حمیدوو برگ بیدوو

یادداشت های یک دیوانه بعد چهارم

۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

lifestyle

رسیدن به آنچه که در غرب lifestyle (سبک زندگی) خوانده می شود. فارغ از اینکه این سالم باشد یا ناسالم، علمی باشد یا تجربی و یا فصلی باشد یا دائم در پیرمردهای کشور ما بیشتر از نسل جوان جاری است. نسل پدر بزرگ های ما بهتر فهمیده اند که ساعت شش صبح بیدار باشند و نماز بخوانند. و قبل از ناشتایی سیگار نکشند و اگر هفته ای فقط یکبار هم حمام میکنند آدابش را به جا بیارند. اوایل فکر میکردم خب چون پدر بزرگ من در سنین بازنشستگی و بیکاری است این همه کار را منظم و پررنگ انجام می دهد ولی بعد که احوال جوانی اش را جویا شدم  فهمیدم که  برای هر کارش برنامه داشته. 
نمونه دیگرش همین بازاریان تهران خودمان . با وجود اینکه الان دیگر چیزی از آن  آن نسل حاجی های عقیق به دست و معتمد نمانده اما برنامه  کاریشان جالب و دقیق بوده است. 7صبح تا 4 عصر . روزهای پنجشنبه و جمعه و ایام عزا و نوروز تعطیل. شرکت در اعزا کسبه و ائمه معصومین واجب، هر کدام از اینها که گفته شد هم آداب و مراسم خودش را دارد.
این ها را فهمیدم گذری به سبک زندگی انسان ها در غرب کردم. شگفت انگیز ترین آلمان ها و اتریشی ها بودن. آنها را که خواندم فهمیدم نسل پدر بزرگ های ما هم خیلی علیه السلام نبودند و پیش آنها باری به هر جهت بار آمده اند. در خصوص ژاپنی ها بهتر است چیزی نگویم چون خارج از معیارهای متصور ما هستند. مصداق بارز دیسیپلین اند.
مثالش تصور برنامه های زمانبندی دبیرستان دکتر علی شریعتی منطقه 4 در دهه هفتاد و هشتاد خورشیدی است با  سایر مدارس دولتی این منطقه. تقریبا همه عوامل سایر مدارس هم معتقد بودند آن مدرسه بسیار منظم تر و با دیسیپلین تر از آنها هستند. حتی دیدگاهی که به یک دانش آموز متوسط شریعتی بود همان زمان به شاگرد اول های سایر دبیرستان ها نبود.

بیشتر که خواندم دیدم شکافی بین نسل جدید و قدیمی تر های این کشور به واسطه رشد ارتباط با غرب، خاصه امریکا اتفاق افتاده. فرهنگ ژاپن خیلی جلوتر این موضوع را دیده و خیلی سریع این موضوع را جز مذمت های اخلاقی به شمارآورد.

اما  واکنش ما به این شکاف فرهنگی چه بوده ؟ درست است که ما  از اول جماعت پول نفت خوار تن پروری بودیم. اما همینجا هم سعی نکردیم کم کاری را مذمت کنیم چه بسا  که آدم کم کار و فریب کار را آدم زرنگ دانستیم. دروغ را بد خوانده ولی هروقت گیر باشیم مصلحت میدانیم. و کار را تا وقتی واقعا  ملزم به انجامش نباشم انجام نمیدهیم.

اگرشما در ایران امروز تجربه تحصیل دانشگاهی داشته باشید، خصوصا در رشته های مهندسی و تجربی قطعا استادی میانسال یا کهنسال داشته اید که در غرب تحصیل کرده باشد. و قطعا یکی از آنها معیار هایی دارد که از نظر ما غیر معقول و یا  عقده خطاب میشود. اما وقتی پای حرف طرف مقابل هم بنشینیم آنها معیارهایی را دیده اند که برگشتن  به مملکت ابا و اجدادی شان  آنها در گردونه تضاد قرار داده. استادی داشتیم که اصل  اول پذیرش دکتری آزمون اطمینان از راست گویی دانشجو میدانست. استاد مفاهیم ساده را  چندین بار با ساده ترین بیان مطرح میکرد. گاها به لحن استهزا  خواهش میکرد فلان کار را که بسیار معمول است مثلا عدم تاخیر را رعایت کنیم. و بعد از آن هیچ تاخیری را نمی پذیرفت. اما ضمانت اجرایی حرفش به یک جلسه هم نمیکشید. و بعد ناراحت میشد. واقعا به هم می ریخت و کم کم به این نتیجه می رسید که باید چیزهایی را بپذیرد هرچند همه نکوهشش میکنند اما قبولش ندارند.
 همه اینها را که مثل پازل کنار هم میچینم میبینم این موضوع جز فرهنگ ماست. همانطور که خوبی هایی در فرهنگ خود داریم  بدی هایی هم داریم. اگر حیا و شهادت فرهنگ خوب ماست. رانندگی بد و دروغ گویی هم فرهنگ بد ماست. 
حالا خود دانیم که چقدر در ظرف زمان و مکان امروزمان میتوانیم با حفظ خوبی ها  به ترمیم بدی های روی آوریم. یا همچنان بی توجه به خوبی ها بر بدتر شدنمان اصرار ورزیم.
وسلام
۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
hamid vasheghani

مرا ببین

از اول ثبت نام یعنی از اواخرشهریور قول و قرار کردیم که اصل مدرک کارشناسی ام را برای دانشگاه بیاورم. پنج سالی از فارغ التحصیلی می گذشت و من هر بار به بهانه وقت نداشتن نرفته بودم. آنقدر که صدای آموزش و همه مفت خورهای دانشگاه درآمده بود که برادر من تو که اصلاداشتن یا نداشتن مدرک کارشناسی است در هاله ای از ابهام است از ظرفیت کلاس ها و دروس ارائه شده چه انتقاد میکنی. برو مدرک ات را بیاور بعد بیا برای ما شاخ و شانه بکش. این شد که توی پروفایل دانشگاهم چپ و راست  پیغام های تهدید آمیز ثبت میشد. با این تیتر که "بسیار فوری"، "آخرین اخطار" و الخ. بیچاره ها آنقدر گفتند که  سه شنبه روزی که کار هم زیاد بود تصمیم گرفتم هر طور شده بروم و به یک ورم هم حساب نکنم که وقت تنگ است. تعلل بیشتر جایز نبود. القصه آنکه ماشین دنده اتومات از ابوی قرض کرده جهت پرداخت قسط های معوقه وام دانشجویی و اخذ اصل دانشنامه کارشناسی زدیم به چاک جعده. بگذریم که کلاف سر درگم ترافیک تهران  به اندازه جاده وقتمان را گرفت. صبح اول وقت زدم بیرون و 9 صبح دانشگاه بودم. فین فین مختصری که از باد روز جمعه  داشتم اذیتم میکرد. چیزی برای گوش دادن تو ماشین نداشتم و همسفری که باهاش حرفبزنم نبود. این شد که  با همان صدای نخراشیده یک کله از تهران تا قزوین را  آواز خواندم و راندم. وسط این قضایا با  متصدیان باجه های عوارضی بین راهی هم خوش و بش مختصری کردم. خلاصه رسیدم دانشگاه با همه  تغییراتی که کرده بود و به تعداد متناهی دانشکده درش سبز شده بود اما بنظر بی روح تر و کم دانشجو تر از قبل به چشم می آمد.طبیعی هم هست که دهه بچه های انفجار نور و شب جمعه های پر کاری گذشته است و نوبت  ده هفتادی هایی شده که راه های  ساده تر و نزدیک تری برای وصول دارند. با خوش و بش با مسئولین دانشگاه تحمل اندکی حماقتشان کارم راه افتاد عمده کار تا ساعت نهار و نماز انجام شد. بعد از پنج سال حس میکردم احساس سانتی مانتال و نوستالژیکی به  دانشگاه محل تحصیلم داشته باشم. ولی وقتی بطالت و بیهودگی آدمهایش را دیدم حالم دوباره بد شد. آدمی که مسئول سایت بود هنوز همان سمت  دفتر داری را داشت همان بود با همان  دمپایی راحتی  و با همان اتاق بدون نور که بوی جوراب میداد. این بار نفرتم  به  ترحمی تبدیل شده بود که بیشتر بجای تقا برای مقابله  برایشان دلسوزی میکردم. آدمهایی وسط بیابانی  بی اسم و رسم که  مشکل دیده شدن دارند. از  دانشکاه های تهران تحولات را بهتر و بیشتر  رصد میکنند. اما دوست دارند دیده شوند. بنظرم تمام اذیت کردن ها  رفتارشان نشان از همین موضوع داشت.آنها نه با کسی که از پایتخت  می آید بلکه با هر کسی که از شهری با جمعیت و امکانات بیشتر ی می آید همین طور رفتار می کنند. برایشان پذیرش اینکه طفیلی حضور مشتی آدم با وضع مالی بهترند، و باید به این جماعت خدمتی برسانند سخت است. برگه ریز نمرات ام که دستم می آید تازه میفهمم چرا دانشگاه های شهرهای بزرگ وضعیت  تدریس و نمره دادن بهتری دارند. نمره دروس عمومی ام افتضاح بود. دروس عمومی معمولا توسط اساتید بومی تدریس میشد. اساتید بومی هم مسئله بالا را داشتند. نمیدانم دقیقا  تصویرشان از ما چه بود اما  هرچه که بود خیلی دلخوشی ازمان نداشتند.


حوالی ساعت  3 کار تمام شد من با سه مدرکی که دانشگاه طلب کرده بودم توی راه بودم و سرما خوردگی ام بیشتر شده بود. طوفان همیشگی شروع شده بود. توی دلم داشتم  به آدمهای دانشگاه فکر میکردم. به  آینده شان. به  بیست سال دیگر با توجه به رشد آموزش و کاهش جمعیت  نیازمند تحصیلات تکمیلی اند آیا کسی غیر از بومیان منطقه حاضرند اینجا درس بخوانند. بیشتر از اینکه نگران مدرک تحصیلی خودم باشم فکر میکردم این  آدمها  که حالا حوصله مارا ندارند و عقده های فروخورده شان را  اینجا خالی می کنند بیست سال دیگر که نشانی از ما نیست چه میخواهند بکنند.
هیئت علمی گریزان از دیگر شهرها به این شهر کوچک خواهند آمد؟ دانشگاهی باقی خواهد ماند؟ دانشجویی که با آن شرایط وارد این دانشگاه ها شود آیا قبحی نسبت به احترام و همکاری با این پرسنل برای خودشان قائلند؟

توی جاده می تازم و به پمپ بنزینی کنار مسجد بود و نشان کرده بودم فکر میکنم. و هزار جور فکر توی مخم می دود. هزار جور فکر از آدمهای قالب دار شده  نیازمند توجه. نمیخواهم روزی اسیرش شوم.
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
hamid vasheghani