حمیدوو برگ بیدوو

یادداشت های یک دیوانه بعد چهارم

۶۰ مطلب با موضوع «به روایت یک شاهد عینی» ثبت شده است

هفت راهکار برای زندگی ایران

ادیب و سخن ور نیستم و حتی بلد نیستم مثل سخنرانان انگیزشی یا معلمان با کیفیت دسته بندی های درستی از مطالب ارائه کنم. اما حسب اتفاقاتی که در ماه های اخیر برایم افتاد به چند راه حل عملی جهت  عبور از بحران و زنده ماندن در ایران یافتم.

1- به اخبار گوش نکنید.چون اگر اخبار عمومی قرار بود پیش بینی چیزی را با خود داشته باشد قطعا هیچکسی از نظر اقتصادی دچار شکست نمیشد. پس اخبار خیلی واپس گراست و رخدادهای  گذشته را  بیان میکند. عمده اخبار این روزهای کشور ما هم اخبار خوبی نیست و  فقط حال شما را خراب میکند. 

2- تحلیل گر باشید. عمیق تر فکر کنید و به اینکه  پسر عمه  و دختر خاله و همکارام فلان چیز را گفت بی توجه باشید. اینکه  در اوضاع بد اقتصادی  عمده سرمایه ها به سمت ارز و طلا میرود یعنی مردم  راه های سرمایه گذاری مدرن تر را نمیدانند. البته عده ای میدانند و  دم بر نمی آورند. در چنین شرایطی اگر بتوانید تحلیل کنید و یاد بگیرید چطور سرمایه خود را مدیریت کنید  حداقل  از بی ارزش شدن پول ملی  کمتر ضربه میخورید.

3-عملگرا باشید. یک مثالی هست از مقایسه  تاجری که در مواقع گرانی کالایش را نمیفروشد تا گران تر شود و تجاری که با وضعت مشابه  کالایش را  به شکل پله کانی و شناور تغییر قیمت میدهد و عرضه میکند. به شکل غیر قابل باوری کسی که در همه شرایط به روز بوده سود بیشتری کرده بود. پس منتظر نمانید فعالیت کنید. آن وقت  دیگر  حسرت و ای کاش کمتری برایتان باقی میماند.

3- ملول نباشید. تصور خستگی شما را خسته تر میکند. دوستی دارم که سه ماه است هر وقت بهش زنگ میزنم از وضعیت ارز و اقتصاد شکایت میکند. مجموع دارایی اش 1000 دلار هم نیست و بعداز فارغ التحصلی از دانشگاه به مدت  غریب 9 سال  کار ثابتی نداشته است. شبها توی اینترنت میچرخد و روزها خواب است. وقتی که ازش پرسیدم خب تو که کاری به کار ارز و اقتصاد نداشتی چه فرقی به حالت میکند میگوید اگر اینطور نشده بود الان داشتم اروپا میچرخیدم. حاضرم شرط ببندم اگر اوضاع ارزی همان اوضاع  بهمن 96 بود با بلیت تک سفره تا شاه عبدالعظیم هم نرفته بود.

4-به راحتی عبور نکنید.  فرصتها در ایران  مثل موش چابک و  فراری اند باید با دقت  و سماجت یک گربه بهشان پیله کنید تا به چنگ بیاوردیشان، اگر میخواهید اره تان را تیز کنید یا کرم بگذارید سر قلابتان یا هر چیزی که در سخنرانی میگویند. اما به راحتی رد نشوید.

5- علاقمندی تان را اولویت بندی کنید. خودم رامیگویم هم دوست دارم مدیر فلان شرکت باشم، هم  پایان نامه ام را جمع و جور کنم هم خارج از کشور دکترا بخوانم هم سفرهای آنچنانی بروم، در نواختن تار به درجه استادی برسم ، کگارد و نیچه و برشت بخوانم و نمایشنامه هایم  بلا  انقطاع روی صحنه باشد و الخ... ولی وجدانی و منطقی نمیشود همه اینکارها را به یک باره  وبعضی انها را تا اخر عمر انجام داد. پس یک اولویت  منطقی برایشان قائل باشید باشد که به همه شان  برسید.

6-ایده آل گرایی نسبی است. اینکه من یقینا  فلان آدم را میخواهم که در زندگی ام باشد،یا  فلان لباس و فلان  خانه و فلان .ووفلان... همه نشان از ایده آلیست بودن شما دارد. ایده آل گرایی اصلا بد نیست ، بسیاری از سازمانها ادم های ایده آل گرا را در پست هایی کیفی و تضمین کیفیت  میگمارند که موجب بهبود کیفیت کالا و ارزش برند خود شوند. اما  آنچه همواره از دید ایده آل گرایان دور است نسبی بودن زندگی است. باور کردنی نیست که من هر روز زنی را میدیدم که در خانههای مردم کار میکرد و به سختی پول در می اورد اما حاضر بود برای رفتن به سفری زیارتی یا  هزینه کافی شاپ رفتن پسر و دوست دختر پسرش پول پرداخت کند. یعنی یکجور دو جلوه مختلف از ادمی را دیدم که بر سر هزار تومان  داشت با صاحبخانه میجنگید و. به راحتی چند میلیون برای رفتن  به سفر هزینه کرد.هرگز هم نتوانستم دلیل درستی برای کارش پیدا کنم.

اما گذشته از آن زندگی با شما یا بدون شما  برقرار و جاری است. متد انتخاب شده برای زندگی شما هم متعلق به خودتان هست و کسی قرار نیست مثل شما  زندگی کند. پس اگر از نظر اخلاقی و درونی از خودتان و آینده راضی هی

7-پناه گاه خود را بیابید. برای حال بدی های خود مکان یا موزیک یا خوراکی مشخص تعریف کنید. هرچیزی که اندکی حالتان را خوب کند.اگر دیدن کسی حالتان را خوب میکند بهش سر بزنید.

از پس این راهها شاید بتوانید کمی حال خودتان را خوب کنید. اینها راه حل نیستند راههایی است که کمتر رنج ببرید.


۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
hamid vasheghani

مظلومیت

دو ماه است که به خاطر تحریم ها و ته کشیدن قطعات داخل انبار افتاده ایم به صرافت تامین قطعه مشابه از بازار داخلی و هر هفته چند ماموریت به چند کارگاه و کارخانه و شهرک صنعتی میروم. واردات فهرست بلند بالایی از کالاهایی کی نمیتوانند تامین کنند جفت و جور کرده  ه اگر تامین نشود رسما باید فاتحه کار و یه هولدینگ 2500 نفری را باید خواند. یک فرقی توی این شرایط بین دیدگاه  مهندسان  مکانیک و برق و مواد با  بچه های صنایع و  مدیریت و منابع انسانی دیدم. تقریبا اوایل تیرماه همه دانستیم که تامین قطعه با مشکل روبرو است و  کالا  یا  تامین نمیشود یا به شیوه قطره چکانی و  دها بار کمتر از نیاز یومیه  و با تاخیر میرسد. همان موقع  تیم  مهندسان  برق و مکانیک برای کسب اجازه از مدیریت  چند جلسه گذاشتند و  شرایط را گفتند و از اتفاقی که در راه است مدیریت را آگاه کردند.
خوب میدانستم کم شدن قطعه  یعنی کم شدن  تولید و کم شدن تولید یعنی بیکاری کارگر و کارمند و مهندس و خدماتی 
اما دیدگاه صنایع میگفت که اگر تامین مشکل دارد مشکلات گردن اوست و ما  اید فشارمان را بر واحد تامین بیشتر کنیم. تولید را کم کنیم. و منتظر باشیم تا قطعات برسد.
برای خودم عجیب بود. بیشتر وقت بچه های آن واحد داشت به چرخیدن در اینترنت و گزارش قیمت سکه و ارز و تراکنش های بورس میگذشت. خرید و فروش سهم و بازار ارز ، اینکه چه قطعه ای گران و کدام ارزان شده الان در کدام سود است و در کدامیک زیان.کفرم را در آورده بود اما به یک جور تسطیح در روحیه رسیده ام به نوعی بی تفاوتی که حاصل نزدیک شش سال ماندن در اینجاست. سابقا حقایق را  رو میکردم و  یا به قول رفیقی تف میکردم توی صورتشان حالا اما ارام تر طی میکنم. تذکر میدهم خواستند رعایت میکند نخواستند رعایت نمیکند. اینطوری وقتی که گند میزند سراغم هم نمی آیند. 
اما با همه این شرایط دوست ندارم شاهد از دست رفتن باشم. صحنه های تخریب حالم را خراب میکنند. حتی اگر آلونک های درب و داغان باشند.چرا که نسلی با همه مشکلات برایش تلاش کرده اند.ما رو به تخریبیم و خودمان در حال سرعت بخشیدن به آن. کاش کمی  یک دست  تر و هماهنگ تر باشیم. کاش اهداف والا تری را  ببینیم و برای رسیدن به آن تلاش کنیم.. کاش فقط ای کاش
۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
hamid vasheghani

خوابگاه نوشت : دم کُِنی

خوابگاهی نبودم. خوابگاه در آن شهر رخوت انگیز برایم کابوس دردناکی بود. یک ترم تنها اتاقی کرایه کرده بودم و  هفت ترم  دیگر با دوتا از همشهری ها  خانه ای نقلی از یک معلم که  شغل دومش تاکسیرانی بود اجاره کردیم. توی آن شهر که کوچک تر از تهران بود و همه همدیگر را میشناختند شفافیت  عجیبی درروابط و آشنایی ها وجود داشت. جوری که تقریبا  همه محل ما را  به عنوان مستاجران  دانشجو آقای "ر" میشناختند. دقیق ترش را بگویم چند نفری حتی آمار واحدهای اخذ شده مارا داشتند. یعنی مثلا میدانستند سینا چه  روزها و ساعت هایی  کلاس دارد . میدانستند من چند هفته یکبار به تهران میروم یا اینکه دوشنبه ها  همه با هم بر میگردیم.
این بود که توی آن شرایط به جای تلاش برای برگزاری دورهمی های مخفیانه و عملیات های یواشکی به زندگی خالصانه و  گوشه نشینی عارفانه ای روی آورده بودیم. جز برای رفتن به دانشگاه یا دستشویی که آن طرف حیاط بود از خانه خارج نمیشیدم. ماکارونی با سس قارچ تند میخوردیم و  بدون ترس از والدین سیگار میکشیدیم و  با صدای بلند تا  نیمه های شب فوتبال میدیدم.
سینا  بیشتر از بقیه کلاس ها را میپیچاند. کمتر خانه می آمد و بیشتر از همه غیبت داشت. روال خانه های دانشجویی این بود که  هرکه زودتر از خواب بیدار شود خوشتیپ تر از خانه بیرون میرفت . چون که  بخشی از لباس ها و لوازم  جز  اموال مشاع خانه محسوب میشد. جوراب ، ژل مو، سشوار، زیر شلوار، تی شرت،چتر و .... را میشد با کمال پررویی پوشید و از صاحبش اجازه ای نگرفت.
یک شب که مثل همیشه من و احسان برای خودمان ماکارونی بار کرده بودیم و بین خودمان قرار مدار کرده بودیم او غذا بپزد و من ظرف های غذا را بشورم. در زدند. بعد از پاکسازی خانه از بقایای سیگار و زیر سیگاری ها وقتی در را باز کردیم  متوجه شدیم  طرف خودی است. سینا بود. عصری زده بود آمده بود دانشگاه یک کلاسش را رفته بود و حالا آمده بود خانه . آنقدر توی آن دخمه چپیده بودیم و  با تلوزیون 14اینچ  اخبار های صد من یک غاز صدا و سیما را دیده بودیم از حضور هر موجود خارجی  ولو سگ و گربه  استقبال میکردیم. سینا که آمد سفره را پهن کرده بودیم برای شام. نان و  سبزی و  سس کچاپ و فلفل و نوشابه را چیدیم و دست اخر احسان ظرف ماکارونی را آورد. سینا که گرسنه تر از همه مان بود نشست به خوردن.بشقاب ها پر و خالی میشدند و سه یاور همیشه گرسنه در حال بلعیدن رشته های چرب و داغ ماکارونی بودند که یکهو نگاه سینا ثابت ماند رو ی قابلمه. همانطور خشکش زد. بی پلک زدن  با دست به قابلمه اشاره کرد  گفت اون... اوون.. تی شرت ...من . احسان که گویا ملتفت موضوع شده بود قابلمه را  جلو اورد و درش را  جایی پشت سرش قایم کرد.. گفت بشقابتو بیار جلو...برات بکشم..
سینا دوباره و اینبار با دقت و مسنجم تر پرسید.. اون تی شرت من نیست ..
تازه چشمم افتاد به درب قابلمه و آن پارچه ای که احسان به جای  پارچه دم کنی دورش پیچیده بود. تی شرت سینا بود. حالا بخار و  قطره های روغن به جانش نشسته بود. سینا  صورتش سرخ و بر افروخته شده بود. من خنده ام گرفته بود و احسان کماکان اصرار داشت که نه این پارچه  معمولی است، تی شرت نیست. از انجایی که من هم شریک جرم دوم بودم ، بنا گذاشتم بر انکار و  هر چه سینا اصرار میکرد ما انکار میکردیم و تازه یادم افتاده بود که من اولین بار به جای دستگیره  برای بلند کردن ظرف نیمرو تی شرت سینا را انتخاب کرده بودم. 


۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
hamid vasheghani

وقاحت

سازمان تامین اجتماعی اگهی استخدامی برای دفتر طراحی و مهندسی اش که گویا قرار است  کار ساخت و تعمیر و نگهداری ابنیه این سازمان را  بر عهده بگیرد، منتشر کرده است.

خب تا اینجایش همه میگویند چه عالی خیلی هم خوب در این اوضاع بد اقتصادی  قرار است عده ای را  شاغل کنند و سر کار ببرند. 

حسب کنجکاوی و اینکه بشر نسیان گر هزار تا فرصت از دست رفته اش همیشه مثل چماق توی سرش میکوبد نشستم  روی آگهی کنکاش کردم.یک آماری گرفتم از شرایط جذب و  زمان برگزاری آزمون و مواردی که قرار است در آزمون استخدامی  پرسیده شود.

طبق آمار دفترچه ثبت نام مجموعا سازمان تامین اجتماعی به 20 مهندس احتیاج دارد. یعنی از تمامی رشته های عمران و تاسیاست و مکانیک و برق و صنایع و ... فقط 20 نفر.

بگذریم که باید دانشگاه تراز اول درست خوانده باشد. ترگل ورگل باشد. زیر 30 سی سالش باشد. بومی باشد. ننه و بابایش هم حائژ شرایطی باشند و فلان و بهمان. 

بعد اینکه 60000 تومان (شصت هزار تومان) مبلغ برای ثبت نام پرداخت کرد و در آزمون  قبول شد و توانست  مراحل هفت خان  مصاحبه را بگذراند استخدام شود.

یعنی اگر فقط در تهرن 12 میلیونی، ده هزار نفر مهندس جویای کار بخواهند در این آزمون شرکت کنند، حاصلضرب 10000 در 60000 هزار تومان میشود . ششصد میلیون تومان ،

با روابط عمومی و اداه امتحانات یک دانشگاه و  یک مدرسه معروف در تهران برای برگزاری آزمون تماس گرفتم . ازشان پرسیدم اگر سالن امتحانات شان را در روز برگزاری آزمون در اختیارم بگذارند چقدر باید پرداخت کنم. گران ترین مبلغ تقریبا 10000 تومان به ازاء هر نفر بود.تازه با فرض اینکه بنده یه فرد حقیقی بودم و نه یک نهاد حقوقی و نرخ آزاد و بدون بده و بستان های شایع برایم گران ترین مبلغ را حساب کردند. اگر معادل همین مبلغ هم هزینه  تصحیح اوراق و کیک و ساندیس و مصاحبه گر باشد. نهایتا  20هزار تومان از کل مبلغ هزینه همه کارهای داوطلب میشود و 40 هزار تومان باقی میماند یعنی چهارصد میلیون تومان سود خالص.

با روابط عمومی آزمون تماس گرفتم از این اقدام خدا پسندانه شان تشکر کنم که در این شرایط بد اقتصادی میزان نقدینگی را از دست مرد خارج کرده اند و باعث جلوگیری از تورم شده اند.ولی حتی یک تلفن هم پاسخگو نبود و حقیقتا  400 میلیون تومان عایدی آنقدر ارزش نداشت که  یک منشی تلفنی استخدام کنند تا  پاسخ  داوطلبان را بدهد.

آمار دقیق این آزمون را  میتوانید از سایت سنجش بیابید.

دفترچه راهنمای ثبت نام را هم اینجا میتوانید بخوانید.

و برای بازماندگان این نسل کشور ایران آرزوی مرگ زودرس کنید.

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
hamid vasheghani

Jazz`s Labyrinth

حق دوستی را تمام کرد و  مارا با خودش برد کنسرت. کنسرت شب های جز  اتفاقی است که سازباز با کمک مالی هاکوپیان برگزار کرد. چهارمین دوره در چهار شب و با اجراء هشت گروه در فرهنگسرای نیاوران برگزار شد. بلیت ما برای شب اول بود زودتر از موعد اجرا رسیدیم و عین قحطی زده ها توی محوطه نیاوران با یادی از کامران دیبا ول گشتیم و حرف زدیم و بعدمری_های خود را  نوشیدن چای داغ  به یک سرطان ناقابل دعوت کردیم و یکباره کنده شدیم. از این جهان رفتیم و  یک ایتالیایی مو فرفری با  لهجه قشنگ و  بیان انگلیسی ضایع اش مارا به هزار توی jazz دعوت کرد. سازش را دست گرفت و انچه از jazz در ایتالیا و امریکای جنوبی و افریقا میدانست اجرا کرد. حقیقتش من فریفته شکل و قیافه و خارجی بودن هایشان نشدم  فقط از اخرین اجرایشان لذت بردم . جاندار بود و  با آن تعریف ذهنی ام از جاز متناسب تر.
برق ها روشن شد ادمها  توی ان صندلی های باریک و معذب همدیگر را  لگدمال کردند و برای تنفس ده دقیقه ای زا سالن بیرون رفتند. پسر کچل قد بلند مودبی امد جزوه هایی بهمان فرما زد. نه یا ده تا ترانه انگلیسی بود. سردار سرمست بود. میشناختش. از آن بچه های مرفه لوس بنظر میرسید که بخاطر اختلاف رنگ  پلیور و شلوار عنبه ای رنگش قهر میکنند و  میروند توی اتاق خودشان را حبس میکنند.
آدمها برگشتند به سالن برقها خاموش شد . اینجور وقتها شبه آدمهای جامانده گوش و کنار سالن وول میخورد. یه نقطه نور روی پیانو 88 شستی افتاد. همان پسر خیلی جدی و مصمم پرید پشت پیانو با حالتی که تنها وجه مشترکش با ده دقیقه قبل فقط قد بلندش بود. پیانو زد. پیانو زد و زد و مارا عجیب تر از آن آلیس موفرفری به سرزمین ناشناخته Jazz برد. بهمان گفت که امشب کارهای cole porter را مینوازد. به زعم خودش از بزرگان موسیقی jazz بود و دست آخر بهمان گفت چون خواننده نداشتیم  و احتمالا ساکسیفون هم نتوانستند بیاورند. همآن جزوه  چند صفحه  ای را چاپ کردم که کمی این  بی نمکی اجباری را  مرتفع کرده باشم.
غیر از یکی دو نوبت که گروه سوتی داد که من هم فهمیدمش مشکل دیگری نداشت. نقط قوت گروه، پیانو زدن سردار بود. خیلی جدی و  با تمرکز پیانو میزد. حواسش به کارش بود و اسیر جور سالن نبود.
وسط چند اجرا چشم هایم را بستم و از زمین اندکی کنده شدم. توی  یک سال گذشته فقط یکبار دیگر این حس را تجربه کرده بودم.
اجرا تمام شد. دوست داشتم یک کار دیگر بشنوم یا حتی کار اخر را یکبار دیگر تکرار کنند اما گویا به موقع رسیدن  به خانه بر شنیدن یک کار دیگراولویت داشت. این شد که  خیلی از حضار سالن را ترک کردند. از شب ام راضی بودم. توی این ایام  پر دردی غنیمت است. نمیدانم چرا فکر کرده بودم jazzدوست دارم. من  چندسالی است که ایرانی گوش میکنم شاید بخاطر این است که دارم پیر میشوم اما از انتخابش راضی بودم. اتفاقی که بهش نیاز داشتم و ذخیره اش میکنم تا چند روز و هفته ذره ذره خوشی اش را مصرف کنم.



۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
hamid vasheghani