حمیدوو برگ بیدوو

یادداشت های یک دیوانه بعد چهارم

۳ مطلب در اسفند ۱۳۸۹ ثبت شده است

میان پست

در هفته ای که گذشت  دست  بی قرار طبیعت حادثه ای را رقم زد که به گفته  راویان  کل  جزیره ژاپن را 2.5 متر جابجا  و کره زمین را اندکی از مدار گردش اش به دور زمین جابجا کرد.دلیل این پدیده هرچه بوده است و هر طور که بوده است مهم نیست .بیشتر از همه مهم این است که شاید خانه هزاران زاپنی ویران شد و به اموالشان خسارت رسید اما واقعا  چند تا خانه در ژاپن  به دست فرصت طلبان  تاراج شد؟ فرودگاه سندای به گل نشت اما  چندتا هواپیما بزرگ و غیر آموزشی در این فرودگاه  از بین رفت؟درسته میلیون ها  موبایل  از بین رفت  اما  شبکه اینترنت موبایل ها  چقدر در رسیدگی به آسیب دیدگاه و خبررسانی آنها کمک کرد؟ از قیاس بدم آمده  چه استتناجی چه استقرایی چه هر کوفت زهر مار دیگری گمان می کنم  حداقل پیرامون انسان مقایسه حتی در مساوی ترین شرایط درست نیست.اما فقط اندکی شباهت  دادن فرهنگ ژاپن با فرهنگ ایرانی نشان میدهد که چقدر درجه 4  زندگی میکنیم.از این رو هرچه خوب پیش آید باد غبغبمان را افزون می کند و هر چه بد آید مشیت الهی بوده.اینروزها به هیچ وجه حس خوبی ندارم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
hamid vasheghani

لطفادرعصر یک روز زمستانی وقتی کارگران شهرداری مشغول توزیع کود پای درخت های چنار هستند،کافی شاپ نروید

قسمت سوم خلاصه:"در قسمت های قبل خواندید که بعد از تماس ساره سعیدی به حمید فراهانی.و تعریف کردم ماجرا توسط خانم سعیدی حمید فراهانی بدون توجه  و به گمان اینکه کسی قصد دست انداختنش را دارد گوشی را قطع کرد اما بعد متوجه شد که خبری مشابه آنچه سعیدی تعریف کرده بود اتفاق افتادو"... خبر را  شمرده شمرده و از ابتدا خواند:"در پی حادثه گروگان گیری فردی ناشناس در کافه ای در تهران یک نفر کشته،و دو مجروح بر جای ماند.شاهدان عینی حادثه می گویند فرد گروگان گیر با اسلحه ای کمری اقدام به گروگان گیری دختر جوانی کرد و بدون علت  به شخص دیگری شلیک و دو نفر دیگر در حین  فرار از محل آسیب دیدند." دوباره و چند باره خبر را خواند.به خبرگزاری های دیگر هم سرزد.همه  خبر را با همین متن و حتی با همین علائم نگارشی آورده بودند.لحظه ای به همه خبرگزاری و  آدم هایی که در آنها کار میکنند خندید.گوشی موبایلش اش را برداشت و به آخرین شماره ای که با او تماس گرفته بود تماس گرفت. گوشی بیشتر از 7 بار زنگ خورد و او هر بار منتظر بود قبل از زنگ بعدی کسی گوشی رابردارد.چند بار کلماتی که میخواست بگوید را توی ذهنش مرور کرد.لحن صمیمی و آرام  و البته عذر خواهی را  نمیخواست فراموش کند.بعد از فکرهایش گمانم به زنگ دهم  یا یازدهم رسیده بود که اپراتور جواب داد :مشترک مورد نظر قادر به پاسخگویی نمی باشد." به خودش و همه تند مزاجی هایش لعنت فرستاد و یک بار دیگر شماره را گرفت.بین  زنگ چهارم و پنجم تصمیم گرفت برای خانمی که خودش را سعیدی معرفی کرده بود پیام کوتاه بفرستد. گوشی را قطع کرد و بلافاصله  به قسمت پیغام ها رفت  و پیامی برایش نوشت و فرستاد. چند ثانیه بعد گوشی لرزشی مختصر داشت و  دریافت شدن پیغام کوتاهش را نوید داد.منتظر ماند تا خودش زنگ بزند چند بار دیگر خبرگزاری های مختلف را گشت خبرها فرق زیادی با هم نمی کردند و عکسی از این گزارش هنوز در دسترس نبود.چشم هایش احساس خستگی می کرد.پنجره های صفحات اینترنت را یک به یک  و با رخوتی مثال زدنی بست.و منو استارت گزینه خاموش کردم کامپیوتر را انتخاب کرد. معطل چیزی نشد و  به تخت خواب خزیدو پتو را تا جایی که می شد بالا کشید. پایان قسمت سوم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
hamid vasheghani

لطفادرعصر یک روز زمستانی وقتی کارگران شهرداری مشغول توزیع کود پای درخت های چنار هستند،کافی شاپ نروید

قسمت دو پیش نویس:در قسمت قبل خواندید.شخصی به اسم ساره سعیدی حوالی نیمه شب به حمید فراهانی تلفن میکند و سوالی می پرسد و پیرو این سوال حادثه ای را تعریف میکند که حمید را که علاقه ای به صحبت نداشته را مجذوب میکند.......... - خب بعدش؟. -خب اون موقع  تقریبا وقت مناسبی برای کافی شاپ اومدن نبود و آدم های زیادی اونجا نبودن. اما همان چندنفری هم که بودن با سر و صدای زیاد و داد فریاد  صحنه رو ترک کردن.فقط توی آن جماعت من شما رو شناختم.یعنی اونی که شبیه شما بود رو شناختم. که  تنها توی میز شماره 4 تو ایوان بالایی نشسته بودید.دقیق میدونم چون  من و بی اف  همیشه همونجا می نشستیم و حتی  من پیشنهاد دادم که بیاییم و از شما بخواهیم که  جای دیگری بروید.اما  مهدی(بی اف ام) قبول نکرد.این شد که همونجا نشستیم. - عجب...;که اینطور .خالی بندی خوبی بود خانم شب بخیر. - این بار بدون معطلی .دکمه  end را زد و گوشی را  مثل یک فرایند برگشت پذیر از همان مسیری که برداشته بود برگرداند و سر جایش گذاشت. یک کم با خودش غرغر کرد ولی بی تفاوت از کنارش گذشت.بنظرش چند دقیقه از وقتش را از دست داده بود.بنابراین بی معطلی و این بار با سرعت بیشتری به خواندن سطرهای نمایش داده شده روی صفحه نمایش پرداخت. چشم هایش لابه لای سطرهای بلاگ دوستی سرگردان بود نویزی که از بلندگو ها پخش شد زنگ خوردن  نزدیک گوشی اش را هشدار داد.با اولین زنگ گوشی را  قطع کرد .و موبایل را سر جایش گذاشت.زیر لب چندتا فحش نثار هرچه مردم آزار است کرد و دکمه #(مربع) گوشی را  برای  لحظه ای فشرد تا گوشی به حالت بیصدا درآید. گوشی موبایل دقایقی ساکت ماند و مجددا  به لرزش در آمد.هیچ وقت دوست نداشت  تو چنین شرایطی قرار بگیرد و همیشه دوست داشت تلفنش را با  اولین یا دومین زنگ جواب دهد.دوست داشت همین چیزی که هست  را به راحتی به همه عرضه کند.گوشی بعد از چند نوبت لرزش وقتی تقریبا به گوشه سمت راست میز رسیده بود. از لرزش افتاد رعشه هایش مثل بیماری که حمله صرعش به پایان رسیده باشد،آرام شد. ساعت صفحه نمایش 4دقیقه بعد از یک بامداد را نشاند می داد اما بی تفاوت به اینکه فردا باید راس ساعت 8.15 در شرکت حاضر باشد کارش را انجام داد. به مقاله ای در مورد اثرات سانسور در شکل گیری شاهکارهای ادبی  برخورد که به نظرش خیلی خوب و دقیق به این مسئله نگاه کرده بود.تا صفحه 3 مقاله را خواند. بعد با لحظه ای مکث به جستجوی تعداد صفحات  مقاله پرداخت .وقتی دید بیشتر از 10صفحه است. آنرا جایی روی کامپیوترش ذخیره کرد تا سر فرصت سروقتش برود. از لیست علاقمندی هایش خبرگزاری را دوست داشت انتخاب کرد و مثل هرشب تصمیم گرفت  کارش را با خواندن سرخط خبرهای تازه تمام کند. طوری که دنباله خبر جایی توی خوابها یا شاید کارهای فردایش ریشه بدواند.خیلی دوست داشت  خواب خبری را ببیند که  همان شب خوانده و بعد  به دلخواه خودش صحنه را بسازد.بنظرش تصوراینکه جای کس دیگری باشی. دید خیلی خوبی به آدم می دهد. توی تلکس خبری چشمش به خبر ماجرای گروگان گیری عصر امروز در کافه کوکی به چشمش خورد.لحظه ای واماند و گمان برد این  کلک همان خیال پردازی هایش است.و احتمالا خستگی زیاد روی چشمهایش هم اثر گذاشته.ته مانده قهوه اش را که حالا  کاملا هم دمای اتاق شده بود سر کشید. سعی کرد  تمام تمرکزش را جمع کند و با دقت  خبر را بخواند. پایان قسمت دوم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
hamid vasheghani