حمیدوو برگ بیدوو

یادداشت های یک دیوانه بعد چهارم

ای کاش قضاوتی در کار در کار درکار......

 برداشت اول:
سال 85 ترم اول دانشگاه بودم که آن فیلم کذایی از بازیگر پر کار و خوشنام آن روزها منتشر شد. درس نقشه کشی  یک استاد به درد نخورِ عذبِ کچل داشت  که در ارتباط به زن ها حرص داشت. ابایی از گفتن حرص ندارم چون واقعا حریص بود. شرایط ، سن و سال و زندگی که بیش از 40 سالش را به تنهایی گذرانده بود عرصه را برایش تنگ کرده بود. آن سال خیلی رک و پوست کننده از ما که جوانان 17-18 ساله تازه بالغ خواست فیلم ماجرا را برایش ببریم تا در درس نقشه کشی پوآن(امتیاژ) مثبت برایمان در نظر بگیرد.  لپ تاپ نداشتم و کل سهم من از کامپیوتر یه PC قدیمی زهوار در رفته در خانه مان بود که به شکل اشتراکی بین من و برادرانم تقسیم میشد. فیلم را هم نداشتم. اینترنت دیآل آپ بود. 5kb/s موبایل ام هم  3310 نوکیا که تنها تکنولوژی که درش به کار برده شده بود ویبره ای بود که ازش میشد برای  هم زدن ملات ساختمانی استفاده کرد. القصه اینکه بیخیال امتیاز مثبت و شدم  رفتم با ارشد کلاس که برگه های میان ترم را تصحیح میکرد رفیق شدم و سرآن اتفاق هم دوست  11 ساله ای دارم هم  مره از نقشه کشی گرفتم.
بعدها هربار یاد نقشه کشی می افتادم یاد آن اتفاق هم می افتادم. خوشحالم که آن بازیگر هرچند به سختی توانست خودش را به راهی جدید برساند.

برداشت دوم:
انتخابات مجلس سال 94 نماینده اصفهان به دلیل رویت شد یک عکس بی حجاب که برای مدتها  پیشتر از زمان کاندیداتوری اش بود با وجود رای قابل توجه کنار گذاشته شد. و حتی رهبری در موضوع مداخله کرد حکم داد. عکس قدیمی بود اما موضوع عدم صلاحیت  عطف به ما سبق شد. و نماینده که رای خوبی بین مردم گرفته بود غیر از اینکه مجلس را از دست داد  بدنام شد.

ریاکار

برداشت سوم:
سال گذشته بسیج دانشگاه شهید بهشتی و یک دوجین آدم نگران حزب الهی به حضور مونا برزویه برای آموزش و صحبت در خصوص ترانه فارسی در دانشگاه شهید بهشتی انتقادهایی با لحن فحش گونه سر دادند. توی بیانیه این گروه حتی مونا برزویه با لحنی زشت و الفاظی رکیک خطاب شده بود. همه اینها بخاطر حجاب نیم بند خانم ترانه سرا بود.

برداشت چهارم :
سال 1395 خانم مجری چادری در صفحه اول روزنامه صبح تهران  با تیتر بزرگ  به حجاب برتر خود فخر فروخت و گفت  افتخار میکند که چادری است و از این اتفاق نه تنها محدودیت که کلی فرصت نصیبش شده است.

برداشت پنجم: 
ایضا همان خانم مجری چادری حین درگیری های های عاطفی کاملا شخصی اش با مجری دیگر تلویزیون حکومتی ایران عکس ورم کرده و کتک خورده خود را در رسانه های عمومی و اجتماعی منتشر کرد تا نشان دهد مسبب این جدایی اون نبوده و شاید ترحم مخاطبان را بخرد. تا به این طریق ضمن افزودن به منفوریت همسر گرام ، کمی از ابرویی در خطر افتاده خود حفظ کرده باشد.

برداشت آخر:
خانم مجری چادری که ترحم ها را خریده بود و آردش را ریخته بود و الکش را آویخته بود و دوباره روی صحنه زنده تلویزیون آمده بود در یک مصاحبه آن خانم ترانه سرا  فحش خورده را به حفظ ارزش ها و رعایت حجاب اسلامی توصیه کرد.




پس نوشت:
اینکه ما چه هستیم و چه میخواهیم باشیم به خودمان ربط پیدا میکند، اما اگر به واسطه چیزی شهرت و اعتبار خریدیم  وارد بازی شدیم باید با قوانین همان بازی ادامه دهیم . مثل کسی که این طوری وقیحانه دروغ میگوید و خودخاهانه و متوقع دنبال ترحم میگردد. مثل بازیکن فوتبالی است که یک نیمه با قوانین فوتبال بازی میکند و نیمه دیگر میخواهد قوانین والیبال حاکم باشد.
نمیشود گفت مجری تلویزیون که تبحرش چپاندن چندین واژه در یک جمله و لبخندهای مصنوعی است گناه دارد ولی خانم دکتری که نماینده مجلس نشد، بازیگری که خوش آتیه بود و ترانه سرایی که کارهایش معروف است گناه نداشتند. کاشکی قضاوتی در کارمان بود.








۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
hamid vasheghani

تو ای دخت شرمگین امید

زادگاه پدری ام را دوست ندارم. نه اینکه خودم را گم کرده باشم یا بخواهم  نشان دهم خیلی بچه تهرانم و اهالی آن دیار خیلی عقب مانده اند. ابداُ. ده یا بیست سال پیش آرزویم بود به آنجا بروم . دیدار تازه کنم. آدم های روستا را ببینم و توی زندگی شان دقیق شوم . اما الان رغبتی درم نیست با اینکه خانه و سرای تازه یافته ام. با اینکه مالکیت دارم اما رغبت گذشته در من نیست. این نوبت که دری به تخته خورده بود و رفته بودم فکر کردم چه شد که شوق ریشه یابی اینطور در من  زمین گیر شد. چه شد روستایی که سالها عاشق شپش و بوی کاهگل های خیسش بودم اینطور در من تمام شد. من بزرگ شدم و خواسته ام تغییر کرد یا روستا محقر شد و پس رفت کرد. روستا با آن چند صدخانه کاهلگی و تو در تویش محوریت داشت. اعتبارش به بزرگانش بود. یادم هست توی حسینه و مسجد ریش سفید ها جا و اعتبار خود را داشتند.  مناسک داشت. تا سفره مسجد خاص خود روستا بود. این روزها اما مراسم با نمونه مشابه اش در تهران  تفاوت چندانی ندارد. بزرگها  یکی یکی کم شده اند و جوان ها اعتباری برای مناسک قائل نیستند. اصلا بلد نیستند. حق هم دارند. ارزشی برایشان ندارد که بخواهند در بندش باشند. زمین های کشاورزی تعطیل شده و  زمین بایر مانده آنجاهاییکه آب و چشمه  دارد زمین ها به  باغ های گردو بادام و انگور بدل شده. سقف خانه ها  شیروانی و  نمایشان سنگ هاری مرمریت و گرانیت شده است. روستا که روزی مولد بود خود مصرف کننده شده است. جمعیت روزهای میان هفته با روزهای پایان هفته خیلی متفاوت است. نسل پدران بازنشسته بر گشته اند و خوش نشین شده اند. چند گله  چند هزار راسی روستا حالا به یک گله با کمتر از صد راس دام  تبدیل شده است. پیر ها فرطوط شده اند و چشم شان به طرح رجایی و  یارانه های دولتی است. جوان ها  شوخ و شنگ و پی ماجراجویی های دیگرند.


مخالف تغییر نیستم  اما تغییر ماهیت  روستا از مولد به مصرف کننده  همان نقطه ای بود که شروع بیکاری و  ازحام شهر و اتفاقات از این دست را در بر داشت. اگر پدربزرگ و پدران ما از روستا کوچ نکرده بودند. شاید الان  دامدار بودم شاید هم کشاورز  در هر صورت دغدغه ام  اینترنت  4G نبود و توی روستا دنبال نقطه با انتن دهی بهتر نمی گشتم.

علت این کشته شدن انگیزه را یکنواختی روستا میدانم. بیشتر از یک هفته نمیتوانم آنجا بمانم و سکوتش اذیتم میکند. سرگرمی خاصی ندارد. عده ای به مردم آزاری خوش اند عده ای هم  به دنبال دیده شدن. از این دست اتفاقات تقریبا در تمام محیط های روستایی ایران رخ داده است. تمرکز جمعیتی در شهرها بیشتر شده و  پش یندش ترافیک و نبودن اب اشامیدنی سالم و شلوغی و ...

دوست ندارم روستا بروم نه بخاطر اینکه بهم خوش نمیگذرد. اتفاقا جوجه کباب کردن و آویزان شدن از دار و درخت و  عکس گرفتن در افق باز و مناظر بکر خیلی هم کیف میدهد. روستا را دوست ندارم چرا  که پشت همه مظاهر به ظاهر جذابش تیره روزی مردان و زنانی بی آرزوست  که منتظر فرزندی که به شهر رفته روزی دری بزند و از انها عیادت کند. شاید بعضی هاشان همچین آرزویی هم نداشته باشند و فقط منتظر مرگ باشند.

به قول شاملو :

 بر مردگان خویش نظر می افکنیم

 با طرح خنده ای 

و نوبت خویش را انتظار میکشیم

بی هیچ خنده ای


۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
hamid vasheghani

tour de france

شیفته داستانهای نیکولا و همکاری سامپه و گوسینی شده بودم. خصوصا  اینکه سروش کتاب را  با قیمت ناچیزی چاپ کرده و هنوز میفروشد. طوری که اگر بهم بگویند یک کتاب معرفی کن که خلاقانه باشد،مناسب بچه ها باشد، جذاب باشد و  قیمتش هم مناسب باشد، همین ماجراهای نیکولا را پیشنهاد میکنم. توی آن سری کتابها یک قصه در مورد دوچرخه سواری بود و رویای قهرمانی در تور فرانسه. بعدها  جایی خواندم از هر سه کودک  فرانسوی یکنفرشان رویای قهرمانی در تور فرانسه دارد. به اندازه ای قدر و قیمت و اعتبار مسابقاتش زیاد است که قهرمانان این مسابقات از قهرمانان المپیک در رشته دوچرخه سواری مطرح تر و شناخته شده تر اند.

حلا همینطور اتفاقی متوجه شدم که تور فرانسه امسال از شبکه ورزش به شکل مستقیم پخش میشود. حرکت زیبا و شایسته تقدیری بود مانند مسابقات فرمول یک که پخش آن شروع شده و آنهم زیباست. اما تور فرانسه غیر از جذابیت مسابقاتش از حیث آشنایی با مناطق مختلف فرانسه و مناظر بکر و تصویر برداری عالی فرانسوی ها بنظرم بسیار جذاب تر است. دو چرخه سوارهای  قدرتمند که  روزها و ساعت ها، مسیرهای طولانی را با دوچرخه های خوب در یکی از زیباترین و خوش آب و هوا ترین  کشور جهان رکاب میزنند.
اینها را که دیدم با خودم قرار گذشتم که هرچند قهرمان شدن و یا دوچرخه سوار حرفه ای شدن به نوعی دیگر از سن و سالم گذشته اما به احترام آن رویای دوچرخه زرشکی نوجوانی یک بار ،یک سال برای تماشای مسابقات بروم. قولم را توی تصمیماتم نوشتم . همراهی با دوچرخه سواران شهر به شهر و روستا به روستا سه هفته وقت نیاز دارد. یک ون اجاره ای هزینه اقامت و جای خواب را حل میکند و مثل همیشه یک همسفر خوب که خودش در کودکی سر زانوهایش ، زخم زمین خوردن از دوچرخه را  درک کرده باشد و به حریم همسفرش احترام بگذارد همین.


آنوقت شاید به همان اندازه به نوجوانی و لذتی که از خواندن  ماجراهای نیکولا داشتم  احترام گذاشته باشم.


۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
hamid vasheghani

چه میکند به تو دوزخ؟که خود بهشت برینی

ازقدما خیلی نمیدانم اما در شعرای معاصر "شهریار" درد عشق کشیده است. خودویرانگر و شوریده . جوری که درس و دکتر شدن را رها کرده بود و در حسرت عشقش مانده بود. اینکه چقدر دیدگاهش برای رسیدن به عشقش فعال بوده یا منفعلانه را کاری ندارم . اینکه اینقدر سخت و آرمانگرایانه به سمت و سوی محبوبش رفته هدف صحبت من است. یعنی با اینکه میدانسته طرف مزدوج شده و درگیر  آداب و احوال زناشویی است باز نتوانسته توی ذهنش دل بکند.



دل کند یا نکندن از همان بحث هاست که وقتی دو طرفش انسان باشند ابعاد پیچیده ای پیدا میکند.

خودم معیار دقیق و درستی از این اتفاق ندارم اما  میدانم اخلاق گرایی به شدت میتواند به این موضوع کمک کند. یعنی فرض کنیم  شما به فردی علاقه داری و  به هر دلیلی پذیرفته نمیشوی ، توی ذهنتان هم نمیتوانید بیخیال موضوع شوید. بعد به تدریج حس فاصله و نسیان اجازه میدهد شخص دیگری وارد کارزار عاطفی شما شود. آنوقت ازآنجا مهمان یا نمی آید یا اینکه یکهو یک عالمه با هم هوار میشوند روی سرت، آن نامبرده قبلی می آید و دوباره ابراز علاقه میکند و شلنگ تخته می اندازد.

اینجاست که شعله های علاقه مثل فتیله به ته رسیده  گرد سوز پت پت میکنند و  دوباره دود میکنند. تقلا میکنند که روشن شوند.

اگر اما اخلاقی به موضوع نگاه کنیم و به تعهد اتفاق و آدم جدیدفکر کنیم. خیلی راحت میتوانیم روی از آن عشق قدیمی  خط بکشیم و بیخیالش شویم.

گمان نمیبرم که این موضوع خیلی درگیر بحث های دیگر مثل سطح تحصیلات یا مذهب و ... باشد. وا دادن فقیر و پولدار ،شیخ و فاحشه نمیشناسد.

نسخه عطاری ما  اخلاق گرایی است. چرا که اخلاق گرا بودن قصه همان لاکپشت آهسته و پیوسته است، یعنی آهسته میرود  ولی بیم نرسیدنش از خرگوش تیز پا به مراتب کمتر است.


عنوان این پست انتخابی بود از شعر شهریار  که به مرحله ای از خواستن و نرسیدن رسیده که به نفرت از محبوبش بلد شده .

متن کامل غزل را اینجا بخوانید.





۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
hamid vasheghani

تفاوت

خب برای  ما ولخرجان جهان سومی که ته ته همه بی مبالاتیمان به یک چاه نفت میرسد شاید درک تصویر نخست وزیر بودن و نشستن روی نیمتکهای چوبی پرچ شده و خوردن یه پاکت کوچک سیب زمینی و مرغ سوخاری حاضری غیر ممکن باشد. از آن نیمکت ها که جا بجای پارک جنگلی های خودمان زیاد داریم. 

دیدن یک وزیر با دوچرخه یا مدیر عامل یک سازمان عریض و طویل که با اسکیت به محل کار خود میرود برای ما در حال توسعه گان بعید و دور است.

این را هم قبول دارم که بخشی از این حرکت فیدبک پوپولیستی است که شاید میخواهد وجوه مختلفی از زندگی ساده این آدمها را  عیان کند اما  هرچه که هست از نخست وزیر کانادا زیاد شنیده و دیده ام. 

نمونه اش همین عکس پایین که نخست وزیران دو کشور بلژیک و  کانادا به همراه همسرانشان پای یک نیکمت چوبی در عین سادگی نشسته اند به گپ زدن و شاید صحبت های مهمی  دارند که روی سرنوشت  تک تک آدم های کشورشان اثر گذار باشد.


نشست دوستانه نخست وزیران بلژیک و کانادا


این سوی جهان نه تنها از این ساده زیستی ها خبری نیست بلکه به خاطر وجه ریاکارانه اتفاقات  اعتماد که به گمانم بزرگترین واژه در هر جمع و جامعه ای است ، از میان رفته است.

دقیقا نمیدانم چه میشود کرد آنچه میدانم این است که این اتفاق دفعتی نیفتاده و به مرور زمان این دیوار که از بن کج بوده تا ثریا  زاویه دار بالا رفته است.

این را هم میدانم اگر هرکسی که اولین بار چنین کرده اگر اندکی کلاه خود و وجدان درونی اش را  به قضاوت کارش می نشاند شاید ما  در بی نهایت این اتفاق وضعمان خیلی فرق میکرد.



 

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
hamid vasheghani