یادداشت های یک دیوانه بعد چهارم

درد را از هر طرف که بخوانی،درد است اما زندگی هم هست.

هوشنگ گلشیری در مراسم دفن #محمد_مختاری در آن سال کذایی که کانون نویسندگان سیبل ماشین های ترور حاکمیت بود و سعید امامی ها و علی فلاحیان ها وقیحانه در حال جولان دادن بودند، یک سخنرانی تاریخی در امامزاده طاهرکرج کرد. گلشیری خدای خشم را نه خدا که ابلیس خوانده بود و در صحبتش در اشاره به قتل های نزدیک #محمد_جعفر_پوینده، #مجید_شریف و #محمد مختاری گفت : "آنقدر بلا بر سر ما ریخته اند که فرصت زاری کردن نداریم" از آن جمله گلشیری بیش از بیست و  یک سال میگذرد. جوانی که آن روز متولد شده باشد احتمالا دوران دانشگاهش رو به اتمام است اما این جمله هر روز و هر هفته در ایران پس از انقلاب اسلامی صادق بوده است. ترور،انفجار،جنگ،جنگ،جنگ،انتقام،سرکوب،افترا،فتنه،آشوب پرتکرار ترین واژگان شنیده شده در رسانه ها از سوی جوانان متولد سالهای انقلاب و بعد از آن است. سالهای بعد از سرکوب معترضان به نتیجه انتخابات 88 سالهای بریدن بود. دستگاه ترور از عملیات گسترده به خاطر پررنگ شدن نقش رسانه ها بیم داشت. اما خفگی دوران و اندکی هوا برای زندگی خیلی از آدمهای معمولی را از وکیل و مهندس و پزشک و کارگر گرفته تا دانشجو و دانش آموز و ... برای داشتن آینده ای قابل پیش بینی تر (نمیگویم بهتر، فقط قابل پیش بینی) راهی فرنگ کرد. فرنگی که با آن فرنگ در مفهوم کلاسیک و قجری اش تفاوت میکرد.فرنگ امروزی نه پاریس و بروکسل و ساختمان های قرن نوزدهمی است. هر کجایی در این عالم که فقط در صورتی که تلاش کنی در ازاء مزد تلاشت به زندگی معمول و کم دغدغه تری میرسی، فرنگ است. این گسترده از شرق آسیا تا غرب قاره امریکا از قطب شمال تا جنوب آرژانتین و افریقای جنوبی گسترده است. از جمعه (5 روز پیش ) که با خبر ترور قاسم سلیمانی از خواب بیدار شدیم همن جور خبر بد و تخریب کننده شنیدیم تا امروز که جمعه است صدها بار خبر جنگ شنیده ایم. شاخ به شاخ شدن گاوهای بی مغز و سر دمداران را دیدیم. از کشته شدن چند چند ده نفر در خیابانبخاطر بی برنامگی و شلخته برگزار کردن مراسم تدفین ت زلزله بوشهرکه عواقبش را درست نمیدانیم،تا سقوط هواپیمای مسافربری با 150 مسافر ایران الاصل که عمدتا بعد از تعطیلات سال نو میلادی عازم شهر یا کشوری محل تحصیل و کارشان بوده اند. و بدتر از آن  شاعبه  برخورد یک موشک  به هواپیمای بویینگ 737 مسافربری که  نمیدانم  و دوست هم ندارم که برخورد موشک باشد. ولی عمیقا با تمام وجود دوست دارم حقیقت را بدانم.

حقیقت بزرگترین التیام به جان بازماندگان و افکار عمومی است. هرچند در صورت اثبات این مدعا هزینه زیادی برای ایران دارد. هر کاری در این دنیا هزینه ای دارد. هزینه جنگ، سقوط ارزش پول و صعود قیمت طلا و دلار و است. هزینه بی توجهی به اصول ایمنی و عقلانیت در مراسم خاکسپاری مرگ چند ده نفر و مصدومیت چند صد نفر است. هزینه ساخت سامانه های دفاعی یا وام گرفتن انواع بی کیفیت آن و استفاده از پرسنل غیر متخصص هم میتواند به خاک و خون کشیده شدن 170 انسان عزیز باشد. باز هم امیدوارم اینطور نباشد چرا  که این داغ  دو طرفه است. چوب دوسر گهی است که یکسرش پاسخ دادن  به خانواده ها داغدار و تحریم  حریم هوایی و  فرودگاهی کشور است و سر دیگرش شماتت دشمن و رقیت وهمسایه است که میگویند، که شما  انتقام از مردم خودت نگیر، مابقی پیشکش.

همه اینها را گفتم تا هم یادآوری و فاتجه ای نثار روح همه گذشتگان هفته اخیر داشته باشم. بی کم و کاست و اولویت و برای بازماندگان صبر مسئلت کنم. بویژه کسانی چون حامد اسماعیلیون و مهندس قندچی و  البته امیر اشرفی 

هم بخواهم که هفته گذشته را دنیال کنید و از دست رفتگان را فراموش نکنید. اما برای هفتهو ساعت های پیش رو کمی هوای همدیگر را داشته باشید و امید را به قلب همدیگر بخیه بزنید. چرا که به قول آن  اصطلاح معروف درد را از هر طرفی بخوانی درد است اما  زندگی هم سر جای خودش هست. 

 

 

 

 

 

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
hamid vasheghani

پیرامون فیلم "رضا" : آنچه شبیه ماست

امروز بعد از تقریبا دو ماه از توصیه آن دوست و استاد عزیز فیلم رضا را دیدم. اولین ساخته بلند #علیرضا_معتمدی در مقام نویسنده و کارگردان و بازیگر نقش اول. فیلم داستان مردی بنام رضا را روایت میکند که در زندگی آرام و بدون مشکل خود بعد از نه سال زندگی مشترک به خواست زنش میخواهد از او جدا شود. او مایل به این جدایی نیست اما با زنش همکاری میکند و قاضی دادگاه را راضی میکنند تا بدون هیچ درگیری و در کمال آرامش از همسرش جدا شود. رضا گیج و سر در گم به خانه برمیگردد. ناراحتی نمیکند برای به دست آوردن و برگردان زنش هم تلاشی نمیکند.یک انفعال مطلق که خودش را هم کلافه کرده است. در عوض سراغ دختر عمه خودش میرود که با او آشنا شود ولی موقعیت را خوب نمی یابد، از همکلاسی سابق دانشگاهش میخواهد رابطه تمام شده 15 ساله را از سر گیرد اما او هم با گفتن اینکه رابطه ای بین ما نبوده دست رد به سینه اش میزند. دست آخر رضا در پرسه زدن های شبانه خود راهی کافه ای در محله جلفای اصفهان میشود و با دختر کافه چی(ویولت) که دارد گریه میکند(دلیلش را ما نمیدانیم و اصلا کارگردان هم نمیخواهد روایت کند) آشنا میشود و خیلی ساده با آن دختر ارمنی آشنا میشود و رابطه عاطفی را شروع میکند درست در یک ظهر قشنگ که خورشت ایرانی پخته و حسابی به همه چیز رسیده و ویولت را دعوت به نهار کرده است همسر سابقش (فاطی) زنگ میزند که دارد می آید پیش او  و او در کمال خونسردی با آرام کردن دختر کافه چی را دست به سر میکند و با همسر سابقش عین دو دوست باحال قدیمی ناهار میخورند و  بعد زن در خانه رضا استراحت میکند و حتی از رضا میخواهد اورا سر ساعت مقرری بیدار کند و بعد میرود. رضا که یک شرکت مرمت و بازسازی بناهای تاریخی دارد سردرگم و آشفته است و دل به کار هم نمیدهد. رفت و آمدهای بیشتر زنش اورا به این فکر میاندازد که میخواهد برگردد موضوع را به ویولت تلفنی خبر میدهد. ویولت با عصبانیت او را طرد میکند و رضای تنها و خسته در سرگشتگی های خود موقع پیاده روی بیهوش میشود و یک اسب سوار که زن زیبا  اسب سوار که سمبل و مظهر زیبایی و زایندگی است به کمکش می آید و او را به بیمارستان میرساند و بعد با نگاههایش به رضا میفهماند که شیفته رضا و شخصیت نویسنده اش است. همزمان رضا دارد در هفت  روایت  ماجرای زندگی پیرمردی را روایت میکند که پانصد سال پیش از مسیری دور راهی مکه بوده و در مسیر (حوالی اصفهان امروزی) مریض میشود و حکیمی که بالینش می آید تشخیص میدهد پیرمرد به علت کهولت خواهد مُرد. پس پیرمرد را در بیابان زیر سایه درخت گز رها میکنند تا بمیرد اما  پیرمرد نمیمیرد و  به کمکش می آیند و  در بین همراهی کنندگان زن جوانی را میبیند که دلداده اش میشود و با اون ازدواج میکند و از اون صاحب دختری میشود که اسمش را اصفهان میگذارد. به نوعی معتمدی دارد داستان اصالت و اجداد خود را به شیوه ای اساطیری در هفت تکه نریشن وار بر روی قصه فیلم میخواند. پیرمرد نماد رضا و زن نماد زایش و زندگی دوباره است. رضا دوست دارد زنش برگردد تا مثلث های عشقی نیمه بسته را رها کند. هم دوست دارد برگرد  هم در بی عملی و بی تفاوتی طنز گونه ای هیچ کاری برای برگشت زنش نمیکند. انگاری هم دوست دارد برگردد هم دلش نمیداند چه میخواهد.

ریتم فیلم کند و با حوصله است اما ابدا خسته کننده نیست. تعلیق ایجاد شده که بالاخره چه میشود تا دم آخر مرا برای دیدن فیلم روی صندلی نشاند. اما درک اینکه رضا چرا باید به طلاق تن دهد در حالی که زنش را  تا این حد دوست دارد برایم باور ناپذیر بود. رضا در بی عملی محضی مانده تنهایی اذیتش میکند اما زن دیگر را هم مثل زن خودش نمیابد . فضاهای داخلی و غذا و موزیک دوست دارد.  درست مثل زنش فاطی اما بعد جدایی فاطی عاشق کسی میشود یا بهتر است  بگویم وارد رابطه با کسی میشود که میل به تفریح خارج شهر و ماهی گیری دارد.

دومین سوالی که برایم ماند حضور آن زن سوارکار است. زن می آید کارکردی هم پیدا میکند اما ابتر از فیلم خارج میشود و هیچوقت دیگر بهش بر نمیگردند. مگر اینکه در نظر بگیریم  معتمدی کارکرد سکسی و تمایل جسمی را برای زن متصور بوده که خب در حد و اندازه های فیلم های ایرانی همین عشوه و کرشمه بیشتر راه ندارد.

دلیل اینکه  معتمدی خودش خواسته بود نقش اول را بازی کند نفهمیدم. بنظرم خوب نبود.فیلم را از یک روایت داستانی به فیلمی مستند تبدیل میکرد.آنهم وقتی بازیگران مقابل همگی بازیگر حرفه ای بودند. این تفاوت در نقش بازی کردند بدجور به چشم می آمد. 

در کل من رضا را دوست داشتم. حال و روز پاییز و زمستان و این گمگشتگی اش شبیه خودم بود. ما به ازا برایم داشت. گیج زدن هایش، درخواست های فلاکت بارش، خنده هایش در گُه ترین موقعیت ها  همه برایم تداعی خودم بود. پس توصیه به دیدنش هم میکنم.

اگر چیزهای بیشتری شما دیدید که از نظر من پنهان مانده شما برایم بنویسید.

 

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
hamid vasheghani

بگو که به خون می سرایم

دنده را سبک نمیکنم. صدای اعتراض موتور خاتون را میشنوم. هوا آلوده است. جای سوزن هنوز روی دستم گزگز میکند. داریوش ترانه ای از جنتی عطایی را میخواند: "با دژخیمان، اگر شکنجه، اگر بند است و شلاق و خنجر، اگر مسلسل و انگشتر با ما تبار فدایی با ما غرور رهایی ..."روی بالش رد خون خشکیده دیده بودم. رد خون که با نم عرق قاطی شده بود و بوی ترشیدگی میداد.نفهمیده بودم چه شده. گرمای کم جانی روی لبم حس کرده بودم . خط لب را خارانده بودم و دستم به خیسی خون آلوده شده بود. بیدار شده برق اتاق را روشن کرده . بالشم پر خون بود و صورتم هایلات جیگری تا صورتی. دست و صورتم را شستم بودم رویه بالش را داخل سینک چلانده و برای اینکه از چشم مادر دور بماند پشت شوفاژ اتاق پهن اش کرده بودم. محلفه ای سفید از کشو بیرون کشیده و تا روشن شدن هوا طاق باز خوابیده بودم. بعد فوری تا  بیمارستان رانده بودم. دفترچه را گذاشته بودم روی پیشخوان، و تا وقتی که متصدی پذیرش نپرسیده بود چه دکتری میخواهی نمیدانستم چه بگویم.

گفتم عمومی بعد گفتم نه نه داخلی ....دکتر ابروهای جغدی داشت. ادامه جوگندمی موهایش به ابروهایش هم رسیده بود و  چند تار موی سینه که از هفتی روپوش معلوم بود هم تک و توک سفید داشت. مرا مرد جوان خطاب کرده بود و ازم شرح حال خواسته بود. گفتم نصف سرم به حالت فلج کننده ای درد میکند. نصف شب خون دماغ شده ام  و حس میکنم  همین حالاهست که  شاهرگ مغرم  منفجر شود. بعد از انداختن نور در حلقم و شنیدن صدای تنفس، فشارم را گرفت و دستور بستری داد. ازم پرسید همراه داری، به خودم نگاه کردم و دانست کسی همراهم نیست .

گفت به همراهت زنگ بزن. تنها نمیتوانی بروی. توی اورژانس پرستاری که سعی میکرد خود را جدی و کاردرست نشان دهد. نتوانست رگم را پیدا کند. توی آن فشار بنظر رگ هایم کاملا بیرون زده و مشخص بودند. پرستار جوان دیگری از راه رسید و آنژیوکت را وصل کرد و سرم را از دار فلزی آویخت. به آتش حرارت تنم آب پاشید. یک آمپول توی سرم تزریق کرد. چشم به قطرات تند سرم خوابم برد و بیدار که شدم.سرم سبک تر بود. خیلی از چیزی نمیترسیدم. پرستاری که جدی مینمود آمد بالای سرم و پرسید. بهتری؟!

بهتر بودم بلند شدم و دوباره رفتم پذیرش. از همان آدم صبح برگه ای گرفتم و صندوق رفتم و بعد توی راهروی ورودی که حالا خیلی شلوغ تر از صبح بود. چسب های دستم را کند و آستین پولیورم را بالا دادم. دکتر برایم  آزمایش نوشت بود. دفترچه را هم کسی با کاپشن و  سوئیچ خاتونکنار تخت روی میز گذاشته بود.

شیشه های خاتون عرق کرده و هنوز داخلش از نمی که از رادیاتور بخاری داخل بوی نا می آید. داریوش هنوز میخواند و من دنده سبک نمیکنم. توی خیابان فرجام قبلا باتری سازی بود. علی رفیق قدیمی ام گفته بود که باید به باتری ساز نشان دهم. ماشین را جلوی مغازه پارک میکنم. خودم را توی آینه برانداز میکنم. رنگ پریده تر و نورانی تر از قبل به نظر میرسم. میروم داخل چهار جوان دور یک شعله پلوپز که پیت حلبی برعکس رویش گذاشته اند کز کرده اند.بهشان میفهمانم رادیاتور بخاری آب میدهد. کف پایم خیس است . یکی که دراز کشیده بلند میشود می آید سمت ماشین. دستی به زیر رادیاتور میکشد و میگوید رادیاتورت باید عوض شه .سوراخه. میگویم  ضربه ی نخورده دست خودم بوده مراقبش بودم نشستی اش هم آنقدری نیست. میگوید خب حالا باز کنیم ببینیم. وحشیانه قاب و هر چیز دستگیر را میکند. نفر دوم شلنگ رادیاتور را از موتور جدا میکند. اب داغ ضد یخ دارد پقی میزند بیرون. تا خوب آب سبز را  خالی کند اولی رادیاتور را  کشیده بیرون.یک لکه روغن زدگی نشانم میدهد می گوید.اهان همینجاست نگاه کن. اثری از اب زدگی نمیبینم.میگویم. طوزیس نیست. تو فقط لاستیکش را عوض کن. میگوید ن خراب است  من عوض کنم  اب بدهد دستمزدم را کامل میگیرم. 45 تومن. حوصله  جر و بحث ندارم. دارد صغری کبری میچیند که من میدانم و تو نمیدانی. مطمئنم سنش هم ازم کمتر است و  یقین دارم تا همینجایش از 206 بیشتر از او میدانم. میگویم باشه عوض کن. میگرد دنبال گوشی ام  قیمت رادیاتور بگیرم. گوشی را از خانه برنداشته ام. هوا سوز دارد. زیپ کاپشنم را که میبندم . با لبخند رضای و  یک رادیاتور آشغالی ایستاده بالای سرم. بفرما مهندس . میگویم این نو؟  عصبی میشود. یعنی چی؟ یعنی من دزدم؟

من نگفتم  شما دزدی ظاهر این رو من ندیدم . یک کارتن با خودش می آورد. می گویمچند.ناقابل 180 تومن. میگویم عین خودش نبود ببندی.

آب سبز و داغ لای شیار های کاشی جلوی مغازه راه گرفته. گول خورده ام نمیتوانم با این وضع ماشین را ببرم . میگویم من این را نمیخواهم. بحث میکند. از آخرین باری که با کسی فیزیکی دعوا کردم خیلی میگذر آنقدر که یادم نیست.سن و سالم سن و سال دعوا نیست. سالهای کار و تحصیل باید بهم یاد داده باشد در ایت مواقع خودم را کنترل کنم.همین کار ار هم میکنم. می گیوم باشه. من ماشین را همینجا میگذرم میروم لنگه اش را میخرم. رفیق کناری اش کمی کنارش میکشد و  روبرو را به من نشان میدهد. درب ماشین را  میبندم و  سوئیچ را برمیدارم. آنسوی خیابان لوازم فروشی است. پسر جوان آرام تری نشسته، داغی رادیاتور دستم است. نشانش میدهد. میگوید مطمئن نیست عین همین را داشته باشد اما رایادتور خوبی دار . رادیاتور که می اورد متوجه میشوم عین خودش است. قیمت 80 هزار تومانی است و با  یک  ضد یخ که لازم است جایگزین شود مجموعا 90 هزار تومان میوشد. نصف قیمتی که آن پسر الدنگ میخواست توی پاچه ام کند. برمیگردم در مغازه ، از اتفاق افتاده شاکی ام اما حرفی نمتوانم بزنم. ماشین باز شده و  با این ماشین نمیشود جایی رفت. رایداتور ار میگیرد و بدون توجه جا میزند. رفتارش کمی آرام تر از قبل است. به خودم دلداری میدهم همین که فهمید نمیتواند تو پاچه بکند کافی است.بساط رادیاتور کم کم جمع میشود. مرد سن بالاتری که داخل مغازه است  به حرف کشیده. حالا  حرکت  او هم بنظرم یک جور شگرد است که هواس مشتری را  پرت کند. کارت میکشم. پسر کم حرف تر بهم میگوید بوی جدید بخاطر نو بودن رادیاتور است دو روز دیگر از بین میرود.کارت میکشم. چهل و پنج هزار تومن. می نشینم پشت فرمان و استارت میزنم. دنده عقب میگیرم . توی خیابان فرجام. هوا ابری است. دانه دانه باران روی شیشه می افتد. 

ضبط با مکث کوتاهی داریوش میخواند. " بگو، بگو که به خون می سرایم، دوباره با دل و جانم، حرف آخر رستن را"

 

 

 

۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
hamid vasheghani

سفرنامه تا جیرفت - فصل 2- کویر آدم را به اعتراف وا می دارد.

به دلیل مشکلات اینترنت  امکان افزودن  لینک برای  این سفرنامه محیا نشد.

به زودی با رفع مشکلات لینک و نقشه  اضافه خواهد شد.

 

 

هفت صبح بیدار شدیم. خواب درستی نکردیم. شوفاژ های مسافرخانه روشن بودند. گرم بود .رضا که حساس تر از همه بود بد خواب شده بد. تخت اش درست کنار رادیاتورها بود و معلوم بود نخوابیده بود غیراز گرما گویا من هم سمفونی خر و پف جانانه ای برگزار کرده بودم که نگذاشته بود بخوابند. حامد غر نمیزد چیزی هم ناراحتش کرده باشد با ایهام و اشاره منظورش را میرساند. پیمان اما آنقدری خسته بود که خر و پف اذیتش نکرده بود. زود آماده میشویم که برویم دیشب آخر وقت پسر و دختر جوانی دیدیم که از پایه بودن صاحب مسافرخانه استفاده کرده بودند و اتاقی اجاره کرده بودند. ناخودآگاه یادشان افتادم یاد آن لبخند فاتحانه پسر و نگاه های کرشمه دار دختر،صاحب مسافرخانه مشغول تریاک صبح بود اما خوب برخورد کرد کارت ملی را پس داد پول را گفت و آرزوی سلامت برایم کرد. رفتیم مرکز شهر برای صبحانه مربا و پنیر و چند قلم خوراکی خریدیم و درست در چمن کاری کنار آرامگاه شاه نعمت اله روی چمن نشستیم به صبحانه خوردن.

مقبره شاه نعمت اله ولی- ماهان کرمان by Hamid v.Farahani

 بعد صبحانه برای آخرین بار شاه نعمت اله را زیارت کردیم و  همان بلوار اصلی که دیشب برای شام رفته بودیم راندیم و از روی گوگل باغ شازده را پیدا کردیم. یک باغ هفت  طبقه در حاشیه  شهر ماهان  درست  جایی که فکرش را هم نمی کنی. باغ طبقاتی مربوط به یکصد سال پیش است  که کنار یک قنات پر آب و  پدر و مادر  که آب ماهان را تامین می کند. ورودی و ردیف باغ و درختان بیشتر از هر چیز و هر کسی آدم را  تحت تاثیر قرار می دهد. پله پله بالا میرویم. بیشتر از ایرانی ها توریست های شرقی و غربی اند که اول صبح برای دیدن  باغ شازده آمده اند. هر کادر به هر شکلی مبتدی یا حرفه ای ببندی نتیجه عکس زیبا در می آید.

نور و هوای پاک، طراوت گل و گیاه ها و  شرشر آب که از حوضی به حوض پایین تر سرازیر میشود  همگی حال خوب به آدم میدهند. دو ساعتی در گیر باغ و فضولی توی دالان ها و سرک کشیدن به هوای عکس خوب و استفاده از فضاییم. با چند توریست و مسافر ایرانی و خارجی خوش و بش می کنیم. و راه می افتیم. موقع  رفتن پارکینگ محوطه باغ شازده خیلی شلوغ تر شده.

از همانجا یکراست به سمت سیرچ می تازیم. پیمان خودش پشت فرمان نشسته، یکبار دوران دانشجویی به هوای کویر شهداد اردوی دانشجویی آمده و می گوید جاده کوهستانی دارد. بعد 30 کیلومتر شیب و کوه شروع میشود. جاده شیب زیادی دارد. حالا آن حال و هوای کتاب خمره مرادی کرمانی را میفهمم. مرادی کرمانی بچه سیرچ است. سیرچ با اینکه در استان کرمان است  اما آب و هوای کوهستانی دارد و در دل زاگرس واقع شده.  بعد از یک ساعت راندن در میان کوهها به هفت چنار میرسیم. از آن توقفگاه های کوتاه بین راهی است که جان می دهد که لوکیشن فیلمی شود. فیلمی که موضوع جاده ای دارد. چای میخوریم و از آب خنک امامزاده کمی استفاده میکنیم. بعد مجدد میزنیم به جاده نیم ساعت نشده به سیرچ میرسیم.  سیرچ مثل پاوه ، مثل اسد آباد و  مثل ماسوله در شکاف بین کوه و جاده  جا خوش کرده است. یک رودخانه که در این فصل  بسیار کم آب بود و  ردیف درخت های گردو ، بِه ، انار ، گلابی و  سیب که شاخه هایش از خانه ها بیرون زده بود. جلوی اولین ورودی سیرچ یک وانتی میوه فروش دیدیم.از خودش و مشتری اش سراغ  سرو کهنسال سیرچ را گرفتیم. سرو بعد از سرو  هرزویل منجیل دومین سرو کهنسالی است که با پیمان دنبالش رفتیم تا ببینیمش. سرو غیر از آنکه درخت استعاری و  شاعرانه است بسیار مقاوم است و  ایران سروهای چند هزار ساله ای  زیادی دارد که اگر مثل بناهای خشتی و سنگی قصه با خود نداشته باشند دست کم  عمر طول و درازشان یادشان داده خیلی چیزها را ببینند اتفاقات مختلف را  درک کنند ولی از پا نیافتند و زنده بمانند. به همین خاطر نماد پایداری اند. 

 آدرسی که به ما  دادند این بود که مستقیم تا دو راهی برانیم و بعد  دست چپ برویم. توی سیرچ یواش می راندیم و از فضا و دار و درختهایش لذت می بردیم. پیش یک  بقالی توقف کردیم و از فروشنده که خانم بود راه پرسیدیم. عجیب این که  اینجا نشانی از مرادی کرمانی نداشتند. خانه پدری یا اجداش را هم نمی دانستند. خیلی هم در بندش نبودند. دو راهی زیاد رد کردیم  یک جایی جاده خاکی داشت. نرفتیم. در عوض یک امامزاده بالای سیرچ سمت کوه دیدیم رفتیم انجا که بهتر از ان بالا سیرچ را ببینیم. در امامزاده بسته بود امامزاده جمع و جوری در حاشیه روستا بود. از آن بالا تخمین زدیم سرو کجاست و سمتش رفتیم. آدرس میوه فروش و آن خانم بقال درست بود. یک محوطه چند صد متری که سرو  افتاده و بی سرو صدا  وسطش بود. هیچکسی برای دیدن سرو نیامده بود. حسابی ژانگولر در آوردیم و  عکس گرفتیم. پیمان می گفت  بعد از سرو  ابرکوه این دومین سرو کهنسال ایران است. من سرو ابرکوه را ندیده ام اما از سرو هرزویل خیلی عظیم و کهن تر به نظر می رسید. آسمان باز دانه دانه باران نثار ما کرد. توی دِه کمی چرخیدیم و مسیری از مابین خانه باغ ها به سمت جاده پیدا کردیم.  نقشه می گفت  همینقدر که از ماهان تا سیرچ امده ایم باید برانیم تا به شهداد برسیم. پیش خودم با این هوای کوهستانی حساب کردم  شب سرد خواهد بود و لباس گرم کافی همراه ندارم. بچه ها توی صندلی عقب خوابشان برده بود. بعد از چند دقیقه به سه راه سیرچ - اندوهجرد و شهداد رسیدیم. پیمان توی جست و جو هایش از کرمان به قلعه کوت کوتو برخورده بود که از آثار تاریخی شهرستان اندوهجرد بود. اندوهجرد سی کیلومتر از سه راهی راه فاصله داشت. جاده ای که  هر ده - پانزده دقیقه  یک خودرو  ازش عبور میکرد. گازش را گرفتیم و  به سمت  اندوهجرد میخواستیم قبل شهداد اندوهجرد و قلعه کوت کوتو را ببینیم. جاده صاف و آسفالت زیر بود. یک جایی هم داشتند پل میزدند و مسیر فرعی درست کرده بودند. تقریبا ناامید شده بودیم و مردد بودیم که ادامه دهیم یا برگردیم. کارگران بهمان امید دادند که داریم درست می رویم. اندوهجرد شهر بود. یک شهر بزرگ با جمعیت کم ولی خانه ها و خیابان های فراخ داشت. پوشش گیاهی به شکل محسوسی تغییر کرده بود دیگر خبری از درخت به و گلابی نبود. خانه ها و بلوار های شهر پر نخل بود. وروردی شهر جایی که اسم اندوهجرد را به لاتین  با  ورق فلزی درست کرده بودند  شوره زار بود و  اینها  نشان میداد که داریم به کویر نزدیک می شویم. هوا هنوز ابری بود و گه گاهی دانه می انداخت و نمی انداخت. از دوتا پیرمرد که مشغل آبیاری به نهال های تازه کاشته بودند ادرس قلعه قلعه را گرفتیم. یکیشان با شلوار شش جیب نظامی به پا داشت با لهجه قشنگ کرمانی توضیح داد. جلوتر دست چپ برویم و ادامه دهیم شهر که تمام شد یک گدار (دره) است  از گدار که سرازیر شویم کوت کوتو را میبینم. 

خیابان ها پر از بچه و موتوری بود. آهسته میراندیم و خوب نگاه می کردیم .به گدار رسیدیم .ردش کردیم قلعه را هم دیده بودیم اما باورمان نشده بود که کوت کوتو همین باشد. دور زدیم و برگشتیم. دوزاریمان افتاده بود همین است. کوت کوتو در گویش محلی یعنی سوراخ سوارخ و پیش رویمان یک کوه پر از سوراخ بود. جاده خاکی ناهماوری داشت که نمیشد با این ماشین برویم. پارک کردیم و  آن یکی دو کیلومتر را پیاده گز کردیم. بیابان ترک خورده و خاک بی حاصلی بود که کوه سراخ سوارخ ازش سر در آورده بود. یک تپه به ارتفاع حدود30-40 متر که جا به جایش پر از سوراخ بود. داخل هر سوارخ ها  طاقچه و  محل آتش (اجاق)تعبیه شده بود. بنظر می رسید کوت کوتو  یک قلعه یا  پایگاه نظامی خیلی قدیمی بوده است. تپه را  که دور زدیم  دشت هموار و صافی به خوبی دیده می شد. مشخص بود که آدمهایی اینجا اقامت داشتند و  آمار می گرفتند شاید نوعی محافظ برای شهر از شهر حرامیان و  بیابان نشین ها بودند. هر چه بود این تپه که اسم قلعه رویش گذاشته بودند روزگاری  محل استراتژیکی بوده است. از اینکه  گردشگران شهداد پایشان هم به چنین جایی باز نمیشد هم خوشحال بودم هم حس میکردم وقت زیادی برایش گذاشته ایم. پیاده برگشتیم تا ماشین. باران باز نم نم میبارید.

مسیر برگشت را پیمان  می تاخت. حتم دارم  اگر اتفاقی برای ماشین می افتاد یا مثلا جانوری می پرید وسط جاده هر چهارتایی به همراه آن جانور نفله شده بودیم. به سراهی رسیدیم. و بی معطلی سمت شهداد راندیم. خیلی زود به شهداد رسیدیم. برخلاف تصورم شهداد جای سر سبزی بود خیلی فراخ تر از اندوهجرد و شهری که مشخص بود توریست ها جا به جایش حضور دارند. این را از اقامت گاه ها بوم گردی و سوپر مارکت های شیک اش می شد فهمید. جا به جای شهر تبلیغ اقامتگاه بود. توی یکی از مغازه ها که دنبال خرید گوجه فرنگی و  میوه بودیم جوان یاماها سواری  جلوی ماشین پیاده شد با خودش شراب خرما آورده بود که بهمان بفروشد. بطری اش را لای یک دستمال پیچیده بود و  پنجاه تومن میفروخت. بدم نمی آمد شراب خرما را هم تجربه کنم اما نه دلم می آمد برای 700-800 میلی لیتر شراب 50 تومن بسلفم نه اینکه جراتش را داشتم به این پسری که نمیشناسم و شرابی که نمیدانم چیست توی سفر شلوغ و پر برنامه اعتماد کنم. 

از خیر شراب گذاشتیم . دنبال اقامتگاه راهمان به اقامتگاه بومگردی کاشکیلو افتاد. کاشکیلو در لغت به معنی غلاف شکوفه درخت نخل است  که خوش عطر است و عرق معطری از آن میگیرند. اقامتگاه تر و تمیزی بود یک خانه بومی که بازسازی شده بودی. گرداننده پسر جوانی بود به اسم وحید که خیلی دوست داشت که بها حال بنظر برسد. اولین سوالش از ما این بود که از کجا آمدیم. وقتی فهمید از تهران آمدیم کلی قمپوز از خودش در کرد. اقامتگاهش هم شلوغ بود پر از آفرود سوار که داشتند غذا می خوردند. عذر خواست و گفت جا ندارد. دلمان نمیخواست نور را از دست بدهیم دلمان میخواست  زودتر از غروب آفتاب برویم کلوت های دشت لوت را ببینیم. برای همین از وحید شماره تلفن گرفتیم و گفتیم برای شام برمیگریم. 

راه افتادیم. راه بیابان را گرفتیم. تابلو های شهداد کافی و مشخص بود. بعد از شهر خیلی زود کویر شروع شد اول درختچههای گز که کنار هرکدامشان نیم متر تا یک متر خاک جمع شده بود. مواقع طوفان این گز ها تنها  موجودات زنده بیابان اند که از فرسایش خاک جلوگیری میکنند. ده کیلومتر جلوتر از گز هم خبری نبود. بیابان کامل جا به جا  یک  ستون  شنی به ارتفاه 10-15 متر که بهشان کلوت میگفتند دیده  میشد. بیشتر  ماشین ها شاسی بلند بود و بیشتر از بومی دختر و پسر آفرود باز که دستار به سر بسته بودند. بعداز راندن توی جاده شهداد به نهبندان به جایی رسیدیم که جاده شسته شده و به تازگی با خاک ترمیم شده بود تا جایی که دیگه جاده رسما بسته شد. جاده زیر آب رفته بود.

گویا بارندگی های خوب بهار امسال (1398) باعث شده بود اینجا در پست ترین  نقطه کرده خاکی دریاچه ای درست شود. دریاچه بزرگ و شور که جاده را هم در خود بلعیده بود. هر چه بود منظره بدیع و خفنی درست کرده بود که توی آن غروب آفتاب به قدری زیبا بود که دلمان نمی آمد ازش  دل بکنیم. از گلدن تایم عکاسی استفاده کردیم چند عکس گرفتیم با خانوده دوچرخه سوار که مجموع پدر و مادر دختر و پسر بودند  و با دوچرخه آنهمه راه را آمده بودند (حداقل شصت کیلومتر با  دوچرخه رکاب زده بودند) خوش و بش کردیم. بعد آرام برگشتیم انداختیم توی جاده و تا جایی که  افتاب وجد داشت  راندیم. هوا که تاریک شد کنار یکی از کلوت ها پارک کردیم . زیر انداز پهن کردیم. شانه به شانه دراز کشیدیم و به راه شیری و میلیون ها ستاره آسمان کویر چشم دوختیم. گاه گاه شهابی از گوشه آسمان در می رفت و  گوشه دیگری خاموش می شد. من  دوازده تا دیدم و  بچه های یکی کم یکی زیاد  گوشه ای از آسمان را نگاه میکردند که شهاب ببینند. هر کدامشان  که توی آسمان پیدا میشد شعفی با خود داشت .پیمان میگفت اگر موقع دیدن شهاب آرزو کنی برآورده میشود اما راستش فاصله دیدن تا گفتنش که من شهابی دیدم به قدری کوتا بود که  صدایی شبیه عه و جیغ خفه و  اینها بیشتر از دهانمان خارج نمیشد. چه برسد به آرزو کردن.

دو ساعتی همانطور ولو از هر دری حرف زدیم و برای دیدن هر دانه شهابی جیغ و هورا کشیدیم. راه شیری هم هاله روشن بود از جنوب شرقی تا غرب و شمال غربی کشیده شده بود. هیچکدام از آن درس های ستاره شناسی هم که در سربازی یادمان داده بودند را نتوانستم یاد بیاورم به جز پیدا کردم  دب اکبر که بابا ابراهیم (پدر بزرگم ) یادم داده بود. کلی هم سر این فخر فروختم. پیمان پرسید سه آرزوی مهم زندگی مان چیست. جوری این سوال را پرسید که انگاری میخواهد مچ بگیرد. یا  اینکه جواب هایمان بخشی جدا ناپذیر از یک پژوهش است و اگر نظر ندهیم پزوهش ابتر میماند.

خیلی به آرزوهایم فکر نکردم یعنی باورم این است که چیزی که آرزوی واقعی است در ناخوآگاه آدم  رسوخ کرده و نیاز به فکر ندارد اما بعدش دوتا دیگر یادم آمد اما نگفتم. آرزو ها تقریبا شبیه هم بود. زیر هر سقفی باشیم یک چیز را طلب می کنیم. پولدار شویم، خارج برویم، با ادم مناسبش اشنا شویم ، فلان کار را بکنیم و ...

واقعیتش اش فکر میکنم خوشحالی و شادمانی در تمام این برهه ها مهم تر از هرچیزی است. خیلی پیش آمده کسی را با خودم قیاس کنم و بعد احساس کنم جامانده ام  و تِر زده ام  اما  خب من همین ام  قرار نیست شبیه او هم باشم قرار است خودم باشم به شدت خودم باشم. پس پشیمانی احمقانه ترین کار است.

بساطمان را جمع  کردیم برای شام و خواب راندیم سمت شهداد، بد نبود توی کویر هم بخوابیم ، ترسی نداشتم کویر شلوغ بود. گرسنگی را هم میتوانستم تا صبح تحمل کنم. احساس پوچی میکردم.  و این  کویر . عظمت آسمانش به پوچی ام می افزود. برگشتیم شهداد کورمال کورمال آمدیم . بنظرم پیمان  توی آن تاریکی و ظلمات جاده اذیت شد. برگشتیم شهداد بنزین زدیم و رفتیم کاشکیلو، نبودند در زدیم. رفیقمان وحید خوابیده بود بنظر خسته بود،بیدارش کرده بودیم. راهمان داد.کاشکیلو خلوت شده بود همه آفرود بازها رفته بودند بیابان ،گفتیم گرسنه ایم شام میخواهیم  ازمان سفارش گرفت ادمهایش را صدا زد. خانم های افتاب سوخته و کم حرف آمدند. غذاها درست شده بود از جایی اوردند و گرم کردند و خوردیم . کیفیتاش خوب بود یا خیلی گرسنه بودیم هرچه بود بهمان چسبید با وحید و کاشکیلو و درخت های حنای توی حیاط اقامتگاه خداحافظی کردیم و  رفتیم. یک پارک در مرکز شهر نشان کرده بودیم. هوا اصلا سرد نبود و  میشد کمپ زد. مشکل چند خانواده و جوان  ول توی پارک بود. یک پاترول که پلاک اش برای رشت بود هم پارک کرده بود. پیدا بودند مسافرند و میخواهند کمپ بزنند. اما شهدادی ها نمی رفتند. نشسته بودند توی پارک به تخمه شکستن و تفریح و قلیان کشیدند. ساعت از دوازده گذشته بود و انها هنوز نشسته بودند و خیال رفتن نداشتند. ما هم چند دست ورق بازی کردیم که پوزشان را بزنیم  بلکه بروند رد کارشان اما نرفتند. بیخیال نشدند. خوابمان می آمد چادر را علم کردیم و رفتیم برای خواب اما تا وقتی که خاطرم هست حتی نیمه شب هم از خواب پریدم صدای موتوری ها می آمد. که در رفت و آمد بودند.

حس میکردم کرمان را ندیده ام.کرمان را نمیشناختم. حس میکردم  کرمان هم دیر آمده ام مثل همه آن کارهایی که یک وقت هایی یادم می افتد باید انجام دهم و برای انجاشم  لفت داده ام.

پایان روز دوم

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
hamid vasheghani

سفرنامه تا جیرفت - فصل 1 -بارون و دوست دارم هنوز چون تورو یادم میاره

به دلیل مشکلات اینترنت  امکان افزودن  لینک برای  این سفرنامه محیا نشد.

به زودی با رفع مشکلات لینک و نقشه  اضافه خواهد شد.

 

دیباچه

یک ماه پیش تر از نوشتن این پست یک روز در اواسط مهرماه به سرم زده بود که تعطیلات یک خط در میان آبان ماه را با قطار به وان و بعد از آنجا به آنکارا بروم  به رفیق شفیق سالهای دورم که دانشجوری دکتری در آنکاراست سری بزنم و بعد با قطار اکسپرس تا استانبول یا ازمیر بروم و دست آخر با پرواز به تهران برگردم.

 این وسط به جزییاتی فکر کرده بودم و حتی با دو سه دوست که در این زمینه چندتا پیراهن از من بیشتر پاره کرده بودند مشورت کردم. اما خب سفر لطفش به جمع است و جمع ما پسرهای عذب نیمچه مستقل، با این قیمت ارز و هزینه ها برای سفر به ترکیه عجیب مقروض میشد. این شد که در نشست رسمی که در خانه حامد داشتیم تصمیم گرفتیم. گزینه های دیگر را بررسی کنیم. تفلیس را من رد کردم  بخاطر هوای سرد و رفتار زشتشان با ایرانی ها و شمال کشور را هم هیچکدام از رفقا به خاطر شلوغی ایام تعطیلات نپذیرفتند. آخرش نفهمیدم کدام پرفسوری از میان جمع پیشنهاد جیرفت را داد. یعنی اول کرمان بود بعد تصمیم گرفتیم تا جیرفت برویم. یک گروه هم برای تیم خود ساختیم به اسم تا جیرفت که اطلاعات و پیشنیاز های سفر را ردیف کنیم. آنجا هم بیشترین و مفید ترین لینکها برای پیمان بود. القصه اینکه بار و بنه را بستیم و سفر را برای یکشنبه 5 آبان تا جمعه 10 آبان به مدت شش روز بستیم. تقویم نشان میداد که دو روز مرخصی برای این ایام بگیریم کافی است. این شد که یکشنبه صبح تا جمع و جور شویم و به جاده بزنیم 5.30 صبح بود و تهران هوای باران و نم داشت.

 

قرار بود پیمان 4.30 بیایید دنبالم و تک زنگ بزند. وسایل را شب قبل چیده بودم منتظر تک زنگ بودم که بپرم پایین و سوار شوم،شب قبلش هر دو دیر خوابیده بودیم اما با یک ربع تاخیر راه افتادیم دنبال حامد و همسفر جدیدمان،رضا رفتیم و قبل از 5.30 صبح توی اتوبان نواب رو به جنوب در حرکت بودیم. تهران در مه غلیظ صبح پاییز با خیابان های خیس مرموزانه بدرقه مان کرد. تا نزدیک های کاشان  تقریبا همه جز راننده خواب بودند. کاشان  کم کم صحبت ها گل کرد و از سفر گفتیم. آسمان یک تکه ابر بود  اما نمی بارید. یا گهگاهی چند قطره ای می انداخت و گم میشد. صبحانه را در توقف گاه امیرکبیر  کاشا ن زدیم. برای بنزین توقف کردیم و پشت بندش حلیمی که رضا  خریده بود را خوردیم. خیلی معطلش نکردیم مجدد راه افتادیم و سعی داشتیم تا ظهر خودمان را به یزد برسانیم. هرچه از تهران و شمال کشور فاصله میگرفتیم هوا گرم تر و ابرها کمتر میشد. دو راهی نائین و اصفهان یک millstone برایم بود. توی آن هوای مه گرفته و ابری عجیب وهم انگیز می نمود. آدم را یاد انتخاب می انداخت و سخت درگیر میکرد.

 

قرار گذاشته بودیم اگر شهری هم توقف نمی کنیم حداقل به جای کمربندی از داخل شهر عبور کنیم. به دو دلیل اول اینکه خوب شهری را در یک نظر و در مقام سوم شخص دیدهایم. دوم اینکه معمولا جاده های کمربندی بعد از تاسیس شهرها راه اندازی شده اند و بسیار طولانی تر از مسیر داخل شهرند و مجبورند شهر را دور بزنند. این دومین بار بود که وارد شهر نائین میشدم اولین بار تابستان یک شب طولانی در تابستان 1386 بود که از آن سفر فقط خاطره خوردن یک همبرگر در مجاورت امامزاده یادم بودم. این بار هم از کنار امامزاده سلطان سید علی (ع) گذشتیم . به دلیل تعطیلی مذهبی و سالروز شهادت حضرت رسول و امام حسن مجتبی مراسم زنجیر زنی در حیاط امامزاده برپا بود. وقت ایستادن نداشتیم باید تا شب خودمان را به اولین  هدف می رساندیم و توقف ممکن بود ما را از برنامه دور کند. مختصر خریدی از سوپر مارکت کردیم و مجدد  توی جاده افتادیم تا اردکان بدون توقف راندیم. میدان ورودی اردکان مسیری به سمت معدن سنگ آهن و کارخانه های احیا مستقیم و گندله سازی چادرملو داشت. به همین خاطر اسم میدان را به میدان چادرمَِلو تغییر داده اند. اردکان با آن تصویر سال 86 فرق کرده بود. با شهر مجاورش میبد که بنظر دست نخورده تر باقی مانده بود بسیار متفاوت بود. بلوار های پهن و  تمیز ردیف درختهای انار و کاج که در بلوار های کاشته بودندنشان از ترقی شهر به شهری بزرگتر و متول تر داشت. خیلی ها معتقدند اردکان  به خاطر ریاست جمهوری هشت ساله محمدرضا خاتمی اینقدر پیشرفت کرده است. من هم منکرش نیستم اما بنظرم رشد اردکان دلیل دیگری هم داشت آنهم  وجود همین معادن سنگ آهن استان یزد و کارخانههای کاشی و سرامیک است. اگر بگویم نیمی از برندهای تولید کاشی و سرامیک ایران در مجاورت میبد و اردکان  شکل گرفته اند بی راه نگفته ام. خصوصا که در سالهای اخیر صادرات  محصولاتشان به کشورهای خاورمیانه و اروپای شرقی بیشتر هم شده و ارز آوری خوبی برای ایران  داشته است. 

وریمان گرفت برویم داخل میبد و با نارین قلعه عکس یادگاری بندازیم. رفتیم. نارین را هم پیدا کردیم اما ساعات بازدید تمام بود و دربش بسته بود. چند عکس از رخ دورش گرفتیم .عکس های خوبی شده بودند . میبد از آن شهرهاست  که خودش میتواند هدف یک سفر چند روزه باشد اما هدف ما کرمان و جیرفت بود و نمی خواستیم در یزد زیاد وقت بگذاریم. به همین خاطر راه افتادیم. بعد از یزد یک جا جاده یکباره  شلوغ شد. جلوتر افسر جوان لاغر اندامی با لهجه زیبای یزدی بهمان گفت  تریلی در جاده قیچی کرده و مسیر را بسته  ناچار دور زدیم و  از داخل یزد رفتیم.در شش و بش ماندن و نهارخوردن در یزد بودیم یا انار که یزد توقف نکردیم و یکراست رفتیم تا اناربین ره فقط به یک کاروانسرای باستانی (رباط زین الدین) سرزدیم که این روزها محل اسکان توریست های خارجی است. شواهد نشان میداد رباط تعطیل است اما وقتی رسیدیم یک لت در باز بود. کاروانسرا در دو لتی داشت که  یک لتش از خودش دو تکه بود درب پایین و بالا  لولای مجزا داشت و  چفت و کلون جدا . ما که در را باز دیدیم  رفتیم داخل و از سرسرا گذشتیم کسی چیزی بهمان نگفت ما هم چیزی به کسی نگفتیم. کاروانسرا به شدت خلوت و دلپذیر بود. معماری خاصی داشت پنج ستون دایره ای شکل داشت که اگر درب ورودی هم حساب کنی میشود شش ستون و این شش ستون که با شش دیوار arcشکل به هم وصل شده بود داخل کاروانسرا درست  پشت ستونها یک دیوار بود به شکل حلال که راهرویی از جلوی درب تا شاهنشین (ضلع  روبروی درب) می رفت . داخل بین هر دو ستون دو حجره بود. و بین هر چهار حجره یک راه پله به پشت بام. یکراست رفتیم پشت بام بنا . ترمیم شده و نورپردازی شده بود. در باورمان نمی گنجید چنین کاروانسرایی در این بیابان برهوت اینقدر خوب باسازی و  تعمیر شده باشد. فضای بین هلالی به شکل درستی اتاق بندی و  مناسب اقامت و خدماتی هتلی شده بود. فضای یکی از حجره ها آشپزخانه و یکی از حجره ها سرویس بهداشتی و  حمام شده بود. در تعداد بالا با کف رنگ استاتیک ترکیب سرویس ایرانی و فرنگی که برای گردشگران خارجی هم سخت نباشد. بعد از نیم ساعت گشت زدن داخل کاروانسرا تازه دوزاریمان افتاد که اینجا را  صرفا  به روی گردشگران خارجی باز می کنند . نحوه رزرو و سرو غذا کلا دست  یک سازمان ایرانی است و مسافر عادی نمیپذیرد. گویا حتی گردشگر ایرانی برای بازدید هم داخل راه نمیدادند ولی ما آمده بودیم داخل و هیچ کدامشان ابزار ناراحتی از حضور ما نکردند. یعنی حتی اگر ناراحت هم شدند چیزی نگفتند. فقط فهمیدیم تایم نهار گذشته و از چای یا پذیرایی هم خبری نبود. آشپزخانه به تعداد مسافران خودش غذا درست میکند. کنار قلعه یک ساختمان کوچک تر بود و یک خانواده مقیم که بنظر میرسید کار خدمات و نگهبانی ازن کاروانسرا را بر عده گرفته اند. گردشگری اشتغال زاست. اشتغالش هم انسان شناسی می آورد و  به نسبت خیلی کارهای دیگر سخت نیست. دیر وقت بود آفتاب داشت  پس میرفت باید قبل تاریکی خودمان را به انار میرساندیم . پیش بینی مان این بود که شام  شب اول را در رفسنجان بخوریم. اما حالا  بعید میدانستم به رفسنجان برسیم. راه افتادیم . کمی دورخودمان چرخیدیم و افتادیم توی جاده خیلی زود به انار رسیدیم. انار شهر ساکت و دنجی بود. با تصور ما از یک شهر کویری که جز شهرهای منطقه 3 بود فرق داشت. همه چیز با یک گشاده دستی و تفکر بزرگ طراحی شده بود. خیابان ها، مغاز ها و حتی امامزاده شهر بزرگ و عظیم طراحی شده بود. یک نانوایی که پلاک ثبتی و درجه بندی کیفی داشت.نان خریدیم. فهمیدیم همه نانوایی های استان کرمان این تابلو را دارند نان های اینجا چیزی شبیه  نان تافتون ولی به ضخامت نان بربری بود. نان تازه و داغ اش بسیار می چسبید.

 

شش تا می خواستیم هشت تا گرفتیم. رفتیم توی چمن کاری جلوی امامزاده نشستیم املت را به راه کردیم یا ده تا تخم مرغ و یک عالمه گوجه فرنگی املت زدیم . یک وانتی کنارمان انار میفروخت. پیش خودمان گفتیم حتما در شهر انار ،انار باید مفت باشد.تابلو انار فروش هم نوشته شده بود "ده کیلو انار 10000 " رفتیم انارها را وارسی کردیم عالی بود. اما کیلویی 1000 تومان نبود. به ازائ هر کیلو ده هزار تومان بود. یادمان آمد توی راه بعد یزد دو سه کیلو انار چهار هزار تومانی خریدیم . به همان ها اکتفا کردیم. بعد املت  یک دانه انار زدیم .

رفتیم برای زیارت امامزاده. زیارتمان همزمان شد با اذان مغرب، ما تازه نهار خورده بودیم. توی حرم چند پله بالاتر از ضریح نمازگراران منتظر حضور پیش نماز بودند. حاج آقایشان از راه رسید جوان چاق با صورت زیبایی بود. سلامی کردیم و از حرم بیرون آمدیم. دوباره نشستیم توی ماشین . راننده عوض شد حامد نشست پشت فرمان پیمان  جای شاگرد و من رفتم عقب نشستم. نمیدانم چقدر راندیم. من با صدای یک شعر کودکانه بیدار شدم. پیمان پادکستی دانلود کرده بود و با خودش آورده بود که درباره یک دوره آموزش موسیقی ایرانی به کودکان بود. جلوتر حامد  ترمز  کرد و گفت همینجاست. رسیده بودیم به کبوترخانه راهنمای تلفنی ما میگفت که کبوتر خانه محل بستی فروش های خوبی است. پیاده شدیم غیر از ما چند توریست خارجی و چند محلی هم بودند. من که خواب نما شده و کورمال کورمال تا جلوی مغازه رفته بودم بستنی حصیری و کیک بستنی سفارش دادیم، بستنی و خنکای هوا حالم را جا آورد. اینجا هم دو مرد توریست  دیدیم  که بنظر اروپایی بودند. داشتند بستنی میخوردند و مارا با تعجب نگاه میکردند.

 

جاده تاریک و بلند می نمود توی ماشین تا کرمان پادکست گوش دادیم و بعد از یک جاده قدیمی دو طرفه تا ماهان راندیم. نمی خواستیم مستقیم کرمان برویم. کرمان را برای رسیدن به مقصد های مهمتر نگه داشتیم  تا حین بازگشت ببینیم. به رفسنجان هم نرفتیم.تصمیم گرفتیم شب اول ماهان بمانیم  تا برای رفتن به کویر شهداد و سیرچ آماده باشیم. چهل دقیقه ای توی آن جاده دوطرفه که ماشینها نور بالا میدادند و تند می آمدند راندیم . به ماهان رسیده بودیم. گوگل مارا یکراست به مقبره  شاه نعمت اله ولی رساند. 

مقبره از بیرون یک ساختمان خشتی مثل اکثر بناهای تاریخی مرکز ایران بود. اما  بعد از یک راهرو باریک با درب های کوتاه به حیاطی با درخت های کاج  صد یا دویست ساله رسیدیم و یک حوض بزرگ با ردیف شمعدانی های پر شماری که روح به حیاط مقبره میداد.جلوی درب کفش کندیم. از خلوتی حیاط میشد فهمید داخل هم خیلی شلوغ نیست. در سرسرای  مقبره یک پرده برزنتی ضخیم برای جلوگیری از ورود باد و گرد و خاک نصب کرده بودند همانجا بود که صدای آواز را شنیدم. همان دم بود که زمزمه خوشی به گوشم رسید. کسی داشت  آواز می خواند. آواز قشنگی که روح آدم را جلا میداد احساس آرامش می کردم. حریم امنی بود کسی با کار کسی کار نداشت.کسی نمی گفت فیلم نگیر  با فلان و با بهمان . کسی به اسم خادم وجود نداشت  تا با  گردگیرهای پشمکی بد بو بگوید از این طرف یا از آن طرف کسی برای ضریح فولادی دولا راست نمیشد. یک محوطه مرمری بود به ارتفاع 80-90 سانتی متر رویش یک صندوق شیشه ای با زوار های چوبی بود و داخلی یک مکعب مستطیل  به شکل مزار . آدمها که تعدادشان بیست تا هم نمیشد دور تا دور محوطه دورتر از مقبره نشسته بودند یک نفر میخواند. اکثرا ساکت و میخ صدا بودند و اآرام و صبور حال خوب داشتند، عده ای سری به نشانه لذت تکان میدادند و  یاحق یا  یاهو  می گفتند. آواز از پسر جوانی بود که  طنین صدایش به غایت روح نواز بود و تاثیز آواز و غنا را  روی روح آدمی بار دیگر ثابت  میکرد.دوست داشتم  یکی از همین مراجع تقلید که آواز را حرام اعلام کردند آنجا بودند تا  بهشان ثابت  میکردم موسیقی یا  بهترش را  بگویم آواز خشک و خالی اما با کیفیت  چه با روح انسان میکند. و اگر این  تعالی نیست  آن  همه سنت  و مناسک مختلف دینی چطور هست؟

 

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه

چه آرزوی محالی است زیستن با تو 

مرا  همی بگذارند یک سخن با تو

 

بقدری آرام و  رها شده ام که  نای ایستادن هم ندارم. عضلاتم  نای انقباض ندارند. خودم را کمی جمع و جور میکنم. کمی توی مقبره و کنج های  خلوت و  مقام هایش میچرخیم. در حیاط پشتی باد دلپذیری می وزد. مقبه شاه نعمت اله سومین مقبره یک  صوفی است که میبینم توی اینترنت راجع شا نعمت اله ولی خواندیم که او  روش صوفیگری را تغییر داد و خیلی از صوفیان او را پیشوا و بزرگ خود میدانستند. کم کم باید برویم .دل کندن از مقبره شاه نعمت اله  واقعا  سخت است. قرار کردیم فردا صبح هم قبل از ترک ماهان  یک نوبت دیگر بیاییم. حامد از دوست  کرمانی ما تلفنی آدرس یک رستوران را میگیرد. توی بلوار اصلی ماهان  یک باغ رستوران مورد نظر رسیدیم. ساعت از ده گذشته بود و  رستوران  آخرین غذاهای خود را  سرو میکرد. محوطه رستوران هم فضای سر پوشیده و گرم داشت هم تخت و  فضای سر باز. بنظرم هوای ماهان برای بومیان  کمی سرد و  غیر قابل  تحمل می آمد. ما ترجیح دادیم  توی فضای آزاد غذا بخوریم. بعد نیسم ساعت غذای ما اماده شد. غذای بدی نبود.آخرهای شام  قطره قطره باران روی سرمان افتاد. میخواستیم  شب اول را  کمپ بزنیم اما  باران داشت  برنامه را بهم میریخت. پارک تر و تمیزی پیدا کردیم نگران امنیت و حیوانات  مزاحم بودیم  پارک در حاشیه شهر بود و بنظر حیوان مزاحم زیاد داشت. اتفاقی در مسیر پیدا کردن  پارک  مسافرخانه ای جستیم. شمارهاش را من پیدا کردم و حامد تماس گرفت. 5 دقیقه بعد جلوی درب مسافرخانه بودیم. مسافرخانه حدود 10 اتاق داشت در دو طبقه، موتورخانه روشن بود و تمام  راه پله  بوی گاز پیچیده بود.  دو نفره اتاق را دیدیم. کمی با صاحب مسافرخانه حرف زدیم. خسته بودیم ساعت از 11 شب گذشته بود و  حوصله  چانه زدن نداشتیم. اتاق پنج تخت داشت اما خیلی تمیز و مرتب نبود. کیسه خواب ها را باز کردیم. کمی درباره برنامه فردا حرف زدیم.  نفهمیدم کی خوابم برد. نمیدانم چرا موقع خوابیدن دائم این ترانه قمیشی را  زمزمه میکردم: بارون و دوست دارم هنوز چون تورو یادم میاره...

پایان روز اول

۳۰ آبان ۹۸ ، ۱۹:۳۵ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
hamid vasheghani