حمیدوو برگ بیدوو

یادداشت های یک دیوانه بعد چهارم

۲۲ مطلب با موضوع «پیدای نا پیدا شدن» ثبت شده است

Jazz`s Labyrinth

حق دوستی را تمام کرد و  مارا با خودش برد کنسرت. کنسرت شب های جز  اتفاقی است که سازباز با کمک مالی هاکوپیان برگزار کرد. چهارمین دوره در چهار شب و با اجراء هشت گروه در فرهنگسرای نیاوران برگزار شد. بلیت ما برای شب اول بود زودتر از موعد اجرا رسیدیم و عین قحطی زده ها توی محوطه نیاوران با یادی از کامران دیبا ول گشتیم و حرف زدیم و بعدمری_های خود را  نوشیدن چای داغ  به یک سرطان ناقابل دعوت کردیم و یکباره کنده شدیم. از این جهان رفتیم و  یک ایتالیایی مو فرفری با  لهجه قشنگ و  بیان انگلیسی ضایع اش مارا به هزار توی jazz دعوت کرد. سازش را دست گرفت و انچه از jazz در ایتالیا و امریکای جنوبی و افریقا میدانست اجرا کرد. حقیقتش من فریفته شکل و قیافه و خارجی بودن هایشان نشدم  فقط از اخرین اجرایشان لذت بردم . جاندار بود و  با آن تعریف ذهنی ام از جاز متناسب تر.
برق ها روشن شد ادمها  توی ان صندلی های باریک و معذب همدیگر را  لگدمال کردند و برای تنفس ده دقیقه ای زا سالن بیرون رفتند. پسر کچل قد بلند مودبی امد جزوه هایی بهمان فرما زد. نه یا ده تا ترانه انگلیسی بود. سردار سرمست بود. میشناختش. از آن بچه های مرفه لوس بنظر میرسید که بخاطر اختلاف رنگ  پلیور و شلوار عنبه ای رنگش قهر میکنند و  میروند توی اتاق خودشان را حبس میکنند.
آدمها برگشتند به سالن برقها خاموش شد . اینجور وقتها شبه آدمهای جامانده گوش و کنار سالن وول میخورد. یه نقطه نور روی پیانو 88 شستی افتاد. همان پسر خیلی جدی و مصمم پرید پشت پیانو با حالتی که تنها وجه مشترکش با ده دقیقه قبل فقط قد بلندش بود. پیانو زد. پیانو زد و زد و مارا عجیب تر از آن آلیس موفرفری به سرزمین ناشناخته Jazz برد. بهمان گفت که امشب کارهای cole porter را مینوازد. به زعم خودش از بزرگان موسیقی jazz بود و دست آخر بهمان گفت چون خواننده نداشتیم  و احتمالا ساکسیفون هم نتوانستند بیاورند. همآن جزوه  چند صفحه  ای را چاپ کردم که کمی این  بی نمکی اجباری را  مرتفع کرده باشم.
غیر از یکی دو نوبت که گروه سوتی داد که من هم فهمیدمش مشکل دیگری نداشت. نقط قوت گروه، پیانو زدن سردار بود. خیلی جدی و  با تمرکز پیانو میزد. حواسش به کارش بود و اسیر جور سالن نبود.
وسط چند اجرا چشم هایم را بستم و از زمین اندکی کنده شدم. توی  یک سال گذشته فقط یکبار دیگر این حس را تجربه کرده بودم.
اجرا تمام شد. دوست داشتم یک کار دیگر بشنوم یا حتی کار اخر را یکبار دیگر تکرار کنند اما گویا به موقع رسیدن  به خانه بر شنیدن یک کار دیگراولویت داشت. این شد که  خیلی از حضار سالن را ترک کردند. از شب ام راضی بودم. توی این ایام  پر دردی غنیمت است. نمیدانم چرا فکر کرده بودم jazzدوست دارم. من  چندسالی است که ایرانی گوش میکنم شاید بخاطر این است که دارم پیر میشوم اما از انتخابش راضی بودم. اتفاقی که بهش نیاز داشتم و ذخیره اش میکنم تا چند روز و هفته ذره ذره خوشی اش را مصرف کنم.



۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
hamid vasheghani

تو مشغول گریه کردنت بودی

آنقدر درگیری که نمیشود هیچ حرفی را  بهت زد جوری که بهت بر نخورد. آنقدر حساس و  زود رنج که نمیشود دیرتر سلامت را علیک گفت. من هم روزی درگیر بوده ام من هم آرزوهای هزار توی بی انتها هفتاد من توی مخم بود. هزار تا آرزوی نیم بند که هرچه بیشتر خانه مینشستم بیشتر توی مخم بود. و مرا بیشتر از بچه های کوچه و خیابان جدا میکرد.فرق اش هم از همان نوجوانی هویدا بود. من کتابخانه میرفتم یک روز در میان دو کتاب برای گروه سنی و ج و د به امانت میگرفتم اما آنها داشتند توی کوچه به بچه گربه های  ساعت دو  عصر سنگ میپراندند. من کتاب میخواندم و نعشه از خیال های خودم میشدم .با بوی پوشال خیس کولر و کاغذ کتاب خوابم میبرد و بیدار که میشدم ادم دیگری بودم.
اما جایی در دبیرستان بود که سعی کردم پیله ام را بترکانم . تصمیم گرفتم نزدیک تر شوم به واقعیات و از وهم آلودگی دور باشم. تصمیم گرفتم خطر مرگ در اقیانوس را  به محدود بودن  در سه بُعد آکواریوم انتخاب کنم. سخت بود اما شد. آنوقت فهمیدم که باید خودم باشم . با اندکی حقیقت ،اندکی دروغ ،اندکی رویا و خباثت و  هزاران آرزو که  انگیزه ادامه مسیرم بودند.
این چند خط را  به بهانه تولدت مینویسم. نمیتوانم بهت بگویم چون حق خودت میدانی  احساسی شوی و توقع داری همدردی کنم. ولی من آن کاپیتان  بی رحم "غلاف تمام فلزی" هستم  که برای تربیت  سرباز پای  باید به او سخت بگیرد. 
اینکه زمان و زندگی چه بلاهایی بر سر ما خواهند آورد بماند. اما  مطمئن باش حداقل به تعداد آدمهای این کره خاکی درد وجود دارد و  هر دردی اگر از نظرگاه ضعف بهش بنگری شایسته گریستن است و گریستن شاید فقط چند گرمی ملاتونین در خونت ترشح کند. که درد را کمتر حس کنی وگرنه درمانی نیست. اگر که درمان بود یعقوب نبی که از گریستن کور شد باید به هر آنچه نیازش بود در زندگی می رسید.
امیدوارم سن جدید را  توجه بیشتر به خودت برای خودت آغاز کنی.
ارادتمند

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
hamid vasheghani

ما دل شکستگان

احتما که نه یقینا برای هم شما پیش آمده در سنینی از نوجوانی عاشق موسیقی و ساز خاصی شده اید و بعد تحقق ایده اش به خاطر جبر زمانه یا پشت گوش انداختن و امثالهم محقق نشده .یک وقت یک جا در دهه سوم و چهارم زندگانی یادش افتاده اید و با یادش وا مانده اید که چرا من پی اش را نگرفتم ؟ چرا دنبالش نکردم چرا ماندم منتظر و حالا یادم افتاده که باید شروعش می کردم؟ رویای موزیسین شدن رویای عشقبازی با ساز در همه ما بوده و هست. اینکه زمانی با گوش دادن پاییز طلایی خواسته باشید لاچینی شده باشید و با گوش دادن به موسیقی متن فیلم آبی کیشلوفسکی خواسته باشید پرایزنر شوید یا وقتی چشم های تقریبا نگران فردین خلعتبری را شنیده اید به فکر ویولن نواختن افتادید و با تار لطفی مجنون شدید و با کمانچه کلهر سرمست همه اش به خاطر فطرت موسیقی دوست انسان است و اتمسفری که درش نفس میکشید.

اما من اول میخواستم شادمهر عقیلی باشم در شب برهنه. شیدای کسی باشم و بهش نرسم.  دقیقا میخواستم بهش نرسم و آن ترانه ها را برایش بخوانم. توی آن سن و سال نوجوانی و بی قهرمان بودن جامعه قصه عقاب سبلان علی دایی را در کیهان بچه ها میخواندم و دهاتی شادمهر را گوشی میدادم. جو خانواده متوسط ما خیلی زور میزد اجازه میداد کلاسهای زبانم را ادامه دهم و بودجه شان به کلاس موسیقی نمیرسید. طبیعی هم بود دوبرادر و یک خواهر و  پدری که تنها فرد شاغل خانواده بود،حقیقت زندگی ما بود و بابت این موضوع دلخور نبوده و نیستم.

هرچه که بزرگتر شدم رویای موسیقیدان شدنم بیشتر خودش را نشان میداد. رویای موسیقی بزرگتر از رویای فوتبالیست شدن یا شناگر شدن یا بازیگر شدن یا حتی نویسنده شدن داشت به حجم کوچک جمجمه بدقواره من فشار می آورد.قهرمان های موسیقی عوض میشدند شادمهرقمیشی میشد  قمیشی جایش را به pink floyd, linkin park ,metallica anathema  میداد . لطفی ، شجریان ،احمد عبادی ، پرویز یاحقی یا حتی yan tiersen  این روند هر زمان بسته به حال و احوالم تغییر میکرد اما  آنچه که ثابت بود دلبستگی به همین  7 نت بود که گاهی به اوجم میبرد و گاهی غصه دارم میکرد.

بالاخره ساز خریدم و شروع کردم به کلاس رفتن. بیست و هشت سالم بود و کار میکردم و مستقل شده بودم. دستم در جیب خودم بود و با این حال در مورد قیمت سازم با خانواده حرفی نزدم. استادم جوان بود و با حوصله T اما تار سخت بود و  یاد گرفتنش زمان میخواست. کارم داخل شرکت سنگین بود هر هفته میرفتم و  مشق میگرفتم و چند نت ساده میزدم اما آنطور که باید و شاید تمرین نمیکردم.

انگاریآنهمه شور و علاقه فرونشسته بودم و داشت فرو مینشست. با این حال ادامه دادم. چندین جلسه رفتم و  دستم درحال یادگیری بود. استادم  نمیتوانست مسیر غرب به شرق را بیاید من هم دیگر نرفتم. عین خر توی گل گیر کرده منتظر یک اتفاق بودم. الان دو سالی است سازم کنار خانه است. گاه بهش سری میزنم نگاهش میکنم پاکش میکنم اما نمیزنم. دوست ندارم صداهای  ناله طور ازش بشنوم. شوق موزیسین شدن هرچند دلپذیر است اما مثل هر کاری مهارت میخاد و سخت است.وقتی برای کار آنقدر هزینه میکنی که  نای کار دیگر برایت نمیماند دیگر نمی شود انتظار زیادی هم داشت.

آن علاقه باید رد زمان مقتضی اش پاسخ پیدا میکرد وگرنه  در زمان های دیگر هم شدنی است اما با  صرف وقت و هزینه ای به مراتب بالاتر. فکر کردم این  قضیه تقریبا در تمام اتفاقات زندگی جاری و  حاکم است. باید هزینه دهی.. 

حالا مدتی است که مصرف کننده سفت و سخت موسیقی ام. سازم را هم نفروختم نگاهش داشتم. دیدنش برایم دلگرمی است. که شاید روزی بتوانم باز بنوازم. فکر میکنم تار بخشی از زندگی ایرانی ماست  یک خط و ربط چفت و بست دار که به ایران گره ام میزند. چند ماه پیش داشتم موزیکی گوش میدادم  نوای تار لطفی با صدای شجریان که شعری از حافظ را میخواند برایم عین روایت خودم بود که مفلسی بودم که هوای مطرب داشتم. موزیک را میتوانید از اینجا دانلود کنید.


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
hamid vasheghani

مارکوس مسنر

اول از همه خبر را از صفحه اینستاگرام حامد اسماعیلیون خواندنم. یک خط بود. کاملا خبری و بی قر و فر های مالوف ژونالیستی نوشته بود . فیلپ راث نویسنده از دنیا رفت. تازه افطار کرده بودم و آن اندازه دم داشتم که یک الکی از نوشیدن چند گیلاس بی الکل بهش دست می دهد. طول کشید تا پرت شوم اما به سال 1390 پرت شدم . عاشورا در آذرماه بود و من در اوج سربازی و علافی و بی علاقگی ام به ادامه زندگی وقتی احساس پوچی میکردم و شبها توی هییت صنایع دریایی وزارت دفاع  عدس پلو به عزاداران خنده روی گرسنه  تعارف میکردم و روزها قایم از چشم سرتیپ دوم  گردالوی دوست داشتنی با هدفنم Anathema  گوش میدادم و به ادامه زندگی نا امید بودم. تازه از دوست داشتن کسی به خاطر اینکه به رویم ریده بود فارغ شده بودم  و  فکر میکردم  باید مغرور باشم و  آنقدر هم دل گنده نبودم  بتوانم متقابلا بهش برینم . چون واقعا دوستش داشتم. القصه اینکه وضعیت گه مرغی بود که بعدها هر وقت یادم می افتاد اعصابم خط خطی میشد .بگذریم که الان هم دورادور از اوضاع و احوالش مطلعم و هیچ پخی نشد.


اما آن سال  آن شب شام غریبان که من از ظهر عاشورا تا هشت شب خوابیده بودم  فرصت شد که  "خشم " را بخوانم. تنها کتابی که به اندازه ناطوردشت بهم حال داد از یگانگی و تنهایی و تر زدن های شخصیت اصلیش. آدمی که دانسته تر میزند آدمی که میتواند  بهتر یا بهترین باشد و تر میزند آن حس وحشیانه  خود ویگرانگری اش رام ام میکرد. آرامم میکرد سر وجدم می آورد که تنها  نیستم. از این حیث من مدیون  فلیپ راث هستم  نویسنده  کهنه کارو کار درست که  دیر در ایران  شناخته شد و  هفت  هشت سالی است کارهایش ترجمه میشود. یکی دو داستان در داستان همشهری خواندم و کتاب "خشم " کتاب دیگرش "شوهر کمونیست  من" را سالهاست  میخواهم بخوانم  راستش آنقدر که  خشم برایم خوب بوده که دوست ندارم با  خوانش دیگری از راث خرابش کنم. امیدوارم ازم بابت این قضیه نارحت نشود. فعلا نمیتوانم یا نمیخواهم  که چیز دیگری از راث بخوانم.  مارکوس مسنر کتاب بودم من. همانقدر دلشکسته و  سر خورده و وسواسی که دارد یک به یک  به تپه های زندگی اش میریند و جلو میرود. بدی اش این بود که  این گند زدن ها  افتخاری به همراه نداشت. چیزی نبود که بشود به دوستت تعریف کنی و بیشتر آن روی وسواسی ات را اذیت  میکند و افسرده ترمیکند. روحش قرین رحمت خدای خودش باد و اینکه  حتم دارم  جایش در حوالی بهشت است چرا  که با کتابش دوزخی را لحظاتی برای از آدمیانی دریغ کرد.

یادش گرامی

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
hamid vasheghani

وهم آلودگی

شش صبح جلوی درب منتظرم بودند. تا کتری جوش بیایید و فلاسک را آب کنم دیر شده بود. سفر از آن دیواره سنگی کلک چال آب میخورد. سه چهار ساعت کوهنوردی در کلک چال و درکه ارضایمان نمیکرد. دلمان کوه و جنگل و جاده میخواست. پیشنهاد من مرداب هِسل بود و چالوس، پیمان مزار دکتر ستوده را میخواست ببیند.بیخیال کلاس و کار و پایبندی ها زدیم به جاده ،  قبل از شش و نیم صبح پیمان با مزدای 323 پلاک تهرانش می تاخت را قبل از 6.5صبح دروبین های زوج فرد را رد کنیم.فرق طبیعت با شهر از همینجا  شروع میشود. طبیعت محدود نمیکند. مرد و زن و  زوج و فرد ندارد. برای هر جنبده ای جا در خودش دارد اما شهر برای انسان ها هم محدودیت قائل است. کنارشان میگذارد، پسشان میزند. مهم ترین دلیلی کهباعث شد  یکهو تصمیم بگیرم همراه شوم همین  دلزدگی ام از تهران بود. میثم هم حالش شبیه من را داشت و گفت. پیمان هم داشت اما چیزی نگفت. تا از حال احوال و گپ گفت با اسماعیل و میثم فارغ شوم رسیده بودیم کرج، جاده چالوس به شکل دلپذیری خلوت بود. صبح زود بود و شیفته این زمانم برای سفر. پیمان میخواست جاده شمشک به دیزین را  یایید .میگفت برای شرق نشینان تهران بهتر است اما جاده  بسته بود. و شب قبلش مطلع شده بودیم. من  مرداب هسل و  روستای بیجده نو را  روی گوگل مپ نشانه گذاشته بودم. 

کندوان که رسیدیم نشد از خیر آش جو و صبحانه بگذریم. بعدش تا خود متل قو  جز فرصت نوشیدن یک لیوان چای توقف نداشتیم. 10.30چالوس بودیم و کمربندی را به سمت متل قو می راندیم. پیمان  گفته بود مزار دکتر ستوده در تازه آباد است. چهار تازه اباد در سه استان شمالی پیدا کردم اما هیچکدامشان نزدیک متل قو نبود. متل قو که رسیدیم از محلی ها ادرس را پرسیدم و راهنماییمان کردند.قبرستان دلی بود. فراخ ،با غسالخانه ای مفصل و کلی فضا برای توسعه . درست کنار جاده تنکابن به متل قو . محلی ها  قبر ستوده را  بدل نبودند و 10:30 صبح ادم زیادی در قبرستان نبود.

تازه آباد سلمان شهر


 غیر از پیمان، اسماعیل و میثم خیلی از قبرستان خوششان نمی آمد. پیدا کردن قبر سخت بود. پیمان عکسی با موبایلش بهم نشان داد که نمای سقف شیروانی حسینه درش معلوم بود. 10 دقیقه ای  قبرستان را  از نظر گذراندم تا  زاویه عکس را  پیدا  کنم و  قبر ستوده را دریابم. قبری مرتفع بود . با گرانیت مشکی ، از درب ورودی اصلی  فاصله زیادی نداشت.اما برای آدم بزرگی چون ستوده  واقعا محقر می نمود. دو نوبت فاتحه خواندم و سنگ را  شستم . خیلی معطلش نکردیم.چندتا عکس برای پیدا کردن دوستان بعدی گرفتم که مستند سازی کرده باشم و راه افتادیم به سمت متل قو، بچه ها رفتند خرید برای نهار و من توی شعبه ای از بانک های طبقه همکف برج های عظیم زاده کلک یک کار کوچک را کندم. 

در مسیر برگشت به سرم زد حیف است تا شمال بیای و دریا را نبینی . هتل هایت در نظرم بود. پیشنهاد را دادم. بدون مقاومت قبول کردند. نمیدانستند کجاست ، من دو باری رفته بودم. میدانستم زیباست  اما مطمئن نبودم خوششان بیایید. هتل هایت  فاصله زیادی تا جاده  ندارد  تفاوتش این است  به جای  ویلای زشت و فکسنی توی مسیر درخت کاشته اند و مسیر ورودی را عمدا  پیچ و تاپ داده اند. کمتر از 1 کیلومتر که در جاده  پیش میروی جز سکوت و ارامش چیزی نیست. صدای پرنده و امواج دریا ، صدای گذشته های خوبی که بر این هتل و مسافران و کارکنانش گشذته. هتل هایت از آن عرضه های کم اما با کیفیت  دوران آخرین  پادشاه ایران است. محمدرضا  هتلی  رو به دریا ساخت. بابام میگفت  به عشق زنش ساخت اما ویکی پیدا  تاریخ ساخت هتل را  اواخر دوره پهلوی میداند. پیداست معمار و فکر پشت این  فضا  هرچه بوده دید درستی از نیار انسان ها دیده است. اینکه بعد از 42 سال هنوز عاشقانی می آیند و دوران ماه عسل و  نامزدیشان را اینجا میگذرانند یا از مدرسه  دانش آموزانی جهت بازدید می آورند خودش گویای این اتفاق هست.

هتل هایت


ساعت 2 به زور بچه ها را راضی میکنم که از هتل دل بکنند. بایددریاچه هسل برویم و نهار بخوریم. روی نقشه دنبال مسیر می گردیم. گوگل نمیتواند مسیر دقیق ارائه کند. اتوبان را نشان میدهد. نمیداند اینجا کشوری است که راهدرای اش از ترس پیچاندن پانصد تومان عوارض کلیه فرعی ها را کور کرده است. 10 کیلومتری راه رفتیم و دم عوارضی دور زدیم و برگشتیم  جاده قدیم را رفتیم. از جاده قدیم  مسیر خاکی اغاز میشود . مسیری حدود 3کیلومتر اما خاکی و سنگلاخ، یواش میراندیم. میانه راه  درب اهن یکشیده بودند و ازمان  به شکل غیر مستقیم  شتیل خواستند. ماشین را تا بالای مرداب بردیم از انجا سرازیر شدیم . بساط نهار و جوجه را  میثم  ردیف کرد. نهار خوردیم و کنار مرداب ولو شدیم. 

ابتدای جاده هسل


حوالی 4.5 راه افتادیم تا آخرین  بهانه سفرمان را ه ببینیم. بیژن الهی یک شیرازی متولد تهران است که در مرزن آباد دفن شده. درست سه کیلومتر بعد از مرزن آباد به سمت تهران جاده فرعی است که تعدای روستا را به هم وصل میدکند. جادهای  اسفالته که جا به جا اسفالتش از بین رفته و خراب است . با شیب زیاد از جاده اصلی ارتفاع گرفتیم. نمیشد سرعت گرفت. همانطور که پیمان داشت با ماشینش از سراشیبی بالا میکشید. یک لحظه توی دلم خالی شد مبادا اشتباه کرده باشم و  قبر بیژن الهی توی روستای دیگری باشد. یک بیجده نو دیگر یا چیزی که تشابه اسمی است.  از جاده اصلی تا بیجده نو 17 کیلومتر راه بود و ما نزدیک یک ساعت تو راه بودیم. بیجدنو جز آخرین روستاهای آن راه فرعی است. به شدت آرام و با طمانینههیچی جر صدای رودی که در شکاف دره در جریان است و صدای گنگ خندیدن چند بچه و  ماغ کشیدن گاه به گاه گاوهای محلی نبود. حتی آدم های کمی هم توی روستا دیده میشدند. خانمی راهنماییمان کرد اما  باز نتوانستیم راه را پیدا کنیم. تا انتهای روستا رفتیم و دور زدیم. مسیر سراشیبی را رفتیم که به سمت مسجد آبادی برویم. میانه راه چند قبر دیدم که گویا گورستان بود و نبود.سنگ قبرها دو طرف یک جاده خاکی بود. و تعدادی زیر خاک و  راه گم شده بود.  هرچه  گشتم  قبرها با آن تصویر سنگ قبری که دیده بودم خیلی فرق داشت. پایین تر  یک جوان  با لباس پشمی محلی دیدم. ازش پرسیدیم با لبخند و احترام جواب داد. پیدا بود که بچه محل است و  بیجده نو را خوب میشناسد. راه پله ای را نشانمان داد. گفت بالای پله ها سمت مقابل قبر بیژن الهی است.میثم تنگش گرفته بود بالا آمدن از ان همه پله برایش سخت بود. از شنیدن حرفش خون تو رگهایم دوید،پله ها را دوتا یکی بالا کشیدم. روبرو درب قبرستان را با میل گرد قفل کرده بودند. کلون را باز کردم. گورستان یک محوطه یک دست چمن بود که بعد از دو ساختمان نیمه کاره که حکم مصلی را داشت شروع میشد. جابه جا  مصالح و بیل و گلنگ  بود. انگاری حین کار زمان توقف خورده . مرگ  سراغ همه آمده و سکوت حرف اخر اینجاست.

قبر الهی بالای گورستان است. سنگی که به وصیت خودش نوشته ای ندارد جز امضائ خودش. روبرو کوههای البرز سبز از چمن بود. 


 تا قبل از این برایم عجیب بود این  شیرازی مقیم تهران  چرا  آنجا را برای دفن شدن انتخاب کرده، حالا که رفته و دیده ام. وقتی توی سرتا سر آن جاده کوهستانی دنج و  سبز به صعود فکر کردم به وهم آلودگی شعرهایش به نگاه های  عجیب و گیرایش جوابم را  گرفتم. 


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
hamid vasheghani