حمیدوو برگ بیدوو

یادداشت های یک دیوانه بعد چهارم

۲ مطلب در بهمن ۱۳۸۹ ثبت شده است

لطفادرعصر یک روز زمستانی وقتی کارگران شهرداری مشغول توزیع کود پای درخت های چنار هستند،کافی شاپ نروید

صحنه ای کاملا تاریک را در ذهنت مجسم کن.دورتر کورسویی از نور سفید رنگ بر پهنه میزی تابیده که انعکاس اش از روی سطح مات میز درست رنگ آب دهانه مرده است.غیر از خرو پف یک خرس نود وهشت کیلویی که با شلوارک و زیرپوش یقه گشاد به خواب رفته صدایی جزصدای گاه به گاه کلیک  موس نمی آید.صدا از جانب میز و نور ضعیف است.کسی که پشت میز است صدایی از خودش درنمی آورد و این باور را در ذهن ایجاد میکند که این صدای کلیک هم شاید مربوط به همان هم اتاقی پر سروصدا باشد.صدای گوشی موبایل بت یخ زده پشت کامپیوتر را یک باره  می شکند.از جا می پرد و قبل از اینکه صدای گوشی کسی را بیدار کند.دکمه  answer را میزند. لحظه ای با به گوشی مثل شی عجیب و تازه واردی نگاه میکند و بعد آرام انرا سمت گوشش می برد... - الو..... - الو سلام.آقای فراهانی لحضه ای تردید میکند. - بله بفرمایید...شما؟ -آقای فراهانی شما امروز عصر کجا بودید؟ -خونه بودم...یعنی یه سر بیرون هم رفتم چطور؟.......شما اصلا کی هستید؟ - منظور اینه شما امروز حوالی ساعت 5 بعد از ظهر گافه کوکی نبودید؟ -شما کی هستید؟ - من ساره هستم.ساره سعیدی ، کارهای شما رو تو "جوان امروز" دنبال میکردم؟؟؟؟ -جوان امروز؟ -آره نشریه دانشگاه..شما اونجا مینوشتید.صفحه سینما و یه ستون اخبار دانشگاه واسه شما بود. قدری آرام تر شده بود و با تمرکز بیشتری به حرفهای طرف مقابل گوش میکرد. -ساعت 12 شب زنگ زدید یادآوری کنید من چهارسال پیش تو کدوم بخش مجله دانشگاه می نوشتم؟اصلا شماره منو..... -نه نه ..منظورم این نبود. فقط میخواستم بدونم شما بودید یا نه؟ خیلی حیاتیه... -چی حیاتیه.به فرض که تو اون کافه لعنتی بودم.به شما چه ربطی داره؟ مثل  بیشتر وقتها  از کوره در رفته بود و زیادی داشت سرو صدا می کرد.تکان خوردن و غرولند هم اتاقی اش دوباره واکنش را به حالت تعادل رساند. -من فقط میخواستم بدونم......... با لحنی آرام تر گفت: -خب خانم...؟اسمتون چی بود -سعیدی -خانم سعیدی.من امروز اونجا نبودم.اصلا از کافه اینجور جاها هم خوشم نمیاد.به نظر قهوخونه های میدون راه آهن شرف دارن به این جاهای به اصطلاح حسابی که فقط بلدن آدمو تیغ بزنن. -نه آقای فراهانی مسئله این نیست.مسئله چیز دیگه ایه. -ببینم چی؟چه فرقی میکرد من اونجا باشم یا نه؟ -آخه میدونید. -چی؟ -امروز توی اون کافه  درست سر میز شماره 11 یه  گروه 4 نفره بودن که گویا داشتن یه کارهایی میکردن؟ودو تا دختر و پسر که زیادی به هم نزدیک شده بودن.میدونید که چی میگم. چون قیافه هاشون  هم جالب نبود .مسئول کافه مستقیم نیومد تذکر بده. به پلیس زنگ زد.اونها هم اومدن و وقتی خواستند بروند طرف آدم های میز 11 پسری که توی میز 13 کنار یک یه مرد میانسال نشسته بود. یک دفعه هفت تیر کشید.رو به پلیس ها و برای خالی نبودن عریضه  در چشم بهم زدنی یکی از دختر های میز 11 رو گروگان گرفت. با صدای بلند فریاد زد اگر کسی تکون بخوره میکشمش... پایان قسمت اول پ.ن: این کار قرار از مجموعه ای دنباله دار باشد که قرار است اینجا ادامه اش بدهم.یک جور میزان الحراره منه (ببخشید اگر که از کلمه ای سرتابه پا عربی استفاده کردم.معادل بهتری برایش پیدا نکردم).با این حال دوست دارم  اول اینکه  گه گاهی تشریف بیاورید و بخوانیدش دوم اینکه هرچه به در موردش میدانید بهم بگویید.جاوید یادم داده که باید پوستم کلفت باشد. با احترام. ح.و بهمن 89
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
hamid vasheghani

وقتی دلت هوایی باشد.

وقتی امتحان باشد،همه چیز برایت جکم  رد شدن یاقبولی داشته باشد. وقتی همه چیز بوی کاغذ و جوهر اضافی خودکار بگیرد. وقتی همه کتابخانه ها  از نفس آدم های زیاد  دم بگیرد.وقتی مورچه مصمم برای بالا رفتن از میز و رسیدن به خرده بیسکویت های روی میز باشند.وقتی حس خوبی از یاگیری داشته باشی. وقتی ذهنت اماس کرده از همه مفاهیی را که قرار بود طی 5 ماه یاد بگیری و یک هفته ای تپاندی داخلش.وقت یهمه را  حتی بی خیال ترین حالا  را در حال جنب و جوش ببینی.وقتی فریم به فریم  تصویر و امتحان و جمله به جمله حرفها از جلوی چشمت گذر کند. چه دلپذیر است.چیزی را که به ذهنت زده روی کاغذ بیاوری.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
hamid vasheghani