یادداشت های یک دیوانه بعد چهارم

۳۴ مطلب با موضوع «پیدای نا پیدا شدن» ثبت شده است

پیرامون فیلم "رضا" : آنچه شبیه ماست

امروز بعد از تقریبا دو ماه از توصیه آن دوست و استاد عزیز فیلم رضا را دیدم. اولین ساخته بلند #علیرضا_معتمدی در مقام نویسنده و کارگردان و بازیگر نقش اول. فیلم داستان مردی بنام رضا را روایت میکند که در زندگی آرام و بدون مشکل خود بعد از نه سال زندگی مشترک به خواست زنش میخواهد از او جدا شود. او مایل به این جدایی نیست اما با زنش همکاری میکند و قاضی دادگاه را راضی میکنند تا بدون هیچ درگیری و در کمال آرامش از همسرش جدا شود. رضا گیج و سر در گم به خانه برمیگردد. ناراحتی نمیکند برای به دست آوردن و برگردان زنش هم تلاشی نمیکند.یک انفعال مطلق که خودش را هم کلافه کرده است. در عوض سراغ دختر عمه خودش میرود که با او آشنا شود ولی موقعیت را خوب نمی یابد، از همکلاسی سابق دانشگاهش میخواهد رابطه تمام شده 15 ساله را از سر گیرد اما او هم با گفتن اینکه رابطه ای بین ما نبوده دست رد به سینه اش میزند. دست آخر رضا در پرسه زدن های شبانه خود راهی کافه ای در محله جلفای اصفهان میشود و با دختر کافه چی(ویولت) که دارد گریه میکند(دلیلش را ما نمیدانیم و اصلا کارگردان هم نمیخواهد روایت کند) آشنا میشود و خیلی ساده با آن دختر ارمنی آشنا میشود و رابطه عاطفی را شروع میکند درست در یک ظهر قشنگ که خورشت ایرانی پخته و حسابی به همه چیز رسیده و ویولت را دعوت به نهار کرده است همسر سابقش (فاطی) زنگ میزند که دارد می آید پیش او  و او در کمال خونسردی با آرام کردن دختر کافه چی را دست به سر میکند و با همسر سابقش عین دو دوست باحال قدیمی ناهار میخورند و  بعد زن در خانه رضا استراحت میکند و حتی از رضا میخواهد اورا سر ساعت مقرری بیدار کند و بعد میرود. رضا که یک شرکت مرمت و بازسازی بناهای تاریخی دارد سردرگم و آشفته است و دل به کار هم نمیدهد. رفت و آمدهای بیشتر زنش اورا به این فکر میاندازد که میخواهد برگردد موضوع را به ویولت تلفنی خبر میدهد. ویولت با عصبانیت او را طرد میکند و رضای تنها و خسته در سرگشتگی های خود موقع پیاده روی بیهوش میشود و یک اسب سوار که زن زیبا  اسب سوار که سمبل و مظهر زیبایی و زایندگی است به کمکش می آید و او را به بیمارستان میرساند و بعد با نگاههایش به رضا میفهماند که شیفته رضا و شخصیت نویسنده اش است. همزمان رضا دارد در هفت  روایت  ماجرای زندگی پیرمردی را روایت میکند که پانصد سال پیش از مسیری دور راهی مکه بوده و در مسیر (حوالی اصفهان امروزی) مریض میشود و حکیمی که بالینش می آید تشخیص میدهد پیرمرد به علت کهولت خواهد مُرد. پس پیرمرد را در بیابان زیر سایه درخت گز رها میکنند تا بمیرد اما  پیرمرد نمیمیرد و  به کمکش می آیند و  در بین همراهی کنندگان زن جوانی را میبیند که دلداده اش میشود و با اون ازدواج میکند و از اون صاحب دختری میشود که اسمش را اصفهان میگذارد. به نوعی معتمدی دارد داستان اصالت و اجداد خود را به شیوه ای اساطیری در هفت تکه نریشن وار بر روی قصه فیلم میخواند. پیرمرد نماد رضا و زن نماد زایش و زندگی دوباره است. رضا دوست دارد زنش برگردد تا مثلث های عشقی نیمه بسته را رها کند. هم دوست دارد برگرد  هم در بی عملی و بی تفاوتی طنز گونه ای هیچ کاری برای برگشت زنش نمیکند. انگاری هم دوست دارد برگردد هم دلش نمیداند چه میخواهد.

ریتم فیلم کند و با حوصله است اما ابدا خسته کننده نیست. تعلیق ایجاد شده که بالاخره چه میشود تا دم آخر مرا برای دیدن فیلم روی صندلی نشاند. اما درک اینکه رضا چرا باید به طلاق تن دهد در حالی که زنش را  تا این حد دوست دارد برایم باور ناپذیر بود. رضا در بی عملی محضی مانده تنهایی اذیتش میکند اما زن دیگر را هم مثل زن خودش نمیابد . فضاهای داخلی و غذا و موزیک دوست دارد.  درست مثل زنش فاطی اما بعد جدایی فاطی عاشق کسی میشود یا بهتر است  بگویم وارد رابطه با کسی میشود که میل به تفریح خارج شهر و ماهی گیری دارد.

دومین سوالی که برایم ماند حضور آن زن سوارکار است. زن می آید کارکردی هم پیدا میکند اما ابتر از فیلم خارج میشود و هیچوقت دیگر بهش بر نمیگردند. مگر اینکه در نظر بگیریم  معتمدی کارکرد سکسی و تمایل جسمی را برای زن متصور بوده که خب در حد و اندازه های فیلم های ایرانی همین عشوه و کرشمه بیشتر راه ندارد.

دلیل اینکه  معتمدی خودش خواسته بود نقش اول را بازی کند نفهمیدم. بنظرم خوب نبود.فیلم را از یک روایت داستانی به فیلمی مستند تبدیل میکرد.آنهم وقتی بازیگران مقابل همگی بازیگر حرفه ای بودند. این تفاوت در نقش بازی کردند بدجور به چشم می آمد. 

در کل من رضا را دوست داشتم. حال و روز پاییز و زمستان و این گمگشتگی اش شبیه خودم بود. ما به ازا برایم داشت. گیج زدن هایش، درخواست های فلاکت بارش، خنده هایش در گُه ترین موقعیت ها  همه برایم تداعی خودم بود. پس توصیه به دیدنش هم میکنم.

اگر چیزهای بیشتری شما دیدید که از نظر من پنهان مانده شما برایم بنویسید.

 

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
hamid vasheghani

سفرنامه تا جیرفت - فصل 2- کویر آدم را به اعتراف وا می دارد.

به دلیل مشکلات اینترنت  امکان افزودن  لینک برای  این سفرنامه محیا نشد.

به زودی با رفع مشکلات لینک و نقشه  اضافه خواهد شد.

 

 

هفت صبح بیدار شدیم. خواب درستی نکردیم. شوفاژ های مسافرخانه روشن بودند. گرم بود .رضا که حساس تر از همه بود بد خواب شده بد. تخت اش درست کنار رادیاتورها بود و معلوم بود نخوابیده بود غیراز گرما گویا من هم سمفونی خر و پف جانانه ای برگزار کرده بودم که نگذاشته بود بخوابند. حامد غر نمیزد چیزی هم ناراحتش کرده باشد با ایهام و اشاره منظورش را میرساند. پیمان اما آنقدری خسته بود که خر و پف اذیتش نکرده بود. زود آماده میشویم که برویم دیشب آخر وقت پسر و دختر جوانی دیدیم که از پایه بودن صاحب مسافرخانه استفاده کرده بودند و اتاقی اجاره کرده بودند. ناخودآگاه یادشان افتادم یاد آن لبخند فاتحانه پسر و نگاه های کرشمه دار دختر،صاحب مسافرخانه مشغول تریاک صبح بود اما خوب برخورد کرد کارت ملی را پس داد پول را گفت و آرزوی سلامت برایم کرد. رفتیم مرکز شهر برای صبحانه مربا و پنیر و چند قلم خوراکی خریدیم و درست در چمن کاری کنار آرامگاه شاه نعمت اله روی چمن نشستیم به صبحانه خوردن.

مقبره شاه نعمت اله ولی- ماهان کرمان by Hamid v.Farahani

 بعد صبحانه برای آخرین بار شاه نعمت اله را زیارت کردیم و  همان بلوار اصلی که دیشب برای شام رفته بودیم راندیم و از روی گوگل باغ شازده را پیدا کردیم. یک باغ هفت  طبقه در حاشیه  شهر ماهان  درست  جایی که فکرش را هم نمی کنی. باغ طبقاتی مربوط به یکصد سال پیش است  که کنار یک قنات پر آب و  پدر و مادر  که آب ماهان را تامین می کند. ورودی و ردیف باغ و درختان بیشتر از هر چیز و هر کسی آدم را  تحت تاثیر قرار می دهد. پله پله بالا میرویم. بیشتر از ایرانی ها توریست های شرقی و غربی اند که اول صبح برای دیدن  باغ شازده آمده اند. هر کادر به هر شکلی مبتدی یا حرفه ای ببندی نتیجه عکس زیبا در می آید.

نور و هوای پاک، طراوت گل و گیاه ها و  شرشر آب که از حوضی به حوض پایین تر سرازیر میشود  همگی حال خوب به آدم میدهند. دو ساعتی در گیر باغ و فضولی توی دالان ها و سرک کشیدن به هوای عکس خوب و استفاده از فضاییم. با چند توریست و مسافر ایرانی و خارجی خوش و بش می کنیم. و راه می افتیم. موقع  رفتن پارکینگ محوطه باغ شازده خیلی شلوغ تر شده.

از همانجا یکراست به سمت سیرچ می تازیم. پیمان خودش پشت فرمان نشسته، یکبار دوران دانشجویی به هوای کویر شهداد اردوی دانشجویی آمده و می گوید جاده کوهستانی دارد. بعد 30 کیلومتر شیب و کوه شروع میشود. جاده شیب زیادی دارد. حالا آن حال و هوای کتاب خمره مرادی کرمانی را میفهمم. مرادی کرمانی بچه سیرچ است. سیرچ با اینکه در استان کرمان است  اما آب و هوای کوهستانی دارد و در دل زاگرس واقع شده.  بعد از یک ساعت راندن در میان کوهها به هفت چنار میرسیم. از آن توقفگاه های کوتاه بین راهی است که جان می دهد که لوکیشن فیلمی شود. فیلمی که موضوع جاده ای دارد. چای میخوریم و از آب خنک امامزاده کمی استفاده میکنیم. بعد مجدد میزنیم به جاده نیم ساعت نشده به سیرچ میرسیم.  سیرچ مثل پاوه ، مثل اسد آباد و  مثل ماسوله در شکاف بین کوه و جاده  جا خوش کرده است. یک رودخانه که در این فصل  بسیار کم آب بود و  ردیف درخت های گردو ، بِه ، انار ، گلابی و  سیب که شاخه هایش از خانه ها بیرون زده بود. جلوی اولین ورودی سیرچ یک وانتی میوه فروش دیدیم.از خودش و مشتری اش سراغ  سرو کهنسال سیرچ را گرفتیم. سرو بعد از سرو  هرزویل منجیل دومین سرو کهنسالی است که با پیمان دنبالش رفتیم تا ببینیمش. سرو غیر از آنکه درخت استعاری و  شاعرانه است بسیار مقاوم است و  ایران سروهای چند هزار ساله ای  زیادی دارد که اگر مثل بناهای خشتی و سنگی قصه با خود نداشته باشند دست کم  عمر طول و درازشان یادشان داده خیلی چیزها را ببینند اتفاقات مختلف را  درک کنند ولی از پا نیافتند و زنده بمانند. به همین خاطر نماد پایداری اند. 

 آدرسی که به ما  دادند این بود که مستقیم تا دو راهی برانیم و بعد  دست چپ برویم. توی سیرچ یواش می راندیم و از فضا و دار و درختهایش لذت می بردیم. پیش یک  بقالی توقف کردیم و از فروشنده که خانم بود راه پرسیدیم. عجیب این که  اینجا نشانی از مرادی کرمانی نداشتند. خانه پدری یا اجداش را هم نمی دانستند. خیلی هم در بندش نبودند. دو راهی زیاد رد کردیم  یک جایی جاده خاکی داشت. نرفتیم. در عوض یک امامزاده بالای سیرچ سمت کوه دیدیم رفتیم انجا که بهتر از ان بالا سیرچ را ببینیم. در امامزاده بسته بود امامزاده جمع و جوری در حاشیه روستا بود. از آن بالا تخمین زدیم سرو کجاست و سمتش رفتیم. آدرس میوه فروش و آن خانم بقال درست بود. یک محوطه چند صد متری که سرو  افتاده و بی سرو صدا  وسطش بود. هیچکسی برای دیدن سرو نیامده بود. حسابی ژانگولر در آوردیم و  عکس گرفتیم. پیمان می گفت  بعد از سرو  ابرکوه این دومین سرو کهنسال ایران است. من سرو ابرکوه را ندیده ام اما از سرو هرزویل خیلی عظیم و کهن تر به نظر می رسید. آسمان باز دانه دانه باران نثار ما کرد. توی دِه کمی چرخیدیم و مسیری از مابین خانه باغ ها به سمت جاده پیدا کردیم.  نقشه می گفت  همینقدر که از ماهان تا سیرچ امده ایم باید برانیم تا به شهداد برسیم. پیش خودم با این هوای کوهستانی حساب کردم  شب سرد خواهد بود و لباس گرم کافی همراه ندارم. بچه ها توی صندلی عقب خوابشان برده بود. بعد از چند دقیقه به سه راه سیرچ - اندوهجرد و شهداد رسیدیم. پیمان توی جست و جو هایش از کرمان به قلعه کوت کوتو برخورده بود که از آثار تاریخی شهرستان اندوهجرد بود. اندوهجرد سی کیلومتر از سه راهی راه فاصله داشت. جاده ای که  هر ده - پانزده دقیقه  یک خودرو  ازش عبور میکرد. گازش را گرفتیم و  به سمت  اندوهجرد میخواستیم قبل شهداد اندوهجرد و قلعه کوت کوتو را ببینیم. جاده صاف و آسفالت زیر بود. یک جایی هم داشتند پل میزدند و مسیر فرعی درست کرده بودند. تقریبا ناامید شده بودیم و مردد بودیم که ادامه دهیم یا برگردیم. کارگران بهمان امید دادند که داریم درست می رویم. اندوهجرد شهر بود. یک شهر بزرگ با جمعیت کم ولی خانه ها و خیابان های فراخ داشت. پوشش گیاهی به شکل محسوسی تغییر کرده بود دیگر خبری از درخت به و گلابی نبود. خانه ها و بلوار های شهر پر نخل بود. وروردی شهر جایی که اسم اندوهجرد را به لاتین  با  ورق فلزی درست کرده بودند  شوره زار بود و  اینها  نشان میداد که داریم به کویر نزدیک می شویم. هوا هنوز ابری بود و گه گاهی دانه می انداخت و نمی انداخت. از دوتا پیرمرد که مشغل آبیاری به نهال های تازه کاشته بودند ادرس قلعه قلعه را گرفتیم. یکیشان با شلوار شش جیب نظامی به پا داشت با لهجه قشنگ کرمانی توضیح داد. جلوتر دست چپ برویم و ادامه دهیم شهر که تمام شد یک گدار (دره) است  از گدار که سرازیر شویم کوت کوتو را میبینم. 

خیابان ها پر از بچه و موتوری بود. آهسته میراندیم و خوب نگاه می کردیم .به گدار رسیدیم .ردش کردیم قلعه را هم دیده بودیم اما باورمان نشده بود که کوت کوتو همین باشد. دور زدیم و برگشتیم. دوزاریمان افتاده بود همین است. کوت کوتو در گویش محلی یعنی سوراخ سوارخ و پیش رویمان یک کوه پر از سوراخ بود. جاده خاکی ناهماوری داشت که نمیشد با این ماشین برویم. پارک کردیم و  آن یکی دو کیلومتر را پیاده گز کردیم. بیابان ترک خورده و خاک بی حاصلی بود که کوه سراخ سوارخ ازش سر در آورده بود. یک تپه به ارتفاع حدود30-40 متر که جا به جایش پر از سوراخ بود. داخل هر سوارخ ها  طاقچه و  محل آتش (اجاق)تعبیه شده بود. بنظر می رسید کوت کوتو  یک قلعه یا  پایگاه نظامی خیلی قدیمی بوده است. تپه را  که دور زدیم  دشت هموار و صافی به خوبی دیده می شد. مشخص بود که آدمهایی اینجا اقامت داشتند و  آمار می گرفتند شاید نوعی محافظ برای شهر از شهر حرامیان و  بیابان نشین ها بودند. هر چه بود این تپه که اسم قلعه رویش گذاشته بودند روزگاری  محل استراتژیکی بوده است. از اینکه  گردشگران شهداد پایشان هم به چنین جایی باز نمیشد هم خوشحال بودم هم حس میکردم وقت زیادی برایش گذاشته ایم. پیاده برگشتیم تا ماشین. باران باز نم نم میبارید.

مسیر برگشت را پیمان  می تاخت. حتم دارم  اگر اتفاقی برای ماشین می افتاد یا مثلا جانوری می پرید وسط جاده هر چهارتایی به همراه آن جانور نفله شده بودیم. به سراهی رسیدیم. و بی معطلی سمت شهداد راندیم. خیلی زود به شهداد رسیدیم. برخلاف تصورم شهداد جای سر سبزی بود خیلی فراخ تر از اندوهجرد و شهری که مشخص بود توریست ها جا به جایش حضور دارند. این را از اقامت گاه ها بوم گردی و سوپر مارکت های شیک اش می شد فهمید. جا به جای شهر تبلیغ اقامتگاه بود. توی یکی از مغازه ها که دنبال خرید گوجه فرنگی و  میوه بودیم جوان یاماها سواری  جلوی ماشین پیاده شد با خودش شراب خرما آورده بود که بهمان بفروشد. بطری اش را لای یک دستمال پیچیده بود و  پنجاه تومن میفروخت. بدم نمی آمد شراب خرما را هم تجربه کنم اما نه دلم می آمد برای 700-800 میلی لیتر شراب 50 تومن بسلفم نه اینکه جراتش را داشتم به این پسری که نمیشناسم و شرابی که نمیدانم چیست توی سفر شلوغ و پر برنامه اعتماد کنم. 

از خیر شراب گذاشتیم . دنبال اقامتگاه راهمان به اقامتگاه بومگردی کاشکیلو افتاد. کاشکیلو در لغت به معنی غلاف شکوفه درخت نخل است  که خوش عطر است و عرق معطری از آن میگیرند. اقامتگاه تر و تمیزی بود یک خانه بومی که بازسازی شده بودی. گرداننده پسر جوانی بود به اسم وحید که خیلی دوست داشت که بها حال بنظر برسد. اولین سوالش از ما این بود که از کجا آمدیم. وقتی فهمید از تهران آمدیم کلی قمپوز از خودش در کرد. اقامتگاهش هم شلوغ بود پر از آفرود سوار که داشتند غذا می خوردند. عذر خواست و گفت جا ندارد. دلمان نمیخواست نور را از دست بدهیم دلمان میخواست  زودتر از غروب آفتاب برویم کلوت های دشت لوت را ببینیم. برای همین از وحید شماره تلفن گرفتیم و گفتیم برای شام برمیگریم. 

راه افتادیم. راه بیابان را گرفتیم. تابلو های شهداد کافی و مشخص بود. بعد از شهر خیلی زود کویر شروع شد اول درختچههای گز که کنار هرکدامشان نیم متر تا یک متر خاک جمع شده بود. مواقع طوفان این گز ها تنها  موجودات زنده بیابان اند که از فرسایش خاک جلوگیری میکنند. ده کیلومتر جلوتر از گز هم خبری نبود. بیابان کامل جا به جا  یک  ستون  شنی به ارتفاه 10-15 متر که بهشان کلوت میگفتند دیده  میشد. بیشتر  ماشین ها شاسی بلند بود و بیشتر از بومی دختر و پسر آفرود باز که دستار به سر بسته بودند. بعداز راندن توی جاده شهداد به نهبندان به جایی رسیدیم که جاده شسته شده و به تازگی با خاک ترمیم شده بود تا جایی که دیگه جاده رسما بسته شد. جاده زیر آب رفته بود.

گویا بارندگی های خوب بهار امسال (1398) باعث شده بود اینجا در پست ترین  نقطه کرده خاکی دریاچه ای درست شود. دریاچه بزرگ و شور که جاده را هم در خود بلعیده بود. هر چه بود منظره بدیع و خفنی درست کرده بود که توی آن غروب آفتاب به قدری زیبا بود که دلمان نمی آمد ازش  دل بکنیم. از گلدن تایم عکاسی استفاده کردیم چند عکس گرفتیم با خانوده دوچرخه سوار که مجموع پدر و مادر دختر و پسر بودند  و با دوچرخه آنهمه راه را آمده بودند (حداقل شصت کیلومتر با  دوچرخه رکاب زده بودند) خوش و بش کردیم. بعد آرام برگشتیم انداختیم توی جاده و تا جایی که  افتاب وجد داشت  راندیم. هوا که تاریک شد کنار یکی از کلوت ها پارک کردیم . زیر انداز پهن کردیم. شانه به شانه دراز کشیدیم و به راه شیری و میلیون ها ستاره آسمان کویر چشم دوختیم. گاه گاه شهابی از گوشه آسمان در می رفت و  گوشه دیگری خاموش می شد. من  دوازده تا دیدم و  بچه های یکی کم یکی زیاد  گوشه ای از آسمان را نگاه میکردند که شهاب ببینند. هر کدامشان  که توی آسمان پیدا میشد شعفی با خود داشت .پیمان میگفت اگر موقع دیدن شهاب آرزو کنی برآورده میشود اما راستش فاصله دیدن تا گفتنش که من شهابی دیدم به قدری کوتا بود که  صدایی شبیه عه و جیغ خفه و  اینها بیشتر از دهانمان خارج نمیشد. چه برسد به آرزو کردن.

دو ساعتی همانطور ولو از هر دری حرف زدیم و برای دیدن هر دانه شهابی جیغ و هورا کشیدیم. راه شیری هم هاله روشن بود از جنوب شرقی تا غرب و شمال غربی کشیده شده بود. هیچکدام از آن درس های ستاره شناسی هم که در سربازی یادمان داده بودند را نتوانستم یاد بیاورم به جز پیدا کردم  دب اکبر که بابا ابراهیم (پدر بزرگم ) یادم داده بود. کلی هم سر این فخر فروختم. پیمان پرسید سه آرزوی مهم زندگی مان چیست. جوری این سوال را پرسید که انگاری میخواهد مچ بگیرد. یا  اینکه جواب هایمان بخشی جدا ناپذیر از یک پژوهش است و اگر نظر ندهیم پزوهش ابتر میماند.

خیلی به آرزوهایم فکر نکردم یعنی باورم این است که چیزی که آرزوی واقعی است در ناخوآگاه آدم  رسوخ کرده و نیاز به فکر ندارد اما بعدش دوتا دیگر یادم آمد اما نگفتم. آرزو ها تقریبا شبیه هم بود. زیر هر سقفی باشیم یک چیز را طلب می کنیم. پولدار شویم، خارج برویم، با ادم مناسبش اشنا شویم ، فلان کار را بکنیم و ...

واقعیتش اش فکر میکنم خوشحالی و شادمانی در تمام این برهه ها مهم تر از هرچیزی است. خیلی پیش آمده کسی را با خودم قیاس کنم و بعد احساس کنم جامانده ام  و تِر زده ام  اما  خب من همین ام  قرار نیست شبیه او هم باشم قرار است خودم باشم به شدت خودم باشم. پس پشیمانی احمقانه ترین کار است.

بساطمان را جمع  کردیم برای شام و خواب راندیم سمت شهداد، بد نبود توی کویر هم بخوابیم ، ترسی نداشتم کویر شلوغ بود. گرسنگی را هم میتوانستم تا صبح تحمل کنم. احساس پوچی میکردم.  و این  کویر . عظمت آسمانش به پوچی ام می افزود. برگشتیم شهداد کورمال کورمال آمدیم . بنظرم پیمان  توی آن تاریکی و ظلمات جاده اذیت شد. برگشتیم شهداد بنزین زدیم و رفتیم کاشکیلو، نبودند در زدیم. رفیقمان وحید خوابیده بود بنظر خسته بود،بیدارش کرده بودیم. راهمان داد.کاشکیلو خلوت شده بود همه آفرود بازها رفته بودند بیابان ،گفتیم گرسنه ایم شام میخواهیم  ازمان سفارش گرفت ادمهایش را صدا زد. خانم های افتاب سوخته و کم حرف آمدند. غذاها درست شده بود از جایی اوردند و گرم کردند و خوردیم . کیفیتاش خوب بود یا خیلی گرسنه بودیم هرچه بود بهمان چسبید با وحید و کاشکیلو و درخت های حنای توی حیاط اقامتگاه خداحافظی کردیم و  رفتیم. یک پارک در مرکز شهر نشان کرده بودیم. هوا اصلا سرد نبود و  میشد کمپ زد. مشکل چند خانواده و جوان  ول توی پارک بود. یک پاترول که پلاک اش برای رشت بود هم پارک کرده بود. پیدا بودند مسافرند و میخواهند کمپ بزنند. اما شهدادی ها نمی رفتند. نشسته بودند توی پارک به تخمه شکستن و تفریح و قلیان کشیدند. ساعت از دوازده گذشته بود و انها هنوز نشسته بودند و خیال رفتن نداشتند. ما هم چند دست ورق بازی کردیم که پوزشان را بزنیم  بلکه بروند رد کارشان اما نرفتند. بیخیال نشدند. خوابمان می آمد چادر را علم کردیم و رفتیم برای خواب اما تا وقتی که خاطرم هست حتی نیمه شب هم از خواب پریدم صدای موتوری ها می آمد. که در رفت و آمد بودند.

حس میکردم کرمان را ندیده ام.کرمان را نمیشناختم. حس میکردم  کرمان هم دیر آمده ام مثل همه آن کارهایی که یک وقت هایی یادم می افتد باید انجام دهم و برای انجاشم  لفت داده ام.

پایان روز دوم

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
hamid vasheghani

به ط آلتم...

بی اعتنا به گرمای روزگار

دامن کوهی درستکار

فریاد برآوردم 

که چرا میگذرد روزها بر بطالت ام

پاسخ آمد سریع زسوی کوه :

بر بطالتممممم 

بطالت اممم

به طا لت اممم 

به ط آلت اممممم

آل ت اممممم...



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
hamid vasheghani

آلودگی

الکل های خونی 

          و خون های الکی

                       بر زخم های آغشته از کهنگی

                                     نا محرم اند
       
تا بدانی که عشق برایم تک واژه بی معنای فرهنگ لغات نیست


                    در این زمانه که مستی  
                                   
                                   خون تازه طلب میکند 

                                                و  سیگارها  در انتظار
 
                                                                        دود نمیشوند.

تیر 98- تهران
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
hamid vasheghani

گذشتن و رفتن پیوسته

حالا درست یک هفته است که کنده ام. جدا شده ام و این جدا شدن گویی که بخشی از من را با خود برده باشد، سخت درگیرم کرده.دلتنگی هست اما نه به قدری که دلسرد کننده باشد. بیش از شش سال با جوانهای هم سن و سال بودن وابستگی و دلبستگی می آورد. طبیعی است آدمی وابسته میشود.گیریم که جو شرکت و کار هم چندان چنگی به دل نمی زد و تعارضات زیاد بود. اما دوستشان که داشتم. حالا سه روز است سر کار جدید هستم و بیش از هر چیزی قیاس در ذهنم شکل میگیرد. قیاس محیط های کار،قیاس روابط همکاران،قیاس احترامات متقابل،قیاس امکانات متفاوت قیاس اینکه من که ام؟ کجا بوده ام؟ دنبال چه بوده ام؟ چرا تغییر ام دیر بوده است؟ چرا زودتر نرفته ام. قصدم نبوده و نیست که با فکرش اعصابم را به هم بریزم. باورش برایم سخت است ولی باید باور کنم که وقتی را اضافه بر برنامه و مازاد مانده ام . عین انتظار در هواپیما روی باند فرودگاه است. جز ساعت پرواز یا قبل پرواز نیست اما زمانش ازت کسر می شود. سوخت میشود. 2 سال آخر کارم در شرکت قبلی بنظرم مازاد بود. حالا دارم اینطوری خودم را راضی میکنم که اگر دیر آمده ام به این دلیل است که داشتم اره ام را تیز میکردم. به این خاطر که اتفاقات خوب همیشه سر زمانی که میخواهی رخ نمیدهند. رخ دادنش به فاکتور های زیادی بستگی دارد که  حتی تقدیر و نظر صاحب نظر هم درش دخیل است. خودم حداقل خوب میدانم از کی رزومه هایم را به روز کردم. برای پروفایلم برای مصاحبه و ده ها کار دیگر چقدر وقت گذاشته ام.

من عهدی با خودم بستم و در عین حال که داشتم از تغییر نا امید میشدم اتفاق رخ داد. من مومن به عهدم ماندم. هرچند کیفیت اش آن کیفیت همیشگی را نداشت اما سعی ام را  کردم و غر نزدم. (بیشتر از همه به خودم غر نزدم  و پذیرفتم) به همین دلیل آدمهای مومن (نه به معنای متدین) را دوست دارم. مومنین آنهایی اند که با خود و دیگران قرار و مدار می کنند و بعد نسبت به قول و تعهدی که کرده اند وفادار می مانند. دوست دارم مومن به عهد و مرام خود باشم.و بیشتر از همیشه تلاش کنم برای آنچه میخواهم باشم.چون حالا یقینا  بیشتر از هر وقتی نزدیک ام به آنچه میخواهم باشم. ولو که چند گامی از سر قله سی سالگی فرو آمد باشم.



۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
hamid vasheghani