حمیدوو برگ بیدوو

یادداشت های یک دیوانه بعد چهارم

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آدمها» ثبت شده است

در جسم و جان

حالا که چند دقیقه ای است که دیدن فیلم  On Body And Soul  فارغ شدم نمیخواهم صبوری کنم. بنشینم تا آن شور اولیه در من بنشیند و بعد درباره اش بنویسم. فکر میکنم همین حالا باید در موردش نوشت.فیلم "در جسم و جان" قصه یک کشتارگاه متوسط گاو در متوسط ترین نقطه بلوک شرق با آن همه  رنگ طوسی و خاکستری و  سرمه ای متوسط خودش به اندازه کافی افسرده کننده و سرد هست حالا  بگیری  دختری در این  میانه استخدام شده که تنهاست  و  تنهایی اش قانون های خودش را دارد. از لمس شدن  بیزار است و  هرگزی همراهی نداشته است. 


خوبی اش برای من این بود که فیلم درونی است. قصه آدمها را روایت  میکند. گره انداختن نویسنده از یک اتفاق کوچک و ساده شروع میشود. دارویی که با آن گاوها را ترغیب به  نزدیکی میکند گم میشود. پلیس دنبال سارق میگردد. مدیر از یک روانشناس و تکنیک مصاحبه سلامت جسمی و جنسی برای پیدا کردن  عامل این اتفاق کمک میگیرد و بعد آنجاست  که میتوجه میشوند آن دختر تنها و وسواسی با  مدیر مالی هر شب یک خواب را  می بینند. خواب یک گوزن . قصه عمیقی است. خواب دیدن، با هم یک قصه . هر دو یک موقعیت و  یک  فضا و یک ماجرا.

کلا خواب دیدن و رویا داشتن  مثل جاده و  سفر برایم وهم انگیز است. چه برسد اینقدر تصویری و  قشنگ هم  درست شده باشد. مرد سن بالاتر است  موقعیت کار یواجتماعی اش بهتر است . بچه هایش از سر باز شده اند و به شدت تنهاست. دختر اما  وسواسی و خجالتی است. با  همکاراها نمیجوشد. مغرور بنظر میرسد و عشقش عمیق است اما  جرات  روبرو شدن باخودش را هم ندارد.

این وسط پاساژ های فرعی  مثل شخصیت یک کارگر جدید الاستخدام تخم سگ و یک مدیر منابع انسانی منحرف که فکر میکند همه  کارگرها ترتیب زنش را داده اند یا آن  روانشناس لوند و  با اندکی میل به  تیک و توک زدن  آنقدر به اندازه و به موقع بود که نمیشود ندیدشان یا حذفشان کرد.

از مجارستان  همینقدر میدانم که توی فهرست سفرهایم هست. همین قدر کلی و دور که  حتی نمیدانم کی و چطور فقط میدانم زیباست. اما شاید کارگردان این فیلم  ؛همین خانم میانسال قد کوتاه پر سودا Ildikó Enyedi آنقدر  انگیزه برایم ایجاد کرد که دوست داشته باشم  بوداپست و زادگاهش را  ببینم. فیلمش غیر از  اینکه جز پنج کاندید نهایی اسکار  2018 بود خرس طلای جشنواره برلین را هم برایش به ارمغان آورد.

بازی نقش اول فیلم Alexandra Borbély که یکی از چند صد هزار مجار مقیم اسلواکی است . غیر از آن جنبه فنی از منظر انتخاب بازیگر نیز گزینه مناسبی برای این کار بود. الکساندرا  به خاطر بازی در این فیلم برنده بهترین بازیگر زن سال  اروپا شد.



پ.ن :برای هرچه تکمیل تر شدن این و این  و این  را  توصیه میکنم.


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
hamid vasheghani

Trim Cut

بهمان یاد داده بود که بین کات کردن و دور ریختن فرق است . سعی کرده بود به زبان مهندسی با ته لهجه رشتی اش بفهماند که خیلی مهندس است اما چون  زیر آبی رفتنهایی ازش دیده بودیم گاه به حرفهایش آنقدر ها باور نداشتیم. مدتی با جماعت ژاپنی قُر خورده بود و از راه و رسم و سبک وسیاقشان مطلع بود. اما پدر سوخته بازی اش هم به راه بود. خیلی گذشت  تا دقیق بدانم و بفهمم که با همه بدی هایش مزایایی در وجود و کلامش هست. مهمتر از همه اینکه سیاست مدار نیست  ، تکنیکال من است و میشد چهار کلام در مورد خودمان ،کارمان ،شرایط کارخانه و ... برایش حرف بزنیم  بی اینکه نگران باشیم این موضوع و حرفها را دارد به فلان آدم  نورچشمی اش ربط میدهد. کار را با کارگری آغاز کرده بود و مراتب را  هرچند با سرعت اما از ابتدا طی کرده بود.
مدتها گذشت تا بفهمم فرق بزرگی است  بین Cut و Trim . میگفت  زبان های قوی برای بزنگاه ها، برای اتفاقات بر حسب نوع رخدادشان واژه دارند و این دو واژه هم از همین دست بودند. می گفت توی فارسی ما هردو را حذف کردن و دور ریختن میدانیم. جدا کردن چیزی از چیزی دیگر. اما در لاتین فرق است بین این دو واژه . اولی را برای وقتی به کار میبرند که از بازگشت چیز دور ریخته شده اطمینان ندارند. یعنی دوباره قابل دسترس است می توانی بروی سراغش برش گردانی . خرجش یک Ctrl+Z است. اما Trim کردن بدون  قصد بازگشت است. حکم موی سری را دارد که  استاد سلمانی با  قیچی بریده است. نمیشود برش داشت دوباره  چسباندش سر جایش. 




مهندس میگفت نگذارید موتور کشتی هایتان آکنده از جلبک و گل و لای و چیزهای زائد شود. گهگاهی اتفاقات ناخوشایند و رخداد ها را trim کنید،بگذرید. که سخاوت و سعادت در گذشتن است.
حالا بعد گذشت چهار سال از آن حرفها حس میکنم حرفش به نوعی قابل تعمیم در روابط انسانی هم هست. اتفاقاتی را باید cut کرد و آدمهایی را باید کاملا trim کرد. آدمهایی که سرعت  را از اتفاقات و جریانات زندگی میگیرند و حتی به سخاوت هم نمی رسانند.  باید روابط و ارتباطاتمان را بسان درخت میوه که هرس میکنند تا  انرژی و توانش هدفمند تر شود اصلاح کرد. شهامت و صبر میخواهد اما در بلند مدت جوابگو خواهد بود.



۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
hamid vasheghani

عمیق دیدن

توی واحدی که ما کار میکردیم. فقط ایرج بچه داشت. متاهل داشتیم. اتفاقا علی هم نی نی کوچولیش در راه بود اما دختر ایرج چهار سال و نیمه بود. شیرینی  اش به ایرج برده بود و خوشگلی اش به زن ایرج. زن ایرج کُرد بود. مادرو پدرش برای صحنه بودند. گه گاهی می دیدمش. به همدیگر می آمدند. بعضی مواقع روزهای آخر سال یا قبل تعطیلات تابستانی یا عید فطر ایرج دخترش را می آورد شرکت. تا ظهر دوری توی کارخانه و اتاق ها میزد. چندتا زن را از غیبت می انداخت و مشغول خودش میکرد. دست آخر بچه ها بهش عیدی یا شکلات میدادند و  می رفت خانه تا  شش ماه یا یکسال دیگر که بیایید. 
توی روزهای اخر سال فکرم رفتن بود و حرف جدایی. حسابی اَلم سرایی راه انداخته بودم که به ما از نظر صنفی و مالی و حتی اخلاقی بیشتر از کُزت ظلم شده است. دو سه پیشنهادی برای کار داشتم و  شرایط را سبک سنگین میکردم که ببینم  فرار بهتر است یا قرار. این شدکه نشستم پای مذاکره و آن روزهای آخر سال خیلی پر رنگ نمی آمدم و زود می رفتم. سه روز مانده به سال نو و اخرین روز کاری سال . آوینا دختر موهایی ایرج را نشانده بودم روز میز و داشتم ضعف بچه خواستنم را با دلبری هایش جبران میکردم. باهاش حرف میزدم شیرین جواب میداد. ذهنش باز بود سوالها را آنطوری که میخواست عوض میکرد و جواب میداد. دیدش محدود نبود . خلاقیتش حدی نداشت. خیلی خوب بلد بود جن و پری را به رنگ دامن آبی اش ربط دهد و به هزار و یک راه برای خوردنی تر شدن واصل شود.
همینطور که مجذوب حرفهایش بودم سرش را به گوشم نزدیک تر کرد و گفت  : عمو جیش دالم؟ 
ذکر این نکته همان و گشتن دنبال ایرج که همیشه خدا در اینجور مواقع گم و گور میشود همان. به  تلفن اضطراری اش زنگ زدم  موضوع را  طوری که بین خودم و خودش معلوم باشد گفتم. گفت  بچه اش خودش بلد است .
-چه کنم؟؟؟  
- فقط بچه را برسان به سرویس بهداشتی کارمندان 
و قطع کرد.
بغلش کردم و از روی میز پایین اوردمش. دستش را گرفتم و با خودم بردم  سرویس کارشناسان و سرپرستان واحدها که خودم هم از آنجا استفاده میکردم. از سرویس های پایین تر خیلی دنج تر و تمیز تر بود. برای بچه هم مناسب بود. پیش خودم گفتم بچه سه سال و نیمه  دیگه سرویس مردانه و زنانه ندارد. ضمن اینکه در دخترهای سن بالای واحد آن عطوفت و مهربانی را نمیدیدم که بخواهند بچه ای را سرپا بگیرند یا کمک اش کنند. چراغ های دستشویی خاموش بود بوی رخشا و پودر شوینده می آمد. نیروی خدمات تازه سرویس را برق انداخته بود  به بهرتین وجه ممکن تمیزبود.  بزرگترین  سرویس را انتخاب کردم، به آوینا گفتم که میخواهم کمکش کنم گفت که خودش بلد است رفت و با حیا یک آدم بالغ درب را پشت سرت  قفل کرد.چند دقیقه بعد بیرون آمد و بنظر نمی رسید کثیف کاری یا مشکلی  برایش پیش امده باشد. ازم پرسید عمو شما همیشه از این دستشویی استفاده میکنید. 
گفتم چطور؟
- آخه شلنگ اش خیلی خوبه و مهربونه ...کاشی هاش هم  خیلی خوشگل اند.
- تا به حال دقت نکرده بودم.
اشاره کرد که بلندش کنم تابه ارتفاع سینک روشویی برسد.بلندش کردم.سه بارمایع دستشویی را پمپ کرد. قبل شستن دستهایش را بو کرد . همزمان که داشت آب را باز میکرد گفت وای عمو . مایع دستشویی چقدر خوبه ، بو آدامس خرسی میده.

باور اینکه این مستراح که همیشه در آن فقط انتظار کشیده بودم که روده هایم خالی شوند اینقدر نکته مثبت داشته باشد کمی برایم عجیب بود.
جا خورده بودم. من هیچوقت بوی مایع دستشویی را حس نکرده بودم. یک زمانی به آن مایع که  چسبناک بود و از دست پاک نمیشد شکایت کرده بودم اما هیچوقت به بوی این مایع غلیظ  فکر نکرده بودم. یا حتی کوچکترین اهمیتی به شلنگ دستشویی نداده بودم. شاید واقعا برایم فرقی نمیکرد . اما حالا دختر بچه ای سه ساله و نیمه با یک سوم قد من و یک پنجم وزن من چیزهایی را دیده و حس کرده بود که من طی پنج سال گذشته ندیده بودم.
به اتاق ه برگشتیم ایرج پشت میزش بود. آوینا رفت پیش پدرش و ازش دستمال خواست. آرام به پدرش گفت دستشویی دستمال نداشت. پدرش دستمال کلینکس از روی میز بهش تعارف کرد. حتمی جایی توی ذهنش ثبت کرد که یادآوری کند اما غر نزند. جنجال هم راه نینداخت .
فکر کردم شاید بخاظر همین طرز برخورد است که ایرج پنج سال است  متاهل شده و دخترش سه سال دارد و من هنوز درگیر آگهی هاب مهندس و مشاور و کار جدید میگردم.





۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
hamid vasheghani