

دوستی از دوران کارشناسی دارم که ساکن اتریش است و به تازگی به جرگه متاهلین پیوسته و ازآنجا که این دوست شریف به قدری حساس به زندگی خانوادگی و تعلیم و تربیت بچه هایش است توی چند کشور اتحادیه اروپا سیستم های اموزشی را ورانداز و سبک و سنگین کرده ببیند که دست بر غذا اگر صاحب بچه ای شد کدام کشور برایش مناسب تر است. همین دوست برایم نوشته بود که تعالیم دوره ابتدایی در اسکاندیناوی حتی شامل گره ملوانی و مهارت دوست یابی و بازی دسته جمع هم میشود. بعد یاد سال های ابتدایی خودمان عدد صحیح و اعشاری و جدول ضرب و ضرب عدد دو رقمی در دورقمی افتادم. اینکه توی آن سالها برای همه بچه ها حفظ کردن جدول ضرب 10*10 آسان نبود. آنوقت از منظر پدر من اصل حساب جدول ضرب بود و هر بچه ای باید تا قبل از 9 سالگی جدول ضرب آن هم نه 10*10 بلکه 20*20 را بلد باشد. این بود که شروع پرسش هایش از 12*12 تا آغاز میشد و به 17*15 تا ختم میشد.
همسر دوستم اتریشی اصل است و فارسی کم میداند اما مشتاق فرهنگ و زبان فارسی بوده و زیاد کنکاش کرده اما وقتی دیدگاه او را در مورد آموزش بچه اش پرسیدم خیلی مطمئن تر و کم استرس تر بود. اولویت اش این بود که بچه اش سالم باشد،جسمی و روانی . بعد مهارت های اجتماعی بلد باشد و دست آخر خودش راه خودش را پیدا خواهد کرد. از منظر اون بچه دار شدن به مثابه یک دوره از زندگی اش بود و وظیفه رشد فیزیکی بچه در عین رشد عاطفی و سلامت روانی ، درگیر نظام آموزشی یا اینکه توی کوچه بچه اش را بدزدند و بهش تجاوز کنند و جنازه متعفنش را بیست روز بعد توی بشکه پیدا کند نبود. به سیستم آموزشی کشورش به سیاست های کشورش به اقتصاد و جامعه اش اطمینان داشت. فکر میکنم تنها فرق دوست ایرانی و همسر اتریشی اش همین بود. اون نگران بود چون زاده ایران و بزرگ شده تهران بود. وقتی مادرش آبستن بوده وج موشک باران های تهران بوده ، وقتی به دنیا امده قحطی نفت و شیرخشک ،وقتی بچه بوده توی صف های طویل اجناس کوپنی ایستاده و وقتی جوان شده استرس دانشگاه و درس و شغل مغلوبش کرده. پس تفاوت خیلی طبیعی است.
همه این ماجراها همزمان شد با خواندن یک یادداشت توی فصلنامه روایت که در مورد نسل جدید و فرزند سالاری در ایران بود. نوشته در شماره ده مجله و به قلم مجید حسینی بود . ده اختلاف بین نسل جدید یعنی متولدین دهه 70 به بعد با متولدین ده های قبلی را شمرده بود. هرچند هرچه جلوتر رفتم حس کردم این 10 مورد شاید 5-6 مورد بیشتر نیست و نویسنده کوشش کرده ده اصل بشمرد و جاهایی یک تفاوت را به دو زبان و تکراری گفته اما اصل حرف و فحوای کلامش گیرا و درست بود.
حتی نسل پدران و مادران تحصیل کرده هم در تربیت فرزند دچار سو تفاهم اند.
حدادی برایم تعریف میکرد توی فروشگاهی در ترکیه زنی ایرانی را دیده که بچه بزرگ شده اش را در کالسکه جابجا میکرده و بچه نق نقو کام مادر مغرور را تلخ کرده بوده .آن وقت مادر آنچه رکیک ترین الفاظ در برخورد است را نثار بچه اش کرده تا ثابت کند مهر مادری بزرگترین موهبت است اما تربیت بر هرچیز دیگری تقدیم دارد.

نمیدانم شما که این متن را میخوانید در کدام مرحله از زندگی ایستاده اید . اصل تمایلی به ازدواج دارید یا نه و احیانا اگر ازدواج کردید میخواهید فرزندی داشته باشید یا خیر. این کاملا به خودتان مربوط است. اما اگر تصمیم گرفتید همه موارد ذکر شده را تجربه کنید. بالا غیرتا قبلش یه سفر به چهار تا کشور بروید و از وضع تربیت فرزندان اطلاعات کسب کنید. اگر هزینه سفر را ندارید کتابهای خوب ترجمه شده خارجی بخوانید. توی اینترنت یا فیلم های مستند بگردید و اطلاعات حقیقی کسب کنید. دانستن و به کار بستن قطعا با ندانستن و گند زدن متفاوت است. اگر به آینده کشورتان فکر نمیکنید حداقل به فکر آینده فرزندتان باشید.
زادگاه پدری ام را دوست ندارم. نه اینکه خودم را گم کرده باشم یا بخواهم نشان دهم خیلی بچه تهرانم و اهالی آن دیار خیلی عقب مانده اند. ابداُ. ده یا بیست سال پیش آرزویم بود به آنجا بروم . دیدار تازه کنم. آدم های روستا را ببینم و توی زندگی شان دقیق شوم . اما الان رغبتی درم نیست با اینکه خانه و سرای تازه یافته ام. با اینکه مالکیت دارم اما رغبت گذشته در من نیست. این نوبت که دری به تخته خورده بود و رفته بودم فکر کردم چه شد که شوق ریشه یابی اینطور در من زمین گیر شد. چه شد روستایی که سالها عاشق شپش و بوی کاهگل های خیسش بودم اینطور در من تمام شد. من بزرگ شدم و خواسته ام تغییر کرد یا روستا محقر شد و پس رفت کرد. روستا با آن چند صدخانه کاهلگی و تو در تویش محوریت داشت. اعتبارش به بزرگانش بود. یادم هست توی حسینه و مسجد ریش سفید ها جا و اعتبار خود را داشتند. مناسک داشت. تا سفره مسجد خاص خود روستا بود. این روزها اما مراسم با نمونه مشابه اش در تهران تفاوت چندانی ندارد. بزرگها یکی یکی کم شده اند و جوان ها اعتباری برای مناسک قائل نیستند. اصلا بلد نیستند. حق هم دارند. ارزشی برایشان ندارد که بخواهند در بندش باشند. زمین های کشاورزی تعطیل شده و زمین بایر مانده آنجاهاییکه آب و چشمه دارد زمین ها به باغ های گردو بادام و انگور بدل شده. سقف خانه ها شیروانی و نمایشان سنگ هاری مرمریت و گرانیت شده است. روستا که روزی مولد بود خود مصرف کننده شده است. جمعیت روزهای میان هفته با روزهای پایان هفته خیلی متفاوت است. نسل پدران بازنشسته بر گشته اند و خوش نشین شده اند. چند گله چند هزار راسی روستا حالا به یک گله با کمتر از صد راس دام تبدیل شده است. پیر ها فرطوط شده اند و چشم شان به طرح رجایی و یارانه های دولتی است. جوان ها شوخ و شنگ و پی ماجراجویی های دیگرند.
مخالف تغییر نیستم اما تغییر ماهیت روستا از مولد به مصرف کننده همان نقطه ای بود که شروع بیکاری و ازحام شهر و اتفاقات از این دست را در بر داشت. اگر پدربزرگ و پدران ما از روستا کوچ نکرده بودند. شاید الان دامدار بودم شاید هم کشاورز در هر صورت دغدغه ام اینترنت 4G نبود و توی روستا دنبال نقطه با انتن دهی بهتر نمی گشتم.
علت این کشته شدن انگیزه را یکنواختی روستا میدانم. بیشتر از یک هفته نمیتوانم آنجا بمانم و سکوتش اذیتم میکند. سرگرمی خاصی ندارد. عده ای به مردم آزاری خوش اند عده ای هم به دنبال دیده شدن. از این دست اتفاقات تقریبا در تمام محیط های روستایی ایران رخ داده است. تمرکز جمعیتی در شهرها بیشتر شده و پش یندش ترافیک و نبودن اب اشامیدنی سالم و شلوغی و ...
دوست ندارم روستا بروم نه بخاطر اینکه بهم خوش نمیگذرد. اتفاقا جوجه کباب کردن و آویزان شدن از دار و درخت و عکس گرفتن در افق باز و مناظر بکر خیلی هم کیف میدهد. روستا را دوست ندارم چرا که پشت همه مظاهر به ظاهر جذابش تیره روزی مردان و زنانی بی آرزوست که منتظر فرزندی که به شهر رفته روزی دری بزند و از انها عیادت کند. شاید بعضی هاشان همچین آرزویی هم نداشته باشند و فقط منتظر مرگ باشند.
به قول شاملو :
بر مردگان خویش نظر می افکنیم
با طرح خنده ای
و نوبت خویش را انتظار میکشیم
بی هیچ خنده ای


ازقدما خیلی نمیدانم اما در شعرای معاصر "شهریار" درد عشق کشیده است. خودویرانگر و شوریده . جوری که درس و دکتر شدن را رها کرده بود و در حسرت عشقش مانده بود. اینکه چقدر دیدگاهش برای رسیدن به عشقش فعال بوده یا منفعلانه را کاری ندارم . اینکه اینقدر سخت و آرمانگرایانه به سمت و سوی محبوبش رفته هدف صحبت من است. یعنی با اینکه میدانسته طرف مزدوج شده و درگیر آداب و احوال زناشویی است باز نتوانسته توی ذهنش دل بکند.

دل کند یا نکندن از همان بحث هاست که وقتی دو طرفش انسان باشند ابعاد پیچیده ای پیدا میکند.
خودم معیار دقیق و درستی از این اتفاق ندارم اما میدانم اخلاق گرایی به شدت میتواند به این موضوع کمک کند. یعنی فرض کنیم شما به فردی علاقه داری و به هر دلیلی پذیرفته نمیشوی ، توی ذهنتان هم نمیتوانید بیخیال موضوع شوید. بعد به تدریج حس فاصله و نسیان اجازه میدهد شخص دیگری وارد کارزار عاطفی شما شود. آنوقت ازآنجا مهمان یا نمی آید یا اینکه یکهو یک عالمه با هم هوار میشوند روی سرت، آن نامبرده قبلی می آید و دوباره ابراز علاقه میکند و شلنگ تخته می اندازد.
اینجاست که شعله های علاقه مثل فتیله به ته رسیده گرد سوز پت پت میکنند و دوباره دود میکنند. تقلا میکنند که روشن شوند.
اگر اما اخلاقی به موضوع نگاه کنیم و به تعهد اتفاق و آدم جدیدفکر کنیم. خیلی راحت میتوانیم روی از آن عشق قدیمی خط بکشیم و بیخیالش شویم.
گمان نمیبرم که این موضوع خیلی درگیر بحث های دیگر مثل سطح تحصیلات یا مذهب و ... باشد. وا دادن فقیر و پولدار ،شیخ و فاحشه نمیشناسد.
نسخه عطاری ما اخلاق گرایی است. چرا که اخلاق گرا بودن قصه همان لاکپشت آهسته و پیوسته است، یعنی آهسته میرود ولی بیم نرسیدنش از خرگوش تیز پا به مراتب کمتر است.
عنوان این پست انتخابی بود از شعر شهریار که به مرحله ای از خواستن و نرسیدن رسیده که به نفرت از محبوبش بلد شده .
متن کامل غزل را اینجا بخوانید.
خب برای ما ولخرجان جهان سومی که ته ته همه بی مبالاتیمان به یک چاه نفت میرسد شاید درک تصویر نخست وزیر بودن و نشستن روی نیمتکهای چوبی پرچ شده و خوردن یه پاکت کوچک سیب زمینی و مرغ سوخاری حاضری غیر ممکن باشد. از آن نیمکت ها که جا بجای پارک جنگلی های خودمان زیاد داریم.
دیدن یک وزیر با دوچرخه یا مدیر عامل یک سازمان عریض و طویل که با اسکیت به محل کار خود میرود برای ما در حال توسعه گان بعید و دور است.
این را هم قبول دارم که بخشی از این حرکت فیدبک پوپولیستی است که شاید میخواهد وجوه مختلفی از زندگی ساده این آدمها را عیان کند اما هرچه که هست از نخست وزیر کانادا زیاد شنیده و دیده ام.
نمونه اش همین عکس پایین که نخست وزیران دو کشور بلژیک و کانادا به همراه همسرانشان پای یک نیکمت چوبی در عین سادگی نشسته اند به گپ زدن و شاید صحبت های مهمی دارند که روی سرنوشت تک تک آدم های کشورشان اثر گذار باشد.
این سوی جهان نه تنها از این ساده زیستی ها خبری نیست بلکه به خاطر وجه ریاکارانه اتفاقات اعتماد که به گمانم بزرگترین واژه در هر جمع و جامعه ای است ، از میان رفته است.
دقیقا نمیدانم چه میشود کرد آنچه میدانم این است که این اتفاق دفعتی نیفتاده و به مرور زمان این دیوار که از بن کج بوده تا ثریا زاویه دار بالا رفته است.
این را هم میدانم اگر هرکسی که اولین بار چنین کرده اگر اندکی کلاه خود و وجدان درونی اش را به قضاوت کارش می نشاند شاید ما در بی نهایت این اتفاق وضعمان خیلی فرق میکرد.

دوراهی رفتن و ماندن. دوراهی مرگبار عمده هم نسلان من است. اینکه زور بزنند خود را مسلط و مسلح به زبان و مدرک و مقاله و سابقه کار بکنند. ساعت ها توی فروم ها بخوانند و بنویسند و فرم های مختلف پر کنند ،مدارک ترجمه کنند درخواست بدهند،توی صف بایستند، توصیه نامه بگیرند تا بلکه گلچین سفارت های فرنگی آنها را هم در سبد خود راه دهند. کمتر دیده ام کسی هم از رفتنش پشیمان باشد گویا مشکلات بلند مدت و سطح رفاه و کار و درآمد در حدی است که بر دلتنگی و مشکلات دوری از خانه و خانواده اش بیارزد.این میشود که پیش بینی میکنند حدود 0.5 میلیون دانشجوی تحصیلات تکمیلی فقط به هدف تحصیلات تکمیلی از ایران راهی ینگه دنیا شده اند و هرگز برنگشته اند.گشتاور صنعت و علم آن کشور شدند. موتور مولد یا در بدترین شکل ممکن اش به آن فرم از لودگی و عیاشی که مدنظرشان بود رسیده اند. خب لابد کشور نباید فقط در نوابغ شهرت داشته باشد اینکه کشوری باشد که بتوان در آن به بهترین شکل ممکن هم اعیاشی کرد خودش قابلیت بزرگی است.
بحث مالی هم بسیار پر رنگ است آمارحداقل دستمزد در ایالات متحده آمریکا نشان می دهد اگر بخواهیم حداقل حقوق یک شهروند ایراین با آمریکایی را قیاس کنیم . شغل آمریکایی تا ده برابر بیشتر در آمد دارد. یقین میگویدخب هزینه زندگی هم بالاست. بله ، اما معیار اصلی معیار قدرت خرید است نه در آمد که متاسفانه مردم کشور ما در قدرت خرید هم رتبه های انتهایی جدول را دانرد.
دنیای امروز دنیای عرضه عمده و قیمت جهانی است. آیفون گوشی های جدیدش را برای فروش در سرتاسر دنیا به قیمت 999 دلار عرضه میکند. حالا اینکه روزی 5 دلار درآمد داشته باشی یا 500 دلار به آیفون ربطی پیدا نمیکند. دقیقا مسئله خودت هست و سطح تلاشی که باید برای به دست آوردن آن گوشی انجام دهی. این سطح تلاش رابطه مستقیم با هویت آن کالا و شخص خریدار پیدا میکند. اگر با دو هفته کار یک آیفون خریده باشی طبعا دزدیده شدنش ،ضربه خوردنش یا خود سخت افزار به اندازه همان دوهفته می ارزد و بیشتر محتویات و اطلاعات شخص و حساب کاربری ات برایت مهم میشود. اما وقتی شش ماه برای خریدش جان کنده باشی آن وقت شاید ماهیت حفظ خود گوشی از اطلاعات شخصی ات مهم تر شود. پنج تا قاب محافظ و شش تا محافظ صفحه نمایش بگیری که هیچ ضربه ای نتواند گوشی ات را تخریب کند.
اخیرا دنبال دوربین عکاسی بوم و از چند عکاس حرفه ای ایرانی و خارجی در مورد دوربین ها اطلاعات کسب میکردم . آنچه چیزی که در خلال این جستجو ها برایم جالب شد رویکرد بسته عکس های وطنی بود. همه ایرانی ها فقط دو برند کانن و نیکون را پیشنهاد دادن توجیه این بود که بقیه یا پیدا نمیشوند یا اداوت و خدمات پس از فروش خوبی ندارند.
در حالی که عکاس های خارجی تنوع برند داشتند و هرکس با هر برندی که فکر میکرد جوابگوی نیازش است کار میکرد و محدودیت در تامین برایش ملاک انتخاب نبود.
عکاس های وطنی به شدت به دوربین ها ی فول فریم و سنگین پیشنهاد میدادن اما عکاس های خارجی در مورد نوع عکاسی سوال میکردند مثلا برای عکاسی طبیعت یا مستند دوربین های ساده و سبک پیشنهاد میدادند و برای کارهای آتلیه و پرتره دوربین های فول فریم و سنگین تر .
عکاس های ایرانی تو را صاحب و مالک مادام العمر دوربین میدانستند و بر روی قیمت بدنه اصلی تاکید داشتند در حالی که خارجی ها بیشتر در مورد لنز خوب حرف میزدند.
در بیان و نوع نگرش قطعا استثناتی هم وجود داشت اما میانگین صحبت ها همین سه بند بود که نوشتم.
بی شک اگر شما زاده و بزرگ شده هر کشوری باشی توی همین تصمیم گیری به ظاهر ساده انتخاب مختلفی خواهی داشت. انتخابی که جدا از دانش و سبک کاری صرفا نشات گرفته از جبر جغرافیایی باشد که در آن زندگی میکنی.
آدمهای کمی دیده ام که انتخاب هایشان جدا از جبر حاکم و البته به انتخاب و تصمیم معقول خودشان است. خیلی ها هم انتخاب متفاوت میکنند که بگویند متفاوتیم ولی در عمل ایدولوژی یا خودشان پشت انتخاب نیستند.
همه اینها را نگفتم که ناراحتتان کنم یا حتی باعث شوم که به این فکر کنید بسیار از دنیا عقب هستید خودم فکر میکنم اگر به آگاه انتخاب کنیم مابقی کار فقط تفاوت در همت هاست و فرقی نمیکند در کجا زاده شده باشی . در قلب نیویورک، تهران یا هندوستان شما دارای قدرت تصمیم گیری درست هستید و از زندگی تان لذت خواهید برد. همین
اسفند 79 فردای شبی که اسمش چهارشنبه سوری بود سوختم. سوختگی 13 درصدی از نوع درجه دومش که صورت و دو دست و بخشی از کتفم را گرفته بود. حماقتی که به هر شکلی حادث شده بود و بیشتر از هر چیز و هرکس خانواده را توی آن سالهای نوجوانی نگران و آشفته کرده بود. خانه نشین بودم و خبری ار مدرسه نبود. صورتم بعد از 15 روز شستشو با گاز استریل و شامپو بچه و بی شمار نفر ساعت عر زدن پیوسته ، پوست های مرده اش را از دست داده بود و شبیه شَبهی به رنگ لبو شده بودم. قرمز و حساس. دوست نداشتم با آن قیافه ای که حتی خواهر 7 ساله ام را میترساند از خانه بیرون بروم و تنها همدم ام توی روزهای کش دار، بهار 80 کامپیوتر و ویندورز 98 و بازی need for speed 1 بود. هارد سیستم ام 20 گیگا بایت ظرفیت داشت و دو گیگ موزیک داشتم همه اش گوگوش و سیاوش قمیشی . چند ساعتی می نشستم آهنگ فمیشی پلی میکردم ماشین مک لارن مشکی را انتخاب میکردم و عوض همه عقده های خانه نشینی توی جاده های سر سبز می گازیدم. قمیشی میخواند "اون روزها ما دلی داشتیم واسه بردن جونی داشتیم ..." " فاصله یه حرف ساده است..." " من همون جزیره بودم خالی و صمیمی گرم .." " چشم های منتظر به پیچ جاده "
میخواند چشم های منتظر به پیچ جاده و من پیچ ها را با دور تند می پیچیدم و و جهانم کوچک و تَک غصه ای بود. غصه ام سوختگی و عوارض اش بود که با بوی پماد سوختگی که مغز خورد شده بود قاطی شده بود.
قمیشی بی شک قهرمان آن سالهای من بود، بعد ها که اینترنت Dial Up مُد شد با کارت های اینترنت مروا که دوساعته بود و شبها رایگان ، نصف شبها که پول تلفن کمتر بود آهنگ هاش را دانلود میکردم. دبیرستانی شدم "نقاب" را بیرون داد و بعدتر هم که دانشگاه میرفتم هر دو سال یکبار یه آلبوم داشت و حسابی کیفور میشدم. همان زمان سخن از مراتب و درجات عالی موسیقی که گذرانده بود زیاد بود و این بحث ها و حرفها تا قبل از رشد اینترنت و راه افتادن جایی مثل ویکی پدیا و هزار و یک وبلاگ و وب سایت بحث های کاملا پسرانه به حساب می آمد. که توی جمع بچه دبیرستانی کلاس سه/هفت رد و بدل میشد. قمیشی قهرمان رویاهای من شده بود. رویاهایی که در مساحت چند وجهی بی قواره کله من جا نمیشد دانه به دانه به نت موسیقی تبدیل کرده بود. انگاری که همان نوجوان پر سودای سرخورده باشد. که سر دوراهی مکبری مسحد و ژل زدن مویش گیر داشت و نمیدانست کدام درست است.
قمیشی شکاف عمیق طبقاتی بود بین نسل پسران دبیرستانی که توی دو قطبی اِبی و داریوش گیر بودند. کلاس اول دبیرستان سه ردیف آخر در سلطه داریوش بازها بود. مبصر کلاس آرمین روی تمام نیکمتش با تیغ مداد تراش ترانه "یاور همیشه مومن" را تراشیده بود و مابقی کلاس با گچ های لیمویی روی تخته سیاه "نفس نفس توی سینه" ابی را می نوشتند. ما دو سه نفر اصلاح طلب تنوع طلب بودیم که یواشکی توی کتاب زیست شناسی کنار عکس امام ، " پرنده های قفسی "رو نوشته بودیم. توی انگشت شمار عروسی های مختلط از باند تقاضای آهنگ "گله" و "رسواترین عاشق" را می کردیم.
شاید درک قمیشی برای نسل های بعد از ما مثل درک ویگن باشد برای نسل ما ، اما هرچه هست قمیشی بخشی از خاطرات و غم های الکی و بزرگ شدن های من را به دوش کشیده. امروز فهمیدم تولدش است. بعد از این همه سال به لطف کانال ها و صفحه های اطلاع رسانی ،حیفم آمد از این اتفاقات از حال و هوای ان روزها و نوجوانی پر تجربه و نترس ننویسم.
دلم نیامد نگوییم من قمیشی را به رقم همه گند دماغ بودن شخصی اش دوست دارم، و با آن بزرگ شده ام.
دوساعت زمان برد. عین این دوساعت دست کم ده تایی طی یکسال گذشته داشته ایم. همیشه من متهم بودن به سخت گرفتن و برخورد تند و قاطع و او را محکوم کردم به عدم تعریف شفاف و سیستمی از فرآیندها،کارها و وظایف آدمها.
خیلی شیک آدمهای سازمان به مرز بی تفاوتی و لیز خوردن از زیر بار مسئولیت رفته اند.نمی خواهند هیچ کاری کنند و اگر مجور باشند به انجام کاری ولو ساده اصلا دقتی در انجامش به خرج نمیدهند این شده که هر روز احساس منفی تری بهم دست میدهد از طرفی نمیخواهم چشمه هایی از وجدان و کار خوب و خلاق درونم کشته شود. از سویی از این همه بی معرفتی و فرار به ستوه آمده ام،خسته شده ام و امیدی به بهبودش ندارم.
پیش مدیر هم میروم و می خواهم که مرزها و اختیاراتم را معلوم و مشخص کند میگوید خیلی به مرز اعتقادی ندارد. این جوابش نه از سر روشن بینی و مدرن بودنش که بخاطر از سر باز کردن مسئولت میگوید. میخواهد هر زمان خواست کار و وظیفه ای را به کسی تحمیل کند.
خدا داند یک روز هم شرکت نیامده ام بی احساس اینکه باید تغییر ایجاد کنم باید دست کم حقوقی که سه ماه تاخیر دارد را حلال کنم. ولی با این اوضاع و تفاسیر نمیدانم تا کی میتوانم بمانم....
نشد. هر چه کردم بیخیال باشم و یادداشتی روی این تک آهنگ نگذارم نشد. سعی کردم به چشم یه آهنگ معمولی یا حتی نوستالژیک نگاهش کنم نشد که نشد. متولد دهه شصت باشی و نوجوان مغرور دهه هفتاد که وِیدیو برایت ابتذال باشد و ماهواره برایت حرام چاره ای نداری جز اینکه بچسبی به تلویزیون با چهارتا و نصفی کانال که به زور می توانند تا ساعت 10شب برایش برنامه جفت و جور کنند و دست آخر 15ساعت از شبانه روز برفک و خطوط عمودی رنگی تحویل مردم می دهند. آن وقت باید روزی پنج بار توی سر تلویزیون ناسیونال و فیلیپس آنالوگ بکوبی که بفهمی آنکه از چپ به راست توپ میزند استقلال است و آنکه راست به چپ پرسپولیس. بنشینی روزهای هفته را بشمری تا برسی به جمعه و غروب زمختش که بغض توی گلویت قلمبه شود و با هیچ کوکاکولایی پایین نرود بعد کانال دو یکهو یک موزیک جاندار پخش کند که هم ارزشی است هم خوب کار شده هم شعرش سرجایش است هم آهنگش ازت دلبری کند هم ویدیو های لانگ شات و به درد بخور بدهد از مناظر ایران و جانباز و یک پوتین یک قمری که درون پوتین رزمنده لانه کرده . بعد فکر کنی به امروز که دوباره کی نفر بعد نزدیک بیست سال این آهنگ را برایت فرستاده تلوزیون با بیست چند کانال بیست و چهار ساعته و چند زبانه چقدر می تواند مخاطب را اینطوری میخکوب کند؟چقدر میتواند آدم بنشاند پای برنامه هایش بنشاند؟ چقدر توانسته است اصلا دلبری کند؟

+آهنگ را اینجا گوش کنید.


خبرآنلاین ویدیویی از کاندیده های اولین دوره انتخابات ریاست جمهوری در ایران منتشر کرده بود. که در آن کاندیده ها به بیان شعار های خود می پرداختند. از آنجا که بعضی از اسامی و شخصیت ها را خوب نمیشناختم شروع به جستجو در باب اسم و رسم و شهرت کاندیده ها کردم. این فضولی سیاسی اتفاقا مرا ترغیب کرد که بفهمم سرنوشت کاندیده های اولین دوره ریاست جمهوری چه شده است. الان کجایند و چه میکنند.
1- دکتر حسن آیت : عضو مجمع خبرگان قانون اساسی،نماینده دور اول مجلس شورای اسلامی در 14مرداد 1360 به دلایل نامعلومی در تهران ترور شد. خیابانی در نارمک تهران به اسم ایشان نامگذاری شده است.
2- صادق قطب زاده : اولین رییس سازمان صداوسیمای جمهوری اسلامی ، به دلیل سیلی زدنش به اردشیر زاهدی در زمان دانشجویی در امریکا ،از این کشور اخراج شد و با کمک مصطفی چمران به نجف نزد آیت اله خمینی رفت. در سال 24 شهریور 1361 به حکم آقای ری شهری و به جرم بر اندازی نظام و بمب گذاری در منزل امام اعدام شد.
3- داریوش فروهر : دبیر کل نهضت ایران و وزیر کار در کابینه دکتر بازرگان ، به همراه همسرش پروانه اسکندری در روز اول آذر ماه 1377 طی ماجرایی موسوم به قتل های زنجیره ای در منزلش به قتل رسید.
4- سید صادق طباطبایی : سخنگوی کابینه دکتر بازرگان و معاون وزیر کشور در همه پرسی سال 58، به علت نسبت خویشاوندی اش با امام موسی صدر و خانواده امام همواره مورد توجه و احترام بود در سال 1393 در دوسلدورف آلمان دیده از جهان فروبست .
5- احمد مدنی : اولین وزیر دفاع جمهوری اسلامی و نماینده دور اول مجلس ، در سال 1384 در کلورادو آمریکا دیده از جهان فروبست.
6- کاظم سامی :اولین وزیر بهداشت جمهوری اسلامی و رهبر جنبش انقلابی مردم ایران (جاما) در سال 1367 در تهران به دلایل نامعلومی کشته شد.
7- حسن ابراهیم حبیبی : وزیر ارشاد دولت بازرگان ،وزیر علوم در دولت میرحسین موسوی، رییس فرهنگستان زبان و ادب فارسی در سال 1391 در تهران دیده از جهان فروبست.
8- ابوالحسن بنی صدر : بنی صدر سمتهای زیادی در بدو پیروزی انقلاب و در دستگاه های اجرایی داشت. نخستین ریاست جمهور ایران که از حمایت آیت اله خمینی برخوردار بود اما به تدریج دچار جهت گیری هایی با نیروهایی انقلابی شد و سرانجام از ایران گریخت و در حال حاضر در پاریس ساکن است.
بین 8 نفر کاندید سرانجام ابولحسن بنی صدر با کسب بیشترین آرا رئیس جمور شده و احمد مدنی نیز رتبه دوم بیشترین آرا را بدست آورد. هرچند دوران ریاست جمهوری بنی صدر با جو انقلابی و مشکلات پیش رو کشور زیاد دوام نیاورد اما مهم تر از هر چیزی برای من این بود که چهار نفر از هشت نفر یعنی 50% نمایندگان ریاست جمهوری به قتل میرسند. یک نفر برای حفظ جانش از کشور می گریزد و یک نفر دیگر نیز رفتن را بر ماندن ترجیح می¬دهد و تا پایان عمر در آمریکا سکنی می گزیند.
بین 7 رییس جمهور و یک نخست وزیر تاریخ 39 ساله انقلاب اسلامی نیز یک فراری ، یک شهید، یک محصور سه ممنوع تصویر و دو رد صلاحیت برای ادوار بعدی آمار تکان دهنده ای است که ریاست جمهوری را جزء مشاغل خطرناک قرار میدهد.
اینکه انتخابات تا چه حد برای کشور در حال توسعه ای چون ایران مهم است جای خود و اینکه اصلا ریاست جمهور در قیاس ریاست جمهورسایر کشورها چقدر دارای اختیارات و توان سیاسی و اجرایی است هم بماند . آنچه برایم مهم و جالب بود اینکه وقتی آمار رئوسا جمهوری در ایران اینقدر تکان دهنده و وحشتناک است چرا کاندیده ها به هر حربه ای برای از میدان به در کردن رقیب خود انجام میدهند وچرا ما مردمانی نیستم که پرسش کنیم و در مورد علت این همه خشونت در برابر رجل سیاسی سوال کنیم.
+ برای اطلاعات بیشتر اینجا را بخوانید.
شوروی کمونیست هم به این سرعت از هم نپاشید که واحد کوچک ما دارد از هم می پاشد.دارد دگردیسی می کند. دگردیسی خوشبینانه ترین واژه ایست که می توانم به زبان بیاورم.هر چند واقعا از رخ دادنش مطمئن نیستم.آنچه که این روزها ازش مطمئنم این است که جرقه های چماق به فیتله نشسته و اَلو گرفته و حالا هر چه که می گذرد بر آتش نفاق افزوده می شود. هر روز انبار جدیدی به دامنه آتش اضافه می شود. هر روز آدم تازه ای خبر را می پرسد.
- شنیدم م داره میره؟
- واقعا استعفا داده؟
- چرا آخه؟مشکلش حقوقه ؟ یا چی؟
من مانده ام و هزار فکر توی سرم و بدون کمک ، بدون راهنما با سیل مصایب و دشواری هایی که در سر راه کارم است. میدانم توانش را دارم .می دانم اگر خودم را ببندم به کار همزمان همه کاری میکنم. اما حالا توی این اوضاع و احوال کار. همه راهنمای خوبی نیست که تجربه اش را در اختیارم گذارد هم اینکه نمیخواهم حضور کوتاه مدتم، تلقی جایگزینی برای میثم باشد. اصلا دوست ندارم برود. توی همین یک ماه که با او بوده ام می دانم بهترین گزینه برای همکاری است. می دانم منتظر دستی بود که برای حرکت یک دست جفتی شود و صدا کند. می دانم ما می توانستیم مثل بمب صدا کنیم. او با همه کار بلدی اش و من با همه پشتکار و دقت.
می توانستیم اولین تولیده کننده این نوع فر باشیم. می دانستم میتوانستیم رسم رسمی برای خودمان از همین واحد کوچک دست و پا کنیم اما حالا...
حالا نشسته ام و خیره به مانیتور به خودم فحش می دهم که چرا چند وقت است پشت مونیتور که می نشینم سر درد می گیرم. چرا چندوقت است دست و دلم به کار نمی رود. چرا چند وقت است جراتم را از دست داده ام.آن اعتماد به نفس بی بدیل ام که دلیل قبولی ام در همین مصاحبه شد. چه کارشان کرده ام. من آدم کارمند ساده بودن نیستم.من آدم انجام وظیفه از سر تکلیف نیستم. می دانم عده ای بهم می خندند. می دانم با دید شماتت نگاهم می کنند با خودشان می گویند دوسال دیگر حالت را می پرسیم. اما من جنگیدم برای رسیدن از کنترل کیفی به تولید جنگیدم . برای رسیدن از تولید به مهندسی هم جنگیدم. جنگیدم. ترس را کنار زدم و چهل دقیقه توی چشم های زاغ اش زل زدم و حرفم را زدم.گفتم اعتماد میخواهم. حالا نباید این اتفاق بیافتد حالا که بال و پری گرفته ام نباید هوا طوفانی شود.بالم را کسی نچیده اما نمی دانم این بالها تا کی بتوانند این هوای طوفانی را تاب بیاورند.
بنظرم توکل و قبل تر از آن داشتن اعتقادی برای توکل از نظر ذهنی آدم را آرام میکند. تقدیر گرایی اش نمیگذارد از اتفاقاتی که مطلوبش نیست ضربه زیادی بخورد. و اگر تغییر دلخواه و مثبت باشد اثر گذاری بیشتری دارد.
ازآینده نگرانی ندارم. تجربه این سال ها و این شهرک صنعتی خارج از شهر و این کارها آنقدر آب دیده ام کرده که از تغییر نترسم.هرجا بروم با کمی بالا وپایین به همین ثبات میرسم. اما هدف از آمدنم این نبوده. نیامده ام ببینم کسی نیست بروم. آمدنم از سر خستگی بود اما با هدف تغییر بود. اتفاقا تغییر هم ایجاد شد . منتقد تر و بی انصاف ترین شان هم معتقد ست تغییر ایجاد کرده ام. اما جایی که این تغییرات میخواهد سیر لگاریتمی بگیرد. به همگرایی نزدیک شود با کج خلقی و بی معرفتی و بی محلی سر میکنند.
باید حرف بزنم. فکر میکنم اینطوری از نظر روانی راحت ترم خسته کنندگی این روزها را برایشان توضیح دهم و در کمال ادب و متانت حرفم را بزنم. خواه قبول افتد خواه نه . آنوقت تصمیم گرفتن معقولانه تر و منطقی تر است.
تا بیش تر مه گرفته باشد یکشنبه ام
کنار خرمن گیسوانش
بی تاب آغوش امن دستهایش
و همه کاج های خاک گرفته شهرم
تا تیر بکشد قفسه سینه ام،
تا تیر بکُشد این تن نیمه جان را
تا تیر باشد سیگار پدر عبوس اش
با تاول لبهای تف زده اش
بوسه ای شود
کونه ی خیار
روی لبهایم
شاید کسی باور کند
که دوستش می¬دارم
شعرش از دیوار نوشته مدرسه راهنمایی شروع شد. آنجا درست پشت لوله های 2 اینچی که دروازه زمین فوتبال مدرسه ما بود توی یک کادر مستطیلی نوشته شده بود"درخت تو گر بار دانش بگیرد/به زیرآوری چرخ نیلوفری را ." و همیشه موقع پنالتی زدن باید توپ را درست سمت چرخ نیلوفری شوت میکردی ، رد خور نداشت . گل می¬شد.
بعد ها یک شعر ازش توی کتاب درسی مان آمد که حفظ کردنش اجباری بود و بعد دیگر آن گوشه دنج کتابخانه کانون که برای مربیان کتاب نگهداری میکرد دیوان اشعارش را داشت. از مناظره هیچ نمیدانستم. خیلی هم در بند فرق قصیده و غزل نبودم. میخواندم. چون احساس خوبی میداد می خواندم. واژه ها وزن داشتند و قشنگ کنار هم چیده شده بودند. پروین را دوست میداشتم. یک عکس هم بیشتر ازش نبود که شبیه عکس دیپلم ماشین نویس مادرم بود. با روسری که ریز چانه گره خورده بود . محکم و جدی و بسیار شیک.
خیلی از بیوگرافی و حال روزش نمیدانستم همینقدر میدانستم که جوان مرگ شده و حصبه امانش را بریده. یاد گرفتم بیشتر و بیشتر بخوانم.
پروین کتابداری کرده و بیشتر از هرکسی ارامش حتی توی مجمسه اش موج میزند.
اسفند و فروردین امسال که سالمرگو سالروز تولدش بود. بسیار یادش کردم و بسیار ازش خواندنم .
خاطره اش مثل روزهای دوران آن خانه درندشت و صحبتهای بابا با لحن یواش است. همه جوانان عصر ساواک صحبتهایی دارند که یواش می گویند و روی هجابه هجایش تاکید می کنند. بچه تر از آنی بودم که بفهم بابا چه میگوید. خلخالی کیست یا چه شکلی دارد.فقط می دانستم از آنهایی است که اگر توی کوچه دیدم باید از دستش فرار کنم و با همه سرعت فرار کنم تا بهم نرسد چون آدم خطرناکی است. شروع خلخالی برای من همین جملات یواش بابا بود موقع خوردن شام وقتی برادرم که تازه پشت لبش سبز شده بود از کتابهایی که مناسب سن اش نبودند میخواند و یک خروار سوال بی جواب توی ذهنش بود. آن اقا چرا فلانی را کشت؟ قطب زاده که بود؟ مهندس بازرگان چرا استعفا داد ? بابا از سرمتانت و تا جایی که میدانست جواب میداد وهمیشه توصیه به بی طرفی و عدم بیان ظرات سیاسی میداد.بابا معتقد بود ما نه زنده به شاه بوده ایم نه مرده به انقلاب . ما از روز ازل به سختی زندگی کرده ایم و کار کرده ایم و کار کرده ایم تا بتوانیم روی پای خودمان بایستیم. این کار کردن هم تفاوتی قبل یا بعد انقلاب نکرده.
همه اینها اتفاقات ماند تا سالها بعد که آن فیلم کیارستمی را دیدم. "قضیه شکل اول ،قضیه شکل دوم " که بعدها به اسم یک مسئله و دو راه حل تغییر نام داد.
توی آن فیلم یکی از نفراتی که در مورد آن قضایا صحبت می کرد خلخالی بود. بی تردید هم حرف میزد مثل همه قضاوت هایش حکم می داد و عجول در اجرا بود. یک سال بعدترش مستندی از تخریب آرامگاه رضا شاه را دیدم که حکم تخریب به امضا خلخالی رسیده بود. و چند نوبت بر روند تخریب نظارت داشت. ایده اصلی اش هم همین بود که اینجا خانه فساد میشود. چند سال بعد همین محل پایگاه عده ای سلطنت طلب میشود.
و آن همه روزنامه دیواری سالهای مدرسه که گاهی عکس جسد هویدا ، نصیری ، اویسی و جهانبانی همه به حکم قاضی شرع ؛محمد صادق خلخالی بود. تا کشتن پری بلنده روسپی لوطی مسلک شهرنو تهران که به همراه چند روسپی دیگر حکم مفسد فی الارض بودنشان را محمد صادق امضا کرد و از دم تیغ گذراند.

این اواخر هم که خبر رمز گشایی استاکس نت آمد و کدرمز تاریخ اعدام حبیب القانیان ، سرمایه دار وکار آفرین مطرح کلیمی بود باز یک پای قضیه حاج صادق بود و حکمش که صاحب ساختمان پلاسکو تهران و اولین کارخانه دار تولید پلاستیک در ایران را هم از دم تیغ گذرانده بود.
شاید درخشان ترین حرکت اش (البته از نظر من) همکاری با تروریست معروف مکزیک کارلوس بودبرای ترور شاه مخلوع که با هلی کوپتر و در زمان اقامت شاه در مکزیک رخ داد، بود. بقیه کارهایش واقعا جلادی بود. جلادی به معنای واقعی کلمه.
با یک حساب سر انگشتی حاج صادق فقط 50 و چند نفر از سرشناسان سیاست و اقتصاد را از پای چوبه دار فرستاده بود. حالا چند نفر کارگر و مجاهد و فدایی اعدام کرده دیگر خدا داند.
اولین حاکم شرع انقلاب راه بسیاری از هم مسلکانش در کشورهای انقلاب زده را طی کرد . تا آن جمله معروف کامو میگوید " انقلاب های بدون پشتوانه فرزندان خود را می بلعند را یکبار دیگر اثبات کند."
میگویند در اواخر عمر خلخالی آدم دیگری شده بود خبر از دست دادن مشاعرش آمد،بعد گفتند توبه کرده حتی مصاحبه ای ازش پخش شد که در در آن از صدام حسین بعثی حمایت کرده بود و گفته بود برخلاف آنچه که روایت شده صدام آدم بدی هم نبوده و خدمت کرده است. خلخالی در اواخر عمر به شدت از مواضع حسنعلی منتظری دفاع کرد و خود را مقلد اون میدانست . اما همه اینها باعث نشد کسی راجع او تغییر موضع دهد یا حتی از او که در ده هفتاد امکان فعالیت سیاسی داشت استفاده کنند. و بالاخره خلخالی در شامگاه عید فطر سال 1382 از دنیا رفت .
ذکر همه این مصیبت ها نه فخر و بیان برازندگی صادق خلخای در اعدام بود نه بی بته بودن عده ای در عصر خلخالی ، فکر میکنم که مثل خلخالی توی این عصر و این زمان هم هستند. دوست ندارم واقعا 40 سال دیگر یکی قد همین سن و سال خودمان بیایید با ابزار سرچ در آن زمان که نمیدانم چیست . بنشیند و قطعا اطلاعات بیشتری از مرتضوی و صلواتی و .... سرچ کند و دست آخر ما را آدمهای بی بخار روزگاری بداند که میدانستیم درست چیست و عمل نکردیم.
والسلام
برداشت اول:
1324/07/07
برای جمشید ، جوان گندمگون استهبانی خنکای هوا در روزهای آخر سپتامبر شمال امریکا سرد می نمود. جمشید به تازگی در رشته راه و ساختمان مدرک خود را اخذ کرده بود وحالا برای تحصیل در رشته مهندس هیدرولیک راهی واشنگتن شده بود. پسر حبیب اله خان آموزگار قاضی عدلیه استهبان، فخر فامیل . چند سال قبلش به پشت گرمی پدرش پشت پا به رشته ادبیات دانشگاه تهران زده بود و برای ادامه تحصیل راهی ینگه دنیا شده بود.
ادامه تحصیل در ایران را رها کرده و خواسته بود در امریکا مهندسی بخواند. در روزهایی که سیاسیون در همه جای ایران سر و کله هم میزدند طرح های عمرانی رضا شاه فرصت اشتغال و رشد در رشته ای فنی پیش آورده بود. تا حدی که حتی لیسانسه های فنی و مهندسی در پهلوی اول و دوم حسابی کاسبی شان سکه بود و حتی به مدارج عالی دولتی هم می رسیدند.

برداشت دوم :
1356/07/07
اوضاع معمولی نبود، نخست وزیری با تمام سمت های قبلی فرق داشت. بزرگ انجمن رستاخیر حالا چوب دو سر طلا شده بود. شاه او را به نخست وزیری برگزیده بود ولی جمشید خوب میدانست گرفتن سمت بعد از هویدا که خود او هم بسیار چیزها آموخته بود در شرایط فعلی کار دشواری است. مبارزات مردم علنی شده بود و گزارشات ساواک نشان میداد که خطر بیش از اندازه نزدیک است. آقای خمینی در پاریس مستقر شده و این اتفاق امکان ارسال اعلامیه و حتی کاست های سخنرانی را برایش فراهم آورده بود. در آمدهای حاصل از فروش نفت در ایران به بیشترین حد خود از زمان ملی شدن این صنعت رسیده، رشد اقتصادی در حال طعنه زدن به عددی دو رقمی بود و دولت هویدا در مسائل اقتصادی آنقدر قوی کار کرده که حفظ همان شرایط هم برای مردم قابل قبول است. اما آموزگار برای توسعه یا رشد اقتصادی به سمت نخست وزیری برگزیده نشده بود، موضوع مهم تری بوده که 14 سال نخست وزیری را از هویداگرفته بودند.

برداشت سوم :
1357/07/07
آن جمعه سیاه ، هفدهم شهریور ماه مرکب بد قلقی است که هیچ رقمه پاک نمیشود. خون ریخته شده در ژاله ، مردم جنگ ندیده را هراسان کرده. بعد از بیست و هشت مرداد 1332 هرگز حضور این همه نیروی نظامی و این نحوه برخورد سابقه نداشته. آموزگار زیاده روی کرده بود. شاید هم شاه زیاده روی کرده بود و خودش را پشت سر جمشید آموزگار قایم کرده بود. دوره مرده باد جمشید شروع میشود. اوضاع کاملا اضطراری است و تاثیر برگه های استسیل شده چروک و کثیف خمینی از سخنرانی های عریض و طویل فک کراواتی های تلویزیون و رادیو به مراتب بیشتر است. مردم تغییر نیاز دارند نه تحقیر.
برداشت چهارم :
1395/07/07
آموزگار چند ماه قبل از بهمن پنجاه و هفت و با وخیم شدن اوضاع وقتی مطمئن شد که دومینو انقلاب خواهی به شدت در حال پیش روی است فرار را بر قرار ترجیح داد و مجدد راهی همان کشور محصل تحصیلش شد و در مریلند ماند. و همه رخداد های تلخ و شیرین آن سالها از قضیه گروگان گیری سفارت تا پدیده احمدی نژاد را رصد کرد. اما هرگز چیزی نگفت، مصاحبه ای هم نکرد و بیشتر مشغول کارهای خودش و البته کار در همان زمینه ها مطلوب و مورد علاقه اش بود. تا جایی که عضو انجمن مهندسین ساختمان آمریکا شد و مقاله هایی در زمینه معماری شهری و ساختمان سازی داد.
امروز خبر مرگ جمشید آموزگار را شنیدم البته نه از رسانه های ایران بلکه در تلکس های خبری و اینترنت، گویا صداسیما علاقه ای به 57 به قبل ندارد مگر اینکه بخواهد جسته گریخته ماجرای 28 مرداد 1332 یا 15 خرداد 1342 را بیان کند. یا سریال های آبکی بسازد در مذمت شاهان گذشته. قطعا نمیدانند نفی گذشته دلیل بر روشنایی آینده نیست. کار امروز استکه آینده را میسازد. آموزگار هرچه بود این موضوع را خوب میدانست همین شد که در زمینه فعالیتش هر آنچه میدانست صرف کرد تا امروز زندگی کند و فرزند زمانه خود باشد. حالا بهشتی میشود یا دوزخی را نمیدانم . جداقل امروز اگر امال آموزگار ها را دیدم بگذاریم در جایی که میتوانند فعالیت کنند فعال باشند.

دانشجو که بودم یک جایی توی مصاحبه ای دیدم که مجری دارد به بازیگر فشار می آورد . جوری که انگار بخواهد اغراق بگیرد که اعلان برائت کند از سینمای پیش از انقلاب و نوای ایرج و کرشمه ها مردانه ملک مطیعی و تیپ جذاب فردین .
بازیگر تحمل کرده بود. از نوع نگاهش پیدا بود که دارد فکر میکند. گذاشت تمام انرژی اش مثل فنر جمع شود تا یکباره رها کند. در کمال متانت گفت آنها هرچه بودند ، چه فاخر ، چه مبتذل سطله فیلم هندی را از سالن های ایران ورچیدند. تقدیر آنها و کمالشان رسیدن به این خود ساختگی بود بعد رها کردن بند وبارها و رسیدن به عمیق سینما. آخرین فیلم فردین را هم مثال زد. بعد که توانست حسابی از شرمندگی مجری دربیایید یک جمله پایانی گفت و مجری را رسما شست و روی بند رخت پهن کرد.
آن روز آن دیالوگ ترغیبم کرد سری به آن سینمای پیش از انقلاب 57 بزنم. از "دختر لر" تا "گاو" و "گوزن ها" و در "امتداد شب" را مرور کنم، از دهه 40 و 50 کشورم هم بیشتر بدانم. از آدمهایی که با آن نگاه ایستاند و ساختند و ایدولوژی شدند.
سه روز پیش خبر در گذشت دنیا فنی زاده که آمد . بی هوا یاد پدرش پرویز فنی زاده افتادم بازی قدرتمندی اش در رگبار و بعد دایی جان ناپلئون . حاصل کار ایرج پزشک زاد در مقام نویسنده ، ناصر تقوایی کارگردان و پرویز فنی زاده ، مش قاسم.
آن سریال یک دوجین شخصیت داشت. بازی سعید کنگرانی و محمدعلی کشاورز هم دلنشین است اما تنها شخصیتی که حتی از نقش دایی بهتر درآمده فقط و فقط مش قاسم است . با همه تکه کلام ها و لهجه و ادا و کیفیت بازیگری اش.
مدت مرور آن فیلم ها بازی دو بازیگر به شدت به چشم می آمد اولی فنی زاده مردی با چشم های نافذ و میمیک صورت عالی و حرکات خوب بدن و دومی پرویز سیاح مرد همه فن حریف که سالها از هم نسلانش جلوتر بازی میکرد. سیاح کماکان در قید حیات است و در خارج کشور زندگی میگذارند اما فنی زاده خیلی زود و در 12 سالگی دنیا به علت بیماری کزاز در گذشت . تا همیشه حسرت نبودن بازیگر قدرتمندی مثل او در حسرت ما و نبودن پدر بر سر دنیا و خانواده فنی زاده بماند.
این پست را به احترام او و دختر گرانقدرش که خاطر همیشه زنده کودکان دهه شصت و هفتاد است نوشتم
. تقدیم به او و همه غربتی که دارد در عین قرابت اش به زندگی و خویشتن.




1
تو، درخت شدی
بهار که شد، هر دستت شکوفه بود
تابستان میوه هایت را شیر می دادی
و همه پاییز را با باد گریه کردی.
زمستان که بیایید تو را به خاطر افسردگی به تیمارستان می برند
تنها می مانی
تا دوباره
بهار شود.
2
، من اما گنجشک شدم
بهار را آواز خواندم
تابستان از گربه ها فرار میکردم
پاییز را دنبال دودکشی گرم و بلند می گشتم
زمستان که بیایید دوستت خواهم داشت.
پاییز95-تهران
چند روزی است به بهانه ممیزی و جلسه بازبینی مدیریت همه افتادن به صرافت تکمیل مدارک و مستند سازی و هزار یک نمیدانم چی دیگر. خلاصه بساط کاغذ A4 داری ؟ و فلان چیز چه تاریخی انجام شد؟ گرم ِگرم است. بعضی هم این وسط خرده حسابهای شخصی شان را دارند صاف میکنند و یعنی وقتی به دلیل سمت و پست سازمانی شان لای یکی از برگه های سیستمی امضاشان لازم است یا وقت مراجعه نمی دهند یا میروی و هزار و یک جور ادا و اطوار در می آورند.
یک دوست و همکار قدیمی داشتیم می گفت توی هر سازمانی وارد شدی برای اینکه سر رشته کارها دستت بیایید اول ببین سطح مستند سازیشان تا چه حد است . بعد که آنها را دیدی بپرس برایشان گواهی های مدیریت کیفیت و ایزو و ممیزی چقد مهم است . از نظر این دوست مهندسم شرکتها و سازمان ها در این موضوع به چهار دسته تقسیم میشوند:
نخست آنها که هم سیستم قوی دارند هم گواهی های معتبر و کار سیستمی سرلوحه تمام کارهایشان است. این شرکت ها نادرند.
دسته دوم آنهایی اند که شاید سیستم فشل و کاتوره ای دارند اما خروار خروار گواهی کیفی و آهان تولوپ بسته اند به خودشان ،این دسته فراوانند.فراوان آقا.فراوان.
دسته سوم ،عکس دسته دوم کاملا بی ادعایند. علاقه ی به تاییده و گواهی نامه هم ندارند ولی سیستمشان را منظم و شفاف بار آورده اند . این گروه هم کم اند اما کار کردن در این جور شرکت ها لذت بخش و ساده است.
دسته چهارم که الهی قربانشان بروم مشمول هیچ چیزی نمیشوند. حیات شان عاقبت یزید است. یعنی نه سیستم دارند نه گواهی و نه تاییده خاصی. در این شرکت ها واژه "حالا امروز رو بگذرانیم "زیاد میشنوی. از دم درشان هم رد نشویید چون اگر تیری ، میخی چیزی سقوط کند توی ملاجتان خرج دوا دکترتان هم پای خودتان است.

مثل ما هم شده ملغمه ای از همه این شرکت ها مدیر گمان میبرد آن دسته اولیم،رئوسا فکر می کنند دسته دومیم، سرپرستان دنبال اجرا، دسته سوم اند ولی سازمان از بیرون شبیه ،سازمان های دسته چهارم به نظر می آید.
این شده است که وقتی از پرسنل می پرسی ایزو چیز خوبی است میگویند معلومه که چرته فقط خون ما را توی شیشه میکنید و وقتی از بیرون سازمان میپرسی بنظرت این گواهی کیفی که اسم و رسمش روی مندرجات محصول آمده برای چیست ، خیلی محتمل است طرف به شما بگوید برای قشنگی، قشنگم.
یعنی حکایت ادمها در مواجه با برون داد: حکایت آن مرد عامی است که پرسیدند نظرت درباره ی یزید چیست و گفت خب یک چیزهایی میگویند ولی اگر الان نبود نه م چند روز تعطیل بودیم نه این همه غذای مفتی پخش میکردن . پس نتیجه میگیریم یزدید ادم خوبی است چون اگر نبود این بساط محرم هم نبود.
و خب بی جانب داری فر کنی انهم حرفی است دیگر.
امیدوارم ممیزی هم زودتر شرش را بکند و مثل ادمیزاد هر سال در وقت و موسم معین خود بیایید و برود.
شاعران ، چه بر سپیدی کاغذ نوشته اند
که سرمه دان سراغ حنجره را می گیرد؟
شهیار قنبری


快乐是最大的勇气和智慧!——三毛
Happiness is the greatest courage and wisdom! - Sanmao
به حقیقت طلب قول داده بودم به خودم هم، که بروم بنشینم آب هندوانه زیاد بخورم شرح این سفر مالیخولیایی وار به چین را بنویسم. این هفته تمامش کردم کمی فیلم و عکس منتخب جستم که قرار است اضافه کنم. این پست و این جمله را به عنوان شروعی برای اتفاق بپذیرید. تا به اصل ماجرا برسیم.
ما رو نرقصون آذر.....
شروع فیلم ناگهانی است . از همان شروع های ریموند کاروری که پرتت میکند وسط جهان داستان سیلی محکم میزند که هووی حواست باشد قصه شروع شد. صحنه بازجویی زنی که عده ای دنبالش هستند. یه کار ردیف کن. شرت کات: آدم بیار ، سر ببر ، پول بگیر.
و هرچه جلوتر میروی یکی یکی معنای آن دیالوگ ها آن گفته های بازجو معلوم میشود. آذر زنی در میان سال که تنها زندگی میکند و درگیر ماجراهای کوچک بزرگ میشود. خب تصور دیدن یک بغال به سبک بغال های دریانی با انبوهی ریش و پشم که کار چاق کند و مخفی باشد خود داستان است . یعنی خرق عادتی دارد که ادم خوشش می آید. چرا که تصویر ذهنی ما میگوید این طرف فقط توی زندگانی اش سر قیمت ماست و نوشابه با ویزیتور های مختلف چونه زده و گنده ترین خلافش مسدود کردن پیاده رو چیدن خروار ها بار است.
اما فیلم قرار نیست روندمعمول زندگی باشد ماجراجویانه است و گویا کارگردان همه اینها را هدفش قرار داده. و حتی نقشی را برای لیلا حاتمی معصوم سینما قرار داده که محک جدی برایش باشد. حاتم یهم جسورانه پذیرفته و خوب بازی کرده.
تا اینجا یعنی شصت دقیقه ابتدای فیلم همه چیز خوب و الهی قربانش بروم است. اما هرچه بیشتر میگذرد منتظرم که اتفاق بیافتد . منتظرم آذر کاری کند منتظرم بترکاند، منتظرم قهرمان بودنش را تکمیل کند. شوالیه فیلمب اشد. اما آذر همینطور سرچایین میرود در دل ماجرا و بعد یک پایان آبکی که معلوم بود از کجا می آید. یعنی حداقل آن کاری را ابولحسن داودی با تقاطع و رخ دیوامنه با مخاطب میکند را نمیکند. خیلی ساده میشاشد تو همه قهرمان سازی مخاطب. آقا ما آذر را زرنگ فرض کرده بودیم. ما آذر را قالتاق تر میپنداشتیم. نکن اینکارو با ما .

بعد از نوروز و آن سه فیلم دیدنی این دفعه چهارم برای سال 95 بود که سینما میرفتم و باز هم راضی نبودم. شاید فروشنده فیلم بعدی باشد و آخرین فیلم امسال چون واقعا دیگر دوست ندارم سینما بروم. فهرست دویست و پنجاه تایی IMDB خیلی شرافتمندانه تر است.
بیست و هشتم مرداد 95 تهران به همان دم داری سال 32 بود. پنجشنبه بود و قید اضافه کار را زدم و خواستم کمی خودم را دریابم.خاصه در این ایام بی حالی و ول انگاری، دیدن دوستی و صحبت با آن و بعد نهار و سینما. آدم باید وقتی شش روز هفته می رود هشتاد کیلومتر دور از محل زندگانی اش کار میکند باید هر ماه دست کم یک یکروز همچین کارهایی کند به سراغ دوستی رود و بنشیند پای صحبت اش و بی وقفه باشد. رستوران جدید امتحان کند،تثاتر ببیند یا سبنما برود کتابی نو دست بگیرد وگرنه لابه لای ادبار های این روزگار نو ؛ وسط همان جماعتی که نمیداند چطور در آن ناکجا آباد گرد هم جمع شدند می میرد. جسمش متحرک است اما روحش رسما می میرد.
این شد که بعد از یک خواب دل و درست راه افتادم رفتم یک دوست را دیدم. که کمی هم منتظرم مانده بود. بعد به اتفاق نهار را در رستورانی خنک و خلوت خوردیم. نهار من پیتزای خاصی بود که طعمش زننده نبود دلپذیر بود و سوپی که به سایز معده من کم بود اما خوشمزه بود.

بعد نهار دوستم که قبل از ملاقات از کلاس چهار ساعته فرانسه فارغ شده بود نای تکلم هم نداشت بیشتر به یک خواب عصرگاهی قبل از روز تعطیل نیاز داشت. عذر خواست و از هم خداحافظی کردیم و من با اتوبوس خودم را به مرکز شهر و سینما رساندم. تعریف فیلم "من" را شنیده بودم و سانس هم به زمانم میخورد. بلیت خریدم .متصدی فروش بلیت سوتی داده بود بلیت فیلم دیگری برایم صادر کرده بود. خوب شد دیدم و بلیت را عوض کردم . تا شروه فیلم 40 دقیقه ای وقت بودم و من سری به کتابفروشی زدم. لقمه دندان گیری بهم نرسید جز کاری جدید با ترجمه بیژن الهی و سینما جاده که مجموعه مقالاتی در باب سینمای جاده ای بودند و البته زندگی نامه دکتر مصدق.

اما توی همچین روزی دیدن تصویر مصدق روی جلد کتاب و وضعیتی که هنوز بعد از شصت و اندی سال کسانی بی پیش فرض می پرستند و کسانی لعن و نفرینش میکنند. برایم غریب بود. سیلی محکم بود که امروز بیست و هشتم مرداد است و تهران هنوز از کوفه دلشوب تر است. آدمهایی بیش از دوهزار روز در حبس اند و تحت نظر و ما نگران ناداوری و قضاوت مصدقیم. بنظرم واپس گرایانه است دکتر هفت کفن پوسانده تفکر دکتر هنوز زنده است ما داریم شوره زار را پی چی شخم میزنیم؟ هنوز شعبان بی مخ ها با کاپشن حول شهر میچرخندند و پی گزک از کسی اند که بگویند دیدی فلان شد و بهمان شد. دکتر اما لای هوچی گری ها نیمه روشن نیمه تاریک هدفش را دید میزد و به هر بهانه ای بود پی اش میرفت. بگذریم که مذهب ها این وسط مسیر برایشان هدف بود نه اصالت ماجرا و رسیدن به آخرش. همین هم شد که وقتی بیست و پنج سال قبل تر از انقلاب پنجاه و هفت اشت کاسه و کوزه شاهی به هم میریخت مرغانه پایش را در یک کفش کردند. رو گرفتند که مصدق فلان است و بهمان.

درد دل زیاد کردم. برای منی که سی و خرده ای سال بعد از کودتا زاده شدم انگاری ماجرا نباید خیلی مهم باشد. اما آنقدر با ریشه و جامع الاطراف است که گمانم برای کودکی که امروز و شصت سال بعد ترش هم به دنیا امده مهم است. اصل تاریخ است. ناب دل و درسته مانده. جذابیتش هم به این است که حکومت وقت رفته و حکومت فعلی برای تقویت بدش نیم آید حقایقی افشا کند و نشان دهد انها چقدر اخ و تف و لعین بودند.

فیلم و خانه و احساس های متفاوت از این روز غریب بود. به غایت غریب . اگر شما هم روزی از روزها 28 مرداد بود و تهران باز دم داشت و بغ کرده بود،خانه نمانید. سرکار هم نروید بروید کوچه ها را متر کنید و کمی هم شاید یاد مصدق باشید.همین.
نوروز 81 زویا پیرزاد میخواندم. همان زمان کتاب "چراغ های را من خاموش میکنم" بیرون آمده بود و سر و صدایی در ادب داستانی راه انداخته بود. توی آن کتاب مختصر اشاره ای به ارامنه و علت مهاجرتشان به ایران و اصفهان و اهواز کرده بود. در واقع مختصر موضوع کشتار را در آنجا طرح کرده بود. این اتفاق و موضوع همزمان شد با عید دیدنی رفتن در محله وحیدیه و میدان تسلیحات تهران و آشنا شدن با ادموند که دوست پسر عموی من بود . پسری صبور و نحیف و به غایت مهربان بود. زن عمویم اکراه داشت پسرش دوستی ارمنی داشته باشد اما عمویم ارامنه را درستکار تر از مسلمانان میدانست و معتقد بود آدم درستکار تری از وارطان یدک فروش خیابان سبلان پایین تر از چهارراه نظام آباد نمی شناسد. هرچند بنظرم مشروب های دست ساز که فوت و فن درست کردنشان را ارامنه بهتر از هر کسی میدانند و آن کباب های نرم و ترد هم در نظرگاه عمویم نسبت به ارامنه بی تاثیر نبود. فهم من از ارامنه و مهاجرت اجباری شان در سطح دوتا گل کوچیک و هفت سنگ با ادموند ماند تا اینکه تابستان 81 تصمیم گرفتم سر کار بروم. تازه محله مان را عوض کرده بودیم و در محل جدید کاسب معتمدی نمیشناختیم. یکبار که از نانوایی سنگکی بر میگشتم روی شیشه مغازه ی دستنوشته کج و معوجی با مداد نوشته شده بود شاگر پادو برای تابستان نیازمندیم. چندقدمی از مغازه و آگهی بی ریخش گذشتم تا گوشی آمد دستم که چه نوشته. برگشتم سر کردم داخل مغازه، بوی روغن هیدرولیک و نم کولر و آب صابون رفت توی مخم. چند دقیقه همانطور معطل ماندم تا صاحب مغازه که قوز کرده بود پشت یک دستگاه تراش را پیدا کردم. سلام کردم. نشنید. دوباره و سه باره سلام کردم. جوابی نداد.کمی خوف برم داشت. جلوتر رفتم. نگاه ماتش را از پشت عینک بزرگش بالا آورد. به من که مات با سه نان سنگک و هیکلی نحیف وسط مغازه اش ایستاده بودم نگاه کرد.نور یک یک لامپ صد افتاده بود توی شیشه عینکش و مثل دزدان دریایی یک چشم می نمود.

یک چیزی را آن طرف دستگاه فشار داد که بعدها فهمیدم خلاصی یا ترمز اضطراری است. محور بزرگ و سنگین دستگاه از صدا افتاد. تاتی تاتی کنان از پشت دستگاه بیرون آمد. یک تنضیف روغنی دستش گرفته بود و داشت انگشتانش را مثلا پاک میکرد. آمد و آمد تا دو قدمی ام ماند و بهم گفت : نان میفروشی؟ مانده بودم چه بگویم. صدایم تازگی دو رگه و گوش خراش شد بود اما مثل گوسفندهای سر بریده فقط صدای خر خر از ته گلویم بیرون می آمد. عرق به پیشانی ام نشسته بود. مردم و زنده شدم اخر سر با دست اشاره ای به کاغذ روی شیشه کردم. ابرویی بالا انداخت و گفت اهان برای کارمیخوای. چند سالته گفتم شونزده. گفت تراشکاری کار کردی. به نشانه نفی سر تکان دادم. خانه نزدیک است؟ بگو بزرگترت بیاد؟
بماند که چقدر زمان برد تا بابا را راضی کنم برود در مغازه وساطت کند اما دست اخر به ازاء روزی 2000 تومان قرار شد وردست سقراط ارمنی کار کنم. پیرمرد درشت هیکل با عینکی به غایت بزرگ و ذره بینی . اوایل تک واژه هایی میگفت که بهم بفهماند چه میخواهد. مثلا میگفت آب، کولر،چای، کولیس ،جارو..... و من باید میفهمیدم دقیقا منظورش چیست. اما رفته رفته که ماندم و سر وقت آمدم و رفتم بهم اعتماد کرد. بعد از نهار های کوچک و مختصرش که بیشتر شبیه میرزا قاسمی و تاس کباب بود روی یک میز فولادی سه ربع چرت میزد و من مغازه را اداره میکردم.
![]()
بعد از خواب یک چای میخورد و با یک حبه قند و بیشتر از خواب هایی که میدید میگفت. یکبار که آشفته و زودتر از خواب پریده بود،عرق به پیشانی اش نشسته بود. دسته عینکش را میمالید ، سماور جوش بود یک چای برایش ریختم. کولر را خاموش کردم و برایش تنضیف نخی تمیز بردم که عرق پیشانی ورچیند. وقتی پرسیدم چی شد. چند ثانیه مات نگاهم کرد بعد گفت خواب بدی دیدم. فکر میکردم خواب مرگ یا اتش گرفتن مغازه یا چیزی در همین وادی باید دیده باشد. گفتم خیر است. گفت خواب پدرم را دیدم . بیشتر که گفت فهمیدم وقتی که 3 ساله بوده جلوش چشمش پدرش را کشتند. میخکوب شدم. صندلی فلز را جلو کشیدم و نشستم به شنیدن. چای را ریخت توی نعلبکی، استکان را تویش چرخاند تا خنک شود. آورد دم دهانش و فوت کرد. یک قولپ که بالا رفت ادامه داد. ترک ها پدرم را کشتند. مادرم مرا سوار قاطر از کوه و کمر می آورد.بهار بود اما کوههای اذربایجان برف داشت. مادرم سیاه سرفه گرفت. به ماه نرسیده تلف شد. من ماندم و کلی مهاجر دیگر که پای پیاده یا با قاطر راهی سوریه و ایران شدند. خیلی ها دخترهایشان را به زور بردند و هیچوقت کسی ازش خبری نگرفت. اینجا با خانواده آشنایان بزرگ شدم تا بزرگ شدم و تراشکاری راه انداختم. خواندن و نوشتن فارسی هم از نجمه خانمی یاد گرفته که ام القرا بوده و و مجلس زنان در محله سید نصر الدین تهران داشته.گویا چند سالی با هزینه خیریه و پیش خانواده اقوام مهاجر زندگی کرده تا قدش به یک دستگاه تراش رسیده و فرستادندش خ مولوی وردست یک تراشکار.
حالا که دارم اینها را مینویسم بهار 95 است و روی دیوارهای موزه هنرهای معاصر تهران پوستری چروکیده و آفتاب خورده میبینم برای یادبود کشتگان فاجعه بیست و چهارم آوریل ، سقراط مغازه اش تبدیل به یک فروشگاه فروش لوله و یراق آلات شده. کسی هم خبر ندارد که کجاست. همان زمان هم بالای هشتاد سال عمر داشت و دیابت امانش را بریده بود. اگر رفته است روحش شاد. همیشه وقتی میخواهم مثالی برای کسی بزنم که از زیر صفر از صفر مطلق شروع کرده و موفق شده ، سقراط را مثال میزنم. برای من مرد بزرگ و دوست داشتنی است.
از ادموند خبری ندارم . از آرمن آرتوش کتاب پیرزاد هم مدت هاست سراغی نگرفته ام. اما امیدوارم برای همه آدمهای دنیا از ویتنام و ماکائو تا سرخوپوستان مکزیک و بچه ای صحرا افریقا. دوست ندارم کسی بمیرد. کسی که به فکر حذف فیزیکی می افتد ضعیف ترین ف ضعیفان است.
فورد ماستنگ قرمز وسط کویر آیداهو یا تگزاس میراند. رادیو محلی ترانه ای از موسیقی کانتری پخش میکند، دوربین توی جریان مغشوش عبور ماشین میچرخد و می رود روی کاکتوس های گوشتی کنار جاده زوم میکند. پلان بعدی موهای راننده در باد می رقصد عینک دودی اش که نیمی از صورتش را گرفته بازتاب سکه طلاگون خورشید را نشان میدهد فضا آبستن یک اتفاق است. پلیسی که به راننده مشکوک شود، موتوری که یکهو یاتاقان بزند یا جوش بیاورد حتی عابری که دستش را به نشانه هیچهایک کنار جاده بالا برده باشد.
همه این ها تصاویر ذهنی اند از راندن در جاده بیابانی، اتوبان قم اما تف زده تر و نامرد تر از این حرف هاست. سکوتش مرموز و گردنه هایش نفس گیر است. روی تپه های مجاور رد از سالهای دور است که نشان میدهد روزگاری آب تا آنجا ها می رسیده است. رانندگانی منگ از گرما دارد و خودرو هایی بی تاب از گرمای آسفالت با رادیاتوری تف زده. سر تا ته اتوبان نیسان های آبی یدک کش نامردی اند که امداد را به قیمت خون پدرشان حساب میکنند. پلیس هایی که بعد از هر سر پایینی می ایستند و جایی که کسی میخواهد به ماشینش فضای حرکت دهد جریمه اش میکنند. برایشان سرعت ایمن مهم نیست بنظر بیشتر نگران شیتیل خود و بودجه راهنمایی و رانندگی اند.
توی این اتوبان ها حالم بد میشود تنهایی نمیتوانم تحمل کنم، حتمی باید کسی باشد. به حرف بگیردم، از هر سری بگوییم و همینطور برانیم تا نفهمیم اتوبان مزخرف کی تمام میشود. بابا چهارده روز پیش توی عصر همین اتوبان تصادف کرد. خودvو دلبر و رفیق شقیق بیست ساله اش به آهن غراضه بدل شد و خدا رحم کرد که خودش سالم ماندکمی دماغش ورم کرد و یکی از دنده هایش فر رفت. که بعد از یک هفته مرتب شد.
با حبیب توی اتوبان میرانم . به بابا به اتوبان قم به کار به نها که رفته اند، به امتحانات مزخرف دانشگاه، فکر میکنم. به آنچه میخواهم باشم و برایش دارم جان میکنم و به اینکه شاید بد شانسم و کمتر از آنچه تلاش میکنم به دست می آورم. به دوستانم فکر میکنند که بعضا بد شانس تر از من اند. به دوستانی که موفق اند. به رفت یا ماندن. حبیب انگاری فکر را خوانده میگوید رفتن و ماندن حرف خیلی هاست. میگفت یک جای زندگی قبل از سی سالگی من هم سر این دوراهی بودم. بعد نشستم با خودم فکر کردم. که بروم یا بمانم و کار کنم. توی این جدل ماندن را انتخاب کردم. وقتی میگوید انتخاب کردم با شناختی که ازش دارم میدانم واقعا انتخاب کرده از سر ناچاری نمانده نشسته ساخته و پرداخته کرده. دو دوتا های خودش را کرده دلیل اورده و دست کم خودش را قانع کرده. خوشحال میشوم که در این روزگار یکی دردم را فهمید. حبیب هرگز به دنبال مدرک ارشد در رشته اش نرفت هرچند بسیار بیشتر از دکتر های رشته مکانیک میداند. اما هرگز نرفت و ماند و سعی کرد این سطح را فتح کند . سعی کرد با وسواس ذاتی اش تمام کند بعد به مرحله بعد گام بگذارد.
به همه حرفهایش فکر میکنم و میرانم. اتوبان تمام شده .آفتاب سوزان ماه رمضان و تابستان پس رفته . توجیه تر به جایگاه خود ایستاده ام. حداقل حالا میدانم با خودم چند به چندم. و حالا میدانم که خوش شانسم که موجودات نازنینی چون حبیب را میشناسم.
یک دلیل کار نکردن توی ادارت و شرکت های داخل شهری یله بودن کارمندانش است. این را توی کارخانه جات و محیط های صنعتی کمتر میبینی. یا حداقل نسخه ضعیف شده تری می بینی تا دفاتر مرکزی و شرکت های بازرگانی. انگاری کلکسیون زن و مردهای مجرد و سن بالا و مطلقه و یله اند. وا میدهند. مثل دیوار نمور خانه بی بی گل اند. نم زده است تا کمرکش دیوار و به یک فوت بند است که هوار شوند سر کسی. توی این جور محیط ها وقتی یک تازه وارد می آید اول انگشت،انگشتری اش را نگاه میکنند. پی حلقه میگردند. بعد تر چیزی تعارفش میزنند. بعد تر لباسی خاص، چشم و ابرویی و حرف بی موردی که زمینه سازی شود. تازه وارد اگر به دل طرف (فرق نمیکند چه زن چه مرد) نشسته باشد وا دهد تمام است. گاهی هم وا نمی دهند.آدمهای سفت هم زیاد دیده ام. منشی های بزک کرده که درون معتقد و سفتی دارند. اینها ستایش انگیزند. اما امان از روزی که وادهند. همین ونک و اطراف و اکنافش پر از این جور شرکت هاست. دفاتر و موسساتی که درش باید دقیقا خط و نشان داشته باشی . باید بدانی پی چی وارد میشوی وگرنه آلوده جو اش میشوی.
بعد از سربازی صدجا رزومه دادم و فرم پر کردم. یکجا که برای مصاحبه رفتم. هیچ خانمی روسری سر نداشت، همه آقایون هم فکل کرواتی و عینک پنسی دسته استخوانی . حالا کلا داشتند یک چیزی از خارج وارد میکردند و چند برابر قیمت میفروختند، همین. یکجا هم منشی رسما کت دامن داشت و خیلی علاقه داشت صدایش را توی دماغش بندازد و عزیزم توی جملاتش بچپاند.
جایی هم مدیر بازرگانی رسما بهم گفت تو خوشگلی و اگر بیایی خانم های اینجا دیگر با ما کاری ندارند.
شنیدنش بر خلاف اینکه فکر میکنید اصلا شیرین نیست. خانم سی و پنج شش ساله ای که 14 سال از زندگی اش گذشته الان باید دغدغه زندگی یا احیانا فرزندانش را داشته باشد تا اینکه نقل مجلس و اسباب بازی مردهایی هیز باشد.

شما را نمیدانم. شاید دوست داشته باشید بعد از کار بروید باشگاه،آموزشگاه ، مجلس دورهمی، سینما و الخ و با این تفاسیر دوست دارید کارمند ایت تو فایو (8am-5pm) باشید و این یله گی یا دست کم محیط های این فرمی را ترجیح می دهید اما من ترجیح میدهم در کارخانه ها کار کنم. اینجا غیر از اینکه آزادی عملتیشتر است. آدمهای سالم تری دارد. جوان هایی که در سنین پایین تر ازدواج میکنند و برای داشتن زندگی بهتر واقعا تلاش میکنند. زنشان را دوست دارند. برای گرفتن پاداش و رضایتمندی کارفرمایشان حاضرند بیشتر کار کنند. برای نشان دادن محبت به خانواده شان حاضرند اضافه کار بایستند. هرچند گاهی مورد سو استفاده هم واقع می شوند. هرچند گاهی خشونتشان به اوج می رسد. اما چیزی درونشان هست که بهش معتقدند. شدیدا.
والسلام
پنجره پشتی را با احسان دیدیم. کار استاد هیچکاک بود. به هر ترازو و قپانی به سنجی خیلی پیش رو تر از هم نسلان و زمان خود بود. ماجرا درگیری یک عکاس مناظر طبیعی که بخاطر شکستگی پا تا بیخ رانش در گچ است و نمی تواند تکان بخورد. این میشود که میرود سراغ فضولی و سرک کشیدن در زندگی خصوصی مردم، از طریق پنجره عقبی ساختمانش که عورت زندگی همسایگانش در آن پیداست.
دکور و لباس و تصنعی بودن همه چیز خود به قد و قواره یک فیلم دهه پنجاه است. انتظار زیادی هم نباید ازش داشت اما قصه عجیب ماجراجویانه و گیراست. حسابی به آدم هیجان میدهد نمیشود از خیرش گذشت. . نمیشد چشم ازش برداشت
سه امتحان پشت سر هم ، همان درسهای کارشناسی این بار یک پسوند پیشرفته گرفتند .کمی پارامتری تر شده اند والبت خشک تر و عصا قورت داده تر . نمیدانم چه اتفاقی قرار است بیافتد. بنظرم بیشتر فضا سازی است و ترس . وگرنه واقعیت جز یک امتحان چیز سختی نیست.امیدوارم بتوانم از پسش برآیم. ترم جاری را خیلی کم سر کلاس حاضر بودم. علافی هم طی نکردم بیشتر سرکار بودم. ماشین نداشتم و فاصله شهرک صنعتی تا دانشگاه را نمیشود با سواری و خطی و اتوبوس رفت.
امیدوارم بتوانم از پسش برآیم.

هارداکسترنالی تهیه کرده بودم و به خیال خودم داشتم بهترین های تاریخ سینما رو جمع میکردم. فهرست IMDB را داشتم هم صدفیلم و هم دویست و پنجاه فیلم برترش را ، منتهی دسته بندی بر حسب کارگردان ها را بیشتر دوست می داشتم. هرکدام که می دیدم سرچ میزدم و اسم و رسمش را از همان سایت ضاله پی میگرفتم و دسته بندی اش میکردم. تا یک روز پیش از اینکه به این اسم برسم هارد را بردم سر کار. توی واحد مهندسی با حبیب نشستیم به گشتن که این فیلم را دید. چشمت روز بد نبیند اینقدر تعریف کرد که داشتم بالا می آوردم. همه فیلم را گفت . مرد شریفی و با اخلاقی است بدی اش این است که گاهی خیلی خیلی چیزی را شرح میدهد و زمان برایش میگذارد و حاضر نمیشود ازش بخواهی بعدا بهش بپردازی یا بیخالش شود. دوست دارد همه به ریتم و روش خودش کار کنند.

ای برادر تو کجایی را معرفی کرد . آنقدر به همان شیوه مالوف خودش گفت و گفت که مطمئن بودم فیلم را نمی بینم .من فقط سر تکان دادم و تحمل کردم تا حرفش تمام شود. آمدم خانه چند وقتی همانطور ماند تا رخوت یک روز جمعه مرا به دیدنش کشاند. سه زندانی که دوتایشان عقل و هوش درست و حسابی هم ندارند به رویای پیدا کردن گنج از زندان فرار میکنند. اتفاقات و شکل فانتزی گونه ماجراهایی که برای این سه زندانی اتفاق می افتد فیلم را میسازد.
اگر پیشتر از این فیلم بارتون فینک را از برادران کوئن دیده باشید می فهمید چقدر فیلم سازی آنها هدفمند و در یک سیری از زمان و اتفاق طی شده است. بازیگرانی که بدنه سینمای آنها هستند و در بسیاری از فیلم هایشان ایفای نقش میکنند عالی اند و چه خوبه که آنها دنیا و سینمای خودشان را دارند.
جرج کلونی در نقش ی اول مرد بازی بهتری از نقشهای متعارف خود داشت. جا دار و پر تحرک با ریزه کاری هایی که اورا به یک شخصیت کامل بدل میکرد برای خودم جالب بود که فیلم اقتباسی آزاد از اودیسه هومر بود . که تئاتری هم با همان درون مایه سالها پیش روی پرده رفته بود.
دو تیکه اش اقعا دیدنی بود اولی آن جایی که پیت بعد از معاشقه با لاله رخهای آوازه خوان کنار رودخانه غیبش میزند و فقط لباس هایش می ماند. و وزغی که از کنار آب پریده توی لباس هایش حکم پیت مسخ شده را دارد.
. تکه بعدی اش آنجا که مردم با اینکه میدانند آنها سرشان کلاه گذاشته اند اما موسیقی شان را به قدری دوست دارند که برایشان مهم نیست چه کسی میخواهد بخواهند بخوانند.
خرداد و تعطیلات میانه اش اگر مشغول سفر یا درس نیستید پیشنهاد خوبی است به اتفاقش تن در دهید.
در حیرت دیدن این همه بنی بشر در آن صحرای محشر که همه روزه صبح و عصر سرویس با سرعت از جلویش میگذرم بودم و گیج غرفه هایی که پیدا کردنشان برایم سخت بود. غرفه نیلوفر را جسته بودم ولی کتابی را که میخواستم نداشته بود. credit محدود بود و باید لیست های ثانویه و جایگزین رو میکردم. مثل خنگ ها دور خودم میچرخیدم که بفهمم انتشارات ماهی و نی کجاست. دست آخر از سالن زدم بیرون یک دور مجدد لیست را دیدم . کتابهای جایگزین را انتخاب کردم و و راه افتادم. توی تاری دید که از آفتاب صلات ظهر جاده قم داشتم چشمه را جستم با دکوری به غایت چپ و چول و بد ترکیب اما پر از آدم . انگاری قلعه ای باستانی است از مخربوه های جنگ های صلیبی در بیزانس که سربازهای مسیحی آنجا ارتاق کرده بودند.توی آن هاگیر و واگیر اسم معین فرخی را دیدم و برف محض و بعدتر که با پیمان در موردش حرف زدم فهمیدم داستان های کوتاهش را چاپ کرده. کارهایش را در مجله داستان و یکبار مقاله ای در مورد بوف کور از او در روزنامه خوانده بودم.
همینطور چشم هایم روی کتابها می سُرید که باز اسم آشنای دیگری دیدم. نسرینا رضایی، سالهاست وبلاگش را میخوانم و غیر از مواقعی که یک تک و بی وقفه غر میزند بقیه موارد درخشان و جدی مینویسد. کلمات را دقیق انتخاب میکند و همه چیز را خوب شیر فهم میکند.

نمایشگاه رفتن امسال با آن تیپ اداری و رسمی که بعد از کار و در مسیر کارخانه بود با گرمای غیر قابل تحمل هوا خوشحالی از دیدن دو کتاب از دوستانی هم نسل داشت و شعف جدید تر شدن در محل نمایشگاه . بگذریم که مترو شبیه کنسرو گوشت انسانی بود. که با گرم و بخار تنهای عرق کرده سترون شده بود.

برای معین و نسرینا آرزوی موفقیت های بیشتر دارم. برای دوستان دیگر آرزوی نوشتن های بیشتر و برای نمایشگاه کتاب آرزوی جا افتادن و بهتر شدن. قول میدهم کتاب هایشان را بخرم و بخوانم اگر این امتحانات لعنتی امانم دهند.
سمینار را از دست داد. نرسیدم. رخوت روزهایم زیاد شده. و در وسواس بین نبودن یا خوب بودن . ترجیح دادم نباشم. از دست دادن چیزی به بهای به دست آوردن چیز دیگری. با توجه به شرایطم معاوضه عادلانه ای نیست اما خب چاره ای نمانده بود. به شدت دانشگاه گریز شدم و در یک ماه گذشته فقط یک نیم روز دانشگاه بودم.لای دفتر و دستک همباز نمیکنم. به سراغ کارهای دیگرم هم نمیروم. سراغ چیزی هم نمیروم اصلا دقیق نمیدانم موضعم چیست. از وقتی خاطرات افسردگی را خوانده ام حس میکنم افسرده شده ام.افسردگی شدید که مجال بروز و بودن نیمدهد. این را هم فهمیدم افسردگی بیشتر سراغ کمال گرایان میرود. و در شاعرها خطرناک تر است. از وقتی فهمیدم رومن گاری و ارنست همینگوی و ونگگ، ویرجینا وولف ،سیلویا پلات و چزاره پاوزه و حتی جک لندن از افسردگی خودکشی کردند از وقتی حال روز بهرام صادقی و چوبک و هدایت را خواندم هول برم داشت. حداقلحالا فهمیده ام که هیچگاه در خصوص یک خودکشی قضاوت نکنم. اینکه همه کسانی که دست به خودکشی میزنند کار بدی میکنند درست اما اینکه واقعا در جدال بین بودن ونبودن کفه کدام سمت سنگین تر است بنظرم کاملا مسئله ای شخصی است . تحمل آن سبک از رنج و فشار روحی طبیعی است که غیر ممکن است.
حال من اما خوب است. من بنظرم بیشتر به اتفاق احتیاج دارم. به تغییر جهت تقعر زندگانی ام. مثل همان سفر سه روزه هفته قبل مثل خیلی اتفاق های ناب دیگر. دوستهای جدید. انگیزه های بالاتر. شاید هم تشویق شدن. یک ماه وقت دارم خودم را جمع و جور کنم وگرنه هر آنچه بر سرم بیایید با خودم است و این بار حق ام است.

دم عصر خوانده ام برای یک قطعه لاستیکی ناقابل که دوماهه درخواست داده ام تامین نشده که چرا نرسیده و فلان شده است و الان توقف خورده ایم و از این دست مهملات. البت که توقف خط تولید ناخوشایند ترین اتفاق شرکت تولیدی است. الحق که باید در این بازار مکاره عرضه و تولید پیگیر و جان سخت بود اما آقایی که کت شلوار میپوشی و دست به کمر قدم میزنی حقوق متقابل ما در مقابل شما چیست؟مگر نه این است که باید فرآیند هایی را برای ما تسهیل کنی؟ مگر غیر این است که میگویند مهندس سیستم ها. خود به من بگو من کجای سیستم تو جا دارم؟ جایگاهم کجاست و وظایفم چیست؟ اگر فرا وظیفه انتظار داری فرا وظیفه هم برایم کاری کردی؟ فرا وظیفه بهم حقوق دادی؟ پاداش و آکورد دادی؟ تشویق کردی؟ جواب همه خواسته ها چشم نیست. قبل از اینکه پیش داوری کنی. قبل از اینکه ابرو بالا بیندازی و از اختیارات مدیریتی ات سخن به میان بیاوری. یا برمبنای آنها عمل کنی. بنشین با خودت و پیش خودت دو دوتا کن ببین سیستم ات را درست چیده ای؟ ترس شخصی گذاشته آدمها را سرجای خودشان بگذاری؟
میگویند در مسابقات نسکار هر خودرو بالای 1500 سی سی که مالک اش رضا دهد اگر ماشینش خرد خمیر شد اشکالی ندارد میتواند وارد شود. اما آیا دیدی کسی با پیکان جوانان 58 برود مسابقات نسکار شرکت کند. چیزی را طلب کن که در ظرف و زمان و مکانی که در آن هستی باشد . کاری که به کالبد کار بنشید و مضحکه خاص و عام نباشد. مطالعات مدیریتی ات جای خود کمی از تولیدی که شرکت میکند اطلاعات به دست بیاور. شاید دست آخر بفهمی آنچه که مانده و بهش مفخوری باقیمانده نکویی هما جور جفا کش بود که از خود راندی.شاید.
*عنوان مصرعی از غزلیات حافظ است. غزل کامل را میتوانید اینجا بخوانید.
دوسال پیش بود، یقین جوان تر بودم بیشتر مو داشتم و لاغر تر بودم. کت و شلوار از گراد خریده بودم با آستر یاسی که بوی خوب میداد. دو روز تمام از شش صبح تا ده شب از شمال شرقی تهران تا شمال غربی میرفتم. گریمور ، مصطفی مستور میخواند و در کف صدا بردار بود. صدا بردار پسر تپل و تنبل و خسته ای بود . آنقدر توی میکروفن سرفه و عطسه کردیم که گمانم کر شده بود.
کارگردان روزی سه پاکت سیگار کشیده بود و یک دسته مویش سفید شد تا ما بازیگر شویم. دکور سازها و آن خانم شلوار سنبادی که طراح دکور بود و بسیار حرفش برو داشت ،با ما مهربان بود. لباس رضا را پر سوزن کرده بود که درست توی تنش بشیند. به من میگفت صاف وایسا. میگفت خم شو یقه ات بازه بعد که سوزن از لبش میگرفت میزد به یقه میگفت:" میزاشتن یه کروات میزدی ماه میشدی". فیلمبردار داشت خودش را میکشت بس که ما زمان بندی اش را به هم میزدیم. هر نوبت که ما خوب میگفتیم فیلمبردار گند میزد و هر بار دوربین درست و دقیق حرکت میکرد ما تپق میزدیم و متن یادمان میرفت.
حالا که دوسال گذشته هر بار آن کلیپ چند دقیقه ای را می بینم دلم برای آن روزها و آن نهار های سرپایی و یخ ، چای و عطر و آن تجربه که هیچوقت فکر هم نمیکردم پیش بیایید تنگ می شود.
گمانم کارکردن در سال های آتی خیلیشبیه این فیلم تبلیغاتی است .الان شاید انسان های همه کاره بیشتر خواهان داشته باشند. مسئله اصلی این است که کشور ما پر کار نکرده است. پر از فضای بکر با جای کار فراوان . منتهی وقتی هنوز نمیتوانیم با هم تعامل کنیم. خب معلومه که بی کار می مانیم. مهندس همیشه میگفت ایران کشور جایگاه های خالی و آدم های بیکاره. درست فهمیده بود که قبل از تخصص اینجا ارتباط درست است که جواب میدهد. ارتباط درست منظورم نه رفاقت های چشم کور کن که بدی و خطاها را نبیند است و نه آنقدر خشک و کج اخلاق که دائم در گیر شود. باید بشود بین همین این عوامل هماهنگی ایجاد کرد. باید مثل مدیر تولید آن کلیپ تبلیغاتی صبور بود، سنگ زیر آسیا و به هدف فکر کرد. باید بتوان با آدمها ارتباط برقرار کرد.
حاصل همه اینها میشود کار. به خط کش خوب و بدش فعلا کاری ندارم. اما حالا فهمیده ام مدیری که بتواند بین جزیره های کاری پل بزند مدیر موفق است. اگر بتواند پل بزند و سپاسگزار عوامل تحت امرش هم باشد میشود مدیر خواستنی، اگر پل زد، تشکر کرد و رده های بالاتر از خودش را هم متقاعد کرد میشود مدیر ماندنی.
الان فقط اینها را میدانم. شاید بعدها خیلی چیزها عوض شود. شاید.
+ عنوان بخشی از دیالوگ فیلم قیصر ساخته مسعود کیمیایی- محصول 1348
+ ویدیو آماده شده را میتوانید از اینجا ببینید.
1- حیوان نباشید.
اگر دختری از بد حادثه و از روی نیاز و به هدف استقلال مالی یا تامین نیاز خانواده اش، سمت منشی ، مدیر دفتر ،کارمند، برنامه ریز یا مشاور شما میشود. بهش پیشنهاد سکس ندهید. اگر خودش چشم چراغ میزد هر بلایی خواستید سرش بیاورید اما وقتی فقط دارد کار میکند به عنوان همان جایگاه قبولش داشته باشید. اگر نمیتوانید جلوی خودتان را بگیرید نفر را عوض کنید اما هرگز به خودتان اجازه ندهید هر طور مایلید باهاش برخورد کنید. فکر هم نکنید فقط مردهای این کشورند که از این نادرست بازی ها دارند در همه دنیا این موضوع هست.

نشسته بودیم پشت میزهایمان و داشتیم کری های قرمز و آبی برای هم می خواندیم که سعید خبرش را خواند. چند دقیقه توی واحد سکوت شد. اشک توی چشمهای 7 مرد با ظاهری از سنگ لغزید. کسی پلک نمیزد مبادا که خیسی چشمهایش خلاصی پیدا کند و قطره ای اشک بچکد و همه به نازکی قلبش پی ببرند. کجا ؟ چطور ؟ کی؟ بغض هایمان قلمبه واانده بود وسط گلو .یعد من عکسی از دختر بچه شش ساله و نازی دیدم که خبر میگفت بهش تجاوز شده ، کشته شده و در وان با اسید سوزانده شده.
دلم ریش شد. قلبم لرزید به قدر همه خبر های بد 94 بد بود. حتی بدتر بوی گوشت و پوست سوحته با اسید پیچید توی بینی ام. به اشک های بی امانش فکر کردم. به قلب کوچکش که بی وقفه میزد. خدایا چرا ما اینقدر قصی القلب شده ایم. چرا ؟؟؟ شش سالگی دختر، زمان شیطنت های قبل از دبستانش . پز دادن نقاشی هایش به دوستان آمادگی اش است. زمان خاله و عروسک بازی اش. چه هول بزرگی است . تجاوز و چاقو و اسید؟ چندتا ستایش مانده چقدر عقده ایرانی و افغانی و ترک و لر و کرد و عرب درونمان مانده است؟ حالمان خوب نیست. از خدا بخواهیم و تلاش کنیم که بهتر شویم.
*عنوان پست نام رمانی است از حسن بنی عامری - نشر چشمه

این تکنیک که راوی برای فیلم انتخاب شود و وسط روایت داستانی فیلم یک نَره خری مثل گاو مش حسن بیایید بگویید آقای فلانی، این داستانی که ما میخواهیم برایت تعریف کنیم موضوعش این است. مثل همان شکستن سر و ریختن گردو در دامن است. آنهم چه راویانی سِلنا گومز و مارگوت رابی و نمیدانم آشپز بین المللی ....
the big short فیلمی بود در مورد بحران مالی و بانکی سال 2008 که آمریکا و اقتصاد دنیا رو متاثر کرد. بانک های زیادی مقروض و ور شکسته شدند. خلاصه فیلم همین است و آنقدر این موضوع عیان و واضح است که بنظرم نیازی به راوی نبود. یا حداقل آن پاساژ های داستانی میشد بسیار ساده تر و به روش های دیگری مطرح شود.بنظرم تکست هایی که وسط فیلم های صامت بود روش به مراتب آبرومندانه تری بود تا اینکه یک خواننده که همه زندگی اش در حال کسب پول از مقاصد کاذب اقتصادی است بیایید مضوع را به اصطلاح رک و پوست کننده بگوید.
رکود بزرگ فیلم خوبی ازحیث قصه و محتوی بود، یه اتفاق واقعی که در خلال سالهای 2005-2008 در ایالات متحده افتاده بود. نقش ها جا دار و خوب بودند اما واقعا این شیوه روایت را دوست نداشتم. (یعنی آنقدری دوست نداشتم که فیلم به این خوبی را از چشمم انداخت)
بازی گاسلینک و برد پیت و کریستین بیل عالی بود.

یک چیزی توی گریم رایان گاسلینک بود که به معنای واقعی کلمه ضایع بود. ماتیک گل بهی و کلوز آپ صورت، نمیدانم شاید من زیادی دقیق شدم ولی وقتی با دقت نگاه میکردی میشد فهمید.

چه بخواهی چه نه اقتصاد ما هم روزی درگیر یک رکود بزرگ در بازار مسکن میشود. چه بسا از همین حالا استارت خورده و داریم پیش میرویم. انبوه خانه های خالی شهر تهران و مستاجری که برایم خانه پیدا نمیشد گواه همین مدعاست. وام های پر بهره و زیاد هم گواهی دیگر. اگر به کارکرد پیغام فیلم و سینما فکر کنیم (که من هرگز فیلمی را به این خاطر ندیدم) شاید رکود بزرگ به وضوح و بی هیچ آدداب و ترتیبی پیغامش را به ما داد. تلنگر آخرش را هم زد که هی ببین هیچکس بعد آنهمه بدبختی رکود درست نگرفت الان هم ما همان دیوانه سابقیم بی هیچ تفاوتی.
فیلم را دوست داشتم، اینکه هالیوود می تواند فیلمی در مورد اقتصاد بسازد عالی است . باز هم دوست دارم غر بزنم به سینمای ایران که همه اش درام های دم نکشیده دارد. آقا در مورد خیلی موضوع ها میشود فیلم ساخت. اتفاقا موضوعی مثل این فیلم خیلی هم سخت نیست ، هزینه های زیادی هم ندارد، بیایید ریسک کنید.

نقد رزونامه تلگراف در مورد فیلم را اینجا بخوانید.
پسری که گوش نداشت، سیاه چرده بود و عرق از گردنش راه گرفته بود. دست دختری دردست داشت که کوچک بود و کفش های سفید به پا داشت و چقدر می شد فهمید که از نگاه عابران راهروهای پر باد و شلوغ مترو در عذاب است. فهم اینکه گوشش در سانحه ای از دست رفته یا به زخم گزلیک یک اوباش در آن نیم نگاه که دزدکی بود تا مرد ناراحت نشود امکان پذیر نبود. اما از خراش های روی ساعد و کنار شقیقه هایش می شد فهمید . از بین رفتن گوشش به نزاع نبوده بیشتر شبیه کشیده شدن روی سطح سمباده ای بوده است. تصادف موتور، پرت شدن از اتومبیل در حال واژگونی ، افتادن از بار وانت بار و کامیون...
مرد بی گوش چه ون گگ باشد چه عربده کش پاسگاه نعمت آباد دست آخر جلب توجه منفی میکند و خدا میداند این نگاه ها این پچ پچه های پشت سرش این همه انگشت اشاره چه بر سر ادامه زندگی اش می آورد.
بهار امسال با خودم عهد کردم با هر که تفاوتی با جمع زن و مردهای معمول دارد. مهربان باشم و با او فقط معمولی تر برخورد کنم.

آمده ام سرکار. بیست روز گذشت. من افسردگی خوابیدن های زیادم را داشتم. گیجی بعد از دیدن فیلم ها را در سینما و مستی چشم ها بعد از خواندن کتاب ها. تار میزدم و انگشت هایم درست سیم ها را نگه نمیداشت. صدای ساز در نمی آمد. صدای نصفه نیمه داغونی می آمد که مطلوب خودم هم نبود. اما آنقدر سال و روزها خوب بود. درس و مشق دانشگاه را کنار گذاشته بودم هر آنکاری را کرده بودم که مطلوبم بود و دوست میداشتم که انجام دهم.
از روزهایم راضی ام چون که دوست میداشتمشان. توی دفتر بنفش نوشتم سالم را با روزهای دوست داشتنی بیشتری داشته باشم.

هومن سیدی را از سریالی در تلویزیون شناختم. به رسم مالوف خودم ، تمام سریالی را به ته نرسانده رها میکنم ( به استثنای Breaking Bad). آن وقت هم نفهمیدم اصلا آن سریال چه شد. سالها بعد شنیدم فیلم درخوری ساخته که آن را هم هیچوقت ندیدم. و تصویرم از هومن سیدی آن سریال نیمه کاره و بازی اش در نقش آن سرباز ساده و معصوم یک تکه نان بود. اما خشم و هیاهو در مقام یک کارگردان سیلی محکمی در گوشم بود از تصورم در مورد سیدی. فیلم موضوع روز است دقیقا زندگی آدمهای مشهور ماست در همین دهه که زندگی میکنیم. سوپر استار هایی که پایشان میلغزد و جماعتی که تشنه ورود به حریم خصوص ستارگان اند و گندی را دست جمعی بالا می آوریم ؛ دسته جمعی تاسف میخوریم ؛ جانب داری میکنیم و فراموش میکنیم. دست آخر زندگی حرفه ای کسی را تباه کرده ایم و خود را ستایش میکنیم که انسان های شریفی هستیم.
خواننده پاپ معروف مطرحی که زندگی خانوادگی را دوست دارد درگیر ماجرایی عاطفی میشود و مشکلاتی برایش پیش می آید. بازی نوید محمد زاده در نقش خسرو پارسا به همان بی اعصابی،به همان مغروری و به همان تازه به دوران رسیدگی خواننده های پاپ است. حتی یکجایی آهنگ معروفی هم با صدای محمد زاده پخش میشود با ترانه ای که بیشتر به تن بی ربطی شبیه است. قصه مثل کارهای نویسنده ای که اسم فیلم از کارش برداشت شده رفت و برگشت دارد . سیال ذهن و درخط روایی پس و پیشی میگذرد. اتفاقات به شکل روایت های اعتراف گونه و با زاویه دید های متفاوتی روایت میشود. از همان ابتدا کارگردان دنبال ساخت صحنه های بدیع است. صحنه مصاحبه در سفارت ، صحنه بازجویی و صحنه وارد شدن خسرو به اجرا برنامه اش نشان میداد کارگردان به دنبال خلق صحنه های جدیدتر و دیده نشده است. اینها همه خوب است. اما یک جاهایی یک وقتهایی توی سالن حس کردم این تکه ها در خدمت هم و فیلم نیستند، امضای شخصی کارگردان است. گرته گزاری هایی که اتفاقا خیلی پر رنگ در فیلم نامه هم مدنظر بوده. هر چه به آخر فیلم نزدیک تر میشدیم این اتفاق بیشتر به چشمم می آمد. صحنه های سیاه و سفید زندان دیگر اوج این اتفاقات بود. من نتوانستم خسرو را بشناسم نتوانستم حنا را درست بفهم. این را میگذارم به حساب اینکه من تصاویر اول را باور میکنیم. من عادت به روایت های چندگانه ندارم . اگر روایت چندگانه ای هم میبینیم روایت ها تلسکوپی مکمل هم باشند نه متفاوت و در تضاد هم. مثل چیزی که "رخ دیوانه " داودی داشت.
دوست داشتم حنا تیز و بز تر باشد حنا چپ دروازه را بگیرد و بزند سمت راست آنوقت صحنه دادگاه شاید چیز دیگری میشد.(هرچند بازی طناز طباطبایی بنظرم قابل قبول بود.) آن وقت استیصال خسرو بیشتر بود. صحنه ها برایم دیدنی تر بود. اما واقعا نمیدانستم چطور باید تمامش کنم.
اما جسارت سیدی و تیم خشم و هیاهو در تلاش برای ساخت فیلمی خوش ساخت بنظرم موفق بود. من از فیلم راضی بودم هرچند دوست نداشتم بعد از فیلم بهش فکر کنم. ام تا انتها ، تا همان لحظه که خسرو توی سفارت زخم گردنش را نشان مصاحبه گر سفارت داد موضوع برایم جذاب بود. دیدمش و از دیدنش خسته نشدم. تجربه جدیدی بود که ارزش دیدن داشت.
امشب به دیدن The Big Short می نشینم.

spotlight رو ذیدم. در نهمین روز از فروردین بارانی و دلچسب وقتی همه مهمانها رفتند و ساعت خواب و بیداری من چند ساعتی به واسطه ایام نوروز جا به جا شده بودم. فیلم را دیدم. توی دفترچه سرخ برایش نوشتم فیلمی که خون سرخ و گرم درون رگ هایش می دود.
داستان یک تیم روزنامه نگار که به واسطه تغییر سردبیر وارد ماجرایی سریالی از یک معضل اجتماعی میشوند و آنقدر جسور هستند که بر خلاف تیم های قبلی تا فیها خالدون موضوع را در می آورند.(خیلی سربسته اش این میشود)
بازی ها خوبند و صحنه های فیلم به فراخور زمان فیلم (سال 2001-2002) چیده شده اند. دو جایزه اسکار هم به خاطر بهترین فیلم نامه اقتباسی و بهترین فیلم به جیب زد. خیلی ژانگولر در فیلم برداری یا موسیقی یا جلوه های ویژه هم ندارد. یعنی اصلا در سبک کاری فیلم نیست. فیلم جان دار است . پر مایه است. روزنامه نگارها و ویراستارهای یک شهر برای اینکه شهرشان به جای بهتری بدل شود دارند میجگند که یک دفعه ماجرایی وسط کشیده میشود که اخلاق و غیرتشان را هم درگیر میکند.
بازی مایکل کیتون هم که پارسال با فیلم bird man آماده بود برایم جالب بود. مثل اینکه در ینگه دنیا مد است کارگردان یا بازیگری بعد از یک کار خوب کار خوب بهتری را رو میکند که ثابت کند ببینید من خیلی از آنچه فکر میکنی بهترم. یعنی استراحتی در کار نیست. مصرف توده وار است و به فراخور آن تولید توده وار تر. حالا چه این کالا همبرگر باشد ، چه آچار شلاقی ، چه فیلم سینمایی.، چه تئاتر موزیکال.
فیلم را که دیدم عزمم جزم شد برای آن اتفاق دهه هفناد دبستان جوادالائمه و آن همه چیز بنویسم. هرچند قطع به یقیین میدانم اینجا ایران است و قد یگنه دنیا اهمیت نمیدهند که بیایند فیلمی بسازند فیلمش خوبی هم بشود و جایزه هم ببرد. اما همین که یک نفر ولو قربانی این ماجرا بخواند بفهمد راست میگویم برایم کفایت میکند باید بنویسمش.
اگر بخواهم به خود فیلم برگردم، به شدت تعلیق داشت ، شدیدا میخواستم ببینم آخرش چه میشود. آن تعریف فیلم خوب که یکبار به گزارشگر سیما هم گفتم همیشه تو ذهنم است."فیلم خوب فیلمی است که نگذارد دستشویی بروی ولو در آستانه انفجار باشی." فیلم را دیدم و حتی چای هم نخوردم. تا انتهایش را دیدم . وسط هایش به این فکر کردم که فیلم درباره ی تجاوز به عنف بود ولی حتی یک صحنه غیر اخلاقی نداشت. اما آیا اخلاق گرایان صدا و سیمای ما حاضرند همین فیلم را دوبله و پخش کنند. یا برایشان نداشتن صحنه غیر اخلاقی مطرح نیست و درجه سانسور تا بیان واژگانش هم منشوری و خط قرمز است . شاید آقایان را جناب کلاغ از آسمان آورده یا آلات جنسیشان عضوی تزیینی است، بماند.حرف در مرود فیلم زیاد نمیتوان زد. اینکه سردبیر یهودی باشد و به کلیسای کاتولیت با تیغ تیز انتقاد نگاه کند یا زیر سوال بردن تقدس کلیسا در کشوری که عمده جمعیتش مسیحی است همه اش نکته های ظریفی دارد که به فراخور زمان و مکان هالیوود قابل طرح است اما به درد کار من و این بلاگ و لذت فیلم دیدنم نمیکند. نهایتش نادر طالب زاده یک پولی بابت برنامه سازی میگیرد یک دکور مسخره میزند و مینشیند یکی از مایکل مان میگوید و چهارتا از خاطراتش در ینگه دنیا و به ضمیمه پنچ تا آب دارش نثار امپریالیسم و سرمایه داری میکند و آخرش با آوینی و جشنواره عمار حرفش را تمام میکند.
در مرد اینکه soptlight واقعا بهترین فیلم سال 2015 بوده تردید دارم . اما در مورد اینکه فیلم نامه اش فیلم نامه اقتباس شده از یک ماجرای حقیقی است که بسیار خوب از آب در آمده شکی ندارم. فیلمنامه از کتاب .... برنده پولیتزر اقتباس شده بود.
احتمال باران اسیدی را خواهم دید.
the Revenant را دیدم.فیلم مصاِیب و سخت سازی بود. لوکیشن های زیاد،کوهستان،سرما و برف، یخبندان و جلوه های ویژه سنگین. خب طبیعی است اگر مخاطب فیلم های ایرانی بگوید دوستش نداشتم، چون که ما چشممان به ملودرام های شهری عادتکرده. ما فیلم اکشن و ماجراجویانه ،فیلم معمایی و فیلم ترسناک و انیمیشن و حتی کمدیبه معنای درست کلمه نداریم. این میشود که اگر 100 فیلم داستانی در طول سال بسازیم، 80 فیلم درام و ملو درام های شهری است. خیانت،اعتیاد، تنهایی، طلاق و شبکه های اجتماعی امثالهم مضمون 80 درصد این 80 فیلم است . این میشود وقتی فیلمی می بینیم که توی زمستان جنگل های سوزنی برگ آمریکای شمالی میگذرد که در حال و هوای 250 سال قبل گذشته و یکهو یک اکیپ سرخ پوست وحشی به جماعت سفید پوست دنبال پوست گوزن حمله میکنند و با تیر کمان گلوی سفید پوست را به درخت میدوزد و همزمان دوربین در مسیر های منحنی سه بعدی با 5 درجه آزادی حرکت میکند. شاید خیلی به مذاقمان خوش نیایید.
یا ما عادت کردیم یک پیت حلبی را سوراخ سوراخ کرده پر تخته های جعبه میوه کنیم بگذاریم کنار خیابان و آتشش بزنیم و شخصیت اصلی فیلم را در سیاه زمستان کنارش بنشانیم تا اوج فلاکت را نشان دهیم. پس اگر ادمی ببینیم که شکم اسبی را پاره میکند و توی شکمش پناه میگیرد تا از سرمای استخوان خرد کن در امان بماند شاید بیشتر فکر فرد بنظرمان جالب برسد تا نوع بازی که دارد انجام میدهد.
قبول دارم که revenant جاهایی اغراق آمیز است جاهایی هم یاد آن بازی سرخپوستی می افتادم که حس میکنم لا مکان است که سر و ته ندارد . یعنی جاهایی حس میکردم خودشان هم نمیدانند کجا میخواهند بروند. یا اینکه دیالوگ یا شکل نمیگیرد یا خیلی راپورتی و فوری و فوتی درز گرفته میشود.
از بازی تام هاردی در نقش فیتز جرالد نگذریم که بنظرم با اینکه نقش منفی داشت اما اراده و بازی اش به شر بودن بسیار قوی تر و جسورانه تر از خیریت دی کاپریو ( هاگ گلس) بود. گریم ها عالی خصوصا گریم سنگین و سخت هاگ گلس بعد از حمله خرس و در مراحل نقاهت بسیار زمان بر و سخت بود.

با این همه هنوز بنظرم ایناریتو توانسته بود قصه تعریف کند و به لطف توانمندی های سینمایشان ، تیر و تخته را هم خوب بهم چفت کرده بود. ازش revenant راضی هستم وتوصیه میکنم ببینید. کم پیش می آید کارگردانی به فاصله زمانی یکسال از یک فیلم که به شدت به ذهیت و خلقیات یک بازیگر میانسال وابسته بود و در فضای بسته تئاتری در برادوی می گذشت برود سراغ یک داستان چند صد سال گذشته و درگیری های فیزیکی سخت و خشن . بنظرم یکجورایی مثل برد من خودش را به مبارزه دعوت کرده و قدرت اش را به همه کارگردان های هم نسل خودش کشیده است.
فردا فیلم spotlight را می بینم.
نهنگ عنبر را دیدم.برای دیدنش سینما نرفتم .سال 94عقاید لینچانی در مورد سینما داشتم گمانم سه یا حداکثر چهار نوبت بیشتر سینما نرفتم.آن چند نوبت هم به اصرار دوستان بود که رفتم. به غیر از جشنواره فیلم مستند،واقعا فیلم زیادی در سینما ندیدم. فیلم ایرانی کم دیدم بیشتر فیلم هایی که دیدم فیلم های هالیوودی و اروپایی بودن که فرمت MKV 720 P داخل هارد اکسترنال ذخیره شده بودند. یکی یکی روی فلش مموری میریختم وصل به تلویزیون و سینما خانگی میکردم و می لمیدم روی بالش و می دیدمشان. نهنگ عنبر را هم به همین ترتیب دیدم. اولین روز نوروز95 وقتی حوصله ام از تمام سینمایی های هندی و کره ای سیما بهم میخورد و در اعتراض به افزایش قیمت کذایی بلیت حوصله رفتن به سینما را هم نداشتم نشستم و فیلم را دیدم. نسخه کپی و غیر قانونی اش را هم دیدم. میدانم کار درستی نیست، ولی اخیرا به این دیدگاه رسیدم نداشتن سینما بهتر از سینمای نیم بند و فرمایشی است. دلیلش هم همین مسخره بازی های جشنواره های داخلی است. آن سوی دنیا بازیگری برای اینکه بعد چهار نوبت بازی های درخشان بالاخره بازی ارائه داده که دهان منتقدان سختگیر را هم بسته خوشحال از گرفتن جایزه است و این طرف بازیگر میرود جایزه اش را پس میدهد که چرا گفتید جایزه ام مصلحت اندیشانه بوده و از این مهملات. راستش را بخواهید حوصله جملات و ادا بازی های شان را ندارم..حتی اگر عقب افتاده یا هرچیز دیگری خطاب شوم. این محترمانه ترین نوع اعتراض است. سینما نمیروم به هرکسی هم توصیه کند میگویم نروید یا دست کم برای هر آشغالی نروید. هرچند میدانم نه دیدگاه یکطرفه و قاطعانه من پیروز است نه دیدگاه انتلکت نمای سینماگران. اینجا ایران است. یک دخترپسر جوان که نمیتوانند جایی با هم باشند حداقل میتوانند دو ساعتی روی صندلی های ناراحت سینما دستشان توی دست هم باشد . روسری دختر توی تاریک و روشن پرده پس برود و کمی آزادی یواشکی داشته باشند. کسی هم بهشان گیر نمیدهد چون همان ها هم نباشند باید درش را تخته کنند.
القصه اینکه نهنگ عنبر را با همه شباهتهایش به فارست گامپ دوست داشتم. هرچند معتقدم سکانس ها روی هوا ول میشد و این مسئله همش این حس را بهم میداد که یکجایی توی فیلم رکب میخورم. مثلا صحنه اعزام شدن به جبهه را واقعا دوست نداشتم. اغراق بیش از حد بود و شبیه جک های بی مزه بود.

در کل همین که به جای مجری های دستمال به دست سیما بیاییند روز اول عید را با خاطره شهادت سربازان در سوریه و فقرا تلخ کنند نشستم و دشت اول فیلم دیدن نوروزی را با نهنگ عنبر روشن کردم راضی ام.
دست عطاران هم درد نکند به قول جاهلان عصر پهلوی اگر دمپر هالیوود بود لات خوبی میشد. بماند که کلا علاقه ای ندارد روی خودش کار کند. الهی به امید تو است. بسازیم میگیره. این را از فرش قرمز و باقی فیلم هایش میشود حدس زد.
فردا میخواهم REVENANT را ببینم.

آنچه در پی می آید یادداشتی بر نحوه مشخص شدن مقبره یحیی خان تار ساز است که در دهه 80 خورشیدی اتفاق افتاده. شیوه روایت و کنجکاوی نویسنده و مجریان این اتفاق همچنین علاقه شخصی خودبه ساخت تار و نوازندگی اشT باعث شد این گزارش را عینا به نص انشا نویسنده بیاورم .خواندش به دلیل جذابت موضوع و نحوه نگارش توصیه میشود. خصوصا اگر که دستی در آتش ساز و نوازندگی داشته باشید یا علاقمند باشید. آنچیز که نظرم را جلب کرد نگارش موضوع و مکتوب کردنش بود که معمولا خیلی در قاموس ایرانیان نمی گنجد و با آن خیلی ایاغ نیستیم.
گزارش به قلم امیرو منصور رضایی است و انتشار آن در سایت استاد رامین جزایری است. امید است این دو بزرگوار از ما بابت این نقل مطلب راضی باشند.
نوشته امیرمنصور رضایی
مقبره یحیی تارساز

اینجانب امیر منصور رضایی، در وقایع و اتفاقاتی که در جریان پیگیری و جستجوی مقبره استاد یحیی و سعی سازسازان پیشکسوت برای ثبت و قرار دادن سنگ مزار بر روی مقبره بدون سنگ استاد یحیی بود، حضور داشتم. گویا به علت فوت در چله زمستان و احتمالاً اختلافات خانوادگی(بین دو همسر وی) سنگی بر روی مقبره وی گذاشته نشده بود، که خوشبختانه با سعی و پیگیری خانم مریم اطمینان محل مزار کاملاً مشخص گردید، که در ادامه توضیحاتی در این خصوص داده خواهد شد.
در تاریخ پاییز هزار و سیصد و هشتاد و سه، خانم مریم اطمینان به کانون سازندگان ساز خانه موسیقی مراجعه کردند و ادعای پیدا کردن محل قبر استاد یحیی را داشتند(البته این موضوع در شماره بیست فصلنامه ماهور به تفصیل منتشر شده بود). او موضوع را اینطور توضیح داد؛که ایشان به راهنمایی استادشان آقای حمید سکوتی به عنوان تحقیق دانشگاهی در سفری به اصفهان برای شناسایی محل دفن یحیی با پسر ملکم (تار ساز)، وازگن دانیلیان و همسرش مانوش به صورت اتفاقی بر خورد می کنند. [همسر دوم یحیی، عمه ی خانم مانوش بوده است و وی در فاصله زمانی بیست سال به همراه عمه اش هر یکشنبه به سر خاک یحیی می رفتند و برای او دعا می خواندند، بنابر این به محل دفن یحیی کاملاً آشنا بوده است]. وازگن و مانوش او را به قبرستان ارامنه در دامنه کوه صفه میبرند، اما همانگونه که گفته شد سنگی بر روی مزار وجود نداشته، بنابر این برای قطعی شدن محل دفن و تاریخ فوت، به خدمت خلیفه گری (علیای کلیسا) می رسد و دفاتر کلیساهای محلات را بررسی می کنند و در نهایت در دفتر مخصوص ِ کلیسای نرسس مدارک دفن را پیدا می کنند.
طبق مکتوبات آن دفتر هوانس آبکاریان ملقب به یحیی در پنجاه و شش سالگی در 17 فوریه سال 1932 مصادف با 27 بهمن 1310 وفات یافته و در همان روز به خاک سپرده شده است (از آنجایی که تقویم ارامنه با تقویم گریگوری دقیق نیست باید برای یافتن روز دقیق تاریخ شمسی پیگیری دقیقتری نمود). امضای کشیش برگزار کننده مراسم ِ خاکسپاری نیز ثبت شده است.
بعد از مطالعه ی اسناد و مدارک، هیئت مدیره ی کانون ِ سازندگان ساز خانه موسیقی موضوع را برای پیگیری به هیئت مدیره ی خانه ی موسیقی ارجاع می دهند و خانه ی موسیقی آن را به میراث فرهنگی و میراث فرهنگی به وزارت ارشاد اصفهان ارجاع می دهد.
بعد از این نامه نگاری ها هیئت مدیره ی کانون سازندگان ساز که مراحل اداری را اینقدر طولانی میبینند دست به کار می شود تا خود موضوع را به انجام برساند.
– در سفر اول در اوائل دی ماه هزار سیصد هشتاد و سه آقایان فرهمند، جزایری، میرهاشمی، خانم سرمدی راد و خانم اطمینان به اصفهان میروند تا از نزدیک محل دفن را ببینند و سنگ قبری نیز برای استاد ِ تار ساز، یحیی، به سنگ تراش گورستان ارامنه سفارش بدهند.
با سفارش قطعی آماده کردن سنگ و با در نظرگرفتن تاریخ روز فوت یحیی برای برگزاری مراسمی کوتاه، در تاریخ بیست و پنج بهمن هزار و سیصد و هشتادو سه گروهی از دوستان برای گذاشتن سنگ مقبره استاد یحیی به اصفهان سفر می کنند و تمامی هزینه ها را اعضای هیئت مدیره کانون سازندگان ساز خانه موسیقی و چند تن از علاقه مندان متقبل می شوند. اما به علت سرمای هوا و نامناسب بودن فصل برای اینکار قرار شد تا فقط مراسمی مختصر توسط عده کمی برای قرار دادن سنگ مزار انجام شود و مراسم مفصل تر و کاملتری در اردیبهشت سال آینده (1384) ، برگزار شود.
درتاریخ بیست و پنج بهمن هزار و سیصد و هشتاد و سه، آقایان محمود فرهمند، رامین جزایری، بیاض امیرعطایی، پوریا، مرادی، حمید سکوتی، مرحوم فرزاد فرهمند (پسر محمود فرهمند)، امیر نصرالله، امیر رضایی، آراز امدادیان و خانم ها مریم اطمینان و غزاله سرمدی راد به سمت اصفهان حرکت کردیم. نزدیک ظهر به محل قبرستان صفه اصفهان رسیدیم. بعد از حدود هشتاد سال برای مرحوم یحیی سنگ قبری تعبیه شد و مشخصات سنگ قبر در همان موقع به دست استاد کار سنگتراش، آقای سورن میناسکیان حک شد. مشخصات به خط ارمنی نوشته شد و به پارسی این جمله حک شد: یحیی تارساز شهیر ایران. جناب حمید سکوتی بر سر مزار یحیی نیز سه تاری نواخت.
– سفر سوم : بعد از این سفر، جمع یاد شده تصمیم می گیرد که در تاریخ پانزده اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و چهار بزرگداشتی برای استاد یحیی در قبرستان صفه اصفهان برگزار شود. بنابر این تمام کارهای مربوط به بزرگداشت انجام میشود. از جمله کارت دعوتی تهیه می شود و برای تمامی سازندگان مطرح ساز و نزدیک به دویست نفر از موسیقیدانان شناخته شده و از جمله تمامی تارنوازانی که ساز یحیی داشته و سالها با آن زندگی کرده اند و مونس شب و روزشان بوده است فرستاده شد. جالب اینکه در روز بزرگداشت هیچ یک از آنان برای حضور در این برنامه قدم رنجه ننمودند، و تنها آقای کیهان کلهر نوازنده مطرح کمانچه در این مراسم حضور داشتند. در ساعات آخر، اداره ی ارشاد اصفهان با این مراسم مخالفت کرد(به علت اینکه برای مراسم ختم و پُرسه تابحال دلیلی برای گرفتن مجوز نبوده خانه موسیقی و اعضای این جمع به فکر درخواست مجوز نبودند) ولی دیگر کاری نمی شد انجام داد و حدود سیصد نفر از سازندگان ساز و دوستداران موسیقی از تمام نقاط ایران به اصفهان آمده بودند. در آن روز متولیان قبرستان صفه درها را بستند و از حضور شرکت کنندگان بر سر مزار یحیی خان جلوگیری نمودند. به راستی هنوز بعد از گذشت چندین سال این سؤال باقیست که مگر حضور در مراسم یادبودی در گورستان، منوط به داشتن مجوز میباشد؟ و چنین جمعی چه هدفی جز فخر به تاریخ و فرهنگ ایران زمین می توانند داشته باشند؟ که چنین هنرمندانی از خاکش بر می آیند و در این خاک میروند.
بعد از ساعاتی جناب استاد کسایی که از موضوع با خبر شده بودند همه دوستان را به منزل خودشان دعوت کردند ولی متآسفانه تا ساعات عصر از آن خیل عظیم فقط حدود پنجاه نفر باقی مانده بودند که همگی به منزل استاد راهی شدیم. استاد کسایی با درک بالای خود حس کردند که این جمعیت که برای بزرگداشت یکی از مشاهیر اصفهان به این شهر سفر کرده اند موجب کم لطفی قرار گرفته اند و خود یک تنه جور آن را کشیده و رنج خستگی را از تن آنان به در آوردند. حدود ساعت چهار بعد از ظهر پس از پذیرایی و خوش و بش با این جمع، استاد به نواختن نی پرداختند و آقای جهاندار هم ایشان را با آواز همراهی کردند. همچنین استاد کسایی یک تار از ساخته های دست یحیی خان که متعلق به خود ایشان بود را آوردند و این جمع با دیدن ساز استاد به روح ایشان فاتحه ای فرستادن و مراسم یحیی اینگونه به پایان رسید. باشد تا بزودی شاهد بزرگداشتی وزین و در خور شأن استاد یحیی باشیم.

از یک ماه قبل ترش قرار گذاشتیم. دقیقا از همان موقع که شستمان خبر دار شده بود امتحان ها چون زاییدن دردناک و سخت است. قرار گذاشته بودیم بعد از آخرین امتحان برای چند ساعت هم که شده به چیز جز امتحان فکر کنیم و کار دیگر کنیم. اصلا امتحان آخری را به همین امید رفتیم دادیم که بعدش خلاص شویم و به آنچه فکر کردیم برسیم. امتحان تمام شد. ساعت سه عصر بود و خورشید کم رمق زمستان در کشاکش افتادن و نیفتادن بود. با یکی از بچه های دانشگاه تا مترو آمدیم. از همانجا زدیم تا مرکز شهر و بی هدف اما بی بار قدم زدیم. پیاده روی پهن انقلاب را در هجوم صداهای مزاحم و صحنه های مشابه قدم زدیم. از اتفاق هایمان گفتیم از روزگار سپری شده مان. از اینکه حس پیری داریم و دیگر نمیتوانیم ادامه دهیم.از خودش گفت و این اتفاق نوید بخش صمیمتی زیاد است آنقدر که اعتماد را برانگیخته که از خود بگوید و بداند که حرفش جایی درز نمیکند.
گفتیم و چای نوشیدیم و فراموش کردیم کابوس روزهای گذشته را .
هفته دوم بود. روز دهم. ماه رمضان تازه شرش را کنده بود. تازه کله های صفر تراشیده مان از خط لبه کلاه، دو رنگ شده بود و پوست گوشهامان ور آمده بود. دوست نداشتم مرخصی بیایم. شرم راه رفتن میان آدمهای شیک شهر را داشتم و از الهه که داشت زن داداشم میشد و برایش قمپوز در کرده بودم خجالت می کشیدم. پنجشنبه بود و همه عشق رفتن داشتند و من گیچ و حیران بودم. هم شوق بچه ها برای رفتن را میدیدم و هم میخواستم بمانم و کسی را نبینم. کارت تلفنم دل و درست ماده بود و به کسی زنگ نزده بودم. عشقی نبود که به شوقشم یک لنگه پا توی صفحه گیشه بایستم،کلیشه هم نداشتم ارتباطم با احسان و پیمان هم هیچوقت انقدر تلفنی نبوده. بیشتر رخ به رخ می دیدمشان. به کی باید زنگ میزدم؟ از کارت تلفن دو هزار تومانی قد 85 تومان خرج شده بود که به مادرم گفتم بودم رسیده ام و صحیح و سالمم. حوصله توی صف ماندن برای تلفن را نداشتم.فرمانده پادگان پنجشنبه و جمعه را مرخصی داده بود شنبه هم شهادت امام صادق بود. فرمانده قد 10 پانزده نفری از گروهان 125 نفره میخواست که پست هایش را پر کند. داشت ادا در میآورد و به چاک آسفالت کف محوطه یگان هم گیر میداد. به فشار کوبیده شدن پاهای حین ادا احترام تا جفت نبودن دمپایی های گیر میداد. عقده های آش خوری چند ده ساله اش را خالی میکرد. بهش حق میدادم. بد بخت بود. میل دیده شده تکاورش کرده بود و حالا که به سالهای میان سالی و افول رسیده بود حقوقش کفایت خرج زندگی زن و بچه اش را نمیداد. پسرش بهمش گفته بود بیچاره و او تحمل هرچه را داشت غیر از این یکی.صف های نه نفره داشتیم. من پرسنلی شماره 120 بودم و نظام قدی نفر یازدهم.-نفردوم،صف دوم- پایمرد صف اول را بیخیال طی کرد. قلدرهای گروهان بودند. نمی خواست بورشان کند. آمد صف دوم از سمت کوتاه قد تر ها آمد تو مرا دید. ازم رد شد قبل از پیچیدن برای رفتن به صف سوم برگشت نگاهم کرد. مات شد. ازم پرسید. سلسه مراتب را بگو : من شروع کردم مثل فارست گامپ به روبرو خیره بودم و فریاد میزدم. ازم پرسید چرا خط ریشت اینقدر بلند است. بهش گفتم دوشنبه اصلاح کردم.گفت برای عمه ات اصلاح کردی. خط ریش نظامی باید روی استخوان شقیقه باشد نه زیر لاله گوش اش. گفت ام بله قربان. اصلاح میکنم جناب.
گفت : میخواستی اصلاح کنی تا حالا کردی بودی. با دو انگشت سر شانه لباسم را گرفت و کشید و از صف بیرونم انداخت.
هم خوشحال بودم و هم نه. تعطیلات غذای پادگان به اندازه بود. سربازها با هم مهربان تر بودند. اما نمیدانستم تعطیلات پادگان چقدر دیر میگذرد.
پست های روز تعطیل دو برابر زمان پست های معمول است. دو ساعت پست، دو ساعت استراحت، دو ساعت حاضر به یراق. و دوباره دو ساعت پست دو ساعت استراحت دوساعت حاضر به یراق. نهارها تن ماهی و سبزی پلو، استانبولی و شام ها لوبیا و عدسی و کشک بادمجان.
تلویزیون تا دیر وقت روشن .تخت ها تنگ هم، بساط شب نشینی روی تخت های دیگر فراهم. از کادری ها فقط نوری تو یگان هست. سرش به کارخودش است. نامزد دارد، ازم خواسته بود آدرس بازار طلا فروش ها را بدهم . دنبال حلقه نشون است. بیشتر توی اتاقش رادیو گوش میکند و تمرین خط میکند.دفتر سر مشق برایش خریده ایم.
حامد مانده، کتاب های کت و کلفت کگارد و یونگ و راسل را میخواند. مجتبی زار و زندگی پادگانی اش را شسته پهن کرده توی آفتاب. وسواسی نیست اما تحمل کثافت خانه ای مثل پادگان را ندارد. میروم سر پست. با نوری هماهنگ کردیم که هر نفر چهار ساعت پست بدهد که پستها و خواب مان قابل تحمل باشد. خیلی در بند نیست.کی حمله میکند به این پادگان وسط این تپه ها و بیابانی؟ تازه فهمیده زندگی چیزی جز پادگان نظام و نظامی گری هم هست. تازه به حال پانزده سال پیش پایمرد رسیده.
پست من استخر ماهی است. محوطه 250 متری پر آب زمهریر کوهستان، و چند صد بچه ماهی که بیخیال از اینکه اسیر پادگان اند شنا میکنند و میروند و می آیند. می نشینم روی تخته سنگ زیر درخت توت و می دانم گشتی و این مهملات یا در کار نیست یا اگر هم باشد بیایید ببیند نشسته ام کاری به کارم ندارد.
جیب پهلویی شلوارم یک کتاب از نشر ماهی است.سایز آن جیب است و فقط آنجا جا می شود. درش می آورم" سوظن" فردریش دورنمانت. صفحه اولش را باز میکنم.
خطی شکسته با لرزشی مختصر در نگارش نوشته است، "برای آن که مغرور است و میداند"..... امضاء. دلم می گیرد دیدم به شکستگی دست خط میشود. دلم آشوب.
آن سال هم همین شهادت امام صادق بود که آن اتفاق افتاد. یقین توی جاده ای به برهوتی همین پادگان. برای صاحب آن امضا.
باید به مرخصی بروم.

رخوت ام زیاد شده،آستانه تحملم زیاد تر. مسیر 75 کیلومتری تا کارخانه برایم یک جور عادت روزانه شده و توقف تولید و جنجنال های داخل جلسه اتفاقی لوس و بی نمک. آنقدر که حالا حس میکنم بیخیال تر از آقا داود با سه زن و ده سر عائله ام.آنقدر آرام که خودم هم از خودم میترسم.می نشینم به اتفاقات این روزها فکر میکنم به دوسال نیم گذشته به دوره زمان نوجوانی که سرخوش بودم و داشتم درش میدرخشیدم و نیمه کاره رها کردم. به زبانی که تا advance رسانده بودم و رها کردم به هزار یک کاری که به واسطه کارم ازشان دست کشیدم.به همه قرار های پنج عصر که سر کار بودم و همه اتفاقات عجیب ، همه سفرهایی که کار اجازه نداد بروم همه فرصت ودن با خانواده که به خواب گذشت.
دارم به کار فکر میکنم به عوایدش چرا که آن خانم مشاور که اتاقش بوی جوراب و عرق میداد بهم گفت در موردش فکر کن فهرست مقایسه ای تهیه کن و ببین مزایای اش بیشتر است یا معایبش من هم نشستم و به مزایا و معایب کارم فکر کردم. به اینکه کدام بیشتر برایم می ارزد. نون می گوید از کارت بکش بیرون بیا تی پیمانکاری های پتروشیمی. میگوید پترو شیمی اما من میدانم پترو شیمی صنعتی است که همه زورم را هم بزنم باز درش کارمندم. استاد بهم پیغام داد که آموزشگاهشان دوره آموزش طراحی قالب پلاستیک برگزار میکند. از اول بهمن. درست بعد از امتحان های پایان ترم این ترم لعنتی. هزینه اش زیاد است اما برایم یک جور ماورایی و مالیخولیایی جذاب است . با اینکه نمیدانم کدام احمقی قرار است آنجا تدریس کند. پلاستیک برایم از قالبهای فلزی به مراتب جذاب تر است. باید بنشینم دل و دین آن جزوه شناسایی پلاستیک ها را در بیاورم. به نون هم میگویم دوست ندارم دیگر برای کسی کار کنم.حسن و اکبر و حسین و حبیب و جواد هم از کارمندیشان به ستوه آمده اند.جسارت پریدن نیست. آنقدر بال نزده ایم از پریدن می هراسیم.
میخواهم اینبار دنبال علاقه ام بروم.ولو از کار و آن شهرک صنعتی بیرونم کنند. من دنبال آنچه دوست دارم میروم. باقی اش درست میشود. شاید قبل از دانشگاه و انتخاب رشته جسارت الان را داشتم الان وضعم بهتر بود. یا شایدم بدتر بود اما مطمئن نیستم آنوقت هم باز این حس در من بود که پشیمان باشم یا نه.
میخواهم مجدد شروع کنم.

پ.ن: تو اگر راه ندانی همه گویندبه چه سوی/ من اگر راه ندانم همه گویند که چه بد.
عنوان متن برگرفته از کتابی از داریوش مهرجویی " بخاطر یک فیلم بلند لعنتی" که قدیر از نمایشگاه سال 92 برایم خریده ولی بهم نداده است هنوز.
پیش نوشت: تعریف سوسپانسیون:
"به مخلوط غیرهمگنی که از پخش شدن ذرات جامد در مایع به وجود میآید سوسپانسیون میگویند، مانند خاکشیر در آب، شربت آنتی بیوتیک، شربت معده، دوغ، آبلیمو، آب گل آلود.
سوسپانسیونها در حال عادی ناپایدار هستند و پس از مدتی نگهداری در حالت سکون، کلوئیدها لخته شده (coagulate) و تهنشین میشوند در اثر این پدیده فاز مایع از جامد جدا میشود. برای پایدار سازی امولسیونها از مواد دفلوکولانت استفاده میشود."
می گذارم ته نشین شود. میگذارم اتفاق در من ته نشین شود و به وقتش بهش فکر کنم. صورت مسئله این بود فکر میکردم جایی از قضیه می لنگد این شد که درخواست جلسه کردم. خواستم بگویم کجا می لنگیم و کجا مشکل داریم. نیم ساعتی با تاخیر در جلسه حاضر شدند و پیگیری کردند از هرآن چیزی که در دستور جلسه نبود پیگیری کردند و من هم جواب دادم. اما جواب آن چیزی نبود که او میخواست و کمی شیطنت بادمجان دور قابچی ها پر اش کرده بود.تا از کوره در برود و حرفهای صد من یک غاز تحویل دهد. بحث در گرفت. از آخرین عصبانیت هفت روز میگذشت و من تصمیم داشتم عصبانی نشوم. اما عصبی شدم بر افروخته شدم و یک جا دیگر چیزی نگفتم. من که آمده بودم جواب بگیرم مجبور شدم جواب پس دهم.گذار از زمین به آسمان، بارش معکوس. حس بی اعتمادی موج میزد خصوصا حالا که اوضاع کار هم قمر در عقرب است. میگویند پیگیر باش. پیگیر که میشوی به بن بست میرسی. خودشان یک جایی سوتی داده اند و انتظار دارند همه را ماست مالی کنی. میگویند کیلویی تحویل بگیر از ما ولی ما گرم به گرم ازت میخواهیم. بن بست عدم دسترسی و مدیریت یک پارچه. هر واحد و هر اتاق کار ساز خودش را میزند. گاهی توی یک اتاق هم هر کس سازی متفاوت میزدند. این مشود که کاری که سر دستی قابل رفع و رجوع است. هفته ها و ماه ها طول میکشد. طول میکشد که آدم ها بفهمند کجای کارند باید چه کنند و خیلی از مواقع نقد را به زمین خودت شوت کنند. دقیقا بازی دستش ده ی درست کرده اند و هر آنچه که حس میکنند نمیتوانند رفع و رجوعش کنند طور دیگری به خودت بر میگردانند.
دعوا فایده ندارد. تصمیم دارم نبینمشان. ignore مطلق. بگذار حرفهایشان را بزنند چوقولی هایشان را بکنند. زیر آب و هزار بچه بازی دیگر را انجام دهند. من که میدانم هدفم چیست. من که می دانم کجای کارم و چه می خواهم. پس دیگر په تفاوتی میکند در کارخانه تولید لوازم خانگی باشم یا تولید خودرو یا ذوب آهن یا پالایشگاه من که میدانم دنبال چه هستم. پس بگذار آسکاریش های ته معده باشند که در نجاست دیگری وول بخورند و منتظر ملعین باشند برای پر کشیدن.
همین که خلق خدا را بنده نباشم برایم کفایت میکند. بگذار این سوسپانسیون که ناشی از بزرگتر بودن ذرات حل شونده از حلال است ته نشین شود. ته نشینی اصلا چیز بدی نیست. وقتی حلال کم ظرفیت است. نشان بزرگتری حل شونده است.

پس نوشت:
یک جایی توی فیلم پاپیون وقتی لوییز دگا (داستین هافمن) به پاپیوون(استیو مک کوئین) میگوید اگر فرار کنیم و بگیرنمون چه بلایی سرمون میاد. پاییون جواب میده منو میکشن اما تورو اذیت میکنند. چون میدونن من چی میخوام. من میخوام برم. براشون ارزشی ندارم. اما تورو مال خودشون کردن. روحتو به دست آوردن. بنده شون شدی...
از همان اولش می دانستی . آنقدر باهوش هستی که بفهمی دارد اتفاق می افتد. من میدانستم تنها و خسته ای و همه حرفم را پای کامنت هایم خورده بودم. این را از مزایای قصه گو است. یاد گرفته بودم روایت کنم با همه افت و خیز های زبانی ام. اما مکتوب بودنش برایم مزیتی بود. چرا که همیشه نمره انشایم بهتر از پرسش های شفاهی بوده است. هر روز می آمدم و وقت میگذاشتم و قطه چکانی مینوشتم برایت و چند خطی مینوشتم. بلکه جوابی دهی. شش ماه گذشته بود و من از طریق پیغام و پسغام و اینطرف و آنطرف سعی کرده بودم حرفم را بهت برسونم. نامه برایت نوشتم و مستقیم ارسال کردم. یک هفته ای طول کشید جواب دهی و بگویی، به همان سادگی و صراحت، تشکر کردی و گفتی علاقه ای نداری... بمب افکن اول تخریبم کرد. باز نوشتم شش ماه دیگر نوشتم .. به مرز یکسال رسیده بود که باز نامه نوشتم در این نامه دوم- از دل ریختگان گفتم . گفتم واقعا موضوع را میدانستم شاید واقعا دلنشینت نیستم. باشد. اما یکبار فقط حرفم را بشنو. اما باورم نمیشد با کسی باشی. بمب افکن دوم انفجار هیروشیمایی شد بر کنج کوچک دلم. سه ماهی مثل مجنون ها سرگشته لای صفحات مجازی پی رنگ و بویی از او میگشتم. که بروم حرفم را باهاش رو در رو و مردانه بزنم. شاید بتوانم باهاش کنار بیاییم.
بقایای باقی مانده ام دلخور بود . همان روز از فرند لیست خط زدت. ما رمضان در پیش بود. نمایشگاه بود گالری هفت ثمر شاید. نشانی از نقاشی ها داشتم. گالری را میشناختم. سر زدم و انجا تو هم بودی گمانم من را به جا نیاوردی من هم دوست نداشتم بی هوا ببینمت. چشت دیوارها و نقاشی ها قایم شد و توی دفتر میهمانان برای نقاشی های سهل ممتنع ات نوشتم. زنانگی نجیب به بیخ گلو رسیده.... این غم و انزوا ذات نقاشی ها را نمیفهمیدم از کجا می آید. بنظرم تو شاد و خرم بودی و آنکه خسته و نابود بود من بودم.که باورش نمیشد اینقدر بدبخت باشد. که برود سربازی و بیایید . بنویسد و ننویسد و بگوید و نگوید یک جور باهاش برخورد شود. آمدم مجدد ادد کنمت. نپذیرفتی. باز برایت نوشتم. فقط "میم" را میشناختم و" ف" را برایشان موضوع را گفتم. بهم گفتند پاپی نشوم. تورا خوب میشناختند یا به من اعتقاد نداشتند را نمیدانم. این نامه ها را هم همینطوری مینویشم وقتی با" ر" صحبت کردم و فهمیدم او هم تو را میشناسد و زخم کهنه پینه بسته باز سر باز کرد. از او حال و احوالت را پرسیدم و اینکه چه میکنی.
حالا نمیدانم چه بگویم من تمام مدت چه در پادگان منتهی به کوههای الموت و چه تمام مدت بیکاری و پیدا کردن کار و تحصیل و فارغ التحصیلی دوستت داشتم. گمان هم نمی برم این حس من عوض شود. حالا توانسته ام باور کنم و بقبولانم که نمیخواهی ببینی ام اما حداقل این نامه ها را که میتوانم اینجا بنویسم. حتی اگر نخوانی اش.
زنگ زد به خانه، گمانم او هم می داند افسردگی گرفتم و گز میکنم کنج خانه و فقط برای خرید مایحتاج ضروری از خانه بیرون میروم.چون پیشتر یکراست می آمد و زر و زر زنگ در را میزند و تا باز نمی کردم بیخیال نمی شد. سه روز تعطیلات آخر ماه صفر هم جبران کسری خواب ها را می کنم. از حس بد قبل امتحانات و این سوز سرد انزوا طلب،تنها کاری که ازم بر می آید خوابیدن است. آنقدر پهلو به پهلو میشوم و خوابهای دری وری می بینم که باورم نمی شود زنده باشم. ساعتها را نمی توانم درک کنم و فرق بین دو بامداد با شش بعداز ظهر را نمی فهمم.
این اتفاق این روزهای من است گرچه قبل تر هم در مقاطعی اینطور شده بودم و هزار و یک نمیدانم چیز دیگر.
تلفن زنگ می خورد و من بعد از زنگ هفتم یا پنجم که تلفن میرود روی پیغام گیر گوشی را برداشتم. من مثل همیشه تا شنیدن صدای آنطرف خط معطل ماندم. با تردید گفت:....الووو....
باورکرده بود که کسی خانه نیست با اینکه مرا توی راه پله دیده بود.گفت نذری پخته و کسی نیست پخشش کند. خواسته بودم بروم و نذری بگیرم.
موهایم چرب و شکسته بود. داشتم سیم پیچ خورده تلفن را توی دستم میچرخاندم و به اینکه اخرین بار کی حمام رفته بودم فکر میکردم. پاسخهایم به قدری تلگرامی و مختصر بود که رغبت حرف زدن را میگرفت.مکالمه با تشکر مختصری تمام شد و پی دیدن ظاهرم رفتم دستشویی.
موهایم از دمرو خوابیدن و این پهلو آن پهلو کردن های مکرر جمع شده و کاکل وسط شده و از چربی برق می زد.خم شدم و به یک ور کله بزرگ را توی روشویی زیر شیر جا دادم و با صابون سرم را شستم. آب هنوز خیلی گرم نبود و صابون چربی را خوب نمیگرفت اما این بهترین درمان موقتی بود. همانطور آبریزان و سر پایین تا اتاق آمدم و از سردی آب راه گرفته توی یقه پیرهنم خوش خوشانم شد.
شلواری پا کشیدم کله ام را توی دم دستی ترین حوله همه همیشه روی رادیاتور اتاقم پهن است چکاندم،سویشرت تن زدم... دسته کلید را از روی میز برداشتم. تصویر از نمای بالای میز چیزی در هیبت بازار شام یا حلب بود، بعد بمباران.
ساعت مچی ام ده صبح را نشان میداد، ساعت دیواری 13.16 دقیقه به هیچ یک اعتنا نکردم و ازخانه زدم بیرون.
توی آسانسور کلید 3 را فشردم و معطل ترتیب بسته شدن و حرکت کردن و باز شدن درب ها و آهنگ های کلیشه ای اش شدم.اگر بلد بودم مثل مهران دست به تابلو فرمانش بزنم و موسیقی اش را به روز کنم شاید چیزی تو مایه های آهنگ برادر جان داریوش را میگذاشتم که اینقدر شعار زده نباشد و درد هم داشته باشد با فضای بسته و تاریک آسانسورهم همخوانی داشته باشد.
زنگ در را زدم.... تلافی همه دیر جواب دادن هایم را درآورد.... نصفه در باز شد. دستی رها در فاصله در و چارچوب دیده شد. بعد سر لخت و طره مویی که شرابی بود و رها توی قاب در تاب میخورد.
اومدی....
حرفی نزدم . خیره ماندم به رنگ براق درچوبی... سگش پایین در وول میخورد و فضولی میکرد. بوی کهنه من و هجوم بو های راه پله وسوسه اش کرده بود. آنقدر توی بحر سگش رفته بودم که یادم رفته بود خودش رفته . دست لختش با سه تا ظرف یکبار مصرف بیرون آمد. بی اعتنا به سفیدی غیر قابل انکار ساعد و بازویش غذاها را گرفتم... قبول باشه سرسری و از سر خالی نبودن عریضه گفتم. خواستم چرخم و درب آسانسور را باز کنم که گفت صبر کن...
یک کیسه مشکی دستم داد و گفت ..میشه اینو هم میری پایین بزاری تو سطل. یاد رفته بزارم. با دست دیگر کیسه را گرفتم و حالا تمام قد توی قاب در بود. نگاهش نکردم . لخند زدم و سوار آسانسور شدم. با انگشت اشاره که از وزن غذاها سنگینی میکرد، کلید G را فشردم. همان تکلف و همان ترتیب دوباره تکرار شد و این بار موسیقی پاپیون پخش شد... از توی کیسه مشکی توی دستم سر یه بطری شیشه ی خالی هم پیدا بود... و روی سر بطری یه برچسب متال و یک نوشته به خط شکسته و جلی فرانسوی ....vin de Champagne.
جا میگذاریم...
همه ما جا میگذاریم....
همه ما یک روز، یک جا، بخشی از خودمان را پیش کسی جا می¬گذاریم.
و از آن روز بعد با اینکه دوست داریم دنبال آن بخش جامانده از خودمان بگردیم ولی ذهنمان می خواهد که رها کنیم و دور شویم. میخواهد مستقل باشیم و به صورت انفرادی رشد کنیم.
از همین روست که ما تنهایی را دوست داریم اما از خانه های خلوت گریزانیم. ما سکوت را دوست داریم اما برای مطالعه به کتابخانه های بزرگ پرجمعیت می¬رویم.
با این همه نمیتوانیم آن یک تکه گم کرده خودمان را بازجوییم. آن تکه میماند در فضای نمیدانم کجا، کنار همانکه دلمان را، شاید هم ذهن و چشم ودهانمان را جا گذاشته ایم پیشش. فضای نمی¬دانم کجای بُعد چهارمی. مثل همان که وُنه گات درکتابش گفته یا کوهستانی در تئاترش.
فقط یک وضعیت است که تکه گمشده خودمان را میتوانیم بازجوییم. آن هم جسارت بیانش است. که آن تکه ام پیش توست. آن تکه ام مانده و خودخواهی من آن تکه از خودم و تمام تو را میخواهد. اما از آنجا که واژه درست ودرمانی پیدا نمیکنیم. فقط یک جمله دو کلمه ای میگوییم." دوستت دارم." بقیه اش را در یک نبرد تمام یکطرفه هوار میکنیم بر سر و دل آنکه تکه دار ماست. آنکه به فتحش آرزو داریم. با این حساب یا دنیا جای خیلی غریبی است یا ما موجوداتی عجیب تر.
نمیدانم این واژه ها چطور و از کجا نشست درون ذهن و انگشت و کیبورد و این نامه .و نمیدانم این دوستت دارم که عمری دارد که به یک هفته طعنه میزند چرا اینقدر دارد اذیتم میکندو قلمبه شد بیخ گلویم. اما هرچه هست میدانم که حرف من هم چیزی جدا از آنچه گفته شد نیست. چرا که خودم هم چیزی جدا از این مردم و آدمها نیستم.
بالاخره کوچیدم، کندم از بلاگفا و دوست دارم این کوچیدن به مثابه رها شدن باشد و دوباره نو شدن از هر آنچه می خواستم ازش رها باشم . بعداز اتفاق سال 87 برای پرشین بلاگ و اتفاق اردیبهشت ماه امسال برای بلاگفا دلزده و خسته بودم دنبال راهی نو میگشتم. بلاگفا همه زورش را به جای آنکه دنبال بازگرداندن آرشیو نوشتن اعضا کند صرف کل کل کردن و چوب کردن لای چرخ کوچ کنندگان کرده بود. نمیخواست مخاطبانش را از دست دهد و البته معنا و دلیلش کاملا مشخص بود. اما در بازار رقابتی و فن آوری این طرز برخورد مثل ساربانی است که شترانش را گم کرده و حال سرگین اش را در بیایان می جوید.
بیست و دو بار سعی در آرشیو گرفتن از مطالب شدم تا بالاخره یک آرشیو دست و پا شکسته تحویل گرفتم. آرشیو دو سال پایانی نوشته هایم نیست. آن دوسال فعال تر از قبل بودم اما خب نیست دیگر ، شاید بعد ها فرجی شود و آن دو سال هم بجویم. بعد به سرم زد 9 سال پیش نیز اندک پست هایی در پرشین بلاگ داشتم. نام کاربری و رمز عبور به کل از خاطرم رفته بود اما پرشین بلاگ همکاری کرد و همان اندک پست نیز تمام کمال منتقل شد.یک مشکلی حین ثبت در بلاگ جدید پیش آمد که بلاگ بیان حلش کرد. القصه اینکه ما ماندیم و این فضای مجازی و آرشیو سوراح سوراخ و دست و پا شکسته که امید داریم اینبار دیگر داغی نبیند. که که تاب دیدن داغ دیگری ندارد.
منظم تر میخواهم بنویسم. هرچند که بلاگ نوشتن به قول آن دبیر عربی سال های دبیرستان "میزان الحراره" من است و هرگاه عنوانی مطلبی یا شعری نوشته شده . بیان گر حال و احوال آن روزهایم بوده. به همین خاطر هم هست که سرگشته و پریشان هر سو آرشیوش را می جویم. چون در مقاطعی بر میگردم و خودم را میخوانم و به کرده هایم فکر میکنم .
باشد ک اینبار پر بارتر بنویسم.
والسلام
دشت یکسره لاله پرپر بود
تشنگی یاران با خون رفع شده بود
و گرسنگی شان به تیشه سم اسبان
صبح روز یازدهم اما رفتگر بر حاشیه راه راه جدول خیابان
جارو میکشید.
هر چند دقیقه یک بار می ابستاد. کمر صاف میکرد.
لعنتی بر یزد میفرستاد و ظرف نذری را از توی جوی آب بیرون میکشید.
دسته دسته چادر مشکیان لزان
به بغل زدگان و دندان گرفتگان
از سفره های پر نیاز و دعای ابالفضل می آیند
جلسات بی تمام خطابه
روزه های رنگارنگ
بر دستهایشان کوچک بسته های خش خش کنان
آجیل های مشکلل گشا
حلوا های چرب
بر کوچه های خشک و سرد پاییز
میماسد
بر لبانشان حرف های دلتنگی زنانه شان
ازآبستن بودن عروس یکی
تا بی رمقی مردی است
تا بوی نان تازه جا باز کند میان چادر مشکی هاشان، میان پچ پچ های ناتمامشان
و بوی خانه ای عوض شد از عطر حضور
زنی که نیم ساعت پیش
همه ریا و واقعیتش را گریسته است.
به مردن کلاغ قسم
که بودنت حضورنیست
به اشک بی صدا قسم
که رفتنت عبور نیست
هوا نیست و ماه نیست
دل رمیده آه نیست
الف)دنده چپ
مواقعی هست که چیزی به دست نمی آورم اما خوشحالم.
خوشحالم از اینکه چیزی هم از دست نمیدهم. خوشحالم که هستم و می بینم و هستم و نفس می کشم به همین سادگی. خوشحالم چون که خاطره روزهای بد گذشته ، فکر روزهای پرتنش و با ترس و لرز از سرم گذشته فکر اینکه باز دوباره به چه شکلی میخواهم مسخره شوم. میخواهم لبختدکجکی تحویل بگیرم و دائم توی گوشم فریاد بزنند که هی ..عمو .تو خیلی خوشبختی ها ..داری از زندگیت لذت میبری.حواست هست.
روزهایی که میدان رسالت و چهار راه ولیعصر از یک پیاده روی جذاب به بمبئی دهه 70 میلادی تبدیل شد از شر دستفروش ها و کوپن فروش ها و اراذلی که خواستگاهشان همین جمع های بی سروته و کاذب است.
روزهایی که آمار ها به جای ایجاد تصمیم، اعتماد را از بین برد و دم خروس و قسم حضرت عباس مث سر زبانها بود. روزهایی که برای همه هم بد نبود. و آبها گل آلود بودند.
ب) و امابعد
حالا این روزها توی گشت و گذار های گاه و بی گاه به یک آمار رسیدم از واردات برخی اقلام خوراکی در دوره هشت ساله دولت فرازنگی(دولت جیگر) ارائه شده. که نشان میدهد پول نفت 130 دلاری صرف واردات سیرابی شده بوده. واقعا ســـــــــــــــــــــــیـرابـــــــــــــــــــــــی یعنی واقعا کارد بخوره تو اون سیرابی هاتون.
تا آنجا که مطلع شدم این میزان از روده و شکمبه برای مصارف دیگری هم استفاده نشده و طرفا به جهت خوراکی وارد کشور شده است. همه اقلام مثل گوشت و مرغ و شیر و خر را هم بپذیریم این سیرابی هیچ رقمه توی کتم نمیرود.
یعنی شما تعداد سیرابی هایی که میخورید از تعداد گوسفندهایی که ذبح میکنید بیشتره؟ واقعا سیرابی اینقدر لذیذه؟ به خدا من خودم یه زمانی بعد از کار با همکارها میرفتیم سرویس را مجبور میکریدم تا خیابان پرستار برود سر نبش یه کوچه تنگ و باریک یک مغازه می نشستیم سیرابی و جگر سفید مخلوط و سرکه سیب میخوریدم. پشت بندش سون آپ و آروغ بندری هم میزدیم. به جان خودم . به جان خودت حال مبسوطی میداد. ولی حاضرم قسم بخورم اینقدری نبوده که دولت را تحت فشار بگذارد که برود سیرابی وارد کند. پول نفت را بدهد و یک حجم بی شکل بد بو وارد کند. یعین اگر هم فشاری بوده اولویت اول خرید دارو برای بیماران هموفیلی و سرطانی و خرید هواپیما برای ناوگان فرسوده هوایی و الخ بوده نه سیرابی.
آمار گلابی هندی، نخود رسمی و گریپ فروت هم قابل تامل اند. این یک قلم را تا جایی که یادمه سه سالی هست نخورده ام.آخرین بار هم فکر کنم یک نصفه گلابی بیشتر نخورده ام. طی بررسی های میدانی هم دیدم اساسا جامعه گلابی خوری نیستیم و فقط برای مصارف عیادت بیماری که دوستش نداریم میرویم بغالی و می گوییم کمپوت گلابی گندیده ندارید؟
یا شاید به حسابی گلابی و نخود و گریپ فروت مجاز از موارد دیگری است . که اینجا آورده شده است . آخر مگر ممکن است جماعت ایرانی 44889 تن نخود وارداتی مصرف کرده باشند؟ فقط این مقدار وارداتی؟ پس نخودهای خودمان چی.از نخود های ولایت و دشت فراهان بگذریم . نخود همدان و اصفهان و یزد و سمنان هم فاکتور بگیریم مگر میشود اصلاف 44889 تن نخود آنوقت اگر هر واحد از نخود که جز حبوبات نفاخ است حجمی در حدود 5 برابر خود گاز در معده متصاعد کند به عبارتی 224445 تن گاز معده به واسطه مصرف این محصول ایجاد شده . خب حالا بیایید بگردید دنبال دلایل گرمایش زمین. بروید هی پشت سر هم کنوانسیون و جلسه و گردهمایی بگذارید که لایه اوزون دارد سوراخ میشود. همین میشود دیگر آن نماینده مجلس سابق که میشوند، چون میداند قضیه چیست میگوید هرکس لایه اوزون را پاره کرده خودش برود بدوزد. به نوعی مبین این قضیه است هرکی گوزیده پا ی کارش بیاستد.بعد من و شما به موضوع خرده میگیرم . که آقا لایه اوزن چونان هست و چنین است.
گذشته از این موضوع این حجم از گاز قطعا از هر مجاری و رگولاتوری عبور کند به واسطه تقلیل در فشار و پدیده ورتکس صدایی ایجاد میکند. حالا 224445000 هزار لیتر گاز خودتان حساب کنید چه محشر کبرایی راه میاندازد. حالا هی شهرداری بیایید اشیه بزرگراه ها را دیوار صوتی و گیاهی و طبیعی و مصنوعی و خار دارد بسازد . مگر جواب میدهد. نه برادر تو که مفتخری در دانشگاه ماتحت مهندسی را شکافتی بگو ، جواب میدهد؟
در خصوص مجاز بودن این موضوعات صحبت کنیم فکر میکنم بهتر باشد. مثلا بگوییم مجاز از گلابی هندی خانم های وارداتی جهت انجام آن دسته از امور خیلی بد و زشتن. و چون سولاریم رفته و کفل درشتی دارند اسمشان را گذاشته اند گلابی هندی.
منظور از نخود هم که کاملا مشخص است. هرکس یکبار خرابه های دهه شصت و هفتاد تهران را زیارت کرده باشد یا توی پارتی های دهه نود شرکت کرده باشد میتواند بگوید نخود مجاز و واحد شمارش چیست؟
حالا حتی سنتوری کپی شده با کیفیت روی پرده مهرجویی را هم ندیده باشد میفهمد.
گریپ فروت را هم من تا یادمه به یک بخش از بدن خانم ها میگفتند. و همه هم کلاسی های دیلاق دبیرستانی مان دوست داشتند کریپ فروت گنده تری گیرشان بیایید.
حالا اینکه چطور این قلم دارد وارد کشور میشود. و نحوه استعمال اش چطور است باشد جز اسرار مگو همان دولت مفخم و معزز.
باشد که رستگار شویم و سیرابی کم تر بخوریم و آدم باشیم.

باید استاد و فرودآمد برآستان دری که کومه ندازد.
چرا که اگر به
این روزهای کار آبستن بیشمار جلسه بی سر وته است. آدمهایی که می آیند و میروند و فکر نمیکنند چه میکنند؟؟؟ دیشب تئاتر دیدم. تئاتر "قلعه انسانات" یک جایی وسط تئاتر بازیگر ایتالیایی داشت میگفت باید گاهی رفت و از بالاتر نگاه کرد. از بالا آدمها مثل چوب کبریت میشوند و دست شدنشان داخل قوطی یا پخش و پلا بودنشان کاملا به چشم میاد. اونجاست که آدم گاهی به خیلی چیزها می رسه.حکایت این روزهای ما هم دقیقا همین مسئله است. آدمهایی میآیند و میروند و فکر نمیکنند چه کار میکنند. فکر نمیکنند چه تغییری بر روی محیط و آدمهای اطرافشان میگذارند. چقدر ریز الگو میسازند چقدر باور ها را دستخوش تغییر قرار میدهند.
نوجوانی ام با تقید شروع شده بود. تقلید از آدمهایی که برای آن سال و آن سن بزرگ و خواستنی بودند. میخواستم عین آنها شوم. مثل آنها لباس بپوشم و حرف بزنم و بنویسم. میخواستم همانطور رفتار کنم و تغییر کنم.
توی تولد خاله ام ، در سال 1963
اون و دوستاش ضد یخ خوردند
چهارده تا نوجوون سرخپوست اون شب مردند
خاله ام جون سالم به در برد، اما خیلی زود کور شد
گرچه اون قهرمان نقابدار *نشد
اما با حواس دیگرش من رو تشخیص میده
اصلا هم مهم نیست چه مدتی غیبم بزنه
همین که بی سر و صدا پشت درش بایستم
اون درب و باز میکنه و اسم منو صدا میزنه
*اشاره به قهرمان مجموعه نقاب دار قهمران است که نابینا بود.
شرمن الکسی
دومین تجربه ترجمه شعره دیگه، زیر سبیل و اینا
وقتی سرخ پوست ها میخوان
بابت شعرها و داستاها و فیلم هام ازم تشکر کنن
بیشتر بهم پتوی پندلتون هدیه میدن
فک کنم یه بیست و پنج تایی ازش داشته باشم
یه ده ، دوازده تاشو کار زدم
واسه کسی که میون سرخپوستها بزرگ شده
این چیزا خیلی عجیب و غریب نیست.
جالب تر اینکه من هیچوقت پتویی رو بدون کثیف و بدون روکش ندیدم
چون که مادرم فکر میکرد پتوها، هدیه ای از جانب خداوند.
شرمن الکسی
اگر ترجمه اش دست و پا شکسته است بر من ببخشایید ، تازه کارم دیگه
شعرهای نانوشته
بغض های فرو خورده
باید استاد
و یا رفت
در فضایی که التهاب
پوزخند کفتارهای شب پرست است
بر خر حمالی های جانسوز
با بی تفاوتی رشک بارشان
و گشادی معقدهایشان
که آستان بلند دشمنام شرمگین ازافاضه است
باید شعری بنویسم امشب
شهرک صنعتی پرند
آنقدر ملال روزها زیاد بود که خودم هم نفهمیدم.تولدم است و این را یک روز قبل تر که احسات توی ایستگاه نمور و خنک مترو کتابی دستم داد و با لب های خشکیده ازروزه اش بوسه ام زد فهمیدم.بیست و هفت ساله شده ام . باور اینکه همان پس شلوارک پوش لاغر مردنی هستم که کلاسور زیر بغل میزد و مسیر کوچه فرزه تا کتابخانه کانون را یکسره بالا می کشید .ساعتها بی صدا پشت میزها مینشست . بوی خوب کاغذ و چمن تازه اصلاح شده را استشمام میکرد و تصمیم داشت یک روز تمام کتاب های آن کتابخانه را بخواند. باورش برایم سخت است.
اینقدر فکر کرده اش در موردش که دیگر تریدی ندارم که بیخودی است. جان کندن و امیدوار بودن به اینکه روزهای بهتری در انتظارش است بیهوده است. خیال خام و اتفاق محالی است. این هزار توی مارپیچ داستان همیشه است. باید قواعد بازی را عوض کرد وگرنه روز به روز موهای سفید بیشتر و میشود و این لکه های ریختگی ریش صورتم بیشتر و بزرگتر میشوند. یا میشود مثل محمد زد به خط بیخیالی و صبح به صبح توی هر سایت و آگهی روزنامه ای دنبال ماشین و کفش و جوراب کالج گشت.
حوصله نوشتن بقیه اش را هم ندارم
سال بی باران جل پاره ایست مان
به رنگ بی حرمت دلزدگی به طعم دشنامی دشخوار و به بوی تقلب
ترجیح می دهی نبویی نچشی ببینی که گرسنه به بالین سر نهادن
گواراتر از فرو دادن آن ناگوار است
سال بی باران آب نومیدی است
شرافت عطش است و تشریف پلیدی
توجیه تیمم
با خود میگویی خوشا عطشان مردن
که لب تر کردن از این گردن نهادن به خفت تسلیم است
تشنه را گر چه از آب ناگزیر است و گشنه را از نان
سیر گشنگی ام سیراب عطش
در آب این است و نان است آن
داشتم شاملو گوش می دادم و ون سفید توی اتوبان می تاخت و ماه رمضان بود و هشت جوان خوابزده توی سرویس خسته بودند و بوی عطر علف می آمد و شیارهای موازی برخاک تف دیده دشت و تابستان که حالا حالا ها خیال تمامی نداشت.از عشق حرف شنیده بودم و قبل ترش یادداشتی از بزرگمهر خوانده بودم و دیده بودم که از تابستان بیست سالگی اش گفته و حکایت حزن آلود عاشقی اش، و به این فکر میکردم که این روزها این کار و این کارخانه که تب دار شعله های آتش اردیبهشت ماه خودبودند. دغل های مصلح نما که صبح تا شب به شکل پست ترین حواریون گرد عیسی سیاه سوخته میگردند.بدون اینکه بدانند که واقعیتشان را در عشرتکده ای دیکر به حراج گذاشته اند.
باید روزه بمانم.
از سال قبل و آن بازی به یاد ماندنی می شناسمش. خونسرد و با دقت کنار زمین می ایستاد و خیره به زمین می ماند.اعتماد عجیبی به شاگردانش داشت و دیده بودم در هر وقت استراحت با یکی از شاگردانش صحبت میکند. تیمش را خوب می شناسد و می دانم روی شخصیت و ارتباط با هر بازیکن اش وقت گذاشته. از نحوه بازی و تعویض هایش کاملا مشخص است. اینکه پاسُر تیمش را اینقدر خوب میشناسد و باهاش تعامل دارد و مینشید کنارش و بهش یاد میدهد چطور حمله های تیمش را برنامه ریزی کند. با مدافع عقب زمین و مهاجم های سرعتی زن و قدرتی زن زمینش هم همینطور.
باز یهای امسال و همگروهی با آمریکا بهانه ای شد که دوباره ببینمش. جان اسپرا متواد 1977 است و دانمش آموخته میکروبیولوژی دانشگاه UCLA کماکان به مربیگری در دانشگاه محل تحصیلش ادامه داده و خیلی خوب بلد است استعداد و توانایی بازیکانانش را به رخ دیگران بکشد.تیمی به شدت یک دست و تکنیکی دارد و به همه خوب فهمانده از آن ادابازیها و بچه بازی ها بعد هر امتیاز در نیاورند. یاد داده خوب بازی کنند و سر به زیر باشند و خویشتن دار.
توی همین پیاده روی های بی محابا و طولانی فکرش به ذهنم رسید. قبلترش دفترچه سرخ را هم از غرفه داستان همشهری گرفته بودم و پر میکردم این هم بهانه شد تا بنویسم. تمام فیلم هایی را که دیده ام و ازشان خوشم آمده بنویسم. آن تکه های شاخ اش را آن تجلی ها و فکرهای ناب اش را ثبت کنم. از اول سال 13 فیلم دیده ام و اگر بخواهم ثبت کنم مجموعه خوبی از کار در خواهد آمدش .
این فیلم هم احسان بهم توصیه کرد."ساعت بیست و پنجم "را دیدم چون میخواستم فیلم هایی که ادوارد نورتن درش بازی کرده باشم.اماساخت و پرداخت فیلم آنقدر خوب بود که به شدت درگیرم کرد مانتوگمری جوان فروشنده مواد بوده که میخواهد از این کار دست بکشد که گیر می افتد و به هفت سال حبس محکوم میشود. یک جایی وقتی روز قبل از معرفی اش به زندان برای اجرا حکم می رود از پدرش که رستوران دار پیر و زحمت کشی است خداحافظی کند توی دستشویی درست یک گوشه از آیینه چیزی می بیند که بدجور تکانش میدهد.و بعدآن منولوگ شاهکار را حواله خود تو آیینه اش میکند. توی تمام قیلم حس کردم این تکه چیزی بود که نویسنده خیلی سعی داشت بنویسد. انگاری قلمبه توی گلویش مانده بود و باید مینوشت. انگار اصلا اول این تکه آمده و توی ذهنش و نوشته و بعد آمده برای ماندگار یاش فیلمنامه ای برایش نوشته است. اگر نمی نوشت انگار که چیزی از فیلم نامه اش ناقص است.
(Monty walks into the
bathroom. He looks in the mirror. In the bottom corner, someone's written FuckYou!)
Monty: Yeah, fuck you, too.
Monty's Reflection: Fuck me? Fuck you! Fuck you and this whole city
and everyone in it.
Fuck the panhandlers, grubbing for money, and smiling at me behind my back.
Fuck squeegee men dirtying up the clean windshield of my car. Get a fucking
job!
Fuck the Sikhs and the Pakistanis bombing down the avenues in decrepit cabs,
curry steaming out their pores and stinking up my day. Terrorists in fucking
training. Slow the fuck down!
Fuck the Chelsea boys with their waxed chests and pumped up biceps. Going down
on each other in my parks and on my piers, jingling their dicks on my Channel
35.
Fuck the Korean grocers with their pyramids of overpriced fruit and their
tulips and roses wrapped in plastic. Ten years in the country, still no speaky
English?
Fuck the Russians in Brighton Beach. Mobster thugs sitting in cafés, sipping tea
in little glasses, sugar cubes between their teeth. Wheelin' and dealin' and
schemin'. Go back where you fucking came from!
Fuck the black-hatted Chassidim, strolling up and down 47th street in their
dirty gabardine with their dandruff. Selling South African apartheid diamonds!
Fuck the Wall Street brokers. Self-styled masters of the universe. Michael
Douglas, Gordon Gecko wannabe mother fuckers, figuring out new ways to rob hard
working people blind. Send those Enron assholes to jail for fucking life! You
think Bush and Cheney didn't know about that shit? Give me a fucking break!
Tyco! Imclone! Adelphia! Worldcom!
Fuck the Puerto Ricans. 20 to a car, swelling up the welfare rolls, worst
fuckin' parade in the city. And don't even get me started on the Dom-in-i-cans,
because they make the Puerto Ricans look good.
Fuck the Bensonhurst Italians with their pomaded hair, their nylon warm-up
suits, and their St. Anthony medallions. Swinging their, Jason Giambi,
Louisville slugger, baseball bats, trying to audition for the Sopranos.
Fuck the Upper East Side wives with their Hermés scarves and their fifty-dollar
Balducci artichokes. Overfed faces getting pulled and lifted and stretched, all
taut and shiny. You're not fooling anybody, sweetheart!
Fuck the uptown brothers. They never pass the ball, they don't want to play
defense, they take fives steps on every lay-up to the hoop. And then they want
to turn around and blame everything on the white man. Slavery ended one hundred
and thirty seven years ago. Move the fuck on!
Fuck the corrupt cops with their anus violating plungers and their 41 shots,
standing behind a blue wall of silence. You betray our trust!
Fuck the priests who put their hands down some innocent child's pants. Fuck the
church that protects them, delivering us into evil. And while you're at it,
fuck JC! He got off easy! A day on the cross, a weekend in hell, and all the
hallelujahs of the legioned angels for eternity! Try seven years in fuckin
Otisville, Jay!
Fuck Osama bin Laden, al-Qaeda, and backward-ass, cave-dwelling, fundamentalist
assholes everywhere. On the names of innocent thousands murdered, I pray you
spend the rest of eternity with your seventy-two whores roasting in a
jet-fueled fire in hell. You towel headed camel jockeys can kiss my royal,
Irish ass!
Fuck Jacob Elinski, whining malcontent.
Fuck Francis Xavier Slaughtery, my best friend, judging me while he stares at
my girlfriend's ass.
Fuck Naturel Rivera. I gave her my trust and she stabbed me in the back. Sold
me up the river. Fucking bitch.
Fuck my father with his endless grief, standing behind that bar. Sipping on
club soda, selling whiskey to firemen and cheering the Bronx Bombers.
Fuck this whole city and everyone in it. From the row houses of Astoria to the
penthouses on Park Avenue. From the projects in the Bronx to the lofts in Soho.
From the tenements in Alphabet City to the brownstones in Park slope to the
split levels in Staten Island. Let an earthquake crumble it. Let the fires
rage. Let it burn to fuckin ash then let the waters rise and submerge this
whole, rat-infested place.
Monty: No. No, fuck you, Montgomery Brogan. You had it all and then
you threw it away, you dumb fuck!
نُه سال پیش بود که خسته از یاهو 360 آنروزها که عشرتکده ای شده بود برای جماعت طالب دیده شدن بیرون زدم. توی سایت فنی نشسته بودم صفحه را تغییر رمز دادم، با چشمان بسته رمز را عوض کردم و هیچوقت نخواستم یادم بیایید رمزم چی بود.
هفت سال پیش دلزده از پرشین بلاگ پر طرفدار آن روزها بیرون زدم. مجبور به بیرون زدن شدم. دامنه com. پرشین بلاگ را یک هکر عراقی ترکانده بود و پرشین بلاگ بعد زا چند روز وقفه کار خودش را با ir. شروع کرده بود و من حس بدی به آن اتفاقو آن کار داشتم و این شد که بیرون زدم و آمدم بلاگفا. بلاگفا جوان برازنده و سبُک و صاحب نام آن روزها بود که بی رقیب شد. توی تمام این هفت سال تعداد پست هایم به پانصد هم نرسید اما آنچه نوشته بودم بعضا نوشته ای پررنگی بودن از حال و احوال روزهایم آنقدر که آخر هر سال همان ساعات و روزها که معلوم نیست جز کدام سال است می رفتم و به سال های قبلم نگاهی می انداختم و گاهی خنده ام می گرفت و گاهی غصه می آمد سراغم.
یک ماه پیش بلاگفا هم به هم ریخت. چند روزی به روی خودم نیاوردم. با خودم گفتم موردی ندارد چند روزی تحمل می کنم بر میگردد. روز به هفته و هفته به ماه کشید و نشد. بلاگفا به چند پیام عذر خواهی و طلب شکیبایی بسنده کرد و ندانست اعتمادی که پیش کاربران بیشمارش داشت مهمترین سرمایه اش هست. ندانست و این شد که با بی احترامی نوشت ممکن است کل گذشته بلاگی تان به باد فنا رود و این شد که دوباره کوچیدن را بر قرار ترجیح دادم.
اینبار واقعا نمیدانستم کجا . از سرویس های بی معرفت وطنی به ستوه آمده بودم. دوست داشتم با سرویس بلاگ گوگل بنویسم . حتی دستی به بلاگ قدیمی Blogspot کشیدم. اما واقعیتش هر مدل که فکر کردم دیدم برای یک نفر که پستهایش اینقدر شخصی و درونی و ایرانی و فارسی است بلاگ اسپات ، وردپرس یا هر سرویس دهنده خارجی هر قدر هم قوی و با اطمینان ، خواننده کمی دارد. خواهی نخواهی این سرویس ها فیلتر شده اند و حرف زور است بخواهی خواننده رمیده از هرچیزی و هر کس بیایید فیلتر شکن استفاده کند.
این شد که به پیشنهاد قدیمی پیمان و احسان و نیلوفر گوش دادم و آمدم اینجا.
دوست ندارم باز هم بی معرفتی ببینم. هر چند گویا اجتناب پذیر است. اما این را میدانم که اینجا و من هردو اهل رفتینیم. حالا چه با جنایات ،چه سمبوسه چه حمیدوو و هرچیز دیگری.