من فارسی ناقصی دارم. کم خوانده و کمتر نوشته‌ام. زبان فارسی ام برای کسی که میخواهد محتوای فارسی با معنا تولید کند کم است.  حداقل خودم اینطور فکر میکنم. همیشه شاگر متوسطی بودم. بهره هوشی پایینی نداشته ام اتفاقا زود میگرفتم اوضاع ازچه قرار است اما تمرکز و تداوم کافی را برای به انتها رساندن نداشته ام. اینها را خودم خوب میدانم. دفترچه کارهای نیمه تمام ام هم پر از موضوعاتی است که چند سال مانده و انجام ندادمشان. حالا که در نیمه راه سی و هفت سالگی ام حس میکنم سنگینی این کارهای نکرده بدجور دارد مچاله ام میکند. توان تمرکز و کارهای روزمره را ندارم. هر کاری حتی پوشیدن جوراب را هم به تعویض میاندازم.

بدی دیگرش این است که در این احوال وقتی هنوز درگیر خودت و کار و بارت هستی یکدفعه جنگ میشود. موشک از آسمان میریزد عدل یکی‌اش کنار خانه خواهرت میخورد. شهر محل سکونت را تخریب و هرجی ورایی تر از قبل میکند. وقتی داری با شهرداری و انبوه شیتیل بگیر هایش  سر مسیر عبور عابر یا دوچرخه یا کاشت یک درخت میجنگی یک دفعه یک موشک میخورد وسط همان محل و کن فیکان میکند. همه چیز به سود همان شهرداری میشود که بیشتر ازت بکند.  دوباره تا میخواهی کاری کنی جنگ دیگری آغاز میشود. وقتی حساب دودوتا میکنی حساب میکنی با فروش و قسط وام ماشینت را عوض کنی قیمت ماشینی که نظر کردی دو برابر میشود. 

من نمیدانم اینجور وقتها چه باید بکنم. این را میدانم که  برای بخشی از آن کاری نمیتوانم بکنم، اما برای آن بخش اولش برای این کم‌بودگی برای این رها کردن چکار باید بکنم؟ برای اینکه بتوانم حرفم را حداقل به فارسی زبانان بفهمانم تا نزدیک ترین واژگان به آن مفهوم در ذهن را بیان کنم. نمیدانم شما راهکارتان چیست و اصلا چقدر از حرف من را متوجه شدید ولی عمیقا به راهنما و مساعدتان نیازمندم.