حمیدوو برگ بیدوو

یادداشت های یک دیوانه بعد چهارم

وقاحت

سازمان تامین اجتماعی اگهی استخدامی برای دفتر طراحی و مهندسی اش که گویا قرار است  کار ساخت و تعمیر و نگهداری ابنیه این سازمان را  بر عهده بگیرد، منتشر کرده است.

خب تا اینجایش همه میگویند چه عالی خیلی هم خوب در این اوضاع بد اقتصادی  قرار است عده ای را  شاغل کنند و سر کار ببرند. 

حسب کنجکاوی و اینکه بشر نسیان گر هزار تا فرصت از دست رفته اش همیشه مثل چماق توی سرش میکوبد نشستم  روی آگهی کنکاش کردم.یک آماری گرفتم از شرایط جذب و  زمان برگزاری آزمون و مواردی که قرار است در آزمون استخدامی  پرسیده شود.

طبق آمار دفترچه ثبت نام مجموعا سازمان تامین اجتماعی به 20 مهندس احتیاج دارد. یعنی از تمامی رشته های عمران و تاسیاست و مکانیک و برق و صنایع و ... فقط 20 نفر.

بگذریم که باید دانشگاه تراز اول درست خوانده باشد. ترگل ورگل باشد. زیر 30 سی سالش باشد. بومی باشد. ننه و بابایش هم حائژ شرایطی باشند و فلان و بهمان. 

بعد اینکه 60000 تومان (شصت هزار تومان) مبلغ برای ثبت نام پرداخت کرد و در آزمون  قبول شد و توانست  مراحل هفت خان  مصاحبه را بگذراند استخدام شود.

یعنی اگر فقط در تهرن 12 میلیونی، ده هزار نفر مهندس جویای کار بخواهند در این آزمون شرکت کنند، حاصلضرب 10000 در 60000 هزار تومان میشود . ششصد میلیون تومان ،

با روابط عمومی و اداه امتحانات یک دانشگاه و  یک مدرسه معروف در تهران برای برگزاری آزمون تماس گرفتم . ازشان پرسیدم اگر سالن امتحانات شان را در روز برگزاری آزمون در اختیارم بگذارند چقدر باید پرداخت کنم. گران ترین مبلغ تقریبا 10000 تومان به ازاء هر نفر بود.تازه با فرض اینکه بنده یه فرد حقیقی بودم و نه یک نهاد حقوقی و نرخ آزاد و بدون بده و بستان های شایع برایم گران ترین مبلغ را حساب کردند. اگر معادل همین مبلغ هم هزینه  تصحیح اوراق و کیک و ساندیس و مصاحبه گر باشد. نهایتا  20هزار تومان از کل مبلغ هزینه همه کارهای داوطلب میشود و 40 هزار تومان باقی میماند یعنی چهارصد میلیون تومان سود خالص.

با روابط عمومی آزمون تماس گرفتم از این اقدام خدا پسندانه شان تشکر کنم که در این شرایط بد اقتصادی میزان نقدینگی را از دست مرد خارج کرده اند و باعث جلوگیری از تورم شده اند.ولی حتی یک تلفن هم پاسخگو نبود و حقیقتا  400 میلیون تومان عایدی آنقدر ارزش نداشت که  یک منشی تلفنی استخدام کنند تا  پاسخ  داوطلبان را بدهد.

آمار دقیق این آزمون را  میتوانید از سایت سنجش بیابید.

دفترچه راهنمای ثبت نام را هم اینجا میتوانید بخوانید.

و برای بازماندگان این نسل کشور ایران آرزوی مرگ زودرس کنید.

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
hamid vasheghani

سایه ها

پرده یکم:
چهره گسترده خیابان خلوت با هوای خفه یک  نیمه شب تابستانی ، جند ماشین درحاشیه  خیابان  پارک هستند.خیابان خالی از رهگذر است. تیر چراغ سمت راست صحنه را روشن کرده . بادی ضعیف برگ درختان را بازی میدهد. از خیابان اصلی گه گاه نوری توی خیابان می افتد و خیلی زود محو میشود.
زن و مرد نشسته توی خودرو سواری کوچکشان. در حال حرف زدن با هم ... درب ها بسته است و  فقط طرح لب ها و حرکات دست و صورتشان  قابل رویت است...
 درب سمت شاگرد تا نیمه با تردید باز میشود...

مرد : ببند اون درو
زن : داد نزن ...
مرد: داد میزنم.
زن : گفتم داد نزن....
مرد: ذله ام کردی...
زن درب را  کمی  میبنند اما  کامل نه ... -  میشه داد نزنی ..همسابه ها
مرد : داد نمیزنم  
زن دوباره درب را باز تر کرده اینبار با لحنی محکم تر ...پس داری چی گهی  میخوری؟
مرد: خفه شو...
زن : خودت خفه شو....
مرد : میگم  خفه شو...
زن اینبار مضطرب و جری تر داد میزند...
خودت خفه شو نکبت...
مرد دستی بالا میآورد. به نشانه  زدن و ارعاب .. ببند اون درو..
زن : نمیخوام..
مرد .گفتم ببند.
زن : نمیخام  بزار همه بدون  چه  دیوثی هستی.... هرزه
مرد: هرزه  جد و آبادته ... بده اون گوشیتو تا بهت نشون بدم هرزه کیه...
زن: گمشو... به من نگو 
مرد: گفتم ببند اون درووو... 
دو بچه شش و و هفت ساله  صندلی پشتی ترسیده و  آشکرا  میلرزند و اشک میریزیند.
بچه بزرگتر با اظراب صحنه را نظاره میکند.
زن: خفه شو عوضی اشغال... باز گذاشتم همه بشنوند... 
مرد: در و بند بریم خونه ...
زن : من با تو جهنم هم نمیام...
مرد: غلط میکنی باز کن  در و  بریم تو اینجا  ...
بچه ها  ترسیده و یکیشان  درب عقب را باز میکند..
صدای  جر و بحث مرد به وضوح توی خیابان  شنیده میشود. تک و توک سایه ها پشت  پنجره ها  حاضر میشوند.
بچه بزرگتر اشکارا به گریه افتاده ..پسر کوچک تر هنوز نمیدانم چه باید کند. اما سراسیمه شده
 مرد: غلط میکنی نیایی... نیای بری پیش اون حرومزاده ها....
زن: حروم زاده جد و ابادته ...
مرد: به خانواده من  فحش نده ...
زن: مگه دروغ میکم...
مرد آشکارا  با پشت دست توی دهان زن  میزند. سایه حرکت تیز دستش از پشت شیشه  ماشین  پیدا بود.
زن  با دو دستش فکش را  یگیرد ....بعضش گرفته 
زن به یکباره درب ماشین را باز میکند...
پسر کوچک تر هم گریه اش جاری میشود...
زن  به سرعت از ماشین  پیاده ی مشود و درب را میکوبد...

سایه زن  که با غیظ قدم برمیدارد در کوچه کش می آید.سایه بچه ها که دنبالش در حال دویدند نیز کش می اید و بزرگ میشود.
مرد از ماشین پیاده شده و  وسط خیابان نظاره گرد دور شدن زن است.
لبهایش برای گفتن واژه ای باز میشود.
بر میگردد فحشی زیر لب میدهد و مشت اش را در دست دیگر میکوبد.
سوار ماشین میشود و دور میشود.
سایه ماشین ذره ذره کوچک و کوچکتر میشود و از بین میرود.
پسر بچه ها  که سایه شان هم قد مادر شده است  راست و چپ مادر از صحنه خارج میشوند.




۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
hamid vasheghani

Jazz`s Labyrinth

حق دوستی را تمام کرد و  مارا با خودش برد کنسرت. کنسرت شب های جز  اتفاقی است که سازباز با کمک مالی هاکوپیان برگزار کرد. چهارمین دوره در چهار شب و با اجراء هشت گروه در فرهنگسرای نیاوران برگزار شد. بلیت ما برای شب اول بود زودتر از موعد اجرا رسیدیم و عین قحطی زده ها توی محوطه نیاوران با یادی از کامران دیبا ول گشتیم و حرف زدیم و بعدمری_های خود را  نوشیدن چای داغ  به یک سرطان ناقابل دعوت کردیم و یکباره کنده شدیم. از این جهان رفتیم و  یک ایتالیایی مو فرفری با  لهجه قشنگ و  بیان انگلیسی ضایع اش مارا به هزار توی jazz دعوت کرد. سازش را دست گرفت و انچه از jazz در ایتالیا و امریکای جنوبی و افریقا میدانست اجرا کرد. حقیقتش من فریفته شکل و قیافه و خارجی بودن هایشان نشدم  فقط از اخرین اجرایشان لذت بردم . جاندار بود و  با آن تعریف ذهنی ام از جاز متناسب تر.
برق ها روشن شد ادمها  توی ان صندلی های باریک و معذب همدیگر را  لگدمال کردند و برای تنفس ده دقیقه ای زا سالن بیرون رفتند. پسر کچل قد بلند مودبی امد جزوه هایی بهمان فرما زد. نه یا ده تا ترانه انگلیسی بود. سردار سرمست بود. میشناختش. از آن بچه های مرفه لوس بنظر میرسید که بخاطر اختلاف رنگ  پلیور و شلوار عنبه ای رنگش قهر میکنند و  میروند توی اتاق خودشان را حبس میکنند.
آدمها برگشتند به سالن برقها خاموش شد . اینجور وقتها شبه آدمهای جامانده گوش و کنار سالن وول میخورد. یه نقطه نور روی پیانو 88 شستی افتاد. همان پسر خیلی جدی و مصمم پرید پشت پیانو با حالتی که تنها وجه مشترکش با ده دقیقه قبل فقط قد بلندش بود. پیانو زد. پیانو زد و زد و مارا عجیب تر از آن آلیس موفرفری به سرزمین ناشناخته Jazz برد. بهمان گفت که امشب کارهای cole porter را مینوازد. به زعم خودش از بزرگان موسیقی jazz بود و دست آخر بهمان گفت چون خواننده نداشتیم  و احتمالا ساکسیفون هم نتوانستند بیاورند. همآن جزوه  چند صفحه  ای را چاپ کردم که کمی این  بی نمکی اجباری را  مرتفع کرده باشم.
غیر از یکی دو نوبت که گروه سوتی داد که من هم فهمیدمش مشکل دیگری نداشت. نقط قوت گروه، پیانو زدن سردار بود. خیلی جدی و  با تمرکز پیانو میزد. حواسش به کارش بود و اسیر جور سالن نبود.
وسط چند اجرا چشم هایم را بستم و از زمین اندکی کنده شدم. توی  یک سال گذشته فقط یکبار دیگر این حس را تجربه کرده بودم.
اجرا تمام شد. دوست داشتم یک کار دیگر بشنوم یا حتی کار اخر را یکبار دیگر تکرار کنند اما گویا به موقع رسیدن  به خانه بر شنیدن یک کار دیگراولویت داشت. این شد که  خیلی از حضار سالن را ترک کردند. از شب ام راضی بودم. توی این ایام  پر دردی غنیمت است. نمیدانم چرا فکر کرده بودم jazzدوست دارم. من  چندسالی است که ایرانی گوش میکنم شاید بخاطر این است که دارم پیر میشوم اما از انتخابش راضی بودم. اتفاقی که بهش نیاز داشتم و ذخیره اش میکنم تا چند روز و هفته ذره ذره خوشی اش را مصرف کنم.



۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
hamid vasheghani

لیلا و چند مسافر

به پیشنهاد و دعوت دوست بزرگواری به دیدن نمایش جدید رحمانیان رفتم. لیلا و چند مسافر در دو پرده، پرده اول قصه لیلا بهدار سردشتی که در زمان بمباران شیمیایی جانبازی شیفته و دلداه اش میشود و بیست سال این عشق پایدار میماند .پرده دوم حکایت یک تاکسی خطی که با پنج سرنشین است که راهی مشهد الرضاست . با پنج  ایپزود ده، پانزده   دقیقه ای روایت از حال و هوا و چرائی سفر هرکدام از پنج سرنشین خودرو به مشهد و  بارگاه امام هشتم.

مابقی ماجرا همه علاقمندی رحمانیان به بودن گروه موزیک در فضای اصلی صحنه یا دکور و طراحی صحنه شلخته بود. هیچ کاری بیشتری نشده بود بیشتر از هر چیزی آنچه کارهای رحمانیان را قابل تحمل و پذیرش میکند روایت است. رحمانیان بلد است  قصه بگوید و روایت کند. بلد است دیالوگ و منولوگ بنویسد ولی حوصله کارهای دیگر ندارد. 

یکجورهایی بلد است با آن تکه احساسی وطن پرست ایرانی ام بازی کند و مرا ترغیب کند به نشستن و دیدن نمایش هایش.

بخش اول نمایش (لیلا) حوصله سر بر بود. مانیفست مظلومیت با  دو صفحه  اطلاعات زرد که از روی ویکی پیدا هم میشد پیدایش کرد. اینکه به سردشت حمله شیمیایی شده و ده هزار نفر از دوازده هزار نفر ساکن شهر آلوده به ماده شیمیایی و مسموم شده اند به هر چشم که نگاه کنی جنایت است اما  برای اعلان برائت یا مظلومیت سردشت شخصا ترجیح میدهم یه نمایشگاه عکس بروم یا فیلم مستند کوتاهی در خصوص این فاجعه ببینم . آن اتفاق بیشتر از خواندن چند سطر تاثیر گذار است.



اما اپیزود دوم (چند مسافر) حرفهایی برای گفتن داشت. اپیزودی که با بازی شوفر تاکسی (علی عمرانی) شروع شد. دلچسب و دیدنی بود و  هر چه  مسافرها جلوتر رفتند و روایت ها بیشتر شد هیجانی تر هم شد. تا آنکه بازی نصیرپور در نقش زن آذری زبان که برادرش در جنگ مفقود شده و داغ رسوایی بر پیشانی اش مهر شده به اوج رسید. وسط این  رفت و آمدها  هم چون نیما مسیحا می آمد میخواند غالب تماشاگران دلشان نمیخواست  روایت بعدی شروع شود.

با اینکه برای کسانی که در زمان و جغرافیای این روزهای ایران دغدغه تئاتر و  میهن پرستی دارند بسیار احترام قائلم اما کار محمد رحمانیان را تئاتری متوسط دیدم که قصه گویی خوبی داشت. و شاید بعنوان پایان نامه چند دانشجوی جوان تئاتر مورد پذیرش باشد اما در مقام یک کارگردان با تجربه  چنگی به دل نمیزد.

 

اگر خواستید تئاتر را ببینید  اینجا را سر بزنید.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
hamid vasheghani

مردی چود باد حادثه بنشست/مردی چو برق حادثه برخاست

با دکتر سین قرار مدار کردیم دوم مرداد به بهانه هجدهمین سالمرگ شاملو امامزاده طاهر باشیم. برنامه به بهانه شاملو بود اما قول داده بودم  مزار احمد محمود و گلشیری و  محمد مختاری و غزاله علیزاده را هم نشانش دهم. این شد که از قطعی برق کارخانه و بیکاری استفاده کردم و در گرمای خفه مرداد زدم به جاده . از شهرک صنعتی تا مهرشهر کرج باید میراندم . مسیر را بلد بودم باید جایی بنزین میزدم و بعد قبل از 6 عصر میرسیدم  ایستگاه مترو گلشهر. راحت به گلشهر رسیدم  اما حوالی ایستگاه مترو چیزی شبیه بمبئی در دهه 1970 میلادی بود. شلوغ،گرم و بی نظم وپر از آدمهای کلافه که از خودشان هم فرار میکردند. سین آمد با هم آن یک کیلومتر راه تا امامزاده را راندیم. از قرار و دورهمی مان شاد بودم. اما جلو در امامزاده که رسیدیم. همه قشنگی ها نقش بر آب شد. دست کم 8 خودرو پلیس انتظامی و 2 خودرو پلیس راهنمایی رانندگی جلوی دربهای امامزاده تجمع کرده بودند. همه درب ها را با زنجیر قفل کرده بودند و  مانع از ورود افراد به امامزاده میشدند. بین نیروهای موجود سرباز صفر و درجه دار کم بود . عمدتا  افسران میانسال و شکم گنده ای بودند که صحبت و بحث کردن باهاشان بی فایده بود. چندنفر با لباس شخصی هم دیدم که نوک بیسیم شان از گوشه جیب بیرون زده بود و ورود خروج ها را کنترل میکردند. گویا یک ساعت پیش درب ها را بسته بودند و معلوم نبود تا کی قرار است درب های امامزاده بسته بماند. انتخاب اینکه چه کسی حق ورود دارد بسیار جالب بود. گویا چشمی و از روی قیافه تشخیص میدانند برای شاملو آمدی یا متوفی دیگری در این امامزاده داری. اما در کل ندرتا کسی را  راه میدانند.راضی شده بودم که داخل بروم حتی سر قبر شاملو هم نروم. راه زیادی را آمده بودم و دلم میخواست حداقل برای دلکش و علیزاده  فاتحه ای بفرستم. ساعت از هفت گذشته بود. خبری نبود نمیگذاشتند داخل برویم. میگفتند عده ای شلوغ بازی در اورده اند. توی فکر بودم که امامزاده به آن بزرگی جا برای صد یا دویست نفر یک روز در سال ندارد؟ به کجای عالم میخواهد بر بخورد؟ راه بندان و مزاحمتی هم که ندارند. هجده سال هم هست که از مرگش گذشته . پس گیر کار کجاست؟ توی روزهایی که اخبار بد دزدی و  تجاوز و  مشکلات اقتصادی از در و دیوار میریزد چرا هنوز از مرده شاملو واهمه دارند؟ چرا نمیروند دنبال کارهای مهم تر. این همه افسر پلیس چرا باید یک روز خودشان را  برای ممانعت مردم از ورود به گورستان بگذرانند؟ توی همین فکر ها بودم که  صدای سروان سبز پوشی را شنیدم. - " شما  کجا دیدی بیایید سر قبر دست بزنند؟  بعدش بی حرف با یک نگاه که دوست نداشتم عاقل اندر سفیه باشد گذشتم. تمام ضلع شمالی و شرقی و غربی را پی راه عبور گشتیم. نشد. موقع برگشت همان سروان سبز پوش بهمان گفت  فردا شب بیایید جشن میلاد امام رضا هست دست میزنند شیرینی و شربت هم داریم.  و من تازه  فهمیدم کجای دنیا بالای سر قبر دست میزنند. ، احمد محمود، گلشیری ،م.آزاد،پوینده و علیزاده و دلکش و مرتضی حنانه و ... فاتحه ای توی دلم فرستادم . به بی منطقی این آدمها حسرت خوردم و  با آب یخی که  توی درب ماشین گذاشتم بودم  همه را  یک جا فرو داد و تا  شب این  شعر را  با خودم زمزمه کردم 

مردی ز بادِ حادثه بنشست

مردی چو برقِ حادثه برخاست

آن، ننگ را گُزید و سپر ساخت

وین، نام را، بدونِ سپر خواست.

ابری رسید پیچان‌پیچان

چون خِنگِ یالش آتش، بردشت.

برقی جهید و موکبِ باران

از دشتِ تشنه، تازان بگذشت.

آن پوک‌تپه، نالان‌نالان

لرزید و پاگشاد و فروریخت

و آن شوخ‌بوته، پُرتپش از شوق،

پیچید و با بهار درآمیخت.

پرچینِ یاوه‌مانده شکوفید

و آن طبلِ پُرغریو فروکاست.

مردی ز بادِ حادثه بنشست

مردی چو برقِ حادثه برخاست











 




۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
hamid vasheghani