حمیدوو برگ بیدوو

یادداشت های یک دیوانه بعد چهارم

۵ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

تپه های کاشانک

بعد از دیدن چراغ  قرمز ماشین را  خلاص کرد و سلانه سلانه لاستیک های کوچک و داغ را تا  پشت خط عابر رساند. آرنج روی لبه  پنجره  گذاشت . رادیو آهنگی که دوست داشت را پخش می کرد. شال  نارنجی قاب موهای بلوند شده بودند و خط سینه های استرچ پوش از نیم رخ مثل  په های کاشانک به چشم می آمد.
نگاه ها  خیره ماند. لحظه ای بعد اشاره کرد شیشه را پایین دهد. دستی را کشید و به بهانه دستی کشیدن اطراف را پایید تا مطمئن شود با  خود اوست.
- شیشه را  پایین داد و همزمان  لبهایش غنچه شد و صدای نامفهومی ازشان خارج شد......جووو....
- پایه به نظر میآی؟
لبخند زد و سرش را  کی خم کرد. لبهایش به  گفتن حرفی باز شد که صدای جیغ ترمز آمد، زلزله شد و تپه های کاشانک در رانش زمین ناپدید شدند.

تپه های کاشانک
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
hamid vasheghani

27

آنقدر ملال روزها  زیاد بود که خودم هم نفهمیدم.تولدم است و این را یک روز قبل تر که احسات توی ایستگاه نمور و خنک مترو کتابی دستم داد و با لب های خشکیده ازروزه اش بوسه ام زد فهمیدم.بیست و هفت ساله شده ام . باور اینکه همان پس شلوارک پوش لاغر مردنی هستم که کلاسور زیر بغل  میزد و مسیر کوچه فرزه تا کتابخانه کانون را یکسره بالا می کشید .ساعتها  بی صدا  پشت  میزها  مینشست . بوی خوب کاغذ و چمن تازه اصلاح شده را  استشمام میکرد و تصمیم داشت  یک روز تمام کتاب های آن کتابخانه را بخواند. باورش برایم سخت است.

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
hamid vasheghani

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت

اینقدر فکر کرده اش در موردش که دیگر تریدی ندارم که بیخودی است. جان کندن و امیدوار بودن  به اینکه روزهای بهتری در انتظارش است  بیهوده است. خیال  خام و اتفاق محالی است. این  هزار توی مارپیچ داستان همیشه است. باید قواعد بازی را  عوض کرد وگرنه روز به روز موهای سفید بیشتر و میشود و این  لکه های  ریختگی ریش صورتم بیشتر و بزرگتر میشوند. یا میشود مثل  محمد زد به خط بیخیالی و صبح به  صبح توی هر سایت و آگهی روزنامه ای دنبال ماشین و کفش و جوراب کالج گشت. 

حوصله نوشتن بقیه اش را هم ندارم 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
hamid vasheghani

میرسه روزی که دیگه، قعر دریا میشه خونم*

پاره یکم:
خاطره بازی ذات  هر آدم وسواسی و عمیقی است. اینکه ریز بین باشی و یکایک تصاویری را  که دیده ای یادت مانده باشد. فضا و حال و هوای آن روز توی ذهنت باشد و آن حس دایما  با  رزونانس های مختلف برایت تکرار شود.
خانه نشین بودم و صورت سوخته . مدرسه تعطیل  بود و باید میماندم تا خوب شوم و اتفاق جدید حضور کامپیوتر در خانه مان بود.کامپیوتری که به قیمت  پیکان دولوکس سبز رنگ بابا تمام  شده بود و نوی نو بودن  قطعات الکترونیکی اش بوی زخم خورده و سوخته اتاق را عوض میکرد.
دوم راهنمایی بودم و از کامپیوتر فقط به قدر روشن و shut down کردنش را  یاد گرفته بودم. بهزاد یک  عالمه  آهنگ بهم داد و پسر عمه  بابا  که  آن زمان  دانش آموخته کامپیوتر بود و بنظر ما فرقی با  یک  موجود از مریخ  امده نداشت آمد و ویندوز برایمان نصب کرد. ویندوز 98. بعد پارتیشن بندی ها را انجام داد و بیست  گیگ حافظه  را به چهار بخش مساوی تقسیم کرد. یکی برای ویندوز و نرم افزار ها یکی برای سعید یکی برای وحید و یکی هم باری من.
Need For Speed 2 نصب کرده بودم آهنگ گوگوش پلی میکردم  ... و وقتی گوگوش داشت  فریاد میزد "خدایا،خدایا،کویرم کویرم" من داشتم توی جاده های کویری یا  سبز و زرد میراندم  و دل به جاده میدادم.مک لارن مشکی را  انتخاب میکردم و بعد از  شستشو و کندن پوشت های سوخته صورتم که  با عر و اشک همراه بود. با  صورتی به شکل ارواح  پنجشنبه ها جلوی مانیتور می نشستم تا اینکه  یک روز بین  آهنگ هایی که  JET AUDIO  پلی میکرد صدای دیگری شنیدم. صدای  پیر و خش دار که شکل ترک خوردگی کف پای بی جوراب مادرجون بود.صدای آروم که اوج میگرفت  و همه شگفتی را  یکجا  برایم داشت.
بعدها که  به مدرسه برگشتم فرزاد هم داشت  قمیشی گوش میداد. با  تیغ مداد تراش تمام  ترانه را  روی نیمکت چوبی به خط خودش کنده کاری کرده بود. کنار "یاور همیشه مومن" دارویوش و "شب زده "ابی ما یک سرود ملی جدید هم داشتیم.

پاره دوم:
از کوالالامپور برام عکس فرستاد از بار بزرگ و پر مشتری اش. از دیجی مستر و قر قمبیل های آن ور آبی اش و درست آن پشت  روی دیوار بارش یک تکه چوب یک رویه کثیف و چرکمرد کلاس دو/چهار به خط خودش روی دیوار چسابنده که در تاریک و روشن  چرخان بار اش یک خط خواندنی داشت

 "میرسه روزی که دیگه قعر دریا  میشه خونم / اما تو دریای عشقت  باز یه گوشه ای... می مونم"




۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
hamid vasheghani

سال بی باران

سال بی باران جل پاره ایست مان

به رنگ بی حرمت دلزدگی به طعم دشنامی دشخوار و به بوی تقلب

ترجیح می دهی نبویی نچشی ببینی که گرسنه به بالین سر نهادن

گواراتر از فرو دادن آن ناگوار است

سال بی باران آب نومیدی است

شرافت عطش است و تشریف پلیدی

توجیه تیمم

با خود میگویی خوشا عطشان مردن

که لب تر کردن از این گردن نهادن به خفت تسلیم است

تشنه را گر چه از آب ناگزیر است و گشنه را از نان

سیر گشنگی ام سیراب عطش

در آب این است و نان است آن

داشتم شاملو گوش می دادم و ون سفید توی اتوبان می تاخت و ماه رمضان بود و هشت جوان خوابزده توی سرویس خسته بودند و بوی عطر علف می آمد و شیارهای موازی برخاک تف دیده  دشت و تابستان که حالا حالا ها خیال تمامی نداشت.از عشق حرف شنیده بودم و قبل ترش یادداشتی از بزرگمهر خوانده بودم و دیده بودم که از تابستان  بیست سالگی اش گفته و حکایت حزن آلود عاشقی اش، و به این فکر میکردم که این روزها این کار و این کارخانه که تب دار شعله های آتش اردیبهشت ماه خودبودند. دغل های مصلح نما که صبح تا شب به شکل پست ترین حواریون گرد عیسی سیاه سوخته میگردند.بدون اینکه بدانند که واقعیتشان را در عشرتکده ای دیکر به حراج گذاشته اند.

باید روزه بمانم.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
hamid vasheghani