حمیدوو برگ بیدوو

یادداشت های یک دیوانه بعد چهارم

۳ مطلب در مهر ۱۳۹۰ ثبت شده است

گزارش جلسه ی بررسی این که آیا نویسنده از کارگاه بیرون می آید یا از شکم مادرش.

* گزارشی که در پی می آید روایت خواندنی حامد حبیبی از بحث در مورد یکی از اساسی ترین پرسش های ادبی در یکی از جلسات نویسندگان این مرز و بوم است. در ابتدای جلسه، بزرگ مافیای ادبی (بی ام آ) اعلام کردند: بنده تمام کتاب های چاپ شده ی سال گذشته را بررسی کردم و دیدم سه هزارم درصد از آنها را نویسنده های کارگاه ادبی بنده نوشته اند که عدد قابل عرضی نیست و بنده کوچیک همه ام، چسبیده ام به کف دمپایی های همه تون. وی در ادامه فاش کرد: اما از میان کتاب های منتشر شده فقط برای ده درصد کتاب ها قیل و قال و بگیرید ببندید و ((چرخ گاری گذشت، تاریخ ادبیات به دو نیم تقسیم شد)) و کارناوال شادی به راه افتاد که تمامش از کارگاه بنده بود یا رفقای بنده یا همشهری های بنده یا کسانی که یک بار از کنار بنده رد شده اند و من امیدوارم روزی برسد من خودم درس بدهم، خودم بنویسم، خودم سوار موتور شوم بروم چاپخانه دستگاه را روشن کنم، خودم کتاب ها را پخش کنم، بفروشم، نقد کنم، نقدم را نقد کنم، خودم را افشا کنم، افشاگری های خودم را تکذیب کنم، جایزه بدهم، بگیرم، کف بزنم، سوت بلبلی بزنم و آخر سر هم کف سالن برگزاری مراسم را ت بزنم. در ادامه ی جلسه جناب رکن آباد وارد بحث شد و گفت: به قول مرحوم گلشیری سلام. مرحوم هرجا وارد می شد اول سلام می کرد به ما هم می گفت سلام کنید. سپس سه الف؛ نویسنده، منتقد و متخصص پرتاب کیسه ی عن به صورت دیگران اعلام کرد: چرا مزخرف می گی؟ وی ادامه داد: من نمی دونم چی تو این کارگاه ها یاد می دن؟ نمی خوام هم بدونم. الان هم فقط اومدم اینجا برینم بهتون. در ادامه سین که چرت اش پاره شده بود وارد بحث شد و گفت: ما باید عینهو کشورهای پیشرفته باشیم که همه چیزمان به همه چیزمان بیاید. آنجا در کارگاه داستان نویسی مداد را می دهند دست نویسنده و از سواد خواندن و نوشتن شروع می کنند تا برسند به طریقه ی پپسی باز کردن برای رفقای ادبی و زیتون گذاشتن جلوی منتقد. متاسفانه الان کارگاه های ما اینجوری نیست برای همین هم نویسنده های ما نه سواد خواندن و نوشتن دارند نه لااقل فرق زیتون خوب با تلخ را می فهمند. رکن آباد در تایید حرف های سین گفت: دقیقا. وی سپس اضافه کرد: مرحوم گلشیری به من سرمشق می داد، ولی من رج می زدم، اون مرحوم هم با خط کش سیاه و کبودم می کرد. من همینجوری تکنیک خواندن و نوشتن رو یاد گرفتم باقیش رو هم که یاد نگرفتم به خاطر این بود که خط کش استاد شکست. سه الف گفت: باز تو مزخرف گفتی؟ حتما باید با کیسه ی عن بزنم تو صورتت؟ در اینجا بی ام آ که داشت تلفنی یکی از شاگردانش را که توی رمانش گیر کرده بود به طریق اورژانسی راهنمایی می کرد گوشی را گذاشت و وارد بحث شد و گفت: اینها سه تاست ولی یکیست؛ پاتوق ادبی، دار و دسته ی ادبی و مافیای ادبی. اگر ما با پاتوق ادبی به نتیجه ی دلخواه مان می رسیدیم و یک ماهه کتاب را می نوشتیم و جایزه می دادیم و قیل و قال می کردیم و صد تا نقد درباره اش چاپ می کردیم که اصلا نیازی به تشکیل مافیا و زحمت دادن به دون کورلئونه نبود. این همه بگیر و ببند و مافیا راه بنداز برای این بود که ما با دار و دسته و گَنگ و دو به دو با هم می رویم بیرون به جایی نرسیدیم و ... در اینجا مستمع آزاد که تا حالا زیر میز بود سرش را بیرون آورد و گفت: یک زمانی علاقمندان می رفتند خانه ی اساتید می چریدند حالا برعکس شده، گذشت اون دوره که عزیزم دهنتو باز کن لقمه بگیرم برات... در ادامه رکن آباد پرید وسط حرف مستمع آزاد و گفت: گفتید لقمه یادم افتاد یک بار مرحوم گلشیری گفت داری میای سر راهت یه نون بربری بگیر بیار، کلاس داستان نویسی زدم سفره خونه ی سنتی که نیست اینجا. یادش بخیر. با من خیلی قاطی بود. می گفت رُکی! بعد از من نری بشینی این ور اون ور چرت و پرت بگی، بگی فلانی گفت. هی! هی! سه الف گفت: یعنی تو اگه خونه ی اون مرحوم غذا نمی خوردی نویسنده نمی شدی؟ رکن آباد پاسخ داد یعنی سوال کرد: پس به عقیده ی حضرتعالی به جای دستپخت خانوم اون مرحوم باید خاک صحنه خورد تا نویسنده شد؟ سه الف چشم اش را گشاد کرد و گفت: پس نه! رکن آباد پاسخ داد: نه و نگمه! سه الف بلند شد و گفت: هه ته ته! رکن آباد زد رو میز و گفت: به قول اون مرحوم: ر ته ته!  در اینجای جلسه که بحث داشت از حالت تئوریک به کار کارگاهی کشیده می شد سرکار خانوم شین منتقد و داور تمام مسابقات کهکشان راه شیری از جا بلند شد، خمیازه ای کشید، کیف اش را برداشت و از جلسه بیرون رفت. شاهدان عینی هنوز نمی دانند ایشان قهر کرد که پا شد رفت، دیگر خوابش نمی آمد، خریدی چیزی داشت، تازه یادش افتاده بود طبقه را اشتباه آمده یا چی. پایان
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
hamid vasheghani

چشم ها

سوق الجیش چشم هایت آفند زدن به دل بی پدافند ماست شاید نمیدانی که من مدت هاست دلم را اسیر تو کرده ام. پادگان جوادنیا-13مهر90
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
hamid vasheghani

دکزا

دکزامتازون همان خود تو بودی،که نشعه ام کرد از بوی صد انار که تا سپیده دم زیر بلند ترین زبان گجشک پادگان بیدار بمانم پادگان جوادنیا-2 مهر90
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
hamid vasheghani