حمیدوُو بَرگ‌بیدوُو

برای روشنایی بنویس.

[عنوان ندارد]

برای آگاهی از کشتار روزهای اخیر در تهران و سایر مقاومت های جانانه مردم می توانید عکسهای مورد نیاز خود را از طریق وب سایت های زیر منتشر یا اخذ کنید. www.flicker.com http://img.piqlet.com www.mypics.com www.pictiger.com www.magmypic.com
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

لا و لا

که گریه موسیقی تدفین است آه ،باز هم کلید سل چنگی از این فا چنگی از ناخن بر صورت مادران  آه که بار دیگر لا،این فا این پنج خط ... این موسیقی... لا اله الا الله (بخشی از شعری به همین نام از زنده یاد بیژن نجدی)
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

هر دم از این باغ .... یا به قول پیمان بذار ما کار خودمونو بکنیم.

همه چیز درست مثل یک خواب بود.با این تفاوت که هرچه بالا و پایین و چپ و راستش می کردم گندش در نمی آمد.همه چیز درست درست بود.از بلوار هالیوود تا خود کوچه پس کوچه های وست وود هیل پر بود از پارچه های رنگارنگ.وسط نخل های توی بلوار روی تیرهای برق و... روی یک پارچه 4 و5 متری خیلی خوش خط  نوشته شده بود.حاج برد آقای پیت و حاجیه خانم جولی. قدوم مبارک شما را که متبرک است به خاک بقیع و حرم رسول را ارج نهاده و قبولی طاعات و عبادات شما را از درگاه صاحب خانه اش مسالت می طلبیم.و بعد با خطی ریز تر گوشه ی سمت چپ نوشته شده بود از طرف تیم برتون.تارانتینو . استیون اسپیربگ دیود فینچر یوگی و دوستان.آن طرف تر پارچه ای شابلون کاری شده با عکس کلوز آپ برد پیت و آنجلینا جولی با لباس احرام گرفته شده بود.که بنا به پاره ای از مسائل که اینجا آزادی بیان .مطبوعات و شاید یک چیزی تو همین مایه ها گفته می شود.عکس آنجلینا و آن قسمت از بدن برد پیت که پوشیده نبود سانسور نشده بود.تقریبا وسط راه  ایستاده ام و فقط فقط  نگاه می کنم.توی کوچه ی منتهی به خانه ی پیت ها تا چشم کار می کرد.قصاب هایی بودند که گوسفند گاو یا در جاهای مهم تر مثل سر بلوار شتر را آماده قربانی می کردند.تا جلوی برد پیت و آنجلینا جولی یا بهتر است بگوییم حاج آقا و حاج خانم قربانی کنند.محو تماشای ریسه کشی ها و پارچه های تزیینی شده ام.  همه چیز برایم توی تمام سال هایی که اینجایم کاملا تازگی دارد.دود اسفند نمی گذارد چشم چشم را ببیند.ماشین را گوشه ا ی پارک میکنم و پیاده سمت ابتدای بلوار می روم تا همه چیز را بهتر ببینم.قصاب های اول بلوار دست به کار شدند و گوساله ای را که به چهار میخ کشیده بودند.خلاصش می کنند.و خون فواره میزند.تمامی عکاسان و خبرگزاری ها دوربینشان را از روی صحته کنار می کشند و به دلیل خشن بودن و +18 سال بودن صحنه صحنه هایی از ستاره هایی مثل پنه لوپه کروز.نیکول کیدمن.آدریان برودی که در جمعیت همراه کننده بودند زوم می کنند.به جز یک خبرگزاری که یک کشور در حال توسعه که ککش هم نمی گزید.کلا این خبرگزاری از بدو حضورش با پخش صحنه هایی از کشتار های مردم عراق و فلسطین.دستگیری اراذل و اوباش به دست خدمه جان بر کف نیروی انتظامی اعدام زنده و مستقیم صدام حسین  به همراه گزارش و..... اعلام کرده بودکه ببیندگان ما بچه سوسول و مزلف نیستند .اصلا با این صحنه ها هم ذات پنداری شدیدی در حد تیم ملی انجام می دهند.و در حاشیه گفته بود که توی گوشی آنچنانی هر کدام از  بینندگان ما یک دنیا کلیپ کالبد شکافی است. توی پیاده رو جمعیت مشتاق همه گی از آنجا که بیش از حد با آداب همراهی حاجی آشنایی داشتند.کف و سوت میزدند . عده ای هم به شیوه مرسوم در ورزشگاه های فوتبال دست می زدند.نیروهای ضد شورش و ضد عملیات تروریستی ضد تجمعات خیابانی و ضد آسیب های سخت افزاری و نرم افزاری و چند تا دیگر به شدت نظم مراسم را کنترل می کردند.آنقدر همه چیز تازگی دارد که اصلا قیافه برد پیت و آنجلینا هم یادم رفته بود.پیت کلاه سفیدی را به شیوه ای  ناخداهی لنج های سواحل دریای عمان سرش کرده بود و حاج خانم هم سرتا پا سپید پوشیده بودبا چار قدی که شبیه چارقد مجری های زن  همان شیکه خبری فوق الذکر بود .توی شلوغی مراسم یک لحظه مادر آنجلینا صمیمیت بیشتری از دست دادن های رسمی انجام دهد هر دو را بغل می زندو ماچ عظیمی از پیشانی هردو بر می دارد.ایندفعه تمامی گزارشگران و دوربین های تلویزیونی روی صحنه زوم 8000x  می کنند.خبرگزاری فوق الذکر که کارگردان تلویزیونی اش ترجیح می دهد.صحنه هایی از گل های لاله عباسی و گنجشک های با صفای بلوار شکار کند.هنوز هم نمی توانم همه چیز را قبول کنم اصلا باورم نمی شود.هنوز فکر می کنم که خوابم و اینجا امریکا نیست.مراسم همراهی تمام می شودو جمعیت برای ولیمه حاجی به بزرگ ترین و مجهز ترین رستورا ن هالیوود دعوت می شوند.همه ی جماعت حاضر اعم از پیت آبادی ها ی مقیم مر کز.جولیستانی های حوزه مرکز.برو بچه های بلوار و وست وود هیل خبر نگاران رسانها ی جمعی  از بازیگران و کارگردان های سرشاس هالیوود به سمت رستوران حرکت می کنند. تا به گور کبابهای که بنا به تحزیم های مختلف کشور سازنده  از طریق واسطه و به قیمتی چندبربار قیمت اصلی خریداری شده بیزند.و نوشیدنی های پپسی خنک را می نوشند وتا پاسی از شب به سلامتی حاج آقا و حاج خانم آروغ می بنند..فردای آن روز اول وقت از توی اینترنت روزنامه های کشورهای مسلمان را دنبال می کنم توی اکثرشان تیتری بزرگ با این مضمون نوشته شده بود.برد پیت و آنجلینا جولی  به آغوش باز اسلام گرودیدندو از هر آنچه  شرک است و غیر اوست روی برگردانند. 87.2.14 -تهران
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

بار دیگر ایران این کشوری که نمی دانم به آن چه کنم؟

از ایران و مردمانش می ترسم آره واقعیت این است.از اینجا می ترسم چون منطقش بر بی منطقی استوار است.اینجا یک عده هدفمند هستند.که می دوند و بقیه فقط به صرف اینک پشت سرکدام یکی شلوغ تر است شروع به دویدن می کنند.این دوندگان مسامحه کار و عوام فریب مثل سیلی کسی را هم که سیگاری یا ش است را به زود حرکت می دهند و به دویدن ترغیب می کنند. با خودم فکر کردم * خیلی بیشتر از خیلی با خودم فکر کردم.گفتم نمی خواهم اشتباه کنم.یا به قول امام صادق از یک سوراخ دوبار نیش نمیخورم توی این چندهفته که حجاب ها ی برزنتی کمی جابجا شده سر و گوشی بجنبانم و یک کم بیشتراز حال و اوضاع سیاسی با خبر شوم.ستاد ها را ایمن ترین جا برای اینکار دانستم. آنچه درژپی میآید ماقوع پیادهروی های اسب مآبانه من بود برای کشف حقیقت و در ژی ستاد های انتخاباتی هر ۴ کاندید: ۱.سلانه سلانه راه افتاده سمت ستاد موسوی .دلیل اینکه با موسوی شروع کردم چون که نزذیک ترین به خانه ام بودم و من هم که ماشین نداشتم و اسب هم که یک کم شعور دارد اول از همان نزدیک ترین شروع میکند. چند تا بچه مدرسه ای یه اسژری دست گرفته بودند و رو در و دیوار شعار می نوشتن.که مثلا موسوی عاشقتم......چشات منو کشته و از این دست (عکس های مستند این نوشته ها موجود است متن نوشته ها هم روی ژیکره ژل هوایی نگون بخت اتوبان باقری تقاطغ ۴۶ متری رسالت هموز پابر جاست)   ۲.جلو در ستاد موسوی یک عالم جوون ول و بیکار سیگار دود می کردن سرود یار دبستانی  پخش می شد.همشون دوسه متری پارچه سبز به سر و کله اشون پیچیده بودن.با نامیدی تمام رفاتم داخل.کاملا جا خوردم ۱۴ نفر بله دقیقا ۱۴ نفر اعم از زن و مرد(خواستم بگویم دختر و پسر دیدم بهتر زن و مرد است) دارند در مورد اصلاح طلبی و اصول گرایی و ارمان خواهی (له طی نیم ساعتی که انجا بودم بحث همین بود.) صحبت می کنند. ۳.رفتم ستاد احمدی نژاد به معنای واقعی سگ پر نمی زد.زنگ زدم یکی اومد بهم گفت بچه برو رد کارت ۴.سوار مترو شدم یه ستاد از کروبی سراغ داشتم رفتم.پسری که به سوال هایم جواب ی داد تقریبا همسن خودم بود.تاکید داشت که دانشجوست(نمی دانم چرا اینکار را می کرد)و بیشتر تاکید داشت که من هیچ پولی نمی گیرم ها(این یکی را می دانم چرا تاکید داشت) ۵.محسن رضایی هم تخمشو ملخ خورده.یه ستاد هم تا شعاع ۵ کیلو متری اینجا از این بشر نیست. ۶.داشتم برمی گشتم دو نفر (واقعا جوان برازنده) ازم درخواست پول کردن.سعی کردم بهشان بفهمانم اگر پول داشتم طریقت احشام را پیش نمی گرفتم.مثل آدمهای متجدد سوار ماشین می شدم. بر گشتم خانه .فکر کردم چیکار کنم.رای ندهم.بجث آرای خاموش.فکر همان گداهای خوش تیپ.نمیدانم؟فردا روز دیگری است شاید نظرم عوض شد.   بر گشتم خانه.به این فکر کردم به کی رای بدهم.من به دنبال کاندیده های اصلح بودم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

او که دوباره آمد و به دل ما نشست

میرحسین موسوی متولد خامنه سال ۱۳۲۰ است. کاسب زاده آذری سالهای پرافتخاری را پیش و پس از انقلاب در کارنامه کاری خود به ثبت رسانده است. سالهایی که از عالم هنر به سیاست آمد و از سیاست به هنر بازگشت.و اینک بار دیگر به عالم سیاست باز گشته است. میرحسین موسوی، اگر چه فوق لیسانس معماری دارد اما بیش از انکه در عرصه معماری شناخته شده باشد، چهره ای سیاسی است. هرچند او به عنوان آخرین نخست وزیر نظام جمهوری اسلامی ایران (پس از مهدی بازرگان، محمدعلی رجایی، محمدجواد باهنر و محمدرضا مهدوی کنی) پس از اتمام دوره خدمتش در این منصب، عطای سیاست را به لقایش بخشید و به عالم هنر بازگشت. او که مدرکش را در بهار سال ۴۸ از دانشگاه ملی (شهید بهشتی) در رشته معماری و شهرسازی اخذ کرد، طرح اداره مرکزی آب و فاضلاب اصفهان را در سال ۱۳۴۸ نوشت و تا سال ۵۰ آن را اجرا کرد. سپس طرح مجموعه کانون توحید را در سال ۱۳۵۰ اجرایی کرد تا آثاری ماندگار در معماری سیاسی ایران برجای گذارد. چرا که کانون توحید چه پیش از انقلاب و چه پس از ان مرکز تجمع سیاسیون منتقد بوده و هست. چه ان زمان که مطهری در آنجا سخنرانی می کرد و چه در سالهای اخیر. از آثار معماری مهندس معمار در سالهای پس از انقلاب نیز می توان به طراحی ساختمان مزار شهدای هفت تیر، طرح مرکز مطالعات، طرح دانشگاه شاهد، طرح تکیه شهدای اصفهان، طرح بنای یادبود شهید خرازی، طرح مجموعه فرهنگی تجاری بین‌الحرمین شیراز و طراحی سایت دانشگاه علامه طباطبایی در سالهای دهه دوم انقلاب اشاره کرد. موسوی در دهه های بعد از فعالیت خود کاست تا جایی که ساخت مسجد سلمان فارسی نهاد ریاست جمهوری در سال ۱۳۷۶ تنها نماد فعالیت او در سالهای اخیر است. البته میرحسین در طول این سالها بیشتر به نقاشی روی آورد و چندین نمایشگاه نقاشی انفرادی و جمعی را برپا نمود. ۲فرزند نتیجه زندگی مشترک میرحسین موسوی با زهرا رهنورد است. مسئولیت‌های اجرایی :۱- عضو شورای انقلاب اسلامی ۱۳۵۹-۱۳۵۸ ۲-عضو شورای مرکز ی حزب جمهوری اسلامی ۱۳۶۱-۱۳۵۷ ۳- رییس دفتر سیاسی حزب جمهوری اسلامی ۱۳۶۰-۱۳۵۸ (برگرفته از سایت مهندس موسویhttp://mirhussein.com) ۴- قائم مقام دبیرکل حزب جمهوری اسلامی ۱۳۶۰-۱۳۵۸ ۵- سردبیر روزنامه جمهوری اسلامی ۱۳۶۰-۱۳۵۸ ۶- وزیر امور خارجه ۱۳۶۱-۱۳۶۰ ۷- نخست وزیر ۱۳۶۸-۱۳۶۰ ۸- رییس ستاد انقلاب فرهنگی ۱۳۶۰ ۹- رییس شورای اقتصاد ۱۳۶۸-۱۳۶۰ ۱۰- رییس بنیاد مستضعفان ۱۳۶۸-۱۳۶۰ ۱۱- رییس ستاد فرماندهی کل نیروهای مسلح ۱۲- عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام ادامه دارد-۱۳۶۸ ۱۳- عضو شورایعالی انقلاب فرهنگی ادامه دارد-۱۳۷۵ ۱۴- مشاور سیاسی رییس جمهور ۱۳۷۶-۱۳۶۸ ۱۵- مشاور عالی رییس جمهور ۱۳۸۴-۱۳۷۶ ۱۶- رییس شورای هنر - ادامه دارد-۱۳۷۸ ۱۷- رییس فرهنگستان هنر - ادامه دارد-۱۳۷۸ فعالیت های دانشگاهی:موسوی در دانشگاه تربیت مدرس دروسی چون مسائل ایران و ریشه‌های انقلاب را تدریس کرده و در دیگر دانشگاه ها نیز به شکل پراکنده تدریس هایی داشته است. از جمله تدریس تاریخ تمدن و فرهنگ و معماری در دانشگاه ملی در سالهای ۱۳۵۷-۱۳۵۴/ او در این سالها رساله های بسیاری را راهنمایی کرده که از جمله آنها می توان به این موارد اشاره کرد: ۱-مقایسة آرای سیدقطب و دکتر شریعتی استاد راهنما-کارشناسی ارشد ۲- مقایسة آرای امام خمینی(ره) و آیت‌ا… نائینی استاد راهنما-کارشناسی ارشد ۳-استراتژی امنیت ملی استـاد مشاور-دوره دکتـری ۴-کاریزما در مدیریت استـاد مشاور-دوره دکتـری ۵-چالش‌های مردم‌سالاری در ایران استاد راهنما-کارشناسی ارشد ۶-نفت و سیاست خارجی در دوران پهلوی۲ استاد راهنما-کارشناسی ارشد ۷-نفت و سیاست خارجی در دهه اول انقلاب استـاد راهنما-دورة دکتـری ۸- چرایی به قدرت رسیدن دولت مطلقه نوگرا در ایران استـاد راهنما-دورة دکتـری ۹- امنیت ایران در عصر جهانی شدن،چالش‌ها و سیاستها استـاد مشاور-دورة دکتـری ۱۰- توسعة مرکز شهر اردبیل استاد راهنما-کارشناسی ارشد ۱۱- طرح دانشگاه هنر اسلامی تبریز استاد راهنما-کارشناسی‌ارشد ۱۲- دولت رانتیر و جامعه مدنی در ایران (۱۳۷۶-۱۳۵۷) استاد راهنما-کارشناسی‌ارشد ۱۳-تأثیر ایدئولوژی سیاسی بر رفتار سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران و آفریقای جنوبی استـاد مشـاور-دورة دکتـری ۱۴- الگوی مدیریت تکنوکراتیک و تأثیر آن بر موقعیت طبقة متوسط جدید ایران استاد مشاور- کارشناسی ارشد ۱۵- بستـرهای همکـاری و رقابـت روسـیه و ایالات متحده در آسیای مرکزی استاد راهنما-کارشناسی ارشد کتاب ها و تالیفات:موسوی که در سالهای ۵۸ تا ۶۰ سرمقاله های روزنامه جمهوری اسلامی را می نوشت، آثار مکتوب بسیاری در حوزه فرهنگ و سیاست دارد، از جمله « فرهنگ و واژگان علوم سیاسی در اسلام » انتشارات قلم ۱۳۵۶، «تحلیلی بر دو مفهوم قرآنی» انتشارات قلم ۱۳۵۶، « پنج گفتار دربارة انقلاب و جامعه» تألیف دفتر نشر فرهنگ اسلامی۱۳۷۷-۱۳۷۵
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

داستانک

یخ در بهشت با طعم پرتقال  بیشتر سکوت بینمان شکل می گرفت.در بر کار بردن کلمات خیلی محتاط بودم.دستم را توی جیبم شلوارم کردم.به قدم هایم نظم بخشیدم.کیفی که از روی شانه ام آویزان بود با هر قدم یک بار به پشت پایم می خورد.مانتو خوش رنگی به تن داشت و با شالی که سرش بود تناسب خوبی داشت.معلوم بود که با دقت و وسواس انتخابشان کرده.سرم را پایین انداختم و سعی کردم حرفی نزنم.بعد یک سال دیده بودمش.دل پری ازش نداشتم اما از کاری هم کرده بود راضی نبودم.اول او بود که سکوت را شکست.درباره ی دوست جدیداش گفت.از این کار متنفر بودم چه وقتی که با هم بودیم و چه حالا.درست وقتی فکر می کردم همانجا درست وسط قلبش یک سوئیت رو به دریا دربست گرفتم.از کسی دیگر حرف می زد.و من برزخ از مردهای ناتمام زندگی اش. حرفی نمی زدم و بشتر سکوت می کردم. سعی نکردم دنباله حرفش را بگیرم بیشتر حرف های ساده پیش پا افتاده می زدم. به دو راهی رسیدیم می دانستم می توانم نگاهش دارم.حداقل به اندازه زمان خوردن یک یخ در بهشت با طعم پرتقال .تا بتوانم برای حرفم زمینه چینی کنم.اما..............رفتن را قاطعانه برگزیدم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

از شیطان آموخت و سوزاند

از راه دور آمده بود .اما بد جور به دل من نشسته بود.بچه بودم.قبول دارم.بچه ای که هر چهارشنبه عصر مدهوش این بوی خوب می شد و تا چهارشنبه دیگر هنوز بوی زیر بینی ام بود ومزه اش زیر دندانم.طول هفته به آن می رسیدم اگر وقتی می شد، تمرنی حل میکردم و از خوشی حل کردنش.دقیقه ای کیفور بودم.توی این سال ها و کتاب هایی که خواندم بدون شک بهترین کتاب های درسی ام کتاب هایی بود از دکتر جی.ال.مریام.استاتیک دینامیک کتاب هایی هستند که به فارسی ترجمه شده اند.مریام سال ها به عنوان یک مهندس تراز اول  و از موفق تدریس مدرسان مهندسی قرن بیستم بود.وی دکترایش را در سال ۱۹۴۲ از دانشگاه یال گرفت.و در جنگ جهانی دوم ، به عنوان افسر گشت گارد ساحلی ایلات متحده خدمت کرد. در سال ۱۹۶۳ در برکلی اولین برنده نشان عالی تابتا شد.در سال ۱۹۷۸ نشان امر بی ممتاز را از بخش مکانیک انجمن آمریکایی تحصیلات مهندسی و در سال ۱۹۹۲ نشان بنجامین گارور لام را برد. مریام در سال ۱۹۸۰ سرگرم ساخت قایقی چوبی به طول ۲۳ فوت شد که تمامی مراحل طراحی تا ساخت به دست خودش شکل گرفت.و دوران بازنشستگی را با دوستانش در کنار ساحل سانتا باربارا گذراند. سرانجام این بزرگ مرد تارخ مهندسی در ۱۸ جولای سال ۲۰۰۰ در منزل مسکونی اش چشم از جهان فرو بست.یادش گرامی راهش، یادش گرامی و راهش ر رهرو باد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

مدینه گفتی و کردی ذغالم

زده بودم تو نخ کارهای کت و کلفت .می خواستم جنگ و صلح تولستوی رو بخونم.می خواستم کلیدر دولت آبادی و از جلد یک تا به آخرش رج بزنم، بیام پایین.داشتم استاد می شدم.سرعتم توی خواندن فوق العاده شده بودم.صفحه ها رو سریع ورق می زدم چشم هایم روی کلمات می لغزید.اما شیرینی خواندش را زیر دندانم حس نمی کردم.نای قدم برداشتن نداشتم رخوت بد جوری به تنم نشسته بود.تنگ غروبی،به هوای هوا تازه زدم بیرون.روی پله برقی بوم.فکرم به جای دیگه بود .پایین که رسیدم.بی اختبار رفتم توی شهر کتابی که پاین پل بود.برای آستر  یا قاسمی نیامده بودم اصلا پولی در بساط نبود.تا چیزی بخرم.توی قفسه ها لای کتاب های نویسندگاه آمریکایی دیدمش.دوسه صفحه را همانجا خواندم.دست بردم توی جیبم هراس از بی پولی خزید زیر پوستم و تا دل استخانم خودش را پیش کشید.صافی سطح اسکناس رو حس کردم.دستم و بیرون آوردم.پول بود.می خواستم داد و بیداد راه بیندازم و شادی کنم.شهر کتاب شلوغ بود.دختری که روبرویم ایستاده بود و کارت پستال ها را ورق می زد کجکی خندید.برایم مهم نبود.خریدمش و خواندم همان روز فکر می کنم تهش را در آوردم.فهمیدم اگر یک طنز نویس یک کار طنز را ترجمه کند.چقدر توفیر دارد...... روده درازی زیاد کردم.دوست ندارم دیگر حرف بزنم دوست ندارم شادی اش را با کسی تقسیم کنم.فقط دست حسین یعقوبی درد نکنه.این بهترین مجموعه ای بود که به فارسی از آلن خوانده ام.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

همنوایی 5 ساعته من و کتاب

روز اول که شروع به خواندن کار کردم اصلا فکر نمی کردم که قدرت و کشش یک کتاب تا چه حدی می تواند بالا باشد.فکر می کردم همیشه این خواننده است که باید توی مراتب کرم کتاب بودنش یه جایی برای خودش دست و پا کند تا بتواند  کلک کتاب ها را توی دو سه نشست بکند.اما "همنوایی ارکستر چوبها" خلافش را بهم ثابت کرد .یعنی به شدت قدرت خودش را در خوانده شدن نشانم داد.طوری که در دو نشست  طی یک عصر تا شب همه ۲۰۷ صفحه کتاب را یک جا خواندم و بعدش مثل اینکه توی این مدت نفسم را حبس کرده باشم.نفس عمیقی کشیدم. عجیب تر اژ آن این بود که چاپ اول کتاب به سال ۱۳۸۰ بر می گشت اما من تا به حال از هیچکس اسم این کتاب را هم نشنیده بودم.حتی رضا قاسمی هم در حد یک اسم یا لینک توی وب سایت ها و بلاگ های دیگران دیده بودم.بعد از خواندن کتاب واقعا  تا چند روز فکر می کردم این نویسنده ایرانی نیست و یک اسم فارسی برای خودش انتخاب کرده. فضای سیال ذهن و روایت قدرتمند کار به شدت من را جذب کرده بود.طوری که حتی بلند بودن جمله ها و تشبیه ها و تصویر های پشت سر هم به نظرم استادانه  چیده شده بودند. قیمت چاپ هفتم کتاب ۲۵۰۰ تومان است و انتشارات نیلوفر آن را در ۳۳۰۰ نسخه ناقابل چاپ کرده است. حالا بعد از چند هفته از خواندن "همنوایی شبانه ..."کار دیگری از قاسمی پیدا کردم که متاسفانه شاید هم خوشبختانه در ایران به چاپ نرسیده اما بر روی وب سایت قاسمی هست.از قاسمی غیر از این کتاب ها چند کار دیگر به زبان فارسی  چاپ شده است.. چاه بابل (رمان)،نشر باران سوئد معمای مهیار معمار(نمایشنامه)،انتشارات نیلوفر حرکت با مرکوشیو(۳نمایشنامه)،انتشارات نیلوفر ماهان کوشیار(نمایشنامه)،انتشارات نیلوفر تمثال(نمایشنامه)،نشر باران سوئد چو ضحاک شد بر جهان شهریار(نمایشنامه)،کتاب نقطه،پاریس موسیقی در تعزیه(پزوهش)،رستاخیز جوان،شماره ۱،سال۱۳۵۶،تهران لکنت(شعر)،اتشارات خاوران
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

the dead still dead

تنها ترین سال و ماه های عمرم را می گذراندم.بدون هیچ تماسی با دنیای بیرون  .هیچ چشم داشتی به کسی یا چیز خاصی.حتی حس غریبی هم در مورد هیچ کس نبود.روزهایی که گذشت روزهای نشستن و تماش  کردن بود .خواندن و تماشا کردن و شاید کمی بیشتر در خود فرو رفتن .در مورد آنچه دیده شد و خوانده شد (بعد به تفضیل در موردش می گویم).اما می خواهم سال ۸۸  را با این امید آغاز کنم که در رابطه با همه چیز و همه کس دقیق تر باشم.وقتی هر کس به خودش یک عنوان برای سال انتخاب می کند و بعد دیگران را مجاب می کند که همان را بگویند نه آنچه از قبل توی ذهن و آیین شان بوده.چرا من برای خودم (فقط و فقط برای خودم)عنوانی انتخاب نکنم.مثل سال بهتر دیدن. با این همه می خواهم خودم باشم خود خودم من به قولی معروف این روزها نیاز به تغییر دارم اما تغییر امری اجتناب ناپذیر است شاید بهتره بگویم.چرخش یا هدایت بهتر تغییر به سمت خودم.سال ۸۷ اگر هزاران بدی داشت یک خوبی داشت ان هم اینکه یک بعد مجازی دیگر از این دنیای بعد را نشانم داد.نمی دانم و کمی بیشتر پیرم کرد.امیدوارم این بعد ها و تجربیات تا آخر عمر ادامه پیدا نکند چون که اصلا دوست ندارم تجربیات خودم را به خودم به خاک ببرم.یا اینکه مثل خیلی ها توی چند ده سالگی  دست هایم را توی جیبم بکنم و بگوبم من دانای کل نا محدود هستم و همین که من می کنم درست است.شما هیچی نیستید.چرا که توی همین سالی که گذشت کم از دست آدم ها ندیدم. جز آرزوی روزهای خوب چیزی نمانده است.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

xbox

بوی سیب می آید،بوی عطر فرانسه،بوی راه پله های گنگ و کم نور و شاید نمور فرانسوی.بوی پیپ و شاید ...سایه ای روی کتاب می افتد. - ببخشید شما آقای سیال نیستید؟ دیر تر از آنی که باید سرم را از روی کتاب بر می دارم و بر می گردم سمت صدا.م یشناسمش دوست سال ها پیش بوده و حالا کمی بزرگتر و چاق تر شده است.به فاصله ای یک ایستگاه مترو وقت دارم تا باهاش حرف بزنم .می دانی وقتی داری با یک نفر حرف می زنی چه سریع می گذرد.تنها حرفهایام حال و احوال کردن و است گرفتن یک شماره برای تماس ای که شاید هیچوقت برقرار نشود.شماره را با گوشی ام یادداشت می کنم و درست بعد آخرین شماره ،در فضای گرم بینمان را تیغه می کشد. و قطار ابتدا کند و بعد با سرعت دور می شود. بوی آهک و سیمان  می آید.بوی خاک نم زده.بوی نو بودن.و سطح براق سنگ های شوق لگد مال کردنشان را چند برابر می کند.هنوز نمی توانم درست درک کنم چه اتفاقی افتاده.از من دور شد اصلا چطورم شد.من که حالم خوب بود.چشم هایم بی اراده رد بازتاب نور های سفید را روی سنگ ها دنبال می کند.و پله ها را یکی یکی بالا می روم.در اتومات روبرویم باز می شود.۲۵/۱۲
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

سلام علیه سلام (قسمت دوم)

.......بنابراین موضوع را با منشی های بی شمار خود در جریان گذاشت.فردای آن ذوز تمای تلکس های خبری دنیا خبر سفر غریب الوقوع ارنست همینگوی به آن کشور دیده می شد.خبر نگاران آن کشور (یا بهتر است اینجا از لفظ رسانه نگاران استفاده کنیم)هم با اینترنت دیزلی و پت و پتی خودشان خبر را دست و پا شکسته دریافت کردند.بعد آنرا با پاره ای تغییرات عنوان کردند.طوری که در کمتر از چند ساعت تمام مردم آن کشور از خبر که مطلع شدند هیچ شاید یک کمی هم دچار همینگوی زدگی شدند.طوری که مابین تیزر های تلویزیونی  می گفتند:"ارنست همینگوی ۱۵۰ هزاز تومانی از کی تا حالا*....یا اینکه "همینگوی بچه گانه با قابلیت جذب رطوبت تا ۷۰ ساعت.قابل استفاده برای تمام کودکان زیر ۳۰سال. از ان جا که کشور همینگوی پرواز مستقیم به آن کشورنداشت.او به  کشور هم جوار نقل مکان کرد و از آن جا به شکل معجزه آسایی پس از یک هفته ویزا بهش دادند.گرچه توی هواپیما کمی اذیت شد اما دغدغه اصلی اش حرفی بود که توی راه یکی از مسافران گفته  بود.او گفته بود باند فرودگاه بین المللی پایتخت کشور مذکور از زیرش قنات رد شد و سکیوریتی ندارد.  برای همین از بقل دستی اش که خانمی بسیار آرامی به نظر می رسید پرسید شما چطور با قضیه کنار می آیید.خانم گفت:ما فقط دعا می کنیم.برای همینگوی این شاید اولین ودرخشش ابدی سنتی ناب بود در کشاکش این زندگی مدرن و دیو وار امروزی، لعنتی*.او که به شدت متحول شده بود در حالی که اشک می ریخت تا خود مقصد یک ریز گریه می کرد و هرچه دعا از ابتدا تا به حال از مادرش و جاهای دیگر یاد گرفته بود خواند. وقتی کمی بار معنویتش فرو کش کرد خود را در بیابانی به علف یافت. تنها وسیلهای که نشانی از تمدن داشت،ماشین هایی شبیه کاسه  زرد رنگ بودندکه به صورت بر عکس بر زمین گذاشته بودند.او با پرداخت بهایی گزاف که خب در همه فرودگاههای جهان مرسوم است.خود را به شهری رساند که تعریفش را زیاد شنیده بودند.در نگاه اول شهر را خیلی عادی یافت.شهری مثل تمام پایتخت های شلوغ و پر سروصدا.اما وقتی توی یکی از بزرگراهای ماشینی را دید که یک ست کامل لوازم مالتی مدیا رویش نصب شده بودو با سرعت هرچه تمام تر از سمت راستش رد شد،جا خورد.او گمان برد این کشور مثل بریتانیا،ژاپن یا استرالیاست و از قوانین راست رانندگی کنوانسیون ژنو استفاده می کنند.اما وقتی دید فرمان خودرویی که در آن است سمت چپ است به شدت منقلب شد.طی مسیر او بارها و بارها چنین حالتی را حس کرد.با خود اندیشید و کمی تامل کردو با خود گفت .وارد سرزمینی شده ام که آزادی در آن موج می زند،عجبا باید از حصار تن بیرون آمد باید پر کشید و از دست.گویا او بار دیگر متحول شده بود و خودش نمی دانست. تا اینکه راننده حالیش کرد که رسیده و بهش فهماند که باید پول را بسلفد.و زحمت را کم کند.پول را داد هر چند راننده بیشتر از آن چیزی که در ابتدا گفته بود باهاش حساب کرد.اما نکته مهم تر هتل بود که او محو تماشایش شده بود..........  * رک به مقدمه نوشته اول  (در زمان نگارش تازه دو ماه از شروع به کار اپراتور دوم می گذشت و سیم کارتهای این اپراتور۱۵۰۰۰۰ تومتن بود  ادامه دارد
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

سلام علیه سلام

آنچه که توی این پست نوشته شده مجموعه کاری بوده است تقریبا دو سال پیش توی نشریه دانشجویی سلام (ع) چا میشد.اما تعطیل شدن نشریه و پخش و پلا کردن بچه ها ،باعث شد تا یادداشت هایی که برای سلام آماده کرده بودم .تبدیل به یادداشت هایی برای کشوی میزم شوند.دیروز پی سر وسامان دادن اوضاع دوباره یافتمشان.خاطرات خوبی برایم به همرا آورد.و از آنجا که جایی دیگر را مناسب برای انتشارش پیدا نکردم.اینجا را انتخاب کردم.این یادداشت قرار بود در شماره ۱۲ هفته سوم بهمن ماه ۸۵ در نشریه ی سلام (علیه سلام) چاپ شود.   ارنست همینگوی نویسنده پرآوازه و البته ملعون آمریکایی.بعد از اینکه به خاطر "پیرمرد و دریا" برنده نوبل ادبی شد.کاری را به دست ناشرش سپرد که در واقع مکمل کتاب اصلی بود.در دیباچه کتاب اینطور آمده:احتمالا این کتاب را شما وقتی می خوانید،که قانون کپی رایت در تمام کشورها به جز یکی از کشور ها ی جهان سوم به تصویب رسیده و رئیس چمهور خدمت گزار و محترم در حال تدارک برای یک آخر هفته دیگر و نودمین سفر استانی اش است.او بعد از در متن اصلی به شرح کامل تحقیق خود می پردازد.که چطور ممکن است کشوری که در مجموع سی و اندی استان دارد و هر چند سال یک بار هم به خاطر رشد و توسعه و بسط خدمات فراگیر و دولت های  ایضا خدمت گزار،چند تا استانی به آن اضافه می شود.رییس جمهور به ۸۹ سفر استانی برود . محیای رفتن به نودمین باشد.او از آنجا که دستی هم در آتش داشت.معادلات پیچیده ریاضی اش را می آورد. به شمارش تعداد جایگشت های ممکن می پردازدو این اتفاق را بعید می داند.آنالیز اراضی جغرافیایی آن کشور و غیره و غیره نتیجه های در بر ندارد جز اینکه همینگوی  به این نتیجه می رسد که احتمالا مردم آن کشور  از آلزایمر شدید رنج می برند. چرا که احتمالا رییس جمهوربه استانی ۳ یا ۴ بار رفته .اما از آنجا که سیر پژوهش ها در دنیا و نه در آن کشور مذبور اینقدر کشککی تمام نمی شود.ارنست تصمیم می گیرد سفری برای روشن شدن موضوع سفری به آن کشور داشته باشد ................... ادامه دارد
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

شک

یک از همین روزها بوسه بارانت می کنم دیوانه نشده ام مشکلی هم ندارم این شک باعث همه چیز شده است.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

داغ دار تر از هر داغ داری

داغ دارم داغ داغ تر از هر داغ داری که قلم را یارای نوشتن نیست.اما اگر ننویسم چه کنم.بغض گره خورده گلویم.نه راه پس دارد نه پیش .با چه می توان تحمل کردجز نوشتنش،جز بیان کردنش که برای من همان نوشتنش است.چرا که زبام مدت هاست جز برای بیان نیاز های مادی ام کار نکرده.جز اینکه آب می خواهم یا فلان کسک چه شکلی بود و فلانی چند بار رفت و دیگری چند بار آمدو.... در حوزه تذکره ها آدمی نمی بینم که برایش بنویسم .آنچه هست حیواناتی اند در کالبد انسان.هرچند من خودم را هم جزی از آنها می دانم.که اگر نمی دانستم که دیگر داغم داغ نبود.مرگ بود .مرگ تا ابد تا همیشه.اما همان کوچک وجه تمایز چنین داغ بزرگی را در من دوانیده. فکر از بین رفتن انسانیت ،یا بهتر بگویم حرمت انسانیت.مدت هاست که مثل جزام تمام تنم را خورده و به دردآورده.نمیدانم ممکن است روزی دیوانه تر از این شوم؟آیا تمام رنج بزرگ زنذگی ام همین است؟یا نه؟ موحدم،یعنی خدایم سر جایش است،چرا که به "عسر یسرا "اعتقاد دارمی دانم پایان شب سیه سپید است.می دانم روز فراقت هم خواهد رسید.اما دو چیز را نمیدانم.نخست اینکه من سختی اش را تاب می آورم؟و دوم آنکه فراقت چه روزی خواهذ بود؟روز مرگم؟ که اگر این طور است به رسم مالوف همه موحدان از خدا می خواهم که مرگم را زودتر برساند که اصلا حوصله اش را ندارم.فکر می کنم که همه ی آدم های  روی این کره چنین اند.آنها هم روزی به این مسئله فکر کرده اند یا فکر می کنند؟ آنها هم مثل من چیزی روی روحشان کنده کاری کرده؟که اگر چنین باشد یا حتی فکر کنیم چنین باشد،پس من و تو خیلی به هم نزدیکیم.چرا که حد اقل همه دلمان از یک چیز پر است اینکه :"نبودنت در صورت ندیدنت و ندیدنت در صورت نداشتنت." اینکه همه در زندگی محکوم به آن هستیم.آنچه را که برایمان دیکته شده انجام دهیم.یعنی اختیار را در کوزه گذاشتن و ....اما مطمئنم ،مطمئنم دو گروه هیچ وقت فکرش را هم نکرده اند.گروه نخست که آنقدر بوده اند که همیشه از بیشتر بودن فرار کرده اندو گروه دوم آنان که هیچ نبوده اند و به نبودنشان هم راضی.  که من هیچ یک از ان دو را انسان به حساب نمی آورم.صاحب داغ این اواسط بوده اند.هنرمند بوده اند،رئیس ،وکیل ،معاون ،وصی ... اما هیچوقت به شمار نیامده اند.مگر با تلاش فراوان.با رغتی در قلب و قوتی در پا. که من خواسته ام جزء این گروه باشم و ماهی آزاد شده برگه آن حکایت قدیمی.نه آنکه ماند و پوسد و نه آنکه پرید و نرسید.آینکه چقدر موفق خواهم شد را در خودم و خدا می بینم..و از اوطلب آنچه را می خواهم می کنم.هر چند کوچک شمارده شوم،الم ببینم،کتک بخورم و چه و چه.اما یک روز به آنچه می خواهم برسم.از خدا فقط همین را می خواهم.می دانم که او هست و مرا می خندد.که میزان واقعی اوست.اگر اشتباه نکنم. دی ۸۷-تهران
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

پندهای سورائو

نویسنده : فرانتس کافکا مترجم : گیتا گرکانی تاریخ چاپ : 1387 قطع : رقعی تعداد صفحات: 144 نوع صحافی : سخت زبان اصلی : انگلیسی زبان کتاب : فارسی شابک : 978-964-175-018-5 وضعیت : موجود  در جهان آلمانی‌زبان شاید تنها رقیب کافکا در بیان جملات قصار، فردریش نیچه فیلسوف بزرگ آلمانی، باشد.کافکا که آثارش بعد از مرگش توسط دوست نزدیکش، ماکس برود، به چاپ رسید در کتاب پندهای سورائو اندیشه‌های پیچیده و دشوار فلسفی خود را در ظرف جملات کوتاه که گاه از فرط ایجاز بسیار مجرد و دشوارفهم می‌شود به دست داده.ژیل دلوز فیلسوف بزرگ فرانسوی درباره‌ی کتاب پندهای سورائو چنین می‌گوید: «برای شناخت دقیق کافکا هرچند مطالعه‌ی آثار مهم او از جمله قصر، محاکمه و مسخ لازم به نظر می‌رسد، خوانش جملات قصار و کتاب پندهای سورائو کلید مهمی برای شناخت این نویسنده‌ی پیچیده است.»آثار فرانتس کافکا از سال‌های دهه‌ی چهل خورشیدی تا امروز به‌طور مرتب به فارسی ترجمه و منتشر شده. اما نکته‌ی جالب اینجاست که کتاب بسیار معتبر پندهای سورائو تا امروز  به فارسی منتشر نشده و از این رو انتشار این کتاب فرصت درخشانی برای دوستداران فرانتس کافکای بزرگ است که خوشبختانه در ایران تعدادشان فراوان است
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

فال نیک

گفتی:غزل بگو چه بگویم مجال کو                               شیرین من برای غزل شور و حال کو پر می زند دلم به هوای غزل، ولی                              گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟ گیرم به فال نیک بگیرم بهار را                                     چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟ تقویم چارفصل دلم را ورق زدم                                     آن برگهای سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟ رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند                           حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟ قیصر امین پور پیمان جان سلام گفته بودی باز هم بنویسم . طنز بنویسم .حقیقتش من هیچ وقت طنز نمی نوشتم آنچه که بود دلم بود که می نوشت و من فقط  کاتبش بودم و بس.اما حالا اگر حوصله ای باقی مانده باشد باز هم می نویسم  سوژه زیاد روی دستم مانده اما دلم بر نمی دارد.شاید می ترسم شاید هم ...نمی دانم.دوست دارم از تو هم خبری بگیرم چه کار می کنی هنوز می نویسی؟با جایی همکاری داری ؟کارهای جدیدی خواندهای ؟ و...اما حکایت حالای ما حکایت همین شعر است .پیغامت بهم قوت قلب داد شاید همین چند تای نیمه کاره را دوبارخه از سر بنویسم.باز هم شاید.......
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی گه خوردم.

جناب شاملو سلام .ببخشید اگر به قول بعضی ها شعرتان را به بازی گرفته ام .من جایگاه خاص شما و نقشتان را در شعر و ادب ایران می دانم و اتفاقا خیلی خوب هم می دانم اما باور بفرمایید این بهترین و شاید تنها ترین تیتری بود که می توانستم انتخاب کنم.چند کیلو متر آنطرف تر از ما یک دانشگاه است در شهری که می گویند چاقو های خوبی دارد اما چاقو گش های خوبی ندارد.چاقو کشی فرهنگی این دفعه پوست چند تا از دانشجویان را دریده و اتفاقا از پی هم رد شده به قلبشان رسیده.چند ماه پیش چند نفر از دانشجویانش را به بهانه اینکه قصد داشتن صادقانه و بدون ماست مالی انحراف اخلاقی یکی از مسو لان دانشگاهشان را رسوا کنند محکوم کرده اند.یا کمی شرقی تر توی مشهد بچه ها را اوایل تابستان به بهانه نزدیکی به ۱۸ تیر دستگیر کرده اند .تا مبادا آبی از آب تکان بخورد.توی تهران تا از دانشجویان امیرکبیر که سال ۸۵ به بهانه توهین به مقدسات و اتنشار نشریه مهون دستگیر شده بودند آزاد شده اند و از شنکنجه هایشان توی اوین گفتند که دل هر آدمی را به درد آورد.آقای شاملو اگر توی عصر شما ساواک یک ذات پلید داشت و در خفا به آزار و اذیت آزادی خواهان می پرداخت حالا این کار کاملا عملی شده و نقاب مشروعیت به خود گرفته.من اصلا نمی دانم که چی توی آن نشریه دانشجویی بوده. اما هر چه که بوده حتی اگر کفر مطلق اعتقاد دارم که اسلام این نوع مجازات را نگفته که اگر گفته لله کافر بودن بهتر از مسلمان بودن است.چرا که اگر علی توی محراب شمشیر خورد به یک شمشیر بسنده کرد و به ان تاکید اما ما که سوزن هایمان که به جهت هوشیاری است این جزایمان نیست.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

مادر

با حرارت هر چه تمام تر شیره زندگی اش را مکیدم و حرارت تنمان به هم داخل شد.حالا معشوقه اش بودم.دوستم می داشت اگر چه رنجش می دادم.محنت می کشیدم اما حریص تر می شدم.چاره ای جز گریه نبود.زبان گویایی نداشتم که توضیح دهم.از اعماق وجودم و احساسم بهش بگویم.بگویم چقدر خاطرش را می خواهم.در گرو اش بودم که سیاهی زیاد شد و گرمای بینمان سرد شد...........مادر بچه اش را توی گهواره گذاشت و رویش را گشید.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

فاصله

دربست ........... نشستیم صندلی عقب.دستمان توی دست همدیگر بود و سرش روی شانه ام.راننده پرسید :کجا ؟   گفتم: هفت تیر.داشتم به پایان خدمت و پیدا کردن کار فکر می کردم.داشت برایم از مصیبت های دانشگاه رفتنش می گفت و شغلی که پیدا نمی شد.راننده از توی آیینه لبخند کجی تحویل مان داد و گفت:خوش به حالتون .دست تو دست هم گردن تو گردن.... ما که تا اومدیم بفهمیم سوری دختره یا پسر خوردیم تو خنسی انقلاب و بعد هم جنگ سگ مصب  اصلا راه نمی داد واسه...اما شما.. البت ما اصلا به فکر هیچ چیز نبودیم نه زن نه خونه نه زندگی ام شما... لبخندی تحویل اش دادم .جا خورد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

دستمو بگیر

خواستند ابراهیم را بسوزانند   نسوخت   خواستند مریم را بی ابرو کنند   نشد   خواستند محمد را شبانه در خواب بکشند   نتوانستند   پس ای قادر و توانا   دستهای من کوچک منتظر اشاره ای از توست    رهایم مکن
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

آدرسم کامل عوض شده است

چند وقتی است که بلاگم را عوض کرده ام و می خواهم قبلی را از بین ببرم .

www.cafeketab.blogfa.com

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

فیلتر شکنون

دیروز امتحان کردم از بین ۱۲ سایت و بلاگی که هیچ کدام مشکل اخلاقی نداشتند ۸ تا فیلتر بودند.نمی دانم هدف چیست اما هرچه هست من این کار را قبول ندارم. http://g-4.inhttp://freefilter.infohttp://onebigonion.comhttp://hiddenpark.nethttp://www.unblockedme.infohttp://proxy.virtual-browser.com http://www.revisionforum101.infohttp://wowgamesonline.infohttp://www.greataflam.comhttp://www.revisionlookup.infohttp://www.unlockmybrowser.comhttp://hid3.infohttp://proxify.infohttp://www.silentsurfer.infohttp://berserkdirect.infohttp://www.monsterbrain.nlhttp://www.google.comhttp://uncorktheweb.com http://unblockerscity.infohttp://www.starter10.comhttp://proxify.lahttp://www.starthere2.comhttp://kungfuwuxi.comhttp://www.slaphappy.comhttp://www.starterone.com
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

هرزه فروش

بی تفاوت ترین نگاهم را تقدیم چشم های براقت میکنم که هرزه گی را به من هدیه می داد تا در شکوه انقلابی بی پایه دلت منتظر دستهای گرم من نباشی ...اما بعید می دانم. خرداد۸۷
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

Unknown

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

xbox

حقیقتش امروز داشتم فکر می کردم  چرا اکثر یادداشت هایم که در آنها خواسته یا خبری دارم با حقیقتش آغاز می شود .به این فکر کردم اصلا از کی این کلمه توی نوشته هایم آمد.بعد فکر کردم شاید من آدم خیلی رو راست و بی شیله پیله ای هستم. برای همین این کلمه را اول یادداشت هایم می نویسم.اما بعد وقتی سری به دفترچه ثبت دروغ هایم زدم دیدم توی 16 ساعت 19 دروغ گفتم.فکرکنم حالا شد بیست تا چون اصلا دفتر چه ای در کار نیست.یک بار توی همین برنامه های که هر سال تلویزیون واسه نوجوان ها می سازه برای اولین بار دیدیم.یک بچه پررو که اسمش را گذاشته بود مجری می گفت برای خودتان دفتر چه ثبت دروغ و ارزیابی نفسانی درست کنید.تا مدتها بعد از اون اتفاق هر وقت اون مجری را می دیدم یا حتی یاد اون اتفاق می افتادم خنده ام می گرفت. باور کنید من آدم دروغ گویی نیستم چند تا دروغی هم که گفته ام به خاطر بد ذاتی یا کج نهادی ام نبوده و فکر می کنم صرفا به خاطر یک جور نیاز عمیق روحی بود.به طور غریزی می آمد و از دست من هم کاری بر نمی آمد. همه این ها را گفتم تا مقدمه ای شود به این سوال که چرا همی کتاب هایی که معرفی می کنم جدید نیستند. دلایل مختلفی هست اول اینکه پول کافی برای خرید کتاب جدید ندارم.بعد دوم به این خاطر که من کتاب می خوانم اما بجز کتاب خواندن کارهای دیگری هم دارم که باید انجام بدهم برای همین در ماه 3 یا نهایتا 4 تا کتاب (غیر از کتاب های درسی) وقت می کنم بخوانم.سوم اینکه توی بلاگ فقط آنهایی را معرفی می کنم که به نظرم بالاتر از حد متوسط اند وارزش معرفی دارند.پیشنهاد این هفته من برای اکثر محصل ها که روزهای شلوغ پر از امتحان و کلاس جبرانی را پست سر می گذارند کتابی کم حجم اما فوق العاده است. نبوی است. تهرانجلسXBOX    ویژه ای از سید ابراهیم نبوی است.نویسندهای که اگر نگویم تعصب اما سمپاد دو اتیشه اش هستم. تهرانجلس مجموعه داستانی شامل ده داستان کوتاه طنز است. که طی 3 ماه 4 بار تجدید چاپ شد. به گمانم آنقدر تعلیق دارد که بشود توی یک نشست کلکش را کند..پس از دستش ندهید. تهرانجلس – سید ابراهیم نبوی – چاپ اول بهار 78 – نشر روزنه – (قیمت چاپ پنجم 395 تومان) الان فکر کنم 2000 تومانی واستون آب بخوره.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

ترازدی عاشقانه آقای ق

آقای قیلولی چی مرد قد کوتاه و خپلی بود که رییس یکی از معتبرترین موسسات آموزشی کنکور بود هیکل بدون لباس آقای قیلولی چی (که زین پس به خاطر ثقیل بودن تلفظ او را ق می نامیم) با آن خال های گوشتی چندش آور درست مثل یک تکه کالباس بود. برای همین بچه هایی که توی آموزشگاه او بودند همگی اورا به اسم ژامبون می شناختند . نکته قابل توجه تعداد منشی های آقای ق بود که از تعداد دانش آموزان که در آموزشگاه بودند بیشتر بود. و جالب تر اینکه تمامی این منشی های جوان با وزن  70کیلو گرم و قد 180سانتی متر بودند مثل اینکه همگی برای مراسم دختر شایسته انتخاب شده باشند. اما ماجرا از اینجا آغاز می شود که یکروز آقای ق تصمیم می گیرد با یکی از منشی هایش که خیلی چشمک چراغ می زد ازدواج کند. البته خدایی نکرده خیال نکنید اقای قی مرد هو سرانی بود نه بلکه او فقط با نیت خیر و فقط به خاطر اینکه آن منشی جوان و زیبا رو به ورطه گناه نیفتد تصمیم گرفت با او ازدواج کند. صد البته از آن جایی که آقای ق مرد فوق العاده معتقد و با خدایی بود برای اینکه اصراف نشود. تصمیم گرفت زن سابق خودش که مثل تلفن سکه ای تمام پول هایش را می خورد طلاق دهد . آقای ق سر میز شام وقتی که داشت برای خودش برنج می کشید.از زنش خواست که فردا صبح عین یک بچه خوب با او برود و طلاقش را بگیرد . اما خانم ق که این حرف را شنید فوری خودش را به آقای ق چسباند با لحن کش دارخمارگونه ای گفت:" شوهر کوچولوی من نکنه به خاطر موهای دست من که موقع خواب اذیتت کرده ناراحت شدی خب قل می دهم برای فردا شب حتما مومک بیندازم". آقای ق فوری جواب داد نه...نه اصلا مسئله این نیست . موضوع اینکه من فکر می کنم به عنوان یک شوهر نمی توانم تمام نیازهای تو را برآورده کنم . خب این حق توست که ... خانم ق که تا حالا هیکل دو تنی اش را انداخته بود روی آقای ق و با چشم و چال او ورمی رفت خودش را عقب کشید و گفت:" ق تو دیگه داری اعصاب من رو بهم می ریزی. میشه اون پک و پوز بیریخت و ببندی و دیگه درباره ی این موضوع مسخره صحبت نکنی . من عاشق تو ام ق این جمله آخر را مثل شخصیت آخرین فیلمی که دیده بود گفت. یعنی انگشت هایش را برد توی هم وسرش را کمی کج کرد. آقای ق که بحث کردن با زنش را بی نتیجه یافت تصمیم گرفت در مخیله خودش فکری دیگری کند بنابراین از آن موقع تا ساعت نه شب که پستچی زنگ بزند و روزنامه صبح را بدهد دائم با خودش فکر می کرد و درست وقتی که در را برای پستچی باز کرد تصمیم قطعی اش را گرفت و برای اینکه مشورتی هم با یک آدمی که تقریبا تمام وقتش را توی متن اجتماع می گذراند کرده باشد از پست چی رنگ پریده پرسید: تو اگر بخواهی یک گربه چاق و متفعن و بکشی چه کار می کنی. پست چی کمی سرش را خاراند و گفت: "من اصلا دوست ندارم گربه بکشم.چون اصلا اومد نداره".ق گفت :اگه خیلی خیلی اذیتت کرده باشه چی؟ پستچی گفت: "می گذارم یک جای حساس بدنم را گاز بگیرد تا حسابی کفری شوم و اونوقت قیمه قیمه اش می کنم" .آقای ق با خودش تکرار کرد یک جای حساس بدنم را گاز بگیرد . یک جای حساس... بعد بی اعتنا به پستچی منتظر انعام در را بست . آقای ق تا نیم ساعت دیگر هم فقط روی مبل راحتی لم داد وعین آدم های کودن زل زد به صفحه حوادث روزنامه که درباره ی قتل های زنجیره ای گربه ها بود . خانم ق توی تمام این مدت داشت پست ترین و مبتذل ترین سریال تلوزیونی را می دید و گاهی از شدت خنده ولومی شد روی کاناپه .آقای ق را دید که برخلاف همیشه آرام و ساکت وگوشه ای نشسته  گفت: آه قیلول(مخفف همان آقای قیلولی چی) عزیزم . تو از دست من ناراحت شدی. من از تو معذرت می خوام . آقای ق سرش را از پشت روزنامه بالا آورد و گفت: پاشو برویم حمام . زن گفت: اوه...قیلول ولش کن اصلا حسش نیست.آقای ق یکبار دیگر طوری که عصبانیت توی لحنش موج بزند فریاد زد... گفتم پاشو برویم حمام . زن سرش را طرف آقای ق گرفت و گفت: قیول واقعا خجالت آوره تو یک مرد چهل و چند ساله ای آنوقت من همیشه باید بیایم و عین یک سگ تو را بشورم . آقای ق که قافیه را تنگ تر از این حرف ها دید گفت: خره می خواهم بکشمت نمی خواهی که خونت بریزد روی فرش آنوقت مجبور شوی همه را بشوری. یا از آن بدتر مرا مجبور کنی که بشورم. زن ایندفعه خودش را لوس کرد وگفت: وای چقدر رمانتیک تو واقعا مرد رویا های منی. اقای ق گفت: خب حالا پاشو دیگه داره خوابم می گیره . زن گفت: قیلول بگذا اگر قراره بمیرم حداقل این آخرین برنامه را ببینم.ق گفت: باشه اصلا با هم ببینیم و دوتایی مشغول تماشای مبتذل ترین و پست ترین سریال تلویزیونی شدند ما آقای ق توی تمام این مدت به این فکر بود که خانمش کجا را برای گاز گرفتن انتخاب می کند و ... سریال که تمام شد خانم ق تلویزیون را خاموش کرد وگفت: قیلول خیلی ازت ممنونم که این اجازه را به من دادی و... ق با توام تو چرا گرفتی خوابیدی مگر نمی خواستی من را بکشی.واقعا خجالت آوره. آقای ق چشم هایش را باز کرد و گفت :امشب دیگر حالش را ندارم بگذار برای فردا زن با کوسن مبل کوبید توی سر ق و گفت:بی شعور تمر های دیگه چهر تا چهار تا زن می کشند.اما تو حتی عرضه کشتن زن کوچولوی خودت را هم نداری.... خاک بر سرت . آقای ق که خود را مردی تحقیر شده یافت . غیرتش به جوش آمدو گفت: یک جای مرا گاز بگیر. زن باتعجب گفت:چی. گفتم یک جای حساس مرا گاز بگیر. زن گفت:احمق تو که انتظار نداری که من تو را بااین همه خال گوشتی گازت بگیرم... آقای ق که مجددا قافیه را باخته بود گفت: خب پس همانی که گفتم پاشو برویم حمام وهردوبه حمام رفتند. آقای ق تمام ماجرا را صادقانه برای خانمش تعریف کرد گفت: خب حالا می خواهم وقتی بکشمت زیر کنار حیاط خاکت کنم . نظرت چیه . زن گفت: نه من از اون درخت بو گندو متنفرم منو زیر بوته های گل خاک کن. حشرات آنجا بیشتر به وجود من نیازدارند. ق سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت: دیگر می خواهم با این ساتور بکشمت. خانم ق جیغ خفه ای کشید وگفت: خاک برسرت قیلول ینجوری وقتی پای پلیس به اینجا باز بشه فوری این آلت جرم را پیدا می کند تو باید یک چیز دیگری گیر بیاوری و دوباره گم و گورش کنی . آقای ق که اینقدر تحقیر شده بود که برایش عادی شده بود گفت: پس همین جا صبر کن تا بروم یک چاقوی آشپزخانه بزرگ از همسایه روبرویی قرض بگیرم. خانم ق گفت: قیفی وقتی من و با اون کشتی حتما بعدش چاقو را خوب بشور چون که زن همسایه خیلی وسواس داردو آقای ق با عجله به طرف در ورودی رفت. فروردین 85 _تهران
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

معرفی کتاب

دریا روندگان جزیری آبی تر عنوان مجموعه داستان های کوتاهی از عباس معروفی است که نشر ققنوس ناشر آثار معروفی آن را به چاپ رسانده.کتاب حاوی ۴مجموعه چند داستانه و مجموع ۳۳ داستان کوتاه از عباس معروفی است که طی سال های ۶۰ تا ۷۶ نوشتهاست.چاپ اول اثر برای سال ۸۲ استو قیمت آن ۲۵۰۰تومان داستان هایی با موضوعاتی متفاوت و آدم هایی متفاوت تر تجربه خوبی برای مصالعه خواهد بود. "مونگار شو بود.ستاره های ششک و ترازو ظاهر شده بودنداز دور صدای ریزش آب می آمد و پرندهای که انگار ناله می کرد"برگرفته از داستان مونگارشو
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

تک تیر انداز

باید شر این مافیایی بد مصب را از روی زمین می کندم.خرجش فقط چکاندن یک ماشه بود. فقط یک هدف گیری و بعد بومب... مخش می پاشید به در و دیوار.دستم زخمی شده بود.با اون یکی دستم خشاب و عوض کردم.تا اینجا با کلی زحمت اومده بودم و نباید الکی موقعیت را از دست می دادم.دستی که زخمی بود را از زیر تکیه گاه تفنگ کردم توی دوربین تفنگم هم نگاه کردم و نوک مکسگ را خواباندم روی شقیقه اش.خواستم دقیق دقیق شلیک کنم... یک دفعه همه جا تاریک شد.مامان از توی آشپزخانه داد زد حمید باز هم برق ها رفت.پاشو بس دیگه خسته نشدنی اینقدر پشت اون کامپیوتر نشستی .
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

لا طائلا ت قلمبه و چرندیات سلمبه(رساله دهان بینی پارت A)

سبیلو از وقتی که سبیل در آورده بود سبیل داشت و از سبیل هایش هم بدش نمی آمد.اما یک روز یکی بهش گفت:اهوی...تو نمی خوای این سبیل های چنگیزی تو بزنی(منظور از چنگیز استاد عبدالعلی چنگیز نیست ها منظور چنگیز خان مغول است)سبیلو فکر کرد که حتما سبیل هایش خیلی زشته و با آن واقعا کریه المنظر به نظر می رسه.برای همین بعد از اینکه کلی به خودش فحش و بد بیراه داد که چرا این  مسئله زودتر به فکر خودش نرسیده بود . حالی به حول صورت گوینده این جمله قصار داد و رفت سبیل هایش را با چندین و چند مدل تیغ وژیلت و واجبی محو کرد.حالا به نظرش خیلی نایس لوکینگ شده بود.خیلی نگذشت که یکی به سبیلو که حالا سبیل نداشت گفت اوهوی ....یارو. قایفه ات خیلی چیز آرته.سبیلو اول کلی کیفور شد چون با اندک سواد لاتینی که داشت متوجه شده بود که این چیز آرت.باید یک نوع سبک جدید اکسپرسیونالیستی باشد که آرت دارد.اما بعد که آن یکی یادش آمد و گفت:"آهان داداش یادم آمد خیلی ذاقارته."در این  مواقع ممکن بود برای سبیلو دو حالت پیش بیایید اول اینکه می گوییم.سبیلو اصلا نمی داست معنی ذاقارت چیه و هنوز فکر می کرد چون توش ارت داره باید یک نوع سبک اکسپرسیونالیستی از نوع ذاقش باشد که خب پایانی خیلی خوب است برای قصه ما.اما در حالت دوم این است که سبیلو آنقدرها آدم گاگولی نباشد که نداند ذاقارت چیه برای همین با رعایت تمام مبادی آداب ایضا حالی به حول دماغ طرف داده  و دوباره روزه بی تیغی می گیرد  و از آن سبیل ها می گذارد که وقتی دوغ می خورد تا یک ربع بعدش دوغ ازش  بچکد.حالت سومی هم اصلا وجود ندارد چون تا همین اندازه برای سبیلو کافی است .نباید توقعات بی جا داشت.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

بازی

افسر نیروی دریای با دوربین قایق نظامیان خارجی را دید که به سمت خاک کشورش می آمدند.بلندگو را برداشت .بهشان هشدار داد که نزدیک تر نشوند.نظامیان توجهی نکردند.دوباره  به زبان دیگری بهشان هشدار داد.بلندگو هنوز توی دست افسر بود که بدن سوراخ سوراخ شده اش از بالای برج دیده بانی توی آب پرت شد.تلویزیون های خارجی گفتند:ت"تفنگ داران ما در آبهای خلیج تروریستی ایرانی را به قتل رساندند".تلویزیون داخلی گفت:" افسر جان بر کف نیرویی دریایی در حفاظت از خلیج همیشه آبی فارس با متجاوزان خارجی درگیر و به درجه رفیع شهادت نائل آمد".
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

مشتری

آمد جلو. دستهایش توی جیبش بود.- حتما یکی بهش می فروشم. بهش گفتم:" اگه دنبال سیاستی جمهوریت را ببر.اگر برنامه های تلویزیون را دنبال کنی جام جم بردار.اگر دلت می خواد درباره ی ورزش چیزی بخونی خبر ورزشی بخر.اگر قیمت سکه وجدول بازار بورس و می خواهی بازار بورس ببر." دستش را از جیبش در آورد وشکل هفت گذاشت جلوی لبش. گفت: "سیگار داری."
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

بخاری

همانطور افتاده بود کنار خیابان و از سرما یخ زده بود.زیر کلی کارتن و مدفون شده بود روی یک کارتن نوشته شده بود گرم گرم با بخاری گازسوز….
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

بنام او

بلاگ جدیدو بعد از تجربه سمبوسه پرشین بلاگ و کافه کتاب بلاگ اسپات راه انداختم.ادعایی در هیچ مورد ندارم.اما هر دو مورد لیاقت منو واسه پست نوشتن .امیدوارم بلاگفا محیطی باشه برای خوب نوشتن و خوب خواندن. بلاگ حاضر بلاگی با مضمون کتاب و کتاب خوانی و معرفی کتاب و نوشتن داستان های کوتاهم را انداختم باشه که تجربهای موفق از آب در بیاد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

چه خوبه همیشه ما با هم باشیم...

اینجا عروسیه استاد دقیقا اینجا نه سه تا خونه اونطرف تر توی یه پارکینگ عروسیه و ارکست که نمیشه اسمش را گذاشت چند تا خالتورباز با سازو بند بساطشون اومده اندو می خوانند.میهمان ها و اهالی محل را هم از هیچ نوع آهنگی بی نصیب نمی ذارن.برسی برسی برسی ....ای دخترا صحرا نیلوفر.....نازی نازکن که نازت یه سرو نازه .....استادۀ آهنگ سنتوری را هم خواندن. چه خوبه همیشه ما با هم باشیم من و تو دشمن درد غم باشیم چه خوبه دلامون از امید پره/غم داره از من و تو دل می بره /من با تو خوشم......

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

برشی از یک نامه نیمه تمام

اگه تو اینجا نیستی اگه دیگه نمی تونی با  ما باشی و بخندی دلیل اش این نیست که ما رفیق های خوبی واسه تو نبودیم.تو خودت یه روز خواستی به غیر از ما با ادم های دیگه آشنا بشی داشتی کار خوبی هم می کردی .آدم که از آب زلال تر نیست اگه یه مدت یه جا بمونه می گنده.ولی رضا خدا وکیلی ادم های خوبی برای دوستی پیدا نکردی من و علی هم هرچی گفتیم قبول نکردی .حا لا دقیقا کجایی هنوز انفرادی یا اومدی تو بند می خواهیم بیایم ملاقاتت.ولی باز هم می گم اگه تو اینجا نیستی اگه دیگه نمی تونی با ما باشی...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

تا حالا بادست شکسته دندوناتو از رو زمین جمع کردی.

بهش گفتم تا حالا شده بادست شکسته دندون هاتو از رو زمین جمع کنی .خندید .با خندیدنش کفری می شدم .عکس خواهرم می امد جلو چشم وقتی که توی بغلش داشت دستو پا می زد او فقط می خندید.بهش گفتم می دمنی نسرین یعنی همه زندگی من باز هم خندید ..

لوله اب را بالای سرم چرخاندم و پرت کردم طرفش خورد به دندوناش و ردیف صدف های سفید که پخش شدند روی سیاهی خیابان.

(اسم اثر برگرفته از بلاگ احسان عاشوری)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

سراب

 

از سر پیچ سر بند که رد میشوم صدای غلام رضا خان را می شنوم.-"هین میراث مرده وا مانده ای چرا ؟" حاج میرزا علی می گوید:"مگه کوری پای حیوان رفته توی اشکاف و لای تیرها گیر کرده. -"گه خورده پایش گیر کرده یونجه زیادی ندارم بدم بهش بخوره برام قر و قمبیل بیاد.کربلایی احمد می گوید:"باس..رو این خاکها آب ول بدیم شل بشه حیوون بتونه بیاد بیرون." غلامرضاخان جلو می رود و بند پالان را می کشد بعد سر بار را می گیرد و می کشد طرف خودش.قاطر روی پایش تکانی می خوردو پایش سر می خورد لحضه ای زانویش روی زمین می آیدو دوباره بلند می شود.

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

خطر یانگوم گرفتگی

سلام

ساعت ۲.۵۹ دقیقه بامداد شنبه یا به قول اینوری ها نفصه شب جمعه است.اگر شما دارید یک وقت دیگری این مطلب را می خوانید ناراحت نباشید و به کارتان ادامه دهید.اگر دارید تبلیغ dvd یانگوم با زیر نویس فارسی هم بالای وبلاگ به صورت بنر می بینید.اول چندتا فحش به سازندهایش بدید و بعد پنجره را ببندید.که این سریال الان چند ماهه که داره روی اعصاب ما راه میره و ما را از خانه و زندگی انداخته.مامان و زن عمو زن دایی و آبجی و ما بقی زن های فامیل تا آخر تیتراژ پایانی اش را نگاه می کنند و بعد برای هم تعریف اش هم میکنند.و با حساب کتاب و اسطرلاب انداختن پیش بینی میکنند.این مثلا اون دختر چشم ورغلمبیده هه(والا منم نمی دونم کیه) بالاخره ازدواج میکنه.خلاصه اینکه این سریال هر جا می ریم دست از سرما بر نمیداره.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

لا طائلا ت قلمبه و چرندیات سلمبه(رساله دهان بینی پارت A)

سبیلو از وقتی که سبیل در آورده بود سبیل داشت و از سبیل هایش هم بدش نمی آمد.اما یک روز یکی بهش گفت:اهوی...تو نمی خوای این سبیل های چنگیزی تو بزنی(منظور از چنگیز استاد عبدالعلی چنگیز نیست ها منظور چنگیز خان مغول است)سبیلو فکر کرد که حتما سبیل هایش خیلی زشته و با ان واقعا کریه المنظر به نظر می رسه.برای همین بعد از اینکه کلی به خودش فحش و بد بیراه داد که چرا این مسئله زودتر به فکر خودش نرسیده بود و حالی به حول صورت گوینده این جمله قصار داد .رفت و سبیل هایش را با چندین و چند مدل تیغ وژیلت و واجبی محو کرد.حالا به نظرش خیلی نایس لوکینگ شده بود.خیلی نگذشت که یکی به سبیلو که حالا سبیل نداشت گفت اوهوی ....یارو.قایفه ات خیلی چیز آرته.سبیلو اول کلی کیفور شد چون با اندک سواد لاتینی که داشت متوجه شده بود که این چیز آرت.باید یک نوع سبک جدید اکسپرسیونالیستی باشد که آرت دارد.اما بعد که آن یکی یادش آمد و گفت:"آهان داداش یادم آمد خیلی ذاقارته."در این مواقع ممکن بود برای سبیلو دو حالت پیش بیایید اول اینکه می گوییم.سبیلو اصلا نمی داست معنی ذاقارت چیه و هنوز فکر می کرد چون توش ارت داره باید یک نوع سبک اکسپرسیونالیستی از نوع ذاقش باشد که خب پایانی خیلی خوب است برای قصه ما.اما در حالت دوم این است که سبیلو آنقدرها آدم گاگولی نباشد که نداند ذاقارت چیه برای همین با رعایت تمام مبادی ایضا حالی به حول دماغ طرف داده و دوباره روزه بی تیغی می گیرد و از آن سبیل ها می گذارد که وقتی دوغ می خورد تا یک ربع بعدش دوغ ازش می چکد.حالت سومی هم اصلا وجود ندارد چون تا همین اندازه برای سبیلو کافی است .نباید توقعات بی جا داشت.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

نتایج نظر سنجی خرداد ماه

بعد از یک وقفه چند هفته ای اصلا نمی توانستم یک کار خوب روی وبلاگ بیارم یک جور هایی خشک شده بودم. برای همین بهترین کار را اعلام نتایج نظر سنجی خرداد ماه دانستم که خیلی ها ازم خواسته بودند .زودتر اعلام کنند.اما خب باید صبر می کردم تا آخر خرداد ماه.

در وهله اول از همه دوستانی که در این نظر سنجی شرکت کردند سپاسگزارم و باز هم در هر موقعیتی که داشته باشم ازشان تشکر میکنم.در نظر سنجی خردادماه  که از تاریخ ۳.۲ تا تاریخ۴.۳ صورت پذیرفت.از مجموع ۲۸۵ اپی ثبت شده .برای دقت بیشتر از تکرار اپی ها جلوگیری کردیم ورای هر اپی را تنها یک بار محاسبه کردیم.که ۲۱۲ نظر ثبت شد.که ۱۸۹ رای معادل ۸۹.۱۵ درصد مخالف این طرح و ۲۳ رای معدل ۱۰.۸۵ درصد موافق بودند.که هر چند ما جامعه آماری یک دستی نداشتیم و تمامی شرکت کنندگان از افرادی بودند که به اینترنت دسترسی داشتند اما باز هم اختلاف بین دو رای قابل چشم پوشی.نیست.باز هم از همه دوستان سپاسگزاریم و در خواست می کنیم تا در نظر سنجی بعدب ما نیز شرکت کنند.امیدواریم که نتایج این قبیل نظر سنجی ها بتواند سهمی حتی جزیی در تصمیم گیری های اجرایی کشور ما داشته باشد.   

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

تک تیر انداز

باید شر این مافیایی بد مصب را از روی زمین می کندم.خرجش فقط چکاندن یک ماشه بود. فقط یک هدف گیری و بعد بومب... مخش می پاشید به در و دیوار.دستم زخمی شده بود.با اون یکی دستم خشاب و عوض کردم.تا اینجا با کلی زحمت اومده بودم و نباید الکی موقعیت را از دست می دادم.دستی که زخمی بود را از زیر تکیه گاه تفنگ کردم توی دوربین تفنگم هم نگاه کردم و نوک مکسگ را خواباندم روی شقیقه اش.خواستم دقیق دقیق شلیک کنم... یک دفعه همه جا تاریک شد.مامان از توی آشپزخانه داد زد حمید باز هم برق ها رفت.پاشو بس دیگه خسته نشدنی اینقدر پشت اون کامپیوتر نشستی .

 

 

sniper.jpg

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

نظر سنجی

همه ی نظر سنجی ها که قرار نیست برنده داشته باشه. توی تمام تخم مرغ شانسی ها هم قرار نیست جایزه باشه. توی نظر سنجی وبلاگ ما هم قرار نیست به کسی توهینی بشه یا دست روی نقطه ضعف کسی گذاشته بشه. اما خوشحال می شوم اگر دوستان من با نظر های خود خودشان ما را در نتیجه گیری هامان کمک کند.توجه کنید گفتم نظر خود خودتان با پیش ضمینه های ذهنی گفته های خاله زنکی جلو نیایید.باز هم از شما ممنونم

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

لبخند

فروشنده جنس دو هزار تومانی را شش هزار تومان با مشتری حساب میکرد.مشتری کلی چانه زد و دویست تومان تخفیف گرفت با لبخند از مغازه خارج شد.
۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

کور شوم اگر ...

بگذار عاشقانه هایم را از اینجا شروع کنم.هر چند که دیر باشد چرا که در روزگاری که پسرها های نابالغ زن ها (معنای عام دارد) پیش رویشان را روی کفه های ترازوی بی دقت خودشان با بر چسب تیکه مال و تیکه غیر مال وزن می کنندو از تمام بدنشان به یک جا سرک میکشند و اوضاع احوال  طرف مقابل را با نگاه هایشان به همانجا بررسی می کنند.دیگر نمی شود گفت عاشقانه های من با عشق به زنی شروع می شود.که اگر چنین کنم حرمت عشق را زیر پا گذاشته ام و کور شوم اگر که حرمت عشق را زیر پا بگذارم.عاشقانه های من از خود من شروع می شود از منی که داخل جماعتی هم زبان زندگی می کنم اما غریبم.ازمنی که به فارسی حرف می زنم اما کسی حرف را نمی فهمد. از منی که به این مردم نزدیکم اما سالها از آنها فاصله دارم.من از جنس اینها نیستم نه که نخواهم باشم .نمی توانم که باشم.دوست دارم با آنها باشم اما دوست ندارم برای با آنها بودن همرنگ آنها شوم .سپهر عزیز از من نخواه که عاشقانه هایم را روی وب بیارم که اصلا برایم امکان ندارد. عاشقانه های من نوشته هایی از جنس دیگر که ممکن است برداشت های مناسبی ازش نکنند .که باز هم حرمت یک چیز زیر سوال می رود و کور شوم اگر که حرمت عشق را زیر سوال ببرم.
۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

نسل جدید

مرد بی رحم بود

و زن می گریست

پسرانی به دنیا آمدند و دخترانی

پسرانی بی رحم

دخترانی گریان

 

عاشقانه ها/سید ابراهیم نبوی

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

ترانه

آهای تو

آهای تو که ان بیرون در سرما ایستاده ای

تو که پیر می شوی . تنها می شوی

می توانی مرا حس کنی؟

آهاب تو که در راهرو ایستاده ای با پاهایی که می خارند و لبخند های بی رنگ

میتوانی مرا حس کنی؟

آهای تو . کمکشان نکن تا روشنایی را به خاک بسپارند

بی انکه بجنگی تسلیم مشو.

آهای تو که در افکار خودت

 برهنه ذر کنار تلفن نشسته ای

میخواهی به من دست بزنی؟

اهای تو که گوش به دیوار گداشته ای

منتظری تا کسی صدایت کند

می خواهی به من دست بزنی؟

قلبت را بگشا به خانه می آیم

 اما این فقط یک خیال بود

همانطور که می بینید

دیوار خیلی بلند بود

هر قدر تلاش کرد نتوانست رها شود

و کرم ها مغزش را خوردند

اهای تو که در کنار جاده ایستاده ای

و همیشه هر کاری بهت بگن میکنی

میتوانی کمکم کنی؟

اهای تو که در پشت دیواری

بطری ها را ذر تالار میشکنی

میتوانی کمکم کنی؟

آهای تو به من نگو که اصلا امیدی نیست

با هم می ایستیم .جدا از هم می افتیم.

راجر واترز/پینک فلوید

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

بخشنده

گذاشت توی دنده و گاز داد

گفت تو دیگه داری خیلی سخت می گیری.اتفاقی که نیفتاده اصلا ارزشش رو نداره واسه خاطر شندر غاز با کسی دهن به دهن بدی.مسافری گفت پیاده می شم.صد تومنی دراز کرد.گفت می شه صد و پنجاه تومن مسافر راهش را کشید و رفت.ترمز دستی را کشید قفل فرمان را از زیر صندلی بیرون آورد و از ماشین پیاذه شد.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

بازی

افسر نیروی دریایی قایق نظامیان را دید که به سمت خاک کشورش می آمدند.بلندگو را برداشت و بهشان هشدار دادکه نزدیک نشوند.نظامیان توجهی نکردند.بلندگو هنوز توی دست افسر بود که بدن سوراخ سوراخ شده اش از بالای برج دیده بانی پرت شد توی آب.تلویزیون های خارجی گفتند:نظامیان ما درآبهای آزاد با یک تروریست درگیر شدند و او را به قتل رسانند.تلویزیون های داخلی گفتند:افسر جان بر کف نیروی دریایی در پاسداری از مرز های آبی کشورش به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

موش

چند روزی می شد که آمده بودند.کنار چهارراه یک کیوسک درست کرده بودند و چندتا هم تابلو زده بودند.؛از حیوانات موزی نترسید با انها مبارزه کنید؛با همکاری هم موش ها را از بین ببریم؛رفتم جلو .گفتم مرگ موش میخوام .خیلی قاطع و با اعتماد به نفس دیدنی گفت:ما هم دنبال همین هستیم.حتی یک موش هم نباید توی شهر باشد.

یه موش از کنار جدول خیابان درآمد و یکراست آمد طرف کیوسک.جیغ کشید و فرار کرد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

مشتری

اومد جلو گفتم حتما یکی بهش می فروشم.دستش توی جیبش بود.بهش میومد که آدم با فرهنگی باشه .گفتم اگه دنبال سیاستی شرق را بردار اگه می خواهی از قیمت طلا و ارز با خبرشی و جدول بورس را دنبال می کنی عصر اقتصاد بردار اگه دنبال نتایج مسابقات دیروزی خبر ورزشی ببر و....دستش را از جیبش در اورد شکل ۷ کرد گذاشت روی لبش گفت:سیگار داری.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

Unknown

می دانی

شادی مایع است محدود ناشدنی است

اما بر دل من چیزی دیگر نشسته است.مثل دوستی که جامد است

و ماندنی.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

بخاری

پیرمرد افتاده بود کنار خیابان در حالی که خودش را توی کارتنی مچاله کرده بود از سرما یخ زده بود روی کارتن با خط درشتی نوشته بودند:گرم گرم با بخاری گاز سوز...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

یادگاری

عکس قشنگی شده بود.گفت:"قابش کن .بزن به دیوار تا هر وقت بهش نگاه کردیم یاد خاطره های خوش بیافتیم. عکس و انداختم لای خرت و پرت های دیگر. دیروز بهم خبر دادند توی یک تصادف کشته شده. عکس را پیدا کردم.دادم قاب بگیرند. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

پله

جمعیت دورش جمع شده بودند.آمبولانس هم آمده بود. کلی سکه و پول خرد دور و برش ریخته بودند.همانطورافتاده بود روی پله ها و از گرسنگی مرده بود. روی شیشه مغازه پشت سرش لامپ های نئون روشن و خاموش می شدند."رستوان بزرگ ... 
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

سمبوسه

حتمی تا حالا سمبوسه خوردی.یا لااقل توی واینجا و اونجا دیدی.نون های مثلثی شکلی که توش بسته به سلیقه درست کننده و منطقه جغرافیایی  چیزهای مختلفی هست.هدفم از این حرفها اب انداختن دهان و قاروقور انداختن شکمتون نبود میخواستم درباره ی داستانک باهاتون صحبت کنم.داستانک ها یک گونه ای از داستان کوتاه هستند که خیلی کوتاه تر از داستان کوتاهند و فقط یک تصویر یا حس را در مخاطب به وجود میارن.البته بعضی ها برای آن تعریف ها و قوانین خاصی هم قائلند .مثلا اینکه باید ۵۰ تا ۵۰۰ کلمه باشندو ... اما فعلا کاری با ان نداریم .برای من داستانک ها شبیه همان سمبوسه هایی است که گفتم یک غذای کوچولوی مختصر که برای مدتی جوابگوی نیاز ماست.حالا این نیاز چه نیاز به غذا باشد چه نیاز به یک اندیشه و نظر.چندتا از داستانک هایی که دوستانمان برایمان فرستاده اند را اینجا میاورم امیدوارم مورد قبولتان باشد.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

سال نو مبارک

اولین پست را وقتی می نویسم که چند روز بیشتر تا سال جدید نمانده و پرونده ما بلاگ ها و سایتهای ما توی سالی که گذشت یکی از جالبترین مراحل خود را طی کرد.به لطف تکنولوژی و از دنیای مجازی با دوستان خوبی اشنا شدیم و فرصت داشتیم تا در کنارشان باشیم چندتا سایت مسدود شد و چندتایی هم به لطف دوستان مسموم شد.اما وبلاگ سمبوسه وبلاگی برای اطلاع رسانی و دریافت برترین های ادبات داستانی خواهد.بودبنابراین باز هم خوشحال میشویم که حضور شما را در کنارمارن حس کنیم و نوشته هی زیبایتان را بخوانیم.استاد

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo