حمیدوو برگ بیدوو

یادداشت های یک دیوانه بعد چهارم

۴۵ مطلب با موضوع «به روایت یک شاهد عینی» ثبت شده است

شهرام ، لوپ ، قتل و دیگران

سه فیلم از شهرام مکری دیده ام. هر سه فیلم را هم در سینما فرهنگ دیده ام. هر سه هم ردیف یک و دو نشسته بودم. در هر سه داشتم خفه میشدم. هر سه شلوغ بود و پرمخاطب. مخاطبان جوان اکثریت قاطع هر سه فیلم بودند. اما بعد از پایان فیلم سه رفتار متفاوت دیدم. ماهی و گربه تحسین برانگیز بود. تعلیق داشت و حوصله سر نمی برد." اشکان و انگشتر متبرک" مشکلش این بود که در زمان خودش اکران نشد. اما باز هم بازی داشت. خلاقانه بود. "هجوم" اما لا مکان تر بود. مه داشت و مه اش غلیظ بود توی گلو می ماسید .قصه اش لو رفته بود. از وسط های کار پازلش کامل بود. نیازی نبود 30 دقیقه دیگر بنشینی . منتظر شگفتی نبودی ، شگفتی هم اتفاق نیفتاد. با نظم چیده شده بود بازی ها خوب بود . بازی "عبد آبست"  دل انگیز بود حتی. دوربین زیاد لرزش داشت. 



شهرام مکری در لوپ زدن و نشان دادن یک واقعیت به شکل قطره چکانی و از زوایه دیده های مختلف متبحر است. خاطرم هست  ابوالحسن داوودی هم این کار را توی تقاطع و رخ دیوانه  البته در نسخه کم غلطت تری پیاده کرده بود. اما مکری گویا بسیار شیفته این سبک است و کاربلد. دهه هشتاد نقی سلیمانی توی یکی از همان انجمن های داستان خاطره انگیز بهمان گفت فرمالیست بودن چیز بدی نیست به شرطی که کلاسیک را  گذرانده باشی. مثالی هم که همیشه میزد پیکاسو بود. میگفت از پیکاسو طراحی های پرتره و اسکچ های فراوان با مداد موجود است و بعد از همه این کارها و اتمام کلاسیک ها به کوبیسم رسید. 

فکر میکنم هجوم هم بار فرم گرایی اش بر قصه می چربید. هرچند قبول دارم که ما رمان نمیخواندیم ، سینما رفته بودیم و باید به کارگردان حق بدهیم روایت  تصویری خودش را داشته باشد.


با همه این غرولند ها بنظرم شهرام مکری  خط جدید سینماست. کار میکند و  قوی و ضعیف حتما در هر کاری هست.پس اگر فیلمهای دیگرش را هم خواهم دید.امیدوارم یکروز بتوانم خیلی از نقد و معرفی و نمیدانم  تعریف و تمجید خود نمایشنامه و فیلمنامه های خوبی بنویسم.


  

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱
hamid vasheghani

بحران 7 آبان ،بحران دستی که از دنیا کوتاه است.

هفتم آبان ماه سالروز تولد کوروش یا روز کوروش کبیر پادشاه فقید هخامنشیان بیست یا پانزده سال پیش فقط توسط استاد باستان شناسی و مورخین و علاقمندان خاص تمدن ایران شناخته میشد و در اینکه مراسمی برایش گرفته میشد یا نه خودمان هم بی خبریم. پاسارگاد جایی نزدیک به 100 کیلومتری شمال شهر شیراز بود که خیلی از مسافرین تا مرودشت و تخت جمشید هم می آمدند اما حالش را نداشتند بیشتر بیایند و به پاسارگارد سر بزنند. این رویه تا اواخر هم به همین شکل بود تا قصه سد سیوند و از بین رفتن میراث تمدن 2500 ساله پیش آمد. یادم است دانشجوی کارشناسی بودم دوره ریاست جمهوری احمدی نژاد که سیوند خبر ساز شد و همه رسانه ها به نوعی اعتراض کردند. اما اعتراضشان کوتاه مدت و بیشتر شبیه موج خبری بود. سیوند آبگیری شد و به کار خود ادامه داد اما تبلیغات منفی علیه حاکمیت زیادتر شد. مردم طبقه متوسط که آرمان های ایرانی خود را سالهاست از دست داده اند در پی بقایای دوران شکوه و عظمتش رفتند و دور پاساگارد زنجیره انسانی تشکیل دادند. دولت محدودیت ایجاد کرد، مردم بیشتر شورش را رادر آوردند. این شد که اتفاقی که می بایست  تبلیغ مثبت حاکمیت و دولت ایران تلقی می شد(پروژه ساخت سد) تبدیل به تبلیغ منفی و ایرانی ستیزی جلوه دادن حاکمیت ایران شد. 


مردم  توی تقویم ها  دنبال تاریخ تولد کوروش کشتند و سالانه جهت اعلام انزجار از وضع موجود معتکف سنگ های آفتاب سوخته مقبره پاسارگاد شدند.

حکومت  اشتباهات بعدی را هم دومینو وار انجام داد. برای پاسارگاد محدودیت گذاشت. امکانات رفاهی را توسعه نداد و با جماعتی که در روز بزرگداشت کوروش راهی پاسارگاد شدند برخورد کرد.دوقطبی شکل گرفته بود. و گذشت هر روز از آن به نفرت و خرافات طرفین می افزود . حالا یک سو ناسیونالیست های افراطی که کوروش را پدر خطاب میکردند بودند که اسلام را مایع عقب ماندگی ایران ، سوی دیگر کوروش را طاغوت بزرگ و هوادارانش را ملحدان  لا قید می دانست.

تا جایی که وقتی داشتم ویدیو برخورد های امسال مامورین با زائران مقبره کوروش میدیدم به این فکر کردم که چقدر از منطق و اخلاق حالا چه ایرانی اش باشد چه از نوع اسلامی آن دور شده ایم. به خرافات و دست اویزهای پوک متصل شدیم و این دست آورد دستاز دنیا کوتاهان و عقب ماندگان از بازی روز است. فکر میکنم چون نتوانستیم  کشور صنعتی باشیم ، یا حتی در کشاورزی موفق باشیم. در حوزه توریسم هیچ پخی نشدیم هیچ تکنولوژی روز را دنیا کار ما نیست  لا جرم داریم شکوه و گذشته مان با همدیگر گردو شکستم بازی میکنیم. کاش کمی بیشتر فکر میکردیم. و میفهمیدیم اگر بتوانیم  آبرومند ناخالص ملی امان را افزایش دهیم  انوقت میشود با افتخار گفت ایرانیان مسلمان پیرو محمد و از نوادگان کوروش اند. انوقت میشد با سعه صدر بهتری با هم برخورد کنیم  توریسم بیشتری به پاسارگاد بیاریم و سفرهای بیشتری به مکه و مدینه برویم. کاش میدانستیم....

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
hamid vasheghani

عرضه مافوق تقاضا

تهران شلوغ است غریب 7 میلیون خودرو داردو 13 میلیون جمعیت ، جرم جنایت در این شهر بالاست. آلودگی هوا جان صدها تن را روزانه می گیرد. اما دلخوش بودیم به اینکه هر شب غریب 100 نمایش در گوشه و کنار این شهر برگزار میشود. هنر تئاتر که روزی مختص فارغ التحصیلان یک دانشکده و مجموع چهار سالن  تئاتر شهر بود با رشد سالنهای خصوصی گسترده و فراگیر تر شده. جوانها عرصه ظهور یافته اند و نمایشنامه های خاک خورده چندین و چند بار اجرا و مقایسه میشوند. توی سه ماه گذشته تئاترهایی رفته ام که لاجون بودند.  در مورد بهترینشان میشد گفت  ای بدک نبود. اما آن اتفاق که 91-95 هر سال  برایم می افتاد رخ نداد. هیچ اجرائی میخکوبم نکرد. هیچ  تئاتری مرا یک هفته به فکر وادار نکرد. هیچ بازیگری در حد مرگ برای نقشش مایه نگذاشت. 

دیشب "بکت"را دیدم. از مابقی را اسم نبردم چون تلاش کرده بودند اما  راه را ه درست نرفته بودند اما  بکت  بنظرم تلاشی هم نکرده بودم.  خیلی شکم سیری و فرمالیستی گفته بود این کار ماست  آنها هم که خوششان نیامده حتما تئاتر نمیدانند. اما توی سالن قبل اجرا با اجرا پیش پرده خیلی از مخاطبان از اطرافیان پرسیدند که سالن را درست آمده ایم ؟ واقعا نمایشه بکته؟

نمایش که شروع شد بخاطر طراحی دکور عجیب یکی از بازیگران(نقش بکت) را نه میدیدم نه صدایش را درست و حسابی میشنیدم. پنج دقیقه بعد نقش (پادشاه یا هانری) خیس عرق شده بود و بین دیالوگ هایش نفس نفس میزد. گمانم آمادگی و حضور خوب جسمانی برای ایفای نقش را نداشت. 

یادمه توی تمرین های تئاتری شرکت میکردم و کارگردان قبل اجرا نیم ساعت بازیگران را گرم میکرد و می دواند. آنقدر فشار آورد که برای یک نقش با حرکات فیزیکی سنگین تر مجدد فراخوان داد و از توی دانشکده بازیگر دیگری را انتخاب کرد.

زبان ها الکن و پر از اشکال بود. و از همه غریب تر اینکه فرم استفاده از بسکتبال با  نمایشنامه عصر ادشاهی انگلستان و تا این اندازه کلاسیک  در نیامده بود.

وصله ناجور بود.کتونی آل استار بود با کت شلوار هاکوپیان. به هم نمی آمدند.

گفتارها در کلام جدی و خشک میشد و گاه شکسته و خودمانی ، بنظرم تئاتر نمی دانست تکلیفش چیست و کجاست وگرنه بیشتر برای تمرین و آماده سازی وقت و انرژی صرف می کرد. توصیه نمیکنم نروید اما اگر رفتید و توی ذوقتان خورد یا حتی خوشتان آمد دلیلتان را هم به ما بگوئید.


بعد فکر کردم شاید بحث عرضه مافوق تقاضا بوده است. سالن ها زیادند و تئاتر خوب کم  پس مجبورند برای گذران و  کسب و کار هر تئاتر نیم بندی را هم بپذیرند. یعنی به نوعی کمیت را فدای کیفیت کرده اند. برای اجرا لازم نیست توی نوبت بمانی و با کمی بحث بر سر درصد سود و منفعت سالندار راضی میشود به اجرا حتی اگر سالن جز تماشاخانه های ایرانشهر باشد. 

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
hamid vasheghani

روی دیگر گل رویت

اتفاقی که افتاد این بود که چهاربار پیغامت دادم و نبشتم و نشد،اینکه آمدم ببینمت . دربستی خواسته یا ناخواسته ندانستی ام. ندیدی ام . نخواستی ببینی . هر چه بود نشد. نشد که حرف بزم. نشد که غیر آن بهار غریب و چاق از گرده افشانی تهران توی کریمخان 

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
hamid vasheghani

آنچه شیران را کند روبه مزاج...

در اثنای این بلبشو دولت و حاکمیت و دیوانه بازی های ترامپ سبک مغز، آسیب پذیرترین قشر و  کوتاه ترین دیوار مملکت، دیوار صنعت است. به قدری که خود دولت هم ابائی ندارد بگوید رشد صنعتی که در سال 95 و بعد از رکودی چند ساله داشت  رونق می گرفت  از دست رفته است. به پیسی خورده است و  رشد 2-3 درصدی اقتصادی برای سال 96 پیش بینی میشود. 

به اندازه دکتر محمود هم بی شخصیت نیستند که خانه آمار را دور بزنند و نرخ  بیکاری و رشد  اقتصادی را به دلخواه تغییر دهند.

برون داد این ماجرا اول از همه از همین شرکت های عرض و طویل شروع شد. از شهرهای صنعتی صدای آذرآب و هپکو در آمد. تبریزی ها  وضع خوبی ندارند  و شهرک های  اصفهان و تهران و  مشهد هم وضعیت هایشان چنگی به دل نمیزند. گویی این وضعیت  تا ببیینیم چی میشه تمامی ندارد. وضعیت  اهالی اقتصاد حتی سوداگران این بازار  به مثابه شکارچی است که منتظر شکارش آنقدر مانده اند که مرده اند. 

توی شهرهای دیگر که واقعا اوضاع  صنعتی افتضاح است. مشاغل خدماتی هم راضی نیستند اما دست کم میتوانند ارتزاق کنند اما صنعتگران  گریان اند. 

دوستی میگفت ما ذاتا صنعت گر نبودیم  تا بودیم بازرگان بودیم و به قدر نیاز کشاورزی داشته ایم. پس بهتر نیست بیخیال  همین نصفه صنعت شویم و روی نقاط قوتمان تکیه کنیم. به جای راه اندازی کارخانه دور پاسارگاد بساط بستنی و اسنپ شات (عکس فوری) راه بندازیم و تور سر در باغ ملی راه بیندازیم. برای خالی نبودن عریضه کافه کاباره ای هم دست و پا کنیم که فقط پیرزن پیرمردهای  غربی که با مقرری بازنشستگی دارند روزگار میگذرانند مشتریمان نباشند. ادمهای دست به جیب و متمول تری هم شکار کنیم. کنارش مثل دبی و دوحه جا برای سرمایه گذاری باز کنیم و  محل اتصال شرق و غرب باشیم؟

القصه اینکه دوست نازنین یه قدری دررویا فرو رفته بود که مجبور شدیم با یک لیوان اب تگری بیدارش کنیم و بهش بفهمانیم که  بیرون در هنوز ادمهایی سر کوتاه بودن مانتو دارند سند منگوله دار خانه می برند منکرات که کسی از آشنایانشان را آزاد کنند. بعد در مورد کافه و کاباره حرف میزنی ؟

بعدش اینکه ما روابطمان با دنیای قدرت ، بچرخ تا بچرخیم است ،پیداست که هرگز آن ادمها حاضر نیستند دفتری در این مملکت راه اندازی کنند.


خلاصه اینکه دیدن تصاویر کارگران میان سال و  خانواده دار که چندماه حقوق نگرفتند ،شرایط کاریشان انسانی نیست و  بخاطر اعتراض کتک شان زده اند.

دیدن شرم در نگاه  نیروی خدماتی که سنش کم نیست و  از رو زدن به خاطر پنجاه هزار پول نقد آزرده است.

از دیدن زیاده خواه تازه به دوران رسیده، پسری که به واسطه پدرش صاحب قدرت و ثروت شده و  قلدری میداند و قلندری یادش نداده اند حالم را بهم میزند.

امیدی هست؟







۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
hamid vasheghani