یادداشت های یک دیوانه بعد چهارم

۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۷ ثبت شده است

سفرنامه جنوب _ فصل اول : آغاز شدن


پیش درآمد
حالا دریافته ام که سفر چیزی شبیه الکل است. درست ترش را بخواهم بگویم شبیه شراب  دُرد دار است. سفرنامه نوشتن هم ظرف نگهداری این شراب است. آنها که سفرنامه نوشتند از سعدی و ناصر خسرو گرفته تا زین العابدین مراغه ای و ایرج افشار و دیگران همه یک کلکسیون از مشروبات هیجان انگیز برای فارسی زبانان جمع کرده اند. 
میماند زمان نوشتن این سفرنامه که بنظرم باز هم از همان قانون توقف ناپذیری زمان تبعیت میکند. شرابی که ظرف بسته نداشته باشد حجمش کم میشود. الکلش میپرد، لذتش هم به تدریج از بین میرود. میماند دُرد و پیمانه ای خالی که تجربه است. تجربه زیست که فقط برای سفر کننده است. کس دیگری نمیتواند استفاده کند. الزاما هم به درد بخور نمیتواند باشد. گاهی این دُرد تبدیل  به  دَرد میشود. درد و خطر بالقوه در همه جا هست. در سفر بیشتر.


آغاز شدن
یک هفته قبل ترش پیمان ازم استعلام گرفت که می آیم یا نه . به رسم پیرمردهای ترسو جواب دادن را منوط کردم به  فکر بیشتر و  عصر همان روز بهش تایید دادم. نق و نوق هم کردم  ولی در نهایت تیم خوب چهارنفره مان شکل گرفت. 4.5 صبح چهارشنیه 17 بهمن 97 پیمان  دنبالم آمد ، کوله را بسته بودم و حاضر یراق نشسته بودم که آب جوش بیایید و  هرکول را پر آب کنم. بعد رفتیم سراغ حامد و امیرحسین ، با حامد سفر کردستان رفته بودم و  تقریبا میشناختمش،امیر حسین را ندیده بودم. ولی از همان خنده دندان نشان سر صبحش فهمیدم میتوانم باهاش ایاغ شوم .

6 نشده از تهران زدیم بیرون. ساعت خوبی بود راه ترافیک نداشت و طلوع آفتاب را در گردنده نعلبندان جاده تهران - قم تجربه کردیم.قصدمان بود تا جایی که میتوانیم برویم و بعد برای صبحانه بنشینیم. حامد از تجربه سالها زیست مجردانه اش استفاده کرده بودم و عدسی پخته بود. از قم به کاشان و از کاشان تا اردستان رفتیم. آفتاب حسابی بالا آمده بود. هوا سوز عجیبی داشت. رفتیم داخل شهر اردستان خیلی کوچک تر و  محقر تر از تصوراتم یا حتی اسمش بود. کوچه ها و خیابانها شدیدا خلوت و بی روح بود و غیر از یک قصابی که گوشت با سوبسید(یارانه) میفروخت جلوی هیچ مغازه ای آدمی ناایستاده بود. ترمز زدیم و حامد برای خرید نان پیاده شد. پیرزنی چروکیده نزدیک ماشین شد. ازمان میخواست تا خانه اش ببریمش، ما به ذهنیت بدگمان خود فکر کردیم گداست و پول نشانش دادیم. پیرزن هم به طبع زرنگی و تجربه زندگانی اش 5هزار تومانی را گرفت و سوار ماشین هم شد. تا نزدیک خانه رساندیمش بعد جایی نزدیک کلانتری و در بلوار ورودی شهر عدسی خوردیم و  رویش هم یک چای به درد بخور. از قم و کاشان  بی چشم داشتی گذشته بویدم و اردستان هم  طعمه دندان گیری برایمان نداشت. تا اینجا  مجموعا سه عکس با دوربین و یک عکس با موبایلم گرفته بودم و  جز آن پیرزن متمارض که بنظرم صورتش نشان میداد در جوانی  از خیلی ها دلبری کرده. چیز دیگری گیرمان نیامد.
بساط صبحانه و ظرف کثیف عدسی را  روزنامه پیچ کردیم . چپاندیمش توی صندوق عقب و راه افتادیم. 
نقشه میگفت  شهر بعدی نائین است. آخرین باری که نائیین آمده بودم  تابستان 1386 بود. کنار امامزاده معروفش همبرگر خورده بودم. خاطر هست همبرگری آن تعداد همبرگر نداشت و مجبور شد برای باقیمانده بچها  همانجا گوشت چرخ کند و همبرگر درست کند. و آن تعدادی که  جدید درست کرد تومانی ، پنج زار با آن همبرگر های آماده فرق داشت. بدم نمیآمد دوباره به نایین بروم و پز اینکه من جایی در نائین را میشناسم.
اما اصلا با قیافه ما چهار دیلاق اذب اوقلی نمی آمد که بخواهیم جاده صاف را برویم. جاده فرعی هویت نزدیک تری به ما داشت. جاده اصلی برای آنهاست  که عجله رسیدن دارند. ما به عشق راه  آمده بودیم. اینکه مقصدی هم برای خود تعریف کرده بودیم صرفا به این خاطر بود راه دیگر نرویم. هر چهار نفر اهل برنامه ریزی بودیم. اما این جمع  و این شش روز در آن لحظه زیستن را میطلبید.


این شد که بعد از ظفرقند و پمپ بنزین اش قرار کردیم  راه های فرعی را برویم. یک قرار دیگر هم با خودم گذاشتم که به هر پمپ بنزین بین راهی رسیدیم، بروم دستشویی اش را  امتحان کنم و برای خودم رَنک بندی کنم.
 اولین دستشویی هم  دستشویی همین پمپ بزنین ظفرقند بود. در حال توسعه بود. داشتند ظاهرش را قشنگ میکردند اما داخلش تنگ و تار بود. آنجوری که میباید مستراح باشد نبود. فشار قبر داشت. پیمان موقع آمدن سرش به داربست های وصل شده خورده بود. 
بعد از ظفرقند توی یک فرعی پیچیدیم به سمت فاران و سناباد و کیچی و علون آباد یه دوجین آباد دیگر را رد کردیم. از آن جاده که حتی توی روزهای آخر هفته و تعطیلات هم ساعتی یکی دوماشین  بیشتر درشان تردد میکند.  بعد از یک گردنه نه چندان مرتفع به یک عمارت و سرآب رسیدیم. یک قنات که از چند صدمتر آنطرف تر کنده بودندو کنار چشمه اش سرا و خانه ای علم کرده بودند. یک مقر فرماندهی یک سیوان *پیشرفته که نشان از تمول و تکبر مالک اش داشت. هرچند بنا از دوران اوج و شکوه اش فاصله داشت .پایین عمارت و استخر پر از آبش ردیف درختان گردو و بادام بود. برای من که اصالتا فراهانی ام روستا آبا و اجدادی ام به همین سبک قنات و کهریز آبرسانی میشود درک اهمیت همچین فضایی برایم راحت بود. مردم حاشیه کویر آب برایشان از هرچیز دیگری با اهمیت تر است. آنکه آب دارد باغ دارد.آنکه باغ دارد ملک کشاورزی هم میتواند داشته باشد. چرا که از سهم آب باغش میتواند استفاده کند. آنکه باغ دارد درخت دارد آنکه درخت دارد. زیشه دارد. حق دارد. زور دارد. میتواند زور بگوید. می تواند بگوید اینجا چیکار میکنی. ولو آنجا باغش هم نباشد. جایی در مسیر باغش باشد. اما اینجا کسی از ما نپرسید چه کار دارید. نمیگفت داخل ملک و باغ من چه میکنی  چون که باغ ، باغ بی برگی بود. فصل کرسی خوابی بود. درخت های گردو به آفت کِرم خراط نشسته بودند و  بادام های توی باد سرد می جنبیدند.
کاروانسرا وجه خاطره انگیز برایم بود. باید زودتر حرکت میکردیم. گمانم بود تا قبل از ظهر به ورزنه برسیم.


اولین جاده اصلی که رسیدیم .جاده اصفهان به نایین بود. شهری که ما واردش شدیم  اسمش کوهپایه.از پمپ بنزین ظفرقند به این ور من پشت فرمان بودم و آنجا که بعداز تودشک  پیمان فرمان داد که باید بپیچی به راست  ظن ام برد که  آن همه مهملی که برای جاده و هویت نوشتم آنقدر ها هم الله بختکی و  انتخاب در لحظه نبوده. حکایت به نوعی حکایت کنده شدن  بیستون به عشق و بردن شهرت اش توسط فرهاد میمانست. اما از این اتفاق راضی بودیم. جشوقان یک روستا نبود. بیشتر به موزه ای می مانست یا  دمو یک گیم کامپیوتری اول شخص . بنظرم روستا بود اما تمیز بود به نظر مدرن می آمد اما چشمه داشت و کوچه های باریک و آشتی کنان. روستا یک مسجد جامع بزرگ داشت. همین کافی بود که بفهمی که اهالی روستا از متدین بوده اند. چرا که  مسجد خیلی آینده نگرانه و بزرگ ساخته شده بود. مثل دژ عظیمی بود در میدان اصلی روستا که بر پایین دست مشرف بود. کنار چشمه ساخته شده بود دلیل اش هم پیدا بوده که در عزا و عروسی آب کشیدن راحت باشد. از هم جا امکان دسترسی داشته باشد و مرکزیت روستا باشد. اقتصاد روستا غیر از کشاورزی و دام پروری بر فرشبافی و  نقشه کشی فرش یگذشت. دوست داشتم  فرصتی دست میداد و قالیباف خانه ای را هم میدیدم.
به مقصد روستای مجاور و مسجدی دیگ رراه افتادیم. میدانستیم نام روستا چیرمان است و یک محلی  نصفه نیمه راه را نشانمان داد. بی اعتمادی به غریبه های تازه از راه رسیده را میشد در نگاهشان خواند. این خاصیت هرچه به سمت جنوب میرفتیم کمتر میشد. دلیلش را دقیق نمیدانم اوایل فکر میکردم بخاطر مصایب زندگی در کویر است اما کویر نشینانی دیدم که بخشنده و  پر اعتماد بودند. 


به چیرمان رسیدیم و مسجدش، مسجد همان مسجد بود چرا  که کنار چشمه روستا بود اما  در ساخت قدیمی اش دست برده بودند. به خیالی مدرن و درستش کرده بودند اما این مساجد را نباید به روز کرد. در آلومینیومی بیشتر شبیه فحش است تا مدرن سازی. طاق ضربی و درب چوبی و  کنگره سازی مسجد جشوقان گواه نوعی اعتبار بود که در اولین نگاه جذبت میکرد . بقیه راه را  با پرس جو از دو سه عابر و  دیدن چند مرغداری و کوشک و خانه متروک  گذرانیم تا جاده خراب را  مجددا به جاده نائین رساندیم. اما  ماشینمان تاب جاده اصلی را نداشت و  5 کیلومتر جلوتر به سمت ورزنه پیچیدیم. یک ساعت بعد توی سکوت جاده و سایه کوتاه دکل های فشار قوی به ورزنه رسیدیم. اسم ورزنه  مرا یاد کشاورزهای بی آب می اندازد. یاد عصبیت  یاد دعوا بر سر آب و لوله های ترکیده. سیمای شهر در ورود هم  بر این تفکر صحه گذاشت. زاینده رود بی آب، بوی لای و لجن و اب گندیده. اما مردم شهر خوش برخورد بودند. عصبی نبودند. گوجه و تخم مرغ خریدیم و املت خوردیم. املت درست و حسابی.... بعدش کنار زاینده رود بی اب قدم زدیم.پانزده روزی است که آب زاینده رود باز شده و اصفهان اب دارد اما گویا  مردم ورزنه دیگر زانیده رود آبی را تجربه نخواهند کرد.در سکوت شهر را ترک کردیم .. قبل از افتادن به جاده و در مسیر رمل های شنی  جا به جا تابلو گاو چاه و شتر آسیاب را  میدیدم . حامد که  بلد تر از ما بود ما را  به یکی از گاوچاه های قدیمی رساند. قصه گاوچاه  قصه  نیاز و  خلق است. یک فرآیند بویم حل مسئله  که حالا اگر چه نیست اما  ارائه ایده ناب اش هنوز برای  آن اهالی نان دارد.
بیشتر در مورد گاوچاه  اینجا بخوانید..


آفتاب داشت پس کوه میرفت.ما در مسیر ایزدخواست بودیم. میخواستیم  شب را آباده بمانیم. حقیقت به آباده فکر نکرده بودیم. به فکر محل اقامت هم نبودم. چند دقیقه ای خوابم برده بود. بیدار که شدم تنها توی ماشین بودم. از ورزنه به بعد حامد پشت فرمان بود. بچه ها  رفته بودند آسمان شب را تماشا کنند. شب کویری و  پر ستاره بود. آن درس مسیر یابی در شب که در دوران خدمت یاد گرفته بودم  به لعنت شیطان هم نمی ارزید چون آنقدر ستاره میدیدم که دست کم  سه تا  دُب اکبر در آسمان پیدا کردم و  4 تا ستاره قطبی. بیخیال مسیر یابی ام شدم و بعد از یک چای سرپایی همراه با سوز اضافی که به لرزه انداخته بودمان دوباره راه افتادیم. حوالی نُه شب رسیدیم  آباده. چندتا مسافرخانه و اقامت گاه سر زدیم. بچه ها راضی نبودند. دست آخر ادرس مسجدی را گرفتیم به اسم مسجد اما رضا در کمربندی آباده. مسجد در حال ساخت بود و  گوش تا گوش حیاط اش اتاق های کوچک  پنج در چهار بود . متولی را یافتیم. بهش گفتیم مسافریم. اول مکثی کرد و بعد ازمان پرسید مُجردید. نگاهمان  پاسخ میداد که  " تو غیر از این فکر میکنی؟" بعد گفت  شبی سی تومان است  هزینه مسجد و اب و برق و گاز ، ان یکی اتاق را  هم بروید. که از بقیه اتاق ها  دورتر و به درب دوم مسجد نزدیک بود. منطقش این بود که خب مجرد اند آنجا برایشان بهتر است . سر و صدا نداشتیم . شام از کبابی کنار مسجد خریدیم . خوردیم و  بلافاصله توی کیسه خوابهایمان وار رفتیم.اتاق کوچک بود اما بخاری دیواری اش الو میکرد و حسابی گرم بود.


 شروع خوبی برای سفر جنوب بود.


پایان فصل1


۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
hamid vasheghani

معامله سِه سَر بُرد

اوایل ازش خوشم نمی آمد. چشمانی هیز داشت . رنگی و هیز. با کله ی که مثل خودم در دو نما از سه نما مو دار می نمود اما از top view خالی بنظر میرسید. اخبار و روزنامه ها پر بود از صحبت هایش،مبلغ حقوق و دستمزدش. کج خلقی هایش . از بازیکنان مستعفی تیم ملی تا رئیس فدارسیون و وزیر ورزش هیچکس در امان نبود همه راجعش حرف میزدند و او یک تنه جواب همه شان را میداد. به تندی و  بدون تعلل حرف میزد. مهدی رحمتی و هادی عقیلی ستاره های دروازه بانی و خط دفاع تیم ملی را به خاطر یک اشتباه یا عملی که آن را غیر حرفه ای میدانست خط زد. هزینه سنگینی هم برای تصمیمش پرداخت اما هیچگاه اظهار پشیمانی نکرد و همواره از تصمیمش دفاع کرد. بازیکنان دو تابعیتی ایرانی- اروپایی  و حتی ایرانی - آمریکایی را  به تیم ملی دعوت کرد. بازیکنان شاغل لیگ شکایت کردندمدعی شدند کی روش لیگ ایران را خار و خفیف شمرده است. کیروش انکار نکرد و  از بازیکنان ایرانی خواست خودشان را  به تیم های اروپایی برسانند تا بتوانند در تیم ملی بازی کنند. تعداد لژیونر ها که بعداز نسل اول لژیونر ها کم و  انگشت شمار بودند. چند برابر شد. جام ملتهای اسیا 2015 را با یک باخت دراماتیک برابر عراق تمام شد. جام جهانی هرچند خوب بودیم اما بی نظم بازی کردیم و  بایک مساوی برابر نیجریه  برگشتیم. هرچند تعداد معدودی در پنج لیگ معتبر اروپایی بودند. چهار سال بعد اون اتفاق چند بازیکن معدود در لیگ های معتبر بودند و تعدادی زیادی در لیگ های پایین تر و  کشورهای عربی.
ایران بازی های مقدماتی جام جهانی را  تا بازی آخر بدون گل خورده ادامه داد. بازی آخر را با سوریه که در اوج جنگ و  غارت مینمود به نتیجه 2-2 رضایت داد. جام جهانی 2018 بهتر و منظم تر بودیم. از سخت ترین گروه مرحله مقدماتی با چهار امتیاز کنار رفتیم و  صعودمان  یک بغل پای با دقت  کم داشت.


حالا در جام آسیا 2019 بدون گل خورده و دوازده گل زده تا نیمه نهایی آمده ایم. حسرت پنجاه ساله که در جمهوری اسلامی تا به حال حاصل نشده است. اما آقای سر مربی هرچقدر خوب بازی میکند بد صحبت میکند. گزنده و  تیز. حرفهایش بو دار است عقبه ای دارد که نمیدانم چیست ولی هرچه هست  آزارش داده است. گویا متوجه مافیایی شده است که نمیتواند دست از سرش بردارد. دشمن شماره یک اش  برانکو است. مربی اسبق تیم ملی که به مقامی بهتر از سومی در آسیا و نایب قهرمانی باشگاه های آسیا با پرسپولیس نرسید. بنظر میرسد مافیا باز هم میخواهد برانکو را مربی اعلام کند و کیروش از این  سو گیری به شدت  دلخور است. بدی قصه این است که  پرسپولیسی ها به شکل طرف برانکو را میگیرند چون سرمربی محبوبشان هست. چون با اون به یکی از بزرگترین دست آوردهایشان رسیده اند. و میدانند در صورت مربی گری اش در ترکیب تیم ملی جای دارند. پس از تلاش مضایقه نمیکنند. تلاشی که دو قطبی بین ملیت و قومیت پرسپولیسی ها  را ایجاد کرده است. این روزها خیلی از پرسپولیسی ها علاقه دارند تیم ملی در آسیا نتیجه نگیرد چون اگر کیروش قهرمان شود امکان ماندش زیاد است و آنوقت نه تنها  برانکو سرمربی تیم ملی نمیشود ،بلکه جنگ با قدرت بیشتری ادامه خواهد داشت و بازیکنان پرسپولیس بیشتر باید در پشت خط بازیکنان شاغل در لیگ خارجی بمانند.


نتیجه این اتفاق هرچه که باشد و تصمیم کیروش و برانکو به ماندن یا رفتن یک پیام از این  دو قطبی به شکل مصدر بی واسطه خودنمایی میکند.  عدم کفایت فدارسیون
فدراسیون و دستگاه ورزش در ایران .
فدراسیون با سرعتی که مردم و فوتبال رشد داشته اند رشد نکرده . قدش هنوز کوتاه است. در بخش عمرانی نسبت به  رشد جهانی سخت افزاری در فوتبال کاملا عقب مانده و مجبور است انتقاد هایی و  ملامت هایی بابت  این  اتفاق تحمل کند. از طرفی غالب جامعه مدیران در ایران  مدیران انتقاد ناپذیرند ، آنها به جای رشد خود در تمامی ابعاد سعی در کوچک نگه داشتن  و عدم رشد حوزه مدیریت خود میبینند. مخالفان را منزوی و  خارج میکنند و بیشتر از هرچیزی علاقمند اند تصویر خود را خوب جلوه دهند. لذا  از معاونت های خود برای اینکار استفاده میکنند.



آنچه که خود به ان معتقدم این است که اگرچه فدارسیون موفق نبوده و  برانکو  رانت ایجاد کرده و کیروش تند و تیز و گستاخانه صحبت کرده اما تیم ملی دو بازی تا قهرمانی جام فاصله دارد. دو بازی که با نمایش این تیم ملی قهرمانی اش هیچ بعید و دور از دسترس نیست. حسرتی که پنجاه ساله است. پس اگر فدارسیون کمی باهوش باشد. برانکو کمی با سیاست و  کیروش کمی معقول تر  همه میدانند منفعت شان در قهرمانی است.  قهرمانی از نظر مالی و بقای پرسنل به  فدارسیون کمک میکند. رزومه کیروش را به عنوان مربی 8 ساله و دارای عنوان قهرمانی اسیا ماندگار میکند و برانکو را بعنوان مربی تیمی که  بدون هیچ بازیکن سطح بالایی تیمش را تا فینال جام باشگاه ها ستایش میکند.
این یک معامله چند سر برد است .
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
hamid vasheghani

انقباض در می سی سی پی

دورنمات را به شکل دلپذیری دوست دارم. بی اعتمادی و وسواس در نگاه متدین اخلاق مدارش موج میزند. هم آن زمان که قاضی و جلادش را خواندم هم حالا که به دیدن نمایش "ازدواج آقای می سی سی پی" نشستم فکر میکنم دورنمات به شکل دقیق و درستی بدبین بود. بدبینی که هرچند وقت دیگر به نمایشنامه هایش رجوع کنی قابل تشخیص است. تاریخ مصرف ندارد و همیشه  صحیح از آب در می آید. نمایشنامه بر خلاف آنچه بسیاری از دوستان در صفحات خود در موردش نوشتند صرفا داستان ناکامی مردان آرمان طلب نبود. قصه پنج مرد بود که نماینده پنج طبقه اجتماع هستند. اولی که کسی ازش حرفی نزد مالک کارخانه چغندر قند بود. تولید قند و شکر  در اغاز قرن بیستم نماد تمول و ثروت بود و البته هنوز هم هست. دومی پزشک خوش قلب و عاشق پیشه ای که در گیر عشق است. همه مال و مکنت اش را  فدا کرده و به چیزی دست پیدا نکرده است. سومی قاضی خشک و  قاطعی است که به قانون موسی معتقد است و جز عدالت چیزی نمیخواهد حتی برای خودش. چهارمی یک کمونیست دو آتشه است که  میخواهد جهانی را فتح کند و با شورش و کودتا قدرت را در کشوری دیگر در دست گیرد. و اما آخری وزیری عیاش و دو  دوزه بازی  است،که بر خلاف ظاهرش بسیار نان به نرخ روز میخورد و حزب باد است. بادبانش دائم به سمت بادها  میچرخد. و  به هیچ آیین و دین و اخلاقی معتقد نیست.
هر پنج مرد درگیر علاقه به زنی لوند و دلربا شده اند. غریزه مردانه شان میل به داشتن آن زن دارد . چه صاحب کارخانه چغندر که در ابتدای نمایش با خبر فوت او مواجه میشویم. چه عاشق پیشه چه حتی قاضی متدین  یا  وزیر برخلاف روحیه قاطع در آرمانهای خود در برابر زن ضعیف اند.
نتیجتا اینکه همه شان جانشان را فدای آمان هایشان میکنند الا آنها که آرمانی ندارند. بی بته هایی که  حزب باد بودند و نان نرخ روز خورده اند.



سالن خلوت است. به شکل درد آوری فکر میکنم دچار انقباض شده ایم. انقباض اقتصادی که همه لحظه ها و ابعاد زندگی مان را تحت تاثیر قرار داده است. این را توی کار، رقم دریافتی حقوق و پاداش و آمار فروش شرکت و مغازه و حتی تئاتر هم میتوانم ببینم. پایان نمایش بازیگر نقش قاضی(بمحمد صادق ملک) که بازی اش خوب و چشم گیر بود. بعد از خطابه ای نه چندان جالب و محکوم کردند اینستاگرام و شبکه های مجازی به جذب فله ای مخاطب از مخاطبان خواست تبلیغ گروه مستقلشان را کنیم و از دوستان  خود بخواهیم که به دیدن این نمایش بیایند. حتی یک قرعه کشی در محل داشتند که به سه نفر 6 بلیت برای اجراهای آتی میدادند تا تبلیغی برای کارشان بشود. 
حرکتش دو برداشت متفاوت داشت. اولی اینکه قرعه کشی و  درخواست از مخاطبان برای تبلیغ به نوعی اعتقاد به قدرت word of mouth است. عریان ترین نوع تبلیغ که خوب جواب میدهد. قرعه کشی هم حرکت بدی نبود. دست کم 6 نفر هر شب در سالن حضور دارند که میدانند خوش شانس بوده اند و ممکن است این شانس باز هم نصیب خود یا عزیزانشان شود.
اما محکوم کردم فعالان صفحات مجازی مثل محکوم کردن آن آخوند یک لاقبا توسط امام جمعه پر نفوذ  است. یعنی نوعی عقده گشایی و حسادت را نشان می دهد و بد تر از آن اینکه کسادی بازارش را عیان تر میکند. بدون اینکه  یک نوبت فکر کند پنجاه هزار تومان قیمت بلیت برای طبقه متوسط و ضعیف که محصل و  کارگر و کارمند علاقمند به تئاتر است  بسیار سنگین است. پس با کاهش هزینه های تولید و سر بار مثل  تعداد بالای گروه پرفرومنس یا تعداد نوازندگان یاحتی اجاره سالن کوچک تر که متناسب با تعداد تماشاگران باشد میشود هزینه های این تئاتر را به کمتر کرد. آن وقت شاید پولی برای تبلیغ بماند اگر هم نماند همان شیوه تبلیع  نفر به نفر و استفاده  فضای مجازی ایده آل ترین تصمیم است.


گذشته از موارد گفته شده "ازدواج آقای می سی سی پی" ارزش یکبار دیدن را داشت. گویا شرایطی برای خرید نیم بها برای دانشجویان دارد(25000تومانی) در گیشه تئاتر شهر وجود دارد. عذر میخواهم که نتوانستم ته و توی داستان را برایتان در بیاورم توی اینترنت مطلبی راجع نیم بها پیدا نکردم اما روی گیشه برگه ای با این مضمون دیدم. اگر توانستید سری بزنید و سوال کنید.
اگر رفتید و از دیدنش هم  لذت بردید یا حتی خوشتان نیامد چند خطی برایش بنویسید.بلیت اینترنتی هم از اینجا میتوانید بخرید.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
hamid vasheghani