حمیدوو برگ بیدوو

یادداشت های یک دیوانه بعد چهارم

که رستگاری جاوید در کم آزاری است*

داشتم فکر میکردم چقدر ما با هم تعارض داریم . از جای پارک توی خیابان تا خاص ترین تصمیمات خانوادگی در تعارضیم. از انتخاب محل سفر تا تصمیم گیری در مورد رشته و شغل و هزار و یک تصمیم دیگر تعارض داریم. داشتم فکر میکردم نسل پدر و پدربزرگان ما هم همین طور بودند. یقیین سر حق آب و چرا داشتند با هم جر و بحث میکردند. بعد این وسط نمونه ای مثال زدنی یادم امد از یکی از پیرمردهای اقوام که به رحمت خدا رفت  و همه او را ر بی آزاری و طبع لطیف شاعر روستا میدانستند.

مکتب خانه رفته بود سواد خواندنش بسیار بیشتر از نوشتنش بود اگر چه به وقتش از لیسانسه ها بسیار پربارتر و جلی تر می نوشت. کشاورز بود و در اوقات  فراغت سلمانی و خطاطی میکرد . عریضه مینوشتو شعر و گلیم بافی بلد بود. آنقدر منظم و به وقت که گمان می بردی مطمئن تر از این آدم نیست و  روز شب بر مبنای ساعت بدن او تتظیم کرده اند. توی کوچه به همه سلام میداد. بزرگ و فکور و مشاور بود. میگفتند آداب بچه و عروس و داماد و همسایه و ... را خوب میداند و به کار میبندد. تا اینکه یک روز مُرد. بی وقفه تر و منظم تر از آنی که حتی هولناک باشد. خوابیده بود و نماز صبح بیدار نشده بود. ساعت Seiko 5 صفحه سبزش مانده بود توی اشکاف کنار مهر و تسبیح و  انگستری عقیق و ماشین  سر تراشی دستی اش، یادم است  همان زمان روستا بودم. رسم است برای سر سلامتی تا چند شب اهالی روستا توی خانه متوفی رفت و آمد میکنند. من هم با جماعت همراه شدم. توی مهمان پذیر خانه کنجی دنج گیرم آمد روبرویم درست روی دیوار تابلوئی به خط خودش نوشته بود. زیرش امضا هم زده بود. یکجور وصیت نامه بود بنظرم .قلم را کمتر پیچ و تاب داده بود و نستعلیق اش به سبک میرعماد بود . با  مرکب سیاه روی کاغذی که به زردی می گرایید نوشته بود: " که رستگاری جاوید در کم آزاریست".

تکانم داد. به فکر فرو رفتم. موقع خداحافظی امضا را دقیق دیدم. تاریخ برای حدودا بیست سال پیش بود. اینکه اون در آن محیط روستا با ارتباط کم به دنیای پیرامون و در کنار چند همشهری معمولی اش بیست سال پیش به این  جهان بینی رسیده بود برایم عجیب بود. آنقدر عجیب که وقتی به تهران برگشتم همین یه بند را روی کاغذ کوچکی با خودکار و نه به خط جلی نوشتم و  روی دیوار بالای میز چسباندم. بعد دیدم  من با  این همه نوشته و  پست و عکس و اطلاعات از گاندی و دالای لاما و بیل گیتس و  الخ  قد همان یک جمله آن پیرمرد دهاتی برداشت نکردم.شایدم دانستم و پشت گوش انداختم.





۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
hamid vasheghani

شهرام ، لوپ ، قتل و دیگران

سه فیلم از شهرام مکری دیده ام. هر سه فیلم را هم در سینما فرهنگ دیده ام. هر سه هم ردیف یک و دو نشسته بودم. در هر سه داشتم خفه میشدم. هر سه شلوغ بود و پرمخاطب. مخاطبان جوان اکثریت قاطع هر سه فیلم بودند. اما بعد از پایان فیلم سه رفتار متفاوت دیدم. ماهی و گربه تحسین برانگیز بود. تعلیق داشت و حوصله سر نمی برد." اشکان و انگشتر متبرک" مشکلش این بود که در زمان خودش اکران نشد. اما باز هم بازی داشت. خلاقانه بود. "هجوم" اما لا مکان تر بود. مه داشت و مه اش غلیظ بود توی گلو می ماسید .قصه اش لو رفته بود. از وسط های کار پازلش کامل بود. نیازی نبود 30 دقیقه دیگر بنشینی . منتظر شگفتی نبودی ، شگفتی هم اتفاق نیفتاد. با نظم چیده شده بود بازی ها خوب بود . بازی "عبد آبست"  دل انگیز بود حتی. دوربین زیاد لرزش داشت. 



شهرام مکری در لوپ زدن و نشان دادن یک واقعیت به شکل قطره چکانی و از زوایه دیده های مختلف متبحر است. خاطرم هست  ابوالحسن داوودی هم این کار را توی تقاطع و رخ دیوانه  البته در نسخه کم غلطت تری پیاده کرده بود. اما مکری گویا بسیار شیفته این سبک است و کاربلد. دهه هشتاد نقی سلیمانی توی یکی از همان انجمن های داستان خاطره انگیز بهمان گفت فرمالیست بودن چیز بدی نیست به شرطی که کلاسیک را  گذرانده باشی. مثالی هم که همیشه میزد پیکاسو بود. میگفت از پیکاسو طراحی های پرتره و اسکچ های فراوان با مداد موجود است و بعد از همه این کارها و اتمام کلاسیک ها به کوبیسم رسید. 

فکر میکنم هجوم هم بار فرم گرایی اش بر قصه می چربید. هرچند قبول دارم که ما رمان نمیخواندیم ، سینما رفته بودیم و باید به کارگردان حق بدهیم روایت  تصویری خودش را داشته باشد.


با همه این غرولند ها بنظرم شهرام مکری  خط جدید سینماست. کار میکند و  قوی و ضعیف حتما در هر کاری هست.پس اگر فیلمهای دیگرش را هم خواهم دید.امیدوارم یکروز بتوانم خیلی از نقد و معرفی و نمیدانم  تعریف و تمجید خود نمایشنامه و فیلمنامه های خوبی بنویسم.


  

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱
hamid vasheghani

هیزی ِدافعه ِجمعی

توسلی را از شبهای روشن شناختم. بازی اش در نقش معشوق محبوب مهدی احمدی* و اقتباس آزاد از دل نوشته ترین کتاب داستایوفسکی کاری ماندنی شد در سینمای ایران. ابایی ندارم بگویم توسلی به متر و معیار من زیباست و صفحه اینستاگرامش را هم دنبال میکنم. از زمانی که دیدم کتاب "مرد صد ساله ای که از پنجره فرار کرد- یوناس یوناسن" را  میخواند دنبالش کردم. حس کردم ادا کتاب خواندن در نیاورده عین بچه آدم نشسته خوانده از خواندش لذت برده و گفته معرفی اش کنم که بقیه هم بخوانند. قطعا به توصیه اون نفرات بیشتر یهم میروند کتاب را  میخوانند.
. همان زمان فهمیدم رابطه اش با حیوانات خاصه گربه اش خیلی بهتر از من با  هر نوع حیوان خانگی است  که یا عذاب میکشم یا عذاب میدهم. فهمیدم  با گربه اش خیلی ندار است و خلاصه خوب همدیگر را  پوشش میدهند. هفته پیش هم که دیدم توی تخصصی ترین گروه مهندسی مکانیک یک پست در انضمام پست اینستاگرامی اش گذاشته شده، چهار شاخ ماندم که چه جماعت فضول شکلک در بیاری هستیم . به هربهانه و شکلی دنبال خوراک برای صفحه های صد من یک غاز مجازی مان میگردیم. و خوب چون محتوا نمیتوانیم تولید کنیم و اصلا تولید محتوا بلد نیستیم توی تخصصی ترین کانال مهندسی مکانیک می آییم حرف های بی مزه در مورد فوت شدن یک گربه مینویسیم که نه جک است، نه خنده دار، نه بهمان مربوط است ، نه به مهندسی مکانیک ربطی دارد نه تخصصی است نه اصلا جایش آنجاست. 
اصل موضوع این است که توسلی هم مثل همه ما توی شرایط احساسی پستی نوشته اما اینکه به من و شما چه ربطی دارد را نمیفهمم. فرض کنیم به ما هم مربوط ، مسخره کردن دیگر چه صیغه ایست. آدم است، من هم یکبار بعد یک بازی فوتبال احساسی شدن مهملاتی گفتم. خدا رو شکر همه مان لحظاتی در زندگی داریم که جو  به جونمان افتاده و روحمان را مثل خوره در انزوا و شلوغی خورده و از خودمان حرکات غیر معقول بیرون دادیم. نگران نباشید کسی از پست های احساسی شما جک نمیسازد چون اصلا شما نه خوشگلی توسلی را دارید نه بازیگرید نه کسی میشناسدتان. از نظر اهالی مطبوعات ارزش خبری ندارید. اما فقط کمی تصور کنید شما جای توسلی ، کار بدی مرتکب شده است؟ دورویی و تزویر به خرج داده؟ بی حیایی کرده؟ دزدی کرده ؟ سر کسی را کلاه گذاشته ؟رفته یقه آخوندی پوشیده و از اهل بیت گفته بعد توی استوری اش شرت لامبادا زنانه رویت شده؟ خواستم بگویم منصف باشیم. سازنده رفتار کنیم و از دافعه جمعیمان به وقتش استفاده کنیم.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
hamid vasheghani

بحران 7 آبان ،بحران دستی که از دنیا کوتاه است.

هفتم آبان ماه سالروز تولد کوروش یا روز کوروش کبیر پادشاه فقید هخامنشیان بیست یا پانزده سال پیش فقط توسط استاد باستان شناسی و مورخین و علاقمندان خاص تمدن ایران شناخته میشد و در اینکه مراسمی برایش گرفته میشد یا نه خودمان هم بی خبریم. پاسارگاد جایی نزدیک به 100 کیلومتری شمال شهر شیراز بود که خیلی از مسافرین تا مرودشت و تخت جمشید هم می آمدند اما حالش را نداشتند بیشتر بیایند و به پاسارگارد سر بزنند. این رویه تا اواخر هم به همین شکل بود تا قصه سد سیوند و از بین رفتن میراث تمدن 2500 ساله پیش آمد. یادم است دانشجوی کارشناسی بودم دوره ریاست جمهوری احمدی نژاد که سیوند خبر ساز شد و همه رسانه ها به نوعی اعتراض کردند. اما اعتراضشان کوتاه مدت و بیشتر شبیه موج خبری بود. سیوند آبگیری شد و به کار خود ادامه داد اما تبلیغات منفی علیه حاکمیت زیادتر شد. مردم طبقه متوسط که آرمان های ایرانی خود را سالهاست از دست داده اند در پی بقایای دوران شکوه و عظمتش رفتند و دور پاساگارد زنجیره انسانی تشکیل دادند. دولت محدودیت ایجاد کرد، مردم بیشتر شورش را رادر آوردند. این شد که اتفاقی که می بایست  تبلیغ مثبت حاکمیت و دولت ایران تلقی می شد(پروژه ساخت سد) تبدیل به تبلیغ منفی و ایرانی ستیزی جلوه دادن حاکمیت ایران شد. 


مردم  توی تقویم ها  دنبال تاریخ تولد کوروش کشتند و سالانه جهت اعلام انزجار از وضع موجود معتکف سنگ های آفتاب سوخته مقبره پاسارگاد شدند.

حکومت  اشتباهات بعدی را هم دومینو وار انجام داد. برای پاسارگاد محدودیت گذاشت. امکانات رفاهی را توسعه نداد و با جماعتی که در روز بزرگداشت کوروش راهی پاسارگاد شدند برخورد کرد.دوقطبی شکل گرفته بود. و گذشت هر روز از آن به نفرت و خرافات طرفین می افزود . حالا یک سو ناسیونالیست های افراطی که کوروش را پدر خطاب میکردند بودند که اسلام را مایع عقب ماندگی ایران ، سوی دیگر کوروش را طاغوت بزرگ و هوادارانش را ملحدان  لا قید می دانست.

تا جایی که وقتی داشتم ویدیو برخورد های امسال مامورین با زائران مقبره کوروش میدیدم به این فکر کردم که چقدر از منطق و اخلاق حالا چه ایرانی اش باشد چه از نوع اسلامی آن دور شده ایم. به خرافات و دست اویزهای پوک متصل شدیم و این دست آورد دستاز دنیا کوتاهان و عقب ماندگان از بازی روز است. فکر میکنم چون نتوانستیم  کشور صنعتی باشیم ، یا حتی در کشاورزی موفق باشیم. در حوزه توریسم هیچ پخی نشدیم هیچ تکنولوژی روز را دنیا کار ما نیست  لا جرم داریم شکوه و گذشته مان با همدیگر گردو شکستم بازی میکنیم. کاش کمی بیشتر فکر میکردیم. و میفهمیدیم اگر بتوانیم  آبرومند ناخالص ملی امان را افزایش دهیم  انوقت میشود با افتخار گفت ایرانیان مسلمان پیرو محمد و از نوادگان کوروش اند. انوقت میشد با سعه صدر بهتری با هم برخورد کنیم  توریسم بیشتری به پاسارگاد بیاریم و سفرهای بیشتری به مکه و مدینه برویم. کاش میدانستیم....

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
hamid vasheghani

عرضه مافوق تقاضا

تهران شلوغ است غریب 7 میلیون خودرو داردو 13 میلیون جمعیت ، جرم جنایت در این شهر بالاست. آلودگی هوا جان صدها تن را روزانه می گیرد. اما دلخوش بودیم به اینکه هر شب غریب 100 نمایش در گوشه و کنار این شهر برگزار میشود. هنر تئاتر که روزی مختص فارغ التحصیلان یک دانشکده و مجموع چهار سالن  تئاتر شهر بود با رشد سالنهای خصوصی گسترده و فراگیر تر شده. جوانها عرصه ظهور یافته اند و نمایشنامه های خاک خورده چندین و چند بار اجرا و مقایسه میشوند. توی سه ماه گذشته تئاترهایی رفته ام که لاجون بودند.  در مورد بهترینشان میشد گفت  ای بدک نبود. اما آن اتفاق که 91-95 هر سال  برایم می افتاد رخ نداد. هیچ اجرائی میخکوبم نکرد. هیچ  تئاتری مرا یک هفته به فکر وادار نکرد. هیچ بازیگری در حد مرگ برای نقشش مایه نگذاشت. 

دیشب "بکت"را دیدم. از مابقی را اسم نبردم چون تلاش کرده بودند اما  راه را ه درست نرفته بودند اما  بکت  بنظرم تلاشی هم نکرده بودم.  خیلی شکم سیری و فرمالیستی گفته بود این کار ماست  آنها هم که خوششان نیامده حتما تئاتر نمیدانند. اما توی سالن قبل اجرا با اجرا پیش پرده خیلی از مخاطبان از اطرافیان پرسیدند که سالن را درست آمده ایم ؟ واقعا نمایشه بکته؟

نمایش که شروع شد بخاطر طراحی دکور عجیب یکی از بازیگران(نقش بکت) را نه میدیدم نه صدایش را درست و حسابی میشنیدم. پنج دقیقه بعد نقش (پادشاه یا هانری) خیس عرق شده بود و بین دیالوگ هایش نفس نفس میزد. گمانم آمادگی و حضور خوب جسمانی برای ایفای نقش را نداشت. 

یادمه توی تمرین های تئاتری شرکت میکردم و کارگردان قبل اجرا نیم ساعت بازیگران را گرم میکرد و می دواند. آنقدر فشار آورد که برای یک نقش با حرکات فیزیکی سنگین تر مجدد فراخوان داد و از توی دانشکده بازیگر دیگری را انتخاب کرد.

زبان ها الکن و پر از اشکال بود. و از همه غریب تر اینکه فرم استفاده از بسکتبال با  نمایشنامه عصر ادشاهی انگلستان و تا این اندازه کلاسیک  در نیامده بود.

وصله ناجور بود.کتونی آل استار بود با کت شلوار هاکوپیان. به هم نمی آمدند.

گفتارها در کلام جدی و خشک میشد و گاه شکسته و خودمانی ، بنظرم تئاتر نمی دانست تکلیفش چیست و کجاست وگرنه بیشتر برای تمرین و آماده سازی وقت و انرژی صرف می کرد. توصیه نمیکنم نروید اما اگر رفتید و توی ذوقتان خورد یا حتی خوشتان آمد دلیلتان را هم به ما بگوئید.


بعد فکر کردم شاید بحث عرضه مافوق تقاضا بوده است. سالن ها زیادند و تئاتر خوب کم  پس مجبورند برای گذران و  کسب و کار هر تئاتر نیم بندی را هم بپذیرند. یعنی به نوعی کمیت را فدای کیفیت کرده اند. برای اجرا لازم نیست توی نوبت بمانی و با کمی بحث بر سر درصد سود و منفعت سالندار راضی میشود به اجرا حتی اگر سالن جز تماشاخانه های ایرانشهر باشد. 

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
hamid vasheghani