حمیدوُو بَرگ‌بیدوُو

برای روشنایی بنویس.

وسط همت، قبل توانیر

یکسال پیش در چنین روزهایی کندم. از کارخانه و شهرک صنعتی و بیابان کندم و آدم شهر شدم. عین روستایی های خوش قلب اما خسته و دلزده از فضای روستایشان، به هزاران امید آمدم. غریب هفت سال مانده بودم و باید تغییر میدادم. باید تغییر میکردم. تا همان وقت هم ماندم بیش از حد بود. بهبودی در کار نبود هر بار که از مشکلاتم حرف میزدم همه اش توجیه های صد من یک غازی بود که هیچ وقت عملی نمیشد. "ما برای هرکسی که طالب تغییر باشد جایگاهی در نظر گرفته ایم"، "شما باید تلاش کنید ما تلاشگر را می بینیم "و ....  . امیدوارم آدمهایی که هنوز در آن جا هستند این سطرها را نخوانند. روحیه شان را حفظ کنند یا اگر هم میخوانند روحیه و انگیزه بیشتری برای تغییر بگیرند. آنچه مهم ترین چیز برایشان هست همین امید داشتن است.

حالا با یک سال فاصله بهتر میتوانم ببینم و راجع اش بنویسم. روزهای اول سخت گذشت. روزهای اول همیشه همین است. خصوصا بعد آن همه مدت ویل گشتن. دیوارهای اتاق فشارم میدادند.

1- فضا رسمی بود و میانگین سنی همکاران به شکل محسوسی بالاتر (حدود 10 سال)، نوع کار و صنعت تغییر کرده بود. مدیران رده های  بالاتر بازنشسته شرکت های نفتی و عمرانی بودند. کارکنان سابقه بین 10-25 سال کاری داشتند. همین شرایط کاری را تغییر میداد.این موضوع  یک آرامش و حرفه ای گری در رفتار داشت. اما صمیمت را کم میکرد.  دیگر نمیشد شوخی دستی با کسی کرد نمیشد به هر سوتی ناجوری خندید و  با هم حرف دو پهلویی هر و کر راه انداخت.

2- نمیتوانم بگویم تعارضی وجود ندارد اما تعارض ها در سطح دیگری برگزار میشوند. بدنه کارشناس ندرتاً درگیر میشوند. و منابع انسانی به شکل کاملا  فعالانه ای متوجه مناسبات است. اختیاراتش را دارد و سعی میکند در همان سطوح رفع و رجوع کند. برعکس کار قبلی که کلاً در وسط تعارضات کارهایی هم انجام میشد. مدیریت  با تعارض خودش را حفظ کرده بود. بدش نمی آمد آدمها را  به جان هم بیاندازد و عقب بایستد به ریششان بخندد و نگاه عاقل اندر سفیه کند.  بعد هم وقتی برای دادخواهی سراغش میروی بگوید: شما هنوز از نظر رفتاری رشد نکرده اید.

3- هئیت مدیره  اصل تفکر سازمان است. حقیقت امر این یکی بیش از هرچیزی برایم عجیب بود. هیئت مدیره جمع سه پیرمرد بالای هفتاد سال است که دست کم 50 سال از زندگیشان با هم همکار بودند و 40 سال است با هم شرکت هایی را اداره میکنند. وقتی این سطح از تجربه وسط می آید اولویت ها تغییر میکند. پختگی (wisdom) سخن میگوید. مراعات و فرصت در کنار آموزش وسط می آید. در نتیجه مدیر برای امتیاز ندادن دنبال تحقیر، توبیخ یا آتو گرفتن از پرسنلش نیست. نیازی به این کار نمی بیند. پدرانه تر و دلسوزانه تر برخورد میکند. منکر مدیریت جوانها و نوگرایی نیستم. اما سیستم را مقدم بر فرد میدانم. بنظرم اصلا بد نیست جوانی بر مسند وزارت یا شرکتی بنشیند. به شرطی که سیستم به اندازه ای در آنجا توسعه یافته باشد که توانایی جذب شوک ها و تصمیمات اشتباهش را داشته باشد و آنقدری خسته و فرتوت نباشد که تغییر را نپذیرد. شرکت قبلی این وضعیت را نداشت. پدر کنار کشیده بود. پسرها میانگین سنی زیر 40 سال داشتند. از 20سالگی هم سمت گرفته بودند. نتیجتاً مدیران با تجربه تر همیشه چالش مواجه داشتند. پسرها مغرور و بچه پولدار بودند. چون پسر صاحب مال بودند به خودشان حق میدادند با هر کسی هر جوری میخواهند رفتار کنند. تصمیمات هیجانی شان در مرجعی دَمپ نمیشد و از همه موحش تر اینکه با هم در رقابت تسلیحاتی و  ارث خواهی شدیدی به سر میبرند.

4- آدم ها در مرزی از غریبگی بودند که حتی اسمهایشان را هم بلد نبودم. نقشی نداشتم. نقش نداشتن و بیکار نشستن دیوانه کننده ترین کار است. میدانستم زمان میبرد تا مجموعه مرا بپذیرد. توقعات آدمها بالاست به ریتم هر روزه شان یقین دارند و توقع توضیح برای تازه وارد را ندارند. اما مدیری اینجا بود که یکبار ابتدا تا انتهای همه چیزی را توضیح میداد. حرفش هم این بود که مفهومش را درک کن بقیه اش را خودت دستت خواهد آمد.کار کردن از این جهت باهاش سخت نیست. پذیراست و توقعاتش مشخص و محدود است. اما به شدت وسواس و دقت در کار دارد. هم خوب است هم بد. تا جایی که در متون داخلی فاصله بعد ویرگول و استفاده از تنوین را به جدی ترین شکل ممکن دنبال می کند. من همیشه کلکسیون غلط های املایی ام. همه به واسطه عصب خراب چشم چپم هم بی حوصلگی و عدم تسلط بر کیبورد موبایلم. اما حالا با هر کیبوردی بهتر از قبل تایپ میکنم.

 5- بعد چند ماه فهمیدم آن مکاتبات ما در شرکت قبلی یک سری مهملات به هم بافته بیش نبود. بعدش درک کردم که  لازم نیست سمت هر نفر را به شکل بلند بالا اول هر نامه بنویسی. آن سالها که دانشجو بودم (هرچند هنوز روی کاغذ دانشجو به حساب می آیم) کار هم میکردم و لفظ مهندس پرکاربردترین لفظ برایمان بود. این میشد که گاهی به اساتید دانشگاه که همگی مدرک دکترا داشتند، سهواً مهندس میگفتم. آنها که عُقده ای بودند بهشان بر میخورد. اما برای بعضی هم مهم نبود. مهندس بودن در رشته های فنی ذیل دکترا هم هست. یک استادی هم داشتیم استاد تمام (فول پروفسور) بود. یکبار بهم گفت مهندس لفظ قشنگی است اما چون به هر یابویی گفته اند مهندس، دکترها حساسیت پیدا کرده اند.بنظرم توجیهش منطقی بود.نامه های ما هم به هم درست عین همین مهندس گفتن بود، هر یابویی را مهندس خطاب میکردیم. اگر هم نمیگفتیم طرف ناراحت میشد. خلاصه اینکه یک خط کامل جناب فلان فلان مینوشتیم. خط بعدش به رقت انگیزترین شکل ممکن نامه مینوشتیم. پر از ایهام و کنایه و دست آخر وقتی لبخند کجی روی لبمان بود نامه را ارسال می کردیم و تصویر مخاطب حین خواندن را متصور می شدیم و خوشحال بودیم.

6- وضعیت مالی شرکتها مهم است اما مهم تر آن است که شرکت چه انگیزه ای از ثروتمند شدن داشته باشد. شرکت قبلی وضعش خوب بود در حوزه کاری خودش  اسم و رسم و درآمد خوبی داشت در عین حال مقروض بود . به هیچ وامی نه نمیگفت. بخشی از دفتر و دستک ها برای زنده کردن و کندن از حاکمیت بود. این بود که در این راه از هیچ کاری دریغ نمیکرد. حتی اگر ماموران مالیاتی یا طلبکاران بیایند ماشین ها و  دفتر و دستکاش را توقیف کنند کک اش هم نمیگزید. آبرویش برایش اهمیتی نداشت. بدی اش این بود که شرکت دزدی نبود. دست کم تا آنجا که من خبر داشتم حق و حساب ها را پرداخت میکرد. اما همیشه در زمانبندی کُمیتش لنگ بود. اما شرکت جدید اعتبارش برایش بسیار مهم است. اگر ببینید لقمه ای بزرگتر از دهانش است سمت اش نمیرود یا سعی میکند محدودش کند. اگر ببینید جایی امکان از بین رفتن اعتبارش است  واردش نمیشود. این نظرگاه درسته نقطه مقابل آن روش رندانه قبلی است و برایم تازگی دارد.

7- سیستم را آدم ها میسازند و آدمها را سیستم. خیلی بدیهی است اگر شما  همت را با دنده معکوس میرانید و لایی میکشید در بزرگراه اشتوتگارت درست عین بقیه با دقت و سر و حوصله برانید. چرا که جو و سیستم حاکم شما را مجاب به رعایت مقررات میکند. شرکت قبلی درست وسط همت بود. قبل توانیر. بخور تا خورده نشی. این بود که این تنش فکری این عصبیت و دغدغه فردا همیشه بود. آدمها را به کارهای زشت وا میداشت. آدمهای خوشفکر و  بزرگمنش تر را تحمل نمیکرد. بقیه را هم همرنگ خودش میکرد. توی این یکسال هر وقت با بچه های آن مجموعه صحبت کردن یا جایی بیرون قرار گذاشتم در حال غر زدن بودند. داشتند از جفایی که بهشان گذشته حرف میزدند. حق بهشان میدهم و میدادم. با صحبت کردن کمی ازش خالی میشوند و میتوانند چند ساعت دیگر به زندگی شان برسند. حالا میدانم دلیل این همه تنش آن فشار سنگین بر روی شانه هایشان بود.

 تا به اینجا این هفت فراز ر  فهمیدم و بابتشان منبر رفتم . شاید سال آینده بیشتر شوند. شاید شناختم از محیط ام بهتر شود و  یکی دوتایشان را  پس بگیرم. هرچه که هست مسیر تازه ای انتخاب کرده ام . از طی شدن مسیر قبلی به هیچ وجه پشیمان نیستم. همیشه سپاسگزارشان بودم چون چیزهای زیادی از آن آدمها آموختم. پس ناراحت نیستم امیدوارم از این انتقاد هم دلخور نشوند. این  عینی ترین تصویری بود که بعد این یک سال از آنجا در ذهنم مانده. دلخور نیستم عصبیتی هم نسبت به هیچ کس ندارم. همین

 

                                                           

 

 

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Hamid Oo

یک افسر و یک جاسوس

یک افسر و یک جاسوس  (2019) - رومن پولانسکی   امتیاز 7.5 از 10

دیدن پولانسکی بر همگان واجب عینی است. نه از این جهت که فیلم هایش همه محشر کبری است. بیشتر به این خاطر که پولانسکی وفادارترین فیلم ساز  است. تقریبا یک در میان فیلم هایش (خصوصاٌ فیلم های آخر) به مصائب یهودی بودن پرداخته. شاید این میان پیانیست را یادتان باشد. اینها همه نتیجه بزرگ شدن پولانسکی یک پسر بچه یهودی لهستانی در بحبوحه جنگ و اروپای یهودی ستیر است.

فیلم آخر را به پیشنهاد صادق دیدم. فیلم خوش ساختی بود. از یک ماجرای حقیقی. ساخت فرانسه در میانه قرن 19 اصلاً کار ساده ای نیست. خانه ها، خیابان ها، مجالس معابر و دادگاه باید همه به سبک قرن نوزده ساخته میشد. خارج نشدن از خط داستانی و روایت بر مبنای واقعیت همه محدودیت هایی بود که پولانسکی سربلند از همشان بیرون آمده. فرانسویان شاید کمی از دیدن فیلم دلخور شوند اما بیان حقیقت به شیوه درست کاری بوده که برای پولانسکی ارجحیت داشته است. یک افسر نظامی به جرم جاسوسی به حبس مادام العمر در جزیره ای بد آب و هوا در گویان فرانسه (از مستعمرات فرانسه در آمریکای مرکزی) محکوم میشود. افسر جوان یهودی است و تنها یهودی حاضر در آن هنگ ستاد مرکزی ارتش. فرانسویان مسیحی دل خوشی ازش ندارند و مترصد فرصت بودند که  دک اش کنند.

افسر مجرد و مجرب که معشوقه ای پاره وقت دارد. به حسب اتفاق میرود توی دایره اطلاعات و جانشین سرهنگ پیری میشود که به آبله مبتلا شده و از کار افتاده است. سرگرد سابق که حالا به درجه سرهنگی ارتقا پیدا کرده درگیر یک ماجرای جاسوسی و فساد در رده های بالا میشود که به همان جوان یهودی مرتبط است. 

                          

تا همینجایش را نگاه کنیدکه چقدر داستان ساده و خوب پیش می رود. آن تم تاریخی با چاشنی اندیشه پولانسکی که پس زمینه ای در واقعیت روابط ضد یهودی در اروپای قرن نوزده و بیست دارد. چنین قصه ای خوراک دندان پولانسکی است. راست کارش است. می آید کار پژوهشی میکند، اسناد تاریخی را زیر و رو میکند دو سه پاساژ عاشقانه به قصه اضافه می کند که ادویه آش دستپختش را کامل کند. 

دست آخر می آید برای دلجویی از فرانسویان شخصیت اصلی را قهرمان میکند افسر کار درست که جویای حقیقت است و به آن دست می یابد و همگان را هم به دانستن حقیقت دعوت میکند. البته دروغ هم نمیگوید افسر شجاع بعد سالها  به  وزیر ارتش (دفاع) تبدیل میشود. اما چه دانی که پولانسکی آنجا که حواست نبوده با نشان دادن متهمان رده بالای دروغ و فساد را در یک قاب در ردیف اول دادگاه همانجا گل را به فرانسه 1890 زده است. 

آن سکانس که فیلم به امیل زولا و حلقه روشنفکری فرانسه میپردازد جالب است. پولانسکی تعمداً فقط یک سکانس زولا را بازی میدهد. ولی همان یک سکانس و یک جلسه  شبانه باعث میشود، فردایش زولا مقاله ای در روزنامه در حمایت از افسر و سیستم فاسد ارتش چاپ کند. انگاری که  خواسته به اروپاییان نشان دهد که موضوع  بقدری واضح بود که یک دگراندیش(منظورش زولاست)  فقط در یک ملاقات کوتاه به ماهیت  قضیه پی برد اما شما نفهمیدید. زولا دیگر در فیلم نیست تا روزی که دادگاه به جرم نشر اکاذیب و تهمت به یک سال زندان محکومش میکند. 

فیلم ارزش دیدن دارد. توصیه اش میکنم. اگر پاساژ تاریخی  خوش ساخت می خواهید حتما  فیلم را ببینید.

 

 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

شهرداری چه میفهمد درخت چیست؟

ده سال پیش منطقه محل سکونت ما در تهران به شبکه فاضلاب متصل شد. یک ماه کنده کاری و بگیر ببند و اعصاب خوردی با پیمانکار قالتاق که از هیچ تلاشی برای گرفتن پول بیشتر خودداری نمیکرد. خیابان ما چنارهای چهل ساله دارد. چنارهایی که ساکنین اولیه با شور و اشتیاق برای سر و شکل دادن به خیابان و محل زندگیشان کاشته و آبیاری کرده اند. قطر این درختها در بعضی نقاط بالای 70 سانت هم میرسید. بعد از راه اندازی شبکه فاضلاب ابریز چاه های آب حیاط ها و و آب ناودان ها و روشویی ها که زمانی به چاه دوم (چاهی که معمولا در حیاط خانه وجود داشت) قطع شد. چنارها که درختهای حسابی به بی آبی و بی خاک اند رفته رفته تنک و کچل شدند. تک تک شروع کردند به خشک شدن.برگ های بالایی خشک شد و ریخت. شاخه های ضعیف تر خشک شدند. در تماس با شهرداری میگفتند رسیدگی می کنیم. آدمهای سامانه 137 . 1818 را میگویم. خودم ده باری پیغام گذاشتم که درختها به کود و بیل زدن و آب نیاز دارند. اما جوابی که میدانند معمولا بین اینکه در دسته بندی شکایات ما نیست یا کارشناس ما درخت را خشک تشخیص نداده در رفت و آمد بود. توقع این بود که ساکنین خیابان که حالا پا به سن گذاشته بودند. هنوز درختها را تیمار کنند. درختهایی که نه در حیاط خانه ها بلکه در خیابان بودند. ولی آن نسل بازنشسته به زحمت روزگار میگذراند وقتی صحبت میکردند از افزایش قیمت آب بها و هزینه های شاکی بودند. تاب هزینه جدید و اصلا توان فیزیکی برای این کارها را نداشتند. درخت ها دانه دانه شروع کردند به خشک شدن. شهرداری آمد کوچه را آسفالت کرد. 3 سانت به قطر آسفالت افزود. ریشه درختها کباب شد. چنارها خشک و پیر شدند. کلاغ ها و گنجشک ها از کوچه ما رفتند. من زور زدم دست کم از خشک شد دو چنار جلوی درب خودمان جلوگیری کنم . اما نشد. آسفالت داغ پدرشان را درآورد. حفاری های فاضلاب هم  ریشه شان را بالا آورده بود. به شهرداری زنگ زدم. گفتند پیگیری می کنیم. نکردند. دوباره بازی 137 و 1888 پیش آمد. دوباره جواب کارشناسان. یک روز از سر کار که برگشتم دیدم  لاشه های پوسته چنار پیر و خاک اره ریخته است توی کوچه. حریم باغچه مان هم  شکسته است. مادر گفت  آمدند درخت را بریدند بردند. گفتم چرا آشغال هایش را جمع نکردند. به شهرداری زنگ زدم. بعد از کلی اینور و آنور فهمیدم که شهرداری چوب های درختهای خشک شده را میفروشد. برای همین فقط در شرایطی که میداند چوب درخت خشک شده و می ارزد اقدام میکند. با این معادله معلوم بود که تمام تماس های قبلی برای رسیدگی به درختها به چه دلیل رد میشد. شهرداری منتظر بود که درختها خشک شود. هر درخت خشک کلی می ارزد خب چرا تیمارش کند، صبر میکند خشک که شد ضربتی دست  به کار میشود و  تنه را  سه -چهار قسمت میکند م یاندازد پشت ماشین و میبرد.

                                                                     

حالا چند سالی است که خیابان ما سبز نیست. اره ای برقی برای بریدن درختهای خشک بی طاقت اند. شهرداری برای صدور پایان کار به خانه های نوساز بافت سبز و درختی را بررسی میکند برای درخت ها و حتی بوته هایی که  از بین رفته جریمه می گیرد. یا می گوید معادلش را بکار. بساز بفروش ها درخت به جایش میکارند اما نمادین. درخت توی پی سیمانی فرو میکنند. بازرس که دید درخت ظرف شش ماه خشک میشود یا درش می آورند . دوباره اره برقی ها و  دوباره  تنه های خشک شده و این دور باطل که از هر سر به سود شهرداری است ادامه دارد. 

شهرداری چی ها  چه میدانند خاطره مردمان چیست. شهرداری چه میداند درخت چیست. من زور زده ام به زادگاه ام ارق داشته باشم. برایش تلاش کنم. اما  حالا نامیدم. از هجم خواستن ها و نشدن ها نومیدم. از ترافیک هر روز بخاطر طرح آلودگی که حالا میفهمم هدفش اصلا آلودگی نیست. از طرح ترافیک که بنگاه معاملاتی است تا یک طرح رفاهی و سلامتی. از فروش تراکم از شاخص آلودگی و هزار یک بلای دیگر که شهرداری دارد سر این شهر می آورد. دوست ندارد در ستایش تهران چیزی بنویسم. چون آدمهای این شهر شهرشان را ترمیم نکرده اند. به جا یآنکه شهر را اندک جایی برای زیست بهتر کنند. بیشتر به زشتی اش دامن زدند.حالا فقط بخاطر بعضی آدمها این شهر را دوست دارم . شهری ک طرب انگیز نیست. هیچ حسی را در آدم بیدار نمیکند. از سر اجبار مانده ام ، امیدوارم روزی شهر آنقدر جلوه بهتری پیدا کند که از این حرفم پشیمان شوم . علی الحساب با این نیروها ی قهریه با این نفرت و حسد ورزی که از بالا تا به پایین میبینم بعید میدانم.

 

                      

۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
Hamid Oo

ایران 41

گوشی ام شارژ نداشت. مدیرهم اسنپ نصب شده رو موبایلش نداشت. اسنپ سه بار سفر کرده بودند. میدان مادر(محسنی) جای شلوغی است. راهمان خیلی دور نبود از میدان مادر تا شیخ بهایی راه زیادی نیست اما ماشین خور ندارد.بدمسیر است. آمده بدیم به یک شرکت که مناقصه اش را برنده شده بودیم سر بزنیم. مدیر نبود پیاده برمیگشتم ویترین مغازه ها را نگاه میکردم و از خنکای سایه های چنار لذت میبردم. پراید نقره ای داشت دور میدان دور میزد. موقع گرفتن اسنپ دیدم یک بار دیگه هم دور زد. امد نزدیک ما مدیر گفت دربست. پراید فوری زد روی ترمز و گفت سوار شید. سریع سوار شید.نپرسید کجا میرید فقط " دربست" دلگرمش میکرد. سوار شدیم. مدیر جلو نمینشیند . واهمه یا خاطره بدی دارد از صندلی جلو مسافرکش ها. شاید آن رد کج روی پیشانی اش نشانی از همین ماجرا داشته باشد. تعارف نکردیم. من جلو سوار شدم و اون پشت سرم. ماشین بوی ترشیدگی میداد. بوی استفراغ خام که خیلی نبود ولی من حس اش کردم. راننده شلوار کردی مشکی پای اش بود. تی شرت آبی یقه هفتی تن داشت و  از آیینه ماشین تسبیح و پلاک آویزان بود. ضبط ماشین داشت برای خودش یکی از چند صد هزار ترانه دوزاری پاپ اتصال بورا میخواند. دل و روده اتاق پراید به شکل رعب آوری بیرون ریخته بود. شیشه بالابر ، کنسول وسط. داشبورد بدون در و اتصال بوق وسط فرمان کنده شده بود. ظرف چند ثانیه دنده از یک به دو و از دو به سه رسید. راننده با لهجه لری غلظی پرسید. کجامیرید؟ گفتم. شیخ بهایی پایین تر از همت. گفت  بلدی از کجا برم؟ گفتم اره تو فعلا مستقیم برو. موقع صحبت زل میزد تو صورت من جلو را نگاه نمیکرد. گفتم مراقب این تاکسی ها میراداماد باش هر جا مسافر ببیند میزنند روی ترمز. چشمهایش برگشت سمت راه. دو دل بودم با این وضع باهاش سر صحبت را باز کنم یا نه؟ ازش پرسیدم بچه کجایی؟ گفت بلد نیستی؟ گفتم حالا تو بگو شاید دونستم کجاست. گفتم. نور آباد...کوهدشت.گفتم بلدم نور آباد کجاست؟ باز دوباره بهم نگاه کرد.

گفتم ماست ها ینرو آباد را خوردم  و سماق اش را  که ترشی اش هنوز توی دهنم است. 

خوشحال شدم. سر صحبت اش باز شد. دلسرد بود از اینکه کسی نمیداند ولایتش کجاست و حالا خوشحال بود. گفتم اینجا چه میکنی. گفت پی یک لقمه نان. دوست داشتم آن شخصیت دیالوگ کلیشه استفاده نکند. گفتم چرا آمدی تهران؟ گفت بیکار بودم. همه هم سن و سالهام معتاد شدند بد بخت کردند خودشان را. گفتم خب تو الان خوشبخت شدی؟ گفت نه من هم بد بخت تر از  اونهام ولی کار نداشتم مجبور شدم بیام تهران. توی ماشین میخوابم. گفتم اسنپ کار میکنی. گفت نه حوصله اش را ندارم. شما کار شرکتی سراغ نداری؟ حی راننده شرکت باشم حقوق بهم بدهند. مدیر داشت با موبایلش با کسی حرف میزد. گفتم شماره ات را بده اگر کاری جور شد خبرت میکنم. شماره اش را داد. ماشین کمرکش پل میرداماد را بالا کشید. گفتم حالا چه کاری بلدی. گفت هیچی با پدرم میرفتم گوسفند(برای چرای گوسفند) ... کار بلد نیستم دیپلم نگرفتم سیکل دارم. ولی باربری زیاد کردم. توی ترمینال از اتوبوس ها بار پیاده  سوار میکردم. زورم زیاد است. گفت باشه اگر کاری جور شد خبر میدم. گفت الکی میگی... گفتم فرض کن الکیه فرقی به حالت مگه میکنه گفت. نمیدانم. خسته شدم. شاید بروم از مرز جنس بیارم بیارم تهران بفروشم وضعم بهتر شود. ماشین رسیده بود به به درو بر گردان وسط میرداماد گفتم دو راه داری اما تو همیجا دور بزن جردن را برویم پایین. گفت پرسید جردن کجاست..گفتم همین خیابون زیر پل اسمش جردن است . پرسید مگه اسم شنلسون ماندلا نیست؟

گفت چند وقته آمدی . یک هفته. چیزی نگفتم. تنگه قبل پل به مت  جردن ترافیک داشت. درست جلوی ساختمان مرکزی بانک پاسارگاد . ماشین ها  مثل دانه های تسبیح نشسته بودند و تکان نمی خوردند. کلافه بود. گفتم از راست برو سریع ر خلاص میشود. گوش نکرد انداخت از سمت چپ راند تا پای پل درست دم خروجی بعد یهو فرمان گرفت سمت خروجی.ماشین عرض خیابان را  بسته بود. ماشین های توی صف راه نمیدادند. بوق از دو طرف شروع شد. پشت سری های که میخواستند روی پل بروند راهشان سد شده بو. یک سراتو پلیس با چراغ خاموش لاین مخالف ایستاد.

من دیدمشان. پلیس ها انگار که در تعقب و گریز باشند فوری پیاده شدند. دویدند این سمت بلوار . از حس مسئولیتشان خوشم آمد. جلوتر که آمدند فهمیدم برای باز کردن ترافیک نیامده اند. در خورد را باز کردند. یکی پسر پشت فرمان را  کشیدند بیرون. شلوار کردی مشکی توی نور بور تر به نظر میرسد . کفش سیاه پاشنه خوابیده پایش بود. پلیس دوم سر کرد داخل ماشین دستی کشید . سوئئیچ را برداشت و  گفت مسافرید؟

مدیر هم کلافف بود گفت خیر سرمان بله. گفت  پیاده شوید. ماشین  بازداشت است. غرو لند کنان پیاده شدیم. مدیر رفت ان طرف خیابان . من اما لفتش دادم ببینم چه خبر است. جوان نور آبادی را دستبند زدند. نمیدانم جرمش چه بود تا دم اخر تقلا میکرد از دست پلیس در برود. سراتو پلیس دو رزد امد این دست. جوان را  قپانی گرفتند بردند داخل . آن که سوئیچ را برداشته بود خیالش که از دستگیر یراحت شد برگشت نشست پشت فرمان پراید دنده عقب گرفت. بعد رفت  پشت سر سراتو پلیس در کند رو اول پل ایستاد. مدیر یک سمند سمند تاکی پیدا کرده بود. درب عقب را هم باز کرده بد اشاره کرد که بیا برویم . پشت  پراید خسته روی پلاکش یک پرچم مورب ایران چسبانده بود و ایران 41 به چشم می آمد.

 

                                                                           

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

باران

 

کلاغی روی دیش ماهواره مان رید

اخبارگو به نقل از خبرگزاری فلان

                     از مرگ 176 نفر می گوید.

خط سرخی چسبیده در آسمان 

باران فقط رد کلاغ ها را میشوید.

 

دی ماه 98

 

 

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۳
Hamid Oo

دریای تهران

‫باران می‌بارد‬
‫در آشپزخانه سبزی‌پلو با تُن ماهی می‌خورم‬
‫فردا در بالاترین نقطه رودخانه ‬
‫تخم خواهم ریخت.‬


‫⁧‫#بهار‬⁩ ⁧‫#باران‬⁩ ⁧‫#هزار_ماهی_آزاد‬⁩‬

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۲
Hamid Oo

یک تغییر منثور

پیرامون نویسنده

یعقوب یادعلی متولد یکم خرداد ماه  1349 در نجف‌آباد اصفهان است. فارغ التحصیل فیلمسازی از دانشکده صدا و سیما و البته نویسنده داستان کوتاه و رمان فارسی است. اولین  مجموعه داستانش به نام " حالتها در حیاط" سال 1377 چاپ شد و  رمان "آداب بی‌قراری"  او در پنجمین دوره جایزه گلشیری بعنوان یکی از دو رمان برتر سال انتخاب شد. کمتر از یکسال بعد از این اتفاق و پرفروش شدن این اثر جنجال‌هایی بر سر این رمان ایجاد شد. از یادعلی بخاطر توهین به یک قومیت‌ ایرانی شکایت شد و در نتیجه یادعلی به حکم دادگاه به دو ماه زندان محکوم شد. در اردیبهشت 1385 از زندان آزاد شد. دادگاه  تجدید نظر حکم او را  به  تحمل یکسال حبس تعزیری افزایش داد اما  اعاده دادرسی  وکیل  مدافع وی بعد از 5 سال  نتیجه داد و در سال 1391 یادعلی از کلیه اتهامات تبرئه شد.سال 1391 به آمریکا مهاجرت کرد .

آداب بیقراری در سال 1393 مجددا اجازه انتشار پیدا کرد. رمان  بعدی یاد‌علی به نام " آداب دنیا" نیز در 1395 توسط نشر چشمه چاپ شد. نهایتا در آبان ماه 1396 یعقوب یادعلی بعد از 6 سال دوری به ایران بازگشت.

متغییر منصور پنجمین کتاب چاپ شده یادعلی و سومین مجموعه داستان اوست.

 

                                                            

 

پیرامون کتاب

متغییر منصور

نویسنده :یعقوب یادعلی

ناشر: چشمه

نوبت چاپ : سوم – پاییز 1397

تعداد صفحات :116

متغیر منصور مجموعه 6 داستان کوتاه است. شش داستان در شش سبک و شش خط روایتی متفاوتکه گویا قرار هم نبوده قرابتی با هم داشته باشد. یک جورهایی می‌شود اسمش را متغیرِمنثور هم گذاشت. نویسنده فرم های جدیدی را آزموده و البته طبیعی هم هست همه در همه کارها با یک قدرت پیش نرفته باشد. اما میشود این کتاب را  نوعی مانیفست یا تحدی‌گری یادعلی دانست. یادعلی مهارتش در روایت و  تسلط اش را بر زبان به رخ کشیده است. همچنین  نشان داده بعد از در بازتعریف ها فرمی خواننده را به سمت آن پیرنگ دلخواهش بکشاندو درست آنجا که او غرق در خرده روایات و پاساژهای دلپذیر است داستانش را تمام کند. اما کل اثر تاثیری بر او بگذارد.

فرم‌گرایی دغدغه نویسنده بوده اما روایت و زبان قوی همه چیز را  تحت شعاع خود قرار داده است. در داستان من ودنی و فیدل فرم داستان مشابه یک داستان رئال امروزی است. حقیقت زندگی مهاجرانی از ایران و کوبا و آلمان در ینگه‌دنیا. طرز تفکر و رفتارهای متفاوت و البته احساس و عواطف یکسان. داستان با روایت جذابی شروع میشود اما هرچه پیش تر میرویم موضوع شکل و شمایل دیگری پیدا میکند داستان از زندگی مهاجران به یک مثلث عشقی تغییر پیدا میکند و نقش راوی بعنوان ضلع چهارم پیچیده‌ترمی‌شود. اما در نهایت پیرنگ به شکل مخف مانده تکمیل میشود. این وسط کل اطلاعات دیگر هم به خواننده داده شده که شاید در راستای پیرنگ نیست ولی در درک موقعیت کمک کرده و در خدمت داستان بوده است.

فرم در داستان دوم تجربه جدیدی نیست. استفاده از راوی کودک برای بیان رخدادهای بزرگسالان پیش‌تر هم دیده شده است. اما مهم‌ترین موضوع نشستن زبان و شکل گیری داستان در جریان روایت راوی کودک است. داستان به شدت گیراست و خسته کننده نیست. شرح بی رحمی جنگ و جانبازی برادر و نان آور خانه از زبان دختر خردسال است.

متغیرمنصور شرح یک تغییر است. سیر تحول درونی ناموفق دوباره یا  چند باره  یک مرد که در زندگی به آنچه می­خواسته نرسیده است. باز هم زبان قوی است اما بنظر تشریح راوی اضافه است. حوصله سربر شده و از همه مهم­تر اینکه برای مخاطب این زندگی از یک راننده آموزش رانندگی باور پذیر نیست. مناسبات سطح بالاتر است و شخصیت آنقدری خود را خاص و تمایز از این تصویر نشان نمی‌دهد.

طنز داستان "میت" موقعیتی است. ایده از هر پنج داستان دیگر بدیع‌تر است. نویسنده به عمد سمت نمادها رفته تا وجهی کلی‌تر به داستانش دهد. البته از آن اتفاق کتاب قبلی‌اش پرهیز کند  که یک وقت  به تریج قبای کسی برنخورد. این نمادین شدن،کارکردهایی به اثرش داده که می‌تواند با همه چیز راحت‌تر شوخی کند. نمی‌ترسد با مرگ و پول‌پرستی و رابطه دختر و پسر شوخی کند. نمی‌ترسد با اختلاف مشکل بین شهرها و همسایه‌ها شوخی کند.  به همین خاطر شاید داستان وجه نمایشی خیلی خوبی هم پیدا کرده است. دیالوگ زیاد دارد و من را  یاد نمایشنامه عزاداران بَیَل ساعدی می انداخت.

در مورد اثر پنجم همانطور که اسمش را رساله گذاشته‑اند. در حقیقت یک تصحیح یا  بازخوانی از رساله‌ای به همین نام مربوط به نهم هجری است. بنظر نثر و موضوع سورئال رساله بیشتر مدنظر نویسنده بوده است. دادن وجه انسانی به لباسها و پوشاک بخشیده و بُعد زمانی روایت یک اتفاق بدیعی بوده که نویسنده با تسهیل و ترجمه متن به فارسی معیار کردن خواسته مخاطب را هم از وجود و لذت خواندن این اثر بهره‌مند کند.

داستان آخر ساده ترین موضوع را دارد. داستان در فضای برف‌آلود یک جاده کوهستانی رخ می‌دهد. جریان دو خودرو که یکی راهی شهر برای عروسی و دیگری راهی مرکز بهداشت، برای تولد فرزند است. دو اتفاقی که در چرخه زندگی مقدم و موخر یکدیگرند. روایت بعدی صحنه انهدام ماشین است و دو زن یکی مجروح و دیگری در حال وضع حمل در یک خودرو اند یکی در حال احتضار و دیگری در حال تولد فرزند. انگاری این چرخه زندگی همه جا حتی در یک جاده برفی و یخ زده هم متوقف نمیشود. یکی می‌میرد تا یکی دیگر به دنیا بیاید. تنها تفاوت در این است که انتخابش با خود شماست که کدام یک را بُکشی تا آن یکی را  زنده نگه داری. اصلا داستان به همین دلیل هوشمندانه تقدم و تاخر را  عوض کرده. قربانی را به انتخاب مخاطب گذاشته. و همه این ماجرا با کمک یک پتوی با طرح پلنگ به هم ربط داده است.

         

در نهایت اینکه داستان های متغییرِمنصور خوش‌خوان است. شاید دلیلش این کنجکاوی نویسنده در تغییر و بازآفرینی فرم هاست. خطر کردن و بازآور ، تغیر و بازآوری و باز هم تغیر و بازآوری. این فرمول یادعلی است. تا جایی که دلش رضا دهد. کتاب را  بخوانید دست کم  سه داستان کوتاه خوب دارد. از خواندنش پشیمان نخواهید شد.


 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

اسرافیل

" این مطلب قبل تر با کمی تغییرات در وبسایت ویرگول منتشر شده بود"

راستش را بخواهید باید از اینجا شروع کنم که من رسانه خودم را دارم. "صدا و سیمای جمهوری حمید"، این قضیه بعد از مهندسی بازی بابا که زرت رسیور (بخوانید گیرنده ماهواره ) را قمصور کرد سر و شکل جدی و رسمی تر به خود گرفت. عمده ساعات بیکاری من در اتاق ام به خواندن و دیدن و نوشتن می گذرد و در دیدن آنچه که خود پیش تر انتخاب کرده ام. خبر و فیلم و سریال و حتی تلنت شوهای محبوب ام همگی را از اینترنت می بینم و با تلویزیون کاری ندارم. این است که یک دفعه همکاران بعد از چای ساعت 8 صبح یکهو گریز میزنند به یک خبر تلویزیون یا بخشی از سریال که دیشب دیدند و با هم حرف میزنند یا میخندند. من مثل آدم فضایی های کتاب سلاخ خانه شماره 5 که از سیاره آلفا-5 آمده اند فقط نگاهشان میکنم و تا بفهمم موضوع چیست کلی فکر و نظر از خاطرشان رد میشود. تعدادی فکر میکنند دارم ادا در می آورم بقیه هم فکر میکنند چه زندگی شلوغی پر از زن و زیور و تفریحی دارم که وقت تلویزیون دیدن هم نمیکنم. اما راستش من رسانه خودم را دارم و اتفاقا همیشه هم ازش راضی نیستم گاهی ازش حرصم هم می گیرد. همه اینها را گفتم که بگویم من "اسرافیل" را با یک سال و نیم تاخیر دیدم. نسخه سینمایی که نشد، ماندنم تا شبکه خانگی اش بیایید. امروز بعد دیدن اسرافیل از آیدا پناهنده اول خوشحال شدم که اسرافیل به مراتب از فیلم قبلی اش "ناهید" بهتر بود. چه در فیلمنامه،چه در ضرب آهنگ فیلم و حتی در انتخاب بازیگر

تا به اینجا دست آمده که دغدغه پناهنده چیست و علاقمندی اش در فیلم سازی حول کدام قصه ها می چرخد. به سان فیلم قبلی فیلمبرداری این کار هم قاب هایی زیبا داشت. قاب های مینی مال از خانه، گورستان مشرف به شهر، جاده، سوادکوه زیبا که میان جنگل و رطوبت قد برافراشته خب همه شان چشم نواز است. پناهنده در فیلم های بلندش خوب نشان داد که شاگرد خوب کلاس کمپزیسیون بوده است. گذشته از کنترل فیلمبرداری بلد است قصه بنویسد. تضاد داستانی میداند تشریح و توصیف سرش می شود. همه را هم به شیوه خودش آرام و ذره ذره پیش می برد.

                                                         

قصه مردی در آستانه 45 سالگی که از کانادا برگشته و درگیر دو روایت عاطفی است یکی عشق به معشوقی قدیمی که حالا مادری داغدار فرزند است و دیگری دختری جوان و دلزده از زندگی کابوس وارش در کنار مادر مجنون و زندگی نکبتی اش. خود همین روایت دو خطی با یک عالمه پاساژ های دیگر داستان دل و درستی شکل می دهند که خواندنش می تواند برای آدم دلپذیر باشد. چه برسد که بخواهد با تصویر و صدا هم عجین شود.

ایستگاه قطار بین راهی خودش یک نشانه زیر متنی است. تعلیق بین ماندن و رفتن را نشان می دهد تردید بین بودن و نبودن، این یا آن. و مرد کم حرف خارج نشین در بازگشت به موطن خویش با وجود اینکه موهایش به سپیدی نشسته و سن و سالی ازش گذشته، هنوز درگیر و در کشاش انتخاب است. هنوز مردد است. و نشان دادن این تردید فوت کوزه گری است. و بنظرم نقطه ضعف فیلم همین است.

کاش آن سکانسی که پناهنده از زبان سارا (با بازی هدا زین العابدین) داشت سر بهروز (پژمان بازغی) داد میزد که تو هنوز مرددی و نمیدانی چه میخواهی فقط صدای سوت قطار پخش میشد، قطاری که دارد از ایستگاه خارج میشود.همین یک صدا همه حرف های سارا را با خود داشت. یا اصلا صدا زیر سوت گم میشد. برای من خوانش اش چند ده سطر بود از تردید بهروز یا سارا یا حتی ماهی.

دوم اینکه من دوبار فیلم را دیدم، ناهید را هم همینطور و در هر دو یک چیزی توی ذوق ام زد. آن هم عدم پرداخت به جزییات بود. یک عالمه خرده ریز تصویر و کلامی، یک عالمه نگاه که میشد درستشان کرد. بنظرم نکته مثبت این فیلم نسبت به ناهید همین بازی ریز بدنی و نگاه ماهی (هدیه تهرانی) نسبت به ناهید (ساره بیات) بود. هدیه تهرانی بدنش را بهتر میشناسد. حرکاتش را نگاهش را صورت اش را به جاتر و درست تر استفاده میکند. شاید مثل ناهید روی لهجه و بیان بومی اش کار نکرده بود و به فارسی بی لهجه حرف میزد. اما بلد بود وقتی با بهروز راهی آن کلبه متروکه و قدیمی اش میشود. وقتی M کنده شده با نوک چاقو روی ستون چوبی را می بینید. وقتی نگاه خریدار بهروز را روی خودش حس میکند چطور  واکشن نشان دهد. انگشتان دستش چطور خم و راست شود یا چهره اش و نگاهش یک جایی، نه روی سقف نه کف زمین نه در چشم های بهروز بازی کند.این ها همه آن ریزه کاری هایی بود که فقط ماهی در این فیلم بازی اش کرد. نه بهروز نه سارا نه مادر سارا . همه نقش خود را خوب بازی کرده بودند اما از جزییات باور پذیر قافل بودند. مریلا زارعی در نقش تاجی (مادر سارا) یک دوجین حرکت خوب آدم هایی را داشت که مشاعرشان را از دست داده اند. اما همشان همان هایی بود که همه دیده ایم . هیچ کدامش امضایش را نداشت. باورم نشد که او مریلا زارعی نیست. حرفم شاید کمی خودخواهانه باشد اما نقش دیوانه یا عاشق دلخسته باید چیزی بهتر از همه دیوانگان و دلخستگان قبلی باشد. وگرنه چه فرقی با آنها دارد. مثال خوبش جک نیکلسون است در پرواز بر فراز آشیانه فاخته(دیوانه از قفس پرید خودمان)

        

خلاصه آنکه این اسرافیل زورش نرسیده بود اسمش را هم توی مخ ما بچپاند. گذرش از اسم همین یک جمله بود. که با مونولوگ گذشت و مثل خیلی جذاییت ریز دیگر بازی باورم نشد. کاش اسم را می گذاشت ماهی یا بهروز چرا که دست کم وجه اشتراک و افتراق بیشتری داشت با آنچه ساخته شده بود.

دست آخر اینکه علی عمرانی عیار بازی خوب و جان دارش را یکبار دیگر با نقش کوتاه دایی در این فیلم هم نشان داد. انتخاب بهتری شاید نمیشد برای این نقش و کاراکتر پیدا کرد اما اگر چند دقیقه بیشتر بازی بهش میرسید این نفرت ماهی از دایی اش اعیان تر نبود؟

با اینکه احتمالاً مخاطبان انگشت شمار این وبلاگ اسرافیل را دیده اند اما توصیه ام به دیدن است. حد نصاب هایی را پاس کرده است.

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

الگوی زیستی و ادبی

نجف دریا بندری هم رفت. تا من بیشتر فکر کنم که نسل طلایی معلم های ادبیات این کشور دارند میروند. بقول دوست موسیقی دانم: آنها که از سرچشمه تغذیه شدند و وسعت هنر را بیشتر و بهتر درک کرده اند. حقیقتش را بخواهی برای من که عمرم به یک سوم آخر زندگانی عمر نجف میرسد نخستین مواجه ام با او و کارهایش ماجراهای هکلبری فین بود. بعدتر یک روز در خنکای بهار که با قطار دو طبقه عصر بااحسان به قزوین و تاکستان میرفتیم. من "پیرمرد و دریا " همینگوی را از احسان غرض گرفتم. تمام آن دو سه ساعت در قطار با  همینگوی و دریابندری گذشت و صبح فردا کتاب را به صاحبش تحویل دادم. اما در دلم عجب و حسرتی نشست که باعث شد هفته بعدش در نمایشگاه کتاب سه کتاب با ترجمه دریا بندری بگیرم. رگتایم از دکتراف، وداع با اسلحه باز هم از همینگوی و یک شاخه گل رز برای امیلی از فاکنر که آخری هنوز برایم ثقیل و ناسور است. اما دوتای اول را همان بهار خواندم چقدر بهم مزه کرد. کلاً آدم کرمویی هستم از بچگی عاشق پیله کردن و سرویس کردن دهن خیلی چیزها بودم این شد ک به نجف پیله کردم. می رفتم برای خودم اطلاعات از ته توی زندگی اش در می آوردم.می نشستم می خواندم که آن موقع که شرکت نفت بوده کارش چه بوده؟ زندگی اش با  فهمیه رستگار (روح شاد باد) که قیافه اش همیشه شبیه زن بدخلاق های توی فیلم بود با آن صدای رعب انگیزش چطور پیش میرود؟ آدم به این مظلومی نکند زنش بهش زور می گوید؟ اصلاً چطور این همه آشپزی می داند و میفهمد؟ نکند همیشه در خانه دارد آشپزی می کند؟ القصه اینکه یک دوجین سوال زرد در پاروقی ذهن فضول من بود که خواندن هر مصاحبه یا گفتگویی به چند تای آن جواب میداد. اواخر بعد از رفتن خانم رستگار فهمیدم برعکس تصورم رابطه بین رستگار و دریا بندری بسیار عمیق تر و عاشقانه تر از آن بوده که میدانستم.

سال 1390سرباز بودم عصر های پنجشنبه میکوبیدم میرفتم گیشا یک کتابخانه ای بود به اسم  مطهری گمانم که  جلسات خوانش و نقد داستان داشت. مُفت بود برای من که حقوق سرباری ام 50 هزار تومان در ماه بود بهترین گزینه بود. از آن جریان راضی هم هستم، مرا واداشت که بیشتر بنویسم و هفتگی داستان کوتاه های خوب بشنوم. یک روز بحث از نجف شد و گرداننده جلسه کرم دیگری به جان من انداخت آن هم تشکیک درباره ی کتاب "چنین کنندبزرگان - ویل کاپی" بود . سخنران معتقد بود این  ویل کاپی محلی از اعراب ندارد و  این مجموعه کلهم  نوشته نجف است. با اسم مستعار و نوشتن اسم خودش در جایگاه مترجم. خب بعدتر که سرچ کردم دیدم حرف مفتی بیش نبوده ولی خب این کلک را هم دوست داشتم. یکبار هم یک ناداستانی نوشتم و یک اسم هندی برای خودم دست و پا کردم و برای یک مجله معتبر آن زمان فرستادم. اتفاقا چاپ هم شد. دو نفری از دوستان هم بهم بابت اینکه  در راه ترجمه هم دستی دارم تبریک بهم گفتند.

سال 95 یک دوستی که مترجمی زبان های خارجه میخواند یک خط کشید و کلا  دریا بندری و شاملو  چندتای دیگر را در ترجمه خارج  سرزمین بازی دانست. گفت مترجمان خوبی نبوده و نیستند و به ادبیات فارسی و حرف ترجمه ضربه ها زده اند. حقیقتش را بخواهی من ناراحت نشدم چون با همان دانش اندکم نسبت به نجف میدانستم کسی که دهه چهل دکتر اف را خوانده یا همینگوی را به مخاطب فارسی زبان اول بار معرفی کرده معاف از این مالیات هاست. که بخواهم بیایم  با  مترجم امروزی قیاس اش کنم. وقتی که ابزار ترجمه اش یک مداد بوده و خانه پر اش یک لغتنامه  که در خود آن هم تشکیک زیاد بوده است  متن همینگوی را خوانده و به فارسی عرضه کرده خودش شجاعت زیادی میخواهد.  بعد هم راه ترجمه بسته نیست  آنها میتوانند مجدد ترجمه کنند و اگر خوب باشد مخاطب راهش را  پیدا خواهد کرد.  اما اگر بخواهیم به املای نانوشته نمره بدهیم خب قطعاً نمره همه بیست است.  دست آخر اینکه نجف دریا بندری به سان پدرش  برای من  الگو و سکان دار زندگی سالم و درست است. آدم باسواد  پر مغز و نغز ،صبور و افتاده، دوست دارم  مثل اون پر عرضه باشم و رفیق های خوبی را داشته و حفظ کنم.  همین  

                            

پ.ن : بین تمام غمنامه ها و اطلاعیه های سفر استاد دریا بندری، من پست  محمد حسن شهسواری را پسندیدم. بی تکلف بود و نظرگاه کمتر ذکر شده ای از استاد را نشان داده بود. این پست را  اینجا بخوانید.

 

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

برای باهار

چه ناتمامانه می خواهمت 

ای دوست تر از دوست

 

وقتی کلامت 

در ریشه دار ترین شیارهای ذهن می نشیند

و دستانت بی وقفه به بهشت برین ام چنگ می اندازد.

 

در گورستان بیجدنو

پ.ن : عکس از سفر اردیبهشت 97 است به مزار بیژن الهی در بیجدنو مرزن آباد

۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
Hamid Oo

هاویه

قرار کردیم هاویه را بخوانیم. پاره اول درباره ی مرگ بود. ما دنبال داستان هایی پیرامون مرگ بودیم. چند باری از بچه ها خواستم بیایند راجعش حرف بزنیم. سر نگرفت. حضور اتفاق جدی تری است. مجاز خیلی استرس کمتری دارد اما حضور الزام قوی تری ایجاد میکند. کسی حرفی نزد و پاسخی نگرفتم و روزهای نعطیلی و قرنطینه طی شد. این شد که آمدم اینجا حرفم را بزنم. شاید کسی در مورد آن بداند یا بخواهد به اشتراک بگذارد.

هاویه اولین مجلد "ابوتراب خسروی" است. چاپ اولش را ناشری شیرازی بنام نوید شیراز چاپ کرده است. 1370 چاپ شده و برای نویسنده اش جایی برای ارائه بیشتر باز کرده است. چاپ های بعدی اش را نشر مرکز بیرون داده است. داستان ها در ناکجایی و هر کجایی اتفاق می افتند. یعنی ما نمیدانیم قصه در تهران است یا شیراز در شهر بزرگی است یا کوچک اما آنچه میدانیم اینکه فضای خانه ها و محیط حقیقی است. آدمها و شخصیت ها هویت شبیه ما دارند. حرف میزنند. غذا میخورند. جدل و مرافه میکنند. قصه ها در لا زمانی و هر زمانی اتفاق می افتند. ما نمیدانیم قصه برای سالهای اخیر است یا برای قبل از انقلاب یا بعد از آن است. اینقدری میدانیم که اتومبیل هست.تلفن و شهر و غیره هستند اما نمیدانیم مثلا در کدام ساعت و کدام زمان است.فقط همین که عصر معاصر است. خود این ترکیب هر زمانی و هر مکانی یک جور فضاسازی سورئال با خود دارد. یک جور مه رقیق که به تفاوت داشتن فضای داستان سایه افکنده است.به همین خاطر به متر و معیار داستان رئال از نوع فراوان اش بروی ضربه میخوری. توی ذوق ات میخورد.وقتی به بچه ها تلفن زدم و ازشان پرسیدم چندتایی همین را  میگفتند که داستان به دلشان ننشسته است. من انتظارش را داشتم. داستانی که ظاهر رئال دارد ،محتوای سورئال دارد.چرا که حرف از مرگ زدن مگر بدون وهم و رویا میشود؟؟؟ جملات کوتاه و خشک اند به غایت وهم انگیز بی جذبه ای که بخواهد الکی راجع فعل یا عملی توضیح اضافه دهد. انگاری که فضاسازی در عین بی فضایی است. و سکوت گویا ترینِ حرف ها. دیالوگ ها کوتاه است. آدمها به حداقل انرژی بسنده میکنند. انگاری که مردگان نای حرف زدن ندارند. ولی زندگان  میفهمند. کنجکاوی میکنند و این خط محور بین مرده و زنده گاه آنقدر ظریف و باریک است  که قابل  تشخیص نیست.

نمادگذاری به آن روش کافکا در هاویه به شکل شرقی تر و ظریفتری اعمال شده است. اما گاه خط و ربط و نشانه ها را نیافتن. به پوچی از مفهوم رسیدم و در گفتن این که جاهایی را نفهمیدم ابایی ندارم.

                    هاویه

برهنه و باد و میخانه سبر را بیش از بقیه داستانها دوست داشتم.

اگر هاویه را نخوانده اید خواندش را توصیه میکنم.اگر خواندید هرچه دستگیرتان شد با من هم به شریک شوید.

 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

دارنده آیفون* محکوم به اعدام

من دوسال پیش بعد اینکه گوشی تلفن همراهم برای همیشه دعوت حق را لبیک گفت و خاموش شد. رفتم گوشی اپل خریدم. اوایل به شدت مشکل داشتم. تقریبا فقط چندکار محدود میتوانستم با گوشی ام انجام دهم. ولی دوربین قابل قبول اش را دوست داشتم. همان بهانه نگهداشت گوشی شد. بعد انقلابِ دلاری 1397، قیمت تجهیزات الکترونیکی شکل عجیب و غریبی به خود گرفت. جوری که فهمیدم باید گوشی ام را دو دستی بچسبم که از کف ام نرود. چرا که دیگر توان خرید را نداشتم. خیلی دیگر دست کاری اش نکردم. اما هر دفعه برای دانلود نرم افزار های ایرانی مشکلی داشتم. موبایل بانک ها هر هفته از کار می افتاند و برای دانلود نرم افزارهای ایرانی باید دست به دامن استورهای ایرانی می شدیم. عرضه کننده های ایرانی هم از طرفی داشتند بهانه میتراشیدند. وقتی که اپل آب پاکی را روی دست نرم افزارهای ایرانی ریخت. وب استورهای داخلی دیگر عرصه را باز دیدند تا خر پیر خود را به خوبی بتازانند. آبونمان برای وب استورهای تعریف شد. سالی صد هزار تومان کمی بیشتر و کمتر. به ازای فقط چند نرم افزار مثل اسنپ و تپ سی و یکی دو موبایل بانک نصفه و نیمه .... بقیه اپلیکیشن هایش کابردی و ضروری نبود.

مجلس ایران در طرحی دو فوریتی واپس گرایانه خواست گوشی موبایل اپل را تحریم کند ولی خب خودشان هم خوب میدانند تعدادی زیادی از نمایندگان همان مجلس آیفون به دست اند. 

ترامپ با دستوری حلقه محدودیت ها را تنگ تر کرد و جز انگشت شمار اپلیکیشن ایرانی که با اسم های عربی و کلی قایم باشک بازی دیگر مانده بودند. اپلیکیشن فارسی در اپل استور نمانده بود.

خیلی ها به اجبار به سمت گوشی اندروید رفته بودند که حالا دیگر ارزان هم نبود.

     

فروردین 1399 وزارت آموزش و پرورش بعد از بروز یک ماه تعطیلی مدارس و در پی فشار رسانه ها خواست دستور العملی برای آموزش از راه دور مدارس دست و پا کند. نرم افزاری به اسم #شاد را معرفی کرد که با اپلیکیشن های خارجی و آموزشی مخصوص این کار فرسنگ ها فاصله داشت. معلمان و اولیای دانش آموزان باید حتما گوشی اندروید داشتند. چون نسخه ios اپلیکیشن اصلا ارائه نشده بود. در همان نسخه اندروید هم هزاران مشکل ریز و درشت وجود داشت. که کاربران را به نرم افزار بی اعتماد کرده بود. خیلی از کاربران نرم افزار را نه یک پلتفرم آموزشی بلکه یک راه نفوذ و نرم افزار امنیتی معرفی کردند. دسترسی ها و احراز هویت این اپلیکیشن بسیار فراتر از یک نرم افزار آموزشی بود. ثانیاً دستوری عمل کردن وزارتخانه ظن همگان را به یقین تبدیل کرد که شاد نه یک نرم افزار آموزشی که یک سیستم کنترلی و امنیتی است. 

چند سطر بالا را بیشتر به این دلیل نوشتم که باورم این است انجام کار خوب غیر از حسن نیت، توانمندی و بلدی میخواهد. اگر میلیون ها کاربر در سطح جهان گوشی های اپل را استفاده میکنند به خاطر کیفیت در ساخت و سهولت در مصرف است. و اگر اپل بخواهد دزدی اطلاعاتی هم بکند اول با عرضه کیفیت اطمینان نسبی کسب کرده است.در نقطه مقابل اگر نرم افزار شاد آموزش و پرورش کاملا با نیت خیر و صرفاً آموزش به دانش آموزان در ایام کرونا باشد. با این کار نابلدی در عرضه نصفه و نیمه اپلیکیشن همان یک ذره اعتماد والدین و معلمان را هم از بین برده است. پس طبیعی است خیلی از خانواده ها یا  معلمان در مقابل نرم افزار گارد بگیرند. آن را  نه یک نرم افزار آموزشی بلکه  یک سیستم شنود تلقی کنند.

ای کاش مسئولین کشور ما این را میدانستند تا به جای برگزاری تیم های فوری ،جهادی،ستاد های مقابله،تیم های جنگ و رزمایش های بی نتیجه . کمی ریشه ای تر با برنامه و تخصصیتر به موضوعات نگاه کنند. چرا که زیرساخت ها در دوران بحران بیشتر از هر نیروی جهادی کمک خواهد کرد.

 

پ.ن :

1- *عنوان پست برگرفته از اسم نمایشنامه ای ه ای از ماتئی ویسنی‌یک 

2- این پست چالش های تدریس آنلاین از بلاگ زمزمه های تنهایی گویای وضع موجود از زبان یک معلم است.

 

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

فی فی از خوشحالی زوزه میکشد

            

شب چهاردهم - فی فی از خوشحالی زوزه میکشد. امتیاز 10/10

 نمیخواهم بگویم که بهانه دیدن این فیلم چه بود. چون یادآوری اش حوصله ام را سر میبرد و اعصابم را خرد میکند. همینقدر بدانید که  رفیق ما صادق رحیم پور در صفحه مجازی اش تذکری به جا داده بود به بازیگر جوانی که حقیقت هنر محصص را روی تن فیلم باز و دروغ پردازش تتو کرده بود و بعد اسم محصص را در رتبه اول مدرن ترین آرتیست ایران در وب سایتی دیدم.

پیدا کردن فیلم ساده بود. دیدنش برای یک روز تعطیل بهاری که همه منتظر ظهور منجی هستند و از ترس مرگ توی خانه چپیده اند برنامه ریزی شد.

فیلمساز قِرو فِرهای فرمالیستی نداشت. نمیدانم و حتی نگفت چجوری بهمن محصص که همه گمان می بردند مُرده است را در هتلی دور افتاده در شهر رم پیدا کرده بود. با بهانه و کلک دوربینش را  روبروی کاناپه سبز محصص کاشت بود و چند روزی با اون زندگی کرده بود. 

اولین چیزی که محصص در این مستند نشان میدهد رُک بودنش است. بیان ساده مفاهیم در ساده ترین کلام، بی پرده پوشی یا سانسور (حتی به شکل جزئی) گویی نویسنده ای است با قلمی  تند و تیز که هر آنچه از ذهنش عبور کرده را نوشته است.بدون اینکه نگران ناراحتی مخاطب و دیگران باشد. حتی توی این مستند جایی به فیلمسازش میگوید:"بهت دیگر قهوه نمیدهم چون برای فردا صبح قهوه ندارم". یا به پرتره گلشیفته فراهانی اشاره دارد که همنام فیمساز (میترا فراهانی) است و میگوید "این مادر قحبه (اشاره به پرتره دارد) خیلی زیباست. فوق العاده زیبا، ولی همه حرف هایی که در مورد نجابت و معصوم بودنش میزنند دروغه،چرندیاته."

    

دومین چیزی که آدم میبیند روحیه مستقل محصص است. وقتی فیلمساز میپرسد :"چرا کارهاتو به فرزندان یا برادر زاده هات ندادی .. میگوید به هرکدام دو مجسمه و چند تا اثر داده ام. که بعنوان یادگاری داشته باشند. اما دوست ندارم  انها بعد مرگم با کارهای من کاسبی راه بیندازند." اشاره ریز تر اینکه محصص جایی از فیلمساز سیگاری میگیرد. اما قبل گرفتن بهش میگوید که این یک نخ را بعداً از سیگارهایم بردار. محصص حتی تاب نمی آورد و  روز بعد خودش یک نخ سیگاری که قرض کرده است را بر میگرداند.

سومین اتفاق برایم محوریت نیما در زندگی و احوال محصص است. توی ویکیپدیا در مورد محصص نوشته بود که بعد از عزیمت به تهران و تحصیل در دانشکده هنرهای زیبا عضو انجمن خروس جنگی و مجله "پنجه خروس" میشود. و آنجا با نیما یوشیج آشنا میشود. آشنایی که بعد از بیش از 50 سال هنوز درونش را روشن و گرم نگاه داشته است. تنها کسی که از دم تیغ نمیگذراند و برایش احترامی زیاد قائل است نیماست و اندکی هم دکتر محمد مصدق. وگرنه شاه و ملکه، آخوند و آیت اله یا مسئول فرهنگی و مردم کوچه و خیابان برایش فرقی نمیکنند. این را با یک شوخ طبعی ذاتی تعریف هم میکند. " [مردم ایران] آریامهر داشتند با آیت اله عوضش کردند،معلوم است از الفبا فقط حرف آ را میشناختن."  و میخندد. 

 

پنجم آنکه محصص خودش است . ابایی ندارد که بگوید مردم را از بالا نگاه نمیکند. تکبر ذاتی اش را  پنهان نمیکند. چه در دهه چهل چه در دهه هشتاد حرفش را زده و خودش بوده است. به شدت خودش بوده است. بی آنکه از حاکمیت یا منتقد بترسد. مجسمهای از خانواده سلطنتی درست میکند. چهره شاه را عبوس و ملکه را نگران میسازد. شاه میگوید خرُد و خمیرش کن دوستش ندارم. ملکه میپرسد مرا چرا نگران درست کردی. محصص با زبان تیزی جواب میدهد چون که همیشه نگرانی که پسرت شاه نشود. بعد مجسمه شاه را با زنجیر از سقف آویزان میکند و بعد معدومش میکند. کاری که فقط دست های یک هنرمند کله خراب میتواند انجام دهد.

           

ششم آنکه بهمن محصص دو بار در زندگی جلای وطن کرد. اولی را که در فیلم هوشمندانه به آن اشاره کرده است بعد از کودتای 28 مرداد 1332 است. محصص میگوید: "دیگه همه چیز تمام شده بود. مصدق را پایین کشیده بودند و جای ماندن نبود." و درست  یک سال بعد در مرداد 1333 محصص به ایتالیا می رود.

و درست بعد از انقلاب 1357 بر میگردد. به این امید که حالا وطن جایی برای زندگی باشد. اما این بار هم خیلی زود میفهمد فقط حروف با هم عوض شده اند. تفکرات و کارهایش فرصتی برای حضور نخواهند داشت. به پرتره مرد بند باز اشاره میکند. به مجسمه اش جلوی تئاتر شهر که آن را  معدودم (دقت کنید معدوم نه منتقل) میکنند.در چنین فضایی محصص تمام کارهای خودش را غیر از 40 مجسمه و اندگی نقاشی ، به دست خودش نابود میکند. این کار را هم با نشان دادن انگشت سبابه و میانی به شکل قیچی نشان میدهد. میگوید ریز ریزش کردم. او مجددا به آغوش شهر رم پناه می برد.

                                       

هفت و دست آخر اینکه محصص با نقاشی و مجسمه هایش معروف است. اما آنچه از او بعنوان ترجمه و مقاله نیز مانده هنر ناب است. در حقیقت اون به تعبیر جهانی اش آرتیست است. مهم نیست چه چیز در دست او بدهی او هنرش را خلق میکند. جایی از فیلم هم می گوید "اصلا اینکه چه چیزی میکشی برایم اهمیتی ندارد. اینکه چطور اون رو میکشی مهمه." این آرتیست بودن در فضولی هایی که در کار کارگردانش میکند به وضوح پیداست. انگاری که دوست دارد حتی فیلم خودش را خودش کارگردانی کند. جاهایی به کارگردان میگوید اینجا تصویر دریا بگذار. اینجا تا میتوانی فیلم بگیر و  اینجا ترجمه شعری که میخوانم و...

                                   

آخرین سفارش محصص که برایش کلی تدارک دیده بود. نیمه تمام ماند. محصص میدانست دخلش آمده است. به همین خاطر به مشتریانش فکس زد و گفت اگر سفارش ناتمام ماند جای پیش پرداخت میتوانند از کارهایش(نقاشی و مجسمه) بردارند. قیمت کارهایش را هم پیش تر گفته بود. حتی "فی فی" که عزیز جانش بوده و هیچگاه نمیخواسته بفروشد اش را حاضر بود بدهد. انگاری محصص به عرضه تمام هنر به وقت مرگ هنرمند معتقد بود. برایش فرقی نمیکرد چه وقتی بمیرد. برایش فرقی نمیکرد بعد از مردنش کاری از او بماند. او فقط دوست داشت با هنرش، با کارهایش عشق بازی کند. و بفهمد و بداند که آنچه از خود او میگویند خلاف واقع و اندیشه حقیقی اش نباشد.

یعنی این فیلم را هم بنظرم با همین برداشت و با همین موضوع حاضر به همراهی شد. داشتن عین حقیقت. به همین خاطر بر خلاف فیلم های داستانی یا مستند دیگر من این فیلم را شایسته تمام امتیاز میدانم. تمام امتیاز در ستایش حقیقت. بی کم و کاست. بی دخل و تصرف.

                                               

 

شعر محصص در پایان نامه اش به آن دو نقاش و مشتری کارهایش حسن ختام است. یک تعظیم خوب در برابر مخاطب اش با ته رنگی از فلسفه محصص که  مانیفست تمام سالهای زندگی اش هست. هرچند با بی دقتی روی کاغذ پاره ای نوشته است.

 

"کمی شراب خانگی برایم بریز

بریزش،

پیش از آنکه عطش مرا به دور دست برد.

لنگر کشیده شد.

بر عرشه بنوشیم

پیش از وداع با زندگی بنوشیم

کمی شراب خانگی 

بر دکل بریزیم."

 

 

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

شب های فیلم

 13 روز نوروز 1399،سیزده فیلم دیدم که در باره ی هرکدامشان اینجا نوشتم. چندتا پیغام دریافت کردم که چرا  رویه را ادامه نمیدهم. برای خودم جای خوشحالی داشت. باورم این بود که کسی دیگر حوصله وبلاگ خواندن ندارد. اما پیغام ها دلگرم کننده بود. بخاطر کار و محدودیت زمان دیگر هر شب نمیتوانم فیلمی ببینم اما بنظرم هفته ای یک فیلم قابل انجام است. در باره ی فیلم ها توی همین وبلاگ خواهم نوشت. لینک در کانال تلگرام و هایلایت اینستاگرام  هم قرار خواهد گرفت.

برای سال 99 دوست دارم مستند زیاد ببینم. اما اگر فیلم های خوبی دیده اید و خوشتان آمده خیلی دوست دارم به من هم معرفی اش کنید. ایرانی یا خارجی بودنش. مستند یا داستانی بودنش هم اصلا اهمیتی ندارد. من تشنه روایتم و هر روایت و قصه جذابی را  چه حقیقت چه  دروغ  ستایش میکنم.

آرشیو موضوعی دسته پرده نقره ای امام  معرفی فیلم ها را میتوانید آنجا ببینید. اگر لینک دانلود درست و درمانی هم باشد برایتان  پای معرفی هر فیلم قرار میدهم.

همین.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

لیکن هرگز عشق گم نمیشود*

                   

شب سیزدهم - The Weight Of Water - کاترین بیگلو  امتیاز 7/10

وزن آب را به پیشنهاد رفیق بازیافته سال 98، مهدی ربی دیدم. فیلم خوبی بود. داستان، دو جریان موازی را، یکی در 1873 و دیگری در زمان حال (2002 میلادی) روایت میکند. در حین فیلم گاه این دو جریان به هم نزدیک و گاه از هم دور میشوند. ولی در نهایت در دراماتیکترین نقطه به هم میرسند.یکی میشوند. یک میشوند تا به نشان بدهند که عواطف انسانی هیچگاه رنگ نمیبازند. هیچوقت از بین رفتنی نیستند و هر گاه از آن حرف میزنیم. مفهومی یکسان دارند ولو اینکه در ذهن ما دور،خرافات یا مسخره جلو کنند. عشق،خیانت، جرم و احساس گناه از ابتدای تاریخ در بشر بوده و هست. وسایل و رنگ لعابش عوض شده ولی بن مایه آن یکسان است و هیچ رنگ نمی بازد.

فیلم داستان یک زوج نویسنده - خبرنگار را روایت میکند که برای چند روزی به سرشان میزند در قایق برادر شوهر به همراه دوست دخترش بگذرانند. حین این سفر و غوطه ور بودن روی عرصه کشتی زن خبرنگار که دارد برای تکمیل گزارش خود در خصوص ماجرای یک قتل در 1973 تحقیق میکند. راهی جزیره صحنه جرم میشود و ....

روایت های موازی را دوست دارم. حال تازه ای به آدم میدهند ولی اختلاف زمان 250 سال برای یک روایت تصویری (فیلم) چالش بزرگی است. شاید به همین خاطر و سوتی های احتمالی بیگلو در آفرینش آن صحنه ها باعث شده منتقدان آمریکایی روی خوشی فیلمش نشان ندهند. اما روایت موازی و زندگی خصوصی زن و مرد و اردوی کوتاهشان روی قایق تفریحی به شدت لطیف و حساس است. علایق، حسادت ها و تردیدها وقتی قوت میگیرد که دوست دختر برادر همه شعرهای برادر شوهرش را خوانده و به او علاقمند است. غوطه ور بودن روی سطح آب با آن نوازش ها و بالا و پایین شدن های غیر ارادی،انتخاب هوشمندانه ای برای ساخت چنین قصه ای بوده است. و کاملا در خدمت  داستان است. در ماجرای 1873 خیانت رخ داده . زن گمان میکند بر روی قایق هم خیانتی رخ داده است.  درآن ماجرا جنایتی رخ داده زن دست به جنایتی میزند همه و همه روایت هایی است که مثل شاخه های یک درخت به تنه و سپس ریشه تنومند و کهن وصل میشوند. برادر شوهر اشراف به استعداد و  تخم سگی برادرش دارد آنجا در نسخه 1873 هم برادر میداند خواهرش یک ذیوث به تمام معناست و ....

                                                                                             

شاید اون دو خط شعری که شون پن با بازی خوبش در نقش شاعر و نویسنده و همسر زن خبرنگار برایش میخواند تمام باز معنایی و تجلی قصه بیگلو است. تمام ساختار شبکه شده داستانش در قالب یک مفهوم

اگر چه آنها در میان دریا غرق میشوند

لیکن دوباره بخواهند خواست

اگر که عشاق می میرند

لیکن هرگز عشق گم نمیشود.

 

* عنوان پست بخشی از فیلمنامه است.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

طلای سرخ

                                                                 

شب دوازدهم - طلای سرخ - جعفر پناهی  امتیاز 8/10

بهانه دیدن فیلم خواندن بلاگ سپهرداد بود. همان موقع دانلود کرده بودم. اماتازه فرصت شد بنشینم به دیدنش. حسین آقا دیدن هم داشت. 

فیلمنامه یک لوپ بود و ای کاش نبود. ای کاش میشد آخرش بگویند این پایانش نیست. چون از وقتی دیدم طلا فروشی همان است و مرد طلا فروش همان بند دلم لرزید. دلم نمیخواست حسین اقا تمام کند خودش را ... دلم میخواست بعد از دیدن ها،بعد پرسه ها برگردد به اتاق محقر خودش. برگردد به نامزدش، برود پیش علی که قدر جفتشان حرف میزند، مثل وقتی که به سرباز تفنگ به دست پانزده ساله گفت حال کردی؟ خودش دست زنش را بگیرد برقصد. حال کند. برقصاند و کمی بخندد.فراموش کند مرد طلا فروش را، سرباز جوان را، فرمانده قدیم جبهه اش را، سگ دو زدن پشت موتورش را دلم میخواست این پایان فقط یک پیش فرض به درد نخور باشد . دلم میخواست حسین آقا  آنجا که رفت  توی آن برج و با پسر جوان  دم خور شد. عوض شود. سردی آب استخر سرحالش بیاورد. دلم میخواست همه گند و گه هایی که خورد را با نفرت و خشم اش را  یکجا از همان تراس بالا بیاورد روی سر تهران و  بعد خلاص...

سناریو را کیارستمی نوشته بود، پناهی هم جمع و جورش کرده بود. پول از جیب خرج کرده بود و فیلم از بدو تولید توقیف شده بود و هیچوقت  اکران نشده بود.

پناهی هم مثل حسین آقای فیلمش تحقیر شده بود. نه فقط برای این برای خیلی اتفاق های بعد از آن هم ، اما کلک خودش را نکند. پناهی امیدوار تر ماند حتی وقتی مجبور بود خانه نشین شود. یا با موبایل فیلم بسازد.

من طلاس سرخ را دوست داشتم. آن روزی دیگر سینمای جنگی همین حسین آقاها هستند. که از آنجا رانده و از اینجا مانده اند. منتهی هیچوقت به این صراحت بدون شعار نمیتوانند جلوی دوربین قرار بگیرند. حسین آقای ما فقط یک بار آنهم برای اینکه فرمانده اش به جا نیاورد، نشانی داد.فقط یکبار برای اینکه چهره اش شناخته نشد گفت  که بیمار است و کورتون مصرف میکند.حسین آقا در بقیه موارد ساکت بود. دل گنده و سخی هم بود. به همه سیگار تعارف میزد با اینکه سیگارش 57 ارزان و تلخ بود. به همه پیتزا تعارف میزد با اینکه باید پولش را از جیب میداد. این حسین آقاها نقطه مقابل همه سینمای جنگ است. بنابراین این سینما،سینمای ضد جنگ است.با این فرق که گلوله اش فقط قهرمان خودش را میکشد نه دشمن را . ولی همان یک گلوله نشان میدهد دشمنی واقعی کیست و کجاست.

پ .ن : طی وب گردی ها برای این فیلم این یادداشت  را هم دیدم گفتم بد نیست بخوانید.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

Dude

 

شب یازدهم -  The Big Lebowski - برادران  کوئن  - امتیاز 8.5/10

حالا بعد از سالها دیدن فیلم های خارجی فکر میکنم دیگر سلیقه ام را میدانم. میدانم کدام کارگردان ها را باید بیشتر ببنم و به کدام ها اعتماد کنم. برادران کوئن را چند سالی است که میشناسم. هر بار فیلم هایشان را دیده ام تا  چند روز درگیر فیلم بوده ام. خسته نشدم. سینمای قصه گویی دارند و به تخیل بها میدهند. جذابیت  چذاتی کارهایشان در بیرون کشیدن قصه از هیچ و پوچ است. وضعیت های تخمی که یک دفعه آدم معمولی که هیچکس برایش تره هم خورد نمیکند را تا مرز قهرمان میپرورانند و بعد به یک باره به زمین نمی کوبند و  به جایی مثل زندگی اول یا کمی بالاتر و پایین تر بر میگردانند. در عوض در این خلال سلوکی در شخصیت و فیلمی به ما عرضه میکنند. لبوفسکی بزرگ هم از این فرمول مستثنی نبود. کوهن ها همه کاره فیلم خود هستند. نوعی تربیت عجیب دارند. ازآدم های مشخصی که رفیق میخوانندشان در فیلم ها استفاده میکنند. ستاره محور یا ستاره پرور نیستند. بازیگر نقش اول فیلم شان را ممکن است در حد یک  سیاهی لشگر یا بازیگر فرعی دست چندم در فیلم بعدی تنزل دهند. اما همیشه تیم شان را حفظ کرده اند. بازی میکنند و  این بازی های ماندگار میشوند. دیگر اینکه در همه فیلم ها یک طنازی گزنده ای وجود دارد. حتی در فیلمی مثل بارتون فینک یا مردی که آنجا نبود همه شان طنزی در جیب بغل دارند. که نمیشود انکارشان کرد. به قول یکی از دو برادر این ادویه زندگی است بدون آن  زندگی بی مزه میشود. 

         لبوفسکی در خانه محقر خود

لبوفسکی را یک راوی شروع میکند. زندگی جفری لبوفسکی را شرح میدهد در خلال آن با آن شخصیت  ولنگار علافش آشنا میشویم . ولی دو دقیقه بعد اتفاقی آدم را میخکوب میکند. یکسری شر خر می آیند و خانه لوفسکی را بهم میریزند. روی قالی دوست داشتنی اش میشانند و کاشی های کف حمام اش را میشکنند. همه اینها بخاطر بدهی یک لبوفسکی دیگر است. لبوفسکی دیگر که معلوم است میلیارد است و زن جوان شیطانی دارد که برایش دردسر درست میکند. در گیر شدن با این یک خط داستان  شش داستان تو در توی دیگر  درست میکند. طوری که دست آخر از این نبوغ در نوشتن حس دیوانه ها بهم دست میدهد.

کوهن ها کم حاشیه اند. مثل آرنوفسکی، پولانسکی یا کریستوفر نولان اخباری در مورد دست مزد یا فلان اظهار نظر جنجالی شان نیست. آنها از مستقل ترین جریان های فیلم سازی آمریکا هستند. چیزی که نمونه اش را کم داریم. چون مستقل اند هر مفهومی که خودشان بخواهند را میسازند. چون مستقل اند شعار نمیدهند. چون مستقل اند میروند میگردند جاهای مسخره انجیل را با بازی سه کم توان ذهنی مسخره میکنند. یا سیستم پوچ و تو خالی میلونر ها و باندهای زورگیر را  مسخره میکنند و با چون مستقل اند برایشان مهم نیست همه از فیلمشان خوششان بیاید. این خاصیت سینمای مستقل است. همه چیز در خدمت اندیشه است. و سفارش و دلیوری در کار نیست.

 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

بابام و اوغلوم

شب دهم - پدرم و پسر - Çağan Irmak   امتیاز 7.5/10

سعی کردم فیلم را بدون پیش فرض ببینم. از سینمای ترکیه فقط  Nuri Bilge Ceylan را میشناختم و تصورم از آن سینما غیر از او چیزی در حد سریالهای ضعیف یا قصه های پر ماجرای باور ناپذیر (مشابه کلید اسرار) بود. اما این فیلم با یک سکانس عاشقانه دلپذیر شروع شد و با یک سکانس بهت آور ادامه پیدا کرد. زنی باردار درست در شب یک کودتای نظامی دردش میگیرد و نیاز به وضع حمل پیدا میکند. همسر روزنامه نگار چپ گرایش که مقاله های انتقادی برای روزنامه مینویسد. هیچ وسیله یا آدمی برای کمک پیدا نمیکند. مجبور میشود تنها و در کنار ساحل بوسفور استانبول بچه اش را دنیا بیاورد. زنش به خاطر خونریزی زیاد از دنیا میرود و سکانس سوم با صحنه خون آلود مردی شروع میشود که بچه ای را در آغوش گرفته و دورتر پیکر زن بیجانش هنوز روی چمنهاست. کامیونی نظامی ترمز میزند، یونیفرم پوشی با تفنگ بیرون می اید که اینجا چه غلطی میکنی؟ مرد توضیح میدهد که زنش مرده ولی بچه اش زنده است. اینها با شوک و خشم عجیبی از کودتا میگوید.

طبیعی است با چنین شروعی دیگر دلت  نمی آید فیلم را کنار بگذاری و ادامه میدهی.مرد از همان ابتدای تولد فرزند دستگیر میشود و تا 5-6 سال زندان میماند و موقع رهایی بچه اش دیگر بزرگ شده و توسط دایه نگهداری میشود .پسرک از مادرهایی که شیر داشته شده اند و به ترحم شیر گرفته است شیرو بزرگ شده. دوتا دندان شیری اش افناده و آماده رفتن به کلاس اول است. درست ابتدای خط تعلم و رشد. کتاب خواندن را  پدرش یادش داده و عجیب شیفته کمیک های مصور است.

پدرم و پسرم آن ته رنگ شرقی اش را حفظ کرده ولی با خلاقیت و یازیگوشی فانتزی هم وارد فیلم کرده. پسر بچه کتاب های مصور و تخیلی زیاد یمیخواند و صحنه هایی که پیش خودش متصور است را کارگردان به همان منوال و مشابه تصورش از آن فانتزی ساخته . حتی نریشن هایی با صدای خود کودک خوانده میشود که  به راحتی  باور پذیر است.. مثلا کودک در استانبول مرد اسب سوار ندیده و وقتی برای اولین بار در روستا پدر بزرگش را سوار بر اسب می بیند . او را در هیبت زورو سوار بر اسب تلقی میکند. حتی به او را در اولین کلام قهرمان میگویدخطاب میکند.

پدر بزرگ دوست داشته است  پدر زراعت بخواند و  به آبادی برگردد و در اداره زمین و کشاورزی کمک حالش باشد. دوست داشته  پسرش با دختری که معشوقه دوران جوانی اش بوده ازدواج کند اما پدر حرف پدر بزرگ را گوش نکرده و راهی شهر شده برای خواندن روزنامه نگاری، بعد وارد جریانات سیاسی شده و سر مقاله های ضد حکومتی نوشته و ....  پدر دوست دارد پسرش سر پناه امنی داشته باشد. دوست دارد جایی به مفهوم واقعی خانه را تجربه کند.و مثل بچه های برادرش درست بزرگ شود و بچگی کند. دوست دارد پسرش قوی و مستقل بار بیایید. این پیرنگ با کارکرد بر روی تفاوت های شخصیتی و مسائل سیاسی روز ترکیه همان قصه ای را ساخته که شاید از منظر بین المللی خیلی مورد استقبال واقع نشده باشد . اما پربیننده ترین فیلم تاریخ سینمای ترکیه را رقم زده. ملودرام عاطفی برای درک روابط خانوادگی همان چیزی است که در سینمای ایران هم بسیار دیده ایم. 

در سینمای خودمان سر سگ بزنی پنج تا ملودرام میریند. این است که شاید این فیلم خیلی به چشم و ذائقه ما خوش نیایید اما فیلم خوب و موفقی است.

          

 

حالا اگر کسی ازم در مورد سینمای ترکیه بپرسد. مثل آن چند روز دلپذیر که با گارسون رستورانی که دانشجوی سینما بود در مورد سینمای ترکیه حرف میزدیم من اسم دو کارگردان را میتوانم نام ببرم که فیلمشان را و نگاهشان را به زندگی دوست دارم.

#cegan_irmak

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

شبهای زاینده رود

                         شبهای زاینده رود

شب نهم: شب های زاینده رود - محسن مخلمباف  امتیاز 6.5/10

شب های زاینده رود با یک بیاینه شروع میشود. یک پیغام چند خطی که توضیح میدهد فیلم کارگردان 100 دقیقه بوده اما به دلیل اینکه دستگاه سانسور آنرا مخالف روح انقلاب اسلامی دانسته است،37 دقیقه فیلم حذف شده است. 

خود این پیغام از ابتدای فیلم چند وجهی نا منتظمی در ذهن ایجاد میکند. که آن 37 دقیقه چه داشته که حذف شده است. مثل کودکی که منع از کاری شده، کرم ام گرفته بدانم آن 37 دقیقه چه داشته که سانسور شده. غیر از آن خب باید به کارگردانی که یک سوم فیلمش قیچی شده حق داد. که بخواد اعتراض کند بگوید فیلم من این نبود. یا همه آنچه میخواستم بگویم را انتقال نداده است. متاسفانه گویا نگاتیوها نسخه کپی دیگری هم نداشته است . پس ما به آنچه دیده ایم رای می دهیم. همین 64 دقیقه فیلم به شکل یک مفهوم قابل درک بود. روایت زندگی یک خانواده فرهنگی و تحصیل کرده است. در جریان سالهای حکومت شاهنشاهی، در حین انقلاب 57 و دوران جمهوری اسلامی و جنگ تحمیلی. میخواهد نشان دهد مفاهیم عشق،امید،اختیار چگونه دستخوش تغییر قرار میگیرند.

مخملباف شدیدا تحت تاثیر فلسفه دکارت به زندگی به آدم ها و روابطشان، به انقلاب و اساس تفکر شک میکند. اگر از من میخواستند اسمی برای این فیلم تعیین کنم اسمش را  بدون تردید  اسمش  را "تردید"میگذاشتم.

پدر در اصل حاکمیت شاه و جمهوری در تردید است. دختر در انتخاب همسر و عشق واقعی و مردم عادی و هم همه در تردیدند. آدمهای که به مرکز درمان خودکشی مراجعه کرده اند. همه شک کرده اند. انقلاب با خود شک می آورد. تغییر بنیادهای فکری جامعه آدمها از درون تهی کرده است. تنها آن عاشقی که عشق چشم اش را کور کرده امیدوار است و رو به بهبودی است. همین. مخملباف برای انقلاب و شاهنشاه برای زندگی در همه برهه های سخت و حانفرسا  عشق را پیشنهاد میدهد. اما سکاسن پایابی بیشتر میگوید که سر عشاق را هم گول میمالند. عشق آنها را سرپا میکند اما به وصال نمیرساند. پس عاشق باشید که سرحال بمانید ولی توقع نداشته باشید به آنچه میخواهید برسید.

مخملباف در فیلمبرداری فیلم شبهای زاینده رود

شگفت ترین سکانس این تکه فیلم 64 دقیقه ای، زنی است که قرص خورده برای خودکشی و وقتی دختر روانشناس ازش علت را میپرسد میگوید . شوهری داشته و یک بچه ، شوهرش راهی جبهه شده و خبر شهادتش آمده. بعد 4 سال با برادر شوهرش ازدواج کرده و از او هم بچه ای دارد. بعد گفته شده شوهر دومش هم اسیر شده است. حالا هر دو برگشته اند. زن نمیداند الان زن کدامیک است؟نمیداند خودش کیست؟ نمیداند مرتکب گناه شده؟ بدون طلاق از همسرش با برادر همسرش ازدواج کرده است؟ نمیداندبا این تعبیرپسرش آیا حرام زاده است؟ آیا  کارش حرام بوده است؟ این تردید زندگی اش را به جایی رسانده که دارد خفه اش میکند. جوری که خود کشی را راه حل دیده است. این تکه فیلم این تغییر که انقلاب به وجود آورده با آن تکه از صحبت های  پدر که مجدد بعد از انقلاب به دانشگاه برگشته طلایی ترین بخش های فیلم اند. فیلمی که رفتار حکومت کارگردان 33 ساله را در آن سالها سیاه و سفید،حسابی رنجانده است. شاید مخملباف هم نسخه عشق را برای خودش پیچیده و توانسته از این محنت هم بگذرد.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

در حال و هوای عشق

در حال و هوای عشق

شب هشتم : در حال و هوای عشق - Wong Kar-wai - امتیاز 8/10

یک کارگاهی داشتیم. استاد ازمان خواست در مورد عشق بنویسیم. 10 سوال طرح کرد که به بعضی هایشان حتی فکر هم نکرده بودم.بقیه را اگر چه میدانستم اما هیچوقت مکتوب نکرده بودم. فرق زیادی است بین آنچه در ذهن متصوریم و چیزی که روی کاغذ می آوریم و میخواهیم بی پروا جایی بخوانیمش. من اما سعی کردم خودم را سانسور نکنم حرف را  تمام و کمال نوشتم. همه اش را نخواندم ولی دست کم نوشتمش. فکر میکنم آدمها  بعضی عشق را  میدانند و بعضی نمی فهمند. بعضی معتقدند و ملتزم و بعضی انکارش میکنند. اما دست کم آنها که عاشق میشوند همه بی تاب اند. در این  یک خصیصه همه با هم مشترک ایم. حال غریبی دارند بی تاب اند و فعال تر از همیشه میشوند.  تا به اینجایش را  میشد در همه فیلم های عمیق و  حتی دوزاری راجع عشق دید اما آنچه  معمولاً نمیشود دید و در این فیلم بود. درک موقعیت  شرقی  هاست. جامعه فضولی  که همه دوست دارد راجع کیفیت سکس شب قبلمان هم نظر سنجی عمومی برگزار کند، یا در پی هر ساعت حضوری یک جمله برای گفتن داشته باشد. میدانم مزایایی هم این نوع زندگی ها دارد اما  بزرگترین بدی اش این زیا و دورویی است  که در ذات همه مان  نهفته است. مجبوریم خیلی چیزها را مخفی کنیم. چون خلاف عرف است. خانه هایی شبیه سلول های انفرادی با دیوارهای کاغذی که حریم شخصی را به دیده نشدن عورت هنگام حمام کردن تنزل میدهد.

فرق "در حال و هوای عشق" در دهه 1960 هنگ کونگ همین همذات پنداری شدید با ایران معاصر است. همین عمومی بودن عرصه های خصوصی زندگی. زیبایی وقتی تمام شد که زن و مردی همسایه متوجه میشوند همسرانشان با هم در ارتباط اند و این موجه ترین دلیل برای نزدیک شدن این دو نفر به یکدیگرند. اما ماجرا اینور قضیه مانند طرف دیگر پیش نمیرود. زن با وجود خیانت و نبود همسرش هنوز به  شوهرش دلبسته است. و مرد که حالا شیفته زن همسایه شده در مرز دیوانگی است. این تغییر آنقدری پیش میرود که مرد جسارت کارهایی را پیدا میکند که تا به حال فقط تصورش کرده است. نوشتن داستان  پاورقی برای روزانه و  تغییر محل زندگی و دست آخر رفتن از شهر برای فراموش کردن زنی که  یکطرفه و بی وقفه عاشقش است.

در حال و هوای عشق این تردید و توقف را حتی در سکانس هایش دارد. دوربین مردد میماند. برای بیان مفاهیم دیالوگ زیادی استفاده نمیشود. بیشتر سکوت و نگاه ها حرف میزنند. خواستن های مُردد، ترس از تنهایی،شرم از خیانت و حتی مراعات و محافظه کاری برای جلوگیری از حرف همسایه ها .

دست آخر اینکه توی آن کلاس و نوشته ها فهمیدم هر کسی به نوعی به عشق نگاه میکند. در مورد وجودش، وجوب اش یا مراتبش جوری را میپسندد. این جا هم کارگردان عشق را در پس این ماجرای ده ساله میداند و به نامیرا بودنش عمیقا معتقد است. عمیقا جوری که در سکانس پایانی بوسه مرد بر دیوار سنگی معبد متروکه  در کشوری دیگر به سبزی و گل بدل میشود.

چند موسیقی عاریه دارد این فیلم که میتوانید اینجا و اینجا گوش کنید و یک  ویلون نوازی که آدم را اتش میزند آن را هم میتوانید اینجا گوش کنید.

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

مکس دیوانه

 

شب هفتم : مکس دیوانه ،جاده خشمگین   امتیاز 7/10

 داشتم به این فکر میکردم که به ژانر حادثه و ماجراجویی بی توجهم اما توی همین ژانر فیلم های خوبی هستند. مکس دیوانه داستان داشت. قصه  ساده ای هم داشت. طبقه رعیت علیه اربابان جبار قیام میکنند و تاج و تخت را به دست می آورند. غیر از این  پلاتِ سوسیالیستیِ کلاسیک، هیجان  جاده ای این فیلم دیوانه کننده بود. انگاری تخیلات چند نفر را ریخته اند روی هم ماشین و  زره و  هزار و یک تخیل سر هم کرده اند. یک به یک را  اتوود زده اند و ساخته اند . در این جنگ نابرابر قهرمان مکس است و ضد قهرمان آن گوشت دلمه بسته متهوع که به ایورمتا خطابش میکنند. فیوریوسا هم مکمل قهرمان است. ظلم دیده ای که  سالها تاب آورده تا  سر فرصت بزند به جاده خشم و به سرزمین خودش برگردد.

راستش را بخواهید از بابت  قصه  هیچ  کار عجیب و پیچیده ای نداشت. منتهی ملزومات ساخت و  ابعاد جذابیت های بصری داستان جوری است که فقط هالیوود میتواند با این کیفیت بسازدش. بار سنین جلوه های ویژه ،فیلم برداری میدانی و صحنه های زیاد اکشن ساخت را  سخت کرده است.

                             شارون استون در حال کتک زدن  تام هاردی

 تاثیر دیگری که  mad max برایم داشت، تغییر تصورم ذهنی ام نسبت به شارلیز ترون بود. همیشه باورم این بود این زن بخاطر جذابیت زنانه و  شیطنت نگاهش  در سینما چهره شده است اما  مکس دیوانه انتخاب چالشی و بیلاخ بزرگی از سوی استون به قضاوت من بود.

 

پ.ن:

فیلم دیگری بعنوان مکس دیوانه، جنگجوی جاده در 1979 (سال  انقلاب اسلامی 1357) ساخته شده که  دیدنش بعد از بیرون آمدم این نسخه جدید دیگر لطفی ندارد.فیلم را برای یکبار هم که شده ببینید.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

چنان قصری است حصن من که امن الؤمنین دارم*

بازیگران خردسال  قصر شیرین

شب ششم- قصر شیرین ، رضا  میرکریمی    امتیاز 7/10

قصر شیرین از دو منظر برایم مهم بود اول اینکه داستانی بود نه در مورد بچه ها ولی با محوریت بچه هاست، یعنی گره داستانی جز در حضور آنها شکل نمیگرفت و  شخصیت  شیرین (مادر بچه ها) صرفا در گرو خرده رفتارها و اطلاعاتی بود که بچه ها با طبیعت گرایی و ذات بی دریغ خود بیان میکردند. اتفاقی که  کمتر به این ظرافت در فیلم های ایرانی دیده ایم.

دوم آنکه خط داستانی و شیوه نگارش سناریو شیوه خاصی است. اطلاعات وشبکه شده در سرتاسر فیلم نهفته است.اطلاعات یکباره پهن نمی شود. ما از ابتدا نمیفهمیم فتوحی کیست؟ حتی باور میکنیم خریدار ماشین است. دل نگرانی های خاله بچه ها را نمیدانیم. همینقدر میدانیم که پدر از زنش جدا شود و سه سالی است  که در این زندگی نیست . نقش پدری و همسری خود را از دست داده است. مادر، بچه ها را مهربان و بخشنده تربیت کرده. میفهمیم علی و سارا بیشتر از سنشان میفهمند. و این مواجه درست تر و واقعی تر از فیلم های دیگری است که در آن از بچه استفاده میکنند. انگاری که راوی در پس قصه و بالای جاده ایستاده است و دارد قصه را روایت میکند. و قرار نیست فیلم به چیزی شعار دهد یا اعترافی کند یا بچه ها یک شبکه به  ذلت یا موفقیتی دست یابند. قرار نیست کسی جایی را بترکاند کسی مقامی به دست آورد. قرار است پدر راننده کامیون، که قتل غیر در پرونده داشته، زنش را هم از دست داده و قلبش را فروخته با  یک روز کنار بچه ها بودن بفهمد که لنگه آن گوهر نابی که از سینه زن بی جانش جدا کرده و به قیمت پنجاه میلیون فروخته است، در قلب دو بچه اش یدکی دارد. در قلب سارای پیش دبستانی که مدیر روابط عمومی شرکت (ماشین مادرش) خودش را معرفی میکند. و وقتی میخواهند تعریف کند مدیر روابط عمومی چیست. همینقدر میداند که کسی که حیوانات و آدم ها را دوست دارد و خوب حرف میزند. یا علی که ده ساله است اما حساب و کتاب سرش میشود. آدرس ها را بلد است ، میداند آمپر بنزین ماشین خراب است. کارت  بانکی مادر دستش است تا مرد موقت این زندگی باشد. بچه های بیغوله مادر که  سقفش چکه میکند و  یخچال و  لوازم  زهوار در رفته دارند را  قصر میخوانند. با نقاشی هایشان با گلدان هایشان  گوشه گوشه  خانه را آراسته اند.

این ها همان گوشه های تیز خلق و خوی پدر را فیلت میزند. نرم تر و صیقلی ترش میکند. جاده پر شیب کوهستانی را بالا میکشد. تا دست  آخر بعد اینکه روی صندلی جلو پسر به پدرش میگوید که من آدرس را به دایی ها داده بودم ،پدر با مکث بگوید اشکال ندارد. گویی که پذیرفته بهای پلشتی هایی که انجام داده و مطاعی که به دست آورده، چیزی فراتر از آن کتک کاری کنار جاده با برادر زن هایش بوده است و حالا خودش را سبک تر و آینده را بدون قصر، بدون شیرین، با بچه هایش،  روشن تر می بیند.

پسر کوچکش ازش میخواهد روباهی را زیر گرفته کمک کند پدر به جای فرار یا اوقات تلخی، از ماشین پیاده میشود. قصر شیرین را بخاطر نگاه به همین ریزه  کاری ها دوست داشتم. 

 

پ.ن :

مصرعی از شعر مولوی، شعر را  به شکل کامل اینجا بخوانید.

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

بر تارک نیاز دل آزار دیدگان

دایره مینا - داریوش مهرجویی 1353

 شب پنجم - دایره مینا - داریوش مهرجویی  امتیاز 7.5/10

دایره مینا یک مانیفست بود. مانیفستی که ساعدی و مهرجویی خیلی خوب دیده و درک کرده بودند بعد از موفقیت همکاری مشترک ساعدی و  مهرجویی در فیلم "گاو"، حالا وقتش بود ساعدی قصه اجتماعی شهری رو کند و مهرجویی بسازدش.داستان روایت ساده دارد. عجول در ساخت نیست. با طیب خاطر قصه تعریف میکند. قصه پسری که پدر مریضش را از حواشی جنوبی شهر برای درمان به بیمارسنان می آورد و در روند درمان با  خون فروش آشنا میشود و ....

دایره مینا مانیفست بی خردی است. اعتراض به بی عملی حاکمیت در برابر موضوعی مهم که لای پرونده ها و کاغذ بازی های بسیاری گم شده است. روی صحبت به مافیای خون است. اعتراض به زالو هایی که بنگاه های کثیفی را راه انداخته بودند که خون را از مافنگی ها و شیره ای ها میگرفتند و آن را به بهای گزافی به بیمارستان ها میفروختند. این وسط چه بسیار آدم هایی که به واسطه تزریق خون آلوده مُرده یا بیماری های دیگری گرفته اند. کسی هم که  این موضوع را درک میکند و دکتر با وجدان بیمارستان(دکتر داود زاده با بازی بهمن فرسی) است. کسی تحویلش نمیگیرد. در بخشی از فیلم او جایی از بیمارستان را خالی میکند که به بانک خون تبدیلش کند. برآورد هزینه هم میکند 12000 تومان سرمایه برای راه اندازی یک بانک و لابراتوار خون کافی است. هزینه ای که سامری به شیره ای ها و اهدا کنندگان خون میداد نفری 20 تومان به ازا یک شیشه (یک واحد) خون بود. یعنی دست کم دو برابر این عدد خون را به بیمارستان میفروخت. یعنی پولی که دکتر یا وجدان بیمارستان میخواست  فقط هزینه خرید 300 شیشه خون بود. مصرف  دو هفته بیمارستان شاید هم کمتر. اما  این وسط به جیا حمایت از او انبار دار به رییس بیمارستان شکایت میکند که این آقا اموال بیمارستان که مشتی تیر و تخته هم بیشتر نبود از انبار به بهانه باز کردن فضا  کش رفته است و  پاپوش برای دکتر جوان درست  میکند.

مصداق حرفش را در چندین و چند مورد دیگر در گذشته و حال اوضاع ایران میتوانید ببینید؟

 

داریوش مهرجویی در پشت  صحنه دایره مینا

مهرجویی برای برای بیان حرف خود  ترکیبی از بازیگران موفق سینمای تجاری و هنری را  انتخاب کرده بود. سعید کنگرانی جوان اول سینمای دهه 50 و فروزان که در فیلم فارسی های ایرانی مخاطب برایش سر و دست می شکست در کنار علی نصیریان با نقش اسداله مسول خرید و انبار بیمارستان و سامری با  بازی عزت اله انتظامی  و از همه غریب تر بهمن فرسی  در نقش دکتر داود زاده  ترکیب  تجاری - هنری مهرجویی را کامل میکند.دایره مینا هم اشارتی به همان شیشه های ذخیره خون است. شیشه هایی که باید هستی و حیات را  تقدیم بیمار و گیرنده خون کند اما انچه در حقیقت  نصیب میکند. فلاکت و بدبختی و مرگ هم برای گیرندگان و هم برای اهدا کنندگان است.

 صحنه مرگ پدر  علی همزمان با  صحنه نکبت پیش از مرگ  چندین اهدا کننده خمار همه در یک دوبیتی کوتاه خلاصه شده است.

ای چرخ فلک دوندگی مارا کشت

بر درگه خلق بندگی ما را کشت

یک منکر و این همه صفات واجب

ای مرگ بیا که زندگی مارا کشت

مهرجویی اینجا بیشتر در مورد دایره مینا  و توقیف 4 ساله فیلم حرف زده است. اما موفقیت فیلم در جشنواره های خارجی غیر از اینکه جوایز زیادی برای کارگردان به همراه داشته باعث شده تا  تلنگری به مسئولین سلامت هم وارد شود و سنگ بنای سازمان انتقال خون ایران به شکل امروزی و یک سازمان  واحد به واسطه همین فیلم رقم خورده است.

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

الماس های تراش نخوره

 

شب چهارم -  Uncut Gems  - امتیاز 7/10

نقل است مسلمانی روزی گاوی پیر و فرتوتی داشت و  قصد فروش را کرد. نهایتا گاو را به یک یهودی به قیمت  100 سکه فروخت، و همان روز یهودی گاو را به قیمت  دویست  سکه به همان مسلمان فروخت. این میان فقط یهودی سه ساعت (1 ساعت قبل و  2 ساعت بعد خرید گاو ) حرف زد.

 گویا کارگردان نشسته یک فرهنگ ضرب المثل های یهودی گذاشته جلویش و فیلم و ساخته و دست آخر فقط و فقط در دو ثانیه همه کوهی را که ساخته منفجر میکند. و  بهش میخندد. ولی شوخی اش اصلا خنده دار نیست. دست  کم من خوشم نیومد.

فرهنگ یهودیان در مسائل مالی، هوش معامله گری  و  رندی و هدفمندی شان انتخاب هوشمندانه است.خاصیت  الماس های تراش نخورده همین بود.

یک جواهر فروش شارلاتان میبینی که همه زندگی اش را گُه برداشته است. با همسرش در آستانه جدایی است، دوست دخترش با بقیه لاس میزند(البته به نظر دوستش دارد)، طلبکارهایش همه جا خفت اش میکنند. کتک اش میزنند. جلوی زن و جامعه تحقیرش میکنند. ولی همین آدم  قدرت ریسک وحشتناکی دارد. همه درآمدش یا عاریه هایش را شرط می بندد. شرط هایش برنده میشوند و این هیجانش به او زندگی می دهد. شیتیل میلیون دلاری میدهد یک الماس ندیده از اتیوپی برایش بپیچانند و بیاورند. تا بزرگترین معامله زندگی اش را انجام دهد.  با  آدم های بزرگ و خطرناک بازی میکند. ساختار هیجان انگیزی دارد. اما بخشی از فیلم را  بخاطر دیالوگ های رگباری و عدم درک این حجم از نقدینگی نفهمیدم. بنظرم طبیعی بود. پس اینکه  نمره imdbاش  بالاتر از نمره ای است که من بهش میدهم جای تعجب ندارد.

بازی آدام سندلر در نقش جواره فروش خوب بود ولی با  تصور من از یهودی های اینکاره  فرق عظیمی داشت. برای من  یهودی پولدار آن رفیق شخصیت اصلی در حراجی فروش الماس اش بود. افتاده و  کم سر و صدا ولی پر مایه و بسیار محافظه کار

امیدوارم شما  دست کم بیشتر از فیلم خوشتان بیایید. برای یک بار دیدن هم توصیه میکنم.

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

Glory Never Fade (شکوه هرگز نمی میرد)

شب سوم - مستند کانون  -امتیاز 8/10

 نمی خواستم مستند را خراب کنم دلم میخواست دل و درست برایش وقت بگذارم. حتی بیشتر از یک فیلم بلند سینمایی تا با همه جزییاتش ببینمش. تعریفش را شنیده بودم. در BBC فارسی پخش شد بود اما من ندیده بودمش. بحث کانون برای من فرق داشت. من از سال 1376 عضو کانون شده بودم. دلیلش فرار از مدرسه بود. من مدرسه ابتدایی ام را دوست نداشتم.کتک میخوردم. اذیتم می کردند. عمده شان بچه های خاک سفید بودند برای من که دوسال اول را در مدرسه ای با کلاس های 15-16 نفره مختلط با دختران درس خوانده بودم. درس خواندن در یک مدرسه که دانش آموز دوساله در کلاس داشت با  45-50 تا تخم سگ لات و پررو یک جور عذاب الیم بود. مادرم از یکی از والدین شنیده بود که کتابخانه ای هست درست در شرقی ترین  نقطه فرهنگسرا، روزهای اول با من می آمد. یک ساعتی در صندلی های چوبی پشت کتابخانه می نشست. تا من بروم آنجا کتابهایم را  تحویل دهم. کتاب جدید انتخاب کنم. مراسم  مهر رسید و مهر دریافت بر روی کارت عضویت انجام شود. بعد گاهی یک خلاصه ای هم به مربی میدادم و می آمدم. بعد ها  برادرم هم پا گیر شد. آمد و ثبت نام کرد. چون هم سنی هم  جسمی از من بزرگتر بود پشتیبان بود برایم و با حضور او نمی ترسیدم. منتهی باز هم ساعت خلوت عصر تردد نمیکردیم. نمیدانم بزدل نبودم. اما وضعیت آن روزهای شهر در حاشیه شرقی و مجاورت محله ای بدنام را فقط آنهایی که آن سالها همسن و سال بودند درک میکنند. 

کم کم شیفته آنجا بودم. روزهای فرد پسرها میرفتند. دلم میخواست هر روز هفته بروم. کتابهایم را میخواندم. فهمیده بودم کدام قفسه ها  کتاب های گروه سنی ج را دارد. تقریبا همه شان را  خوانده بودم . مجلات را هم  همان موقع شروع کردم به خواندم. یک رسمی داشتند که مربیان  مجلات  کودکان و نوجوانان  را  دو نسخه میگرفتند یکی برای استفاده همه یکی را هم خودشان میخوانند و آرشیو میکردند. بعدها  که بیشتر با من آشنا شدند آرشیو ها را  هم در اختیارم میگذاشتند. 

مستند از این جهت برایم جذاب بود. روی دیگر سکه کانون را  نشان داد. از بدو تاسیس اش، از مشکلات و کارهای خوبی که انجام شده بود. روایت چندگانه داشت. میشد تا حدی اطمینان داشت که جانب داری خاصی درش نیست. منتهی فقط فعالیت بیست سال اول کانون را روایت میکرد. بعدش را دیگر رها کرده بود. صحبت های مدیر عامل قبلی و آنها که سمت اجرایی داشتند با آنها که عضو بودند فرق هایی داشت. طبیعی هم بود که درگیری هایش متفاوت بود. سخاوت لی لی امیرارجمند از اینکه خوشحال بود هنوز جایی به اسم  تعطیل  نشده است  و  عمری بیش از نیم قرن دارد ستودنی بود. کارهای مدیر خوب انقلابی (علیرضا زرین) در حفظ تیم کاری و شکوفایی آن ستودنی بود. لحظه های پر اوجی که حال آدم را خوب میکرد. میشد فهمید میشود انقلابی بود،مسلمان بود اما جو گیر نبود.این را  چهار نفری که آدم های وابسته ای نبودند اعتراف کردند. 

آرشیو فیلم ها و ویدیو ها خوب بود. نشان میداد که شیوه کانون در آرشیو و نگهداری روش درستی بوده است. کارگردان هم از این آرشیو ها درست استفاده کرده بود. و  برش ها به جا استفاده شده بود.

اما آنچه که پیش تر در استان کرمان هم دیدم را آیدین  آغداشلو در اواخر فیلم به پرتاب سنگ تشبیه کرد. فعالیت کانون در عرصه فرهنگ و ارتقا سطح  جامعه ایران همچون پرتاب سنگی بود که این سنگ هنوز در حال حرکت است  ولی اگر با دقت  نگاه کنیم جهت تقعر این حرکت پرتابه رو به پایین است.

کاش میشد بدون پیش فرض سیاسی با بزرگ منشی بیشتر این  پرتابه را  گرفت و مجددا با  قدرت و  شدت بیشتری پرتابش کرد. یا از آن بهتر، حتی یک موتور برایش ساخت. نه اینکه مشابه  تعبیر فرشید مثقالی مثل گلی باشد که لگد مالش کنند.

ای کاش این  شکوه هرگز نمیرد. دست کم خیلی از ما زندیگی خود را مدیون کانون هستیم.

 

 

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

تو قدر خود نمیدانی چه حاصل؟

 

شب دوم - شیطان وجود ندارد - امتیاز 8/10

اگر کسی شما را مجبور کند که کسی را بکشید چه می کنید؟ گیریم که تمام استدلال های منطقی و محکمه پسند را هم در پر قبایش داشته باشد. از شما میخواهند دکمه سکویی  را بزنید و زیر پای به دار آویختگان را خالی کنید؟یا اینکه چهارپایه زیر پایشان را با لگد کنار بزنید؟ یا ازتان بخواهند توی سینه مجاهدین مارکسیست نشانه بگیرید و به فرمان آتش شلیک کنید؟ حکم همه شان در آمده شما فقط مامور اجرایید ولی اگر سرپیچی کنید معلوم نیست تکیلف باقی عمرتان چیست. معلوم نیست پدر و مادرتان ،همسر و فرزند و دوست دختر و .... را  خواهید دید یا نه؟؟ عملاً در یک انتخاب سختی قرار دارید.

"شیطان وجود ندارد " این سوال را به  لخت ترین شکل ممکن از شما میپرسد. که انتخاب شما چیست؟ میتوانید هر روز بعد کار، همسر معلم  خود را از مدرسه سوار کنید با دختر خردسال خود به خرید و پیتزا خوردن بروید .حتی به گربه گیر کرده در موتورخانه کمک کنید و صبح روز بعد پیش از سپیده دم در حالی که دارید چای اول صبح را دم میکنید. با فشار یک دگمه ، آدمهایی را بکشید بدون اینکه خللی به زندگیتان وارد شود؟

میتوانید سربازی باشید که برای گرفتن  پاسپورت به خدمت آمده و با رویای پریدن از کشور زندگی میکند ،به امید دختری که بی امان دوستش داری و عدل از بد حادثه، محل انجام خدمتتان ستاد اجرا احکام باشد و مجبور باشید هفته ای یکبار(کمتر یا بیشتر) زیر پای محکومی به اعدام را خالی کنید؟

 چهار روایت پیرامون اعدام و انتخاب های انسان ها در مواجه با اعدام، ایده اصلی رسول اوف بود. انتخاب اسم و بقیه اتفاقات و ریز و درشت فیلم هم همه در خدمت شبکه ساختن و ایجاد یک روایت داستانی درست است .

سربازی که عاقله سربازهاست ولی به کشتن تن داده است، دارد محکومین کافکا را میخواند.محکومین به نوعی روایت میکند که انسان با همه بازی ها و زرنگی هایش محکوم به مرگ است. اما سرباز تازه وارد که بچه خطابش میکنند. راهی دیگری انتخاب میکند. بچه نمیخواهد کسی را بکشد. کل دارایی اش که 35 میلیون هست را  حاضرد بپردازد. فقط برای یک شب که کسی را نکشد. که دستش به خون کسی آلوده نشود. آنکه اعصاب خراب تر از همه است راهنمایی اش میکند. نمیگذارد معامله جوش بخورد. نمیگذارد کسی نوبت او را بخرد. نمیخواهد پسر حتی به ماندن در کنار محکومین عادت کند. پسر فرار میکند همه زندگی اش را میگذارد مو به مو بندهای کاغذ پاره را میخواند و از آن قتلگاه میگریزد و خودش را به دوست دخترش میرساند. دوست دختری که دیوانه وار دوستش دارد، برایش نماد زندگی و رهایی است. ماشین  روی تپه ای مشرف به شهر می ایستند پسر اسلحه ای که با آن از قتلگاه فرار کرده را به ته دره پرت میکند که جایگاه واقعی اش هست و  پشت به شهر که نماد تمدن و زندگی استو با همه نورهای رنگارنگ و فریبندگی ذاتی اش  .سربالایی کوه  زندگی را با یگانه ادم زندگی اش  دو تنهایی و سیاهی شب میگازد.

 

از سه اپیزود دیگر خیلی دوست ندارم چیزی بگویم. چرا که لطف دیدن فیلم را از بین میبرد.

غیر از پیدا کردن ساختار داستانی من به حوصله مندی فیلم غبطه خوردم. داستان گفته و میشد و با ریتم  کندی جلو میرفت. جزییات کارکرد داشتند و قرار نبود، جایی از ان  عبور کرد. 

یک خوبی که فیلم داشت این بود که مجوز و پروانه ساخت نداشت.ا ز اول تکلیفش با خودش معلوم بود. میدانست قرار نیست این فیلم در سینماهای داخلی اکران شود. به همین خاطر با فاصله گرفتن از سینمای مبتذل، روابط بسیار درست و باور پذیر شده بود. جاهایی که زن و مرد نقش خود را بی اغراق بازی میکنند. مردی که مادر پیرش را می بوسد. پسری که دوست دختر خود را کول میگیرد. دختری که به دوست پسرش عاشقانه لباس میپوشاند و پدری که دست حلقه میکند که دختر در تبعیدش را ببوسد. همه نماد و نشانه سینمای رئالیسم است. سینمایی که خود زندگی است ولی به واسطه ممیزی های بیش از چهار دهه ندیده ایم و بلدش نیستیم.

از بین نقدهایی که خواندم  این نقد سایت نماوا کمی از بقیه تا به اینجا دقیق تر بود. 

 

 پ.ن : عنوان پست از این دو بیتی  بابا طاهر انتخاب شده بود

دلا غافل ز سبحانی چه حاصل

مطیع نفس و شیطانی چه حاصل 

بود قدر تو افزون از ملائک 

تو قدر خود نمیدانی چه حاصل 

 

 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

خالی شدن و گسستن پیوسته

ب بسم اله

تعطیلات من ار عصر 27 اسفند شروع شد. روزی که دیگر لگد را کشیدم زیر باسن کارمندی و گفتم من دیگر نمی آیم. از قرار معلوم امسال تا 16 فروردین هم تعطیلات کش پیدا میکند. حداقلش تا اینجایش را مطمئنم. شاید بیشترهم شود، نمیدانم. این غیر قابل برنامه ریزی بودن زندگی در کشوری مثل ایران همیشه بوده است. اما ورود Covid-19 گویا همه دنیا را درگیر بی برنامگی کرده است. مزیت اش شاید این بود که توانستیم روی روزهای تعطیلی مان خرده خرده و ریز ریز برنامه ریزی کوتاه مدت تمرین کنیم. من فهرستی نوشتم از کارهایی باید انجام بدم. کارهایی که روحیه ام  توی این  چند روز حفظ میکند. توی فهرستم روزانه دیدن سینمایی بند ثابت است. خواستم نتایج این مشاهدات را جایی مکتوب کنم که بعد تر کسی شاید آن را دید چیزی به آن افزود یا نکته ای را خواند که خودش از آن منظر بهش نگاه نکرده بود. بنابراین این  پست ها  روزانه تا 15 فروردین به مدد تعطیلات کشدار نوروز  1399 نوشته خواهد شد.بعد آنکه دست کم هر 24 ساعت بعد از دیده شدن  به یادداشت  تبدیل میشوند.

 

DETACHMENT MOVIE

 

شب اول - DETACHMENT  امتیاز 7.5/10

 Detachment داستان گسستن است. رها کردن و کناره گرفتن وقتی آخرین گلوله ات هم به خطا رفته، وقتی پلی پشت سرت نیست یا حتی امیدی یا انگیزه ای که تغییر ایجاد کنی. در پلات فیلم نوشته است  هنری بارتز معلم جایگزین برای یک ماه وارد مدرسه ای بدنام میشود. مدرسه ای که معلم هایش از دانش آموزان و دانش آموزان از دست معلمان به ستوه آمده اند. ارزش های اخلاقی وارانه است. کسی معلم را به یک طرفش هم نمیگیرد. والدین فقط بچه ها پس انداخته اند و تربیت شان را شش دنگ وظیفه مدرسه میدانند.این وسط معلمی موقت که برای چهار هفته قرار است به بچه ها درس بدهد. میخواهد بچه ها را از منجلابی که اسیرش هستند بیرون بکشد. بهشان یاد بدهد به زندگی و اتفاق هایش به تصمیم هایشان بزرگتر فکر کنند. داستان زندگی معلم با ورود سه زن به زندگی اش در مدرسه تمام میشود. سه زنی که ذره به ذره او را یاد مادر خودش و  ضربه ای که در کودکی از خودکشی مادرش دیده می اندازند. معلم  کسی را در زندگی نداشته و  پدر بزرگی الکلی و مادری که در کودکی از دست داده، ولی نمیخواهد بچه های دیگری مثل او بزرگ شوند. نمیخواهد آدمهای داستانش از خشم پر باشند و از زندگی تهی. میخواهد به زندگی دختر جوان روسپی به  شاگرد چاق هنرمندش حتی به معلم لوند کمر باریک و خوشگل هم  انگیزه بدهد، دلیل بدهد

برای من چند جای فیلم تو دهنی محکمی بود. یک جای فیلم  معلم به دختر روسپی پناه میدهد. زخم های روی رانش که موقع تجاوز ایجاد شده را  ضد عفونی میکند. غذایی برای خوردن و امکان حمام کردن به دختر میدهد. درست فردایش وقتی از مدرسه بر میگردد دخترک مشغول ساکیدن آلت  پسر جوانی روی کانه خانه معلم است. پیش خودم  قبل از اینکه معلم کلید بیاندازد و بیایید تو  گفتم الان میزند پسر را درب و داغان میکند و از خانه پرت میکند بیرون. آمد داد هم کشید عصبانی شد. اما نه از پسر،از دختر که ذیشب بهش پناه داده بود. کمک اش کرده بود به خودش و کارش فکر کند و حالا همان کار قبلی را داشت میکرد فرقش این بود که ر خانه معلم  بی دردسر.  وقتی هم پسرک خواست پول وعده شده را بدهد معلم نگرفت. گفت به من نده مگر من برایت خوردم؟ پول را به خودش بده. یعنی حتی فاحشگی هم دلیل میخواهد،هدف میخواهد.

معلم به شاگردش میخواهد یاد دهد که خودشان فکر کنند. برای آینده شان تصمیم بگیرند، خشم نداشته باشند و اگرخشمی دارند دلیلش را  بفهمند.

یا جایی از فیلم  وقتی دختر چاق (تعبیر قشنگی نیست اما اینجوری در ذهنتان میماند) برای درد دل و البته خرده آرامشی در آغوش معلم، به او پناه آورده بود . زن سوم قصه وارد میشود. معلم آمپر میچسباند اما نه به این خاطر که از معلم عصبانی باشد یا اینکه  باسن و سینه های اندختر بزرگتر و  گوشتا آلود تر باشدو برای دست زدن جذاب تر باشد. برای اینکه تک شانس اش برای برگرداندن دختر چاق را از دست میدهد. گسسته میشود و آن تصمیمی که روزی در انشای بی نام خود نوشته بود را  عملی میکند.

اینجاهاست که معلم دل میکند، خسته میشود وقتی میبیند در سیاهی مطلق چیزی قابل  تغییر نیست.کت و  کیفش را جمع میکند و از مدرسه میرود. و تا لحظه آخر این زوال را  میبیند. زوال آدمها ،معلم ها ، انرژی ها ،انگیزه ها

توقع بیشتر از فیلم نداشتم  به اندازه یک فیلم 100 دقیقه ای سینمایی تکانم داده بود. یک جاهایی هم زیاده روی کرده بود شاید. شعار داده بود اما  تا همین جایش را دوست داشتم.

بلاک سپهرداد هم  اینجا در مورد این فیلم کامل تر و دقیق تر از من نوشته است. اگر علاقمندید حتما بخوانید.

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

سلطان انتخاب، پروین

 

یوسف اعتصامی آشتیانی پدر پروین

این عکس را ببینید. یوسف اعتصام آشتیانی  معروف به اعتصام الملک است. که از خانواده ای فراهانی در تبریز چشم به جهان گشود. ادیب، مترجم و موسس اولین چاپ خانه مدرن در شهر تبریز است. در بزرگی و تاثیر اون بر فرهنگ و ادبیات این سرزمین  همین را  بدانید که ترجمه  "تربیت نسوان" که کتابی در خصوص توجه به حقوق و معیشت زنان- در عصر قاجار-بود توسط او به فارسی ترجمه شده است و حتی کار بزرگی  مثل "تیره بختگان" ویکتور هوگو را، او برای اولین بار از فرانسه آورد و ترجمه کرد. موسس مجله بهار هم بوده است. همه این اتفاقات هم در ایران دوره قاجار انجام شده است. روزگاری که کسی که سواد خواندن و نوشتن داشت شغل مطلوب دولتی داشت و معتمد مردم به حساب می آمد، او به سه زبان  انگلیسی،فرانسه و عربی مسلط بود. پدرش ابراهیم خان رییس کل دارایی آذربایجان و برادرش ابولحسن اعتصامی مشهورترین معمار عصر خود بوده است. دست بر قضا پدر پروین اعتصامی هم بوده است. از همه این شرایط او دخترش را دوست داشته است، در بلبشوی حکومت فَشل تخم و ترکه های قجری دخترش را به سه زبان مسلط میکند. عروض و قافیه یادش میدهید و تمثیل و مواجه را بهش می آموزد. بدیهی است پدری با این پیشینه ادبی دوست دارد دخترش خوشبخت ترین روزگار باشد. طبیعی است که دخترش هم دوست دارد متجدد و  با فرهنگ باشد. این میان اینکه پدر اصرار داشته یا نه را نمیدانم، اما یحتمل دلش میخواسته دخترش با پسر برادرش ازدواج کند. حتی خیلی زودتر از موعد مقرر چرا که 28 سال برای دختری مجرد در اوایل دوره پهلوی سن زیادی برای ازدواج بنظر میرسیده است. دختر هم همین کار را میکند. اما عمر این ازدواج به یک فصل (سه ماه) هم نمیکشد. دختر عمو و پسر عمو اختلاف دیدگاه فاحشی دارند و گویا چرند گفته اند عقدشان را در آسمان ها بسته اند. بعبارتی خواص و متجددین هم گاهی اشتباه میکنند.پروین از همسرش جدا میشود و شغلی در کتابخانه دانشسرای عالی تهران (دانشگاه تهران امروزی) دست  وپا میکند و تا  روزی که حصبه از پا درش نیاورد به این شغل ادامه میدهد و شعر می سراید.

 

رخشنده( پروین) اعتصامی


امروز 25 اسفند ماه سالروز تولد  رخشنده (پروین) اعتصامی و روز بزرگداشت این اول زن شعر ایران است. پروین را هم به جهت مناظره های شعری اش هم در این سبک خاص زندگی اش دوست میدارم. وقتی دوستانی را میبینم که در دوگانگی زندگانی خود در ازدواج و جدایی، دست و پا میزنند همیشه مثال پروین را برایشان میزنم. پروین اگر طلاق نمیگرفت  فقط 7 سال فرصت  زندگی با همسرش را داشت؟ شاید هم اگر متاهل مانده بود هرگز دچار حصبه نمیشد؟ یا میشد و  بیماری اش منجر به مرگ نمیشد؟ شاید اصلا به شکل دیگری و در زمان دیگری (زودتر یا دیرتر) از دنیا میرفت؟
همه این فرضیه ها محتمل بود اما پروین درست آن زمانی که فهمید تصورش از ازدواج با واقعیت آدمی که با آن ازدواج کرده یکسان نیست، متارکه کرد. بعد ازدواج را فرصت دیگری دید. زندگی را کوتاه یافت و نخواست با مرافه و تلخی عمر کوتاه خود را تلف کند.


ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن
مبحث تحقیق را در دفتر جان داشتن
دیبه‌ها بی کارگاه و دوک و جولا بافتن
گنجها بی پاسبان و بی نگهبان داشتن
بنده فرمان خود کردن همه آفاق را
دیو بستن، قدرت دست سلیمان داشتن
در ره ویران دل، اقلیم دانش ساختن
در ره سیل قضا، بنیاد و بنیان داشتن
دیده را دریا نمودن، مردمک را غوصگر
اشک را مانند مروارید غلطان داشتن
از تکلف دور گشتن، ساده و خوش زیستن
ملک دهقانی خریدن، کار دهقان داشتن
رنجبر بودن، ولی در کشتزار خویشتن
وقت حاصل خرمن خود را بدامان داشتن
روز را با کشت و زرع و شخم آوردن بشب
شامگاهان در تنور خویشتن نان داشتن
سربلندی خواستن در عین پستی، ذره‌وار
آرزوی صحبت خورشید رخشان داشتن
 

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Hamid Oo

البته که عصبانی هستم، اما احمق نه.

یک ماه تمام است صبح ها خواب نما شده بیدار میشوم. نمیدانم چند دقیقه یا چند ده دقیقه روی تخت مینشینم. به سایه محو پرده روی میز و گلدان نگاه میکنم. به تاریک و روشنای شش صبح زمستان، بعد بلند میشوم در رخوت مطلق روی سرامیک های سرد پا میگذارم کورمال کورمال روی دیوار به دنبال چیزی میگردم که نمیدانم چیست. بلکه دستم به چیزی بخورد قاب عکسی، کلید برقی یا تابلو نقاشی. انگاری که کاملا کورم،نمیبینم. نمیدانم و تنها تفاوتم با نابینان در این است که اصلا نمیخواهم هم که بدانم چه گذشته است.عین اولین روز بعد از خاکسپاری عزیزانت میماند. بیداری اما باور نداری و نمیتوانی بیش از این بهش فکر نکنی. یک هفته نفرت بعد از یکماه نکبت میرسد. بلندگوها از جنگ میگویند و گپ زدن های دوستانه بی شباهت به دعواهای لفظی و آنچنانی نیست. کسی را کشته اند، کسانی به خون خواهی برخواسته اند. هوا سرد سرد است. مثل رابطه های نیمه کاره و معلق این سالها.شهر آلوده است و پر از نفرت. رسانه ها به جای آرامش و تعقل بر طبل جنگ می کوبند. احساسات مردم جریحه دار شده است. یک روزی را تعطیل کردند که مانور انسانی جنگ بدهند. پرچم اتش بزنند و فحاشی کنند. نمیدانم چرا ولی عین احمق ها اخبار را دنبال میکنم. با اینترنت نیم بند فرمایشی با سایت های داخلی با 20.30 حتی که هر بار زخم را تازه میکند با حرفهایش. گوش میکنم و باور نمیکنم. میدانم آنچه میگویند فرسنگ ها با واقعیت تفاوت دارد. سردار ترور شده را دفن نمیکنند دور میگردانند.شهر به شهر ایستگاه به ایستگاه نمیدانم چرا به تنش رحم نمیکنند. چرا به عزیزانش رحم نمیکنند. در ایستگاه آخر تشییع 50 نفری را به کام مرگ میفرستند. حرفش را نمیزنند و وقتی نمیگویند یعنی عمق فاجعه زیاد بوده. داغ دوباره تازه میشود.حوصله بحث ندارم اما مجبورم بحث کنم. با آنها که انتقام از دشمنی که 20 هزار کیلومتر دورتر از خاک خودش میجنگد که انتقام نیست. برایش از بین بردن تجهیزات لطف است. دوباره میسازد. بهترش را  میسازد پولش را هم از با دلارهای نفتی تهاتر میکند. نفر را هم که نمیگذارد ازش بگیری پس به انتقام فکر کردن در این شرایط خطر محض است. خون دل دادن مردم است.بازارها معطل اند معطل اینکه چه میشود. بابا میگوید در این 41 سال 4 سال هم ما تکلیفن روشن نبوده است که خب بالاخره چه میشود. برنامه ریزی نمیتوانیم بکنیم.من عقل بیش از این کار نمیکند. چهارشنبه روزی که شرکت میروم خبر حمله موشکی میدهند. ته دلم خالی میشود. چهل دقیقه بعد خبر سقوط هواپیما می آید.گفته میشود هواپیما اوکراینی به دلیل نقص فنی سقوط کرده است. شب هول ما پایانی ندارد. رخت سیاه همیشه بر تن ماست گیرم که گاهی در بیاوریم شوره های اشک و عرق را از تنش پاک کنیم. اما همیشه آن رااز عزایی به عزای دیگر میکشیم.دو ساعت بعدتر اسامی عزیزان به خاک و خون نشسته می آید. 6 نفر را دورا دور یا از نزدیک دیده و میشناسم. اعصابم برانگیخته است. حتی برانگیخته تر از زمانی که این  سطرها را مینویسم. یک جمعه و شنبه در هول و لا میگذرد . صبح شنبه که امید داشتم همه چیز قدری آرام تر شود. به یکباره خبر می آید که نیروهای سپاه هواپیما را زده اند. نمیدانم به چه انگیزه ای؟ سهوا؟عمدا؟ هرچه بود مهم جان آن 176 مسافر بود. بخوانید 176 انسان آنها که در ترور سردار نقش نداشته اند ربطی هم به حمله موشکی نداشته اند.آنها که رسانه عمومی نداشتند که نفرت پراکنی کنند، لشکر کشی کنند و احساسی جمعی را جریحه دار کنند. پس به کدامین گناه کشته شده اند؟این بار عزا غیر رسمی بود. خبری از مرسم تشییع نبود آنچه هم برگزار شد آنان که زیر تابوت بودند عزیزان از دست رفته نبودند.

زنی مادری را به سکوت میخواند. پدری از پشت میل های سرد داربست استخوان سوخته پسر را نگاه میکرد که دفن میشد. فیلم های تکراری از صدا و سیما پخش میشد، ظاهر سازی های غیر انسانی. تاکید بر پیگیری آمد اما خبری نشد. دادگاه کسی که زنش را کشته بود یک هفته ای شروع شد اما از دادگاه فرمانده ای که با خطای نیروهایش 176 نفر کشته شدند؟ مسئولین برگزاری مراسمی که 50 نفر در آن کشته شدند؟ یا دادگاه عاملان قتل چند ده نفر در آبان 98 خبری نشد؟ 

بله، البته که عصبانی هستم اما احمق نیستم. میدانم چه بر ما گذشت. میدانم وقتی آن دختر گفت ما همه گروگانیم منظورش چه بود. میفهمم وقتی آن یکی دختر گفت دلتان آن سبک زندگی میخواهد از ایران برودتفکرش از کدام چاه متعفنی می آمد؟ البته که میفهمم وقتی مجری تلویزیونی به زن هموطنش میگوید شاید دوست داری مورد تجاوز خارجی ها قرار گیری منظورش چیست؟ متاسفانه باز هم میفهمم که وقتی پیرزنی برای اینکه نتوانسته بود در غارت یک فروشگاه زنجیره ای برنج بردارد گریه اش معنای چه بود.

این ها را میفهمم و ملغمه شان، چند معادله چند مجهولی بزرگی است که حل کردنش رمق را ازم میگیرد.فکر کردن بهش امید را نور را گرما را از میگیرد. مرا به گرگور سامسا  مسخ شده تبدیل میکند. اما نه در هیبت یک سوسک زشت که به شکل یک انسان بی امید افسار گسیخته.

چاره میجویم.با دوستانم حرف میزنم با مشاور،ورزش میکنم یک روز در میاندر اب سرد استخر 800 متر شنا میکنم. انقدری که عضله پشت پا هایم بگیرد. و دیگر نتوانم راه بروم. میروم سر میگذارم به کوه،از کجا تا کجا را پیاده گز میکنم.هر چه میکنم فقط جوش اولیه ام ازم گرفته میشود.جنایات یادم نمیرود.یادم نمیرود. یادم نمیرود شاید حتی تفاوت در نوع انتقام گرفتنم  باشد.

 

۱ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

زندانی

الکل های خونی 

و خون های الکی

بر زخم های آغشته از کهنگی 

نا محرم اند

شاید تو بدانی که من آنقدر ها هم عاشقت نبوده ام

در این زمانه که مستی

خون طلب میکند

و سیگارها فقط در انتظار دود میشوند.

 

 

۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Hamid Oo

درد را از هر طرف که بخوانی،درد است اما زندگی هم هست.

هوشنگ گلشیری در مراسم دفن #محمد_مختاری در آن سال کذایی که کانون نویسندگان سیبل ماشین های ترور حاکمیت بود و سعید امامی ها و علی فلاحیان ها وقیحانه در حال جولان دادن بودند، یک سخنرانی تاریخی در امامزاده طاهرکرج کرد. گلشیری خدای خشم را نه خدا که ابلیس خوانده بود و در صحبتش در اشاره به قتل های نزدیک #محمد_جعفر_پوینده، #مجید_شریف و #محمد مختاری گفت : "آنقدر بلا بر سر ما ریخته اند که فرصت زاری کردن نداریم" از آن جمله گلشیری بیش از بیست و  یک سال میگذرد. جوانی که آن روز متولد شده باشد احتمالا دوران دانشگاهش رو به اتمام است اما این جمله هر روز و هر هفته در ایران پس از انقلاب اسلامی صادق بوده است. ترور،انفجار،جنگ،جنگ،جنگ،انتقام،سرکوب،افترا،فتنه،آشوب پرتکرار ترین واژگان شنیده شده در رسانه ها از سوی جوانان متولد سالهای انقلاب و بعد از آن است. سالهای بعد از سرکوب معترضان به نتیجه انتخابات 88 سالهای بریدن بود. دستگاه ترور از عملیات گسترده به خاطر پررنگ شدن نقش رسانه ها بیم داشت. اما خفگی دوران و اندکی هوا برای زندگی خیلی از آدمهای معمولی را از وکیل و مهندس و پزشک و کارگر گرفته تا دانشجو و دانش آموز و ... برای داشتن آینده ای قابل پیش بینی تر (نمیگویم بهتر، فقط قابل پیش بینی) راهی فرنگ کرد. فرنگی که با آن فرنگ در مفهوم کلاسیک و قجری اش تفاوت میکرد.فرنگ امروزی نه پاریس و بروکسل و ساختمان های قرن نوزدهمی است. هر کجایی در این عالم که فقط در صورتی که تلاش کنی در ازاء مزد تلاشت به زندگی معمول و کم دغدغه تری میرسی، فرنگ است. این گسترده از شرق آسیا تا غرب قاره امریکا از قطب شمال تا جنوب آرژانتین و افریقای جنوبی گسترده است. از جمعه (5 روز پیش ) که با خبر ترور قاسم سلیمانی از خواب بیدار شدیم همن جور خبر بد و تخریب کننده شنیدیم تا امروز که جمعه است صدها بار خبر جنگ شنیده ایم. شاخ به شاخ شدن گاوهای بی مغز و سر دمداران را دیدیم. از کشته شدن چند چند ده نفر در خیابانبخاطر بی برنامگی و شلخته برگزار کردن مراسم تدفین ت زلزله بوشهرکه عواقبش را درست نمیدانیم،تا سقوط هواپیمای مسافربری با 150 مسافر ایران الاصل که عمدتا بعد از تعطیلات سال نو میلادی عازم شهر یا کشوری محل تحصیل و کارشان بوده اند. و بدتر از آن  شاعبه  برخورد یک موشک  به هواپیمای بویینگ 737 مسافربری که  نمیدانم  و دوست هم ندارم که برخورد موشک باشد. ولی عمیقا با تمام وجود دوست دارم حقیقت را بدانم.

حقیقت بزرگترین التیام به جان بازماندگان و افکار عمومی است. هرچند در صورت اثبات این مدعا هزینه زیادی برای ایران دارد. هر کاری در این دنیا هزینه ای دارد. هزینه جنگ، سقوط ارزش پول و صعود قیمت طلا و دلار و است. هزینه بی توجهی به اصول ایمنی و عقلانیت در مراسم خاکسپاری مرگ چند ده نفر و مصدومیت چند صد نفر است. هزینه ساخت سامانه های دفاعی یا وام گرفتن انواع بی کیفیت آن و استفاده از پرسنل غیر متخصص هم میتواند به خاک و خون کشیده شدن 170 انسان عزیز باشد. باز هم امیدوارم اینطور نباشد چرا  که این داغ  دو طرفه است. چوب دوسر گهی است که یکسرش پاسخ دادن  به خانواده ها داغدار و تحریم  حریم هوایی و  فرودگاهی کشور است و سر دیگرش شماتت دشمن و رقیت وهمسایه است که میگویند، که شما  انتقام از مردم خودت نگیر، مابقی پیشکش.

همه اینها را گفتم تا هم یادآوری و فاتجه ای نثار روح همه گذشتگان هفته اخیر داشته باشم. بی کم و کاست و اولویت و برای بازماندگان صبر مسئلت کنم. بویژه کسانی چون حامد اسماعیلیون و مهندس قندچی و  البته امیر اشرفی 

هم بخواهم که هفته گذشته را دنیال کنید و از دست رفتگان را فراموش نکنید. اما برای هفتهو ساعت های پیش رو کمی هوای همدیگر را داشته باشید و امید را به قلب همدیگر بخیه بزنید. چرا که به قول آن  اصطلاح معروف درد را از هر طرفی بخوانی درد است اما  زندگی هم سر جای خودش هست. 

 

 

 

 

 

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

پیرامون فیلم "رضا" : آنچه شبیه ماست

امروز بعد از تقریبا دو ماه از توصیه آن دوست و استاد عزیز فیلم رضا را دیدم. اولین ساخته بلند #علیرضا_معتمدی در مقام نویسنده و کارگردان و بازیگر نقش اول. فیلم داستان مردی بنام رضا را روایت میکند که در زندگی آرام و بدون مشکل خود بعد از نه سال زندگی مشترک به خواست زنش میخواهد از او جدا شود. او مایل به این جدایی نیست اما با زنش همکاری میکند و قاضی دادگاه را راضی میکنند تا بدون هیچ درگیری و در کمال آرامش از همسرش جدا شود. رضا گیج و سر در گم به خانه برمیگردد. ناراحتی نمیکند برای به دست آوردن و برگردان زنش هم تلاشی نمیکند.یک انفعال مطلق که خودش را هم کلافه کرده است. در عوض سراغ دختر عمه خودش میرود که با او آشنا شود ولی موقعیت را خوب نمی یابد، از همکلاسی سابق دانشگاهش میخواهد رابطه تمام شده 15 ساله را از سر گیرد اما او هم با گفتن اینکه رابطه ای بین ما نبوده دست رد به سینه اش میزند. دست آخر رضا در پرسه زدن های شبانه خود راهی کافه ای در محله جلفای اصفهان میشود و با دختر کافه چی(ویولت) که دارد گریه میکند(دلیلش را ما نمیدانیم و اصلا کارگردان هم نمیخواهد روایت کند) آشنا میشود و خیلی ساده با آن دختر ارمنی آشنا میشود و رابطه عاطفی را شروع میکند درست در یک ظهر قشنگ که خورشت ایرانی پخته و حسابی به همه چیز رسیده و ویولت را دعوت به نهار کرده است همسر سابقش (فاطی) زنگ میزند که دارد می آید پیش او  و او در کمال خونسردی با آرام کردن دختر کافه چی را دست به سر میکند و با همسر سابقش عین دو دوست باحال قدیمی ناهار میخورند و  بعد زن در خانه رضا استراحت میکند و حتی از رضا میخواهد اورا سر ساعت مقرری بیدار کند و بعد میرود. رضا که یک شرکت مرمت و بازسازی بناهای تاریخی دارد سردرگم و آشفته است و دل به کار هم نمیدهد. رفت و آمدهای بیشتر زنش اورا به این فکر میاندازد که میخواهد برگردد موضوع را به ویولت تلفنی خبر میدهد. ویولت با عصبانیت او را طرد میکند و رضای تنها و خسته در سرگشتگی های خود موقع پیاده روی بیهوش میشود و یک اسب سوار که زن زیبا  اسب سوار که سمبل و مظهر زیبایی و زایندگی است به کمکش می آید و او را به بیمارستان میرساند و بعد با نگاههایش به رضا میفهماند که شیفته رضا و شخصیت نویسنده اش است. همزمان رضا دارد در هفت  روایت  ماجرای زندگی پیرمردی را روایت میکند که پانصد سال پیش از مسیری دور راهی مکه بوده و در مسیر (حوالی اصفهان امروزی) مریض میشود و حکیمی که بالینش می آید تشخیص میدهد پیرمرد به علت کهولت خواهد مُرد. پس پیرمرد را در بیابان زیر سایه درخت گز رها میکنند تا بمیرد اما  پیرمرد نمیمیرد و  به کمکش می آیند و  در بین همراهی کنندگان زن جوانی را میبیند که دلداده اش میشود و با اون ازدواج میکند و از اون صاحب دختری میشود که اسمش را اصفهان میگذارد. به نوعی معتمدی دارد داستان اصالت و اجداد خود را به شیوه ای اساطیری در هفت تکه نریشن وار بر روی قصه فیلم میخواند. پیرمرد نماد رضا و زن نماد زایش و زندگی دوباره است. رضا دوست دارد زنش برگردد تا مثلث های عشقی نیمه بسته را رها کند. هم دوست دارد برگرد  هم در بی عملی و بی تفاوتی طنز گونه ای هیچ کاری برای برگشت زنش نمیکند. انگاری هم دوست دارد برگردد هم دلش نمیداند چه میخواهد.

ریتم فیلم کند و با حوصله است اما ابدا خسته کننده نیست. تعلیق ایجاد شده که بالاخره چه میشود تا دم آخر مرا برای دیدن فیلم روی صندلی نشاند. اما درک اینکه رضا چرا باید به طلاق تن دهد در حالی که زنش را  تا این حد دوست دارد برایم باور ناپذیر بود. رضا در بی عملی محضی مانده تنهایی اذیتش میکند اما زن دیگر را هم مثل زن خودش نمیابد . فضاهای داخلی و غذا و موزیک دوست دارد.  درست مثل زنش فاطی اما بعد جدایی فاطی عاشق کسی میشود یا بهتر است  بگویم وارد رابطه با کسی میشود که میل به تفریح خارج شهر و ماهی گیری دارد.

دومین سوالی که برایم ماند حضور آن زن سوارکار است. زن می آید کارکردی هم پیدا میکند اما ابتر از فیلم خارج میشود و هیچوقت دیگر بهش بر نمیگردند. مگر اینکه در نظر بگیریم  معتمدی کارکرد سکسی و تمایل جسمی را برای زن متصور بوده که خب در حد و اندازه های فیلم های ایرانی همین عشوه و کرشمه بیشتر راه ندارد.

دلیل اینکه  معتمدی خودش خواسته بود نقش اول را بازی کند نفهمیدم. بنظرم خوب نبود.فیلم را از یک روایت داستانی به فیلمی مستند تبدیل میکرد.آنهم وقتی بازیگران مقابل همگی بازیگر حرفه ای بودند. این تفاوت در نقش بازی کردند بدجور به چشم می آمد. 

در کل من رضا را دوست داشتم. حال و روز پاییز و زمستان و این گمگشتگی اش شبیه خودم بود. ما به ازا برایم داشت. گیج زدن هایش، درخواست های فلاکت بارش، خنده هایش در گُه ترین موقعیت ها  همه برایم تداعی خودم بود. پس توصیه به دیدنش هم میکنم.

اگر چیزهای بیشتری شما دیدید که از نظر من پنهان مانده شما برایم بنویسید.

 

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

بگو که به خون می سرایم

دنده را سبک نمیکنم. صدای اعتراض موتور خاتون را میشنوم. هوا آلوده است. جای سوزن هنوز روی دستم گزگز میکند. داریوش ترانه ای از جنتی عطایی را میخواند: "با دژخیمان، اگر شکنجه، اگر بند است و شلاق و خنجر، اگر مسلسل و انگشتر با ما تبار فدایی با ما غرور رهایی ..."روی بالش رد خون خشکیده دیده بودم. رد خون که با نم عرق قاطی شده بود و بوی ترشیدگی میداد.نفهمیده بودم چه شده. گرمای کم جانی روی لبم حس کرده بودم . خط لب را خارانده بودم و دستم به خیسی خون آلوده شده بود. بیدار شده برق اتاق را روشن کرده . بالشم پر خون بود و صورتم هایلات جیگری تا صورتی. دست و صورتم را شستم بودم رویه بالش را داخل سینک چلانده و برای اینکه از چشم مادر دور بماند پشت شوفاژ اتاق پهن اش کرده بودم. محلفه ای سفید از کشو بیرون کشیده و تا روشن شدن هوا طاق باز خوابیده بودم. بعد فوری تا  بیمارستان رانده بودم. دفترچه را گذاشته بودم روی پیشخوان، و تا وقتی که متصدی پذیرش نپرسیده بود چه دکتری میخواهی نمیدانستم چه بگویم.

گفتم عمومی بعد گفتم نه نه داخلی ....دکتر ابروهای جغدی داشت. ادامه جوگندمی موهایش به ابروهایش هم رسیده بود و  چند تار موی سینه که از هفتی روپوش معلوم بود هم تک و توک سفید داشت. مرا مرد جوان خطاب کرده بود و ازم شرح حال خواسته بود. گفتم نصف سرم به حالت فلج کننده ای درد میکند. نصف شب خون دماغ شده ام  و حس میکنم  همین حالاهست که  شاهرگ مغرم  منفجر شود. بعد از انداختن نور در حلقم و شنیدن صدای تنفس، فشارم را گرفت و دستور بستری داد. ازم پرسید همراه داری، به خودم نگاه کردم و دانست کسی همراهم نیست .

گفت به همراهت زنگ بزن. تنها نمیتوانی بروی. توی اورژانس پرستاری که سعی میکرد خود را جدی و کاردرست نشان دهد. نتوانست رگم را پیدا کند. توی آن فشار بنظر رگ هایم کاملا بیرون زده و مشخص بودند. پرستار جوان دیگری از راه رسید و آنژیوکت را وصل کرد و سرم را از دار فلزی آویخت. به آتش حرارت تنم آب پاشید. یک آمپول توی سرم تزریق کرد. چشم به قطرات تند سرم خوابم برد و بیدار که شدم.سرم سبک تر بود. خیلی از چیزی نمیترسیدم. پرستاری که جدی مینمود آمد بالای سرم و پرسید. بهتری؟!

بهتر بودم بلند شدم و دوباره رفتم پذیرش. از همان آدم صبح برگه ای گرفتم و صندوق رفتم و بعد توی راهروی ورودی که حالا خیلی شلوغ تر از صبح بود. چسب های دستم را کند و آستین پولیورم را بالا دادم. دکتر برایم  آزمایش نوشت بود. دفترچه را هم کسی با کاپشن و  سوئیچ خاتونکنار تخت روی میز گذاشته بود.

شیشه های خاتون عرق کرده و هنوز داخلش از نمی که از رادیاتور بخاری داخل بوی نا می آید. داریوش هنوز میخواند و من دنده سبک نمیکنم. توی خیابان فرجام قبلا باتری سازی بود. علی رفیق قدیمی ام گفته بود که باید به باتری ساز نشان دهم. ماشین را جلوی مغازه پارک میکنم. خودم را توی آینه برانداز میکنم. رنگ پریده تر و نورانی تر از قبل به نظر میرسم. میروم داخل چهار جوان دور یک شعله پلوپز که پیت حلبی برعکس رویش گذاشته اند کز کرده اند.بهشان میفهمانم رادیاتور بخاری آب میدهد. کف پایم خیس است . یکی که دراز کشیده بلند میشود می آید سمت ماشین. دستی به زیر رادیاتور میکشد و میگوید رادیاتورت باید عوض شه .سوراخه. میگویم  ضربه ی نخورده دست خودم بوده مراقبش بودم نشستی اش هم آنقدری نیست. میگوید خب حالا باز کنیم ببینیم. وحشیانه قاب و هر چیز دستگیر را میکند. نفر دوم شلنگ رادیاتور را از موتور جدا میکند. اب داغ ضد یخ دارد پقی میزند بیرون. تا خوب آب سبز را  خالی کند اولی رادیاتور را  کشیده بیرون.یک لکه روغن زدگی نشانم میدهد می گوید.اهان همینجاست نگاه کن. اثری از اب زدگی نمیبینم.میگویم. طوزیس نیست. تو فقط لاستیکش را عوض کن. میگوید ن خراب است  من عوض کنم  اب بدهد دستمزدم را کامل میگیرم. 45 تومن. حوصله  جر و بحث ندارم. دارد صغری کبری میچیند که من میدانم و تو نمیدانی. مطمئنم سنش هم ازم کمتر است و  یقین دارم تا همینجایش از 206 بیشتر از او میدانم. میگویم باشه عوض کن. میگرد دنبال گوشی ام  قیمت رادیاتور بگیرم. گوشی را از خانه برنداشته ام. هوا سوز دارد. زیپ کاپشنم را که میبندم . با لبخند رضای و  یک رادیاتور آشغالی ایستاده بالای سرم. بفرما مهندس . میگویم این نو؟  عصبی میشود. یعنی چی؟ یعنی من دزدم؟

من نگفتم  شما دزدی ظاهر این رو من ندیدم . یک کارتن با خودش می آورد. می گویمچند.ناقابل 180 تومن. میگویم عین خودش نبود ببندی.

آب سبز و داغ لای شیار های کاشی جلوی مغازه راه گرفته. گول خورده ام نمیتوانم با این وضع ماشین را ببرم . میگویم من این را نمیخواهم. بحث میکند. از آخرین باری که با کسی فیزیکی دعوا کردم خیلی میگذر آنقدر که یادم نیست.سن و سالم سن و سال دعوا نیست. سالهای کار و تحصیل باید بهم یاد داده باشد در ایت مواقع خودم را کنترل کنم.همین کار ار هم میکنم. می گیوم باشه. من ماشین را همینجا میگذرم میروم لنگه اش را میخرم. رفیق کناری اش کمی کنارش میکشد و  روبرو را به من نشان میدهد. درب ماشین را  میبندم و  سوئیچ را برمیدارم. آنسوی خیابان لوازم فروشی است. پسر جوان آرام تری نشسته، داغی رادیاتور دستم است. نشانش میدهد. میگوید مطمئن نیست عین همین را داشته باشد اما رایادتور خوبی دار . رادیاتور که می اورد متوجه میشوم عین خودش است. قیمت 80 هزار تومانی است و با  یک  ضد یخ که لازم است جایگزین شود مجموعا 90 هزار تومان میوشد. نصف قیمتی که آن پسر الدنگ میخواست توی پاچه ام کند. برمیگردم در مغازه ، از اتفاق افتاده شاکی ام اما حرفی نمتوانم بزنم. ماشین باز شده و  با این ماشین نمیشود جایی رفت. رایداتور ار میگیرد و بدون توجه جا میزند. رفتارش کمی آرام تر از قبل است. به خودم دلداری میدهم همین که فهمید نمیتواند تو پاچه بکند کافی است.بساط رادیاتور کم کم جمع میشود. مرد سن بالاتری که داخل مغازه است  به حرف کشیده. حالا  حرکت  او هم بنظرم یک جور شگرد است که هواس مشتری را  پرت کند. کارت میکشم. پسر کم حرف تر بهم میگوید بوی جدید بخاطر نو بودن رادیاتور است دو روز دیگر از بین میرود.کارت میکشم. چهل و پنج هزار تومن. می نشینم پشت فرمان و استارت میزنم. دنده عقب میگیرم . توی خیابان فرجام. هوا ابری است. دانه دانه باران روی شیشه می افتد. 

ضبط با مکث کوتاهی داریوش میخواند. " بگو، بگو که به خون می سرایم، دوباره با دل و جانم، حرف آخر رستن را"

 

 

 

۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
Hamid Oo

سفرنامه تا جیرفت - فصل 2- کویر آدم را به اعتراف وا می دارد.

به دلیل مشکلات اینترنت  امکان افزودن  لینک برای  این سفرنامه محیا نشد.

به زودی با رفع مشکلات لینک و نقشه  اضافه خواهد شد.

 

 

هفت صبح بیدار شدیم. خواب درستی نکردیم. شوفاژ های مسافرخانه روشن بودند. گرم بود .رضا که حساس تر از همه بود بد خواب شده بد. تخت اش درست کنار رادیاتورها بود و معلوم بود نخوابیده بود غیراز گرما گویا من هم سمفونی خر و پف جانانه ای برگزار کرده بودم که نگذاشته بود بخوابند. حامد غر نمیزد چیزی هم ناراحتش کرده باشد با ایهام و اشاره منظورش را میرساند. پیمان اما آنقدری خسته بود که خر و پف اذیتش نکرده بود. زود آماده میشویم که برویم دیشب آخر وقت پسر و دختر جوانی دیدیم که از پایه بودن صاحب مسافرخانه استفاده کرده بودند و اتاقی اجاره کرده بودند. ناخودآگاه یادشان افتادم یاد آن لبخند فاتحانه پسر و نگاه های کرشمه دار دختر،صاحب مسافرخانه مشغول تریاک صبح بود اما خوب برخورد کرد کارت ملی را پس داد پول را گفت و آرزوی سلامت برایم کرد. رفتیم مرکز شهر برای صبحانه مربا و پنیر و چند قلم خوراکی خریدیم و درست در چمن کاری کنار آرامگاه شاه نعمت اله روی چمن نشستیم به صبحانه خوردن.

مقبره شاه نعمت اله ولی- ماهان کرمان by Hamid v.Farahani

 بعد صبحانه برای آخرین بار شاه نعمت اله را زیارت کردیم و  همان بلوار اصلی که دیشب برای شام رفته بودیم راندیم و از روی گوگل باغ شازده را پیدا کردیم. یک باغ هفت  طبقه در حاشیه  شهر ماهان  درست  جایی که فکرش را هم نمی کنی. باغ طبقاتی مربوط به یکصد سال پیش است  که کنار یک قنات پر آب و  پدر و مادر  که آب ماهان را تامین می کند. ورودی و ردیف باغ و درختان بیشتر از هر چیز و هر کسی آدم را  تحت تاثیر قرار می دهد. پله پله بالا میرویم. بیشتر از ایرانی ها توریست های شرقی و غربی اند که اول صبح برای دیدن  باغ شازده آمده اند. هر کادر به هر شکلی مبتدی یا حرفه ای ببندی نتیجه عکس زیبا در می آید.

نور و هوای پاک، طراوت گل و گیاه ها و  شرشر آب که از حوضی به حوض پایین تر سرازیر میشود  همگی حال خوب به آدم میدهند. دو ساعتی در گیر باغ و فضولی توی دالان ها و سرک کشیدن به هوای عکس خوب و استفاده از فضاییم. با چند توریست و مسافر ایرانی و خارجی خوش و بش می کنیم. و راه می افتیم. موقع  رفتن پارکینگ محوطه باغ شازده خیلی شلوغ تر شده.

از همانجا یکراست به سمت سیرچ می تازیم. پیمان خودش پشت فرمان نشسته، یکبار دوران دانشجویی به هوای کویر شهداد اردوی دانشجویی آمده و می گوید جاده کوهستانی دارد. بعد 30 کیلومتر شیب و کوه شروع میشود. جاده شیب زیادی دارد. حالا آن حال و هوای کتاب خمره مرادی کرمانی را میفهمم. مرادی کرمانی بچه سیرچ است. سیرچ با اینکه در استان کرمان است  اما آب و هوای کوهستانی دارد و در دل زاگرس واقع شده.  بعد از یک ساعت راندن در میان کوهها به هفت چنار میرسیم. از آن توقفگاه های کوتاه بین راهی است که جان می دهد که لوکیشن فیلمی شود. فیلمی که موضوع جاده ای دارد. چای میخوریم و از آب خنک امامزاده کمی استفاده میکنیم. بعد مجدد میزنیم به جاده نیم ساعت نشده به سیرچ میرسیم.  سیرچ مثل پاوه ، مثل اسد آباد و  مثل ماسوله در شکاف بین کوه و جاده  جا خوش کرده است. یک رودخانه که در این فصل  بسیار کم آب بود و  ردیف درخت های گردو ، بِه ، انار ، گلابی و  سیب که شاخه هایش از خانه ها بیرون زده بود. جلوی اولین ورودی سیرچ یک وانتی میوه فروش دیدیم.از خودش و مشتری اش سراغ  سرو کهنسال سیرچ را گرفتیم. سرو بعد از سرو  هرزویل منجیل دومین سرو کهنسالی است که با پیمان دنبالش رفتیم تا ببینیمش. سرو غیر از آنکه درخت استعاری و  شاعرانه است بسیار مقاوم است و  ایران سروهای چند هزار ساله ای  زیادی دارد که اگر مثل بناهای خشتی و سنگی قصه با خود نداشته باشند دست کم  عمر طول و درازشان یادشان داده خیلی چیزها را ببینند اتفاقات مختلف را  درک کنند ولی از پا نیافتند و زنده بمانند. به همین خاطر نماد پایداری اند. 

 آدرسی که به ما  دادند این بود که مستقیم تا دو راهی برانیم و بعد  دست چپ برویم. توی سیرچ یواش می راندیم و از فضا و دار و درختهایش لذت می بردیم. پیش یک  بقالی توقف کردیم و از فروشنده که خانم بود راه پرسیدیم. عجیب این که  اینجا نشانی از مرادی کرمانی نداشتند. خانه پدری یا اجداش را هم نمی دانستند. خیلی هم در بندش نبودند. دو راهی زیاد رد کردیم  یک جایی جاده خاکی داشت. نرفتیم. در عوض یک امامزاده بالای سیرچ سمت کوه دیدیم رفتیم انجا که بهتر از ان بالا سیرچ را ببینیم. در امامزاده بسته بود امامزاده جمع و جوری در حاشیه روستا بود. از آن بالا تخمین زدیم سرو کجاست و سمتش رفتیم. آدرس میوه فروش و آن خانم بقال درست بود. یک محوطه چند صد متری که سرو  افتاده و بی سرو صدا  وسطش بود. هیچکسی برای دیدن سرو نیامده بود. حسابی ژانگولر در آوردیم و  عکس گرفتیم. پیمان می گفت  بعد از سرو  ابرکوه این دومین سرو کهنسال ایران است. من سرو ابرکوه را ندیده ام اما از سرو هرزویل خیلی عظیم و کهن تر به نظر می رسید. آسمان باز دانه دانه باران نثار ما کرد. توی دِه کمی چرخیدیم و مسیری از مابین خانه باغ ها به سمت جاده پیدا کردیم.  نقشه می گفت  همینقدر که از ماهان تا سیرچ امده ایم باید برانیم تا به شهداد برسیم. پیش خودم با این هوای کوهستانی حساب کردم  شب سرد خواهد بود و لباس گرم کافی همراه ندارم. بچه ها توی صندلی عقب خوابشان برده بود. بعد از چند دقیقه به سه راه سیرچ - اندوهجرد و شهداد رسیدیم. پیمان توی جست و جو هایش از کرمان به قلعه کوت کوتو برخورده بود که از آثار تاریخی شهرستان اندوهجرد بود. اندوهجرد سی کیلومتر از سه راهی راه فاصله داشت. جاده ای که  هر ده - پانزده دقیقه  یک خودرو  ازش عبور میکرد. گازش را گرفتیم و  به سمت  اندوهجرد میخواستیم قبل شهداد اندوهجرد و قلعه کوت کوتو را ببینیم. جاده صاف و آسفالت زیر بود. یک جایی هم داشتند پل میزدند و مسیر فرعی درست کرده بودند. تقریبا ناامید شده بودیم و مردد بودیم که ادامه دهیم یا برگردیم. کارگران بهمان امید دادند که داریم درست می رویم. اندوهجرد شهر بود. یک شهر بزرگ با جمعیت کم ولی خانه ها و خیابان های فراخ داشت. پوشش گیاهی به شکل محسوسی تغییر کرده بود دیگر خبری از درخت به و گلابی نبود. خانه ها و بلوار های شهر پر نخل بود. وروردی شهر جایی که اسم اندوهجرد را به لاتین  با  ورق فلزی درست کرده بودند  شوره زار بود و  اینها  نشان میداد که داریم به کویر نزدیک می شویم. هوا هنوز ابری بود و گه گاهی دانه می انداخت و نمی انداخت. از دوتا پیرمرد که مشغل آبیاری به نهال های تازه کاشته بودند ادرس قلعه قلعه را گرفتیم. یکیشان با شلوار شش جیب نظامی به پا داشت با لهجه قشنگ کرمانی توضیح داد. جلوتر دست چپ برویم و ادامه دهیم شهر که تمام شد یک گدار (دره) است  از گدار که سرازیر شویم کوت کوتو را میبینم. 

خیابان ها پر از بچه و موتوری بود. آهسته میراندیم و خوب نگاه می کردیم .به گدار رسیدیم .ردش کردیم قلعه را هم دیده بودیم اما باورمان نشده بود که کوت کوتو همین باشد. دور زدیم و برگشتیم. دوزاریمان افتاده بود همین است. کوت کوتو در گویش محلی یعنی سوراخ سوارخ و پیش رویمان یک کوه پر از سوراخ بود. جاده خاکی ناهماوری داشت که نمیشد با این ماشین برویم. پارک کردیم و  آن یکی دو کیلومتر را پیاده گز کردیم. بیابان ترک خورده و خاک بی حاصلی بود که کوه سراخ سوارخ ازش سر در آورده بود. یک تپه به ارتفاع حدود30-40 متر که جا به جایش پر از سوراخ بود. داخل هر سوارخ ها  طاقچه و  محل آتش (اجاق)تعبیه شده بود. بنظر می رسید کوت کوتو  یک قلعه یا  پایگاه نظامی خیلی قدیمی بوده است. تپه را  که دور زدیم  دشت هموار و صافی به خوبی دیده می شد. مشخص بود که آدمهایی اینجا اقامت داشتند و  آمار می گرفتند شاید نوعی محافظ برای شهر از شهر حرامیان و  بیابان نشین ها بودند. هر چه بود این تپه که اسم قلعه رویش گذاشته بودند روزگاری  محل استراتژیکی بوده است. از اینکه  گردشگران شهداد پایشان هم به چنین جایی باز نمیشد هم خوشحال بودم هم حس میکردم وقت زیادی برایش گذاشته ایم. پیاده برگشتیم تا ماشین. باران باز نم نم میبارید.

مسیر برگشت را پیمان  می تاخت. حتم دارم  اگر اتفاقی برای ماشین می افتاد یا مثلا جانوری می پرید وسط جاده هر چهارتایی به همراه آن جانور نفله شده بودیم. به سراهی رسیدیم. و بی معطلی سمت شهداد راندیم. خیلی زود به شهداد رسیدیم. برخلاف تصورم شهداد جای سر سبزی بود خیلی فراخ تر از اندوهجرد و شهری که مشخص بود توریست ها جا به جایش حضور دارند. این را از اقامت گاه ها بوم گردی و سوپر مارکت های شیک اش می شد فهمید. جا به جای شهر تبلیغ اقامتگاه بود. توی یکی از مغازه ها که دنبال خرید گوجه فرنگی و  میوه بودیم جوان یاماها سواری  جلوی ماشین پیاده شد با خودش شراب خرما آورده بود که بهمان بفروشد. بطری اش را لای یک دستمال پیچیده بود و  پنجاه تومن میفروخت. بدم نمی آمد شراب خرما را هم تجربه کنم اما نه دلم می آمد برای 700-800 میلی لیتر شراب 50 تومن بسلفم نه اینکه جراتش را داشتم به این پسری که نمیشناسم و شرابی که نمیدانم چیست توی سفر شلوغ و پر برنامه اعتماد کنم. 

از خیر شراب گذاشتیم . دنبال اقامتگاه راهمان به اقامتگاه بومگردی کاشکیلو افتاد. کاشکیلو در لغت به معنی غلاف شکوفه درخت نخل است  که خوش عطر است و عرق معطری از آن میگیرند. اقامتگاه تر و تمیزی بود یک خانه بومی که بازسازی شده بودی. گرداننده پسر جوانی بود به اسم وحید که خیلی دوست داشت که بها حال بنظر برسد. اولین سوالش از ما این بود که از کجا آمدیم. وقتی فهمید از تهران آمدیم کلی قمپوز از خودش در کرد. اقامتگاهش هم شلوغ بود پر از آفرود سوار که داشتند غذا می خوردند. عذر خواست و گفت جا ندارد. دلمان نمیخواست نور را از دست بدهیم دلمان میخواست  زودتر از غروب آفتاب برویم کلوت های دشت لوت را ببینیم. برای همین از وحید شماره تلفن گرفتیم و گفتیم برای شام برمیگریم. 

راه افتادیم. راه بیابان را گرفتیم. تابلو های شهداد کافی و مشخص بود. بعد از شهر خیلی زود کویر شروع شد اول درختچههای گز که کنار هرکدامشان نیم متر تا یک متر خاک جمع شده بود. مواقع طوفان این گز ها تنها  موجودات زنده بیابان اند که از فرسایش خاک جلوگیری میکنند. ده کیلومتر جلوتر از گز هم خبری نبود. بیابان کامل جا به جا  یک  ستون  شنی به ارتفاه 10-15 متر که بهشان کلوت میگفتند دیده  میشد. بیشتر  ماشین ها شاسی بلند بود و بیشتر از بومی دختر و پسر آفرود باز که دستار به سر بسته بودند. بعداز راندن توی جاده شهداد به نهبندان به جایی رسیدیم که جاده شسته شده و به تازگی با خاک ترمیم شده بود تا جایی که دیگه جاده رسما بسته شد. جاده زیر آب رفته بود.

گویا بارندگی های خوب بهار امسال (1398) باعث شده بود اینجا در پست ترین  نقطه کرده خاکی دریاچه ای درست شود. دریاچه بزرگ و شور که جاده را هم در خود بلعیده بود. هر چه بود منظره بدیع و خفنی درست کرده بود که توی آن غروب آفتاب به قدری زیبا بود که دلمان نمی آمد ازش  دل بکنیم. از گلدن تایم عکاسی استفاده کردیم چند عکس گرفتیم با خانوده دوچرخه سوار که مجموع پدر و مادر دختر و پسر بودند  و با دوچرخه آنهمه راه را آمده بودند (حداقل شصت کیلومتر با  دوچرخه رکاب زده بودند) خوش و بش کردیم. بعد آرام برگشتیم انداختیم توی جاده و تا جایی که  افتاب وجد داشت  راندیم. هوا که تاریک شد کنار یکی از کلوت ها پارک کردیم . زیر انداز پهن کردیم. شانه به شانه دراز کشیدیم و به راه شیری و میلیون ها ستاره آسمان کویر چشم دوختیم. گاه گاه شهابی از گوشه آسمان در می رفت و  گوشه دیگری خاموش می شد. من  دوازده تا دیدم و  بچه های یکی کم یکی زیاد  گوشه ای از آسمان را نگاه میکردند که شهاب ببینند. هر کدامشان  که توی آسمان پیدا میشد شعفی با خود داشت .پیمان میگفت اگر موقع دیدن شهاب آرزو کنی برآورده میشود اما راستش فاصله دیدن تا گفتنش که من شهابی دیدم به قدری کوتا بود که  صدایی شبیه عه و جیغ خفه و  اینها بیشتر از دهانمان خارج نمیشد. چه برسد به آرزو کردن.

دو ساعتی همانطور ولو از هر دری حرف زدیم و برای دیدن هر دانه شهابی جیغ و هورا کشیدیم. راه شیری هم هاله روشن بود از جنوب شرقی تا غرب و شمال غربی کشیده شده بود. هیچکدام از آن درس های ستاره شناسی هم که در سربازی یادمان داده بودند را نتوانستم یاد بیاورم به جز پیدا کردم  دب اکبر که بابا ابراهیم (پدر بزرگم ) یادم داده بود. کلی هم سر این فخر فروختم. پیمان پرسید سه آرزوی مهم زندگی مان چیست. جوری این سوال را پرسید که انگاری میخواهد مچ بگیرد. یا  اینکه جواب هایمان بخشی جدا ناپذیر از یک پژوهش است و اگر نظر ندهیم پزوهش ابتر میماند.

خیلی به آرزوهایم فکر نکردم یعنی باورم این است که چیزی که آرزوی واقعی است در ناخوآگاه آدم  رسوخ کرده و نیاز به فکر ندارد اما بعدش دوتا دیگر یادم آمد اما نگفتم. آرزو ها تقریبا شبیه هم بود. زیر هر سقفی باشیم یک چیز را طلب می کنیم. پولدار شویم، خارج برویم، با ادم مناسبش اشنا شویم ، فلان کار را بکنیم و ...

واقعیتش اش فکر میکنم خوشحالی و شادمانی در تمام این برهه ها مهم تر از هرچیزی است. خیلی پیش آمده کسی را با خودم قیاس کنم و بعد احساس کنم جامانده ام  و تِر زده ام  اما  خب من همین ام  قرار نیست شبیه او هم باشم قرار است خودم باشم به شدت خودم باشم. پس پشیمانی احمقانه ترین کار است.

بساطمان را جمع  کردیم برای شام و خواب راندیم سمت شهداد، بد نبود توی کویر هم بخوابیم ، ترسی نداشتم کویر شلوغ بود. گرسنگی را هم میتوانستم تا صبح تحمل کنم. احساس پوچی میکردم.  و این  کویر . عظمت آسمانش به پوچی ام می افزود. برگشتیم شهداد کورمال کورمال آمدیم . بنظرم پیمان  توی آن تاریکی و ظلمات جاده اذیت شد. برگشتیم شهداد بنزین زدیم و رفتیم کاشکیلو، نبودند در زدیم. رفیقمان وحید خوابیده بود بنظر خسته بود،بیدارش کرده بودیم. راهمان داد.کاشکیلو خلوت شده بود همه آفرود بازها رفته بودند بیابان ،گفتیم گرسنه ایم شام میخواهیم  ازمان سفارش گرفت ادمهایش را صدا زد. خانم های افتاب سوخته و کم حرف آمدند. غذاها درست شده بود از جایی اوردند و گرم کردند و خوردیم . کیفیتاش خوب بود یا خیلی گرسنه بودیم هرچه بود بهمان چسبید با وحید و کاشکیلو و درخت های حنای توی حیاط اقامتگاه خداحافظی کردیم و  رفتیم. یک پارک در مرکز شهر نشان کرده بودیم. هوا اصلا سرد نبود و  میشد کمپ زد. مشکل چند خانواده و جوان  ول توی پارک بود. یک پاترول که پلاک اش برای رشت بود هم پارک کرده بود. پیدا بودند مسافرند و میخواهند کمپ بزنند. اما شهدادی ها نمی رفتند. نشسته بودند توی پارک به تخمه شکستن و تفریح و قلیان کشیدند. ساعت از دوازده گذشته بود و انها هنوز نشسته بودند و خیال رفتن نداشتند. ما هم چند دست ورق بازی کردیم که پوزشان را بزنیم  بلکه بروند رد کارشان اما نرفتند. بیخیال نشدند. خوابمان می آمد چادر را علم کردیم و رفتیم برای خواب اما تا وقتی که خاطرم هست حتی نیمه شب هم از خواب پریدم صدای موتوری ها می آمد. که در رفت و آمد بودند.

حس میکردم کرمان را ندیده ام.کرمان را نمیشناختم. حس میکردم  کرمان هم دیر آمده ام مثل همه آن کارهایی که یک وقت هایی یادم می افتد باید انجام دهم و برای انجاشم  لفت داده ام.

پایان روز دوم

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

سفرنامه تا جیرفت - فصل 1 -بارون و دوست دارم هنوز چون تورو یادم میاره

به دلیل مشکلات اینترنت  امکان افزودن  لینک برای  این سفرنامه محیا نشد.

به زودی با رفع مشکلات لینک و نقشه  اضافه خواهد شد.

 

دیباچه

یک ماه پیش تر از نوشتن این پست یک روز در اواسط مهرماه به سرم زده بود که تعطیلات یک خط در میان آبان ماه را با قطار به وان و بعد از آنجا به آنکارا بروم  به رفیق شفیق سالهای دورم که دانشجوری دکتری در آنکاراست سری بزنم و بعد با قطار اکسپرس تا استانبول یا ازمیر بروم و دست آخر با پرواز به تهران برگردم.

 این وسط به جزییاتی فکر کرده بودم و حتی با دو سه دوست که در این زمینه چندتا پیراهن از من بیشتر پاره کرده بودند مشورت کردم. اما خب سفر لطفش به جمع است و جمع ما پسرهای عذب نیمچه مستقل، با این قیمت ارز و هزینه ها برای سفر به ترکیه عجیب مقروض میشد. این شد که در نشست رسمی که در خانه حامد داشتیم تصمیم گرفتیم. گزینه های دیگر را بررسی کنیم. تفلیس را من رد کردم  بخاطر هوای سرد و رفتار زشتشان با ایرانی ها و شمال کشور را هم هیچکدام از رفقا به خاطر شلوغی ایام تعطیلات نپذیرفتند. آخرش نفهمیدم کدام پرفسوری از میان جمع پیشنهاد جیرفت را داد. یعنی اول کرمان بود بعد تصمیم گرفتیم تا جیرفت برویم. یک گروه هم برای تیم خود ساختیم به اسم تا جیرفت که اطلاعات و پیشنیاز های سفر را ردیف کنیم. آنجا هم بیشترین و مفید ترین لینکها برای پیمان بود. القصه اینکه بار و بنه را بستیم و سفر را برای یکشنبه 5 آبان تا جمعه 10 آبان به مدت شش روز بستیم. تقویم نشان میداد که دو روز مرخصی برای این ایام بگیریم کافی است. این شد که یکشنبه صبح تا جمع و جور شویم و به جاده بزنیم 5.30 صبح بود و تهران هوای باران و نم داشت.

 

قرار بود پیمان 4.30 بیایید دنبالم و تک زنگ بزند. وسایل را شب قبل چیده بودم منتظر تک زنگ بودم که بپرم پایین و سوار شوم،شب قبلش هر دو دیر خوابیده بودیم اما با یک ربع تاخیر راه افتادیم دنبال حامد و همسفر جدیدمان،رضا رفتیم و قبل از 5.30 صبح توی اتوبان نواب رو به جنوب در حرکت بودیم. تهران در مه غلیظ صبح پاییز با خیابان های خیس مرموزانه بدرقه مان کرد. تا نزدیک های کاشان  تقریبا همه جز راننده خواب بودند. کاشان  کم کم صحبت ها گل کرد و از سفر گفتیم. آسمان یک تکه ابر بود  اما نمی بارید. یا گهگاهی چند قطره ای می انداخت و گم میشد. صبحانه را در توقف گاه امیرکبیر  کاشا ن زدیم. برای بنزین توقف کردیم و پشت بندش حلیمی که رضا  خریده بود را خوردیم. خیلی معطلش نکردیم مجدد راه افتادیم و سعی داشتیم تا ظهر خودمان را به یزد برسانیم. هرچه از تهران و شمال کشور فاصله میگرفتیم هوا گرم تر و ابرها کمتر میشد. دو راهی نائین و اصفهان یک millstone برایم بود. توی آن هوای مه گرفته و ابری عجیب وهم انگیز می نمود. آدم را یاد انتخاب می انداخت و سخت درگیر میکرد.

 

قرار گذاشته بودیم اگر شهری هم توقف نمی کنیم حداقل به جای کمربندی از داخل شهر عبور کنیم. به دو دلیل اول اینکه خوب شهری را در یک نظر و در مقام سوم شخص دیدهایم. دوم اینکه معمولا جاده های کمربندی بعد از تاسیس شهرها راه اندازی شده اند و بسیار طولانی تر از مسیر داخل شهرند و مجبورند شهر را دور بزنند. این دومین بار بود که وارد شهر نائین میشدم اولین بار تابستان یک شب طولانی در تابستان 1386 بود که از آن سفر فقط خاطره خوردن یک همبرگر در مجاورت امامزاده یادم بودم. این بار هم از کنار امامزاده سلطان سید علی (ع) گذشتیم . به دلیل تعطیلی مذهبی و سالروز شهادت حضرت رسول و امام حسن مجتبی مراسم زنجیر زنی در حیاط امامزاده برپا بود. وقت ایستادن نداشتیم باید تا شب خودمان را به اولین  هدف می رساندیم و توقف ممکن بود ما را از برنامه دور کند. مختصر خریدی از سوپر مارکت کردیم و مجدد  توی جاده افتادیم تا اردکان بدون توقف راندیم. میدان ورودی اردکان مسیری به سمت معدن سنگ آهن و کارخانه های احیا مستقیم و گندله سازی چادرملو داشت. به همین خاطر اسم میدان را به میدان چادرمَِلو تغییر داده اند. اردکان با آن تصویر سال 86 فرق کرده بود. با شهر مجاورش میبد که بنظر دست نخورده تر باقی مانده بود بسیار متفاوت بود. بلوار های پهن و  تمیز ردیف درختهای انار و کاج که در بلوار های کاشته بودندنشان از ترقی شهر به شهری بزرگتر و متول تر داشت. خیلی ها معتقدند اردکان  به خاطر ریاست جمهوری هشت ساله محمدرضا خاتمی اینقدر پیشرفت کرده است. من هم منکرش نیستم اما بنظرم رشد اردکان دلیل دیگری هم داشت آنهم  وجود همین معادن سنگ آهن استان یزد و کارخانههای کاشی و سرامیک است. اگر بگویم نیمی از برندهای تولید کاشی و سرامیک ایران در مجاورت میبد و اردکان  شکل گرفته اند بی راه نگفته ام. خصوصا که در سالهای اخیر صادرات  محصولاتشان به کشورهای خاورمیانه و اروپای شرقی بیشتر هم شده و ارز آوری خوبی برای ایران  داشته است. 

وریمان گرفت برویم داخل میبد و با نارین قلعه عکس یادگاری بندازیم. رفتیم. نارین را هم پیدا کردیم اما ساعات بازدید تمام بود و دربش بسته بود. چند عکس از رخ دورش گرفتیم .عکس های خوبی شده بودند . میبد از آن شهرهاست  که خودش میتواند هدف یک سفر چند روزه باشد اما هدف ما کرمان و جیرفت بود و نمی خواستیم در یزد زیاد وقت بگذاریم. به همین خاطر راه افتادیم. بعد از یزد یک جا جاده یکباره  شلوغ شد. جلوتر افسر جوان لاغر اندامی با لهجه زیبای یزدی بهمان گفت  تریلی در جاده قیچی کرده و مسیر را بسته  ناچار دور زدیم و  از داخل یزد رفتیم.در شش و بش ماندن و نهارخوردن در یزد بودیم یا انار که یزد توقف نکردیم و یکراست رفتیم تا اناربین ره فقط به یک کاروانسرای باستانی (رباط زین الدین) سرزدیم که این روزها محل اسکان توریست های خارجی است. شواهد نشان میداد رباط تعطیل است اما وقتی رسیدیم یک لت در باز بود. کاروانسرا در دو لتی داشت که  یک لتش از خودش دو تکه بود درب پایین و بالا  لولای مجزا داشت و  چفت و کلون جدا . ما که در را باز دیدیم  رفتیم داخل و از سرسرا گذشتیم کسی چیزی بهمان نگفت ما هم چیزی به کسی نگفتیم. کاروانسرا به شدت خلوت و دلپذیر بود. معماری خاصی داشت پنج ستون دایره ای شکل داشت که اگر درب ورودی هم حساب کنی میشود شش ستون و این شش ستون که با شش دیوار arcشکل به هم وصل شده بود داخل کاروانسرا درست  پشت ستونها یک دیوار بود به شکل حلال که راهرویی از جلوی درب تا شاهنشین (ضلع  روبروی درب) می رفت . داخل بین هر دو ستون دو حجره بود. و بین هر چهار حجره یک راه پله به پشت بام. یکراست رفتیم پشت بام بنا . ترمیم شده و نورپردازی شده بود. در باورمان نمی گنجید چنین کاروانسرایی در این بیابان برهوت اینقدر خوب باسازی و  تعمیر شده باشد. فضای بین هلالی به شکل درستی اتاق بندی و  مناسب اقامت و خدماتی هتلی شده بود. فضای یکی از حجره ها آشپزخانه و یکی از حجره ها سرویس بهداشتی و  حمام شده بود. در تعداد بالا با کف رنگ استاتیک ترکیب سرویس ایرانی و فرنگی که برای گردشگران خارجی هم سخت نباشد. بعد از نیم ساعت گشت زدن داخل کاروانسرا تازه دوزاریمان افتاد که اینجا را  صرفا  به روی گردشگران خارجی باز می کنند . نحوه رزرو و سرو غذا کلا دست  یک سازمان ایرانی است و مسافر عادی نمیپذیرد. گویا حتی گردشگر ایرانی برای بازدید هم داخل راه نمیدادند ولی ما آمده بودیم داخل و هیچ کدامشان ابزار ناراحتی از حضور ما نکردند. یعنی حتی اگر ناراحت هم شدند چیزی نگفتند. فقط فهمیدیم تایم نهار گذشته و از چای یا پذیرایی هم خبری نبود. آشپزخانه به تعداد مسافران خودش غذا درست میکند. کنار قلعه یک ساختمان کوچک تر بود و یک خانواده مقیم که بنظر میرسید کار خدمات و نگهبانی ازن کاروانسرا را بر عده گرفته اند. گردشگری اشتغال زاست. اشتغالش هم انسان شناسی می آورد و  به نسبت خیلی کارهای دیگر سخت نیست. دیر وقت بود آفتاب داشت  پس میرفت باید قبل تاریکی خودمان را به انار میرساندیم . پیش بینی مان این بود که شام  شب اول را در رفسنجان بخوریم. اما حالا  بعید میدانستم به رفسنجان برسیم. راه افتادیم . کمی دورخودمان چرخیدیم و افتادیم توی جاده خیلی زود به انار رسیدیم. انار شهر ساکت و دنجی بود. با تصور ما از یک شهر کویری که جز شهرهای منطقه 3 بود فرق داشت. همه چیز با یک گشاده دستی و تفکر بزرگ طراحی شده بود. خیابان ها، مغاز ها و حتی امامزاده شهر بزرگ و عظیم طراحی شده بود. یک نانوایی که پلاک ثبتی و درجه بندی کیفی داشت.نان خریدیم. فهمیدیم همه نانوایی های استان کرمان این تابلو را دارند نان های اینجا چیزی شبیه  نان تافتون ولی به ضخامت نان بربری بود. نان تازه و داغ اش بسیار می چسبید.

 

شش تا می خواستیم هشت تا گرفتیم. رفتیم توی چمن کاری جلوی امامزاده نشستیم املت را به راه کردیم یا ده تا تخم مرغ و یک عالمه گوجه فرنگی املت زدیم . یک وانتی کنارمان انار میفروخت. پیش خودمان گفتیم حتما در شهر انار ،انار باید مفت باشد.تابلو انار فروش هم نوشته شده بود "ده کیلو انار 10000 " رفتیم انارها را وارسی کردیم عالی بود. اما کیلویی 1000 تومان نبود. به ازائ هر کیلو ده هزار تومان بود. یادمان آمد توی راه بعد یزد دو سه کیلو انار چهار هزار تومانی خریدیم . به همان ها اکتفا کردیم. بعد املت  یک دانه انار زدیم .

رفتیم برای زیارت امامزاده. زیارتمان همزمان شد با اذان مغرب، ما تازه نهار خورده بودیم. توی حرم چند پله بالاتر از ضریح نمازگراران منتظر حضور پیش نماز بودند. حاج آقایشان از راه رسید جوان چاق با صورت زیبایی بود. سلامی کردیم و از حرم بیرون آمدیم. دوباره نشستیم توی ماشین . راننده عوض شد حامد نشست پشت فرمان پیمان  جای شاگرد و من رفتم عقب نشستم. نمیدانم چقدر راندیم. من با صدای یک شعر کودکانه بیدار شدم. پیمان پادکستی دانلود کرده بود و با خودش آورده بود که درباره یک دوره آموزش موسیقی ایرانی به کودکان بود. جلوتر حامد  ترمز  کرد و گفت همینجاست. رسیده بودیم به کبوترخانه راهنمای تلفنی ما میگفت که کبوتر خانه محل بستی فروش های خوبی است. پیاده شدیم غیر از ما چند توریست خارجی و چند محلی هم بودند. من که خواب نما شده و کورمال کورمال تا جلوی مغازه رفته بودم بستنی حصیری و کیک بستنی سفارش دادیم، بستنی و خنکای هوا حالم را جا آورد. اینجا هم دو مرد توریست  دیدیم  که بنظر اروپایی بودند. داشتند بستنی میخوردند و مارا با تعجب نگاه میکردند.

 

جاده تاریک و بلند می نمود توی ماشین تا کرمان پادکست گوش دادیم و بعد از یک جاده قدیمی دو طرفه تا ماهان راندیم. نمی خواستیم مستقیم کرمان برویم. کرمان را برای رسیدن به مقصد های مهمتر نگه داشتیم  تا حین بازگشت ببینیم. به رفسنجان هم نرفتیم.تصمیم گرفتیم شب اول ماهان بمانیم  تا برای رفتن به کویر شهداد و سیرچ آماده باشیم. چهل دقیقه ای توی آن جاده دوطرفه که ماشینها نور بالا میدادند و تند می آمدند راندیم . به ماهان رسیده بودیم. گوگل مارا یکراست به مقبره  شاه نعمت اله ولی رساند. 

مقبره از بیرون یک ساختمان خشتی مثل اکثر بناهای تاریخی مرکز ایران بود. اما  بعد از یک راهرو باریک با درب های کوتاه به حیاطی با درخت های کاج  صد یا دویست ساله رسیدیم و یک حوض بزرگ با ردیف شمعدانی های پر شماری که روح به حیاط مقبره میداد.جلوی درب کفش کندیم. از خلوتی حیاط میشد فهمید داخل هم خیلی شلوغ نیست. در سرسرای  مقبره یک پرده برزنتی ضخیم برای جلوگیری از ورود باد و گرد و خاک نصب کرده بودند همانجا بود که صدای آواز را شنیدم. همان دم بود که زمزمه خوشی به گوشم رسید. کسی داشت  آواز می خواند. آواز قشنگی که روح آدم را جلا میداد احساس آرامش می کردم. حریم امنی بود کسی با کار کسی کار نداشت.کسی نمی گفت فیلم نگیر  با فلان و با بهمان . کسی به اسم خادم وجود نداشت  تا با  گردگیرهای پشمکی بد بو بگوید از این طرف یا از آن طرف کسی برای ضریح فولادی دولا راست نمیشد. یک محوطه مرمری بود به ارتفاع 80-90 سانتی متر رویش یک صندوق شیشه ای با زوار های چوبی بود و داخلی یک مکعب مستطیل  به شکل مزار . آدمها که تعدادشان بیست تا هم نمیشد دور تا دور محوطه دورتر از مقبره نشسته بودند یک نفر میخواند. اکثرا ساکت و میخ صدا بودند و اآرام و صبور حال خوب داشتند، عده ای سری به نشانه لذت تکان میدادند و  یاحق یا  یاهو  می گفتند. آواز از پسر جوانی بود که  طنین صدایش به غایت روح نواز بود و تاثیز آواز و غنا را  روی روح آدمی بار دیگر ثابت  میکرد.دوست داشتم  یکی از همین مراجع تقلید که آواز را حرام اعلام کردند آنجا بودند تا  بهشان ثابت  میکردم موسیقی یا  بهترش را  بگویم آواز خشک و خالی اما با کیفیت  چه با روح انسان میکند. و اگر این  تعالی نیست  آن  همه سنت  و مناسک مختلف دینی چطور هست؟

 

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه

چه آرزوی محالی است زیستن با تو 

مرا  همی بگذارند یک سخن با تو

 

بقدری آرام و  رها شده ام که  نای ایستادن هم ندارم. عضلاتم  نای انقباض ندارند. خودم را کمی جمع و جور میکنم. کمی توی مقبره و کنج های  خلوت و  مقام هایش میچرخیم. در حیاط پشتی باد دلپذیری می وزد. مقبه شاه نعمت اله سومین مقبره یک  صوفی است که میبینم توی اینترنت راجع شا نعمت اله ولی خواندیم که او  روش صوفیگری را تغییر داد و خیلی از صوفیان او را پیشوا و بزرگ خود میدانستند. کم کم باید برویم .دل کندن از مقبره شاه نعمت اله  واقعا  سخت است. قرار کردیم فردا صبح هم قبل از ترک ماهان  یک نوبت دیگر بیاییم. حامد از دوست  کرمانی ما تلفنی آدرس یک رستوران را میگیرد. توی بلوار اصلی ماهان  یک باغ رستوران مورد نظر رسیدیم. ساعت از ده گذشته بود و  رستوران  آخرین غذاهای خود را  سرو میکرد. محوطه رستوران هم فضای سر پوشیده و گرم داشت هم تخت و  فضای سر باز. بنظرم هوای ماهان برای بومیان  کمی سرد و  غیر قابل  تحمل می آمد. ما ترجیح دادیم  توی فضای آزاد غذا بخوریم. بعد نیسم ساعت غذای ما اماده شد. غذای بدی نبود.آخرهای شام  قطره قطره باران روی سرمان افتاد. میخواستیم  شب اول را  کمپ بزنیم اما  باران داشت  برنامه را بهم میریخت. پارک تر و تمیزی پیدا کردیم نگران امنیت و حیوانات  مزاحم بودیم  پارک در حاشیه شهر بود و بنظر حیوان مزاحم زیاد داشت. اتفاقی در مسیر پیدا کردن  پارک  مسافرخانه ای جستیم. شمارهاش را من پیدا کردم و حامد تماس گرفت. 5 دقیقه بعد جلوی درب مسافرخانه بودیم. مسافرخانه حدود 10 اتاق داشت در دو طبقه، موتورخانه روشن بود و تمام  راه پله  بوی گاز پیچیده بود.  دو نفره اتاق را دیدیم. کمی با صاحب مسافرخانه حرف زدیم. خسته بودیم ساعت از 11 شب گذشته بود و  حوصله  چانه زدن نداشتیم. اتاق پنج تخت داشت اما خیلی تمیز و مرتب نبود. کیسه خواب ها را باز کردیم. کمی درباره برنامه فردا حرف زدیم.  نفهمیدم کی خوابم برد. نمیدانم چرا موقع خوابیدن دائم این ترانه قمیشی را  زمزمه میکردم: بارون و دوست دارم هنوز چون تورو یادم میاره...

پایان روز اول

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

کمی هم با ما باش فقط کمی

اخوی، والا مقام ،بزرگ، امنیت ملی، صاحب نظر، اقتضای زمانه ، مصلحت اندیش، قربان تصدقت  وقتی به خاطر افزایش قیمت بنزین تمام سیستم های ارتباطی را قطع میکنی و اینترنت حتی در حد ارسال ایمیل و ارتباطات کاری هم مجاز نمیگذاری. فکر نمیکنی خدایی نکرده زبانم لال به آن عده که گرداننده چرخ اقتصادی اند، یا  نوجوانی اند که خوره اینترنت و بازی اند یا آن زن و مرد سن و سال داری که تازه یاد گرفته اند به بچه و نوه خود پیغام بفرستند هم حکم میکنی که بیا با من دشمنی کن؟

فکر نمیکنی این با آن حرف هم فکرانت که میگویند بقیه اجناس و خدمات نباید گران شود مغایرت دارد. 

فکر نمیکنی که بیشتر از هر چیزی باعث بزرگ نمایی و تصور های اغراق شده آشوب در اذهان میشوی.

ما که نمیدانیم وزیری،عظیمی یا کبیری نمیتوانیم هم حکم کنیم چه کن و چه نکن.  اما ای عظیم وزیر معظم اگر لحظه ای به این جملات ما هم فکر کنی جای دوری نمیرود.

کمی هم با ما باش.فقط کمی

 

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

امیدوارم بدانی که چه میخواهی؟

من زورم را زدم. میدانستم چه می خواهم می دانستم کجا باید باشم. چکار باید بکنم. سی سال عمر با عزت و شاید کم فروغ یادم داده است که صبور باشم.یادم داده است در جغرافیای این آب و خاک از زمانی که به درکی از زندگی برسی باید در صف نانوایی پاهایت کرخت شود مدارس شلوغ و بی کیفیت را تجربه کنی و بروی بنشینی یک جایی بین کلاس های 45 نفره  حسرت بکشی حسرت ببینی حسرت لمس کنی و امیدوار باشی یک روز زندگی جایی به مراد تو برگردد.صف کنکور و دانشگاه دوزاری و بعد فارغ التحصیلی و سربازی  مسخره و بعدتر از همه اینها در صف پیدا کردن شغل بمانی. یا کار پیدا نکنی یا پیدا کنی و کارت جفایی باشد کمی بهتر از بیکاری. و باز مداوم وول بخوری سعی بکنی جلوتر بزنی و موفق شوی. در بازی نابرابری عرضه و تقاضا، دانستن و ندانستن. داشتن و نداشتن. دست آخر وقتی ثباتی نسبی ایجاد کردی وقتی بین همه گزینه های موجود چه فکر میکنی درست است را برگزیدی. دفعتی ورق برگردد یکباره همه چیز تمام شود. به کسی برنگردی، کسی بهت برنگردد دلزده باشی یا  روزمرگی و ملال را ترجیح دهی. حالا دیگر اسمش را انتخاب تجرد نمیگذارم. تقدیر هم نیست چرا که آگاهانه انتخاب کردید.اما واقعا کدام اگاهی؟ وقتی من یا تو یا هر دویمان نمیدانیم چه میکنیم. وقتی نمیدانی چه میخواهی چطور میشود آگاه بود. تدبیر من چه نقشی خواهد داشت. رفع مسئولیت نمیکنم  قدر مسلم من کمو کاستی هایی داشتم.آنچه که میخواستی نبودم اما این زندگی چقدر و چطور بلا سرمان آورد که خودمان نفهمیدیم از هم دور شدیم.
یکبار جایی به دوستی گفتم من برای شاغل شدن یکصد رزومه فرستادم ،30 تا مصاحبه و آرمون رفت، 7 جا قبول شدم و دست آخر یکی که حس بهتری بهش داشتم برگزیدم.این دلیل بد بودن ان صد شرکت نیست. شرکت فعلی هم مطلقا همه انچیزی که میخواستم نیست اما اغراق نکردم عین حقیقت بود. پس ابایی ندارم برای پیدا کردن آدم مطلوبم سیصد نفر را ببینم. با 200 نفر صحبت بکنم و قرار بگذارم و به رضایت 50 نفر را به دست آوردم و با 10 تایشان بیشتر وقت بگذرانم و  با یک نفر بمانم. و بدانم این یک نفر همان یکنفر مورد نظر است. که باز میدانم مطلقا همه آنچه میخواستم ندارد. چرا که ما انسانیم و انسان ها در حال تکامل و پر از نقص. ما یک پکیج پر از اتفاقات و حالات مختلفیم. پس با اینکه من مراحل زیادی را گذراندم و پیش آمدم با اینکه دامنه من و تو داشت تنگ تر و کوچک تر میشد اما به یکباره رفتنت به یکباره عصیان کردنت مدتی مرا رنجاند.حالا مثل آن گوساله تازه متولد میتوانم روی پای خود بایستم تو را  جز دایره یکی از ان دویست نفر ببینم و بگذرم . اما داداشی وار دوستت دارم و امیدوارم که بدانی چه میخواهی. خواسته ات از جنس دو داده تصادفی نباشد. مستدل و مستند بماند. چرا که در راسته مسگران پر سر و صدا، قند فروش بی سرو صدا که می داند چه میکند.
 
۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
Hamid Oo

چه عهد شوم غریبی

حالا دیگر باید دقیق بود لااقل در نوشتن و گفتن از چنین چیزهایی باید ارجاعات دقیق داد،کامل شنید، تحلیل کرد و اجازه داد که گَرد تعصب در محلول امولوسیون شتابزدگی ته نشین شود و بعد از آن سخن گفت. من هم مثل شما رفتم و فایل سخنرانی اباذری را شنیدم. پیشتر هم ازش چنین حمله های بی محابایی را دیده بودم. فرق اش این بود که این بار میدانستم دارد در مورد چه کسی حرف میزند. میدانستم دلش از کجا پر است، کجایش سوخته و کجا را دارد فوت میکند. قبل تر نمیدانستم همان زمان که در مورد تشییع جنازه خواننده جوانمرگ پاپ سخنرانی کرده بود راستش من نمیدانستم،خواننده را هم آنقدر نمیشمناختم ولی این را خوب میدانستم که اگر جماعتی را که به چیزی (چه به درست چه به نادرست)علاقمندند، تکفیر و توبیخ آن با این لحن استهزاگونه و گستاخانه کار درستی نیست. شاید 4 چهارتایشان چیزی نگوید اما پنجمی قطع به یقین برمیگردد براق میشود توی صورتت و در کمترین حالت ممکن این است که بهت بگوید بیشعور خودتی. اینبار هم استاد اعظم میکروفون مفت گیرش آمده بود و چاک دهان را گشاده و هرچه در شان و منزلت خود بود در مورد برآهنی و بعد نامجو گفته بودم. من اینجا میخواستم این دو را از هم جدا کنم چون در خوشبینانه ترین حالت ممکن نامجو را دوستدار برآهنی و شعرش میدانم . و تا به امروز هرچه کرد و خوانده تلاش شخصی اش و درکش از شعر برآهنی بوده است نه چیزدیگر.

 

اما برآهنی اینطور نبوده. شعرهایش جان داشته در تصویری ترین حالت ممکن شعر سروده، که نمونه اش در شعر معاصر کمتر دیده شده. حالات وآدمهای شعرش حالت و لحظات آدمهای معاصر است . بر بدن و افعال انسانی تاکید داشته خودش را سانسور نکرده و شعر را اولوهیتی دست نیافتنی بر وصف خدا و فرشتگان ندانشته است .خلا شعر فارسی اقیانوسی بوده که اون به قدر توانش گوشه ای ساحلی به سلیقه خود آراسته. که اگر جذاب نبود،این همه آدم گردش نمی آمدند. پس باز این بار استاد نه به برآهنی یا نامجو به سیل علاقمندشان هجوم آورده همانگونه که چهار سال پیش به شنوندگان آن خواننده جوان هجوم برد. پس پاسخ هایی که این روزها در مطبوعات و مجاز میخوانیم طبیعی ترین واکنش ممکن به حرفهای نامربوط اش است.

اما یک چیزی که در جای دیگر هم ازش حرف زدم و بنظرم رسید عطش بی امان استاد بد دهن است این است او سالی یکبار یک چنین محفلی راه می اندازد که دیده شود. استاد علوم اجتماعی دانشگاه تهران بودن گویا مطلوبش نیست و میخواهد سلبریتی با تعداد بازدید و لایک بالاتری باشد. جنجال را دوست دارد و تنها راه اینکه استاد علوم اجتماعی دانشگاه باشی و عوام مردم ببیندت این است که به آنچه جامعه به آن چشم دوخته دشنام پراکنی کنی. این فرمول اگر چه خیلی سخیف و نخ نما است اما گویا تا حد زیادی جواب میدهد چرا که اگر از شما بپرسند استاد یک استاد علوم اجتماعی نام ببر بین چند صد استاد علوم اجتماعی شریف و شاغل در این مملکت احتمالا یاد اسم استاد اعظم دشنمام می افتی. پس در چنین شرایطی بنظرم سکوت منطقی ترین راه است چرا که آنها که برآهنی را میشناسند و "خطاب به پروانه ها" و "رازهای سرزمین من" را خوانده اند با این دشنام پراکنی ها نظرشان از برآهنی برنمیگردد، آنها هم که برآهنی را نمیشناسنند با این تعبیر بیشتر ترغیب میشوند بروند بخوانند که باز بعید میدانم نظرشان مشابه نظر استاد باقی بماند.

ولی پاسخ به این استاد اشتباه ترین کار ممکن است چرا که به قول آن دیالوگ بی نظیر علی حاتمی در کمال الملک به نقل از رضا شاه:"این جماعت حیاتشان در بذل توجه است ..." اگر بهشان بی محلی کنی میمرند.پس منطقی ترین کار این است که استاد را بی لایک و حتی دیسلایک در چنبره آلوده به دشنام و پر زخمش رها کنی تا بمیرد.

 
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

بهای دروغ چیست؟

چرنوبیل* را دیدم  نسخه کپی و غیر قانونی اش را دیدم. از این بابت از سازندگان و تهیه کننده اش عذر می خواهم .گزینه دیگری برای من ایرانی وجود نداشت نه کارت اعتباری جهانی دارم ،نه حقوق مولف خارجی اینجا به رسمیت شناخته میشود، نه امکان خریدش را داشتم. اگر هم همه اینها را داشتم ارزش پولی کشور من به نوعی است که قطعا نمی توانستم حقوق دو ماهم را فدای یک مینی سریال 5 قسمتی بکنم. 

چرنوبیل را دوست داشتم چون اصل اول دیدن، لذت بردن از سریال بود. چرنوبیل زرق و برقهای بازی تاج و تخت و  صحنه های آنچنانی و  تعلیقها و کشمکش های عاشقانه - عاطفی را ندارد. یک بازسازی موقعیت است  با  لایه ای از داستان پردازی که به نرم افزار موضوع بیشتر از سخت افزارش اهمین میدهد. 

قصه با یک سوال آغاز میشود. بهای دروغ چیست؟ 

بعد پنج اپیزود پیش می رود، داستان را در کنار جریان زیر گذر و نرم اش دنبال میکند تا به این سوال جواب دهد. بهتر است بگویم تا جواب را به مخاطب نشان دهد. یا دست کم راهی پیش رویش بگذارد که مخاطب انتخاب کند بها دروغ چیست؟

این همان مسئله همیشگی است. که برای هر کدام از ما به ازا و تفسیری پیدا میکند. اما برای ما ایرانیان یک وجه دیگری هم دارد. توی سریال بعد از تحقیق در مورد علت حادثه  مشخص میشود تمام نیروگاه های اتمی ساخته شده در یک بازه زمانی شوری چنین مشکلی را دارند. با فرض اینکه تکنولوژی ساخت نیروگاه های اتمی از سی سال گذشته تغییر چندانی نداشته است. و البته خوشقولی روس ها که بیش از بیست سال است در حال ساخت نیروگاه بوشهر اند. اگر خدایی نکرده روزی نیروگاه اتمی بوشهر نیز به مشکلی مشابه دچار شود چاره چیست؟ چه ملاحظاتی برای جلوگیری از بحران و کنترل شرایط دیده شده ؟ قرار داد با روسیه چقدر شامل بند های گارانتی و خدمات پس از فروش میشود؟ ضمانت حسن انجام کار (PBG) برای چند سال از سازنده روس اخذ شده است؟ همه اینها سوالهایی است که توی ذهنم رژه میرود. و نمیدانم پاسخ رئیس آژانس انرژی اتمی و مدیران مملکتی و امنیتی چیست؟

چرنوبیل و خبر نشت رادیو اکتیو یک نیروگاه دیگر روسیه در سیبری لزوم بازنگری به دستور العمل و کنترل تعهدات و ایمنی را دو چندان کرد.

میدانم گفتن چنین مطلبی از بلاگی که روزی ده تا بیست بازدید کننده دارد نتیجه چندانی در بر ندارد اما اگر یک خواست عمومی شود و برای همه ما مهم باشد از طریق همین فضای مجازی و صفحات شخصی کوچکمان قابل پیگیری است. بوشهر بعد از انقلاب 57 آباد نشد لااقل اجازه ویران شدنش را ندهیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لطفا بی تفاوت نباشید.

 

 

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

تو میتوانی تفنگی داشته باشی*

توی دو هفته اخیر عصبانی نشدم و دلیل این عدم عصبیت و دلخوری را پختگی و سطح برخورد همکاران جدیدم میدانم. وگرنه من همان پسر جوشی پر شوری ام که بی نظمی و  زورگویی فوری مرا از کوره به در میکرد. حالا اینجا آرامم آب زیاد و دمنوش ها ساعت ده را مینوشم و به این فکر میکنم که کار کردن میتواند نه ساده ولی آرام و پر مغز طی شود. طی دوهفته اخیر هیچ برخورد بدی ندیده ام.هیچکس با صدای بلند با کسی صحبت نکرده، وجود تقریبا 50 % خانمها و توزیع مناسبشان در تمام واحدها باعث شده متلک جنسی و شوخی های خارج عرف نبینم و بنظرم زنها هرچقدر هم که با هم پچ پچ کنند و سایتهای خرید اینترنتی را بگردند مزیت هایی در کار دارند. مزیت هایی نامحسوس که معمولا کارفرماها نمیتوانند در چرتکه حساب و کتابشان بیاورند. مهمترینشان همین که جمع را بالانس و کنترل میکنند.آرام ترند وعصبیت را کاهش میدهند.
خانمها آموزش پذیر ترند و در غالب موارد(نه همیشه) منظم تر و ریز بین ترند.و اینکه حداقل برای من یادگرفتن ازشان دلپذیر تر بوده. همکارهای قبلی ام معتقد بودند رابطه خانمها فقط با من خوب است ولی حقیقتا تفاوت چندانی نمیکند و فکر میکنم به هرکسی احترام بگذاری و با لحن درستی ازش درخواست کنی نتیجه میگیری. اگر استثنائی هم وجود داشته باشد باید مجدد و مجدد تست کنی اگر در تمام موارد به نتیجه نرسیدی مسیر دسترسی ات را به آن همکار تغییر دهی.چون بالاخره یک فرد در یک جمع یا سازمانی با یک نفر حالش بهتر است از یک نفر حساب میبرد یا دست کم به یک نفر علاقمندتر است.
من نگاهم در حوزه کاری به زن ها  جنسیت زده بود. البته هنوز هم مخالف دریافت شرایط کاملا یکسان بین زن ها و مردانم، به دلیل اینکه خانمها معمولا ساعت کمتری کار میکنند(معمولا اضافه کار نمی مانند)،از ماموریت های راه دور و سخت معاف اند و اینکه وجه قالب اجتماع (باز هم نه همه ) مرد را مسئول هزینه های زندگی میداند. اما معتقدم این تفاوت نباید زیاد باشد و همچنین نباید در پایه حقوق باشد. باید امتیاز به ازای انجام یک کار فوق برنامه باشد. مثل همان حق ماموریت یا حق اضافه کاری چرا که در این صورت فرد(چه مرد یا زن) در صورت انجام آن فعالیت محق دریافت خواهد بود.
میتوانم بگویم که هر کدام از ما تفنگی داریم که لزومی ندارد ازش استفاده کنیم.بودنش برایمان برای اعتماد بنفس هم نیست. وجود این تفنگ در فطرت ماست. با ما متولد شده و با ما میمیرد.حالا عده ای از آن برای امنیت و آرامش دادن به خود و محیط زندگی شان ازش استفاده میکنند. عده ای هم با آن دیگران را به قصد ترور هدف می گیرند. 
 
پ.ن:بخشی از ترانه ی "الله و اکبر "با اجرا زنده یاد حبیب محبیان
 
۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

به ط آلتم...

بی اعتنا به گرمای روزگار

دامن کوهی درستکار

فریاد برآوردم 

که چرا میگذرد روزها بر بطالت ام

پاسخ آمد سریع زسوی کوه :

بر بطالتممممم 

بطالت اممم

به طا لت اممم 

به ط آلت اممممم

آل ت اممممم...



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

آلودگی

الکل های خونی 

          و خون های الکی

                       بر زخم های آغشته از کهنگی

                                     نا محرم اند
       
تا بدانی که عشق برایم تک واژه بی معنای فرهنگ لغات نیست


                    در این زمانه که مستی  
                                   
                                   خون تازه طلب میکند 

                                                و  سیگارها  در انتظار
 
                                                                        دود نمیشوند.

تیر 98- تهران
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

گذشتن و رفتن پیوسته

حالا درست یک هفته است که کنده ام. جدا شده ام و این جدا شدن گویی که بخشی از من را با خود برده باشد، سخت درگیرم کرده.دلتنگی هست اما نه به قدری که دلسرد کننده باشد. بیش از شش سال با جوانهای هم سن و سال بودن وابستگی و دلبستگی می آورد. طبیعی است آدمی وابسته میشود.گیریم که جو شرکت و کار هم چندان چنگی به دل نمی زد و تعارضات زیاد بود. اما دوستشان که داشتم. حالا سه روز است سر کار جدید هستم و بیش از هر چیزی قیاس در ذهنم شکل میگیرد. قیاس محیط های کار،قیاس روابط همکاران،قیاس احترامات متقابل،قیاس امکانات متفاوت قیاس اینکه من که ام؟ کجا بوده ام؟ دنبال چه بوده ام؟ چرا تغییر ام دیر بوده است؟ چرا زودتر نرفته ام. قصدم نبوده و نیست که با فکرش اعصابم را به هم بریزم. باورش برایم سخت است ولی باید باور کنم که وقتی را اضافه بر برنامه و مازاد مانده ام . عین انتظار در هواپیما روی باند فرودگاه است. جز ساعت پرواز یا قبل پرواز نیست اما زمانش ازت کسر می شود. سوخت میشود. 2 سال آخر کارم در شرکت قبلی بنظرم مازاد بود. حالا دارم اینطوری خودم را راضی میکنم که اگر دیر آمده ام به این دلیل است که داشتم اره ام را تیز میکردم. به این خاطر که اتفاقات خوب همیشه سر زمانی که میخواهی رخ نمیدهند. رخ دادنش به فاکتور های زیادی بستگی دارد که  حتی تقدیر و نظر صاحب نظر هم درش دخیل است. خودم حداقل خوب میدانم از کی رزومه هایم را به روز کردم. برای پروفایلم برای مصاحبه و ده ها کار دیگر چقدر وقت گذاشته ام.

من عهدی با خودم بستم و در عین حال که داشتم از تغییر نا امید میشدم اتفاق رخ داد. من مومن به عهدم ماندم. هرچند کیفیت اش آن کیفیت همیشگی را نداشت اما سعی ام را  کردم و غر نزدم. (بیشتر از همه به خودم غر نزدم  و پذیرفتم) به همین دلیل آدمهای مومن (نه به معنای متدین) را دوست دارم. مومنین آنهایی اند که با خود و دیگران قرار و مدار می کنند و بعد نسبت به قول و تعهدی که کرده اند وفادار می مانند. دوست دارم مومن به عهد و مرام خود باشم.و بیشتر از همیشه تلاش کنم برای آنچه میخواهم باشم.چون حالا یقینا  بیشتر از هر وقتی نزدیک ام به آنچه میخواهم باشم. ولو که چند گامی از سر قله سی سالگی فرو آمد باشم.



۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

پرنده مهاجر


نه نشان خاصی می­خواهم

نه پراونه ای  که مرا به سوی تو کشان

چرا که فکر پرزدن در این اقلیم

طعمه تیز پروازان شدن است

یا فرورفتن در مشبک منتظم رادیاتور ماشینی

بی هیچ رویا ، یا ترحمی

 

من بوده ام ،

نشده ام.

و تنها امید بودن به وصل تو بود.

حالا چگونه پرواز را بخاطر بسپارم

وقتی که حافظه ای برای ذهن  پرنده ام باقی نمانده است

و عمر بس زود گذر است


۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

سفرنامه جنوب - فصل ششم (فصل آخر) : دلخستگی

شش صبح بیدار شدیم.سه تایمان شب قبل توی مسافرخانه حمام کردیم.حقیقتش مسافرخانه فقط حمام خوبی داشت بقیه چیز هایش چرند بود. صاحب مسافرخانه را بیدار کردیم  مدارک را گرفتیم و راه افتادیم. کور مال کورمال از شهر زدیم بیرون و توی جاده گرگ میش پر باران، اول صبح را تجربه کردیم. جاده خلوت بود و هر چه پیش تر می آمدیم سبز تر و جذاب تر میشد.گلگون، قائمیه و خومه زار شبیه بهشت بودند بهشتی که خیابان هایش آب گرفته بود تا رسیدیم به نور آباد. 

روز تعطیل بود و شهر هنوز در خواب بود. نمیخواستیم وقت تلف کنیم و در ثانی باران بی امان می بارید و توقف معادل بود با خیس شدن هفت بندمان. از نور آباد تا مصیری جاده شکل و شمایل یکسان داشت اما بابا میدان را که رد کردیم . کوه ها بلند و وحشی شد. پر از درخت های راش و بلوط . بارانی که می بارید تبدیل به برف شد. برای ما که دو روز پیش در گرمای جان دار بنود و تبن داشتیم توی ساحل قدم میزدیم. این برف نوعی تلافی بود و تمامی نداشت. جاده خلوت بود و سکوت وهم انگیز مینمود. شیب زیاد بود و رانندن پشت تریلی و ماشین های سنگین کار حوصله سر بری بود. گردنه را بلا کشیدیم و  با  دقت و تعجب تابلو های راهنما را می خواندیم. پیمان از یک تریلی سبقتی گرفت و دویست مترجلوتر پلیس کفگیرک تکان داد که ای داد ای هوار چرا سبقت گرفتی و ما پُررو وار بدون ترمز یا تصور اینکه ما پلیس را ندیدیم بیشتر گاز دادیم و رد شدیم. توجیه من حداقل این بود که اگر پلیس به فکر امنیت ما بود. اعلائم راهنمایی راه را بیشتر میکرد یا  به فکر امنیت جاده می افتاد نه اینکه بالای گردنه کمین بگیرد که کسی راجریمه کند. ضمن اینکه حضور خودرو های سنگین 40-50 سال پیش با میانگین سرعت 10-30 کیلومتر بر ساعت در جاده ای دوطرفه باریک که سواری هم تردد دارد واقعا ظلم است.البته با حفظ احترام به رانندگان کار درست پایه یک و تریلی .اما این کار آمار تلفات جاده ای را بالا میبرد. اعصاب رانندگان و سرنشینان را به هم می ریزد.  

با هول و ولا که جریمه می شویم و جلوتر خودرو را متوقف می کنند و هزار و یک بیم امید راندیم و از تنگاری و دشت بوم رد شدیم و وارد استان کهکیلویه و بویر احمد شدیم. حامد گفت پلیس راه ها  کنترل استانی دارند و اینجا دیگر دنبالمان نمی آیند. اما تا یاسوج با هول و ولا راندیم. حوالی یازده صبح به یاسوج رسیدیم. برف و باران قاطی می بارید. شهر شکل و شمایل  روز بیست و دوم بهمن را نداشت. آنقدر گشتیم تا بالاخره یه یک آش فروشی رسیدیم. مغازه ای نسیتا بزرگ با درب شیشه ای که آش و حلیم  میفروخت. مغازه میز و صندلی داشت و  خیالمان راحت شد مجبور نیستیم توی این برف و باران  غذا را بیرون ببریم و میتوانیم با خیال راحت همینجا  غذا بخوریم.من حلیم سفارش دادم و حلیم اش جا ندار و زندگی بخش بود. مثل خرس های گرسنه بعد از یک خواب زمستانی پر برف خسته و با رخوت رسیده بودیم  به یاسوج و حالا اینجا در یاسوج یک آش فروش بهمان زندگی دوبراه بخشیده بود. بعد از صبحانه سلانه سلانه سوار شدیم. میدانستیم باید راه  سمیرم را پیش بگیریم. یاسوج را تا انتها آمدیم. در خروجی شهر پمپ بنزین رفتیم و من به همان عادت مالوف دستشویی پمپ بنزین را تست کردم. برف و یخ بندان دسترسی به  دستشویی را  سخت کرده بود. اما کیفیت دستشویی هایش بدک نبود. سه دستشویی داشت و هم اینکه مجبور نبودی منتظر بمانی عالی بود.

از یاسوج که در آمدیم باز هم برف میبارید. جاده یاسوج به سمیرم هم خلوت بود. از یاسوج تا  پاتاوه دو مسیر وجود درد . یکی جاده اصلی که  چهار لاین است و مسیر رفت و برگشت از هم جداست . دومی مسیر سی سخت که کوهستانی است و از داخل جنگل ا میگذرد.

توی آن تف تف برف و زمستان  تصمیم گرفتیم جاده اصلی را بیاییم .بنابراین  حاشیه رودخانه خرسان را  گرفتیم و امدیم. از بطاری ،پاتاوه و میمند رد شدیم. تا به دوراهی رسیدیم. یک راه به سمت بروجن میرفت و دیگری مارا به سمیرم و شهر رضا میرساند. جاده به شکل مشهودی گردنه دار و سفید از برف بود. دلمان نیامد این همه مسیر را که آمدیم چای نخوریم و برف بازی نکنیم. ماشین را کنار جاده پارک کردیم و با برف افتادیم به جان هم. تا جایی که دست و پاهایمان از سرما بی حس نشده بود برف بازی کردیم . چای خوردیم و مجدد راه افتادیم. نیم ساعتی تا  سمیرم راندیم. سمیرم پر از برف بود. عمق دید کم بود و شهر مثل سطح شیب داری پر اب پر از صدای جریان آب و اذان ظهر بود. فقط برای خرید چند قلم خرده ریز و عکس گرفتن توقف کردیم. از اینجا به بعد را من قرار بود پشت فرمان بنشینم. برف تا  پنج کیلومتر بعد از سمیرم بود. بعد از ان باران هم نمیبارید. اقلیم به شکل کاملا ناگهانی خشک شد. بچه ها توی ماشین چرتشان گرفته بود. قرار گذاشتیم نهار را  هر ساعتی که رسیدیم در اصفهان بخوریم.جاده صاف و بی دغدغه بود. ارام میراندم از کهرویه رد شدم و  به شهرضا رسیدیم. یک خروجی را  اشتباه رفتیم  و کمی راهمان دور شد. پیمان بیدار شده بود و اردس میداد. از شهرضا تا اصفهان یک ساعتی در راه بودیم.هر چه به اصفهان نزدیک تر میشیدم  جاده شلوغ تر میشد. حامد بزرگ شده استان اصفهان بود و طلاعاتی میداد که هیچکداممان نداشتیم. بالاخره به اصفهان رسیدیم. شهر شلوغ و اعصاب خرد کن بود توی شهر کنار پل خاجو ماندیم. ماشین را  توی فرعی ها کنار یک مادی نیاسرم پارک کردیم. بعد از چندین سال  زاینده رود و مادی ها را پر آب میدیدم. حس زندگی داشت. روز تعطیل بود و  خواجو پر از مسافر و ادم که به قصد دیدن پل و زرودخانه از خانه زده بودند بیرون. نهار را  از بریانی اعظم  گرفتیم. یک مهمان ویژه اصفهانی بهمان اضافه شد که من اندکی میشناختمش. دیدن مهمان بین سفر از دست اتفاقات  قشنگ است. کلی اطلاعات ریز و درشت از ان منطقه رو میکند که در ده سفر هم شاید نتوانی بفهمی. مثلا  یکی اش این بود که بعد از خوردن بریانی که بنظرم غذای سنگین و نه چندان لذیذی است. مارا  کنار مقبره  آرتور اوپهام پوپ و همسرش فیلیس اکرمن برد. فیلسوف و شرق شناس امریکائی که به بخش وسیعی از فرنگ و تمدن مهجور ایرانی را به جهانیان معرفی کرد. بچه ها رفته بودند دستی به آب برسانند. توی دالان های شلوغ پل خواجو اواز و پای کوبی به راه بود. ترانه ها ترانه های فاخری نبودند اما همین که  جمعیت زیادی را  گرد هم جمع کرده بود زیبا بود.

بعد از چند عکس و یادگاری و مراسم خداحافظی از مهمان یا بهتر بگویم میزبان افتخاری اصفهانی مان دوباره توی جاده افتادیم.کمربند شرقی شهر را آمدبم تا نزدیک وزرشگاه نقش جهان و مجدد اتوبان را ادامه دادیم. از اینجا به بعدش را حامد پشت فرمان نشست.چون اصفهان و جاده هایش را از همه مان بهتر می شناخت. غروب بود و آفتاب داشت پشت افق مسطح و پهناور غروب میکرد. خسته بودم  اصلا نفهمیدم کی پلک هایم روی هم رفت .


بیدار که شدم باورم نمیشد که در محاصره صدهاخودرو آهنین هستیم. جایی در اتوبان کاشان به اصفهان و در صف پمپ بنزین بودیم. نم کشیده و خسته بودم. حوصله صف های طولانی دستشویی را نداشتم. خوبی استان های جنوبی این بود که خیلی خلوت تر بود. هر چه از پایتخت دورتر باشی آسیب های کمتری هم از پایتخت نشینان بهت میرسد. ولی کاشان و قم معبر گذر همه مسافران است. شلوغ است. جاده را خورد خورد آمدیم. چایی خوردیم. دائم راننده را عوض میکردیم که کسی خسته نشود.نزدیک تهران دیگر قلمرو من بود. منی که شش سال تمام در راه اتوبان تهران-قم و در مسیر شهرک صنعتی رفت و امد کردم . چهل کیلومتر آخر را من راندم. نزدیک شهرها رانندگی ها ترسناک تر میشود. تراکم ماشین ها بیشتر است و باید بلد باشی چطور گلیم خودت را از آب بیرون بکشی. از مسیر جاده بهشت زهرا و تندگویان آمدم. بعد فرعی را را راندم تا به اتوبان نواب رسیدیم. توی ماشین  وقتی حامد و امیرحسین را رساندیم. یک عکس پایانی انداختیم. از این عکسها که اخر دوره ها یا پروزه ها گرد هم می اندازند . بنظرم زیبا ترین اتفاق آخر کار همین است. همیشه می ماند یادگار. بقیه مسیر داخل شهر تا خانه را پیمان آمد. جلو خانه مان ترمز زد. وسایل را یک به یک از ماشین آوردم. کلید انداختم. حیاط سکوت بود و شب تهران از نیمه گذشته بود. توی پارکینگ کمی با خودم که بوی جاهای مختلف گرفته بودم به چیزهایی که حقیقتا نمیدانستم چیست فکر کردم. خسته بودم. شاید به همین دلخستگی اش فکر کردم. به اینکه سفر ها  ختستگی می آورند اما کلی خاطره و تجربه در ما میکارند. تجربه هایی که اگر بهشان برسی اگر بهشان نور برسانی هرکدام در وجودمان رشد می کنند. خیلی ها را می شناسم که سفر برایشان از چند دوره دانشگاهی مفید تر بوده است. به دید کوتاه مدت و کم عمق اش نگاه کنی سفر خستگی و هزینه است اما وقتی عمیق تر نگاه کنی سفر  خستگی جسمی نیست سفر نوعی دل خستگی است. مثل شخم زدن زمین و آماده سازی برای کشت می ماند. خسته میشوی که یاد بگیری و باور کنی.تا بذر تجربه در تو کاشته شود. اینکه به ثمر برسانی اش  بیشتر و بیشتر کار میطلبد.حوصله ماندنم نبود. یکسری از وسایل را توی همان پارکینگ کنار در انباری گذاشتم  کلید آسانسور را فشار دادم.

پایان 


۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

شعبده بازان لبخند در شب کلاه درد*

سال 86-87 سال های میانی دوره کارشناسی ام تصمیم گرفتم  یک دوره سینمای قبل از انقلاب را رج بزنم . علت تصمیم دیدن اتفاقی فیلم "رگبار " بود که بنظرم به شدت قابل تعمل می آمد. دنبال فیلم گشتن با اینکه در آن سالها  اینترنت سر و شکلی به خود گرفته بود و اینترنت ثابت از شرکت مخابرات داشتیم باز هم سخت بود. این شد که  دست به دامن شبکه های فارسی زبان وکم کیفیت ماهواره ای شدم. حقیقتش تجربه زننده و تلخی بود . صاحبان شارلاتان این شبکه ها وسط تبلیغ  لارجر باکس و داروی تقویتی قوای جنسی چند پلانی هم فیلم پخش می کردند و نگه داشتن خط و ربط داستان بین آن همه وقفه و نمایش تبلیغات تکراری کار اعصاب برانگیزی بود. معمولا هم، فیلم ها کامل پخش نمی شدند و نصفه و نیمه وسطشان قیچی می شد و آدم را در برزخ دانستن و ندانستند رها میکرد.

این شد که از دوستان و آنها که مطلع بودند خواستم فیلم ها را بهم بدهند. دوستان فیلم باز من آن زمان جوان بودند و آرشیو های پر و پیمان نداشتند. و بیشتر فیلم های عامه پسند تر گنج قاورن و سلطان قلبها و در امتداد شب را بهم دادند.

در شش و بش ماجرا برادرم که آن زمان دوره های شبکه و خفن کامپیوتری میدید یک روز فلشی مموری بهم داد . دست کم سیزده، چهارده فیلم قبل انقلاب که "بن بست" و " تنگسیر" و "گوزن ها "و"قیصر" هم داخلشان بود. طی یکی ماه، ده دوازده فیلم دیدم و نام سه بازیگر برایم ترجیع بند بازی های خوب بود. "بهروز وثوقی"،"پرویز فنی زاده" و "پرویز صیاد" اسامی درخشان تر از دیگران بودند.

سه رفیق قد بلند سینما ،  بهروز وثوقی - محمدعلی فردین - ناصر ملک مطیعی

اما دست تقدیر وضعیت کشور و این سه بازیگر را به شکل غریبی تغییر داد. فنی زاده خیلی زود دستش از دنیا کوتاه ماند ، بهروز وثوقی و پرویز صیاد شرایط را مناسب ندیده و ناچار ازکشور کوچیدند و در یک بی خبر وهم انگیز ماندند. برای سوپر استار های سینما  هیچ چیز سخت تر از بیکاری  و بی توجهی در اوج توانمندی نیست. اینکه بتوانی بازی کنی و  فیلیم نباشد که بازی کنی. اینکه بیان فارسی داشته باشی و  در بین ناهمزبان ها باشی. داخل کشور تو را  یاغی و بدکاره بدانند و خارج کشور کسی اجر و قربی برای کارت قائل نباشد.

بیش از سی سال از کوچ گذشت تا کم ک  شبکه های فارسی زبان آنطرف آبی فعال تر شدند.برای بخش های خبری یا فرهنگی خود خبر و  گزارش کم آوردند و باز سراغ همان جماعت کوچیده و دل خسته رفتند. یکی از این بازیگران و کارگردانان توانمند که من در اینجا دلخسته خطابش میکنم جایی در مصاحبه ای گفته بود. "بالاخره دنیا اینقدر کوچک نمی ماند" معنی حرفش این بود که شاید ما را  40 سال از همه زندگی ساقط کرده باشید و در یک تبعید ابدی رها کرده باشید اما بلیط بخت ما هم  یک روز برنده خواهد شد.

همه اینها را گفت و دست آخر چشم هایش خیس و بغض راه گلویش را بسته بود.

پرویز فنی زاده(راست)، جهانگیر فروهر(چپ) در سریال دائی جان ناپلئون - ناصر تقوایی


اما حقیقتا من آنها را موفق میدانم. حتی اگر در سی سالگی بازنشست شده باشند. بنظرم آنها شکل و کیفیتی از سینما را تعریف کرده اند که پایه و اساس تغییر شده است. حرکت سینمای ایران که پس از  انقلاب 57 ادامه پیدا کرد بی تردید خیلی قبل تر (از دهه چهل خورشیدی) شروع شده بود.

این بزرگان  ابتدا با  فیلم هایی که  به ذعم ما مبتذل است  سلطه هالیوود و بالیوود را از سینمای ایران برداشتند و  بعد با  حضور سینماگران جوان خون تازه در رگ های پیکره سینما دواندند.

بعید میدانم این چند خط به دست یا استحضار هیچکدامشان برسد . اما به هر حال فکر میکنم باور ذهنی اش، آرامشی در کالبد خسته و رنجورشان یک به یک شان خواهد دمید.


* برگرفته از شعر کاشفان فروتن شوکران - احمدشاملو

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

سفرنامه جنوب - فصل پنجم : دلبستگی

باران امانمان را بریده بود. بدتر از باران، باد همراهش بود. باد و تکان های شدید که میخواست چادر را از جا بکند. از کیسه خواب و چادر که بیرون آمدیم. جز هفت هشت چادر و گروه کسی در محوطه کمپ نبود. همه آن جمعیت دیشب که سرخوشانه میخندیدند و سرگرم بودند حالا رفته بودند. انها که مانده بودند هم تجهیزات بهتر داشتند هم علاقمندتر بودند. مختصر صبحانه ای داخل چادر زدیم که مانده نان و مربا و کره روز قبل بود. بعد وسایل ارزشمند را داخل ماشین جا دادیم . چادر را جمع کردیم و دوربین ها را برداشتیم و زدیم به  ساحل. باران ریز و طولانی مدتی در انتظارمان بود. این را میشد از سماجت اش فهمید. روی ماسه های ساحل تبن پا برهنه راه افتادیم . خوبی اش این بود که به جز سه چهار نفر هیچ کس دیگری روی ساحل نمیدیدم. چند عکس گرفتیم. ساحل از بیشتر کرانه های آبی که در ایران دیدم تمیز تر بود اما باز هم مقداری پلاستیک و لنگه دمپایی و پاکت خالی و کیسه فریز دیده میشد تا دماغه ساحل جلو رفتیم و موقع برگشت ویرمان گرفت آشغال ها را جمع کنیم. داغ بودیم و بیش از پانصد متر توی خط ساحلی پیش رفته بودیم و برگشت از آن مسافت توی چنین بارانی با یک بار زباله کار طاقت فرسایی بود. به هر زحمتی بود اشغال ها را به سطل زباله رساندیم. 

پاهایمان را تا جایی که میشد خشک کردیم و از شن پاک کردیم. مراسم خداحافظی با دریا را به شیوه سامورایی وار خودم انجام دادم سوار شدیم بااینکه از تبن سیر نشده بودیم راه افتادیم. تا کوشکنار کسی صحبت نمیکرد. کوشکنار پیمان گفت که ماشینش نیاز به تعویض روغن دارد باید ماشین را جایی به تعویض روغنی میرساندیم. تنها تعویض روغنی که در آن روز بارانی در کوشکنار یافت شد پر بود و گفت حداقل نیمساعت زمان می برد بتوانیم داخل شویم. شاید همینقدر هم کارمان طول میکشید. پیمان را راضی کردیم در شهر دیگری روغن ماشین را عوض کند و راه افتادیم.نقشه گوگل در جاده اصلی پارسیان به چاه مبارک اندکی ترافیک را نشان میداد. این شد که راه افتادیم و از همان جاده فرعی تا عسلویه و فرودگاهش آمدیم و بعد توی جاده اصلی افتادیم. مسیر طولانی بود و باران شلاقی می بارید.


 نمی خواستیم راه آمده از استان فارس را برگردیم و برای برگشت به شمت شمال (تهران) دو راه داشتیم یکی اینکه به سمت شرق برویم و از جاده لامرد- لار- جهرم بیاییم دوم اینکه از سمت غرب فارس و از استان بوشهر محور  اهرم-برازجان-کازرون رو پی بگیریم. برایم رسما فرق نمیکرد از کدام طرف بیاییم . بلم بی پارویی بودم که از حضورم در آب راضی بودم اینکه کدام طرف بروم دیگر برایم مهم نبود. تنها چیزی که ته ذهنم بود این بود که روز سه شنبه را سر کار حاضر باشم. جمع هم به این اتفاق راضی بود. از سیراف رد شدیم و از اینجا به بعد جاده جدید بود که ندیده بودم . پیمان هنوز لنگ روغن موتور بود. بالاخره در کنگان یک تعویض روغنی دیدیم که پرنده درش پر نمیزد. زودتر پیاده شدم و  رفتم داخل مغازه . اوستای کار برای خودش ته مغازه یک اندرونی درست کرده بود که با یک گاز پکنیکی کوچک گرم نگهش میداشت. وارد اتاق که شدم ماتم برد. اوستا قانون روی پایش بود و پولکی فلزی انگشتش کرده بود و داشت ساز تمرین میکرد. نمیدانم جاهای دیگر ایران یا حتی دنیا اوستای تعویض روغنی کاری داریم که قانون بنوازد. گویا او هم متوجه نگاه پرتعجب من شد و سریع ساز را توی کاورش گذاشت و از پشت میز بلند شد.گفتم روغن مزدا نداریم اما از این روغن ها داریم. و بعد به ردیف روغن های قد و نیم قد روی قفسه ها اشاره کرد به پیمان گفتم که اینها را دارد گفت خوب است و دنده عقب گرفت و بعد آمد روی چال تعویض روغنی. بیست دقیقه با روغن و تشریفاتش گذشت. دستمزد سرویسکار را دادیم و حرکت کردیم. هر چهار نفر گرسنه بودیم . دوتای مان پیله کرده بودند که رستوران اول شهر برویم و دوتای دیگر معتقد بودند برای ذخیره زمان از رستوران های جلوی رویمان استفاده کنیم. بعداز کلی تلاش و اینطرف و آنطرف بالاخره نزدیک خروجی شهر رستوارنی به اسم آرمیان را پسند کردیم. رستوران از مجموع دو آقای میانسال یک خانم جوان و یک پسر نوجوان دو ردیف میز شیشه ای بی تکلف تشکیل شده بود. سفارش هایمان هم غذاهای محلی و ساده بود که ضریب اطمینان بیشتری در سفر دارند. مدت زمانی که غذا را بیاورد رستورانی که فقط ما درش بودیم تبدیل به شلوغ ترین رستوارن بندر کنگان شد. جوری که پسر نوجوان که مسئول پخش غذا بود اشتباه میکرد و غذاها را اشتباهی میرساند. اما غذا و قیمت های رستوران مناسب و منصفانه بود. پیشنهاد میکنم اگر سفر کم خرجی را امتحان میکنید و غذای مناسبی میخواهید به این رستوران بروید.

رستوران

باران هنوز بی امان میبارید و کلافه مان کرده بود. از کنگان باید سمت اهرم و برازجان میرفتیم. این مسیر یک جاده بیشتر نداشت آن هم از شهرهای آبدان،کاکی،ناصری و خورموج میگذشت. مسیر بین دو شهر حدود 160 کیلومتر بود ما بیش از دو ساعت طول کشید تا در آن باران بی وقفه به اهرم برسیم. بی توقف راندیم و انچه دیدیم به قول ایشی گورو منظر پریده رنگ تپه ها بود و البته پوشش گیاهی سبز آن مناطق بود. بعد از اهرم و در مسیر برازجان خسته شده بودیم کنار کیوسکی کنار زدیم که نفسی چاق کنیم و  اسپرسو بزنیم. حالا دیگه حسابی اسپرسو خور شده بویدم . همان استراحتگاه یک مینی بوس کاوشگر ایتالیایی بودند که برای بازدید از تپه نمکی جاشک آمده بودند. بهشان نمیخورد جوان یا بازنشسته باشند و برای گردشگری آمده باشند به همین خاطر اسمشان را کاوشگر گذاشتم. پیمان میگفت حیف که تپه نمکی جاشک نمیرویم. افسوس بزرگی بود اما جاده و باران ناشناخته معلوم نبود تا کجا با ما بود.
بعد ازاسپرسو مجددا تا  برازجان راندیم. جاده به شکل حیرت انگیزی سبز تر شده بود.اول نخلستان های منظم و هم قد در سطرها و ستون های منظم ، بعد مزارع مرکبات و سبزی و همه جور سیفی کاری دیگر. وقتی موقع نوشتن این گزارش نقشه هوایی برازجان را  نگاه کردم علت این همه کشاورزی و آبادانی را دریافتم. ازکوه های اطراف برازجان بیش از بیست چشمه و رودخانه فصلی و نهر آب به سمت برازجان وجود دارد.  همین باعث  بزرگ تذ شدن فضای شهر و  اباد شدن روستا ها و  مزارع این منطقه شده است. برزجان غیر از آبادی اش برای من یاد دائی جان ناپلئون و دلیرستان تنگستان حتی شهرام آذر ( با نام مستعار سندی) را زنده میکند. عصر بود که به شهر رسیدیم. باران نه نای باریدن  داشت  نه تاب ایستادن. گرسنه بودیم. و این گرسنه بودیم از نهارمان  حداقل 4 ساعت میگذشت و  فرصت و زمان مناسبی برای رفتن به رستوران نبود. توی شهر یک  مغازه  پکورا پزی دیدیم. پکورا فست فود برازجان است. کتلت نخود که با  فلافل فرق دارد. در نان با گوجه و خیارشور سرو میشود و  برام ما  مسافران گرسنه طعم دلپذیری داشت. پکورا پزی رضا یک  اشپز با حوصله و خوش برخورد داشت که با من گپ هم زد. باز هم قدممان سبک بود به محض رسیدنمان سه خانم دیگر هم مشتری مغازه شدند. با همین رویه پیش برود می توانم در تهران از کسب و کارهای مختلف جهت شلوغ کرده مغازه و سر چراغ شدن  کسبشان  پول بگیرم. پکورا را  خوردیم و راه افتادیم. خروجی کازرون به بعد هوا کم کم تاریک و  شد و باران دوبار از سر گرفته شد. از راهدار و قراول خانه رد شدیم و  نزدیک دالاکی که جاده کوهستانی و پر از دره شد گیر افتادیم توی ترافیک. ماشین ها به رسم رانندگی زشت  همه ما ایرانی ها  جلوی هم میپیچیدند و راه هم را سد میکردند. عمده پلاک ها  برای استان فارس بودند.  باران و ترافیک  4 ساعت در گیرمان کرد. مورچه وار توی  سیاهی و دره ها پیش میرفتیم  جز برای یک چای و  قضای حاجت پیاده نشدیم.


باران پیوسته میبارید . کلافه شده بودیم. راه افتادیم کنار تخته را که رد کردیم کمی جاده وضعیت بهتری پیدا کرد. ساعت ده شب رسیدیم به کازرون. بنزین نداشتیم توی پمپ بنزین از چند نفر در خصوص اقمتگاه و جای خواب سوال کردم. باران میبارید و  هوا سرد بود از طرفی فردا  راهپیمایی 22 بهمن ماه بود و شهر با حالت  عجیب امنیتی داشت خود را برای راهپیمایی فردا آماده میکردیم. مسافرخانه ای که ادرس داده بودند ظرفیت نداشت اما بهمان ادرس جای دیگری را داد. در مرکز شهر به اسم مسافرخانه مهر صاحبش ادم گیر و دندان گردی بود. خدماتش به قیمتش نمی ارزید اما چاره نبود  ترافیک و ماندن در ماشین خسته مان کرده بودم. قبول کردیم رفتیم توی اتاق وسایلی که از شب پیش در ساحل تبن هنوز خیس بود را از کوله بیرون اوردیم و دراز نکشیده خوابمان برد.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

روز کارگر

دیروز یازدهم اردیبهشت و اول ماه می ، روز جهانی کارگر بود. به دلیل آنچه  عدم کنترل در هنگام خشم میدانم از حماقت و دریدگی همکاری به ستوه آمده بودم و  روز خوبی برایم نبود. اما قرار و مداری با خود گذاشته ام که هر سال  برای این روز یاداشتی بنویسم  یادداشت ها را  در مجموعه ای جمع آوری کنم و احوال خودم را در مقطع اول ماه می (یازده اردیبهشت) هر سال نسبت به کار و کارگر و تغییرات جامعه و این قشر ثبت کنم.

طی یکسال گذشته و به گزارش رسمی سازمان آمار  تورم کشور بیشتر از 56%  زیاد شده است این در حالی است که حقوق کارگر در سال جدید 13% + 261 هزار تومان افزوده شد. یعنی به طور میانگین  15-20 % افزایش دریافتی  ، یعنی 30% از این تورم از جیب کارگر کسر خواهد شد. تازه اگر تورم را  برای سال جاری صفر درصد در نظر بگیریم که عملا غیر ممکن است. حالا حساب کنید طی سی سال یا چهل سال  این رویه هر سال تکرار شود. یعنی هر سال رشد هزینه های زندگی نسبت به  رشد حقوق و درآمد کارگر بیش از چند درصد باشد. نتیجه اش چه می¬شود. تبدیل شدن یک کارگر و عضو فعال اجتماعی به یک  فرد زیر خط فقر.  دقیقا  اینکه این کارگر با دریافتی خود چطور امرار معاش کند. چطور مسکن و پوشاک خود و خانواده اش را تامین کند . بتواند به نیاز های ثانویه اش جواب دهد  از آن دست  بحث هاست  که گفتن شان  خیری ندارد ، چرا که شما بهتر از خود من می¬دانید.

از سوی دیگر همین کارگر می¬بیند آدمهایی در اطرافش هستند که قدر او تلاش نمی¬کنند، قدر او حتی تحصیلاتی ندارند قدر او حتی قوانین را رعایت نمی کنند اما چندین برابر او درآمد دارند. خانه های اعیانی و خودرو های لوکس آنچنانی سوارند. به دلیل موقعیت اجتماعی شان  اجازه توهین و برتری به خودشان می¬دهند . آنوقت  روان کارگر بیشتر و بیشتر منبسط و هیجانی خواهد شد. یک جایی به ستوه خواهد آمد و یک وقتی منفجر خواهد شد که دیگر هیچ  دیوار بتنی تاب مقاومت در برابرش را ندارد.

این  وضعیت نظام سرمایه داری در همه دنیاست حالا این نظام چه  لاییک باشد چه بودیسم چه مسلمان و ... همه به همین روش با کارگر رفتار می¬کنند.

امسال  سال خوبی برای کارگر در ایران نیست  چون که تقریبا  با درآمدش کف هرم مازلو را هم  نمی¬تواند پُرکند. 

راه حلی در حال حاضر برای برون از این وضعیت نمی¬دانم و بلد نیستم . اما همین را می¬دانم که به هم ریختن جو سیاسی الزاما بهترین راه نیست. چون که زالو ها تن ها پر خون را می¬مکند و برایشان فرقی نمیکند آن تن چه کسی است . مجددا به سیستم جدید هم رسوخ خواهند کرد. چون که دلم نمیخواهد بیشتر از این غر بزنم ترجیح میدهم  برای کارگران سندیکا و  سازمان مستقل عمل گرای غیر فاسد آرزو کنم. 



شاید که سالهایی برسند که کارگر بتواند به زندگی با کیفیت های بسیار بالاتر فکر کند و از خدا وند روزی صدها بار طلب مرگ نکند.

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

سفرنامه جنوب - فصل چهارم : دلدادگی

با صدای بچه ها بیدار شدیم. بچه هایی که دریا را دیده بودند و از هیجان به وجد امده بودند.جیغ می کشیدند و داد و فریادی راه انداخته بودند. باور وجود آن همه آب برایشان عجیب بود و عمق تلاششان انداختن سنگ در دریا بود. بی تصور اینکه دریا چقدر میتواند بزرگ و مهیب و قدرتمند باشد. 

پهلو به پهلو شدن توی کیسه خواب فایده نداشت. پاشدیم از چادر زدیم بیرون،کمی صحنه زیبای صبح را دیدیم. ابری بود و  طلوع افتاب فروغی نداشت. بعد راه افتادیم سمت شرق،توی پرک که دیشب نشان کرده بودیم دستشویی رفتیم و پیش خودمان گفتیم چه خوب که شب اینجا نیامدیم . چادرها کیپ هم علم بودند و قیل و قال بچه امان نمیداد. بعداز پرک داخل جاده اصلی خیلی زود به نخل تقی رسیدیم و بعد نخل تقی توی جاده کنار دریا فازهای مختلف پارس جنوبی را دیدیم. بوی گوگرد و گاز ترش بیداد میکرد.


  عسلویه را داخل نشدیم درست از کنارش رد شدیم. جاده ساحلی درست از کنار خلیج نایبند میگذشت و نایبند اولین ساحلی بود که زیبایی دریای جنوب را اعیان فریاد میزد. ماشین ها از 50 متری ساحل جلوتر نمیرفتند. پیاده شدیم. کفش هایم را درآوردم  صندل نداشتم  شنی شدن کفش ها مصیبت بود.ماسه ها  نرم و  یک دست  بدون زباله یا ترس از شی تیز توی ساحل قدم زدم. ساحل ساکت و تمیز بود. اب موج نداشت و گه گاهی از فشار باد لمبری میخورد و دلبری میکرد و  پیش می آمد. تصور اینکه پانزده دقیقه از عسلویه رانندگی کنی و در حالی که داری خطوط لوله و شعله های چاه های گاز را میبینی به همچین جایی برسی واقعا جذاب است. نمای پارس جنوبی از ساحل نایبند دودی و غبار آلود است. برای نایبند آرزو کردم که هیچ وقت کثیف نشود. جاده ساحلی را تا هاله  ادامه دادیم .آخرین روستا و جاده تا هاله ادامه داشت. از آنجا به سمت بساتین در شرق حلیج نایبند رفتیم. 

 از سیراف به این طرف عمده شهرها و روستا  اهل سنت بودند و مساجد زیبا و تمیز تک مناره داشتند با نماد زیبای هلال ماه و ستاره  در بالای آن. بعد از عبور از روستاهای صفیه و زبار به بَنود رسیدیم . اقلیم به شکل قابل توجهی تغییر کرده بود. سرد آبهای زیاد ،نخلستان ها و گاومیش و شتر بیانگر تغییر بود. برای ما که دو روز کامل در استان فارس رانده بودیم اقلیم جدید هنوز موجودی ناشناخته بود. جلوی یکی از آب انبار ها ایستادیم و  رفتیم از درب های کوتاه هشتی شکلش نگاهی به داخل انداختم. خشک بود و تویش زباله ریخته بودند. اما سقف گنبدی و معماری خاص است داخلش را خنک و  مطبوع کرده بود. کمتر از پنج دقیقه بعد از آب انبار به بنود رسیدیم. حقیقتش را بخواهی با خودم کلنجار رفتم که بنود را شهر بنامم ولی اگر اینکار را کنم باید تمام روستاهای بعد از سیراف را هم باید به اسم شهر عوض کنم. حتی بنود به مراتب از خیلی هایشان کوچکتر بود. تفاوت بنود با بقیه روستاها در این بود که از انتهای روستا  یک جاده خاکی حدودا 8 کیلومتری  مارا به ساحلی زیبا میرساند. ساحلی شنی با تپه ها و صخره های مرتفع که دومین نشانه زیبایی دریای جنوب بود. مسیر خاکی شلوغ بود و پیدا بود ساحل شلوغی در انتظار ماست. حوالی ساعت 11 کنار ساحل جلوی یک اتاقک کوچک بساط کردیم. افتاب گرم و جان دار بالای سرمان بود و توی ساحل مسافران محو تماشای دریا و آب بازی بودند. همانجا املتی درست کردیم و  قیلوله کوتاهی کردیم. بعداز ظهر برای دیدن  لوکیشن فیلم  "محمد رسوال الله " - مجید مجیدی - به سوی دیگر ساحل رفتیم. لوکیشن  قشنگی بود. بالقوه قابلیت درآمد زایی داشت. هم بنود هم لوکیشن فیلم هم کارهای خدماتی اما تقریبا یک نفر را هم ندیدم که چنین کاری انجام دهد.

توی دالان های پایین صخره سرک کشیدیم . حفره های امن و کوتاهی که در اثر جر و مد توی دل صخره پدید آمده بود.حوالی سه عصر تصمیم جمعی بر این شد که شب را بنود نمانیم. هم بخاطر شلوغی اش هم به این دلیل که پیمان ساحل تبن را پیشنهاد میداد که تعریفش را  زیاد شنیده بود . البته در مورد پیمان بهتر است بگویم خوانده بود. راه افتادیم سمت پارسیان دلمان میخواست پارسیان را ببینیم و قبل از غروب آفتاب خودمان را به تبن برسانیم. جاده خاکی را برگشتیم و از بنود باز هم به سمت  شرق آمدیم. بعداز عبور از خِره ، فارسی ،کوشکنار و دشتی به  شهر پارسیان رسیدیم.  پارسیان به شکل مشهود تری آباد بود. بانک های زیاد تری داشت. ساخت شهری داشت بیمارستان و امکانات رفاهی بهتری در خود جای داده بود.

بین راه پیمان برای بنزین توی یک پمپ بنزین در شهرستان دشتی ترمز زد از موقعیت برای رفتن به دستشویی استفاده کردم، دستشویی خلوت و  بزرگ و متروکی بنظر میرسید که  از چنین پمپ بنزین خلوتی  بعید به نظر نمی رسید. دو روز گذشته توی چادر و راه امکان شستن سر و کله را نداشتم تا اوضاع را مناسب دیدم حوله و شامپو بچه را برداشتم و تو همان روشویی پت و پهن  دستشویی سرم را شستم . پمپ بنزین آبگرم داشت و هوا  آنقدری سرد نبود که بیم سرما خوردگی داشته باشم.

توی مغازه کوچکی نهار را فلافل بندری زدیم. چهل دقیقه ای طول کشید تا غذای ما را آماده کند.بابت این موضوع دلخور شدیم. چون  ساندویچی همشهری و آشنایان خود را خارج از نوبت راه انداخت. اما فلافل اش با سبزی و معرکه بود.

فلافلی کلبه شهر پارسیان

بعد نهار پرسان پرسان تا بیمارستان پارسیان رفتیم تا برای امیر حسین  اسپری مسکن دندان درد بگیریم. بیمارستان با صفا بزرگی بود ضرورت وجودش هم  عیان بود اما اینکه چقدر خوب خدمات ارائه میکنند را نتوانستیم بفهمیم. داروخانه اش که با ما مهربان بود. برگشتیم سمت پارسیان و از آنجا برای رفتن سمت تبن از جاده کوشکنار رفتیم.  توی مسیر در کوشکنار نان و  مرغ خرد شده و ماست و  یک سری خوراکی خریدیم میخواستیم شب را کنار ساحل و در چادر صبح کنیم و از اینجای سفر به این طرف آسوده و با خیال راحت تری طی کنیم.  تبن هم نسبتا شلوغ بود اما نسبت به بنود خلوت تر بود. یک جایی روی خط ساحل چادر زدیم .بساطمان را پهن کردیم. جوجه ها  خرد شده و اماده  جوه کباب نبودند. پیاز درشان خرد کردم و کمی ماست  بهشان اضافه کردم. حامد در تاریکی ساحل کورمال کورمال داشت برنج آبکش میکرد. بعداز دو ساعت تقلا بالاخره جوجه کباب نیم پز آماده ش سفره و همه چیز را اماده خوردن کرده بودیم که باران گرفت. باران  درشت دانه که امان نداد شام را تمام کنیم. دوباره برگشتیم تو چادر شام را تمام کردیم کمی جمع و جور کردیم . باران کمی آرام تر شده بود که بیرون /امدیم. ساحل خلوت تر شده بود خیلی از مسافرانی که سر پناهی برای باران نداشتند رفته بودند. چای کنار اتش زدیم و  به امید صبح بی باران توی چادر خوابیدیم. 

پایان روز چهارم



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

سفرنامه جنوب - فصل سوم : گم گشتگی

از آنجا که در پنجاه متری نصیر الملک اقامت داشتیم به سرمان زده بود صبح قبل از ترک شیراز سری به نصیر الملک بزنیم و از نقش رنگی افتاده روی قالی های لاکی رنگش کیفور شویم. این شد که کوله ها بستیم و  توی اتاق گذاشتیم، راه افتادیم سمت مسجد. آن ساعت صبح مسجد پر از توریست شرقی و غربی بود. حوض حیاط آب راکد و صاف داشت و آفتاب هنوز آنقدر بالا نیامده بود که نور، پنجره های رنگی را بگیرد. برایم عجیب بود مسجد که در آیین اسلام فقط محل حضور مسلمانان است چطور پر از توریست خارجی است. البته شخصا مخالفتی با این موضوع ندارم  اما تا اآنجا  که از فقه اسلام میدانم حضور غیر مسلمان در مسجد مسلمانان جایز نیست.بنظرم  به نوعی چند مسجد مثل این مسجد و مسجد شاه نقش جهان را فاکتور گرفته اند. دیده اند پولش خوب است و مزه میدهد گفتند باشه بیایند. یادم هست کلاس دوم راهنمایی که بودم همکلاسی زرتشتی مان را توی نمازخانه مدرسه راه نمیدادند. نشسته بودند آن بند از رساله مجتهدی را که این جمله را گفته بودند دراآورده بودند(رساله آقای لنکرانی ) که غیر مسلمان حق حضور در مسجد را ندارد. ولی عبور به نوعی که از دری وارد و  بلا وقفه از دری دیگر خارج شود موردی ندارد. این شده بود که 300 نوجوان متعصب چیز خور شده پیله کرده بودند که این بنده خدا کی میرود داخل نمازخانه که خفتش کنند. فاشیستی بودیم در نوع خود، هیچ تعجب نمیکنم که آن نسل الان موقع رانندگی یا در بر خورد غیر ایرانیان صف کشیده اند که  همدیگر را  پاره و پوره کنند.


یک ساعت و نیم در مسجد نصیرالملک ماندیم . آفتاب بالا آمد و نقش نورهای پنج دری را روی قالی و دیوار ها دیدیم. ارزش اش را داشت. ده ها بار هم شیراز بیایی و ببینی باز هم خالی از لطف نیست. نصیر الملک انتهای تعهد و زیبایی شناسی و تخصص است. افسوس که دیگر نه آنقدر متعهدیم نه آنقدر زیبا می بینیم نه متخصص هستیم. راه افتادیم که به فیروزآباد برسیم. شب قبل توی مسیر رفتن به صوفی راننده اسنپ آش فروشی را  بهمان معرفی کرده بود به اسم آش مشتی  حوالی دروازه کازرون دو صد تعریف که آش های این عمو مشتی حرف ندارد. صبح های روز تعطیل از اینجا صف میکشند تا کجا.. صبح جمعه بود و شهر خلوت نزدیک دروازه کازرون ترمز زدیم. رفتم نزدیک دو کیلو اش خریدم برای چهار نفر کنار یک پارک بساط کردیم و حرفهای شب قبل راننده تپ سی را راست آزمایی کردیم. آش اش معرکه بود. راست میگفت. برای من که آنقدر ها هم پا سفت آش خور نیستم جذاب می نمود. بعد صبحانه یکراست راه جنوب گرفتیم. به سمت فیروز اباد یک جایی سر سه راهی فیروز اباد و جهرم  سوتی دادم و  اشتباه ی رفتیم به سمت شرق. خدا یارمان بودم جلوتر گارد ریلی را برداشته بودند و دور زدیم. سر و شکل  جاده تغییر کرده بود. هوا به شکل مشهودی گرم شده بود. مغازه های بین راهی قلیان و تنباکو برازجان و گوشت شتر میفروختند. گوجه فرنگی و خرما و پرتقال هم پای ثابت وانتی های مسیر بود. ایستادیم و چند کیلو پرتقال خریدیم. گاز پیکنیکی شعله ای  کم جا داشت پرش کردیم. چهار تا اسپرسو که حالا دیگر بهش نمیخندیدم  خوردیم و راه افتادیم. 


آنچه به نظرم عجیب بود. کش آمدن جاده ها بود. استان فارس برایم نوعی کشور است. یک کشور پهناور یک ساعت  بی هیچ  چیز عجیبی راندیم . بعد از طسوج و کوار و شاه شهیدان و رنجبران و سفیدان جاده کوهستانی شد. چند تونل و بعد پهنه پر آب سد تنگاب ، پهنای سد مرا یاد سد منجیل میانداخت  البته بدون بادهای آزار دهنده، وقت ماندن نداشتیم  مسیر را ادامه دادیم قلعه دختر  را فقط از داخل ماشین تماشا کردیم اما برای بازدید از قلعه اردشیر بابکان وقت گذاشتیم. بنای بزرگی بود اما شک نداشتم باز هم به خون دل ساخته شده است. اردشیر بنیانگذار سلسه ساسانیان بوده و برای رسیدن به قدرت از هیچ کاری دریغ نکرده است و حتی خود را فرستاده ای از جانب خدا خوانده است.


چهل دقیقه قلعه و چشمه کنارش را گشتیم. وقت تنگ بود. هوا خوش بود . تاریخ زیر پایمان میرقصید باید اعتراف کنم خیلی کمتر از آنچه که باید قبل  سفر تحقیق کرده بودیم. حتی قائل به مسیر خاصی هم نبودیم. casual  می رفتیم. خوش خوشان فقط مقصد را میدانستیم و تابع مسیر نبودیم. بعد از قلعه دختر پیمان  گفت میخواهید از جاده فرعی برویم تا هایقر ، برایمان از هایقر گفت و اینکه دره خفن و زیبایی است. اسم  Grand Canyon ایران است. راستش را بخواهی من هم مستندی راجعش دیده بودم ولی عظمتش را تا وقتی گردنه سد را بالا کشیدیم و از پشت سد تازه تاسیس هایقر بهش نگاه نکرده بودیم نمیدانستم. چیزی ورای باور و تصور بود. پنداری که مرزی را در نوردیده ایم و وارد never land بی درو پیکری شدیم که خودمان هم نمیدانیم کجاست. از گلوگاه دره که سه شعبه میشد حداقل  70 متر با کف دره فاصله داشتیم. فاصله ای که صخره ای کاملا عمودی پرش کرده بود. دوستش داشتم. حس ترس و بادی که توی مو و آستینم ولوله می انداخت دیوانه کننده بود.


 یکی دو گروه گردشگری هم امده بودند. یک خانواده هم بودند که نشسته بودن  بساط آش درست کرده بودند. اما گروه از تهران آمده بود شیراز و مینی بوسی گرفته بود. موها را و تن و جان را باد داده بودند. این سومین سفرنامه است که مینویسم و درش آدمهایی میبینم که در جای جای کشور بی حجاب میگردند. و برای بار سوم است که تاکید میکنم تئوری حجاب تئوری شکست خورده ای است که فقط به خاطر رو دربایستی برایش بودجه هزینه میکنند و بگیر و ببند راه می اندازند. باز من مثل مسجد نصیر الملک نظر شخصی خودم  چیز دیگری است ولی گویا در کشور ما  بین حرف تا عمل بین حدود عرف تا آنچه مردم عمل میکنند فرسنگ ها فاصله است. این قضیه گذشته از مشکلات دیگر بزرگترین چیزی است که در اولین برخورد توی چشم آدمها میزند. تظاهر و عدم اطمینان. آدمهای دیگر میفهمند که ما به آنچه میگوییم عمل نمی کنیم و نمیتوانند اعتماد کنند و پس یا عذاب میکشند یا به سرعت خود همرنگ جماعت میشوند. دلیل اش همین میشود که  وقتی ایرانی از این جامعه جدا میشود خیلی سریع  با جامعه جدیدش کنار می آید. چون فطرتا ان رفتار را قبول دارد چون عقلا آن نوع رفتار را تایید میکند. و فشار اهرم های بیرونی اجازه تخطی را هم ازش می گیرند. 

دو ساعتی هایقر گذراندیم. هنوز نهار نخورده بودیم ولی انقدری هم گرسنه مان نبود. برای رفتن به سمت  جم باید بر میگشتیم فیروز آباد و از جاده فیروز آباد به جم میراندیم. اما 40 کیلو متر آمده بودیم و دوست نداشتیم این مسیر را برگردیم. من و  امیر حسین با راننده مینی بوسی که  از شیراز امده بودیم حرف زدیم. روی نقشه های گوشی جاده فرعی مارا به وسط های جاده  فیرزو آباد به جم میرساند اما راننده مینی بوس نهی کرد. بهمان گفت از این سمت نروید. راهی پیدا نمی کنید. شاید اگر هیچ نمی گفت یا نهی نمیکرد ما بر میگشیتم اما همین نهی کردنش مصمم ترمان کرد. چند متری به سمت فیروز اباد آمدیم اما دست آخر باز دور زدیم و برگشتیم سمت جاده فرعی ، اطلس جاد های ایران و نقشه روی گوگل میگفت راه هست. جلوتر رفتیم و از هر جنبده زنده ای که در مسیر بود پرسیدبم. نگهبانان شرکت  انتقال گاز ایران،یک کشاورز ،یک راننده وانت هم شان گفتند با این ماشین (سواری ) نمیشود این مسیر را رفت.


ما دو راه داشتیم  توی عکس بالا مسیر اول از  دره هایقر با رنگ آبی نشان داده شده  که از روستاهای پنج شیر و دهرود  جاده کاملا خاکی و  پر از سنگلاخ و  مسیر پست و بلند بود اما حدودا 6 کیلومتر جاده خاکی داشتیم.

مسیر دوم که با رنگ قرمز نشان داده شده  از روستاهای شهرک ابوعسگر ،هنگام و هورز رد میشد و مسیر جاده بعد از روستای هورز کاملا خاکی بود طول جاده حدود 14 کیلومتر خاکی اما  مسطح تر و تردد بیشتری هم داشت. بعد از آنکه راننده وانت بهمان خندید و جاده سنگلاخ دهرود را دیدیم فهمیدیم آنقدرها که فکر میکردیم شاخ نیستم و یک راه بیشتر برای رفتن به سمت جاده جم نداریم آن هم مسیر هورز است. در آخرین تیکه از هورز توی بغالی توقف کردیم که فروشنده سه انگشت از دست راستش را از دست داده بود. بهمان گفت میتوانید با ماشین بروید اما یک ساعتی در راه خواهید بود. ازش اب میوه وکیک خریدم.خوش و بشی کردیم. فهمید خیره به دستش هستم و گفت برقکار بوده و برق سه فاز این بلا را سرش آورده. آفتاب داشت پس کوه ها پس میرفت . بهمان گفت مراقب باشید. ولین کسی بود که از ابتدای این جاده نهی مان نکرد و تشویقمان کرد. گرسنه بودیم و باید زودتر خود را به جاده میرساندیم. مسیر خاکی و  سرعت کمتر از ده کیلومتر در ساعت بود. گردنه و دره و دورخانه فصلی خشک و هر چه فکر کنید در مسیر بود داشت.جاهایی مجبور بودیم پیاده شویم تا ماشین قدری سبک شود و بتواند بدون برخورد کف ماشین رد شویم.


 توی مسیر گله به گله سیاه چادرهای قشقایی ها بود که با چند بز و  یک لندوور قدیمی یا نیسان وانت و امکانات ناچیز زندگی میکردند. مشخص بود زندگی شان با همین دامداری میگذرد. اما قبل از جاده خاکی شهرک ابوعسکر و هنگام و هورز پر از طرح های آبیاری قطره ای و درخت های نخل و مرکبات بود  اکثرا لیمو  ترش یا پرتقال پیدا بود که کار کارشناسی انجام شده و  توی آن برهوت روستاهای سبز و قشنگی ساخته بودند. توی مسیر همش با خودم فکر میکردم  همین جاهای دور افتاده و مولد هستند که کشور را نگه داشته اند. همین ایل نشینان  که نه برق نه اب نه گاز هیچ درخواستی نداشته اند.  زندگشان خیلی خیلی حقیر تر از تولیدشان است. پیش سیاه چادری ترمز زدیم. سگ گله کمی شاخ و شانه کشید اما   وقتی بی تفاوتی مارا دید راهش را کشید رفت. حامد کمی با زن روستایی صحبت کرد. اطلاعات دقیقی راجع زمان رسیدن به جاده نمیدانست اما  میگفت مسیر را درست میروید. بیش از دو ساعت در جاده خاکی راندیم تا آن 14 کیلومتر تمام شد. توی مسیر دو 206 با دو پسر و دختر جوان دیدیم که نفهمیدیم  چه شده اند پون دنبالمان نیامدند. فقط برایشان آرزوی سلامتی داشتم. از دور چند کانکس و ساختمان دیدیم. جاده هموار تر شده بود. جلوتر که امدیم تابلو شرکت اکتشاف نفت را دیدیم. گویا مستغلاتی از شرکت نفت بود . 


جاده هنوز خاکی بود ولی کوبیده شده و هموار چند صد متر جلوتر به جاده آسفالتی رسیدیم و پلیس راه فراشبند-جم ، سروان یکم ای ایستاده بود و ماشین ها را نگاه میکرد. کفگیرک را برای ما تکان داد و ما کنار کشیدیم. پیمان گواهی نامه همراه نداشت و  کمی خوف داشت اما افسر کار خاصی نداشت.کمی خوش و بش کرد که از کجا می آیید و به کجا میروید. بیشتر دلتنگ و منزوی نشان میداد تا بخواهد جریمه کند. او نفر دومی بود که برایمان ارزوی سلامتی کرد و باز راه افتادیم. از پلیس راه تا جم تقریبا  100 کیلومتر راه داشتیم. اذان مغرب توی پلیس راه پخش میشد. به افق کجایش را دقیقا نمیدانم. الان جایی در مرز استان فارس و بوشهر بودیم. از اینجا به بعد هر چه به جم نزدیک شدیم جاده شیب ها تند و پیچ های خطرناک پیدا میکرد. تریلی ها زیادی بودند و جاده از 40 کیلومتری جم دوطرفه و باریک شد. به هر دردی بود خودمان را به جم رساندیم. یعنی به پمپ بنزینش. از دور نور خطوط فلر پالایشگاه شهر را زعفرانی رنگ کرده بود. بعد از بنزین و دستشویی فهمیدیم ورودی شهر عقب تر از پمپ بنزین بوده بیخیال دور زدن شدیم. سیراف بهمان نزدیک بود و شوق دیدن دریا و بیدار شدن با صدای موج های ساحل ترغیب مان کرد که برانیم. ساعت از ده شب گذشته بود که به سیراف رسیدیم. شهر کوچک ولی با قدمتی بیش از چند قرن. از ورودی پیدا بود شهر از حالت معمولش شلوغ تر است. تعطیلات چند روزه خیلی از ساکنان فارس و بوشهر را به این سمت کشانده بود.بعلاوه اینکه هوا در چله زمستان خیلی خب بود.توی رستورانی شام خوردیم. این تنها وعده غذایی گرمی بود که بعداز آن آش مشتی  میخوردیم. هر چه بود زیر دندانم لذیذ بود. برای کمپ زدن ساحل سیراف بی نهایت شلوغ بود. پارک های نصوری و  ساحلی پر از آدم و ماشین و سر و صدا بود. نمیشد اینجا آسایش یافت. 



تن خسته مان برای ادامه دادن نیاز به ارامش داشت.خروجی شهر سیراف به سمت عسلویه  یک روستایی به اسم  پرک هست. امیرحسین نظرش بود که شب را در پرک بگذارنیم. از شهر که خارج شدیم. یک تکه یک دست و صاف از ساحل دیدیم که  خورده محوطه سازی داشت. خوبی اش این بود که از  پارک ساحلی به مراتب خلوت تر بود. باورمان بود که در چنین شبی هر کجایی که اسمش پارک  ساحلی باشد مملو از ادم است پس همینجا بهترین جای  برای ماندن است. از دور نور اتش پتروشیمی های پارس جنوبی دیده میشد. نور کشتی های راکد رو آب نور چراغ های برق ..خسته تر از ان بودیم که به صدا ها توجه کنیم. چهار نفری چادر علم کردیم. اتشی درست کردیم و بعد از خوردت  سیب زمینی اتشی،  توی کیسه خواب هایمان رفتیم و پیش از آنکه بتوانیم به روز گذشته فکر کنیم خوابمان برد.

پایان فصل 3

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

سفر نامه جنوب- فصل دوم : فروغ هخامنشی

شش صبح بیدار شدیم. خوب خوابیده بودم. بچه ها میگفتند با پیمان خُر و پُف میکردید. محتمل بود چرا که کیسه خواب بالش ندارد. ارتفاع سر که به هم بخورد خر و پف محتمل است. فقط یه لبخند تحویلشان دادم و از تکنیک اغراق استفاده کردم گفته حالا خوبه ، بعضی شبها تو خواب آواز هم میخوانم و بعد از اتاق زدم بیرون. دستشویی مسجد در حال بازسازی و توسعه بود بعد  مسواک زدن سرم را هم توی روشویی دلباز مسجد شستم. سرمای اباده زیر صفر بود و آب جوی ها یخ زده بود لباس پوشیدیم و وسایل را جمع کردیم. ازسرم بخار بلند میشد برای خرید آبجوش هرکول را برداشتم و به بچه ها گفتم بیرون مسجد منتظرتان هستم. دیشب چند مغازه جلوی مسجد دیده بودم.اما هیچکدام آبجوش نداشتند یعنی صبح اول وقت بود و آب هنوز جوش نیامده بود. از شهر که خارج شدیم. جلوی یک دکه آب جوش و تنقلات خریدیم. مغازه دو در سه متری بود دو تا یخچال ویترینی ایستاده داشت. کنار دخلش یک اسپرسو ساز هم داشت. به لحن طعنه طوری گفتم  اسپرسو هم داره. پسر جوان  پاسخ داد. عامو  همه اینجا اسپرسو میخورن. حرف درستی بود. هرکجا و هر مغازه ای که در این منطقه رفتیم اسپرسو ساز داشت. لیوان های کاغذی کوچک 40 میلی لیتری و عطر خوش قهوه. 


هدف اولمان پاسارگاد بود. روز شلوغی در پیش داشتیم و فرصتمان کم بود. گفتیم صبحانه را آنجا بزنیم. الان زودتر برویم تا محوطه پاسارگاد خلوت است بازدید کنیم.جاده بعد از  بیدک و سورمق کوهستانی شد . گردنه های ملایمی که بعداز هرکدام دشت های سبز و خرمی وجود داشت. چند معدن برداشت سنگ و کارخانه سنگ بُری. این اتفاق بعداز اینکه از صفاشهر رد شدیم سر و شکل انبوه تری به خود گرفت. معادن تراوتن های نسکافه ای رنگ که توی شهرک صنعتی که کار میکنم مشابهش را زیاد میبینم. تا آرامگاه کوروش 60 کیلومتر راه داشتیم و  برای ما که هیچکدام پاسارگاد را ندیده بودیم هیجان انگیز می آمد. از گردنه مرغاب که رد شدیم دشت سبز و پهنی جلوی رویمان بود،خرافاتی نیستم اما آن وجه حماسی و بزرگی و فراخی محیط کمی در فهم فضا اثر گذار بود. 9 صبح رسیدیم پاسارگاد.آرامگاه کوروش مثل شاگرد های دیلاق ته کلاس از دور خودنمایی میکرد. مقبره کوروش از جاده اصلی صفاشهر به شیراز  کمتر از 5 کیلومتر فاصله داشت. ورودی در حال بهسازی بود. نوعی تدارکات برای استقبال از مسافران نوروزی که کمتر از دوماه دیگر از هر جای ایران برای بازدید می آیند. بلیت گرفتیم و راهرو سنگفرش مارا مستقیم رساند به مقبره کوروش. اخیرا از فاصله 3-4 متری شیشه سکوریت گذاشته اند تا مستقیم در تماس دست نباشد اما ازیادگاری های نوشته شده م.م از فلان جا و مریم عاشقت هستم از الف.ر می شد فهمید روزگاری نه چندان دور مراجعین حتی تا بالای مقبره و دالان ورودی هم شرف حضور داشتند.

 
راستش را بخواهید اگر نخواهم خیلی هم تقدس به فضا دهم فقط آرامگاه یک شاه بود. قداستی در کار نبود بیشتر وجه تاریخی و قدمت اش است بهش تقدس  بخشیده بود و البته اینکه به هر حال ساخت آن بنا در آن دوره از تاریخ کار بزرگی بود، همین حالا هم بسیار عظیم بنظر میرسد. در شرق مقبره ماشین های برقی بودند که بلیت میفروختن و به ازاء ان بازدیدکنندگان را به بخش های دیگر میرساندند.کاخ (بارگاه)عمومی و خصوصی، زندان شاهی و... دو ساعتی توی محوطه چرخیدیم. آرامگاه کوروش از سالم ترینشان بود اما  کاخ بار عمومی و باغ های شاهی که در حال حاضر زمین بایری بیشتر ازشان نمانده بود بنظرم جذاب ترین بخش محوطه پاسارگاد بود. از اینکه آن همه راه را پیاده آمده بودیم و میخواستیم پیاده هم برگردیم هم خوشحال بودم هم ناراحت. خوشحال بودیم چرا که هم وجب آن فضا خود تاریخ بود . روزگاری آدمهایی زیست میکرده اند. کاخ شاهی بوده ،بزرگانی رفت و آمد داشتند و این برای من تاثیر گذرا و جذاب بود. 


ناراحت از این بودیم که خیلی وقت برای پاساگاد گذاشتیم و خسته شده بودیم. بعداز دو ساعت بالاخره  محوطه را ترک کردیم . پیشنهاد صبحانه کنار سیوند را دادم. طبق نقشه گوگل سیوند درست کنار جاده پاسارگاد به مرودشت بود. پانزده دقیقه ای در جاده راندیم. جاده بدی نبود اما حجم ماشین ها زیادتر میشد.
رودخانه ای پیدا نبود. یعنی یک جاده مارا به سد می رساند اما اثری از آب و ساحل رودخانه نبود. جاده فرعی سد را ادامه ندادیم . برگشتیم و 500 متر جلوتر کنار یک راه فرعی دیگر نشستیم به صبحانه. شبیه گراز های گرسنه در چشم بر هم زدنی صبحانه را نیست و نابود کردیم.
بعد از صبحانه راه افتادیم. معبد زرتشت و نقش رستم اولین مقصد بود. همانقدر وهم انگیز و اساطیری می نمود که در عکس هایش دیده بودم. فکر اینکه روزگاری آدمهایی با تیشه های آهنی بدون هیچ  ابزار پیشرفته ای این همه کوه و صخره را تراشیده باشند برایم درد آور بود. چه تعدادشان  اینجا  مریض شده و جان داده اند. چه تعدادشان  به خاصر بی احتیاطی  و سقوط جان خود را از دست داده اند. چه تعداد به خشم ارباب جان داده اند؟ سعی کردم بهش فکر نکنم.
 کعبه زرتشت بی شک برجسته ترین بنای نقش رستم است بود. یک عبادتگاه که  تم عرفانی به محیط آرامگاه های هخامنشی و ساسانی میداد. نقش رستم از نظر تاریخی متعلق به دو سلسله است، اولی هخامنشیان و بعد ساسانیان  اینکه چطور این بناها و  نمادها شبیه به هم اند را باید در نوع تفکر ساسانی و علاقمندی اش به شباهت با  هخامنشی نام برد. ساسانیان به شدت تحت تاثیر هخامنشیان بودند.


اما هر دو از تئوری شبیه بهم داشتند خود را فرستاده ایزد منان میدانستند و  برای شوکت و جلال پادشاهی شان از کاری دریغ نمی کردند.  جالب اینکه ساسانیان برای وجاهت دادن به حکومت خود از هخامنشیان و نماد هایشان استفاده کردند. آرامگاه شاهان و استفاده از تخت جمشید و هزار یک کپی برداری دیگر که نعل به نعل از روی هخامنشیان کپی برداری شده بود. پیمان میگفت  همه حکومت ها به نوعی ایدولوژیک اند. حتی مفتخر ترین و  بزرگ ترینشان. راست میگفت. مشابه اش رفتار جمهوری اسلامی در کپی برداری از شاهان شیعه صفوی در مناسک محرم و صفر تا معماری مساجد و آرامگاه همه به نوعی ازصفوی تقلید شده است. صفویه  علمائ جبل عامری را برای تبیین تفکر شیعه از لبنان به ایران آورد و جمهوری اسلامی از عراقی های متولد نجف را برای پیشبرد ایدولوژی خود استفاده کرد. توی همین فکر ها بودم و تک و توک عکس هم میگرفتم. قاب کوه و آبی یک دست آسمان نقش رستم ترکیب فئق العاده ای میسازد.
نقش رستم را به فکر مقبره زرتشت و ساسانیان ترک کردیم و تخت جمشید، آن سازه که واقعا بزرگتر و عظیم تر بود آنقدر که گمان میکردم کاخ هیچ شاهی در هیچ کجای دنیا به این عظمت و وسعت نیست از چند صد متر جلوتر توی چشممان بود.
کاخ با سرسرای اصلی شروع شده و  شاه به شاه و  دروه به دوره گسترش یافته از شرق به کوهی سنگی ختم میشود که آرامگاه دوتا از شاهان  ساسانی (اردشیر) آنجا تعبیه شده از جنوب و غرب به دشتی فراخ مرودشت متصل شده. طراحی به شکل اغراق آمیزی ابهت و عظمت دارد به گونه ای که اولین حس مراجعه کننده عظمت کاخ و حقیر بودن خودش است.

کاخ آپادانا ،دروازه ملل،کاخ صد ستون،کاخ جی،کاخ هدیش ،کاخ ه ، کاخ تچر ، کاخ سه در ،کاخ ملکه و کاخ شورا،خزانه شاهی به انظمام سرباز خانه و چندین و چند پلکان ورودی و خروجی مجموعه تخت جمشید را تکمیل کرده است. تخت جمشید بعد حمله اسکندر متروک مانده بود. گفته شده است  صدها سال پس از حمله اعراب به ایران این بنا که به تلی از خاک و ستون سوخته تبدیل شده بود از نظر مردمان و گذر کنندگان همان تخت شاه جمشید بوده است که فردوسی در شاهانامه از آن نام برده است. بعدها با کاوش در کتیبه ها و خطوط میخی مشخص شد که نام این بنا  پارسه بوده و در دوران هخامنشیان پایگاه فرانروایی بوده است.

کاوش بر روی کتیبه های تخت جمشید  تا زمان پهلوی به شکل مدرن و گسترده انجام نشد تا  در زمان پهلوی اول (رضا شاه) ارنست امیل هرتسفلد باستان شناس آلمانی  بیش از سه سال اقدام به کاوش و ثبت کتیبه ها و تعداد زیادی دفینه سفالی کرد. بی تردید نام هرتسفلد بیش از هر شخص دیگری در ثبت نام تخت جمشید تاثیر گذار بوده است.

همچنین جشن های 2500 ساله که در زمان پهلوی دوم (محمدرضاشاه ) برگزار کرد . باز سازی هایی در سطح  ایجاد سکو نشیمن گاه ، دیوار کشی های کاهگلی و سنگی انجام شده است که از نظر باستان شناسی فاقد ارزش حساب میشوند. هدفش به نوعی مانند آنچه درخصوص هویت جویی ساسانیان بیان شد. پهلوی نیز علاقمند بود که خود را وابسته به دوران پر شکوه شاهی نشان دهد و از این طریق به دنبال تقدس جویی بود. بی توجه به  تغییرات  زمان و تفکرات و سطح دانش آدمها. پس شد آنچه شد.

بعداز انقلاب اما  تندروهای راست گرا  با محوریت صادق خلخالی بعد از تخریب مقبره  رضاشاه در شهر ری به دنبال تخریب آرامگاه فردوسی و تخت جمشید بود.اما مخالفت شدید پرویز ورجاوند ،وزیر فرهنگ وقت ، نصراله امینی استاندارد فارس و آیت اله سید محمود طالقانی از روحانیون  میانه رو  باعث ممانعت در تخریب این آثار ملی برآمد.



حوالی ساعت 3 عصر از تخت جمشید بیرون زدیم  تا شیراز 45 دقیقه ای راننگی داشتیم. جاده پر تردد تر شده بود. نشسته بودم پست فرمان و جاده را آرام میراندم. بین مسیر درست روبروی پالایشگاه شعبه شیرازِ محل کارمان را  نشان بچه ها دادم و فیگور آمدم. از اینجا تا شیراز را  10باری رفته بودم. به دروازه قرآن که رسیدیم نظر بچه ها بود که باغ ارم را ببینیم. تنها جایی که باید میدیدم و فقط تا 5 عصر بلیت فروشی داشت. داخل باغ یک ساعتی چرخ زدیم و عکس گرفتیم. ارم همیشه  طرب انگیز است. فصل اش فرقی ندارد. بهار، تابستان،پاییز یا زمستان قشنگ است. سرو دارد سروهایی که نماد شیراز است. حوش و فواره دارد. طرح باغ و عمارت اش ایرانی است و آن راحتی و آرامش شیرازی را میتوانی آنجا  رک کنی. در پس و پناه هایش درختهایش آدم ها با هم حرف میزنند اما صدایشان کسی را اذیت نمیکند. عشاق قرار میگذارند و توریست ها عکس میگیرند.

 آفتاب داشت پس می رفت. عکس هایمان دیگر رنگ آب دهان مرده میشد. افتاده بودیم به جان گوشی و آشناهایمان که جایی برای شب ماندن پیدا کنیم. جایی کوچک و ارزان  که حوصله  چهار تایمان را داشته باشد. حامد مسافرخانه ای جفت و جور کرد. صاحب مسافرخانه پشت تلفن خط و نشان کشیده بود که اگر تا نیم ساعت دیگر نیایید اتاق را به تیم دیگری اجاره میدهد. سریع سوار شدیم و بلوار کریمخان و لطفعلی خان زند ترافیک دامن گیر و بی درویی داشت. به انضمام این همه خودرو سواری اتوبوس و موتور سیکلت و  عابر پیاده را هم اضافه کنی تازه میفهمم  پیمان آن ده دوازده کیلومتر چی کشید تا برسیم. مسافرخانه حیدری از آن بناهای متوسط بود نه خیلی تمیز نه خیلی کثیف اما ارزان بود. از منظر مارکتینگ بخواهی نگاهش کنی جایی بود که به قیمتش می ارزید. بزرگترین مزیت اش این بود که تا مسجد نصیرالملک فقط 50 متر فاصله داشت. دقیقا طول یک کوچه چند متر این طرف و آنطرف تر. وسایل را توی مسافرخانه گذاشتیم. ماشین را توی پارکینگ عمومی پارک کردیم(چون ان منطقه از شیراز جای پارک پیدا نمیشود) نهار نخورده و گرسنه بویدم. جمع راضی بود به اینکه به عوض نهار شام را در بهتربخوریم. گزینه های من در شیراز صوفی و هفت خان و شاطر عباس بود. توی آن ترافیک ترجیح دادیم ماشین بیرون نبریم. با تپ سی تا رستوران صوفی ستارخان 7000 تومان شد.رستوران صوفی اما گوشمان را برید. باز هم از منظر کارکتینگ اش بخواهی نگاه کنی نسبت  کیفیت و حجم غذایش با پولی که سلفیدیم برابری نداشت. 250 هزار تومان برای ما با انگیزه و شکل سفرمان هزینه بزرگی بود.(توصیه میکنم  هیچوقت هم رستوران صوفی نروید) بعدتر توی گوگل و تریپ ادوایزر دیدم که  میهمانان  همه این موارد را ذکر کرده بودند و ما بی توجه به آن رفته بودیم. بعداز سوفی با تپ سی به حافظیه زفتیم. حافظیه جای داغ شده صوفی را کمی التیام داد. هوای میانه بهمن ماه سرد بود اما حافظیه مملو از گرمای حضور بود. بعد از قرائت فاتحه برای روح لسان الغیب بچه ها به حیاط غربی حافظیه بردم و مزار حمیدی شیرازی، رسول پرویزی و دکتر افراسیابی را نشان دادم. از میان بازدید کنندگان حافظیه کمتر کسی میداند که حیاط و محوطه حافظیه مملو از قبور آدمهای بزرگ و مفاخر شیراز است و این محوطه در زمان پهلوی اول و توسط معماری فرانسوی و شرق شناس بنام آندره گودارد و دستیارش ماکسیم سیروکس ساخته شد

باغ ارم


پشت آرامگاه خانوادگی قوام ها با اپلیکیشن فال حافظ موبایلم چندتا فال گرفتم فالها را چپ و چول میخواندیم اما کژ دار و مریض متوجه منظور غزل ها میشدم. فال خودم خوب بود. تعبیر داشت.فال حافظ جوری است  که برای همه تعبیر دارد. بی دلیل و با منت هم  ورق زده باشی فال حافظ یک جای منظورت را نشانه میگیرد و در گیرت میکند.  همین شده است که حافظ با حدود 350 غزل منصوب اینقدر مورد توجه ایرانیان قرار گرفته است.

از حافظیه زدیم بیرون  قول فالوده شکر ریز  میدان ارگ  را  به بچه ها داده بودم. تپ سی این بار مارا با 3500 تومان از چهارراه حافظیه تا جلوی ارگ کریمخان رساند. بستنی فروشی در آن ساعت شب و سرمای شیراز شلوغ بود. صف ایستادیم چهار تا  فالوده بستنی دیوانه کننده ترین تصمیم بود که نمی شد ازش گذشت. مسیر ارگ تا مسافرخانه  را قدم زدیم. نزدیک بود. سر راه به شاهچراغ هم رفتیم. شاهچراغ را دوست دارم گنبدش کاشی کاری است و ستون هایش چوبی، حرم وسعت یافته اما هسته مرکزی همان امامزاده با صفاست که حیاطش درخت دارد. از صحن های حرم مشهد خوشم نمیآد انجا همیشه تا مسیر را به صحن اصلی برسم خیس عرق میشوم. گرم و بدون سایه است. درخت توی صحن هایش نیست. فقط مسطح بزرگ و تب دار است. اما شاهچراغ حوض و درخت دارد. ایوان و پرده دارد. شبهای سرد زمستان یا روزهای پر آفتاب پرده ها را می اندازند. صحن آینه کاری مراسم عزاداری برپا بود. مردها با لباسهای مشکی (تا بالای زانو)  به تن سینه میزدند. لباس ها جوری دوخته شده بود که محل خوردن دست به سینه عزادارن لخت باشد. ریتم واحد سینه میزدند و بنظر دست ها آرام ولی محکم سینه می زدند.خسته بودیم. تاب نشستن و تماشا کردن بیشتر نداشتیم.از حرم زدیم بیرون. نیازمند خواب بودیم.من قبلش دوش هم گرفتم،حمام بزرگ و جا داری ته راهرو  داشت. پیمان نهیب زد که شش صبح برپا می دهم. حال تایید یا رد کردنش را نداشتم. روی تخت هایش دلم نمی آمد بخوابیم کیسه خواب هایمان را باز کردیم و توی کیسه خواب روز را تمام کردیم. مثل تلویزیون های قدیمی تصاویر امروز توی ذهن مچاله شد،جمع شد و جمع شد و یک نقطه شد توی ذهنم و بعد همه چیزخاموش شد.

 

پایان روز دوم


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

سفرنامه جنوب _ فصل اول : آغاز شدن


پیش درآمد
حالا دریافته ام که سفر چیزی شبیه الکل است. درست ترش را بخواهم بگویم شبیه شراب  دُرد دار است. سفرنامه نوشتن هم ظرف نگهداری این شراب است. آنها که سفرنامه نوشتند از سعدی و ناصر خسرو گرفته تا زین العابدین مراغه ای و ایرج افشار و دیگران همه یک کلکسیون از مشروبات هیجان انگیز برای فارسی زبانان جمع کرده اند. 
میماند زمان نوشتن این سفرنامه که بنظرم باز هم از همان قانون توقف ناپذیری زمان تبعیت میکند. شرابی که ظرف بسته نداشته باشد حجمش کم میشود. الکلش میپرد، لذتش هم به تدریج از بین میرود. میماند دُرد و پیمانه ای خالی که تجربه است. تجربه زیست که فقط برای سفر کننده است. کس دیگری نمیتواند استفاده کند. الزاما هم به درد بخور نمیتواند باشد. گاهی این دُرد تبدیل  به  دَرد میشود. درد و خطر بالقوه در همه جا هست. در سفر بیشتر.


آغاز شدن
یک هفته قبل ترش پیمان ازم استعلام گرفت که می آیم یا نه . به رسم پیرمردهای ترسو جواب دادن را منوط کردم به  فکر بیشتر و  عصر همان روز بهش تایید دادم. نق و نوق هم کردم  ولی در نهایت تیم خوب چهارنفره مان شکل گرفت. 4.5 صبح چهارشنیه 17 بهمن 97 پیمان  دنبالم آمد ، کوله را بسته بودم و حاضر یراق نشسته بودم که آب جوش بیایید و  هرکول را پر آب کنم. بعد رفتیم سراغ حامد و امیرحسین ، با حامد سفر کردستان رفته بودم و  تقریبا میشناختمش،امیر حسین را ندیده بودم. ولی از همان خنده دندان نشان سر صبحش فهمیدم میتوانم باهاش ایاغ شوم .

6 نشده از تهران زدیم بیرون. ساعت خوبی بود راه ترافیک نداشت و طلوع آفتاب را در گردنده نعلبندان جاده تهران - قم تجربه کردیم.قصدمان بود تا جایی که میتوانیم برویم و بعد برای صبحانه بنشینیم. حامد از تجربه سالها زیست مجردانه اش استفاده کرده بودم و عدسی پخته بود. از قم به کاشان و از کاشان تا اردستان رفتیم. آفتاب حسابی بالا آمده بود. هوا سوز عجیبی داشت. رفتیم داخل شهر اردستان خیلی کوچک تر و  محقر تر از تصوراتم یا حتی اسمش بود. کوچه ها و خیابانها شدیدا خلوت و بی روح بود و غیر از یک قصابی که گوشت با سوبسید(یارانه) میفروخت جلوی هیچ مغازه ای آدمی ناایستاده بود. ترمز زدیم و حامد برای خرید نان پیاده شد. پیرزنی چروکیده نزدیک ماشین شد. ازمان میخواست تا خانه اش ببریمش، ما به ذهنیت بدگمان خود فکر کردیم گداست و پول نشانش دادیم. پیرزن هم به طبع زرنگی و تجربه زندگانی اش 5هزار تومانی را گرفت و سوار ماشین هم شد. تا نزدیک خانه رساندیمش بعد جایی نزدیک کلانتری و در بلوار ورودی شهر عدسی خوردیم و  رویش هم یک چای به درد بخور. از قم و کاشان  بی چشم داشتی گذشته بویدم و اردستان هم  طعمه دندان گیری برایمان نداشت. تا اینجا  مجموعا سه عکس با دوربین و یک عکس با موبایلم گرفته بودم و  جز آن پیرزن متمارض که بنظرم صورتش نشان میداد در جوانی  از خیلی ها دلبری کرده. چیز دیگری گیرمان نیامد.
بساط صبحانه و ظرف کثیف عدسی را  روزنامه پیچ کردیم . چپاندیمش توی صندوق عقب و راه افتادیم. 
نقشه میگفت  شهر بعدی نائین است. آخرین باری که نائیین آمده بودم  تابستان 1386 بود. کنار امامزاده معروفش همبرگر خورده بودم. خاطر هست همبرگری آن تعداد همبرگر نداشت و مجبور شد برای باقیمانده بچها  همانجا گوشت چرخ کند و همبرگر درست کند. و آن تعدادی که  جدید درست کرد تومانی ، پنج زار با آن همبرگر های آماده فرق داشت. بدم نمیآمد دوباره به نایین بروم و پز اینکه من جایی در نائین را میشناسم.
اما اصلا با قیافه ما چهار دیلاق اذب اوقلی نمی آمد که بخواهیم جاده صاف را برویم. جاده فرعی هویت نزدیک تری به ما داشت. جاده اصلی برای آنهاست  که عجله رسیدن دارند. ما به عشق راه  آمده بودیم. اینکه مقصدی هم برای خود تعریف کرده بودیم صرفا به این خاطر بود راه دیگر نرویم. هر چهار نفر اهل برنامه ریزی بودیم. اما این جمع  و این شش روز در آن لحظه زیستن را میطلبید.


این شد که بعد از ظفرقند و پمپ بنزین اش قرار کردیم  راه های فرعی را برویم. یک قرار دیگر هم با خودم گذاشتم که به هر پمپ بنزین بین راهی رسیدیم، بروم دستشویی اش را  امتحان کنم و برای خودم رَنک بندی کنم.
 اولین دستشویی هم  دستشویی همین پمپ بزنین ظفرقند بود. در حال توسعه بود. داشتند ظاهرش را قشنگ میکردند اما داخلش تنگ و تار بود. آنجوری که میباید مستراح باشد نبود. فشار قبر داشت. پیمان موقع آمدن سرش به داربست های وصل شده خورده بود. 
بعد از ظفرقند توی یک فرعی پیچیدیم به سمت فاران و سناباد و کیچی و علون آباد یه دوجین آباد دیگر را رد کردیم. از آن جاده که حتی توی روزهای آخر هفته و تعطیلات هم ساعتی یکی دوماشین  بیشتر درشان تردد میکند.  بعد از یک گردنه نه چندان مرتفع به یک عمارت و سرآب رسیدیم. یک قنات که از چند صدمتر آنطرف تر کنده بودندو کنار چشمه اش سرا و خانه ای علم کرده بودند. یک مقر فرماندهی یک سیوان *پیشرفته که نشان از تمول و تکبر مالک اش داشت. هرچند بنا از دوران اوج و شکوه اش فاصله داشت .پایین عمارت و استخر پر از آبش ردیف درختان گردو و بادام بود. برای من که اصالتا فراهانی ام روستا آبا و اجدادی ام به همین سبک قنات و کهریز آبرسانی میشود درک اهمیت همچین فضایی برایم راحت بود. مردم حاشیه کویر آب برایشان از هرچیز دیگری با اهمیت تر است. آنکه آب دارد باغ دارد.آنکه باغ دارد ملک کشاورزی هم میتواند داشته باشد. چرا که از سهم آب باغش میتواند استفاده کند. آنکه باغ دارد درخت دارد آنکه درخت دارد. زیشه دارد. حق دارد. زور دارد. میتواند زور بگوید. می تواند بگوید اینجا چیکار میکنی. ولو آنجا باغش هم نباشد. جایی در مسیر باغش باشد. اما اینجا کسی از ما نپرسید چه کار دارید. نمیگفت داخل ملک و باغ من چه میکنی  چون که باغ ، باغ بی برگی بود. فصل کرسی خوابی بود. درخت های گردو به آفت کِرم خراط نشسته بودند و  بادام های توی باد سرد می جنبیدند.
کاروانسرا وجه خاطره انگیز برایم بود. باید زودتر حرکت میکردیم. گمانم بود تا قبل از ظهر به ورزنه برسیم.


اولین جاده اصلی که رسیدیم .جاده اصفهان به نایین بود. شهری که ما واردش شدیم  اسمش کوهپایه.از پمپ بنزین ظفرقند به این ور من پشت فرمان بودم و آنجا که بعداز تودشک  پیمان فرمان داد که باید بپیچی به راست  ظن ام برد که  آن همه مهملی که برای جاده و هویت نوشتم آنقدر ها هم الله بختکی و  انتخاب در لحظه نبوده. حکایت به نوعی حکایت کنده شدن  بیستون به عشق و بردن شهرت اش توسط فرهاد میمانست. اما از این اتفاق راضی بودیم. جشوقان یک روستا نبود. بیشتر به موزه ای می مانست یا  دمو یک گیم کامپیوتری اول شخص . بنظرم روستا بود اما تمیز بود به نظر مدرن می آمد اما چشمه داشت و کوچه های باریک و آشتی کنان. روستا یک مسجد جامع بزرگ داشت. همین کافی بود که بفهمی که اهالی روستا از متدین بوده اند. چرا که  مسجد خیلی آینده نگرانه و بزرگ ساخته شده بود. مثل دژ عظیمی بود در میدان اصلی روستا که بر پایین دست مشرف بود. کنار چشمه ساخته شده بود دلیل اش هم پیدا بوده که در عزا و عروسی آب کشیدن راحت باشد. از هم جا امکان دسترسی داشته باشد و مرکزیت روستا باشد. اقتصاد روستا غیر از کشاورزی و دام پروری بر فرشبافی و  نقشه کشی فرش یگذشت. دوست داشتم  فرصتی دست میداد و قالیباف خانه ای را هم میدیدم.
به مقصد روستای مجاور و مسجدی دیگ رراه افتادیم. میدانستیم نام روستا چیرمان است و یک محلی  نصفه نیمه راه را نشانمان داد. بی اعتمادی به غریبه های تازه از راه رسیده را میشد در نگاهشان خواند. این خاصیت هرچه به سمت جنوب میرفتیم کمتر میشد. دلیلش را دقیق نمیدانم اوایل فکر میکردم بخاطر مصایب زندگی در کویر است اما کویر نشینانی دیدم که بخشنده و  پر اعتماد بودند. 


به چیرمان رسیدیم و مسجدش، مسجد همان مسجد بود چرا  که کنار چشمه روستا بود اما  در ساخت قدیمی اش دست برده بودند. به خیالی مدرن و درستش کرده بودند اما این مساجد را نباید به روز کرد. در آلومینیومی بیشتر شبیه فحش است تا مدرن سازی. طاق ضربی و درب چوبی و  کنگره سازی مسجد جشوقان گواه نوعی اعتبار بود که در اولین نگاه جذبت میکرد . بقیه راه را  با پرس جو از دو سه عابر و  دیدن چند مرغداری و کوشک و خانه متروک  گذرانیم تا جاده خراب را  مجددا به جاده نائین رساندیم. اما  ماشینمان تاب جاده اصلی را نداشت و  5 کیلومتر جلوتر به سمت ورزنه پیچیدیم. یک ساعت بعد توی سکوت جاده و سایه کوتاه دکل های فشار قوی به ورزنه رسیدیم. اسم ورزنه  مرا یاد کشاورزهای بی آب می اندازد. یاد عصبیت  یاد دعوا بر سر آب و لوله های ترکیده. سیمای شهر در ورود هم  بر این تفکر صحه گذاشت. زاینده رود بی آب، بوی لای و لجن و اب گندیده. اما مردم شهر خوش برخورد بودند. عصبی نبودند. گوجه و تخم مرغ خریدیم و املت خوردیم. املت درست و حسابی.... بعدش کنار زاینده رود بی اب قدم زدیم.پانزده روزی است که آب زاینده رود باز شده و اصفهان اب دارد اما گویا  مردم ورزنه دیگر زانیده رود آبی را تجربه نخواهند کرد.در سکوت شهر را ترک کردیم .. قبل از افتادن به جاده و در مسیر رمل های شنی  جا به جا تابلو گاو چاه و شتر آسیاب را  میدیدم . حامد که  بلد تر از ما بود ما را  به یکی از گاوچاه های قدیمی رساند. قصه گاوچاه  قصه  نیاز و  خلق است. یک فرآیند بویم حل مسئله  که حالا اگر چه نیست اما  ارائه ایده ناب اش هنوز برای  آن اهالی نان دارد.
بیشتر در مورد گاوچاه  اینجا بخوانید..


آفتاب داشت پس کوه میرفت.ما در مسیر ایزدخواست بودیم. میخواستیم  شب را آباده بمانیم. حقیقت به آباده فکر نکرده بودیم. به فکر محل اقامت هم نبودم. چند دقیقه ای خوابم برده بود. بیدار که شدم تنها توی ماشین بودم. از ورزنه به بعد حامد پشت فرمان بود. بچه ها  رفته بودند آسمان شب را تماشا کنند. شب کویری و  پر ستاره بود. آن درس مسیر یابی در شب که در دوران خدمت یاد گرفته بودم  به لعنت شیطان هم نمی ارزید چون آنقدر ستاره میدیدم که دست کم  سه تا  دُب اکبر در آسمان پیدا کردم و  4 تا ستاره قطبی. بیخیال مسیر یابی ام شدم و بعد از یک چای سرپایی همراه با سوز اضافی که به لرزه انداخته بودمان دوباره راه افتادیم. حوالی نُه شب رسیدیم  آباده. چندتا مسافرخانه و اقامت گاه سر زدیم. بچه ها راضی نبودند. دست آخر ادرس مسجدی را گرفتیم به اسم مسجد اما رضا در کمربندی آباده. مسجد در حال ساخت بود و  گوش تا گوش حیاط اش اتاق های کوچک  پنج در چهار بود . متولی را یافتیم. بهش گفتیم مسافریم. اول مکثی کرد و بعد ازمان پرسید مُجردید. نگاهمان  پاسخ میداد که  " تو غیر از این فکر میکنی؟" بعد گفت  شبی سی تومان است  هزینه مسجد و اب و برق و گاز ، ان یکی اتاق را  هم بروید. که از بقیه اتاق ها  دورتر و به درب دوم مسجد نزدیک بود. منطقش این بود که خب مجرد اند آنجا برایشان بهتر است . سر و صدا نداشتیم . شام از کبابی کنار مسجد خریدیم . خوردیم و  بلافاصله توی کیسه خوابهایمان وار رفتیم.اتاق کوچک بود اما بخاری دیواری اش الو میکرد و حسابی گرم بود.


 شروع خوبی برای سفر جنوب بود.


پایان فصل1


۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

معامله سِه سَر بُرد

اوایل ازش خوشم نمی آمد. چشمانی هیز داشت . رنگی و هیز. با کله ی که مثل خودم در دو نما از سه نما مو دار می نمود اما از top view خالی بنظر میرسید. اخبار و روزنامه ها پر بود از صحبت هایش،مبلغ حقوق و دستمزدش. کج خلقی هایش . از بازیکنان مستعفی تیم ملی تا رئیس فدارسیون و وزیر ورزش هیچکس در امان نبود همه راجعش حرف میزدند و او یک تنه جواب همه شان را میداد. به تندی و  بدون تعلل حرف میزد. مهدی رحمتی و هادی عقیلی ستاره های دروازه بانی و خط دفاع تیم ملی را به خاطر یک اشتباه یا عملی که آن را غیر حرفه ای میدانست خط زد. هزینه سنگینی هم برای تصمیمش پرداخت اما هیچگاه اظهار پشیمانی نکرد و همواره از تصمیمش دفاع کرد. بازیکنان دو تابعیتی ایرانی- اروپایی  و حتی ایرانی - آمریکایی را  به تیم ملی دعوت کرد. بازیکنان شاغل لیگ شکایت کردندمدعی شدند کی روش لیگ ایران را خار و خفیف شمرده است. کیروش انکار نکرد و  از بازیکنان ایرانی خواست خودشان را  به تیم های اروپایی برسانند تا بتوانند در تیم ملی بازی کنند. تعداد لژیونر ها که بعداز نسل اول لژیونر ها کم و  انگشت شمار بودند. چند برابر شد. جام ملتهای اسیا 2015 را با یک باخت دراماتیک برابر عراق تمام شد. جام جهانی هرچند خوب بودیم اما بی نظم بازی کردیم و  بایک مساوی برابر نیجریه  برگشتیم. هرچند تعداد معدودی در پنج لیگ معتبر اروپایی بودند. چهار سال بعد اون اتفاق چند بازیکن معدود در لیگ های معتبر بودند و تعدادی زیادی در لیگ های پایین تر و  کشورهای عربی.
ایران بازی های مقدماتی جام جهانی را  تا بازی آخر بدون گل خورده ادامه داد. بازی آخر را با سوریه که در اوج جنگ و  غارت مینمود به نتیجه 2-2 رضایت داد. جام جهانی 2018 بهتر و منظم تر بودیم. از سخت ترین گروه مرحله مقدماتی با چهار امتیاز کنار رفتیم و  صعودمان  یک بغل پای با دقت  کم داشت.


حالا در جام آسیا 2019 بدون گل خورده و دوازده گل زده تا نیمه نهایی آمده ایم. حسرت پنجاه ساله که در جمهوری اسلامی تا به حال حاصل نشده است. اما آقای سر مربی هرچقدر خوب بازی میکند بد صحبت میکند. گزنده و  تیز. حرفهایش بو دار است عقبه ای دارد که نمیدانم چیست ولی هرچه هست  آزارش داده است. گویا متوجه مافیایی شده است که نمیتواند دست از سرش بردارد. دشمن شماره یک اش  برانکو است. مربی اسبق تیم ملی که به مقامی بهتر از سومی در آسیا و نایب قهرمانی باشگاه های آسیا با پرسپولیس نرسید. بنظر میرسد مافیا باز هم میخواهد برانکو را مربی اعلام کند و کیروش از این  سو گیری به شدت  دلخور است. بدی قصه این است که  پرسپولیسی ها به شکل طرف برانکو را میگیرند چون سرمربی محبوبشان هست. چون با اون به یکی از بزرگترین دست آوردهایشان رسیده اند. و میدانند در صورت مربی گری اش در ترکیب تیم ملی جای دارند. پس از تلاش مضایقه نمیکنند. تلاشی که دو قطبی بین ملیت و قومیت پرسپولیسی ها  را ایجاد کرده است. این روزها خیلی از پرسپولیسی ها علاقه دارند تیم ملی در آسیا نتیجه نگیرد چون اگر کیروش قهرمان شود امکان ماندش زیاد است و آنوقت نه تنها  برانکو سرمربی تیم ملی نمیشود ،بلکه جنگ با قدرت بیشتری ادامه خواهد داشت و بازیکنان پرسپولیس بیشتر باید در پشت خط بازیکنان شاغل در لیگ خارجی بمانند.


نتیجه این اتفاق هرچه که باشد و تصمیم کیروش و برانکو به ماندن یا رفتن یک پیام از این  دو قطبی به شکل مصدر بی واسطه خودنمایی میکند.  عدم کفایت فدارسیون
فدراسیون و دستگاه ورزش در ایران .
فدراسیون با سرعتی که مردم و فوتبال رشد داشته اند رشد نکرده . قدش هنوز کوتاه است. در بخش عمرانی نسبت به  رشد جهانی سخت افزاری در فوتبال کاملا عقب مانده و مجبور است انتقاد هایی و  ملامت هایی بابت  این  اتفاق تحمل کند. از طرفی غالب جامعه مدیران در ایران  مدیران انتقاد ناپذیرند ، آنها به جای رشد خود در تمامی ابعاد سعی در کوچک نگه داشتن  و عدم رشد حوزه مدیریت خود میبینند. مخالفان را منزوی و  خارج میکنند و بیشتر از هرچیزی علاقمند اند تصویر خود را خوب جلوه دهند. لذا  از معاونت های خود برای اینکار استفاده میکنند.



آنچه که خود به ان معتقدم این است که اگرچه فدارسیون موفق نبوده و  برانکو  رانت ایجاد کرده و کیروش تند و تیز و گستاخانه صحبت کرده اما تیم ملی دو بازی تا قهرمانی جام فاصله دارد. دو بازی که با نمایش این تیم ملی قهرمانی اش هیچ بعید و دور از دسترس نیست. حسرتی که پنجاه ساله است. پس اگر فدارسیون کمی باهوش باشد. برانکو کمی با سیاست و  کیروش کمی معقول تر  همه میدانند منفعت شان در قهرمانی است.  قهرمانی از نظر مالی و بقای پرسنل به  فدارسیون کمک میکند. رزومه کیروش را به عنوان مربی 8 ساله و دارای عنوان قهرمانی اسیا ماندگار میکند و برانکو را بعنوان مربی تیمی که  بدون هیچ بازیکن سطح بالایی تیمش را تا فینال جام باشگاه ها ستایش میکند.
این یک معامله چند سر برد است .
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

انقباض در می سی سی پی

دورنمات را به شکل دلپذیری دوست دارم. بی اعتمادی و وسواس در نگاه متدین اخلاق مدارش موج میزند. هم آن زمان که قاضی و جلادش را خواندم هم حالا که به دیدن نمایش "ازدواج آقای می سی سی پی" نشستم فکر میکنم دورنمات به شکل دقیق و درستی بدبین بود. بدبینی که هرچند وقت دیگر به نمایشنامه هایش رجوع کنی قابل تشخیص است. تاریخ مصرف ندارد و همیشه  صحیح از آب در می آید. نمایشنامه بر خلاف آنچه بسیاری از دوستان در صفحات خود در موردش نوشتند صرفا داستان ناکامی مردان آرمان طلب نبود. قصه پنج مرد بود که نماینده پنج طبقه اجتماع هستند. اولی که کسی ازش حرفی نزد مالک کارخانه چغندر قند بود. تولید قند و شکر  در اغاز قرن بیستم نماد تمول و ثروت بود و البته هنوز هم هست. دومی پزشک خوش قلب و عاشق پیشه ای که در گیر عشق است. همه مال و مکنت اش را  فدا کرده و به چیزی دست پیدا نکرده است. سومی قاضی خشک و  قاطعی است که به قانون موسی معتقد است و جز عدالت چیزی نمیخواهد حتی برای خودش. چهارمی یک کمونیست دو آتشه است که  میخواهد جهانی را فتح کند و با شورش و کودتا قدرت را در کشوری دیگر در دست گیرد. و اما آخری وزیری عیاش و دو  دوزه بازی  است،که بر خلاف ظاهرش بسیار نان به نرخ روز میخورد و حزب باد است. بادبانش دائم به سمت بادها  میچرخد. و  به هیچ آیین و دین و اخلاقی معتقد نیست.
هر پنج مرد درگیر علاقه به زنی لوند و دلربا شده اند. غریزه مردانه شان میل به داشتن آن زن دارد . چه صاحب کارخانه چغندر که در ابتدای نمایش با خبر فوت او مواجه میشویم. چه عاشق پیشه چه حتی قاضی متدین  یا  وزیر برخلاف روحیه قاطع در آرمانهای خود در برابر زن ضعیف اند.
نتیجتا اینکه همه شان جانشان را فدای آمان هایشان میکنند الا آنها که آرمانی ندارند. بی بته هایی که  حزب باد بودند و نان نرخ روز خورده اند.



سالن خلوت است. به شکل درد آوری فکر میکنم دچار انقباض شده ایم. انقباض اقتصادی که همه لحظه ها و ابعاد زندگی مان را تحت تاثیر قرار داده است. این را توی کار، رقم دریافتی حقوق و پاداش و آمار فروش شرکت و مغازه و حتی تئاتر هم میتوانم ببینم. پایان نمایش بازیگر نقش قاضی(بمحمد صادق ملک) که بازی اش خوب و چشم گیر بود. بعد از خطابه ای نه چندان جالب و محکوم کردند اینستاگرام و شبکه های مجازی به جذب فله ای مخاطب از مخاطبان خواست تبلیغ گروه مستقلشان را کنیم و از دوستان  خود بخواهیم که به دیدن این نمایش بیایند. حتی یک قرعه کشی در محل داشتند که به سه نفر 6 بلیت برای اجراهای آتی میدادند تا تبلیغی برای کارشان بشود. 
حرکتش دو برداشت متفاوت داشت. اولی اینکه قرعه کشی و  درخواست از مخاطبان برای تبلیغ به نوعی اعتقاد به قدرت word of mouth است. عریان ترین نوع تبلیغ که خوب جواب میدهد. قرعه کشی هم حرکت بدی نبود. دست کم 6 نفر هر شب در سالن حضور دارند که میدانند خوش شانس بوده اند و ممکن است این شانس باز هم نصیب خود یا عزیزانشان شود.
اما محکوم کردم فعالان صفحات مجازی مثل محکوم کردن آن آخوند یک لاقبا توسط امام جمعه پر نفوذ  است. یعنی نوعی عقده گشایی و حسادت را نشان می دهد و بد تر از آن اینکه کسادی بازارش را عیان تر میکند. بدون اینکه  یک نوبت فکر کند پنجاه هزار تومان قیمت بلیت برای طبقه متوسط و ضعیف که محصل و  کارگر و کارمند علاقمند به تئاتر است  بسیار سنگین است. پس با کاهش هزینه های تولید و سر بار مثل  تعداد بالای گروه پرفرومنس یا تعداد نوازندگان یاحتی اجاره سالن کوچک تر که متناسب با تعداد تماشاگران باشد میشود هزینه های این تئاتر را به کمتر کرد. آن وقت شاید پولی برای تبلیغ بماند اگر هم نماند همان شیوه تبلیع  نفر به نفر و استفاده  فضای مجازی ایده آل ترین تصمیم است.


گذشته از موارد گفته شده "ازدواج آقای می سی سی پی" ارزش یکبار دیدن را داشت. گویا شرایطی برای خرید نیم بها برای دانشجویان دارد(25000تومانی) در گیشه تئاتر شهر وجود دارد. عذر میخواهم که نتوانستم ته و توی داستان را برایتان در بیاورم توی اینترنت مطلبی راجع نیم بها پیدا نکردم اما روی گیشه برگه ای با این مضمون دیدم. اگر توانستید سری بزنید و سوال کنید.
اگر رفتید و از دیدنش هم  لذت بردید یا حتی خوشتان نیامد چند خطی برایش بنویسید.بلیت اینترنتی هم از اینجا میتوانید بخرید.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

ابن بابویه

علی دهباشی را دوست دارم. دهباشی دقیقا همسن پدرم است. به قدر او هم فعال. اما فعالیت  دهباشی در حوزه مطبوعات فرهنگ ایرانی طی بیش از چهار دهه فعالیت  بقدری تاثیر گذار بوده و برند سازی قدرتمندی داشته که کمتر کسی است که او را نشناسد یا بتواند دعوت او را رد کند. شب های بخارا یکی از فعالیت های پر دردسر و جنبی دهباشی است که از زمانی که دفتر بخارا تعطیل نشده بود هر هفته در دفتر این مجله برگزار میشد. این جلسات با  مدتی وقفه مجددا از سر گرفته شد و در سال جاری هر هفته  بیش از یک جلسه برگزار شده است. بخارا در ماه های اخیر رکورد 5 نشست در هفته هم داشته است. که برای کسی که کار اجرایی یک نشست به ظاهر ساده با تعداد محدودی میهمان را داشته کاملا واضح است که چه حجمی از کار برای این مهم انجام شده است.

 به دلیل اینکه درشهرک صنعتیخارج از تهران کار میکنم رساندن خودم به مرکز شهر و محل نشست های بخارا تا ساعت 5 عصر (ساعتی که معمولا نشست ها برگزار میشود)برایم سخت است به همین خاطر تعداد معدودی از این نشست ها را رفتم. اما همان چند نشست بقدری بهم چسبید و لذت بخش بود که نتوانستم از خیر نوشتنش بگذرم.


علی دهباشی


 شب ابن بابویه برای بررسی و یادآوری این گورستان برگزار شد. گورستان ابن بابویه از اسم محمد این بابُویه معروف به شیخ صدوق گرفته شده است که مزار او در سال 381 هجری در این محل قرار داده شده است.  او یکی از بزرگان مذهب تشییع و صاحب یکی کتب اربعه شیعه و معلم بزرگان فقه شیعی در ایران بوده است. جلسه با کمی تاخیر و ارائه صورت برنامه توسط دهباشی اغاز شد . احمد محیط طباطبایی در خصوص گورستان های ایران گفت گورستان های در ایران باستان در منزل افراد بوده و بعدها گورستان های محلی و منطقه ای شکل گرفته و هر محله نماد و محل اجتماعی داشته که همان گورستان محل بوده است.  گورستان تاریخ گذشته محل رابا حال و آینده پیوند داده است". این اتفاق تا 1348 نیر وجود داشته و در اوایل دوره پهلوی تهران بیش از 140 گورستان در مناطق مختلف داشته است.سال 1348 و تاسیس بهشت زهرا تهران صاحب یک گورستان مدرن با سیستم ادرس دهی ترتیبی و شمارشی میشود.  ابن بابویه از دوره مشروطیت تا پایان دهه چهل که تهران صاحب بهشت زهرا میشود ابن بابویه مهم ترین گورستان تهرانی های است که جز مهاجرین شهیر مقیم تهران اند یا مردمانی که در منطقه ری زندگی میکردند. این اتفاق ابن بابویه را از یک گورستان محلی به یک گورستان ملی تبدیل کرده است. 

آقای طباطبایی در انتقاد به طرح ساماندهی گورستان ها از وضع موجود انتقاد کرد. به کنایه گفت  که هر وقت  حرفی از ساماندهی زده شده تن و بدن ما لرزیده است. ساماندهی را  با  تسطیح و  سیمان ریزی و از بین بردن هویت گورستان  اشتباهی گرفته اند. در حالی که ساماندهی بدین معنا نیست. نمونه  خارجی گورستان که ساماندهی شد پرلاشز پاریس است ، کتابچه راهنما و  تابلو های راهنمایی دقیق برای مدفونین درست کرده اند. اگر متوفی خواننده یا  شاعر بوده است  از طریق یک دستگاه صوتی صدا یا شعرش را  برای استفاده عموم قرار داده اند. اگر نویسنده بوده بخشی از کتاب یا نوشته ای را   نصب کرده اند. گورستان یکسان و مسطح سازی شده  فقط نشانه یک مصیبت جمعی مثل جنگ و زلزله است  وگرنه هیچ ارزش و  زیبایی تاریخی ندارد.  گورستان  تاریخی از طریق گونه گونی قبرها ،نقش ها و  موتیف های زیبایش شناسایی میشود. 

متاسفانه از سال 73 -74 کاملا  فضای گورستان رو به تخریب رفته و بنظرم  گورستان ساماندهی نشده گورستان های بهتر و با هویت تری اند.

گورستان  کلیمیان عودلاجان،امامزاده علی اکبر چیذر  و انگشت شمار گورستان باهویت در تهران باقی مانده اند.



بعداز صحبت های طباطبایی فیلم آرامستان پخش شد. فیلم اول اشتباه پخش شد فیلم مستند "گرمابان" داشت پخش میشد. علی دهباشی عصبانی بود و تذکر داد. کارگردان (شهرام میرآب اقدم) خودش بلند شد و رفت تا به برگزار کنندگان سالن فردوسی کمک کند. فیلم شروع شد .میرآب اقدم  در شروع جلسه چند جمله در موردش گفته بود که یک سال طول کشیده بود تا کارساخت فیلم تمام شود. فیلم یک ترجیع بند داشت روی شعرها و یادداشت قبرها  طوری زووم میکرد که اسم  صاحب قبر قابل خواندن نباشد. آب روی سنگ ریخته میشد و  نوشته خوانا میشد. بعد فصل میخورد به گورهای جدید. دسته بندی بین قبرهای پهلوانان،هنرمندان، سیاسیون،کشته شدگان سی تیر، عارفین، مداحین و ... بود. فیلمساز فصل بهار را برای فیلمبرداری انتخاب کرده بود.  یحتمل بخاطر اینکه قدری از بد منظره بودن و زبری گورستان بکاهد. هر روز رفته بود ابن بابویه کلید دار ابن باویه را راضی کرده بود که بیایید جلوی دوربین یک به یک قبرها را معرفی کند بگوید چه کسی درشان دفن شده و خاطره شخصی اش یا واقعیتی از زندگی آن متوفی یا حتی روایتی که منصوب به اوست را تعریف کند. کلید دار شغل پدری اش هم همین بود. بزرگ شده ابن بابویه بود و روزهایی را به خاطر داشت که گوش تا گوش این بابویه خانه بوده است و  بنای یادبود. رجال و طوایف بزرگ و متمول گور خانوادگی خریده بودند آدمهایی از اقوامشان یا کسانی را با عنوان نگهدار و سرایدار درآن زندگی گماشته بودند. آب و برق و حتی گاز کشی هم داشتند. برایم عجیب بود که در گورستانی آدمها زندگی کنند ،هرچند همین سال گذشته در گورستانهای اطراف تهران عده ای متجاهر، از فرق و فلاک زامبی وار زندگی میکردند اما اینکه افرادی با امکانات رفاهی و در خانه هایی با کیفیت سایر خانه ها  اما ساخته شده در گورستان زندگی کنند برایم خیلی عجیب بود. ابتدای دهه هفتاد امکان زندگی و حق دفن تقریبا از ابن بابویه صلب میشود و گروهای خانوادگی و بناهای یاد بود رو به خرابی میروند. حرم شیخ صدوق در جمهوری اسلامی بنای توسعه داشته اما بنای یاد بود مصدق در کنار کشته شدگان سی تر تخریب شده است. غیر از مصدق همه بناهای دیگر یا  تخریب شده اند یا  در اثر بی توجهی شکسته و مجروح اند. بنای گنبد و بارگاه هنرمندان زیادی از بین رفته و از بین همه هنرمندان و سیاسیون و پهلوانان و نام داران  فقط مزار غلامرضا تختی است که  گذشت زمان نونوارش کرده و باعث تخریبش نشده است. 

گفتن اسامی و یادآوری مشاهیر دفن شده آنقدر زیاد شد که برای بیان اسم همه مقدور نیست اما همین راه بدانید که در دل و درست بود این آرامستان همین بس که از معلم و شاه و پهلوان درش هست تا دزد و  قاتل .


جایی رد پایان مستند وقتی دارد ترانه "قوی زیبا"از شعر های حمیدی شیرازی را با صدا و موزیک عباس مهرپوبا پخش میشود کادری جلوی مخاطب بازمیشود که کارگردان تایید میکند که همه دوندگی هایش برای پیدا کردن سیاهه ای از اسامی مدفونین یا حتی نشانی از صاحبان خانه ها  یافت نشد . باور کنید گورستانی که این همه مشاهیر درش دفن شده اند بدین وضع است  چه بر سر آدمهای عادی خواهد امد. چ ه حکومت هایی خواهند آمد و چقدر با ما و فعل و حرفمان همسو خواهند بود؟

برای من که مدتی است گورستان ها را رج میزنم ابن بابویه  جواهری در پیش گوشم است که بخشی از تاریخ تهران و ری درش نهفته است.

والسلام

مستند را اینجا  میتوانید ببینید. و اگر راه کاری به نظرتان رسید یا  دمی را میشناسید که میتواند این بابویه را از خطر زوال و ویرانی جدا سازد مطلع سازید. 




۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

قطعه 73

دوستی داشتم که دایی جوانش سال 92  تکنسین داروخانه ای بود و شبها همانجا در یک اتاق در طبقه فوقانی داروخانه میخوابید. از قرار یک شب سرد زمستان به دلیل  عدم تهویه مناسب دودکش بخاری داروخانه به علت تجمع کربن منو اکسید جان خود را از دست میدهد. دائی اش دقیقا در ردیفهای اولیه قطعه 74 بهشت زهرا دفن شده است. سالگرد دایی اش اوایل دی ماه بود و ازم خواست با هم برویم  سر مزار دایی اش. چون که وابستگی های عاطفی اش به دائی زیاد است و اسم و ردیف دقیق نمیداند. با دانستن اسم دائی و سرچ آدرس دقیقش را جستم و تقریبا بدون سردرگمی سر قبر حاضر شدیم. سر راست بود . 
بعد از قرائت فاتحه و خیرات پرتقال تامسون که بی نهایت چسبید  بهش گفتم بیا یک چیز جالبی بهت نشان دهم. 
قطعه مجاور قبر دایی اش قطعه 73 بود . 73 از آن قطعات جالب بهشت زهراست، اوایل دهه شصت تکمیل شده و حالا درخت های کاج اش بلند و سایه دار است. سیمان های ور آمده و  راه رفتن بین قبور را کمی سخت کرده است.
بهش گفتم میخواهم سه تا قبر نشانش دهم و از اوضاع و احوال متوفی برایش بگویم. با اینکه گردی چشم هایش نشان از تعجب بود  اما چون از دیوانگی و اشتیاقم در قبر گردی مطلع بود همراه شد.
اول پروین خیر بخش معروف به فروزان بازیگر و دوبلور سینمای ایران است که بعد از یک بلوغ هنری در دهه 50 بر خلاف دهه قبل فیلم های هنری تری بازی کرد تا جایی که  بخاطر بازی در "بابا شمل " و "دایره مینا " علی حاتمی به ستاره اول سینمای ایران تبدیل شد و چند جایزه برد.
خاطره آقای امینی از کارکنان بنیاد مستضعفان و کارکنان مجله جانیاز را هم در خصوص فروزان میتوانید اینجا بخوانید.
 نفر دوم  سعید اسلامی  معروف به سعید امامی از عاملان وزارت اطلاعات و معاون علی فلاحیان بود که در قتل منتقدان حاکمیت  معروف به قتل های زنجیره ای و تعدادی ترور های افراد در خارج کشور فعال بود. گفته شد که  سعید امامی بعد از قائله به پا شده در خصوص قتل کاندیدای اولین دوره ریاست جمهوری ایران و همسرش  (داریوش و پروانه فروهر) و فشار رسانه های اصلاح طلب  مجبور به کناره گیری و بعد به طرز مشکوکی در زندان به قتل رسید. علت  قتل او را  خوردن داروی نظافت  دانسته اند ولی اجازه حضور خبرنگار در مراسم خاکسپاری او را نداده اند. ضمن اینکه بعد از مدتی سنگ قبر او را با اسم و  عنوان شهید نصب کردند.
نفر سوم این قطعه بزرگ مرد ادبیات  معاصر پرویز ناتل خانلری و همسرش هستند. قبر آنها ساکت و خلوت است. گویا در عالم مردگان هم  ادبیاتی ها  نجیب تر و  بی سرو صدا تر از  هنرمندان و  سیاست زدگان اند.
چند قدم تا مزار فروزان رفتیم،مملو از گل بود و خانم ها و آقایان میانسال و کهنسالی که قرائت فاتحه میکردند. بوی گل مریم می آمد و  یک خانمی که وقتی ازش در مورد نسبتش  با  مرحوم فروزان پرسیدم گفت عاشقش هستم ،همین. 
ماشین بین  قطعه 73 و 74 پارک بود و موقع برگشتن دقیق از پایین قبر سعید امامی گذشتیم که اخیرا سنگ اش تعویض شده و  به سبک قبرهای مرتفع آنچنانی در آمده با خطی جلی رویش نوشته شده بود شهید.
مرد میانسالی با سیگاری روشن چند قدم عقب تر از ما رسید. داشتم برای دوستم که خیلی در بند قبر و گورستان نیست  توضیح میدادم  امامی کیست. مرد نگاهی به سنگ کرد خلت سینه اش را بالا اورد تف کرد روی سنگ و رفت.
واکنشی نشان ندادم . جز اینکه از محیط دور شدم. تجربه محیط های  اینچنینی را دارم تشخیص درست و غلط در لحظه سخت است بهترین کار  این است که یک گور پدرش حواله کنی و دور شوی.  توی ماشین و موقع برگشت به این فکر کردم آن مرد سیگار به دست چه آدمی عادی باشد چه عامل حکومت توانست به قبر امامی بی حرمتی کند اما فروزان با اینکه چهل سال کناره گیری و گوشه نشینی را انتخاب کرده بود آنقدر وجهه خوب دارد که در جمع دوستدارانش کسی اجازه هتک حرمت به سرش راه ندهد. ولی دکتر ناتل خانلری نمونه مرد فاضل نه حرص جهان و نه غم دوزخ بود. سکوت بود و ارامش، جوری که کسی حداقل در این مملکت نسیان گر بهت زده حالش را ندارد برود ببیند کیست و چه کرده که بخواهد بی حرمتی کند. 
والسلام
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

امان از آذر

آذر عجیب است و مرموز. حداقل در تاریخ معاصر ما آذر ماه عجیبی است  هم از این رو که عمده قتل های زنجیره ای معروف در این ماه اتفاق افتاده است ، روز دانشجو در این ماه است و هم سالرزو تولد شاملو وبرآهنی (که برای من عزیز و قابل احترامند)در این ماه است.
ترافیک تولد هم در این ماه بالاست. حداقل برای من و در بین آشنایانم آذر ماهی مغرور و  ایده آلیست  فراوان هست.
اما این پست نه به تولدها که بیشتر به کشتارها تاکید دارد . به جریانی به اسم  قتل های زنجیره ای که  از اواخر دهه شصت و  بعد از فوت رهبر ایران شروع شد و در دهه هفتاد با  وجود تند رو های  مدرسه حقانی در راس امور به اوج خود رسید. انتخاب یک  عضو رادیکال به عنوان  معاونت وزیر و بعد استفاده از فضای اعتماد عمومی ،نبود رسانه های جمعی مستقل و آزاد و گردش کند اطلاعات به نفع دستگاه حاکم تمام شد.  این قتلها تا سال 77 که منجر به قتل  داریوش فروهر ،پروانه اسکندری، محمد مختاری و جعفر پوینده نشده بود آنقدرها  عوامل را در محاق قرار نداد. تغییر دولت و روی کار آمدن دولت دوم خرداد محمد خاتمی و به طبع آن تغییر وزیر اطلاعات و  فضای باز تر مطبوعات موجب  افشا شدن موضوع شد تا جایی که عوامل ترور شروع به استتار و تصفیه افراد دخیل کردند. این اتفاق بعد از کشتارهای دهه شصت (مشخصا اعدام های دسته جمعی تابستان 67) بزرگترین و درد آور ترین نوع قتل مخالفین در تاریخ انقلاب اسلامی است.
اما اخیرا و با شکل گرفتن رسانه های مستقل مانند شبکه های اجتماعی،فضای اشتراک مجازی و نفوذ اینترنت، واکاوی پرونده قتل ها  چه اعدام های  سال 67 و چه قتل های زنجیره ای مجددا بر زبان ها افتاده و ماه یا هفته ای نیست که کسی در خصوص آن مطلبی ننویسد یا گزارش یا  مستندی نسازد.
برگزاری مراسم یادبود و سالروز نیز بعد از دو دهه هنوز گرم و کم مخاطره تر در حال انجام است.خانواده های عزیزان از دست رفته به بهانه تولد، سالروز قتل یا ... دور هم گرد می آیند و ضمن یادی از عزیزان از دست رفته آرمان هایی را که عزیزانشان به آن بهانه به قتل رسیده اند را یاد آوری میکنند و مواردی دیگری را نیز که در جریان سالهای بعد از قتل برآنها گذشته را  مرور میکنند.
قدر مسلم این قبیل تجمعات و مراسم یادبود برای حاکمیت جلوه خوشی ندارد اما تحمل این وضع به دلیل تندروی برخی عوامل که در آن زمان خودسر خوانده شده اند هنوز هم هزینه ای برای آنهاست و  هر گونه واکنش تند در فضای کنونی هزینه های زیادی در پی خواهد داشت.
پیش بینی اینکه در آینده چه خواهد شد تقریبا  مشخصا است. در ادوار مختلف تاریخ ایران نیز هرگاه  حکومتی به سرکوب و  فشار روی آورده  شمارش معکوس سرنگونی اش هم آغاز شده  اما در شرایط کنونی سر کار ماندن عوامل اصلی آن اتفاقات و حتی تکریم انها به شکل زبانی و موقعیتی ، نمکی بر زخمه های آخته داغداران  و مدعی العموم اجتماعی است.
شیوه منطقی این  رفتا در جامعه بین المللی برکناری عامل یا عوامل از پست های اجرایی و اعلان عذر خواهی رسمی است. کاری که معمولا در تاریخ جمهوری اسلامی ایران مسئولین  چه به دلیل موارد اینچنینی و حتی به دلیل کوتاهی و قصور در امور اجرایی و صنفی شان از انجام ان اکراه دارند.
 اما یقین است که اگر جریان اجتماعی آنتروپی وار با یک خنکاری سریع به  ساختار آب دیده ،منظم و مقاوم نرسد . آنتروپی ایجاد شده  روز به روز و ساعت به ساعت تشدید شده تا جایی که عوامل اصلی و فرعی را در خود حل خواهد کرد. 
همین یک درس از نعت فولاد سازی و تعمیم آن به واقعیت اجتماعی گویای اتفاق محتمل خواهد بود. حال چه بهتر که این اتفاق با اندک هزینه و در قالب یک اصلاح جزئی انجام گیرد.



۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

بهشت مینوی من بُِز رو تو و خاکساری نبود*

مدیر ترسو غایت الوثقی جهنم است. این را باید کسی جایی به اسم من ثبت کند. مدیری که میخواهد پسره خوب داستان باشد همیشه در تصمیم گیری هایش این اصل را مد نظر قرار میدهد که نکند فلانی(که شخصیت هم رده یا بلاتر است) ازم کینه به دل بگیرد.بعدش چی؟ آنوقت او چه فکر میکند در مورد من؟ آن وقت آن نفر هم ممکن است برود پیش آن یکی از من بد بگویید بعد آن یکی هم برود پیش مدیرش از من بد بگویید در نهایت مرا کنار بگذارند .
این رویه دردناک غالبن از انسان هایی سر میزند که اولا حقیر تر ، ثانیا بی کفایت تر و  ثالثا بی سواد تر از جایگاهی اندکه درش نشسته اند. رابعن توهم توطئه دارند  خامسن  انتقاد ناپذیرند و عقده ای اند. این را هم اضافه کنم که هر ادمی ممکن است روزی و در جایگاهی درگیر همین موضوع شود. هیچ تضمینی به دور بودن از آن نیست جز وجدان بیدار. خیلی باید روی نفس و شخصیتت کار کرده باشی که اگر به جایگاهی دعوتت کردند که قد و اندازه ات نیست وارد نشوی. خیلی بیشتر از خیلی بزرگی میخواهد.
القصه اینکه حکایت این روزهای ما همین موضوع است .این عزیزان نه تاب بیرون کردن دارند چرا که نیروی جدید دست کم 50 درصد بیشتر میخواهد یکسال هم زمان برای جا افتادن نیاز دارد نه تحمل شنیدن و پذیرش حرفهایت را. بیشتر دلشان میخواهد بذری که کاشته اند یا پیش تر از آنها کسی کاشته رشد کند بالغ شود ازش استفاده کنند اما  آب و نور نخواهد حتی حاضر نیستند قطع کنند اش که بذر نو بکارند . چون حوصله و مهم تر از آن  جسارت اش را ندارند. 
بنابراین عتاب و خطاب هایشان کاملا جهت دار است. قانون را برای عده خاصی تعریف میکنند و مسامحه و تساهل کار هر روزشان هست.


امیدوارم این چند سطر را مانند آن عزیزان به حساب نق نق و قر قر کردن نگذارید. بیشتر اعلان یک وضعیت بود که ممکن است روزی جایی نصیب هر کداممان شود. 
بعد  آنکه امیدوارم هرگز گرفتار در مشار و مشارالیه هیچیک از این شرایط نباشید و نشوید.هرگز ..هرگز

والسلام

*** پاره ای از شعر  احمد شاملو 
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

آیا ترک کنندگان موطن مادری خائن اند؟

سالهاست ایرانی ها درحال مهاجرت اند،اروپا ،آمریکای شمالی و  استرالیا مقاصد بیشتر جمعیت مهاجران است. در سالهای اخیر تعداد زیادی از ایرانیان به کشورهای همسایه و حتی شرق دور هم مهاجرت میکنند. علت مهاجرت تحصیل باشد یا رفاه و امنیت بیشتر  فرقی نمیکند حتی ممکن است دلایل خیلی شخصی تری داشته باشد. مهم است که فردی ترجیح میدهد کشورش را  به دلایلی ترک کند و اقامت و سکونت در فرهنگ و شرایط جدید را  بپذیرد.
توی این سالها تعداد زیادی از دوستان من هم از ایران رفته اند. همکلاسی های دبیرستان و دانشگاه تا  بچه محل های قدیمی و  دوستان  کلاس ها و دوره های آموزشی آزاد همه به اسم تحصیل ولی به فکر اقامت دائمی از ایران رفته اند.  گذشته از اینکه  پشیمان اند یا  از انتخاب خود خرسند اند. الان زندگی جدیدی را شروع کرده اند تجربیات جدیدی یافته اند و عمدتا زبان ثانی یا ثالثی را آموخته اند. ولو در حد رفع احتیاجات روزانه شان باشد. 
پس این افراد بالقوه یک زبان دیگر را یادگرفته اند که میتواند در عملکرد ذهنی شان اثر مثبت داشته باشد همچنین  میتوانند متونی را از آن زبان به زبان مادری شان ترجمه کنند. تصحیح کنند . میتوانند برای بازرگانان و  شرکت های تجاری در ارتباط مترجمی کنند و از این طریق توسعه ارتباطاترا  تسهیل ببخشند .
طی شش سال اخیر که توی شرکتی تولیدی کار کرده ام که با چندین کمپانی خارجی در ارتباط بوده از این دست آدم ها زیاد دیده ام. از آقای خامنه که در 18 سالگی برای تحصیل راهی ایتالیا شده بود و بعد از تحصیل با کار و ازدواج پایه هایش برای ماندن را سفت کرده بود و حالا سی سالی است که  اتوبان دسترسی بازرگانان ایتالیایی است به ایران ، ایرانیان مشتاق جنس مرغوب به ایتالیا.یا غفور که جوان شایسته ای  است ، حقوق تجارت میداند و بیش از هر چیزی دانستن  چهار زبان  کمکش کرده است. ایران را  عمیقا دوست دارد اما  ترجیح  اش این است که فرزندش در شرایط فعلی ایران  بزرگ نشود. حتی علی که  ارتباطش با چینی ها بقدری خوب  بوده است که  توانسته  بالقوه شرکت ها و شهرک های صنعتی شانگهای و نینگبو و گوانگژو را خوب شناسایی کند و وقتی تولید کننده ای ی قطعه سراغ اش میرود دقیق دستش را  روی نقشه چین که خودش قاره ای است قرار دهد و بگوید پاسخ نیازت  اینجاست.

دوم اینکه جماعت مهاجر کسب و کارشان با ارز خارجی است، یعنی بر مبنای دلار و یورو یا هر ارز دیگری حقوق میگیرند و اگر شرایط داخلی کمی مساعد باشد میتوانند ارزشان را  در کشور مادری سرمایه گذاری کنند. اتفاقی که برای چینی های  مقیم خارج افتاد و اخیرا بسیاری از ترک های آلمان نشین را  مجاب به برگشتن کرده است.

سومین نکته اینکه این افراد در حال حاضر رسانه اند. سفیران ایرانی در سایر ملل و ویترین هایی که بیشتر و بهتر و کم هزینه تر از هر رسانه ای میتوانند مبلغ  کشورشان باشند.  دوستی دارم به اسم خاویر که اسپانیایی است و  اولین بار که ایران آمد یک کوله کوچک و یک دست کت و شلور و پاسپورت و اندکی پول (انقدری که  اینجا در نماند) با خودش اورده. تنها از هتل بیرون نمیرفت و قبل از تاریک شدن هوا به هتل برمیگشت. الان حدود پنج سال است که خاویر دارد به ایران می آید و میرود. حالا بچه  چهار ساله اش و همسرش را همراه خود می آورد. تا  چهارسوق بزرگ بازار تهران و  گذر لوتی صالح را رفته و گشته و  کاخ گلستان را  دوست دارد و  عشقش این است  که برود از مساجد ایران عکس بگیرد.


به انضمام سه دلیلی که گفتم  این را هم قبول دارم که کشور ایران برای تولد و تربیت و  رشد مهاجران بهای زیادی پرداخت کرده است اما نمیشود شما نهنگی را در آکواریوم رشد دهید و توقع داشته باشدی به اندازه نهنگ اقیانوس رشد کند.

پس من مهاجران یا ترک کنندگان موطن  مادری را خائن نمیدانم. چون که آنها مثل خودمان هستند،خواهر و برادر و  دوست و همکار هایما  با اندکی تغییر که  آن تغییر بالقوه برای بهتر شدن  زندگی در کشور خوب است و مهم تر اینکه بالقوه مولدند و ارتباطات را توسعه میبخشند.




۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

هفت راهکار برای زندگی ایران

ادیب و سخن ور نیستم و حتی بلد نیستم مثل سخنرانان انگیزشی یا معلمان با کیفیت دسته بندی های درستی از مطالب ارائه کنم. اما حسب اتفاقاتی که در ماه های اخیر برایم افتاد به چند راه حل عملی جهت  عبور از بحران و زنده ماندن در ایران یافتم.

1- به اخبار گوش نکنید.چون اگر اخبار عمومی قرار بود پیش بینی چیزی را با خود داشته باشد قطعا هیچکسی از نظر اقتصادی دچار شکست نمیشد. پس اخبار خیلی واپس گراست و رخدادهای  گذشته را  بیان میکند. عمده اخبار این روزهای کشور ما هم اخبار خوبی نیست و  فقط حال شما را خراب میکند. 

2- تحلیل گر باشید. عمیق تر فکر کنید و به اینکه  پسر عمه  و دختر خاله و همکارام فلان چیز را گفت بی توجه باشید. اینکه  در اوضاع بد اقتصادی  عمده سرمایه ها به سمت ارز و طلا میرود یعنی مردم  راه های سرمایه گذاری مدرن تر را نمیدانند. البته عده ای میدانند و  دم بر نمی آورند. در چنین شرایطی اگر بتوانید تحلیل کنید و یاد بگیرید چطور سرمایه خود را مدیریت کنید  حداقل  از بی ارزش شدن پول ملی  کمتر ضربه میخورید.

3-عملگرا باشید. یک مثالی هست از مقایسه  تاجری که در مواقع گرانی کالایش را نمیفروشد تا گران تر شود و تجاری که با وضعت مشابه  کالایش را  به شکل پله کانی و شناور تغییر قیمت میدهد و عرضه میکند. به شکل غیر قابل باوری کسی که در همه شرایط به روز بوده سود بیشتری کرده بود. پس منتظر نمانید فعالیت کنید. آن وقت  دیگر  حسرت و ای کاش کمتری برایتان باقی میماند.

3- ملول نباشید. تصور خستگی شما را خسته تر میکند. دوستی دارم که سه ماه است هر وقت بهش زنگ میزنم از وضعیت ارز و اقتصاد شکایت میکند. مجموع دارایی اش 1000 دلار هم نیست و بعداز فارغ التحصلی از دانشگاه به مدت  غریب 9 سال  کار ثابتی نداشته است. شبها توی اینترنت میچرخد و روزها خواب است. وقتی که ازش پرسیدم خب تو که کاری به کار ارز و اقتصاد نداشتی چه فرقی به حالت میکند میگوید اگر اینطور نشده بود الان داشتم اروپا میچرخیدم. حاضرم شرط ببندم اگر اوضاع ارزی همان اوضاع  بهمن 96 بود با بلیت تک سفره تا شاه عبدالعظیم هم نرفته بود.

4-به راحتی عبور نکنید.  فرصتها در ایران  مثل موش چابک و  فراری اند باید با دقت  و سماجت یک گربه بهشان پیله کنید تا به چنگ بیاوردیشان، اگر میخواهید اره تان را تیز کنید یا کرم بگذارید سر قلابتان یا هر چیزی که در سخنرانی میگویند. اما به راحتی رد نشوید.

5- علاقمندی تان را اولویت بندی کنید. خودم رامیگویم هم دوست دارم مدیر فلان شرکت باشم، هم  پایان نامه ام را جمع و جور کنم هم خارج از کشور دکترا بخوانم هم سفرهای آنچنانی بروم، در نواختن تار به درجه استادی برسم ، کگارد و نیچه و برشت بخوانم و نمایشنامه هایم  بلا  انقطاع روی صحنه باشد و الخ... ولی وجدانی و منطقی نمیشود همه اینکارها را به یک باره  وبعضی انها را تا اخر عمر انجام داد. پس یک اولویت  منطقی برایشان قائل باشید باشد که به همه شان  برسید.

6-ایده آل گرایی نسبی است. اینکه من یقینا  فلان آدم را میخواهم که در زندگی ام باشد،یا  فلان لباس و فلان  خانه و فلان .ووفلان... همه نشان از ایده آلیست بودن شما دارد. ایده آل گرایی اصلا بد نیست ، بسیاری از سازمانها ادم های ایده آل گرا را در پست هایی کیفی و تضمین کیفیت  میگمارند که موجب بهبود کیفیت کالا و ارزش برند خود شوند. اما  آنچه همواره از دید ایده آل گرایان دور است نسبی بودن زندگی است. باور کردنی نیست که من هر روز زنی را میدیدم که در خانههای مردم کار میکرد و به سختی پول در می اورد اما حاضر بود برای رفتن به سفری زیارتی یا  هزینه کافی شاپ رفتن پسر و دوست دختر پسرش پول پرداخت کند. یعنی یکجور دو جلوه مختلف از ادمی را دیدم که بر سر هزار تومان  داشت با صاحبخانه میجنگید و. به راحتی چند میلیون برای رفتن  به سفر هزینه کرد.هرگز هم نتوانستم دلیل درستی برای کارش پیدا کنم.

اما گذشته از آن زندگی با شما یا بدون شما  برقرار و جاری است. متد انتخاب شده برای زندگی شما هم متعلق به خودتان هست و کسی قرار نیست مثل شما  زندگی کند. پس اگر از نظر اخلاقی و درونی از خودتان و آینده راضی هی

7-پناه گاه خود را بیابید. برای حال بدی های خود مکان یا موزیک یا خوراکی مشخص تعریف کنید. هرچیزی که اندکی حالتان را خوب کند.اگر دیدن کسی حالتان را خوب میکند بهش سر بزنید.

از پس این راهها شاید بتوانید کمی حال خودتان را خوب کنید. اینها راه حل نیستند راههایی است که کمتر رنج ببرید.


۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
Hamid Oo

مظلومیت

دو ماه است که به خاطر تحریم ها و ته کشیدن قطعات داخل انبار افتاده ایم به صرافت تامین قطعه مشابه از بازار داخلی و هر هفته چند ماموریت به چند کارگاه و کارخانه و شهرک صنعتی میروم. واردات فهرست بلند بالایی از کالاهایی کی نمیتوانند تامین کنند جفت و جور کرده  ه اگر تامین نشود رسما باید فاتحه کار و یه هولدینگ 2500 نفری را باید خواند. یک فرقی توی این شرایط بین دیدگاه  مهندسان  مکانیک و برق و مواد با  بچه های صنایع و  مدیریت و منابع انسانی دیدم. تقریبا اوایل تیرماه همه دانستیم که تامین قطعه با مشکل روبرو است و  کالا  یا  تامین نمیشود یا به شیوه قطره چکانی و  دها بار کمتر از نیاز یومیه  و با تاخیر میرسد. همان موقع  تیم  مهندسان  برق و مکانیک برای کسب اجازه از مدیریت  چند جلسه گذاشتند و  شرایط را گفتند و از اتفاقی که در راه است مدیریت را آگاه کردند.
خوب میدانستم کم شدن قطعه  یعنی کم شدن  تولید و کم شدن تولید یعنی بیکاری کارگر و کارمند و مهندس و خدماتی 
اما دیدگاه صنایع میگفت که اگر تامین مشکل دارد مشکلات گردن اوست و ما  اید فشارمان را بر واحد تامین بیشتر کنیم. تولید را کم کنیم. و منتظر باشیم تا قطعات برسد.
برای خودم عجیب بود. بیشتر وقت بچه های آن واحد داشت به چرخیدن در اینترنت و گزارش قیمت سکه و ارز و تراکنش های بورس میگذشت. خرید و فروش سهم و بازار ارز ، اینکه چه قطعه ای گران و کدام ارزان شده الان در کدام سود است و در کدامیک زیان.کفرم را در آورده بود اما به یک جور تسطیح در روحیه رسیده ام به نوعی بی تفاوتی که حاصل نزدیک شش سال ماندن در اینجاست. سابقا حقایق را  رو میکردم و  یا به قول رفیقی تف میکردم توی صورتشان حالا اما ارام تر طی میکنم. تذکر میدهم خواستند رعایت میکند نخواستند رعایت نمیکند. اینطوری وقتی که گند میزند سراغم هم نمی آیند. 
اما با همه این شرایط دوست ندارم شاهد از دست رفتن باشم. صحنه های تخریب حالم را خراب میکنند. حتی اگر آلونک های درب و داغان باشند.چرا که نسلی با همه مشکلات برایش تلاش کرده اند.ما رو به تخریبیم و خودمان در حال سرعت بخشیدن به آن. کاش کمی  یک دست  تر و هماهنگ تر باشیم. کاش اهداف والا تری را  ببینیم و برای رسیدن به آن تلاش کنیم.. کاش فقط ای کاش
۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

خوابگاه نوشت : دم کُِنی

خوابگاهی نبودم. خوابگاه در آن شهر رخوت انگیز برایم کابوس دردناکی بود. یک ترم تنها اتاقی کرایه کرده بودم و  هفت ترم  دیگر با دوتا از همشهری ها  خانه ای نقلی از یک معلم که  شغل دومش تاکسیرانی بود اجاره کردیم. توی آن شهر که کوچک تر از تهران بود و همه همدیگر را میشناختند شفافیت  عجیبی درروابط و آشنایی ها وجود داشت. جوری که تقریبا  همه محل ما را  به عنوان مستاجران  دانشجو آقای "ر" میشناختند. دقیق ترش را بگویم چند نفری حتی آمار واحدهای اخذ شده مارا داشتند. یعنی مثلا میدانستند سینا چه  روزها و ساعت هایی  کلاس دارد . میدانستند من چند هفته یکبار به تهران میروم یا اینکه دوشنبه ها  همه با هم بر میگردیم.
این بود که توی آن شرایط به جای تلاش برای برگزاری دورهمی های مخفیانه و عملیات های یواشکی به زندگی خالصانه و  گوشه نشینی عارفانه ای روی آورده بودیم. جز برای رفتن به دانشگاه یا دستشویی که آن طرف حیاط بود از خانه خارج نمیشیدم. ماکارونی با سس قارچ تند میخوردیم و  بدون ترس از والدین سیگار میکشیدیم و  با صدای بلند تا  نیمه های شب فوتبال میدیدم.
سینا  بیشتر از بقیه کلاس ها را میپیچاند. کمتر خانه می آمد و بیشتر از همه غیبت داشت. روال خانه های دانشجویی این بود که  هرکه زودتر از خواب بیدار شود خوشتیپ تر از خانه بیرون میرفت . چون که  بخشی از لباس ها و لوازم  جز  اموال مشاع خانه محسوب میشد. جوراب ، ژل مو، سشوار، زیر شلوار، تی شرت،چتر و .... را میشد با کمال پررویی پوشید و از صاحبش اجازه ای نگرفت.
یک شب که مثل همیشه من و احسان برای خودمان ماکارونی بار کرده بودیم و بین خودمان قرار مدار کرده بودیم او غذا بپزد و من ظرف های غذا را بشورم. در زدند. بعد از پاکسازی خانه از بقایای سیگار و زیر سیگاری ها وقتی در را باز کردیم  متوجه شدیم  طرف خودی است. سینا بود. عصری زده بود آمده بود دانشگاه یک کلاسش را رفته بود و حالا آمده بود خانه . آنقدر توی آن دخمه چپیده بودیم و  با تلوزیون 14اینچ  اخبار های صد من یک غاز صدا و سیما را دیده بودیم از حضور هر موجود خارجی  ولو سگ و گربه  استقبال میکردیم. سینا که آمد سفره را پهن کرده بودیم برای شام. نان و  سبزی و  سس کچاپ و فلفل و نوشابه را چیدیم و دست اخر احسان ظرف ماکارونی را آورد. سینا که گرسنه تر از همه مان بود نشست به خوردن.بشقاب ها پر و خالی میشدند و سه یاور همیشه گرسنه در حال بلعیدن رشته های چرب و داغ ماکارونی بودند که یکهو نگاه سینا ثابت ماند رو ی قابلمه. همانطور خشکش زد. بی پلک زدن  با دست به قابلمه اشاره کرد  گفت اون... اوون.. تی شرت ...من . احسان که گویا ملتفت موضوع شده بود قابلمه را  جلو اورد و درش را  جایی پشت سرش قایم کرد.. گفت بشقابتو بیار جلو...برات بکشم..
سینا دوباره و اینبار با دقت و مسنجم تر پرسید.. اون تی شرت من نیست ..
تازه چشمم افتاد به درب قابلمه و آن پارچه ای که احسان به جای  پارچه دم کنی دورش پیچیده بود. تی شرت سینا بود. حالا بخار و  قطره های روغن به جانش نشسته بود. سینا  صورتش سرخ و بر افروخته شده بود. من خنده ام گرفته بود و احسان کماکان اصرار داشت که نه این پارچه  معمولی است، تی شرت نیست. از انجایی که من هم شریک جرم دوم بودم ، بنا گذاشتم بر انکار و  هر چه سینا اصرار میکرد ما انکار میکردیم و تازه یادم افتاده بود که من اولین بار به جای دستگیره  برای بلند کردن ظرف نیمرو تی شرت سینا را انتخاب کرده بودم. 


۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

وقاحت

سازمان تامین اجتماعی اگهی استخدامی برای دفتر طراحی و مهندسی اش که گویا قرار است  کار ساخت و تعمیر و نگهداری ابنیه این سازمان را  بر عهده بگیرد، منتشر کرده است.

خب تا اینجایش همه میگویند چه عالی خیلی هم خوب در این اوضاع بد اقتصادی  قرار است عده ای را  شاغل کنند و سر کار ببرند. 

حسب کنجکاوی و اینکه بشر نسیان گر هزار تا فرصت از دست رفته اش همیشه مثل چماق توی سرش میکوبد نشستم  روی آگهی کنکاش کردم.یک آماری گرفتم از شرایط جذب و  زمان برگزاری آزمون و مواردی که قرار است در آزمون استخدامی  پرسیده شود.

طبق آمار دفترچه ثبت نام مجموعا سازمان تامین اجتماعی به 20 مهندس احتیاج دارد. یعنی از تمامی رشته های عمران و تاسیاست و مکانیک و برق و صنایع و ... فقط 20 نفر.

بگذریم که باید دانشگاه تراز اول درست خوانده باشد. ترگل ورگل باشد. زیر 30 سی سالش باشد. بومی باشد. ننه و بابایش هم حائژ شرایطی باشند و فلان و بهمان. 

بعد اینکه 60000 تومان (شصت هزار تومان) مبلغ برای ثبت نام پرداخت کرد و در آزمون  قبول شد و توانست  مراحل هفت خان  مصاحبه را بگذراند استخدام شود.

یعنی اگر فقط در تهرن 12 میلیونی، ده هزار نفر مهندس جویای کار بخواهند در این آزمون شرکت کنند، حاصلضرب 10000 در 60000 هزار تومان میشود . ششصد میلیون تومان ،

با روابط عمومی و اداه امتحانات یک دانشگاه و  یک مدرسه معروف در تهران برای برگزاری آزمون تماس گرفتم . ازشان پرسیدم اگر سالن امتحانات شان را در روز برگزاری آزمون در اختیارم بگذارند چقدر باید پرداخت کنم. گران ترین مبلغ تقریبا 10000 تومان به ازاء هر نفر بود.تازه با فرض اینکه بنده یه فرد حقیقی بودم و نه یک نهاد حقوقی و نرخ آزاد و بدون بده و بستان های شایع برایم گران ترین مبلغ را حساب کردند. اگر معادل همین مبلغ هم هزینه  تصحیح اوراق و کیک و ساندیس و مصاحبه گر باشد. نهایتا  20هزار تومان از کل مبلغ هزینه همه کارهای داوطلب میشود و 40 هزار تومان باقی میماند یعنی چهارصد میلیون تومان سود خالص.

با روابط عمومی آزمون تماس گرفتم از این اقدام خدا پسندانه شان تشکر کنم که در این شرایط بد اقتصادی میزان نقدینگی را از دست مرد خارج کرده اند و باعث جلوگیری از تورم شده اند.ولی حتی یک تلفن هم پاسخگو نبود و حقیقتا  400 میلیون تومان عایدی آنقدر ارزش نداشت که  یک منشی تلفنی استخدام کنند تا  پاسخ  داوطلبان را بدهد.

آمار دقیق این آزمون را  میتوانید از سایت سنجش بیابید.

دفترچه راهنمای ثبت نام را هم اینجا میتوانید بخوانید.

و برای بازماندگان این نسل کشور ایران آرزوی مرگ زودرس کنید.

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Hamid Oo

سایه ها

پرده یکم:
چهره گسترده خیابان خلوت با هوای خفه یک  نیمه شب تابستانی ، جند ماشین درحاشیه  خیابان  پارک هستند.خیابان خالی از رهگذر است. تیر چراغ سمت راست صحنه را روشن کرده . بادی ضعیف برگ درختان را بازی میدهد. از خیابان اصلی گه گاه نوری توی خیابان می افتد و خیلی زود محو میشود.
زن و مرد نشسته توی خودرو سواری کوچکشان. در حال حرف زدن با هم ... درب ها بسته است و  فقط طرح لب ها و حرکات دست و صورتشان  قابل رویت است...
 درب سمت شاگرد تا نیمه با تردید باز میشود...

مرد : ببند اون درو
زن : داد نزن ...
مرد: داد میزنم.
زن : گفتم داد نزن....
مرد: ذله ام کردی...
زن درب را  کمی  میبنند اما  کامل نه ... -  میشه داد نزنی ..همسابه ها
مرد : داد نمیزنم  
زن دوباره درب را باز تر کرده اینبار با لحنی محکم تر ...پس داری چی گهی  میخوری؟
مرد: خفه شو...
زن : خودت خفه شو....
مرد : میگم  خفه شو...
زن اینبار مضطرب و جری تر داد میزند...
خودت خفه شو نکبت...
مرد دستی بالا میآورد. به نشانه  زدن و ارعاب .. ببند اون درو..
زن : نمیخوام..
مرد .گفتم ببند.
زن : نمیخام  بزار همه بدون  چه  دیوثی هستی.... هرزه
مرد: هرزه  جد و آبادته ... بده اون گوشیتو تا بهت نشون بدم هرزه کیه...
زن: گمشو... به من نگو 
مرد: گفتم ببند اون درووو... 
دو بچه شش و و هفت ساله  صندلی پشتی ترسیده و  آشکرا  میلرزند و اشک میریزیند.
بچه بزرگتر با اظراب صحنه را نظاره میکند.
زن: خفه شو عوضی اشغال... باز گذاشتم همه بشنوند... 
مرد: در و بند بریم خونه ...
زن : من با تو جهنم هم نمیام...
مرد: غلط میکنی باز کن  در و  بریم تو اینجا  ...
بچه ها  ترسیده و یکیشان  درب عقب را باز میکند..
صدای  جر و بحث مرد به وضوح توی خیابان  شنیده میشود. تک و توک سایه ها پشت  پنجره ها  حاضر میشوند.
بچه بزرگتر اشکارا به گریه افتاده ..پسر کوچک تر هنوز نمیدانم چه باید کند. اما سراسیمه شده
 مرد: غلط میکنی نیایی... نیای بری پیش اون حرومزاده ها....
زن: حروم زاده جد و ابادته ...
مرد: به خانواده من  فحش نده ...
زن: مگه دروغ میکم...
مرد آشکارا  با پشت دست توی دهان زن  میزند. سایه حرکت تیز دستش از پشت شیشه  ماشین  پیدا بود.
زن  با دو دستش فکش را  یگیرد ....بعضش گرفته 
زن به یکباره درب ماشین را باز میکند...
پسر کوچک تر هم گریه اش جاری میشود...
زن  به سرعت از ماشین  پیاده ی مشود و درب را میکوبد...

سایه زن  که با غیظ قدم برمیدارد در کوچه کش می آید.سایه بچه ها که دنبالش در حال دویدند نیز کش می اید و بزرگ میشود.
مرد از ماشین پیاده شده و  وسط خیابان نظاره گرد دور شدن زن است.
لبهایش برای گفتن واژه ای باز میشود.
بر میگردد فحشی زیر لب میدهد و مشت اش را در دست دیگر میکوبد.
سوار ماشین میشود و دور میشود.
سایه ماشین ذره ذره کوچک و کوچکتر میشود و از بین میرود.
پسر بچه ها  که سایه شان هم قد مادر شده است  راست و چپ مادر از صحنه خارج میشوند.




۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

Jazz`s Labyrinth

حق دوستی را تمام کرد و  مارا با خودش برد کنسرت. کنسرت شب های جز  اتفاقی است که سازباز با کمک مالی هاکوپیان برگزار کرد. چهارمین دوره در چهار شب و با اجراء هشت گروه در فرهنگسرای نیاوران برگزار شد. بلیت ما برای شب اول بود زودتر از موعد اجرا رسیدیم و عین قحطی زده ها توی محوطه نیاوران با یادی از کامران دیبا ول گشتیم و حرف زدیم و بعدمری_های خود را  نوشیدن چای داغ  به یک سرطان ناقابل دعوت کردیم و یکباره کنده شدیم. از این جهان رفتیم و  یک ایتالیایی مو فرفری با  لهجه قشنگ و  بیان انگلیسی ضایع اش مارا به هزار توی jazz دعوت کرد. سازش را دست گرفت و انچه از jazz در ایتالیا و امریکای جنوبی و افریقا میدانست اجرا کرد. حقیقتش من فریفته شکل و قیافه و خارجی بودن هایشان نشدم  فقط از اخرین اجرایشان لذت بردم . جاندار بود و  با آن تعریف ذهنی ام از جاز متناسب تر.
برق ها روشن شد ادمها  توی ان صندلی های باریک و معذب همدیگر را  لگدمال کردند و برای تنفس ده دقیقه ای زا سالن بیرون رفتند. پسر کچل قد بلند مودبی امد جزوه هایی بهمان فرما زد. نه یا ده تا ترانه انگلیسی بود. سردار سرمست بود. میشناختش. از آن بچه های مرفه لوس بنظر میرسید که بخاطر اختلاف رنگ  پلیور و شلوار عنبه ای رنگش قهر میکنند و  میروند توی اتاق خودشان را حبس میکنند.
آدمها برگشتند به سالن برقها خاموش شد . اینجور وقتها شبه آدمهای جامانده گوش و کنار سالن وول میخورد. یه نقطه نور روی پیانو 88 شستی افتاد. همان پسر خیلی جدی و مصمم پرید پشت پیانو با حالتی که تنها وجه مشترکش با ده دقیقه قبل فقط قد بلندش بود. پیانو زد. پیانو زد و زد و مارا عجیب تر از آن آلیس موفرفری به سرزمین ناشناخته Jazz برد. بهمان گفت که امشب کارهای cole porter را مینوازد. به زعم خودش از بزرگان موسیقی jazz بود و دست آخر بهمان گفت چون خواننده نداشتیم  و احتمالا ساکسیفون هم نتوانستند بیاورند. همآن جزوه  چند صفحه  ای را چاپ کردم که کمی این  بی نمکی اجباری را  مرتفع کرده باشم.
غیر از یکی دو نوبت که گروه سوتی داد که من هم فهمیدمش مشکل دیگری نداشت. نقط قوت گروه، پیانو زدن سردار بود. خیلی جدی و  با تمرکز پیانو میزد. حواسش به کارش بود و اسیر جور سالن نبود.
وسط چند اجرا چشم هایم را بستم و از زمین اندکی کنده شدم. توی  یک سال گذشته فقط یکبار دیگر این حس را تجربه کرده بودم.
اجرا تمام شد. دوست داشتم یک کار دیگر بشنوم یا حتی کار اخر را یکبار دیگر تکرار کنند اما گویا به موقع رسیدن  به خانه بر شنیدن یک کار دیگراولویت داشت. این شد که  خیلی از حضار سالن را ترک کردند. از شب ام راضی بودم. توی این ایام  پر دردی غنیمت است. نمیدانم چرا فکر کرده بودم jazzدوست دارم. من  چندسالی است که ایرانی گوش میکنم شاید بخاطر این است که دارم پیر میشوم اما از انتخابش راضی بودم. اتفاقی که بهش نیاز داشتم و ذخیره اش میکنم تا چند روز و هفته ذره ذره خوشی اش را مصرف کنم.



۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

لیلا و چند مسافر

به پیشنهاد و دعوت دوست بزرگواری به دیدن نمایش جدید رحمانیان رفتم. لیلا و چند مسافر در دو پرده، پرده اول قصه لیلا بهدار سردشتی که در زمان بمباران شیمیایی جانبازی شیفته و دلداه اش میشود و بیست سال این عشق پایدار میماند .پرده دوم حکایت یک تاکسی خطی که با پنج سرنشین است که راهی مشهد الرضاست . با پنج  ایپزود ده، پانزده   دقیقه ای روایت از حال و هوا و چرائی سفر هرکدام از پنج سرنشین خودرو به مشهد و  بارگاه امام هشتم.

مابقی ماجرا همه علاقمندی رحمانیان به بودن گروه موزیک در فضای اصلی صحنه یا دکور و طراحی صحنه شلخته بود. هیچ کاری بیشتری نشده بود بیشتر از هر چیزی آنچه کارهای رحمانیان را قابل تحمل و پذیرش میکند روایت است. رحمانیان بلد است  قصه بگوید و روایت کند. بلد است دیالوگ و منولوگ بنویسد ولی حوصله کارهای دیگر ندارد. 

یکجورهایی بلد است با آن تکه احساسی وطن پرست ایرانی ام بازی کند و مرا ترغیب کند به نشستن و دیدن نمایش هایش.

بخش اول نمایش (لیلا) حوصله سر بر بود. مانیفست مظلومیت با  دو صفحه  اطلاعات زرد که از روی ویکی پیدا هم میشد پیدایش کرد. اینکه به سردشت حمله شیمیایی شده و ده هزار نفر از دوازده هزار نفر ساکن شهر آلوده به ماده شیمیایی و مسموم شده اند به هر چشم که نگاه کنی جنایت است اما  برای اعلان برائت یا مظلومیت سردشت شخصا ترجیح میدهم یه نمایشگاه عکس بروم یا فیلم مستند کوتاهی در خصوص این فاجعه ببینم . آن اتفاق بیشتر از خواندن چند سطر تاثیر گذار است.



اما اپیزود دوم (چند مسافر) حرفهایی برای گفتن داشت. اپیزودی که با بازی شوفر تاکسی (علی عمرانی) شروع شد. دلچسب و دیدنی بود و  هر چه  مسافرها جلوتر رفتند و روایت ها بیشتر شد هیجانی تر هم شد. تا آنکه بازی نصیرپور در نقش زن آذری زبان که برادرش در جنگ مفقود شده و داغ رسوایی بر پیشانی اش مهر شده به اوج رسید. وسط این  رفت و آمدها  هم چون نیما مسیحا می آمد میخواند غالب تماشاگران دلشان نمیخواست  روایت بعدی شروع شود.

با اینکه برای کسانی که در زمان و جغرافیای این روزهای ایران دغدغه تئاتر و  میهن پرستی دارند بسیار احترام قائلم اما کار محمد رحمانیان را تئاتری متوسط دیدم که قصه گویی خوبی داشت. و شاید بعنوان پایان نامه چند دانشجوی جوان تئاتر مورد پذیرش باشد اما در مقام یک کارگردان با تجربه  چنگی به دل نمیزد.

 

اگر خواستید تئاتر را ببینید  اینجا را سر بزنید.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

مردی چود باد حادثه بنشست/مردی چو برق حادثه برخاست

با دکتر سین قرار مدار کردیم دوم مرداد به بهانه هجدهمین سالمرگ شاملو امامزاده طاهر باشیم. برنامه به بهانه شاملو بود اما قول داده بودم  مزار احمد محمود و گلشیری و  محمد مختاری و غزاله علیزاده را هم نشانش دهم. این شد که از قطعی برق کارخانه و بیکاری استفاده کردم و در گرمای خفه مرداد زدم به جاده . از شهرک صنعتی تا مهرشهر کرج باید میراندم . مسیر را بلد بودم باید جایی بنزین میزدم و بعد قبل از 6 عصر میرسیدم  ایستگاه مترو گلشهر. راحت به گلشهر رسیدم  اما حوالی ایستگاه مترو چیزی شبیه بمبئی در دهه 1970 میلادی بود. شلوغ،گرم و بی نظم وپر از آدمهای کلافه که از خودشان هم فرار میکردند. سین آمد با هم آن یک کیلومتر راه تا امامزاده را راندیم. از قرار و دورهمی مان شاد بودم. اما جلو در امامزاده که رسیدیم. همه قشنگی ها نقش بر آب شد. دست کم 8 خودرو پلیس انتظامی و 2 خودرو پلیس راهنمایی رانندگی جلوی دربهای امامزاده تجمع کرده بودند. همه درب ها را با زنجیر قفل کرده بودند و  مانع از ورود افراد به امامزاده میشدند. بین نیروهای موجود سرباز صفر و درجه دار کم بود . عمدتا  افسران میانسال و شکم گنده ای بودند که صحبت و بحث کردن باهاشان بی فایده بود. چندنفر با لباس شخصی هم دیدم که نوک بیسیم شان از گوشه جیب بیرون زده بود و ورود خروج ها را کنترل میکردند. گویا یک ساعت پیش درب ها را بسته بودند و معلوم نبود تا کی قرار است درب های امامزاده بسته بماند. انتخاب اینکه چه کسی حق ورود دارد بسیار جالب بود. گویا چشمی و از روی قیافه تشخیص میدانند برای شاملو آمدی یا متوفی دیگری در این امامزاده داری. اما در کل ندرتا کسی را  راه میدانند.راضی شده بودم که داخل بروم حتی سر قبر شاملو هم نروم. راه زیادی را آمده بودم و دلم میخواست حداقل برای دلکش و علیزاده  فاتحه ای بفرستم. ساعت از هفت گذشته بود. خبری نبود نمیگذاشتند داخل برویم. میگفتند عده ای شلوغ بازی در اورده اند. توی فکر بودم که امامزاده به آن بزرگی جا برای صد یا دویست نفر یک روز در سال ندارد؟ به کجای عالم میخواهد بر بخورد؟ راه بندان و مزاحمتی هم که ندارند. هجده سال هم هست که از مرگش گذشته . پس گیر کار کجاست؟ توی روزهایی که اخبار بد دزدی و  تجاوز و  مشکلات اقتصادی از در و دیوار میریزد چرا هنوز از مرده شاملو واهمه دارند؟ چرا نمیروند دنبال کارهای مهم تر. این همه افسر پلیس چرا باید یک روز خودشان را  برای ممانعت مردم از ورود به گورستان بگذرانند؟ توی همین فکر ها بودم که  صدای سروان سبز پوشی را شنیدم. - " شما  کجا دیدی بیایید سر قبر دست بزنند؟  بعدش بی حرف با یک نگاه که دوست نداشتم عاقل اندر سفیه باشد گذشتم. تمام ضلع شمالی و شرقی و غربی را پی راه عبور گشتیم. نشد. موقع برگشت همان سروان سبز پوش بهمان گفت  فردا شب بیایید جشن میلاد امام رضا هست دست میزنند شیرینی و شربت هم داریم.  و من تازه  فهمیدم کجای دنیا بالای سر قبر دست میزنند. ، احمد محمود، گلشیری ،م.آزاد،پوینده و علیزاده و دلکش و مرتضی حنانه و ... فاتحه ای توی دلم فرستادم . به بی منطقی این آدمها حسرت خوردم و  با آب یخی که  توی درب ماشین گذاشتم بودم  همه را  یک جا فرو داد و تا  شب این  شعر را  با خودم زمزمه کردم 

مردی ز بادِ حادثه بنشست

مردی چو برقِ حادثه برخاست

آن، ننگ را گُزید و سپر ساخت

وین، نام را، بدونِ سپر خواست.

ابری رسید پیچان‌پیچان

چون خِنگِ یالش آتش، بردشت.

برقی جهید و موکبِ باران

از دشتِ تشنه، تازان بگذشت.

آن پوک‌تپه، نالان‌نالان

لرزید و پاگشاد و فروریخت

و آن شوخ‌بوته، پُرتپش از شوق،

پیچید و با بهار درآمیخت.

پرچینِ یاوه‌مانده شکوفید

و آن طبلِ پُرغریو فروکاست.

مردی ز بادِ حادثه بنشست

مردی چو برقِ حادثه برخاست











 




۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

chingenem*

یک مصاحبه ای از فیدل کاسترو  رهبر شهیر انقلاب کوبا موجود است که در آن خبرنگاری از کاسترو میپرسد حالا که انقلاب و تلاش های شما به ثمر رسیده  نمیخواهید ریش های خود را بتراشید. شما در حال حاضر رهبر یک کشور هستید؟ کاسترو بعد از کمی مکث و اطاعه کلام میگوید:" در حقیقت هر وقت کشور تیغ  تولید کرد من ریش هایم را میزنم".

این یک جمله ماند تا 25 نوامبر 2015 که جسد فیدل کاسترو رهبر کوبا با تپه ی ریش سفید در تابوت خوابانده شد و در تشریفات ویژه ای به  خاک سپرده شد.

بله کوبا نتواسنت  تیغ ریش تراش تولید کند. تولید خودرو  و کامپیوتر و  مابقی ابزار های  دنیای مدرن بماند پیشکش.

حالا  نسلی در کوبا  متولد شده و زندگی میکنند که فیدل را نه تنها قهرمان ملی نمیدانند بلکه  به اون به خاطر این  عقب گرد تاریخی و  انجماد در زمان  فحش و بد بیراه هم میگویند. اما مجبورند فحش هایشان را  در خلوت و  در دلشان بدهند و هر روزدر مراسم صبحگاه دانشگاه یا  مدرسه شان برای استقلال و  آزادی کشورشان  سرود بخوانند.

مثال کوبا برای هر کشوری که با  دنیا  قطع ارتباط کرد یا دستکم  روابط آزاد تجاری را  قطع کرد پیش می آید. با توجه به اینکه این  فرونشست  یک سیر تاریخی است . بازگشت از آن هم به این سادگی نیست. یعنی اینطور نیست که  رائو (برادر فیدل) امروز بگوید خب جناب آمریکا  ما غلط کردیم  و از فردایش کوبا  به کشوری توسعه یافته تبدیل شود. طبیعی است در چنین شرایطی که آمریکا و  فرانسه و آلمان هم احساس خطر کردند و در ریخت و پاش هایشان تجدید نظر کرده اند طبیعی است  تا شیر مانده کوبا دوشیده نشود خبری از هیچ امتیازی هم نیست. و طبیعی است بهای این تغییر زیر بلیت  بودن مادام العمر کوبا خواهد بود.

حالا بیایید این مطلب را برای حاکمیتی که رویای ساخت هواپیما در سر داشت و  درش را رو به دنیا بست  تعبیر کنید.

* عنوان پست اسمی ترکی است  به معنای " کولی"یا "خانه به دوش" استفاده میشود.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

پیرامون وضعیت دلار

موضوع ارز و این مناقشات که خون در شیشه میکند تفاوت ها را نشان میدهد. توی استانبول دوربین دیجیتالم را  جایی جا گذاشتم و  بعد که فهمیدم گم شده داشت اشکم سرازیر میشد. دوربین را تیر ماه 96 با لنزش 4.4 میلیون تومان خریدم و حالا کمی بیشتر از 8 میلیون تومان است. و از دست دادنش به منزله ناتوانی در خرید مجددش است.  تمام خیابان استقلال را دویدم تا  به هرجایی که در آن بعدازظهر لعنتی رفته بودم سر بزنم و جویای دوربین شوم. عقل کردم در تمام جاها شماره و اطلاعات تماسم را گذاشتم . پلیس ترکیه  آنقدر گرفتاری داشت که تمایلی نداشت با من همراه شود و دوربین ها را چک کند. به همین خاطر بیشتر قصد داشت مرا از سرش باز کند و  مثل کودکان  پیش دبستانی بهانه می آورد. گاه میگفت  باید اظهار نامه به زان ترکی پر کنی  بعد که یک  فلسطینی پیدا کردم که ترکی بلد بود گفت  نه ایشان  قبول نیست و از این دست مهملات.
القصه اینکه در همین هاگیر و واگیر یکی از آن آدمها که شماره ام را داشت بهم زنگ زد و با  زبان الکن فهماند دوربینت پیش ماست  پیدا شده بیا  تحویلش بگیر.
همه این ماجرا را  گفتم که بگویم  ماهیت بدبختی ما از اینجا آغاز میشود که به خاطر بی کفایتی حاکمیت و تنبلی خودمان ماهیت های کالا ها برایمان تغییر کرده از مویل هایمان را  لای ده مدل کاور و محافظ میپوشانیم . دوربین هایمان را عجیب توی کیف میگذاریم و سعی میکنیم هر جایی با خودمان نبریم. ماشین هایمان  چند میلیون لوازم اضافی دارد و خانه هایمان....
اینها ماهیت آن کالا و لذتی که در استفاده از آن  کالا نهفته است را برایم کم میکند. گاه به جای لذت دردسر میشوند. کاش کمی به خودمان رحم کنیم
۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

تو مشغول گریه کردنت بودی

آنقدر درگیری که نمیشود هیچ حرفی را  بهت زد جوری که بهت بر نخورد. آنقدر حساس و  زود رنج که نمیشود دیرتر سلامت را علیک گفت. من هم روزی درگیر بوده ام من هم آرزوهای هزار توی بی انتها هفتاد من توی مخم بود. هزار تا آرزوی نیم بند که هرچه بیشتر خانه مینشستم بیشتر توی مخم بود. و مرا بیشتر از بچه های کوچه و خیابان جدا میکرد.فرق اش هم از همان نوجوانی هویدا بود. من کتابخانه میرفتم یک روز در میان دو کتاب برای گروه سنی و ج و د به امانت میگرفتم اما آنها داشتند توی کوچه به بچه گربه های  ساعت دو  عصر سنگ میپراندند. من کتاب میخواندم و نعشه از خیال های خودم میشدم .با بوی پوشال خیس کولر و کاغذ کتاب خوابم میبرد و بیدار که میشدم ادم دیگری بودم.
اما جایی در دبیرستان بود که سعی کردم پیله ام را بترکانم . تصمیم گرفتم نزدیک تر شوم به واقعیات و از وهم آلودگی دور باشم. تصمیم گرفتم خطر مرگ در اقیانوس را  به محدود بودن  در سه بُعد آکواریوم انتخاب کنم. سخت بود اما شد. آنوقت فهمیدم که باید خودم باشم . با اندکی حقیقت ،اندکی دروغ ،اندکی رویا و خباثت و  هزاران آرزو که  انگیزه ادامه مسیرم بودند.
این چند خط را  به بهانه تولدت مینویسم. نمیتوانم بهت بگویم چون حق خودت میدانی  احساسی شوی و توقع داری همدردی کنم. ولی من آن کاپیتان  بی رحم "غلاف تمام فلزی" هستم  که برای تربیت  سرباز پای  باید به او سخت بگیرد. 
اینکه زمان و زندگی چه بلاهایی بر سر ما خواهند آورد بماند. اما  مطمئن باش حداقل به تعداد آدمهای این کره خاکی درد وجود دارد و  هر دردی اگر از نظرگاه ضعف بهش بنگری شایسته گریستن است و گریستن شاید فقط چند گرمی ملاتونین در خونت ترشح کند. که درد را کمتر حس کنی وگرنه درمانی نیست. اگر که درمان بود یعقوب نبی که از گریستن کور شد باید به هر آنچه نیازش بود در زندگی می رسید.
امیدوارم سن جدید را  توجه بیشتر به خودت برای خودت آغاز کنی.
ارادتمند

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

بزم رزم

روزه بودم. امسال قرار مدار کردم با خودم شل و ول نباشم. روزه داری که شل ول باشد تبلیغ منفی کرده است علیه روزه و روزه داری . اگر روزه باشی وکج خلق و بی حال و وارفته همان کاری را میکنی که مبلغان اسلام با اسلام در ایران کرده اند. جمعه بود حوصله خانه ماندن نداشتم. زدم بیرون در خلوت و گرمای تهران که هنوز خفه کننده نشده است تا خانه هنرمندان راندم که "بزم رزم" را ببینم. فیلمی که اکرانش محدود است باید بگردی یک سانس نمایش پیدا کنی. 3 دقیقه مانده به 5 عصر رسیدم. فیلم پنج شروع میشد. باجه فروش بلیت کارت خوان نداشت و  بلیت فروش در حرکتی که انتظارش را نداشتم بلیت را بهم داد و گفت:" از فیلم جا نمان بعد از دیدن فیلم بیا حساب کن"پله ها را دوتا یکی بالا رفتم و صندلی ام را جستم. فیلم ساده و هدفمند شروع شد. از موسیقی در جنگ و نظام گفت و  مشخص کرد نشسته است موسیقی ده ساله اول انقلاب ایران (1357 تا 1367 ) را نشانه گرفته است.یک دوجین  پیرمرد تجددخواه وطن پرست پیدا کرده بود که در زمان انقلاب و جنگ موسیقیدان بودند. کم انصافی است که نگویم همگی حالا  هم اساتید بزرگی هستند.
از آن مارش زیبای دلبری که یک شیرزای خوش دل در فرنگ درس خوانده بود شروع کرد .مارش شهریار را برای رژه ارتش رضا خان نوشته بود و فیلم ساز ابائی نداشت  کشف اش را که برای رسیدن به آن تا آرشیو دانشگاه جنگ رفته بود را عرضه نکند ولو که  عده ای خوششان نیایید.


فیلم جامع بود از قصه ای که یک بار مختصر و در حد چند جمله از زبان هوشنگ ابتهاج در خصوص کار با رادیو تلویزیون ملی در بدو انقلاب شنیده بودم. البته با اضافات بیشتر و مستندتر. یعنی از یک سو  علیزاده و کامکار و درخشانی را دعوت کرده بود. از طرف دیگرحمیدشاهنگیان را دعوت کرده بود که در بدو انقلاب تا سال 1360 مدیر شواری موسیقی رادیو تلویزیون بود. از آن جو پرتناقضآن سالها گفته بود که صدای برخورد قاشق یه  بشقاب هم از منظر عده ای حرام بود. تا مصیبتی که سر پخش هر ترانه و تصنیفی داشتند. که نیاز به دستور مستقیم رهبری داشت. 
روایت ها اما در معرض قضاوت بودند. بینندگان فیلم حال آن روزها را بر روی ترازوهای دو کفه ای شاهین نشان ذهنشان سبک و سنگین میکردند. این را توی سال سنما میشد فهمید. منتقدین عامل خیلی از رفتن ها و کناره گیری ها را جو بسته و  روحیه خشک انقلابی میدانستند  ، مدافعین اما جو روزهای اول انقلاب را علت تصمیمات خود میدانستند. جالب اینجا بود که هر دو سو وطنشان را دوست داشتند ولی همدیگررا نه. مدافعین به کار درستی منتقدین اشراف داشتند.
بعنوان یک مستند به درد بخور و پر از جستجو و کار تحقیقاتی بوده بزم رزم را در این  اکران های اخر بروید و ببینید.مستند ارزشمندی است.
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

افول

آمده بودم.سرکار این چهارمین تعطیلات خرداد از شش دوره ای که اینجا بوده ام است که می آیم سرکار.به تعطیلات مذهبی که سالی ده روز جابجا شود و تعطیلات ملی که هیچکس ارجی برایش قائل نشود اعتقادی ندارم. بنظرم یکجور علافی مزمن است. شانسم زده  اینجا هر روز که بخواهی میتوانی بیایی و  درب شرکت برایت باز است. امسال که ماشین هم دستم است مشکلی سر هماهنگی سرویس و زابراه کردن راننده نیست. با سعید و میثم قرار مدار کردیم. آمدیم. مسیر یکساعته صبحمان تا 45 دقیقه کاهش یافت. شهر خلوت است. دلیل خلوتی اش تعطیلی مدارس نیست. حتی ماه رمضان هم دلیل نیست. دلیل این خلوتی  تعطیلات زیادی است که با اطراف و اکناف اش میشود تا 9 روز ادامه پیدا کند.  از فوت بنیانگذار انقلاب تنها چیزی که دیدم  چند بنر بود با عکس های کج و معوج  و اتوبانی که  راهش را برای چند ساعت سد کردند و فرودگاه هایی که  تعطیل شد.  حتی ستاد برگزاری هم در ماه رمضان تنبل تر است و مراسم عصرو افطار ترتیب داده. 
در آدمها و ماشین هایی که در خیابان دیدم  نشانی از عزا و خمینی ندیدم. هیچ چیز.
مراسم شب های احیا نوعی شبگردی ایجاد کرده آدمها میروندو میگردند. تا دم صبح بنزین میسوزانندو  بعد بر میگردند تا لنگ شهر میخوابند. آن عده که دیدم واقعا مراسم را برگزار میکنند توی خانه پای تلویزیون و انفرادی برگزارش میکنند.  از پانزده خرداد تقریبا هیچی نمانده جز یک تعطیلی خوب در نیمه خرداد که به انظمام روز قبل و  بعدش میشود برایش یک برنامه درست و حسابی ریخت.
شهادت امام علی شاید مفید تر باشد. کاملا مطمئن نیستم  ولی چند نفری دیدم  که حداقل  سه روز مشخص را روزه گرفتند. 

اینجا سر کارم گاهی به مطلق نگاه کردن به مسائل متهم میشوم. میگویند دیدگاه صفرو یکی دارم. اما حقیقتا فکر میکنم باید این تعطیلات به درد نخور از روی تقویم پاک شود.باید مطلق بهش نگاه کرد و  کمی با این  پارادیم  فکری پوسیده  جنگید. به خدا  هیچ اتفاق ینمی افتد شهادت حضرت علی عزا عمومی باشد ولی تعطیل نباشد.تعطیلات بی در و پیکری که میتواند از دو تا ده روز متغییر باشد. نشان میدهد که  بی برنامگی است.  تعطیلاتی که درش سینما ها و تئاتر تعطیل است. شهر مرده است و جاده ها شلوغ  نشان میدهد کسی ارجی برای علت تعطیلی قائل نیست.  تعطیلاتی که کسل کننده است تا شاد کننده میشود اینها راحذف کرد کرد به جایش روی تقویم صنوف مختلف تعطیلات تابستانی مشخص و با برنامه ریخت. یا اساسا زمانی که بشود امکانات مناسب دید و به انسان ارج قائل شد. نه اینکه موقع  سفرها راه ها را بست تا آدمها نتوانند سفر بروند. 
همه اینها را نوعی افول میدانم در برنامه ریزی و  تقصیر را گردن آدمهای متظاهر چاپلوسی میدانم که بر سر اعتقادات خود پافشاری نکردند. این افول از همانجا  ناشی شد. از همان روزها که ما  جسارت جراحی کردن را از خودمان گرفتیم و به حکم احترام الکی به احمقانه ترین  اتفاقات توی دلمان خندیدم.

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Hamid Oo

ما دل شکستگان

احتما که نه یقینا برای هم شما پیش آمده در سنینی از نوجوانی عاشق موسیقی و ساز خاصی شده اید و بعد تحقق ایده اش به خاطر جبر زمانه یا پشت گوش انداختن و امثالهم محقق نشده .یک وقت یک جا در دهه سوم و چهارم زندگانی یادش افتاده اید و با یادش وا مانده اید که چرا من پی اش را نگرفتم ؟ چرا دنبالش نکردم چرا ماندم منتظر و حالا یادم افتاده که باید شروعش می کردم؟ رویای موزیسین شدن رویای عشقبازی با ساز در همه ما بوده و هست. اینکه زمانی با گوش دادن پاییز طلایی خواسته باشید لاچینی شده باشید و با گوش دادن به موسیقی متن فیلم آبی کیشلوفسکی خواسته باشید پرایزنر شوید یا وقتی چشم های تقریبا نگران فردین خلعتبری را شنیده اید به فکر ویولن نواختن افتادید و با تار لطفی مجنون شدید و با کمانچه کلهر سرمست همه اش به خاطر فطرت موسیقی دوست انسان است و اتمسفری که درش نفس میکشید.

اما من اول میخواستم شادمهر عقیلی باشم در شب برهنه. شیدای کسی باشم و بهش نرسم.  دقیقا میخواستم بهش نرسم و آن ترانه ها را برایش بخوانم. توی آن سن و سال نوجوانی و بی قهرمان بودن جامعه قصه عقاب سبلان علی دایی را در کیهان بچه ها میخواندم و دهاتی شادمهر را گوشی میدادم. جو خانواده متوسط ما خیلی زور میزد اجازه میداد کلاسهای زبانم را ادامه دهم و بودجه شان به کلاس موسیقی نمیرسید. طبیعی هم بود دوبرادر و یک خواهر و  پدری که تنها فرد شاغل خانواده بود،حقیقت زندگی ما بود و بابت این موضوع دلخور نبوده و نیستم.

هرچه که بزرگتر شدم رویای موسیقیدان شدنم بیشتر خودش را نشان میداد. رویای موسیقی بزرگتر از رویای فوتبالیست شدن یا شناگر شدن یا بازیگر شدن یا حتی نویسنده شدن داشت به حجم کوچک جمجمه بدقواره من فشار می آورد.قهرمان های موسیقی عوض میشدند شادمهرقمیشی میشد  قمیشی جایش را به pink floyd, linkin park ,metallica anathema  میداد . لطفی ، شجریان ،احمد عبادی ، پرویز یاحقی یا حتی yan tiersen  این روند هر زمان بسته به حال و احوالم تغییر میکرد اما  آنچه که ثابت بود دلبستگی به همین  7 نت بود که گاهی به اوجم میبرد و گاهی غصه دارم میکرد.

بالاخره ساز خریدم و شروع کردم به کلاس رفتن. بیست و هشت سالم بود و کار میکردم و مستقل شده بودم. دستم در جیب خودم بود و با این حال در مورد قیمت سازم با خانواده حرفی نزدم. استادم جوان بود و با حوصله T اما تار سخت بود و  یاد گرفتنش زمان میخواست. کارم داخل شرکت سنگین بود هر هفته میرفتم و  مشق میگرفتم و چند نت ساده میزدم اما آنطور که باید و شاید تمرین نمیکردم.

انگاریآنهمه شور و علاقه فرونشسته بودم و داشت فرو مینشست. با این حال ادامه دادم. چندین جلسه رفتم و  دستم درحال یادگیری بود. استادم  نمیتوانست مسیر غرب به شرق را بیاید من هم دیگر نرفتم. عین خر توی گل گیر کرده منتظر یک اتفاق بودم. الان دو سالی است سازم کنار خانه است. گاه بهش سری میزنم نگاهش میکنم پاکش میکنم اما نمیزنم. دوست ندارم صداهای  ناله طور ازش بشنوم. شوق موزیسین شدن هرچند دلپذیر است اما مثل هر کاری مهارت میخاد و سخت است.وقتی برای کار آنقدر هزینه میکنی که  نای کار دیگر برایت نمیماند دیگر نمی شود انتظار زیادی هم داشت.

آن علاقه باید رد زمان مقتضی اش پاسخ پیدا میکرد وگرنه  در زمان های دیگر هم شدنی است اما با  صرف وقت و هزینه ای به مراتب بالاتر. فکر کردم این  قضیه تقریبا در تمام اتفاقات زندگی جاری و  حاکم است. باید هزینه دهی.. 

حالا مدتی است که مصرف کننده سفت و سخت موسیقی ام. سازم را هم نفروختم نگاهش داشتم. دیدنش برایم دلگرمی است. که شاید روزی بتوانم باز بنوازم. فکر میکنم تار بخشی از زندگی ایرانی ماست  یک خط و ربط چفت و بست دار که به ایران گره ام میزند. چند ماه پیش داشتم موزیکی گوش میدادم  نوای تار لطفی با صدای شجریان که شعری از حافظ را میخواند برایم عین روایت خودم بود که مفلسی بودم که هوای مطرب داشتم. موزیک را میتوانید از اینجا دانلود کنید.


۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

مارکوس مسنر

اول از همه خبر را از صفحه اینستاگرام حامد اسماعیلیون خواندنم. یک خط بود. کاملا خبری و بی قر و فر های مالوف ژونالیستی نوشته بود . فیلپ راث نویسنده از دنیا رفت. تازه افطار کرده بودم و آن اندازه دم داشتم که یک الکی از نوشیدن چند گیلاس بی الکل بهش دست می دهد. طول کشید تا پرت شوم اما به سال 1390 پرت شدم . عاشورا در آذرماه بود و من در اوج سربازی و علافی و بی علاقگی ام به ادامه زندگی وقتی احساس پوچی میکردم و شبها توی هییت صنایع دریایی وزارت دفاع  عدس پلو به عزاداران خنده روی گرسنه  تعارف میکردم و روزها قایم از چشم سرتیپ دوم  گردالوی دوست داشتنی با هدفنم Anathema  گوش میدادم و به ادامه زندگی نا امید بودم. تازه از دوست داشتن کسی به خاطر اینکه به رویم ریده بود فارغ شده بودم  و  فکر میکردم  باید مغرور باشم و  آنقدر هم دل گنده نبودم  بتوانم متقابلا بهش برینم . چون واقعا دوستش داشتم. القصه اینکه وضعیت گه مرغی بود که بعدها هر وقت یادم می افتاد اعصابم خط خطی میشد .بگذریم که الان هم دورادور از اوضاع و احوالش مطلعم و هیچ پخی نشد.


اما آن سال  آن شب شام غریبان که من از ظهر عاشورا تا هشت شب خوابیده بودم  فرصت شد که  "خشم " را بخوانم. تنها کتابی که به اندازه ناطوردشت بهم حال داد از یگانگی و تنهایی و تر زدن های شخصیت اصلیش. آدمی که دانسته تر میزند آدمی که میتواند  بهتر یا بهترین باشد و تر میزند آن حس وحشیانه  خود ویگرانگری اش رام ام میکرد. آرامم میکرد سر وجدم می آورد که تنها  نیستم. از این حیث من مدیون  فلیپ راث هستم  نویسنده  کهنه کارو کار درست که  دیر در ایران  شناخته شد و  هفت  هشت سالی است کارهایش ترجمه میشود. یکی دو داستان در داستان همشهری خواندم و کتاب "خشم " کتاب دیگرش "شوهر کمونیست  من" را سالهاست  میخواهم بخوانم  راستش آنقدر که  خشم برایم خوب بوده که دوست ندارم با  خوانش دیگری از راث خرابش کنم. امیدوارم ازم بابت این قضیه نارحت نشود. فعلا نمیتوانم یا نمیخواهم  که چیز دیگری از راث بخوانم.  مارکوس مسنر کتاب بودم من. همانقدر دلشکسته و  سر خورده و وسواسی که دارد یک به یک  به تپه های زندگی اش میریند و جلو میرود. بدی اش این بود که  این گند زدن ها  افتخاری به همراه نداشت. چیزی نبود که بشود به دوستت تعریف کنی و بیشتر آن روی وسواسی ات را اذیت  میکند و افسرده ترمیکند. روحش قرین رحمت خدای خودش باد و اینکه  حتم دارم  جایش در حوالی بهشت است چرا  که با کتابش دوزخی را لحظاتی برای از آدمیانی دریغ کرد.

یادش گرامی

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

دست ما جان پناه

چند روز داشتم به این فکر میکردم که اگر جنگ شود دشمن تا پایتخت را تسخیر کند چه کار میتوانیم بکنیم. ما  که سر رد شدن در زمان زرد شدن چراغ همدیگر را  جر واجر میکنیم و شانه خاکی جاده هراز را در مواقع ترافیک حق خود می دانیم چطور در چنین موقعیتی وحدت خواهیم داشت و به همدیگر کمک خواهیم کرد.  قطعا با همدیگر سرشاخ خواهیم شد و احتمال زیاد به دزدی و دستبرد و تاراج خانه ها های یکدیگر روی می آوریم. دو راه هم بیشتر نداریم یا اینکه به همین روش ادامه دهیم و منتظر تغییراتی باشیم که ممکن است بمیریم یا خوش شانس باشیم و از جنگ جان سالم به در بریم ولی آینده مان دست و پنجه نرم کردن با انقلابیون جو زده جدید خواهد بود یا از کشور بگریزیم و آواره و پناهجوی ارودگاه های غربال شده  اروپایی و اسیایی و نمیدانم  کدام جهنم دره دیگر شویم. داشتم فکر میکردم اگر جنگ شود حضرات و فرزندان عظیم الشانشان کاخ های خود را در بلاد کفر ترک میکنند. در مجامع عمومی می آیند و پرچم آتش میزنند؟  در مورد آزادی و دموکراسی داد سخن میدهند.

بعد که به همه اینها فکر کردم یادم آمد کشور ما جز در زمان چنگیز مغول و اشرف افغان هیچگاه به تصرف هیچ خارجی در نیامده ولی بهای سنگینی برای استقلال و خودکامگی رهبرانش داده است. پس قطعا با یک انقلاب دگرگون خواهد شد. انقلابی که خون های زیادی برایش ریخته شده است.پس باز هم تغییر از خود آدمها  آغاز میشود.دست هایی که در بهمن 48 پاسگاه سیاهکل را  فتح کرد یا آنها که در بهمن 57 در تهران گره شد و به هوا رفت و مرگ برای سلسه شاهنشاهی طلب کرد.

فقط یک چیز می ماند اینکه تکلیف  آدمهایی که زندگی شان پیرو این جریایانات  ویران میشود چیست؟ خانواده ای که از هم میپاشند مادرانی که داغدار میشوند و  پدرانی که سکته میکنند. از این خانواده ها زیاد دیدیم . باید اول به موضوع اتحاد فکر کرد و بعد دنبال تغییر بود. اول پذیرش و بعد انتقام.

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

وهم آلودگی

شش صبح جلوی درب منتظرم بودند. تا کتری جوش بیایید و فلاسک را آب کنم دیر شده بود. سفر از آن دیواره سنگی کلک چال آب میخورد. سه چهار ساعت کوهنوردی در کلک چال و درکه ارضایمان نمیکرد. دلمان کوه و جنگل و جاده میخواست. پیشنهاد من مرداب هِسل بود و چالوس، پیمان مزار دکتر ستوده را میخواست ببیند.بیخیال کلاس و کار و پایبندی ها زدیم به جاده ،  قبل از شش و نیم صبح پیمان با مزدای 323 پلاک تهرانش می تاخت را قبل از 6.5صبح دروبین های زوج فرد را رد کنیم.فرق طبیعت با شهر از همینجا  شروع میشود. طبیعت محدود نمیکند. مرد و زن و  زوج و فرد ندارد. برای هر جنبده ای جا در خودش دارد اما شهر برای انسان ها هم محدودیت قائل است. کنارشان میگذارد، پسشان میزند. مهم ترین دلیلی کهباعث شد  یکهو تصمیم بگیرم همراه شوم همین  دلزدگی ام از تهران بود. میثم هم حالش شبیه من را داشت و گفت. پیمان هم داشت اما چیزی نگفت. تا از حال احوال و گپ گفت با اسماعیل و میثم فارغ شوم رسیده بودیم کرج، جاده چالوس به شکل دلپذیری خلوت بود. صبح زود بود و شیفته این زمانم برای سفر. پیمان میخواست جاده شمشک به دیزین را  یایید .میگفت برای شرق نشینان تهران بهتر است اما جاده  بسته بود. و شب قبلش مطلع شده بودیم. من  مرداب هسل و  روستای بیجده نو را  روی گوگل مپ نشانه گذاشته بودم. 

کندوان که رسیدیم نشد از خیر آش جو و صبحانه بگذریم. بعدش تا خود متل قو  جز فرصت نوشیدن یک لیوان چای توقف نداشتیم. 10.30چالوس بودیم و کمربندی را به سمت متل قو می راندیم. پیمان  گفته بود مزار دکتر ستوده در تازه آباد است. چهار تازه اباد در سه استان شمالی پیدا کردم اما هیچکدامشان نزدیک متل قو نبود. متل قو که رسیدیم از محلی ها ادرس را پرسیدم و راهنماییمان کردند.قبرستان دلی بود. فراخ ،با غسالخانه ای مفصل و کلی فضا برای توسعه . درست کنار جاده تنکابن به متل قو . محلی ها  قبر ستوده را  بدل نبودند و 10:30 صبح ادم زیادی در قبرستان نبود.

تازه آباد سلمان شهر


 غیر از پیمان، اسماعیل و میثم خیلی از قبرستان خوششان نمی آمد. پیدا کردن قبر سخت بود. پیمان عکسی با موبایلش بهم نشان داد که نمای سقف شیروانی حسینه درش معلوم بود. 10 دقیقه ای  قبرستان را  از نظر گذراندم تا  زاویه عکس را  پیدا  کنم و  قبر ستوده را دریابم. قبری مرتفع بود . با گرانیت مشکی ، از درب ورودی اصلی  فاصله زیادی نداشت.اما برای آدم بزرگی چون ستوده  واقعا محقر می نمود. دو نوبت فاتحه خواندم و سنگ را  شستم . خیلی معطلش نکردیم.چندتا عکس برای پیدا کردن دوستان بعدی گرفتم که مستند سازی کرده باشم و راه افتادیم به سمت متل قو، بچه ها رفتند خرید برای نهار و من توی شعبه ای از بانک های طبقه همکف برج های عظیم زاده کلک یک کار کوچک را کندم. 

در مسیر برگشت به سرم زد حیف است تا شمال بیای و دریا را نبینی . هتل هایت در نظرم بود. پیشنهاد را دادم. بدون مقاومت قبول کردند. نمیدانستند کجاست ، من دو باری رفته بودم. میدانستم زیباست  اما مطمئن نبودم خوششان بیایید. هتل هایت  فاصله زیادی تا جاده  ندارد  تفاوتش این است  به جای  ویلای زشت و فکسنی توی مسیر درخت کاشته اند و مسیر ورودی را عمدا  پیچ و تاپ داده اند. کمتر از 1 کیلومتر که در جاده  پیش میروی جز سکوت و ارامش چیزی نیست. صدای پرنده و امواج دریا ، صدای گذشته های خوبی که بر این هتل و مسافران و کارکنانش گشذته. هتل هایت از آن عرضه های کم اما با کیفیت  دوران آخرین  پادشاه ایران است. محمدرضا  هتلی  رو به دریا ساخت. بابام میگفت  به عشق زنش ساخت اما ویکی پیدا  تاریخ ساخت هتل را  اواخر دوره پهلوی میداند. پیداست معمار و فکر پشت این  فضا  هرچه بوده دید درستی از نیار انسان ها دیده است. اینکه بعد از 42 سال هنوز عاشقانی می آیند و دوران ماه عسل و  نامزدیشان را اینجا میگذرانند یا از مدرسه  دانش آموزانی جهت بازدید می آورند خودش گویای این اتفاق هست.

هتل هایت


ساعت 2 به زور بچه ها را راضی میکنم که از هتل دل بکنند. بایددریاچه هسل برویم و نهار بخوریم. روی نقشه دنبال مسیر می گردیم. گوگل نمیتواند مسیر دقیق ارائه کند. اتوبان را نشان میدهد. نمیداند اینجا کشوری است که راهدرای اش از ترس پیچاندن پانصد تومان عوارض کلیه فرعی ها را کور کرده است. 10 کیلومتری راه رفتیم و دم عوارضی دور زدیم و برگشتیم  جاده قدیم را رفتیم. از جاده قدیم  مسیر خاکی اغاز میشود . مسیری حدود 3کیلومتر اما خاکی و سنگلاخ، یواش میراندیم. میانه راه  درب اهن یکشیده بودند و ازمان  به شکل غیر مستقیم  شتیل خواستند. ماشین را تا بالای مرداب بردیم از انجا سرازیر شدیم . بساط نهار و جوجه را  میثم  ردیف کرد. نهار خوردیم و کنار مرداب ولو شدیم. 

ابتدای جاده هسل


حوالی 4.5 راه افتادیم تا آخرین  بهانه سفرمان را ه ببینیم. بیژن الهی یک شیرازی متولد تهران است که در مرزن آباد دفن شده. درست سه کیلومتر بعد از مرزن آباد به سمت تهران جاده فرعی است که تعدای روستا را به هم وصل میدکند. جادهای  اسفالته که جا به جا اسفالتش از بین رفته و خراب است . با شیب زیاد از جاده اصلی ارتفاع گرفتیم. نمیشد سرعت گرفت. همانطور که پیمان داشت با ماشینش از سراشیبی بالا میکشید. یک لحظه توی دلم خالی شد مبادا اشتباه کرده باشم و  قبر بیژن الهی توی روستای دیگری باشد. یک بیجده نو دیگر یا چیزی که تشابه اسمی است.  از جاده اصلی تا بیجده نو 17 کیلومتر راه بود و ما نزدیک یک ساعت تو راه بودیم. بیجدنو جز آخرین روستاهای آن راه فرعی است. به شدت آرام و با طمانینههیچی جر صدای رودی که در شکاف دره در جریان است و صدای گنگ خندیدن چند بچه و  ماغ کشیدن گاه به گاه گاوهای محلی نبود. حتی آدم های کمی هم توی روستا دیده میشدند. خانمی راهنماییمان کرد اما  باز نتوانستیم راه را پیدا کنیم. تا انتهای روستا رفتیم و دور زدیم. مسیر سراشیبی را رفتیم که به سمت مسجد آبادی برویم. میانه راه چند قبر دیدم که گویا گورستان بود و نبود.سنگ قبرها دو طرف یک جاده خاکی بود. و تعدادی زیر خاک و  راه گم شده بود.  هرچه  گشتم  قبرها با آن تصویر سنگ قبری که دیده بودم خیلی فرق داشت. پایین تر  یک جوان  با لباس پشمی محلی دیدم. ازش پرسیدیم با لبخند و احترام جواب داد. پیدا بود که بچه محل است و  بیجده نو را خوب میشناسد. راه پله ای را نشانمان داد. گفت بالای پله ها سمت مقابل قبر بیژن الهی است.میثم تنگش گرفته بود بالا آمدن از ان همه پله برایش سخت بود. از شنیدن حرفش خون تو رگهایم دوید،پله ها را دوتا یکی بالا کشیدم. روبرو درب قبرستان را با میل گرد قفل کرده بودند. کلون را باز کردم. گورستان یک محوطه یک دست چمن بود که بعد از دو ساختمان نیمه کاره که حکم مصلی را داشت شروع میشد. جابه جا  مصالح و بیل و گلنگ  بود. انگاری حین کار زمان توقف خورده . مرگ  سراغ همه آمده و سکوت حرف اخر اینجاست.

قبر الهی بالای گورستان است. سنگی که به وصیت خودش نوشته ای ندارد جز امضائ خودش. روبرو کوههای البرز سبز از چمن بود. 


 تا قبل از این برایم عجیب بود این  شیرازی مقیم تهران  چرا  آنجا را برای دفن شدن انتخاب کرده، حالا که رفته و دیده ام. وقتی توی سرتا سر آن جاده کوهستانی دنج و  سبز به صعود فکر کردم به وهم آلودگی شعرهایش به نگاه های  عجیب و گیرایش جوابم را  گرفتم. 


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

تعطیلات مزخرف

چهارشنبه بود. نیمه شعبان هم بود. کارخانه باز بود. حوصله ماندن در خانه را نداشتم. بچه ها هیچکدام نمی آمدند. جز یکی دونفر که قرار نبود من ببرمشان. کوچه به شکل خفه ای خلوت بود. عجله ای به رفتن نبود. دوش گرفته بودم  عطر زده بودم و قبل زا هفت صبح پشت فرمان نشسته بودم  بی آنکه ماشین را روشن کنم در نور کمجان پارکینگ  پشت فرمان  نشسته بودم. مرور میکردم مسیر را و اینکه یادم بماند باید برای صبحانه بچه ها سور و سات  املت را ردیف کنم. پدال گاز را فشردم و رمپ پارکینگ را بالا کشیدم.  توی راه با اینکه از این حجم ماشین در حال سفر حالم بد شده بود اما از خودم خرسند بودم.قبل از 9 صبح کارخانه بودم. روزهای  تعطیل  که سر کار میروی موی دماغ هایت کمتر و کمترند،کسی در دست و پایت نمیپیچد و  با فراغ بالا میتوانی به کارهایت برسی. کار زیادی نکردم. بابت این اتفاق از خودم راضی نبودم اما فکر کردم به مرحله ای رسیده ام که تک و تنها اگر سر کار نیاییم  افسرده میشوم. جوری که انگاری با کارم ازدواج کرده ام و نمیتوانم رهایش کنم. دلیل این همه  اضافه کار و  امد و رفت هم نیازمندی به پول و پرداخت قسط اخر خانه و اینچیزها نیست. بیشتر نوعی  اعتیاد است جهت فرار از تنهایی. توی کارخانه هر وقت بیایی دست کم 6-7 نگهبان هست که  احساس تنهایی نکنی. بچه هایی هستند که باهاشان موزیک های دری وری گوش کنی و غر بزنی. اما خانه در تعطیلات  آنهم چند روزه ، بی برنامه ای برای سفر یا بازدید از جایی واقعا رقت انگیز است. واقعا سرد  به دور از اتفاق . 

با اینکه خانه هم بمانم بیکار نمینشینم اما  خانه ماندن حس عذاب وجدان بهم میدهد. حس بیخودی بودنی که اذیتم میکند و نمیگذارد رها باشم. باید فکری به حال این اتفاق بکنم. وگرنه زندگی عین خط به خط کتاب  ظلمت آشکار تیره و تار است.



اگر رفتید نمایشگاه خرید کردید و  مبلغ کمی ته بن کارت باقی ماند. کتابهای جبیب و کم حجم نشر ماهی گزینه خوبی است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

شانزدهم شریف

شانزدهم اردیبهشت امسال چهلمین سومین سالگرد حذف فیزیکی مجید شریف واقفی از فارغ التحصیلان برق دانشگاه شریف (آربامهر وقت) و از بزرگان مجاهدین خلق ایران بود. شریف واقفی در خانواده ای اهل نطنز در تهران متولد شد. هوش و تم مذهبی اش باعث شد مدرسه را از کلاس دوم شروع کند و  پایه گذار انجمن اسلامی در دانشگاه شریف باشد. و در قیام  19 دی جز کفن پوشان  باشد. او در دهه چهل شدیدا تحت تاثیر ترجمه ها و  قدرت کتابهای چپ گرا قرار گرفت و در ماجرای بمب گذاری در کارخانه جنرال الکتریک ایران  مستقیما نقش داشت. 
در سال 53 بعد از تصمیم تقی شهرام و دیگر سران جوان مجاهدین به تغییر ایده لوژی سازمان به مارکسیسم مجید با ابراز مخالفت  شدید تصمیم به راه اندازی شاخه اسلامی مجاهدین گرفت که این مخالفت با حذف فیزیکی او مواجه شد و در عصر شانزدهم اردیبهشت ماه  وحید افراخته و محسن سید خاموشی از اعضا خوشنام مجاهدین  اورا کشته و پس از مرگ  جسد اورا در مسگرآباد آتش میزنند. 
ده ماه بعدنیز همسر مجید، لیلا زمریدان از اعضا سازمان مجاهدین با شلیک ساواک مجروح و در اثر جویدن  قرص سیانور میمرد. 
ماجرای کشته شدن  مجید شریف واقفی از سوی روحانیون مبارز وقت و به شکل خاص مرحوم طالقانی پیگیری میشود تا جایی که  طالقانی  جلسه ای خصوصی با  تقی شهرام برگزار میکند و با وجود خطر جانی  مجاهدین آنها را از تغییر ایده ایولوژی به مارکسیسم منع میکند. اما تقی شهرام  به راه خود ادامه میدهد و بعداز پیروزی انقلاب 57 و استقرار حکومت جمهوری اسلامی مجاهدین نیز مانند حزب توده دچار جهت گیری هایی با حاکمیت میشوند. سال 58 تقی شهرام و چند تن دیگر از اعضا مجاهدین دستگیر و در دادگاه به  چنیدن جرم  از جمله  ترور مجید شریف واقفی محکوم به اعدام میشوند. اعضا اعدام شده در سال 58 در قطعه 41 بهشت زهرا ودر سکوت خبری خاکسپاری میشوند. اما در حال حاضر گوری برای مجید شریف واقفی وجود ندارد چرا  که  استخوان های سوزانده شده او بعد از مرگ توسط ساواک ضبط شده و  بعد از جستجوی فراوان  به نتیجه درستی از اینکه آیا مزاری برای مجید شریف واقفی در تهران یا  نطنز وجود دارد نرسیدم.
ب
رای پیدا کردن قبر تقی شهرام هم به بهشت زهرا سر زدم اما  آنچه از قطعه 41 باقی است فضایی بایر با  تعدادی درخت کاج 50 ساله است. بنظر میرسید عده ای خود خواسته و با  حمایت افرادی طی چندین سال به تخریب و از بین بردن سنگ قبرهای این  قطعه دست برده اند و در حال حاضر جز چند قبر محدود مابقی قبرها بی نشان و فاقد سنگ قبر هستند.
آنچه برای خودم طی این دو هفته و  جستجو برای دانستن  بیشتر از مجید شریف واقفی بود بحث هزینه  مستتر  انقلاب بود. اینکه ما ایرانیان برای به ثمر رسیدن و حفظ انقلاب خود چقدر هزینه کردیم. چه نیروهای جوان و با سواد و با انگیزه ای را از دست داده ایم  و چقدر بر سر رسیدن به آرمان هایی که  دائما و به اقتضای زمان دچار تغییر و تحول بوده اند بها داده ایم. مجید شریف به تعبیر امروزی اش قطعا از خواص جامعه بود و اگر زنده بود و همان پست معاونت منطقه ای برق را  ادامه میداد (با  فرض حفظ رویه  رو به بالایش) تا به امروز میباید وزیر نیرو  یا معاون اول رییس جمهور یا حتی خود رئییس جمهوری ایران بود. اما بخاطر تسویه حساب های داخلی  امروز حتی  استخوان هایش هم در گور مشخصی نیست.هر چند به افتخارش بعد از پیروزی انقلاب دانشگاه آریامهر را به دانشگاه صنعتی شریف تغییر نام داده اند. اما اگر زنده بود قطعا  بیشتر از یک اسم  تاثیر گذاری داشت و شاید حتی در جریان هایی مانع از اتفاقات بدتری برای جامعه میشد.
قصد قهرمان  سازی از شخصیت  شریف واقفی را یا منفور ساختن مجاهدین و انقلابیون را ندارم بیشتر دارم به بهای هنگفت پرداخت شده فکر میکنم. به آدمهایی که فقط در تاریخ معاصر ایران برای اندکی بهتر شدن کشته شده اند. به ادمهایی که به تعبیر شریعتی از دشمن  داخلی  شکست خورده اند و خون هایی که بی گناه ریخته شده اند. 
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

در جسم و جان

حالا که چند دقیقه ای است که دیدن فیلم  On Body And Soul  فارغ شدم نمیخواهم صبوری کنم. بنشینم تا آن شور اولیه در من بنشیند و بعد درباره اش بنویسم. فکر میکنم همین حالا باید در موردش نوشت.فیلم "در جسم و جان" قصه یک کشتارگاه متوسط گاو در متوسط ترین نقطه بلوک شرق با آن همه  رنگ طوسی و خاکستری و  سرمه ای متوسط خودش به اندازه کافی افسرده کننده و سرد هست حالا  بگیری  دختری در این  میانه استخدام شده که تنهاست  و  تنهایی اش قانون های خودش را دارد. از لمس شدن  بیزار است و  هرگزی همراهی نداشته است. 


خوبی اش برای من این بود که فیلم درونی است. قصه آدمها را روایت  میکند. گره انداختن نویسنده از یک اتفاق کوچک و ساده شروع میشود. دارویی که با آن گاوها را ترغیب به  نزدیکی میکند گم میشود. پلیس دنبال سارق میگردد. مدیر از یک روانشناس و تکنیک مصاحبه سلامت جسمی و جنسی برای پیدا کردن  عامل این اتفاق کمک میگیرد و بعد آنجاست  که میتوجه میشوند آن دختر تنها و وسواسی با  مدیر مالی هر شب یک خواب را  می بینند. خواب یک گوزن . قصه عمیقی است. خواب دیدن، با هم یک قصه . هر دو یک موقعیت و  یک  فضا و یک ماجرا.

کلا خواب دیدن و رویا داشتن  مثل جاده و  سفر برایم وهم انگیز است. چه برسد اینقدر تصویری و  قشنگ هم  درست شده باشد. مرد سن بالاتر است  موقعیت کار یواجتماعی اش بهتر است . بچه هایش از سر باز شده اند و به شدت تنهاست. دختر اما  وسواسی و خجالتی است. با  همکاراها نمیجوشد. مغرور بنظر میرسد و عشقش عمیق است اما  جرات  روبرو شدن باخودش را هم ندارد.

این وسط پاساژ های فرعی  مثل شخصیت یک کارگر جدید الاستخدام تخم سگ و یک مدیر منابع انسانی منحرف که فکر میکند همه  کارگرها ترتیب زنش را داده اند یا آن  روانشناس لوند و  با اندکی میل به  تیک و توک زدن  آنقدر به اندازه و به موقع بود که نمیشود ندیدشان یا حذفشان کرد.

از مجارستان  همینقدر میدانم که توی فهرست سفرهایم هست. همین قدر کلی و دور که  حتی نمیدانم کی و چطور فقط میدانم زیباست. اما شاید کارگردان این فیلم  ؛همین خانم میانسال قد کوتاه پر سودا Ildikó Enyedi آنقدر  انگیزه برایم ایجاد کرد که دوست داشته باشم  بوداپست و زادگاهش را  ببینم. فیلمش غیر از  اینکه جز پنج کاندید نهایی اسکار  2018 بود خرس طلای جشنواره برلین را هم برایش به ارمغان آورد.

بازی نقش اول فیلم Alexandra Borbély که یکی از چند صد هزار مجار مقیم اسلواکی است . غیر از آن جنبه فنی از منظر انتخاب بازیگر نیز گزینه مناسبی برای این کار بود. الکساندرا  به خاطر بازی در این فیلم برنده بهترین بازیگر زن سال  اروپا شد.



پ.ن :برای هرچه تکمیل تر شدن این و این  و این  را  توصیه میکنم.


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

چرا جاه طلب نیستم

رفته بودم که فکر کنم. میدانستم زانو چپم خراب است اما رفتم که فکر کنم. به خودم که 10سالی است با کوه رفتن فکر میکنم. وقتی سربالایی ها را بالا میکشم و هن هن میکنم. وقتی عرق روی گردنم سر میخورد توی یقه ام و میدانم روی کمر شلوارم  قد یک هفت بزرگ خیس از عرق است. رفته بودم با خودم فکر کنم که کجای زندگی ایستاده ام. چرا یکسال است دانشگاه نمیروم و پایان نامه را جدی نمیگیرم. چرا هرچه دوره آموزشی رفته ام نیمه کاره رها کرده ام  یا  نرفتم حتی مدرک اتمام دوره ام را  بگیرم.رفته بودم فکر کنم که به یک مترجم ادبیات خوانده سی و چند ساله عاشق باشم بهتر است  یا بروم خواستگاری بازی های خاله خانباجی طور با دخترداروخانه چی که زن دایی برایم لقمه گرفته. یا اصلا تارک دنیا شوم و بگردم در خودم  بلکه همسفری هم این وسط خودم برای خودم  دست و پا کنم. یا باز هم مثل این شش سال توی چشم فامیل نگاه نکنم ، سر پایین بیندازم و در جواب  اینکه کی بهمان شیرینی میدهی لبخند الکی تحویل بدهم و انشاله ماشاله بگویم.
پذیرفته ام که این سوالات هست. فامیل هم لایتغیر هست کاری اش نمیتوانی بکنی. باید بپذیری. زندگی با خانواده بعد از بیست و چهار سالگی چهار تا خوبی دارد چهل تا بدی اما باید چهار و چهل را با هم مساوی بگیری. باید حسابت را با خودت صاف کنی تا دوام بیاوری.  نشستم فکر کردم همین حالا اگر بخوابم  خانه مستقلی در تهران اجاره کنم و مستقل زندگی کنم همه  پس انداز شش ساله هم کفاف نمیدهد. پس بهتر از گنده گوزی نکنم بنشینم سرجایم به همین رویه مورچه وار خودم ادامه دهم.از طرفی الان آنقدر در خانه محدودیت ندرام که بخواهم ازش خلاص شوم. میدانم درست نگاه کنم بیشتر دارم هزینه میکنم و فرصت میسوزانم تا جلو بروم.
رفتم و فکر کردم که زندگی شاید همینه  همونطور که شاملو میگفت  "عشق رطوبت چندش انگیز پلشتی هاست" زندگی ما هم  چه خوب چه بد همینه . 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۲
Hamid Oo

خرداد،کهریزک ،مرتضوی و دیگران

بهار 88 دانشجوی ترم هفت بودم. لیسانس گرفته هاش خوب میدانند که دانشجوی ترم هفت و هشت شاخ دانشکده است.آن  ماه ها  فعال انتخاباتی بودم و از این دست مهملات. کلی میتینگ و سمینار و  کف گردی و سخنرانی و  غیره را با احسان پیاده و با مترو گز کردیم. با آن سونی اریکسون دو مگاپیکسلی عکس های شگرفی گرفتم که الان بنظرم عکس هایی صرفا خبری است چون کیفیتشان به لعنت شیطان نمی ارزد. اما هر چه که بود آن روزها جدی ترین فعالیت های انتخاباتی را داشتم. دنبال شناخت بودم و سخنرانی ها را رکورد میکردم. بهار و اعتماد ملی هنوز چاپ میشدند .عصرها مغازه های بزرگیکه الان همه نمایندگی برندهای خارجی اند ستاد های ناحیه ای بودند سر میزدم . از ناصر خسرو پارچه میخریدم و برش میزدم و دست بند درست میکردم. خلاصه آن شور و آن حرارت آن روزها که یادم می آید مو به تنم سیخ میشود. وقتی یاد صبح 23 ام می افتم که پای  شبکه خبر بهت زده بودم و کنترل دوی دستم خشک شده بود. یاد آن  خس و خاشاک خواندن ها، یاد آن بیست و پنج و بیست و نهم و  سی خرداد می افتم. همه اش تصویری تار از سیاهی و  تحکم و  بی عدالتی یادم می آید. هر چه سعی میکنم فراموشش کنم باز هم هر سال بهار ، یادش می افتم. یاد آن  سال های جوانی و آن همه انگیزه برباد رفته می افتم و بیشتر از خودم و این حس سرخوردگی احساس خجالت میکشم.

امسال که خبر ناپدید شدن  مرتضوی داغ شد باز یاد 88 افتادم و بدتر اینکه یاد کهریزک افتادم. خاصه اینکه این مسیر را هر روز می آیم و بر میگردم. هر روز برای رسیدن به شهرک صنعتی تابلو کهریزک را می بینم و بعضی روزها ازش می گذرم. یاد بچه هایی که سالم بودند. زنده بودند. نفس می کشیدند. جوان بودند. محصل بودند. با انگیزه بودند و مهم تر از همه ، انسان بودند. یاد همه  شان می افتم. که حالا دیگر نیستند. با هرکدامشان کلی انگیزه خاک شد. با  خبر مرگ هر کدامشان  صدها نفر دیگر  از مملکت مهاجرت کردند. امید به بهبود کم رنگ تر شد. GDP کمتر شد. سرانه  مطالعه پایین آمد. تیراز کتاب ها از 3000 به 1000 و حتی کمتر تقلیل پیدا کرد. 

نباید گذشت. نباید فراموش کرد. چه جمهوری اسلامی، چه جمهوری ایرانی چه سوسیالیست ها چه بلشویک ها چه  لائیک ها هر کدام بر این کشور حکومت کنند نسل وارطان ها زنده خواهد ماند. سرنوشت مرتضوی ها هم چیزی شبیه حسینی ساواک و سعید امامی خواهد شد. شک نکنید.



۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

سه بیلبورد خارج ابینگ میزوری

مارتین مک دونا را از دو یا سه سال پیش شناختم. با آن نمایش نامه "قطع دست در اسپو کن" که نشر بیدگل چاپش کرده بود. طبعا  به چنین نشر سوسولی در نمایشگاه سر نمیزنم. چرا که بنظرم از آدم های فزرتی توی غرفه میچپاند ، یک دختر یک پسر که  عین  ده روز نمایشگاه دارند با هم یا  بازدیدکنندگان غیر همجنسشان لاس میزنند. اصرار  دوستی باعث شد بروم غرفه شان، سوال پرسیدم و  همان آدمی که فزرتی می پنداشتم  برایم آنچنان مبسوط توضیح داد که پایم نمیکشید برگردم. کتاب هایشان هم  چاپ و قطع متفاوت داشت. یک جور عرضه آلاگارسونی کتاب بود . من همان یک کار را برداشتم.  مبلغ بن ام ته کشیده بود نقد حسابش کردم. کتاب را  تابستان همان سال خواندم و امشب که "سه بیلبورد خارج ابینگ میزوری" را دیدم . حتی اگر نمیدانستم  خالق جفتشان  یک نفر است  باز خط و  ربطش دستم می آمد. قبل خود فیلم فکر میکنم  مک دونا زا آن آدمهاست  که  وسط یک مراسم کفن و دفن  پروتست های افراطی بیایید در مورد اینکه  لباس زیر هم پای میت کرده اند یا نه  بحث کند.  


همانقدر گستاخ ،همانقدر شوخ طبع ،همانقدر جسور.



سه بیلبورد از بعد از اتفاق شروع شد . به دختر خانواده ای تجاوز شده ،کشته شده و بعد جسدش سوزانده شده یا  کشته شده  و بعد تجاوز شده و بعد سوزانده شده است. در هر حال سه عمل دل مادر را  قدری به درد آورده که زندگی اش را  پای پیدا کردن قاتل  و انتقام گذاشته است. توی شهر کوچک اینقدری  اینرسی می بینید که خودش مثنوی هفتاد من است. -داخل پرانتز همین فیلم که چند اسکار درو کرد اگر در جایی غیر هالیوود بود  فیلم سیاه نما و پوچ و ابرو بری بود که هدف اش توهین به سیستم امنیتی و انتظامی جامعه برداشت میشد و  بودجه اش را  دشمن و عوامل فتنه تامین کرده بودند. پرانتز بسته- اما در هالیوود گویا به گفته مینگرند نه به گوینده.  به اینکه  زن میانسال که از شوهرش هم جدا شده و  کارش فروختن  چند کادویی کوچک و سوغاتی شهر به اندک مسافران شهر است. پسری دارد که تنها اتکا و نقطه امیدش است و  یک دوجین آدم فاسد که هر کدام به نحوی بلدند از اون بکنند.


فیلم اضافات نداشت. هر تفنگی که از جایی آویزان بود تا آخر فیلم  شلیک کرد. حتی مادر پیر و بدجنس پلیس کله خراب هم در فیلم کارکرد داشت. کوتوله  بد مست  کارکرد داشت. دوس دختر 19 ساله شوهر سابق زن کارکرد داشت. منشی آن مسئول اجاره بیلبورد ها کارکرد داشت و... یعنی یک عالمه  تیپ که رسالتشان  مشخص بود. و  اصولی سرجایشان نشسته بودند.


بازی ها هم درست و حسابی بودند. خشونتشان، سفتی و سختی شان همه جای خود بودند. راستش بنظرم فقط موزیک کانتری و بعد جاهایی موسیقی کلیسا خیلی معمولی تر از معمولی بودند. یعنی آنطور که مثلا  برداران کوئن یا همین امسال نولان از موزیک بهره برده بود مک دونا این کار را نکرده بود.بایش موزیک موضوعی السویه بوده است.



در نهایت اینکه من همه مدت بعد از دیدن فیلم فکر کردم که  مک دونا چقدر خوب قصه ای سخت را راحت تعریف کرد. و شاید تخصص اوست  که بنشیند یک کنجی و بی آنکه کلاهی بخواهد بین دست لوله کند  لنگ هایش را دراز کند روی میز و قصه بگوید و بقیه با چشم های گرد شده قصه  بداهه سرتا به پا دروغ اورا کاملا  باور کنند.


بنظرم 8از 10دست پایین نمره برای این فیلم است.

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Hamid Oo

loveless

 

پیشتر  با خودم قرار مدار کرده بودم  هر شب این نوروز و  تعطیلات  کش دارش یک سینمایی ببینم . اندوخته ای که تمام زمستان جمع کرده بودمش، مشکل  کارت گرافیک کامپیوترم اما کمی این روند را  عقب انداخت . امشب اما  بی عشق" loveless" را دیدم.

 

بهترین فیلم خارجی زبان امسال . حکایت  یک نوجوان ناخواسته که پدر و مادرش  زندگی های مستقل و دوست دختر و دوست پسر های  خودشان را دارند و  قصد متارکه دارند و پسر را  فقط حاصل بی احتیاطی حین عشق بازی خود میدانند.  اگر این  تعبیر را کمی  خشک و  غیر مبادی آداب می پندارید باور کنید  مودبانه ترین  تعبیری بود که میشد برای فیلمی به این خشکی و  صراحت بیان کرد. سینمای  کم دیالوگ ، کم نور و  تک رنگ  عملا امضای سینمای روس است. اوایل فکر میکردم  فقط منم که پای فیلم های تارکوفسکی  سه بار خوابم میبرد اما حالا فهمیدم  داورهای جشنواره های فیلم هم این  حوصله اعصاب برانگیز روسها را  درک میکنند. با این تفاوت  که اینجا این تعلیق این  سکانس های طولانیِ کم دیالوگ اینجا جواب داده بود . نفرت را نشان داد. سردی رابطه ها را نشان داد. سردی روابط را با  زمستان مسکو گره زد. پدر و مادری که بچه پس انداخته اند اما دوستش ندارند. مادربزرگی که متقابلا  دخترش را دوست نداشته است و این روایت بی عشقی سینه به سینه آمده است. یک جورایی نقد اخلاق روس ها بود. کنیاک خوران قهار ِقد بلندِ بلوند که در عرض های جغرافیایی دیگر دلبری میکنند اما خودشان بین خودشان میدانند که عشقی بینشان نیست. و این  بزرگترین نقطه ضعفشان است.

 

شاید اوج این اعترافات شجاعانه در اعتراف مادر پسر در آغوش دوست پسر پا به سن گذاشته اش  بود.آنجا که گفت: "من عاشق نبوده ام و ازدواج کرده ام. فکر میکنی من فاحشه ام؟"

 

من از کلیت فیلم خوشم آمد، قصه داشت قصه  کلاسیک ، با همان  عدم تعادل و  اوج و کشمکش های  معمولش ، اما این  یواش بودن همه چیز را  نپسندیدم. یک جاهایی حوصله سر بر بود. اینکه ریتم کند بی دیالوگ .بی سر نرخ بی امضا ، انگاری که همه عوامل فیلم رفته اند  استراحت و  کارگردان دوربین  را روشن گذاشته و  رفته است. کمکی به فیلم نمیکرد. زور زدم که  فیلم را  جلو نکشم . به  ترتیب روایت  وفادار باشم. کار سختی بود.

 

لوکیشن ها  اما  شاهکار بود. قرابت داشت همه اش با  مووضع وفیلم نامه چفت بود. آن  مجتمع و پنجره دل بازش ، آن  ساختمان متروکه که مخفی گاه  نوجوان مدرسه بود ،خانه مادربزرگ،  همه  جای خود بودند. با دقت  و منظم

 

از ده نمره 7 به این فیلم میدهم . اگر ندیده اید فیلم را  ببینید. فیلمی جذاب و  سرگرم کننده نیست  اما میتوانید در روابط اش جانشانی کنید و  ازش لذت ببرید.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

سه نوشتار کوتاه در مورد حماقت ، انتقام و صبر

توی هر اداره و شرکت و کارخانه دولتی و خصولتی بگردی غیر ممکن است نبینی. انگل ها را میگویم. نشسته اند توی اتاقهای درندشت و با گوشی هایشان بازی میکنند. وقت تلف میکنند حجم اینترنت مصرف میکنند.چاه مستراح را  پر میکنند. تنها نگرانیشان این است که کسی بخواهد وارد حریمشان شود. در باقی موارد هیچ کار نمیکنند اما همیشه عنوان میکنند که مشغولند.سرشان شلوغ است و به اندازه کافی نیرو انسانی و وقت برای انجام کاهایشان ندارند. آنها  محبوب مدیران یا مدیری هستند و  تا اختلاف نظر در خصوص دستشویی رفتنشان را هم پیش همان مدیر طرح میکنند. رسوم شانتاژ و پروپاگاندا را خوب بلدند و به درستی میدانند چطور توی مخ آدم فهیم تر از خودشان (از هر نظر گنده تر) باشند. آنها خوب بلدند مسئولیت بدون اختیار تفویض کنند، بدون دستمزد بچاپند، بدون ترحم قطع کنند. کارشان را هم مدیریت عالی میداند. به نامه نفرات هم تراز یا پایین تر از سطح خود اصلا جواب نمیدهند. وقتی با شخصی که رده سازمانی پایین تری از خودشان دارد بی توجهی میکنند اما متوقع اند که مدیر بالاسری کاملا با انها حرف بزند و به حساب بیاوردشان. ادعا و اطوار دارند و بدتر از همه اینکه در بلاهت تمامی ندارند.
هر وقت هر کجا از سر الزام و اجبار کارتان به یکی از اینها خورد. ضمن حفظ خونسردی، دایورتش کنید. به رویش لبخند بزنید تا در فرصتی مقتضی انتقام بگیرید.
انتقام گرفتن اگر واقعی و با دلیل باشد اصلا چیز بدی نیست. نمونه اش همان فیلم  kill Bill که آموخت انتقام اساسا بد نیست که هیچ خوب هم میتواند باشد.
پس صبوری کنید شک نکنید وقتی میرسد که میتوانید انتقام بگیرید یا کسی ازش انتقام بگیرد.
۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

و یخلق ما لا تعلمون*

ازم خواستند درست کنم. بی آنکه خودشان بدانند چه میخواهند، بدانند دنبال چه هستند. یا دست کم عایدی کار من برای خودشان را بسنجند.

ازم خواستند کاری کنم که خودشان بهش اعتقادی نداشتند. یعنی  داشتند اما گهگاهی که  احساس خطر میکردند بهش اعتقاد داشتند در باقی موارد من  کنیزک ملا باقری می نمودم که غر میزند،پرتوقع است و اگرچه گاهی  pvta حق است اما  حوصله ام را نداشتند.

ازم خواستند توی دل این آن بروم و توی دل آن و این  یکی نروم. ازم خواستند گم باشم و پیدا  ، کور باشم و بینا  ،کر باشم و شنوا هر وقت  به تفعشان بود.

نمیخواهم ادامه دهم بازی کثیف است . وارد آلودگی اش شوی خودت رکورد خود را دائما جابجا میکنی. خودت همرنگ میشوی. خودت در دریایی پر طمراقشان گم میشوی.

نخواستم و نمیخواهم ادامه دهم. از خدا مدد میخواهم و از خودم تلاش. میخواهم که نگذارد درگیر مکر و نیرنگشان شوم میخواهم کمک کند خیر باشد تصمیمش برایم حیله و نیرنکشان به خودشان برگردد .و مکرو و مکر الله واله خیر الماکرین. مصداق این روزهایم مصداق آیه 8 سوره نحل نشده است.


*سوره نحل آیه 8 : " چیزی را خلق کرد که هنوز نمیدانیدچیست"

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

زمان در من خواهد مُرد من در زمان خواهم خفت*

20 ژانویه (29 دی ماه) سالگرد فرهاد مهراد نوازنده،خواننده و ترانه نویس ایرانی بود. هر چه کردم امسال بیخیال موضوع شوم نشد. بی شک فرهاد در همه آن شبهای سرد خانه دانشجویی و بعدها  تنهایی و بیکاری و سربازی یاور همیشه مومن من بود. همیشه با آن لحن جدی اش که کلمات را کامل و سفت ادا میکرد توی گوشم میخاند. "من و تو خم نه و در هم نه و  کم  هم نه که می باید با هم باشیم، من و تو حق داریم در شب این جنبش نبض عالم باشیم " هم آن تعطیلات شهادت امام صادق که کل پادگان تعطیل شد. به بهانه خط ریش ام و اینکه بچه تهران بودم بازداشت شدم و در پادگان  پست دادم و یک بند ویل دورانت خواندم تا آن روز که با آرمان یکه و یلغوز رفتیم تا کلک چال و  بعد از گلاب دره برگشتیم و  عزلت مان مثل باد پیچید توی تی شرت های عرق کرده و شوره بسته مان. حتی توی شب هایی که سعید عروسی کرد و رفت و واکمن  سونی کاست خور برای من شد و تویش مرغ سحر را گوش دادم . همیشه فرهاد بود که می خواند "غمگین بوده و خسته،تنهای تنها" ..حسرت  فرهاد و  دیدنش مثل فریدون فروغی و پرویز ناتل خانلری و نیما یوشیج و شاملو و خیلی های دیگر دردلمان  ماند اما کرم سر زدن به مزارش توی روزهایی که  دوره افتادم و قبرستان میروم و عکس میگیرم توی وجودم افتاد. قبرش را جستم توی گورستانی در جنوب پاریس بنام parisien de Thiais  حالا دوست دارم به پاریس سر بزنم هم برای دیدن صادق و ساعدی و  فرهاد و  پیگل و پروست و ایفل و سن ژقمن ... 


شنیده بودم فرهاد بچه مسلمان بود. مرام خاص خودش را داشت . پول خوب در می آورد اما همه اش را فدا و فنا میکرد. آنارشیست بود. آنارشیست نسل خواننده های که دوایی بودند در به در مینژوپ چهار انگشت بالای زانو و  نج سیری عرقشان بودند اما فرهاد به ورایت  شهبال همان زمان نماز میخواند.  کوچینی را  یک تنه میترکاند. با راک خواندنش با yesterday خواندنش با آن ترجمه غریبش از خواب در بیدارش. بعدها که خانه اش را دیدم آن  دو پشتی ترکمن کنار دیوار و جانماز و  پیانو محقر 66 شستی را فهمیدم چقدر متکی بنفس و کار کرده است .چقدر خوب بلد است کارش را که می رود پشت پیانو محجوب می نشیند و چشم هایش را میبندد و Hey, That's No Way To Say Goodbye را بدون اشکال و با حس واقعی اش میخواند.

قطعا روزی نه چندان دور به پاریس خواهم رفت. قطعا قبر فرهاد را ملاقات میخوانم . روزهایی شاید اواخر اسفند و پیش خودم آن  ترانه "در روزهای آخر اسفند ..را  زمزمه میکنم . قطعا ،قطعا .به قول فریدنی ها به شرافتم سوگند که می روم ...



پ.ن: تیتر بخشی از ترانه کتیبه 

۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
Hamid Oo

قمیشی در پاییز سوم دبستان

 پاییز بود. غروب بود. سوم دبستان امام جواد درس می خواندم. یک هفته صبح میرفتم مدرسه یک هفته عصر. مدرسه دو شیفت بود و درندشت. هزار و دویست دانش آموز داشت. گوسفندی کلاس ها را پر کرده بودند. افتخاری صمیمی ترین دوستم بود. خانه شان درست روبروی مدرسه بود. بچه خوشگل کلاس بود. محمود زنگ های تفریح میبردش پشت آبخوری انگولش میکرد. پسر خوبی بود. یک برادر داشت و مادرش شبیه مادر سوباسا خوشتیپ بود و موهای طلایی داشت. کاست را او بهم داد. برایش کادو تولد جامدادی خریدم.جامدادی دو طرفه با جا تراشی و جلدش تلق بود تویش آب و اکریل و پولک داشت. بوی وانیل میداد. سه تا مداد و یک پاک کن factis هم تویش بود. از آن نرم هاش که میشد روی کاغذ کشید و باهاش پز داد. رفته بودم خانه شان یک هفته بعد از همان تولد که پاییز بود و باران میبارید و برگ های چنار گندهِ گندهِ زردِ زردِ می ریختند روی کاشی های پیاده رو. کاست را بهم داد گفت دایی اش برایش آورده. دایی افتخاری بزرگ بود سبیل داشت. از دائی محسن من هم بزرگتر بود. بهم گفت کاست را توی شرت ات قایم کن. یا بگذار پشت زیر پوش،کمربندت را سفت ببند. کمربند پوست ماری داشتم. بابا خریده بود سگک طلایی داشت. سفت بستمش کاست کاغذ آبی و سفید داشت. سونی بود. رویش با خط کجکی و خودکار سیاه نوشته بود "سیاوش" کاست را توی زیرپوشم  جلوی نافم گذاشتم . کوله را انداختم و تا خانه دویدم. توی خانه بابا یک کاست خور دو بانده خریده بود.  ناسیونال بود که میگفتند اصل ژاپن است. بازار مشترک نیست. ناسیونال ما اصل بود بابا خودش میگفت. پزش را به عمو میداد.باهاش شعر میخواندم ،سعید قران میخواند و وحید حرف میزد و بابا ضبط میکرد. میکروفون داشت.میکروفون کله گنده شبیه بستنی. دست میگرفتی حرف میزدی صدایت از توی بلندگو ها پخش میشد. 
آفتاب توی آسمان قرمز بود. مامان توی اتاق چرت میزد. وحید کلوب رفته بود سعید تقویتی داشت. کاست را توی ضبط دوبانده گذاشتم . دکمه را  فشردم. وحید یادم داده بود دکمه بزرگه را باید بزنم ،دکمه بزرگه را زدم . خش داشت بعد صدا امد. صدا  زدن چیزی شبیه تبل. افتاب کج تابیده بود از پنجره تو افتاده بود از درز پرده و دیوار رد شده بود .افتاده بود روی فرش لاکی قرمز. کاغذ آورده بودم. مداد رنگی 24 تایی جلد فلزی،ضبط داشت میخواند" چشمهای منتظر به پیچ جاده...دلهره های دل پاک و ساده ..." نقاشی میکشیدم. دوست داشتم بلد باشم با مداد سیاه طرح بزنم. دایی افتخاری با مداد سیاه طرح میزد. عکس مرا کشید قشنگ در آمده بود. دوست داشتم آن طوری بکشم. دوست داشتم  مامان را بکشم. همان عکس عروسی اش  که لپ ندارد موهایش سیاه است و رنگ شبق است.
ضبط میخواند " بزار آدما بدونن میشه بیهوده نپوسید. میشه خورشید شد و تابید ، میشه آسمون و بوسید"  
کاغذ را سیاه  میکردم. به افتخاری فکر میکردم. یک صفه  دو صفحه سه صفحه ده صفحه  کشیدم و کشیدم... 
سیاوش خواند وخواند ... من کشیدم و کشیدم. هر چه به ذهنم می آمد کشیدم. من لال بودم و  انچه قمیشی میگفت برایم تصویر میشد و من تصویر را  می کشیدم.کشیدم و کشیدم.. 
پاییز بود. آفتاب کج راه می تابید. نور افتاده بود روی فرش لاکی و  صورتم .گرم بود. چشم هایم را که می بستم نور میخورد پشت پلکهایم و رگ های نازک خون پیدا می شدند. 
پاییز بود ضبط دیگر نمی خواند. وسط کاغذ و مدادها خوابم برده بود. آفتاب پس رفته بود. صدای اذان می آمد. کسی که رویم پتو کشیده بود. نقاشی هایم کف خانه پخش بود. نقاشی هایم تصویر هایم بودند وقتی  قمیشی میخواند " عجب ای دل عاشق تو هم حوصله داری. تو این سینه نشستی هزار تا گله داری".
پ.ن :موزیک های  یاد شده را  اینجا پیدا  می کنید.
۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

01- چرا نمی رقصی؟

روز گذشته وزیر کشور بیانیه داد که  برخورد نرم با خاطیان نظم عمومی نشان دهنده اقتدار است و ما اصلا از چیزی نمیترسیم. همزمان که وزیر کشور داشت صحبت میکرد. در کشور اینترنت مختل بود و  چندین نرم افزار پیام رسان فیلتر شده بود. مترو در چند ایستگاه توقف نمیکرد. مجموعا 3 کشته در سرتاسر ایران و بیش از 500 نفر بازداشت شده بودند. 

در چنین شرایطی به جای اینکه وزیر کشور طرفین را به آرامش و صدور مجوزهایی محدودتر جهت شنیدن حرف مخالفان تشویق در فضایی مدنی تر ترغیب کند. بیشتر خود را به علی چپ کوچه ای زده که گویی اصلا  در حال و هوای  این روزها نیست. 

لذا با این همه خوشی و دلربایی مردم ایران فقط باید بگوییم عزیزم تو که با عشوه و ناز از همه دل میبری ، دل و شیدا میکنی ،چرا نمیرقصی؟


۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۳
Hamid Oo

ترنج

ترنج مشتق دوم من بود از کار های نامجو پسرک مشهدی لاغر و دماغ دراز(به تعبیر خودنامجو) جایی که تابع  تغییر جهت تقعر داد و صعودی اش نزولی شد، حتی "میدان انقلاب باش" هم نتوانست  تقعرش را برایم عوض کن و این تابع  برایمان اکیدا نزولی ماند.ترنج اما در تمام این مدت ماکزیمم مطلق بود و ماند. بین همه آهنگ هایش  آنهایی که  با سه تار و  بغض  ، به شکل اجرا زنده ازش شنیده بودم  تا "دهه شصت" و "عقاید نوکانتی" و  "دماوند " این ترنج بهترین برایم بود. شاید هم چون  توی مسیر دنشگاه شهرستان گوش میدادم. توی غربت ترمینال های کم اتوبوس و پر مسافر. توی خشکی هوای جاده های کمربندی و آن لحنش که با  فریاد و اعتراض آغاز میشد همه و همه برایم  یاد آور خاطره روزهای سرد و پر خاطره است. هر چه که بود امروز صبح که توی خلوتی اتوبان بعد زلزله میراندم هوای ترنج باز به سرم زد . شاید تنها هدیه که توانستم توی این حال هوا و ورزهای سرد و پرخاطره و  آلوده به خودم تقدیم کنم  همین بود. ..ترنج را گوش کنید. یلدا را مبارک بدارید.


۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

باید ببازی

دوم راهنمایی معلم جغرافیایی داشتم که مارا که سی تا نوجوان جوشی ، نوبالغ با صداهای دورگه نخراشیده بودیم را به جهانگردی تشویق میکرد.سر پر سودایی داشت وبار زندگی و نیاز مالی زمین گیرش کرده بود. از کانال پاناما و تنگه جبل الطارق طوری حرف میزد پنداری سالها آن اطراف بوده و مدتها توی پیرنه وآلپ جنوبی مشغول اسکی بازه بوده. معلم جغرافیامان میگفت این کشور عزیز که همه در آن پا گرفته ایم آنقدر بزرگ است و آنقدر منابع دارد که بتوانیم خوب از موهبت هایش بهره ببریم و با برنامه کار کنیم. ینگه دنیا خواهیم شد. میگفت باید اصولی برای خودمان بسازیم که به باور همه قابل استفاده است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

که رستگاری جاوید در کم آزاری است*

داشتم فکر میکردم چقدر ما با هم تعارض داریم . از جای پارک توی خیابان تا خاص ترین تصمیمات خانوادگی در تعارضیم. از انتخاب محل سفر تا تصمیم گیری در مورد رشته و شغل و هزار و یک تصمیم دیگر تعارض داریم. داشتم فکر میکردم نسل پدر و پدربزرگان ما هم همین طور بودند. یقیین سر حق آب و چرا داشتند با هم جر و بحث میکردند. بعد این وسط نمونه ای مثال زدنی یادم امد از یکی از پیرمردهای اقوام که به رحمت خدا رفت  و همه او را ر بی آزاری و طبع لطیف شاعر روستا میدانستند.

مکتب خانه رفته بود سواد خواندنش بسیار بیشتر از نوشتنش بود اگر چه به وقتش از لیسانسه ها بسیار پربارتر و جلی تر می نوشت. کشاورز بود و در اوقات  فراغت سلمانی و خطاطی میکرد . عریضه مینوشتو شعر و گلیم بافی بلد بود. آنقدر منظم و به وقت که گمان می بردی مطمئن تر از این آدم نیست و  روز شب بر مبنای ساعت بدن او تتظیم کرده اند. توی کوچه به همه سلام میداد. بزرگ و فکور و مشاور بود. میگفتند آداب بچه و عروس و داماد و همسایه و ... را خوب میداند و به کار میبندد. تا اینکه یک روز مُرد. بی وقفه تر و منظم تر از آنی که حتی هولناک باشد. خوابیده بود و نماز صبح بیدار نشده بود. ساعت Seiko 5 صفحه سبزش مانده بود توی اشکاف کنار مهر و تسبیح و  انگستری عقیق و ماشین  سر تراشی دستی اش، یادم است  همان زمان روستا بودم. رسم است برای سر سلامتی تا چند شب اهالی روستا توی خانه متوفی رفت و آمد میکنند. من هم با جماعت همراه شدم. توی مهمان پذیر خانه کنجی دنج گیرم آمد روبرویم درست روی دیوار تابلوئی به خط خودش نوشته بود. زیرش امضا هم زده بود. یکجور وصیت نامه بود بنظرم .قلم را کمتر پیچ و تاب داده بود و نستعلیق اش به سبک میرعماد بود . با  مرکب سیاه روی کاغذی که به زردی می گرایید نوشته بود: " که رستگاری جاوید در کم آزاریست".

تکانم داد. به فکر فرو رفتم. موقع خداحافظی امضا را دقیق دیدم. تاریخ برای حدودا بیست سال پیش بود. اینکه اون در آن محیط روستا با ارتباط کم به دنیای پیرامون و در کنار چند همشهری معمولی اش بیست سال پیش به این  جهان بینی رسیده بود برایم عجیب بود. آنقدر عجیب که وقتی به تهران برگشتم همین یه بند را روی کاغذ کوچکی با خودکار و نه به خط جلی نوشتم و  روی دیوار بالای میز چسباندم. بعد دیدم  من با  این همه نوشته و  پست و عکس و اطلاعات از گاندی و دالای لاما و بیل گیتس و  الخ  قد همان یک جمله آن پیرمرد دهاتی برداشت نکردم.شایدم دانستم و پشت گوش انداختم.





۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Hamid Oo

شهرام ، لوپ ، قتل و دیگران

سه فیلم از شهرام مکری دیده ام. هر سه فیلم را هم در سینما فرهنگ دیده ام. هر سه هم ردیف یک و دو نشسته بودم. در هر سه داشتم خفه میشدم. هر سه شلوغ بود و پرمخاطب. مخاطبان جوان اکثریت قاطع هر سه فیلم بودند. اما بعد از پایان فیلم سه رفتار متفاوت دیدم. ماهی و گربه تحسین برانگیز بود. تعلیق داشت و حوصله سر نمی برد." اشکان و انگشتر متبرک" مشکلش این بود که در زمان خودش اکران نشد. اما باز هم بازی داشت. خلاقانه بود. "هجوم" اما لا مکان تر بود. مه داشت و مه اش غلیظ بود توی گلو می ماسید .قصه اش لو رفته بود. از وسط های کار پازلش کامل بود. نیازی نبود 30 دقیقه دیگر بنشینی . منتظر شگفتی نبودی ، شگفتی هم اتفاق نیفتاد. با نظم چیده شده بود بازی ها خوب بود . بازی "عبد آبست"  دل انگیز بود حتی. دوربین زیاد لرزش داشت. 

شهرام مکری در لوپ زدن و نشان دادن یک واقعیت به شکل قطره چکانی و از زوایه دیده های مختلف متبحر است. خاطرم هست  ابوالحسن داوودی هم این کار را توی تقاطع و رخ دیوانه  البته در نسخه کم غلطت تری پیاده کرده بود. اما مکری گویا بسیار شیفته این سبک است و کاربلد. دهه هشتاد نقی سلیمانی توی یکی از همان انجمن های داستان خاطره انگیز بهمان گفت فرمالیست بودن چیز بدی نیست به شرطی که کلاسیک را  گذرانده باشی. مثالی هم که همیشه میزد پیکاسو بود. میگفت از پیکاسو طراحی های پرتره و اسکچ های فراوان با مداد موجود است و بعد از همه این کارها و اتمام کلاسیک ها به کوبیسم رسید. 

فکر میکنم هجوم هم بار فرم گرایی اش بر قصه می چربید. هرچند قبول دارم که ما رمان نمیخواندیم ، سینما رفته بودیم و باید به کارگردان حق بدهیم روایت  تصویری خودش را داشته باشد.

با همه این غرولند ها بنظرم شهرام مکری  خط جدید سینماست. کار میکند و  قوی و ضعیف حتما در هر کاری هست.پس اگر فیلمهای دیگرش را هم خواهم دید.امیدوارم یکروز بتوانم خیلی از نقد و معرفی و نمیدانم  تعریف و تمجید خود نمایشنامه و فیلمنامه های خوبی بنویسم.

  

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱
Hamid Oo

هیزی ِدافعه ِجمعی

توسلی را از شبهای روشن شناختم. بازی اش در نقش معشوق محبوب مهدی احمدی* و اقتباس آزاد از دل نوشته ترین کتاب داستایوفسکی کاری ماندنی شد در سینمای ایران. ابایی ندارم بگویم توسلی به متر و معیار من زیباست و صفحه اینستاگرامش را هم دنبال میکنم. از زمانی که دیدم کتاب "مرد صد ساله ای که از پنجره فرار کرد- یوناس یوناسن" را  میخواند دنبالش کردم. حس کردم ادا کتاب خواندن در نیاورده عین بچه آدم نشسته خوانده از خواندش لذت برده و گفته معرفی اش کنم که بقیه هم بخوانند. قطعا به توصیه اون نفرات بیشتر یهم میروند کتاب را  میخوانند.
. همان زمان فهمیدم رابطه اش با حیوانات خاصه گربه اش خیلی بهتر از من با  هر نوع حیوان خانگی است  که یا عذاب میکشم یا عذاب میدهم. فهمیدم  با گربه اش خیلی ندار است و خلاصه خوب همدیگر را  پوشش میدهند. هفته پیش هم که دیدم توی تخصصی ترین گروه مهندسی مکانیک یک پست در انضمام پست اینستاگرامی اش گذاشته شده، چهار شاخ ماندم که چه جماعت فضول شکلک در بیاری هستیم . به هربهانه و شکلی دنبال خوراک برای صفحه های صد من یک غاز مجازی مان میگردیم. و خوب چون محتوا نمیتوانیم تولید کنیم و اصلا تولید محتوا بلد نیستیم توی تخصصی ترین کانال مهندسی مکانیک می آییم حرف های بی مزه در مورد فوت شدن یک گربه مینویسیم که نه جک است، نه خنده دار، نه بهمان مربوط است ، نه به مهندسی مکانیک ربطی دارد نه تخصصی است نه اصلا جایش آنجاست. 
اصل موضوع این است که توسلی هم مثل همه ما توی شرایط احساسی پستی نوشته اما اینکه به من و شما چه ربطی دارد را نمیفهمم. فرض کنیم به ما هم مربوط ، مسخره کردن دیگر چه صیغه ایست. آدم است، من هم یکبار بعد یک بازی فوتبال احساسی شدن مهملاتی گفتم. خدا رو شکر همه مان لحظاتی در زندگی داریم که جو  به جونمان افتاده و روحمان را مثل خوره در انزوا و شلوغی خورده و از خودمان حرکات غیر معقول بیرون دادیم. نگران نباشید کسی از پست های احساسی شما جک نمیسازد چون اصلا شما نه خوشگلی توسلی را دارید نه بازیگرید نه کسی میشناسدتان. از نظر اهالی مطبوعات ارزش خبری ندارید. اما فقط کمی تصور کنید شما جای توسلی ، کار بدی مرتکب شده است؟ دورویی و تزویر به خرج داده؟ بی حیایی کرده؟ دزدی کرده ؟ سر کسی را کلاه گذاشته ؟رفته یقه آخوندی پوشیده و از اهل بیت گفته بعد توی استوری اش شرت لامبادا زنانه رویت شده؟ خواستم بگویم منصف باشیم. سازنده رفتار کنیم و از دافعه جمعیمان به وقتش استفاده کنیم.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

بحران 7 آبان ،بحران دستی که از دنیا کوتاه است.

هفتم آبان ماه سالروز تولد کوروش یا روز کوروش کبیر پادشاه فقید هخامنشیان بیست یا پانزده سال پیش فقط توسط استاد باستان شناسی و مورخین و علاقمندان خاص تمدن ایران شناخته میشد و در اینکه مراسمی برایش گرفته میشد یا نه خودمان هم بی خبریم. پاسارگاد جایی نزدیک به 100 کیلومتری شمال شهر شیراز بود که خیلی از مسافرین تا مرودشت و تخت جمشید هم می آمدند اما حالش را نداشتند بیشتر بیایند و به پاسارگارد سر بزنند. این رویه تا اواخر هم به همین شکل بود تا قصه سد سیوند و از بین رفتن میراث تمدن 2500 ساله پیش آمد. یادم است دانشجوی کارشناسی بودم دوره ریاست جمهوری احمدی نژاد که سیوند خبر ساز شد و همه رسانه ها به نوعی اعتراض کردند. اما اعتراضشان کوتاه مدت و بیشتر شبیه موج خبری بود. سیوند آبگیری شد و به کار خود ادامه داد اما تبلیغات منفی علیه حاکمیت زیادتر شد. مردم طبقه متوسط که آرمان های ایرانی خود را سالهاست از دست داده اند در پی بقایای دوران شکوه و عظمتش رفتند و دور پاساگارد زنجیره انسانی تشکیل دادند. دولت محدودیت ایجاد کرد، مردم بیشتر شورش را رادر آوردند. این شد که اتفاقی که می بایست  تبلیغ مثبت حاکمیت و دولت ایران تلقی می شد(پروژه ساخت سد) تبدیل به تبلیغ منفی و ایرانی ستیزی جلوه دادن حاکمیت ایران شد. 


مردم  توی تقویم ها  دنبال تاریخ تولد کوروش کشتند و سالانه جهت اعلام انزجار از وضع موجود معتکف سنگ های آفتاب سوخته مقبره پاسارگاد شدند.

حکومت  اشتباهات بعدی را هم دومینو وار انجام داد. برای پاسارگاد محدودیت گذاشت. امکانات رفاهی را توسعه نداد و با جماعتی که در روز بزرگداشت کوروش راهی پاسارگاد شدند برخورد کرد.دوقطبی شکل گرفته بود. و گذشت هر روز از آن به نفرت و خرافات طرفین می افزود . حالا یک سو ناسیونالیست های افراطی که کوروش را پدر خطاب میکردند بودند که اسلام را مایع عقب ماندگی ایران ، سوی دیگر کوروش را طاغوت بزرگ و هوادارانش را ملحدان  لا قید می دانست.

تا جایی که وقتی داشتم ویدیو برخورد های امسال مامورین با زائران مقبره کوروش میدیدم به این فکر کردم که چقدر از منطق و اخلاق حالا چه ایرانی اش باشد چه از نوع اسلامی آن دور شده ایم. به خرافات و دست اویزهای پوک متصل شدیم و این دست آورد دستاز دنیا کوتاهان و عقب ماندگان از بازی روز است. فکر میکنم چون نتوانستیم  کشور صنعتی باشیم ، یا حتی در کشاورزی موفق باشیم. در حوزه توریسم هیچ پخی نشدیم هیچ تکنولوژی روز را دنیا کار ما نیست  لا جرم داریم شکوه و گذشته مان با همدیگر گردو شکستم بازی میکنیم. کاش کمی بیشتر فکر میکردیم. و میفهمیدیم اگر بتوانیم  آبرومند ناخالص ملی امان را افزایش دهیم  انوقت میشود با افتخار گفت ایرانیان مسلمان پیرو محمد و از نوادگان کوروش اند. انوقت میشد با سعه صدر بهتری با هم برخورد کنیم  توریسم بیشتری به پاسارگاد بیاریم و سفرهای بیشتری به مکه و مدینه برویم. کاش میدانستیم....

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

عرضه مافوق تقاضا

تهران شلوغ است غریب 7 میلیون خودرو داردو 13 میلیون جمعیت ، جرم جنایت در این شهر بالاست. آلودگی هوا جان صدها تن را روزانه می گیرد. اما دلخوش بودیم به اینکه هر شب غریب 100 نمایش در گوشه و کنار این شهر برگزار میشود. هنر تئاتر که روزی مختص فارغ التحصیلان یک دانشکده و مجموع چهار سالن  تئاتر شهر بود با رشد سالنهای خصوصی گسترده و فراگیر تر شده. جوانها عرصه ظهور یافته اند و نمایشنامه های خاک خورده چندین و چند بار اجرا و مقایسه میشوند. توی سه ماه گذشته تئاترهایی رفته ام که لاجون بودند.  در مورد بهترینشان میشد گفت  ای بدک نبود. اما آن اتفاق که 91-95 هر سال  برایم می افتاد رخ نداد. هیچ اجرائی میخکوبم نکرد. هیچ  تئاتری مرا یک هفته به فکر وادار نکرد. هیچ بازیگری در حد مرگ برای نقشش مایه نگذاشت. 

دیشب "بکت"را دیدم. از مابقی را اسم نبردم چون تلاش کرده بودند اما  راه را ه درست نرفته بودند اما  بکت  بنظرم تلاشی هم نکرده بودم.  خیلی شکم سیری و فرمالیستی گفته بود این کار ماست  آنها هم که خوششان نیامده حتما تئاتر نمیدانند. اما توی سالن قبل اجرا با اجرا پیش پرده خیلی از مخاطبان از اطرافیان پرسیدند که سالن را درست آمده ایم ؟ واقعا نمایشه بکته؟

نمایش که شروع شد بخاطر طراحی دکور عجیب یکی از بازیگران(نقش بکت) را نه میدیدم نه صدایش را درست و حسابی میشنیدم. پنج دقیقه بعد نقش (پادشاه یا هانری) خیس عرق شده بود و بین دیالوگ هایش نفس نفس میزد. گمانم آمادگی و حضور خوب جسمانی برای ایفای نقش را نداشت. 

یادمه توی تمرین های تئاتری شرکت میکردم و کارگردان قبل اجرا نیم ساعت بازیگران را گرم میکرد و می دواند. آنقدر فشار آورد که برای یک نقش با حرکات فیزیکی سنگین تر مجدد فراخوان داد و از توی دانشکده بازیگر دیگری را انتخاب کرد.

زبان ها الکن و پر از اشکال بود. و از همه غریب تر اینکه فرم استفاده از بسکتبال با  نمایشنامه عصر ادشاهی انگلستان و تا این اندازه کلاسیک  در نیامده بود.

وصله ناجور بود.کتونی آل استار بود با کت شلوار هاکوپیان. به هم نمی آمدند.

گفتارها در کلام جدی و خشک میشد و گاه شکسته و خودمانی ، بنظرم تئاتر نمی دانست تکلیفش چیست و کجاست وگرنه بیشتر برای تمرین و آماده سازی وقت و انرژی صرف می کرد. توصیه نمیکنم نروید اما اگر رفتید و توی ذوقتان خورد یا حتی خوشتان آمد دلیلتان را هم به ما بگوئید.


بعد فکر کردم شاید بحث عرضه مافوق تقاضا بوده است. سالن ها زیادند و تئاتر خوب کم  پس مجبورند برای گذران و  کسب و کار هر تئاتر نیم بندی را هم بپذیرند. یعنی به نوعی کمیت را فدای کیفیت کرده اند. برای اجرا لازم نیست توی نوبت بمانی و با کمی بحث بر سر درصد سود و منفعت سالندار راضی میشود به اجرا حتی اگر سالن جز تماشاخانه های ایرانشهر باشد. 

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

روی دیگر گل رویت

اتفاقی که افتاد این بود که چهاربار پیغامت دادم و نبشتم و نشد،اینکه آمدم ببینمت . دربستی خواسته یا ناخواسته ندانستی ام. ندیدی ام . نخواستی ببینی . هر چه بود نشد. نشد که حرف بزم. نشد که غیر آن بهار غریب و چاق از گرده افشانی تهران توی کریمخان 

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

آنچه شیران را کند روبه مزاج...

در اثنای این بلبشو دولت و حاکمیت و دیوانه بازی های ترامپ سبک مغز، آسیب پذیرترین قشر و  کوتاه ترین دیوار مملکت، دیوار صنعت است. به قدری که خود دولت هم ابائی ندارد بگوید رشد صنعتی که در سال 95 و بعد از رکودی چند ساله داشت  رونق می گرفت  از دست رفته است. به پیسی خورده است و  رشد 2-3 درصدی اقتصادی برای سال 96 پیش بینی میشود. 

به اندازه دکتر محمود هم بی شخصیت نیستند که خانه آمار را دور بزنند و نرخ  بیکاری و رشد  اقتصادی را به دلخواه تغییر دهند.

برون داد این ماجرا اول از همه از همین شرکت های عرض و طویل شروع شد. از شهرهای صنعتی صدای آذرآب و هپکو در آمد. تبریزی ها  وضع خوبی ندارند  و شهرک های  اصفهان و تهران و  مشهد هم وضعیت هایشان چنگی به دل نمیزند. گویی این وضعیت  تا ببیینیم چی میشه تمامی ندارد. وضعیت  اهالی اقتصاد حتی سوداگران این بازار  به مثابه شکارچی است که منتظر شکارش آنقدر مانده اند که مرده اند. 

توی شهرهای دیگر که واقعا اوضاع  صنعتی افتضاح است. مشاغل خدماتی هم راضی نیستند اما دست کم میتوانند ارتزاق کنند اما صنعتگران  گریان اند. 

دوستی میگفت ما ذاتا صنعت گر نبودیم  تا بودیم بازرگان بودیم و به قدر نیاز کشاورزی داشته ایم. پس بهتر نیست بیخیال  همین نصفه صنعت شویم و روی نقاط قوتمان تکیه کنیم. به جای راه اندازی کارخانه دور پاسارگاد بساط بستنی و اسنپ شات (عکس فوری) راه بندازیم و تور سر در باغ ملی راه بیندازیم. برای خالی نبودن عریضه کافه کاباره ای هم دست و پا کنیم که فقط پیرزن پیرمردهای  غربی که با مقرری بازنشستگی دارند روزگار میگذرانند مشتریمان نباشند. ادمهای دست به جیب و متمول تری هم شکار کنیم. کنارش مثل دبی و دوحه جا برای سرمایه گذاری باز کنیم و  محل اتصال شرق و غرب باشیم؟

القصه اینکه دوست نازنین یه قدری دررویا فرو رفته بود که مجبور شدیم با یک لیوان اب تگری بیدارش کنیم و بهش بفهمانیم که  بیرون در هنوز ادمهایی سر کوتاه بودن مانتو دارند سند منگوله دار خانه می برند منکرات که کسی از آشنایانشان را آزاد کنند. بعد در مورد کافه و کاباره حرف میزنی ؟

بعدش اینکه ما روابطمان با دنیای قدرت ، بچرخ تا بچرخیم است ،پیداست که هرگز آن ادمها حاضر نیستند دفتری در این مملکت راه اندازی کنند.


خلاصه اینکه دیدن تصاویر کارگران میان سال و  خانواده دار که چندماه حقوق نگرفتند ،شرایط کاریشان انسانی نیست و  بخاطر اعتراض کتک شان زده اند.

دیدن شرم در نگاه  نیروی خدماتی که سنش کم نیست و  از رو زدن به خاطر پنجاه هزار پول نقد آزرده است.

از دیدن زیاده خواه تازه به دوران رسیده، پسری که به واسطه پدرش صاحب قدرت و ثروت شده و  قلدری میداند و قلندری یادش نداده اند حالم را بهم میزند.

امیدی هست؟







۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

حوصله َمندی

دلتنگی و مصیبت وقتی بزرگ تر و  گردن کلفت تر میشود که ندانی دلتنگ چی هستی.  دلتنگ عمر رفته ؟ دلتنگ آدم هایی که دوستشان داشتی؟ دلتنگ کارهایی که مدتهاست نکرده ای یا کارهایی که دوست داشتی انجامشان دهی و  نشده است.
به عرف این روزها و  آدمهای اعصاب خرد شده اش این حرفها  غر غر و ناله است. اگر عصر خیساندن  چسب شیرین تمبرهای 2 ریالی بود و اینها را برای دوستی آن سر ایران یا دنیا می نوشتی . می شد توقع داشت یک ماه بعد جوابی بلند بالا بهت بدهد. همین انتظار و شیرینی اش دلت را گرم میکرد. 
سنجیده شدن ات با  انداختن یک بیلاخ (لایک) پای نوشته ات نبود. حوصله مندتر بودیم. حوصله های بیشتر داشتیم برا کشف و شهود و درک و  اینقدر حساب کتاب نمی کردیم. 
خیلی هایمان حتی حوصله کامل خواندن این متن یک پاراگرافی را هم نداشتیم. اگر از آن دست افراد بودید که تا آخر خواندید به بقیه بگوید و کمک کنید کمی صبور تر و پر حوصل تر باشیم. جهان مدرن و ماشینی فقط مخصوص ما ایرانی ها نیست ،کشور های  صنعتی و پیشرفته بیشتر کتاب میخوانند، بیشتر با هم حرف میزنند و  سطح خشونتشان کمتر از سطح نفرت و خشونت در کشور ماست.

 
۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

به تو فکر کردم که بارون بباره*....

در آستانه سی سالگی هنوز رویایی در سر دارم که  کله ام به حال انفجار میرساند گاهی قبل خواب رویا بافی میکنم گاهی هنگام راه رفت با خودم از رویاهایم حرف میزنم و بعضی وقتها خیال را قاطی کارهایم میکنم و معجون های عجیب و غریب می سازم. اینکه چقدر ریسک پذیریم همه به درصدی از رویاپردازیمان ربط پیدا میکند. اما اینکه رویایی که ساختیم چقدر عملی و  انجام شدنی است همه اش به جدیت و جَنم خودمان ربط پیدا میکند. بنظرم هر وقت بتوانیم رویاهای بزرگ بپروارنم، به همان اندازه توانستم راه رسیدم برای رسیدن بهشان را هم پیدا کنم. 

سالها پیش که شاگرد مدرسه قدیر بودم بهمان از مادری میگفت که  پسرخردسالش را برای داشتن آینده درخشان پیش اینشتین بردهب ود و ازش اینشتین پرسیده بود چکار کنم پسرم مثل تو شود. اینشتین یحتمل کمی به  بچه و مادرش نیگاه کرده و دست آخر گفته بود برو برایش قصه های جن و پری بخوان. منظور قدیر از بیان همچین خاطره ای تبلیغ همین  وجه رویا ردازی بوده است. 

بارها شده خودم چیزهایی را در خواب یا رویا دیده ام که عینا به همان رسیده ام .حتی در جزییات هم مشابه هم بوده اند. خیلی این عینیت را قضا و قدری نمیدانم . یه چیزی پشتش هست.

این روزها دارم به رویاهایم و به اتفاق های افتاده فکر میکنم. به اینکه هرچقدر سعی کنی به تحقق اش فکر کنی همان میشود. همه اتفاق های خوبی که منتظرش بودم رسید با کمی تاخیر رسید،اما رسید.




۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

انقباض

شوروی کمونیست هم به این سرعت از هم نپاشید که واحد کوچک ما دارد از هم می پاشد.دارد دگردیسی می کند. دگردیسی خوشبینانه ترین واژه ایست که می توانم به زبان بیاورم.هر چند واقعا از رخ دادنش مطمئن نیستم.آنچه که این روزها ازش مطمئنم این است که جرقه های چخماق به فیتله نشسته و اَلو گرفته و انبار باروت بی طاقت بچه ها منفجر شده است  هر روز انبار جدیدی به دامنه آتش اضافه می شود. هر روز آدم تازه ای خبر را می پرسد.

-         شنیدم  داره میره؟

 

-         واقعا استعفا داده؟

 

-         چرا  آخه؟مشکلش حقوقه ؟ یا چی؟

 

من دارم فکر میکنم چه شد که مشکل پیش آمد. قضیه وام بود یا تنوع برخورد. شرکت بدهی داشت هرچند بدهی ناشی از وامی است که فقط با جواز شرکت اخذ شده  پولش در شرکت نیامده، اما مشکل بدهی نبود. یعنی مشکل بدهی بود اما معرفت هم نداشتند.وقتی گیر پس دادن پولهای وام گرفته افتادند اولین گزینه انقباض در ناحیه کارگری بود. دیرکرد در پرداخت ها و پایین آوردن سطح خدمات. نمیدانستند اعتبار و انسانیت را هم با خودش می برند. ارزش و انگیزه ها را هم با خودش می برند.

اتفاقی که افتاد رفت و آمد های فراوان بود. عزل و نصب های  اجباری، کسی حاضر نبود با این شرایط بیایید و مشغول شود. رکود کار هم شد. شیب صعودی نزولی شد و همه درگیرش شدیم. 

شاید همه اینها به خاطر یک اشتباه بود. یا زیاده خواهی. هرچه که بود امید به تغییر کم بود و چون  میدانستند توی شرایط فعلی هم کارگر هم طرف طلبکار در فشار است  دو سویه  اذیت  میکردند. اختلافات داخلی را دیگر تاب نداشتیم که پیش آمد. علتش مدیر کارنابلد بود.

مدیر علوم انسانی به  درد شاخه های علوم انسانی میخورد حالا یقین دارم که مدیر مرکز تولیدی باید قطعا  یک نفری باشد که خودش مدارج را طی کرده و به تدریج و از همان خانواده  مدیر شده باشد. مدیران خارجی هرچقدر گنده و با اسم و رسم هرچند تئوری پرداز و  زبل و تخم جن خورده باید کار را بفهمند.نقش ها را دریابند و بتوانند خودشان را درست در موقعیت ها قرار دهند. در غیر اینصورت  اخبار فیلتر شده را  میگیرند. آدمهای  بادمجان دور قاب چین را انتخاب میکنند و از تعریف و تمجید ایشان  امر بر ایشان مشتنبه میشود که  پخ گنده ای هستند و  با  منتقدان مثل ظرف سگ لیسیده بر خورد میکنند. 

الان دقیقا  اینطور که فکر میکنم مدیران  ضعیف اخبارشان را  از منابع محدود معتمد اما غیر حقیقی دریافت میکنند و همین باعث میشود صعه صدر و ظرفیت تحمل مخالف و منتقد را از دست بدهند. دچار سو برداشت اند و  دائما  توهم توطئه دارند.

همه اینها را گفتم که بگویم اگر یک روزی یک نفری بر حسب قحط الرجال یا مجنون بودن یا حتی بخاطر اینکه سادیسم داشت به شما پیشنهاد مدیریت داد. حقوق و مزایای آنچنانی هم داشت قبل از  اینکه نقشه برای حقوق و پورسانت و پاداش های آنچنانی تان بکشید. به اینکه واقعا چیزی به آدمهای آن جایگاه اضافه میکنید فکر کنید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo