادند که در شرمندگی اش بمانیم. پارسال یک هماهنگی هایی برای ممیزی داخلی انجام شد. ممیزی داخلی سفت و سختی برگزار نشد. تا بالاخره سه روز بعد از تعطیلات 6 روزه کشور و عاشورا ممیزی خارجی شدیم. ممیزان نوع ریموت (غیر حضوری)بود. که به مفت خدا نمی ارزید. جلسه افتتاحیه و اختتامیه فقط ماله کشی بود. که شما بهترین های شرکت فلانید و ازشما بهتر کجا پیدا میشود. جلسه اختتامیه هم ممیزان با بیان اینکه  ما در ممیزی ریموت عدم قطعیتمان بالاست به زبان بی زبانی گفتند ما گواهی به شما میدهیم ولی خودتان حواستان باشد ما  همه چیز را نتوانستیم ببینیم. بعد هم یک گزارش مختصر با چند توصیه (ADVISE) جهت بهتر شدن اوضاع دادند و تمام. 

شاید باورتان نشود از تیم ممیزی حتی تصویر یک نفر را ندیدیم. یا یک نفر از توی اتاق خواب خانه بلد نبود با اسکایپ کار کند و به ما متصل شود. اما به هر تقدیر در کشوری که همه دکترو مهندسیم، همه هم 200 سال سابقه کار مفید داریم (160-170 سال قبل تولد هم داشتیم کار میکردیم) و همه شاخ ترین های این عرصه هستیم. به گونه ای که حتی هیئت تحریر استاندارد ها هم از ما کمتر میفهمند. همه چیز ختم به خیر شد. ما گواهی گرفتیم. شرکت ممیزی کننده پولش را گرفت.

علت اینکه مدیران واحدها به جز معدود نفراتی خودشان را دخیل در موضوع نمیدانند را حالا دقیق فهمیدم. رویکرد مبتنی بر سیستم اتفاق دست و پا گیری است که عایدی برایشان ندارد. حوصله اش را ندارد. وقتی کیفیت برگزاری را هم میبینند بیشتر ترغیب میشوند اسمی ازشان  روی برگه ها نباشد. معمولاً میگویند شما بروید لازم بود با ما تماس بگیرید. همین و تمام. ممیزان هم به همین راضی اند هرچقدر شما  شل تر بگیرید، ممیزان هم سهل انگارانه تر ممیزی خواهند کرد. به همین خاطر اگر شرکتی یا مجموعه ای مفتخر بود که دارای چندین استاندارد پر طمطراق دهان پر کن است شما به همان میزان در مورد خروجی و نحوه کار در آن شرکت دقیق و  حساس شوید.

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

نواب نصیر شلال

من  از پرو پا قرص ترین طرفداران اخبار ورزشی ام، شاید خیلی ورزشکار حرفه ای نباشم اما هر صبح که سرکار میروم اخبا 7 صبح رادیو ورزش را گوش میکنم و عصرها ساعت یک ربع به هشت هم خبر ورزشی شبکه 3 را می بینم. گاهی این وسط سایت های ورزش 3 را هم نگاهی می اندازم. هفته پیش توی اخبار ورزشی شنیدم بعد از محرز شدن دوپینگ ورزشکار اوکراینی مدال نقره نواب نصیر شلال در المپیک 2014 (بعد 7 سال) به طلا تبدیل شد. نواب همسن و سال من است. بچه مسجد سلیمان است و در اهواز بزرگ شده. در المپیک لندن 23 ساله بود. در اوج قدرت و جوانی ولی بی ادعا و شاید گفت کمی خجالتی. از این جهت که هرگاه سراغش میرفتند برای مصاحبه و عکس یا دستش را بالا می اورد و عذرخواهی میکرد یا مختصر در حد دو سه جمله میگفت و میرفت. در همه وزنه برداران پر مدعا آن سالها نواب گم شد. یکجورهایی خودش هم علاقه نداشت دیده شود. ساکت ماند و خیلی زود از دنیای وزنه برداری خدا حافظی کرد. 

این پست را به افتخار اون نوشتم که کمتر دیده شد. کمتر ازش صحبتی به میان آمد. عیار کارش بعد 7 سال بالا رفت و قطعاً شایسته بهترین تشویقات است. چه کنم که وسع من در حد همین پست بلاگ و تلگرم بیشتر نیست. سرت را بالا بگیر رفیق تو برای من قهرمانی.

 

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Hamid Oo

Monday

دوشنبه با  یک اتفاق شرع میشود. با اتفاقی به ظاهر ساده که برای دو شیدای نیمه مست، که   تک و تنها درکشوری غریبه با هم آشنا میشوند، اتفاق خوشایندی است.  میکی دی جی و خالتور جوانی است که با کلویی داف و سرزنده  و  داغی آشنایی داده شده است. آنها شب را روی شن های ساحل سحر میکنند. میکی به دلایلی جلای وطن کرده کلویی هم  وکیل فریلنسر مهاجرت در یونان است. کشوری آفتابی با یک دو جین ساحل مرمری و قشنگ و مردمی دیوانه و عجیب .

 

کلویی  قرار است یونان را در دوشنبه ترک کند ولی میکی دوست دارد بازی ادامه پیدا کند. بازی ادامه دار میشود. دختر و پسر ساکن یک آپارتمان میشوند. ولی هر چه پیش میرود و بیشتر با هم می لاسند به سوال های مهمتری میرسند. به ترس های زیاد تری روبرو میشوند. توی سکانسی دختر از پسر میپرسد تا حالا پیش آمده ندانی کجایی و داری چه غلطی میکنی . سوالی که سوال اساسی مرد است اما همیشه از پذیرش اش واهمه داشته. همیشه ترس ها او را سرگرم  بازی های دیگری کرده است. میکی اعتراف میکند و برای دقایقی خودش میشود . یکی ترس هایش را به دختر میگوید. کلویی  شیفته این  رهایی شده . رهایی خوشایندی که عشق درش گره خورده است ولی درست وقتی جایی حس میکند وقت  ایستادن و دلبستن است. خوف میکند. ترسوتر از میکی میشود. 

میکی را بخاطر شباهتش به خودم دوست داشتم. شل بود. همه ماجرا و اتفاقات برایش شل بودو این شل بودن از جایی در کودکی و ترس هایش می آمد. کلویی اما ان  آبژه گم شده  در نسل های ما بود. دختری شجاع سرکش، مغرور که دلبسته شده ولی توی سرش پر از افکار متناقض است.

 

درست وقتی میکی مسمم شده و همه شجاعت و خایه هایش را  جمع کرده در مراسم عروسی دوستی ازش خواستگاری میکند او را ضایع میکند. جواب نمیدهد. زوج  عاشق درست در مینی مم نسبی رابطه اند که کلویی تصمیم میگیرد جبران کند. برگردد برای یک شب که شده ( شب کریسمس) بعد از شش ماه دوباره خودش باشد. دوباره آن کلویی آزاد و رهایی باشد که سر نترسش پشت با  به برگشت به آمریکا زده و  پیش مردی که دوستش داشت نگاهش داشت. و درست در آن شب سال نو وقتی دیوانه وار همه چیز شبیه سیرک رویا ها بود . وقتی هر دو نعشه و مست خواسته بودند مثل گربه ها  توی راه پله متروکه پاساژی تعطیل روی بکشند یک جمله همه چیز را بهم ریخت همه شجاعت ها را به فاک داد و زندگی همینقدر بی ثبات همینقدر پر ترس و همینقدر پر از تغییر است. حتی اگر زور بزنی آنچه میخواهی بشود.  

 

پ.ن: ادامه دادن و نوشتن  بیشتر  قطعا داستان  را اسپویل  میکند. پس بهتر است  خودتان ببینید و  ار خواستید تجربه ها را  به اشتراک بگذارید.

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

خوزستان

یک سوم رودخانه های ایران از خوزستان میگذرد. 15% از دبی رودخانه آب شیرین در خارومیانه در استان خوزستان است. خوزستان پهناور ترین جلگه در غرب آسیاست. این سه گزاره را جغرافیای عمومی ایران داشته باشید.

به تظاهرات مردم خوزستان در یک هفته اخیر فکر کنید. آب آشامیدنی شان قطع شده. یعنی کاهش بارندگی آنقدر زیاد بوده که 30% رودخانه های ایران از بین رفته؟اگر آب خوزستان قطع شده است پس بقیه شهرها خصوصا شهرهای حاشیه کویر چطور آب آشامیدنی دارند. آیا مصرف آب شرب در خوزستان به نسبت جمعیت خیلی بیشتر از سایر استان هاست؟ آیا آب برای مصارف غیر شرب با آب شرب هر دو از یک منبع تامین و در یک نقطه تصفیه میشود؟ چه حجی از آب روزدخانه های خوزستان  از سر چشمه یا در طول مسیر به شکل غیر طبیعی(از طریق خط لوله) انتقال داده میشود؟

خلاصه اینکه گمان میکنم موضوع خوزستان دو راه حل کوتاه و بلند مدت دارد. راه حل کوتاه مدت اینکه تجهیزات و ورودی ای یکبار سریع مورد بازنگری قرار بگیرد.  قطعا به میزان قابل شرب مردم قابلیت تامین پیدا میشود. اولویت ها مصرف اب خانگی قرار گیرد.

راه حل بلند مدت اینکه به طرح های انتقال آب، کمینه و بیشینه بارندگی (شرایط بحرانی) طی 70 سال اخیر و سی سال آتی فکر شود. یک الگوی 70 ساله تاریخ را با خود همراه دارد. و یک پیش بینی منطقی سی ساله میتواند توسعه را در خوزستان یا هر منطقه دیگری تصحیح کند. 

نمیدانم چطور حاکمیت در کشور ما راه حل هایی ساده را رها میکنند و در اولین برخورد دنبال برخورد فیزیکی و بکش ورکش میروند. این پرهزینه ترین و بی نتیجه ترین راه خواهد بود. چرا تصمیم نمیگیرد با مردم صحبت کند. دنبال کارشناسان صاحب نظر برود. و یک جور حتی کار ار دست خود مردم بدهد. اینکه در هر مطالبه ای خونی ریخته شود. یعنی دست کم ده تا صد خانواده و فر آشنا و مرتبط با آن  عزیز مخالف و کینه نسبت به حاکمیت پیدا میکنند. وقتی تعداد این افراد 100 تا صد هزار نفر باشد. یک درصدی نسبت به جمعیت کل دارد وقتی تعدادشان به قد 13-30 میلیون نفر میرسد یک بار و معنای دیگر دارد. 

 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

تقویم ها و آدم ها

من سه تا تقویم دارم. یک تقویم رو میزی که تاریخ های مهم را رویش با ماژیک یادداشت میکنم یک تقویم عباسی که ابتدای هر سال شرکت بهمان میدهد و یک سالنامه که من بزرگترین سالنامه موجود هرسالم را برای این کار انتخاب میکنم. روی تقویم اول همه تاریخ های مهم،سررسید ها، تاریخ جلسات یا قرار ملاقات ها را دورش خط میکشم. سالنامه را هر روز عصر جلوی رویم میگذارم، کارهای روز بعد را مینویسم کارهایی که باید هر روز انجام دهم را خلاصه نویسی میکنم. و تکنیک ضربدر و و تیک را رعایت میکنم. اما تقویم عباسی استفاده اش بیشتر بعنوان کاغذ دم دستی است. وقت هایی که زنگ میزنند و باید چیزی را یادداشت کنی. آخر سال هم آن صفحه های سفید باقی مانده اش را برمیدارم ازش بعنوان کاغذ های دم دستی و پیش نویس استفاده میکنم. این تقویم ها از حیث بیان مناسب با هم فرق دارند. تقویم رومیزی هیچ زیرنویسی ندارد. فقط بعضی خانه هایش قرمز یا مشکی است. که نشان دهنده تعطیل رسمی یا روز غیر تعطیل است. سالنامه وزیری هم با وجود فضای کافی با احتیاط مناسبت ها را نوشته. خیلی هایشان را فاکتور گرفته. اما تقویم عباسی با آن سایز کوچک صفحه هایش تا توانسته مناسبات ردیف کرده است. جوری که مثلا در صفحه 21 تیر ماه 1400 نوشته شده : روز ازدواج بعد یک enter زده رفته سطر پایین تر نوشته سالروز ازدواج حضرت علی و فاطمه دوباره enter زده نوشته  حمله به  مسجد گوهرشاد و  کشتار مردم به دست  ... 1314 هجری خورشیدی و بعد enter زده و نوشته روز عفاف و حجاب . دست آخر هم یک حدیث از ائمه ردیف کرده که هیچوقت درست نخواندم و یادم نمانده است.

این سه تقویم با وجود همه ابزارهای دیجیتال مثل گوشی موبایل و  آوتلوک و to do list  چند نرم افزار دیگر حفظ کرده ام. سالنامه های ده سال اخیر را هم نگه داشته ام. زمانی در شرکت قبلی روزهایی که عصبانی میشدم دور روز با ماژیک قرمزخط میکشیدم. جلسات دفتر مرکزی را  با رنگ دیگری مینوشتم و الخ.

پرمصرف ترین و کم خاطره ترین تقویمم همین تقویم عباسی است. که کمتر نگاهش میدارم. دورش می اندازم. در حالی که هزاران واژه و صدها هزار عدد رویش نوشته ام. سالنامه ها را که خلاصه نوشته و خیلی موارد را هم فاکتور گرفته ام نگاه میدارم. 

گویا ماهیت ما آدمها اینگونه است. چیزی را که بیشتر اطلاعات دارد،بیشتر دم دست است و بهش دسترسی داریم. بیشتر کاربرد دارد را به محض اینکه نیازمان بر طرف شد دور می اندازیم. در عوض آن که کلیت ناتمامی از ما دارد، سانسور شده ولی شیک و دست و پا گیر است را نگاه میداریم. آدمهای کاربردی زندگی را پس میزنیم ولی آنها که برای دیگران قشنگ و توجه انگیزند را برای خودمان نگه می داریم.  آنکه دوستمان دارد را می رنجانیم. آنکه دوستش داریم را حلوا حلوا میکنیم.  همیش انگار دانای کل نامحدود هستیم و همه چیز از نظرگاه عقل ناقص ما درست است. این خود ما هستیم. خود خود من و تو. 

 

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

بیمارستان گاندی، بیمارستانی پوشالی

هتل بیمارستان گاندی را از ویدیوهای مربوط به عمل‌های سزارین‌اش شناختم. سوئیت های کاملاً اختصاصی با گل آرایی و خدمات هتلینگ آنچنانی، همراه با  فیلمبرداری و میکس و مسترینگ کامل نوزاد و ماردو پدر و حتی مادربزرگ و پدربزرگ ها ، بعد ها چند باری فقط از جلویش عبور کردم و آن حجم از دربان های کروات زده که حتی پیاده‌رو و خیابان گاندی جنوبی را هم حق خود میدانستند و هیچ ابایی از بستن خیابان نداشتند در ذهنم هست. این اواخر برای درد زانویم پیش متخصص ارتوپدی رفتم که دو روز در هفته جراحی هایش را در همین بیمارستان انجام میداد. بخاطر اینکه در مطبش از بیمار فیلم میگرفت و پست اینستاگرامی میساختو دلایلی  خاص خودم دیگر پیشش نرفتم.

پنجشنبه شب مورخ 5 بهمن 1402 ویدیو آتش‌سوزی بیمارستان گاندی را که از تلویزیون دیدم اول ترس برم داشت که فاجعه دیگری در راه است. از جان بیمار و کادر درمان گرفته تا جان آتش‌نشان ها و اهالی محل همه را در خطر دیدم . اما خدا را شکر آتش‌سوزی تلفات جانی نداشت. اتفاق روز شنبه (2 روز بعدآتش سوزی) و این ویدیو واقعا ناراحتم کرد. بیمارستانی که میانگین هزینه عمل و بستری برای هر شب در آن معادل حقوق یکسال یک کارگر است. برای حل مشکل آتش‌سوزی اش ویدیو سوز و آه ناک ساخته و در آن از معاون ریاست جمهوری، شهرداری، بانکها و موسسات دولتی میخواهد کمک اش کنند. 

ویدیو سه دقیقه ای زمان زیادی نمیبرد بنابراین میخواستم خواهش کنم این ویدیو را ببینید و بعد این چند نکته را بخوانید:

1- فردی که در این ویدیو صحبت میکند. دکتر محمدحسن بنی اسد متخصص روانپزشکی، مدیر عامل و موسس بیمارستان گاندی است. مطبی در خیابان فرمانیه دارند که از قرار معلوم هزینه های بالایی هم دریافت میکنند. (کامنتهای سایت NOBAT.IR) این دکتر زرنگ که با هماهنگی مقرر شده است ایشان در ویدیو صحبت کنند. با ابراز عجز و لابه محمد مخبر معاون اول رییس جمهور را در عمل انجام شده میگذارد و سه بار از واژه "شما قول دادید" استفاده میکند. همچنین ایشان در بیان تشابه حادثه نقبی به ساختمان پلاسکو  میزنند که از اساس با بیمارستان گاندی فرق داشت. ساختمان پلاسکو ساختمانی با عمر پنجاه ساله و از املاک مصادره شده بنیاد مستعضفان جمهوری اسلامی بود که مغازه ها و تولیدی های پارچه و لباس زیادی درآن مشغول بکار بودند. این ساختمان شب ها محل خواب بسیاری از کارگران تولیدی ها بود و شروع آتش‌سوزی هم از وسایل گرما ساز همین کارگران نگون‌بخت آغاز شده بود. ضمن اینکه موضوع کمک دولت بخاطر جان باختن 16 آتش‌نشان خدوم و جان بر کف و مطالبه عمومی از بنیاد مستعضفان بود. بنابراین قیاس آن با بیمارستان گاندی و هزینه های پذیرش و ترخیص بالای آن از اساس اشتباه است.

2- در جایی دیگر از این ویدیو آقای دکتر بنی اسد اعلام میکند این بیمارستان 700 نفر پرسنل دارد و 200 پزشک در آن ارائه خدمت میکنند. چه عدد 700نفر را  با احتساب پزشکان گفته باشد چه این عدد با 200 جمع شود تا تعداد پرسنل نهصد نفر محاسبه شود در هر صورت این رقم واقعی نیست . یعنی بهتر است که حقیقی نباشد چرا که تعداد تخت های بیمارستان گاندی 100 است و اگر بحساب بیاوریم 900 پزشک و پرستار و پرسنل در این بیمارستان مشغول بودند یعنی به ازا هر تخت 9 نفر پرسنل که 100% بیشتر از میزان استاندارد آن در بیمارستان های در دنیاست. در حال حاضر در بیمارستان های تامین اجتماعی این رفم بدون احتساب انترن . کارآموزها حدود 0.8 به ازا هر بیمار است که خود این موضوع نشان میدهد یا آقای بنی اسد در این مورد دروغ میگوید (که ای کاش اینطور باشد) یا اصلا بیمارستان از نظر اقتصادی سوددهی وحشتناکی داشته که هزینه نیروی انسانی متخصص چندان درصد قابل توجهی  از هزینه ها نبوده است.

3- شخصی که در ویدیو سمت راست دکتر بنی اسد ایستاده و به نشانه دلداری و اشک تمساح دست روی شانه دکتر میگذارد آقای دکتر شهریار عسگری متخصص بیهوشی و رییس هیئت مدیره بیمارستان گاندی است. دکتر جوانی که فارغ‌التحصیل دانشکده علوم پزشکی شهید بهشتی است و در رزومه تخصصی، خود را مبدع و موسس هتل بیمارستان در ایران معرفی میکند. تصویر ایشان در سایت بیمارستان گاندی با  تصویر ایشان در ویدیو استغاثه یک تصویر کامل درست و دقیق از ظاهر سازی و عوام فریبی این  افراد دارد. 

4- در خصوص بررسی های شرکت بیمه گر و پرداخت خسارات احتمالی هنوز خبری منتشر نشده اما صحبت های قدرت اله محمدی سخنگوی سازمان آتش نشانی در جلسه شورای شهر نشان داد نه تنها بیمارستان سیستم اعلام و اطفا حریق کار آمدی نداشت. بلکه مدیریت بیمارستان هم با آن همه ادعا در وضعیت AUTO PILOT و رها شده به امان خدا بود و حتی از وقوع آتس سوزی بی خبر بود و  بیماران با آتش نشانی تماس گرفته اند.از طرف دیگر تصمیم هیئت مدیره به خوشگل سازی نما هم منجر به استفاده از پنل هایی شد که عین بنزین در آتش سوختند و دامنه آتش‌سوزی را گسترش دادند.

در چنین شرایطی بنظرم بیماران بیمارستان، وزارت بهداشت و قوه قضاییه باید نسبت به بی توجهی مسئولین بیمارستان گاندی به اصول ایمنی اعلام جرم کنند. در عوض هیئت مدیره بیمارستان با فرار رو به جلو در تلاش برای عدم پرداخت مطالبات پرسنل و مراجعین و دریافت کمک بلاعوض از بودجه عمومی است. بنظر شخص خودم اگر قرار است دولت کمکی به بیمارستان کند باید به بیمارستانی کمک شود  که مراجعین بیشتری از طبقه ضعیف تر دارد یا در مناطق کمتر برخوردار قرار دار که حداقل امکانات پزشکی و تخصص در آن وجوددارد. کمک به پزشکان متظاهر و پر مدعایی مثل هیئت مدیره گاندی جز رشد سرطانی نو‌کیسه گان بی مسئولیت، شکاف عمیق‌تر طبقاتی و دور شدن از عدالت اجتماعی هیچ دستاوردی نخواهد داشت.

پی‌نوشت:

ویدیو اتاق VIP تولد نوزاد در بیمارستان گاندی ر  اینجا ببینید. 

۱ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

به زودی عملیات کارآگاهی در این وبلاگ انجام میشود.

نمیدانم گیجی من است یا واقعا مطالب ام دارند از بین میروند. سه پست پایانی ام نیست و نابود شدند. چون قبل از شروع کاری به اوضاع و احوال بلاگ سرکشی میکنم و معمولا  صفحه کامپیوترم باز است احتمال اینکه همکاری این کار را کرده باشد نزدیک صفر است چون حریم خصوصی و مراعات همکار به شکل مناسبی رعایت میشود. این را هم میدانم که سهوا نمیشود دو سه پست را پاک کرده باشم....شاید خواب نما شده ام. حالم این روزها بد نیست بی حوصله و عنق هم نبودم... آنقدرها به موجودات فرازمینی که از سیاره آلفا آمده باشند هم اعتقادی ندارم. اگر شما دانستید و یا آن پست ها را خوانده بودید ببخشایید، اگر نخوانده بودید هم این پست را زیاد جدی نگیرید. پیش امده و باید دقیق تر باشم بفهمم چی شده که از تکرارش پرهیز شود. و طی یک عملیات امنیتی عاملین این رخداد تلخ را  پیدا و مراجع قضایی خودم معرفی کنم.

 

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
Hamid Oo

میهن بلاگمون هم بوووووود....

من بودم، حاجی نصرت، رضا پونصد، علی فرصت، آره و اینا خیلی بودیم، کریم آقامونم بود. کریم آب‌منگل. می‌شناسیش.

آره، از ما نه، از اونا آره، که بریم دوا خوری. تو نمیری، به موت قسم اصلا ما تو نخش نبودیم. آره، نه، گاز، دنده، دم هتل کوهپایۀ دربند اومدیم پایین. یکی چپ، یکی راست، یکی بالا، یکی پایین، عرق و آبجو جور شد؛ رو تخت نشسته بودیم داشتیم می‌خوردیم.

اولی‌ رو رفتیم بالا به سلامتی رفقا، لولِ لول شدیم. دومی رو رفتیم بالا به سلامتی جمع، پاتیل پاتیل شدیم. سومی رو، اومدیم بریم بالا، آشیخ علی نامرد ساقی شد. گفت: برین بالا؛ مام رفتیم بالا. گفت: به سلامتی میتی [مهدی]، تو نمیری، به موت قسم خیلی تو لب شدم. این جیب نه، اون جیب نه، تو جیب ساعتی، ضامن‌دار اومد بیرون. رفتم و اومدم، دیدم کسی نیست همه خوابیدن.

پریدم تو اُتول. اومدم دم کوچه مهران، بغل این نُرقه‌فروشیه. [نقره‌فروشی] اومدم پایین، یه پسره هیکل میزونه ـ اینجوریه ـ زد به‌هم، افتادم تو جوب. گفتم: هته‌ته گفت: عفت. یکی گذاشت تو گوشم. گفتم نامردا. دومی‌شم زد؛ از اولی‌ش قایم‌تر زد.

دست کردم جیبم که برم و بیام؛ چشامو وا کردم دیدم مریض‌خونه روسام.
(مریض‌خانۀ روس‌ها = بیمارستان شوروی)

حالا ما به همه گفتیم زدیم. شومام بگین زده. آره! خوبیت نداره؛ واردی که...

این یک پاراگراف در وصف بسته شدن یا هک و ابتر شدن  فضای بلاگ های فارسی بنظرم کاملا صادق است... گنده گوزی کرده ایم به همه گفته ایم زده ایم . در حالی که خورده ایم. بد هم خورده ایم. ما از رتبه دوم بیشترین حجم بلاگها افول کرده ایم. بلاگر بودن زمانی داشتن یک وبلاگ بود پر از عکس و طرح و نقش. بعد که اینستاگرام آمد موضوع عوض شد. مشخص شد نوشتن در بلاگ ها مثل خیلی کارهای ما بر اساس تصمیم های قسری و انقلابی بوده است. دیده ایم همه رفته اند ما هم رفته ایم. حالا به روز بدش رسیده نه میزبانان برایشان اهمیتی دارد نه حمایتی میشود. تا قصه سرویس های ارائه دهنده خدمات بلاگ فارسی باز هم ضعیف و ضعیف تر شود.

 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

پرسه در مه

-- اتود نوشتاری برای موقعیت--

جمشیدیه مه دار و خیس است. نفس میکشد. مثل دختری ظریف و با گیسویی بلند که در اول ماه قوس از حمام درآمده و بخار پیچ در پیچ از لای موهای پیچ در پیچ ترش بر میخیزد. سنفگرش اش خیس و به شکنندگی خودش است. آن ردیف بلند چنارهای 50 ساله اش در آسمان بهم پیچیده و در مه غلیظ درست عین ابدیتی نامطمئن و کشف نشده میماند. چیزی که از ورای آن هیچ نمیشود فهمید. نفس ها از فیلتر ماسک میگذرند و بخار میشوند. آدمها دوتا دوتا روی سنگفرش های خیس با احتیاط قدم میزنند. از کور بودن نور و پاشیده شدن مه همین قدر میتوان گفت که هر چند متر یک شعاع نور از ارتفاع سه متری تابیده میشود و نرسیده به زمین گم میشود. همینقدر میشود دانست که پیاده رو کجا از محوطه درختها جدا میشود. گربه ها از زور گرسنگی و گشادی پا به پا دنبال کون عابران می آیند و چشم های کلاغ ها کمین کرده و حواس جمع پی هر لقمه پس مانده یا  مرحمت عابری دو دو میزنند.

مرد آخرین بوسه را از کونه سیگار میگیرد. چهره اش لحظه ای از فشار بوی سوخته فیلتر چروک میشود. سیگار را با غیظ پرت میکند و از حرص لگد مالش میکند. دود با تاخیر جوری قاطی مه میشود که از نزدیک هم نمیشود فهمید مرد سیگار میکشد. بارانی بلند سرمه ای تنشاست  که  رنگ سرشانه هایش رفته یا در غبار به طوسی میزند. پولیور کاموایی قرمز رنگش زیر بارانی پیداست و  امتداد پاهایش جایی پایین از زانو  محو میشود. در آن  قامت بلند و شانه های پهن  با بند بارانی و  چتر مشکی و بزرگش انگار یکه  غول فراخوانده چراغ جادوست و روی هوا معلق.

بالا تنه اش میچرخد و با دقت  دو مسیر سنگفرش باریک را  دنبال میکند. مچش را  پی دیدن ساعت بیرون ممی آرود و  تکان میدهد. بعد انگار که ساعت دما را  بهش تذکر داده باشد . دکمه های بارانی را  یه به یک با  یک دست میبندد. یقه های پهن را  بالا میزند و گردن و چترش را  جوری پایین می آورد که انگار چتر از یقه پالتو بیرون زده و آن  هیکل تنومند سر ندارد.

گربه ای با دم بالا جهیده و با کرشمه و نوک پا خودش را  به مرد نزدیک میکند. یک دست خاکستری است و مشخص نیست موهای تنش را از سرما پف داده یا همینقدر فربه است. چشم هایش عین دو تیله پنچ پر به زرد کهربایی میزند. لحضه با تردید به مرد نگاه میکند. بعد آرام لای پاهای مرد میخزد. مرد سایش گلوه ای نرم و شبه وار را لای پاهایش حس میکند.گردن میشکد و گربه را میبنید. لگد را  زیر شکم گربه میکشد و میگوید: قرم دنگ ... تو هم فهمیدی با ما آره؟ همه جندگی هاتون جا دیگه است به ما که میرسه پشت چشم نازک میکنید... گربه پیش از شنیدن حرف های مرد از روی سنگفرش لای شمشادها میپرد و جای لگد بوت بلند مرد زیر پهلویش ذق ذق میکند.ادامه حرفهای مرد عین حدیث نفسی لای مه گم میشود.  دستش پی سیگاری روی جیب داخل پالتو میرود اما حوصله باز کردن دکمه ها را ندارد. تنها عابر تنهای روی سنگفرش ها زنی است که کاپشن پف دار  آستین حلقه ای زرد رنگی گردن تا پایین پاهایش را پوشانده. بی ترس از لیز خوردن روی سنگفرش ها راه میرود. شال کرکی روی سرش پس رفته و میشود طیف مشکی تا شرابی را از فرق سر تا گردنش تشخیص داد. از پیاده روی پشت سر مرد می آید. بازوانش قاب کاموایی کشداری است که  قالب تنش است  و عجیب که در این فصل سال به همین  لباس بسنده کرده است. سینهایش برجسته و  متصل با هر شتاب هر قدم روی سنگفرش لمبر میخورد و مرز بین شلوار مشکی چسبان و پولیور جذمش در مه پیدا نیست.

چند قدم مانده به مرد می ایستد. شانه ها و شلال  موهایش از شدت نم خیس  و مجعد شده است. نوک دماغش قرمز شده. از داخل کیف بزرگ و چرمی رو ی کولش چیزی بیرون میکشد. صورت اش را با احتیاط خشک میکند. کمی عطر به سفیدی مچ های دست بیرون مانده میپاشد. دو باره پا تند میکند. ... نرسیده به مرد گروپ گروپ خود خواسته ای درست میکند. سر مرد پی صدا میچرخد. دو نگاه در فاصله ای 4 تا پنج متری به هم گره میخورند. آدمها در ان لباس جثه  بزرگتری از وقتهای دیگر دارند. لحظه ای مردد به هم نگاه میکنند.. سعید،؟ خیلی منتظر موندی؟ به دروغ میگوید نه... یعنی مهم نیست.

دختر دست دراز میکند. مرد چتر را دست به دست می کند و با دست راست دستهای دختر را میگیرد. خون توی بدن دختر می دود. مه بالا تر می آید. آدم ها، سایه ها  و درخت ها در مه گم می شوند. مرد دست را دور شانه های زن میفشرد. با فشار کف دست زن را یله میکند سمت خودش. سگ ها زوزه میکشند و گربه ها برای در امان ماندن از مه از بلندی ها بالا می روند. نفس ها دم کرده و از دهان بیرون نیامده محو میشوند. آرام قدم میزنند. با ریتم هماهنگ و بی عجله ای راه میروند.جمشیدیه به یکباره خالی از آدم شده. حتی گربه ها و سگ های ولگرد هم دیگر نیستند. زن و مرد پیاده راه سنگی را به بالا میروند. مه پایین می آید. مرد پی موجود زنده ای چشم می گرداند. انگار تا حالا متوجه نشده بود. زن اما لاینقطع نگاهش میکند. مرد سر بر میگرداند که چیزی به دختر بگوید. چشم های امانش نمیدد. سکوت. نفس. نگاه ... دو عاشق بی اختیار هم را می بوسند. مه سرعت میگیرد. صدای زمزمه می آید. زمزمه ای گند و نامفهوم... صدای باد و کلاغ هایی صد ساله که به یکباره قار قار میکنند. مه شکل گردبادی به دور زن و مرد میپیچد. دست ها و لبها در هم چفت میشوند. مه عشاق را میپیچد. چیزی از سیاهی پالتو و لباس ها دیده نمیشود. صدا اوج میگیرد. سگ ها پارس میکنند. جمشیدیه یخ می بنند. عشاق در سکوت دلپذیری محو میشوند.صدای جاری آب می آید.

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

"اجازه خانم جلالی" به ما یاد داد عاشق باشیم

دوست دارم هشتاد و هفت سال زنده بمانم. این عدد را همینجوری پیدا کردم چون از سوم دبستان از ضرب هفت در هشت خوشم می آمد و حاصلضرب را سریع یاد گرفتم. میگفتیم : هَفل هَشتا، پلنگ و شیشتا و هیچوقت نفهمیدم کدام شیر پاک خورده ای این روش شعرگونه خلاق را برای یادگیری جدول ضرب و حساب راه انداخته بود.حتی ازحاصل جمع هفت و هشت هم خوشم می آمد. پانزده عددی فرد بود که از حاصل جمع یک عدد فرد با یک زوج ایجاد شده بود. معلم سوم دبستان مان که اسمش" اجازه خانم جلالی" بود .(بی کم و کاست  اجازه را مثل نام کوچکش همیشه موقع خطاب کردنش استفاده می کردیم حتی اگر الان بعد بیست و چند سال ببینمش بازهم بهش می گویم "اجازه خانم جلالی ") اینطور یاد داده بود که هشت چون بزرگتر است سه تا از خودش میدهد به هفت که کوچکتر است چون عاشقش است، تا هفت ده شود بعدآنچه برایش باقی می ماند را هم اضافه می کند اینجوری میشود که حاصل هفت بعلاوه هشت مثل حاصل ده به علاوه پنج میشود. چون گمان میکرد ده و پنج رندترند و در ذهن بچه های شیطان عشق فوتبال بهتر می ماند. روش من در آوردی بود که من دوستش داشتم.  اجازه خانم جلالی بلد بود قصه ببافد و بچه ها را درگیر ماورا کند بعد جوری که آن چهل و دو دانش آموز آشوبگر را رام و اسیر رویا پردازی کرد،مفاهیم درسی را جا می انداخت. این شده بود که ما موقع خوردن خوراک لوبیا برای یازده لوبیا سبز داخل بشقاب با سه تکه هویج یک سناریو جنگی خیالی تو ذهنمان میساختیم. که هویج ها میخواهند حمله کنند چون بزرگ و قوی اند اما لوبیا سبزها تر و فرز و زیادترند پس برنده میشوند. بعد تلفات جنگ را با چنگال توی دهان فرو میدادیم. و آخر سر خون های ریخته از این نبرد سهمگین را که توی کاسه یا ظروف گود ملامین گرد مانده بود سر میکشیدیم یا از آن بهتر نان بربری گشتالود تویس ترید میکردیم. که نوعی حکم بازسازی بعد جنگ داشت.

من دوست دارم هفتاد و هشت ساله شوم و هنوز نگفته ام که این مرگ میباید در حین روزنامه خواندن جلوی پیشخان مغازه ای محلی باشد که مشتریان زیادی ندارد. مغازه ای که ماحصل دریافت سنوات سی سال کار  به دست اورده ام. فروشگاه کتاب و نوشت افزار است. کتاب هایش هم همه آن چیزهایی است که خودم خوانده یا استفاده کرده و دوست دارم. مغازه ای که درست کنار کافی شاپ خانگی احداث شده شایدم هم طبقه بالای کافه، ساختمان آجر بهمنی نقلی که طبقه دومش خانه قشنگ است با بالکن و پنجره های بزرگ و نورگیر و در بالاترین طبقه دارم با زنی زندگی میکنم که دیوانه تر از خودم است. مشغول تر از به زندگی و البت سر زنده تر. بچه ای اگر داشته باشیم از اب و گل درآمده و من هر روز روز تخته ای که احتمالا تا آن زمان  دیجیتال یا یک حالت غیز فیزیکی شده چیزی مینویسم. مثلا شعری با این مفهوم که تا دلتان میخواهد همدیگر را ببوسید. یا توی خیابان برقصید و از بودنتان لذت ببرید. من توی خانه آجر بهمنی قشنگم تلاش میکنم از زندگی ام لذت ببرم مادامی که در حال دارم ازش لذت میبرم. ادمها را دوست بدارم همانطور که حالا ادمهایی را خیلی دوست دارم از بعضی ها هم عنم بگیرد بدون اینه ناراحت به  زوایای چپی ام باشم. و به هر زوجی که چشمهایشان موقع دیدن هم برق زد بگویم اجازه خانم جلالی معلم سوم دبستان من بود که یادم داد تخیل چیز خوبی است و باید عشق ورزید. حالا من هم حرفم به شما همین است که خیال کنید و عشق بورزید. حتی اگر در سختی هایی گیر افتاده اید.اگر عمر کوتاه است، عمر غصه ها  که دیگر اصلا به حساب نمی آید.

#حمیدوو

 

۵ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

پرتره زنی در آتش

وقت نشده بود راجعش بنویسم.  یکباری چند خطی نوشتم ولی چون نوعی اسپویل کردن موضوع بود دست کشیده بودم و  بیخیالش شده بودم. همینقدر بگویم که کارگردانش زنی کار بلد است. فیلم شاید به مذاق تربیت مذهبی- شرقی بعضی خوش نیایید. اما مانیفستی برای آزادی زنان بود.

قیاس ام مع الفارغ است میدانم اینجا در این کشور برای تبلیغ مذهب و دین گرایی سفیر چادری با بودجه های انچنانی میفرستند در تلویزیون که چپ راست بیایید جلو دوربین دختران را نهی از بد حجابی و  فلان و بهمان کند. دست آخر یک شهروندی با موبایل 100 دلاری اش در خارج کشور همان چاپلوس چادر چاقچوری را بی حجاب و با بطری آبجو به دست شکار میکند. و کل هیمنه آن بودجه چند هزار میلیاردی را گُه مال میکند. اما آنجا زنی فیلمی با  یک پاساژ تاریخی میسازد و موضوعی را با هنرمندی دفاع میکند.

همین

 

 

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

چوبک خوانی در یک پاییز تیره و بارانی

صادق چوبک یک بوشهری مترقی است که در شیراز و تهران بزرگ شده و  سالهایی در کالیفرنیا آمریکا زندگی کرده  و دست آخر در برکلی امریکا فوت کرده است. به وصیت خودش جسدش را سوزانده اند و خاکسترش را در اقیانوس آرام ریخته اند. در ناتورالیسم، امیل زولای ایران است هرچند قیاس زولا در فرانسه تجدد خواه با چوبک در ایران بنیانگرا شاید قیاس چندان درستی نباشد. به هر تقدیر آنچه این ژانر و این آدم را برایم جذاب و خواستنی میکند. صراحت و بیان صددرصدی است. چوبک در "تنگسیر" فساد سیستم قدرت را و ساده دلی مردمان را نشانه رفته است. در "انتری که لوطی اش مرده بود" یادمان می آورد که ما هم همچو آن انتری که لوطی نامرد و بهره کشش اش مرده با همه بدی هایش  گاه از آن هویت گرفته ایم و بهش عادت کرده ایم. در "پیراهن زرشکی" با فقر (مالی و فکری و اخلاقی) پت و پهلویمان را سوراخ میکند آنجا که دو  مرده شور بی اهمیت به کارشان یا علتی که بدانند چرا دختر جوان در آن سن و سال مرده فقط در فکر تصاحب پیراهن زرشکی است هستند و دست آخر در "قفس" تیر خلاص منجلابی را به سوی ما نشانه میرود که هر بار در هر زمانی آن را  بخوانیم از منظری ما به ازا برای آن پیدا میکنیم و خودمان را جای آن مرغ های نگون بخت  مانده در گند گه و قفس ببینیم. هرچند کارهای متفاوت تری چون "چراغ اخر" و آن دست از کارها که بعد از مهاجرت نوشت تفاوت هایی با کارهای ابتدایی دارند اما همگی نشان دادن زوایایی از ادبار و زندگی در ایران است. هرچند بار اصلاح و نشان دادن راه حل را نویسندگان ناتورالیست بعد از چوبک به دوش کشیده اند و چوبک تا آنجا که قلم اش توان داشت در نشان دادن طبیعت ذاتیکوشید . اما با این همه برای من چوبک بزرگترین ناتورالیست ایرانی است. هم از این رو دوستش دارم. هم اینکه در منظرم او هیچوقت با هیچکس سر هیچ چیز مصالحه نکرد. یعنی اصلا وارد دعوا هم نشد. گویی زخمی عمیق و شخصی نگاه داشت و برای علاجش دنگ و فنگ هیچ دکتری را  نکشید. 

باز هم دست بر قضا تولد و مرگش همزمان با سالروز تولدم است و از این منظر هم برایم  ادم جالبی است.  این روزهای پاییزی و تیره و پر باران زیاد چوبک خوانده ام و میخواهم اگر شما هم تجربه یا شاخصی در کلام و کتابهای چوبک دیده اید و  خوانده اید به اشتراک بگذراید...

                           

 

 

 

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

یک نامه عاشقانه

یک جایی یک زمانی در یک کارگاهی قرار شد یک نامه عاشقانه بنویسیم. برای محبوبی که حتی اسمش را هم قرار نبود خودمان انتخاب کنیم. محبوب من به قید قرعه از بین مریم و نازنین و نسترن و شیوا این یکی درآمد. من چند سطری برایش نوشتم. هیچوقت هیچ کجا منتشرش نکرده بودم. حتی از خواندنش در کارگاه هم شرم داشتم. شانسم زد اتفاقی افتاد نوبت خواندن به من نرسید. حالا در بلبشو کرونا و روزهای بارانی لا به لای فایل ها و کاغذهایم مجدد پیدایش کردم. گفتم اینجا منتشرش کنم. شاید بخوانید حالتان کمی بهتر شود. کسی برای آدم نامه عاشقانه بنویسید حال خوب کن است. هرکه میخواهد باشد. یک جور نامه سرگشاده است به همه محبوب های نازنین بی محبوب..... مشغول ذمه من  هستید بخندید یا  فکر کنید خبری هست.

 

نازنینی، نازنین، نازی، ناز خانم، ناز دانه جان

سلام

من چه بخوانم تورا؟ چگونه تورا توصیف کنم؟ روی رج به رج بافت پیراهن و لباسهایت بنویسم Fragile، بنویسم و بچسبانم که  پوست این زن از شیشه است.پوست پیاز است.نرم است،نازک است.با احتیاط و احترام برخورد کنید.زن است.یک زن تمام. که برایم حس مداوم است،انگیزه تمام وقت که به یگانگی و ویرانی می­کشاندم.

به انسانیت و عاشقانگی. به فراموشی،فراموشی محض از خود. بهتر بگویم به فراموشی از هرچه مرا از تو دور می­کند.

نازنینی که اینگونه محو نگاه ات هستم. محو نگاهی که تاب دار است از پشت عینک و من همین تاب را دوست دارم همین منحصر به فرد بودن و قشنگی اش که مرا از خود بی خود می­کند. وقتی آفتاب دم غروب می پاشد روی موهایت ، موهایی که خمیر مایه حریر است دل رعشه آهوی رمیده از صیاد، بس که ظریف است، بس که آدم را می کُشد، بس که آدم را  می کِشد.بس که دستها و انگشتانم را  میخواند. تا تاب دهمشان ، راه بگیرند بینشان و بازی بازی کنند تا خواب بیایید سراغت. خواب شوی یک خواب کوتاه حتی ، همان دم، ساعتها از کار بیافتند.زمان نگذرد. سرو صورت زیبایت و شلال موهایت  لای سر پنجه هایم  باشدو مشامم مملو از عطر تو باشد. بوی مداوم تو.

من دیگر من نباشم. ندانم کی ام؟ بهر چه بوده ام و حس کنم زندگانی (آنچه گذشته است) همه باد هوا بوده ، عذاب مداوم بوده است و حالا  تمام شده. شفق دور در آسمان به روشنی گراییده و حالا آن  دیدنت ،لحظه لمس کردنت، فکر بوییدنت، زندگی است.

نازنینی که نمیدانم  با او چه کنم. پوست کلفتی ام در مقابل تو کلافگی پسر بچه های دم بلوغ است.در ندانستن در شتاب زدگی در کلافگی و استیصال که چه بگویم؟ چه کار کنم؟ کجا بروم.

لابد می­خندی؟شاید هم اخم کنی؟ لابد زنده شوم یا  بمیرم.

لابد می گویی دیوانه ام. می­گویی  دروغگویم و.... باشد همه اینها  را دوست می­دارم. اما خواهشا چیزی بگو. بی حرف نمان. من می­آیم  می­نشینم ساعتها به همین چند عکس ات نگاه می­کنم. به لوزی ای رنگی روی پولیورت به  انعکاس عجیب نور روی موهایت به  تراش بینی و تیزی چانه ات.آنقدر بی حرف می­نشینم که گوشی خاموش شود. که شب تار شود. که چشم هایم آب بیاورد.

به آنچه برایت مقدس و عزیز است،به جان کتابخانه ات. به جان نیما  که دوستش داری وشعرش را میپرستی، جوابم بده.

یا به قول شاملو که میپرستمش  "پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو"

 

میوه بر شاخه شدم

سنگ پاره در کف کودک ، طلسم معجزتی مگر پناه دهد از گزند خویشتن ام

چنین که دست تطاول به خود گشاده، منم.

بالا بلند

در جلوخان منظرم

چون گردش اطلسی ابر قدم بردار

از هجوم پرنده بی پناهی

چون به خانه باز آیم

پیش از آنکه در بگشایم

بر تخت گاه ایوان

جلوه ای کن

با رخساری که باران و زمزمه است.

                                  

 

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
Hamid Oo

راستش را بگو این به نفع همه است

برادر زاده هایم حالا مدرسه میروند. کلاس اول. دو دختر عمو در یک مدرسه که هرگز همدیگر را سر کلاس درس یا در زنگ تفریح ندیده اند. هرگز خوراکی یا تغذیه ای در مدرسه قسمت نکرده یا دوست حضوری از آنها که فابریک هم اند و زمان زیادی با هم در مدرسه وخارج مدرسه میگذرانند نداشته اند. سال عجیبی است. بدیهی ترین اتفاقها، دم دستی ترین خوشی ها که تا سال گذشته باور هم نمیکردیم ازمان دریغ شده است. داغ پشت داغ، به نوعی سر شدگی در روان رسیده ایم. که نمیدانیم کی وضعیت تمام خواهد شد غافل از اینکه عمر ما(شاید بهترین جاهایش) همین سالهای نکبتی است.به عقبه که نگاه میکنم ویرانی و نکبت در تاریخ این سرزمین زیاد هست. قحطی و گرسنگی و جنگ و هزار اتفاق دیگر. آنچه رنجورم میکند اما خود کرونا نیست. شیوه مواجه با آن است. شرقی ها جهان روش پیشگیرانه را انتخاب کردند. از تجربه های آنفولانزا خوکی و پرندگان و سارس و ... تجربه به دست آوردند. غربی ها مراکز درمانی شان را تجهیز کردند. مواجه اولیه شان پر هزینه بود ولی بعد فهمیدند چطور برخورد کنند. اما آنچه در کشور ما اتفاق می افتد هیچ کدام از اینها نیست. ما نه شیوه نامه و تمرینی برای جلوگیری از شیوع داریم. نه مراکز درمانی و امکانات سخت افزاری مناسب برای جلوگیری از مرگ و میر داریم. بنابراین احمقانه ترین انتخاب ها را میکنیم. دست بردن در آمار، عدم بیان واقعیت و عدم بیان واقعیت. در روزهای اول شیوع یادم هست که  مسئولین درجه یک کشور میگفتند ماسک اهمیتی ندارد. بعید میدانم از عدم فهمشان بود. چون اگر اطلاع هم نداشتند میددند در کشور چین که مرکز شیوع بود همه ماسک میزنند. پس به احتمالش هم که شده می ارزید که تلاش کنند دست م ماسک به تعداد مکفی و ارزان تحویل مردم شود.(کار شدنی بود)

بعد از آن درآمار فوتی ها دست برده شد. به شخصه عزیزی را میشناسم که بخاطر ابتلا به کرونا فوت شد ولی علت مرگش را دیابت ثبت کردند. دیابت داشت اما سالها با دیابتش کنار امده بود و کنترل میکرد. (این کار م  یعنی ارائه درست آمار کار شدنی بود)

 یک پاساژ باز کنم از صحبت های سبزوار رضایی میر قاعد معروف به محسن رضایی - فرمانده وقت سپاه پاسدارن در سال 62 که جزایر فاو که منطقه استراتژیکی از خاک عراق بود را یک شبه با تلفات سنگین از دست داد. صدایی از محسن رضایی باقی است که در جواب شخصی که بهش خبر میدهد فاو سقوط کرد میگوید غیر ممکن است. غیر ممکن است در پاسخ به خبر آن شخص حاضر در میدان نبرد فقط نشان دهنده عدم پذیرش است اما رضایی میگوید که برای خالی نشدن دل رزمندگان و مردم  و اینکه احتمال شنود تلفن بوده این حرف را زده.  اما  دروغش چه مصلحتی بوده چه از روی عدم پذیرش حقیقت این است  چند هزار نفر جوان کشور در آن فاو لعنتی شهید و مجروح و مفقود شدند. چند هزار جوان که هر کدام میتوانستند عمر و زندگیشان را شکل دیگری و در جای دیگری صرف کنند.

آمار اشتباه دادن از فوتی های کرونا هم عیناً همین است. یعنی شما درگیر اتفاقی میشوی که تلفاتی دارد. بنا بر مصلحت یا حماقت یا هرچیز آمار اشتباه اعلام میکنی. از روی آمار اشتباه شما تصمیمات اشتباه گرفته میشود. عده زیادی آسیب می بینند. حقیقت فاش میشود  و دست آخر گند همه چیز که درآمد میگویید برای حفظ روحیه مردم اینطور گفتیم. آنوقت غیر از نفرت مضاعف اعتماد عمومی هم از بین رفته. بزرگترین سرمایه اجتماعی مردم و حاکمیت به فاک فنا رفته است و هیچکس از شیرین کاری شما نخواهد خندید.

 

 

۴ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

رسیدن به صلح درونی

 با من برقص - سروش صحت - امتیاز 8/10

 

این پست رو نُه ماه پیش و قبل از تعطیلی سینماهای کشور نوشتم ولی بهانه انتشارش دیدن کارگردانش در روزی بود که مرا جای یک دکتر اشتباه گرفته بودند. 

 

جهان با من برقص برای من ما به ازاء غریبی داشت. البته آن سانس آخر شب و آن سینما هم در این موضوع دخیل بود. من هیچوقت سالن های موزه سینما نرفته بودم. همه فیلم های خوب و تاثیر گذار زندگی ام را در سینماهای خلوت و درب و داغان دیده ام. سینما عصر جدید،ماندانا،سینما فدک،سینما فرهنگسرای اشراق سینمای فرهنگسرای خانواده و سینما پارس و سالن استاد ناصری خانه هنرمندان یک دوجین سینمای درب و داغان دیگر. عجیب اینکه همه شان را هم دوست دارم. این اواخر پردیس ها را دوتا دوتا تست میکنم. نه اینکه آن سینماها بد باشند نه اصلا هنوز هم اگر پا بدهد همه شان را یک دور رج میزنم اما موضوع اینجاست که آن سینما ها معمولا تک سالن اند و فیلم های زیادی اکران نمیکنند، حق انتخاب زیادی نداری، خلوت ترند. آدمها خیلی هایشان برای دین فیلم نمی آیند. صدای دستگاه آپارات را میتوانی بشنوی و پرده های چرک مرده و نورهای کم جان سالن و بوی نم و نای صندلی های صفت و ناراحتش را درک کنی. القصه اینکه من به دعوت یک همکلاسی همدانی که گمان میبردم مثل خودم هر در حیرانی زندگی دارد کله معلق میزند، رفتیم موزه سینما و نشستیم به دیدن فیلم. "جهان با من برقص را دوست داشتم" و پیش از هر چیزی باید بگویم که در گُهترین زمان ممکن اکران شد فاجعه انگیزو فاجعه آمیز ترین روزهای ایران، به این خاطر به سروش صحت حق میدهم از این نظر کمی بدشانس باشد. البته با آن صلحی که او از درون به آن رسیده بعید میدانم دو چندان دلخور شده باشد.

فیلم خیلی خوب دنیای جهانگیر و مرگ اش را به یک عضو اساسی اش دایورت کرده بود. من هم از این نظر با آن عمده دوستان موافقم که فیلم محوریت مرگ داشت اما اصلا سوزناک و حوصله سر بر نبود. ریتم اش شاد و تند بود. اما اگر نگویم همه اش دست کم بخشی از این شادی خوب چفت و بست نشده بود. رو بود. ردپای نویسنده بود. مثال گل درشت بخواهم بگویم آن دیالوگ های هانیه توسلی با  علی مصفا (جهانگیر) حین خر سوای بود. یا نقشی که آن پسر شمالی که دل دختر جهانگیر را برده بود داشت خیلی هایش تصنعی شده بود. اما فانتزی هایش را دوست داشتم. موزیک های خارج متن، تیک و تاک زدن های رفیق جهانگیر با خواهرش در طویله، خودکشی دخترش برای خاطرش یه پسر زاخار ضایع و از همه عجیب تر مینی بوس قرمز بنز که می آمد و  ورق میزد و پیرمردی که زودتر از جهانگیر مرد.

گمانم صحت همانجور که خواسته در فیلمش بگوید به نوعی به صلح رسیدن با جهان رانه اصلی فیلم اش بوده. مرگ و سرطان بهانه است. بهانه خوبی است. خصوصا در روزهایی که خبر مرگ زیاد شنیده ام و ناخواست بهش بیشتر فکر میکردم، جهان با من برقص فرجه خوبی است. که به این فکر کنی که تو آمده ای به دنیا چیزی را گرفته ای و چیزی باید ببخشی و بروی. پس خیلی درگیر و ناراحت نباش. گویا روابط دنیا دست کم فعلا برهمین پاشنه میچرخد ناراحتی و غم و دست کشیدن و پرهیز و دلخوری ما هم به یک سمتش نیست. پس علی الحساب بیایید با جهان برقصیم.

 

۳ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
Hamid Oo

عریضه های غریزی یک مارکسیست تمام عیار

یک مارکسیست تمام عیار شده ام. یک مارکسیست گوشه گیر که در حال ساخت بافت فکری و تئوریزه کردن لایه های مبارزه اش است. خانه نشین شده و در خمودی بین دو حبس یا شعف بین دو آزادی کارهایی هم میکند. ساعتها مینشینم و به کارهای نکرده فکر میکنم. به اتفاقاتی که اگر شروع کرده بودمشان تا به حال صدها بار تمام شده بودند. اما این خمودی محرک نیست. شتاب اولیه میدهد اما سوخت جامد نیست که به هدف برساند. بارها و بارها کارهایی را شروع کرده ام و نیمه تمام رها کردمشان. گاهی از خودم لجم میگیرد که پتانسیل اش را داشتم و نکردم ولی بعد به این فکر میکنم که همه آدمها نباید یک راه و یک مسیر بروند و یک شکل باشند. از شروع هایم خرسندم ولی از رها شدیم هایم نه. باز اولویت هایی مینویسم. روش مبارزه تعیین میکنم. میدانم همفکران و مخالفانی در هر مسیری دارم. مارکسیست ها همفکران و همراهانشان را رفیق خطاب میکنند. من آدمهای زیادی را میشناسم اما رفیق های من انگشت شمارند. اکثراً رفاقت با آدم گه اخلاقی چون من برایشان سخت است. برای من هم سخت است آنها را درک کنم. اما آن انگشت شمارها قشنگ میفهمند. میتوان کلاچ را گرفت و آنها دنده عوض کنند و ماشین بدون اینکه کله بزند نرم و راحت حرکت کرد. مشکل فقط اینجاست که رفیق ها  فاصله زیادی  دارند. رفیق های گرمابه و گلستان اند توی اندرونی خانه و بافت زندگی شخصی دخالتی ندارند. خودشان فاصله میگیرند. نمیخواهند خیلی مشغول باشند. حق هم دارند.

به قول بزرگی اینجا ابراز علاقه هم با بغض همراه است و ابراز هر مخالفتی، جنگ است. من بفکر مبارزه ام،در حالی که حال خودم را ندارم. عین آن شبه نظامیان کمونیست ساکن حومه ها در فیلم موز وودی آلن که امید دارند یک روز حکومت مرکزی سقوط کند. ابلهانه توی لاک خودم فرو رفتم که بلکه دست تفقدی بیایید بلندم کند. زیر پر و بالم را بگیرد ببردم روی تخت عاج بنشاند. با پر طاووس بادم بزند بگوید امر بفرمایید قربان.

کم کم آذوفه تمام میشود.نیروها که اینجا بیشتر احساسات و آلام درونی اند به جان هم میافتند. تکه پاره میکنند. هم خودشان را هم مرا. این طبیعت این خمودی و بی تحرکی است وفتی ایدهآلیست باشی و ته ته قلبت گمان کنی اگرچه تفکر چپ به گوشه ی رانده شده اما هنوز مارکسیست قوانین عادلانه تری دارد.

دیشب بالاخره دست کشیدم. رفتم آن ضلع جنوبی دانشگاه علم و صنعت را دویدم. باران زده بود و هوا هوای خوشی بود. قبلش توی سرم نبود بروم بدوم. قهوه دم کرده بودم و سیگار و الخ اما وقتی رفتم توی تراس بودم دیدم هوا بس هوای خوبی است. این شد که راه افتادم لباس پوشیدم و زدم بیرون. ساعت هوشمند قرار بود گام ها و مسافت را  بشمارد و کتانی زهوار در رفته و کوک خورده آسفالت را بساید و قلب و ریه و پاها یاری کنند تا من بلکه اندکی به فکر خودم باشم. راه افتادم و کوچه را به نرمی راه رفتم. خیابان را رد کرد. قبل پیاده روی ضلع جنوب دانشگاه تند ترش کردم. به در خوابگاه ها که رسیدم دست ها را حایل  تن کردم و نرم دویدم. تنم زُق زُق میکرد اما کم کم  راه افتاد. شارژ شدم. دم را از بینی و بازدم را از دهان انجام میدادم. ریتم نفس و قدمهایم را هماهنگ کردم اما ریه ام از این حجم هوای خنک تازه میسوخت. نرم و آرام میدویم. دیوار دانشگاه یک سکوی یک متری سنگی است و بعد دو متر بیشتر یا کمتر نرده عمودی که دید داخل دانشگاه را ازت مضایقه نمیکند. ساعت هوشمند ویبره میخورد و نشان میدید یک کیلومتری از خانه دوره شده ام. تنها در گیاده روی خیابان ملک لو میدوم. و تصویرها ارام و یواش از جلوی ذهنم عبور میکنند. تنم گرم است و شقیقه هایم خیس . ریه هایم هنوز میسوزد. فهمیده ام اگر از بینی نفس نکشم سوزشش کم تر میشود. کمی شل میکنیم . حیوانی از کنار سطل  زباله میپرد روی سکو و از میان نرده ها میرود داخل دانشگاه. بدون اینکه نیازی به کارت داشته باشد یا لازم باشد حجاب و پوشش را کسی کنترل  کند. من دم پهن و بلندی می بندم که از لای نرده ها رد میشود. می ایستم. بر میگردم که مطمئن شوم چیزی که یدم  درست بود. شغالی میدود پشت شمشاد ها. دمش همچنان بزرگترین مولفه اش هست که او را از گربه های پر شمار این خیابان  متمایز میکند. میفهمد که نمیتوانم داخل بروم بر میگردد و نگاهم میکند. در نگاهش و نیاز و ترس است. میخواهم با نگاهم بهش بفهمانم که  مخلوق خدا من خودم از عالم و آدم میترسم تو از من میترسی. تودیگه که هستی؟شغال من مثل روباه شاده کوچولو بلد نبود حرف بزند. فقط نگاه میکرد و با نگاهش میفهماند که من برایش یک تهدیدم. یک  موی دماغ که نگذاشته راحت و سر فرصت  شامی برای خودش یا بچه های احتمالی اش دست و پا کند. از دیدنم در آن وقت شب و آن پیاده روی خلوت تعجب کرده بود. ما هر دو عابران تنهای 11 شب دانشگاه خلوت بودیم. هردو بر مبنای غریزه هایمان تصمیم گرفته بودیم. از پناهگامان بزنیم بیرون. شغال از دیدنم خسته شد و رفت. تنها دوباره توی پیاده رو شروع کردم به دویدن. یک پیرمرد در راه دیدم که او هم زده بود بیرون که کمی راه برود. از دیدنم هراسان شد. به هوای اینکه از کرونا میترسد ازش فاصله گرفتم و سریع رد شد. انتهای خیابان دوجوان رو زین موتوهایشان نشسته و داشتند سیگار میکشیدند. از کسی احتمالا زنی حرف میزدند و گمان آنها هم از غرایضی حرف میزدند. سرشان سبک بود و میخندیدند. به انتهای خیابان که رسیدم  یک  ماشین پیاده رو را بسته بود. سریع گرد کردم و برگشتم. مسیر آماده را یواش تر راه رفتم و دویدم نه روباه را دیدم نه یپرمرد را . فقط نگهبان خوابگاه ها را دیدم انبوهی گلدان که پشت  شیشه گذاشته بودند. از جای دور (شاید مسجد دانشگاه)صدای نوحه و عزاداری می آمد.

عکس آرشیوی است و از روی سایت برداشته شده است

 

 

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Hamid Oo

Marriage Story

داستان ازدواج - Noah Baumbach - امتیاز 6.5/10

یک دوستی کلی توصیه کرد که فیلم را ببین. دیدم . فیلم بدی نیست ولی واقعا من این تقلا را درک نمیکنم. باید متاهل باشی با پدر و مادر یک عزیز خردسال باشی. باید بی پول باشی .باید خیلی تجربیات دیگری را از سرگذرانده باشی تا این فیلم را بفهمی. باید خشت به خشت زندگی مشترک را چیده باشی آنوقت شاید بفهمی موضوع چیست. من فقط بخشی از غرور به فاک رفته مرد را میفهمیدم. میفهمیدم وقتی نمیخواست زندگی اش را از دست بدهد ولی پول نداشت. وقتی دوست داشت  پسرش را به هیجان انگیز ترین اتفاقات  دعوت کند ولی مشکل بود برایش...

به همین خاطر امتیاز متوسطی به این فیلم میدهم. شما ببینید. خاصه شما که تازه مزدوج شدید یا مدتی زیادی از ازدواجتان نمیگذر (4-5 سال) بنظرم اگر مفید نباشد ضرر هم ندارد.

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Hamid Oo

دلخوشی های صد کلمه ای

به دعوت  دوستان خوبم در رادیو بلاگی ها ، بلاگ بندباز و  بلاگ  نقل قول (Quote) با اینکه به قول مادرم خَر خلوت گوزی هستم . (البته وقت هایی که از دستم دلخور و عصبانی است  این را میگوید) دعوت را می پذیرم . 

 

به دلخوشی های که فکر میکنم. به خودم که فکر میکنم. به روزهای گذشته که فکر میکنم. در ذهنم می آید که دلخوشی ها هم تغییر میکنند. عین خودمان که عوض میشویم ، قد میکشیم، بالغ میشویم. شیدا و عاشق میشویم . پیر میشویم. چاق یا لاغر میشویم . دلخوش هایمان هم به همین سرعت در حال تغییر اند. یک روزهایی دانشگاه نمیرفتم ،میرفتم سینما، سینما عصر جدید. بعد توی ساندویچی چشمک تقاطع وصال و  طالقانی  همبرگر میخوردم با سس و نوشابه دست ساز دلخوشی ام  قدم زدم در پاییز خیابان فلسطین بود و صدای خرد شدن برگ های خشک چنار زیر پایم و بوی خاک برگ ها زیر دماغم. دلخوشی ام دیدن تئاتر های گمنام اما خوش ساخت بود در سالن های کوچک نمدار. تالار سایه تالار قشقشایی ، تماشاخانه دیوار چهارم و... نمایشنامه هایی که خوانده بودم را میدیدم  یا  تئاتررا میدیدم و بعد میرفتم نمایشنامه اش را میخواندم. نشر نی را  به همین خاطر دوست داشتم که منصف بود و تعداد زیادی نمایشنامه داشت.

اما همیشه درب بر یک پاشنه نمیچرخد. همیشه قرار یک چیز نیست. راه طولانی است و جاده بالا و پایین دارد. چند سالی از خیلی چیزها دور افتادم. روزمرگی و عصبیت بیخودی وقت و انرژی ام را گرفت. خیلی زمان برد تا از دستش خلاص شوم. توی آن روزها خوشی هایم دیدن  چند دوست بود. وقت گذراندن باهاشان و ....

حالا اما دیگر فانتزی خ فلسطین را ندارم هرچند هنوز دوست دارم آنجا باشم. در خانه ای با آجر بهمنی که به خواست و سلیقه خودم بازسازی و نوسازی شده. دلخوشی ام داشتن یک محبوب است. محبوب جان به بهار آغشته که برآهنی شرح و تفضیلش را بهتر نوشته است. دلخوشی قشنگی است فکرش هم حال آدم را خوب میکند. در ولشدگی روزها خیلی زیبایی ها را ندیدم یا بی تفاوت برایم یک رنگ شدند. جوان تر که بودم ریز بین تر و دقیق تر بودم. دلخوشی ام دیدن بیشتر زیبایی هاست. اینکه دوباره چشم مشاهده گرم فعال باشد. دوباره قدرت فکر کردن بدون عصبیت و خشم پیدا کنم دارم. دلخوشی ام کار کردن بیشتر روی خودم است. بیشتر به این منابع ترس و یاس آگاه شوم. بیشتر خودم را دوست بدارم . بیشتر پیش بروم.  دلخوشی ام  نوشتن های بیشتر است و به اشتراک گذاشتن است. با جانانی که مرا همینجوری قبول دارند و دوستم میدارند و چه بسا که منم متقابل بلکه چند برابر علقه و مهرشان در دلم است.

نمیدانم صد کلمه شد یا نه توی WORD می نویسی یه شمارشگر تعداد واژگان دارد ولی خب اینجا همان را ندارد. و چه بهتر که ندارد اصلا  گور پدر تعداد کلمات، یک دلخوشی ام هم همین است  که کیلویی ننویسم . هرچقدر دلم است و ذهن و قلبم یاری میدهد بنویسم.

 

برای دعوت به این چالش من فقط یک نفر را میشناسم که گمان خوب میشناسمش یا شاید بهتر است بگویم خیلی وقت است میشناسمش او منبع بزرگی از الهام و تلاش برای  من بوده است. اما نمیدانم چرا بلاگش را رها کرده مدتی است نمی نویسد. من برای این چالش میخواستم سپهرداد را دعوت کنم .

 

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

فوروارد کردن معجزه در تلگرام

 

یک نبی - ژاک اودیار- امتیاز 8.5 از 10

ابتدا قرار بود این پست به شکل تجمیعی با فیلم دیگری از همین کارگردان (زنگار و استخوان) را یک جا معرفی کنم. یعنی در باره ی آن کارگردان بیشتر بنویسم. بعد که فیلم دوم را دیدم به صرافت افتادم که یک پست برای دو فیلم کم است. حق این کارگردان این نیست  و این اندیشه و این نظرگاه به زندگی واقعی نزدیک تر است به همین خاطر در دو پست  مجزا از دو فیلم اودیارد نوشتم.

  

یک پیامبر (فرستاده) به شکل غریبی طنز داشت. یک طنز باحال در ورای هم خشونت های رفتاری و گفتاری و موقعیت اش. اساسا زندان موقعیت طنزی نیست. اودیار هم مستقیم طنزی به تصویر نمیکشد اما کاراکتر جوان او با زیرکی اش یک طنز در زیر لایه ها میسازد که مثال زدنی است. وقتی فیلم تمام شد تا ساعتها داشتم به این فکر میکردم که اودیار چه تیکه ای بار مسلمانان کرده. چقدر خوب به جامعه فرانسه و فقر تاخته. چقدر عالی تر همه این ها در ملغمه خودش ریخته که هیچکس مثل کاریکاتورهای مجله شارلی هبدو کسی را  بخاطرش نمیکشد. بلکه جامعه مسلمان فرانسه از فیلم تقدیر میکند. انجمن های ملی فرانسه هم بدشان نمی آید. جماعت فیلم ساز تکنیکی هم با فیلم حال میکنند. اوضاع و احوال زندان ها  بهتر میشود و  در مورد معیشت مسلمان های مهاجر تصمیم گیری هایی میشود.

خب دیگر از فیلم چه میخواهید. اودیار خواسته یا ناخواسته رسالت اش را با پیامبر اش انجام داده است. گویا معجزات قرن حاضر فقط شکافتن دریا و زنده کردن مرده و کتاب نیست.  معجزه پیامبران جدید میتوانند از نوع نگاتیو یا فایل تصویری با فرمت های گوناگون باشد. خدا را چه دیدی شاید پیامبران آتی در تلگرام معجزه شان را فورارد کنند.

توضیح اضافی است اما  یک پیامبر در سال پخش توانست  جایزه سزار (اسکار فرانسه )  و بفتا (اسکار انگلستان) را  بعنوان بهترین فیلم ببرد و در اسکار از نوع هالیوودی اش ، جشنواره کن و گلدن گلوب بعنوان کاندید نهایی باشد.

 

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

من خود آن استقلالم

استقلال دیشب باخت. با اینکه به قول بابام چی به ما میرسد. یا اینکه از وضعیت مدیریت ها از مالی و سیاسی گرفته تا ورزشی و فرهنگی کشور کلاً دلم خون است . واکنش ام و حس ام به این نتیجه غم بود. ما ناخواسته عاشق فوتبال میشویم. ناخودآگاه مهر تیمی در دلمان می افتد و خودآگاه با برد و باخت آن تیم  شاد و غمناک میشویم. حرص میخوریم .اشک میریزیم. و کسی که خارج گود این موضوع است ما را درک نمیکند. ما هم اورا درک نمیکنیم و به قول بوکفسکی جالب اینجاست که هردو درست فکر میکنیم. این  اواخر دیگر سر تیم با کسی بحث نمیکنم. بنظرم همانطور که در تجارت  باید بپذیریم که همیشه حق با مشتری است در فوتبال هم همیشه حق با هوادار است. شاید به همین خاطر وقتی هوادران دو آتشه منچستر استانبول رو  به گه کشدین و  با ترک ها دسته به یقه شدند ، فرگوسن  در جواب خبرنگار که توقع داشت  هواداران را آماده کند. فقط گفت آنها حق دارند. اگرچه  شاید بخشی از این حرف از روی شیطنت و  تسویه حساب شخصی فرگوسن با  استانبولی ها بود. اما حقیقتاً اصل فوتبال همین هوادار است. وقتی تیمی هوادار دارد. هوادار مطالبه گری میکند. مطالبه به نیاز و نیاز به تغییر منجر میشود.دلخوری و ناراحتی ام از بازی دیشب باخت استقلال نه به دلیل ناتوانی فنی بود.

استقلال دست به گریبان سه تا مشکل بزرگ بود که هیچ کدام را ازیکنان و هواداران تیم برای این تیم درست نکرده اند. اول اینکه تیم سرمربی نداشت. و سرمربی فعلی علی الحساب بخاطر علقه و  پایبندی اش روی سکوی سرمربی مستعفی و مربی نیامده نشسته بود. دوم اینکه تیم بخاطر بدهی پنجره نقل و انتقالاتش بسته شد و نتوانست بازیکنانش را برای دور جدید مسابقات معرفی کند.  یعنی اگر یک هفته در زمان پرداخت بدهی تعجیل میشد و  دولتی بازی در پرداخت نبود. قطعا نتیجه متفاوت بود و سوم اینکه مدیریت عامل انتصابی نه تنها از فوتبال اطلاعاتی ندارد حتی  روش یا سیاست درستی برای دفع و جذب نیرو نداشت. جوری که سرمربی را رنجاند و یه روز مانده به فینال حذفی راهی اروپا شد تا با مربی وارد مذاکره شود که اگر می خواست مانده بود.

نمیدانم این علقه و فوتبال آدم را به کجا میرساند. اما زندگی ما ،همه ما  ایرانیان ساکن این کشور به شدت شبیه همین فوتبالمان هست. جاهایی خودمان تنبلی و قهر داشته ایم و  چند صد جای دیگر هم  اتفاقاتی برایمان افتاده که خودمان مقصرش نبودیم. اما چون مسیر کلی را ، سیستم درست را  انتخاب نکردیم. و متکی به فرد بوده ایم. همیشه دچار خطا و  بغض و اشک و آه بوده ایم. همیشه

                           

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

بهای تاخیر یا اشتباه

وقتی به 32 سال پشت سر نگاه میکنم. حس پشیمانی ندارم. بخاطر نگرفتن مدرک ارشدم پشیمان نیستم. گرچه یک نقطه تاریکی از رزومه ام بحساب می آید. اما پشیمان نیستم. بخاطر نرفتن از ایران بخاطر نخریدن خودرو یا  ننوشتن داستان و چاپ نکردن کتاب پشیمان نیستم. اصلاً و ابداً

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

شانه هایت را بالا ننداز

توی اتوبان رسالت (بخوانید سردار سلیمانی) شرق به غرب یا غرب به شرق بلاهتی وجود دارد. بلاهتی که سرتا پای آدم را در برمیگیرد که خب چه اصراری بر اتوبان سازی بود وقتی این همه فرعی و پس کوچه به این خیابان وصل می شود. وقتی اینهمه چاله و دریچه فاضلاب وسط خیابان درآورده اند. نوعی ماژوخیسم در تردد کنندگان و نوعی سادیسم در سازندگان این اتوبان-خیابان به شکل حادی به چشم می آید. اتوبوس های لندهور یک گوشه یواش یواش و لاک پشتی میرانند. اتوبوس های بی آر تی  بیقواره سمت دیگر با بازی های نرم کمک فنرها و خمره های بادشان فس فس کننان پیش میروند. راننده های تاکسی به چپ و راست میرانند که مسافر بگیرند. شخصی ها همه سعی خود برای جلو انداختن یک ماشین بیشتر میکنند. در میان این همه هیاهو صدها عابر و مسافر در پیاده رو، در ایستگاه اتوبوس کنار بزرگراه  و گاهی وسط بزرگراه منتظر اتوبوس و سواری و اسنپ و سرویس منتظرند. فحش میدهند. پشت ماسک دود میخورند. ماشین ها آیینه به آیینه میشوند. رادیو ها در کمال بی شرمی ما را به شروع یک صبح دلپذیر میخوانند. شیشه ماشین پایین بود.از ترس کرونا شاید. ماکان اشگواری برای دلش میخواند و صدایش در یک کره به شعاع سه متر خاتون را در خود محاط کرده بود. رندو ساندرو سفید زد به آینه ام. ثانیه ای طول کشید یا بفهمم من در حرکت نیم کلاچ بودم یا او. آیه ساندرو جمع شد. ساندرو ایستاد. شیشه اش را  پایین داد. منتظر بودم حرف بزند که از برینم بهش. عادت کرده ام که در راندن در شهر تهران با کسی کل کل نکنم ولی اگر کسی پررویی کرد شلنگ گه را رویش باز کنم. راننده خانم صورتش از استرس مچاله بود و صندلی اش برای رسیدن به فرمان اندکی همت میخواست. حالت خمیده صورتش را سمتم کردم. حرکاتم دور کند شد. کمی به خودش آمد. از پشت سر بوق میزنند. یک جوری ابرو بالا انداخت و لبخند زد که جایی بالاتر از گونه چپش زیر چشمم یک گود کوچک افتاد. بعد دست هایش را به نشانه آرامش و شاید صلح تکان داد.

گمانم در چهره من خشم دید. شاید هم انتقام. اما هیچ نگفت. نمود چهره اش اگر از زرنگی اش نبود واکنشی به صورت ته ریش دار و موزی اول صبح من بود.

شان هایش به وضوح بالا آمدند. ماشین پشت سری من بوق زد. جلویمان کمتر از ده متر خالی شده بود. ماکان هنوز داشت میخواند:

شانه هایت را بالا ننداز 

فرشته ها به هوا پررررررت میشوند........

پ.ن :عکس مربوط به بزرگراه چمران است و ارتباطی به بزرگراه رسالت ندارد. کاملاً تزیینی است.

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

زنگار و استخوان

rust and bone

زنگار و استخوان - ژاک اودیار- امتیاز 8.5 از 10

ابتدا قرار بود این پست به شکل تجمیعی با فیلم دیگری از همین کارگردان را یک جا معرفی کنم. یعنی در باره ی آن کارگردان بیشتر بنویسم. بعد که فیلم دوم را دیدم به صرافت افتادم که یک پست برای دو فیلم کم است. حق این کارگردان این نیست  و این اندیشه و این نظرگاه به زندگی بیشتر است به همین خاطر در دو پست  مجزا از دو فیلم اودیارد مینویسم.

یک حقیقت محضی هست که با پشت دست میزند توی صورتت. بهت میگوید ببین خوب نگاه کن. تو چشمها نگاه کن. تو همینی. همینی که اینجاست. نه بیش و نه کم. همینقدر ملول و همینقدر بی وجدان. در گیر امیال خود و بی توجه به چیز دیگر. به وقت نیاز آدمها را میخواهی و بعد از تمام شدن و ارضا نیازهایت دورشان می اندازی. اما نه فقط همین. گاهی همین آدمهای این شکلی یا آنها که غره به زندگی و احوال خودند سر بزنگاه هایی به پست هم میخورند. آنوقت از پس همین خودخواهی از پس همین نیازهای کاملاً جسمی جرقه هایی ایجاد میشو.د. شعله کم جانی از عشق یا امید روشن میشود و جان آدمی را  گرم و ضمیرش را میسوزانند. تا بفهمد زندگی شاید جور دیگری هم میتواند باشد. چیزهایی را دادی و چیزهایی را به دست آورده ای. معامله بنظر منطقی است  اما سود بیشتر و برکت برای هر دو سوی ماجراست.

زنگار و استخوان در بیان همین پیام  دو یا سه خطی خوب عمل کرده است. مرد سی و چند ساله با یک پسر 5 ساله از همسر جدا شده از شهر و دیارش آواره شده دزدی کرده که پول بلیت قطار جور کند تا خودش را به خواهرش برساند. تا  زندگی جدیدی را شروع کند. و به محض اینکه  جایی می یابد و کاری دست و پا میکند دوباره گردن کشی میکند.

مربی یک آکوا پارک آبی که به نهنگ های قاتل تعلیم میدهد در یک حادثه هر دو پایش را از جایی بالاتر از زانو از دست میدهد،بعد  تمام  کمال و جمال و آهان و تلپ اش از بین میرود. پسرهای دور و برش ترکش میکنند. و از سرکلافگی به گارد پاره وقت باری تماس میگیرد که یکبار جلوی مست و پاتیل ها هوایش را داشته است و...

پلات مشخص و شفاف. دوربین و فیلمبرداری کم تکلف و کمی چرک. عین کاری که در فیلم های برادران داردن هم میبینیم. آدمها و بازی ها, واقعی.تماماً واقعی. نمی گویم زیبا چون بازی زیبا هرچقدر هم که زیبا باشد باز پیداست بازی است. ته وجودت نمی نشیند. اما وقتی واقعی است می روی خودت را جای آن نقش میگذاری. جای آن مرد  شکست خورده جای آن زن مغرور و آسیب دیده وبا بازی های زندگی همراه میشوی. آن وقت مشت کوبیدن ها،گریه کردن ها برایت  معنی دیگری پیدا میکند.

 

                         

زنگار و استخوان را ببینید. پشیمان نخواهید شد. 

 

 

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

موجودی به اسم همسایه ها

                                                   

همسایه ها - احمد محمود 

احمد اعطا معروف به احمد محمود همسایه ها را در سالهای پیش از انقلاب ایران (1353 خورشیدی) چاپ کرد اما کتاب مورد پسند حاکمیت واقع نشد و سیاهنمایی خوانده شد. شرح اهواز سالهای دهه 30 گویا خیلی به مذاق حکومت شاهی خوش نیامد. پنج سال بعد و در پیروزی انقلاب اسلامی هم باز کتاب توقیف شد. این بار کتاب را فاسد خواندند که از اولی بسیار زننده تر بود. محمود اما شیفته نوشتن بود. عاشق این پیشه و نمیتوانست رهایش کند. این را در مصاحبه اواخر عمرش هم گفته بود. گفته بود که خسته است و حس میکند اشتباه کرده است. اما باز نوشت و نوشت. انگاری که نوشتن پرنده دلش را رها میکرد تا برود دوری در هوای خاطره هایش، دور اهواز دلش بزند و برگردد. شاید گشایشی در احوالش (و نه زندگی اش) پدید آید و دوباره برگردد سر نقطه اول.

همسایه ها صادقانه ترین لحن را دارد. جاهایی ردپای نویسنده در اثر هست. جاهایی اغراق و پاساژها یا حتی پرش های زمانی اضافه ای دارد اما بی نهایت مجذوب کننده. خوش مشرب و با معرفت است. ول ات نمیکند. لحن صمیمی است. از روزی که خواندم دلم میخواست راجع اش بنویسم یا با کسی حرف بزنم. دوست داشتم بیشتر از محمود بخوانم. مصاحبه ها و یادداشت هایش را بخوانم. دو شب پیش از رفیقی شنیدم که بچه هایش کتابی از یادداشت های روزانه اش جمع کرده اند که باید خواندنی باشد. راجع دعوت شدنش برای جایزه کتاب بیست ساله ادبیات داستانی و لحظه آخر کنار زده شدنش. راجع درد ریه هایش . دردهای بزرگ ترش.  راجع علاقمندی شخصی علی خامنه ای به کتابش ولی بی اعتنایی به شخصیت اش. راجع همه اینها میشنوم و میخوانم. و فکر میکنم اگر روسیه بولگاکف را دارد، اگر اسپانیا سروانتس را و اگر فرانسه والتر را ما احمد محمود را داریم. تفاوت اش در این است که آنها همگی در حصر و حبس بودند اما کتابهایش منتشر شد و خوانده شدند. اما محمود برعکس خودش آزاد بود و  کتاب هایش همیشه در بند و سانسور. 

وزرای ارشاد یک به یک پشت سر هم در 41 سال عمر جمهوری اسلامی آمده اند و رفته اند. چندتایی در آن سالهای اصلاحات حرف محمود را پیش کشیده اند. تلاش کرده اند که همسایه ها را قانونی چاپ کنند اما  مخالفت از بالا  فقط پول در جیب دزدها و آفست فروشان ریخته است. درکتابخانه ی هر داستان خوان پر و پاقرص داستان فارسی قطعاً یک جلد از کارهای محمود هست و بی تردید نصف بیشترشان هم همسابه ها را دارند. 

خالد راوی نوجوان همسایه ها جز به جز با مخاطبش بزرگ میشود. قد میکشد از بلور خانم مینویسد از مادرش از پندار و بیدار و  سیه و چشم و ناصر ابدی ... چشم ک باز میکنی میبینی در 400 صفحه بزرگ شده است. قد کشیده است. پشت لبش سبز شده و سرش غوغایی به پاست. از آن عجیب تر اینکه جگر تو خواننده را هم بالا آورده است. کفرت در آمده، رگ گردن ات باد کرده است. 

دلیل توقیف قبل از انقلابش را میدانم. خب چپ بودن خار در چشم شاه بود. حالا هر قدر با سواد و فرهیخته باشی باز هم چپ در سال های دهه 40 و 50 عیب و انگ بزرگی بود.  اما فاسد خواندن کتاب در دهه شصت بخاطر صحنه های شیطنت نوجوان با زن همسایه تشنه لب واقعاً بیشتر یک واقعیت یا گره داستانی است. بهانه است. هم برای نویسنده هم سانسورچی یک بهانه بزرگ است.  نویسنده بهانه آورده که به بهای آن از بلور و شوهرش و  حال و هوای مناسبات آن روزها و آن سالها و آن همسایه ها بنویسد و سانسورچی بهانه کرده است که فاسد است، زشت است عیب است تا نگذارد کتاب چاپ شود. طبیعی است چه شاه اش چه  ایت اله از روبان سفید  روی سینه, از اعلامیه ،ازکتاب و از ملی شدن منافع هراس دارند. کاملاً طبیعی است. 

همسایه ها را بخوانید. دوست ندارم نسخه  افست شده را  بخرم و به کسی هدیه دهم. بنظرم دزدهای چاپچی را گنده میکند. اما نسخه ای که دستم است را  میتوانم قرض دهم. به شرطی که  باهاش ابگوشت نخورید. تر و تمیز تحویل بگیرید و تحویل دهید.

 

                                                               

                                             

دست آخر اینکه رفقایم خوب میدانند من قبرستان گردی میکنم. میروم سر مزار آنها که دوستشان داشتم. آنهایی که کم دیدمشان ولی اگر بودند دلم میخواست بیشترین بهره را ازشان ببرم. اگر شما هم راهتانبه مهرشهر کرج افتاد، یا از آن اتوبان کذایی به سمت  تهران گسیل شدید. یک نیش ترمز بزنید. در حیاط امامزاده طاهر، در آن ردیفی که اولی و دومی را با طناب خفه کردند و سومی و چهارمی و پنجمی را با تحکم و بهانه های مختلف . شما فاتحه ای بخوانید. یادشان را  زنده نگاه دارید. چرا که هزار سال دیگر کسی از شاه و آیت اله چیزی نمیداند اما موجودی به اسم همسایه ها جاودانه خواهد ماند.

 

 

۳ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
Hamid Oo

نزدیک، نزدیک، نزدیک تر

پوستر کلوزآپ

کلوزآپ - عباس کیارستمی - 8.5/10

بهانه این بود که ویدیو کوتاهی از کیارستمی دیدم . در یک  ورکشاپ یا جلسه نقدی در سال 2013 - دانشگاه استراسبورگ. داشت راجع  تکه ای از کلوزآپ میگفت. وقتی که با مخلملباف حقیقی به منزل آقای آهنخواه برمی گردند. آقای آهنخواهی که قربانی حقیقی یک مخلباف دروغین بود. در مواجه دوباره با مخلباف دروغین و قیاس اش با مخلباف حقیقی، میگوید آن آقای مخلباف الکی خیلی از شما (که حقیقی هستید) بهتر بود. اون نقش اش را بهتر بازی میکرد. چون که میخواسته  مخلمباف باشد و  نقش اش را دوست داشته است.

کل بار فیلم کیارستمی از آن همه برو بیایی که در دادستانی و  دادگستری و ژاندارمری برای اخذ مجوز داشته و همه حرف گوش نکردن های پرسوناژ های مختلف که چندان اهمیتی به کیارستمی نمیدهند و میخواهند خودشان را  روایت کنند. همین بوده است. که یک تصویر دروغین از کسی که میخواهد باشد و انگیزه هایش، باید و نباید هایش، اخلاق و  نوع مواجه اش . و  یک  مخلمباف نیمه جان که نمیداند کجاست و چه میخواهد .

واقعا فیلم مبهوت کننده است. عین یک تصادف می ماند. در اولین برخورد هیچی حس نمیکنی. انگاری هیچ نشده جز ضربه ای که نمیدانی از کجا و به چه وسیله ای خورده ای. اما با گذشت زمان درد سراغ آدم  می اید. درد انسان که چرا باید یک شاگرد چاپچی که ادم محترمی در زندگی است بخواهد مخملباف باشد و  به مخملباف بودنش اصرار داشته باشد؟

کلوزآپ عجیب ترین و شاید  عریان ترین فیلم  کیارستمی است. اقتباس از یک ماجرای حقیقی و بعد موتیف های بی شمار و مهمی که آدم را یاد مفاهیم انسان می اندازد.

به قول خودش باید این فیلم را  چند بار دید. خودش میگوید چندبار دیده ام و در هر بار دیدن به مفاهیمی جدیدی دست پیدا کرده ام. 

 

پ.ن:

حالا جنس سینمایم را  میشناسم . میدانم اکثر فیلم ها شعاری و قمپز در کننده اند، تعداد کمی حال ام را خوب میکنند. درست  مثل آن  وضعیت ها  که  روز اول در باشگاه داری و میخواهی یک شبه خودت را پاره پوره کنی و یت و یغور شوی. اما به محض اینکه کمی ازش میگذرد بادت میخوابد و  میفهمی خوب شدن نیاز به  مداومت دارد و تو گشاد تر از آنی که  بخواهی ادامه دهی.

 اندک فیلم هایی هم هستند که یقه ام را میگیرند. دائم راجعش سوال هایش توی فکر میروم. راجع مسائل انسانی اش توی جانشین سازی میکنم. خود را  آشنایان و دوستانم را  و تا اخر عمر حرفهایی یا صحنه هایی یا دست کم طرحی ازش به یادگار دارم.

کلوزآپ برای من از همین دست فیلم ها است. دوستش داشتم و در زمان مناسبی هم دیدمش.و مطمئنم هرگز فراموش نخواهم کرد.

 

 

 

 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

پدرو با رنج و افتخار

 

رنج و افتخار - پدرو آلمادوار 2019 - امتیاز 8.5/10

پیش درآمد

من از آلمادوار هیچ نمیدانستم. همینقدر میدانستم که کمتر راجع به او حرف زده اند. کارگردان میانسال اسپانیای است. که دست بر قضا همنجسگرا هم هست. شاید به همین خاطر خیلی راجع او در ایران صحبت نمیشود. همنجسرگرایی هنوز در ایران تابو است. قانونی برای همنجسگراها نداریم و دایره اطلاعاتمان راجع آنها به نگاههای هراسان جوان های پارک دانشجو و پارک برزیل و یکی دو جای دیگر ختم میشود. رییس جمهور اسبق حتی نمیدانست همجنسگرایی ذاتی بوده و اکتسابی نیست و در جمع دانشجویان خارجی اعلام کرده بود ما در ایران همجنسگرا نداریم. رییس جمهور فعلی هم دیدگاه کاملتری ندارد ولی دست کم آنقدر سیاس هست که دم بر نیاورد. این تازه وضعیت پایتخت است. در شهرها و روستاها که واقعا نمیدانم همنجسگراها چه میکشند. یک نمایش نسبتا خوب (آبی مایل به صورتی) چند سال پیش راجع این موضوع روی پرده رفت که آگاهی بخش بود. در این مدت جز تک و توک نمایش و  داستان کوتاه یکی دو گزارش مستند از حال و احوال همنجسگرا ها و دگرباش ها چیز دیگری از زندگی شان دستگیرم نشده است.

و اما بعد...جمعه به دیدن آلمودوار نشستم. آخرین فیلمش قصه غریبی داشت. رنج و افتخار داستان یک کارگردان و نمایشنامه نویس خوب مادریدی است.  داستان آلمادوار است.کلکسیون مرضهای عالم را یکجا دارد. ستون فقراتش را عمل کرده، درد قفسه سینه دارد زانوهایش هم درد میکند بدنش در حال فروپاشیدگی است. زنش ازش جدا شده ولی هنوز نگرانش است.تک و تنها در آپارتمان نقلی و قشنگ اش در مادرید زندگی میکند. تا بهش تلفن میشود که یک فیلم قدیمی اش که سی سال پیش ساخته است با نگاتیو ترمیم شده قرار است اکران شود.  استارت  یک شروع دوباره، یک فروغ جدید از سالهای اوج جوانی. نویسنده هر وقت که درد به سراغش می آید بعد از خوردن یک دوجین قرص مسکن یا آب درمانی، رجعت میکند. به گذشته خودش به کودکی هایش. به خاطرات پراکنده از مادرش زندگی اش در روستا با فقر، ,با سواد بودنش در بین خیل بی سوادان، رویاهایش، نظرگاه قشنگ اش و...

آلمادوار را دست کم گرفته بودم. ویکیپیدا آلمادوار میگوید که سال 1999 تقریباً تمام جوایز معتبر فیلم را درو کرده است. باید بروم آن فیلمش را هم ببینم. اما قصه گو بودنش را دوست داشتم. بازی آنتونیو باندراس در نقش اصلی و پسر بچه ای که نقش کودکی اش را بازی میکند را دوست داشتم. نقش جوانی مادر را که لوپه کروز بازی میکرد را هم بسیار بیشتر دوست داشتم. مادر جنگنده و قوی به غایت مادر بود و تربیت فرزند و  زندگی اش برایش مهم بود. نمیدانم چرا اینقدر پدر در همه جا کمرنگ بود. هیچ فروغی نداشت جز در سکانس های محدودی هیچ کجا نبود.

بخاطر شرایط شیوع کرونا فعلاً فیلم جشنواره های زیادی را ندیده است اما دوست دارم مواجه دیگران با فیلم را هم بدانم. فیلم شخصی است. به غایت به زندیگ آلمادوار نزدیک است. این برایم جذبا بود. آلمادوار از آنچه که از گفتنش ترس داشت گفت. درست عین  یک داستان خوب که از آن چیزها که نمیشود گفت نوشته میشود. 

آلمادوار یک جوری بخشی از خودش را با هنرش در کارگردانی وسط می گذارد که نه میشود او را کارگردان غریضی دانست نه کسی که تماماً تکنیکگرا و فنی فیلم میسازد. ترکیبی است از زیست  40-50 ساله اش و  تکنیک هایی که از سینما آموخته. این ویژگی و آن شم قصه گوی ثابت اش او را به کارگردان شبیهتر به کارگردان های خاورمیانه و ایران میکند. 

برای آلمادوار کودکی و نوجوانی تقریباً همه چیز است خیلی به تغییر آدم ها و قهرمان سازی های هالیوودی اعتقادی ندارد و  سینما از منظرش یک قصه  اغراق شده است  تا  یک اغراق قصه شده .

 

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

دوازده مرد خشمگین

                 

دوازده مرگ خشمگین - سیدنی لومت - امتیاز 8/10

دوازده مرد خشمگین یا دوازده مرد عصبانی یا دوازده مرد بی‌اعصاب وعرق کرده که در یک روز گرم ماه آگوست  بعنوان  هیئت منصفه دادگاه  در اتاق دربسته خفه کننده ای نشسته اند تا درباره ی جرم پسر نوجوانی که متهمبه  قتل پدرش است چه جذابیتی می‌تواند داشته باشد؟ وقتی هیچی از جزییات قتل یا صحنه های درگیری ندیده ایم؟

دوازده نفر اعضا  هیئت منصفه به جز یک نفرشان مصمم اند بروند داخل اتاق به سرعت رای گیری کنند. بر اساس گفته شاهدان رای به مجرم بودن نوجوان بدهند و بعد بروند پی زندگی و سرگرمی و  تجارت  خودشان.....

بیشتر از این را برای اسپویل نشدن  فیلم نمی‌گویم. اما بروید شاهکاری در فیلمنامه نویسی و کارگردانی  را ببینید. دو ساعت فیلم فقط در لوکیشن  یک اتاق  کوچک و لخت در هوای شرجی تابستان با دوازده مرد اصلا چیز جالبی بنظر نمیرسد. بوی عرق و تن مردان به مشامتان میرسد.  در نظر اول اگر کسی برایتان چنین قصه ای بنویسد میگوید چقدر مسخره و  خسته کننده. ولی فیلم جوری پیش می رود که نمیتوانید چشم ازش بردارید.  دوازده مرد در قالب دوازده تیپ شخصیتی از کارگر و  نظامی گرفته تا  تاجر و معمار جمع شده اند. و پرداخت به جزییات نگاه و زندگی هر کدام یک خوانش فرامتن  به آدم میدهد.  دغدغه ها،حساسیت‌ها،عقده ها و حتی  شیوه تربیت آدمها نشان میدهد چقدرانسان موجود عجیبی است .

یک کلاسیک تمام عیار از نوع هالیوودی اش را  ببیند اگر چه صحنه جذاب و  بازیگر لوند و  دلبری ندارد. اما به این فکر کنید که  ما به ازائ هر تیپ شخصیتی برای شما  در زندگی واقعیتان  چه کسی است.
 

12 مرد خشمگین

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

تهوع

یک سیگار، یک شراب، یک بستنی

عق میزنیم پشت هم 

بی آنکه فکر کنیم

آینده چیست

پرواز میکنیم

در نئشگی و سرمستی 

اواز می کنیم

رقصان و گریان می میریم 

با یک شراب، یک سیگار و چند بستنی

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱
Hamid Oo

شعار ندهید، شعور داشته باشید

دیروز عصر خبر انفجار و بعد ویدیو چند ثانیه ای یک خانم شهروند لبنانی با گوشی تلفن همراهش دنیا را تکان داد. تا لحظه نگارش این گزارش 78 تن کشته و 3700 مجروح از این انفجار عظیم به جا مانده که احتمال افزایش شمار قربانیان نیز وجود دارد. اما آنچه که انفجار سه شنبه 14 مرداد(4 آگوست 2020) بیروت را به صدر اخبار دنیا تبدیل کرد چه بود. در گزارش ها خواندیم و شنیدیم که فاجعه با آتش سوزی یک انبار مواد آتش بازی شروع میشود و  بعد از آن که شهروندان به عادت مالوف این سالها با گوشی های موبایلشان شروع به فیلم برداری از صحنه آتشسوزی کردند که در آن هر ثانیه تعدادی منور و مواد آتش بازی به آسمان میرفت و صدا میکرد. به یکباره انیار مملو از نیترات آمونیوم که به شکل احمقانه ای در مجاورت این مرکز بود به یکباره منفجر شد و شدت انفجار بخشی از شهر و بندر بیروت را  تخریب کرد. ویدیو آن خانم شهروند و یعد دو سه ویدیو از شهروندان بیروت باعث ترند شدن خبر انفجار بیروت شد. یعنی اول یک حادثه کوچک تر منجر به ایجاد خبر شد و  ولی شهروندان در حال ثبت  خبر اول بودند خبر دوم فاجعه آمیزتر و در شکلی مهیب رخ داد. ارزش هنری ویدیو های بیروت چیزی نزدیک به صفر است اما به دلیل دست اول و یگانگی شان از نظر خبری بسیار ارزشمنداند. چرا که لحظه ای را ثبت کردند ک دوربین حرفه ای هیچ خبرگزاری عریض و طویلی نتوانسته ثبت کند. تا به اینجایش خبر دردناک بود و مرگ انسان ها و حجم ویرانی و نابودی دلهره آور است.خیلی سریع رسانه هایی شروع به تحلیل و بعضاً ایجاد روایت های موازی درست و نادرس از موضوع کردند که آن هم خب طبیعت آنهاست و برای اینکه نانی در بیاورند مجبورند کارهایی با خبرها بکنند و ابعاد متفاوتی را نگاه کنند. 

           

 

اما آنچه بیش از پیش برای شخص من اهمیت داشت  وجود مقادیر قابل توجهی از آمونیم نیترات در انفجار بود. به سرعت نور ذهنم فلاش بک زد به  حادثه قطار نیشابور در بهمن ماه 1382 آن زمان سال دوم دبیرستان بودم و روزانه در مسیر برگشت به خانه یک یا دو روزنامه میخریدم. تا دو روز بعد از سانحه هیچ خبری در روزنامه ها درج نشد. دلیلش مقارن شدن حادثه با انتخابات مجلس هفتم شورای اسلامی بود. هیچ فیلمی از خود سانحه موجود نبود هم به دلیل محل رخداد هم به دلیل اینکه سانحه برای حدود 17 سال پیش است و خب تلفن همراه و رسانه های اجتماعی تا این حد گسترده نبودند. در سانحه قطار نیشابور گفته شد محموله قطار شامل مایعات اشتعال زا و  مقادیر قابل توجهی آمونیوم نیترات بود. تعداد کشته های حادثه نیشابور 350 نفر ذکر شد و زخمیان حادثه 450 نفر بودند. یعنی با اینکه  سانحه در یک ایستگاه قطار بود کشته شدگان 4.5 برابر تعداد کشته شدگان بیروت بود. 

درد من نه از تِرند شدن اخبار بیروت یا عدم پخش اخبار قطار نیشابور است. درد من بیشتر عدم توجه مساوی به جان آدمهاست. به قول شاملو مردن در سرزمینی که مزد گورکن از جان آدمی افزون باشد.تعداد کشته شدگان حملات تروریستی طالبان در افغانستان فقط در سال 2020  تا به امروز 150 نفر است. که رقمی نزدیک به 2 برابر کشته شدگان بیروت است. یا فقط در یمن 116 نفر غیر نظامی در حملات تروریستی کشته شده اند. 

بنابراین اگر ما اصل کرامت نفس انسان ها را معیار و ملاک قرار بدهیم مرثیه ما برای فجایع یکسان نیست. بیروت چون زیباست غصه مان بزرگ تر است. یمن چون فقیر است ما را با آن کاری نیست؟ افغانها چون ضعیف ترند باید بمیرند؟

 

انفجار تروریستی در عدن - یمن

من از ابراز همدردی و  سیل  استوری ها و نوشته های  عریض نویسان اینستاگرام که تعدادی از آنها دوستانم هستند ناراحت نیستم اما بنظرم بهتر است  به جای آنکه شعار دهیم کمی بی اندیشیم و کمی بیشتر شعور به خرج دهیم. مرگ هر انسانی خاموش شدن شعله شمعی از نور امید در جهان است. حالا چه آن ادم سفید باشد چه سیاه  چه زرد چه عرب باشد چه اروپایی چه  گبر یا یهود و ....

 

پ.ن :  1- شرح حاثه نیشابور اگرچه دردناک است اما لازم است که اینجا بخوانیدش.

         2- در خصوص آمونیوم نیترات و شرایط تولید، حمل و انبارش آن واقعا نیاز به یک استاندارد ایمنی لازم الاجرا جهانی است.

         3- فهرست کشته شدگان حملات تروریستی سال 2020 در جهان را هم از اینجا اخذ کردم.

۲ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
Hamid Oo

جوجو خرگوشه

                                            

جوجو خرگوشه -  تایکا وایتیتی - امتیاز 7/10 

جوجو خرگوشه را دوست داشتم . در دسته بندی IMDB یا  در صفحه ویکیپدیا  این فیلم را در رده کمدی- جنگی قرار گرفته است. یعنی قشنگ جمع نقیضن. مگر می شود جنگ هم بار کمدی داشته باشد. آن هم چه جنگی بزرگ ترین  جنگ در تاریخ بشر که  بیشتر  85 میلیون کشته به جا گذاشت.اما در نظرگاه  وایتیتی این  کار را میشود کرد.

جوجو پسر بچه کنجکاو و خلاقی است که پدرش در جنگ راهی جبهه ایتالیا شده و با مادرش زندگی میکند. خواهرش فوت شده و مادرش که خیلی دوست دارد پسرش در ده سالگی به جای مفاهیم یهودی ستیری و جنگ افروزی  عشق و مهربانی را بیاموزد در جو حاکم به شدت تحت فشار است. جوجو با هیتلر ساختگی خودش زندگی میکند(نقش را  خود وایتیتی بازی میکند) که کسی جز جوجو کسی او را نمی بیند ولی هر جا که تردید میکند به کمک اش می آید و بر ترس اش غلبه میکند. جوجو عاشق این است که دلاور و شجاع دل باشد و تایید هم سن و سالهای خود را  کسب کند. از طرفی دلش نمیخواهدخشونت بورزد یا کسی را بکشد. جوجو به شکل اتفاقی متوجه حضور مخفی دختری در خانه میشود و....

مادر جوجو فعالیت های آزادی خواهانه ای دارد. و سعی دارد به جوجو ده ساله هم یاد بدهد که عشق از خشم قوی تر است . شاید ماندگار ترین  دیالوگ  مادر آنجاست که  جوجو  که کله شق و  مغرورانه روش نازی را  میپسندد میگوید:

مادر: ما داریم  در جنگ شکست میخوریم.

جوجو میپرسد بعدش میخوای چیکار کنی؟

مادر میگوید: زندگی یک هدیه است. ما باید این  زندگی رو  جشن بگیریم. باید برقصیم تا به خدا نشون بدیم سپاسگزار زنده بودنمون هستیم

جوجو میگوید: من نمیرقصم . رقصیدن برای آدمهای علاف و بیکاره 

مادر میگوید: رقص برای آدم های آزاده .. برای رهایی از هم این چیزها....

جوجو میماند و سقوط شهر کوچکشان را به دست نیروهای امریکایی می بیند. فداکاری افسر دائم الخمر نازی را میبیند. قتل عام  دوستانش را می بیند. ویران شدن شهر را  ولی آن وقت  به حس درست تری از آزادی میرسد.

                        

 

جوجو خرگوشه اگر چه  شعار گونه بود ولی در ساخت یک قصه خوش خوان، بی نقص بود. در کمدی ساختن از یک جنگ ویرانگر و ایجاد یک پاساژ به اندازه ذهن یک پسر بچه ده ساله با همه شیطنت ها و خیالبافی هایش  عالی عمل کرده بود. جوجو خرگوشه را ببینید وگر چیز به ذهنتان رسید که  از قلم افتاده بود بنویسید.

 

 

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

حمید عشقی در ارتفاع 4000 متری با خاطراتش شنا میکند

زندگی آدمی پر از قله است و کوهنوردی مداوم. هر فعالیتی حتی ساده یک اوج و حضیضی دارد. وضعیت سخت و وضعیت آسانتر. نمیشود خوشیها را آنقدر کشدار کرد که به سختیها نرسیم. شاید در ذهن خودمان فکر کنیم نمیرسیم ولی نرسیدن عین بالا نرفتن است. سختی اش را باید تحمل کرد اگر تحمل نکنی حقیقتاً به قله ای هم نمیرسی. 

پنجشنبه و جمعه ای که گذشت رفتم کوه. اولش برایم یک کوهنوردی سبک دو-سه ساعته می آمد و شب ماندن در کلبه دنج و بکری که فقط رفیقمان کلیدش را دارد. همان دو ساعت پیش بینی شده حدود چهار ساعت و نیم طول کشید. بکر بودن کلبه بخاطر موقعیت قرارگیری و مسیر صعب العبورش بود. تقریبا در فاصله چند صد متری هیچ بنی بشری نبود. مسیر پاکوب و مشخصی وجود نداشت و بالا رفتن از دره پر شیب، به مهارت و انتخاب خودت بستگی داشت. با اینکه بریده بودم اما چالش جذابی برایم بود. خصوصاً که امسال بخاطر کرونا فرصت کمتری دست داده بود کوه بیایم. مسیر گلاب دره را بالا رفته بودیم و بعد از دو چشمه چند صخره و یال تند و تیزی رسیده بودیم. البته فشار زیادی هم بهمان آمده بود. دقایقی بعد از اذان مغرب به کلبه رسیدیم. چشم انداز رو به رویمان تهران بود. یک چهارم اش شاید. چراغ های غمبار شهر در غبار عجیبی سو سو میزدند. نیم ساعت نشستن حالمان را جا آورد. تهران در شب تولد امام رضا جا به جا فشفشه و آتش بازی برپا بود.به این فکر کردم حتما آتش سوزی پریشب کلینک سینا هم  شبیه این آتش بازی ها به چشم می آمده اما از این بالا خوشی ها و مصایب در هاله ای از کثافت و آلودگی شکل هم اند. صحبت کرده بودیم که فردا راهی توچال شویم. دو نفر از همنوردها تصمیم داشتند فردا برگردند و قبل ظهر خودشان را به خانه برسانند. دو نفر هم میخواستند بروند قله اسپیلت را بزنند و بعد راهی توچال شوند.دوست داشتم تولدم را متفاوت برگزار کنم. میدانستم خانواده دوست دارد و برنامه دورهم نشستن دارند. میخواستم تولد به دلخواه خودم باشد و این پیشنهاد رفتن به قله بدجور قلقلکم میداد.

کلبه بابا علی

کرونا و اتفاقات 98 باعث شده است فکر کنم که زندگی سخت بی ثبات و نافرجام است. اگر فردا پایین روم معلوم نیست وقت دیگری باشد یا اگر وقت باشد کسی باشد که همراهی کند یا نه. این شد که رفتم شام را آوردم و خوردم توی دلم قرار گذاشتم که بروم. تا هرجایش بدنم یاری کرد بروم. صبح ساعت 6 زدیم بیرون و یک ساعت همان فاصله 150 متری تا قله طول کشید. مسیر کلبه تا قلعه از سمت شرق پرتگاه و صخره ای بود. سهیل لیدر و راهنمای ما مسیر های خوبی را انتخاب میکرد ولی اساساً این مسیر بخاطر سختی هایش داوطلبی ندارد. یک ساعت بعد به پاکوب پناهگاه کلکچال به قله رسیدیم. دیدن آدم های دیگر نشانه خوبی بود. یعنی مسیر مشخص دارد و شیب ملایم تر. مسیر کنار گذر قله کلکچال تا چشمه پیاز چال کمتر از یک ساعت زمان گرفت. قهوه صبحگاهی غلیظ حالم را دگرگون کرد. جان به زانویم بازگشت. آب چشمه پیاز چال جوری است که مرده را زنده میکند. زمهریر و سبک. انگار نه انگار در دل تابستان است، سردی و نشاط اش از عمق برف زمستان سرازیر میشود. رفقا از دوچرخه میگویند. از اینکه چقدر شهری مثل تهران به عوض اتوموبیل و موتور ، دوچرخه لازم دارد . از تجربیاشان. من عقب تر میروم. عین تیم امدادی دوچرخه سوار جایمان را پس و پیش میکنیم که هوای هم را داشته باشیم. اما من عمدتاً و تعمداً  از عقب می آیم. نیم ساعت بعد صبحانه، در مسیر شرقی پیاز چال به توچال راه میرفتیم. پاهایم اتومات شده بود و سبک و کوتاه قدم بر میداشتم. بدنم ریتم گرفته بود و شیب یکنواخت را بالا میکشیدم. به 32 سالگی فکر میکردم به تنهایی باور ناپذیرم. وقتی دوم راهنمایی بودم دبیر حرفه و فن جوانی داشتیم بهم میگفت حمید عشقی، من مدار الکتریکی درسته کرده بودم. یک مدار کامل با کلید و پریز از بساط بابا سیم و کلید پریز برداشته بودم  روی یک تخته چوبی با میخ کوبیده بودم و  لامپ سوار کرده بودم و برده بودم بعنوان کار عملی تحویلش داده بودم. کارم لامپ کوچک و کلید فشاری نبود . همه تجهیزات 220 ولت بودند و دو شاخه اتو بسته بودم. خوشش آمده بود بهم گفته بود کار دیگری هم بلدی....بهش گفته بودم....گفته بودم سفال هم میسازم و کمی معرق کاری که در کانون یاد گرفته  بودم و در کارگاه بابا کمی نجاری یاد گرفته بودم و دکمه زنی هم بلد بودم اما اینها را نگفتم. بعد بچه ها شلوغ کردند که انشا هم می نویسد. یعنی خوب می نویسد. شلوغ و پلوغش کردند معلم هم یک کاره گفت بیا یک چیزی برایمان بخوان. من چیز قابل عرضه ای نداشتم. فقط یک نامه عاشقانه نوشته بودم به دختری که اسمش ناهید بود و مادرش خیاط مادرم بود. نمیخواستم بخوانم. میخواستم نامه را جایی وقتی منتظر سرویس مدرسه  است بهش بدهم. اما خواندم. اصلاً نمیدانم چرا آدم باید نامه عاشقانه شخصی اش را  بخواند. توی نامه اسمی از خودم ناهید نبرده بودم که اگر دست داداش ناهید افتاد برای هیچکداممان شر نشود. داداش ناهید نره خری بود که داشت زن میگرفت . آهنگری داشت و  هیچ ازش خوشم نمی آمد. نامه را خط به خط خواندم. انوقت این حمله ها هم بهم دست نمیداد. در آرامش و خونسردی میخواندم.آخرش معلم حرفه و فن داشت گریه میگرد. سرپوش زخم کهنه ای را در دلش باز کرده بودم و نمک پاشیده بودم رویش. خودش را جمع و جور کرد و  پاشد رفت از کلاس بیرون  موقع بیرون رفتن گفت برو بشین عاشق. از ان روز به بعد تا  سال اخر راهنمایی  همه مدرسه بهم حمید عشقی میگفتند. 

در مسیر پیازچال

نمیدانم چه صیغه ای بود که من در آن یال شیب دار وقتی نفسم کشیدنم را با گام هایم تنظیم میکردم.یاد آن دبیرحرفه  فن و ماجرای عاشق بودنم افتادم. چرا یادم ناهید افتادم. چرا یاد این افتادم که همه فکر میکردن ازدواج به سالهای سربازی هم نمیرسید و احتمالا در موقع ترخیص سربازی بچه ای چند ماهه دارم . اما اینطور نشد من هنوز تنها کوه را بالا میکشم. حوصله ی آدمها را ندارم و این ایده آلیست بودن بی امان، امانم را بریده است.

 ... اسپیکر بلوتوث ام را در می اوردم  با کارابین وصلش میکنم به  کوله و  رندوم آهنگ های گوشی را  پلی میکنم.

در سکوت محض قدم بر میداریم. شقیقه هایم نبض دارند. آهسته و پیوسته می رویم. کمتر حرف می زنیم. سهیل گاهی از اسم محل و موقعیت می گوید. از مسیرها، پیمان هم از موزیک ها میگوید از وضعیت کوهنوردی های قبل، رفقای مشترک. با اینکه شل و شیت از عرقم اما میتوانم با این ریتم تا غروب آفتاب راه بروم. یواش بروم. از روی یال از گوسفند سراها از کنار گون های گل داده، ریواس های خشک شده از کنار تیغاله های قد علم کرده و اویشن های معطر بروم. حس سبکی دارم. حس سبک بودنم حال خوبی بهم میدهد. به کارهای نکرده فکر میکنم. به ول کردن دانشگاه و  یک خط در میان زبان خواندن. به داستان هایم که کم مینویسم، کم میخوانم حس نفرت بهم میدهند. حس اینکه هر کاری را میتوانم شروع کنم. میتوانم بروم به تهش برسم. یک ساعت بیشتر روی یال کوها رفته ایم. شارژ اسپیکر خوب همراهی میکند. گمانم پیمان و سهیل خوب نتوانستند بشنوند. بادی که روی یال می وزد موسیقی را میدزد. میبرد با خودش و صدا خش خش خارها و  له شدن ریگ ها زیر پاها میماند. خاموشش میکنم .اب مینوشم. حس میکنم رگ هایم جلا آمده اند. هرچه عقده و چربی و کثافت و خشم تویش لانه داشته شسته و رفته و برف آب چشمه صفایشان داده است. فکر میکنم بدنم را خوب میشناسم اما بهش کم توجهی کرده ام. دبیرستانی که بودم. مدرسه مان سه دبیر ورزش داشت. سختگیر ترینش اسمش آقای گل چوبیان بود. یک مرد و پنجاه و چند ساله که شقیقه هایش به سپیدی نشسته بود. همیشه خدا کرونومتر حرفه ای خرگوشی گردنش بود. لباس پولار میپوشید ریش هایش را همیشه میتراشید و سبیل کت و کلفتی داشت. تیکه کلامش کره خر و یابو بود. با  لحن فاخرانه ای داد میزد آقاااای یابببببببو.... گمانم اقتضای آن سن و سال بود که ازش میترسیدیم و ار حرفش ناراحت نمی شیدم. شاید هم نسل دهه شصت نابودی بودیم که یابو شنیدن را بد نمیدانستیم . هرچه که بود من باکی از امتحان ورزش نداشتم. هرچند 18 بالا تر نمیداد. تیز کرده بودم حالش را بگیرم . شانس بدم سال دوم هم معلمم ورزشم شد. یاد گرفته بودم که جلسه اول میایید و میگوید هر کسی یه رشته انتخاب کند. عمدتا  بچه ها فوتبال بازی میکردند. ده نفری والیبال، شش یا هفت نفر بسکتبال و  شاید دو سه نفر پینگ پونگ ... من اما  صبر کردم همه رفتند و دست آخر که گل چوب با ان سبیل و ابروهایخمینی طورش نگاهم کرد گفتم اقا اجازه ما  شنا بلدیم. توی دلم مردد بودم که یابو بارم میکند یا الاغ اما برعکس با لحن دوستانه تری گفت چه شنایی بلدی؟ گفتم کرال بلدم. آقا ... ازم پرسید قورباغه چی؟ گفتم نه فقط کرال البته کرال پشت هم بلدم. گفت باشگاه رفتی گفت نه از برادرم یاد گرفتم. باشگاه تهران جوان آموزش دیده. آقای گل چوبیان دیگر چیزی بهم نگفت دست کرد توی جیب پولارش دو تا برگه قد قبض جریمه درآورد. روی کاغذها نوشته شده بود استخر فرات، خط پایینش با قلم ریز تر نوشته بود مخصوص دو نفر .  بعد یک شماره قرمز رنگ نوشته شده بود. پشت برگه کروکی استخر بود. برگه ها امضا کرد. امضایش عجیب خرچنگ قورباغه بود. ازم پرسید خانه تان کجاست؟ گفتم تازه آمدیم فرجام. گفت میدان وثوق را بلدی. بلد بودم. سر سی متری نارمک بود. صد قدم پایین تر. گفت امروز عصر راس ساعت 4 می آیی آنجا ... دیر نکنی ... بعد لبخند زد. باورش سخت بود. گل چوبیان داشت میخندید. توی دفترش جلوی اسمم که اخرین اسم بودنوشت شنا. 

تابلو راهنما

من ده تا پنجشنبه ساعت 4 عصر رفتم میدان وثوق و در استخر فرات شلنگ و تخته انداختم. وزنم به 50 کیلو نمیرسید و همه توانم را گذاشته بودم که نمره خوب از گل چوبیان بگیرم. دست آخرش گل چوبیان بهم 19 داد و سال بعدش که سال دیپلم بود باز هم معلم ورزشم شد. آن سال هم بهم 20 نداد. اینکه در آن ارتفاع (حدود 3500 متری از سطح آب های آزاد) دردویست متری قله توچال قاطی کوهنوردانی که جبهه های از شرق و غرب و جنوب و شمال راهی قله بودند چرا یاد گل چوبیان افتادم و آن سالهای دبیرستان دلیلش را نمیدانم. اما آنچه که فهمیدم اینکه آدم در ارتفاعات بالا وقتی پشت پا و عضلات چهار سر رانش ذق ذق میکند به تصویر با کیفیتی از خودش میرسد. یک حالت تدافعی جوجه تیغی واری نسبت به هجوم باد و آفتاب و باران و  طبیعیت میگیرد و ذهنش متمرکز تر میشود.

با نفس های بریده بریده به قله رسیدم. سهیل خواست معطل نکنیم. برای برگشت باید سریع برگردیم که تل کابین گیرمان بیاید. توی مسیر قله تا ایستگاه هفت توچال عضلات حال بهتری داشتند. عرق نمیکردم و زندگی روی دیگری بهم نشان میداد. حال خوب یک اتمام، انجام یک  TASK به شکل تمام. باید بیشتر به اتمام ها فکر کنم. برای ایده آل گراها اتمام یک قله است. یک اوج بلندی که کمک میکند برای کار بعدی انگیزه پیدا کنند. هرچند عشقی باشند و  در ارتفاع  4000 متری  با خاطراتش شنا کند.

قله توچال از جبهه شرقی

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo