حمیدوُو بَرگ‌بیدوُو

برای روشنایی بنویس.

۳۳ مطلب با موضوع «آهسته وحشی میشوم» ثبت شده است

همان همیشگی

1

سال سوم کارشناسی بودم که انتخابات سال هشتاد و هشت (2009 میلادی) برگزار شد. آن زمان هم امتحانات دانشگاه مثل حالا لغو شد و به تعویق افتاد. دقیق خاطرم هست که درس مکانیک سیالات و دو درس دیگر دو بار امتحان برگزار شد. از سال هشتاد و هشت تا امروز نزدیک به 16 سال میگذرد. اما در 16 سال گذشته سرمایه اجتماعی و میزان اعتماد به حاکمیت کم و کمتر شده است. وضعیت اخلاقی در جامعه ایران افول کرده و اقتصاد ایران ویران شده است.

2

سال 1390سرباز بودم. آن زمان هم یک شوک در قیمت دلار ایجاد شد. قیمت دلار در حدود 1100 تومان بود. نهادی که درش سرباز بودم و سرویسی که هر روز صبح مارا به محل خدمت میرساند دائما بحث دلار بود. یک نفر از همکاران خانه و ماشین اش را فروخته بود و دلار خریده بود. دلار به بهانه حذف یارانه ها و مستقیم شدن عرضه یارانه به مردم از 1000 تومان به 2500 تومان تغییر قیمت داد. وضعیت بعد از روی کار آمدن حسن روحانی و امضاُء برجام تا حدودی فروکش کرد اما در دوره دوم روحانی با خروج آمریکا از برجام و جهش نرخ ارز مجدد اعتراضات شروع شد.

سال 1397 که امریکا از برجام خارج شد برای یک ماموریت کاری راهی ترکیه بودم که خبر اعتصاب بازار و درگیری پلیس با کسبه را شنیدم. قیمت دلاردر اردیبهشت 97 یکباره از 4200 تومان یه 8000 تومان رسید و تا پایان همان سال رقم 14000 تومان را هم دید. همان زمان بود که دولت برای دمپ کردن شوک قیمت، دلار ترجیحی که به دلار 4200 تومانی یا جهانگیری معروف شد را به وارد کنندگان داد. اما اختلاف 3.5 برابری وسوه کننده بود و هر وارد کننده ای را ترغیب میکرد که بیش اظهاری کند یا نرخ کالای وارداتی خود را بالاتر از رقم حقیقی اعلام کند. زمستان 96 و 97 ایران اعتراضاتی شد که به نسبت اعتراضات امروز کوچک و  بسیار صنفی بودند. 

3

سال 1400 با روی کار آمدن ابراهیم رئیسی باز زمزمه های حذف ارز ترجیحی پیش آمد و نرخ ارز ترجیحی در بهار 1401 اینبار از 4200 تومان به 28000 تومان افزایش یافت. در زمان اجرا نرخ دلار در بازار آزاد 29000 تومان بود اما طولی نکشید که دوباره اختلاف نرخ دلار با ارز ترجیحی مشخص شد و این روند همواره صعودی ماند تا حملات 8 اکتبر اسرائیل و غزه که شتاب بیشتری به نرخ ارز داد. بعد از سقوط هلی کوپتر رئیس جمهور و کشته شدن ابراهیم رئیسی و انتخابات زودهنگام دولت مسعود پزشکیان اندکی امید و روحیه به جامعه ایران اضافه کرد تا حداقل شرایط اقتصادی مشابه دوره اول روحانی برگردد اما بالا گرفتن اختلافات داخلی و خارجی و بعد جنگ 12 روزه ایران با اسرائیل همه روزنه های امید را بست. دولت پزشکیان در عمل، خلاقیت و عملگرایی لازم را از خود نشان نداد و صرفا مجری دستورات شد. جوری که بنظر میرسد رئیس جمهور حتی همان نقش جداقلی که پیشتر داشت را ندارد. با تنگ تر شدن حلقه محاصره بار انتقاد از وضعیت اقتصادی هم بیشتر و بیشتر شد.

4

بالاخره در آذر 1404 برای نوبت چهارم طی 15 سال اخیر باز هم دولت پزشکیان با وعده ارائه مستقیم یارانه ها به مردم اقدام به حذف ارز ترجیحی 28000 تومانی کرد. که شوک قیمتی 3-4 برابری برای برخی اقلام مانند روغن خوراکی و برنج و تخم مرغ را به همراه داشت. دولت پزشکیان همان راهی را رفت که احمدی نژاد و روحانی و رئیسی هم رفته بودند و نشان داد در عمل اینکه چه کسی رئیس جمهور ایران باشد توفیر چندانی در وضعیت معیشت و اقتصاد ندارد.  و وضعیت فعلی اقتصاد ایارن رابطه مستقیمی با این موضوع دارد که چه کسی و با چه رویکردی در کاخ سفید نشسته باشد. نرخ های به سرعت در حال بالا رفتن هستند و ارزش پول ملی با سرعت وحشتناکی در حال سقوط است. تا جایی که ریال ایران در بی ارزش ترین ارز دنیا در رقابت با  ارز ونزوئلا و بورکینافاسو است.

5

با همین دست فرمان هر دولتی روی کار بیایید دیر یا زود باید همین نرخ 126000 تومانی هم با تنش فراوان و اعتراض زیاد باید جایش را به نرخ بالاتری بدهد. اینکه طی کمتر از 15 سال نرخ دلار 150 برابر شود چیزی جز فاجعه نیست. افزایش 150 برابری قیمت ارز بیش از هر جنگی به ایران خسارت وارد کرده و اگر امروز هوای آلوده، ناپایداری در شبکه آب و برق و گاز داریم. اگر حد نصاب اخلاقیات شدیدا افول کرده. رانت فساد زیاد شده بخشی از آن فقط بخاطر بی ارزش شدن پول ملی است. چه بخواهیم چه نخواهیم ما در معیار جهانی خیلی خیلی فقیر شده‌ایم. 

پ.ن: این متن نه یک پست سیاسی یا جناح گیری که فقط یک ثبت وقایع و دورنمای 15 سال گذشته در وضعیت ارزی ایران است. 

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

راوی نامعتبر

این را میدانم که یادداشت های این روزها نباید پراکنده باشد. باید این ایام و ظلمی که به مردم ایران رفته را ثبت کرد. امروز یازدهمین روز قطعی سراسری اینترنت است. روز جمعه بعد از هشت روز قطعی مطلق ارتباط، پیامک های متنی باز شد. این را در یک جمله میگویم ولی هنوز در باورم نمیگنجد حکومتی در قرن بیست و یک در عصر تکنولوژی برای 8 روز اس ام اس که پایه ترین و قدیمی ترین شیوه ارتباط سیار است را برای شهروندانش قطع کرده باشد. اصلا نمیشود اینها را در عرصه بین المللی به کسی تعریف کرد. در مخیله کسی نمیگنجد. درگاه های پیام رسان داخلی مثل بله و آیگپ از روز شنبه 27 دیماه باز شد اما هیچ خبری از اینترنت بین المللی نیست. آمار 2% که استاکس‌نت درباره‌ی اتصال ایران اینترنت بین الملل ذکر کرده، یقیین خودی ها و الیگارش های حکومت اند. چون با توجه به سختی خرید و هزینه های بالای تجهیزات و آبونمان بعید میدانم 2% مردم ایران یک میلیون هشتصد هزار نفر دسترسی به اینترنت ماهواره ای داشته باشند. این جماعت باید مشتق یا گزیده ای از همان سیم کارت سفید های تابستان باشند. بحث غم انگیز ماجرا آنجاست که ما از خودی و غیر خودی خورده ایم. یکسری سایت ها را خارجی ها برای IP های داخل ایران ممنوع و بلاک کرده اند. راه دسترسی را هم جمهوری اسلامی مسدود کرده است. خودم باید تا 15 ژانویه مکاتبه ای با سایت خارجی میکردم که نشد. کلافه و اعصاب خرابم، کاری هم از دستم بر نمی آید. تلویزیون را روشن میکنی کلید واژه ها کلمات مرکب تازه ساختی است که قبلا  نشنیده ای: " ماهیت  تروریستی -تکفیری" " فتنه‌گری" " آشوبگر"  " عوامل امریکایی- صهیونیستی"  هیچکس به این اشاره نمیکند اگر اینها تروریست خارجی بودند پس چرا خانواده هایشان برای گرفتن  اجسادشان اینقدر پیگیرند؟؟؟ اصلا چرا خانوادهاشان در ایران اند؟ مگر پول نگرفته اند چرا از ایران خارج نشده اند؟ مگر نه اینکه داعش عضوگیری های از خارج داشت چرا همه این کشته شده ها تابعیت ایران دارند؟ اگر هم فریب خورده یا با وعده پول اینکار را کرده اند که سوالی باقی نمی ماند. وقتی مردم را برای 700 گرم ماکارونی و یک و نیم کیلو مرغ اسیر سامانه و صف میکنید و حرمتش را به لجن میکشید طبیعی است یک جایی دیگر نمیکشد. رد میدهد. اعتراض میکند. به رگبار بستی شان ، به  فجیع ترین شکل ممکن برخورد کردی حالا داری اینها را گردن عوامل خارجی می اندازی؟ اگر اینقدر عوامل خارجی در ایران هست پس دستگاه امنیتی کجای کار است؟ دقیقا دارند چه غلطی میکنند؟

علی الظاهر قرار نیست امروز هم اینترنت وصل شود. در قطعی های قبلی هم همینطور بود. هزینه این قطعی هر چه باشد از جیب ما میرود. برای جماعتی که نت سفید دارند یا آنها که اصلا نمیدانند اینترنت چیست فرقی نمیکند. اما بالاخره هرچقدر این حجم کنترل ادامه داشته باشد یک بخشی از واقعیت ها این بار از دوربین های مردم بیرون می آید. اصلا ده درصد فیلم هایی که 18 و 19 دیماه ضبط شده باشند. دیر یا زود ماهیت جنایت مشخص میشود. آنوقت روایت های رسمی و تکراری نامعتبر میشوند. راوی ها در هم می ریزند، زاویه‌دید ها تغییر میکنند. و آن سیال بودنی که از اصلا از شدت رئال بودن  دارد به سورئال پهلو میزند خودش را عیان میکند. 

۳ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

او یک 34 ساله ترسیده و پشیمان است.

توضیحش سخت است. دست کم این را میدانم که حالا شاید بتوانم به معدود آدمهایی بگویم. این پیر شدن تدریجی کم حوصله ام کرده اما جسارت یا بی تفاوتی نسبت به حرف زدنم را آنقدری بالا برده که بشود راحت تر به خیلی چیزها اعتراف کرد. من هیچ وقت نتوانستم ایده آل گرا نباشم. هیچوقت میزان تلاشم و آرزوهایم در یک سطح نبوده. و هیچوقت به کاری که انجام داده ام به چشم کار بزرگ نگاه نکرده ام. جوری که بارها و بارها ازش ضربه خوردم. همین حالا که دارم این ها را مینویسم باورش برایم سخت است آن دو الان در امریکا و کانادا هستند و من مانده ام. گاهی فکر میکنم خب بچه پولدار بودند یا حمایت خانواده را بیشتر از ما داشته اند. اما دقیق تر که نگاه میکنم این ها یک جور عقده گشایی شخصی است. واقعیت اینکه وضعیت آنها اگر هم بهتر بود چندان فرق زیادی نبود. بعد مگر فقط همین ها هستند، هزاران هزار نفر از شهرها و روستاهای کوچک و بزرگ می آیند، میروند،درس میخوانند، مستقل میشوند،ازدواج میکنند. درست کار میکنند. من عمیقاً ترسیده ام. ترس ام نای ادامه دادن را ازم گرفته. نمیگذارد درست فکر کنم یا اقدامی درخور داشته باشم.میثم میگفت اگر خواستی بیای خودت را درگیر مسائل عاطفی نکن بتوانی راحت تر انتخاب کنی ولی پریسا بهم گفت اگر نتوانی در تهران با آن هم دختر همزبان کسی را بیش از خودت دوست داشته باشی هیچوقت هیج کجای دیگر دنیا نمیتوانی با کسی باشی و دوستش داشته باشی. 

سختم است تغییر، ترسیده ام نه تاب ماندن دارم نه نای رفتن. خر تو گل منتظر چُش. بهانه گیر و غرغرو هم شده ام. اگر دعایی داشته باشم این است که خدایا این تردید و  ترس را ازم دور نگهدار. همین و هزار بار همین، هزار و یکم هم اینکه آگر این را دادی آنقدر سلامتی و طول عمر بده که بتوانیم پیش ببریم. اگر هم نمیدی بکش خلاصمون کن. شاید در زندگی بعدی آدم جسور تری باشیم. به همین صراحت  به همین بی مزگی.

۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
Hamid Oo

چرا جشن ده کیلومتری مخالف مبنای فکری علی (ع) است.

از سه هفته پیش از عید غدیر خم 1401 شهرداری تهران با همکاری سازمان صدا وسیما، بسیج و جمعی از ارگان ها و نهادهای دولتی اقدام به تبلیغ جهت حضور حداکثری در جشن عید غدیر خم با عنوان "مهمونی ده کیلومتری" کرده اند. در جزییات این طرح که یک هفته قبل از عید قربان اعلام شد، مشخص شده است که مسیر چهارراه ولیعصر تا پل پارک وی در خیابان ولیعصر تهران از ساعت 18 لغایت 22 روز دوشنبه 27 تیر ماه 1401 مسدود و در این مسیر 600 ایستگاه صلواتی (موکب) به همراه 150 گروه سرود، 40 زمین بازی کودکان 110 هزار اسباب بازی توزیع و دو میلیون وعده غذایی توزیع خواهد شد. گذشته از بار مالی وحشتناک این قبیل مراسم  در اعیاد که خروجی فرهنگی آن هم قابل اندازه گیری نیست. چند اشکال ماهوی در این طرح و طرح هایی از این  قبل وجود دارد که  کلیت این اقدام را با هدف صاحب و طلایه دار غدیر (علی علیه السلام) زیر سوال می برد، که مختصراً در این جا به چند مور آن اشاره خواهم کرد:

جزییات جشن

  •  نخسن آنکه  به گفته مرکز آمار جمعیت کشور ایران حدود 84 میلیون نفر است که 99.5 درصد آن  مسلمان است. در این بین  حدود 5-10 درصد اهل تسنن وجود دارد. بعبارتی اگر ما  عدد میانی بازه را در نظر بگیریم با آن نیم درصد غیر مسلمان  حدودا  7-8 درصد جمعیت  ایران که علی قریب 7-8 میلیون نفر است را غیر مسلمان یا سلمان اهل تسنن تشکیل میدهد که جشن غدیر را به رسمیت نشناخته یا  دستکم جشن مذهبی شان نیست.  حال هزینه کرد عمومی از  بودجه  عمومی (بیت المال) برای جشنی که اعتقاداً مربوط به شیعیان است  درست  نیست .  برای درک  بزرگی جمعیت  غیر مسلمانان  و  اهل تسنن ایران کافی است  بدانید جمعیت  کل استان  خراسان رضوی 6.5 میلیون نفر است. پس برگزاری جشنی به اسم علی (ع) که روشن ماندن شمع از بودجه بیت المال را  برای صحبت  شخصی‌اش روا نمیداشت صحیح است؟

  •  در زمینه عدالت اجتماعی و در برنامه چهارم توسعه مقرر گردید دسترسی تمامی روستاها به آب آشامیدنی و برق الزامی است. فقط در دولت دوازدهم  گفته شد 625 روستا از نعمت برق برخوردار شده اند. گزارشات عدم دسترسی به آب اشامیدنی سالم نیز به جز استان های شمالی در تمامی استانهای کشور وجود دارد. با ذکر این تفاسیر برگزاری یک جشن با توزیع حدود دو میلیون پرس غذا در حالی در سایر شهرها، شهرستانها، دهستان ها و روستاهای ایران اقدامات  مشابهی صورت نمیگیرد. چقدر با  عدالت علی (ع) سازگار و  نزدیک به فلسفه حکمرانی  اوست؟ از نظر شما اولویت  صرف بودجه با کدامیک است؟
  • در خرداد ماه  سال  1401 سرور شهرداری تهران که مملو از اطلاعات شخصی، هویتی و ملکی شهروندان  تهرانی بود به دست  هکر های خارجی از دسترس خارج  و با گذشت بیش از یک ماه هنوز خدمات سایت به شکل اولیه در نیامده است. امکان ثبت درخواست  اینترنتی در سامانه 137 یا  پایان کار و جواز های ساخت و ... هنوز محیا نشده است. در چنین شرایطی که کار عموم شهروندان، معیشت و  حیات شهری شان با این سایت گره خورده و از ترددشان در شهر یا پرداخت عوارض و دریافت جواز وابسته به این سایت است صرف هزینه های گزاف جهت برپایی جشنی با این  وسعت توسط شهرداری تهران چقدر با دیدگاه علی (ع) سازگار است. در مدت مشابه  دوستی را دیدم که  به دنبال دریافت وام  مسکن و تسویه دیون خود بواسطه خرید منزل بود که به دلیل خرابی سایت و عدم امکان ثبت درخواست معطل مانده و چه استرس ها و  ملامت هایی که در این مدت نکشتید.

  •  اگر فرض را بر آن بگیریم  که بستن  10 کیلومتر از یک شریان اصلی تهران برای 4-5 ساعت و  ایجاد ترافیک در مبادی منتهی به این خیابان در روز تعطیل حق طبیعی عمده جمعیت شیعه ساکن یا مقیم تهران است. پس باید برای سایر اقلیت ها و قومیت ها هم فرصتی مقتضی در نظر گرفته شود تا در مراسمات مذهبی یا آیینی خود گوشه ای از این شهر را (به نسبت فراورانی خود) با درج مجوز بدون تبعیض اشغال کنند و به جشن خود بپردازند. در حالی است که تا آنجا که این حقیر مطلع است جشن ساکنین باستانی ایران زمین (زرتشتیان) یا ارامنه فقط در محیط های خصوصی  مانند باغ های زرتشتیان یا محوطه آرارات برگزار میگردد. جشن های اهل سنت هم به شکل علنی و عمومی اجازه برگزاری ندارند. چه بسا در خلال این جشن ها دسترسی به بیمارستان ها، مراکز درمانی، ایستگاه های اورژانس و آتش نشانی مختل میگردد که خود دین و حقی بر گردن  تمامی شهروندان  فارغ از دین و آیین شان می باشد.
  • دست آخر اینکه بر مبنای تعالیم و تاریخ اسلام علی (ع) با وجود واقعه تاریخی غدیر خم  حدود بیست و پنج سال  بعد از رحلت  پیامبر اعظم به دور از قدرت و  حاکمیت بود. و  فقط وقتی توانست  به این  کنسب دست پیدا کند که مقبولیت عمومی مردم  او را  به مسند قدرت و خلافت نشاند. اگر امیر المومنین علی (ع) در خصوص مسئله مهمی چون خلافت  با وجود شواهدی چون  غدیر بعد از رحلت  سکوت کرد و همه چیز را  تابع رای و نظر عموم دانست چطور ممکن است  سرور و شادی این مراسم  جشنی را  گرفت  که نظر عموم مردم در ان لحاظ نشده باشد؟ یعنی دست کم بیشی از نیمی از جمعیت  شهر تهران تاییدش نکرده باشند. این  جمله به منزله عدم تایید هم نیست  اساساً چون هیچ همه پرسی آزاد و  یا تضارب آرایی در خصوص چنین مراسمی برگزار نمیشود.در خصوص درست یا غلط بودنش همیشه  ابهام و  شک وجود دارد.

مشکلات دیگری از این دست مثل محاسبه تقریبی هزینه های جشن شامل دومیلیون وعده غذایی و  چند صد هزار اسباب بازی و هزینه  گروه های سرگرم کننده ، هزینه های لجستیک و هزینه های نهاد انرژی و  وقت  که بواسطه  این مراسم  صرف میشود نیز قابل اندازه گیری است  که در فرصت این  چند سطور نمی گنجند . ولی امیدوارم  دوستان دیگری نیز در صورت  موافقت  در خصوص مسائل دقیق شوند و از مسئولین  مربوطه در خصوص این قبیل مراسمات سوال بپرسند.

التماس تفکر

 

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱
Hamid Oo

آیا عشق مُرده است؟

یک جدولی دارم، ماتریس دست نویس کاغذی است که هر 5 سال یکبار می آیم حال احوال خودم را بررسی میکنم. خب میدانی آدمی هر روزش هزار جور قر و فر دارد یک وقت حالش خراب است یک وقت غمگین است یک وقت شاد است و نمیداد دارد چه میکند. یک وقتی الکی خوش است و یک وقتی سطح انرژی اش عین شوکر 500 ژول بیمارستان دمی قلبش را به تپش میاندازد اما باز می افتد.برای من که از 14 سالگی احوالم را ثبت کرده ام غم زیاد بوده است. شادی هم کم نبوده. اما نمیتوانم رویه (Trend) معنا داری بین نوشته ها و غم شادی ها پیدا کنم. چه بسا غم هایم خیلی هم بیشتر بوده ولی خیلی هاشان فیک بوده. فاز غم برداشته بودم. اما در بُعد عاطفی ام رفتار کم افت و خیز تری طی کرده ام. من غیر از دوران کابوس وار کوتاهی در بقیه ایام عاشق بوده ام. عاشق زندگی کردن معاشرت، خندیدن و خنداندن. گاهی یبث بازی از خودم درآورده ام اما رویه ام در بلند مدت ثابت با شیب ملایم رو به بالا بوده است. به خواسته هایم با تاخیر چند ساله رسیده ام. فرصت سوزی و گندکاری زیاد داشته ام. بخاطر اینکه هنوز شوق زندگی دارم از خودم راضی ام. من هنوز نا امید نشده ام. هنوز نپذیرفتم برای کارهایی دیگر دیر شده. و از همه مهم ترعمیقاً باور دارم که زندگی همین است. عمیقا باور دارم قرار نیست جایی را پاره کنم. جماعتی را غافل گیر یا مجذوب کنم. بقول وودی آلن که خلاقیتش را حتی در هشتاد سالگی حفظ کرده بنظرم زندگی سرشار از اندوه است.

برای من که از همان چهارده سالگی با جمع کردن عکس های آدامس love is..دنبال تعریفی از عشق بوده ام. بنظرم عشق یعنی خواستن  رسیدن و نرسیدنش، گاهی دست ما نیست. حتی گاهی به شدت  دروغین است. عشق نیست ولی چیزی هست که نمیخواهیم برایش بیخیال شویم. اگر نرسیدی ناامید نباش و اگ ررسیدی قدردان باش و  ادامه بده. عین تیم های فوتبال که ممکن است سالها در انتظار قهرمانی یا جام باشند ولی بهش نرسند. از طرفی نباید کنار هم بکشند. قهرمانی وقتی زیباست که رقابتی وسط باشد. امید و تلاش و معجزه ای و دست آخرش بفهمی همه اینها با همه غم و شادی اش بازی یا دروغ بوده است.

در اینکه توانسته ام منظورم را درست منتقل کنم شک دارم. اما من هنوز هم فکر میکنم عاشقیت نمرده است. اگر بگوییم وجود نداشته قابل پذیرش تر است. اما او که پذیرفته هست نتوانسته بهانه یا دروغ خلاقانه ای برای خودش دست و پا کند.

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Hamid Oo

علیه جنایت

1- فقط در یک هفته اخیر یک نفر یایک گروه با برنامه ریزی قبلی به زنان و دختران اصفهانی با  تفنگ ساچمه ای  5.5 شلیک کرده است و آنها را  مصدوم  و راهی بیمارستان کرده است. 

در تهران گشت دوزخی ارشاد دختری را به وحشیانه ترین شکل ارشاد کرد و پدری دختر 21 ساله اش را در استان کرمان به دلیل  ارتباط اش با پسر جوانی آتش شد و کشت.

یک دوستم از تعرض یک مرد حین دوچرخه سواری بهم گفت. داشته با حجاب کامل توی خیابان رکاب میزده مردی سر راهش سبز شده و  مع الاسف دست هم بهش بلند کرده است.

2- رویه به قدری تعدد پیدا کرده و زیاد خوانده ایم که چشم و گوشهایمان عادت کرده. اگر فقط دخترکشی در سالهای اخیر (تاکید میکنم سالهای قرن 21 میلادی) را  بخواهیم در ایران برشماریم.  تقریبا همه اسم‌های دخترانه را باید حداقل  یکبار بشماریم. این  یکنواخت شدن و  عادت  چیز خطرناکی است. مثل عادت به شنیدن  آمار چندصد نفری کشته شدگان کرونا . بعد از مدتی به  عرف تبدیل میشود بی آنکه بفهمیم چه فاجعه ای در حال رخ دادن است.

3- از سه موردی که در هفته گذشته دیدیم فقط یکی اش از منجر به واکنش شد. رییس پلیس انتظامی تهران ضمن  ابراز اشتباه مامور زیر مجموعه خود قول برخورد داد. مابقی با اینکه  اثرات فاجعه بارتری داشتند (اولی منجر به مجروح شدن و دومی منجر به مرگ فجیع دختری شده بود) هیچ بسامدی نداشت. دلیل اش مشخص است. رسانه.

شاید آن دختری که از پشت شیشه خانه یا دفتر کارش صحنه دستگیری دختر قربانی گشت ارشاد را فیلم میگرفت بزرگترین کمک را به آن همشهری اش کرد. اگر از صحنه شلیک به دختران اصفهان یا اتش زدن دختر کرمانی فیلم یا مستندی در دست بود، حتما الان قضیه خیلی فرق میکرد. 

4- شاید شما نتوانید با عامل زورگویی و  خشم مطلق، درگیر شوید. ولی شاید بتوانید با  رسانه ای شدن  و عیان کردن واقعیت پیش چشم همگان آن  سرکوبگر،زورگو یا متعرض را از پای درآورید. 

5- پس گوش به زنگ باشید و  آگاه . آگاه را  بیشتر از این منظر میگویم که برای هر موضوع کم اهمیت تری گزارش پر طمطراق ویدویی تهیه نکنید چون این ابزار چاقوی دو لبه است همانطور که میتواند اثرات مثبتی داشته باشد میتواند لوس و  عادی شود. درست مثل شنیدن خبرهای بد.

6- در نهایت اینکه این  فعالیت بلند مدت، گام به گام  است. مطالبه گری تدریجی با رویاپردازی آزادی یک شبه کاملا متفاوت است. تردید ندارم هر جریان  یکهویی(هرچه باشد) حتی بهترین ایده ها اثرات جانبی بدی دارند. تدریج فرصت  همراهی و  نتیجه قطعی ایجاد خواهد کرد. 

والسلام

 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

خوزستان

یک سوم رودخانه های ایران از خوزستان میگذرد. 15% از دبی رودخانه آب شیرین در خارومیانه در استان خوزستان است. خوزستان پهناور ترین جلگه در غرب آسیاست. این سه گزاره را جغرافیای عمومی ایران داشته باشید.

به تظاهرات مردم خوزستان در یک هفته اخیر فکر کنید. آب آشامیدنی شان قطع شده. یعنی کاهش بارندگی آنقدر زیاد بوده که 30% رودخانه های ایران از بین رفته؟اگر آب خوزستان قطع شده است پس بقیه شهرها خصوصا شهرهای حاشیه کویر چطور آب آشامیدنی دارند. آیا مصرف آب شرب در خوزستان به نسبت جمعیت خیلی بیشتر از سایر استان هاست؟ آیا آب برای مصارف غیر شرب با آب شرب هر دو از یک منبع تامین و در یک نقطه تصفیه میشود؟ چه حجی از آب روزدخانه های خوزستان  از سر چشمه یا در طول مسیر به شکل غیر طبیعی(از طریق خط لوله) انتقال داده میشود؟

خلاصه اینکه گمان میکنم موضوع خوزستان دو راه حل کوتاه و بلند مدت دارد. راه حل کوتاه مدت اینکه تجهیزات و ورودی ای یکبار سریع مورد بازنگری قرار بگیرد.  قطعا به میزان قابل شرب مردم قابلیت تامین پیدا میشود. اولویت ها مصرف اب خانگی قرار گیرد.

راه حل بلند مدت اینکه به طرح های انتقال آب، کمینه و بیشینه بارندگی (شرایط بحرانی) طی 70 سال اخیر و سی سال آتی فکر شود. یک الگوی 70 ساله تاریخ را با خود همراه دارد. و یک پیش بینی منطقی سی ساله میتواند توسعه را در خوزستان یا هر منطقه دیگری تصحیح کند. 

نمیدانم چطور حاکمیت در کشور ما راه حل هایی ساده را رها میکنند و در اولین برخورد دنبال برخورد فیزیکی و بکش ورکش میروند. این پرهزینه ترین و بی نتیجه ترین راه خواهد بود. چرا تصمیم نمیگیرد با مردم صحبت کند. دنبال کارشناسان صاحب نظر برود. و یک جور حتی کار ار دست خود مردم بدهد. اینکه در هر مطالبه ای خونی ریخته شود. یعنی دست کم ده تا صد خانواده و فر آشنا و مرتبط با آن  عزیز مخالف و کینه نسبت به حاکمیت پیدا میکنند. وقتی تعداد این افراد 100 تا صد هزار نفر باشد. یک درصدی نسبت به جمعیت کل دارد وقتی تعدادشان به قد 13-30 میلیون نفر میرسد یک بار و معنای دیگر دارد. 

 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

میهن بلاگمون هم بوووووود....

من بودم، حاجی نصرت، رضا پونصد، علی فرصت، آره و اینا خیلی بودیم، کریم آقامونم بود. کریم آب‌منگل. می‌شناسیش.

آره، از ما نه، از اونا آره، که بریم دوا خوری. تو نمیری، به موت قسم اصلا ما تو نخش نبودیم. آره، نه، گاز، دنده، دم هتل کوهپایۀ دربند اومدیم پایین. یکی چپ، یکی راست، یکی بالا، یکی پایین، عرق و آبجو جور شد؛ رو تخت نشسته بودیم داشتیم می‌خوردیم.

اولی‌ رو رفتیم بالا به سلامتی رفقا، لولِ لول شدیم. دومی رو رفتیم بالا به سلامتی جمع، پاتیل پاتیل شدیم. سومی رو، اومدیم بریم بالا، آشیخ علی نامرد ساقی شد. گفت: برین بالا؛ مام رفتیم بالا. گفت: به سلامتی میتی [مهدی]، تو نمیری، به موت قسم خیلی تو لب شدم. این جیب نه، اون جیب نه، تو جیب ساعتی، ضامن‌دار اومد بیرون. رفتم و اومدم، دیدم کسی نیست همه خوابیدن.

پریدم تو اُتول. اومدم دم کوچه مهران، بغل این نُرقه‌فروشیه. [نقره‌فروشی] اومدم پایین، یه پسره هیکل میزونه ـ اینجوریه ـ زد به‌هم، افتادم تو جوب. گفتم: هته‌ته گفت: عفت. یکی گذاشت تو گوشم. گفتم نامردا. دومی‌شم زد؛ از اولی‌ش قایم‌تر زد.

دست کردم جیبم که برم و بیام؛ چشامو وا کردم دیدم مریض‌خونه روسام.
(مریض‌خانۀ روس‌ها = بیمارستان شوروی)

حالا ما به همه گفتیم زدیم. شومام بگین زده. آره! خوبیت نداره؛ واردی که...

این یک پاراگراف در وصف بسته شدن یا هک و ابتر شدن  فضای بلاگ های فارسی بنظرم کاملا صادق است... گنده گوزی کرده ایم به همه گفته ایم زده ایم . در حالی که خورده ایم. بد هم خورده ایم. ما از رتبه دوم بیشترین حجم بلاگها افول کرده ایم. بلاگر بودن زمانی داشتن یک وبلاگ بود پر از عکس و طرح و نقش. بعد که اینستاگرام آمد موضوع عوض شد. مشخص شد نوشتن در بلاگ ها مثل خیلی کارهای ما بر اساس تصمیم های قسری و انقلابی بوده است. دیده ایم همه رفته اند ما هم رفته ایم. حالا به روز بدش رسیده نه میزبانان برایشان اهمیتی دارد نه حمایتی میشود. تا قصه سرویس های ارائه دهنده خدمات بلاگ فارسی باز هم ضعیف و ضعیف تر شود.

 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

من خود آن استقلالم

استقلال دیشب باخت. با اینکه به قول بابام چی به ما میرسد. یا اینکه از وضعیت مدیریت ها از مالی و سیاسی گرفته تا ورزشی و فرهنگی کشور کلاً دلم خون است . واکنش ام و حس ام به این نتیجه غم بود. ما ناخواسته عاشق فوتبال میشویم. ناخودآگاه مهر تیمی در دلمان می افتد و خودآگاه با برد و باخت آن تیم  شاد و غمناک میشویم. حرص میخوریم .اشک میریزیم. و کسی که خارج گود این موضوع است ما را درک نمیکند. ما هم اورا درک نمیکنیم و به قول بوکفسکی جالب اینجاست که هردو درست فکر میکنیم. این  اواخر دیگر سر تیم با کسی بحث نمیکنم. بنظرم همانطور که در تجارت  باید بپذیریم که همیشه حق با مشتری است در فوتبال هم همیشه حق با هوادار است. شاید به همین خاطر وقتی هوادران دو آتشه منچستر استانبول رو  به گه کشدین و  با ترک ها دسته به یقه شدند ، فرگوسن  در جواب خبرنگار که توقع داشت  هواداران را آماده کند. فقط گفت آنها حق دارند. اگرچه  شاید بخشی از این حرف از روی شیطنت و  تسویه حساب شخصی فرگوسن با  استانبولی ها بود. اما حقیقتاً اصل فوتبال همین هوادار است. وقتی تیمی هوادار دارد. هوادار مطالبه گری میکند. مطالبه به نیاز و نیاز به تغییر منجر میشود.دلخوری و ناراحتی ام از بازی دیشب باخت استقلال نه به دلیل ناتوانی فنی بود.

استقلال دست به گریبان سه تا مشکل بزرگ بود که هیچ کدام را ازیکنان و هواداران تیم برای این تیم درست نکرده اند. اول اینکه تیم سرمربی نداشت. و سرمربی فعلی علی الحساب بخاطر علقه و  پایبندی اش روی سکوی سرمربی مستعفی و مربی نیامده نشسته بود. دوم اینکه تیم بخاطر بدهی پنجره نقل و انتقالاتش بسته شد و نتوانست بازیکنانش را برای دور جدید مسابقات معرفی کند.  یعنی اگر یک هفته در زمان پرداخت بدهی تعجیل میشد و  دولتی بازی در پرداخت نبود. قطعا نتیجه متفاوت بود و سوم اینکه مدیریت عامل انتصابی نه تنها از فوتبال اطلاعاتی ندارد حتی  روش یا سیاست درستی برای دفع و جذب نیرو نداشت. جوری که سرمربی را رنجاند و یه روز مانده به فینال حذفی راهی اروپا شد تا با مربی وارد مذاکره شود که اگر می خواست مانده بود.

نمیدانم این علقه و فوتبال آدم را به کجا میرساند. اما زندگی ما ،همه ما  ایرانیان ساکن این کشور به شدت شبیه همین فوتبالمان هست. جاهایی خودمان تنبلی و قهر داشته ایم و  چند صد جای دیگر هم  اتفاقاتی برایمان افتاده که خودمان مقصرش نبودیم. اما چون مسیر کلی را ، سیستم درست را  انتخاب نکردیم. و متکی به فرد بوده ایم. همیشه دچار خطا و  بغض و اشک و آه بوده ایم. همیشه

                           

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

شعار ندهید، شعور داشته باشید

دیروز عصر خبر انفجار و بعد ویدیو چند ثانیه ای یک خانم شهروند لبنانی با گوشی تلفن همراهش دنیا را تکان داد. تا لحظه نگارش این گزارش 78 تن کشته و 3700 مجروح از این انفجار عظیم به جا مانده که احتمال افزایش شمار قربانیان نیز وجود دارد. اما آنچه که انفجار سه شنبه 14 مرداد(4 آگوست 2020) بیروت را به صدر اخبار دنیا تبدیل کرد چه بود. در گزارش ها خواندیم و شنیدیم که فاجعه با آتش سوزی یک انبار مواد آتش بازی شروع میشود و  بعد از آن که شهروندان به عادت مالوف این سالها با گوشی های موبایلشان شروع به فیلم برداری از صحنه آتشسوزی کردند که در آن هر ثانیه تعدادی منور و مواد آتش بازی به آسمان میرفت و صدا میکرد. به یکباره انیار مملو از نیترات آمونیوم که به شکل احمقانه ای در مجاورت این مرکز بود به یکباره منفجر شد و شدت انفجار بخشی از شهر و بندر بیروت را  تخریب کرد. ویدیو آن خانم شهروند و یعد دو سه ویدیو از شهروندان بیروت باعث ترند شدن خبر انفجار بیروت شد. یعنی اول یک حادثه کوچک تر منجر به ایجاد خبر شد و  ولی شهروندان در حال ثبت  خبر اول بودند خبر دوم فاجعه آمیزتر و در شکلی مهیب رخ داد. ارزش هنری ویدیو های بیروت چیزی نزدیک به صفر است اما به دلیل دست اول و یگانگی شان از نظر خبری بسیار ارزشمنداند. چرا که لحظه ای را ثبت کردند ک دوربین حرفه ای هیچ خبرگزاری عریض و طویلی نتوانسته ثبت کند. تا به اینجایش خبر دردناک بود و مرگ انسان ها و حجم ویرانی و نابودی دلهره آور است.خیلی سریع رسانه هایی شروع به تحلیل و بعضاً ایجاد روایت های موازی درست و نادرس از موضوع کردند که آن هم خب طبیعت آنهاست و برای اینکه نانی در بیاورند مجبورند کارهایی با خبرها بکنند و ابعاد متفاوتی را نگاه کنند. 

           

 

اما آنچه بیش از پیش برای شخص من اهمیت داشت  وجود مقادیر قابل توجهی از آمونیم نیترات در انفجار بود. به سرعت نور ذهنم فلاش بک زد به  حادثه قطار نیشابور در بهمن ماه 1382 آن زمان سال دوم دبیرستان بودم و روزانه در مسیر برگشت به خانه یک یا دو روزنامه میخریدم. تا دو روز بعد از سانحه هیچ خبری در روزنامه ها درج نشد. دلیلش مقارن شدن حادثه با انتخابات مجلس هفتم شورای اسلامی بود. هیچ فیلمی از خود سانحه موجود نبود هم به دلیل محل رخداد هم به دلیل اینکه سانحه برای حدود 17 سال پیش است و خب تلفن همراه و رسانه های اجتماعی تا این حد گسترده نبودند. در سانحه قطار نیشابور گفته شد محموله قطار شامل مایعات اشتعال زا و  مقادیر قابل توجهی آمونیوم نیترات بود. تعداد کشته های حادثه نیشابور 350 نفر ذکر شد و زخمیان حادثه 450 نفر بودند. یعنی با اینکه  سانحه در یک ایستگاه قطار بود کشته شدگان 4.5 برابر تعداد کشته شدگان بیروت بود. 

درد من نه از تِرند شدن اخبار بیروت یا عدم پخش اخبار قطار نیشابور است. درد من بیشتر عدم توجه مساوی به جان آدمهاست. به قول شاملو مردن در سرزمینی که مزد گورکن از جان آدمی افزون باشد.تعداد کشته شدگان حملات تروریستی طالبان در افغانستان فقط در سال 2020  تا به امروز 150 نفر است. که رقمی نزدیک به 2 برابر کشته شدگان بیروت است. یا فقط در یمن 116 نفر غیر نظامی در حملات تروریستی کشته شده اند. 

بنابراین اگر ما اصل کرامت نفس انسان ها را معیار و ملاک قرار بدهیم مرثیه ما برای فجایع یکسان نیست. بیروت چون زیباست غصه مان بزرگ تر است. یمن چون فقیر است ما را با آن کاری نیست؟ افغانها چون ضعیف ترند باید بمیرند؟

 

انفجار تروریستی در عدن - یمن

من از ابراز همدردی و  سیل  استوری ها و نوشته های  عریض نویسان اینستاگرام که تعدادی از آنها دوستانم هستند ناراحت نیستم اما بنظرم بهتر است  به جای آنکه شعار دهیم کمی بی اندیشیم و کمی بیشتر شعور به خرج دهیم. مرگ هر انسانی خاموش شدن شعله شمعی از نور امید در جهان است. حالا چه آن ادم سفید باشد چه سیاه  چه زرد چه عرب باشد چه اروپایی چه  گبر یا یهود و ....

 

پ.ن :  1- شرح حاثه نیشابور اگرچه دردناک است اما لازم است که اینجا بخوانیدش.

         2- در خصوص آمونیوم نیترات و شرایط تولید، حمل و انبارش آن واقعا نیاز به یک استاندارد ایمنی لازم الاجرا جهانی است.

         3- فهرست کشته شدگان حملات تروریستی سال 2020 در جهان را هم از اینجا اخذ کردم.

۲ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
Hamid Oo

دارنده آیفون* محکوم به اعدام

من دوسال پیش بعد اینکه گوشی تلفن همراهم برای همیشه دعوت حق را لبیک گفت و خاموش شد. رفتم گوشی اپل خریدم. اوایل به شدت مشکل داشتم. تقریبا فقط چندکار محدود میتوانستم با گوشی ام انجام دهم. ولی دوربین قابل قبول اش را دوست داشتم. همان بهانه نگهداشت گوشی شد. بعد انقلابِ دلاری 1397، قیمت تجهیزات الکترونیکی شکل عجیب و غریبی به خود گرفت. جوری که فهمیدم باید گوشی ام را دو دستی بچسبم که از کف ام نرود. چرا که دیگر توان خرید را نداشتم. خیلی دیگر دست کاری اش نکردم. اما هر دفعه برای دانلود نرم افزار های ایرانی مشکلی داشتم. موبایل بانک ها هر هفته از کار می افتاند و برای دانلود نرم افزارهای ایرانی باید دست به دامن استورهای ایرانی می شدیم. عرضه کننده های ایرانی هم از طرفی داشتند بهانه میتراشیدند. وقتی که اپل آب پاکی را روی دست نرم افزارهای ایرانی ریخت. وب استورهای داخلی دیگر عرصه را باز دیدند تا خر پیر خود را به خوبی بتازانند. آبونمان برای وب استورهای تعریف شد. سالی صد هزار تومان کمی بیشتر و کمتر. به ازای فقط چند نرم افزار مثل اسنپ و تپ سی و یکی دو موبایل بانک نصفه و نیمه .... بقیه اپلیکیشن هایش کابردی و ضروری نبود.

مجلس ایران در طرحی دو فوریتی واپس گرایانه خواست گوشی موبایل اپل را تحریم کند ولی خب خودشان هم خوب میدانند تعدادی زیادی از نمایندگان همان مجلس آیفون به دست اند. 

ترامپ با دستوری حلقه محدودیت ها را تنگ تر کرد و جز انگشت شمار اپلیکیشن ایرانی که با اسم های عربی و کلی قایم باشک بازی دیگر مانده بودند. اپلیکیشن فارسی در اپل استور نمانده بود.

خیلی ها به اجبار به سمت گوشی اندروید رفته بودند که حالا دیگر ارزان هم نبود.

     

فروردین 1399 وزارت آموزش و پرورش بعد از بروز یک ماه تعطیلی مدارس و در پی فشار رسانه ها خواست دستور العملی برای آموزش از راه دور مدارس دست و پا کند. نرم افزاری به اسم #شاد را معرفی کرد که با اپلیکیشن های خارجی و آموزشی مخصوص این کار فرسنگ ها فاصله داشت. معلمان و اولیای دانش آموزان باید حتما گوشی اندروید داشتند. چون نسخه ios اپلیکیشن اصلا ارائه نشده بود. در همان نسخه اندروید هم هزاران مشکل ریز و درشت وجود داشت. که کاربران را به نرم افزار بی اعتماد کرده بود. خیلی از کاربران نرم افزار را نه یک پلتفرم آموزشی بلکه یک راه نفوذ و نرم افزار امنیتی معرفی کردند. دسترسی ها و احراز هویت این اپلیکیشن بسیار فراتر از یک نرم افزار آموزشی بود. ثانیاً دستوری عمل کردن وزارتخانه ظن همگان را به یقین تبدیل کرد که شاد نه یک نرم افزار آموزشی که یک سیستم کنترلی و امنیتی است. 

چند سطر بالا را بیشتر به این دلیل نوشتم که باورم این است انجام کار خوب غیر از حسن نیت، توانمندی و بلدی میخواهد. اگر میلیون ها کاربر در سطح جهان گوشی های اپل را استفاده میکنند به خاطر کیفیت در ساخت و سهولت در مصرف است. و اگر اپل بخواهد دزدی اطلاعاتی هم بکند اول با عرضه کیفیت اطمینان نسبی کسب کرده است.در نقطه مقابل اگر نرم افزار شاد آموزش و پرورش کاملا با نیت خیر و صرفاً آموزش به دانش آموزان در ایام کرونا باشد. با این کار نابلدی در عرضه نصفه و نیمه اپلیکیشن همان یک ذره اعتماد والدین و معلمان را هم از بین برده است. پس طبیعی است خیلی از خانواده ها یا  معلمان در مقابل نرم افزار گارد بگیرند. آن را  نه یک نرم افزار آموزشی بلکه  یک سیستم شنود تلقی کنند.

ای کاش مسئولین کشور ما این را میدانستند تا به جای برگزاری تیم های فوری ،جهادی،ستاد های مقابله،تیم های جنگ و رزمایش های بی نتیجه . کمی ریشه ای تر با برنامه و تخصصیتر به موضوعات نگاه کنند. چرا که زیرساخت ها در دوران بحران بیشتر از هر نیروی جهادی کمک خواهد کرد.

 

پ.ن :

1- *عنوان پست برگرفته از اسم نمایشنامه ای ه ای از ماتئی ویسنی‌یک 

2- این پست چالش های تدریس آنلاین از بلاگ زمزمه های تنهایی گویای وضع موجود از زبان یک معلم است.

 

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

کمی هم با ما باش فقط کمی

اخوی، والا مقام ،بزرگ، امنیت ملی، صاحب نظر، اقتضای زمانه ، مصلحت اندیش، قربان تصدقت  وقتی به خاطر افزایش قیمت بنزین تمام سیستم های ارتباطی را قطع میکنی و اینترنت حتی در حد ارسال ایمیل و ارتباطات کاری هم مجاز نمیگذاری. فکر نمیکنی خدایی نکرده زبانم لال به آن عده که گرداننده چرخ اقتصادی اند، یا  نوجوانی اند که خوره اینترنت و بازی اند یا آن زن و مرد سن و سال داری که تازه یاد گرفته اند به بچه و نوه خود پیغام بفرستند هم حکم میکنی که بیا با من دشمنی کن؟

فکر نمیکنی این با آن حرف هم فکرانت که میگویند بقیه اجناس و خدمات نباید گران شود مغایرت دارد. 

فکر نمیکنی که بیشتر از هر چیزی باعث بزرگ نمایی و تصور های اغراق شده آشوب در اذهان میشوی.

ما که نمیدانیم وزیری،عظیمی یا کبیری نمیتوانیم هم حکم کنیم چه کن و چه نکن.  اما ای عظیم وزیر معظم اگر لحظه ای به این جملات ما هم فکر کنی جای دوری نمیرود.

کمی هم با ما باش.فقط کمی

 

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

chingenem*

یک مصاحبه ای از فیدل کاسترو  رهبر شهیر انقلاب کوبا موجود است که در آن خبرنگاری از کاسترو میپرسد حالا که انقلاب و تلاش های شما به ثمر رسیده  نمیخواهید ریش های خود را بتراشید. شما در حال حاضر رهبر یک کشور هستید؟ کاسترو بعد از کمی مکث و اطاعه کلام میگوید:" در حقیقت هر وقت کشور تیغ  تولید کرد من ریش هایم را میزنم".

این یک جمله ماند تا 25 نوامبر 2015 که جسد فیدل کاسترو رهبر کوبا با تپه ی ریش سفید در تابوت خوابانده شد و در تشریفات ویژه ای به  خاک سپرده شد.

بله کوبا نتواسنت  تیغ ریش تراش تولید کند. تولید خودرو  و کامپیوتر و  مابقی ابزار های  دنیای مدرن بماند پیشکش.

حالا  نسلی در کوبا  متولد شده و زندگی میکنند که فیدل را نه تنها قهرمان ملی نمیدانند بلکه  به اون به خاطر این  عقب گرد تاریخی و  انجماد در زمان  فحش و بد بیراه هم میگویند. اما مجبورند فحش هایشان را  در خلوت و  در دلشان بدهند و هر روزدر مراسم صبحگاه دانشگاه یا  مدرسه شان برای استقلال و  آزادی کشورشان  سرود بخوانند.

مثال کوبا برای هر کشوری که با  دنیا  قطع ارتباط کرد یا دستکم  روابط آزاد تجاری را  قطع کرد پیش می آید. با توجه به اینکه این  فرونشست  یک سیر تاریخی است . بازگشت از آن هم به این سادگی نیست. یعنی اینطور نیست که  رائو (برادر فیدل) امروز بگوید خب جناب آمریکا  ما غلط کردیم  و از فردایش کوبا  به کشوری توسعه یافته تبدیل شود. طبیعی است در چنین شرایطی که آمریکا و  فرانسه و آلمان هم احساس خطر کردند و در ریخت و پاش هایشان تجدید نظر کرده اند طبیعی است  تا شیر مانده کوبا دوشیده نشود خبری از هیچ امتیازی هم نیست. و طبیعی است بهای این تغییر زیر بلیت  بودن مادام العمر کوبا خواهد بود.

حالا بیایید این مطلب را برای حاکمیتی که رویای ساخت هواپیما در سر داشت و  درش را رو به دنیا بست  تعبیر کنید.

* عنوان پست اسمی ترکی است  به معنای " کولی"یا "خانه به دوش" استفاده میشود.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

ما دل شکستگان

احتما که نه یقینا برای هم شما پیش آمده در سنینی از نوجوانی عاشق موسیقی و ساز خاصی شده اید و بعد تحقق ایده اش به خاطر جبر زمانه یا پشت گوش انداختن و امثالهم محقق نشده .یک وقت یک جا در دهه سوم و چهارم زندگانی یادش افتاده اید و با یادش وا مانده اید که چرا من پی اش را نگرفتم ؟ چرا دنبالش نکردم چرا ماندم منتظر و حالا یادم افتاده که باید شروعش می کردم؟ رویای موزیسین شدن رویای عشقبازی با ساز در همه ما بوده و هست. اینکه زمانی با گوش دادن پاییز طلایی خواسته باشید لاچینی شده باشید و با گوش دادن به موسیقی متن فیلم آبی کیشلوفسکی خواسته باشید پرایزنر شوید یا وقتی چشم های تقریبا نگران فردین خلعتبری را شنیده اید به فکر ویولن نواختن افتادید و با تار لطفی مجنون شدید و با کمانچه کلهر سرمست همه اش به خاطر فطرت موسیقی دوست انسان است و اتمسفری که درش نفس میکشید.

اما من اول میخواستم شادمهر عقیلی باشم در شب برهنه. شیدای کسی باشم و بهش نرسم.  دقیقا میخواستم بهش نرسم و آن ترانه ها را برایش بخوانم. توی آن سن و سال نوجوانی و بی قهرمان بودن جامعه قصه عقاب سبلان علی دایی را در کیهان بچه ها میخواندم و دهاتی شادمهر را گوشی میدادم. جو خانواده متوسط ما خیلی زور میزد اجازه میداد کلاسهای زبانم را ادامه دهم و بودجه شان به کلاس موسیقی نمیرسید. طبیعی هم بود دوبرادر و یک خواهر و  پدری که تنها فرد شاغل خانواده بود،حقیقت زندگی ما بود و بابت این موضوع دلخور نبوده و نیستم.

هرچه که بزرگتر شدم رویای موسیقیدان شدنم بیشتر خودش را نشان میداد. رویای موسیقی بزرگتر از رویای فوتبالیست شدن یا شناگر شدن یا بازیگر شدن یا حتی نویسنده شدن داشت به حجم کوچک جمجمه بدقواره من فشار می آورد.قهرمان های موسیقی عوض میشدند شادمهرقمیشی میشد  قمیشی جایش را به pink floyd, linkin park ,metallica anathema  میداد . لطفی ، شجریان ،احمد عبادی ، پرویز یاحقی یا حتی yan tiersen  این روند هر زمان بسته به حال و احوالم تغییر میکرد اما  آنچه که ثابت بود دلبستگی به همین  7 نت بود که گاهی به اوجم میبرد و گاهی غصه دارم میکرد.

بالاخره ساز خریدم و شروع کردم به کلاس رفتن. بیست و هشت سالم بود و کار میکردم و مستقل شده بودم. دستم در جیب خودم بود و با این حال در مورد قیمت سازم با خانواده حرفی نزدم. استادم جوان بود و با حوصله T اما تار سخت بود و  یاد گرفتنش زمان میخواست. کارم داخل شرکت سنگین بود هر هفته میرفتم و  مشق میگرفتم و چند نت ساده میزدم اما آنطور که باید و شاید تمرین نمیکردم.

انگاریآنهمه شور و علاقه فرونشسته بودم و داشت فرو مینشست. با این حال ادامه دادم. چندین جلسه رفتم و  دستم درحال یادگیری بود. استادم  نمیتوانست مسیر غرب به شرق را بیاید من هم دیگر نرفتم. عین خر توی گل گیر کرده منتظر یک اتفاق بودم. الان دو سالی است سازم کنار خانه است. گاه بهش سری میزنم نگاهش میکنم پاکش میکنم اما نمیزنم. دوست ندارم صداهای  ناله طور ازش بشنوم. شوق موزیسین شدن هرچند دلپذیر است اما مثل هر کاری مهارت میخاد و سخت است.وقتی برای کار آنقدر هزینه میکنی که  نای کار دیگر برایت نمیماند دیگر نمی شود انتظار زیادی هم داشت.

آن علاقه باید رد زمان مقتضی اش پاسخ پیدا میکرد وگرنه  در زمان های دیگر هم شدنی است اما با  صرف وقت و هزینه ای به مراتب بالاتر. فکر کردم این  قضیه تقریبا در تمام اتفاقات زندگی جاری و  حاکم است. باید هزینه دهی.. 

حالا مدتی است که مصرف کننده سفت و سخت موسیقی ام. سازم را هم نفروختم نگاهش داشتم. دیدنش برایم دلگرمی است. که شاید روزی بتوانم باز بنوازم. فکر میکنم تار بخشی از زندگی ایرانی ماست  یک خط و ربط چفت و بست دار که به ایران گره ام میزند. چند ماه پیش داشتم موزیکی گوش میدادم  نوای تار لطفی با صدای شجریان که شعری از حافظ را میخواند برایم عین روایت خودم بود که مفلسی بودم که هوای مطرب داشتم. موزیک را میتوانید از اینجا دانلود کنید.


۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

شانزدهم شریف

شانزدهم اردیبهشت امسال چهلمین سومین سالگرد حذف فیزیکی مجید شریف واقفی از فارغ التحصیلان برق دانشگاه شریف (آربامهر وقت) و از بزرگان مجاهدین خلق ایران بود. شریف واقفی در خانواده ای اهل نطنز در تهران متولد شد. هوش و تم مذهبی اش باعث شد مدرسه را از کلاس دوم شروع کند و  پایه گذار انجمن اسلامی در دانشگاه شریف باشد. و در قیام  19 دی جز کفن پوشان  باشد. او در دهه چهل شدیدا تحت تاثیر ترجمه ها و  قدرت کتابهای چپ گرا قرار گرفت و در ماجرای بمب گذاری در کارخانه جنرال الکتریک ایران  مستقیما نقش داشت. 
در سال 53 بعد از تصمیم تقی شهرام و دیگر سران جوان مجاهدین به تغییر ایده لوژی سازمان به مارکسیسم مجید با ابراز مخالفت  شدید تصمیم به راه اندازی شاخه اسلامی مجاهدین گرفت که این مخالفت با حذف فیزیکی او مواجه شد و در عصر شانزدهم اردیبهشت ماه  وحید افراخته و محسن سید خاموشی از اعضا خوشنام مجاهدین  اورا کشته و پس از مرگ  جسد اورا در مسگرآباد آتش میزنند. 
ده ماه بعدنیز همسر مجید، لیلا زمریدان از اعضا سازمان مجاهدین با شلیک ساواک مجروح و در اثر جویدن  قرص سیانور میمرد. 
ماجرای کشته شدن  مجید شریف واقفی از سوی روحانیون مبارز وقت و به شکل خاص مرحوم طالقانی پیگیری میشود تا جایی که  طالقانی  جلسه ای خصوصی با  تقی شهرام برگزار میکند و با وجود خطر جانی  مجاهدین آنها را از تغییر ایده ایولوژی به مارکسیسم منع میکند. اما تقی شهرام  به راه خود ادامه میدهد و بعداز پیروزی انقلاب 57 و استقرار حکومت جمهوری اسلامی مجاهدین نیز مانند حزب توده دچار جهت گیری هایی با حاکمیت میشوند. سال 58 تقی شهرام و چند تن دیگر از اعضا مجاهدین دستگیر و در دادگاه به  چنیدن جرم  از جمله  ترور مجید شریف واقفی محکوم به اعدام میشوند. اعضا اعدام شده در سال 58 در قطعه 41 بهشت زهرا ودر سکوت خبری خاکسپاری میشوند. اما در حال حاضر گوری برای مجید شریف واقفی وجود ندارد چرا  که  استخوان های سوزانده شده او بعد از مرگ توسط ساواک ضبط شده و  بعد از جستجوی فراوان  به نتیجه درستی از اینکه آیا مزاری برای مجید شریف واقفی در تهران یا  نطنز وجود دارد نرسیدم.
ب
رای پیدا کردن قبر تقی شهرام هم به بهشت زهرا سر زدم اما  آنچه از قطعه 41 باقی است فضایی بایر با  تعدادی درخت کاج 50 ساله است. بنظر میرسید عده ای خود خواسته و با  حمایت افرادی طی چندین سال به تخریب و از بین بردن سنگ قبرهای این  قطعه دست برده اند و در حال حاضر جز چند قبر محدود مابقی قبرها بی نشان و فاقد سنگ قبر هستند.
آنچه برای خودم طی این دو هفته و  جستجو برای دانستن  بیشتر از مجید شریف واقفی بود بحث هزینه  مستتر  انقلاب بود. اینکه ما ایرانیان برای به ثمر رسیدن و حفظ انقلاب خود چقدر هزینه کردیم. چه نیروهای جوان و با سواد و با انگیزه ای را از دست داده ایم  و چقدر بر سر رسیدن به آرمان هایی که  دائما و به اقتضای زمان دچار تغییر و تحول بوده اند بها داده ایم. مجید شریف به تعبیر امروزی اش قطعا از خواص جامعه بود و اگر زنده بود و همان پست معاونت منطقه ای برق را  ادامه میداد (با  فرض حفظ رویه  رو به بالایش) تا به امروز میباید وزیر نیرو  یا معاون اول رییس جمهور یا حتی خود رئییس جمهوری ایران بود. اما بخاطر تسویه حساب های داخلی  امروز حتی  استخوان هایش هم در گور مشخصی نیست.هر چند به افتخارش بعد از پیروزی انقلاب دانشگاه آریامهر را به دانشگاه صنعتی شریف تغییر نام داده اند. اما اگر زنده بود قطعا  بیشتر از یک اسم  تاثیر گذاری داشت و شاید حتی در جریان هایی مانع از اتفاقات بدتری برای جامعه میشد.
قصد قهرمان  سازی از شخصیت  شریف واقفی را یا منفور ساختن مجاهدین و انقلابیون را ندارم بیشتر دارم به بهای هنگفت پرداخت شده فکر میکنم. به آدمهایی که فقط در تاریخ معاصر ایران برای اندکی بهتر شدن کشته شده اند. به ادمهایی که به تعبیر شریعتی از دشمن  داخلی  شکست خورده اند و خون هایی که بی گناه ریخته شده اند. 
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

سه نوشتار کوتاه در مورد حماقت ، انتقام و صبر

توی هر اداره و شرکت و کارخانه دولتی و خصولتی بگردی غیر ممکن است نبینی. انگل ها را میگویم. نشسته اند توی اتاقهای درندشت و با گوشی هایشان بازی میکنند. وقت تلف میکنند حجم اینترنت مصرف میکنند.چاه مستراح را  پر میکنند. تنها نگرانیشان این است که کسی بخواهد وارد حریمشان شود. در باقی موارد هیچ کار نمیکنند اما همیشه عنوان میکنند که مشغولند.سرشان شلوغ است و به اندازه کافی نیرو انسانی و وقت برای انجام کاهایشان ندارند. آنها  محبوب مدیران یا مدیری هستند و  تا اختلاف نظر در خصوص دستشویی رفتنشان را هم پیش همان مدیر طرح میکنند. رسوم شانتاژ و پروپاگاندا را خوب بلدند و به درستی میدانند چطور توی مخ آدم فهیم تر از خودشان (از هر نظر گنده تر) باشند. آنها خوب بلدند مسئولیت بدون اختیار تفویض کنند، بدون دستمزد بچاپند، بدون ترحم قطع کنند. کارشان را هم مدیریت عالی میداند. به نامه نفرات هم تراز یا پایین تر از سطح خود اصلا جواب نمیدهند. وقتی با شخصی که رده سازمانی پایین تری از خودشان دارد بی توجهی میکنند اما متوقع اند که مدیر بالاسری کاملا با انها حرف بزند و به حساب بیاوردشان. ادعا و اطوار دارند و بدتر از همه اینکه در بلاهت تمامی ندارند.
هر وقت هر کجا از سر الزام و اجبار کارتان به یکی از اینها خورد. ضمن حفظ خونسردی، دایورتش کنید. به رویش لبخند بزنید تا در فرصتی مقتضی انتقام بگیرید.
انتقام گرفتن اگر واقعی و با دلیل باشد اصلا چیز بدی نیست. نمونه اش همان فیلم  kill Bill که آموخت انتقام اساسا بد نیست که هیچ خوب هم میتواند باشد.
پس صبوری کنید شک نکنید وقتی میرسد که میتوانید انتقام بگیرید یا کسی ازش انتقام بگیرد.
۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

باید ببازی

دوم راهنمایی معلم جغرافیایی داشتم که مارا که سی تا نوجوان جوشی ، نوبالغ با صداهای دورگه نخراشیده بودیم را به جهانگردی تشویق میکرد.سر پر سودایی داشت وبار زندگی و نیاز مالی زمین گیرش کرده بود. از کانال پاناما و تنگه جبل الطارق طوری حرف میزد پنداری سالها آن اطراف بوده و مدتها توی پیرنه وآلپ جنوبی مشغول اسکی بازه بوده. معلم جغرافیامان میگفت این کشور عزیز که همه در آن پا گرفته ایم آنقدر بزرگ است و آنقدر منابع دارد که بتوانیم خوب از موهبت هایش بهره ببریم و با برنامه کار کنیم. ینگه دنیا خواهیم شد. میگفت باید اصولی برای خودمان بسازیم که به باور همه قابل استفاده است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

هیزی ِدافعه ِجمعی

توسلی را از شبهای روشن شناختم. بازی اش در نقش معشوق محبوب مهدی احمدی* و اقتباس آزاد از دل نوشته ترین کتاب داستایوفسکی کاری ماندنی شد در سینمای ایران. ابایی ندارم بگویم توسلی به متر و معیار من زیباست و صفحه اینستاگرامش را هم دنبال میکنم. از زمانی که دیدم کتاب "مرد صد ساله ای که از پنجره فرار کرد- یوناس یوناسن" را  میخواند دنبالش کردم. حس کردم ادا کتاب خواندن در نیاورده عین بچه آدم نشسته خوانده از خواندش لذت برده و گفته معرفی اش کنم که بقیه هم بخوانند. قطعا به توصیه اون نفرات بیشتر یهم میروند کتاب را  میخوانند.
. همان زمان فهمیدم رابطه اش با حیوانات خاصه گربه اش خیلی بهتر از من با  هر نوع حیوان خانگی است  که یا عذاب میکشم یا عذاب میدهم. فهمیدم  با گربه اش خیلی ندار است و خلاصه خوب همدیگر را  پوشش میدهند. هفته پیش هم که دیدم توی تخصصی ترین گروه مهندسی مکانیک یک پست در انضمام پست اینستاگرامی اش گذاشته شده، چهار شاخ ماندم که چه جماعت فضول شکلک در بیاری هستیم . به هربهانه و شکلی دنبال خوراک برای صفحه های صد من یک غاز مجازی مان میگردیم. و خوب چون محتوا نمیتوانیم تولید کنیم و اصلا تولید محتوا بلد نیستیم توی تخصصی ترین کانال مهندسی مکانیک می آییم حرف های بی مزه در مورد فوت شدن یک گربه مینویسیم که نه جک است، نه خنده دار، نه بهمان مربوط است ، نه به مهندسی مکانیک ربطی دارد نه تخصصی است نه اصلا جایش آنجاست. 
اصل موضوع این است که توسلی هم مثل همه ما توی شرایط احساسی پستی نوشته اما اینکه به من و شما چه ربطی دارد را نمیفهمم. فرض کنیم به ما هم مربوط ، مسخره کردن دیگر چه صیغه ایست. آدم است، من هم یکبار بعد یک بازی فوتبال احساسی شدن مهملاتی گفتم. خدا رو شکر همه مان لحظاتی در زندگی داریم که جو  به جونمان افتاده و روحمان را مثل خوره در انزوا و شلوغی خورده و از خودمان حرکات غیر معقول بیرون دادیم. نگران نباشید کسی از پست های احساسی شما جک نمیسازد چون اصلا شما نه خوشگلی توسلی را دارید نه بازیگرید نه کسی میشناسدتان. از نظر اهالی مطبوعات ارزش خبری ندارید. اما فقط کمی تصور کنید شما جای توسلی ، کار بدی مرتکب شده است؟ دورویی و تزویر به خرج داده؟ بی حیایی کرده؟ دزدی کرده ؟ سر کسی را کلاه گذاشته ؟رفته یقه آخوندی پوشیده و از اهل بیت گفته بعد توی استوری اش شرت لامبادا زنانه رویت شده؟ خواستم بگویم منصف باشیم. سازنده رفتار کنیم و از دافعه جمعیمان به وقتش استفاده کنیم.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

انقباض

شوروی کمونیست هم به این سرعت از هم نپاشید که واحد کوچک ما دارد از هم می پاشد.دارد دگردیسی می کند. دگردیسی خوشبینانه ترین واژه ایست که می توانم به زبان بیاورم.هر چند واقعا از رخ دادنش مطمئن نیستم.آنچه که این روزها ازش مطمئنم این است که جرقه های چخماق به فیتله نشسته و اَلو گرفته و انبار باروت بی طاقت بچه ها منفجر شده است  هر روز انبار جدیدی به دامنه آتش اضافه می شود. هر روز آدم تازه ای خبر را می پرسد.

-         شنیدم  داره میره؟

 

-         واقعا استعفا داده؟

 

-         چرا  آخه؟مشکلش حقوقه ؟ یا چی؟

 

من دارم فکر میکنم چه شد که مشکل پیش آمد. قضیه وام بود یا تنوع برخورد. شرکت بدهی داشت هرچند بدهی ناشی از وامی است که فقط با جواز شرکت اخذ شده  پولش در شرکت نیامده، اما مشکل بدهی نبود. یعنی مشکل بدهی بود اما معرفت هم نداشتند.وقتی گیر پس دادن پولهای وام گرفته افتادند اولین گزینه انقباض در ناحیه کارگری بود. دیرکرد در پرداخت ها و پایین آوردن سطح خدمات. نمیدانستند اعتبار و انسانیت را هم با خودش می برند. ارزش و انگیزه ها را هم با خودش می برند.

اتفاقی که افتاد رفت و آمد های فراوان بود. عزل و نصب های  اجباری، کسی حاضر نبود با این شرایط بیایید و مشغول شود. رکود کار هم شد. شیب صعودی نزولی شد و همه درگیرش شدیم. 

شاید همه اینها به خاطر یک اشتباه بود. یا زیاده خواهی. هرچه که بود امید به تغییر کم بود و چون  میدانستند توی شرایط فعلی هم کارگر هم طرف طلبکار در فشار است  دو سویه  اذیت  میکردند. اختلافات داخلی را دیگر تاب نداشتیم که پیش آمد. علتش مدیر کارنابلد بود.

مدیر علوم انسانی به  درد شاخه های علوم انسانی میخورد حالا یقین دارم که مدیر مرکز تولیدی باید قطعا  یک نفری باشد که خودش مدارج را طی کرده و به تدریج و از همان خانواده  مدیر شده باشد. مدیران خارجی هرچقدر گنده و با اسم و رسم هرچند تئوری پرداز و  زبل و تخم جن خورده باید کار را بفهمند.نقش ها را دریابند و بتوانند خودشان را درست در موقعیت ها قرار دهند. در غیر اینصورت  اخبار فیلتر شده را  میگیرند. آدمهای  بادمجان دور قاب چین را انتخاب میکنند و از تعریف و تمجید ایشان  امر بر ایشان مشتنبه میشود که  پخ گنده ای هستند و  با  منتقدان مثل ظرف سگ لیسیده بر خورد میکنند. 

الان دقیقا  اینطور که فکر میکنم مدیران  ضعیف اخبارشان را  از منابع محدود معتمد اما غیر حقیقی دریافت میکنند و همین باعث میشود صعه صدر و ظرفیت تحمل مخالف و منتقد را از دست بدهند. دچار سو برداشت اند و  دائما  توهم توطئه دارند.

همه اینها را گفتم که بگویم اگر یک روزی یک نفری بر حسب قحط الرجال یا مجنون بودن یا حتی بخاطر اینکه سادیسم داشت به شما پیشنهاد مدیریت داد. حقوق و مزایای آنچنانی هم داشت قبل از  اینکه نقشه برای حقوق و پورسانت و پاداش های آنچنانی تان بکشید. به اینکه واقعا چیزی به آدمهای آن جایگاه اضافه میکنید فکر کنید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

عدم تعریف دقیق به مثابه عدم اطمینان

دوساعت زمان برد. عین این دوساعت دست کم ده تایی طی یکسال گذشته داشته ایم. همیشه من متهم بودن به سخت گرفتن و برخورد تند و قاطع  و او را محکوم کردم به عدم تعریف  شفاف و سیستمی از فرآیندها،کارها و وظایف آدمها.

خیلی شیک آدمهای سازمان به مرز بی تفاوتی و لیز خوردن از زیر بار مسئولیت رفته اند.نمی خواهند هیچ کاری کنند و اگر مجور باشند به انجام کاری ولو ساده اصلا دقتی در انجامش به خرج نمیدهند این شده که هر روز احساس منفی تری بهم دست میدهد از طرفی نمیخواهم چشمه هایی از وجدان و کار خوب و خلاق درونم کشته شود. از سویی از این همه بی معرفتی و فرار به ستوه آمده ام،خسته شده ام و امیدی به بهبودش ندارم.

پیش مدیر هم میروم و می خواهم که مرزها و اختیاراتم را معلوم و مشخص کند میگوید خیلی به مرز اعتقادی ندارد. این جوابش نه از سر روشن بینی و  مدرن بودنش که بخاطر از سر باز کردن مسئولت میگوید. میخواهد هر زمان خواست  کار و وظیفه ای را به کسی تحمیل کند.

خدا داند یک روز هم شرکت نیامده ام بی احساس اینکه باید تغییر ایجاد کنم باید دست کم حقوقی که سه ماه تاخیر دارد را حلال کنم. ولی با این  اوضاع و تفاسیر نمیدانم تا کی میتوانم بمانم....

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Hamid Oo

مخاطبانه

درگیر و دار آمار بلاگ و کانالش بود. شبانه روز درگیر چک کردن و کنترل کردن بود. آمار رفتن و آمدها را داشت و میدانست چند نفر آمده اند چند نفر رفته اند. بی چشم داشت لایک نمیکرد. بی مبادله لینک نمیداد .بی شائبه دوست نمیداشت. بهش گفته بود درگیر خودتی.درگیرهای فراوان خودت را داری. بی احساس تعلق خاطری ، بی میلی به دوست داشتن و دوست داشته شدن.ظاهرت گول زنک است اما  وقتی نزدیک میشوی دافعه شدید داری. قطبهای همنام آهنربایی. از حوزه مغناطیست آدم رابیرون پرت میکنی و نمیدانی. با اینکه اگر بخواهی و جذب کنی آنقدر میدانت قوی است که دیگر نشود هیچ رقمه خلاص شد. چشم انتظاری ات . حال و احوال نکردنت. مشغله و وقت نداشتنت چه زخم های عمیقی بر دل دوستانت جای میگذارد.
بهش گفته بود این شروع و نیمه کاره رها کردن خسته ات میکند. خسته شده بود. از این همه کلاس رفته و مدرک ناگرفته . حرف زده و جواب نگرفته . دوستی شروع شده و نیمه کاره رها شده.
بهش گفته بودسرت را خلوت کن. به کیفیت اتفاقات بیاندیش. کسی ازت در مورد مساحت  و متر مربع دوستی سوال نخواهد کرد. کسی نمیپرسد چند کلاس رفتی و چه میدانی. بهش گفته بود دلبستگی هایت را دنبال کن...
دست بر دار از این میکده سر به سری / پای بگذار تو اون راهی که فکر کنی بهتری... که فقط .
همه اینها را گفته بود و مثل هر بهار خستگی و دلبستگی شروع اتفاق را داشت.مثل هر بهار سرخورده از آرمان های نرسیده اش داشت و به فردایی فکر میکرد که شکل امروز بود...
۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

دگرگونی نوع دوم فروپاشی است.

شوروی کمونیست هم به این سرعت از هم نپاشید که واحد کوچک ما دارد از هم می پاشد.دارد دگردیسی می کند. دگردیسی خوشبینانه ترین واژه ایست که می توانم به زبان بیاورم.هر چند واقعا از رخ دادنش مطمئن نیستم.آنچه که این روزها ازش مطمئنم این است که جرقه های چماق به فیتله نشسته و اَلو گرفته و حالا  هر چه که می گذرد بر آتش نفاق افزوده می شود. هر روز انبار جدیدی به دامنه آتش اضافه می شود. هر روز آدم تازه ای خبر را  می پرسد.

- شنیدم  م داره میره؟

- واقعا استعفا داده؟

- چرا  آخه؟مشکلش حقوقه ؟ یا چی؟

من مانده ام و هزار فکر توی سرم  و بدون  کمک ، بدون راهنما با سیل مصایب و دشواری هایی که در سر راه کارم است. میدانم توانش را دارم .می دانم اگر خودم را ببندم به کار همزمان همه کاری میکنم. اما حالا توی این اوضاع و احوال کار. همه راهنمای خوبی نیست که تجربه اش را در اختیارم گذارد هم اینکه نمیخواهم حضور کوتاه مدتم، تلقی جایگزینی برای میثم باشد. اصلا دوست ندارم برود. توی همین یک ماه که با او بوده ام می دانم  بهترین گزینه برای همکاری است. می دانم منتظر دستی بود که برای حرکت یک دست جفتی شود و صدا کند. می دانم ما می توانستیم مثل  بمب صدا کنیم. او با همه کار بلدی اش و من با همه پشتکار و دقت.

 می توانستیم اولین تولیده کننده این نوع فر باشیم. می دانستم میتوانستیم رسم رسمی برای خودمان از همین واحد کوچک دست و پا کنیم اما حالا...

حالا نشسته ام و خیره به مانیتور به خودم فحش می دهم که  چرا  چند وقت است پشت مونیتور که می نشینم سر درد می گیرم. چرا  چندوقت است دست و دلم به کار نمی رود. چرا  چند وقت است جراتم را از دست داده ام.آن اعتماد به نفس بی بدیل ام که دلیل قبولی ام در همین  مصاحبه شد.  چه کارشان کرده ام. من آدم کارمند ساده بودن نیستم.من آدم انجام وظیفه از سر تکلیف نیستم. می دانم عده ای بهم می خندند. می دانم با دید شماتت نگاهم می کنند با خودشان می گویند دوسال دیگر حالت را می پرسیم. اما من جنگیدم برای رسیدن از کنترل کیفی به تولید جنگیدم . برای  رسیدن از تولید به  مهندسی هم جنگیدم. جنگیدم. ترس را کنار زدم و چهل دقیقه توی چشم های زاغ اش زل زدم و حرفم را زدم.گفتم اعتماد میخواهم. حالا نباید این اتفاق بیافتد حالا که بال و پری گرفته ام نباید هوا طوفانی شود.بالم را کسی نچیده اما نمی دانم این بالها تا کی بتوانند این هوای طوفانی را تاب بیاورند.

بنظرم توکل و قبل تر از آن داشتن اعتقادی برای توکل از نظر ذهنی آدم را آرام میکند. تقدیر گرایی اش نمیگذارد از اتفاقاتی که مطلوبش نیست ضربه زیادی بخورد. و اگر تغییر دلخواه و مثبت باشد اثر گذاری بیشتری دارد.

ازآینده نگرانی ندارم. تجربه این سال ها و این شهرک صنعتی  خارج از شهر و این کارها آنقدر آب دیده ام کرده که از تغییر نترسم.هرجا بروم با کمی بالا وپایین به همین ثبات میرسم. اما هدف از آمدنم این نبوده. نیامده ام  ببینم  کسی نیست بروم. آمدنم  از سر خستگی بود اما با هدف تغییر بود. اتفاقا تغییر هم ایجاد شد . منتقد تر و  بی انصاف ترین شان هم معتقد ست تغییر ایجاد کرده ام. اما جایی که این تغییرات میخواهد سیر لگاریتمی بگیرد. به همگرایی نزدیک شود با  کج خلقی و بی معرفتی و بی محلی سر میکنند.

باید حرف بزنم. فکر میکنم اینطوری از نظر روانی راحت ترم  خسته کنندگی این روزها را برایشان توضیح دهم و در کمال ادب و متانت حرفم را بزنم. خواه  قبول افتد خواه  نه . آنوقت تصمیم گرفتن معقولانه تر و منطقی تر است.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

پاییز،جمشید و چیزهای دیگر

برداشت اول: 

1324/07/07

 برای جمشید ، جوان گندمگون استهبانی خنکای هوا در روزهای آخر سپتامبر شمال امریکا سرد می نمود. جمشید به تازگی در رشته راه و ساختمان مدرک خود را اخذ کرده بود وحالا برای تحصیل در رشته مهندس هیدرولیک راهی واشنگتن شده بود. پسر حبیب اله  خان آموزگار قاضی عدلیه استهبان، فخر فامیل . چند سال قبلش به پشت گرمی پدرش پشت پا به رشته ادبیات دانشگاه تهران زده بود و برای ادامه تحصیل راهی ینگه دنیا شده بود.

ادامه تحصیل در ایران را رها کرده و خواسته بود در امریکا مهندسی بخواند. در روزهایی که سیاسیون در همه جای ایران سر و کله هم میزدند طرح های عمرانی رضا شاه فرصت  اشتغال و رشد در رشته ای فنی پیش آورده بود. تا حدی که حتی لیسانسه های فنی و مهندسی در پهلوی اول و دوم حسابی کاسبی شان سکه بود و حتی به مدارج عالی دولتی هم می رسیدند.



برداشت  دوم :

1356/07/07

اوضاع معمولی نبود، نخست وزیری با تمام سمت های قبلی فرق داشت. بزرگ انجمن رستاخیر حالا چوب دو سر طلا شده بود. شاه او را به نخست وزیری برگزیده بود ولی جمشید خوب میدانست گرفتن  سمت بعد از هویدا که خود او هم بسیار چیزها آموخته بود در شرایط فعلی کار دشواری است. مبارزات  مردم  علنی شده بود و گزارشات ساواک نشان میداد که خطر بیش از اندازه نزدیک است. آقای خمینی در پاریس مستقر شده و این اتفاق امکان ارسال اعلامیه و حتی کاست های سخنرانی را برایش فراهم آورده بود. در آمدهای حاصل از فروش نفت در ایران به بیشترین حد خود از زمان ملی شدن این صنعت رسیده، رشد اقتصادی در حال طعنه زدن به عددی دو رقمی بود و دولت هویدا در مسائل  اقتصادی آنقدر قوی کار کرده که حفظ همان شرایط هم برای مردم قابل قبول است. اما آموزگار برای توسعه  یا رشد اقتصادی به سمت نخست وزیری برگزیده نشده بود، موضوع مهم تری بوده که  14 سال  نخست وزیری را از هویداگرفته بودند.


برداشت سوم :

1357/07/07

آن جمعه سیاه ، هفدهم شهریور ماه  مرکب بد قلقی است که هیچ رقمه پاک نمیشود. خون ریخته شده در ژاله ، مردم جنگ ندیده را  هراسان کرده. بعد از بیست و هشت مرداد 1332 هرگز حضور این همه نیروی نظامی و این نحوه برخورد سابقه نداشته. آموزگار زیاده روی کرده بود. شاید هم شاه  زیاده روی کرده  بود و خودش را پشت سر جمشید آموزگار قایم کرده بود. دوره مرده باد جمشید شروع میشود. اوضاع کاملا اضطراری است و تاثیر برگه های استسیل شده چروک و کثیف خمینی از سخنرانی های عریض و طویل  فک کراواتی های تلویزیون و رادیو به مراتب بیشتر است. مردم تغییر نیاز دارند نه تحقیر.


برداشت چهارم :

1395/07/07 

آموزگار چند ماه قبل از بهمن پنجاه و هفت و با وخیم شدن اوضاع وقتی مطمئن شد که دومینو انقلاب خواهی به شدت در حال پیش روی است  فرار را بر قرار ترجیح داد و مجدد راهی همان کشور محصل تحصیلش شد و در مریلند ماند. و همه رخداد های تلخ و شیرین آن سالها از قضیه گروگان گیری سفارت تا پدیده احمدی نژاد را رصد کرد. اما هرگز چیزی نگفت، مصاحبه ای هم نکرد و بیشتر مشغول کارهای خودش و البته کار در همان زمینه ها مطلوب و مورد علاقه اش بود. تا جایی که عضو انجمن مهندسین ساختمان آمریکا شد و مقاله هایی در زمینه معماری شهری و  ساختمان سازی داد. 



امروز خبر مرگ جمشید آموزگار را شنیدم  البته نه از رسانه های  ایران  بلکه در تلکس های خبری و اینترنت، گویا صداسیما  علاقه ای به 57 به قبل ندارد مگر اینکه بخواهد جسته گریخته ماجرای  28 مرداد 1332 یا  15 خرداد 1342 را بیان کند. یا سریال های آبکی بسازد در مذمت شاهان گذشته. قطعا نمیدانند نفی گذشته دلیل بر روشنایی آینده نیست. کار امروز استکه آینده را میسازد. آموزگار هرچه بود این موضوع را خوب میدانست  همین شد که در زمینه فعالیتش هر آنچه میدانست صرف کرد تا امروز زندگی کند و فرزند زمانه خود باشد. حالا بهشتی میشود یا دوزخی را  نمیدانم . جداقل امروز اگر امال آموزگار ها را دیدم  بگذاریم در جایی که میتوانند فعالیت کنند فعال باشند. 

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

یگانگی

آمده بودیم هم را ببینیم  .آمده بودیم کوه  یک کم گردش خونمان را بالا ببریم که هرچه ذرات معلق و آلودگی توی رگ هامان رسوب کرده را بشورد و با خود ببرد. آمده بودیم بفهمیم بعداز ده سال چه ریختی شده ایم. آن بالا  پشت  پناهگاه ، پاها آویزان رو به تهران سرما زده و ذغال شده. نگاه میکردیم و ها کردنمان دم چای داشت و شکلات که بغض اش ترکید. یعنی اول اصلا نفهمیدم دارد گریه میکند فکر میکردم مثل وقتهایی که ادم نمیتواند خنده اش را  کنترل کنند. سر پایین برده دارد میخندد که شانه هایش آنقدر عجیب می لرزند. بعد فهمیدم  صدا صدای خنده نیست و  دسته ی اشک را  دیدم که روی پوست  آبله دار و پر چاله چوله اش راه  میگرفت و سرازیر میشد.
اینطور وقتها نمیشود چیزی پرسید. نمیشود از مردها پرسید"... یهو چت شد ..چرا همچی میکنی؟ باید ارامشان گذاشت  باید گذاشت حسابی خلوت شوند. داشتم توی ذهنم به این فکر میکردم که چه جمله ای لابلای حرفهایم باعث شد از ان شوخ و شنگی و خاطره های دوران دبیرستان رسیده است به اینجا. چیزی به ذهنم نرسید . ترسیده بودم. انقدر لطافت را از هیچ جنس لطیفی انتظار نداشتم چه برسد به اوبا ان همه ریش و پشم  و صدای دورگه و سیگار های  قطران بالایش.
یادم آمد اخرین جمله ها  حرف زندگی اش بود. زندگی مشترکش و زنش. 
پرسیدم : احمد زنت خوبه؟طوری شده...سرش را پایین تر برد و صورتش را از نگاهم قاپید.
شستم خبردار شد .
برزخ شدم جهنم بود. نمیتوانستم چیزی بپرسم  .
کون خیزک خودم را از روی سکوهای  پناهگاه عقب کشیدم ، رفتم عقب. بلند شدم ایستادم . رو به درخت های بی شاخ برگ راه افتادم و به یگانگی فکر کردم.

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

ریاضی پیشرفته،محاسبات پیشرفته ،هیدرولیک پیشرفته و دیگران

سه امتحان پشت سر هم ، همان درسهای کارشناسی این بار یک پسوند پیشرفته گرفتند .کمی پارامتری تر شده اند والبت خشک تر و عصا قورت داده تر . نمیدانم چه اتفاقی قرار است بیافتد. بنظرم بیشتر فضا سازی است و ترس . وگرنه واقعیت جز یک امتحان چیز سختی نیست.امیدوارم بتوانم از پسش برآیم. ترم جاری را خیلی کم سر کلاس حاضر بودم. علافی هم طی نکردم بیشتر سرکار بودم. ماشین نداشتم و فاصله شهرک صنعتی تا دانشگاه را نمیشود با سواری و خطی و اتوبوس رفت.

امیدوارم بتوانم از پسش برآیم.

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

که می با دیگران خورده است و با ما سر گران دارد*

هر چه  سن ام بالاتر میرود میگذارم اتفاقات بیشتر در من  ته نشین شود. میگذارم بیشتر بگذرد تا  باور کنم اتفاقات را حواشی اش را تا ببینم پس لرزه هایش را. تبلیغ نیمکنم، اما گذشت زمان بهتر جواب میدهد. مثل هوادارهای تراکتور قبل از قهرمانی  تنبان به باد نمیدهم. پیش از مرگ هم مصلی نمیروم. بیشتر راجع اتفاقات فکر میکنم. هفته ای که امروز آخرین روزش است بسیار فکر کردم. راجع اتفاقات پنج ماه گذشته راجع اینکه کجا بودم و کجا هستم و میخواهم چه باشم فکر کرذم. هر طور رفتم دیدم یک جای کار میلنگد. دنبال کلمه میگشتم برای گفتنش. واژه نبود. تازه فهمیدم از فارسی هیچ نمیدانم. برای خودم نشانه گذاشتم. مثل آن بابایی که اول بار گفت نت "ر" را  یک دامبولک میکشم بعد دید "دو" کم دارد یک خط کشید رویش دید "سل "ندارد دو خط کشید و ... من هم نشستم  ما به ازا، پیدا  کردم. برای هرچه میخواستم بگویم. قرار هم نداشتم چیزی را  بگذارم  و ببرم و تمام کنم. بیشتر داشتم میگفتم که اصلاح کنم. مثل همان روز نوروزی که قول دادم  پروژه را  با همه رخوت  تمام کنم و بعد از شد کارم را عوض کنم. همان روز تصمیم گرفتم اگر کم و کاستی است به جای غر زدن رویش کار کنم. و همین تدبیر را پیش گرفتم. شاید قوی هم نبودم و سرعتم کم بود اما در حال اصلاح بودم.اینجا هم نوشتم که بدانم مشکل کجاست و ادامه دهم. شب بود. زنگ زده بودم کجایی . من عصر رفته بودم داستانم را بخوانم. پرسیدم کچایی گفت مهمان دارم . آنقدر رسمی میگفت که شبیه صحنه بازجویی تئاتر  " ای خدای ما که در اسمانهایی " می نمود. بهم برخورد بیش از پیش. گفتم خب چرا حرف نمیزنی. مقابله کرد که خب تو هم کم میگویی. گفتم مگر شباش عروسی است که  هیستوری محتوی پاکت طرف را کالبد شکافی میکنی؟مگر دوست داشتن را  چرتکه میاندازند؟ مگر میگویند فلان و بهمان. کم را  به کرم مبخشند. چشم را  به خطا  می پوشند. اگر نقدی میکنند لطیف تر است از روی دلسوزی و به جهت اصلاح است. نه مواخذه و بازجویی....
صحنه ها مثل برگه های تقویم ورق میخورند. آنچه در بدی بود بزرگ میشد کلوزآپ جلوی دوربین . دلم شکسته و نطقم باز شده بود. حوصله همه شنیده های قبلی را نداشتم. اما تمام و کمال گوش کردم. مثل همیشه که گوش میکنم.
انتظار کنار کشیدن نبود اما کنار کشید. تیز خلاص را به خودش زد. گمانم رفع کدورت بود نه رفع تکلیف و خالی کردن زمین. اما خب بدش نمی آمد. کنار بکشد. شایدی مرا  از پیش باخته میدید؟ اما مگر نه این است آنکه ترک زمین میکند سه بر صفر می بازد؟ شاید قوانین بازی ها اینجا صادق نیست. چرا که این  یک بازی نیست . اگر بازی فرضش کنیم  نقض غرض است. ابطال فرض است. پس او رفت و نبُرد و نباخت. و شاید هم برد و هم باخت. هم من ، هم او. یک به یک جدا به جدا. ته مانده اش تجربه جدیدی بود. 
کاش بیشتر یاد بگیرم.

*عنوان مطلب مصرعی است از حافظ ، غزل کامل را میتوانید اینجا  بخوانید.
۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

بدین رواق زبرجد نوشته اند به زر که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند*

دم عصر خوانده ام برای یک قطعه لاستیکی ناقابل که دوماهه درخواست داده ام تامین نشده که چرا نرسیده و فلان شده است و الان توقف خورده ایم و از این دست مهملات. البت که توقف خط تولید ناخوشایند ترین اتفاق شرکت تولیدی است. الحق که باید در این بازار مکاره عرضه و تولید پیگیر و جان سخت بود اما آقایی که کت شلوار میپوشی و دست به کمر قدم میزنی حقوق متقابل ما در مقابل شما چیست؟مگر نه این است که باید فرآیند هایی را برای ما تسهیل کنی؟ مگر غیر این است  که  میگویند مهندس سیستم ها. خود به من بگو من کجای سیستم تو جا دارم؟ جایگاهم  کجاست و وظایفم چیست؟ اگر فرا وظیفه انتظار داری فرا وظیفه هم  برایم کاری کردی؟ فرا وظیفه بهم حقوق دادی؟ پاداش و آکورد دادی؟ تشویق کردی؟ جواب همه خواسته ها چشم نیست. قبل از اینکه پیش داوری کنی. قبل از اینکه ابرو بالا بیندازی و از اختیارات مدیریتی ات سخن به میان بیاوری. یا برمبنای آنها عمل کنی. بنشین با خودت و پیش خودت دو دوتا کن ببین سیستم ات را درست  چیده ای؟ ترس شخصی گذاشته آدمها را سرجای خودشان بگذاری؟ 

میگویند در مسابقات نسکار هر خودرو بالای 1500 سی سی که مالک اش رضا دهد اگر ماشینش خرد خمیر شد اشکالی ندارد میتواند وارد شود. اما آیا دیدی کسی با پیکان جوانان  58 برود مسابقات نسکار شرکت کند. چیزی را طلب کن که در ظرف و زمان و مکانی که در آن هستی باشد . کاری که به کالبد کار بنشید و مضحکه خاص و عام نباشد. مطالعات مدیریتی ات جای خود کمی از تولیدی که شرکت میکند اطلاعات به دست بیاور. شاید دست آخر بفهمی آنچه که مانده و بهش مفخوری باقیمانده نکویی هما جور جفا  کش بود که از خود راندی.شاید.


*عنوان مصرعی از غزلیات حافظ است. غزل کامل را  میتوانید اینجا بخوانید.

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Hamid Oo

پسری که گوش نداشت

پسری که گوش نداشت، سیاه چرده بود و عرق از گردنش راه گرفته بود. دست  دختری دردست داشت  که کوچک بود و کفش های سفید به پا داشت و چقدر می شد فهمید که از نگاه عابران راهروهای پر باد و شلوغ مترو در عذاب است. فهم اینکه گوشش در سانحه ای از دست رفته یا به زخم گزلیک یک اوباش در آن  نیم نگاه که دزدکی بود تا مرد ناراحت نشود  امکان پذیر نبود. اما از خراش های روی ساعد و کنار شقیقه هایش می شد فهمید . از بین رفتن گوشش به نزاع نبوده بیشتر شبیه کشیده شدن روی سطح سمباده ای بوده است.  تصادف موتور، پرت شدن از اتومبیل در حال واژگونی ، افتادن از  بار وانت بار و کامیون...

مرد بی گوش  چه ون گگ باشد چه عربده کش پاسگاه نعمت آباد دست آخر جلب توجه  منفی میکند و خدا میداند این نگاه ها این پچ پچه های پشت سرش این همه انگشت  اشاره چه بر سر ادامه زندگی اش می آورد.

بهار امسال با خودم عهد کردم با  هر که تفاوتی با جمع زن و مردهای معمول دارد. مهربان باشم و با او فقط معمولی تر برخورد کنم.


۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

تو مشغول مردنت بودی

آمده ام سرکار. بیست روز گذشت. من افسردگی خوابیدن های زیادم را داشتم. گیجی بعد از دیدن فیلم ها را در سینما و مستی چشم ها بعد از خواندن کتاب ها. تار میزدم و انگشت هایم درست سیم ها را نگه نمیداشت. صدای ساز در نمی آمد. صدای نصفه نیمه داغونی می آمد که مطلوب خودم هم نبود. اما  آنقدر سال و روزها خوب بود. درس و مشق دانشگاه را کنار گذاشته بودم هر آنکاری را  کرده بودم که  مطلوبم بود و دوست  میداشتم که انجام دهم.

از روزهایم راضی ام چون که دوست میداشتمشان. توی دفتر بنفش نوشتم سالم را با روزهای دوست داشتنی بیشتری داشته باشم.


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

ساغرم شکست ای ساقی

خراب از این جلسات بی سرو ته بی رغبت. از آدم های بیخود حرف مفت زن. دل به سوز سرد زمستان می دهم، در هوایی که سرد است و رو به تاریکی است. ملاصدرا را  به سمت ونک را با حبیب* قدم می زنم. از جلسه و آدمها می گوییم. از تاثیری که این همه کار بیخودی روی روحیه هامان گذاشته است.از دفتر تا میدان ونک آمده ایم و وقتی به خود می آیم میفهمم باید از حبیب جدا شوم.یادم هست که شرق میدان یک بانک سپه است و کیف من خالی و حکایت تاکسی سواری بی پول کرایه در این شهر خشن، حکایت گیر افتادن مارسلوس است در تاریک خانه مغازه فیلم پالپ فیکشن. میدان را رد میکنم و سوی دیگر میدان می روم که منتظر بانک باشم. با سوز سرد صدایی گرم به  گوشم میخورد. صدایی نه به گرمی صدای خواننده اصلی است  ولی با همان حس و حال. صدای از جعبه مستطیل سیاه رنگ شروع میشود و تا چند قدم آنطرف تر روی پله پیشگاه بانک که در این ساعت از روز بسته است ادامه پیدا می کند. به پیرمردی نحیف و چمباتمبه زده می رسد که کلاه شاپو سرش است و از ساخته های همایون خرم می خواند.

ساغرم شکست ای ساقی
رفته ام زدست ای ساقی

توی آن سوز سرد و آن  پیاده روی عابرهای بی اعصاب شنیدن تصنیف با صدای خسته پیرمد و یاد آوردن  معینی کرمانشاهی، هایون خرم و آواز مرضیه  بهترین اتفاق این روز رد زمستان بود.
بهترین اتفاق که ممکن بود تا اتفاقات بد روز بگذرد.







۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

صادق

هفته دوم بود. روز دهم. ماه رمضان تازه شرش را کنده بود. تازه کله های صفر تراشیده مان از خط لبه کلاه، دو رنگ شده بود و پوست گوشهامان ور آمده بود. دوست نداشتم مرخصی بیایم. شرم راه رفتن میان آدمهای شیک شهر را داشتم و از الهه که داشت زن داداشم میشد و برایش قمپوز در کرده بودم خجالت می کشیدم. پنجشنبه بود و همه عشق رفتن داشتند و من گیچ و حیران بودم. هم شوق بچه ها برای رفتن را میدیدم و هم میخواستم بمانم و کسی را نبینم. کارت تلفنم دل و درست ماده بود و به کسی زنگ نزده بودم. عشقی نبود که به شوقشم یک لنگه پا توی صفحه گیشه بایستم،کلیشه هم نداشتم ارتباطم با احسان و پیمان هم هیچوقت  انقدر تلفنی نبوده. بیشتر رخ به رخ می دیدمشان. به کی باید زنگ میزدم؟ از کارت تلفن دو هزار تومانی قد 85 تومان خرج شده بود که به مادرم گفتم بودم رسیده ام و صحیح و سالمم. حوصله توی صف ماندن برای تلفن را نداشتم.فرمانده پادگان پنجشنبه و جمعه را مرخصی داده بود شنبه هم شهادت امام صادق بود. فرمانده قد 10 پانزده نفری از گروهان  125 نفره میخواست که پست هایش را پر کند. داشت ادا در میآورد و به چاک آسفالت کف محوطه یگان هم گیر میداد. به فشار کوبیده شدن  پاهای حین ادا احترام تا جفت نبودن  دمپایی های گیر میداد. عقده های آش خوری چند ده ساله اش را خالی میکرد. بهش حق میدادم. بد بخت بود. میل دیده شده تکاورش کرده بود و حالا که به سالهای میان سالی و افول رسیده بود حقوقش کفایت خرج زندگی زن و بچه اش را نمیداد. پسرش بهمش گفته بود بیچاره و او تحمل هرچه را  داشت غیر از این یکی.صف های نه نفره داشتیم. من پرسنلی شماره 120 بودم و نظام قدی نفر یازدهم.-نفردوم،صف دوم- پایمرد صف اول را بیخیال طی کرد. قلدرهای گروهان بودند. نمی خواست بورشان کند. آمد صف دوم از سمت کوتاه قد تر ها آمد تو مرا دید. ازم رد شد قبل از پیچیدن برای رفتن به صف سوم برگشت نگاهم کرد. مات شد. ازم پرسید. سلسه مراتب را بگو : من شروع کردم مثل فارست گامپ به روبرو خیره بودم و فریاد میزدم. ازم پرسید چرا خط ریشت اینقدر بلند است. بهش گفتم دوشنبه اصلاح کردم.گفت برای عمه ات  اصلاح کردی. خط ریش نظامی باید روی استخوان شقیقه باشد نه زیر لاله گوش اش. گفت ام بله قربان. اصلاح میکنم جناب.

گفت : میخواستی اصلاح کنی تا حالا کردی بودی. با دو انگشت سر شانه لباسم را گرفت و کشید و از صف بیرونم انداخت.

هم خوشحال بودم و هم نه. تعطیلات غذای پادگان به اندازه بود. سربازها با هم مهربان تر بودند. اما نمیدانستم تعطیلات پادگان چقدر دیر میگذرد.

پست های روز تعطیل دو برابر زمان پست های معمول است. دو ساعت پست، دو ساعت استراحت، دو ساعت حاضر به یراق. و دوباره دو ساعت پست دو ساعت استراحت دوساعت حاضر به یراق. نهارها تن ماهی و سبزی پلو، استانبولی  و شام ها لوبیا و عدسی و کشک بادمجان.

تلویزیون تا دیر وقت روشن .تخت ها تنگ هم، بساط شب نشینی روی تخت های دیگر فراهم. از کادری ها فقط نوری تو یگان هست. سرش به کارخودش است. نامزد دارد، ازم خواسته بود آدرس بازار طلا فروش ها را بدهم . دنبال حلقه نشون است. بیشتر توی اتاقش رادیو گوش میکند و تمرین خط میکند.دفتر سر مشق برایش خریده ایم.

حامد مانده، کتاب های کت و کلفت کگارد و یونگ و راسل را میخواند. مجتبی زار و زندگی پادگانی اش را شسته پهن کرده توی آفتاب. وسواسی نیست  اما تحمل کثافت خانه ای مثل پادگان را ندارد. میروم سر پست. با نوری هماهنگ کردیم که هر نفر چهار ساعت پست بدهد که پستها و خواب مان قابل تحمل باشد. خیلی در بند نیست.کی حمله میکند به این پادگان وسط این تپه ها و بیابانی؟ تازه فهمیده زندگی چیزی جز پادگان  نظام و نظامی گری هم هست. تازه به حال پانزده سال پیش پایمرد رسیده.

پست من استخر ماهی است. محوطه 250 متری پر آب زمهریر کوهستان، و چند صد بچه ماهی که بیخیال از اینکه اسیر پادگان اند شنا  میکنند و میروند و می آیند. می نشینم روی تخته سنگ زیر درخت توت و می دانم  گشتی و این مهملات یا در کار نیست یا اگر هم باشد بیایید ببیند نشسته ام کاری به کارم ندارد.

جیب پهلویی شلوارم یک کتاب از نشر ماهی است.سایز آن جیب است و فقط آنجا جا می شود. درش می آورم" سوظن" فردریش دورنمانت. صفحه اولش را باز میکنم.

خطی شکسته با لرزشی مختصر در نگارش نوشته است، "برای آن که مغرور است و میداند"..... امضاء.  دلم می گیرد دیدم به شکستگی دست خط میشود. دلم آشوب.

آن سال هم همین شهادت امام صادق بود که آن اتفاق افتاد. یقین توی جاده ای به برهوتی همین پادگان. برای صاحب آن امضا.

باید به مرخصی بروم. 


۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

میرسه روزی که دیگه، قعر دریا میشه خونم*

پاره یکم:
خاطره بازی ذات  هر آدم وسواسی و عمیقی است. اینکه ریز بین باشی و یکایک تصاویری را  که دیده ای یادت مانده باشد. فضا و حال و هوای آن روز توی ذهنت باشد و آن حس دایما  با  رزونانس های مختلف برایت تکرار شود.
خانه نشین بودم و صورت سوخته . مدرسه تعطیل  بود و باید میماندم تا خوب شوم و اتفاق جدید حضور کامپیوتر در خانه مان بود.کامپیوتری که به قیمت  پیکان دولوکس سبز رنگ بابا تمام  شده بود و نوی نو بودن  قطعات الکترونیکی اش بوی زخم خورده و سوخته اتاق را عوض میکرد.
دوم راهنمایی بودم و از کامپیوتر فقط به قدر روشن و shut down کردنش را  یاد گرفته بودم. بهزاد یک  عالمه  آهنگ بهم داد و پسر عمه  بابا  که  آن زمان  دانش آموخته کامپیوتر بود و بنظر ما فرقی با  یک  موجود از مریخ  امده نداشت آمد و ویندوز برایمان نصب کرد. ویندوز 98. بعد پارتیشن بندی ها را انجام داد و بیست  گیگ حافظه  را به چهار بخش مساوی تقسیم کرد. یکی برای ویندوز و نرم افزار ها یکی برای سعید یکی برای وحید و یکی هم باری من.
Need For Speed 2 نصب کرده بودم آهنگ گوگوش پلی میکردم  ... و وقتی گوگوش داشت  فریاد میزد "خدایا،خدایا،کویرم کویرم" من داشتم توی جاده های کویری یا  سبز و زرد میراندم  و دل به جاده میدادم.مک لارن مشکی را  انتخاب میکردم و بعد از  شستشو و کندن پوشت های سوخته صورتم که  با عر و اشک همراه بود. با  صورتی به شکل ارواح  پنجشنبه ها جلوی مانیتور می نشستم تا اینکه  یک روز بین  آهنگ هایی که  JET AUDIO  پلی میکرد صدای دیگری شنیدم. صدای  پیر و خش دار که شکل ترک خوردگی کف پای بی جوراب مادرجون بود.صدای آروم که اوج میگرفت  و همه شگفتی را  یکجا  برایم داشت.
بعدها که  به مدرسه برگشتم فرزاد هم داشت  قمیشی گوش میداد. با  تیغ مداد تراش تمام  ترانه را  روی نیمکت چوبی به خط خودش کنده کاری کرده بود. کنار "یاور همیشه مومن" دارویوش و "شب زده "ابی ما یک سرود ملی جدید هم داشتیم.

پاره دوم:
از کوالالامپور برام عکس فرستاد از بار بزرگ و پر مشتری اش. از دیجی مستر و قر قمبیل های آن ور آبی اش و درست آن پشت  روی دیوار بارش یک تکه چوب یک رویه کثیف و چرکمرد کلاس دو/چهار به خط خودش روی دیوار چسابنده که در تاریک و روشن  چرخان بار اش یک خط خواندنی داشت

 "میرسه روزی که دیگه قعر دریا  میشه خونم / اما تو دریای عشقت  باز یه گوشه ای... می مونم"




۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

رفتن و رفتن و رفتن

نُه سال پیش بود که خسته از یاهو 360 آنروزها که عشرتکده ای شده بود برای جماعت طالب دیده شدن بیرون زدم. توی سایت فنی نشسته بودم  صفحه را تغییر رمز دادم، با چشمان بسته  رمز را  عوض کردم و هیچوقت نخواستم یادم بیایید رمزم چی بود.

هفت سال پیش دلزده از پرشین بلاگ پر طرفدار آن روزها بیرون زدم. مجبور به بیرون زدن شدم. دامنه  com. پرشین بلاگ را یک هکر عراقی ترکانده بود و پرشین بلاگ بعد زا چند روز وقفه  کار خودش را با  ir. شروع  کرده بود و من  حس بدی به آن اتفاقو آن  کار داشتم  و این شد که بیرون زدم و آمدم بلاگفا. بلاگفا جوان برازنده و سبُک و صاحب نام آن روزها  بود که بی رقیب شد. توی تمام این هفت سال تعداد پست هایم به  پانصد هم نرسید اما آنچه نوشته بودم بعضا نوشته ای پررنگی بودن از حال و احوال روزهایم آنقدر که آخر هر سال همان ساعات و روزها که معلوم نیست جز کدام سال است  می رفتم و به سال های قبلم نگاهی می انداختم و گاهی خنده ام می گرفت و گاهی غصه می آمد سراغم.

یک ماه پیش بلاگفا هم به هم ریخت. چند روزی به روی خودم نیاوردم. با  خودم  گفتم  موردی ندارد چند روزی تحمل می کنم بر میگردد. روز به هفته و هفته به ماه کشید و نشد. بلاگفا به  چند پیام  عذر خواهی و طلب شکیبایی بسنده کرد و ندانست اعتمادی که  پیش کاربران بیشمارش داشت  مهمترین سرمایه اش هست. ندانست  و این شد که با بی احترامی  نوشت  ممکن است کل گذشته بلاگی تان به باد فنا  رود و این شد که دوباره کوچیدن را  بر قرار ترجیح دادم.

اینبار واقعا نمیدانستم کجا . از سرویس های بی معرفت  وطنی به ستوه آمده بودم. دوست داشتم با سرویس بلاگ گوگل بنویسم . حتی دستی به بلاگ قدیمی Blogspot کشیدم. اما  واقعیتش هر مدل که فکر کردم  دیدم برای  یک نفر که  پستهایش اینقدر شخصی و درونی و ایرانی و فارسی است  بلاگ اسپات  ، وردپرس یا هر سرویس دهنده خارجی هر قدر هم قوی و با اطمینان ، خواننده کمی دارد.  خواهی نخواهی این  سرویس ها  فیلتر شده اند و حرف زور است  بخواهی خواننده  رمیده از هرچیزی و هر کس بیایید فیلتر شکن استفاده کند.

این شد که  به  پیشنهاد قدیمی پیمان و احسان و نیلوفر گوش دادم و آمدم اینجا.


دوست ندارم  باز هم  بی معرفتی  ببینم. هر چند گویا  اجتناب پذیر است. اما این را  میدانم که اینجا  و من  هردو اهل رفتینیم. حالا  چه با  جنایات ،چه سمبوسه چه حمیدوو و هرچیز دیگری.


۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰