حمیدوو برگ بیدوو

یادداشت های یک دیوانه بعد چهارم

۹ مطلب در ارديبهشت ۱۳۸۷ ثبت شده است

ترازدی عاشقانه آقای ق

آقای قیلولی چی مرد قد کوتاه و خپلی بود که رییس یکی از معتبرترین موسسات آموزشی کنکور بود هیکل بدون لباس آقای قیلولی چی (که زین پس به خاطر ثقیل بودن تلفظ او را ق می نامیم) با آن خال های گوشتی چندش آور درست مثل یک تکه کالباس بود. برای همین بچه هایی که توی آموزشگاه او بودند همگی اورا به اسم ژامبون می شناختند . نکته قابل توجه تعداد منشی های آقای ق بود که از تعداد دانش آموزان که در آموزشگاه بودند بیشتر بود. و جالب تر اینکه تمامی این منشی های جوان با وزن  70کیلو گرم و قد 180سانتی متر بودند مثل اینکه همگی برای مراسم دختر شایسته انتخاب شده باشند. اما ماجرا از اینجا آغاز می شود که یکروز آقای ق تصمیم می گیرد با یکی از منشی هایش که خیلی چشمک چراغ می زد ازدواج کند. البته خدایی نکرده خیال نکنید اقای قی مرد هو سرانی بود نه بلکه او فقط با نیت خیر و فقط به خاطر اینکه آن منشی جوان و زیبا رو به ورطه گناه نیفتد تصمیم گرفت با او ازدواج کند. صد البته از آن جایی که آقای ق مرد فوق العاده معتقد و با خدایی بود برای اینکه اصراف نشود. تصمیم گرفت زن سابق خودش که مثل تلفن سکه ای تمام پول هایش را می خورد طلاق دهد . آقای ق سر میز شام وقتی که داشت برای خودش برنج می کشید.از زنش خواست که فردا صبح عین یک بچه خوب با او برود و طلاقش را بگیرد . اما خانم ق که این حرف را شنید فوری خودش را به آقای ق چسباند با لحن کش دارخمارگونه ای گفت:" شوهر کوچولوی من نکنه به خاطر موهای دست من که موقع خواب اذیتت کرده ناراحت شدی خب قل می دهم برای فردا شب حتما مومک بیندازم". آقای ق فوری جواب داد نه...نه اصلا مسئله این نیست . موضوع اینکه من فکر می کنم به عنوان یک شوهر نمی توانم تمام نیازهای تو را برآورده کنم . خب این حق توست که ... خانم ق که تا حالا هیکل دو تنی اش را انداخته بود روی آقای ق و با چشم و چال او ورمی رفت خودش را عقب کشید و گفت:" ق تو دیگه داری اعصاب من رو بهم می ریزی. میشه اون پک و پوز بیریخت و ببندی و دیگه درباره ی این موضوع مسخره صحبت نکنی . من عاشق تو ام ق این جمله آخر را مثل شخصیت آخرین فیلمی که دیده بود گفت. یعنی انگشت هایش را برد توی هم وسرش را کمی کج کرد. آقای ق که بحث کردن با زنش را بی نتیجه یافت تصمیم گرفت در مخیله خودش فکری دیگری کند بنابراین از آن موقع تا ساعت نه شب که پستچی زنگ بزند و روزنامه صبح را بدهد دائم با خودش فکر می کرد و درست وقتی که در را برای پستچی باز کرد تصمیم قطعی اش را گرفت و برای اینکه مشورتی هم با یک آدمی که تقریبا تمام وقتش را توی متن اجتماع می گذراند کرده باشد از پست چی رنگ پریده پرسید: تو اگر بخواهی یک گربه چاق و متفعن و بکشی چه کار می کنی. پست چی کمی سرش را خاراند و گفت: "من اصلا دوست ندارم گربه بکشم.چون اصلا اومد نداره".ق گفت :اگه خیلی خیلی اذیتت کرده باشه چی؟ پستچی گفت: "می گذارم یک جای حساس بدنم را گاز بگیرد تا حسابی کفری شوم و اونوقت قیمه قیمه اش می کنم" .آقای ق با خودش تکرار کرد یک جای حساس بدنم را گاز بگیرد . یک جای حساس... بعد بی اعتنا به پستچی منتظر انعام در را بست . آقای ق تا نیم ساعت دیگر هم فقط روی مبل راحتی لم داد وعین آدم های کودن زل زد به صفحه حوادث روزنامه که درباره ی قتل های زنجیره ای گربه ها بود . خانم ق توی تمام این مدت داشت پست ترین و مبتذل ترین سریال تلوزیونی را می دید و گاهی از شدت خنده ولومی شد روی کاناپه .آقای ق را دید که برخلاف همیشه آرام و ساکت وگوشه ای نشسته  گفت: آه قیلول(مخفف همان آقای قیلولی چی) عزیزم . تو از دست من ناراحت شدی. من از تو معذرت می خوام . آقای ق سرش را از پشت روزنامه بالا آورد و گفت: پاشو برویم حمام . زن گفت: اوه...قیلول ولش کن اصلا حسش نیست.آقای ق یکبار دیگر طوری که عصبانیت توی لحنش موج بزند فریاد زد... گفتم پاشو برویم حمام . زن سرش را طرف آقای ق گرفت و گفت: قیول واقعا خجالت آوره تو یک مرد چهل و چند ساله ای آنوقت من همیشه باید بیایم و عین یک سگ تو را بشورم . آقای ق که قافیه را تنگ تر از این حرف ها دید گفت: خره می خواهم بکشمت نمی خواهی که خونت بریزد روی فرش آنوقت مجبور شوی همه را بشوری. یا از آن بدتر مرا مجبور کنی که بشورم. زن ایندفعه خودش را لوس کرد وگفت: وای چقدر رمانتیک تو واقعا مرد رویا های منی. اقای ق گفت: خب حالا پاشو دیگه داره خوابم می گیره . زن گفت: قیلول بگذا اگر قراره بمیرم حداقل این آخرین برنامه را ببینم.ق گفت: باشه اصلا با هم ببینیم و دوتایی مشغول تماشای مبتذل ترین و پست ترین سریال تلویزیونی شدند ما آقای ق توی تمام این مدت به این فکر بود که خانمش کجا را برای گاز گرفتن انتخاب می کند و ... سریال که تمام شد خانم ق تلویزیون را خاموش کرد وگفت: قیلول خیلی ازت ممنونم که این اجازه را به من دادی و... ق با توام تو چرا گرفتی خوابیدی مگر نمی خواستی من را بکشی.واقعا خجالت آوره. آقای ق چشم هایش را باز کرد و گفت :امشب دیگر حالش را ندارم بگذار برای فردا زن با کوسن مبل کوبید توی سر ق و گفت:بی شعور تمر های دیگه چهر تا چهار تا زن می کشند.اما تو حتی عرضه کشتن زن کوچولوی خودت را هم نداری.... خاک بر سرت . آقای ق که خود را مردی تحقیر شده یافت . غیرتش به جوش آمدو گفت: یک جای مرا گاز بگیر. زن باتعجب گفت:چی. گفتم یک جای حساس مرا گاز بگیر. زن گفت:احمق تو که انتظار نداری که من تو را بااین همه خال گوشتی گازت بگیرم... آقای ق که مجددا قافیه را باخته بود گفت: خب پس همانی که گفتم پاشو برویم حمام وهردوبه حمام رفتند. آقای ق تمام ماجرا را صادقانه برای خانمش تعریف کرد گفت: خب حالا می خواهم وقتی بکشمت زیر کنار حیاط خاکت کنم . نظرت چیه . زن گفت: نه من از اون درخت بو گندو متنفرم منو زیر بوته های گل خاک کن. حشرات آنجا بیشتر به وجود من نیازدارند. ق سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت: دیگر می خواهم با این ساتور بکشمت. خانم ق جیغ خفه ای کشید وگفت: خاک برسرت قیلول ینجوری وقتی پای پلیس به اینجا باز بشه فوری این آلت جرم را پیدا می کند تو باید یک چیز دیگری گیر بیاوری و دوباره گم و گورش کنی . آقای ق که اینقدر تحقیر شده بود که برایش عادی شده بود گفت: پس همین جا صبر کن تا بروم یک چاقوی آشپزخانه بزرگ از همسایه روبرویی قرض بگیرم. خانم ق گفت: قیفی وقتی من و با اون کشتی حتما بعدش چاقو را خوب بشور چون که زن همسایه خیلی وسواس داردو آقای ق با عجله به طرف در ورودی رفت. فروردین 85 _تهران
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
hamid vasheghani

معرفی کتاب

دریا روندگان جزیری آبی تر عنوان مجموعه داستان های کوتاهی از عباس معروفی است که نشر ققنوس ناشر آثار معروفی آن را به چاپ رسانده.کتاب حاوی ۴مجموعه چند داستانه و مجموع ۳۳ داستان کوتاه از عباس معروفی است که طی سال های ۶۰ تا ۷۶ نوشتهاست.چاپ اول اثر برای سال ۸۲ استو قیمت آن ۲۵۰۰تومان داستان هایی با موضوعاتی متفاوت و آدم هایی متفاوت تر تجربه خوبی برای مصالعه خواهد بود. "مونگار شو بود.ستاره های ششک و ترازو ظاهر شده بودنداز دور صدای ریزش آب می آمد و پرندهای که انگار ناله می کرد"برگرفته از داستان مونگارشو
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
hamid vasheghani

تک تیر انداز

باید شر این مافیایی بد مصب را از روی زمین می کندم.خرجش فقط چکاندن یک ماشه بود. فقط یک هدف گیری و بعد بومب... مخش می پاشید به در و دیوار.دستم زخمی شده بود.با اون یکی دستم خشاب و عوض کردم.تا اینجا با کلی زحمت اومده بودم و نباید الکی موقعیت را از دست می دادم.دستی که زخمی بود را از زیر تکیه گاه تفنگ کردم توی دوربین تفنگم هم نگاه کردم و نوک مکسگ را خواباندم روی شقیقه اش.خواستم دقیق دقیق شلیک کنم... یک دفعه همه جا تاریک شد.مامان از توی آشپزخانه داد زد حمید باز هم برق ها رفت.پاشو بس دیگه خسته نشدنی اینقدر پشت اون کامپیوتر نشستی .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
hamid vasheghani

لا طائلا ت قلمبه و چرندیات سلمبه(رساله دهان بینی پارت A)

سبیلو از وقتی که سبیل در آورده بود سبیل داشت و از سبیل هایش هم بدش نمی آمد.اما یک روز یکی بهش گفت:اهوی...تو نمی خوای این سبیل های چنگیزی تو بزنی(منظور از چنگیز استاد عبدالعلی چنگیز نیست ها منظور چنگیز خان مغول است)سبیلو فکر کرد که حتما سبیل هایش خیلی زشته و با آن واقعا کریه المنظر به نظر می رسه.برای همین بعد از اینکه کلی به خودش فحش و بد بیراه داد که چرا این  مسئله زودتر به فکر خودش نرسیده بود . حالی به حول صورت گوینده این جمله قصار داد و رفت سبیل هایش را با چندین و چند مدل تیغ وژیلت و واجبی محو کرد.حالا به نظرش خیلی نایس لوکینگ شده بود.خیلی نگذشت که یکی به سبیلو که حالا سبیل نداشت گفت اوهوی ....یارو. قایفه ات خیلی چیز آرته.سبیلو اول کلی کیفور شد چون با اندک سواد لاتینی که داشت متوجه شده بود که این چیز آرت.باید یک نوع سبک جدید اکسپرسیونالیستی باشد که آرت دارد.اما بعد که آن یکی یادش آمد و گفت:"آهان داداش یادم آمد خیلی ذاقارته."در این  مواقع ممکن بود برای سبیلو دو حالت پیش بیایید اول اینکه می گوییم.سبیلو اصلا نمی داست معنی ذاقارت چیه و هنوز فکر می کرد چون توش ارت داره باید یک نوع سبک اکسپرسیونالیستی از نوع ذاقش باشد که خب پایانی خیلی خوب است برای قصه ما.اما در حالت دوم این است که سبیلو آنقدرها آدم گاگولی نباشد که نداند ذاقارت چیه برای همین با رعایت تمام مبادی آداب ایضا حالی به حول دماغ طرف داده  و دوباره روزه بی تیغی می گیرد  و از آن سبیل ها می گذارد که وقتی دوغ می خورد تا یک ربع بعدش دوغ ازش  بچکد.حالت سومی هم اصلا وجود ندارد چون تا همین اندازه برای سبیلو کافی است .نباید توقعات بی جا داشت.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
hamid vasheghani

بازی

افسر نیروی دریای با دوربین قایق نظامیان خارجی را دید که به سمت خاک کشورش می آمدند.بلندگو را برداشت .بهشان هشدار داد که نزدیک تر نشوند.نظامیان توجهی نکردند.دوباره  به زبان دیگری بهشان هشدار داد.بلندگو هنوز توی دست افسر بود که بدن سوراخ سوراخ شده اش از بالای برج دیده بانی توی آب پرت شد.تلویزیون های خارجی گفتند:ت"تفنگ داران ما در آبهای خلیج تروریستی ایرانی را به قتل رساندند".تلویزیون داخلی گفت:" افسر جان بر کف نیرویی دریایی در حفاظت از خلیج همیشه آبی فارس با متجاوزان خارجی درگیر و به درجه رفیع شهادت نائل آمد".
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
hamid vasheghani