حمیدوو برگ بیدوو

یادداشت های یک دیوانه بعد چهارم

۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

یله بودن

یک دلیل کار نکردن توی ادارت و شرکت های داخل شهری یله بودن کارمندانش است. این را توی کارخانه جات و محیط های صنعتی کمتر میبینی. یا حداقل  نسخه  ضعیف شده تری می بینی تا دفاتر مرکزی و شرکت های بازرگانی. انگاری کلکسیون زن و مردهای مجرد و سن بالا و مطلقه و یله اند. وا میدهند. مثل  دیوار نمور خانه بی بی گل اند. نم زده است تا  کمرکش دیوار و به یک فوت بند است که هوار شوند سر کسی. توی این جور محیط ها وقتی یک تازه وارد می آید اول انگشت،انگشتری اش را نگاه میکنند. پی حلقه میگردند. بعد تر چیزی تعارفش میزنند. بعد تر لباسی خاص، چشم و ابرویی و حرف بی موردی که زمینه سازی شود. تازه وارد اگر به دل طرف (فرق نمیکند چه زن چه مرد) نشسته باشد وا دهد تمام است. گاهی هم وا نمی دهند.آدمهای سفت هم زیاد دیده ام. منشی های بزک کرده که  درون معتقد و سفتی دارند. اینها ستایش انگیزند. اما امان از روزی که وادهند. همین  ونک و اطراف و اکنافش پر از این جور شرکت هاست. دفاتر و موسساتی که درش باید دقیقا  خط و نشان داشته باشی . باید بدانی پی چی وارد میشوی وگرنه آلوده جو اش میشوی. 


بعد از سربازی صدجا رزومه دادم و فرم پر کردم. یکجا که برای مصاحبه رفتم. هیچ خانمی روسری سر نداشت، همه آقایون هم فکل کرواتی و عینک پنسی دسته استخوانی . حالا کلا  داشتند یک چیزی از خارج وارد میکردند  و چند برابر قیمت میفروختند، همین. یکجا هم  منشی رسما کت دامن داشت و خیلی علاقه داشت  صدایش را توی دماغش بندازد و عزیزم  توی جملاتش بچپاند.

جایی هم مدیر بازرگانی رسما بهم گفت تو خوشگلی و اگر بیایی خانم های اینجا  دیگر با ما کاری ندارند.

شنیدنش بر خلاف اینکه فکر میکنید اصلا شیرین نیست. خانم سی و پنج شش ساله ای که  14 سال از زندگی اش گذشته الان باید دغدغه زندگی یا احیانا فرزندانش را داشته باشد تا اینکه نقل مجلس و اسباب بازی مردهایی هیز باشد.


 شما را نمیدانم. شاید دوست داشته باشید بعد از کار بروید باشگاه،آموزشگاه ، مجلس دورهمی، سینما و الخ و با این تفاسیر دوست دارید کارمند ایت تو فایو (8am-5pm)  باشید و این یله گی یا دست کم محیط های این فرمی را ترجیح می دهید اما من ترجیح میدهم در کارخانه ها کار کنم. اینجا غیر از اینکه آزادی عملتیشتر است. آدمهای سالم تری دارد. جوان هایی که در سنین پایین تر ازدواج میکنند و برای داشتن زندگی بهتر واقعا تلاش میکنند. زنشان را دوست دارند. برای گرفتن پاداش و رضایتمندی کارفرمایشان حاضرند بیشتر کار کنند. برای نشان دادن محبت به خانواده شان حاضرند اضافه کار بایستند. هرچند گاهی  مورد سو استفاده هم واقع می شوند. هرچند گاهی خشونتشان به اوج می رسد. اما چیزی درونشان هست که بهش معتقدند. شدیدا.

والسلام


۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
hamid vasheghani

بحران یک دفعه سر و کله اش پیدا میشود.

یادم می آید یک شب نشسته بودم به دیدن  فوتبال بارسلونا و گزارشگر فارسی زبان که علاقه داشت اطلاعاتش را به رخ مخاطب بکشاند جمله ای از مربی وقت بارسلونا گفت که تکانم داد. مربی گویا جایی گفته بود :"من تغییر در تیمم را از زمانی آغاز میکنم که تیمم در حال نتیجه گرفتن است. وقتی تیم دچار بحران شود برای تغییر خیلی دیر است".حالا دست کم 5 سالی از آن شب و بازی آن جمله میگذرذ اما این جمله هنوز توی ذهنم است. امروز وقتی سعید زنگ بهم و گفت وقتی تصاویر شعله های سر به فلک کشیده خیابان کن را دیدم یقین بردم  به این جمله وقت مصیبت برای تغییر دیر است. شعله های آتش با  گداز و آهان و تولپ فراوان  تا سی متر ارتفاع پیدا کرده بودند و سر و صدا  میکردند و مردم وحشت زده مثل مورچه ها خواب نما شده دور هم میگشتند و فرار میکردند. اتفاق ساده بود کارگران مترو موقع کار اصول ایمنی را رعایت نکردند یا زمین نشست کرده یا هر کوفتی. به هر حال این قبل از بحران است . بحران واقعی چهار و بیست هشت دقیق صبح جمعه اتفاق افتاد که مردم وحشت زده صدایی شبیه صدای سقوط هواپیما دیدند و سی متر شعله  هار و نفهم که حجم عظیمی از خاک و ریگ را به آسمان میفرستد.


 گویا عملیات قطع گاز و مهار آتش تا روشن شدن هوا طول میکشد یعنی دست کم بیش از دو ساعت شعله ها در حال الو کشیدن بودند. ساختمان ها در حال ذوب شدن، مردم در حال فرار کردن. کودکان در حال عر زدن. و مسئولین در حال چرت بعد از سحری.

تصور میکنم یک بار آن گسل های تهران یک تکانی به خودش داده بود. تکان منجر به تغییر در وضعیت سطح زیرین و ترکیدگی و انفجار لوله گاز میشد. آنوقت چند ساعت  طول میکشید تا  شهری که پر است از این شا لوله ها  حسابی گریل و تنوری شود؟

چقدر ایمنی در قطع اب و گاز و برق و وصل ماندن خطوط ارتباطی در شرایط بحران  رعایت شده. البته که خداوند رحمان است و قطعا رحیم اما بهتر است  همراه توکل کارهای بیشتری انجام دهیم. دیدن مسدولینی که خونسرد می ایستند و با شکم های گنده  میگویند از خسارات وارده اطلاعی نداریم  کفری کننده ترین تصویر ممکن است.

سال 2010 و همزان با زلزله و سونامی وحشتناک ژاپن کار آموز یک شرکت خوردرو ساز بودم. همان موقع  یکی از همکارای مطلبی را خواند که در زمان  فاجعه زلزله و بعد نشتی نیروگاه  ژاپنی ها  اینترنت فعال و قوی با پوشش کامل داشتند. و هر کس عزیز گم کرده ای داشت در اینترنت  وبگاه مشخصی اعلام و هر کسی خبری از ان عزیز پیدا  میکرد آنجا  اعلام میکرد.

حالا در 2016 در تهران گوشی تلفن همراه غرب شهر به خاطر یک انفجار کوچک در یک خیابان  نه چندان اصلی از بین میرود.




۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
hamid vasheghani

ریاضی پیشرفته،محاسبات پیشرفته ،هیدرولیک پیشرفته و دیگران

سه امتحان پشت سر هم ، همان درسهای کارشناسی این بار یک پسوند پیشرفته گرفتند .کمی پارامتری تر شده اند والبت خشک تر و عصا قورت داده تر . نمیدانم چه اتفاقی قرار است بیافتد. بنظرم بیشتر فضا سازی است و ترس . وگرنه واقعیت جز یک امتحان چیز سختی نیست.امیدوارم بتوانم از پسش برآیم. ترم جاری را خیلی کم سر کلاس حاضر بودم. علافی هم طی نکردم بیشتر سرکار بودم. ماشین نداشتم و فاصله شهرک صنعتی تا دانشگاه را نمیشود با سواری و خطی و اتوبوس رفت.

امیدوارم بتوانم از پسش برآیم.


۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
hamid vasheghani

دهم- ای برادر تو کجایی

هارداکسترنالی تهیه کرده بودم و به خیال خودم داشتم بهترین های تاریخ سینما رو جمع میکردم. فهرست  IMDB را داشتم هم صدفیلم و هم دویست و پنجاه فیلم برترش را ، منتهی دسته بندی بر حسب کارگردان ها را بیشتر دوست می داشتم. هرکدام که می دیدم سرچ میزدم و اسم و رسمش را از همان سایت ضاله پی میگرفتم و دسته بندی اش میکردم. تا یک روز پیش از اینکه به این اسم برسم هارد را بردم سر کار. توی واحد مهندسی با حبیب نشستیم به گشتن که این فیلم را دید. چشمت روز بد نبیند اینقدر تعریف کرد که داشتم بالا می آوردم. همه فیلم را گفت . مرد شریفی و با اخلاقی است بدی اش این است که گاهی خیلی خیلی چیزی را شرح میدهد و زمان برایش میگذارد و حاضر نمیشود ازش بخواهی بعدا بهش بپردازی یا بیخالش شود. دوست دارد همه به ریتم و روش خودش کار کنند.


ای برادر تو کجایی را معرفی کرد . آنقدر به همان شیوه مالوف خودش گفت و گفت که مطمئن بودم فیلم را نمی بینم .من فقط سر تکان دادم و تحمل کردم تا حرفش تمام شود. آمدم خانه چند وقتی همانطور ماند تا رخوت یک روز جمعه مرا به دیدنش کشاند. سه زندانی که دوتایشان عقل و هوش درست و حسابی هم ندارند به رویای پیدا کردن گنج از زندان فرار میکنند. اتفاقات و شکل فانتزی گونه ماجراهایی که برای این سه زندانی اتفاق می افتد فیلم را میسازد.


اگر پیشتر از این فیلم بارتون فینک را از برادران کوئن دیده باشید می فهمید چقدر فیلم سازی آنها هدفمند و در یک سیری از زمان و اتفاق طی شده است. بازیگرانی که بدنه سینمای آنها هستند و در بسیاری از فیلم هایشان ایفای نقش میکنند عالی اند و چه خوبه که آنها دنیا و سینمای خودشان را دارند. 


جرج کلونی در نقش ی اول مرد بازی بهتری از نقشهای متعارف خود داشت. جا دار و پر تحرک با ریزه کاری هایی که اورا به یک شخصیت  کامل بدل میکرد برای خودم جالب بود که فیلم  اقتباسی آزاد از اودیسه هومر بود . که تئاتری هم با همان درون مایه  سالها  پیش روی پرده رفته بود. 

دو تیکه اش اقعا  دیدنی بود اولی آن جایی که  پیت بعد از معاشقه با  لاله رخهای آوازه خوان کنار رودخانه  غیبش میزند و فقط لباس هایش می ماند. و وزغی که از کنار آب پریده  توی لباس هایش حکم  پیت  مسخ شده را دارد.

. تکه بعدی اش آنجا که مردم با اینکه میدانند آنها  سرشان کلاه گذاشته اند اما موسیقی شان را  به قدری دوست دارند که  برایشان مهم نیست  چه کسی میخواهد بخواهند بخوانند.


خرداد و تعطیلات میانه اش اگر مشغول سفر یا درس نیستید پیشنهاد خوبی است به اتفاقش تن در دهید.


۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
hamid vasheghani

نمایشگاه

در حیرت دیدن این همه بنی بشر در آن صحرای محشر که همه روزه  صبح و عصر سرویس با سرعت از جلویش میگذرم بودم و گیج غرفه هایی که پیدا کردنشان برایم سخت بود. غرفه نیلوفر را جسته بودم ولی کتابی را که میخواستم نداشته بود. credit محدود بود و باید لیست های ثانویه و جایگزین  رو میکردم. مثل  خنگ ها  دور خودم میچرخیدم که بفهمم  انتشارات ماهی و نی کجاست. دست آخر از سالن زدم بیرون یک دور مجدد لیست را  دیدم . کتابهای جایگزین را انتخاب کردم و و راه افتادم. توی تاری دید که از آفتاب صلات ظهر جاده قم داشتم چشمه را جستم با دکوری به غایت چپ و چول و بد ترکیب اما پر از آدم . انگاری قلعه ای باستانی است از مخربوه های جنگ های صلیبی در بیزانس که سربازهای مسیحی آنجا ارتاق کرده بودند.توی آن هاگیر و واگیر اسم معین  فرخی را دیدم  و برف محض و بعدتر که با پیمان در موردش حرف زدم فهمیدم داستان های کوتاهش را چاپ کرده. کارهایش را در مجله داستان و یکبار مقاله ای در مورد بوف کور از او در روزنامه خوانده بودم.

همینطور چشم هایم روی کتابها می سُرید که باز اسم آشنای دیگری دیدم. نسرینا رضایی، سالهاست وبلاگش را میخوانم و غیر از مواقعی که  یک تک و بی وقفه غر میزند بقیه موارد درخشان و جدی مینویسد. کلمات را دقیق انتخاب میکند و همه چیز را خوب شیر فهم میکند.



نمایشگاه رفتن امسال  با آن تیپ اداری و رسمی  که بعد از کار و در مسیر کارخانه بود با گرمای غیر قابل تحمل هوا خوشحالی از دیدن دو کتاب از دوستانی هم نسل داشت و شعف جدید تر شدن در محل نمایشگاه . بگذریم که  مترو شبیه  کنسرو گوشت انسانی بود. که با گرم و بخار تنهای عرق کرده سترون شده بود.


برای معین و نسرینا آرزوی موفقیت های بیشتر دارم. برای دوستان دیگر آرزوی نوشتن های بیشتر و برای نمایشگاه کتاب آرزوی جا افتادن و بهتر شدن. قول میدهم کتاب هایشان را  بخرم و بخوانم اگر این امتحانات  لعنتی امانم دهند.





۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
hamid vasheghani