حمیدوُو بَرگ‌بیدوُو

برای روشنایی بنویس.

خششششششششم

همین حالا همین حالا که  ساعت 9شب یکشنبه است. به خدا به جون مادر میگم که ترس بزرگ ترین گناه هر انسانه. دوست دارم بزنم چونشو ببرم جای دماغش....... خدایا یا صبر بده یا جیگر...... پ.ن: لاویوا زیدان، لاویوا کریمی،لاویو ممد علی
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

جرقه ها

***پٍُست تعهدیسم***  نگاه میکنم به سینه زن عابری       و تو هوار می شوی در بغل چرک و لاغرش        یا بوی کوکوی سوخته و لک پیرهنت        پیدا تراست از شرجی شورت رو سرم   حالا که فکر نمیکنی به بازیچه بودنم حالا که باور ندارم آدم بودنت با این عذاب بی سببِ ،لاغر مردنی ول کردی بسته ای که شکستنی است.                                 حمیدوو 91.2.21
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

تولد

چهار سال پیش بود،یک روز اردیبهشتی. باران مورب میزد. شاید هم  مورب زده بود و  بعدش آفتاب شده بود. ریه هایم پراز  بوی خوب خاک خیس خورده بود .رخوت  بر تن بود. و تمنای گرم پتو.گرم بازی های خودم بودم.دلزده از یاهو 360 آن روزها که قلدریبود برای خودش.فیس بوک هم آنقدر ها شاخ نشده بود.هکری عراقی پرشین بلاگ را ترکانده بود و  دامنه دات کام نداشت.دربه در جایی برای نوشتن بودم  وقتی هنوز وردپرس و  میهن بلاگ آنقدرها رایج نبودن.بار و بندیل را جمع کردم و آمدم اینجا. اسمش رابه هیچ فکری گذاشتم کافه کتاب. اما  بعدتر ها. یعنی همین  اخیرا فهمیدم این کافه  حداقل واسه ادبیات ایتالیا و استفانو بننی* خیلی کاربرد دارد.این شد که این مدت اینجا ماندگار شدم.هرچند پررنگ نبودم و  هر وقت ویررم میگرفت مینوشتم.اما باز کمی کردم به تاریخ کتبی خودم تا هروقت برای خودم خواستم دنبال بایگانی معتبری بگردم.سری به بلاگ بزنم و ببینم آنموقع چه کردم.پستم چه بوده. چه کسی برایم کامنت گذاشته و  با کی دعوا کرده و با کی آشتی کردم؟از چی دلم پر بوده و چه کسی برایم قابل احترام. پ.ن:این بلاگ قبلی ام بود که بعد از هک شدن پرشین بلاگ رهایش کردم. دنیای داشت برای خودش. www.kartabl.persianblpg.ir
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

دریچه

***این نوشته از جایی که نمیدانم نوشته شده بود که برای ستون دریچه نشریه دانشجویی تهیه شده بود. حالا بعد سه سال پیدایش کردم و  فکرکردم بد نیست  دوباره بخوانمش و  ببینم سه سال پیش کجا بودم *** یخ در پرتقال با طعم بهشت   بیشتر سکوت بینمان شکل می گرفت.در بر کار بردن کلمات خیلی محتاط بودم.دستم را توی جیبم شلوارم کردم.به قدم هایم نظم بخشیدم.کیفی که از روی شانه ام آویزان بود با هر قدم یک بار به پشت پایم می خورد.مانتو خوش رنگی به تن داشت و با شالی که سرش بود تناسب خوبی داشت.معلوم بود که با دقت و وسواس انتخابشان کرده.سرم را پایین انداختم و سعی کردم حرفی نزنم.بعد یک سال دیده بودمش.دل پری ازش نداشتم اما از کاری هم کرده بود راضی نبودم.اول او بود که سکوت را شکست.درباره ی دوست جدیداش گفت.از این کار متنفر بودم چه وقتی که با هم بودیم و چه حالا.درست وقتی فکر می کردم همانجا درست وسط قلبش یک سوئیت رو به دریا دربست گرفتم.از کسی دیگر حرف می زد.و من برزخ از مردهای ناتمام زندگی اش. حرفی نمی زدم و بشتر سکوت می کردم. سعی نکردم دنباله حرفش را بگیرم بیشتر حرف های ساده پیش پا افتاده می زدم. به دو راهی رسیدیم می دانستم می توانم نگاهش دارم.حداقل به اندازه زمان خوردن یک یخ در بهشت با طعم پرتقال .تا بتوانم برای حرفم زمینه چینی کنم.اما..............رفتن را قاطعانه برگزیدم. اردیبهشت 88-تهران
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

چشمه

اینجور خبرها همیشه از جایی به آدم می رسد که انتظارش را ندارد.همکاری که به اعتراف خودش آخرین کتابی که خوانده "کدوی قل قله زن"  بوده است.از همکاران اجباری است که به خاطر سربازی ناچار به تحملش هستم.بماند اینکه انصافا  یک لر با غیرت وقابل اطمینان است.از هر جهت. چهار شاخ می مانم.چی  چشمه؟کی اینو گفت؟ - دیشب ماهواره میگفت..بی بی سی...خشکم زده...بعد انگار که تازه یاد چیزی افتاده باشد و فهمیده باشد دارد در  یک نهاد  نظامی کار میکند.ماله دست می گیرد و می گوید.البته ما ماهواره نداریم ها خونه خواهرم اینا بودیم.اونجا شنیدم... -اونو ولش کن.بگو ببینم دقیقا چی گفت. گفت  چشمه نمایشگاه نمی آید.یا حق چاپ کار جدید نداره؟ - نه گفت نمایشگاه نمی آد.نمیدونم اصن از داود بپرس.... داود اما  مثل پسر خلفی که مرگ  پدر را باور کرده سری تکان می دهد. به خوبی میداند که توی همچین شرایطی نباید لبخند زد. آره مثل اینکه امروز روزنامه ها هم نوشتم."نشر چشمه در نمایشگاه امسال نیست.با اینکه هیچ پرونده قضایی نداره." - نگفتن چرا؟ - والا دقیق معلوم نیس.گفتن چون اکثر کتابهایی که داده برای مجوز  از نظر ارشاد مشکل داشتن.. -خب این که نشد دلیل.چاپ نشده .داده برای مجوز... توی ساعات  اداری کار آن اداره مطبوع  صحبت گرم آن روز ما نشر بود.نمایشگاه بود .کتاب بود.اما آچه حاصل شد دلخوری بود.تهمت بود.افترا بود.بی اعتمادی بود. کوفی صفتی بود از سوی آنان که  ناشر خصوصی و موفق را نه چرخی برای حرکت لندهور هیکل  فرهنگ  میدانند،بلکه دیواری بلند در مقابل  حرکت  یا بهتر بگویم جمبو جتی در عرصه بی فرهنگی میدانند. هدفم  صدور مانیفست های روشنفکر مابانه نیس.گلویم هم پیش چس کلاس بازی های دختری گیر نکرده که بخواهم مقاله بیرون بدهم و  به اسم علی، سنگ ولی را  به سینه بزنم.میخواهم بگویم سکوت و متجددانه رفتار کردن کاری از پیش نمیبرد. باید به هر آنچه خلاف عقیده و باور و اخلاق مان است اعتراض کرد.چرا که  اعتراض حتی به باوری سرتا به پا غلط درست تر از سکوت عاقل اندر صفی است.این حرف من است. حتما،حتما بعد از نمایشگاه به کتابفروشی چشمه رد خ کریمخان سر میزنم و آن کتاب ها که توی فهرستم از چشمه است را  میخرم.این الاحساب باشد تا پیدا کردن شیوه مناسب برای اعتراض. خواندن این نوشتار هم خالی از لطف نیست:http://parageraf22.blogfa.com/post-563.aspx
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

مینی مال

شخصیت دوگانه مارک ترنر مرد جذبه ای داشت.زن لرزید.حیرت کرد.قدم که میزدند.زن بی هوا پرسید:"چرادوستی های دیگرت اینقدر کوتاه بود؟" مرد چشم به سوی آسمان گرداند."خب این مختصر عیب را دارم..." مدتی بعدکارآگاه با دیدن قیافه ی تکان دهنده ی دختر جوان که زیر نور قرص ماه کامل غرق خون بود،چهره اش در هم رفت.در دودردست گرگی زوزه می کشید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

به چرا مرگ خود آگاهان

ما بی چرا  زندگانیم  آنان به چرا مرگ خود آگاهانند. شاملو هجدهم آپریل سال 1943 دریاسالار ژاپنی «یاماموتو» طراح حمله به ناوگان آمریکا در «پرل هاربور» که خود تحصیلکرده آمریکا بود در جریان سرکشی به پایگاههای ژاپن در منطقه جزایر سلیمان بر اثر سقوط هواپیما کشته شد.     مرگ «ایسروکو یاماموتو» روحیه ژاپنی ها را تضعیف کرد و طولی نکشید که برتری دریایی ژاپن در اقیانوس آرام به پایان رسید. یاماموتو فارغ التحصیل دانشگاه هاروارد آمریکا بود و بر ضعف ها و قوت های آمریکاییان کاملا واقف. یادش گرامی،راهش پر رهرو باد اطلاعات بیشتر را در لینک میتوانید ببینید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

روز مادر

این داستان برای حدود پنج یا شش سال پیش است. دیروز به طور اتفاقی یافتمش و گفتم خالی از لطف نیست اینجا  منتشرش کنم تا ببینم  نظر دوستانم در موردش چیست. "روزمادر" مامانی سلام. راستش نمی دانم الآن که داری این دفتر را می خوانی کجایی.داری چه کار می کنی و ....ولی می دانم که به حرف هایم گوش می کنی.حال من و سینا خوب است.بعد از آن شب .همان شب که می خواستیم کادو های روز مادر را هدیه بدهیم.وقتی که قرمزی چرخان لامپ های آمبولانس خودشان را از روی دیوار های کوچه جمع کردند.دایی مهدی رسید و دوباره ما را سوار فیاتش کردو با خودش بردخانه بی بی .خیلی عصبانی بود.آنقدر که اگر بابا را می دید.دو دستی خفه اش می کرد. اما از الکی گربه می رقصاند و جلوی ما می خندید.می گفت:چیزی نیست .حالا هم که تابستان است و دیگر مدرسه نمی روید.می توانید تا هر وقت که دلتان خواست خانه بی بی  بمانید.بعد بهمان از توی داشبورد ماشین شکلات داد.سینا خیلی سریع خر شد و انگار که نه انگار.بعد همانجا توی ماشین خوابش برد.دایی توی راه بهم گفت:"سحر جان هوای این داداشت را داشته باش هنوز بچه است و...من دوباره همان حس همیشگی بهم دست داده یک کمی غرور یک کمی احساس بزرگی".خانه بی بی که رسیدیم دل توی دل بی بی نبود.این را از وقتی که ماشین دایی پیچید توی کوچه و چراغ بالاخانه را روشن دیدم فهمیدم.بعد وقتی که سایه هراسان بی بی را دیدیم که دائم اینطرف و آنطرف می رفت یقین پیدا کردم.منتظر دایی بود که بیاد و ماجرا را برایش تعریف کند.در که باز شد از سوت و کوری خانه و نبودن صدای تار خیال کردم که حتما دیر وقت است.آقاجان تار و دیوان شمس را کنار گذاشته و خوابیده است.با خودم گفتم:عجب آقاجان بی خیالی.نا سلامتی دخترش را به خاطر کتک کاری فرستاده اند بیمارستان.آنوقت با خیال راحت خوابیده.داشتم همین جور توی ذهنم خیال می بافتم که بی بی گفت:حاج آقا رفت بیمارستان تا بالای سر مریم باشد.بعد به خودم و ذهنم و خیالهای خنگم بد وبیراه گفتم.دایی مهدی رفت اتاق خودش.بی بی کلی قربان صدقه مان رفت.نازمان را کشید.خواب آلود لباس های سینا را از تنش در آورد و لباس راحتی دایی را داد بپوشد .من چقدر خنده ام گرفته بود وقتی سینا را دیدم که پیژامه و زیر پیراهنی دایی را پوشیده بود.شبیه مترسک ها شده بود.شاید خیال کنی خیلی پرت گفتم.ولی این تمام ماجراست و من می خواهم تمام ماجرا را برایت تعریف کنم.شاید دلم بابت همه چیز خنک شود.بابت گله های همسایه ها از دعواها سر و صداها.بابت آن شاگرد های فضولت که آمار کبودی های پای چشم هایت را می گرفتند و.... شب  هر جور بود سر شد البته من و سینا و دایی.بی بی یک چشم برهم نگذاشت.همان چادر نماز را سرش کرد و تا صبح دعا کرد.گریه کرد .نمی دانی اول صبح که خواستم بروم دستشویی دیدیمش چه ریختی شده بود.چشم هایش پف کرده بود.درست عین فرشته های خواب آلود شده بود. آقاجان وقت صبحانه آمد. درست وقتی که سینا استکان کمر باریک چایش را هورت می کشید.آرام آمد تو.مثل همیشه نبود.ریش های خاکستریش چند روزه بود.بهمان سلام کرد.چیزی نگفت.من درست وقتی که قالب کره و قوطی شکر پاش به دست می رفتم طرف آشپزخانه صدایش را شنیدم.همان ماجرای همیشگی بود. –من از اول هم حاضر نبودم.مریم را بدهید به این پسره خل و چل  ولی نمی دانم که با کدام مهره ماری آمد که نه مریم، نه تو ،همه ی فک و فامیل خامش شدند.... تا مرا دید گفت:یک جفت دمپایی و یک فلاسک چایی به من بده و بعد چیز هایی در گوش دایی گفت و رفت.وقتی پاپی شدم بی بی چیزی نگفت.دوباره ما ماندیم و تک درخت انجیر و حوض پر از ماهی.سینا به هوای انجیر های رسیده و ترک برداشته رفته بود بالای درخت انجیر .بهش گفتم:آقا کلاغه از اون بالا نیفتی.سینا خندید و از توی دهانش دوتا انجیر نجویده بیرون پرید.دایی داشت آماده می شد برود اداره.بهم گفت کاری نداری.با تعجب گفتم نه.گفت:عصری حاضر باش می آیم دنبالت برویم بیرون.خیلی حرفها دارم که بایت بهت بزنم. بی بی سبزی پاک می کرد.کنارش نشستم و به بهانه سبزی پاک کردن به حرف کشیدمش. --بی بی --جانم گلکم --بی بی چی شد که مامان را دادید به بابا؟مگر نمی دانستید که...آب دهانم خشک شده بود دیگر نمی توانستم ادامه بدهم.. بی بی یک کم چشم غره رفت بعد آهی کشید و گفت:نه عزیزیکم ..آنموقع اگه یه مرد رشید تو این شهر بود.آقات بود.باکمالات .تحصل کرده.با ادب .اما این صُدامو این از خدا بی خبر بنا ناسازگاری گذاشت.آقات هم دید که این گور به گوری به مرد و زن و پیر و جوان رحم نمی کند.کار و زندگی را ول کرد و رفت .اوش سالم بود و سلامت.تا به ما کاغد آمد توی جبهه مجروح شده ما هم در به در گشتیم دنبال دکتر که کمکش کنیم.ولی آقات سرو مرو گنده بود.یه  خراش هم نداشت.اما شده بود عینهو چوب خشک عین زنجبیل کفک زده.حرف نمی زد دست و پایش را چفت کرده بودند و به تخت تکان نخورد.بعد لرز می کرد. مویه می کشید.یک هفته تمام فریاد کرد تا آرام گرفت. بی بی اشک هایش را با گوشه چارقدش پاک کرد.دستهایم گِلی بود اما بغلش زدم . فشارش دادم.آنقدر گریه کردیم که حتی حضور سینا را با پیش دستی پر از انجیر و دهانی باز کنار خودم حس نکردم. بعد از نهار سینا کلی بهانه گرفت اما بالاخره خوابش برد.بی بی هم چادرش را انداخت رویش و دراز کشید.من فقط زل زدم به ته حیاط .درست جایی که محل دعوای شاخه های تاک بود و لختی سرد سیمان و به پایین رفتن آفتاب نگاه کردم. دایی مهدی که از سر کار آمد هر چه بی بی اصرار کرد چای بخورد حاضر نشد.گفت برویم.لباس های صبحم گلی شده بود. بی بی یک دست از لباس های زمان دختری ات را بهم داد بپوشم.باورت نمی شود. بعد از چند سال هنوز بوی تو را می داد .بوی یاس می داد .هر چه قدر بیشتر بویش می کردم بیشتر گیجش می شدم. با دایی پارک رفتیم.مثل همیشه نبود.این را با تمام تلاشی که می کرد. خیلی خوب می شد فهمید.حال و حوصله شوخی نداشت.عنق شده بود.برایم از اول ماجرا گفت.از زمان ازدواج.تقریبا همان چیز هایی را که بی بی هم گفته بو.اما این بار با زاویه دید کسی که زمان جنگ یک نوجوان دوازده سیزده  ساله بوده و همیشه از انبوه شهیدان و تشییع کردنشان توی کوچه ها می ترسیده.شاید برای همین آن اتاق را، آن دخمه را برای خودش انتخاب کرده بود.چون هیچ صدایی نمی توانست بترساندش.برایم از بابا گفت.از خاطر خواهی شما و از.... اما نکته جالب حذف به مرور تو در صحبت هاش بود.طی چند ساعت توی پارک تا ترافیک خیابان  و تا در خانه بی بی ،که کاملا حذفت کرد.باور کن من حتی فرصت آه کشیدن هم پیدا نکردم.تا وقتی که پارچه سیاه جلوی سرسرا خانه را دیدم که توی نسیم تنگ غروب می رقصید.بعد سینا را که با لباس سر تا پا مشکی و کفش های ورنی سیاه و سفید دیدیم.خیال می کردم خواب می بینم.توی گوش خودم زدم.دایی چیزی بهم نگفت .جیغ کشیدم.دویدم توی بغل بی بی گریه کردم همه با هم گریه کردیم. سه روز در گیر مراسم بودیم.خودت که می دانی. بی بی هر چه زد توی گوشش و گیس هایش سفیدش را کند و جیغ کشید و سینا مثل بچه ها دستهای مشت شده اش را مالید پای چشم هایش.هر چه دایی مفش را کشید بالا و آقا جان سرش را پایین انداخت تا اشک هاش  دیده نشوند.من نتوانستم کاری کنم.فقط نگاه کردم به مادری که همه چیزم بود و خیلی راحت رفت زیر خاک.یک هفته بعد از همه این ماجرا ها بود که گریه ام گرفت.از ته دل گریه کردم و فکر کردم چقدر از مرحله پرتم.این دفتر را هم بعد از همان هفته نوشتم. تا امروز که برای مراسم چهلمت آمدیم با کادوهای روز مادر بگذاریم سر مزارت.میدانم که می خوانی .همیشه نوشته های من را می خواندی.می گفتی یک روز یک نویسنده بزرگی می شوم.دیگر حرفی ندارم .روزت مبارک مامان خوبم از طرف دخترت سحر                                  حمید واشقانی فراهانی
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

copy machine

سرباز لباس افسری کمی شاعری با این لباس. گریه کردن هم سخت است. گاهی جرقه هایی میزند اما
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

می شود با تو عاشقی کرد باز؟

جوان ترک که بودم .هنوز دوره اصلاحات شروع نشده بود.اما حرف از دموکراسی دینی و مردم سالاری بود.بابا و اقا کاظم سر این قضیه بحث میکردند. غیراز این قضیه و مشکل طراحی فضای سبز باغچه مشکل دیگری نداشتن.گاهی از گفتگوی تمدن ها هم حرف میزدند و به گمان من همه اینها به آن رنگارنگ* هایی که دایی برایم می خرید نمی ارزید.من رنگارنگم را می خوردم و شاد بودم.تابستان بود و موهایم  بلند تربود.آستین کوتاه نخی چهار خانه و شلوارک کتان کرم رنگ را می پوشیدم. صندل های اسفنجی ام را  پا می زدم. دوتا کتاب لاغر مردنی و چروکیده را می زدم  زیر بغلم و  مسیر  ته خیابان اسفندانی تا  چهاراره تیر انداز و کمی آن طرف ترک(نرسیده به  خیابان زرین) تهرانپارس را پیاده گز می کردم. پیاده گز می کردم و رویا می بافتم.از مردی که  قدش بلند است .شش تیغه است.قهرمان است.مدیر عامل است.که هم دکتر است و هم مهندس و  اسکی باز هم .ماشینش رنگ شبق است.بازوهایش مثل بازوهای من شبیه ران ملخ نیست. بزرگ است.سر شانه هایش گردالی است.ماشینش همیشه تخته گاز است. و همیشه اگزوزش صدای ووووووووززززز می دهد.موبایلش درست اندازه یک کتکلت بزرگ است .آبی است.زنگش قشنگ است. آلاگارسونی است.مثل موهایش.می رفتم.  سرم را پایین می انداختم و می رفتم. از سه تیغ آفتاب زیر سایه چنارها راه می گرفتم و می رفتم.آواز می خواندم و می رفتم.قهرمان می شدم،بازیگر می شدم ،خواننده و معلم می شدم و می رفتم.ترسم از خیابان ها بود. بیست متری محمدی خلوت ترین بود.بلوار پروین و کادوس جنوبی خطری تر بودند.اخوت آن روزها به شهر مرده ای می مانست. اما تیر اندازشلوغ بود.بوی های خوبی می داد. ساندویچ سرپایی، بندری می زد.بندری هایش را لای کاغذ اتوشویی می زد.ماشین هایش قشنگ بودند.اما هیچکدامشان رنگ شبق نبود.هیچکدامشان شبیه  لنج اوس غلام نبود.لنج اوس غلام کوچکترین از لیلان بود بزرگتر از پاترول نیسان بود. قد پاترول هم نعره نمی زد. شپ شپ می کرد و راه می رفت.اگر  که راه میرفت.بیشتر برای ما بود.برای جلسات فوتبالی ما. حکم رختکن را داشت. پشتش سوار می شدیم. کتانی میخی ها را از پا می کنیم. می نشتیم کف اش و  از نقطه ضعف تیم کوچه اسفندیاری حرف می زدیم.یا می گفتیم کوچه مرادی با آنکه تیمش پشم است اما نیابد دست کم گرفتشان.داود کاپیتان بود.غیرتی بود .زود قاطی میکرد.لکنت داشت.کم حرف میزد.اما قوی بود.خوب شوت میزد.از زبان چیزی سرش نمی شد. می رفتم خانه شان.دوتا حیاط آنطرف تر. ایت ایز ِبوک  درست می دادم.بابایش شکمش بزرگ بود.بهمان می خندید.اما می دانستم  کمربندش را زیاد برای داود کشیده.و رد کبودی ها را زیاد دیده بودم.مادرش زیاد حرف می زد. همیشه داود را  لعن و نفرین میکرد.با لهجه یزدی لعن و نفرین می کرد. وقتی که داود دماغ  صطفی خوشگل رو خون می انداخت.یا  محمد پریان رو  میزد تا ریغش در بیایید و خودش را خراب کند.دو ترم هم آمد کلاس زبان اما هیچی یاد نگرفت و رفت.توی مترو خواب می مانم.چشم هایم را می بندم به صداها را می شنوم..ایستگاه گلبرگ...ایستگاه بعدی سرسبز ...می گویم  با گوشهایم ایستاه را می شمارم.سرم را درست می گذارم روی قسمت چرب شده شیشیه که پیش از من  هزاران مسافر خسته سر گذاشته اند جایش.بیدار که می شوم.بچه ای بهانه لواشک های لقمه ای دست فروش های مترو را  گرفته.در باز است. کفش هایی پیاده و سوار می شوند. ایستگاه آشنا نیست.کیفم را چک می کنم.هنوز کنارم است.خودم را  از بین جمعیت می کشم بیرون.ایستگا تهرانپارس است. دو ایستگاه  شاید هم یکی اما در هر حال  جامانده ام.پله را  سر حوصله بالا می آیم.خیابان بوی نم میدهد.بوی بهار هم.اخوت حالا  شلوغ شده است. راننده ای نگاهم میکند .جدی نگاهم می کند.بلوار پروین.میری؟ بیا بشین....تا  تیر انداز را پیاده  میروم.دیگر برایم غریب نیست.جالب هم نیست. خلسه ندارد .چشم هایم پی ماشینی رنگ شبق نمی دود. ساندویچ سرپایی  صندلی چیده.پرایدی بوق میزند.فرجام؟می ایستد.سوار می شوم. از پنجره بیرون را نگاه نمی کنم.خیابان  تاریک شده است...1.رنگارنگ: نوعی بیسکویت محصول مینو2. اسامی خیابان ها حقیقی و خیابان هایی از منطقه تهرانپارس است.3.گلبرگ و سرسبزو تهرانپارس: ایستگاه هایی از خط 2 مترو تهرانحمید واشقانی-اسفند90
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

ولنتاین

1.جو به شدت امنیتی است.با اینکه دیروز ولنتاین بود و من تا پاسی از شب در حالا انجام وظیفه و خدمت زیر پرچم مقدس سربازی بودم و اصلا وقت فکر کردن به هیچ بنی بشر مونثی را هم نداشتم.با این حال بعد از هر نوبت خروج و ورود به خانه لباس هایم به شدت تفتیش و بو می شد.فندک گازی ام هم که یه تاس کوچولو توی مخزن گازش است لو رفت و به دست مبارک خانم والده گرام،تا اطلاع ثانوی ضبط گردید. یحتمل به نفع جیب کت پدر جان مصادره می شود.اوضاع یمین یسار فیس مبارک جهت هرگونه اثر ماتیک و برق لب با نگاهی تیز بینانه و نامحسوس بازرسی میشود.فعالیت دراینترنت به هر وعده نیم ساعت محدود شده است.آن هم با این سرعت لاک پشتی این روزهای نت خودتان حساب کنید شاید بتوانم آی دی یاهو ام را فقط چادامه مطلب را بخوانید. 2.فرش های اتاق را فرستاده اند قالیشویی و همه قفسه کتاب خانه و وسایل اتاق جهت گردگیری و خانه تکانی و شاید فضولی در امور و نامه نگاری های شخصی بیرون ریخته شده است. تا اول اسفند خبری از اتاق و در قفل شده و هرو کر پای تلفن حتی با موجود هم جنس نیست.هرگونه اعتراضی که پس چرا فرش ها نیامد؟یا اینجا سخته برام به ذهن والدین محترم شکایت از تغییر وضعیت بی بندو بار گذشته تلقی می شود و در پاسخ الم صراطی راه می افتد که آن سرش ناپیدا،مثلا می گویند:خب دیدی،دیدی معلوم نبود تو اون اتاق پای اون کامپیوتر کوفتی. با کدام ور ور جادویی ریخته بودید روی هم حالا دوشب نتونستی حرف بزنی.سیم هات قاطی کرده.شماها سرو ته یک کرباسید...-اینترنت و قطع کردن؟؟خوب کردن دستشون درد نکنه.باید کار با اون کامپیوتر های لعنتی هم قطع کنن.از وقتی این کامپیوتر ها در اومده جوون های مردم بدبخت شدن...3.امروز بعد از فراغت از امور مربوط به زبان خارجه و گشت و گذار در "دنیای نور" و کیفور شدن از فواره تو دل برو اش. کمی به پیاده روی روی آوردیم و حدفاصل خیابان شهید کرد(محل پاساژ مزبور)تا چهار راه سرسبز و خ شهید آیت را زیر نرم نرم باران تهران و هوای مرطوب دونفره اش، تنهایی طی طریق کردم .از بد حادثه چشم ام افتاد به شعبه فروشگاه "شیرین عسل"در چهاراه سرسبز و عنان از اختیار برفت و پس شد آنچه شد. ا هفت هزار تومان از ده هزار تومان موجودی کیفم خرج خرید شکلات شد.لذا تمام مسیر بازگشت تا خانه که به جهت شدت گرفتن باران با اتوبوس طی شد.طعم های فندقی و کاراملی و نعنایی و سیب ترش را مزه مزه کردم. القصه اینکه وقتی با یک جعبه شکلات به خانه آمدم.نطفه جنگ سوم جهانی که از دیشب و به سبب بوی عطر مشکوک کاپشنم درزهدان ذهن خانم والده شکل بسته بود.به یک باره نُه ماه انتظار را طی کرد و در طرفه العینی زاده شد و با دیدن من و باکس شکلات گفت:"ورپریده بالاخره کارخودت را کردی؟رفتی و دیدش...خاک به سرم کادو ولنتاین شکلات هم بهت داد؟؟" آیینه پیش رویم نبود اما یقین دارم طیف نوری بنفش تا نارنجی را طی کردم و گوشهایم چراغ خطرگونه به چشمک های قرمز خود ادامه می دادند.شانسم زد و جادوی شکلات مامان را هم سر عقل آورد و گفت حالا بیار ببینم چه جور شکلاتی برات خریده این ورپریده. شکلات درست و حسابی یا نه از این شیرخشک های فاسد شده است؟؟///این جملات تاریخی همان و بلعیدن تمام شکلاتها ی با طعم سیب ترش که عاشقشان بودم و شکلات های نعنایی و فندقی همان....دست آخر هم چند تایی الهی خیر نبینه .و به زمین سرد وگرم بخوره و...نثار دوست دختری که نبود و کردو پرچم سفید صلح را به نشانه پایان جنگ بالا آورد.- 26 بهمن  90-
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

اکستریم لانگ شات

من به اکستریم لانگ شات مینگریستم و تورا چه اکستریم  کلوزآپ یافتم. از افاضات  خواهر ارزشی سانازمنوچهری
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

ابراهیم یونسی

من چطور از رفتن " ابراهیم یونسی "  بگویم، وقتی که  نقی سلیمانی بیشتر از 5 بار بهم گفت"جنبه های رمان" را بخوان و من نخواندم. حالا قسم میخورم همه کارهای دولت آبادی را  بخوانم قبل از اینکه  برایش سوگ نامه بنویسم. قسم می خورم.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

انتهای راست روده دست راست

به علت عود کردن آپاندیس(اتنهای راست روده دست راست)تا اطلاع ثانوی هرگونه فعالیت فیزیکی ،ذهنی،سیاسی و مطبوعاتی،فرهنگی،اینترنتی و ... تعطیل است. کروکی محل وقوع حادثه: عکس ها  آرشیوی و تماما دزدی است.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

صفر

با یه پاتیل  حیلم شکلاتی رنگ شروع کردیم.یه چرت زدیم.چندتا موزیک گوش دادیم.زدیم بیرون.پنج نخ پال مال نقره ای کشیدیم. دوتا چایی خوردیم.تمام قنده هارو اول تو لپمون خیس دادیم و بعد با عصبیت جویدیم. یک کمی از دخترهای خودباحال بین حالمون بهم خورد. یه قدر هم خندیدیم. 28صفر
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

کهتری و مهتری

همیشه سعدی را آینه تمام نمای فرهنگ و اخلاق پارسی دانستم.استاد سخن که  ارباب جریده را به راستی به تریج قبای او دوخته اند. همین  سعدی علیه و رحمه یا به تعبیر این روزها مستر سعدی گفته است.بارها و بارها به انواع و اقسام حالات گفته است.در حین  دروس اخلاقی و حیثیتی که بیان کرده،در ذیل حکایت هایش و در خلال  شعرهایش گفته است. کهتری را که مهتری یابد،هم بدان دید کهتری منگر. لب کلام این که آقا جان ، وقتی کسی می تواند و به مقام و درجه ای  می رسد.بزرگی اش را بپذیر و به جای آنکه ابتدا مثل کودکان دوساله اول به انکار کردن بزرگی موفقیتش بپردازی و بعد که دیدی انکار کردنش بی فایده است،به مبارزه منفی رو بیاوری و سعی در مخدوش کردن خود یا فعالیت طرف مقابل کنی. بیا و مرد باش و به  خط سیرش را نگاه کن و طرز رفتارش را ببین که چه کرده است .چه شد که این شد. یا به قول دبیر عربی نمیدانم کدام سال دانش آموزی ببین چی شد "پس شد آنچه شد"؟ این روزها خبر موفقیت   اصغر فرهادی را  توی اس ام اس ساعت 7.30 صبح دوستی دریافت کردم. توی اتاقی انفرادی گونه ولی چشم  و گوش و موش دار. خسته از رخوت روزمره سربازی و  ترس از اینکه مبادا بفهمند گوشی با خودم آوردم.اما همین که فهمیدم  فرهادی آن کره طلایی پرزرق و برق را  از آن  خودش کرده خیلی خیلی خوشحال شدم. این پست را  به افتخار خودش و همه دیدگاه مثبتی که از ایرانیان  به جهانیان نشان داده است،می نویسم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

مرثیه ای برای یک رویا

شده است گاهی سر مراسم عزاداری کسی بی خودی خمیازه کشیده ام که از چشم هایم  نه اشک بلکه کمی رطوبت  بیایید. بعد با سر انگشت  تخم چشمم را فشار دادم و آب انداختم و قرمز کرده ام.که به په پیوست لباس مشکی و  قیافه شش در هشت بشود گفت عزادارم. اما نشده است که حتی یک بار این فیلم را ببینم و  گریه نکنم.حتی در سنگ دل ترین روزها باز برای این فیلم  و آدم هایش که همین جا ها ،همین دور و بر خودم دیدمشان  پِل پِل اشک ریخته ام.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

شامی

مادر از کنار ظرف  شامی ها را با کفگیر چوبی هل  می دهد توی ظرف دخترش که  منتظر پشت میز نشسته است. داشتیم می میردیم از گرسنگی خوب شد آوردی. بابا  آخرین  قسمت خیس دستش را خشک میکند و حوله  را  سرجایش میگذارد و مینشیند پشت میز.من هم اگه مامانتو نداشم احتمالا از گرسنگی می مردم.و لبحند می زند. دختر می پرسد راستی شما چه جور عاشق هم شدید. مادر اوف می کشد.... سوختم و پدر به گلدوزی رومیزی زل میزند.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

لحضات سیزده گانه ی ما

1بهم زل می زنی و می گویی: حرف زدنت در قرن یازده و داوزده مانده است.می گویی تیپ ات برای دهه پنجاه و شصت است..خندیدنت هم اصلا زمان ومکان سرش نمی شود....اخلاقت هم همفری بوگارت کازابلانکاست..لامذهب می گویی لا مصب و من می گوییم لا مذهب ریشه اش بوده.هرچند هردو درست اند.تو با ابرو های تابه تا شده نگاهم می کنی. می گویی: چرا بهم نمیگی روسری ت و درس  سرت کن؟چرا وقتی پسرها نگام می کنند نمیگی خودت را جم و جور کن...چرا  آنها را بد نگا میکنی؟ فقط نگاهت میکنم. ازم می پرسی.حالم خوب است. میگویم آره:.چند دقیقه آسمان و ریسمان می بافی ازپالتوی تن مانتوی دختر هم کلاس درس اخلاق اسلامی می گویی بعد از بدجنسی استاد شیمی و آز میگ ویی و دوباره می پرسی . شهرام حالت خوبه؟ بعضی وقت ها که ویران تری بهم میگویی تو اصن مریضی.نمی گویی مریض می گویی تو دیوانه ای.اما می دانم منظورت بیمار است.می گویی اصلا تو بی غیرتی..امرو نهی نمی کنی..برزخ نمی شوی..نمی گویی برزخ می گویی کفری یا آتیشی ... اه اصلا  توچرا چت نمی زنی.توچرا همیشه آرومی ..تو چرا فقط نگاه می کنی و  می خندی؟..می گویی لعنتی این چه زندگی مسخره است که تو داری؟چرا هیچ وقت  سر کسی داد نمی زنی؟هان..هان؟؟؟؟؟ فقط نگاه می کنم. دکمه ریموت ماشین را می زنم. فراموش می کنم حرفهایت را .می روی صندلی شاگرد می نشینی.پشتی صندلی را تا ته عقب می دهی.کمربند را نمی بندی.روسری ات پس می رود.گره اش را هم باز می کنی. نفسی که نمیدانم کی فروداده ای را صدا دار بیرون می دهی .می گویی: آخیش.داشتم خفه می شدم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

امشب بایدگفت فقط..سکوت بس است.

*شرجی شانه هام بوشهر است                              چشم تو ابتدای خیسی ها قلب من مهر آخرین سرباز                                        جلوی تیر انگلیسی ها وسط ازدحام کارگران                                               بغلت کردم و تنم سر شد چاه کندند چون نفهمیدند                                         از لبان تو گاز صادر شد! توی رگ هام نفت جریان داشت                                شعله ات گفت که بسوز و بساز جنگ را از کنار دُور زدم                                             تا رسیدم به غربت اهواز لب کارون به شوق رقصیدم                                       تا به آغوش تو کشیده شدم تاول هشت سال بغضت بود                                      نخل هایی که سر بریده شدم ابر بودم به عرش تکیه شده                                      بعد باران شدم زمین رفتم خواستم با خودم قدم بزنم                                       تا که یکدفعه روی مین رفتم منفجر شد تمام کودکی ام                                       پخش شد در جهان نیمه تمام هر طرف توپ و تانک و خمپار ه                                   جاده می رفت تا خود ایلام قبرها را یواش وا کردم                                              بوی مهران و کربلا می داد موشک بچگانه ام برخاست                                       پشت دیوار عشقمان افتاد پابرهنه دویدم از پی آن                                            با دو خاتون کنار کوه دنا آب و نان را گرفتم و خوردم                                        تازیانه به دست های شما نه سر کوه خواستم... و نه اسب                               رفتم از دست های تو به عروج در من از بی منی سخن گفتم                                  مثل خوابی گذشتم از یاسوج فلسفه کردم از سکوت شدن                                    کشتی و کشتم از تو شاعر را گوسفندان به راه افتادند                                          بی وطن بودن عشایر را همه ی کشتزارهای جهان                                       مثل رویای من ملخ زده بود رفتم از شهرکرد غمگینت                                         که به من سالهاست یخ زده بود باورت می کنم که فکر منی                                      گریه ات می کنم، ولی شادم سادگی های کوچکی دارد                                       کوه خوشبخت خرم آبادم در سیاهی محض بی خبری                                    از غم و زخم های کاری من چند قرن و هزاره عاشق توست                                توی این غار کنده کاری من خواستم مثل خاک کرمانشاه                                    سر به هر قصّه ی جنون بزنم خواستم توی خواب شیرینت                                    تیشه بر قلب بیستون بزنم زل زدم توی چشم غمگینت                                     از لب تو نخورده مست شدم لاف مردی/ زدم به کوه و دشت                                 پهلوانی پس از شکست شدم* با احترام فراوان از " مهدی موسوی" تمام شاعرانگی اش،
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

D

حالا دیگر اطلسی های باغچه رنگ نمی گیرند از کهنگی خاک هم نمی نالند تنها بغض تو گلویشان بی مروتی باغبانی است که بی عشق آب می پاشد. پاییز90-تهران
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

ببار برایم

ببار برایم توکه هزاران چشمه جوشان ، پشت مردمک هایت پنهان ، کرده ای ببار برایم. اشک هایت همان آب حیاتی است ، که خضر نوشید و هنوز ، در به در جاودانگیست.* اگر کسی هست که باید ازش حمایت کنیم خب این چه جور کفتار صفتی است که میزنیم زیر پایش را خالی میکنیم؟ وقتی می توانیم دوست داشتنی های خودمان را  یک کناری برای خودمان جمع کنیم.بدون اینکه به کار کسی کار داشته باشم.اصلا کاری با چیز دیگری ندارم  گیریم هزار سال از تمدن  1000 سال عقب ماندیم. من "رضا یزدانی" را دوست دارم ازش حمایت هم میکنم. پیکسل اش را هم گیر بیاورم  تلاپی میچسبونم رو کیفم.اصلا میزنم به اونیفرمم باهاش میروم  پادگان  پزاش را می دهم. آلبوم را اورجینال رفتم و خریدم و این عذاب وجدان سگ مصب رو کندنم  و پرتش کردم تو آشغالی. ساعت فراموشی ویران کننده است. گوش کنید. * از متن ترانه "ببار برایم".
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

من

نمیدونم چرا. اینطوری لب و لوچه ات رو آویزان نکن.اینطوری هم نگاهم نکن.

من میخوام  آدم مذهبی باشم.میخوام توی تاکسی خودم را  جمع کنم به  خانم کنار دستی نخورم.میخوام سرم پایین باشه.میخوام نمازهامو بخونم و قرآن خوندمو تقویت کنم. حالا هرکی هرچی میخواد فکر کنه.

فکر نمیکنم به اعتقاد ترین ادم هم  دز صورتی که این کارهای من کاری به کارش نداشته باشه مشکلی با این قضیه داشته باشه

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

احمق

با خودم فکر میکنم من کی ام؟ من که یک کمی مغرورم، مثل همینگوی. کمی هم شاعر پیشه ام، مثل براتیگان مثل میلان کوندرا  کمی هم  فلسفه با خودم این ور و آن ور می برم. ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!؟؟؟؟؟؟ وقتی به جوابی نمیرسم مثل  دبیر ریاضی سال دوم میگم:" خب این  جز بدیهیاته  دیگه  احمق بدیهیات هم که تعریف نداره. اینجوری به طور پیش فرض وارد دسته ای از اشخاص به اسم :"احمق" قرار میگیرم و نیازی نیست به سوالهای سخت سخت جواب بدم.   پ ن:شاید همین مورد بالا باشم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

وقتی نفس هست

خواستم بگویم تا وقتی نفسی هست.تا وقتی رغبتی برای نوشتن هست تا وقتی سرم پر از سوداست و  قلبم پر از شور مینویسم و حرفم را میزنم.کما اینکه همه این سه  چهار سالی که اینجا نبودم جای دیگری نوشتم و حرفم را زده ام.خواه کسی رنجیده شده  یا خوشش آمده.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

من آن قدرها هم هنرمند نیستم

ایده های مربوط به نیروهای ماورالطبیعه و تناسخ، یا حداقل آدم هایی که به این موضوعات اعتقاد دارند، ایده های مرکزی فیلم تو یک غریبه ی بلند قد سیاه پوش را ملاقات خواهی کرد است.چه چیزی شما را به این موضوع    علاقه مند کرد؟ وودی آلن : موضوع اعتقاد داشتن به چیزی برای من جذاب بود.وقتی به این شکل بیانش میکنم خیلی ساده به نظر می رسد،اما برای ادامه دادن به زندگی به یک فریب احتیاج داریم. و کسانی که موفق می شوند خودشان را فریب دهند خوشحالتر به نظرمی رسند از آنها که موفق نمی شوند خودشان را فریب دهند.من کسانی را می شناسم که به طالع بینی اعتقاد دارند و به ذهنم رسید که چنین آدمی ، کاراکتر مناسبی برای یک فیلم است: زنی که همه چیز برایش بی ارزش شده ، و ناگهان معلوم می شود که زن دیگری که برایش طالع بینی می کند و آینده اش را می گوید ، دارد کمکش می کند. مشکل اینجاست که چنین آدمی در نهایت ، متوجه حقیقت تلخ زندگی خواهد شد. در مقایسه با دیگر با دیگر بازیگران مرد که شما با آنها کار کرده اید، انتخاب جاش برولین خیلی دور از ذهن بود. چه چیزی باعث شد او را برای این فیلم انتخاب کنید؟آلن : نکته جالب انتخاب جاش برولین این است که از اواسط نوشتن فیلمنامه، او بازیگری بود که به نظرم برای این نقش مناسب آمد. پیش از این یکبار خیلی مختصر با او کار کرده بودم ، و در فیلم دبلیو هم او را دیده بودم، و به نظرم می رسید که بازیگر فوق العاده ای است. من کسی را می خواستم که توی خانه بنشیند ، عصبانی ، ناتوان از عمل کردن قول هایی که داده، مستاصل برای اینکه به یک شکلی در یک زمینه موفق شود ، و فکر کردم که جاش می تواند همه این ویژگی ها را بازی کند. او می توانست نقش یک آدم تنبل را بازی کند، اما در عین حال می توانست کیفیت همدردی برانگیزی هم به این کاراکتر بدهد.او مخصوصاً برای بازی در این نقش وزن اضافه کرد. او می توانست نقش کسی را بازی کند که می نشیند توی خانه، وقت تلف می کند  و سعی می کند بنویسد ، اما موفق نمی شود، و زنی که توی پنجره ی خانه روبه رویی می بیند حواسش را پرت می کند. به نظرم طرح داستانی «زنی در پنجره» در شهرهای دیگر هم می تواند اتفاق بیفتد، اما این قصه نمونه ی یک قصه ی نیویورکی است، مگر نه؟آلن : آره، من در نیویورک چنین خانه ایی دارم، اما همیشه در پنجره روبه رویی ام مردهایی را می بینم که توی اداره کارمی کنند وپشت کامپیوتر می نشینند.گاهی فکر می کنم که اگر زنی در آن پنجره بود، خیلی رمانتیک می شد. می شد یک عالمه قصه در موردش سرهم کرد و اگر با همسرش در آنجا زندگی می کرد، می شد در باره ی او و شوهرش خیال بافی کرد و به این فکر کرد که وقتی برای خرید به سوپرمارکت محل می روم، ممکن است آنها را ببینم ؟ در چنین موقعیتی خیلی ماده خام وجود دارد. اما اینجا نیویورک است. در فیلم های شما، از جمله همین فیلم جدیدتان، یک موتیف تکرار شونده وجود دارد: آدمی با استعداد نگران است که توانایی هایش از بین می رود.چرا این ایده هنوز برای شما جذاب است؟ آلن : این یکی از آن ترس های زندگی است که من هیچ وقت تجربه اش نکرده ام، اما سالهای سال است که مدام با چنین افرادی مواجه هستم.کسانی هستند که از من می پرسند: « هیچ وقت به این فکر نمی کنی که ممکن است یک روز صبح از خواب بیدار بشوی و دیگر با مزه نباشی؟» نه، من هیچ وقت به چنین چیزی فکری نکرده ام. ظاهراً نویسندگانی هستند که از انسداد ذهنی رنج می برند، و می دانم برخی نوزندگان موسیقی جاز بوده  اند که یک زمان عالی بوده اند و بعد دیگر هیچ وقت به آن کیفیت نرسیده اند. یک چیزی به یک شکلی از وجود آنها بیرون رفت.اما من اصلاً با آنها همزاد پنداری نمی کنم. عد از همه ی این سال ها، هنوز نوشتن فیلمنامه برایتان سخت است ؟آلن : فیلم ها همه شان سخت است .هیچ کدامشان راحت نیست.همه شان در لفافی از نگرانی پیچده شده اند.وقنی ساخت فیلمی را شروع می  کنی، فکر می کنی قرار است همشهری کین یا دزد دوچرخه بسازی و فکر می کنی بهترین فیلمی خواهد شد که تاکنون جهان به خود دیده است، بعد وقتی داری آن را مونتاژ می کنی، فقط امیدواری که مردم فیلم را تا انتها تماشا کنند، و تمام آن فکرهای بزرگ درباره ی آن فیلم هایی که می خواستی بسازی، می بینی که داری از آنها چشم می پوشی، وصحنه پایانی را روبه رویت می گذاری، و فقط داری برای بقا می جنگی! در نتیجه ساخت هر فیلمی سخت است.فکر می کنم که تنها مرتبه ایی که کمترین مشکلات از این نوع را داشتم، سر فیلم امتیاز نهایی بود. در آن فیلم به شکل غیر عادی ای خوش شانس بودم.خیلی غیر معمول همه چیز درست سر جای خودش قرار گرفت. برگردیم به سال 1982، فکر نمی کنم که حتی یک سال بوده باشد که شما در آن حداقل یک فیلم جدید نساخته باشید. آیا هیچ وقت فیلمسازی برای شما تبدیل به یک تعهد شده، انگار که فقط باید فیلم بسازید تا وقفه ای در این مسیر نیفتد؟ آلن : اوه، نه، من هیچ وقت به این قضیه این طور فکر نکرده ام.وقتی یک پروژه فیلمسازی به پایان می رسد،برای یکی_دو هفته،یا یک ماه،به خودم می رسم و موسیقی گوش می دهم و ساز می زنم.اما واقعاً کار خیلی بیشتری نمی شود کرد. کمی ول می گردم و بعد چی؟ بعد باید چکار کنم ؟ شروع می کنم به نوشتن.یک عالمه ایده دارم، بعضی هایشان خوب اند، بعضی کمتر خوب اند، و من آنها را می نویسم. اما فیلمسازان دیگری هم هستند که شور وشوق شما را دارند، و ممکن است به مدت پنج سال در پروژه ایی گم بشوند، یا درمدت زمانی طولانی ما هیچ فیلمی از آنها نبینیم.آلن : من همیشه با بودجه های کم کار می کنم. همیشه پیش از آنکه فیلم نامه را بنویسم پول ساخت آن را دارم. در نتیجه وقتی صفحات فیلمنامه را از دستگاه تایپ بیرون می کشم، روز بعد آن را به مسؤولین تولید می دهم و کار تولید را شروع می کنیم.در حالی که یکی دیگر یک فیلمنامه واقعاً عالی می نویسد و بعد از پایان آن تازه سعی می کنند سی تا چهل میلیون دلار جذب کنند تا فیلم را بسازند.آنها فیلمنامه را می برند پیش یک تهیه کننده ی مهم و او هم آن را میدهد به کمپانی کلمبیا، آنها هم می گویند که خوب، اگر بتوانید برد پیت را برای بازی بیاورید ، باشد، ما آن را تولید می کنیم.من تا به حال چنین کاری در زندگی امنکرده ام.من هیچ وقت معطل کسی نشده ام.موضوع کسی است که من می خواهم و کسی که در آن لحظه در دسترس است. اگر بازیگر ایده آل برای آن نقش جک نیکلسون باشد و او در آن لحظه نتواند بازی کند اما در ظرف هشت ماه یا چهار ماه امکان بازی را پیدا کند، من صبر نمی کنم.این به این دلیل است من آنقدرها هم هنرمند نیستم. چرا این حرف را می زنید؟ آلن : من این قدر صبر ندارم. وقتی آن اوایل شروع کردم به ساخت فیلم پول را بردار و فرار کن و دیوانه را ساختم، همه لحظات زندگی ام را مشغول کار بودم. همه چیز در فیلم خلاصه می شد.بعد به خودم گفتم که این دیوانگی است ؛من اولویت های دیگری هم دارم که مهم تر از فیلمسازی هستند.نباید بنشینم آنجا و از یک نما 14 برداشت بگیرم تا عالی ترین برداشت را به دست بیاورم، چون می خواهم بروم خانه و بازی بسکتبال و بیسبال تماشا کنم. آنقدر به کارم اهمیت نمی دهم که تا این حد سختگیر باشم. نظرتان در مورد پیر شدن چیست؟آلن : خب، من با آن مخالفم.[ میخندد ] فکر می کنم که هیچ ویژگی ندارد که آن را توصیه کنم.من هیچ فایده ایی در بالا رفتن سن نمی بینم.با گذر سالها هیچ خردی حاصل نمی شود.صورت آدم چین می افتد، ضعیف و فرتوت می شود، توانایی هایش را از دست می دهد، همسالانش از دنیا می روند، آدم در یک اتاق می نشیند و با لثه غذا می خورد و آب از دهانش می ریزد.آدم از هم می پاشد، این است اتفاقی که می افتد.مردم سعی می کنند یک لعاب خوب روی آن بریزند و می گویند که خب، آدم جا می افتد، آدم زندگی را درک می کند و چیزها را می پذیرد.اما حاضر است همه چیزش را بدهد تا دوباره 35 ساله شود.من این را تجربه کرده ام که نیمه شب بیدار شوم و به مرگ خودم فکر کنم و آن را تصور کنم، و این فکر آدم را به لرزه می اندازد.این اتفاقی است که در ابتدای این فیلم برای آنتونی هاپکینز می افتد و از آن لحظه به بعد، از همسر واقع بین  ترش بشنود که « اوه، تو دیگه نباید این کارو بکنی...تو دیگه جوون نیستی ». بله،حق با اوست،اما هیچ کس نمی خواهد این جمله را بشنود.در حقیقت این یک جور کابوس است و به نظرم بهترین کاری که می توان کرد این است که حواس خودمان را پرت کنیم.در نتیجه آدم می رود فیلم تماشا می کند،درگیر روابط بی معنی می شود،و نتیحه اش هم هیچ معنایی در طرح اصلی عالم ندارد.آدم بازی های راجر فدرر را تماشا می کند، همه این کارها را می کند تا حواس خودش را پرت کند از فکر کردن به آن غریبه ی بلند قد سیاه پوش که با تمام وجود تمام تلاش های او برای خوردن غذاهای سالم، به سراغش می آید تا او را با خود ببرد. آیا پیر شدن کار شما را به هیچ شکلی تغییر داده؟ به نظرتان یک جور حسرت در این فیلم های اخیرتان ظاهر نشده است؟آلن : نه، این هم تصادفی است.هیچ نظم یا دلیلی در کارهایی که من می کنم وجود ندارد.من کاری را می کنم که در لحظه درست به نظر برسد.در تمام زندگی ام یکبار هم اتفاق نیفتاده که یکی از فیلم هایم را بعد از اکرانش تماشا کنم.هیچ وقت پول را بردارو فرار کن را از سال 1968 دیگر ندیده ام. آنی هال یا منهتن یا هیچ فیلمی را که بعد از آن ساختم ندیده ام. اگر یک زمانی به یکی از فیلم هایم بربخورم، فوراً از آن عبور میکنم چون حس می کنم فقط افسرده ام می کند.فقط احساس می کنم  که « خدا، چقدر این فیلم بد است، ای کاش می شد دوباره آن را بسازم.» به تازگی در مصاحبه ایی گفته اید که فیلمبرداری در نیویورک خیلی گران شده است.فکر می کنید دیگر اینجا فیلم نسازید؟آلن : انتخاب اول من همیشه نیویورک خواهد بود.بیشترین چیزی است که دلم می خواهد. فیلم ساختن در همان مکانی که آدم زندگی می کند بهترین امتیاز است، و مطمئنم که باز هم اینجا فیلم خواهم ساخت.اما برای چند دلار کمتر باید به شهرهای دیگری بروم.شهرهایی مثل لندن، پاریس، بارسلونا، اینها شهرهای جهانی هستند، و شبیه به نیویورک.پول فیلم ساختن در آنجا را می توانم راحت تر فراهم کنم. برای من فیلم ساختن در نیویورک امتیاز است و پول بیشتری دادن برای آن مهم نیست.فقط باید آن پول را داشته باشم.من همیشه فیلم هایی را که با 15 میلیون دلار در نیویورک و با 12 میلیون دلار در جایی دیگر می توانم بسازم، در نیویورک خواهم ساخت.اما اگر آن پول را نداشته باشم، نمی توانم این کار را بکنم. دلیلش این موقعیت نیست که شهرهای اروپایی برای شما فرش قرمز پهن می کنند در حالی که نیویورک قدر شما را ندانسته؟آلن : نیویورک همیشه با من همکاری کرده و کمک کرده و فیلمبرداری در آن لذت بخش است.اما کشورهای اروپایی به میزان خیلی خیلی زیادی با من همکاری می کنند.هنوز هم گاهی مجبور می شوم از چیزهایی در فیلمم بگذرم تا بتوانم در همان کشورهای اروپایی هم فیلم بسازم.من همیشه با پولی کمتر از آنچه نیاز دارم باید فیلم بسازم.این قطعی است. گاهی مجبورید مجانی فیلم بسازید.آلن : در واقع ، خیلی پیش می آید که برای بازیگرها، بودن در فیلم من خرج برمی دارد.چون ما کمترین دستمزد را به آنهامی دهیم ،و خرج های اضافی را هم نمی دهیم.برای اینکه آنها به نیویورک یا بارسلونا یا هر جای دیگری بیایند باید پول خرج کنند.و من هم واقعاً درآمد خیلی کمی دارم، وقتی در نظر بگیرید که خودم فیلمنامه را می نویسم و گاهی در آن بازی می کنم، تمام مدت روی فیلم کار می کنم، در اتاق مونتاژ یا روی موسیقی و روی تصحیح رنگ و میکس صدا. من برای همه ی اینها خیلی کمتر از آنچه که تعداد زیادی از هم نسلانم فقط برای نوشتن فیلمنامه یا ساختن فیلم می گیرند، عایدی دارم. وقتی بین ساخت فیلم ها فراغت پیدا می کنید، مثل همین حالا، آن را چطور می گذرانید؟آلن : کارهای معمولی انجام می دهم.صبح ها بچه هایم را به مدرسه می برم، با همسرم به پیاده روی می روم، با گروه موسیقی جازم ساز می زنم. بعد هم مجبورم ورزش کنم تا وزنم ثابت بماند و سرحال بمانم تا بیش از این فرتوت نشوم. معمولاً فیلم های بزرگ هالیوودی را تماشا نمی کنم .چند روز پیش استخوان زمستان ( دبرا گرانیک 2010 ) تماشا کردم و خیلی از آن خوشم آمد، بازیگرها خیلی خوب بودند.و وقتی هم در پاریس بودم فرصت کردم که مقدار زیادی تولستوی و نورمن میلر بخوانم.کارهایی که در این سال ها فرصت انجامشان را نداشته ام. فکر می کردیم شاید در اجرای 12 ساعته ی رمان شیاطین داستایسفکی ببینمتان. آلن : نه، نه، من آدم بی فرهنگی هستم.من این چیزها را بیشتر از روی اجبار می خوانم تا لذت بردن.لذت بردن برای من خوردن و تماشای فوتبال است. منبع :همشهری ماه
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

کروکودیل

پیش نویس:روزگاری"کروکدیل" نشریه طنزی بود که بهترین های طنزنویس های شوروی در ان  قلم میزدند  و نفوذش تا سالهای سال حتی در پستو ها و زیر زمین های محله مولوی خودمان هم کشیده شد. حالا این روزها  روس ها با "کروکدیل " دیگری آمدند. که  یقینا نفوذش باز هم تا  خرابه های محله مولوی کشیده خواهد شد و شاید تنها فرقش این باشد که دیگر هیچ لبهندی را بر لب کسی نمی نشاند.پیکره: یک ماده مخدر جدید از مشتقات هروئین به نام کروکودیل به بازار روسیه آماده است که مصرف آن آثار بسیار خطرناکی به همراه دارد. .... به گزارش خبرنگار اجتماعی قاصد، این ماده جدید در روسیه ساخته می شود و اکنون در اروپا نیز گزارش هایی مبنی بر فروش و استفاده از این ماده مخدر وجود دارد. این ماده بسیار خطرناک در درون بدن افراد معتاد به صورت عمقی نفوذ کرده و باعث به وجود آمدن زخم هایی شبیه به قانقاریا در بدن فرد می شود که پیش از این نیز کراک همین بلا را بر سر معتادان کشورمان آورده بود. بنا بر گزارشات پلیس روسیه، تمامی افرادی که از این ماده مخدر استفاده می کنند در ظرف یک سال جان خود را از دست می دهد چراکه ترکیب این ماده مخدر بر اساس مواد ضد درد، تینر، اسید و فسفر و در بعضی از موارد بنزین نیز به این ماده مخدر اضافه می شود. این ماده نهایی دسومرفین شناخته شده است و از مشتقات مرفین بوده و بسیار اعتیاد آور است. بر اساس آمارها، فقط در سال 2010 در کشور روسیه بیش از 1 میلیون نفر اقدام به تزریق ماده مخدر کروکودیل کرده اند. با توجه به اینکه طریقه مصرف و شکل این ماده و عوارض آن بسیار مشابه ماده کراک است ، به نظر می رسد باید منتظر بود و دید برخی سوداگران مرگ با استفاده از ارتباطات خود اقدام به ورود این ماده خطرناک به داخل کشور کنند که از این نظر، نقش دستگاههای همیشه فعال مبارزه با موادمخدر بسیار مهم است.***اگر با دیدن این تصویر دلتون ریش شد، ترش کردید  یا وحشت  کردید.خیلی خیلی عذر خواهی میکنم ولی برای  تاثیر گذاری و بیان عمق فاجعه ناچار به گذاشتن عکس بودم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

سکوت

ما هر دو از یک آئینیم با شاخه هایی مملو از محبت و عشقی که در آن غوطه وریم             بین ما تنها  دو آیینه قدی سکوت است        تا تصویر ماتمان را                  هزاران هزار بار             فریاد زند.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

چسدانک

با خودش فکر کرد فقط پنج دقیقه دیرتر از خانه بیرون امده بود.حالا توی این  خشک سرما حتما ،نیم ساعتی دیرتر می رسید و فرمانده حتما توبیخ اش میکرد.اولین نفر صف بود اما توی ایستگاه خبری از تاکسی نبود.تاکسی که آمد،جلوتر از همه روی صندلی جلو نشست.تاکسی پر شد.یک باره از ماشین پیاده شد.راننده مدتی غرغر کرد و هیچوقت نفهمید که سرباز صورت رنگ پریده مادر و گوش های قرمز شده بچه اش را  منتظر تاکسی دیده بود.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

شاهد

پل عابر شاهد است این کاج های دوده زده شاهدند عکس شهید روی دیوار اتوبان شاهد است                که من              به گناه دیدن روی تو               زیر گرفته شدم. آبان  90 - سصد
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

new style

نیو استایل ترین خواب را دیده ام ، من رنگی ترین بهار را نه ماری بود نه گندمی نه گاوی و نه سیبی . . . من خواب یک خواب کوتاه را دیدم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

ناپلئونی

ناپلئونی های نرم و تازه، شیرینی عروس شدن توست    حالا تنها گلوی من پر بغض است و                                    جایی برای شیرینی ندارد. آبان ابری نود-تهران
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

گزارش جلسه ی بررسی این که آیا نویسنده از کارگاه بیرون می آید یا از شکم مادرش.

* گزارشی که در پی می آید روایت خواندنی حامد حبیبی از بحث در مورد یکی از اساسی ترین پرسش های ادبی در یکی از جلسات نویسندگان این مرز و بوم است. در ابتدای جلسه، بزرگ مافیای ادبی (بی ام آ) اعلام کردند: بنده تمام کتاب های چاپ شده ی سال گذشته را بررسی کردم و دیدم سه هزارم درصد از آنها را نویسنده های کارگاه ادبی بنده نوشته اند که عدد قابل عرضی نیست و بنده کوچیک همه ام، چسبیده ام به کف دمپایی های همه تون. وی در ادامه فاش کرد: اما از میان کتاب های منتشر شده فقط برای ده درصد کتاب ها قیل و قال و بگیرید ببندید و ((چرخ گاری گذشت، تاریخ ادبیات به دو نیم تقسیم شد)) و کارناوال شادی به راه افتاد که تمامش از کارگاه بنده بود یا رفقای بنده یا همشهری های بنده یا کسانی که یک بار از کنار بنده رد شده اند و من امیدوارم روزی برسد من خودم درس بدهم، خودم بنویسم، خودم سوار موتور شوم بروم چاپخانه دستگاه را روشن کنم، خودم کتاب ها را پخش کنم، بفروشم، نقد کنم، نقدم را نقد کنم، خودم را افشا کنم، افشاگری های خودم را تکذیب کنم، جایزه بدهم، بگیرم، کف بزنم، سوت بلبلی بزنم و آخر سر هم کف سالن برگزاری مراسم را ت بزنم. در ادامه ی جلسه جناب رکن آباد وارد بحث شد و گفت: به قول مرحوم گلشیری سلام. مرحوم هرجا وارد می شد اول سلام می کرد به ما هم می گفت سلام کنید. سپس سه الف؛ نویسنده، منتقد و متخصص پرتاب کیسه ی عن به صورت دیگران اعلام کرد: چرا مزخرف می گی؟ وی ادامه داد: من نمی دونم چی تو این کارگاه ها یاد می دن؟ نمی خوام هم بدونم. الان هم فقط اومدم اینجا برینم بهتون. در ادامه سین که چرت اش پاره شده بود وارد بحث شد و گفت: ما باید عینهو کشورهای پیشرفته باشیم که همه چیزمان به همه چیزمان بیاید. آنجا در کارگاه داستان نویسی مداد را می دهند دست نویسنده و از سواد خواندن و نوشتن شروع می کنند تا برسند به طریقه ی پپسی باز کردن برای رفقای ادبی و زیتون گذاشتن جلوی منتقد. متاسفانه الان کارگاه های ما اینجوری نیست برای همین هم نویسنده های ما نه سواد خواندن و نوشتن دارند نه لااقل فرق زیتون خوب با تلخ را می فهمند. رکن آباد در تایید حرف های سین گفت: دقیقا. وی سپس اضافه کرد: مرحوم گلشیری به من سرمشق می داد، ولی من رج می زدم، اون مرحوم هم با خط کش سیاه و کبودم می کرد. من همینجوری تکنیک خواندن و نوشتن رو یاد گرفتم باقیش رو هم که یاد نگرفتم به خاطر این بود که خط کش استاد شکست. سه الف گفت: باز تو مزخرف گفتی؟ حتما باید با کیسه ی عن بزنم تو صورتت؟ در اینجا بی ام آ که داشت تلفنی یکی از شاگردانش را که توی رمانش گیر کرده بود به طریق اورژانسی راهنمایی می کرد گوشی را گذاشت و وارد بحث شد و گفت: اینها سه تاست ولی یکیست؛ پاتوق ادبی، دار و دسته ی ادبی و مافیای ادبی. اگر ما با پاتوق ادبی به نتیجه ی دلخواه مان می رسیدیم و یک ماهه کتاب را می نوشتیم و جایزه می دادیم و قیل و قال می کردیم و صد تا نقد درباره اش چاپ می کردیم که اصلا نیازی به تشکیل مافیا و زحمت دادن به دون کورلئونه نبود. این همه بگیر و ببند و مافیا راه بنداز برای این بود که ما با دار و دسته و گَنگ و دو به دو با هم می رویم بیرون به جایی نرسیدیم و ... در اینجا مستمع آزاد که تا حالا زیر میز بود سرش را بیرون آورد و گفت: یک زمانی علاقمندان می رفتند خانه ی اساتید می چریدند حالا برعکس شده، گذشت اون دوره که عزیزم دهنتو باز کن لقمه بگیرم برات... در ادامه رکن آباد پرید وسط حرف مستمع آزاد و گفت: گفتید لقمه یادم افتاد یک بار مرحوم گلشیری گفت داری میای سر راهت یه نون بربری بگیر بیار، کلاس داستان نویسی زدم سفره خونه ی سنتی که نیست اینجا. یادش بخیر. با من خیلی قاطی بود. می گفت رُکی! بعد از من نری بشینی این ور اون ور چرت و پرت بگی، بگی فلانی گفت. هی! هی! سه الف گفت: یعنی تو اگه خونه ی اون مرحوم غذا نمی خوردی نویسنده نمی شدی؟ رکن آباد پاسخ داد یعنی سوال کرد: پس به عقیده ی حضرتعالی به جای دستپخت خانوم اون مرحوم باید خاک صحنه خورد تا نویسنده شد؟ سه الف چشم اش را گشاد کرد و گفت: پس نه! رکن آباد پاسخ داد: نه و نگمه! سه الف بلند شد و گفت: هه ته ته! رکن آباد زد رو میز و گفت: به قول اون مرحوم: ر ته ته!  در اینجای جلسه که بحث داشت از حالت تئوریک به کار کارگاهی کشیده می شد سرکار خانوم شین منتقد و داور تمام مسابقات کهکشان راه شیری از جا بلند شد، خمیازه ای کشید، کیف اش را برداشت و از جلسه بیرون رفت. شاهدان عینی هنوز نمی دانند ایشان قهر کرد که پا شد رفت، دیگر خوابش نمی آمد، خریدی چیزی داشت، تازه یادش افتاده بود طبقه را اشتباه آمده یا چی. پایان
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

چشم ها

سوق الجیش چشم هایت آفند زدن به دل بی پدافند ماست شاید نمیدانی که من مدت هاست دلم را اسیر تو کرده ام. پادگان جوادنیا-13مهر90
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

دکزا

دکزامتازون همان خود تو بودی،که نشعه ام کرد از بوی صد انار که تا سپیده دم زیر بلند ترین زبان گجشک پادگان بیدار بمانم پادگان جوادنیا-2 مهر90
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

غلامعلی

به عشق او که نامش دبستان کوچک دوران کودکی ام بوده است در تهرانپارس و وصفش در زبان و دهان و ذهن جا نمیشود. شهید غلامعلی پیچک
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

تو

دیگر چه فرق میکند که تو در بین بازوان پرتوان مردی تا صبح ، جیغ بکشی   و من بالای برجک برای هر عابری ایست  بکشم....... پادگان جوادنیا-19شهریور90
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

دو فیلم با یک بلیت

قرارم این بود که خلوت ترین هارا پیدا کنم.خلوت ترین سانس ها و خلوت ترین سینماها.سانس 14.30 عصر جدید یا 15 فلسطین را پیدا کرده بودم.سینما گلستان فرهنگسرای خانواده آلترناتیوم بود.برای مواقع بی پولی .برای مواقعی که از سر فرتوتی کارم به سینما می کشید.فیلم های خوبی هم دیدم توی سالن اتوبوسی سپیده یا مرغداری جهاد دانشگاهی که فیلم هایش را به شکل تابلو و دست ودلبازانه ای سانسور می کرد.همه چیز توی فیلم های اسکاری و خارجی اش بود غیر از اکسیژن برای تنفس توی سالن نمایش که الحق خود مرغداری بود. اینبار دعوتم حکم یک اینترتیمنت به تمام معنا بود.به انضمام پان کورن و پاستیل شکری.بلیت ها را خودم اینترنتی از سایت خریدم. ردیف نهم-صندلی های 1تا7 قرق ما شد.پولش از کارت کس دیگری رفت.قبل از فیلم رسیدم و هزار جور مدرک و کارت شناسایی جور کرده بودم تا موقع پرینت بلیت ها ارائه کنم.گیشه دار مثل یرقان گرفته ها بهم نگاه کرد و گفت:"شماره رسیدتو بخون" بعد بلیت ها مثل دستمال توالت.دقیقا مثل دستمال توالت از پرینت فکسنی حرارتی بیرون آمد.احساس خوبی به این سینما ندارم.کپه ای آدم الکی. همه یک ساعت و نیم  اول فیلم به عذاب گذشت.تمام مواقعی که مجبور شدم لنگهایم را  توی شکمم جمع کنم تا زنهای چاق و بو گندو تاتی تاتی از فاصله  پاها تا ردیف جلو گذر کنند و  باسن خیس و گنده شان را روی صندلی های  چسبناک جاسازی کنند.تمام وقت هایی که مجبور شدم خنده مضحک ردیف عقب را برای گریه آورترین دیالوگ ها تحمل کنم.همه سرهای پتی که به عمد کجکی روی صندلی گذاشته شده بود و همه روسری های ساتن لیز که پس بروند.تمام آن مواقع به این فکر میکردم که بروم بیرون توی لابی همکف بازی پرسپولیس-شهرداری تبریز را نگاه کنم. اما یک چیز اینجا بود که بهم فهماند اگر  "پرسه در مه"* را ندیده ام حتمن بروم جایی یا از کسی بگیرم و ببینمش.منو لوگ های یک بازیگر که به ساده ترین شکل استفاده شده بود . فیلم را برایم دوتا کرد.دوتا فیلم کاملن متفاوت با یک بلیت .و بعد کارگردانش را به نظرم آدمی فکور و ریزبین آمد .از آنهایی که موقع سلام و احوال پرسی دکمه سر آستینت را می پایند. "اینجا بدون من"معمولی تر از هرمعمولی بود.هیچ جلوه بصری،ژانگولر رفتاری،نمکدان بازی بازیگرهایش یا چس کلاس بازی روشنفکرانه نداشت. متوسط،متوسط. اما آن دیالوگ ها.بعدش نگاه های بازیگرها.بعدش آن اتوبوس 302 بنز که راهی بندر بود  و آن موبایل 1200 توکیا  بعدش آن شب بعدش آن همه فکر .کاملن همه چیز را بهم ریخت.بعد از فیلم از هر 6 نفر همراهم می پرسم و دقیقا هر کس به میزان توانایی خود در دیدن  نیمه پر لیوان  و خجستگی ذاتی جوابی می دهد.نمیدانم.شاید کمی از بالا به بقیه نگاه کرده ام.قصد داشتم از همه بپرسم شما بنظرتان آخر این فیلم.آخر این  قصه که دائم روی خط واقع و خیال ویراژ می داد کجا تمام شد. توی نیمه رویا یا در واقعیت. نمیدانم هرکدام از شما که دیدید.خوشحال می شوم نظرتان را بگویید.اینطوری شاید بهتر بشناسمتان.بفهمم چقدر خوشبین یا اینکه چقدر بدبین اید. پس نوشت: الف) سالن اتوبوسی از کشفیات پیمان است.واژه ای که به قامت آن سالن باریک و بلند سینما سپیده دوخته اند. ب) "اینجا بدون من" فیلمی به نویسندگی و کارگردانی بهرام توکلی پ) نمک شناسی حکم میکند از کسی که مرا به این فیلم در آن ساعت شب،خواه بین آن همه آدم الکی دعوت کرد تشکر کنم. ت) از توکلی پیشتر "پابرهنه در بهشت" و "پرسه در مه" به اکران در آمده است.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

نفس اگه سرد بشه.

- میشه بریم بیرون؟ - کجا؟ - بیرم بیایون، بریم دشت  یه جایی که بتونیم  حرف بزنیم. - آقام نمیذاره. - نمیزاره یا نمیخوای؟ - چه فرقی میکنه؟ - فرق میکنه. - خب حالا هرچی.اصلن چی میخوای بهم بگی؟ - چطو تو این  ده سال کارم نداشتی؟ - اینجا نمیشه.محیطش کوچیکه .حرف در میارن. - گور پدرشون. اینجا تو  ولایت خودمون هم  نتونیم با هم حرف بزنیم کجا میتونیم پس حرف بزنیم. - خب همین جا بگو. اینجا نمیشه. دارن نذری می پزن هی میان و میرن. نمیخوام  اشکهاتو ببینن. - یعنی باز میخوای اشک هامو دربیاری؟ - نه .اما دل نازکی تو..خیلی دل نازک. - خوبه اینها رو میدونستی و اینکارو باهام کردی. - حالا میای بریم؟ - بریم خب.. - میخوام باهات حرف بزنم. - مگه حرفی ام مونده؟ - نمونده. - خیلی پر رویی - چرا؟ - نمیدونی چرا؟ - باید بدونم؟ - واقعن که... - میدونی چقدر گریه کردم. میدونی وقتی گذاشتی رفتی آلمان چقدر گریه کردم؟ - میدونم - نه نمیدونی. وقتی اون مردیکه الدنگ اومد خونمون.چقدر کفری بودم از دستت. - میدونم. - نگو میدونم.میزنم لهت میکنم ها..نگو.... - باشه. -میدونی عمو از بچگی همیشه به من میگفت  فاطی عروس خودمه.از وقتی به دنیا اومدم.از وقتی یادمه. -اوهوم -پس چی شد. عمو نوح شد و  پسر عمو  پسر نوح؟ - باید میرفتم. - نگفتم نرو.گفتم تکلیف منو روشن و کن و برو. - نمیتونستم. - داری دروغ میگی. - چه دروغی دارم بگم؟ - نامه چی، نمیتونستی بدی. - دادم.با هر نامه که برای مامانم می فرستادم. - هیچکدومش دستم نرسید. - بعد  دوماه گفتن واست  خواستگار اومده.درس نیس.در ارتباط باشیم. -ههه...گور پدرش.. - تو چرا نموندی.منتظرم نشدی. - من؟ -ببین رو اعصابم راه نرو. سعید به خدا میزنم  داغونت میکنم ها ... -بزن -خفه شو... - خب بزن...اگه مشکلت با زدن حل میشه.بزن... - واقعن که... . . . -گفتن  یه دختر نروژی رو گرفتی. -سهیلا یه عکس هم ازش بهم نشون داد. -جدی؟کی؟ - نمیخواست نشون بده . لای آلبوم عکس های تولدش بود.کنار ش وایساده بودی. هم قدت بود.کت یقه خز  شکلاتی تنش بود. دستکش های قهوه ای .بوت قهوی ای. -عکس دست جمعی بود. واسه مراسم "پروم " انداخته بودیم. -چرا  بین اون ده بیست نفر کنار تو بود.چرا  اینقدر بهت نزدیک بود. -من باهاش نبودم. -دروغ نگو. - کورشم اگه دروغ بگم.به جون بابام. - جون عمو رو قسم نخور. لایقتشو نداری. -فقط همکلاسی بودم باهاش ،باور کن... -الان میگی؟ -چطور میتونستم بهت بگم؟ -خب لامصب یه زنگ میزدی. - هر یه  یورو رو با هزار ترس و لرز خرج میکردم.تازه مامانم گفت بهت زنگ نزم.تو نامزد داری. - مامانت از اول چشم دیدنمو نداشتم.. - نمیدونم. - تو کنتاکی کار گرفته بودم.شاممو میداد.یه کمک خرجی هم بود. -بابام مث همیشه  روش نشد به بابات بگه. گفت اگه میخواستید پا پیش میذاشتید. - از ده اومدیم بیرون... - اره ..میگن آدم پیاده ساعتی چهار کیلومتر راه میره... -کجا بریم حالا؟ -بریم  مزرعه بابا بزرگ..؟ -خیلی غصه خورد. -کی؟ - بابا بزرگ -خدا بیامرزدتش -چند بار به بابات گفت.بهت خبر دادن؟ - کم وبیش... -مامانت راضی نبود .میدونم. - آره -میگفت حیف پسرمه.تحصیل کرده.خوشتیپ... - راس میگفت. - ا  فاطی ؟؟؟ - نه تو به من زیاد بودی.حرفی توش نیس.اما از دستت شاکی ام .چون بهم نگفتی. - چی رو باید میگفتم؟ - مث یه مرد وایمیستادی میگفتی نیمخوامت...این خاله زنک بازها رو در نمی آوردی. - یعنی چی فاطی؟ من هنوز  دوست دارم... - سعید تو رو خدا... - سعید این شکم  بادکنک  نیست توش.اون  طفل معصوم که تو خونه خوابیده عروسک نیست. - میفهمم.. - سعید تورو جون  هر کی دوست داری...نگو میفهمم. - تو چی میفهمی؟ چه میدونی..خوابیدن با مردی که اصلن مرد نیس.چقدر سخته؟ -....{ ...}... -گریه نکن. - برو بابا... - بیا بگیر اشکهاتو پاک کن. - گفتم دست از سرم بردار. -حالا کجاست؟ - کی؟ - شوهرت. -پی الواطیش.. -کی فهمیدی معتاده.. - میدونستم.. - یعنی میدونستی و باز... - هو تند نرو.....اینقده از دستت شاکی بودم که واسم مهم نبود. - احمق. - با منی؟ - نه پس با  روح بابا بزرگم...میدونستی معتاده زنش شدی؟ -چاره ای نبود. - قالیت سر دار بود یا  حجره بابات و اجرا میخواست ببره... -خسته شده بودم.اون موقع  اینقد هم تابلو نبود.شیشه میزد.گاهی دوتایی میزدیم.بعد... -چته تو...هنو بچه  ای سعید به خدا..گریه داری میکنی؟؟؟؟ -.... -سعید؟ - هان.. -بیا از اینجا بریم.اون درخت بادوم های .کهریز  یادته...میرفتیم لا به لاشون...بوس بازی میکردیم. -.. -سعید بس کن...اینقدر بچه نه نه نبودی تو؟ - باشه بریم. - شب اول که اومدن بردنش واسه طلب بود.گند کاری کرده بود.پول نزول گرفته بود. به بابام نگفتم. مامانم از بابات پول گرفت دادیم .ولش کردن. - فاطی؟ - ها؟ -دوسش داری؟ -داشتم - الان یعنی نداری؟ -الان ازش دوتا توله دارم.مجبورم. -یعنی چی مجبوری... - اینجا با اونجایی که ازش اومدی فرق داره مهندس.... - چه فرقی؟ اصلن به کسی چه.... پایان بخش اول لطفا نظرات خودتان در مورد این بخش و پیشنهاد هایتان برای ادامه کار را  بنویسید. سپاس
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

رویا پردازی در خیابان

گاهی وقتها که رویایم می گیرد.از گوشه خیابان ،از روی تخت از توی مغازه لباس فروشی از سر جلسه امتحان  کنده می شوم.بال می گیرم. کمی بالاتر می روم و آنچه را که دوست دارم از آن بالا می بینم. کمی که رویایی می شوم نگاهم به سنگ فرش های مربعی و کوچک کف خیابان می افتد اما در انبیه چشمم تصویر روزهای خوب و بدی می رسد که همگی شان را دوست دارم.تخیل ، به  همان هم  اکتفا نمی کند. بیشتر و بیشتر می خواهد. می خواهد بالهایش را خوب باز کند. بالاتر بپرد. این می شود که بعضی وقتها این  تصورات همراه واژه  ادا میشود،گاه همراه  اشک ها و لبخند ها ،گاهی هیچ خطری را نمی بیند. برای اولی بیشتر آدم های علاف  توی خیابان  بهم لبخند زدن. آنها که حتی توی عمرشان  دو شب پی در پی خواب ندیدند چه برسد به من که بیدار می شوم می روم آبی می خورم و مجدد که می خوابم  ادامه خوابم را می بینم.معمولا راننده های بی تصور اند.تا سر حد دماغشان را می بینند. در این رابطه هرکدامشان که دماغی کشیده تر داشته باشد به حساب خودشان آینده نگر تر است. یا آدم هایی که پشت پنجره ها ی ساختمان،توی  صندلی  شاگرد اتومبیل،پشت  در ها و ... علاف اند. مسخره ترین کار عالم است.گاهی می شوند که دارم با خودم حرف می زنم.بلند بلند.بعضی هاشان نگاه می کنند، با تعجب  سکوت می کنند اما نگاهشان دنباله دار تر از هر ستاره دنباله داری است.روی صورتم می چسبد و  تا جایی که راه پیدا کند کش می آید. دومی ها می خندند. خنده ای نه از سر جنون، خنده ای به شکل عاقل اندر صفی...دسته سوم  که عاشقشانم .فوری نگاهشان را می دزدند. سعی می کنند اگر ندیدیشان خودشان را  هم آفتابی نکنند. تا با رویاهایت  احساس رودبایستی نکنی. همه را به زبان بیاوری.فقط گوش کنند. و خوشحال باشند از اینکه  آدم دیگری هم هنوز هست که رویا داشته باشد. ولو  دست نیافتنی تر از خودشان معایب: 1.برخورد شی سخت به سر برای مثال میله افقی  بالای اتوبوس های شهری، پ 2.پیچ خوردگی و یا قلم شدگی پا برای مثال  هماهنگ نبودن  ارتفاع و طول جداول خیابان،  3.رو در رو شدن و  به چپ و راست کشیدن توی پیاده رو برای مثال  ورودی های مترو یا اماکن شلوغ تر ... این ها همه آفات رویا پردازی در خیابان است. در هر صورت رویا پردازی در خیابان هم مثل  هر پدیده دیگری دارای مزایا و معایبی است که  چندتایش از نظر من اینها هستند. مزایا: 1.پیاده روی منظم و دائمی که موجب کاهش قند و کلسترول و  اسید اوریک خون می شود. لذا به هر شخصی که دارای یکی از این موارد است  پیاده روی تجویز می شود. 2.کم شدن حتی مجازی مقداری از غم و آلام درونی. 3.رسیدن به مرحله گیز گیز روح و  کوفتگی انگشت  پا و عضلات چهار سر زانو. برای این  مرحله پیشنهاد میکنم. پاهایتان را بعد از پیاده روی بشویید و تا جایی که راه دارد بکشید.تمرین کشش خستی را  از پاها  می رهاند.و واقعا بنظرم از مزایای پیاده روی است. 4. دیدن ادم های الکی در این میان  میتوان  با اشاره به ادمهای رویا پرداز دیگر کمی دلگرمی بیشتری به دست آورد. مثلن خیلی از شاعران میدانم که اینکار را میکنند.برای خودشان راه میروند،حرف میزنند و میخندند. الف.در شب بی نئون کنار رهبران           رو به هر موعظه در قصر واتیکان...* ب. شب بندر شب شیون  چه بد، چه بد         شب از گریه آبستن چه بد چه، چه بد* 1.(*شهیار قنبری-آلبوم دوستت دارم ها) 2.گروه کولد پلی- آلوم  ایکس اند وای(x&y) یا  آهنگ ساز هایی که  حاصل تجربیات رویا پردازی در خیابان را به  موسیقی بی بدیلی تبدیل می کنند. مثال: 1. آلبوم  گودبای لنین - یان تییرسن 2. آلبوم به خاطر سنگفرشی که ما را به تو می رساند- فریدن خلعتبری
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

فاکسین

خائنین فقط آن آدم هایی نیستند که در ازای پول  به بیگانگان اطلاعات بفروشند. خائنین فقط آنهایی نیستند که از اسکله های غیرقانونی شان خروار خروار جنس بنجل مصرفی وارد کشور می کنند و ریالی مالیات نمی دهند یا حتی به فکر صنعت گر داخلی نیستند.خائنین به  مملکت فقط آنهایی نیستند که پولی می سلفند و کتاب قانون را دور برگردان می کنند. خائنین فقط آنهایی نیستند که  به محیط زیست آسیب می رسانند.خائنین مملکت همه آنهایی اند که می دانند و حتی می فهمند کارشان اشتباه است . اما  مطمئن، با اعتماد به نفس ، با لبخند های زشت و  متصنع خود کارشان را انجام می دهند.گاهن به کرده خود می بالند. گرماگرم  تابستان 2008 پکن میزبان شناگری از ایران بود. پسرکی عینکی و ,لاغر اندام که عنوان  بهترین  شناگر قورباغه ایران را یدک می کشید.راهی مسابقات شنا شده بود تا در رقابت با بهترین های قورباغه ی جهان خودی نشان دهد.همه چیز مهیای یک تجربه خوب برایش بود. امابه یک باره در  دور مقدماتی بازیها به شکل  نامعلومی انصرافداد و روی تابلو مسابقات عنوان "رجکت" جلوی اسم محمد علیرضایی نقش بست. رسانه های خارجی گفتند مشکل آپاندیس و دستگاه گوارش باعث این انصراف شد .شبکه های خبری داخل که به اصطلاح سنگ تمام گذاشته بودند تا حجت را بر ما تمام کرده باشند. فقط در حد یک  تیتر 5-6 ثانیه ای خبر را فقط در یک بخش خبری از شبکه خبر خواندند و قضیه فیصله یافت.اما رسانه ای غیر رسمی حضور " تام بئری"اسرائیلی در گروه  علیرضایی را دلیل این اقدام دانستند.از طرفی علیرضایی بعد از چند ساعت حضور در بیمارستان دهکده بازیها به دلیل امکان ادامه درمان در تهران  مرخص شد و پس شد آنچه شد. محمد علیرضایی بعدها توی چند مجله  حرف دلش را زد و اندکی حداقل از اهل مطالعه اش که مجله ای ورق می زنند دلجویی کرد و تصمیم را فراتر از قدرت تصمیم گیری خودش دانست. 30تیرماه سال سال 90 مسابقات جهانی شانگهای، آوردگاه بزرگان شنای جهان، میزبان  فلپس پرمدعا،یان تورپ کهنسال وخورخه برزیلی وخیلی های دیگر بودد...علیرضایی هم این بار باوجود اینکه  پیش تر بازنشستگی خود را از شنای حرفه ای اعلام کرده بود. با اصرار و شاید بخاطر کم کردن بار مسئولیت فدراسیون بار دیگر راهی مسابقات شد. مابو به تن زد و عینک به چشم.تو ی سالن انتظار منتظر ماند.اما با اعلام شدن  اسامی 8نفر مسابقه  باز هم انصراف داد. تا بار دیگر اتفاق  پکن در شهر دیگری از چین پهناور تکرار شود. شریعتی ناکثین  را از غاصبین جدا کرد.برایشان  الگوی جدا تراشید و توی فریم خودشان  جا داد.من هرچقدر فکر کردم که بانیان این  کار در زمره کدامیک اند به عقلم نرسید.الگویی تراشیدم هرچند کج و معوج، مبتدی و تا حدودی شرم آور اما  قبای خوبی درآمد به قامت مسئولین به قول امیرخانی* "سه لتی" که بس پت و پهن تر از "دولتی" اند. اما درشان فقط و فقط یکطرفه اس. هرچقدر هم  شناگر نباشم و  فقط بلد باشم  کرال سینه و پشت شنا کنم.باز هم محقم در چنین زمینه ای اعتراض کنم کما اینکه  رویایم زمانی قهرمانی در شنای  پروانه بود.فاکسین ترکیب خوبی است. برای فدراسیون دستگاه ورزشی که ستاره های پرفروغ را جلا نمی دهد که هیچ،زیر آب هم فرو می کند. والسلام
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

احسن القصص

حضرت سلیمان (ع) در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه‌ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می‌کرد. حضرت سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می‌کرد که دید او نزدیک آب رسید. در همان لحظه قورباغه‌ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود، مورچه به داخل دهان او وارد شد، و قورباغه به درون آب رفت. سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می‌کرد، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود، آن مورچه از دهان او بیرون آمد، ولی دانه‌ی گندم را همراه خود نداشت. سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید. مورچه گفت: ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می‌کند. او نمی‌تواند ار آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می‌کنم. خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد. این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می‌برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می‌گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می‌رسانم و دانه گندم را نزد او می‌گذارم و سپس باز می‌گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می‌شود او در میان آب شنا کرده مرا به بیرون آب دریا می‌آورد و دهانش را باز می‌کند ومن از دهان او خارج می‌شوم. سلیمان به مورچه گفت: وقتی که دانه گندم را برای آن کرم می‌بری آیا سخنی از او شنیده‌ای ؟ مورچه گفت: آری او می‌گوید: ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی‌کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن. داشتم به این روایت فکر می کردم. چقدر قابلیت تصویری دارد.چقدر میشود شرح و بستش داد.چقدر میشود سر و دمش را کشید و سرو شکلی بهش داد. حیف که فقط غر زدن را خوب بلدیم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

ناهید

یه دختره بود کوچه روبرویی ما می نشست. مادرش خیاط بود و با مادرم دوست بود.پدرش وقتی من سوم دبستان بودم موقع تزریق جون داده بود.یه خواهر داشت موقعی که من پنجم دبستان بودم با آهنگر توی خیابان 16 متری عروسی کرد.وقتی اول و دوم و سوم راهنمایی میخوندم هرروز ظهر موقع برگشتن از مدرسه می دیدمش.بهم نگاه می کردیم و می خندیدیم.یعنی بیشتر لبخند می زدیم.بعدا که اول دبیرستان شدم فهمیدم اسمش ناهید و همسن خودمه.فهمیدم توی دبیرستان شهید صادقی ثبت نام کرده. فهمیدم دوتا دختر دایی هم سن خودش داره.که اونها هم با مامانم دوست بودن.سال اول دانشگاه که بودم فهمیدم خواستگار براش اومده.سال دوم که بودم فهمیدم عقد کرده.فارغ التحصیل که شدم .یه روز توی خیابون دیدمش که شکمش جلو اومده بود.برای گرفتن مدرک که می رفتم دانشگاه زاییده بود.از سربازی که برگشتم طلاق گرفته بود.برا یفروش خانه که رفته بودیم .باز نگاهم کرد و لبخند زد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

دل پی بی قراری و عاشق ما فراریه*

هیچوقت پست هایم را  منظم ننوشته ام  نه آن وقت که توی  پرشین بلاگ می نوشتم نه بعدها که در بلاگفا  می نوشتم و نه حتی حالا که قصد دارم در وردپرس بنویسم. بنظرم  منظم نویسی ها کار خوبی است اما  یک جورهایی درگیر نوعی بلاهت خوب هم هست که  هیچ وقت  دست  به گریبانش نبودم.همه مفاهیم  و باورها و نقد ها  را هم قبول دارم ، حداقل  در موردشان موضعی نمی گیرم و رگ گردن باد نمی دهم. همیشه  سعی کردم هیچ کاری را به  اجبار انجام ندهم . چرا که هر وقت بل اجبار کاری را انجام دادم گندش در آمده است  .روزهای گرم تیرماه سال 90 را که آبستن  حوادثی چون  چند مورد کودک آزاری در فارس و تهران و ورامین و تجاوز به چند دختر و زن در اصفهان و  کاشمر و بالا آمدن گندکاری فدراسیون فوتبال  در حذف تیم امیداست، روزهایی که  چند هزار نفر از مردم سوریه  از کج سلیقگی و بی شرفی بشار اسد به ستوه آمده اند برای حفاظت از جان و مالشان  فرار به ترکیه و لبنان را بر قرار ترجبح داده اند،روزهایی که  میزان  تابش پرتوهای UV در هوای تهران از مرزعدد 12 معیار خودش گذشته و6 برابر حد مجاز شده و سواحل دریای خزر در سال 90 بیشتر از یک صد غرق شده را به خود دیده است ،روزهایی که نه هزار شکایت از دولت  طی سه ماه از دولت شده است،روزهایی که کسی که دوستش ندارم هنوز لبخند کج می زند و  پسر کوچکش که همسن من است  هم  زن گرفته  و سیاوش قمیشی هنوز آهنگ می خواند و  مسعود کیمایی هنوز فیلم می سازد و  وودی آلن هنوز نابغه ترین فردی است که می شناسم و ابراهیم نبوی توی بروکسل  کنگر توی حلقش ریخته اند و بازهم  شیرین است،روزهایی که جدول خیابان را عوض می کنند و هر 15 دقیقه یک بار یکی شان برای شاشیدن،آب  یا چای زنگ می زند و از پشت آیفون داد می زند و حاج آقا خطابم می کند.روزهایی که آسفالت اتوبان قم تف دیده است و روباهی که در در جاده ماستر- واشقان دیدم  پهن زمین شده و سر و صورتش زیر لاستیک ، چرخ شده بود و تنها نشان جاودانگی اش  دمی بود که پف داشت، روزهایی که بی شمار رخوت انگیز است .این روزها را با  این امید آغاز می کنم که به همه آن چیزهایی که فکرشان را می کنم  به آن چیزها که رویا را واژه مناسبی برای خطاب قرار دادشان نمی دانم برسم.والسلام * تیتر صد در صد دزدی است. * راستی خمینی شهر قبل از انقلاب اسمش چی بوده؟ اصلا قبل از انقلاب جایی به شکل این منطقه بوده؟
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

لعنت

تا ساعت 4صبح مشغول دانلود و تماشای فیلم های پورنو بود. صبح ساعت 11 بهم زنگ زد تا سراغ سوییچ ماشینو بگیره.گفتم توی کشوی بوفه است و ازش پرسیدم  از کارش راضیه. گفت: از صنعت فیلم پورن دنیا هم تریلرهای مسخره و  30 ثانیه ایش نصیب ما میشه.لعنت به این
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

paul auster

* این گزارش برگرفته از همان روزنامه ای است که لوگو اش شبیه  یه خانوم  در حال رقص بود . ترجمه اثر هم  کار خانم زهرا تیرانی است که  بسیار ازشان متشکرم. به فضایی برای نفس کشیدن نیاز داشتم برای کارهای زیادی از این سو به آن سو پرتاب می‌شدم و خیلی از آن کارها آن‌قدر مرا درگیر خودش می‌کرد که طاقتم طاق می‌شد. در نتیجه واقعا آن‌قدر که آرزو داشتم، نمی‌توانستم بنویسم. گمان می‌کنم میل داشتم آمریکا را برای مدتی ترک کنم. نه به این معنی که تبعید شوم یا هیچ وقت برنگردم، بلکه به فضایی برای نفس کشیدن نیاز داشتم. قبلاً اشعار فرانسوی ترجمه می‌کردم، پیش از آن هم یکبار به فرانسه رفته بودم و خیلی دوستش داشتم بنابراین به آنجا رفتم. حقیقت این است که به‌هرحال به فرانسه رفتم و آنچه مسلم است، این همان   برای شروع بهتر است گریزی به گذشته بزنیم. گویا زمانی ملوان کشتی‌های تجاری بودید؛ تعجب می‌کنم چطور دنبال چنین کاری رفتید؟ بله، حدود 6 ماه روی کشتی نفتکش ایسو (ESSO) کار می‌کردم. این شغل را وقتی که کالج را ترک کردم به دست آوردم. من نمی‌دانستم در زندگی چه می‌خواهم. نمی‌خواستم آدمی دانشگاهی باشم؛ کاری که احتمالا لایقش بودم. دیگرن می‌خواستم بیش از آن درس بخوانم؛ تصور اینکه زندگی‌ام را در دانشگاه بگذرانم برایم خیلی وحشتناک بود. هیچ حرفه یا کاسبی خاصی نداشتم. واقعاً برای هیچ کاری درس نخوانده بودم. فقط می‌خواستم شعر و داستان بنویسم. گمان می‌کنم هدفم از کار روی کشتی این بود که مقداری پول به دست بیاورم، با اینکه می‌توانستم از پس خودم بربیایم چون نیاز چندانی نداشتم؛ در آن زمان از زن و بچه خبری نبود. ناپدری‌ام نورمن شیف (کسی که رمان «مون پلاس» را به او هدیه کرده‌ام) خیلی به من نزدیک بود. او مرد فوق‌العاده‌ای بود که زندگی‌اش را با شغل وکالت اتحادیه کارگری و دلالی می‌گذراند. از آنجا که شرکت اتحادیه کشتیرانی ایسو یکی از موکلینش بود، اطلاعات بیشتری از آن داشتم. چون ترک تحصیل کرده بودم از نورمن خواستم شغلی برایم در کشتیرانی دست و پا کند، او هم قول داد این کار را بکند. پیدا کردن کار روی کشتی واقعاً کار سختی است مگر اینکه مدرک ملوانی داشته باشید و از طرفی هم نمی‌توانید مدرک ملوانی داشته باشید مگر اینکه شغلی در کشتیرانی داشته باشید. تنها یک راه برای عبور از این دور باطل وجود داشت؛ فقط ناپدری‌ام بود که می‌توانست این کار را برایم ردیف کند. بالاخره به کشتیرانی راه یافتم که واقعا جای جالبی بود. همه امتحانات را قبول شدم و مدرکم را گرفتم و بعد باید منتظر می‌شدم تا کشتی کی به منطقه نیویورک برسد تا کارم شروع شود و هیچ معلوم نبود چقدر باید این انتظار طول بکشد. ضمناً در سال 1970، شغلی در اداره آمار آمریکا به دست آوردم. در رمان «اتاق دربسته» جلد سوم از «سه گانه نیویورک»، جایی که راوی در مورد کار آمارگیری صحبت می‌کند صحنه‌ای هست که آن را از زندگی واقعی گرفته‌ام. در آن کتاب آدم‌های جعلی از نوعی عجیب و غریب از خودم ساختم. به‌هر حال، در آن زمان دندان عقلم مشکل داشت و باید به دندانپزشکی می‌رفتم و آن را می‌کشیدم. درست وقتی که روی صندلی دندانپزشک نشسته بودم و طرف با انبردست بزرگی در حال کشیدن دندانم بود، تلفن زنگ خورد؛ ناپدری‎ام بود. گفت: «کشتی اینجاست. تو باید بری و خودتو معرفی کنی. دو ساعت وقت داری تا خودتو به کشتی برسونی». برای همین خوب یادم هست که چطور از صندلی دندانپزشکی با پیش بند دور گردنم پریدم پایین و گفتم: «ببخشید من باید برم.» و به سرعت خودم را رساندم به کشتی الیزابت نیوجرسی و مشغول به کار شدم. یک هفته بعد در بایتون تگزاس دندانم را کشیدم. کشتی به سراسر خلیج مکزیک سفر کرد. همه چیز برایم تازگی داشت، تا آن موقع به جنوب نرفته بودم، هیچ وقت در تگزاس نبودم و در طول این ماه‌ها چیزهای زیادی یاد گرفتم. در همان دوران -حقوق نسبتاً خوبی داشتم- چندین هزار دلار پس انداز کردم و با آن پول برنامه سفر به پاریس را ترتیب دادم؛ جایی که سه، چهار سالِ بعد را در آنجا گذراندم. این سفر نقشی کلیدی برای شما داشت. چه تجربه‌ای از پاریس به دست آوردید؟ به‌نظر می‌رسد که مفهوم نویسنده شدن را همان‌جا یاد گرفتید. خب، مطمئناً موقعیت ویژه‌ای بود. قبل از آن هم می‌نوشتم، بارها می‌خواستم چنین کاری در زندگی‌ام انجام دهم، پیش از آن هم چنین تصمیمی داشتم اما آن سال‌ها که دانشجو بودم دوران جنون‌آسای آمریکا بود. درباره سال‌های دهه 60 دارم صحبت می‏کنم؛ دانشگاه کلمبیا جایی که در آن درس می‌خواندم، محیط خاصی برای کار و فعالیت بود. برای کارهای زیادی از این سو به آن سو پرتاب می‌شدم و خیلی از آن کارها آنقدر مرا درگیر خودش می‌کرد که طاقتم طاق می‌شد. در نتیجه واقعا آنقدر که آرزو داشتم، نمی‌توانستم بنویسم. گمان می‌کنم میل داشتم آمریکا را برای مدتی ترک کنم. نه به این معنی که تبعید شوم یا هیچ وقت بر نگردم، بلکه به فضایی برای نفس کشیدن نیاز داشتم. قبلاً اشعار فرانسوی ترجمه می‌کردم، پیش از آن هم یکبار به فرانسه رفته بودم و خیلی دوستش داشتم بنابراین به آنجا رفتم. حقیقت این است که به‌هرحال به فرانسه رفتم و آنچه مسلم است، این همان کاری بود که باید می‌کردم و هیچ برگشتی در کار نبود. شما وارد فرانسه‌ای شدید که ممکن بود با ترجمه اشعار فرانسوی و آثار سوررئالیست راه نامعلومی پیش رو داشته باشید آنچنان که سال‌های دهه 70 برایتان تقریبا این‌طوری بود. بعد در دهه 80 به عنوان رمان‌نویس مطرح شدید و از آن موقع رو به رشد گذاشتید. نکته خنده دار در این است که در دوران جوانی سعی می‌کردم داستان بنویسم و زیاد هم می‌نوشتم اما از نتیجه کارم راضی نبودم. دو رمان «کشور آخرین‌ها» و «مون پالاس» را که تکمیل و چاپ آنها بعداً انجام گرفت، اوایل بیست سالگی‌ام شروع کردم. روی هر دو کتاب زیاد کار کردم اما با هیچ یک از آن دو کاملا نتوانستم ارتباط برقرار کنم. از این دو رمان فاصله گرفتم و به این نتیجه رسیدم که نمی‎توانم داستان بنویسم و بهتر است دنبال شعر بروم. همیشه به اشعار فرانسوی در کنار کارهایم علاقه‌مند بودم و آثار شاعران معاصر فرانسوی را ترجمه می‌کردم. همیشه ترجمه کردن به عنوان راهی برای امرار معاش، خیلی برایم ناراحت کننده و ناخوشایند بود؛ واقعاً دوستش نداشتم. چندین کتاب متوسط و ضعیف با موضوعاتی که مورد علاقه‌ام نبودند ترجمه کردم که دستمزدشان خیلی پایین بود. تا جایی که به این نتیجه رسیدم که به عنوان آشپز غذای فوری بهتر می‌توانم کار کنم؛ منظورم این است که خیلی بد بود. همین‌طور در اواسط دهه 70 چند نمایشنامه نوشتم ولی در اواخر دهه 70 وقتی با بحران واقعی از هر نظر چه شخصی و چه هنری مواجه شدم و کاملا بریدم - نه پولی داشتم و نه امیدی- تا مدتی کاملا از نوشتن دست کشیدم. تنها کاری که در آن دوران انجام دادم نوشتن یک رمان کارآگاهی با نام مستعار بود؛ آن هم در شش هفته و فقط برای اینکه پولی به دست بیاورم. به وضع فلاکت‌باری فقیر بودم بنابراین در حقیقت آن اولین رمانم بود. این دوران حدود یک سال و نیم ادامه داشت و مطلقاً اثری خلق نکردم. وقتی در اواخر 1978 دوباره شروع به نوشتن کردم، داستان می‌نوشتم و در واقع از آن به بعد شعر را کنار گذاشتم. نوشتن را یکباره متوقف کردم و باز یکباره شروع کردم. دو قسمت زندگی‌ام به عنوان نویسنده خیلی با هم متفاوت است. هیچ شاعری از بروکلین به منصه ظهور نرسید؛ اگرچه ویتمن واقعاً استثنای خاصی بود. در حقیقت بروکلین سابقه طولانی در تاریخ ادبیات دارد و نباید برجسته‌ترین شخصیت، والت ویتمن را فراموش کنیم. اکثر شاعران بزرگ عینی گرا قرن بیستم در بروکلین زندگی می‌کردند مثل لوئیس زوکوفسکی، جورج اوپن، چارلز رزنیکوف و احتمالا یکی از اشعار بزرگ قرن بیستم، «پل» سروده هارت کرین در بروکلین سروده شده است. در حقیقت کمتر جایی در آمریکا سنت شعری بیشتری نسبت به بروکلین دارد. کورت ونگات اعتقاد دارد همین که کتابی را تمام می‌کنی دیگراز دستت خارج می‌شود، به دنیا می‌آید و زندگی خودش را ادامه می‌دهد. آیا شما با این نظر هم عقیده هستید؟ خب، این کاملا درست است که کتاب، کتاب شماست. شما در قبال جزء به جزء هر صفحه مسئولید و هر ویرگول و هر هجا جزئی از اثرتان است. بعد باید از آن فاصله بگیرید، آن را به جهان بسپارید و آنچه دنیا بر سر اثرتان می‌آورد غیرقابل پیش‌بینی است. شما باید خیلی مراقب اثرتان باشید. اجازه ندهید اشخاص احمق به آن دسترسی داشته باشند و به آن اهانت کنند. در عین حال معتقد نیستم که زیاد درباره آنچه بعدا اتفاق می‌افتد باید سخت گرفت. عناوین‎ کتابهایتان مانند کشور آخرین‌ها، شهر شیشه‌ای، موسیقی شانس و... به نظر می‌رسد بیشتر شبیه هسته اصلی یک ایده هستند به جای اینکه بعدا از کل کار نتیجه شده باشند. همین‌طور است؟ خب، به نکته جالبی اشاره کردید. شروع طرح بدون عنوان در ذهن من شکل نمی‌گیرد. گاهی وقت‌ها روی عنوان کتاب‌هایم سال‏ها فکرمی کنم تا چیزهایی که در سرم شکل می‌گیرند، با هم جور شود. عنوان به نوعی طرح را تعریف می‌کند و بهتر است آنچه که از عنوان به دست می‌آید در اثر حفظ شود، این را ملزم می‌دانم. بنابراین، بله، روی عنوان خیلی زیاد فکر می‌کنم. بعضی وقت‌ها حول ساختن عناوین دنبال چیزهایی می‌گردم که وجود ندارند و نخواهند داشت. جان اروین می‌گوید رمان مورد علاقه‌اش «کوهستان سحرآمیز» توماس مان است و آن را دوازده بار خوانده است. آیا رمانی وجود دارد که تا این حد مورد علاقه شما باشد؟ خب، فکر می‌کنم چندین کتاب وجود دارد ولی اگر بخواهم به یکی اشاره کنم، وقتی فکرش را می‌کنم کتابی که دوست دارم دوباره بخوانمش «دون کیشوت» است. آن برای من کتاب منحصر به‌فردی است. به نظر می‌رسد هر مشکلی را که هر رمان‌نویس همیشه با آن مواجه می‌شود با درخشان‌ترین و انسانی‌ترین راه قابل‌تصور، ارائه می‌دهد. به عنوان آخرین سوال. لو رید در «آبی در چهره» می‌گوید به مدت 35 سال سعی کرده نیویورک را ترک کند اما به نظر نمی‎رسد که این کار را کرده باشد. آیا این آرزوی شما هم هست؟ یا به‌طور باورنکردنی آنقدر ثروتمند شده‏اید که خانه‌های مختلفی در جاهای دیگر دارید؟ نه، خانه‌هایی اینجا و آنجا ندارم اما یک خانه دارم که همیشه در آن زندگی می‌کنم. من سال‌ها در رفت و آمد بودم چه می‎خواستم در نیویورک بمانم چه آنجا را ترک کنم. فکر می‌کنم همان طور که لو در فیلم می‌گوید: ثبات و بی‌تغییری راهی است که هر کسی باید برود؛ چه خوشتان بیاید چه بدتان بیاید اما همین چند سال پیش، به این نتیجه رسیدم که باید بمانم. برای من بهتر است که اینجا برای مدت طولانی بمانم. بنابراین می‌مانم. ممکن است بعدا جایی آخر کار، نظرم را تغییر دهم اما در حال حاضر و احتمالا در آینده هم جای دیگری نخواهم رفت.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

پنهان نموده ایم چو پیری پس خضاب

عکس را  کوبید روی میزم.انتظار داشت چشم از مونیتور بردارم و برای آنی هم شده به عکس نگاه کنم. دستهایش توی جیبهای گشاد فاستونی سرمه ای فرو برد. برای بار هزارم بود که فکر را میخواندم خواندم و برای بار هزارم بود که مقابل هر حرکت هیجانی اش سکوت  سرشار از بی توجهی میکردم.کفری اش کنم؟ بچزانمش.؟تردید را شکست  با لحن طعنه آمیزی گفت:" اینو دیدی؟ این فامیلتون هم که تو زرد از آب در اومد." چشم هایم را  هنوز خیره به مانیتور و دنبال  مکان نماست. -          کدام فامیل؟ -          همین دختر دیگه..گلشیفته فراهانی؟ -          خب -          خراب از کار در اومد. نمیخواهم بیشتر از این  چرت بگوید. نمیخواهم توهین کرده باشم. نمیخواهم نگاهم را از روی مکان نما بردارم. توی ذهنم دنبال یک تک جمله میگردم. -          مطمئنی؟ -          ایناهاش نگاه کن؟ بی میل نگاهم را از روی مونیتور برمیدارم. نگاهش میکنم.از خودراضی ترین ها را میبینم.هنوز نتوانسته ام  این رفتارش را درک کنم. عکس را میبینم.   -          خب ؟ -          خب نداره .مدل شده دیگه؟ -          مدل با اونی که تو گفتی فرق داره؟ -          چه فرقی میکنه امروز میره از این عکس ها میندازه ، فردا هم هر غلطی خواست...؟ -          فامیلمون نیست؟ -          پس چرا فامیلی هاتون شبیه همه؟ -          فراهان منطقه بزرگیه. همشهری هستیم .اما فامیلمان نیست. هرچند هیچکدام اینها برای این نیست که  ازش حمایت نکنم ... -          ای بابا . نگاه کن عکسو؟؟؟ -          مشکلش کجاست؟ -          بی غیرت شدی دیگه. -          به غیرت چه ربطی داره؟ -          نه ..بی غیرت شدی. وگرنه واست مهم بود فامیلت. بره  تو یه فیلم  اجنبی بی حجاب بازی کنه. بعدش هم بره  اونجا یه روز آواز بخونه. رقاصه بشه. فرداش بره عکس پتی بندازه و ... -          به تو چی میرسه؟ -          ما انقلاب نکردیم که  دخترمون برن هرزگی. -          تو انقلاب کردی؟ -          خفه شو -          برو پی کارت -          احمق دارم میگم .ما جنگ کردیم شهید دادیم. نمیزاریم چارتا بچه قرطی. چهار تا ضعیفه بیان آبرو کشورمارو ببرن. تو بخش تامین فقط این یکی هست که از روزی که آمدم مدام پای پی میشود. داروغه است. نخود هر آش شاید هم کاسه داغ تر.مات نگاهش میکنم. مشت هایش گره شده.بازویش آشکارا میلرزد.پره های بینی اش می پرند. میدانم اگر به قیافه اش بخندم . درگیر میشود. -          خب میخوای من چیکار کنم؟ -          بهشو بگو گم شده و دیگه  از این کارها نکنه. -           اگر بهش بگه مشکل تو حل میشه؟ -          فقط بگو دیگه نمیخوام ببینمش. -          و اگر قبول نکرد؟ -          غلط میکنه... -          هی صبر کن. تو مطمئنی اون از وضعیتش راضیه؟ مطمئنی دوست نداره بیاد ایران فیلم بازی کنه؟ -          مگه بازی نمیکرد؟ -          خب آره اما الان رو میگم. -          گه خورده. تو فیلم حاج رسول بازی کرد.احترامش واجب اما بعدش یکسری غلط های اضافی کرد. -          فک میکنی رسول ملاقلی پور الان زنده بود نظرش چی بود؟ -          شک ندارم.اون هم نمیخواست دیگه ریختشو ببینه. -          از کجا مطمئنی؟ -          مکتب حزب الهی اینو میگه.حاج رسول هم حزب الهی بود. -          الان نیست که بخواد بگه بودم یا نه. یقه ام را میچسبد. -          یه کاری میکنم پشیمون شی -          میل خودته. -          اما بهش بگو که جرش میدیم. -          حرف اخرت همین بود. -          خودت هم یه روز از اینجا میندازم بیرون -          تموم شد. -          حالا میبینی. -          گورتو گم کن.   پ.ن: 1.عنوان این پست بخشی از شعر امام خمینی است. 2. این عکس به انضمام تمام نوشته های اطرافش لازم بود دیده شود.لطفا غر نزنید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

پیله ات را بترکان یا بازخوانی استعماری به دست خویش(2)

دیدیم. نه یک بار بلکه چندین و چند بار. توی خمودگی حاصل از چرت  حین سفر. یا رخوت  و سنگینی یک صبح شنبه.یک پای ثابت جریان  را که همیشه به یک رنگ بوده. از 35سال پیش به همین شکل بوده.به همین رنگ  تولید کننده اش گفته مشتری به رنگ دیگرش پول نمی دهد. فقط اخرایی با فام و رال خاص خودش. اخرایی تو دل برو.اخرایی دل پذیر. اخرایی که حاصل کار خوب صنعت یک کشور بوده بر خودروسازی در کشوری که ادعا  بیشتری داشته و دارد.بنز خاور در دهه چهل  با هدف  بریدن پای  مدل های متنوع  ماک و داف  وارداتی  کند و بی ریخت  و تحت عنوان  شرکت  خاور (که اسمش برگرفته از اسم مادر رییس شرکت  و الحق برازنده  چنینن شرکتی بود) پا به  عرصه تولید خودرو  سنگین گذاشت. شرکت خاور با تولید روزانه  1 دستگاه کامیون  و با پرسنلی انگشت شمار در محیطی کوچک حیات خود را  آغاز کرد اما  شناخت درست نیاز بازار و پتانسیل قابل توجه  تولید کار را به جایی رساند که  خاور به استانداردهای تولید خودرو بنز که سرلوحه پیشتازی در عرصه تولید خودرو بوده و همچنان هست ،گردید. و با خرید حق امتیاز 4 محصول   نام شرکت  به  شرکت صنعتی خاور بنز تغییر یافت.و تولید خودش را در دهه پنجاه به  پر شمار ترین تولید کننده خودرو سنگین در آسیا رساند.در شرایطی که  بنز های 1921 و 2621 و مدل های واگن هوود 608 و808 و نیز جوابگوی نیازهای دهه شصت  ایران و حتی کشورهای خارجی بود. بنز خاور توانست  با  اعتماد به نفس بیشتری زمین های لم یزرع  را در محدوده  چهاردانگه  تهران خریداری و  سالن های  بهتر و مجهز تری را  به کار بگیرد.بازار در حال تغییر بود و کسی منتظر تولید کننده نمی ایستاد. ولو و اسکانیا  خودرو های لوکس تری را روانه بازار کرده بودند و  بنز ه در حکم پدر خوانده قدیمی هنوز نیم نگاهی به بنز خاور داشت. سال 1378 ایران خودرو دیزل نه به عنوان  غول تولید خودرو  ایران  بلکه به منزله  چاهی که در آمدهای نفتی را در خود بلعیده سهام بنز خاور و همه متعلقاتش را خرید تا  نشان دهد با درآمدهایش هرجایی را که بخواهد میتواند قبضه کند. و از این پس نیز خاور با عنوان جدید "ایران خودرو دیزل" در محیطی به مراتب بزرگتر با سالن های مسقف و خط تولید هایی پیشرفته  و امکان تولید مینی بوس و اتوبوس و ون دگردیسی قابل توجهی در نوع و ساختار خودرو سازی تک یا حداکثر دو قطبی ایران داشت ایران خودرو دیزل تازه نفس با  اضافه کردن  بزرگترین خط تولید اتوبوس در خاورمیانه  مدل های  بنز  457 که در دو کلاس شهری و  برون شهری روانه بازار کرد.نبض تولید خودرو های دیزل کشور را در دست گرفت. اما  عدم تنوع و خلاقیت در عرضه محصول  و ادامه دادن  تولید همان  بنزهای اخرایی رنگ مشتری را به سمت محصولات  با رنگ لعاب بهتر برد. دیزل باز هم از حرکت نایستاد بلافاصله  امتیاز و خط تولید بنز اکسور که محصول روز اتحادیه اروپا بود را  خردیداری کرد و با  تولید بنزهای اکسور  قرمز تو دل برو هر کامیون  بازی را  فریفت.همکاری با شرکتهای  به روز تری چون هیوندای در تولید مینی بوس های جدید و  اقدامات اساسی نشان از روزهای روشن برای ایران خودرو  دیزل  با ظرفیت را داشت. اما بازی سیاست، کژدار و مریضی را در تامین  محصول  و لوازم که هنوز از خارج از توان ، تولید کننده داخلی بود. ایجاد کرد. قطعه ها  روز به روز دیرتر و کم تر می رسیدند و قطع نامه ها  روز به روز بیشتر و  بیشتر به امضا می رسیدند. لاب ای های زیادی برای دور زدن تحریم  ایجاد  شد. هزینه های زیادی از جیب دیزل که نه از جیب سرمایه نفتی رفت .و در شرایطی که  رقبا با دنده  5 بر هموار راه خود می تاخت اند دیزل ایران  لنگ قطعه با  کارگرانی که  خمود تر و کم اعتماد به نفس تر از همیشه  روی خط تولید چشم به راه بودند می زیست. هر کدام ار محصولات چیزی کم داشت. کامیون به نظر کامل میرسید اما نبود قطعه ای کوچک راه را  برای رسیدن به بازار سد کرده بود. استاندرهای تولید آبکی تر شد. به تولید کننده داخلی گفتند شما با استاندرهای خودمان بساز و در حد رکورد ملی هم قبولت داریم. خط تولید اکسور به حال تعطیل در آمد. اتوبوس ها و کامیون ها همان مدل های قبلی بودند. شاسی های بلند و بی قواره که ترددشان  در کشورهای اتحادیه اروپا به خاطر خطراتی  که در حین تصادف و در مواجه با  اتومبیل های  آب رفته سواری  داشت ممنوع شده بود در ایران تولید می شد. بازار محصول جدید تری را می طلبید . کادر بازرگانی به هر دری زد، بنز کوتاه نیامد از پول بدش نمی آمد اما دردسر پیش رو  به  سودش نمی ارزید.مسئول  ذی صلاح یک روز آمد سرکار و  به مسئول دیگر چشمک زد که یافتم. وقتی دوستش جویای فکر همکار مسئولش شد . گفت  زیر لفظی میخواهم. زیر لفظی ها و شیرینی ها و سلام صلوات ها فراوان شد تا  قرار داد ننگینی به امضا رسید. کتاب های تاریخ  شاید ننویسند اما  اگر بخواهم تاریخی بنویسم "به موجب این قرار داد  شرکت ایرانی  ایران خودرو دیزل محصول دیزلی  با نام تجاری "هوو" را  از کشور دوست  چین خریداری کرد".مشتری های کلافه شده از  واگن هوود و های قدیمی فوری صف کشیدند. اذیت شدند .خونشان را توی شیشه کردند و بعدش برخلاف همه جای دنیا که خودرو را در نمایندگی یا حداقل کمپانی  سازنده تحویل می گیرند .برگه ای را  دستشان دادند که آدرسی در  به بندر جنوبی را محل دریافت محصول معرفی میکرد.  خودرویی که شرکت فروشنده هم می دانست  امکان دارد در مسیر انتقال  از بندر عباس به تهران  تلنگ اش در رود. تبلیغات آنقدر بود که همین محصول گل سر سبد جلوه کند و. شهرداری های شهرهای مختلف  سرو کله  می شکستند تا  تعدای از این خودرو که ظرفیت مناسبش جواب گوی جمع آوری زباله بود را خریداری کنند. اتحادیه های کامیون دار ها اما به سرعت قضیه را فهمیدند. هوو به درد نمی خورد. شاسی است  لق میزند ترمزش نمی گیرد.از کامیون دار اصرار و از کامیون فروش انکار. کارها به  وزیر و مجلس و دولت کشید و در اصطلاح اداری کارها به شکل مدیریتی حل شد.اما  تنها فایده اش این بود که کامیون دار هم فهمید حل شدن مشکل به شکل مدیریتی چه معنایی دارد
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

عکس فراوانم آرزوست.......

توی کتاب 1984 جرج اورل یک صحنه ای را خواندم که هنوز توی ذهنم  مانده است.شخصیت اصلی داستان به سینما و برای دیدن فیلم رفته بود که  "صحنه کشتار غیر نظامیان توسط یک هلیکوپتر  در دریا مدیترانه بود. با لحنی نزدیک به این " مرد قوی هیکل توی هدف هلی کوپتر بود و داشت می دوید. طوری که تمام  عضلات بدنش در حال تکان شدید بود . و صحنه بعد پیکر سوراخ سوراخ شده  مرد را به تصویر میکشد که توی دریا افتاده و محیط پیرامونش به رنگ صورتی در آمده." هر وقت بهش فکرمی کنم می توان جز به جز و خط به خطش را توی ذهنم مجسم کنم.کاملا می توان صحنه ای را  که جسد مرد  دمر روی آب افتاده و خون بدنش توی جریان آب لمبر میخورد را تصور کنم. 1.مصاحبه ای از کیارستمی خواندم که در آن به وضوح گفته بود عاشق تصویر است.و بیشتر از آنکه  فیلم را دوست داشته باشد تصویر را دوست دارد . چرا که فیلم زاده همین تصاویر است.  گفته بود پیدا کردن لوکیشن هر فیلمی که میرود دوربین دست دارد  و عکس هایی می اندازد و همین  ها می شود که نمایشگاه  عکس های باران، جاده،دیوار و ... شکل می گیرد. حالا میفهمم چرا  لوکیشن طعم گیلاس آنقدر جای عجیبی بوده است. کمرکش یک  تپه  که تنها نشانش همان نهال کوچک  گیلاس است. 2. یک شب خسته و دلمرده تر از همیشه تله ویزیون را  روشن میکنم و بی هدف کانال ها را عوض میکردم.کانالی مصاحبه ای با  کیمیای داشت  خاطره ای تعریف کرد در مورد محدویت های ویران کننده نوجوانیش گفت."ما دو زار میدادیم فیلم نه  فقط می تونستیم عکس فیلم ببینیم.حالا امروز عکس اصلا مفته.." قطعا  هدفش چنگ زدن دل آشوب زده یه جوان  در ساعت 11شب جمعه نبوده است. هدفش بیان دیدگاهش و شناخت بهترش بوده. شاید برای همین است که من کیمیایی را بزرگترین  سینمای ایران میدانم. بزرگتر از هر بزرگی.حتی اگر تیزر تبلیغاتی هم بسازد میروم و نگاه میکنم چون هر طور که نگاه میکنم  کیمیایی آرتیست است.هنوز با هفتاد  سال سن  با انگیزه کار میکند و از این  حیث شاید فقط تورناتورهرا میشناسم که قابل قیاس با اوست. برایم اصلا مهم نیست تو چه فکر میکنی به نظرم اعتقاد عجیب و زندگی این نسل با  کارشان  همه نقطه  ضعف هایشان را  پوشانده است. نقل این حرف ها نیست این روزها به تصویر و جادویش خیلی فکر میکنم. شاید اگر  سیب و گندم  عاملان اولیه بودند تصویر  عامل سوم باشد.عامل سومی که مارا جادو کرد.وردی خواند که هنوز که هنوز است  نمیتوانم ازش جدا شوم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

دستانت در گدشته ای دور در هجوم گرم آفتاب بذر می نهاد...

"دکتر ایزدی ،به رحمت ایزدی پیوست". خبر مثل بمبی بود که روی سرمان خراب شد.تا ساعتها مردد بودیم و از این بلاتکلیفی حس خوبی نداشتیم.باورمان نمی شد کسی مثل دکتر ایزدی با همه ابهتش از میان ما برود. باورمان نمیشد مردی که  روی تمام اصول کلاس هایش از سکوت  موقع درس دادنش تا انجام تمرین ها و تکالیف به شیوه ای مطلوب و استانداردش ایستاده بود.شخصی که حتی 1 دقیقه تاخیر را  اول از جانب خودش و بعد دانشجوهایش تاب نمی آورد به این سادگی در کارزار با مرگ قالب تهی کند؟ تا ظهر همینطور پیامک ها بود که می آمد و تلفن هایی که زنگ می خورد  و ما کماکان منتظر این بودیم که باور کنیم خبر در حد شایعه یا شوخی بی مزه ای بیشتر نبوده است.تا اینکه بچه ها یکی یکی و از دهان اساتید مختلف خبر فوت ناگهانی دکتر ایزدی را شنیدن.شاید اگر کمی قبل تر بود مثلا چند ترم پیش و مجبور نبودیم درسهایی را با او اخذ کنیم.چندان هم  ناراحت نبودیم اما حالا،حالا که هرکداممان  دست کم  یک عنوان  و بعضی ها 2یا 3 عنوان درسی را با او گذرانده ایم ،دست آخر به مردانگی و حقانیتش رسیدیم ،نمی توانیم به این سادگی ها این خلا را باور کنیم. نمی توانیم تصویر آزمایشگاه سیالات را  در قاب کوچک شیشه ای راهرو آزمایشگاه بدون حضور سراپا مطمئنش باور کنیم.نمیتواینم تونل باد را با همه ظرافت و سادگی اش بدون او انجام دهیم.نمی توانیم از ابهت اش بلرزیم و از احترام های متقابلش به اهل ادب مشعوف شویم. حالا دلمان برای دوئل های جانانه اش با بچه هایی که اعتراض به نمره های بدون ارفاق خود داشتند تنگ میشود._" اگر من 0.25 اشتباه کرده بودم بهت 20 میدهم،اگر تو  0.25اشتباه کرده بودی صفر . همه می دانند 20از کلاس من یعنی دانستن 100% مکانیک سیالات" حتی برای آن همه احساس اعتماد به نفس و بزرگی که بهمان بخشیدی متشکریم. "کسی که از این کلاس پاسی نمیگیره ،حتی اگر ده هم بگیرد به میزان استاندارد سیالات میداند هر جا لازم باشد می تواند استفاده کند" "مهندس سیالات یعنی دقت تا شش رقم بعد از اعشار،مهندس بی ماشین حساب و دقت ،مهندس نیست" "اساس طراحی کشتی یا هواپیما همین است،شما هم با همین معلومات می توانید بروید یک کشتی یا هواپیما  طراحی کنید.کارهایتان را جدی بگیرید و بیاورید من ببینم" و آنقدر این حرف ها را جدی و با اعتماد بنفس میزد که کمتر کسی بود .باور نکندمکانیک سیالات را فهمیده.برایتان از جانب خداوند متعال قرین رحمت را آرزو میکنیم و امیدواریم خداوند پیش از شما مارا بیامرزد که حقا شما به خاطر باری که به ما افزودی بهشت  جاوید جایگاه شماست. پ.ن دکتر ایزدی از میان ما رفت.دکتری که به لیست بلند بالای موضوع های پروژه و پایان نامه های ارائه شده اشکه نگاه میکردی چشم هایت سیاهی می رفت.توی هر گامی از سیالات قدم میزدی حرفی برای گفتن داشت که چیزی بهتان اضافه کند.دکتری که ذره ذره از مراحل اولیه و مصرف دارو هایش یادمان است  یا  ترم آخر و وضعیت شیمی درمانی و ماسک وکلاهی که موقع درس دادن هم از سر بر نمیداشت. دریغا که کودکی و هجویاتمان  توان درک بیشتر را ازمان گرفته بود. حال چه بهتر که قد ر دیگربزرگان دانشگاهمان چون دکتر تابنده،دکتر حامدی،دکتر انصاری،دکتر مجذوبی  و... را بدانیم. حیف که همه عمر دیر رسیدیم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

کون گلابی

نتوانسته ام و مطمئنم نمی توانم به جماعتی که با حرفهایشان دامن عفاف مادر یا خواهر و حتی غیر از جنس انسان بودن پدر هم دیگر را نشانه می گیرند بفهمانم ،کون گلابی فحش نسیت .یا لاقل بسیار بهتر از حرف های شماست.تبادر یک ذهنیت است با تمام حس زییایی شناسی در فکر خلاق آدمی که هیچوقت اسمش در اداره ثبت لغات یا فرهنگستانی نوشته نمی شود(نقطه)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

تولدم مبارک

اردیبهشت می آید.باز  آدم فصل و زمانه را مانند خود دیوانه می یابد.دلش قنج می رود که کاری کند. حرفی بزند.چیزی بنویسد و ابراز وجودی کند.شاید رگ بارها و پراکندگی حال روز اینطور میطلبد.اما این را خوب میدانم بهترین فصل همین بهار است و بهترین ماه همین اردیبهشت.من پاییز و دوست دارم و عشق من اخر اسفنده سوسول بازیه....حالا دقیق سه سال میشود سه سال از روزی که  جول و بساطم را از پرشین بلاگ  که آن روزها  به خاطر هک شدن و از دست دادن دامنه دات کام اش خیلی ایمن به نظر نمی رسید جمع کردم و به بلاگفا آمدم.  روزهایی با پست های خوب و کامل و روزهایی کم رنگ تر و منفعل تر بوده ام اما هرچه که هست به قول وودی آلن سعی کردم منظم باشم حالا گیریم 90سال دیگر جواب دهد.فکرهایی در ذهنم است که می خواهم  تا اردیبهشت 91 عملی اش کنم کارهایی هست که باید انجامشان دهم.در مورد وردپرس هم فکر میکنم اما حقیقتن با  بلاگفا راحتم اگر بلاگی هم آنجا ترتیب ببینم همین کارهای اینجارا آنجا قرار می دهم. در حقیقت چیز تازه ای برایش ندارم که بنویسم یک جور نسخه کپی از همین بلاگ خودم را میتوانم عرضه کنم .توی این سه سال گاهی دست جذامی بودم و گاهی بع بعی رکابی پوش گاهی به نظرم کاری هنری بیرون دادم و گاهی نوشتم که حالم بهتر شود.هرچند واقعا تعداد پستهایم به نسبت سابقه و قدمت بلاگم شرم آور است.اما سعی میکنم منظم تر باشم گیریم  ان (به کسر الف بخوانید .چیز دیگری نخوانید ها)سال طول بکشد.برای آخر حرفم خواستم بگوییم "هستید که هستم" بعد دید اصلا  جالب نیست خیلی دستمالی وتهوع آور شده  پس میگویم"عشقمه باشم الان تو مشکلی داری؟؟؟؟".همه شما رو به خدای متوسط می سپارم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

نعمتی است پیش رو.......

بارها دور زده ام.بارها و بارها دور زده ام.همیشه از ضلع  جنوی شرقی شروع کردم،گاهی با اشتیاق رسیدن  به آن سرش و به انگیزه های توهمی، گاهی هم خسته از همه جا و همه کس دنبال یک جای خلوت برای ولگردی.همیشه کفش راحت پوشیده ام.مثل دونده ای که قرار است دوی ماراتن شرکت کند.یا شناگری که  زره ای ته ریش نمی خواهد روی صورتش باشد.با دقت اولش با تردید ها و نگاههای عجیب آغاز می شود به خصوص مسیر منتهی به خوابگاه دختران ،همه با تردید نگاهت می کنند. نرده ها با سرعت از کنارم رد می شوند. نرده هایی که آبی بودند، آبی آسمانی لاجون وحالا به صورتی کم رنگ می زند.گاهی فکر می کنم خیلی احمقم خیلی بیکارم که وقتم را اینطوری تلف می کنم.دانشگاه بزرگی است که از چرخ زدن دورش جزچندنگاه مشکوک.چندآدم الکی و چندتا  ماشین رینگ خوابیده که صدای ضبط شان گوش فلک را کر می کند چیز دیگری عایدم نمی شود.اما بعد دوباره حس میکنم خیلی مفید تر از این حرف هاست.شاید حتی مفیدتر از رفتن به داخلش.مفید تر از حرف زدن با هرکدام از  آدمهایش.از ورودی خوابگاه  پسران به بعد کسی کاری به کارم ندارد.گاه عابری می بینم که با عجله از ترس تاریکی یا دیر رسیدن گام هاش را تند کرده  گاهی هم مردان و زنانیکه گرمکن خط دار پوشیده اند و نرم  می دوند.بیشتر دوست دارم دور این  دانشگاه این  ذوزنقه له شده را  بزنم تا اینکه بروم داخلش.دوست دارم اینجا  بچرخم و تخیلم را داخل و انطرف میله ها بفرستم.قصه ها ببافم برای آدم هایشان.برای غروبهایش که کسی رخوتش را درک نکرده. برای ظهر های شلوغ اش برای عابر بانکهای بدون مشتری اش..برای باجه های تحویل کارت امتحانش....آگهی های نقل و انتقال دانشجو....عمران-عمران اراک به تهران...کوتاه و مفید یا  تقاضای دو  هم اتاقی ...دو دانشجو...تدریس خصوصی دانشجوی ارشد فلان رشته...چسب هایی که  به زردی میزنند و نفسی برایشان باقی نمانده اما همچنان  تا قبل از رسیدن دستی برای کندنشان یا کادرکی که به جانشان بیافتد خود را  و همه آنچه هستند را میخواهند نمایش دهند.....8 سال است..حالا دقیق 8سالت است که کارم این است. هر وقتن گند می زنم..هروقت به هم ریخته ام ..هر وقت نیاز به فکر کردن دارم اینجایم....بی عجله گام بر می دارم.دانشکده راه آهن که دور و نتراشیده به نظر میرشد..شیمی با آن پل رو هایش که دوساختمان را به هم وصل میکند. مکانیک و صنایع ...که طبقه ای جدید بهش اضافه شده ..طبقه ای با همان طرح قبلی  کهسفیدی و نازک دلی آجرهایش   توی ذوق می زندبا جمله ای از اما م خمینی که بزرگ روبش حک شده.امروز وقت ان رسیده تا.....فیزیک قدیمی با پلهایی که نبشی آلومینی دارد . ریاضی  قدیم که آجرهایش در حال فروریختن بود...منبع های آب و آن تکه آن تکه  پشتی...تکه ای از بهشت..نمیتوان وقتی می رسم به آنجا تمرکز کنم.باید نگاه کنم.باید به همه بید ها ی مجنون نگاه کنم. به پلاکاردهایی که محل توقف سرویس های هر منطقه را نشان میدهد....پلاکاردها را بخوانم ... نظام آباد...مهرآباد جنوبی....اسلامشهر.....گلشهر  منظم تر قدم برمی دارم وباز نگاه کنم. به نیمکت هایی که در حسرت یک بیکارند ،پیرمدی فرتوت که رویشان بنشیند و جدول حل کند یا  زنی سالخورده و درحال برگشت از خرید با زنبیلی پر از سبزیجات  یا کودکی شر که دائم از سرو کولشان بالا و پایین برود.شاید حتی به چند تا جوان که روی پشتی اش بشینن و  پاهایشان را روی کفی اش بگذارند و سیگار بکشند راضی است.به  تلی از آهن پاره ها که انجا دپو شده اند...به جوی پهن  که بوی لجن تازه و رطوبت کهنه می دهد و همیشه کارگری با لباسی که  شادترین رنگ  روی زمین است.غمگینانه  توی  گود رفته و همه تو داری جوب را بیرون میکشد.به زمین فوتبالی که  نفسی برای دویده شدن درش نمانده.به بازارچه ی الکی که کاسب های سرخوش دارد.به بستنی های سنتی اش و بوی تخمه و گل پر بو داده...به فکر اینکه باز چقدر زود تمام شد و من چقدر فکر کردم و چقدر از فکر هایم هنوز مانده.کلمات کلیدی:همایون خرم،پیمان هوشمند زاده
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

هفت شنبه ها

***واقعا نمیدانم اینجا جاش هست یا نه. قهوه های تلخ سکس های بی فرجام یخچال های بی برفک دعوتم می کنند به عادت جدید                                   روزمرگی روبان زده. قصه های جدید هستند، شهرزاد شب هزار و یکم کیست؟ سازم را بی هدف کوک میکنم،                                روی تقویم دور هفت شنبه ها خط میکشم. ح.و
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

میان پست

در هفته ای که گذشت  دست  بی قرار طبیعت حادثه ای را رقم زد که به گفته  راویان  کل  جزیره ژاپن را 2.5 متر جابجا  و کره زمین را اندکی از مدار گردش اش به دور زمین جابجا کرد.دلیل این پدیده هرچه بوده است و هر طور که بوده است مهم نیست .بیشتر از همه مهم این است که شاید خانه هزاران زاپنی ویران شد و به اموالشان خسارت رسید اما واقعا  چند تا خانه در ژاپن  به دست فرصت طلبان  تاراج شد؟ فرودگاه سندای به گل نشت اما  چندتا هواپیما بزرگ و غیر آموزشی در این فرودگاه  از بین رفت؟درسته میلیون ها  موبایل  از بین رفت  اما  شبکه اینترنت موبایل ها  چقدر در رسیدگی به آسیب دیدگاه و خبررسانی آنها کمک کرد؟ از قیاس بدم آمده  چه استتناجی چه استقرایی چه هر کوفت زهر مار دیگری گمان می کنم  حداقل پیرامون انسان مقایسه حتی در مساوی ترین شرایط درست نیست.اما فقط اندکی شباهت  دادن فرهنگ ژاپن با فرهنگ ایرانی نشان میدهد که چقدر درجه 4  زندگی میکنیم.از این رو هرچه خوب پیش آید باد غبغبمان را افزون می کند و هر چه بد آید مشیت الهی بوده.اینروزها به هیچ وجه حس خوبی ندارم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

لطفادرعصر یک روز زمستانی وقتی کارگران شهرداری مشغول توزیع کود پای درخت های چنار هستند،کافی شاپ نروید

قسمت سوم خلاصه:"در قسمت های قبل خواندید که بعد از تماس ساره سعیدی به حمید فراهانی.و تعریف کردم ماجرا توسط خانم سعیدی حمید فراهانی بدون توجه  و به گمان اینکه کسی قصد دست انداختنش را دارد گوشی را قطع کرد اما بعد متوجه شد که خبری مشابه آنچه سعیدی تعریف کرده بود اتفاق افتادو"... خبر را  شمرده شمرده و از ابتدا خواند:"در پی حادثه گروگان گیری فردی ناشناس در کافه ای در تهران یک نفر کشته،و دو مجروح بر جای ماند.شاهدان عینی حادثه می گویند فرد گروگان گیر با اسلحه ای کمری اقدام به گروگان گیری دختر جوانی کرد و بدون علت  به شخص دیگری شلیک و دو نفر دیگر در حین  فرار از محل آسیب دیدند." دوباره و چند باره خبر را خواند.به خبرگزاری های دیگر هم سرزد.همه  خبر را با همین متن و حتی با همین علائم نگارشی آورده بودند.لحظه ای به همه خبرگزاری و  آدم هایی که در آنها کار میکنند خندید.گوشی موبایلش اش را برداشت و به آخرین شماره ای که با او تماس گرفته بود تماس گرفت. گوشی بیشتر از 7 بار زنگ خورد و او هر بار منتظر بود قبل از زنگ بعدی کسی گوشی رابردارد.چند بار کلماتی که میخواست بگوید را توی ذهنش مرور کرد.لحن صمیمی و آرام  و البته عذر خواهی را  نمیخواست فراموش کند.بعد از فکرهایش گمانم به زنگ دهم  یا یازدهم رسیده بود که اپراتور جواب داد :مشترک مورد نظر قادر به پاسخگویی نمی باشد." به خودش و همه تند مزاجی هایش لعنت فرستاد و یک بار دیگر شماره را گرفت.بین  زنگ چهارم و پنجم تصمیم گرفت برای خانمی که خودش را سعیدی معرفی کرده بود پیام کوتاه بفرستد. گوشی را قطع کرد و بلافاصله  به قسمت پیغام ها رفت  و پیامی برایش نوشت و فرستاد. چند ثانیه بعد گوشی لرزشی مختصر داشت و  دریافت شدن پیغام کوتاهش را نوید داد.منتظر ماند تا خودش زنگ بزند چند بار دیگر خبرگزاری های مختلف را گشت خبرها فرق زیادی با هم نمی کردند و عکسی از این گزارش هنوز در دسترس نبود.چشم هایش احساس خستگی می کرد.پنجره های صفحات اینترنت را یک به یک  و با رخوتی مثال زدنی بست.و منو استارت گزینه خاموش کردم کامپیوتر را انتخاب کرد. معطل چیزی نشد و  به تخت خواب خزیدو پتو را تا جایی که می شد بالا کشید. پایان قسمت سوم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

لطفادرعصر یک روز زمستانی وقتی کارگران شهرداری مشغول توزیع کود پای درخت های چنار هستند،کافی شاپ نروید

قسمت دو پیش نویس:در قسمت قبل خواندید.شخصی به اسم ساره سعیدی حوالی نیمه شب به حمید فراهانی تلفن میکند و سوالی می پرسد و پیرو این سوال حادثه ای را تعریف میکند که حمید را که علاقه ای به صحبت نداشته را مجذوب میکند.......... - خب بعدش؟. -خب اون موقع  تقریبا وقت مناسبی برای کافی شاپ اومدن نبود و آدم های زیادی اونجا نبودن. اما همان چندنفری هم که بودن با سر و صدای زیاد و داد فریاد  صحنه رو ترک کردن.فقط توی آن جماعت من شما رو شناختم.یعنی اونی که شبیه شما بود رو شناختم. که  تنها توی میز شماره 4 تو ایوان بالایی نشسته بودید.دقیق میدونم چون  من و بی اف  همیشه همونجا می نشستیم و حتی  من پیشنهاد دادم که بیاییم و از شما بخواهیم که  جای دیگری بروید.اما  مهدی(بی اف ام) قبول نکرد.این شد که همونجا نشستیم. - عجب...;که اینطور .خالی بندی خوبی بود خانم شب بخیر. - این بار بدون معطلی .دکمه  end را زد و گوشی را  مثل یک فرایند برگشت پذیر از همان مسیری که برداشته بود برگرداند و سر جایش گذاشت. یک کم با خودش غرغر کرد ولی بی تفاوت از کنارش گذشت.بنظرش چند دقیقه از وقتش را از دست داده بود.بنابراین بی معطلی و این بار با سرعت بیشتری به خواندن سطرهای نمایش داده شده روی صفحه نمایش پرداخت. چشم هایش لابه لای سطرهای بلاگ دوستی سرگردان بود نویزی که از بلندگو ها پخش شد زنگ خوردن  نزدیک گوشی اش را هشدار داد.با اولین زنگ گوشی را  قطع کرد .و موبایل را سر جایش گذاشت.زیر لب چندتا فحش نثار هرچه مردم آزار است کرد و دکمه #(مربع) گوشی را  برای  لحظه ای فشرد تا گوشی به حالت بیصدا درآید. گوشی موبایل دقایقی ساکت ماند و مجددا  به لرزش در آمد.هیچ وقت دوست نداشت  تو چنین شرایطی قرار بگیرد و همیشه دوست داشت تلفنش را با  اولین یا دومین زنگ جواب دهد.دوست داشت همین چیزی که هست  را به راحتی به همه عرضه کند.گوشی بعد از چند نوبت لرزش وقتی تقریبا به گوشه سمت راست میز رسیده بود. از لرزش افتاد رعشه هایش مثل بیماری که حمله صرعش به پایان رسیده باشد،آرام شد. ساعت صفحه نمایش 4دقیقه بعد از یک بامداد را نشاند می داد اما بی تفاوت به اینکه فردا باید راس ساعت 8.15 در شرکت حاضر باشد کارش را انجام داد. به مقاله ای در مورد اثرات سانسور در شکل گیری شاهکارهای ادبی  برخورد که به نظرش خیلی خوب و دقیق به این مسئله نگاه کرده بود.تا صفحه 3 مقاله را خواند. بعد با لحظه ای مکث به جستجوی تعداد صفحات  مقاله پرداخت .وقتی دید بیشتر از 10صفحه است. آنرا جایی روی کامپیوترش ذخیره کرد تا سر فرصت سروقتش برود. از لیست علاقمندی هایش خبرگزاری را دوست داشت انتخاب کرد و مثل هرشب تصمیم گرفت  کارش را با خواندن سرخط خبرهای تازه تمام کند. طوری که دنباله خبر جایی توی خوابها یا شاید کارهای فردایش ریشه بدواند.خیلی دوست داشت  خواب خبری را ببیند که  همان شب خوانده و بعد  به دلخواه خودش صحنه را بسازد.بنظرش تصوراینکه جای کس دیگری باشی. دید خیلی خوبی به آدم می دهد. توی تلکس خبری چشمش به خبر ماجرای گروگان گیری عصر امروز در کافه کوکی به چشمش خورد.لحظه ای واماند و گمان برد این  کلک همان خیال پردازی هایش است.و احتمالا خستگی زیاد روی چشمهایش هم اثر گذاشته.ته مانده قهوه اش را که حالا  کاملا هم دمای اتاق شده بود سر کشید. سعی کرد  تمام تمرکزش را جمع کند و با دقت  خبر را بخواند. پایان قسمت دوم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

لطفادرعصر یک روز زمستانی وقتی کارگران شهرداری مشغول توزیع کود پای درخت های چنار هستند،کافی شاپ نروید

صحنه ای کاملا تاریک را در ذهنت مجسم کن.دورتر کورسویی از نور سفید رنگ بر پهنه میزی تابیده که انعکاس اش از روی سطح مات میز درست رنگ آب دهانه مرده است.غیر از خرو پف یک خرس نود وهشت کیلویی که با شلوارک و زیرپوش یقه گشاد به خواب رفته صدایی جزصدای گاه به گاه کلیک  موس نمی آید.صدا از جانب میز و نور ضعیف است.کسی که پشت میز است صدایی از خودش درنمی آورد و این باور را در ذهن ایجاد میکند که این صدای کلیک هم شاید مربوط به همان هم اتاقی پر سروصدا باشد.صدای گوشی موبایل بت یخ زده پشت کامپیوتر را یک باره  می شکند.از جا می پرد و قبل از اینکه صدای گوشی کسی را بیدار کند.دکمه  answer را میزند. لحظه ای با به گوشی مثل شی عجیب و تازه واردی نگاه میکند و بعد آرام انرا سمت گوشش می برد... - الو..... - الو سلام.آقای فراهانی لحضه ای تردید میکند. - بله بفرمایید...شما؟ -آقای فراهانی شما امروز عصر کجا بودید؟ -خونه بودم...یعنی یه سر بیرون هم رفتم چطور؟.......شما اصلا کی هستید؟ - منظور اینه شما امروز حوالی ساعت 5 بعد از ظهر گافه کوکی نبودید؟ -شما کی هستید؟ - من ساره هستم.ساره سعیدی ، کارهای شما رو تو "جوان امروز" دنبال میکردم؟؟؟؟ -جوان امروز؟ -آره نشریه دانشگاه..شما اونجا مینوشتید.صفحه سینما و یه ستون اخبار دانشگاه واسه شما بود. قدری آرام تر شده بود و با تمرکز بیشتری به حرفهای طرف مقابل گوش میکرد. -ساعت 12 شب زنگ زدید یادآوری کنید من چهارسال پیش تو کدوم بخش مجله دانشگاه می نوشتم؟اصلا شماره منو..... -نه نه ..منظورم این نبود. فقط میخواستم بدونم شما بودید یا نه؟ خیلی حیاتیه... -چی حیاتیه.به فرض که تو اون کافه لعنتی بودم.به شما چه ربطی داره؟ مثل  بیشتر وقتها  از کوره در رفته بود و زیادی داشت سرو صدا می کرد.تکان خوردن و غرولند هم اتاقی اش دوباره واکنش را به حالت تعادل رساند. -من فقط میخواستم بدونم......... با لحنی آرام تر گفت: -خب خانم...؟اسمتون چی بود -سعیدی -خانم سعیدی.من امروز اونجا نبودم.اصلا از کافه اینجور جاها هم خوشم نمیاد.به نظر قهوخونه های میدون راه آهن شرف دارن به این جاهای به اصطلاح حسابی که فقط بلدن آدمو تیغ بزنن. -نه آقای فراهانی مسئله این نیست.مسئله چیز دیگه ایه. -ببینم چی؟چه فرقی میکرد من اونجا باشم یا نه؟ -آخه میدونید. -چی؟ -امروز توی اون کافه  درست سر میز شماره 11 یه  گروه 4 نفره بودن که گویا داشتن یه کارهایی میکردن؟ودو تا دختر و پسر که زیادی به هم نزدیک شده بودن.میدونید که چی میگم. چون قیافه هاشون  هم جالب نبود .مسئول کافه مستقیم نیومد تذکر بده. به پلیس زنگ زد.اونها هم اومدن و وقتی خواستند بروند طرف آدم های میز 11 پسری که توی میز 13 کنار یک یه مرد میانسال نشسته بود. یک دفعه هفت تیر کشید.رو به پلیس ها و برای خالی نبودن عریضه  در چشم بهم زدنی یکی از دختر های میز 11 رو گروگان گرفت. با صدای بلند فریاد زد اگر کسی تکون بخوره میکشمش... پایان قسمت اول پ.ن: این کار قرار از مجموعه ای دنباله دار باشد که قرار است اینجا ادامه اش بدهم.یک جور میزان الحراره منه (ببخشید اگر که از کلمه ای سرتابه پا عربی استفاده کردم.معادل بهتری برایش پیدا نکردم).با این حال دوست دارم  اول اینکه  گه گاهی تشریف بیاورید و بخوانیدش دوم اینکه هرچه به در موردش میدانید بهم بگویید.جاوید یادم داده که باید پوستم کلفت باشد. با احترام. ح.و بهمن 89
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

وقتی دلت هوایی باشد.

وقتی امتحان باشد،همه چیز برایت جکم  رد شدن یاقبولی داشته باشد. وقتی همه چیز بوی کاغذ و جوهر اضافی خودکار بگیرد. وقتی همه کتابخانه ها  از نفس آدم های زیاد  دم بگیرد.وقتی مورچه مصمم برای بالا رفتن از میز و رسیدن به خرده بیسکویت های روی میز باشند.وقتی حس خوبی از یاگیری داشته باشی. وقتی ذهنت اماس کرده از همه مفاهیی را که قرار بود طی 5 ماه یاد بگیری و یک هفته ای تپاندی داخلش.وقت یهمه را  حتی بی خیال ترین حالا  را در حال جنب و جوش ببینی.وقتی فریم به فریم  تصویر و امتحان و جمله به جمله حرفها از جلوی چشمت گذر کند. چه دلپذیر است.چیزی را که به ذهنت زده روی کاغذ بیاوری.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

نگران نباش

من خوب خوبم. نگران نباش
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

پیله ات رابترکان یا بازخوانی استعماری به دست خویش

محرم برایم پر از حس های غریب است.بی مزگی.تکراری بودن.غم.بی تفاوتی.بی رحمی..انگار نه انگار من همان حمیدی ام که دوران راهنمایی پای زیارت عاشورا های مدرسه حر و تکبیر گفتن های مسجد جوادالائمه بودم.انگار نه انگار تک خوان  تواشیحی های نیمه شعبان ان مسجد آجر نما و پر از پیرمردهای چرتی جوادیه من بودم.گاهی حس می کنم بدجور غافل مانده ام و گاهی فکر می کنم همه چیز خرافات است.از همه چیز خسته شدم.احساس دلزدگی همراه با گشادی مزمن. نمیدانم چی ام شده.اصلا از کجا همچین چیزی پیش آمد.فقط هجوم این فکرها دارد دیوانه ام می کند. این جنگی بوده که  یکی یکی به جنگ یه لشگر آدم می رفتن؟ این چه جور جنگی بوده که  سپاهیان دشمن بدتر از من گیج بودن و تا لحظه آخر نمی دانستد حق کیست و باطل کجاست؟ "رقیه" کیست  و چرا بر سر حضورش در کربلا تاریخ اینقدر متفاوت گفته شده؟ به دور و برم که نگاه می کنم جمع اضداد است.خاکستری ها بیشتر از هرکس و هرچیز خودنمایی می کنند.آدم هایی که برایشان یا مردن  یا کشته شدن حسین  فرقی نمیکند یا دلیلشان جوگیری محرم است و همگی یک جایشان درد میکند.یا حداقل اینطور نشان میدهند. و بعداز آن بدون شک سیاه ها هستند.کسانی که از همه چیز بیزارند از حسین یا خدای حسین... سفیدها هم اگرچه کم اند اما بین جماعت سیاه با پسزمینه خاکستری بدجوری خودنمایی میک نند.کسانی که بزرگترین باری که برداشتند انسانیت بوده.چندتایشان پیش رویم هستند و بهشان حسودیم میشود.با سپهر که صحبت میکردم میگفتک"همهشان تامین اندمیروند سراغ اینکارها....اما فکر نمیکنم دقیقا و د رهمه موارد اینطور نباشد." ساعت 11 صبح تاسوعاست.زنگ میزنند.همه رفته اند مسافرت.فقط من مانده ام و وحید.میداند وقتی پشت پی سی ام یازده سپتامبر هم کنار اتفاق بیفتد نگاه نمیکنم.میرود در را باز کند...  پایین می رود و با چندظرف غذا برمیگردد.طوری که من بشنوم میگوید: حمید نذری آوردن تا گفتم تنهاییم چند تاداد .بیا تا از دهن نیفتاده..... پیله ای باید پکاند..... تاسوعای 1389-تهران
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

بوی نم می آید....

با احسان کوبیدیم آمدیم اینجا.باران مرموزی می بارید که به قواره تهران زار می زد.اصلا دوست نداشتم آویزان کسی بشوم تا من و توی این باران تا جایی برساند.دوست داشتم پیاده بکوبم تمام مسیر 10دقیقه ای تا مترو دردشت را پیاده بروم.اما قرارمان با احسان 6.15 بود توپخانه بود.دوست ندارم منتظر بماند.بابابلند می شود و بی معطلی در اولین دیالوگ می گوید می رسانمت.شرمم می شود.حداقل20سانت قدم ازش بلندتر است و 6-7 کیلو وزنم بیشتر اما هنوز نصف او هم نتوانستم مرد باشم.هرگز نتوانستم بین خودم و کسی دیگر آن یکی را ترجیح بدم.4سال بیشتر است که معلوم یا غیر معلوم دارد هر صبح موقع رفتن به دانشگاه کمکم می کند.دوس دارم امروز بزنم تو گوش استادم محکم با دستم که توی نم باران مرطوب شده.شپلاق محکم بکوبم تو گوشش بگویم خیلی کدنی.احمق خرفت.هنوز لنگ اینجام.می دونی اعصابم از دست همتون خورده.می دونی.... مترو بوی داغی اول بخاری و نم باران می دهد. به چشم هایم دیگر خیلی اعتماد ندارم.اما بینی ام را می پرستم.- ایستگاه مدنی مردی با لباس های خاکی سوار می شود که قیافه اش با دوسال پیش اش هیچ توفیری نکرده.رضا است.نیرو زمینی خدمت می کند و درجه اش سه تا خط هذلولی شکل درست شبیه خشتک شلوار است. یک بند حرف میزند و تقریبا ازآشنایی دادن پشیمانم میکند.و دعا میکنم زودتر برسم توپخانه.توی ایستگاه احسان هم ان جای همیشگی نشسته است.با هم تا ایستگاه شوش میرویم. و بعد راه آهن با قطری که بالای سرمان است و رظوبتی که توی ریه هایمان. و بعد قطار7.10 تهران -میانه...گیت کنترل قیافه هایمان و بار و بندیل روی دوشمان را که می بیند می فهمد دانشجوییم و پاپی نمی شود.راه را باز می کند رد شویم.به زیر سقف خرپایی شکل که می رسیم.بی اختیار یاد استاتیک می افتم یاد تحلیل هایمان که همش دنبال دور زدنش بودیم و سر جلسه امتحان که رفت توی پاچه هایمان... پله برقی اینجا هنوز دارد قلنج در میکند و چرقچرق صدا میدهد.به واگن 4 می رسیم مهماندار بلیت هایمان را چک می کند و سوار می شویم.بوی کهنگی پر می شود توی دماغمان.بوی خاک باران خورده بوی شاش بوی کف پوش  چوبی خیس...بوی گنگی است...صندلی مان همان دو صندلی نزدیک در است.همانجا خراب می شویم و کمی به هم و در دیوار و نوشته های آلمانی روی دیواره واگن زل می زنیم و بعد.... بخار است که بد جور توی هوا پیچیده ..بخار الکی نه.بخار فرفری یه جوری آلا پلنگی.و انبوه مسافران کرج که قصد سوار شدن دارند.پیرزن هایی که تو بخار خیس می خورند و بیشتر آب میروند.دانشجوهای سرخوش در اکیپ های دو سه نفر..بعد از کنترل بلیت و صبحانه بیشتر سکوت بینمان رد و بدل شد.سکوتی که فقط منو او توانسته ایم درکش کنیم.و دقت  در حرکات خردسالی که کیسه ای مملو از خوردنی دارد. رسیده ایم به شهر.احسان به هر گودال آبی که بر می خورد غرغری می کند.می پرسد:دویستی داری؟میگویم اره و در طرفه العینی سیگاری در دستم است.این طرفه العین را دوست دارم با اینکه می دانم عربی است اما بهم می چسبد کلی خاطره بهش چسبیده که دلم نمیآید بتکانسیگاری نیستم.نبودنش برایم نبود است بودنش ، بود.لنگش نیستم. تردید می ماسد در ذهنم  .... دود  میکنیم و قدم های بلندمان پیاده رو را طی می کند.تاکسی های بانک ملی خسته تر از همیشه گا زمیخورند و به دانشگاه می رسیم. منتظر نمی مانم به دانشکده می روم درست  روبروی برد توی اعلانات با فونتی یقینا نازنین 32 یا تیتر 28 تنوشته اند."کلاس های استاد ... در مورخه 11/8/89 تشگیل نمیگردد". مثل جمودی یا  جزیی از اجزای تابلو شده ام. وقتی کلاس هایش تشکیل نمیگردد یعنی نیامده؟؟؟؟از مدیر داخلی می پرسم.غرغر می کند : نوشتم دیگه....   باید کمی صبر کرد تا غبار محو شود...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

برق که می رود....

برق که می­رود.تلویزیون خاموش می­شود.کامپیوتر خاموش می­شود. پلی استیشن خاموش می­شود.برق که می­رود.تاز حس می کنم وقتش رسیده کمی فکر کنم.به همه آن چیزهایی که در حالت عادی بهشان فکر نمی­کنم؛فکر کنم.به مامانم فکر می­کنم که چند وقت است نبوسیدمش.به بابام که چند وقت است بغلش نکرده ام.به خواهرم که چند وقت است از ته دل با هم نخندیدیم.برق که می­رود دوست دارم موبایلم را هم گم و گور کنم.دوست دارم کورترین نقطه جهان باشم.برق که می­رود، دلم می­خواهد گریه کنم.زور می­زنم اما کسی کمکم نمی­کند.برق که می­رود.دلم میخواهد توی رویا غرق شوم.دوست دارم گردسوز قدیمی را پیدا کنم و از بوی کهنگی نفتش کیفور شوم.دوست دارم شب باشد،زمستان باشد وبیرون برف ببارد و برق برود.دوست دارم.گربه کوره محله کنار دودکش  ما بخوابد و برق برود.دوست دارم توی آشپزخانه جیگر و سنگدان مرغ پاک کنم و برق برود.دوست دارم فردا امتحان باشد برق برود. دوست دارم برق برود و ادی بخوابد.دوست دارم صدای تریلی از توی کمربندی بیایید و برق برود.دوست دارم کورمال کورمال دستشویی بروم و بیخودی لفت دهم .دوست دارم بچه باشم و خودم ر ا از تاریکی بترسانم و برای تاریکی هویت قائل شوم.برق که می­رود دوست دارم روی دیوار شکلک درست کنم،شکلک کلاغ  و روباه نه شکلک کرگدن،خرس،زرافه شکلک های سخت.برق که می­رود دوست دارم به ناتوانی خودم و بقیه آدم های روی زمین گریه کنم.به اینکه مثل آلفاماتودوری ها هم نمیتوانیم از خودمان برق تولید کنیم و به ناقص بوندمان.به اینکه به برق بیشتر از من به عینکم وابسته اند ..برق که می­رود حس میکنم که حقیرم و از حقارتم اینبار لذت می برم.......... 01:13 بامداد-تاکستان
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج××

دیروز نوشتم گه ترین نسل هستیم. آشغال ترین دوره.گندترین زمان. دیروزمان مدارس سه شیفت بود .امروزمان دانشگاه های بی در و پیکر و فردایمان اله و اعلم ..... نوشتم  نه قبلی ها قبولمان دارند و نه بعدی ها ادم به حسابان می آورند.اولی از جهت خامی و نداشتن تجربه و دومی به خاطر مد روز نبودن و انچه خودشان اسگل می خوانندش.... شاکی بودم ازهرچه در جریان است. پشیمان بودم از اینکه زاده شدم.خسته ام از همه آدم های دور رو برم.امروز آدم جالبی را می شناسم.اگر سوخته  ضمیری کهنه نشده باشد بهترین  لفظ برای خواندش هست.جاهی زیادی رفتم برای کارورزی.هیچکدام را دوست نداشتم.اما اینجا را به خاطر آدمهایش واقعا دوست دارم.دیدگاهشان مثل  پنجره های دفترشان  چپکی است.جور دیگر به زندگی نگاه میکنند. در دل دیوانه ترین جای شهر عاقل ترین جارا دارند.سکوتشان حرف است و حرفشان تلفیقی از منطق و علم کمی غرور.خرده جنایاتی هم درشان هست.خرده شیشه هایی. ذات خراب هایی ..اما میانگین باز هم قابل قبول است.. من توی این  ۲۰ و خورده ای سال کجا بودم؟ ** هشت کتاب سپهری
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

بادها خبر از تغییر فصل میدهند

از همین حالا و الف اکنون زندگی برای تو تغییر می کند.زندگی را میگویم همان واژه مسخره که نمیفهم چیست.مثل درک محیط حاکم بر ماست که اگر بخواهی زیاد دقیق شوی واقعا مرز بندی هایش مشخص نیست.مثلا نمی فهمم کدام جز ش مهم تر باید باشد و کدام یک معمول یتر.کدام بخشش سخت تر و کدام بخشش ساده تر باید باشد.......... نوشته نیمه تمام ماند.شهریور ۸۹
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

به پنجشنبه ها ی مهمانی.....

حالا یقین خیلی خرفت شده ام.خیلی خرفت تر از زمانی که حس میکردم، قرار است کسی شوم برای خودم.برداشتم از حرفهایت این است.اینکه نمیدانم چرا و چطور اینقدر فاصله گرفتی. کدام مکتب و طرز فکری اینگونه ویرانت کرد.شخمت زد. درنوردیدت .شاید هم من عوض شده ام.اما بگذار همین ها برای خودمان باقی بماند.بگذار به هم متقابلا احترام بگذاریم.به ایده هم و نوع نگاه هم. اینجوری پرمان هم بهم نمی گیرد.لازم نیست سگ بشوییم و به تیپ هم بزنیم.حالا دارم مفهوم زندگانی همین دیدگاه من است.اگر میخواهی برو.بهم بگو امبلم..ساشگول و یا هرچه دلت میخواهد.اما من کار خودم را خواهم کرد.یقینا حالا ۵شنبه ای دیگر است و من با اینکه میدانم سخت میگذرد اما پر از انگیزه ام.نه حتی انگیزه ای که  همیشه قبل از شروع ترم تحصیلی در من می شکفت. نه حتی انگیزه ای که موقع رفتن به یک استخر و در گرماگرم کار دارم.نه حتی انگیزه ۲۰گرفتن فلان  از استاد.انگیزه ای واقعی که مرا کمک خواهد کرد جان بگیرم. امسال هم با انگیزه جلو خواهم رفت  کمک میخواهی بکنی دعا کن،به چیز دیگری نیاز ندارم. قربان قلب بی وفایت.۵شنبه .سنه۱۳۸۹خورشیدی
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

نطق تو بخورم قناری

حاج آقا صدیقی که معرف حضورتان هست؟همانی که  انجمن زمین شناسی و زلزله نگاری ژاپن در به در به دنبالشه تا سوالهای بیشماری را در مورد تئوری" ارتباط مستقیم بد حجابی با افزایش زلزه "بپرسه...اصلا ژاپنی ها تازه به این نتیجه رسیدن که عجب تئوریس خفی اینه. آنها دریافته اند دلیل این همه زلزله های وحشتناک در ژاپن همین ضعیفه های ژاپنی بی حجب وحیااند.همین بانو اوشین  که در نسخه دوبله شده فارسی وقتی شوهرش مست و و پاتیل تن لششو میاره خونه میگه:"اوه...عزیزم خسته ایی..بذار جاتو پهن کنم" همین خانم و با خودش به تنهای ۱ریشتر می ارزه الکی نیست که چون که  جماعتی از مردان بلاد اسلام را  آندر کف چندین ساعت پشت تلویزیون میخ کوب کرده بود.گذشته از اینها چه می گذشت بعد سریال دائم آقا به منزل میگفت:"دیدی خانم ، دیدی چه احترامی گذاشت؟حال کردی؟" گویا جمعه هفته گذشته هم تریبون های نماز جمعه به جای نعره های گوش خراش برادر خ و صدای تو مخی پیر شواری نگهبان برادر ج، لحظاتی به صدای نرم و لالایی وار برادر صدیقی گوش جان سپرده که فرموده اند:"انفجار تروریستی زاهدان کار استکبار جهانی و امریکا بوده است که در پرونده  شهرام امیری شکست خورده اند.و خلاصه خواسته اند یک جوری تلافی کنند". از آنجا که  به گفته برادر متکی تا قبل از بازجویی از امیری هیچ چیز مشخص نیست.منبع  اطلاعات آقای صدیقی احتمالا یکی از گزینه های زیر است: 1.به همه گفتیم زدیم شما هم بگین زده .خوبیت نداره* 2.علم لدنی،همان قضیه که هست دیگه.خلاصه الکی که آدم خطیب جای گنده ای مثل تهران میشود.حالا اگه شهر دیگه ای مثل ارومیه بود یه چیزی. 3.تحقیق و ممارست فراوران ،قضیه زلزله را که گفتم.از همان جنس است. 4.بینش عمیق و دقیق موشکافانه و سوراخ بین و ترک پیدا کن. که  با تحلیل استراتژیک وار پیداش کرده. 5. اصلا به تو چه،خطیب جمعه است دلش خواسته ، عشقش کشیده گفته.مرگ بر امریکاتو بگو .اصلا جرات داری نیا نماز جمعه اگه استخدامت کردم. * دیالوگی از بهمن مفید در فیلم قیصر
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

چس پست

توی روزهایی که همه گیر شدن گروه هایی مثل anatheama  یا tool  بیداد میکنه.و توی پروفیل هر دوست و رفیقی اسمشون را میبینی و یک به بک آلبوم هاشون  در تگ شدن و share کردن از هم پیشه میگیرند، وجود گروهی گمنام تری مثل epica  یا در نسخه خشن ترش benzin مثل خوردن یک آلبلو تو گرمای 40درجه است.ساعتهایی که میشه در کنارش ذره ای به هیچ فکر نکرد و غرقه در متن و آهنگ شد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

پشت دریا ها هم هیچ خبری نیس.........بیخودی زور نزن قایق بسازی.

*** اول به خنده آغاز شد.خنده ای نرم  .غلغلکی سر خوشانه و حقه حقه  ها ی کوتاه .خنده های که به زور سفمونی مگس ها را در ساعت ۳.۵نیمه شب قطع میکرد.کم کم خرخری اضافه شد صدایی مثل صدایی نزدیک شدن یک هواپیمای ملخی از دور. پسرک  به نظر خوابی عمیق داشت و سکوت  نصفه شب جان میداد برای حل کردن مسئله های دراز ترمودینامیک ،و شمردن موهای  کنده شدن از سر، بر روی سطح صاف میز. دستها و پاها به گوشه ای پرتاب شدن. به تصور رنجه ای عمیق یا قلنجی در خواب .اعتنا نکردم و ...آنگاه غریدن و غلتیدن و خزیدن............ ضرباهنگ تند نور لامپ.وحشت عمیق در مردمک هایی که به گشادی تمام دنیا شده اند.نفس هایی که یارای آمد و شدنشان نیست. بغلم میکند چنگم میزند.میکوبدم به میز تلویزیون .توی گوشش زدن.توی سرش زدن.سرش فریاد کشیدن  بی فاید ترین ها هستند. تسمه را از دور بازویش باز میکنم.و دولا لای دهانش می گذارم. خرکشش می کنم ،یله به دیوار . به پهلو میخوابانمش.و مجالی برای دست و پا زدنش تا پیدا کردن ان پاد زهر دوای معتاد من بی اختیار ترین معتاد روی کره.   سال اول که به قول خودش شتلخ زد.من جا ی او کف آوردم.۵دقیقه با مردمک های که دو برابر مردمک های او باز بود بهش زل زدم و بعد.فرار کردم.تا دستم امد شتلخ جز مرامش هست.دوترمی گذشته بود.دیر به دیر می دیدمش. از آن ور ها بود.دوستی که اصلتا سردشتی بود اما میگفت ته دشت هم جامان نیست.دوستی که همیشه و همیشه به خاطر حمله ها یش زبانش پیش همه چه انها که می دانستند وچه آنها که نمی دانستند کوتاه بود. نمیدانم کجاست.کجا میخواهد برود هر جاست امن و امان باشد و ان حمله ها هرزه دیگر بهش دست ندهد. ۱.معذرت از  سپهری به خاطر به بازی گرفتن  شعرش ۲.*** از قرقی شرق به عقاب توکه زبون غرب
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

میگن جبر جغرافیایی یا همینه که هست......

شنبه ۳۰ام و یکشنبه ۳۱ام خرداد ماه آبستن(گفتن بگید القای النطفه فی الزهدان )بود.روزهایی که کابران بزرگترین و پرکاربرد ترین سرویس ارئه دهنده بلاگ فارسی زبان  با فیلتر(گفته اند بگویید جرعه سازی) مواجه شد.و بسیاری از کاربران این سرویس را با بهتی عزیم و فکری عمیق روبرو کرد.فکرد رها کردن  این سرویس و استفاده از سرویس های مشابه خارجی.چرا که اکثر کاربران  با خود گفتند اگر به این راحتی فیلتر میشه  از این آسان تر ردیابی میشود و اطلاعات کاربران و دراختیار اطلاعات نهاد های امنیتی قرار میگیرد. گویا ماجرا از جایی شکل گرفته که بلاگفا چند بلاگ مطعلق به برادران ارزشی و معلوم الحال ما را فیلتر کرده.بعد برادران ارزشی هم  از حق مسلم خود هیچ رقمه کوتاه نخواهند امد به حاجی تلفن هم نه بیسیم فقط یه بیسیم به حاجی میزنند می گویند"حاجی بلاگفا رو بکن تو قوطی"همین .حاجی هم که اونجا نشسته و نرم افزار های برادران ارزشی چین و روس مثل نقل و نبات در دسترسش است.بلگفا را فیلتر میکند.و به قول سخنرانان عرب زبان :پس شدآنچه شد.خبرهای تکمیلی را میتوانید از روی لینکهای زیر دنبال کنید. در هر حال از آنجا که  فکر کردن به حق و حقوق در این فضا جرم است و همه تشنه ولایتیم و رزمنده ایم باید در مقابل همه چیز و همه کس سر تعظیم فرود آوریم.   خبر فیلترینگ بلاگفا پاسخ خبر گزاری فارس خیر بازداشت مدیر بلاگفا
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

قضیه شکل اول، شکل دوم

اسمش را از  فیلمساز به آرتیست تغییر داده ام.چرا  که تقریبا  هیچ فرقی نمیکند.به دستش یک دوربین عکاسی دهید یه قلم و بوم و پالت رنگ یا  یه  تکه گل رس  کیارستمی هنرش را می آفریند.این جمله ای بود که  وقتی جوان تر بودم و وقتی بیشتر نئشه از دیدین  هنرهای درجه یک میشدم دائما ورد زبانم بود. چه بعد از دیدین  طعم گیلاس و چه بعد از نمایشگاه  عکسش که عکس یک آدم هم توی کادر دوربینش نبود. قضیه شکل اول، شکل دوم  اولین فیلم بعد از انقلاب 57کیارستمی است(محصول سال 58) که کیارستمی یک واقعیت به نظر صددرصد انقلابی را در ساده ترین و دورترین قالب ممکن ریخته و باز هم مثل همیشه  خواننده را به قضاوت واداشته است.    فیلم مستند ی است درباره ی  یک معلم که در حین درس با بی نظمی دانش آموزی  مواجه میشود.و از آنجا که دقیقا متوجه نمیشود کدام دانش آموز این کار را کرده  دو ردیف (7تا از دانش اموز های کلاس را از کلاس درس بیرون میکند.و انها را خطاب قرار میدهد که:" یا میگوید کی بود یا همه تا آخر هفته باید بیرون کلاس بیایستید." آیا دانش آموزی که میدادند کارکی بوده  دانش آموز خاطی را لو دهد و برود سر کلاس درس بنشیند؟ یا کاملا متحد و هماهنگ با دوستان خود یک هفته را بدون کلاس و درس بماند؟  کیارستمی این فیلم را به کارشناسان آموزشی محمدرضا  پهلوی نشان داد و از نظرات آنها فیلمبرداری کرد. وقتی فیلمبرداری تقریباً تمام شد، در ۱۲ بهمن ۱۳۵۷، روح الله خمینی از تبعید به تهران برگشت و ۱۰ روز بعد جمهوری اسلامی اعلام کرد. کیارستمی شروع به ساخت مجدد فیلم کرد، توضیحات آن را حذف کرد و ساختار‌اش را تغییر داد. او تصمیم گرفت فیلم را به یک مساله دشوار دراماتیزه شده تبدیل کند: شکل اول شامل دانش‌آموزانی بود که زیر بار نام بردن شخص مجرم نمی‌رفتند؛ در شکل دوم یکی از دانش‌آموزان مقصر را معرفی می‌کند و اجازه می‌یابد به کلاس برگردد. از همه ناظران جدید، از جمله وزیر جدید آموزش و پرورش، در حال نظر دادن درباره دو شکل فیلمبرداری شد. تفاوت دیدگاه های آنها و تاثیر آنها از فرهنگ سیاسی آن روزها در سخنان هر یک روشن است. خیلی از آنها فیلم را تمثیلی از پلیس مخفی شاه در نظر گرفتند.نمایش فیلمفیلم بلافاصله برنده جایزه جشنواره فیلمهای کودکان و نوجوانان تهران شد؛ گرچه، به زودی پس ز آن دولت آن را به این خاطر که پیام حدس زده شده‌ی آن خرابکارانه پنداشته می‌شد و بعضی از نظرات از اعضای گروههای سیاسی (کمونیست، جبهه دموکراتیک ملی ایران) ابراز می‌شد که غیرقانونی اعلام شده بودند ممنوع کرد. این فیلم فقط در بازنگری کیارستمی در سال ۲۰۰۳ در تورین به نمایش درآمد.  خلاصه فیلمهفت پسر دبیرستانی از کلاس درس اخراج می شوند. معلم تهدیدشان می کند که اگر اسم کسی را که با صدای ضربِ مداد روی میز، نظمِ کلاس را بر هم می زده به او نگویند، یک هفته از حضور در کلاس درس منع خواهند شد. کات. گفتگو با ده‌ها نفر از مطرح ترین سیاستمداران و روشنفکران دوران انقلاب درباره این که راه حل صحیح اخلاقی برای این مسئله چیست. نورالدین کیانوری اعتقاد دارد که فرد خاطی را باید بلافاصله لو داد تا نظم کلاس دوباره برقرار شود. آیت الله خلخالی اعلام می کند که این وضعیت با "انگیزاسیون" تفاوتی ندارد. صادق قطب زاده با او موافق است و... فیلم به مدت پنجاه و سه دقیقه این نقطه نظرات را بالا و پایین می کند و نکاتی را در مورد بینش سیاسی و اجتماعی جامعه ایرانی برملا می کند که تا امروز نظیرش را ندیده ام. روی تصاویر پایانی فیلم، دومرتبه صدای ضرب گرفتن مداد خاطی را روی میز می شنوم. رفته رفته به تعداد مدادها اضافه می شود تا این که همهمه انقلابی به اوج می رسد. پ.ن : ۱.آخه مجبوری وقتی چیزی به ذهنت نمیرسه.هی پ.ن بنویسی؟ ۲.با خیوس نشستیم دیدیم و به هرچی درس و امتحانه لعنت فرستادیم. گوریو اما داره مثل دیزل درس میخونه.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

نفسم در نمیاد جمعه ها.....

این سه نفری که این بالا عکسشون رو می بینید ، یک چیز مثل سه بع بعی خودمان بودند  با این تفاوت که این سه نفر نزدیک به ۴۰ سال پیش با هم نشستند و توانایی هایشان را رو ی هم گذاشتند و یک آلبومی بیرون دادن که هنوز که هنوزه بعد از  گذشت ۴۰سال گوشهای برای شنیدن کارهایشان هست.آنها حتی با توجه به جو زمان خود به کیفیتی از زندگی رسیده بودند که برای دلتنگی های جمعه هاشان آهنگ داشتند .کاری که امروز ما با همه ادعایمان  هنوز نتوانستیم انجام بدیم. اهنگ هایی که امروز  می شنیویم همه فقط اولش بلند اسم  خواننده و ارنجمنت را میگویند  .که خب دلیلش بماند با شما .اما در اینکه  دغدغه  ای ندارند فقط یک جایشان درد میکند شک ندارم. جالب تر اینکه  همین برادران ریش کله قندی که نکوهش گرانه نگاشان می کنیم برای دل تنگی های جمعه هاشان یک آهنگ نه که چند آهنگ به ترکی و فارسی دارند و یک جمکران که بروند و خلاصه خالی شوند.کاری به این ندارم که چنددرصدشان واقعا هستند و چند درصد به دلایل دیگر وارد این کار شده اند.تصمیم گیری این هم باشد با شما. فرهاد مهراد ، شهیار قنبری  و اسفندیار منفرد زاده جوانان 35-40سال پیش بودند که به تمام محدودیت ها یشان کنار آمدند و کار خودشان را کردند.فکر نمیکنم شرایط ما سخت تر ازطآنها باشد.تنبلی از خودمان است.نمیگویم فردا بریم یکی یه آلبوم  تمام در مورد هفت روزه هفته بدیم بیرون به کارهایی که میخواهیم برسیم و بقیه را متهم به کار کردن نکنیم. پ.ن: دکتر شریعتی میگه فرصت برای هرکاری همین الان است که داره میگذره. بهرام بیضایی:وقتی نشستیم و هیچ کاری نمی کنیم  حق نداریم بگیم دیگران هم چیزی ننویسند.ما با ادبیات خارجی هم مثل کالای قاچاق برخورد میکنیم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

ما می توانیم.....

پارسال بعد از اینکه با هجوم ملخ وار بچه های قد ونیم قد یک شهرستان منطقه ۳ ایران مواجه شدیم تصمیم گرفتیم یک تور سراسری "معرفی  کاندوم-اسفنج مهبلی و چالش های پیش رو" را برگزار کنیم.در گام اول واقعا مصمم و جدی جلو رفتیم.به آمار و هرم سنی شهرستان و فرهنگ غالب آنجا توجه کردیم.به نقطه ای اتکا.  برای شروع امیدوار بودیم شاید در نسل بعدی تحولی ایجاد کرده باشیم وبا گذشت از هر چشم داشتی تنها دوست داشتیم نسلی برای سالهای بعد آن شهرستان بوجود آید که حداقل در تولید مثل جا پای پیشینیان خود نگذارند.برای کودکی که قصد تولیدش را دارند برنامه داشته باشند.شرایط رشد او را به بهترین شکل ممکن فراهم کنند. و کودک را در سنین  نوجوانی و بزرگ سالی اش دچار غم درونی نداشتن و مجبور بودن به نخواستن نکنند. کودکانی شاد پرورش دهند و انسانهای صاجب کرامت نفس. چند خط بالا ایده ال برنامه ما بود و با توجه به شرایط فکر میکردیم بتوانیم حداقل تا ۵۰درصد موفق باشیم.تلاشهایی مداوم و مکرر ما را به جایی رساند که خودمان هم داشتیم فکر میکردیم کارشان درست است و چه بهتر که ما هم با یکی از ان دخترهای لپگلی ۱۷،۱۸ ساله ازداج کنیم و تپ و توپ بچ بدیم بیرون. دست آخر کا ربه جایی رسید که از بیم اسارت در افکار ماورایی آن قوم، پشت به دشمن کرده و رو به میهن به تهران برگشتیم.همه اینها را گفتم که یادمان باشد هنوز ما کشوری جهان سوم هستیم.میتوانیم جای خود باید ببینیم اصلا سعه صدر و آگاهی توانستن را داریم یا نه.توی همین شهر کوچک منطقه ۳با جمعیت تقریبی یکصد و ده هزار نفر وقتی از کسی میپرسیدی مدونی اسفنج مهبلی  چیه؟ طوری نگاهت میکردن که انگار آلفاماتوری هستی یا از سیاره ای دیگر آمدی اما همین جمعیت تلفن همراه هابی با ویندوز موبایل و انواع واقسام امکانات جانبی با قیمت های بالاتر از ۷۰۰هزار تومان دست میگیرند و به هم فیلم عروسی نشان می دهند. به برادران رسانه نه خیلی ملی که بس کنید گوشمان ژر است از این حرف ها ما میتوانیم درست به شرطی که توانستن را در تمام وجه جلو ببیریم.ما می توانیم درست به شرطی که از راهش وارد شویم. ما میتوانیم درست به شرطی که بخواهیم با  کسانی که این راه ا رفته اند تعامل داشته باشم.راههای رفته شده را دوباره طی نکنیم. پسان نوشت: نیوتن میگه اگر توانستم افق ها را کمی دورتر از دیگران ببینم به خاطر این بود که بر رو ی شانه غولان ایستاده ام ."ازکتاب آیین زندگانی-نشر معارف آوردم." -خیوس میگه : استحالهُ تحول ُدگرگونی  و transformation  همگی را به یک معنا به کار می یرم اما تفاوت از زمینه تا پشت بوم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

تک نگار ی های یک ذهن در زنجیر

من نمیدانم چند سال، واقعا چند سال باید بگذرد تا زنهای ایرانی بفهمند وسایل نقلیه عمومی  جای شیر دادن به فرزند دلبندشان نیست؟جای پستان در آوردن و دهان بچه گذاشتن و بعد چشم تیز کردن به اینکه کدام یک از مردان خیره به اوست.اما از دیدگاه خودم بعنوان یک مرد یا حداقال کسی که ریش و سبیل در آورده فکر نمکینم دیدن چنینی صحنه ای برای کسی دلچسب باشد اما وقتی روبرو و بالای و سر و کنار دست و یمیمن و یسار مملو است از انبوه آدم ها گاهی فقط شاید گاهی نگاهت به مادر و فرزند اش که مست از است باده نوشیده بیفتد. کراهت این امر برای من به کراهت سیگار کشیدن  در همان وسیله نقلیه نمیرسد اما ابدا دوست ندارم به چنین صحنه ای مواجه بشم.یا مادری که با چنگ و دندان ۴بچه قد و نیم قدش از این ماشین به آن ماشین میکشد.ب"گذریم از اینکه کسی هنوز معتقد است باید بچه بیاورید و بکنید و بزایید که هنگام خزان است"چرا که این شخص یا اطرافیان شرا مثل خودش تصور میکند یا اصلا تصوری از جامعه ۳۰۰ میللیونی که بیش از ده درصدشان ساکن پایتخت باشند ندارد.دلیلی سومی نمیتوان متصور بود.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

تولدش مبارک

توی همچنین روزهایی حدود N  سال پیش یه آدمی به دنیا ما اومد که گویا یکسری عقده های جدیدتری نسبت به دنیا و آدم هایش داشته.گویا حرف هایی زده و شنودگانی داشته و البته طرفداران و مخالفانی که هنوز نشستن گوشه کلاس های درسشون و دارن نظریات این موجود نازنین رو این و ر آن ور میکنند. کیرکگارد فیلسوف برجسته یا بقول برادران ارشاد به شدت حجیمی بود که نظریاتی جالب در مورد برخی از زوایای زندگی آدمی و فلسفه زندگی داشت.کگارد معتقد بود ترس با هراس دوچیز کاملا مجزا از یکدیگرند.به گفته او ترس چیزی است آنی که لحظه ای یا مدت زمان محدودی در انسان رخ میدهد و میگذرد اما هراس حسی دائمی و فنا ناپذیر است تفاوت دیگر این دو از نظر او این بود که ترس با علت و یا عوامل مشخص اتفاق می افتد اما هراس علتی در زمان حال ندارد و دلیل آن به ترس ابتدایی آدم بر می گردد و بنابراین تا آخرین دم  با انسان می ماند. همه اینها را گفتم نه اینکه بگم خیلی فلسفه سرم میشه یا خیلی از کگارد می دونم نه حتی اینها  را نقل به مضمون از "مهرنامه "آوردم.بیشتر دلیلم این بود که خودم از این نظر خوشم آمد و دلیل دومش این بود که خواستم تولدش را هرچند کوچک اما تبریک گفته باشم و البته توی یه چنین روزهایی تقریبا 2سال پیش همین کافه کتاب  که قبلا با عنوانی دیگر در یک سرویس دیگر فعال بود به اینجا نقل مکان کرد.   پس نوشت: 1.تولدم و تولدش یک جا ، روی هم هوم فولی مبارک. 2.نمی دونم کگارد کجایی بود شما هم گیر ندید دیگه حالا چه فرقی نمیکنه.آلمانی یا اهل گینه بسیائو بخون ببین چی میگه. 3."هوم فولی" یک واژه جدیده که خیوس از خودش در کرده.باید یک چیزی تو مایه های گوگولی مگولی باشه.اله علم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

hey you out there in the cold

گوش کن به پیر به پیغمبر دست من نیست میخوای فحش بدی فحش بده اما دست من نیست این یه قانونه .قانونی که به خیوس اجازه داده توی نوبت خودش هر طور که میخواد بلاگ و اداره کنه. آره قبول دارم .ما یک گروهیم اما این جز قوانین ماست.من و گوریو هم از وضع پیش اومده راضی نیستیم حس میکنیم یه جورهایی این وضعیت با اونچه که ما به دنبالش بودیم و هستیم زمین تا آسمون اختلاف داره.اما چاره ای نیست.اما بااش صحبت میکنم.حتما با خیوس صحبت میکنیم.فکر میکنم اگه منطقی باشیم اون هم باما کنار میاد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

ساقیا صبح آمد پاشو که دیر شد

در پی اظهارات اخیر خیوس و قروقنبیل های جاوید و تصمیم بر منظم تر نوشتن در سال جدید کاری را که قرار بود بعدا بخوانم همین حالا روی بلاگ میگذارم.و کماکان منتظر نظرهایتان هستم.در ضمن نسخه pdf داستان هم برای دانلود بر روی rapidshare آپلود شده که لینکش را در اختیارتان گداشتم.با پسورد 1367باز میشود. جرقه های خفه شده یک ذهن بالانشین   جرقه های خفه شده یک ذهن بالا نشین حالا باید اعتراف کنم که نطفه قضیه از همان سال ها در ذهنم شکل گرفت.سال هایی که پدر و مادرم هنوز زنده بودند و ما ساکن آن خانه کلنگی و درندشت بودیم.خانه پر از پشه بود و توی تابستان خوابیدن بدون پشه بند تقزیا غیر ممکن.من چند باری دیده بودم که پشه ها از دهانه چاه توالت بیرون می آیند.توی فضا چرخ می زنندو از هر فرصتی برای بیرون رفتن از دستشویی استفاده می کنند.پشه ها خیلی چاق و بزرگ تر از حد معمول بودند.طوری که پدرام برادر کوچکم می گفت: -"اگه دقت کنی می تونی خالکوبی روی بازویشان را ببینی."   من همیشه به این فکر میکردم که چه چیزی توی ان چاه هست که امکان رشد  این همه پشه را یک جا فراهم میکند.باز هم از آن جایی که زیادی کنه  بودم.کار را زمین نگذاشتم شروع به جمع آوری اطلاعات در مورد پشه ها کردم.به تغذیه پشه ها دقت کردم.به شرایط تخم ریزی ماده جفت گیری هم که کلا کار بدی است و از اساس بی خیالش شدم.12هفته تمام بعد از مدرسه یک راست می رفتم کتابخانه.کتابهایی را که تقریبا هیچ کس تا به حال به امانت نگرفته بود می گرفتم .این کارم دو ویژگی مثبت داشت اولا اینکه اطلاعاتم را در مورد پشه ها بالا می برد.دوما اینکه کتابدار وقتی می دید کتابهایی رو که هیچکس تا به حال سراغی ازشان نگرفته  می برم و مو به مو می خوانم یک جور حس محبت عمیق و عشق لطیف بهش دست می داد که صورتش شبیه قلب می شد.حتی یکبار علاقه خودشو به زبان آورد و گفت: -"بچه تو بیکاری؟ کارو زندگی نداری؟دوس دختر چی؟.این رو به رو یه مدرسه دخترونه است هاااا..نمیخوای بری یه دوری بزنی؟؟؟" تقریبا تمام طول دروران دبیرستان و البته دوره کنکور من کارم را جدی تر از قبل دنبال می کردم.دانشگاه قبول شده بودم و با این حال هنوز وقتی برای تحقیق هایم میگذاشتم.حتی زمانی که برای کنکور آماده میشدم ٬دست از کار نکشیدم.با این حال توی کنکور حتی یک سوال هم در مورد پشه یا حداقل موجودی شبیه به آن مثل کنه یا مگس  حتی خرمگس هم توی دفترچه سوالات نبود. بالاخره یک روز عصر بعد از نزدیک به 5 سال از زمانی که شروع به کار کردم.در سن 21 سالگی نظریه ام را در 3 بند ارائه کردم: 1.همه ی پشه ها در درون دهانه کثیف چاه ها تخم ریزی میکنند(البته قبلش کار دیگری هم میکنند) 2.پشه ها روزهای اول عمر خود را به تغذیه از مدفوع ا نسان و باقی عمر را به تغذیه از خون موجودات زنده میگذرانند. 3.مدفوع انسانها حاوی موادی آلی و معدنی است که قابلیت هضم مجدد را در دستگاه گوارش پشه ها دارد.  از آنجا که هیچ رسانه دوست آشنا یا رانتی برای ارائه نظریه ام نداشتم اول از همه آن را برای مادرم خواندم.واکنش مادرم بسیار پرمغز و هیجانی بود.به محض شنیدن ابروهایش را د رهم کشید و گفت: " ای.....کثافت.چیزی تمیز تر از این نبود درموردش چیز بنویسی؟؟" بعد از آن ٬همان شب نظریه ام را برای پدرم خواندم. واکنش او واقعا زیر پوستی خیل خیلی حرفه ای بود .در سکوت شامش را خورد و به محض تمام شدن غذا رفت خوابید. برادرم هم که کماکان همان دیدگاه لین چانی* را دنبال میکرد.پشه ها باید مابود شوند.چخ با اسپری چه با ویپ چه با چک و لگد چه با عملیات انتحاری و بمب گذاری. پس از موفقیت نسبی ام در خانه تصمیم گرفتم نظریه ام را در سطح جهانی مطرح کنم.اما از آنجا که ثبت جهانی هر اختراع یا نظریه ای به چند عامل نیاز داشت راه به جایی نبردم. اول اینکه باید یک مجله معتبر علمی آنرا چاپ میکرد یا اینکه در مسابقات ثبت شرکت داده میشد.اما چون در آن شرایط  ارتباطمان با دنیای خارج  کلا قطع بود.یا بهتر بگویم به هرشکل خودکفا بودیم.تنها یک راه برای ارئه نظریه ام داشتم.اینکه مقداری پول بسلفم و یزای یک کشور رویایی  هم جوار را اخذ کنم و در اسرع وقت به آنجا بروم و به عنوان یک محقق اهل آن کشور کارم را به سرانجام برسانم.با همه مصایب باز هم نا مید نشدم.هزینه های طرحم را تخمین زدم.پیش پدرم رفتم و خیلی خیلی مردانه طوری که صدایم دورگه دورگه شده بود موضوع را گفتم.دستی به ریش های خاکستری اش کشید  قلنج گردنش را در داد و با لحن مردانه تری طوری که ارتعاش را توی عضلات صورتم کاملا حس میکردم فریاد کشید: -"پاشو از جلو چشم هام گم شووووو....." تمام در هارا بسته دیدم.در ضمن من هنوز یک دانشجوی ترم ششم بودم که هیچ آهی در بساط نداشتم . نظریه و مقالاتم را بای نشریه علوم زیستی و دامی کشور٬ نشریه خطوط هوایی و نشریه درون سازمانی کارکنان شرکت تولید خوراک طیور"مرغ دوستان" یا شاید "دوستان مرغ" فرستادم.البته این مجلات همگی با تیراژ کمی چاپ می شدند  اما خب چاره ای نبود.با دلسردی تمام درسم را ادامه دادم.بعد مشغول خدمت مقدس سربازی شدم و تقریبا یادم رفت چیزی به اسم مقاله و نظریه ارائه کرده بودم. قوانین 3 گانه و مقالات من تا 39 سال بیگانه و برای خودم باقی ماند.تا هررزو پشه ای در چاهی متولد شوند و بر آن چاه حکومت کنند.بالاخره توی سن 60 سالگی آکادمی علوم جایزه بهترین تحقیق علمی-زیستی سال و جایزه بهترین پزوهش کاربردی را به من اهدا کرد.اینکه چطور بعد از 39 سال این تحقیق و نتایج اش به دست آکادمی علوم رسیده را خودم هم نفهمیدم و اصلا علاقه ای ندارم هم که بفهم.اما همین را فهمیدم که میزبان مراسم  اشاره کرده بود که این مقاله اولین بار در یک مجله غیر تخصصی در زمینه خطوط هوایی چاپ شده بود و دلیلی آن هم احتمالا پر کردن صفحات خالی بوده است.مبلغی را هم به عنوان جایزه و برای ایجاد انگیزه مضاعف به من دادند.هرچندتو ی این سن و سال حرف انگیزه زدن برای من مثل انتظار اصل عدم قطیعت هایزنبرگ* توسط خز پلاستیکی کف آکواریم بود.چون حتی پسر بزرگم که 35 سالش بود به دلیل مشکل قلبی پایش لب گور بود.تنها یک فکر به ذهنم رسید.پول را به کسی مثل 40 سال پیش خودم بدهم کسی که توی ذهنش فکر بزرگی دارد اما مشکل مالی نمیگذارد به هدفش برسد.سراغ تمام نوه ها و بچه های فامیل رفتم.با یک به یکشان صحبت کردم.سعی کردم بحث آینده و رویاهایشان را پیش بکشم.برایم عجیب بود.چون نیمی از آنها اصلا به هیچ چیز فکر نمیکردند.تمام تصورشان ار آینده فردا بود.فراتر از آن اصلا حرفش را نزن.نیم دیگرشان آنقدر ذهنیات پلید و وحشتناکی داشتند که از بیانش معذورم.تنها نوه 10ساله برادرم پدرام را شایسته جایزه دانستم.چرا که علاقه اش یک کامپیوتر برای بازی کردن بود.کامپیوتر را بایش خریدم.مابقی پول را به حساب بانکی اش واریز کزدم.به خانه رفتم.در اتقام را بستم و از خدا تنها آرزوی مرگ کردم. 1آبان 87 تهران 2 تیر 88تهران
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

سال نو مبارک

هجوم اس ام اس ها و پیام های تبریک شب عید برای من و خیوس و گوریو از تقریبا ۲۴ ساعت قبل از سال تحویل شروع شد.انواع و اقسام فیگور های نوشتاری و بصری که هزکدوم نمایان گر خلاقیت و بعضی ها هم واقعا بیان کنده شخصیت نویسنده شان آمد که خب از همه متشکریم و ماهم سال خوبی برایتان آرزو میکنیم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

طنز

*این کار مدتها قبل نوشته شده اما با توجه به شرایط و آنچه پیشآمد حالا فرصت ظهور پیدا کرد.خیلی دوست دارم نظراتتان را در موردش بشنوم. ترقی های عارف معابانه قرن ۲۱ همه چیز درست مثل یک خواب بود.با این تفاوت که هرچه بالا و پایین و چپ و راستش می کردم گندش در نمی آمد.همه چیز درست درست بود.از بلوار هالیوود تا خود کوچه پس کوچه های وست وود هیل پر بود از پارچه های رنگارنگ.وسط نخل های توی بلوار روی تیرهای برق و... روی یک پارچه 4 و5 متری خیلی خوش خط  نوشته شده بود.حاج برد آقای پیت و حاجیه خانم جولی. قدوم مبارک شما را که متبرک است به خاک بقیع و حرم رسول را ارج نهاده و قبولی طاعات و عبادات شما را از درگاه صاحب خانه اش مسالت می طلبیم.و بعد با خطی ریز تر گوشه ی سمت چپ نوشته شده بود از طرف تیم برتون.تارانتینو . استیون اسپیربگ دیود فینچر یوگی و دوستان
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

ما ایرانی هستیم؟!!!!؟

تو روت میشه.روت میشه بگی ایران یام  وقتی شلوار جین ترک می پوشی و کتونی تایلندی پا میزنی؟ سریال کره ای تماشا میکنی؟ وقتی شخصیت از دیدگاهت آدرس خونه است یا ماشینی که طرف سوار میشه.وقتی افتخارت سفر به دبی و عجمانه ؟ روت میشه از خاطرات سکس ات تو مجارستان و تایلند حرف بزنی؟ یا وسط زمستون تو لابی با آستین حلقه ای بگردی بچرخی که همه خالکوبی ۶ رنگ روی بازوت رو ببینند؟ دیر بری سر قرار و ترافیک شهر و مشغله کاری را مقصر بدونی؟ روت میشه ژست روشنفکری بگیری و وقتی فقط یه فیلم از لینچ دیدی در مورد تبار شناسی سینما لینچ حرف بزنی ی وقتی مطمئن نیستی حرف هات درسته در مورد بکت سخن پراکنی کنی؟ روت میشه وقتی اصلا سیگاری نیستی تا پات باز میشه به کافه پال مال آبی در بیاری و چس دود کنی؟ روت میشه حقوق هیچکس را رعایت نکینی وقتی تو اتوبوس یا مترو یه کم بهت فشار میاد نوچ نوچ کنی به بی فرهنگی متهمش کنی؟ روت میشه وقتی اول و آخرش به یک جای طرف فکر میکنی در مورد احساس قلبی و عشق حرف بزنی؟       روت میشه توی جاده هراز وقتی جاده شلوغه و یک طرفه نیست از لاین مقابل عبور کنی و راه بندان راه بیندازی و بعد  اگر همین شرایط متقابلا واسه خودت پیش بیاید طرف و به فحش خواهر و مادر ببندی؟ روت میشه به هرکس که مرا و اعتقادی غیر از تو داره بگی احمق؟ روت میشه به استادت فرادی روز اخذ نمره سلام هم نکنی؟ روت میشه توی صف از جلویت سبقت بگیری و وقتی اون به روش نمیاره بهش بگی اسگل؟ روت میشه توی روی طرف لبخند بزنی و بعد که رفت بهش بگی جنده.؟ من فکر نمی کنم روت بشه؟تو هم عمیقا بهش فکر کن ببین جدا از هر دین و مسلکی این کارها انسانس است؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

خیوس نامه

دادستانی کل کشور پیشتر و بعد از احساس خطر از جانب فضای وب بخشنامه ای رو به تمامی شرکت های ارائه دهنده خدمات اینترنتی فرستاد که مشروح ان را در پایین می نویسم.خودم هرگز علاقه ای به چاپ این مطالب توی بلاگ و نداشتم اما گوریو بد جور پیله کرد و مجبورمان کرد که این بیانیه را اینجا بیاورم.بنابراین پیشاپیش معذرت می خواهم و قول میدهم من و خیوس جبرانش می کنیم. اعلان مصادیق محتوای مجرمانه در فضای مجازی سایت اطلاع رسانی دادستانی کل کشور در گفتگو با دکتر عبدالصمد خرم آبادی فهرستی از محتوای مجرمانه در فضای مجازی را اعلام نموده است. از آنجا آشنایی با این مصادیق برای  وبلاگ نویسان و کاربرانی که اقدام به انتشار محتوا در فضای وب میکنند از اهمیت بالایی برخوردار است لذا خواهشمندیم  که کاربران سایت ضمن آگاهی از این موارد آنرا در نوشتار و مطالب خود مد نظر قرار دهند. الف) محتوای علیه عفت و اخلاق عمومی 1ـ اشاعه فحشاء و منکرات ( بند 2 ماده 6 قانون مطبوعات)  2ـ تحریک، تشویق، ترغیب، تهدید یا دعوت به فساد و فحشاء و ارتکاب جرایم منافی عفت  یا انحرافات جنسی ( بند ب ماده 15 قانون جرایم رایانه ای و ماده 649 قانون مجازات اسلامی)  3ـ انتشار، توزیع و معامله محتوای خلاف عفت عمومی( مبتذل و مستهجن) بند 2 ماده 6 قانون مطبوعات و ماده 14 قانون جرایم رایانه ای) 4ـ تحریک، تشویق، ترغیب، تهدید یا تطمیع افراد به دستیابی به محتویات مستهجن و مبتذل ( ماده 15 قانون جرایم رایانه ای) 5ـ استفاده ابزاری از افراد( اعم از زن و مرد) در تصاویر و محتوی، تحقیر و توهین به جنس زن، تبلیغ تشریفات و تجملات نامشروع و غیر قانونی( بند 10 ماده 6 قانون مطبوعات)
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

وای که ما چقدر خوبیم....

دیروز ۲۲بهمن ماه سال ۱۳۸۸ هجری شمسی تهران شاهد حماسه ای غرور آفرین دیگر از مردم همیشه در صحنه و انقلابی و الهی قربنشون برم ایران بود.مردم آگاه و انقلابی بار دیگر برای تجدید میثاق با آرمان های عدسی های داغ با کره و نون بربری و سون آپ های مجانی و کیک و ساندیس در صحنه حاضر شدند.و با همون دستی که ساندیس دستشون بود مشتی محکمی به دهان استکبار جهانی زدند.این است همت و اراده ملی.آری به درستی این است وحدت حول هبل انقلاب و اراده بریم دور هم باشیم.ِآفرین بر دستفروشان راه خدا که با بساطشان در حوالی خ آیت اه سعیدی -خ ازادی-خ محمد علی جناح شور و شعفی مثال نزدنی به این راهپیمایی بخشیدند.آفرین بر شرکت مترو که خدمات مجانی می داد و آفرین بر اتوبوسهای مجانی و آفرین بر خبرنگارهای خارجی که تو همان حریم ۱۰۰متری شان عکس انداختند .چفتک چارگوش نیانداختند.آفرین بر برج ازادی که که دو پایش باز بود برای عبور و مرور مردم آفرین بر خاله نرگس که حضوری پر رنگ داشت آفرین بر سلطان حسین بایسنقرا چی گفتم سلطان حسین بایسنقرا خب آره آفرین بر سلطان حسین بایسنقرا همینطوری دور هم باشیم.آفرین بر مرلین منسون که دهن رژیم غاصب آمریکا را........آفرین. بنابراین اوضاع نتیجه میگیریم همه چی عالیه ماهم چقدر خوشحالیم.سیاسیونی در حد لالیگا داریم ومردمی در سطح بندس لیگا یه مشت خس و خاشاک آشوب طللب سابقا خواص هم هستند که در حد لیگ دو سواحل مالدیوند.ایادی شرق و غرب و بالا و پایین هم هیچ غلطی نمی توانند بکنند."حالا ما می ریم ببیبنند میشه یا نه".و کلا انقدر اوضاع خوبه که دیگر اصلا مگه بعد از انتخابات اتفاقی افتاد؟؟؟/؟ رسانه فوق ملی هم که با سروردهای ناسیونالیستی تا خرتناقمان را پر کرده.اینترنت و شبکه تلفن هم یک دستگاه اتصال  هوشمند پیدا کرده هر وقت اوضاع به صلاح دید انقلاب تاکید می کنم (به صلاح دیدانقلاب نه  گروه خاصی )بود کابل داخل خیلج فارس را گیر می دهد به لنگر یک کشتی یا  هر وقت اوضاع به صلاح دید همان انقلاب مذبور * می شود دوباره خودش خود به خود درست میشود تازه دانش فضایی ما هم که دیگه پایگاه بایکونور قزاقستان و فلوریدا رو به لرزه در آورده.لیزر هم که به فرموده رییس جمهور محترم جلو برنده و باعث پیشرفت ریاضیاته.خلاصه آقای نفس کش نفس آخرتو بکش. چون فردا دیگه با وجوداینکه حقوق همه برابره اما حقوق ما برابر تره.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

قلوب غالب ما مغلوب مقبولیت انقلابی تو بود.

آن دم که سخن از بهبودوضعیت اقتصادی کردی.همان دم که از دولت فرهنگی و فرهنگ غیر دولتی سخن به میان آوردی.روزگاری نه سرخوش و سر مست از حمایت رجل و نا رجل سیاسی و به منظور خاص خودت(مردم) آمدی. وسکوت ۲۰ساله را شکاندی.ساعت هایی که کتابهای مورد علاقه و برگزیده ات را گفتی و ما در به در گشتیم و تک تک شان را دست و پا شکسته جور کردیمو خواندیم.دقیقه هایی که بحث گردش آزاد اطلاعات را کردی.ار همان دمبود که قلوب ما مغلوب تو شد.ملول خسته از هرچه که گذشته بغض را فرودادیم و برایت و در حمایتت با نگ بر آوردیم.روزی که استادیم آزادی پر بود از رنگ های بهشتی و پرستوهایی که به استقبال مهاجرتآمده بودند.مهاجرت از خود ازاد>مقبول>و با ایمان. روزی که خانه والیبال جای سوزن انداختن نبودو اولین جمله ات مرام و معرفت یک انسان را به جا آوردی و از کمبود فضا و
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

انفجار ما انقلاب نور بود.

قصد تمسخر یا دست انداختن کسی رو ندارم خصوصا در شرایط فعلی که کوچکترین بی توجهی اهانت یا هتک حرمت شدید تلقی میشود.اما حس میکنم در درون همه ما سرچشمه ای از فوتون های نوری به رنگ ها و انواع و اقسام مختلف است که گاهی فقط گاهی مجال بروززش پیدا می شود.و در شرایط عادی همه شبیه همیم. همه اینها یعنی که دیروز مردی را دیدم که وسط خیابان ترکید(منفجر شد)و فوتون های نوری اش که به رنگه های نیلی و آبی نفتی بود یر تاسر چهارراه و خیابان را گرفت.شعاع های بی نهایت نوری در حجم وسیع و با برد زیاد.ابتدا عمودی از پیکره مرد در حال فریاد زدن بیرون زد و بعد فوتونها مثل آبشار یا فواره ای در بدو تولد جانب پایین و افق را گرفت به سرعت خیره کننده ای در فضای چند صد متری و شاید تا هرجا که فریاد مرد می رسید پخش شد.این اولین بار بود برای من شعاه هایی از نور ها دیده بود شعاهایی که آدم ها مواقع التماس و تضرع از خودشان بیرون می دادند .نورهای زرد و روشن و گرم وخاکستری های چرک مرد.بنفش های چشم گیر.گل بهی های ملایم.اما همه پرتو هایی کم فروغ بودند و به سردی من انها هم به سردی گراییدند. - لیسانسه شیمی هستم.....{لبخند تصنعی}...میخوام برم میدان تجریش کیفم را زده اند ...یک ۱۰۰۰ تومانی می خواهم.سبز لجنی رنگ بود گمانم - سرباز نیرو زمینی ام اعزامی از .....میخوام برگردم شهرم...۲۰۰۰ تومن...... نارنجی گرم و جان بخش - بدبختم وبچه ام مریضه به خدا شوهرم معتاده.کتکم میزنه خرجیم هم نمیده.کمکم کنید....... قهوه ای یا شاید شکلاتی بود. امروز هم زنی را دیدم که منفجر شد.سنش به ۶۰ یا ۷۰ میزد.ریشه موهای سفید و دنباله سیاهشان حکم جنگلی انبود بود در کوچک درز مقنعه و صورت.چرخ دستی اش را جلوی فروشگاه زمین زده بود.روغن و رب هایی که از فروشگاه خریده بود.دورتادورش سجده زده بودند و راست کار یه عکس هوایی با راکورد ۸ یا ۱۰ متر بود................حکمت کارتم...حکمت کارم را با رمزش دزدیدند...ایهالناس.....بگیریدش................سبز بود شعاع نورسبز بود آن دریچه کوچک کم کم باز میشد.و مثل فلاشر یه دوربین نور میداد با این تفاوت که نورها پیوسته و دائمی می نمود. تا به همه چیز آمیخته شد و من تکه ای  خیابان سپه را توی فضای سبز  غلیظ فرو رفتم و با نگاه های گنگم نمی دانم چه را جستم و چه دیدم و اصلا چه کردم.تنها هیبت زنی را دیدم که سرهنگی که حالا نیست خورده معاشی را برایش به یادگار گذاشته و حالا کسی یک سیاه پر کلاغی شاید معاشش را مثل سرهنگ و بچه ها و جوانی و خیلی چیزهای دیگر ازش گرفته بود.زن که گذشت عمر تاب و توانش راهم ازش گرفته دیگر تاب نیاورده و منفجر شده بود. نمی دانم باز چگونه گذشت و من کی از فروشگاه و ثبت احوال رد شدم و خودم را در همچون سبزهای روشن و تاریک به میدان حسن آباد رساندم و قهقهه پاسبان های بی خبر و کم فروغی رنگ سبز را.که به مرور از همه جا رخ بر بست تا دفعه دیگر باز هم جایی دیگر در حوالی همین شهر .همین کشور جایی مدتی رت ابه خود اختصاص دهد.مدتی را صحنه نمایشی برای جمعیت عابر در عجله باشد و بعد تنها ته رنگی از آن به ماند در خاطره مان. نمیدانم تا کی و تا کجا می توانم این را تاب آورم پیراهن هایم و کمکم رنگی از این رنگها به خود گرفته و تا عمق وجودم نشت کرده.حالا هر روز هر ساعت انفجار دیگری را میبینم در شهری که آسمان جنگی درش نیست اما ذات اقدش جنگ درون را به درستی درک کرده و روز به روز می بیند.در هجوم ملخ وار بییان گرایان تند رو که تنها قران سر نیزه را می بینند.چه میتوان کردو چه می توان گفت.جز آنکه خدا به دادمان برسد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

سرنوشت شگفت انگیز املی

توی تمام فیلم هایی که دیده ام شاید با ارفاق بتوانم بگویم صحنه هایی از همه اشان یادم هست.اما فقط و فقط  اسم چندتایشان هست که خیلی خوب یادم مانده و دو یا چند بار دیدمشان."سرنوشت شگفت اور املی" یکی از همان فیلم هاست.فیلمی که از فیلم نامه > کارگردانی> کیفیت ساخت> موسیقی و همه و همه من را کیفور سرمست از دیدنش کرد.توی فاصله زمانی بین دو ترم دوباره میخواهم املی را ببینم و این دفعه به جزییات بیشتری توجه کنم چرا که هر بار این فیلم را می بینم چیز های جدیدی دستگیرم میشود.اگر دوست دارید به پیشنهاد من فکر کنید.   درباره ی فیلم املی
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

آنکه افتاد به خاک ........

کمک صد میلیون دلاری آمریکا به زلزله زدگان هائیتی باراک اوباما، رییس جمهوری آمریکا، از کمک فوری ۱۰۰ میلیون دلاری، اعزام ۳۵۰۰ سرباز ارتش و ۲۲۰۰ سرباز نیروی دریایی این کشور برای کمک به زلزله زدگان هائیتی خبر داد. یه پرانتز باز کنید( می زنیم کانال 2 ساعت حدود 20.30 دقیقه اخبار دارد میگوید بحران و وضعیت بد اقتصادی آباما را فلج کرد.مردم انگلیس هم نان ندارند بخورند.توی هلند هم چاقو کشی زیاده.آلمانی ها هم دارن از قحطی تلف میشنند و بنز های تولیدی رو که از جنس فولاد است سق میزنند.اهالی کشور گل محمدی هم دارند سگ و گربه های خیابونی رو میخوردند.فقط مایم که کارمون درسته و سالار دنیاییم.دکتر  هم کماکان با قانون گریزان برخورد میکند.و حوزه روابط و قدرت کشورها فقط مورد خاص چند کشور خاص تره. حتما هایتی هم به تازگی ها جز ابر قدرتها شده که آمریکایی ها حاضر به کمک به این کلانی شده اند.البته به باور دکتر وقتی جزایر قمر و گامبیا و کمور جز ابر قدرتها باشند.هایتی که دیگه خیلی شاخه. اینها را گفتم که بگم انسانیت جدا از مبحث سیاست و قدرت مطرح است.زلزله بم را یادمان نرفته و کشورهایی که بهمان کمک و سایل چادر  سفری های ارسالی آلمان را توی بازار مولوی به قیمت 250000 تومان خرید و فروش کردیم.یا بهیار های خارجی که چه بلایی به سرشان آوردیم. به بر شماست گوش دادن  اهنگ nothing else matter متالیکا که مناسب حال و روز فعلی ماست. بالاخره باید کار خودمون کنیم نه؟؟؟؟؟؟
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

داستان کوتاه

این اتود یک داستان کوتاه که به تازگی نوشته ام چون هیچ ادمی پیدا نکرده ام که بخونه و نظرشو بده.روی بلاگ می ذارم و دوست دارم بعد از خواندن دقیق نظر دهید.پیشاپیش از لطفتان سپاسگزاری میکنم. اتاق زیر شیروانی ولو شده بودم رو ی کاناپه  به آهنگی که موبایل سامان پخش می کرد گوش می دادم.پاهام سوزن سوزن می شد و کمر شلوارم تا پشت پیراهنم از عرق خیس بود..هاله همانطور که داشت چوبها را داخل شومینه می چید گفت:- "اگه از جاده چالوس می آمدیم بهتر نبود؟می تونستیم تنکابن و نمک آبرود رو هم ببینیم".نسترن با سر تایید کرد و گفت:-"تازه سریع تر هم می رسیدیم".نای تکان خوردن نداشتم.رخوت عجیبی مثل زمانی که زیاد می خوابم بهم دست داده بود.سامان تازه از دستشویی بیرون آمده بود  داشت با شلوارش دستهاشو خشک میکرد.زیر لب آهنگ را زمزمه می کرد:- نیستی که ببینی اشک هام دیگه نمی تونن نریزن ..........  نسترن رو به سامان کرد و گفت:- گند کاری که نکردی ما هم می خوایم بریم؟سامان جواب داد آدم میره دستشویی گند کاری کنه دیگه.وگرنه اصلا دستشویی نمی رفت.همه رو می آورد بالا یک جا تف می کرد.نسترن بلند و کشیده گفت س...ا...م...ا...ن. جرقه دعوا های بی سر وته سامان و نسترن همزمان با جرقه فندک پدرام برای روشن کردن شومینه زده شد. میگفت:-نفت پیدا نکردم یک کم بنزین از ماشین کشیدم.با هاله نشسته بودند کنار شومینه.مثل دوتا جراح کار کشته در حین عمل سرشان را به هم نزدیک کرده بودند.آتش با صدای ۥکپ و ضعیفی شعله ور شد.هاله جیغ خفه ای کشید. پدرام زد زیر خنده و چشمهایش ا زخوشی برق زد.سامان و نسترن هنوز داشتند با هم دعوا میکردند..-شماره یک کردی یا دو؟...-مگه ماموری آدم از دست تو یه دل سیر دستشویی هم نمی تونه بره.از جلو در خوابگاه دخترها که نسترن و هاله را سوار کردیم تا اینجا این پنجمین بار بود که با سامان بگو مگومیکردند.اما به قول پدرام خیلی سریع دوباره بهم جوش می خوردند.و کینه ای نبودند.هنوز روی کاناپه بودم.به این فکر میکردم که توی جمع اضافی ام شاید اگه این ویلا یا ماشینی که بچه هارو بیاره و ببره نبود. .هیچ وقت یک تعارف خشک و خالی هم بهم نمی زدند.سامان میگفت:-حمید تو چرا این شکلی؟نگاه کن طرف داره .پاتیل پاتیل آمار میده..ده نگاش کن دیگه...ای اگه من موقعیت تو رو داشتم به خدا بندگی نمیکردم. -حمید....حمید.......... هاله بود:- طوری شده -نه,چطور مگه؟ -حمید اگه مشکلی یا از اینکه ما اینجایم ناراحتی؟.............گفتم:نه هاله این حرف ها چیه؟شما بهترین دوستهای من اید.یه کم خسته ام.هاله گفت:-داییم تو رودسر ویلا داره کلیدشم ازش گرفتم اگه مشکلی.............-نه بابا گفتم یک کم خسته ام 4 ساعت رانندگی کردم. پدرام  با تمام اعضای بدنش سعی میکرد خوراکی ها رو برسونه به یخچال.گفت :-کسی به ما کمک نمیکنه؟ هاله رفت و اضافی بار پدرام و رسوند به آشپزخانه.وسایلو چیدند تو ی یخچال پدرام یه چیپس باز کرد.و آمد تو هال گفت :-آره این هیچ وقت حواسش نیست ندیدی تو جاده نزدیک بود به کشتنمون بده. بیا مهندس این چیپس لیمو رو فعلا بزن ببین حاجیت چه کرده. سامان رفته بود اتاق زیر شیروانی.نسترن داشت با تلفن حرف میزد.موقع صحبت کردن با تلفن یا داد می زد و بیا التماس میکرد حداقل من اینطور دیده بودم. این دفعه هم داشت التماس میکرد -....آره اینجا هوا خوبه.امروز یه کلاس سه واحدی داشتم عصر هم یه عمومی.فردا هم واسمون کلاس جبرانی گذاشتن.جمعه شب میام خونه.ok تماسش را با چند باشه و چشم قربانت برم قطع کرد.هاله رو کرد بهش.-نسترن باز هم؟نسترن با دستهایی که لحظه به لحظه آویزان تر می شد گفت :-خب چیکار کنم.بابا و مامان منو که میشناسی بفهمن به جای دانشگاه  اومدیم شمال می کشنم . نسترن.....نسترن گفنن های سامان دائم تکرار میشد.نسترن سر چرخاند طرف راه پله و گفت چیه؟ - یه دقه بیا بالا.... نسترن کوله خودش و ساک باشگاه سامان را برداشت و از پله ها رفت بالا.پدرام با سیخ کباب زد رو شانه ام و گفت.-یه وقت خسته نشی مهندس؟پاشو یه تکونی بده.مثلا ما  مهمونیم ها !به ساعتم نگاه کردم نزدیک هفت بود . جوراب هامو از پام در آوردم.داشتم به یه دوش آبگرم فکر میکردم به اینکه آخرین باری که اینجا بودیم آبگرم کن کار میکرد یا نه؟ سامان و نسترن با قیافه وحشت زده روبرویم سبز شدند.نسترن پرسید:-حمید ویلاتون جن داره؟ قیافه هردوتایشان دیدنی بود .خنده ام گرفته بود.دنبال گوشیم میگشتم تا با دوربینش ازشان تو این حالت عکس بگیرم.گفتم:- یقین داره دیگه.بلند شدم بروم سمت دستشویی سامان جلوم ایستاد و گفت:- جدی دارم میگم.اینجا جن داره:؟از انبار زیر شیروانی صدای ۥخرۥخر می آد.چیزی توشه؟ -نه ...چه میدونم.من از عید به این ور اینجا نیومدم.هاله که با دقت تابلو های رو دیوار را نگاه میکرد.گفت جدی میگی.کو ؟کجاست؟من بلدم جن بگیرم . پدارم که بعد از کشیدن جوجه ها  به سیخ   زده بود تو نخ تلوزیون و داشت کانال هاشو تنظیم میکرد.گفت:-سامان تو باز توهم زدی .حالا ما دو روز دانشگاه و پیچوندیم زدیم بیرون ها؟جنبه داشته باش دیگه؟ سامان گفت:-به جون مامانم راست میگم.صدا خر خر میاد.پدرام از تلوزیون هم دست کشید  و گفت خب بریم ببینیم چیه؟ مثل تیم ملی موقع ورود به زمین توی یک خط ایستاده بودیم.دست نسترن توی دست سامان بود.به این فکر میکردم که چند تا بچه  6 ,7 ساله کم داریم که وقتی رسیدیم بالا جلویمان بایستند و عکس یادگاری بگیریم.تو اتاق همه ساکت بودند و راوی ماجرا نسترن بود.با آب و تاب و با استفاده از کلیه امکانات کمک آموزشی اش تعریف میکرد._اون موقع که من اومدن تو اتاق سامان اون گوشه بود. زل زده بود به دریچه اما  وقتی اومدن تو یه لحظه صدای خرخر قطع شد اما بعدش دوباره....جز صدای نفس ها و صدای نسترن صدای سومی هم بود.صدایی مثل صدای آخرین نفس های گوسفند قربانی که از  با بخار ازخرخره اش می آید.هاله گفت:-یعنی چی میتونه باشه؟پدرام ازم پرسید:- شما اون بالا چیزی نگه داری میکنید. -نه ..فکر نمیکنم چیزی باشه .وسایلی که کمتر احتیاجشون داریم می زاریم اونجا.نسترن گفت:-شاید گربه ای, چیزی از درز شیروانی رفته باشد و داخل گیر کرده.اگه می خواهید درش را باز کنید بگید من برم چون اصلا دلش را ندارم. پدرام گفت:-بالاخره باید ببینیم اون تو چیه!بعد نردبان کشویی را از پشت در بر روی ریلش حل داد تا رسید به دریچه سقف.نسترن و هاله همدیگر را بغل کرده بودند.سامان دخترها را بیرون کرد.گفت چیزی نیست که بخواهید بترسید.بعد خودش طوری که انگار دارد به یک جسد مثله شده نزدیک میشود با فاصله معینی از نردبان و سوراخ سقف ایستاد.پدرام در را باز کرد.صدا و بوی نا در پخش شدن از هم سبقت میگرفتند. - اینجا چقدر تاریکه؟!..لامپی, چیزی نداره؟ گفتم :داره دست چپ و نگاه کن. -اینکه روشن نمیشه؟ از پدرام جز دو تکه شلوار جین ابی چیزی نامنده بود.چی شد؟ یکی از دخترها ,گمانم هاله پرسید.سامان به بهانه گزارش دادن موقعیت از اتاق زد بیرون.و در را محکم بست. -حمید چراغ قوه ندارید؟عید که با دایی محسن و زن دایی توی نارنجستان قدم میزدیم چراغ قوه دستمان بود.نمیتوانستم درست و دقیق فکر کنم.گفتم داریم اما نمیدونم کجاست. پدرام هم دیگه پیگیر نشد.پرسیدم :- چی شد؟ گفت:- هیچی چراغ قوه گوشیمو روشن کردم.گوشیم هیچ کاری نکنه چراغ قوه خوبی داره. -چیزی میبینی؟ -نه ..من که چیزی نمی بینیم.سامان و نسترن باز حرفشان شده بود.از صحبت ها به نظر میرسیدبحث سر بز دلی سامان بود.کلمات از دیوار میگذشتند و واضح نبودند.اول دو تکه شلوار جین آبی بعد ساق ها و کمر و پدرام نمایان شد. -این توکه چیزی نیست؟ -واقعاچیزی نبود؟ -شوخیم کجا بود..هیچی نبود دیگه.فقط پر تار عنکبوت بود و یک گوشه از شیروانی هم یه سوراخ قد یه مشت بود .فکر نکنم جز گنجشک چیز دیگه ای از اونجا بتونه بیاد تو.در را بست و نردبان مثل فیلمی که به عقب میکشند مسیر آمده را برگشت.از اتاق زدیم بیرون.پدرام به عادت همیشه کل ماجرا را توی دوتا جمله خلاصه کرد.نسترن هنوز هراس داشت.نشسته بود روی کاناپه و داشت تند و تند لاک نانهایش را پر رنگ میکرد. سامان سوئیچ و برداشته بود و به بهانه خرید زده بود بیرون.هاله گفت:بهش فکر نکنید من می رم واسه شام یه جوجه هارو کباب کنم بخوریم.رفتم پایین.حوله ام را برداشتم.از شخص نامعینی پرسیدم:آبگرمکن روشنه؟پدرام گفت:روشنش میکنم.از در اتاق زیر شیروانی رد شدم و رفتم توی حمام .صدای خرخر هنوز می آمد. آذر88-تاکستان
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

در عمق

در عمق حضور فاجعه ما خسته پریشان نشسته بودیم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

آسیب شناسی عملی حوادث پس از مصرف روغن کرچک

شما به چند دلیل روغن مجبورید که این زهر ماری رو مصرف کنید: 1-شب است و شما فردا فردا صبح می خواهید بروید از معده و روده(سیرابی و شیردان مبارک) عکس بگیرید. 2-شما ایضا خدایی نکرده دچار پبوثت شدید شده اید و برگ کاهو و کلم پیچ و روغن زیتون هم چاره ساز نشده.و به پیشنهاد همسایه خاله بلیقیس اینا همه مدل لوله باز کن و محلول های باز و اسید و مصرف کردی ولی بی فایده بوده. 3-وقتی دیروز رفتی باغ رفیق بابات و ازگیل فراوان داشته و شما هم رحم و مروت را گذاشتی کنار و فکر کردی ازگیل چون اندازه گیلاسه می تونه در روان سازی معده کمک کنه. 4-وقتی عمیقا دچار یاس فلسفی شدی. بقیه اش رو زدن ساری در هر 4 مدل شما به یک دلیل به این روغن محتاجید اما گمان بردن به اینکه هر 4 مدل این پبوثت ها یا شبه یبوست ها از یک نوعند یقینا اشتباه اندر اشتباه است.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

روزی که خدا همه دو هفته از همراهی تیمش محروم شد.

یک دوستی میگفت من هر وقت تلویزیون دولتی ایران را نگاه میکنم محتاج به دستشویی میشوم.میگفت مجری های تکراری رسانه مثلا ملی حکم ملعین قوی(چیزی شبیه روغن کرچک)را داردند.همان زمان لبخندی به این طنز ظریفانه دوستم زدم و ازش گذشتم امشب دوباره دست بر قضا 10 دقیقه بعد از افطار چشمم به تلویزیون افتاد. رئیس کمیته انظباطی فدراسیون فوتبال را توی برنامه ای به اسم این شب ها و با مجری زیادی محافظه کار و مبادی آداباش دیدم.مجری در سکوت بود و شریفی از آنجا که مانند گذشته دنبال میکروفن و دوربین برای عرض اندام می گشت رشته سخن را توی دست داشت.درست در شب شهادت بزرگ ترین مرد شیعان داشت در باره حضرت علی صحبت میکرد.برایم جالب بود شخصی که به راحتی برای تامین بودجه فدراسیون و نهاد مطبوعش جریمه های خودسر و بنی اسرائیلی از اهالی فوتبال میگیرد.داشت در مورد عدالت علی سخن به زبان می آورد.در مورد بزرگواریش شخصی که حنیف عمران زاده .خداد عزیزی علی کریمی و خیلی های دیگر حتی پیرمرد سفیدی مثل سهراب بوقی که سالهاست بوقچی و رونق بخش سکو های استقلالی هاست را از زیر تیغ قصاوت خودش گذرانده.فکر میکنم این عین تضاد در ارزش هاست خود خودشه.گیج کننده است خیال کن که بخواهی در مورد بزرگ مردی قضاوت کنی حرف های کی را باید باور کنی به حرف کی دل ببندی؟شریفی و امثالهم؟یا دلت و انچه می بینی؟ فکر میکنم ارزش هامان به باد رفته بد جوری به باد رفته .شاید هم به باد رفته بوده و ما خبر نداشتیم.بیخیال ماجرا شوید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

رساله دل نگشا یا آموزش گام به گام کفتار شدن.........

نمی دانم تو این وانفسای بزن و بهادر کدام خیر ندیده ای این سامانه های انتخاب واحد اینترنتی را راه انتخات. نفس عمل خیلی هم خوب و قشنگه اینکه دانشجو ها بدون اینکه بخواهند حضوری خره کش بشن پیش مسئول رشته و بعد مدیر گروه هزاران هزار معاون و مسئول دیگر بنشینند پای نت با سرعت و با فشردن چند تا دگمه انتخاب واحدشون را بکنن.یعنی کلیت واقعا لوکس و مدرنی داره.اما به محض اینکه نزدیکش می شی بو گندش بالا می زنه. اول اینکه سرعت خطوط بی نهاین پایینه ه اگر اون را شرط طبیعی به حساب بیاریم مشکل بعدی از جانب دانشگاههاست که باید مبلغی را ماهانه بابت سرورهای با پهنای باند مناسب بسلفند که بهشان حال نمیده می خواهند 120درصد سود کنند.سوم مشکل ارائه درست درس ها و کلاس هاست.طبیعی است که توی هر دانشگاهی استادیدی هستند که به لفظ هلو ..گلابی .الو .شفتالو.. ..بنز و .... شهرت دارند. این اساتید بالانس طبیعی انتخاب واحد و بهم می زنند و مشکل خط ترافیکی واسه خطوط پیش میارن.یعنی دانشجو دائم در مدت زمان مقرر سر میزنه که نکنه استاد ...جیگر خالی شده باشه به من نرسه.البته این روش خداپسندانه اش است. روش دیگری هم که ذیلا بهش اشاره میکنیم هست معروف به روش کفتارپسند که شما با user , passwordدوست جون جونیتون وارد می شوید.بعد درس یکه اون با استاد های فوق الذکر برداشته را حذف میکنید و خودتان مجدد این بار برای خودتان ان درس را سر حوصله و در فراغ بال اخذ مینمایید. روش گور بابای خنجر از پست هم هست که شما می رید توی امور مالی با جعل سند و خالی بندی می گید پسردخترخاله خانم فلانی هستید و یک پرینت حاوی اطلاعات فردی میگیرید.(این بند نیاز به پشتوانه های مالی قوی تری دارد.متوجه که هستید)بعد می روید و نامردی و شرم و حیا آبرو را می زارید کنار تمام 17 و 18 واحد خانم را حذف میکنید.هرچی خودتان خواستید بر می دارید بقیه را هم مثال طراران & رابین هود یا دست کم حاتم طاعی برای دوستان دیگر ارئه میکنید و به زندگی لبخند می زنید. kنوع آخر شقاوت و ستم و نامردی اینکه که یکی از شما می خواد پشت سیستم بشینید تا خودش به چک چانه زدن پیرامون نیاز به این درس یا خالی بستن به مدیر گروه در این وضعیت بغرنج و دلپذیر شما راحت در حالی که سوت بلبلی می زنید واحدهای اخذ شده با مصیبت و خون دل فرد مذکور را قلع و قم می کنید.به راحتی اخذ و حذف و برایش 6تا کاآموزی و سه تا پروژه بر می دارید و آخر سر مثل بچه های سر راهی سیستم را رها می کنید و فلنگ را می بندید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

چشم رضا و مرحمت............

چشم رضا و مرحمت بر همه باز میکنی        چون که به بخت ما رسد این همه ناز میکنی دیشب جنازه بودم.جناره ام بعد افطار رسید خونه.یه چیزی خوردم چندتا کانال بالا و پایین کردم و بعدش بیهوش بودم.دقیق می دانم که مادرم چه زوری زده تا سحر بیدارم کنه.امروز هم کار برای انجام داشتم .تنها تفوت این بود که امروز قبل از فطار رسیدم.تا افطار ولو بودم.حالا باز خون توی رگ هایم دویده.خوستم بگم روزه گرفتن با همه مصیبت هاش لذت عجیبی داره.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

ما دو نفر بودیم

ما دو نفر بودیم من و اصغر.هردومون تو اون وانفسای بگیر بگیر ویدیو     ماهواره داشتیم .بابای اصغر نقاش بود.نه ونگوگ نه نقاش ساختمونی بود.من هم دست آخر نفهمیدم بابام چیکاره بود.مادرم با ماهواره مخالف بود.توی خانواده مذهبی بزرگ شده بود. تو دست و بالاش نبود.بعد یک سال که ماهواره آنالوگ نگاه میکردیم. و موج این تهاجم فرهنگی را تا مدرسه با خودمان کشانده بودیم.من ابراهیم تاتلیس شده بودم و اصغر سیبل کان .آی می خوندیم که نگو.اصغر غیر ترکی سرود های انقلابی و ذکر و دعا هم سر صف می خوند.اما کار من فقط همین تاتلیس بود و البته به خاطر استعدادم گاهی شعار هفته هم می خوندم(فقط چون کسی رو پیدا نمی کردن درست بخونه).الان که فکر میکنم می بینم اون موقع هم دیدگاهم کلا با اصغر زمین تا آسمون فرق می کرد.اصغر هر سه شنبه سر ساعت 6 صبح می رفت زیارت عاشورا بعد ساعت 8 سر کلاس حرفه و فن ترکی می خوند.سمبل متحرک ریا و تذویر بود این بشر.البته تا اون زمان که من آدم ها رو خیلی نمی شناختم.بعد ها فهمیدم آدم های شبیه اصغر زیادند. همون موقع هم به اعتقادم پای بند بودم واسه تشویقی وی دفترچه انظباط یا صبحانه شیرکاکائو و کلوچه زیارت عاشورا یا نمازخانه نمی رفتم.هنوز هم فکر میکنم این یک دنده بودنم و کنار نذاشتم.هنوز هم با آدم های ریا کار مشکل دارم و توی این شرایط حالم از خیلی چیزها داره به هم میخوره. توی شرایطی که دروغ گفتن های علنی و رسمی از دهان خیلی از دولتی ها باب شده.لبخند زدن در عین ریا کاری و خفت.کنار گذاشتن هرچی که غیر از مرام خودشان است و ... دوست خوبم از من نخواه که با این شرایط کنار بیام چون نطفه من با مخالفت با این قضیه بسته شده.من خیلی چیزها رو نمی تونم تحمل کنم.جاوید ازم نخواه کاری بنویسم که فقط بلبل ها توش خوب آواز می خونن.واقعیاتی هست که از همان اول فقط زبان شیرین طنز می تونست تلخی زهرماریونو لطیف تر کنه.پس بذار من همونی باشم که هستم.هرچند که دیده نشم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

رمضان ماه بهار مغز ها

چند سالی است که دیگر بالا کشیدن قیمت همه نوع خوراکی در نزدیکی ماه رمضان مد شده.و احیانا خدایی نکرده پاسخی هم از جانب وزیر بازرگانی و دیگر افراد بوده در این سطح بوده که دستگاههای جوجه کشی تو دنیا کلا کن فیکون شده.گاوها هم همگی دم ماه رمضونی جنون گرفتن.مرغ ها هم علیه تبیض نژادی و برابری حقوق با خروس ها اعتصاب کردن و تخم نمی زارن.دارن کمپین 10میلیون قدقد قدا رو راه می اندازن .و بعد از اون جایی که ما به حقوق اجتماعی و مدنی حیوانات و احشام هم احترام می ذاریم .اجازه نداریم تو کارشون دخالت کنیم.اما یه مغازه است توی نزدیک های میدون 37 نارمک که مرغ و گوشت هم تازه گی ها آورده مفت.گوجه فرنگی هم الان دیگه صلواتی شده. پس مشکلی نیس فقط یک توصیه بهداشتی -صداو سیمایی "روزه داران عزیز نشه یه وقت اسراف کنید سحری زیاد بخورید بترکید ها...باشه " یک توصیه هم از رئیس جمهور محبوب و مردمی ایضامنتخب و اینا:"امروز به حول قوه الهی ما مشکلات را از سر راه برداشتیم و در مسیر رو به جلو ماه رمضون هم می کوبیم از نو می سازیم.هر کسی هم که بخواد سد راه بشه باهاش مقابله می کنیم. توصیه رسانه های بیگاه غربی و عامل کودتا: "قیمت رو به رشد و سرکوب خواستگاه های اجتماعی نخبگان باعث به چالش کشیده شدن نظام برژوازی فراروی ایران است. توصیه مامان بزرگ: "نوه گلم مبادا ماه رمضون تموم شه دست خالی بمونی. توصیه رفقا: بعد سحری پاشین دست جمع بیابیید نت می خوایم بترکونیم. توصیه خودم: از اینکه جان کندید و این پست و خوندید ممنون.اگر به این نتیجه قلبی رسیدی که روزه خوبه پس بگیرید الان بهترین فرصته.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

درباره ی الی

روزهایی که نمایش فیلم " درباره ی الی" از مرز یک میلیارد تومان فروش می گذرد و هرجا که نگاه می کنی نقد و نظرها راجعش هست .دوست ندارم یعنی اصلا دوست ندارم. در موردش یادداشت یا نقدی بنویسم."درباره ی الی" را دیدم خوشم هم آمد.اما فکر میکنم توی چنین موقعیت و شرایطی الی دیگری هست که خیلی دوست دارم که در موردش بیشتر بدانم.دست آخر از اصغر فرهادی به خاظر استفاده از عنوان فیلمش و این قیاس پوزش می طلبم.   غلامحسین الهام متولد سال ۱۳۳۸ در دزفول، حقوقدان شورای نگهبان، سخنگوی دولت محمود احمدی نژاد، وزیر دادگستری و رئیس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز است. او، عضو هیئت علمی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران است و پیش از آن سخنگوی شورای نگهبان و مدتی نیز سخنگوی قوه قضائیه بوده‌است. الهام دارای مدرک کارشناسی حقوق قضایی از دانشگاه تهران، کارشناسی ارشد حقوق جزا و جرم‌شناسی از دانشگاه تربیت مدرس و دکترای حقوق جزا و جرم شناسی از دانشگاه تربیت مدرس است(اقتباس از ویکی پدیا) بگذارید سمت ها را بشماریم اگر سخن گویی را شغل به حساب نیاوریم.۴ تا پست دولتی.یادم میاد از که مجلس طرحی برای مدیران دو شغله به تصویب رساند.طرحی که بر اساس آن هر مدیر دولتی موظف بود که تنها یک سمت دولتی را یدک بکشد. اگر حتی به توانایی های الهام ایمان راسخ داشته باشم.این چند گانگی و چند شغله بودن را خلاف قانون می دانم. ۲-باز یادم است یعنی اصلا نیاز به حافضه تاربخی هم نیست.کمتر از دو ماه از انتخابات و حوادث بعد از آن می گذرد.ازبمباران هر روز هر شبه رادیو و تلویزیون دولتی ایران که معترضان را در نگاه اول آشوب طلب و اغتشاش  گر و در دومین بحث همه را به قانون گرایی و قانون مداریی دعوت می کرد.در حالی که اگر باور و ایمان راسخ به شورای نگهبان و مسئولیت قانونی اش داشته باشیم.باز هم نمی شود آن ر انحصار طلبی ندانست چرا مجموعا ۱۲ رای این شورا چه تعداد  گرایش خاصی به نهاد خاصی نداشتند؟کدامیک در فضای انتخاباتی قبل از انتخابات آستینی برای نماینده خاصی بالا نزده بودند؟اگر قانون مبنای حل مشکلات جامعه باشد نمانده ی قانونی که از جانب شخصی که به گفته خودش مشروع ترین و محبوب ترین ریئس جمهور بعد از انقلاب ۵۷ است.چرا باید صلاح دیدی نباشد؟اینها همگی قانون مداری است که شاهدش هستیم؟یا ما عناصری جدایی طلب و خوارج هستیم که چشممان را رو به واقعیت ها بستیم؟   صحبت ها در مورد غلامحسین الهام زیاد است که لازم میدانم در پستی دیگر نیز به آن بپردازم .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

دلداری

-به خانواده قربانیان سانحه های هوایی  قزوین و مشهد آن که ورزشکار بود یا آهنگ ساز یا دوستی که برای تعطیلات می رفت یا آنکه امروز به قصد زیارت راهی شده بود.گلی بود که از میان ما رفت. حالا گلدسته هایی مانده اند و گل های پژمرده شان.  ما را هم در غم از دست دادن عزیزانتان شریک بدانید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

من به خدا ایمان دارم.یقینا

یه بار قبل تر ها به ا ین فکر کردم دارم چیکار میکنم.چقدر باید صبر کرد.درسم را می خوانم کم کم پیر می شوم بعد سربازی در ژیش است هر جوری حساب می کنم نه بابام ۶۰سالش تمام است نه من می توان با وجود برادرانم کفیل خانواده شوم نه کف ژاان صافه نه کف دستم عرق میکنه نه شماره چشم هام آنقدرها بالاست و نه.......۲۵ سال تمام می شود تا از گیر و بندش بیرون بیایم.بعدش چی؟خوب بعدش همین مثل قصه های انکتود است من نمی توانم هیچ تصوری از ده سال یا بیست سال دیگر داشته باشم.فقط زل می زنم به آیینه دارم پیرتر می شوم.بدون اینکه آنچه دلم می خواسته انجام دهم.بدون اینکه.... دل بستگی به خیلی چیزها دارم اما جسارتش را ندارم.جسارت دل کندن از بقیه چیز ها برای پیوستن به یکی فقط یکی شان را ندارم.اما این را می دانم که تصمیم گیری هایم منطقی تر شده.بهتر فکر میکنم و مهم از همه توکلم زیاد شده.اگر بگویم قبلا جهود بودم قبول میکنی؟روزه میگرفتم اما همین جوری،عشقی میگرفتم که استقامتم بالا بره.نماز می خواندم دکوری دولا راست میشدم.اما حالا خصوصا توی همین چند ماه از سال جدید دیوانه وار معتقد شدم.راستش اگر بخواهی از این طرف نگاه کنی من با وجود اینکه معتقدم اما به قیامت هنوز به شکل یک سراب نگاه میکنم.مگر نه این است که سراب تصویر آسمان است روی زمین در اثر شکست نور.به نظر من هم قیامت تصویری است از همین دنیا برای تلنگر به خودم.حالا میل خودت انتخاب با خودت تو می دانی دانا همه چیز که گذشت دروغ نبود و بود.این حرف آخر م است.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

xbox

به دلیل آنچه حقوق خودم و دیگر شهروند ایرانی می دانم توی پست هایی به صورت دوره ای  و مرتب پراکسی و لینک دانلود نرم افزار های فیلتر شکن قرار می دهم.چرا که فکر میکنم در این جنگ نابرابر تنها رسانه ما همین اینترنت دست و پا شکسته ایران است.بنابراین تمام پست هایی که با عنوان xbox در بلاگ قرار می دهم قابل استفده برای شماست. شریاط استفاده برمبنای اعتماد و اهمیت به بحث اطلاع رسانی این لینک ها را قرار می دهم بنابراین خواهشمندم:  ۱-برای سایت های غیر اخلاقی استفاده نکنید. ۲-در صورت کار نکردن پراکسی برای سایت مورد نظر لینک راکسی و عنوان سایت مورد نظرتان را در قسمت نظرات برای ما بنویسید تا پراکسی مناسبی برایش پیدا کنیم. https://3309795673.comhttp://WAYBEST.INFOhttp://OPENENTRY.INFOhttp://www.sporktastic.infohttp://NiceSchool.infohttp://clearload.comhttp://proxify.lahttp://neatfill.comhttp://OPENMORE.INFOhttp://DONEMANY.INFOhttp://proxycommander.comاما گاها به استفاده مشکل و زمان بر پراکسی ها ما را مجبور به دانلود و استفاده از نرم افزار های فیلتر شکن میکند.معروف ترین و پرکاربرد ترین فیلترشکن های رایج در ایران freegate و ultrasurf هستنند.در حال حاضر freegate به شدت با محدودیت های  مالی روبرست .اما نسخه ۶.۸ این نرم افزار توانایی زیادی برای باز کردن سایت ها ی مختلف از جمله فیس بوک را دارا می باشد.اما ultrasurf هم با توجه به حجم بسیار کم و سرعت اجرای بالا جایگاه خوبی برای خود باز کرده.این نرم افزار را می توانید از سایت ultrarich.comدانلود کنید در صورت فیلتر بودن سایت م یتوانید عنوان "ultrasurf"را در گوگل به فارسی یا انگلیسی سرچ کنید و از لینکهای مختلف استفاده کنید. ادامه مطالب در مورد مبارزه ب فیلترینگ را در صفحه زیر پیگیری کنید.  http://cafeketab.blogfa.com/page/takmezrab.aspx
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

[عنوان ندارد]

به شکل غریبی دارم پیچ وتاب می خورم به شکل غریبی هیکل لاغر و کمانی شکلم داره به هم گره می خوره.حس عجیبی دارم مثل دویدن یه گلوله سربی توی گلو یا خزیدن یه نطقه لزج توی رحم (این یکی را بلف زدم تا به حال امتحان نکردم )عحیب دارم عوض می شم قبلا قدرت پایداریم روی یه چیزی حداقل به یک سال می رسید اما الان بعض وقتها توی یک هفته نظرم کلا راجع یک چیز عوض میشه.هیچوقت دوست نداشتم بابت چیزی کسی را مقصر بدانم .این دفعه هم فکر می کنم همه چیز ازخودم آغاز شد از روزی که خواستم آن کار را نکنم و این یکی را برگزینم یا از وقتی که کلا بابت پیش فرض های ذهنیم اصلاحاتی چیدم .از روزی که خواستم در مورد آدمها تا وقتی خودم چیزی ازشان ندیدم قضاوت نکنم.حالاتوی ۲۱سالگیم.فکر می کنم.به طور نسبی موفق بودم.یعنی با اینکه بهای کمی پرداخت نکردم اما به نتایجی نرسیدم.امروز ساعت ۳بعد از ظهر وارد ۲۲سالگی می شوم.کمتر از دوساعت دیگر یک سال دیگر پیرتر می شوم.این گذشت و تدریج چه بلایی به سرمان آورده.هرچی کی گذرد اتفاق ها را راحت تر قبول می کنیم.۲هفته پیش به هیچ چیز جز ابطال انتخابات راضی نبودیم و حالا...سه سال پیش دندان پرنکرده نداشتیم و حالا..........دارم ۵سال پیش حرف از ریزش مو بود پوزخند می زدیم و رد می شدیم.اما حالا... ن فکر می کنم که نسخه آخر اینه که فقط همین جا باشیم .درست همین جا توی همین لحضه در همین آن.پس من الان هنوز بیست سال و۳۶۵ روز و ۲۲ ساعت ام است و تا ۲۱سالگی دو قدم مانده.پس دو ساعت دیگه تولدم مبارک.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

واست پیتزا سوسمار باید سرو بشه

از شاهین نجفی دو سه تا کار پراکنده گوش داده بودم اما هیچوقت اسمش را نمی دانستم نمی دانم مشکل زیر زمینی خواندن بود یا کم توجهی من.شاید هم چون که کلا به این نوع موسیقی آنقدر ها علاقه ندارم. آن چند تا هم که گوش دادم اتفاقی بوده.اما این بار قضیه فرق می کرد.شاهین نجفی یک کار برای ندا آق سلطان ( که در درگیری های بعد انتخابات به شکل بی رحمانه ای کشته شد.) خوانده است. تو این مجموعه چند تا کار هست که مولفه اول همشون کلام و لغات منتقد ، تند و بی پرده است.با اینکه شاید به همه این موارد اعتقاد نداشته باشم.چون توی شرایط فعلی به هیچ چیزی نمیشه اعتماد کرد.تنها پیشنهادم اینکه بد نیست یک بار کارهاشو گوش کنید.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo