تا روشنایی بنویس.

تراز صفر شهری و توان‌یابان تهران

سوم دسامبر به تصویب سازمان ملل متحد روز جهانی افراد دارای معلولیت International Day of Persons with Disabilities (IDPD) است. فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی واژه توان‌یاب را به جای معادل عربی معلول انتخاب کرده است. توان‌یاب غیر از آنکه عربی نیست بار منفی کمتری هم برای بیان دارد. از طرفی در انگلیسی روزمره هم واژگان بیشتری برای بیان نوع محدودیت های جسمی،حرکتی و حتی ذهنی بکار برده میشود. همه این کارها برای آن دسته از عزیزان و شهروندان دارای محدودیت های خاص خوب و کمک کننده است. اما آنچه تجربه مشاهده‌گری من در فقط شهر تهران نشان داده اولویت استفاده از توان‌یاب به جای معلول در قعر فهرست خواسته های این گروه از جامعه هم نیست. آنچه که یک کم توان یا دارای محدودیت جسمی یا ذهنی نیاز دارد چیزی ورای هرم نیازهای مازلو نیست. با این تبصره که دیگر پاسخ به هر سطح هرم ذهنی برای آنان اندکی متفاوت تر است. بعنوان مثال یک توان‌یاب نخاعی نیاز دارد تا جهت انتقال از مبدا و مقصد تا درب خودرو یک وسیله یا کمک داشته باشد. همچنین طراحی سیستم حرکت و ترمز خودروی او باید متفاوت باشد. به عبارت دیگر یک توان یاب برای رفتن به محل کار یا قرار ملاقات مانند بقیه افراد ممکن است از خودرو شخصی استفاده کند ولی خودرو و نحوه سوار و پیاده شدن او از خودرو  با افراد بدون معلولیت متفاوت است. یک توان یاب حرکتی برای تردد در سطح شهر از معابر همومی استفاده میکند. ولی ممکن است برای این کار از صندلی چرخدار،واکر یا عصا و... کمک بگیرد. به همین دلیل شهرداری ها و ارگان های متولی شهرسازی ار ابتدای قرن بیستم به این طرف تدابیری برای ایجاد،توسعه و بهسازی معابر برای معلولین کرد اند. بعنوان مثال معاونت شهرسازی و معماری شهرداری با مساعدت سازمان نظام مهندسی ضوابطی جهت  بکارگیری حداقل امکانات برای معلولین در ساختمان های در دست ساخت  در نظر گرفته است.اما همانطور که اشاره شد این موارد فقط برای فضای مشاعات ساختمان است. در شهر و معابر خارجی قضیه به کلی فرق دارد. تا جایی که حتی سالمندان بدون معلولیت و اطفال و حتی زنان و مردان جامعه را در معرض خطر قرار داده است.  ایت مشکل اولین بار در پاریس و نیویورک در اوایل قرن 20 مطرح شد.

نمایی از خیابانی در پاریس در اوایل قرن 20 و ابتدای قرن 21 میلادی

تا جایی که مدیران شهری بری حل مشکل شروع به ساخت سطحی برای رفع مشکل تحت عنوان تراز صفر شهری انتخاب کرده است. تراز صفر شهری برای هر سطح از شهر تراز به عنوان مبنا انتخاب میکند و براساس آن ارتفاع،خیابان ها، پی ریزی ساختمان ها،دریچه های فاضلای و مسیرهای جمع آوری اب سطحی طراحی میشود. برای مثال در شهرها نیویورک سه سطح تراز تعریف شده یا یا هر ناحیه پاریس دارای سطح تراز مشخص است. نتیجه سطح تراز شهری این است که پایده رو ها و مسیر های تقاطع به ارتفاع و انقطاع مشخصی از یکدیگر دارند. جوری که وقتی در پیاده رو حرکت میکنید هیچ تغییر ناگهانی در ارتفاع مشاهده نخواهید کرد. این موضوع غیر از زیبایی بصری برای شهر امنیت زیادی برای افراد دارای معلولیت ،روشندلان و سالمندان ایجاد میکند. چرا که سهولت راه رفتن در مسیر های پیاده را دوچندان میکند. استفاده از بتن مسلح و مسطح به جای کاشی یا آسفالت، طراحی شیب مناسب کانالهای آبهای سطحی و یکپارچگی شهری و  بزرگتر بنظر رسیدن معابر از دیگر دستاوردهای پیگیری و اجرای تراز صفر شهری است. در شهر هران نیز در دوره ای اواخر دهه هشتاد و اوایل دهه 90 خورشیدی با تسطیح و یکسان سازی پیاده روی خ ولیعصر سعی در اجرای این طرح شد که موفق هم بود. اما استفاده از مصالح نامرغب و عدم پیگیری و ترمیم شهرداری مناطق باعث از بین رفتن بخشی از میراث تراز شهری تهران شده است.

نمونه ای از بکارگیری تراز شهری در اوبظبی امارات

با توجه به اطلاع رسانی شهرداری تهران مبنی بر بهسازی معابر برای معلولین بنظر طرحی که در این روز بیش از هرچیزی به نفع معلولین خواهد بود ایجاد تراز شهری برای شهر تهران است.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamidoo

آن سوی دیوار جاده‌ایست؛ حتی اگر شب باشد.*

اگر ازم بخواهند احوال این روزها را در یک کلمه بیان کنم واژه‌ای بهتر از "برزخ" نمی‌یابم. اوضاع و احوال ایران شده است بزرخی بزگ، نه راه پیش هست و نه پس. نه ظلم فرو می‌نشیند، نه مظلوم سکوت می‌کند، نه ظالم سر عقل می‌آید. البته که این چرخه بیم و امید در حال تضعیف کردن طرف ظالم دعواست. توی همین وضعیت، ده روز پیش خسته از سفری کاری به دعوت دوستی که بهانه نوشتن این سطرهاست به تئاتر دعوت شدم. "پرده خانه". آنقدر اسم سناریست اش وسوسه انگیز بود که فرق نمی‌کرد کارگردانش چه کسی باشد. دلم میخواست ببینمش. خاصه در این احوال  که خیابان های  تهران بوی باروت و اشک آور می‌دهند و سُرخی خون تازه، غالب بر تمام رنگ هاست.

پرده خوانی سال 1363 نوشته شده است. روشنگران و مطالعات زنان سال 1372 چاپ‌اش کرده و تئاتر هرگز فرصت کارگردانی توسط خود بیضایی در ایران را پیدا نکرده است. نمایش پر کاراکتری است در اطلاعات نمایش در سایت تیوال اسامی 55 بازیگر (البته با لحاظ بازیگر جایگزین) ذکر شده است اما دست کم 40 بازیگر روی صحنه در آن واحد در حال بازی بودند. قصه نمایش جذاب خواندنی است. لینک اش را اینجا می‌گذارم، اما توصیه میکنم دل و درست و پر و پیمان خود نمایشنامه را بخوانید. اما آنچه که اینجا و در این فرصت می‌خواهم به آن اشاره کنم در 3 بند خلاصه می‌شود:

1- من بهرام بیضایی را بازمانده نسل طلایی نویسندگان دوران یا از این دست تعاریف پرطمطراق نمیدانم. بیضایی در هر نسلی که باشد راه خودش را به پیش می‌برد. آدمی که به فن ادبیات مسلط و دیوانه تاریخ است نیاز به وکیل و وصی ندارد. می‌گردد ثقبه و سوراخ های تراژیک و درام تاریخ را کشف می‌کند و به رشته تحریر درمی‌آورد. انصافاً هم پر کار و پرمایه جلو آمده است. بنابراین اجرای تمامی نمایشنامه‌هایش چه در همان سالهای نگارش، چه امروز، چه سالیان آینده، جذاب و گیراست. تاریخ مصرف ندارد و برای هر انسانی که حواس سمع و بصرش کار می‌کند جذاب است. اگر فارسی زبان باشی یا فارسی را بدانی کیف اش صد چندان است. این امتیازی است که بیضایی به مخاطب فارسی زبان اش عرضه می‌دارد. جایزه ای بزرگ و درخورد.  کسی که فقط تاریخ یا نمایش بداند نمی‌تواند درکش کند اما اگر فارسی بدانی درک میکنی که دیالوگ ها مسجع است، ردیف و دستگاه موسیقی و نقالی سرجایش چیده شده است. و توازن دارند و یکجورهایی به رخ کشیدن زبان فارسی است.

2-گلاب آدینه چه در کسوت بازیگر نمایشهای بیضایی، چه در سمت کارگردان و گرداننده نمایشنامه ها آدم نزدیکی است. به متن وفادار مانده هرچند خیلی از صحنه صدای بازیگر به واسطه نویز سالن و صدای خیابان درست شنیده نمیشد اما میشد فهمید دیالوگ و منولوگ ها درز نگرفته. سعی کرده به متن وفادار باشد. این سختی را به جان خریده. برای تمرین‌ها وقت گذاشته است. نورا هاشمی  هم در نقش گُلتن به درستی جا پای  مادر گذاشته و گویی گلاب جوان است که اینچنین میانه صحنه می‌چرخد و بازی می‌کند. بازی بدنی و زبانی تکمیل و کم اشتباهی داشت.

3- نکته آخر پیرامون تاویل پذیری است. روزی که در نوفل لوشاتو به دیدن تئاتر نشستیم چند خیابان آنطرف تر جوانی توسط غلامان و داروغه‌چیان حکومت حاضر کشته شد. شب که خبر را شنیدم و با صحنه قتل فجیع زن پرده‌خانه مقایسه اش کردم چیزی جز این نمیشد متصور شد که ما همه لعبتکان سلطانیم. به خلعتی و درهمی از اون شادیم و شاید طومار و نامه ای هم نوشته که اگر روزی قراربر مغلوب شدن باشد همه مان را از دم تیغ بگذرانند. هرسلطانی قطعاً روزی خواهد مُرد. این حکم خداوندی و طبیعی است. ولی صبر کردن تا آنروز شایدخیلی دیر باشد. مهم این است که عین گلتن کیاست و درایت به خرج دهیم و تک نقطه ظعف را پیدا کنیم. ولو آن دم آخر کار به آن جا هم نرسد. 

به هر تقدیر باید از این قلعه مخوف جور و ستم رها شد. چرا که آن سوی دیوار جاده ایست حتی اگر شب باشد.

* عنوان پست برگرفته از متن نمایشنامه پرده‌خوانی-بهرام بیضایی

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamidoo

سی ساله های غریب در شهر غریب الغربا

در کتاب لغت یک معنی غریب، دور افتاده از شهر و دیار است. آنکه به خواست خود یا به اجبار دور از موطن خود است را غریب می‌گویند. اما غریب‌الغربا یا غریب‌ِغریبان در فرهنگ فارسی اشاره به امام هشتم شیعیان دارد. علت آنکه امام رضا را غریب‌الغربا می‌نامند در روایات  مذهبی چند دلیل ذکر شده: دوره از شهر و خانواده بودن،حبس و حصر و محدودیت فراوان و بیشتر از یک غریب، گذراندن حیات و ممات در کنار هارون الرشید(خلیفه وقت) و... با این مقدمه می‌خواهم در مورد تئاتر «رضا» بنویسم. نمایشنامه رضا از کارگاه‌های نمایشنامه‌نویسی جابر رمضانی آغاز شد. رمضانی با مشخص کردن حیطه کار و موضوع ازنویسندگان خواسته که نمایشنامه های خود را بنویسند. نمایشنامه هایی کوتاه برای اجرا در ده دقیقه در موقعیت اتاق یک هتل یا زائرسرای شهر مشهد، با حداکثر دو شخصیت و امکانات صحنه ای محدود (فقط با دو تخت به شکل اتاق‌های زائرسرا) کار نوشتن نمایشنامه‌ها و ایده‌ها را مائده اسدالهی، محدثه رمضانی،فاطمه زارعی و فائزه امیرحسینی انجام داده اند. تئاتر در 9 قصه (بخوانید نُه اپیزود) نوشته شد است و چند سال بعد از نگارش امیرحسین آقایی سراغ اجرا آن رفته است.شش بازیگر(سه زن و سه مرد) هر کدام در سه اپیزود بازی می‌کنند. نقش ها  از زن و شوهری تا  عمه و برادر زاده و مادر فرزندی تغییر می‌کند و بازیگران هم نه با ترکیبی ثابت بلکه به صورت چرخشی ایفای نقش می‌کنند. نقش‌های زن‌ها را زهرا آقاپور، صفورا خوش‌طینت،شادی شاه‌علی و نقش مردها را منصور عربی،سالار کریمخانی،پیمان محسنی بازی کرده اند. انصافا هر شش بازیگر هم عالی بازی کرده اند.  داستان ها خط و ربط دقیق به هم نداشتند. اما همگی در اتاق های یک مسافرخانه در شهر مشهد اتفاق افتاده بودند. فقط دو تا از 9 اپیزود با اشاره ای ریز به هم مرتبط شده بود. هرچند آنکه اهل فن نوشتن باشد می‌داند قصه گفتن در 7-8 دقیقه و گره انداختن داستانی چقدر کار سختی است ولی اگر ارتباط بین قصه‌ها ایجاد میشد کار زیباتری هم از کار در می‌آمد.

بعد از نمایش فرصتی دست داد با 9 نفر از رفقا که اجرا را دیده بودند حرف بزنم عمدتا بازی زهرا آقاپور در اپیزود نهم که به ترکی اجرا می‌کرد را پسندیده بودند و البته نقش صفورا خوش طینت در اپیزود عمه همدانی با همه تردید ها و لهجه و ریزه کاری های اش بنظرشان بی نقص بود. اما خودم در همه بازی ها پختگی  را دیدم. 

غیر از نمایشنامه و بازی ها، کارگرانی هم خوب و حساب شده بود. امیر حسین آقایی کارگردان جوان و گزیده کاری است. اما پیداست که برای اجرای این نمایش وقت زیادی گذاشتهُ و هم در صحنه هم در اجرا و ریزه کاری هایی که با توجه به شرایط  روز به نمایشنامه اضافه شده دقیق عمل کرده است. حتی استفاد از اسم رضا برای هجده شخصیت دردمند که به قصد و منظوری به مشهد آمده‌اند ولی در انتها  به وضعیت و عدم تغییر خود رضایت می‌دهندُ انتخاب موجز و هوشمندانه ای بود.

اما بنظرم با توجه به اینکه نمایشنامه نویسان و کارگردان همگی جوان بودند موضوعات و بهانه های روایتها موضوعات تکراری بود یا دست کم جوان نبود. بجز یک اپیزود که سالار کریمخانی در نقش داماد زخم خورده ای بود که میخواست پدر زنش را تلقین دهد و به خاک بسپرد بقیه روایت ها را در تئاترهایی با محوریت زیارت و امام رضا دیده بودیم. دغدغه جدیدی نداشت. علیرضا نادری سالها  پیش با نمایش کوکوی کبوتران حرم و محمد رحمانیان با نمایش لیلا و چند مسافر این قبیل  روایت ها را نشانمان داده بودند. البته که تفاوت در اجرا وجود داشت. نمایشنامه نادری یک کاروان زن های راهی حرم امام رضا بودند و نمایش محمد رحمانیان روایت مسافران یک تاکسی خطی تهران-مشهد بود. اما موضوعات هر سه نمایش شبیه هم بود. بقول دوستی بن بست رسیدن آدمها، شفا و التماس. همان نسخه همیشگی. من دستکم دوست داشتم روایت‌های جوان از مسافران سی ساله مشهد بشنوم. کسی برای ماموریت کاری رفته باشد یابه هوای دیدن محبوبی که نمیشود جز در مشهد دید. موضوعی دورتر ازخیابان امام رضا و حرم و فلکه های آب از مشهد امروز، از احمد آباد و خیام، هاشمیه حتی از محله ای مثل نواب و گلشهر و قلعه ساختمان ولی قصه ای که بشود در زیست مشهد امروز رخ دهد. بنظرم جای چنین قصه‌هایی ریالیستی در تئاتر ما خالی است.

دست آخر اینکه تئاتر مولوی در آن محوطه امن و آرامش برایم تجربه دیدن بهترین اجراها بوده است. سال 91 اولین بار پچ‌پچه های پشت خط نبرد را در همین سالن دیدم. بعدتر چند کار دانشجویی دیدم که که همه خوب بودند. اصلا آن محوطه که چسبیده به 16 آذر و ادوراد براون انگاری دنیای دیگری است ازماموران خسته گارد ویژه عبور کردیم. لمیده به نرده ها به صورت و نیم سایه عابران با خشم و نفرت نگاه می‌کردند  بیست قدم جدا شدیم و فضا کلا تغییر کرد. این ویژگی تئاتر است یا معماری یا خاصیت متافیزیکی فضا نمیدانم. اما این را دقیق میدانم که هر انسانی با ضمیر و نفس سالم، این  آرامش  تئاتر مولوی را می‌تواند درک کند.

پوستر نمایش رضا - امیرحسین آقایی

پی‌نوشت:

+مصاحبه مائده اسدالهی در مورد نمایش رضا

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamidoo

در ستایش انتقام نرم یا بریدن سر با پنبه

تارانتینو فیلم ساز محبوبم نیست. سینمایش خیلی شعاری و گاوچرانی است.گاهی آنقدر پیازداغ کار را زیاد میگیرد که فیلم عملاً به یک هجو مبتذل تبدیل می‌شود. فیلم آخرش هم حوصله سر بر بود. اما دست کم دو فیلم دارد در ستایش انتقام و آنها را دوست دارم Django Unchained (2012) و Kill Bill(2009) اولی روایت برده ای سیاه در سالهای قبل از1860میلادی و جنگ های داخلی آمریکا است وقتی که قانون برده داری هنوز لغو نشده است و دومی که امروزی تر است. روایت زنی است که مراسم عروسی‌اش صحنه تسویه حساب شخصی شده و حالا به خون خواهی همسرش راه می افتاد از آمرین و عامیلن انتقام بگیرد.خشونت دو کار آندرلین خون آدم را بالا می برد. تارانتینو  ابایی از اغراق در آش و لاش شدن کاراکترها ندارد. از اینکه کل کادر با خون قرمز شود گاهی لذت میبرد. تا جایی که حتی خودش در نقشی فرعی که خودش در فیلم اول بازی میکند خودش را با دینامیت میترکاند.نفرت در نگاه و  لذت در دل قهرمان قصه برای دقایقی از هر چه فکر بد و افسردگی است دورم می‌کند. من آدم کینه توزی نیستم. هارت و پورت الکی میکنم ولی به وقتش دل ندارم بزنم زرت طرف را قمصور کنم. اخیرا کتابی می‌خوانم از نویسنده ای اوکراینی به اسم آندری کورکوف توی کتاب یک جایی دیالوگی بین دو کاراکتر اصلی است. کاراکتر شلوغ‌تر میگوید : "تو از من خطرناک تری میتوانی بدون حرفی بزنی طرف را ناکار کنی ولی نمیتوانی بترسانی اش در عوض من استاد ترساندم ولی نمیتوانم کسی را بکُشم. فرق من و تو این است" (نقل به مضمون) واقعا هم فرق من این است که کلی خواب منفجر کردن دیدم اما نمیتوانم بروم بی هوا بزنم در گوش کسی جوری که نفهمد از کجا خورده. حالا که این حرفهارا میزنم حس Django فیلم را دارم. دلم میخواهد بزند دهن جماعت دروغگوی ظالم را سرویس کنم. بغض دارم میدانم این جماعت زورگو با این سرکوب جری تر و پررو تر از قبل هم میشوند. دستگاه های اطلاعاتشان بودجه چند برابری به جیب میزنند و ساختار بروکراتیک تر گردن کلفت تری پیدا میکنند. خشم و دارد خفه مان میکند ولی روز ما نیست. عروسی کوجه بغلی است و این بار هم به خانه و کوچه ما نرسیده است. شایدباید منتظر یک روز دیگر باشیم که فوری بروند در تقویم ثبت اش کنند. شاید باید منتظر فلان وزیر باشیم بیایید از شرح شلیک گلوله در مغز معترضان با لبخند صحبت کند. شاید احکام سرسام آور برای روزنامه نگاران و  فعالان رسانه و بازداشتی ها درج کنند.  هیچکدام از اینها هم نباشد ما بعضی دیگر از جامعه را از دست داده ایم. هیچ چیز عین  دو هفته قبل نمیشود. شاید قیمت ارز دوباره صعودی و تورم چند برابر شود. همه این تئوری ها برای ما که نیمی از عمر  مفید خود را در ایران با جاکمیت جمهوری اسلامی گذرانده ایم محتمل است. زورمان هم بهشان نمیرسد. مثل Django یک دکتر هم کنارمان نیست که یادمان دهد همیشه خشم کار نمیکند. جاهایی باید سیاست به خرج بدی گاهی باید سیاه بازی بلد باشی و دست آخر جایی که ارزشش را دارد جان فدا کنی. علی الحساب با همین حس خشم و انتقام  میتوانم بگویم خشونت به خرج ندهید. هر دو طرف قضیه لازم است  ارام تر باشند. هزینه تغییرات را سیستم بروکراتیک موجود از ضعیف تر طبقه میگیرد. از همه میگیرد اما سهم آن ضعیف درصد بالاتری از اقتصاد و در آمدش است. پس خشونت به خرج ندهید. انتقام لذت بخش است اما لذت بخش ترش وقتی است که بدون تلفات زیاد پیروز شوی. برنده بودن حداکثری مثل داشتن خودرو با کیفیتی است که مصرف سوخت و هزینه نگهداری کمی هم دارد. لذتش بیشتر است. شک نکنید.

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamidoo

تک راه انقلابی

پیش‌نویس: پیش از این چند پست نصفه و نیمه نوشته ام اما از ده روز پیش و ماجراهایش یارای به روز رسانی شان را ندارم. این وبلاگ همیشه میزان‌الحراره من بوده است هر وقت  هر تاریخی را باز کنی اوضاع احوالم در آن تاریخ و روزها را نشان میدهد. دیشب داشتم فکر میکردم چیزی از ما  جز همین اندک نوشته ها نمی ماند. بنابراین تصمیم گرفتم اینجا و در کانال تلگرام بیشتر از خودم و باورم راجع اوضاع بنویسم.

 

رفیقی میگفت خوشبختی ماندن سر دوراهی نیست، وقتی فقط دو انتخاب داری یعنی عملاً بدبختی، خوشبختی یعنی محدودیتی در انتخاب ها نباشد. یا دست کم بیش از دو انتخاب داشته باشی.جدا از اینکه این تعبیر از خوشبختی چقدر دقیق است میخواهم بگویم گاهی همان دو راهی هم وجود ندارد. یک راه است. فقط و فقط یک راه. مرگ #مهساـامینی و حوادث بعدش یکبار دیگر به عینه این واقعیت را توی صورتم تف کرد که حاکمیت در ایران راهی باقی نگذاشته. از روز شنبه و پراکنده کردن انگشت شمار معترضان از جلوی بیمارستان کسری تا تجمع مسالمت آمیز چهارشنبه در تقاطع کشاورز و حجاب که توسط نیروهای امنیتی به خشونت انجامید. تا همین حالا که شهر ملتهب است و توی هر محل به فاصله چند صد متر مامور ضد شورش مسلح گذاشته اند. دارم به این فکر میکنم که چه شد قصه به اینجا ها رسید. مرگ دختر جوان 22 ساله توسط نیروی بدنامی به اسم #گشت‌ـارشاد که فقط از ابتدای 1401 حداقل چهار با با بد اخلاقی هایش خبرساز شده است جرقه به انبار باروت تورم و خفقان انداخت. طبیعی بود که با اعتراض های فراوان همراه میشود. چه فرضیه کتک زدن درست باشد چه نباشد به هر حال مهسا در بازداشتگاه وزرا جان باخته است. جسدش را به بیمارستان کسری منتقل کرده اند. طبق گزارش بیمارستان علائم حیاتی در حین ورود به بیمارستان نداشته است. پس چه بیماری داشته چه به گواه پدر و مادر نزدیکانش هیچ بیماری نداشته به هر حال گشت ارشاد و فرماندهی پلیس تهران در خصوص مرگ او مسئولند. این موضوع بر کسی پوشیده نیست. اما نحوه برخورد با استفاده از نیروهای یگان ویژه و بسیج و لباس شخصی ها همان سناریوی همیشگی بود. دشمن سازی، نادیده گرفتن معترضان و  آشوب طلب خواندن داغ داران. نمیدانم چرا  حاکمیت  حتی حاضر نشد عذر خواهی ساده ای بکند. مسئول گشت ارشاد را  توپ و تشری بزند و  با این کار آبی بر آتش داغ مردم بریزد. حالا دست کم  هشت روز بعد از آن اتفاق بیش از 40 نفر جان باخته اند، آسیب های زیادی به روح و جسم جامعه وارد آمده. فضای کسب و کار و اعتماد عمومی خراب تر از گذشته شده و نفاق و شکاف بین حامیان حکومت و مخالفین آن عمیق و عمیق تر شده است. من تابستان و پاییز 1357 نبوده ام. متن یا گزارش دقیق که بازتاب دهنده حال وهوای آن روز جامعه باشد هم علی‌الحساب ندارم  اما این شکاف بین مردم ایران روز به روز در حال عمیق تر شدن است و عملا رفرم و تغییرات را دارد به محال نزدیک‌تر میکند. تغییرات جزیی که بتوان به آن امید بست وجود ندارد.اگر موافق این شرایط نیستی پس مخالف نظام و برانداز و آشوبگری دسته دیگری وجود ندارد. عملکرد نیم بند و ضعیف اصلاح طلبی هم عملا آنها را در بدنه اصولگرا حل کرده و وضعیت اصلاح طلبی را بیشتر از هر وقتی ترحم انگیز کرده است. راهی جز انقلاب نیست  ولو به قیمت ویرانی همه چیز، اینجاست که باید در مورد ایرانی بودن حاکمان فعلی ایران شک کرد. کسی که بچه آب و خاکی باشد، برایش زحمت کشیده باشد، برای حفظ تمامیت اش، برای اعتلا و  پیشرفت‌اش حتی برای آنکه ازش اعلام دلخوری میکند ارزش و احترام قاثل است. نه اینکه همه چیز را به ویرانی بکشاند که ثابت کند حرف حرف خودش است این رویه  بچه گانه استف دیدگاه یک لیدر یا رهبر نیست.

۲ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
Hamidoo

هل من ناصر و این صحبتها...

 خرق عادت کرده ام و به فاصله یک روز دارم دو پست برای بلاگ می نویسم. اتفاقی که در این چندسال کم رخ داده است. راستش را بخواهید دیروز بعد از نوشتن پست قبلی، دوستی پیغام داد و مطلبی از بلاگ قدیمی ام در بلاگفا را فرستاد که خاطره انگیز بود. از طریق آن لینک رفتم سری به بلاگفا زدم دامنه .comدرست شده بود. پست هایم هم سرجایشان بودند بعد پستی را دیدم آن دم آخری که از بلاگفا کوچیده بودم نوشته بودمش. چندتا فحش خرج نابدتر بلاگفا کرده بودم که آرشیوم را بلعید و پس نمیدهد. بعد آرشیوهای همان بلاگ را دیدم که پست های آن مقطع بازگشته است. برایم عجیب بود. خیلی عجیب تا جایی که رفتم پسوردم را که فرامش کرده بودم بازیابی کردم و آرشیو ها را نگاه کردم .سرجایشان بودند. حالا می ماند انتقالشان به بلاگ بیان blog.ir از آنجایی که من خیلی تجربه اش را ندارم ابزار مهاجر را نصب کردم ولی آرشیو کلی اخذ میشود. من در حال حاضر فقط ارشیو مرداد 1391 تا اردیبهشت 1394 را  لازم دارم. آیا کسی هست بتواند کمک کند چطور آن تکه را در ابزار مهاجر وارد کنم و به بلاگ انتقال دهم؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamidoo

من همه آن نوشته هام

من سال 1385 اولین وبلاگم را باز کردم. 18ساله بودم و شوق نوشتم بیشتر از حالا بود. آنقدری انگیزه داشتم که هرازگاهی کاری که میخواستم را انجام می‌دادم. حالا آن انگیزه درونی در من کمرنگ تر شده. رویاها واقع گرایانه‌تر شده اند و زمان بیشتری به هیچکار می‌گذرانم. اما در 16 سالگی وبلاگ نویسی میخواستم اعتراف کنم هنوز هم درونیترین و  بیشترین حس و حالم وقتی است که اینجا می نویسم. روزها و ساعات زیادی می آمدم چک میکردم ببینم کسی مرا چک کرده است یا نه. کسی کامنت جدیدی گذاشته. وقتی آرشیو پست ها را نگاه میکنم میبینم با اینکه تعدادشان برای این مدت واقعا ناچیز است اما هر کدام حس درونی ام در آن روزهای نوشتن بوده است. این وبلاگ نوشتن و البته یک دفتر پراکنده نویسی است که آن هم نزدیک بیست سال قدمت دارد این دوتا عجیب دگرگونم میکند. وقتی می‌بینم خواسته‌ای سالها در من بوده و انجام نشده. یا کارهایی که حتی کمتر خواسته‌ام رخ داده است. حس غریبی بهم می‌دهد. هیچ وقت هم نتوانستم یا نخواستم ارزشیابی کنم. چون معلم خوبی برای تصحیح برگه امتحانی خودم نیستم. ولی بعید میدانم مصحح دیگری هم بیایید نمره خوبی بهم بدهد.در نتیجه فقط خواندم و دسته بندی کردم و با امروزم مقایسه کردم.

 بگذریم القصه اینکه شما هم اگر دفتر ثبت وقایع، وبلاگ، وبسایت یا کانالی دارید که در آن می‌نویسید (تاکیدم بر نوشتن است نه فقط عکس و موزیک و مدیا) و عمرش بالای پنج سال است بروید گاهی ورقی بزنید. نگاهی بهش بیاندازید حساب کار بهتر دستتان می آید. دغدغه هایتان، دلمشغولی ها و اضطراب هایتان را  بهتر میتوانید درک و دسته بندی کنید.

 

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamidoo

او یک 34 ساله ترسیده و پشیمان است.

توضیحش سخت است. دست کم این را میدانم که حالا شاید بتوانم به معدود آدمهایی بگویم. این پیر شدن تدریجی کم حوصله ام کرده اما جسارت یا بی تفاوتی نسبت به حرف زدنم را آنقدری بالا برده که بشود راحت تر به خیلی چیزها اعتراف کرد. من هیچ وقت نتوانستم ایده آل گرا نباشم. هیچوقت میزان تلاشم و آرزوهایم در یک سطح نبوده. و هیچوقت به کاری که انجام داده ام به چشم کار بزرگ نگاه نکرده ام. جوری که بارها و بارها ازش ضربه خوردم. همین حالا که دارم این ها را مینویسم باورش برایم سخت است آن دو الان در امریکا و کانادا هستند و من مانده ام. گاهی فکر میکنم خب بچه پولدار بودند یا حمایت خانواده را بیشتر از ما داشته اند. اما دقیق تر که نگاه میکنم این ها یک جور عقده گشایی شخصی است. واقعیت اینکه وضعیت آنها اگر هم بهتر بود چندان فرق زیادی نبود. بعد مگر فقط همین ها هستند، هزاران هزار نفر از شهرها و روستاهای کوچک و بزرگ می آیند، میروند،درس میخوانند، مستقل میشوند،ازدواج میکنند. درست کار میکنند. من عمیقاً ترسیده ام. ترس ام نای ادامه دادن را ازم گرفته. نمیگذارد درست فکر کنم یا اقدامی درخور داشته باشم.میثم میگفت اگر خواستی بیای خودت را درگیر مسائل عاطفی نکن بتوانی راحت تر انتخاب کنی ولی پریسا بهم گفت اگر نتوانی در تهران با آن هم دختر همزبان کسی را بیش از خودت دوست داشته باشی هیچوقت هیج کجای دیگر دنیا نمیتوانی با کسی باشی و دوستش داشته باشی. 

سختم است تغییر، ترسیده ام نه تاب ماندن دارم نه نای رفتن. خر تو گل منتظر چُش. بهانه گیر و غرغرو هم شده ام. اگر دعایی داشته باشم این است که خدایا این تردید و  ترس را ازم دور نگهدار. همین و هزار بار همین، هزار و یکم هم اینکه آگر این را دادی آنقدر سلامتی و طول عمر بده که بتوانیم پیش ببریم. اگر هم نمیدی بکش خلاصمون کن. شاید در زندگی بعدی آدم جسور تری باشیم. به همین صراحت  به همین بی مزگی.

۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
Hamidoo

چرا جشن ده کیلومتری مخالف مبنای فکری علی (ع) است.

از سه هفته پیش از عید غدیر خم 1401 شهرداری تهران با همکاری سازمان صدا وسیما، بسیج و جمعی از ارگان ها و نهادهای دولتی اقدام به تبلیغ جهت حضور حداکثری در جشن عید غدیر خم با عنوان "مهمونی ده کیلومتری" کرده اند. در جزییات این طرح که یک هفته قبل از عید قربان اعلام شد، مشخص شده است که مسیر چهارراه ولیعصر تا پل پارک وی در خیابان ولیعصر تهران از ساعت 18 لغایت 22 روز دوشنبه 27 تیر ماه 1401 مسدود و در این مسیر 600 ایستگاه صلواتی (موکب) به همراه 150 گروه سرود، 40 زمین بازی کودکان 110 هزار اسباب بازی توزیع و دو میلیون وعده غذایی توزیع خواهد شد. گذشته از بار مالی وحشتناک این قبیل مراسم  در اعیاد که خروجی فرهنگی آن هم قابل اندازه گیری نیست. چند اشکال ماهوی در این طرح و طرح هایی از این  قبل وجود دارد که  کلیت این اقدام را با هدف صاحب و طلایه دار غدیر (علی علیه السلام) زیر سوال می برد، که مختصراً در این جا به چند مور آن اشاره خواهم کرد:

جزییات جشن

  •  نخسن آنکه  به گفته مرکز آمار جمعیت کشور ایران حدود 84 میلیون نفر است که 99.5 درصد آن  مسلمان است. در این بین  حدود 5-10 درصد اهل تسنن وجود دارد. بعبارتی اگر ما  عدد میانی بازه را در نظر بگیریم با آن نیم درصد غیر مسلمان  حدودا  7-8 درصد جمعیت  ایران که علی قریب 7-8 میلیون نفر است را غیر مسلمان یا سلمان اهل تسنن تشکیل میدهد که جشن غدیر را به رسمیت نشناخته یا  دستکم جشن مذهبی شان نیست.  حال هزینه کرد عمومی از  بودجه  عمومی (بیت المال) برای جشنی که اعتقاداً مربوط به شیعیان است  درست  نیست .  برای درک  بزرگی جمعیت  غیر مسلمانان  و  اهل تسنن ایران کافی است  بدانید جمعیت  کل استان  خراسان رضوی 6.5 میلیون نفر است. پس برگزاری جشنی به اسم علی (ع) که روشن ماندن شمع از بودجه بیت المال را  برای صحبت  شخصی‌اش روا نمیداشت صحیح است؟

  •  در زمینه عدالت اجتماعی و در برنامه چهارم توسعه مقرر گردید دسترسی تمامی روستاها به آب آشامیدنی و برق الزامی است. فقط در دولت دوازدهم  گفته شد 625 روستا از نعمت برق برخوردار شده اند. گزارشات عدم دسترسی به آب اشامیدنی سالم نیز به جز استان های شمالی در تمامی استانهای کشور وجود دارد. با ذکر این تفاسیر برگزاری یک جشن با توزیع حدود دو میلیون پرس غذا در حالی در سایر شهرها، شهرستانها، دهستان ها و روستاهای ایران اقدامات  مشابهی صورت نمیگیرد. چقدر با  عدالت علی (ع) سازگار و  نزدیک به فلسفه حکمرانی  اوست؟ از نظر شما اولویت  صرف بودجه با کدامیک است؟
  • در خرداد ماه  سال  1401 سرور شهرداری تهران که مملو از اطلاعات شخصی، هویتی و ملکی شهروندان  تهرانی بود به دست  هکر های خارجی از دسترس خارج  و با گذشت بیش از یک ماه هنوز خدمات سایت به شکل اولیه در نیامده است. امکان ثبت درخواست  اینترنتی در سامانه 137 یا  پایان کار و جواز های ساخت و ... هنوز محیا نشده است. در چنین شرایطی که کار عموم شهروندان، معیشت و  حیات شهری شان با این سایت گره خورده و از ترددشان در شهر یا پرداخت عوارض و دریافت جواز وابسته به این سایت است صرف هزینه های گزاف جهت برپایی جشنی با این  وسعت توسط شهرداری تهران چقدر با دیدگاه علی (ع) سازگار است. در مدت مشابه  دوستی را دیدم که  به دنبال دریافت وام  مسکن و تسویه دیون خود بواسطه خرید منزل بود که به دلیل خرابی سایت و عدم امکان ثبت درخواست معطل مانده و چه استرس ها و  ملامت هایی که در این مدت نکشتید.

  •  اگر فرض را بر آن بگیریم  که بستن  10 کیلومتر از یک شریان اصلی تهران برای 4-5 ساعت و  ایجاد ترافیک در مبادی منتهی به این خیابان در روز تعطیل حق طبیعی عمده جمعیت شیعه ساکن یا مقیم تهران است. پس باید برای سایر اقلیت ها و قومیت ها هم فرصتی مقتضی در نظر گرفته شود تا در مراسمات مذهبی یا آیینی خود گوشه ای از این شهر را (به نسبت فراورانی خود) با درج مجوز بدون تبعیض اشغال کنند و به جشن خود بپردازند. در حالی است که تا آنجا که این حقیر مطلع است جشن ساکنین باستانی ایران زمین (زرتشتیان) یا ارامنه فقط در محیط های خصوصی  مانند باغ های زرتشتیان یا محوطه آرارات برگزار میگردد. جشن های اهل سنت هم به شکل علنی و عمومی اجازه برگزاری ندارند. چه بسا در خلال این جشن ها دسترسی به بیمارستان ها، مراکز درمانی، ایستگاه های اورژانس و آتش نشانی مختل میگردد که خود دین و حقی بر گردن  تمامی شهروندان  فارغ از دین و آیین شان می باشد.
  • دست آخر اینکه بر مبنای تعالیم و تاریخ اسلام علی (ع) با وجود واقعه تاریخی غدیر خم  حدود بیست و پنج سال  بعد از رحلت  پیامبر اعظم به دور از قدرت و  حاکمیت بود. و  فقط وقتی توانست  به این  کنسب دست پیدا کند که مقبولیت عمومی مردم  او را  به مسند قدرت و خلافت نشاند. اگر امیر المومنین علی (ع) در خصوص مسئله مهمی چون خلافت  با وجود شواهدی چون  غدیر بعد از رحلت  سکوت کرد و همه چیز را  تابع رای و نظر عموم دانست چطور ممکن است  سرور و شادی این مراسم  جشنی را  گرفت  که نظر عموم مردم در ان لحاظ نشده باشد؟ یعنی دست کم بیشی از نیمی از جمعیت  شهر تهران تاییدش نکرده باشند. این  جمله به منزله عدم تایید هم نیست  اساساً چون هیچ همه پرسی آزاد و  یا تضارب آرایی در خصوص چنین مراسمی برگزار نمیشود.در خصوص درست یا غلط بودنش همیشه  ابهام و  شک وجود دارد.

مشکلات دیگری از این دست مثل محاسبه تقریبی هزینه های جشن شامل دومیلیون وعده غذایی و  چند صد هزار اسباب بازی و هزینه  گروه های سرگرم کننده ، هزینه های لجستیک و هزینه های نهاد انرژی و  وقت  که بواسطه  این مراسم  صرف میشود نیز قابل اندازه گیری است  که در فرصت این  چند سطور نمی گنجند . ولی امیدوارم  دوستان دیگری نیز در صورت  موافقت  در خصوص مسائل دقیق شوند و از مسئولین  مربوطه در خصوص این قبیل مراسمات سوال بپرسند.

التماس تفکر

 

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱
Hamidoo

آیا عشق مُرده است؟

یک جدولی دارم، ماتریس دست نویس کاغذی است که هر 5 سال یکبار می آیم حال احوال خودم را بررسی میکنم. خب میدانی آدمی هر روزش هزار جور قر و فر دارد یک وقت حالش خراب است یک وقت غمگین است یک وقت شاد است و نمیداد دارد چه میکند. یک وقتی الکی خوش است و یک وقتی سطح انرژی اش عین شوکر 500 ژول بیمارستان دمی قلبش را به تپش میاندازد اما باز می افتد.برای من که از 14 سالگی احوالم را ثبت کرده ام غم زیاد بوده است. شادی هم کم نبوده. اما نمیتوانم رویه (Trend) معنا داری بین نوشته ها و غم شادی ها پیدا کنم. چه بسا غم هایم خیلی هم بیشتر بوده ولی خیلی هاشان فیک بوده. فاز غم برداشته بودم. اما در بُعد عاطفی ام رفتار کم افت و خیز تری طی کرده ام. من غیر از دوران کابوس وار کوتاهی در بقیه ایام عاشق بوده ام. عاشق زندگی کردن معاشرت، خندیدن و خنداندن. گاهی یبث بازی از خودم درآورده ام اما رویه ام در بلند مدت ثابت با شیب ملایم رو به بالا بوده است. به خواسته هایم با تاخیر چند ساله رسیده ام. فرصت سوزی و گندکاری زیاد داشته ام. بخاطر اینکه هنوز شوق زندگی دارم از خودم راضی ام. من هنوز نا امید نشده ام. هنوز نپذیرفتم برای کارهایی دیگر دیر شده. و از همه مهم ترعمیقاً باور دارم که زندگی همین است. عمیقا باور دارم قرار نیست جایی را پاره کنم. جماعتی را غافل گیر یا مجذوب کنم. بقول وودی آلن که خلاقیتش را حتی در هشتاد سالگی حفظ کرده بنظرم زندگی سرشار از اندوه است.

برای من که از همان چهارده سالگی با جمع کردن عکس های آدامس love is..دنبال تعریفی از عشق بوده ام. بنظرم عشق یعنی خواستن  رسیدن و نرسیدنش، گاهی دست ما نیست. حتی گاهی به شدت  دروغین است. عشق نیست ولی چیزی هست که نمیخواهیم برایش بیخیال شویم. اگر نرسیدی ناامید نباش و اگ ررسیدی قدردان باش و  ادامه بده. عین تیم های فوتبال که ممکن است سالها در انتظار قهرمانی یا جام باشند ولی بهش نرسند. از طرفی نباید کنار هم بکشند. قهرمانی وقتی زیباست که رقابتی وسط باشد. امید و تلاش و معجزه ای و دست آخرش بفهمی همه اینها با همه غم و شادی اش بازی یا دروغ بوده است.

در اینکه توانسته ام منظورم را درست منتقل کنم شک دارم. اما من هنوز هم فکر میکنم عاشقیت نمرده است. اگر بگوییم وجود نداشته قابل پذیرش تر است. اما او که پذیرفته هست نتوانسته بهانه یا دروغ خلاقانه ای برای خودش دست و پا کند.

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Hamidoo