حمیدوو برگ بیدوو

یادداشت های یک دیوانه بعد چهارم

۱۰ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

آهسته وحشی می شوم*

نشسته بودیم پشت میزهایمان و داشتیم  کری های قرمز و آبی برای هم می خواندیم که سعید خبرش را خواند. چند دقیقه توی واحد سکوت شد. اشک توی چشمهای 7 مرد با ظاهری از سنگ لغزید. کسی پلک نمیزد مبادا که  خیسی چشمهایش خلاصی پیدا کند و قطره ای اشک بچکد و همه  به نازکی قلبش پی ببرند.  کجا ؟ چطور ؟ کی؟  بغض هایمان قلمبه واانده بود وسط گلو .یعد من عکسی از دختر بچه شش ساله و نازی دیدم که خبر میگفت بهش تجاوز شده ، کشته شده و در وان با اسید سوزانده شده.

دلم ریش شد. قلبم لرزید  به قدر همه خبر های بد 94 بد بود. حتی بدتر بوی گوشت و پوست  سوحته با اسید پیچید توی بینی ام. به اشک های بی امانش فکر کردم. به قلب کوچکش که بی وقفه میزد. خدایا چرا ما اینقدر قصی القلب شده ایم. چرا ؟؟؟ شش سالگی دختر، زمان شیطنت های قبل از دبستانش .  پز دادن نقاشی هایش به دوستان  آمادگی اش است. زمان خاله و عروسک بازی اش.  چه هول بزرگی است . تجاوز و چاقو و اسید؟ چندتا ستایش مانده چقدر  عقده ایرانی و افغانی و ترک و لر و کرد و عرب درونمان مانده است؟ حالمان خوب نیست. از خدا بخواهیم و تلاش کنیم که بهتر شویم.



ستایشقریشی

*عنوان پست نام رمانی است از حسن بنی عامری - نشر چشمه

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
hamid vasheghani

هفتم - ابد و یک روز

نوروز در مینیمم نسبی اش به سر می برد که ابد و یک روز را دیدم. سالن چهارسو. دو سانس پشت هم خشم و یاهو و ابد و یک روز . دو سانس نوید محمدزاده. و گیجی پایین آمدن از پله های طبقه هفتم ، رسیدن به ششم ودوباره سوار شدن به پله برقی و رفتن به طبقه هفتم. ردیف یکم بلیت  پیش فروش اینترنتی شده بود در حالی که  ردیف های قبلی جای خالی داشت. این عادت زشتی است که سینما داران صندلی های به درد نخورشان را به بلیت فروشی اینترنتی اختصاص میدهند. در حالی که آنها که اینترنتی بلیت میخرند هم زودتر پول پرداخت میکنند هم هزینه های کانتر و فروشنده بلیت را برای سینمادارن کم می کنند. ده دقیقه از فیلم گذشته بود سحر دو جای خالی  که بشود واقعا فیلم را دید و یشر کش رفتیم نشستیم تا از آرتروز گردن جلوگیری کنیم.
در تعریف کلی بنظرم اگر شما در خانواده معتاد داشته باشید یا خانواده ای را بشناسید که شخص معتادی در آن است و اذیت های و اتفاقات خانواده را از نزدیک درک کرده باشید حس فیلم  بدجور می گیرد تان. بچه پاسگاه نعمت آباد که مواد میکشد و زندگی اش از راه فروش مواد میگذرد. به همان بی کله گی به همان لجبازی و همانقدر انزوا طلب و دور افتاده ، از همه چیز و همه کس بیزار است . همانقدر لوتی و مَرد رِند و پر توقع.
اما محوریت قصه سمیه است. سمیه ای که رنگ سفید ماجراست. میان دو سیاهی. دل به سیاهی ها نداده. نه شوهر کرده، نه افسرده شده نه خودش را به بی خیالی کرده فقط دلش راضی به رفتن از این خانه با مرد افغان نیست. و منتظر بخت نشسته است. 


یکجایی بین دعوای مرتضی (پیمان معادی) با محسن (نوید محمد زاده ) مرتضی به محسن میگوید که "کی میاد دختری رو بگیره وقتی داداش هاش من و تو لش و لوشیم." { در همین مضمون } این واقعیت تلخ قصه است. که  شاید محسن معتاد و قاچاق فروش و انگل اجتماع باشد اما آنقدر تاثیرات جانبی دارد. که خانواده ای را تا چند نسل به تباهی کشیده.
دو سه تا فیلم خوب بیشتر در مورد اعتیاد ندیدم. اعتیاد آدم های معوملی که اگر چه فاصله تخریبیشان به واسطه جایگاه شان به قدر بچه پولدارها نیست از بدبختی به فلاکت میرسند ، تا اینکه از اوج خوشبختی به رذالت.
 اما این اعتیاد و این سبک از فلاکت واقعا  ریشه دار و به قدری سهل الوصول است. مثل حس ضربان قلب در شقیقه حس میشود. دیده میشود. فلاکت واقعی است.


آن صحنه از فیلم که محسن را می گیرند و میخواهند آدرس منزلش را  پیدا کنند و اتفاقی از بردار کوچک تر می پرسند . آن تکه این قضیه نزدیکی خطر را نشان میدهد. نگاه نگران  محسن و بعد تلاش آدم ها خانه برای از بین بردن هرچه ناپاکی است. همه دست به کار میشوند به آبلیموهای روی پشت بام و پا خلا هم رحم نمیکندد. گندشان را  هیچ جارو برقی نمیتواند پاک کند. آبغوره رویش میرزند که فقط ببرد.
دست آخر هم  نمیتواند . مرتضی سعی میکند یک جا  پرتش کند که اثری ازش نبیند اما دستش درد میگیرد و نمیتواند . نمیتواند کثافت را از زندگی شان دور کند. سمیه گریه میکند و بین این همه تلاش مادر هم بسته موادی رو میکند که زانوی آدم را شل میکند.

هرچند دوست ندارم واقعا  این همه فلاکت در سینما ببینم  و دنبال سینمای خلاقه تری هستم . اما ابد و یک روز فیلم خوبی بود. امیدوارم سعید روستایی با سینمای خلاقه تری باز هم شگفت زده مان کند.



۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
hamid vasheghani

ششم - The Big Short

این تکنیک که راوی برای فیلم انتخاب شود و وسط روایت داستانی فیلم یک نَره خری مثل گاو مش حسن بیایید بگویید آقای فلانی، این داستانی که ما میخواهیم برایت تعریف کنیم موضوعش این است. مثل همان شکستن سر و ریختن گردو در دامن است. آنهم چه راویانی سِلنا گومز و مارگوت رابی و نمیدانم آشپز بین المللی .... 

the big  short  فیلمی بود در مورد بحران مالی و بانکی سال 2008 که آمریکا و اقتصاد دنیا رو متاثر کرد. بانک های زیادی مقروض و ور شکسته شدند.  خلاصه فیلم همین است و آنقدر این موضوع عیان و واضح است که بنظرم نیازی به راوی نبود. یا حداقل آن  پاساژ های داستانی میشد بسیار ساده تر و به روش های دیگری مطرح شود.بنظرم تکست هایی که وسط فیلم های صامت بود روش به مراتب آبرومندانه تری بود تا اینکه یک خواننده که همه زندگی اش در حال کسب پول از مقاصد کاذب اقتصادی است بیایید مضوع را به اصطلاح رک و پوست  کننده بگوید.

 رکود بزرگ فیلم خوبی  ازحیث قصه و محتوی بود، یه اتفاق واقعی که در خلال سالهای 2005-2008 در ایالات متحده افتاده بود. نقش ها جا دار و خوب بودند اما  واقعا این شیوه روایت را دوست نداشتم. (یعنی آنقدری دوست نداشتم  که فیلم به این خوبی را از چشمم انداخت)

بازی گاسلینک و برد پیت و کریستین بیل عالی بود.

یک چیزی توی گریم رایان گاسلینک بود که به معنای واقعی کلمه ضایع بود.  ماتیک گل بهی و کلوز آپ صورت، نمیدانم شاید من زیادی دقیق شدم ولی وقتی با دقت نگاه میکردی میشد فهمید.

چه بخواهی چه نه اقتصاد ما هم روزی درگیر یک رکود بزرگ در بازار مسکن میشود. چه بسا از همین حالا استارت خورده و داریم پیش میرویم. انبوه خانه های خالی شهر تهران و مستاجری که برایم خانه پیدا نمیشد گواه همین مدعاست. وام های پر بهره و زیاد هم گواهی دیگر. اگر به کارکرد پیغام فیلم و سینما فکر کنیم (که من هرگز فیلمی را به این خاطر ندیدم) شاید رکود بزرگ به وضوح و بی هیچ آدداب و ترتیبی پیغامش را به ما داد. تلنگر آخرش را هم زد که  هی ببین  هیچکس بعد آنهمه بدبختی رکود درست نگرفت  الان هم ما همان دیوانه سابقیم بی هیچ تفاوتی.

فیلم را دوست داشتم، اینکه هالیوود می تواند فیلمی در مورد اقتصاد بسازد عالی است . باز هم دوست دارم غر بزنم به سینمای ایران که همه اش درام های دم نکشیده دارد. آقا در مورد خیلی موضوع ها میشود فیلم ساخت. اتفاقا موضوعی مثل   این فیلم خیلی هم سخت نیست ، هزینه های  زیادی هم ندارد، بیایید ریسک کنید.



نقد رزونامه تلگراف در مورد فیلم را اینجا بخوانید.


۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
hamid vasheghani

پسری که گوش نداشت

پسری که گوش نداشت، سیاه چرده بود و عرق از گردنش راه گرفته بود. دست  دختری دردست داشت  که کوچک بود و کفش های سفید به پا داشت و چقدر می شد فهمید که از نگاه عابران راهروهای پر باد و شلوغ مترو در عذاب است. فهم اینکه گوشش در سانحه ای از دست رفته یا به زخم گزلیک یک اوباش در آن  نیم نگاه که دزدکی بود تا مرد ناراحت نشود  امکان پذیر نبود. اما از خراش های روی ساعد و کنار شقیقه هایش می شد فهمید . از بین رفتن گوشش به نزاع نبوده بیشتر شبیه کشیده شدن روی سطح سمباده ای بوده است.  تصادف موتور، پرت شدن از اتومبیل در حال واژگونی ، افتادن از  بار وانت بار و کامیون...

مرد بی گوش  چه ون گگ باشد چه عربده کش پاسگاه نعمت آباد دست آخر جلب توجه  منفی میکند و خدا میداند این نگاه ها این پچ پچه های پشت سرش این همه انگشت  اشاره چه بر سر ادامه زندگی اش می آورد.

بهار امسال با خودم عهد کردم با  هر که تفاوتی با جمع زن و مردهای معمول دارد. مهربان باشم و با او فقط معمولی تر برخورد کنم.


۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
hamid vasheghani

تو مشغول مردنت بودی

آمده ام سرکار. بیست روز گذشت. من افسردگی خوابیدن های زیادم را داشتم. گیجی بعد از دیدن فیلم ها را در سینما و مستی چشم ها بعد از خواندن کتاب ها. تار میزدم و انگشت هایم درست سیم ها را نگه نمیداشت. صدای ساز در نمی آمد. صدای نصفه نیمه داغونی می آمد که مطلوب خودم هم نبود. اما  آنقدر سال و روزها خوب بود. درس و مشق دانشگاه را کنار گذاشته بودم هر آنکاری را  کرده بودم که  مطلوبم بود و دوست  میداشتم که انجام دهم.

از روزهایم راضی ام چون که دوست میداشتمشان. توی دفتر بنفش نوشتم سالم را با روزهای دوست داشتنی بیشتری داشته باشم.


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
hamid vasheghani