حمیدوو برگ بیدوو

یادداشت های یک دیوانه بعد چهارم

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

آیا ترک کنندگان موطن مادری خائن اند؟

سالهاست ایرانی ها درحال مهاجرت اند،اروپا ،آمریکای شمالی و  استرالیا مقاصد بیشتر جمعیت مهاجران است. در سالهای اخیر تعداد زیادی از ایرانیان به کشورهای همسایه و حتی شرق دور هم مهاجرت میکنند. علت مهاجرت تحصیل باشد یا رفاه و امنیت بیشتر  فرقی نمیکند حتی ممکن است دلایل خیلی شخصی تری داشته باشد. مهم است که فردی ترجیح میدهد کشورش را  به دلایلی ترک کند و اقامت و سکونت در فرهنگ و شرایط جدید را  بپذیرد.
توی این سالها تعداد زیادی از دوستان من هم از ایران رفته اند. همکلاسی های دبیرستان و دانشگاه تا  بچه محل های قدیمی و  دوستان  کلاس ها و دوره های آموزشی آزاد همه به اسم تحصیل ولی به فکر اقامت دائمی از ایران رفته اند.  گذشته از اینکه  پشیمان اند یا  از انتخاب خود خرسند اند. الان زندگی جدیدی را شروع کرده اند تجربیات جدیدی یافته اند و عمدتا زبان ثانی یا ثالثی را آموخته اند. ولو در حد رفع احتیاجات روزانه شان باشد. 
پس این افراد بالقوه یک زبان دیگر را یادگرفته اند که میتواند در عملکرد ذهنی شان اثر مثبت داشته باشد همچنین  میتوانند متونی را از آن زبان به زبان مادری شان ترجمه کنند. تصحیح کنند . میتوانند برای بازرگانان و  شرکت های تجاری در ارتباط مترجمی کنند و از این طریق توسعه ارتباطاترا  تسهیل ببخشند .
طی شش سال اخیر که توی شرکتی تولیدی کار کرده ام که با چندین کمپانی خارجی در ارتباط بوده از این دست آدم ها زیاد دیده ام. از آقای خامنه که در 18 سالگی برای تحصیل راهی ایتالیا شده بود و بعد از تحصیل با کار و ازدواج پایه هایش برای ماندن را سفت کرده بود و حالا سی سالی است که  اتوبان دسترسی بازرگانان ایتالیایی است به ایران ، ایرانیان مشتاق جنس مرغوب به ایتالیا.یا غفور که جوان شایسته ای  است ، حقوق تجارت میداند و بیش از هر چیزی دانستن  چهار زبان  کمکش کرده است. ایران را  عمیقا دوست دارد اما  ترجیح  اش این است که فرزندش در شرایط فعلی ایران  بزرگ نشود. حتی علی که  ارتباطش با چینی ها بقدری خوب  بوده است که  توانسته  بالقوه شرکت ها و شهرک های صنعتی شانگهای و نینگبو و گوانگژو را خوب شناسایی کند و وقتی تولید کننده ای ی قطعه سراغ اش میرود دقیق دستش را  روی نقشه چین که خودش قاره ای است قرار دهد و بگوید پاسخ نیازت  اینجاست.

دوم اینکه جماعت مهاجر کسب و کارشان با ارز خارجی است، یعنی بر مبنای دلار و یورو یا هر ارز دیگری حقوق میگیرند و اگر شرایط داخلی کمی مساعد باشد میتوانند ارزشان را  در کشور مادری سرمایه گذاری کنند. اتفاقی که برای چینی های  مقیم خارج افتاد و اخیرا بسیاری از ترک های آلمان نشین را  مجاب به برگشتن کرده است.

سومین نکته اینکه این افراد در حال حاضر رسانه اند. سفیران ایرانی در سایر ملل و ویترین هایی که بیشتر و بهتر و کم هزینه تر از هر رسانه ای میتوانند مبلغ  کشورشان باشند.  دوستی دارم به اسم خاویر که اسپانیایی است و  اولین بار که ایران آمد یک کوله کوچک و یک دست کت و شلور و پاسپورت و اندکی پول (انقدری که  اینجا در نماند) با خودش اورده. تنها از هتل بیرون نمیرفت و قبل از تاریک شدن هوا به هتل برمیگشت. الان حدود پنج سال است که خاویر دارد به ایران می آید و میرود. حالا بچه  چهار ساله اش و همسرش را همراه خود می آورد. تا  چهارسوق بزرگ بازار تهران و  گذر لوتی صالح را رفته و گشته و  کاخ گلستان را  دوست دارد و  عشقش این است  که برود از مساجد ایران عکس بگیرد.


به انضمام سه دلیلی که گفتم  این را هم قبول دارم که کشور ایران برای تولد و تربیت و  رشد مهاجران بهای زیادی پرداخت کرده است اما نمیشود شما نهنگی را در آکواریوم رشد دهید و توقع داشته باشدی به اندازه نهنگ اقیانوس رشد کند.

پس من مهاجران یا ترک کنندگان موطن  مادری را خائن نمیدانم. چون که آنها مثل خودمان هستند،خواهر و برادر و  دوست و همکار هایما  با اندکی تغییر که  آن تغییر بالقوه برای بهتر شدن  زندگی در کشور خوب است و مهم تر اینکه بالقوه مولدند و ارتباطات را توسعه میبخشند.




۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
hamid vasheghani

هفت راهکار برای زندگی ایران

ادیب و سخن ور نیستم و حتی بلد نیستم مثل سخنرانان انگیزشی یا معلمان با کیفیت دسته بندی های درستی از مطالب ارائه کنم. اما حسب اتفاقاتی که در ماه های اخیر برایم افتاد به چند راه حل عملی جهت  عبور از بحران و زنده ماندن در ایران یافتم.

1- به اخبار گوش نکنید.چون اگر اخبار عمومی قرار بود پیش بینی چیزی را با خود داشته باشد قطعا هیچکسی از نظر اقتصادی دچار شکست نمیشد. پس اخبار خیلی واپس گراست و رخدادهای  گذشته را  بیان میکند. عمده اخبار این روزهای کشور ما هم اخبار خوبی نیست و  فقط حال شما را خراب میکند. 

2- تحلیل گر باشید. عمیق تر فکر کنید و به اینکه  پسر عمه  و دختر خاله و همکارام فلان چیز را گفت بی توجه باشید. اینکه  در اوضاع بد اقتصادی  عمده سرمایه ها به سمت ارز و طلا میرود یعنی مردم  راه های سرمایه گذاری مدرن تر را نمیدانند. البته عده ای میدانند و  دم بر نمی آورند. در چنین شرایطی اگر بتوانید تحلیل کنید و یاد بگیرید چطور سرمایه خود را مدیریت کنید  حداقل  از بی ارزش شدن پول ملی  کمتر ضربه میخورید.

3-عملگرا باشید. یک مثالی هست از مقایسه  تاجری که در مواقع گرانی کالایش را نمیفروشد تا گران تر شود و تجاری که با وضعت مشابه  کالایش را  به شکل پله کانی و شناور تغییر قیمت میدهد و عرضه میکند. به شکل غیر قابل باوری کسی که در همه شرایط به روز بوده سود بیشتری کرده بود. پس منتظر نمانید فعالیت کنید. آن وقت  دیگر  حسرت و ای کاش کمتری برایتان باقی میماند.

3- ملول نباشید. تصور خستگی شما را خسته تر میکند. دوستی دارم که سه ماه است هر وقت بهش زنگ میزنم از وضعیت ارز و اقتصاد شکایت میکند. مجموع دارایی اش 1000 دلار هم نیست و بعداز فارغ التحصلی از دانشگاه به مدت  غریب 9 سال  کار ثابتی نداشته است. شبها توی اینترنت میچرخد و روزها خواب است. وقتی که ازش پرسیدم خب تو که کاری به کار ارز و اقتصاد نداشتی چه فرقی به حالت میکند میگوید اگر اینطور نشده بود الان داشتم اروپا میچرخیدم. حاضرم شرط ببندم اگر اوضاع ارزی همان اوضاع  بهمن 96 بود با بلیت تک سفره تا شاه عبدالعظیم هم نرفته بود.

4-به راحتی عبور نکنید.  فرصتها در ایران  مثل موش چابک و  فراری اند باید با دقت  و سماجت یک گربه بهشان پیله کنید تا به چنگ بیاوردیشان، اگر میخواهید اره تان را تیز کنید یا کرم بگذارید سر قلابتان یا هر چیزی که در سخنرانی میگویند. اما به راحتی رد نشوید.

5- علاقمندی تان را اولویت بندی کنید. خودم رامیگویم هم دوست دارم مدیر فلان شرکت باشم، هم  پایان نامه ام را جمع و جور کنم هم خارج از کشور دکترا بخوانم هم سفرهای آنچنانی بروم، در نواختن تار به درجه استادی برسم ، کگارد و نیچه و برشت بخوانم و نمایشنامه هایم  بلا  انقطاع روی صحنه باشد و الخ... ولی وجدانی و منطقی نمیشود همه اینکارها را به یک باره  وبعضی انها را تا اخر عمر انجام داد. پس یک اولویت  منطقی برایشان قائل باشید باشد که به همه شان  برسید.

6-ایده آل گرایی نسبی است. اینکه من یقینا  فلان آدم را میخواهم که در زندگی ام باشد،یا  فلان لباس و فلان  خانه و فلان .ووفلان... همه نشان از ایده آلیست بودن شما دارد. ایده آل گرایی اصلا بد نیست ، بسیاری از سازمانها ادم های ایده آل گرا را در پست هایی کیفی و تضمین کیفیت  میگمارند که موجب بهبود کیفیت کالا و ارزش برند خود شوند. اما  آنچه همواره از دید ایده آل گرایان دور است نسبی بودن زندگی است. باور کردنی نیست که من هر روز زنی را میدیدم که در خانههای مردم کار میکرد و به سختی پول در می اورد اما حاضر بود برای رفتن به سفری زیارتی یا  هزینه کافی شاپ رفتن پسر و دوست دختر پسرش پول پرداخت کند. یعنی یکجور دو جلوه مختلف از ادمی را دیدم که بر سر هزار تومان  داشت با صاحبخانه میجنگید و. به راحتی چند میلیون برای رفتن  به سفر هزینه کرد.هرگز هم نتوانستم دلیل درستی برای کارش پیدا کنم.

اما گذشته از آن زندگی با شما یا بدون شما  برقرار و جاری است. متد انتخاب شده برای زندگی شما هم متعلق به خودتان هست و کسی قرار نیست مثل شما  زندگی کند. پس اگر از نظر اخلاقی و درونی از خودتان و آینده راضی هی

7-پناه گاه خود را بیابید. برای حال بدی های خود مکان یا موزیک یا خوراکی مشخص تعریف کنید. هرچیزی که اندکی حالتان را خوب کند.اگر دیدن کسی حالتان را خوب میکند بهش سر بزنید.

از پس این راهها شاید بتوانید کمی حال خودتان را خوب کنید. اینها راه حل نیستند راههایی است که کمتر رنج ببرید.


۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
hamid vasheghani

خوابگاه نوشت : دم کُِنی

خوابگاهی نبودم. خوابگاه در آن شهر رخوت انگیز برایم کابوس دردناکی بود. یک ترم تنها اتاقی کرایه کرده بودم و  هفت ترم  دیگر با دوتا از همشهری ها  خانه ای نقلی از یک معلم که  شغل دومش تاکسیرانی بود اجاره کردیم. توی آن شهر که کوچک تر از تهران بود و همه همدیگر را میشناختند شفافیت  عجیبی درروابط و آشنایی ها وجود داشت. جوری که تقریبا  همه محل ما را  به عنوان مستاجران  دانشجو آقای "ر" میشناختند. دقیق ترش را بگویم چند نفری حتی آمار واحدهای اخذ شده مارا داشتند. یعنی مثلا میدانستند سینا چه  روزها و ساعت هایی  کلاس دارد . میدانستند من چند هفته یکبار به تهران میروم یا اینکه دوشنبه ها  همه با هم بر میگردیم.
این بود که توی آن شرایط به جای تلاش برای برگزاری دورهمی های مخفیانه و عملیات های یواشکی به زندگی خالصانه و  گوشه نشینی عارفانه ای روی آورده بودیم. جز برای رفتن به دانشگاه یا دستشویی که آن طرف حیاط بود از خانه خارج نمیشیدم. ماکارونی با سس قارچ تند میخوردیم و  بدون ترس از والدین سیگار میکشیدیم و  با صدای بلند تا  نیمه های شب فوتبال میدیدم.
سینا  بیشتر از بقیه کلاس ها را میپیچاند. کمتر خانه می آمد و بیشتر از همه غیبت داشت. روال خانه های دانشجویی این بود که  هرکه زودتر از خواب بیدار شود خوشتیپ تر از خانه بیرون میرفت . چون که  بخشی از لباس ها و لوازم  جز  اموال مشاع خانه محسوب میشد. جوراب ، ژل مو، سشوار، زیر شلوار، تی شرت،چتر و .... را میشد با کمال پررویی پوشید و از صاحبش اجازه ای نگرفت.
یک شب که مثل همیشه من و احسان برای خودمان ماکارونی بار کرده بودیم و بین خودمان قرار مدار کرده بودیم او غذا بپزد و من ظرف های غذا را بشورم. در زدند. بعد از پاکسازی خانه از بقایای سیگار و زیر سیگاری ها وقتی در را باز کردیم  متوجه شدیم  طرف خودی است. سینا بود. عصری زده بود آمده بود دانشگاه یک کلاسش را رفته بود و حالا آمده بود خانه . آنقدر توی آن دخمه چپیده بودیم و  با تلوزیون 14اینچ  اخبار های صد من یک غاز صدا و سیما را دیده بودیم از حضور هر موجود خارجی  ولو سگ و گربه  استقبال میکردیم. سینا که آمد سفره را پهن کرده بودیم برای شام. نان و  سبزی و  سس کچاپ و فلفل و نوشابه را چیدیم و دست اخر احسان ظرف ماکارونی را آورد. سینا که گرسنه تر از همه مان بود نشست به خوردن.بشقاب ها پر و خالی میشدند و سه یاور همیشه گرسنه در حال بلعیدن رشته های چرب و داغ ماکارونی بودند که یکهو نگاه سینا ثابت ماند رو ی قابلمه. همانطور خشکش زد. بی پلک زدن  با دست به قابلمه اشاره کرد  گفت اون... اوون.. تی شرت ...من . احسان که گویا ملتفت موضوع شده بود قابلمه را  جلو اورد و درش را  جایی پشت سرش قایم کرد.. گفت بشقابتو بیار جلو...برات بکشم..
سینا دوباره و اینبار با دقت و مسنجم تر پرسید.. اون تی شرت من نیست ..
تازه چشمم افتاد به درب قابلمه و آن پارچه ای که احسان به جای  پارچه دم کنی دورش پیچیده بود. تی شرت سینا بود. حالا بخار و  قطره های روغن به جانش نشسته بود. سینا  صورتش سرخ و بر افروخته شده بود. من خنده ام گرفته بود و احسان کماکان اصرار داشت که نه این پارچه  معمولی است، تی شرت نیست. از انجایی که من هم شریک جرم دوم بودم ، بنا گذاشتم بر انکار و  هر چه سینا اصرار میکرد ما انکار میکردیم و تازه یادم افتاده بود که من اولین بار به جای دستگیره  برای بلند کردن ظرف نیمرو تی شرت سینا را انتخاب کرده بودم. 


۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
hamid vasheghani

تو مشغول گریه کردنت بودی

آنقدر درگیری که نمیشود هیچ حرفی را  بهت زد جوری که بهت بر نخورد. آنقدر حساس و  زود رنج که نمیشود دیرتر سلامت را علیک گفت. من هم روزی درگیر بوده ام من هم آرزوهای هزار توی بی انتها هفتاد من توی مخم بود. هزار تا آرزوی نیم بند که هرچه بیشتر خانه مینشستم بیشتر توی مخم بود. و مرا بیشتر از بچه های کوچه و خیابان جدا میکرد.فرق اش هم از همان نوجوانی هویدا بود. من کتابخانه میرفتم یک روز در میان دو کتاب برای گروه سنی و ج و د به امانت میگرفتم اما آنها داشتند توی کوچه به بچه گربه های  ساعت دو  عصر سنگ میپراندند. من کتاب میخواندم و نعشه از خیال های خودم میشدم .با بوی پوشال خیس کولر و کاغذ کتاب خوابم میبرد و بیدار که میشدم ادم دیگری بودم.
اما جایی در دبیرستان بود که سعی کردم پیله ام را بترکانم . تصمیم گرفتم نزدیک تر شوم به واقعیات و از وهم آلودگی دور باشم. تصمیم گرفتم خطر مرگ در اقیانوس را  به محدود بودن  در سه بُعد آکواریوم انتخاب کنم. سخت بود اما شد. آنوقت فهمیدم که باید خودم باشم . با اندکی حقیقت ،اندکی دروغ ،اندکی رویا و خباثت و  هزاران آرزو که  انگیزه ادامه مسیرم بودند.
این چند خط را  به بهانه تولدت مینویسم. نمیتوانم بهت بگویم چون حق خودت میدانی  احساسی شوی و توقع داری همدردی کنم. ولی من آن کاپیتان  بی رحم "غلاف تمام فلزی" هستم  که برای تربیت  سرباز پای  باید به او سخت بگیرد. 
اینکه زمان و زندگی چه بلاهایی بر سر ما خواهند آورد بماند. اما  مطمئن باش حداقل به تعداد آدمهای این کره خاکی درد وجود دارد و  هر دردی اگر از نظرگاه ضعف بهش بنگری شایسته گریستن است و گریستن شاید فقط چند گرمی ملاتونین در خونت ترشح کند. که درد را کمتر حس کنی وگرنه درمانی نیست. اگر که درمان بود یعقوب نبی که از گریستن کور شد باید به هر آنچه نیازش بود در زندگی می رسید.
امیدوارم سن جدید را  توجه بیشتر به خودت برای خودت آغاز کنی.
ارادتمند

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
hamid vasheghani

مارکوس مسنر

اول از همه خبر را از صفحه اینستاگرام حامد اسماعیلیون خواندنم. یک خط بود. کاملا خبری و بی قر و فر های مالوف ژونالیستی نوشته بود . فیلپ راث نویسنده از دنیا رفت. تازه افطار کرده بودم و آن اندازه دم داشتم که یک الکی از نوشیدن چند گیلاس بی الکل بهش دست می دهد. طول کشید تا پرت شوم اما به سال 1390 پرت شدم . عاشورا در آذرماه بود و من در اوج سربازی و علافی و بی علاقگی ام به ادامه زندگی وقتی احساس پوچی میکردم و شبها توی هییت صنایع دریایی وزارت دفاع  عدس پلو به عزاداران خنده روی گرسنه  تعارف میکردم و روزها قایم از چشم سرتیپ دوم  گردالوی دوست داشتنی با هدفنم Anathema  گوش میدادم و به ادامه زندگی نا امید بودم. تازه از دوست داشتن کسی به خاطر اینکه به رویم ریده بود فارغ شده بودم  و  فکر میکردم  باید مغرور باشم و  آنقدر هم دل گنده نبودم  بتوانم متقابلا بهش برینم . چون واقعا دوستش داشتم. القصه اینکه وضعیت گه مرغی بود که بعدها هر وقت یادم می افتاد اعصابم خط خطی میشد .بگذریم که الان هم دورادور از اوضاع و احوالش مطلعم و هیچ پخی نشد.


اما آن سال  آن شب شام غریبان که من از ظهر عاشورا تا هشت شب خوابیده بودم  فرصت شد که  "خشم " را بخوانم. تنها کتابی که به اندازه ناطوردشت بهم حال داد از یگانگی و تنهایی و تر زدن های شخصیت اصلیش. آدمی که دانسته تر میزند آدمی که میتواند  بهتر یا بهترین باشد و تر میزند آن حس وحشیانه  خود ویگرانگری اش رام ام میکرد. آرامم میکرد سر وجدم می آورد که تنها  نیستم. از این حیث من مدیون  فلیپ راث هستم  نویسنده  کهنه کارو کار درست که  دیر در ایران  شناخته شد و  هفت  هشت سالی است کارهایش ترجمه میشود. یکی دو داستان در داستان همشهری خواندم و کتاب "خشم " کتاب دیگرش "شوهر کمونیست  من" را سالهاست  میخواهم بخوانم  راستش آنقدر که  خشم برایم خوب بوده که دوست ندارم با  خوانش دیگری از راث خرابش کنم. امیدوارم ازم بابت این قضیه نارحت نشود. فعلا نمیتوانم یا نمیخواهم  که چیز دیگری از راث بخوانم.  مارکوس مسنر کتاب بودم من. همانقدر دلشکسته و  سر خورده و وسواسی که دارد یک به یک  به تپه های زندگی اش میریند و جلو میرود. بدی اش این بود که  این گند زدن ها  افتخاری به همراه نداشت. چیزی نبود که بشود به دوستت تعریف کنی و بیشتر آن روی وسواسی ات را اذیت  میکند و افسرده ترمیکند. روحش قرین رحمت خدای خودش باد و اینکه  حتم دارم  جایش در حوالی بهشت است چرا  که با کتابش دوزخی را لحظاتی برای از آدمیانی دریغ کرد.

یادش گرامی

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
hamid vasheghani