چند وقتی است که بلاگم را عوض کرده ام و می خواهم قبلی را از بین ببرم .

اینجا عروسیه استاد دقیقا اینجا نه سه تا خونه اونطرف تر توی یه پارکینگ عروسیه و ارکست که نمیشه اسمش را گذاشت چند تا خالتورباز با سازو بند بساطشون اومده اندو می خوانند.میهمان ها و اهالی محل را هم از هیچ نوع آهنگی بی نصیب نمی ذارن.برسی برسی برسی ....ای دخترا صحرا نیلوفر.....نازی نازکن که نازت یه سرو نازه .....استادۀ آهنگ سنتوری را هم خواندن. چه خوبه همیشه ما با هم باشیم من و تو دشمن درد غم باشیم چه خوبه دلامون از امید پره/غم داره از من و تو دل می بره /من با تو خوشم......
اگه تو اینجا نیستی اگه دیگه نمی تونی با ما باشی و بخندی دلیل اش این نیست که ما رفیق های خوبی واسه تو نبودیم.تو خودت یه روز خواستی به غیر از ما با ادم های دیگه آشنا بشی داشتی کار خوبی هم می کردی .آدم که از آب زلال تر نیست اگه یه مدت یه جا بمونه می گنده.ولی رضا خدا وکیلی ادم های خوبی برای دوستی پیدا نکردی من و علی هم هرچی گفتیم قبول نکردی .حا لا دقیقا کجایی هنوز انفرادی یا اومدی تو بند می خواهیم بیایم ملاقاتت.ولی باز هم می گم اگه تو اینجا نیستی اگه دیگه نمی تونی با ما باشی...
بهش گفتم تا حالا شده بادست شکسته دندون هاتو از رو زمین جمع کنی .خندید .با خندیدنش کفری می شدم .عکس خواهرم می امد جلو چشم وقتی که توی بغلش داشت دستو پا می زد او فقط می خندید.بهش گفتم می دمنی نسرین یعنی همه زندگی من باز هم خندید ..
لوله اب را بالای سرم چرخاندم و پرت کردم طرفش خورد به دندوناش و ردیف صدف های سفید که پخش شدند روی سیاهی خیابان.
(اسم اثر برگرفته از بلاگ احسان عاشوری)
از سر پیچ سر بند که رد میشوم صدای غلام رضا خان را می شنوم.-"هین میراث مرده وا مانده ای چرا ؟" حاج میرزا علی می گوید:"مگه کوری پای حیوان رفته توی اشکاف و لای تیرها گیر کرده. -"گه خورده پایش گیر کرده یونجه زیادی ندارم بدم بهش بخوره برام قر و قمبیل بیاد.کربلایی احمد می گوید:"باس..رو این خاکها آب ول بدیم شل بشه حیوون بتونه بیاد بیرون." غلامرضاخان جلو می رود و بند پالان را می کشد بعد سر بار را می گیرد و می کشد طرف خودش.قاطر روی پایش تکانی می خوردو پایش سر می خورد لحضه ای زانویش روی زمین می آیدو دوباره بلند می شود.
سلام
ساعت ۲.۵۹ دقیقه بامداد شنبه یا به قول اینوری ها نفصه شب جمعه است.اگر شما دارید یک وقت دیگری این مطلب را می خوانید ناراحت نباشید و به کارتان ادامه دهید.اگر دارید تبلیغ dvd یانگوم با زیر نویس فارسی هم بالای وبلاگ به صورت بنر می بینید.اول چندتا فحش به سازندهایش بدید و بعد پنجره را ببندید.که این سریال الان چند ماهه که داره روی اعصاب ما راه میره و ما را از خانه و زندگی انداخته.مامان و زن عمو زن دایی و آبجی و ما بقی زن های فامیل تا آخر تیتراژ پایانی اش را نگاه می کنند و بعد برای هم تعریف اش هم میکنند.و با حساب کتاب و اسطرلاب انداختن پیش بینی میکنند.این مثلا اون دختر چشم ورغلمبیده هه(والا منم نمی دونم کیه) بالاخره ازدواج میکنه.خلاصه اینکه این سریال هر جا می ریم دست از سرما بر نمیداره.

سبیلو از وقتی که سبیل در آورده بود سبیل داشت و از سبیل هایش هم بدش نمی آمد.اما یک روز یکی بهش گفت:اهوی...تو نمی خوای این سبیل های چنگیزی تو بزنی(منظور از چنگیز استاد عبدالعلی چنگیز نیست ها منظور چنگیز خان مغول است)سبیلو فکر کرد که حتما سبیل هایش خیلی زشته و با ان واقعا کریه المنظر به نظر می رسه.برای همین بعد از اینکه کلی به خودش فحش و بد بیراه داد که چرا این مسئله زودتر به فکر خودش نرسیده بود و حالی به حول صورت گوینده این جمله قصار داد .رفت و سبیل هایش را با چندین و چند مدل تیغ وژیلت و واجبی محو کرد.حالا به نظرش خیلی نایس لوکینگ شده بود.خیلی نگذشت که یکی به سبیلو که حالا سبیل نداشت گفت اوهوی ....یارو.قایفه ات خیلی چیز آرته.سبیلو اول کلی کیفور شد چون با اندک سواد لاتینی که داشت متوجه شده بود که این چیز آرت.باید یک نوع سبک جدید اکسپرسیونالیستی باشد که آرت دارد.اما بعد که آن یکی یادش آمد و گفت:"آهان داداش یادم آمد خیلی ذاقارته."در این مواقع ممکن بود برای سبیلو دو حالت پیش بیایید اول اینکه می گوییم.سبیلو اصلا نمی داست معنی ذاقارت چیه و هنوز فکر می کرد چون توش ارت داره باید یک نوع سبک اکسپرسیونالیستی از نوع ذاقش باشد که خب پایانی خیلی خوب است برای قصه ما.اما در حالت دوم این است که سبیلو آنقدرها آدم گاگولی نباشد که نداند ذاقارت چیه برای همین با رعایت تمام مبادی ایضا حالی به حول دماغ طرف داده و دوباره روزه بی تیغی می گیرد و از آن سبیل ها می گذارد که وقتی دوغ می خورد تا یک ربع بعدش دوغ ازش می چکد.حالت سومی هم اصلا وجود ندارد چون تا همین اندازه برای سبیلو کافی است .نباید توقعات بی جا داشت.

بعد از یک وقفه چند هفته ای اصلا نمی توانستم یک کار خوب روی وبلاگ بیارم یک جور هایی خشک شده بودم. برای همین بهترین کار را اعلام نتایج نظر سنجی خرداد ماه دانستم که خیلی ها ازم خواسته بودند .زودتر اعلام کنند.اما خب باید صبر می کردم تا آخر خرداد ماه.
در وهله اول از همه دوستانی که در این نظر سنجی شرکت کردند سپاسگزارم و باز هم در هر موقعیتی که داشته باشم ازشان تشکر میکنم.در نظر سنجی خردادماه که از تاریخ ۳.۲ تا تاریخ۴.۳ صورت پذیرفت.از مجموع ۲۸۵ اپی ثبت شده .برای دقت بیشتر از تکرار اپی ها جلوگیری کردیم ورای هر اپی را تنها یک بار محاسبه کردیم.که ۲۱۲ نظر ثبت شد.که ۱۸۹ رای معادل ۸۹.۱۵ درصد مخالف این طرح و ۲۳ رای معدل ۱۰.۸۵ درصد موافق بودند.که هر چند ما جامعه آماری یک دستی نداشتیم و تمامی شرکت کنندگان از افرادی بودند که به اینترنت دسترسی داشتند اما باز هم اختلاف بین دو رای قابل چشم پوشی.نیست.باز هم از همه دوستان سپاسگزاریم و در خواست می کنیم تا در نظر سنجی بعدب ما نیز شرکت کنند.امیدواریم که نتایج این قبیل نظر سنجی ها بتواند سهمی حتی جزیی در تصمیم گیری های اجرایی کشور ما داشته باشد.
باید شر این مافیایی بد مصب را از روی زمین می کندم.خرجش فقط چکاندن یک ماشه بود. فقط یک هدف گیری و بعد بومب... مخش می پاشید به در و دیوار.دستم زخمی شده بود.با اون یکی دستم خشاب و عوض کردم.تا اینجا با کلی زحمت اومده بودم و نباید الکی موقعیت را از دست می دادم.دستی که زخمی بود را از زیر تکیه گاه تفنگ کردم توی دوربین تفنگم هم نگاه کردم و نوک مکسگ را خواباندم روی شقیقه اش.خواستم دقیق دقیق شلیک کنم... یک دفعه همه جا تاریک شد.مامان از توی آشپزخانه داد زد حمید باز هم برق ها رفت.پاشو بس دیگه خسته نشدنی اینقدر پشت اون کامپیوتر نشستی .
همه ی نظر سنجی ها که قرار نیست برنده داشته باشه. توی تمام تخم مرغ شانسی ها هم قرار نیست جایزه باشه. توی نظر سنجی وبلاگ ما هم قرار نیست به کسی توهینی بشه یا دست روی نقطه ضعف کسی گذاشته بشه. اما خوشحال می شوم اگر دوستان من با نظر های خود خودشان ما را در نتیجه گیری هامان کمک کند.توجه کنید گفتم نظر خود خودتان با پیش ضمینه های ذهنی گفته های خاله زنکی جلو نیایید.باز هم از شما ممنونم
مرد بی رحم بود
و زن می گریست
پسرانی به دنیا آمدند و دخترانی
پسرانی بی رحم
دخترانی گریان
عاشقانه ها/سید ابراهیم نبوی
آهای تو
آهای تو که ان بیرون در سرما ایستاده ای
تو که پیر می شوی . تنها می شوی
می توانی مرا حس کنی؟
آهاب تو که در راهرو ایستاده ای با پاهایی که می خارند و لبخند های بی رنگ
میتوانی مرا حس کنی؟
آهای تو . کمکشان نکن تا روشنایی را به خاک بسپارند
بی انکه بجنگی تسلیم مشو.
آهای تو که در افکار خودت
برهنه ذر کنار تلفن نشسته ای
میخواهی به من دست بزنی؟
اهای تو که گوش به دیوار گداشته ای
منتظری تا کسی صدایت کند
می خواهی به من دست بزنی؟

قلبت را بگشا به خانه می آیم
اما این فقط یک خیال بود
همانطور که می بینید
دیوار خیلی بلند بود
هر قدر تلاش کرد نتوانست رها شود
و کرم ها مغزش را خوردند
اهای تو که در کنار جاده ایستاده ای
و همیشه هر کاری بهت بگن میکنی
میتوانی کمکم کنی؟
اهای تو که در پشت دیواری
بطری ها را ذر تالار میشکنی
میتوانی کمکم کنی؟
آهای تو به من نگو که اصلا امیدی نیست
با هم می ایستیم .جدا از هم می افتیم.
راجر واترز/پینک فلوید
گذاشت توی دنده و گاز داد
گفت تو دیگه داری خیلی سخت می گیری.اتفاقی که نیفتاده اصلا ارزشش رو نداره واسه خاطر شندر غاز با کسی دهن به دهن بدی.مسافری گفت پیاده می شم.صد تومنی دراز کرد.گفت می شه صد و پنجاه تومن مسافر راهش را کشید و رفت.ترمز دستی را کشید قفل فرمان را از زیر صندلی بیرون آورد و از ماشین پیاذه شد.
افسر نیروی دریایی قایق نظامیان را دید که به سمت خاک کشورش می آمدند.بلندگو را برداشت و بهشان هشدار دادکه نزدیک نشوند.نظامیان توجهی نکردند.بلندگو هنوز توی دست افسر بود که بدن سوراخ سوراخ شده اش از بالای برج دیده بانی پرت شد توی آب.تلویزیون های خارجی گفتند:نظامیان ما درآبهای آزاد با یک تروریست درگیر شدند و او را به قتل رسانند.تلویزیون های داخلی گفتند:افسر جان بر کف نیروی دریایی در پاسداری از مرز های آبی کشورش به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
چند روزی می شد که آمده بودند.کنار چهارراه یک کیوسک درست کرده بودند و چندتا هم تابلو زده بودند.؛از حیوانات موزی نترسید با انها مبارزه کنید؛با همکاری هم موش ها را از بین ببریم؛رفتم جلو .گفتم مرگ موش میخوام .خیلی قاطع و با اعتماد به نفس دیدنی گفت:ما هم دنبال همین هستیم.حتی یک موش هم نباید توی شهر باشد.
یه موش از کنار جدول خیابان درآمد و یکراست آمد طرف کیوسک.جیغ کشید و فرار کرد.
اومد جلو گفتم حتما یکی بهش می فروشم.دستش توی جیبش بود.بهش میومد که آدم با فرهنگی باشه .گفتم اگه دنبال سیاستی شرق را بردار اگه می خواهی از قیمت طلا و ارز با خبرشی و جدول بورس را دنبال می کنی عصر اقتصاد بردار اگه دنبال نتایج مسابقات دیروزی خبر ورزشی ببر و....دستش را از جیبش در اورد شکل ۷ کرد گذاشت روی لبش گفت:سیگار داری.
می دانی
شادی مایع است محدود ناشدنی است
اما بر دل من چیزی دیگر نشسته است.مثل دوستی که جامد است
و ماندنی.

پیرمرد افتاده بود کنار خیابان در حالی که خودش را توی کارتنی مچاله کرده بود از سرما یخ زده بود روی کارتن با خط درشتی نوشته بودند:گرم گرم با بخاری گاز سوز...
عکس قشنگی شده بود.گفت:"قابش کن .بزن به دیوار تا هر وقت بهش نگاه کردیم یاد خاطره های خوش بیافتیم. عکس و انداختم لای خرت و پرت های دیگر. دیروز بهم خبر دادند توی یک تصادف کشته شده. عکس را پیدا کردم.دادم قاب بگیرند.
حتمی تا حالا سمبوسه خوردی.یا لااقل توی واینجا و اونجا دیدی.نون های مثلثی شکلی که توش بسته به سلیقه درست کننده و منطقه جغرافیایی چیزهای مختلفی هست.هدفم از این حرفها اب انداختن دهان و قاروقور انداختن شکمتون نبود میخواستم درباره ی داستانک باهاتون صحبت کنم.داستانک ها یک گونه ای از داستان کوتاه هستند که خیلی کوتاه تر از داستان کوتاهند و فقط یک تصویر یا حس را در مخاطب به وجود میارن.البته بعضی ها برای آن تعریف ها و قوانین خاصی هم قائلند .مثلا اینکه باید ۵۰ تا ۵۰۰ کلمه باشندو ... اما فعلا کاری با ان نداریم .برای من داستانک ها شبیه همان سمبوسه هایی است که گفتم یک غذای کوچولوی مختصر که برای مدتی جوابگوی نیاز ماست.حالا این نیاز چه نیاز به غذا باشد چه نیاز به یک اندیشه و نظر.چندتا از داستانک هایی که دوستانمان برایمان فرستاده اند را اینجا میاورم امیدوارم مورد قبولتان باشد.
اولین پست را وقتی می نویسم که چند روز بیشتر تا سال جدید نمانده و پرونده ما بلاگ ها و سایتهای ما توی سالی که گذشت یکی از جالبترین مراحل خود را طی کرد.به لطف تکنولوژی و از دنیای مجازی با دوستان خوبی اشنا شدیم و فرصت داشتیم تا در کنارشان باشیم چندتا سایت مسدود شد و چندتایی هم به لطف دوستان مسموم شد.اما وبلاگ سمبوسه وبلاگی برای اطلاع رسانی و دریافت برترین های ادبات داستانی خواهد.بودبنابراین باز هم خوشحال میشویم که حضور شما را در کنارمارن حس کنیم و نوشته هی زیبایتان را بخوانیم.استاد