حمیدوو برگ بیدوو

یادداشت های یک دیوانه بعد چهارم

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بودن» ثبت شده است

چه میکند به تو دوزخ؟که خود بهشت برینی

ازقدما خیلی نمیدانم اما در شعرای معاصر "شهریار" درد عشق کشیده است. خودویرانگر و شوریده . جوری که درس و دکتر شدن را رها کرده بود و در حسرت عشقش مانده بود. اینکه چقدر دیدگاهش برای رسیدن به عشقش فعال بوده یا منفعلانه را کاری ندارم . اینکه اینقدر سخت و آرمانگرایانه به سمت و سوی محبوبش رفته هدف صحبت من است. یعنی با اینکه میدانسته طرف مزدوج شده و درگیر  آداب و احوال زناشویی است باز نتوانسته توی ذهنش دل بکند.



دل کند یا نکندن از همان بحث هاست که وقتی دو طرفش انسان باشند ابعاد پیچیده ای پیدا میکند.

خودم معیار دقیق و درستی از این اتفاق ندارم اما  میدانم اخلاق گرایی به شدت میتواند به این موضوع کمک کند. یعنی فرض کنیم  شما به فردی علاقه داری و  به هر دلیلی پذیرفته نمیشوی ، توی ذهنتان هم نمیتوانید بیخیال موضوع شوید. بعد به تدریج حس فاصله و نسیان اجازه میدهد شخص دیگری وارد کارزار عاطفی شما شود. آنوقت ازآنجا مهمان یا نمی آید یا اینکه یکهو یک عالمه با هم هوار میشوند روی سرت، آن نامبرده قبلی می آید و دوباره ابراز علاقه میکند و شلنگ تخته می اندازد.

اینجاست که شعله های علاقه مثل فتیله به ته رسیده  گرد سوز پت پت میکنند و  دوباره دود میکنند. تقلا میکنند که روشن شوند.

اگر اما اخلاقی به موضوع نگاه کنیم و به تعهد اتفاق و آدم جدیدفکر کنیم. خیلی راحت میتوانیم روی از آن عشق قدیمی  خط بکشیم و بیخیالش شویم.

گمان نمیبرم که این موضوع خیلی درگیر بحث های دیگر مثل سطح تحصیلات یا مذهب و ... باشد. وا دادن فقیر و پولدار ،شیخ و فاحشه نمیشناسد.

نسخه عطاری ما  اخلاق گرایی است. چرا که اخلاق گرا بودن قصه همان لاکپشت آهسته و پیوسته است، یعنی آهسته میرود  ولی بیم نرسیدنش از خرگوش تیز پا به مراتب کمتر است.


عنوان این پست انتخابی بود از شعر شهریار  که به مرحله ای از خواستن و نرسیدن رسیده که به نفرت از محبوبش بلد شده .

متن کامل غزل را اینجا بخوانید.





۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
hamid vasheghani

Crashing Down To The Earth

عاشورا بود و آدم ها ویلان خیابان و کوچه ها بودند. راننده هااز وضعیت درهم و برهم غرغر می کردند. و سیاهی چسبیده به افق بود. دود اسپند بود و بوی نذری .آنجا درست توی سبزترین چمن های دنیا ان دو جوان علف میکشیدند. و از جاودانگی حرف میزدند. احال خوبی که بهشان دست داده بود و  به دنبال فتح عمیق ترین حس های دنیا بودند. برایشان مظلومیت و  دالام دیمبو و صداهاهم برایشان مهم نبود. یکیشان یک سویشرت سبز یشمی تنش بود که رویش با خط عجیبی توشته شده بود CRASHING DOWN TO THE EARTH.
۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
hamid vasheghani

یگانگی

آمده بودیم هم را ببینیم  .آمده بودیم کوه  یک کم گردش خونمان را بالا ببریم که هرچه ذرات معلق و آلودگی توی رگ هامان رسوب کرده را بشورد و با خود ببرد. آمده بودیم بفهمیم بعداز ده سال چه ریختی شده ایم. آن بالا  پشت  پناهگاه ، پاها آویزان رو به تهران سرما زده و ذغال شده. نگاه میکردیم و ها کردنمان دم چای داشت و شکلات که بغض اش ترکید. یعنی اول اصلا نفهمیدم دارد گریه میکند فکر میکردم مثل وقتهایی که ادم نمیتواند خنده اش را  کنترل کنند. سر پایین برده دارد میخندد که شانه هایش آنقدر عجیب می لرزند. بعد فهمیدم  صدا صدای خنده نیست و  دسته ی اشک را  دیدم که روی پوست  آبله دار و پر چاله چوله اش راه  میگرفت و سرازیر میشد.
اینطور وقتها نمیشود چیزی پرسید. نمیشود از مردها پرسید"... یهو چت شد ..چرا همچی میکنی؟ باید ارامشان گذاشت  باید گذاشت حسابی خلوت شوند. داشتم توی ذهنم به این فکر میکردم که چه جمله ای لابلای حرفهایم باعث شد از ان شوخ و شنگی و خاطره های دوران دبیرستان رسیده است به اینجا. چیزی به ذهنم نرسید . ترسیده بودم. انقدر لطافت را از هیچ جنس لطیفی انتظار نداشتم چه برسد به اوبا ان همه ریش و پشم  و صدای دورگه و سیگار های  قطران بالایش.
یادم آمد اخرین جمله ها  حرف زندگی اش بود. زندگی مشترکش و زنش. 
پرسیدم : احمد زنت خوبه؟طوری شده...سرش را پایین تر برد و صورتش را از نگاهم قاپید.
شستم خبردار شد .
برزخ شدم جهنم بود. نمیتوانستم چیزی بپرسم  .
کون خیزک خودم را از روی سکوهای  پناهگاه عقب کشیدم ، رفتم عقب. بلند شدم ایستادم . رو به درخت های بی شاخ برگ راه افتادم و به یگانگی فکر کردم.

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
hamid vasheghani

یله بودن

یک دلیل کار نکردن توی ادارت و شرکت های داخل شهری یله بودن کارمندانش است. این را توی کارخانه جات و محیط های صنعتی کمتر میبینی. یا حداقل  نسخه  ضعیف شده تری می بینی تا دفاتر مرکزی و شرکت های بازرگانی. انگاری کلکسیون زن و مردهای مجرد و سن بالا و مطلقه و یله اند. وا میدهند. مثل  دیوار نمور خانه بی بی گل اند. نم زده است تا  کمرکش دیوار و به یک فوت بند است که هوار شوند سر کسی. توی این جور محیط ها وقتی یک تازه وارد می آید اول انگشت،انگشتری اش را نگاه میکنند. پی حلقه میگردند. بعد تر چیزی تعارفش میزنند. بعد تر لباسی خاص، چشم و ابرویی و حرف بی موردی که زمینه سازی شود. تازه وارد اگر به دل طرف (فرق نمیکند چه زن چه مرد) نشسته باشد وا دهد تمام است. گاهی هم وا نمی دهند.آدمهای سفت هم زیاد دیده ام. منشی های بزک کرده که  درون معتقد و سفتی دارند. اینها ستایش انگیزند. اما امان از روزی که وادهند. همین  ونک و اطراف و اکنافش پر از این جور شرکت هاست. دفاتر و موسساتی که درش باید دقیقا  خط و نشان داشته باشی . باید بدانی پی چی وارد میشوی وگرنه آلوده جو اش میشوی. 


بعد از سربازی صدجا رزومه دادم و فرم پر کردم. یکجا که برای مصاحبه رفتم. هیچ خانمی روسری سر نداشت، همه آقایون هم فکل کرواتی و عینک پنسی دسته استخوانی . حالا کلا  داشتند یک چیزی از خارج وارد میکردند  و چند برابر قیمت میفروختند، همین. یکجا هم  منشی رسما کت دامن داشت و خیلی علاقه داشت  صدایش را توی دماغش بندازد و عزیزم  توی جملاتش بچپاند.

جایی هم مدیر بازرگانی رسما بهم گفت تو خوشگلی و اگر بیایی خانم های اینجا  دیگر با ما کاری ندارند.

شنیدنش بر خلاف اینکه فکر میکنید اصلا شیرین نیست. خانم سی و پنج شش ساله ای که  14 سال از زندگی اش گذشته الان باید دغدغه زندگی یا احیانا فرزندانش را داشته باشد تا اینکه نقل مجلس و اسباب بازی مردهایی هیز باشد.


 شما را نمیدانم. شاید دوست داشته باشید بعد از کار بروید باشگاه،آموزشگاه ، مجلس دورهمی، سینما و الخ و با این تفاسیر دوست دارید کارمند ایت تو فایو (8am-5pm)  باشید و این یله گی یا دست کم محیط های این فرمی را ترجیح می دهید اما من ترجیح میدهم در کارخانه ها کار کنم. اینجا غیر از اینکه آزادی عملتیشتر است. آدمهای سالم تری دارد. جوان هایی که در سنین پایین تر ازدواج میکنند و برای داشتن زندگی بهتر واقعا تلاش میکنند. زنشان را دوست دارند. برای گرفتن پاداش و رضایتمندی کارفرمایشان حاضرند بیشتر کار کنند. برای نشان دادن محبت به خانواده شان حاضرند اضافه کار بایستند. هرچند گاهی  مورد سو استفاده هم واقع می شوند. هرچند گاهی خشونتشان به اوج می رسد. اما چیزی درونشان هست که بهش معتقدند. شدیدا.

والسلام


۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
hamid vasheghani

یکم - نهنگ عنبر

نهنگ عنبر را دیدم.برای دیدنش سینما نرفتم .سال 94عقاید لینچانی در مورد سینما داشتم گمانم سه یا حداکثر چهار نوبت بیشتر سینما نرفتم.آن چند نوبت هم به اصرار دوستان بود که رفتم. به غیر از جشنواره فیلم مستند،واقعا فیلم زیادی در سینما ندیدم. فیلم ایرانی کم دیدم بیشتر فیلم هایی که دیدم فیلم های هالیوودی و اروپایی بودن که فرمت MKV 720 P داخل هارد اکسترنال  ذخیره شده بودند. یکی یکی روی فلش مموری میریختم وصل به تلویزیون و سینما خانگی میکردم و می لمیدم روی بالش و می دیدمشان. نهنگ عنبر را هم به همین ترتیب دیدم. اولین روز نوروز95 وقتی حوصله ام از تمام  سینمایی های هندی و کره ای سیما بهم میخورد و در اعتراض به افزایش قیمت کذایی بلیت حوصله رفتن به سینما را هم نداشتم نشستم و فیلم را دیدم. نسخه کپی و غیر قانونی اش را هم دیدم. میدانم کار درستی نیست، ولی اخیرا به این دیدگاه رسیدم نداشتن سینما بهتر از سینمای نیم بند و فرمایشی است. دلیلش هم همین  مسخره بازی های جشنواره های داخلی است. آن سوی دنیا بازیگری برای اینکه بعد چهار نوبت بازی های درخشان بالاخره بازی ارائه داده که دهان منتقدان سختگیر را هم بسته خوشحال از گرفتن جایزه است و این طرف بازیگر میرود جایزه اش را پس میدهد که چرا گفتید جایزه ام مصلحت اندیشانه بوده و از این مهملات. راستش را بخواهید حوصله جملات و ادا بازی های شان را ندارم..حتی اگر عقب افتاده یا هرچیز دیگری خطاب شوم. این محترمانه ترین نوع اعتراض است. سینما نمیروم به هرکسی هم توصیه کند میگویم نروید یا دست کم برای هر آشغالی نروید. هرچند میدانم نه دیدگاه یکطرفه و قاطعانه من پیروز است نه دیدگاه انتلکت نمای سینماگران. اینجا ایران است. یک دخترپسر جوان که نمیتوانند جایی با هم باشند حداقل  میتوانند دو ساعتی روی صندلی های ناراحت سینما دستشان توی دست هم باشد . روسری دختر توی تاریک و روشن پرده پس برود و کمی آزادی یواشکی داشته باشند. کسی هم بهشان گیر نمیدهد چون همان ها هم نباشند باید درش را تخته کنند.

القصه اینکه نهنگ عنبر را با همه شباهتهایش به فارست گامپ دوست داشتم. هرچند معتقدم سکانس ها روی هوا ول میشد و این مسئله همش این حس را بهم میداد که یکجایی توی فیلم رکب میخورم. مثلا صحنه اعزام شدن به جبهه را واقعا دوست نداشتم. اغراق بیش از حد بود و شبیه جک های بی مزه بود

در کل همین که به جای مجری های دستمال به دست سیما بیاییند روز اول عید را با خاطره شهادت سربازان در سوریه و فقرا تلخ کنند نشستم و  دشت اول فیلم دیدن نوروزی را با نهنگ عنبر  روشن کردم  راضی ام.

دست عطاران هم درد نکند به قول جاهلان عصر پهلوی اگر دمپر هالیوود بود لات خوبی میشد. بماند که کلا علاقه ای ندارد روی خودش کار کند. الهی به امید تو است. بسازیم میگیره. این را  از فرش قرمز و باقی فیلم هایش میشود حدس زد.

فردا میخواهم REVENANT را ببینم

 

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
hamid vasheghani