حمیدوُو بَرگ‌بیدوُو

برای روشنایی بنویس.

۴۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «من» ثبت شده است

خوابگاه نوشت : دم کُِنی

خوابگاهی نبودم. خوابگاه در آن شهر رخوت انگیز برایم کابوس دردناکی بود. یک ترم تنها اتاقی کرایه کرده بودم و  هفت ترم  دیگر با دوتا از همشهری ها  خانه ای نقلی از یک معلم که  شغل دومش تاکسیرانی بود اجاره کردیم. توی آن شهر که کوچک تر از تهران بود و همه همدیگر را میشناختند شفافیت  عجیبی درروابط و آشنایی ها وجود داشت. جوری که تقریبا  همه محل ما را  به عنوان مستاجران  دانشجو آقای "ر" میشناختند. دقیق ترش را بگویم چند نفری حتی آمار واحدهای اخذ شده مارا داشتند. یعنی مثلا میدانستند سینا چه  روزها و ساعت هایی  کلاس دارد . میدانستند من چند هفته یکبار به تهران میروم یا اینکه دوشنبه ها  همه با هم بر میگردیم.
این بود که توی آن شرایط به جای تلاش برای برگزاری دورهمی های مخفیانه و عملیات های یواشکی به زندگی خالصانه و  گوشه نشینی عارفانه ای روی آورده بودیم. جز برای رفتن به دانشگاه یا دستشویی که آن طرف حیاط بود از خانه خارج نمیشیدم. ماکارونی با سس قارچ تند میخوردیم و  بدون ترس از والدین سیگار میکشیدیم و  با صدای بلند تا  نیمه های شب فوتبال میدیدم.
سینا  بیشتر از بقیه کلاس ها را میپیچاند. کمتر خانه می آمد و بیشتر از همه غیبت داشت. روال خانه های دانشجویی این بود که  هرکه زودتر از خواب بیدار شود خوشتیپ تر از خانه بیرون میرفت . چون که  بخشی از لباس ها و لوازم  جز  اموال مشاع خانه محسوب میشد. جوراب ، ژل مو، سشوار، زیر شلوار، تی شرت،چتر و .... را میشد با کمال پررویی پوشید و از صاحبش اجازه ای نگرفت.
یک شب که مثل همیشه من و احسان برای خودمان ماکارونی بار کرده بودیم و بین خودمان قرار مدار کرده بودیم او غذا بپزد و من ظرف های غذا را بشورم. در زدند. بعد از پاکسازی خانه از بقایای سیگار و زیر سیگاری ها وقتی در را باز کردیم  متوجه شدیم  طرف خودی است. سینا بود. عصری زده بود آمده بود دانشگاه یک کلاسش را رفته بود و حالا آمده بود خانه . آنقدر توی آن دخمه چپیده بودیم و  با تلوزیون 14اینچ  اخبار های صد من یک غاز صدا و سیما را دیده بودیم از حضور هر موجود خارجی  ولو سگ و گربه  استقبال میکردیم. سینا که آمد سفره را پهن کرده بودیم برای شام. نان و  سبزی و  سس کچاپ و فلفل و نوشابه را چیدیم و دست اخر احسان ظرف ماکارونی را آورد. سینا که گرسنه تر از همه مان بود نشست به خوردن.بشقاب ها پر و خالی میشدند و سه یاور همیشه گرسنه در حال بلعیدن رشته های چرب و داغ ماکارونی بودند که یکهو نگاه سینا ثابت ماند رو ی قابلمه. همانطور خشکش زد. بی پلک زدن  با دست به قابلمه اشاره کرد  گفت اون... اوون.. تی شرت ...من . احسان که گویا ملتفت موضوع شده بود قابلمه را  جلو اورد و درش را  جایی پشت سرش قایم کرد.. گفت بشقابتو بیار جلو...برات بکشم..
سینا دوباره و اینبار با دقت و مسنجم تر پرسید.. اون تی شرت من نیست ..
تازه چشمم افتاد به درب قابلمه و آن پارچه ای که احسان به جای  پارچه دم کنی دورش پیچیده بود. تی شرت سینا بود. حالا بخار و  قطره های روغن به جانش نشسته بود. سینا  صورتش سرخ و بر افروخته شده بود. من خنده ام گرفته بود و احسان کماکان اصرار داشت که نه این پارچه  معمولی است، تی شرت نیست. از انجایی که من هم شریک جرم دوم بودم ، بنا گذاشتم بر انکار و  هر چه سینا اصرار میکرد ما انکار میکردیم و تازه یادم افتاده بود که من اولین بار به جای دستگیره  برای بلند کردن ظرف نیمرو تی شرت سینا را انتخاب کرده بودم. 


۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

ما دل شکستگان

احتما که نه یقینا برای هم شما پیش آمده در سنینی از نوجوانی عاشق موسیقی و ساز خاصی شده اید و بعد تحقق ایده اش به خاطر جبر زمانه یا پشت گوش انداختن و امثالهم محقق نشده .یک وقت یک جا در دهه سوم و چهارم زندگانی یادش افتاده اید و با یادش وا مانده اید که چرا من پی اش را نگرفتم ؟ چرا دنبالش نکردم چرا ماندم منتظر و حالا یادم افتاده که باید شروعش می کردم؟ رویای موزیسین شدن رویای عشقبازی با ساز در همه ما بوده و هست. اینکه زمانی با گوش دادن پاییز طلایی خواسته باشید لاچینی شده باشید و با گوش دادن به موسیقی متن فیلم آبی کیشلوفسکی خواسته باشید پرایزنر شوید یا وقتی چشم های تقریبا نگران فردین خلعتبری را شنیده اید به فکر ویولن نواختن افتادید و با تار لطفی مجنون شدید و با کمانچه کلهر سرمست همه اش به خاطر فطرت موسیقی دوست انسان است و اتمسفری که درش نفس میکشید.

اما من اول میخواستم شادمهر عقیلی باشم در شب برهنه. شیدای کسی باشم و بهش نرسم.  دقیقا میخواستم بهش نرسم و آن ترانه ها را برایش بخوانم. توی آن سن و سال نوجوانی و بی قهرمان بودن جامعه قصه عقاب سبلان علی دایی را در کیهان بچه ها میخواندم و دهاتی شادمهر را گوشی میدادم. جو خانواده متوسط ما خیلی زور میزد اجازه میداد کلاسهای زبانم را ادامه دهم و بودجه شان به کلاس موسیقی نمیرسید. طبیعی هم بود دوبرادر و یک خواهر و  پدری که تنها فرد شاغل خانواده بود،حقیقت زندگی ما بود و بابت این موضوع دلخور نبوده و نیستم.

هرچه که بزرگتر شدم رویای موسیقیدان شدنم بیشتر خودش را نشان میداد. رویای موسیقی بزرگتر از رویای فوتبالیست شدن یا شناگر شدن یا بازیگر شدن یا حتی نویسنده شدن داشت به حجم کوچک جمجمه بدقواره من فشار می آورد.قهرمان های موسیقی عوض میشدند شادمهرقمیشی میشد  قمیشی جایش را به pink floyd, linkin park ,metallica anathema  میداد . لطفی ، شجریان ،احمد عبادی ، پرویز یاحقی یا حتی yan tiersen  این روند هر زمان بسته به حال و احوالم تغییر میکرد اما  آنچه که ثابت بود دلبستگی به همین  7 نت بود که گاهی به اوجم میبرد و گاهی غصه دارم میکرد.

بالاخره ساز خریدم و شروع کردم به کلاس رفتن. بیست و هشت سالم بود و کار میکردم و مستقل شده بودم. دستم در جیب خودم بود و با این حال در مورد قیمت سازم با خانواده حرفی نزدم. استادم جوان بود و با حوصله T اما تار سخت بود و  یاد گرفتنش زمان میخواست. کارم داخل شرکت سنگین بود هر هفته میرفتم و  مشق میگرفتم و چند نت ساده میزدم اما آنطور که باید و شاید تمرین نمیکردم.

انگاریآنهمه شور و علاقه فرونشسته بودم و داشت فرو مینشست. با این حال ادامه دادم. چندین جلسه رفتم و  دستم درحال یادگیری بود. استادم  نمیتوانست مسیر غرب به شرق را بیاید من هم دیگر نرفتم. عین خر توی گل گیر کرده منتظر یک اتفاق بودم. الان دو سالی است سازم کنار خانه است. گاه بهش سری میزنم نگاهش میکنم پاکش میکنم اما نمیزنم. دوست ندارم صداهای  ناله طور ازش بشنوم. شوق موزیسین شدن هرچند دلپذیر است اما مثل هر کاری مهارت میخاد و سخت است.وقتی برای کار آنقدر هزینه میکنی که  نای کار دیگر برایت نمیماند دیگر نمی شود انتظار زیادی هم داشت.

آن علاقه باید رد زمان مقتضی اش پاسخ پیدا میکرد وگرنه  در زمان های دیگر هم شدنی است اما با  صرف وقت و هزینه ای به مراتب بالاتر. فکر کردم این  قضیه تقریبا در تمام اتفاقات زندگی جاری و  حاکم است. باید هزینه دهی.. 

حالا مدتی است که مصرف کننده سفت و سخت موسیقی ام. سازم را هم نفروختم نگاهش داشتم. دیدنش برایم دلگرمی است. که شاید روزی بتوانم باز بنوازم. فکر میکنم تار بخشی از زندگی ایرانی ماست  یک خط و ربط چفت و بست دار که به ایران گره ام میزند. چند ماه پیش داشتم موزیکی گوش میدادم  نوای تار لطفی با صدای شجریان که شعری از حافظ را میخواند برایم عین روایت خودم بود که مفلسی بودم که هوای مطرب داشتم. موزیک را میتوانید از اینجا دانلود کنید.


۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

دست ما جان پناه

چند روز داشتم به این فکر میکردم که اگر جنگ شود دشمن تا پایتخت را تسخیر کند چه کار میتوانیم بکنیم. ما  که سر رد شدن در زمان زرد شدن چراغ همدیگر را  جر واجر میکنیم و شانه خاکی جاده هراز را در مواقع ترافیک حق خود می دانیم چطور در چنین موقعیتی وحدت خواهیم داشت و به همدیگر کمک خواهیم کرد.  قطعا با همدیگر سرشاخ خواهیم شد و احتمال زیاد به دزدی و دستبرد و تاراج خانه ها های یکدیگر روی می آوریم. دو راه هم بیشتر نداریم یا اینکه به همین روش ادامه دهیم و منتظر تغییراتی باشیم که ممکن است بمیریم یا خوش شانس باشیم و از جنگ جان سالم به در بریم ولی آینده مان دست و پنجه نرم کردن با انقلابیون جو زده جدید خواهد بود یا از کشور بگریزیم و آواره و پناهجوی ارودگاه های غربال شده  اروپایی و اسیایی و نمیدانم  کدام جهنم دره دیگر شویم. داشتم فکر میکردم اگر جنگ شود حضرات و فرزندان عظیم الشانشان کاخ های خود را در بلاد کفر ترک میکنند. در مجامع عمومی می آیند و پرچم آتش میزنند؟  در مورد آزادی و دموکراسی داد سخن میدهند.

بعد که به همه اینها فکر کردم یادم آمد کشور ما جز در زمان چنگیز مغول و اشرف افغان هیچگاه به تصرف هیچ خارجی در نیامده ولی بهای سنگینی برای استقلال و خودکامگی رهبرانش داده است. پس قطعا با یک انقلاب دگرگون خواهد شد. انقلابی که خون های زیادی برایش ریخته شده است.پس باز هم تغییر از خود آدمها  آغاز میشود.دست هایی که در بهمن 48 پاسگاه سیاهکل را  فتح کرد یا آنها که در بهمن 57 در تهران گره شد و به هوا رفت و مرگ برای سلسه شاهنشاهی طلب کرد.

فقط یک چیز می ماند اینکه تکلیف  آدمهایی که زندگی شان پیرو این جریایانات  ویران میشود چیست؟ خانواده ای که از هم میپاشند مادرانی که داغدار میشوند و  پدرانی که سکته میکنند. از این خانواده ها زیاد دیدیم . باید اول به موضوع اتحاد فکر کرد و بعد دنبال تغییر بود. اول پذیرش و بعد انتقام.

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

در جسم و جان

حالا که چند دقیقه ای است که دیدن فیلم  On Body And Soul  فارغ شدم نمیخواهم صبوری کنم. بنشینم تا آن شور اولیه در من بنشیند و بعد درباره اش بنویسم. فکر میکنم همین حالا باید در موردش نوشت.فیلم "در جسم و جان" قصه یک کشتارگاه متوسط گاو در متوسط ترین نقطه بلوک شرق با آن همه  رنگ طوسی و خاکستری و  سرمه ای متوسط خودش به اندازه کافی افسرده کننده و سرد هست حالا  بگیری  دختری در این  میانه استخدام شده که تنهاست  و  تنهایی اش قانون های خودش را دارد. از لمس شدن  بیزار است و  هرگزی همراهی نداشته است. 


خوبی اش برای من این بود که فیلم درونی است. قصه آدمها را روایت  میکند. گره انداختن نویسنده از یک اتفاق کوچک و ساده شروع میشود. دارویی که با آن گاوها را ترغیب به  نزدیکی میکند گم میشود. پلیس دنبال سارق میگردد. مدیر از یک روانشناس و تکنیک مصاحبه سلامت جسمی و جنسی برای پیدا کردن  عامل این اتفاق کمک میگیرد و بعد آنجاست  که میتوجه میشوند آن دختر تنها و وسواسی با  مدیر مالی هر شب یک خواب را  می بینند. خواب یک گوزن . قصه عمیقی است. خواب دیدن، با هم یک قصه . هر دو یک موقعیت و  یک  فضا و یک ماجرا.

کلا خواب دیدن و رویا داشتن  مثل جاده و  سفر برایم وهم انگیز است. چه برسد اینقدر تصویری و  قشنگ هم  درست شده باشد. مرد سن بالاتر است  موقعیت کار یواجتماعی اش بهتر است . بچه هایش از سر باز شده اند و به شدت تنهاست. دختر اما  وسواسی و خجالتی است. با  همکاراها نمیجوشد. مغرور بنظر میرسد و عشقش عمیق است اما  جرات  روبرو شدن باخودش را هم ندارد.

این وسط پاساژ های فرعی  مثل شخصیت یک کارگر جدید الاستخدام تخم سگ و یک مدیر منابع انسانی منحرف که فکر میکند همه  کارگرها ترتیب زنش را داده اند یا آن  روانشناس لوند و  با اندکی میل به  تیک و توک زدن  آنقدر به اندازه و به موقع بود که نمیشود ندیدشان یا حذفشان کرد.

از مجارستان  همینقدر میدانم که توی فهرست سفرهایم هست. همین قدر کلی و دور که  حتی نمیدانم کی و چطور فقط میدانم زیباست. اما شاید کارگردان این فیلم  ؛همین خانم میانسال قد کوتاه پر سودا Ildikó Enyedi آنقدر  انگیزه برایم ایجاد کرد که دوست داشته باشم  بوداپست و زادگاهش را  ببینم. فیلمش غیر از  اینکه جز پنج کاندید نهایی اسکار  2018 بود خرس طلای جشنواره برلین را هم برایش به ارمغان آورد.

بازی نقش اول فیلم Alexandra Borbély که یکی از چند صد هزار مجار مقیم اسلواکی است . غیر از آن جنبه فنی از منظر انتخاب بازیگر نیز گزینه مناسبی برای این کار بود. الکساندرا  به خاطر بازی در این فیلم برنده بهترین بازیگر زن سال  اروپا شد.



پ.ن :برای هرچه تکمیل تر شدن این و این  و این  را  توصیه میکنم.


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

قمیشی در پاییز سوم دبستان

 پاییز بود. غروب بود. سوم دبستان امام جواد درس می خواندم. یک هفته صبح میرفتم مدرسه یک هفته عصر. مدرسه دو شیفت بود و درندشت. هزار و دویست دانش آموز داشت. گوسفندی کلاس ها را پر کرده بودند. افتخاری صمیمی ترین دوستم بود. خانه شان درست روبروی مدرسه بود. بچه خوشگل کلاس بود. محمود زنگ های تفریح میبردش پشت آبخوری انگولش میکرد. پسر خوبی بود. یک برادر داشت و مادرش شبیه مادر سوباسا خوشتیپ بود و موهای طلایی داشت. کاست را او بهم داد. برایش کادو تولد جامدادی خریدم.جامدادی دو طرفه با جا تراشی و جلدش تلق بود تویش آب و اکریل و پولک داشت. بوی وانیل میداد. سه تا مداد و یک پاک کن factis هم تویش بود. از آن نرم هاش که میشد روی کاغذ کشید و باهاش پز داد. رفته بودم خانه شان یک هفته بعد از همان تولد که پاییز بود و باران میبارید و برگ های چنار گندهِ گندهِ زردِ زردِ می ریختند روی کاشی های پیاده رو. کاست را بهم داد گفت دایی اش برایش آورده. دایی افتخاری بزرگ بود سبیل داشت. از دائی محسن من هم بزرگتر بود. بهم گفت کاست را توی شرت ات قایم کن. یا بگذار پشت زیر پوش،کمربندت را سفت ببند. کمربند پوست ماری داشتم. بابا خریده بود سگک طلایی داشت. سفت بستمش کاست کاغذ آبی و سفید داشت. سونی بود. رویش با خط کجکی و خودکار سیاه نوشته بود "سیاوش" کاست را توی زیرپوشم  جلوی نافم گذاشتم . کوله را انداختم و تا خانه دویدم. توی خانه بابا یک کاست خور دو بانده خریده بود.  ناسیونال بود که میگفتند اصل ژاپن است. بازار مشترک نیست. ناسیونال ما اصل بود بابا خودش میگفت. پزش را به عمو میداد.باهاش شعر میخواندم ،سعید قران میخواند و وحید حرف میزد و بابا ضبط میکرد. میکروفون داشت.میکروفون کله گنده شبیه بستنی. دست میگرفتی حرف میزدی صدایت از توی بلندگو ها پخش میشد. 
آفتاب توی آسمان قرمز بود. مامان توی اتاق چرت میزد. وحید کلوب رفته بود سعید تقویتی داشت. کاست را توی ضبط دوبانده گذاشتم . دکمه را  فشردم. وحید یادم داده بود دکمه بزرگه را باید بزنم ،دکمه بزرگه را زدم . خش داشت بعد صدا امد. صدا  زدن چیزی شبیه تبل. افتاب کج تابیده بود از پنجره تو افتاده بود از درز پرده و دیوار رد شده بود .افتاده بود روی فرش لاکی قرمز. کاغذ آورده بودم. مداد رنگی 24 تایی جلد فلزی،ضبط داشت میخواند" چشمهای منتظر به پیچ جاده...دلهره های دل پاک و ساده ..." نقاشی میکشیدم. دوست داشتم بلد باشم با مداد سیاه طرح بزنم. دایی افتخاری با مداد سیاه طرح میزد. عکس مرا کشید قشنگ در آمده بود. دوست داشتم آن طوری بکشم. دوست داشتم  مامان را بکشم. همان عکس عروسی اش  که لپ ندارد موهایش سیاه است و رنگ شبق است.
ضبط میخواند " بزار آدما بدونن میشه بیهوده نپوسید. میشه خورشید شد و تابید ، میشه آسمون و بوسید"  
کاغذ را سیاه  میکردم. به افتخاری فکر میکردم. یک صفه  دو صفحه سه صفحه ده صفحه  کشیدم و کشیدم... 
سیاوش خواند وخواند ... من کشیدم و کشیدم. هر چه به ذهنم می آمد کشیدم. من لال بودم و  انچه قمیشی میگفت برایم تصویر میشد و من تصویر را  می کشیدم.کشیدم و کشیدم.. 
پاییز بود. آفتاب کج راه می تابید. نور افتاده بود روی فرش لاکی و  صورتم .گرم بود. چشم هایم را که می بستم نور میخورد پشت پلکهایم و رگ های نازک خون پیدا می شدند. 
پاییز بود ضبط دیگر نمی خواند. وسط کاغذ و مدادها خوابم برده بود. آفتاب پس رفته بود. صدای اذان می آمد. کسی که رویم پتو کشیده بود. نقاشی هایم کف خانه پخش بود. نقاشی هایم تصویر هایم بودند وقتی  قمیشی میخواند " عجب ای دل عاشق تو هم حوصله داری. تو این سینه نشستی هزار تا گله داری".
پ.ن :موزیک های  یاد شده را  اینجا پیدا  می کنید.
۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

رسولی - بخش اول

پنجم ب دبستان پیچک . معلمان خانم رسولی ، بیوه قد کوتاه و تپلی بود که مقنعه اش قالب غبغب اش بود و دستهای گرمش انگشت هایی گرد و نرم داشت . صدایش همیشه گرفته بود و در اندک مواردی که میخواست از خود باد و بُرودی نشان دهد صدایش جیغ کشیده شدن کچ خشک روی تخته سیاه می شد. مخاطب نود درصد این جیغ ها هم حیدری مبصر دیلاق و  بی ریخت کلاس بود که توی آن سن و سال با موتور می آمد مدرسه و از دختر های مدرسه معرفت که lمدرسه ای راهنمایی بود دوست دختر داشت. کلاس سی و دو دانش آموز داشت و برای من که سال چهارم را در مدرسه ای سه شیفته و با چهل و پنج دانش آموز در هر کلاس سر کرده بودم حسابی خلوت و به درد بخور می آمد. چند روزی که از سال تحصیلی گذشت فهمیدم شوهر رسولی در جنگ مفقود شده و از شانزده هفده سال پیش هیچ رد و نشانی از شوهرش نیست. امید رسولی هم با آمدن اخرین کاروان اسرا جنگ ناامید شده بود. رفت و آمدش به بنیاد شهید و وضعیتش به آنجا کشیده شه بود که اسم همسرش به عنوان جاوید الاثر ثبت شده بود و از بنیاد شهید امتیازاتی دریافت میکرد. که توی آن وضعیت کاملا منطقی می آمد.


رسولی یک پسر و یک دختر داشت که سن پسرش به بیست سال نمیرسید و توی دفتر بسیج مسجد محلشان برو بیایی پیدا کرده بود و از بی استعداد ترین ادمها در شاخه مداحی و نوحه خوانی بود. یعنی صدایش چیزی توی همان مایه های مادرش بود که حزن و درد اضافی قاطی اش کنی.
و دخترش که خوشگلی اش به رسولی رفته بود و  تقریبا که نه تحقیقا همه پسرهای گردن دراز کلاس دوستش داشتند دانشجو نقاشی بود من از قیافه اش که مثل رسولی رب النوع همه دوایر بود خوشم نمی آمد بیشتر به این خاطر دوستش داشتم که نقاشی میخواند و همیشه با خودش کاغذ کالک داشت.
کاغذ کالک در آن سن  یعنی بیست در زنگ هنر یعنی تابلو سهراب سپهری را در کسری از ساعت کُپ بزنی برود پجوری که پروانه خواهر سهراب هم نفهمد این کار خودش نیست.
یادم است زنگ علوم هردو هفته یکبار توی آزمایشگاه مدرسه برگزار میشد. آزمایشگاه که چه عرض کنم یک کوریدور شیشه ای که دورتا دور پرده های پارچه ای طاقی ده هزار تومان بود که به جای چوب پرده یک سرش را لبه برگردان کرده بودند و با لوله آب وصلش کرده بودند روی دیوار اتاق. تمام دارایی آن آزمایشگاه  یک مدل پلاستیکی آدم و امحا و احشایش بود. تازه نصف مغزش هم نبود. و یکی از بچه ها کلیه اش را  هم کش رفته بود. دو تا میز سه کشو سه تا  شر و یک ارلن و یک پیپت و چهل تا صندلی گردان فلزی که همیشه خدا یخ بودند. اسم همین اقلام هم بعدها که دبیرستانی شدم و آن آزمایشگاه خوب دبیرستان  شریعتی را دیدم متوجه شدم.

خانم رسولی در تمام خاورمیانه و نقاط مختلف جهان با چادر رفت و آمد می کرد غیر از دو جا یکی کلاس پنجم - ب دبستان پیچک و دوم  دفتر بهداشت دبستان .
چادر سر کردنش هرجی ورایی و شکل مادر های ما نبود. چادرش برای پشت گردن کش داشت ،نه کش سفید . کش مشکی و همرنگ چادر مشکی خاویاری اش. پشت مقنعه جایی میزانش میکرد چادر را سر میکرد خودش را ورانداز میکرد و همیشه با متانت مثال زدنی راه می رفت. محال بود لکه ای ، خاک،سفیدکی،شوره یا چیزی دیگری توی چادرش پیدا کنی. چادرش چروک نبود. چرک نبود بوی عرق نمیداد بوی کرم دست و صورت میداد که با بوی تاید قاطی شده باشد.
محجبه و معتقد بود هر چند از بد حادثه بی شوهر شده بود و  بار زندگی را  یک تنه به دوش میکشید.
عمو نیکی ناظم شیره ای ما بود قد بلند و صورت  تکیده و استخوانی داشت. با دماغی به هیبت دماغ ابی ، غوز دار و  بزرگ. خیلی ملو بود مگر معدود مواردی که ارسلان را داشت به خاطر شیطنت هایش کتک میزد در باقی موارد اصلا  ا جانفشان ناظم مدرسه قبلی قابل مقایسه نبود.قلب مهربانی داشت بعدها که بزرگتر شدم و از مدرسه رفتم فهمیدم از سر ناچاری شده بود ناظم ما و اصلا هیچوقت دوست نداشتم جای او باشم. عمو نیکی با همه خوبی هایش یک خصیصه بد داشت آن هم  چشم چرانی اش بود و سلیقه مثال زدنی اش در زیبایی شناسی آدمها. یعنی محال بود مادر امیدبرای گرفتن کارنامه یا جویا شدن وضع تحصیلی اش به مدرسه بیایید و کمتر از یک ساعت او را توی اتاق خودش و این طرف و انطرف مدرسه معطل نکند. یا غیر ممکن بود بگذارد وحید خوشگله زنگ ها تفریح مثل ما  ما توی حیاط درندشت مدرسه شلنگ تخته بیاندازد. هیزی نیک اعتقاد طبعا مختص اولیا و بچه های خوشگل دبستان نمیشد و چشم های زهر دارش به همان دو جا که رسولی چادر از سر بر میداشت هم نفوذ میکرد. خلاصه نیمی از ساعت های  درسی هفته آقای ناظم برای سرکشی اینکه آیا رادیاتور های کلاس ما بعد از هوا گیری مش قربان خوب و گرم کار میکنند یا اینکه  پکیج امکانات اموزشی کلاس ما تکمیل و دل و درست هست یا نه سر کلاس ما بود. رسولی ازش رو نمیگرفت.سن و سالی داشتن دوتا بچه بزرگ پخته تر و آرام ترش کرده بود اما قشنگ معلوم بود پیش عمو نیکی مافنگی معذب است .
ما از این خصیصه جرمان میگرفت اما زورمان به نیک اعتقاد نمی رسید.

پایان بخش اول







۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Hamid Oo

جان دادن روی زبری آسفالت

ما دونفر بودیم. گنگ خواب نبودیم. مست از باده و دیوانه از لذت نبودیم. گردنه را سرازیر شدیم. خلاصی نفس داری به ماشین دادیم. گذاشتیم باد خنک فیروزکوه بخورد به رادیاتور و آب را خنک کند و بپیچد توی موتور و روغن را ویسکوز تر کند. تا چرخ دنده ها سرحال بیایند. کیفور شوند. پیستون شلخ شلخ نکند و دمی بیاساید. بعد دوباره دنده دادیم. دنده 4 سراشیبی بود نمیشد دور زیاد به ماشین داد.موزیک گوش میدادیم. نرم و لزج پایین میراندیم. مملو از حس مردانگی بودم. حس مسئولیت و راندن توی جاده ها. از تجربه ناب زیستن ،سفر رفتن و بار و برگ گشودن. شاد بودم. تک و توک ماشین ها و کامیون ها باری به سمت تهران در حرکت بودند. از دور دیدم که از جاده رد شد . خاکی حدفاصل دو آسفالتی رفت و برگشت را لوکه تا نزدیک خیابان  دوید . دلم هری ریخت میسوبیشی اوتلندر نمی دیدش و با سرعت میراند . لحظه ای مکث کرد و به تاخت برگشت. به حواس جمعش آفرین گفتم. آمد پشت تریلی وسط جاده ایستاد. شل کردم که به ارامی از سمت راست جاده رد شوم. با تقریب سرعتش حین رفت فکر میکردم اگر هم بدود به ما نمیرسد. دنده را  پنج کردم سریع تر رد شوم. مثل تیر از پشت کامیون رها شد به تاخت آمد سمت ما منتهی علیه ترین جای جاده ، یک وجبی گاردیل رفتم . سرعتم را کم کردم. آمد و آمد و ... 
یا ابوالفضل گفتم. ماشین  تاب خورد. جلوتر زدم روی ترمز. سرهمه حتی خودم داد کشیدم ... دست و بالم میلرزید. تاب برگشتن نداشتم، دل رفتم هم . 
پشت ماشین  راه رفتم جاده و کوه و بیابان و آسفالت با هم قاطی شد. تف کردم . لرزم گرفت. کشته بودمش. تکان نمیخورد. سرش خورده بود جایی پایین رکاب و نزدیک گل گیر.  حرفش را زده بودم. موقع رفت گفته بودم چقدر دلم ریش میشود حیوان هایی که توی اتوبان  موقع رفتن به کار میبینم که تلف شده اند. حالا خودم یکی از همین ها را کشته بودم. زیرش گرفته بودم. له اش کرده بودم و خودم و  بخت و سگ و جاده فحش میدادم. آنجا پنجاه متر عقب تر مایلر اُخرایی رنگ از گردانه را رد کرده بود سگی که دهنش کف کرده بود بود زبانش زبری آسفالت را لمس کرده را  به هیبت توده ای سخت دید. به راست گرفت که زیرش نکند بعد مارا دید که  فلاشر میزدیم و  کنار گاردیل ها را می رفتیم و تف میکردیم. مایلر فرمان داد که به ما نزند. مجال ترمز و معکوس کشیدن نبود. بوق زد از آن بوق های خوار و مادری. که چرا اینجا پارک کردید. فرمان داد. وزن  مایلر آمد روی کمک فنرهای چپ لنگر انداخت  میلیمتری از کنارما رد. شد .جلوتر از ماشین رو به  سگ در حال جان دادن مرگ را دیدم. دستم  به وضوح میلرزید. زانوهایم خالی بود. مفصل بی قید. هر آن بود که مثل پینوکیو از زانو خم شود و بیافتم. سوار ماشین شدم. گازش را گرفتم. توی بریدگی ده بیست متر جلوتر کامل رفتم داخل . بغض را با اب فرودادم. سیگاری گیراندم. و به راننده ای نگاه کردم که سگ را  تا کنار جاده کشید.


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

دل نامه


عصر سرد مه آلود زمستان . روی شیب تپه ای خوشنام با زمینی سرد ما گرم ،بغل هم نشستیم و بی زبان حرف زدیم. حرفهایی سبز. حرف زدیم نه از هردری ، عاقلانه تر،  زور نزدیم هدفمند باشیم حرف زدیم و آخرش نمی¬دانم چه شد که بحثمان به شما کشیده شد. حرف شما وسط آمد.بهم گفت در بند نباش. آنکه دائم دنبال خواست مخاطب بوده همانی بوده که خیلی زود از سمت مخاطبش رها شده.ایده داشته باش، ایدولوژیک ها آدمهایی را به سمت خودشان می کِشند و عاشق های  میلیون ها را به دنبال خود میکُشند. فرق بین  این دوفعل در ضم و کسره نیست . در اختلاف دو حس در قلب است. بازی غریبی است همه می¬دانند اما تن می¬دهند. این  فلسفه غنیمت دانستن دَم است . زندگی در حال استمراری . گور پدر ماضی بعید و بیخیال آینده .
این شد که گفتم برایتان بنویسم . چند خطی برای شما که عزیزانید. شما  که دعوت شدید. شما که خودتان پی لینکی کشیده شدید. شما  که  دوستی بهتان گفت پاشید بیایید دور هم باشیم یا  شما که  روزی پی حرفی،عکسی ،شعری آهنگی ته ته دلتان  چیزی لرزید انگشتی روی صفحه روشن گوشی لغزید و ماندگار شدید.
خواستم  حرف هایم را برایتان بگویم با  پیرمردی که روی خوشنام ترین  تپه جان  خاک بود. با زمینی سرد در عصر یک روز سرد زمستانی.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

یگانگی

آمده بودیم هم را ببینیم  .آمده بودیم کوه  یک کم گردش خونمان را بالا ببریم که هرچه ذرات معلق و آلودگی توی رگ هامان رسوب کرده را بشورد و با خود ببرد. آمده بودیم بفهمیم بعداز ده سال چه ریختی شده ایم. آن بالا  پشت  پناهگاه ، پاها آویزان رو به تهران سرما زده و ذغال شده. نگاه میکردیم و ها کردنمان دم چای داشت و شکلات که بغض اش ترکید. یعنی اول اصلا نفهمیدم دارد گریه میکند فکر میکردم مثل وقتهایی که ادم نمیتواند خنده اش را  کنترل کنند. سر پایین برده دارد میخندد که شانه هایش آنقدر عجیب می لرزند. بعد فهمیدم  صدا صدای خنده نیست و  دسته ی اشک را  دیدم که روی پوست  آبله دار و پر چاله چوله اش راه  میگرفت و سرازیر میشد.
اینطور وقتها نمیشود چیزی پرسید. نمیشود از مردها پرسید"... یهو چت شد ..چرا همچی میکنی؟ باید ارامشان گذاشت  باید گذاشت حسابی خلوت شوند. داشتم توی ذهنم به این فکر میکردم که چه جمله ای لابلای حرفهایم باعث شد از ان شوخ و شنگی و خاطره های دوران دبیرستان رسیده است به اینجا. چیزی به ذهنم نرسید . ترسیده بودم. انقدر لطافت را از هیچ جنس لطیفی انتظار نداشتم چه برسد به اوبا ان همه ریش و پشم  و صدای دورگه و سیگار های  قطران بالایش.
یادم آمد اخرین جمله ها  حرف زندگی اش بود. زندگی مشترکش و زنش. 
پرسیدم : احمد زنت خوبه؟طوری شده...سرش را پایین تر برد و صورتش را از نگاهم قاپید.
شستم خبردار شد .
برزخ شدم جهنم بود. نمیتوانستم چیزی بپرسم  .
کون خیزک خودم را از روی سکوهای  پناهگاه عقب کشیدم ، رفتم عقب. بلند شدم ایستادم . رو به درخت های بی شاخ برگ راه افتادم و به یگانگی فکر کردم.

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

دوازدهم - "من"

ما رو نرقصون آذر.....

شروع فیلم ناگهانی است . از همان شروع های ریموند کاروری که پرتت میکند وسط جهان داستان سیلی محکم میزند که هووی حواست باشد قصه شروع شد. صحنه بازجویی زنی که عده ای دنبالش هستند. یه کار ردیف کن. شرت کات: آدم بیار ، سر ببر ، پول بگیر.

و هرچه جلوتر میروی یکی یکی معنای آن دیالوگ ها آن گفته های بازجو معلوم میشود. آذر زنی در میان سال که تنها زندگی میکند و درگیر ماجراهای کوچک بزرگ میشود. خب تصور دیدن یک بغال به سبک بغال های دریانی با  انبوهی ریش و پشم که کار چاق کند و مخفی باشد خود داستان است . یعنی خرق عادتی دارد که ادم خوشش می آید. چرا که تصویر ذهنی ما میگوید این طرف فقط توی زندگانی اش سر قیمت ماست و نوشابه با ویزیتور های مختلف چونه زده و گنده ترین خلافش مسدود کردن پیاده رو چیدن خروار ها بار است.

اما فیلم قرار نیست  روندمعمول زندگی باشد ماجراجویانه است و گویا  کارگردان همه اینها را هدفش قرار داده. و حتی نقشی را برای لیلا حاتمی معصوم سینما قرار داده که محک جدی برایش باشد. حاتم یهم جسورانه پذیرفته و خوب بازی کرده. 

تا اینجا  یعنی شصت دقیقه ابتدای فیلم همه چیز خوب و الهی قربانش بروم است. اما هرچه بیشتر میگذرد منتظرم که اتفاق بیافتد . منتظرم آذر کاری کند منتظرم بترکاند، منتظرم  قهرمان بودنش را  تکمیل کند. شوالیه فیلمب اشد. اما آذر همینطور سرچایین میرود در دل ماجرا و بعد یک پایان آبکی که معلوم بود از کجا می آید. یعنی حداقل آن کاری را  ابولحسن داودی با تقاطع و رخ دیوامنه با مخاطب میکند را نمیکند. خیلی ساده میشاشد تو همه قهرمان سازی مخاطب. آقا ما آذر را زرنگ فرض کرده بودیم. ما  آذر را  قالتاق تر میپنداشتیم. نکن اینکارو با ما .

بعد از نوروز و آن  سه فیلم دیدنی این  دفعه چهارم برای سال 95 بود که سینما میرفتم و باز هم راضی نبودم. شاید فروشنده فیلم بعدی باشد و آخرین فیلم امسال چون واقعا دیگر دوست ندارم سینما بروم. فهرست  دویست و پنجاه تایی IMDB  خیلی شرافتمندانه تر است.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

دهم- ای برادر تو کجایی

هارداکسترنالی تهیه کرده بودم و به خیال خودم داشتم بهترین های تاریخ سینما رو جمع میکردم. فهرست  IMDB را داشتم هم صدفیلم و هم دویست و پنجاه فیلم برترش را ، منتهی دسته بندی بر حسب کارگردان ها را بیشتر دوست می داشتم. هرکدام که می دیدم سرچ میزدم و اسم و رسمش را از همان سایت ضاله پی میگرفتم و دسته بندی اش میکردم. تا یک روز پیش از اینکه به این اسم برسم هارد را بردم سر کار. توی واحد مهندسی با حبیب نشستیم به گشتن که این فیلم را دید. چشمت روز بد نبیند اینقدر تعریف کرد که داشتم بالا می آوردم. همه فیلم را گفت . مرد شریفی و با اخلاقی است بدی اش این است که گاهی خیلی خیلی چیزی را شرح میدهد و زمان برایش میگذارد و حاضر نمیشود ازش بخواهی بعدا بهش بپردازی یا بیخالش شود. دوست دارد همه به ریتم و روش خودش کار کنند.


ای برادر تو کجایی را معرفی کرد . آنقدر به همان شیوه مالوف خودش گفت و گفت که مطمئن بودم فیلم را نمی بینم .من فقط سر تکان دادم و تحمل کردم تا حرفش تمام شود. آمدم خانه چند وقتی همانطور ماند تا رخوت یک روز جمعه مرا به دیدنش کشاند. سه زندانی که دوتایشان عقل و هوش درست و حسابی هم ندارند به رویای پیدا کردن گنج از زندان فرار میکنند. اتفاقات و شکل فانتزی گونه ماجراهایی که برای این سه زندانی اتفاق می افتد فیلم را میسازد.


اگر پیشتر از این فیلم بارتون فینک را از برادران کوئن دیده باشید می فهمید چقدر فیلم سازی آنها هدفمند و در یک سیری از زمان و اتفاق طی شده است. بازیگرانی که بدنه سینمای آنها هستند و در بسیاری از فیلم هایشان ایفای نقش میکنند عالی اند و چه خوبه که آنها دنیا و سینمای خودشان را دارند. 


جرج کلونی در نقش ی اول مرد بازی بهتری از نقشهای متعارف خود داشت. جا دار و پر تحرک با ریزه کاری هایی که اورا به یک شخصیت  کامل بدل میکرد برای خودم جالب بود که فیلم  اقتباسی آزاد از اودیسه هومر بود . که تئاتری هم با همان درون مایه  سالها  پیش روی پرده رفته بود. 

دو تیکه اش اقعا  دیدنی بود اولی آن جایی که  پیت بعد از معاشقه با  لاله رخهای آوازه خوان کنار رودخانه  غیبش میزند و فقط لباس هایش می ماند. و وزغی که از کنار آب پریده  توی لباس هایش حکم  پیت  مسخ شده را دارد.

. تکه بعدی اش آنجا که مردم با اینکه میدانند آنها  سرشان کلاه گذاشته اند اما موسیقی شان را  به قدری دوست دارند که  برایشان مهم نیست  چه کسی میخواهد بخواهند بخوانند.


خرداد و تعطیلات میانه اش اگر مشغول سفر یا درس نیستید پیشنهاد خوبی است به اتفاقش تن در دهید.


۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

هفتم - ابد و یک روز

نوروز در مینیمم نسبی اش به سر می برد که ابد و یک روز را دیدم. سالن چهارسو. دو سانس پشت هم خشم و یاهو و ابد و یک روز . دو سانس نوید محمدزاده. و گیجی پایین آمدن از پله های طبقه هفتم ، رسیدن به ششم ودوباره سوار شدن به پله برقی و رفتن به طبقه هفتم. ردیف یکم بلیت  پیش فروش اینترنتی شده بود در حالی که  ردیف های قبلی جای خالی داشت. این عادت زشتی است که سینما داران صندلی های به درد نخورشان را به بلیت فروشی اینترنتی اختصاص میدهند. در حالی که آنها که اینترنتی بلیت میخرند هم زودتر پول پرداخت میکنند هم هزینه های کانتر و فروشنده بلیت را برای سینمادارن کم می کنند. ده دقیقه از فیلم گذشته بود سحر دو جای خالی  که بشود واقعا فیلم را دید و یشر کش رفتیم نشستیم تا از آرتروز گردن جلوگیری کنیم.
در تعریف کلی بنظرم اگر شما در خانواده معتاد داشته باشید یا خانواده ای را بشناسید که شخص معتادی در آن است و اذیت های و اتفاقات خانواده را از نزدیک درک کرده باشید حس فیلم  بدجور می گیرد تان. بچه پاسگاه نعمت آباد که مواد میکشد و زندگی اش از راه فروش مواد میگذرد. به همان بی کله گی به همان لجبازی و همانقدر انزوا طلب و دور افتاده ، از همه چیز و همه کس بیزار است . همانقدر لوتی و مَرد رِند و پر توقع.
اما محوریت قصه سمیه است. سمیه ای که رنگ سفید ماجراست. میان دو سیاهی. دل به سیاهی ها نداده. نه شوهر کرده، نه افسرده شده نه خودش را به بی خیالی کرده فقط دلش راضی به رفتن از این خانه با مرد افغان نیست. و منتظر بخت نشسته است. 
یکجایی بین دعوای مرتضی (پیمان معادی) با محسن (نوید محمد زاده ) مرتضی به محسن میگوید که "کی میاد دختری رو بگیره وقتی داداش هاش من و تو لش و لوشیم." { در همین مضمون } این واقعیت تلخ قصه است. که  شاید محسن معتاد و قاچاق فروش و انگل اجتماع باشد اما آنقدر تاثیرات جانبی دارد. که خانواده ای را تا چند نسل به تباهی کشیده.
دو سه تا فیلم خوب بیشتر در مورد اعتیاد ندیدم. اعتیاد آدم های معوملی که اگر چه فاصله تخریبیشان به واسطه جایگاه شان به قدر بچه پولدارها نیست از بدبختی به فلاکت میرسند ، تا اینکه از اوج خوشبختی به رذالت.
 اما این اعتیاد و این سبک از فلاکت واقعا  ریشه دار و به قدری سهل الوصول است. مثل حس ضربان قلب در شقیقه حس میشود. دیده میشود. فلاکت واقعی است.
آن صحنه از فیلم که محسن را می گیرند و میخواهند آدرس منزلش را  پیدا کنند و اتفاقی از بردار کوچک تر می پرسند . آن تکه این قضیه نزدیکی خطر را نشان میدهد. نگاه نگران  محسن و بعد تلاش آدم ها خانه برای از بین بردن هرچه ناپاکی است. همه دست به کار میشوند به آبلیموهای روی پشت بام و پا خلا هم رحم نمیکندد. گندشان را  هیچ جارو برقی نمیتواند پاک کند. آبغوره رویش میرزند که فقط ببرد.
دست آخر هم  نمیتواند . مرتضی سعی میکند یک جا  پرتش کند که اثری ازش نبیند اما دستش درد میگیرد و نمیتواند . نمیتواند کثافت را از زندگی شان دور کند. سمیه گریه میکند و بین این همه تلاش مادر هم بسته موادی رو میکند که زانوی آدم را شل میکند.
هرچند دوست ندارم واقعا  این همه فلاکت در سینما ببینم  و دنبال سینمای خلاقه تری هستم . اما ابد و یک روز فیلم خوبی بود. امیدوارم سعید روستایی با سینمای خلاقه تری باز هم شگفت زده مان کند.
۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

چهارم- احتمال باران اسیدی

جوانی شمس لنگرودی
شمس لنگردوی رفیق گرمابه و گلستان بیژن نجدی و شاعر لحظات خاص و احساسات لطیف روی پرده سینما نه پر فروغ بود نه کم فروغ ، بنظرم راضی کننده بود. دقیقا تنهایی و همه معیارهای یک مرد مرتب مجرد میانسال را داشت و رعایت میکرد. یک بازنشسته شرکت دخانیات ساکن فومن که در آستانه شصت سالگی مجرد است و برای پیدا کردن رفیق سی ساله اش راهی تهران بی سرو ته شده. و دِینی که به واسطه یک ماجرای عاشقانه به گردنش حس میکند. فیلم برای لو دادن همین دو خط از طرحخود جونمان را بالا آورد. شیوه انتقال قطره چکانی و ذره ذره که فقط ناشی از پلان های طولانی بود و بدون دیالوگ میگذشت. بنظرم میشد با تکنیک های سینمایی خیلی بهتر و به تدریج همه این اطلاعات را داد تا اینکه  بعد از 50 دقیقه از فیلم  با دو تا دیالوگ کل ماجرا را بگوید. اما ورود دو جوان سرگشته به فیلم وسط یک مهمانپذیر اتفاق مهم فیلم بود . ورود به زندگی دو جوان که دوران دانشجویی با هم بودند و هنوز با رویاهایشان زندگی میکنندشکل جدیدی به فیلم میدهد.
یک جورهای فیلم با ورود این دو جوان فصل میخورد. بازی مریم مقدم  ( مهسا) که فیلمنامه نویس کار هم هست وجایزه بهترین فیلمنامه را هم از بخش نگاه نو جشنواره فجر برد و پوریا رحیمی  (کاوه) مسئول پذیرش هتل که پیشتر  نقشش در فیلم ناهید را  یادمان هست.
 شکل دیگری به قصه مرد مسافر میدهند، نیاز مهسا به یک بزرگتر به عنوان ضامن و خستگی و ملال  روزهای شبیه هم کاوه باعث میشود تا  منوچهر درگیر ملال های آدمهای جدیدی شود که او را از ملال و گمگشتی خودش رها  میکند.
فیلم نامه احتمال باران اسیدی نیز اخیرا رونمایی شد. شاید یک روز فیلمنامه را هم خواندم خیلی وقتها  بین  نسخه های سینمایی و داستان های اصلی ، به داستان رای دادم چرا که به قول سلینجر تصویر چندگانه که هدف نویسنده است  را  نمیکشد اما اینجا که فیلمنامه نویس و سازنده یکی است  بعید میدانم تفاوت چندانی بین فیلم و فیلمنامه اش باشد.
احتمال باران اسیدی بخاطر شائبه های پیش آمده مدتی اجازه اکران نداشت و بالاخره آبان 94 اکران شد. با اینکه اولین فیلم از مریم مقدم است که در داخل کشور اکران شده ولی قشنگ نشان میدهد ما مدتی زیادی از استعداد های خوب این سینما استفاده نکردیم. از هنر و تجربه به همین خاطر راضی ام  هم بعد از دیدن ، آتلان و ... هم خیلی فیلم های دیگر که یک رده جدید به سینمای ایران اضافه کرد.
امیدوارم باز هم از او ببینم و بخوانم. خصوصا که در انتخاب اسم کارکترها  (خسرو دوانی) ریزه کاری های خوبی را مد نظر گرفت که موقع دیدن فیلم  از اشارات ظریفش لذت بردم.
مریم مقدم
اطلاعات بیشتر در مورد احتمال باران اسیدی را اینجا  بخوانید.
فردا به تماشای خشم و هیاهو خواهم رفت.
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

مرا ببین

از اول ثبت نام یعنی از اواخرشهریور قول و قرار کردیم که اصل مدرک کارشناسی ام را برای دانشگاه بیاورم. پنج سالی از فارغ التحصیلی می گذشت و من هر بار به بهانه وقت نداشتن نرفته بودم. آنقدر که صدای آموزش و همه مفت خورهای دانشگاه درآمده بود که برادر من تو که اصلاداشتن یا نداشتن مدرک کارشناسی است در هاله ای از ابهام است از ظرفیت کلاس ها و دروس ارائه شده چه انتقاد میکنی. برو مدرک ات را بیاور بعد بیا برای ما شاخ و شانه بکش. این شد که توی پروفایل دانشگاهم چپ و راست  پیغام های تهدید آمیز ثبت میشد. با این تیتر که "بسیار فوری"، "آخرین اخطار" و الخ. بیچاره ها آنقدر گفتند که  سه شنبه روزی که کار هم زیاد بود تصمیم گرفتم هر طور شده بروم و به یک ورم هم حساب نکنم که وقت تنگ است. تعلل بیشتر جایز نبود. القصه آنکه ماشین دنده اتومات از ابوی قرض کرده جهت پرداخت قسط های معوقه وام دانشجویی و اخذ اصل دانشنامه کارشناسی زدیم به چاک جعده. بگذریم که کلاف سر درگم ترافیک تهران  به اندازه جاده وقتمان را گرفت. صبح اول وقت زدم بیرون و 9 صبح دانشگاه بودم. فین فین مختصری که از باد روز جمعه  داشتم اذیتم میکرد. چیزی برای گوش دادن تو ماشین نداشتم و همسفری که باهاش حرفبزنم نبود. این شد که  با همان صدای نخراشیده یک کله از تهران تا قزوین را  آواز خواندم و راندم. وسط این قضایا با  متصدیان باجه های عوارضی بین راهی هم خوش و بش مختصری کردم. خلاصه رسیدم دانشگاه با همه  تغییراتی که کرده بود و به تعداد متناهی دانشکده درش سبز شده بود اما بنظر بی روح تر و کم دانشجو تر از قبل به چشم می آمد.طبیعی هم هست که دهه بچه های انفجار نور و شب جمعه های پر کاری گذشته است و نوبت  ده هفتادی هایی شده که راه های  ساده تر و نزدیک تری برای وصول دارند. با خوش و بش با مسئولین دانشگاه تحمل اندکی حماقتشان کارم راه افتاد عمده کار تا ساعت نهار و نماز انجام شد. بعد از پنج سال حس میکردم احساس سانتی مانتال و نوستالژیکی به  دانشگاه محل تحصیلم داشته باشم. ولی وقتی بطالت و بیهودگی آدمهایش را دیدم حالم دوباره بد شد. آدمی که مسئول سایت بود هنوز همان سمت  دفتر داری را داشت همان بود با همان  دمپایی راحتی  و با همان اتاق بدون نور که بوی جوراب میداد. این بار نفرتم  به  ترحمی تبدیل شده بود که بیشتر بجای تقا برای مقابله  برایشان دلسوزی میکردم. آدمهایی وسط بیابانی  بی اسم و رسم که  مشکل دیده شدن دارند. از  دانشکاه های تهران تحولات را بهتر و بیشتر  رصد میکنند. اما دوست دارند دیده شوند. بنظرم تمام اذیت کردن ها  رفتارشان نشان از همین موضوع داشت.آنها نه با کسی که از پایتخت  می آید بلکه با هر کسی که از شهری با جمعیت و امکانات بیشتر ی می آید همین طور رفتار می کنند. برایشان پذیرش اینکه طفیلی حضور مشتی آدم با وضع مالی بهترند، و باید به این جماعت خدمتی برسانند سخت است. برگه ریز نمرات ام که دستم می آید تازه میفهمم چرا دانشگاه های شهرهای بزرگ وضعیت  تدریس و نمره دادن بهتری دارند. نمره دروس عمومی ام افتضاح بود. دروس عمومی معمولا توسط اساتید بومی تدریس میشد. اساتید بومی هم مسئله بالا را داشتند. نمیدانم دقیقا  تصویرشان از ما چه بود اما  هرچه که بود خیلی دلخوشی ازمان نداشتند.


حوالی ساعت  3 کار تمام شد من با سه مدرکی که دانشگاه طلب کرده بودم توی راه بودم و سرما خوردگی ام بیشتر شده بود. طوفان همیشگی شروع شده بود. توی دلم داشتم  به آدمهای دانشگاه فکر میکردم. به  آینده شان. به  بیست سال دیگر با توجه به رشد آموزش و کاهش جمعیت  نیازمند تحصیلات تکمیلی اند آیا کسی غیر از بومیان منطقه حاضرند اینجا درس بخوانند. بیشتر از اینکه نگران مدرک تحصیلی خودم باشم فکر میکردم این  آدمها  که حالا حوصله مارا ندارند و عقده های فروخورده شان را  اینجا خالی می کنند بیست سال دیگر که نشانی از ما نیست چه میخواهند بکنند.
هیئت علمی گریزان از دیگر شهرها به این شهر کوچک خواهند آمد؟ دانشگاهی باقی خواهد ماند؟ دانشجویی که با آن شرایط وارد این دانشگاه ها شود آیا قبحی نسبت به احترام و همکاری با این پرسنل برای خودشان قائلند؟

توی جاده می تازم و به پمپ بنزینی کنار مسجد بود و نشان کرده بودم فکر میکنم. و هزار جور فکر توی مخم می دود. هزار جور فکر از آدمهای قالب دار شده  نیازمند توجه. نمیخواهم روزی اسیرش شوم.
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

من

نمیدونم چرا. اینطوری لب و لوچه ات رو آویزان نکن.اینطوری هم نگاهم نکن.

من میخوام  آدم مذهبی باشم.میخوام توی تاکسی خودم را  جمع کنم به  خانم کنار دستی نخورم.میخوام سرم پایین باشه.میخوام نمازهامو بخونم و قرآن خوندمو تقویت کنم. حالا هرکی هرچی میخواد فکر کنه.

فکر نمیکنم به اعتقاد ترین ادم هم  دز صورتی که این کارهای من کاری به کارش نداشته باشه مشکلی با این قضیه داشته باشه

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

وقتی نفس هست

خواستم بگویم تا وقتی نفسی هست.تا وقتی رغبتی برای نوشتن هست تا وقتی سرم پر از سوداست و  قلبم پر از شور مینویسم و حرفم را میزنم.کما اینکه همه این سه  چهار سالی که اینجا نبودم جای دیگری نوشتم و حرفم را زده ام.خواه کسی رنجیده شده  یا خوشش آمده.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

آدرسم کامل عوض شده است

چند وقتی است که بلاگم را عوض کرده ام و می خواهم قبلی را از بین ببرم .

www.cafeketab.blogfa.com

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

Unknown

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

چه خوبه همیشه ما با هم باشیم...

اینجا عروسیه استاد دقیقا اینجا نه سه تا خونه اونطرف تر توی یه پارکینگ عروسیه و ارکست که نمیشه اسمش را گذاشت چند تا خالتورباز با سازو بند بساطشون اومده اندو می خوانند.میهمان ها و اهالی محل را هم از هیچ نوع آهنگی بی نصیب نمی ذارن.برسی برسی برسی ....ای دخترا صحرا نیلوفر.....نازی نازکن که نازت یه سرو نازه .....استادۀ آهنگ سنتوری را هم خواندن. چه خوبه همیشه ما با هم باشیم من و تو دشمن درد غم باشیم چه خوبه دلامون از امید پره/غم داره از من و تو دل می بره /من با تو خوشم......

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

برشی از یک نامه نیمه تمام

اگه تو اینجا نیستی اگه دیگه نمی تونی با  ما باشی و بخندی دلیل اش این نیست که ما رفیق های خوبی واسه تو نبودیم.تو خودت یه روز خواستی به غیر از ما با ادم های دیگه آشنا بشی داشتی کار خوبی هم می کردی .آدم که از آب زلال تر نیست اگه یه مدت یه جا بمونه می گنده.ولی رضا خدا وکیلی ادم های خوبی برای دوستی پیدا نکردی من و علی هم هرچی گفتیم قبول نکردی .حا لا دقیقا کجایی هنوز انفرادی یا اومدی تو بند می خواهیم بیایم ملاقاتت.ولی باز هم می گم اگه تو اینجا نیستی اگه دیگه نمی تونی با ما باشی...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

تا حالا بادست شکسته دندوناتو از رو زمین جمع کردی.

بهش گفتم تا حالا شده بادست شکسته دندون هاتو از رو زمین جمع کنی .خندید .با خندیدنش کفری می شدم .عکس خواهرم می امد جلو چشم وقتی که توی بغلش داشت دستو پا می زد او فقط می خندید.بهش گفتم می دمنی نسرین یعنی همه زندگی من باز هم خندید ..

لوله اب را بالای سرم چرخاندم و پرت کردم طرفش خورد به دندوناش و ردیف صدف های سفید که پخش شدند روی سیاهی خیابان.

(اسم اثر برگرفته از بلاگ احسان عاشوری)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

سراب

 

از سر پیچ سر بند که رد میشوم صدای غلام رضا خان را می شنوم.-"هین میراث مرده وا مانده ای چرا ؟" حاج میرزا علی می گوید:"مگه کوری پای حیوان رفته توی اشکاف و لای تیرها گیر کرده. -"گه خورده پایش گیر کرده یونجه زیادی ندارم بدم بهش بخوره برام قر و قمبیل بیاد.کربلایی احمد می گوید:"باس..رو این خاکها آب ول بدیم شل بشه حیوون بتونه بیاد بیرون." غلامرضاخان جلو می رود و بند پالان را می کشد بعد سر بار را می گیرد و می کشد طرف خودش.قاطر روی پایش تکانی می خوردو پایش سر می خورد لحضه ای زانویش روی زمین می آیدو دوباره بلند می شود.

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

خطر یانگوم گرفتگی

سلام

ساعت ۲.۵۹ دقیقه بامداد شنبه یا به قول اینوری ها نفصه شب جمعه است.اگر شما دارید یک وقت دیگری این مطلب را می خوانید ناراحت نباشید و به کارتان ادامه دهید.اگر دارید تبلیغ dvd یانگوم با زیر نویس فارسی هم بالای وبلاگ به صورت بنر می بینید.اول چندتا فحش به سازندهایش بدید و بعد پنجره را ببندید.که این سریال الان چند ماهه که داره روی اعصاب ما راه میره و ما را از خانه و زندگی انداخته.مامان و زن عمو زن دایی و آبجی و ما بقی زن های فامیل تا آخر تیتراژ پایانی اش را نگاه می کنند و بعد برای هم تعریف اش هم میکنند.و با حساب کتاب و اسطرلاب انداختن پیش بینی میکنند.این مثلا اون دختر چشم ورغلمبیده هه(والا منم نمی دونم کیه) بالاخره ازدواج میکنه.خلاصه اینکه این سریال هر جا می ریم دست از سرما بر نمیداره.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

لا طائلا ت قلمبه و چرندیات سلمبه(رساله دهان بینی پارت A)

سبیلو از وقتی که سبیل در آورده بود سبیل داشت و از سبیل هایش هم بدش نمی آمد.اما یک روز یکی بهش گفت:اهوی...تو نمی خوای این سبیل های چنگیزی تو بزنی(منظور از چنگیز استاد عبدالعلی چنگیز نیست ها منظور چنگیز خان مغول است)سبیلو فکر کرد که حتما سبیل هایش خیلی زشته و با ان واقعا کریه المنظر به نظر می رسه.برای همین بعد از اینکه کلی به خودش فحش و بد بیراه داد که چرا این مسئله زودتر به فکر خودش نرسیده بود و حالی به حول صورت گوینده این جمله قصار داد .رفت و سبیل هایش را با چندین و چند مدل تیغ وژیلت و واجبی محو کرد.حالا به نظرش خیلی نایس لوکینگ شده بود.خیلی نگذشت که یکی به سبیلو که حالا سبیل نداشت گفت اوهوی ....یارو.قایفه ات خیلی چیز آرته.سبیلو اول کلی کیفور شد چون با اندک سواد لاتینی که داشت متوجه شده بود که این چیز آرت.باید یک نوع سبک جدید اکسپرسیونالیستی باشد که آرت دارد.اما بعد که آن یکی یادش آمد و گفت:"آهان داداش یادم آمد خیلی ذاقارته."در این مواقع ممکن بود برای سبیلو دو حالت پیش بیایید اول اینکه می گوییم.سبیلو اصلا نمی داست معنی ذاقارت چیه و هنوز فکر می کرد چون توش ارت داره باید یک نوع سبک اکسپرسیونالیستی از نوع ذاقش باشد که خب پایانی خیلی خوب است برای قصه ما.اما در حالت دوم این است که سبیلو آنقدرها آدم گاگولی نباشد که نداند ذاقارت چیه برای همین با رعایت تمام مبادی ایضا حالی به حول دماغ طرف داده و دوباره روزه بی تیغی می گیرد و از آن سبیل ها می گذارد که وقتی دوغ می خورد تا یک ربع بعدش دوغ ازش می چکد.حالت سومی هم اصلا وجود ندارد چون تا همین اندازه برای سبیلو کافی است .نباید توقعات بی جا داشت.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

نتایج نظر سنجی خرداد ماه

بعد از یک وقفه چند هفته ای اصلا نمی توانستم یک کار خوب روی وبلاگ بیارم یک جور هایی خشک شده بودم. برای همین بهترین کار را اعلام نتایج نظر سنجی خرداد ماه دانستم که خیلی ها ازم خواسته بودند .زودتر اعلام کنند.اما خب باید صبر می کردم تا آخر خرداد ماه.

در وهله اول از همه دوستانی که در این نظر سنجی شرکت کردند سپاسگزارم و باز هم در هر موقعیتی که داشته باشم ازشان تشکر میکنم.در نظر سنجی خردادماه  که از تاریخ ۳.۲ تا تاریخ۴.۳ صورت پذیرفت.از مجموع ۲۸۵ اپی ثبت شده .برای دقت بیشتر از تکرار اپی ها جلوگیری کردیم ورای هر اپی را تنها یک بار محاسبه کردیم.که ۲۱۲ نظر ثبت شد.که ۱۸۹ رای معادل ۸۹.۱۵ درصد مخالف این طرح و ۲۳ رای معدل ۱۰.۸۵ درصد موافق بودند.که هر چند ما جامعه آماری یک دستی نداشتیم و تمامی شرکت کنندگان از افرادی بودند که به اینترنت دسترسی داشتند اما باز هم اختلاف بین دو رای قابل چشم پوشی.نیست.باز هم از همه دوستان سپاسگزاریم و در خواست می کنیم تا در نظر سنجی بعدب ما نیز شرکت کنند.امیدواریم که نتایج این قبیل نظر سنجی ها بتواند سهمی حتی جزیی در تصمیم گیری های اجرایی کشور ما داشته باشد.   

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

تک تیر انداز

باید شر این مافیایی بد مصب را از روی زمین می کندم.خرجش فقط چکاندن یک ماشه بود. فقط یک هدف گیری و بعد بومب... مخش می پاشید به در و دیوار.دستم زخمی شده بود.با اون یکی دستم خشاب و عوض کردم.تا اینجا با کلی زحمت اومده بودم و نباید الکی موقعیت را از دست می دادم.دستی که زخمی بود را از زیر تکیه گاه تفنگ کردم توی دوربین تفنگم هم نگاه کردم و نوک مکسگ را خواباندم روی شقیقه اش.خواستم دقیق دقیق شلیک کنم... یک دفعه همه جا تاریک شد.مامان از توی آشپزخانه داد زد حمید باز هم برق ها رفت.پاشو بس دیگه خسته نشدنی اینقدر پشت اون کامپیوتر نشستی .

 

 

sniper.jpg

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

نظر سنجی

همه ی نظر سنجی ها که قرار نیست برنده داشته باشه. توی تمام تخم مرغ شانسی ها هم قرار نیست جایزه باشه. توی نظر سنجی وبلاگ ما هم قرار نیست به کسی توهینی بشه یا دست روی نقطه ضعف کسی گذاشته بشه. اما خوشحال می شوم اگر دوستان من با نظر های خود خودشان ما را در نتیجه گیری هامان کمک کند.توجه کنید گفتم نظر خود خودتان با پیش ضمینه های ذهنی گفته های خاله زنکی جلو نیایید.باز هم از شما ممنونم

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

لبخند

فروشنده جنس دو هزار تومانی را شش هزار تومان با مشتری حساب میکرد.مشتری کلی چانه زد و دویست تومان تخفیف گرفت با لبخند از مغازه خارج شد.
۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

کور شوم اگر ...

بگذار عاشقانه هایم را از اینجا شروع کنم.هر چند که دیر باشد چرا که در روزگاری که پسرها های نابالغ زن ها (معنای عام دارد) پیش رویشان را روی کفه های ترازوی بی دقت خودشان با بر چسب تیکه مال و تیکه غیر مال وزن می کنندو از تمام بدنشان به یک جا سرک میکشند و اوضاع احوال  طرف مقابل را با نگاه هایشان به همانجا بررسی می کنند.دیگر نمی شود گفت عاشقانه های من با عشق به زنی شروع می شود.که اگر چنین کنم حرمت عشق را زیر پا گذاشته ام و کور شوم اگر که حرمت عشق را زیر پا بگذارم.عاشقانه های من از خود من شروع می شود از منی که داخل جماعتی هم زبان زندگی می کنم اما غریبم.ازمنی که به فارسی حرف می زنم اما کسی حرف را نمی فهمد. از منی که به این مردم نزدیکم اما سالها از آنها فاصله دارم.من از جنس اینها نیستم نه که نخواهم باشم .نمی توانم که باشم.دوست دارم با آنها باشم اما دوست ندارم برای با آنها بودن همرنگ آنها شوم .سپهر عزیز از من نخواه که عاشقانه هایم را روی وب بیارم که اصلا برایم امکان ندارد. عاشقانه های من نوشته هایی از جنس دیگر که ممکن است برداشت های مناسبی ازش نکنند .که باز هم حرمت یک چیز زیر سوال می رود و کور شوم اگر که حرمت عشق را زیر سوال ببرم.
۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

نسل جدید

مرد بی رحم بود

و زن می گریست

پسرانی به دنیا آمدند و دخترانی

پسرانی بی رحم

دخترانی گریان

 

عاشقانه ها/سید ابراهیم نبوی

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

ترانه

آهای تو

آهای تو که ان بیرون در سرما ایستاده ای

تو که پیر می شوی . تنها می شوی

می توانی مرا حس کنی؟

آهاب تو که در راهرو ایستاده ای با پاهایی که می خارند و لبخند های بی رنگ

میتوانی مرا حس کنی؟

آهای تو . کمکشان نکن تا روشنایی را به خاک بسپارند

بی انکه بجنگی تسلیم مشو.

آهای تو که در افکار خودت

 برهنه ذر کنار تلفن نشسته ای

میخواهی به من دست بزنی؟

اهای تو که گوش به دیوار گداشته ای

منتظری تا کسی صدایت کند

می خواهی به من دست بزنی؟

قلبت را بگشا به خانه می آیم

 اما این فقط یک خیال بود

همانطور که می بینید

دیوار خیلی بلند بود

هر قدر تلاش کرد نتوانست رها شود

و کرم ها مغزش را خوردند

اهای تو که در کنار جاده ایستاده ای

و همیشه هر کاری بهت بگن میکنی

میتوانی کمکم کنی؟

اهای تو که در پشت دیواری

بطری ها را ذر تالار میشکنی

میتوانی کمکم کنی؟

آهای تو به من نگو که اصلا امیدی نیست

با هم می ایستیم .جدا از هم می افتیم.

راجر واترز/پینک فلوید

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

بخشنده

گذاشت توی دنده و گاز داد

گفت تو دیگه داری خیلی سخت می گیری.اتفاقی که نیفتاده اصلا ارزشش رو نداره واسه خاطر شندر غاز با کسی دهن به دهن بدی.مسافری گفت پیاده می شم.صد تومنی دراز کرد.گفت می شه صد و پنجاه تومن مسافر راهش را کشید و رفت.ترمز دستی را کشید قفل فرمان را از زیر صندلی بیرون آورد و از ماشین پیاذه شد.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

بازی

افسر نیروی دریایی قایق نظامیان را دید که به سمت خاک کشورش می آمدند.بلندگو را برداشت و بهشان هشدار دادکه نزدیک نشوند.نظامیان توجهی نکردند.بلندگو هنوز توی دست افسر بود که بدن سوراخ سوراخ شده اش از بالای برج دیده بانی پرت شد توی آب.تلویزیون های خارجی گفتند:نظامیان ما درآبهای آزاد با یک تروریست درگیر شدند و او را به قتل رسانند.تلویزیون های داخلی گفتند:افسر جان بر کف نیروی دریایی در پاسداری از مرز های آبی کشورش به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

موش

چند روزی می شد که آمده بودند.کنار چهارراه یک کیوسک درست کرده بودند و چندتا هم تابلو زده بودند.؛از حیوانات موزی نترسید با انها مبارزه کنید؛با همکاری هم موش ها را از بین ببریم؛رفتم جلو .گفتم مرگ موش میخوام .خیلی قاطع و با اعتماد به نفس دیدنی گفت:ما هم دنبال همین هستیم.حتی یک موش هم نباید توی شهر باشد.

یه موش از کنار جدول خیابان درآمد و یکراست آمد طرف کیوسک.جیغ کشید و فرار کرد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

مشتری

اومد جلو گفتم حتما یکی بهش می فروشم.دستش توی جیبش بود.بهش میومد که آدم با فرهنگی باشه .گفتم اگه دنبال سیاستی شرق را بردار اگه می خواهی از قیمت طلا و ارز با خبرشی و جدول بورس را دنبال می کنی عصر اقتصاد بردار اگه دنبال نتایج مسابقات دیروزی خبر ورزشی ببر و....دستش را از جیبش در اورد شکل ۷ کرد گذاشت روی لبش گفت:سیگار داری.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

Unknown

می دانی

شادی مایع است محدود ناشدنی است

اما بر دل من چیزی دیگر نشسته است.مثل دوستی که جامد است

و ماندنی.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

بخاری

پیرمرد افتاده بود کنار خیابان در حالی که خودش را توی کارتنی مچاله کرده بود از سرما یخ زده بود روی کارتن با خط درشتی نوشته بودند:گرم گرم با بخاری گاز سوز...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

یادگاری

عکس قشنگی شده بود.گفت:"قابش کن .بزن به دیوار تا هر وقت بهش نگاه کردیم یاد خاطره های خوش بیافتیم. عکس و انداختم لای خرت و پرت های دیگر. دیروز بهم خبر دادند توی یک تصادف کشته شده. عکس را پیدا کردم.دادم قاب بگیرند. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

پله

جمعیت دورش جمع شده بودند.آمبولانس هم آمده بود. کلی سکه و پول خرد دور و برش ریخته بودند.همانطورافتاده بود روی پله ها و از گرسنگی مرده بود. روی شیشه مغازه پشت سرش لامپ های نئون روشن و خاموش می شدند."رستوان بزرگ ... 
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

سمبوسه

حتمی تا حالا سمبوسه خوردی.یا لااقل توی واینجا و اونجا دیدی.نون های مثلثی شکلی که توش بسته به سلیقه درست کننده و منطقه جغرافیایی  چیزهای مختلفی هست.هدفم از این حرفها اب انداختن دهان و قاروقور انداختن شکمتون نبود میخواستم درباره ی داستانک باهاتون صحبت کنم.داستانک ها یک گونه ای از داستان کوتاه هستند که خیلی کوتاه تر از داستان کوتاهند و فقط یک تصویر یا حس را در مخاطب به وجود میارن.البته بعضی ها برای آن تعریف ها و قوانین خاصی هم قائلند .مثلا اینکه باید ۵۰ تا ۵۰۰ کلمه باشندو ... اما فعلا کاری با ان نداریم .برای من داستانک ها شبیه همان سمبوسه هایی است که گفتم یک غذای کوچولوی مختصر که برای مدتی جوابگوی نیاز ماست.حالا این نیاز چه نیاز به غذا باشد چه نیاز به یک اندیشه و نظر.چندتا از داستانک هایی که دوستانمان برایمان فرستاده اند را اینجا میاورم امیدوارم مورد قبولتان باشد.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

سال نو مبارک

اولین پست را وقتی می نویسم که چند روز بیشتر تا سال جدید نمانده و پرونده ما بلاگ ها و سایتهای ما توی سالی که گذشت یکی از جالبترین مراحل خود را طی کرد.به لطف تکنولوژی و از دنیای مجازی با دوستان خوبی اشنا شدیم و فرصت داشتیم تا در کنارشان باشیم چندتا سایت مسدود شد و چندتایی هم به لطف دوستان مسموم شد.اما وبلاگ سمبوسه وبلاگی برای اطلاع رسانی و دریافت برترین های ادبات داستانی خواهد.بودبنابراین باز هم خوشحال میشویم که حضور شما را در کنارمارن حس کنیم و نوشته هی زیبایتان را بخوانیم.استاد

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo