حمیدوو برگ بیدوو

یادداشت های یک دیوانه بعد چهارم

chingenem*

یک مصاحبه ای از فیدل کاسترو  رهبر شهیر انقلاب کوبا موجود است که در آن خبرنگاری از کاسترو میپرسد حالا که انقلاب و تلاش های شما به ثمر رسیده  نمیخواهید ریش های خود را بتراشید. شما در حال حاضر رهبر یک کشور هستید؟ کاسترو بعد از کمی مکث و اطاعه کلام میگوید:" در حقیقت هر وقت کشور تیغ  تولید کرد من ریش هایم را میزنم".

این یک جمله ماند تا 25 نوامبر 2015 که جسد فیدل کاسترو رهبر کوبا با تپه ی ریش سفید در تابوت خوابانده شد و در تشریفات ویژه ای به  خاک سپرده شد.

بله کوبا نتواسنت  تیغ ریش تراش تولید کند. تولید خودرو  و کامپیوتر و  مابقی ابزار های  دنیای مدرن بماند پیشکش.

حالا  نسلی در کوبا  متولد شده و زندگی میکنند که فیدل را نه تنها قهرمان ملی نمیدانند بلکه  به اون به خاطر این  عقب گرد تاریخی و  انجماد در زمان  فحش و بد بیراه هم میگویند. اما مجبورند فحش هایشان را  در خلوت و  در دلشان بدهند و هر روزدر مراسم صبحگاه دانشگاه یا  مدرسه شان برای استقلال و  آزادی کشورشان  سرود بخوانند.

مثال کوبا برای هر کشوری که با  دنیا  قطع ارتباط کرد یا دستکم  روابط آزاد تجاری را  قطع کرد پیش می آید. با توجه به اینکه این  فرونشست  یک سیر تاریخی است . بازگشت از آن هم به این سادگی نیست. یعنی اینطور نیست که  رائو (برادر فیدل) امروز بگوید خب جناب آمریکا  ما غلط کردیم  و از فردایش کوبا  به کشوری توسعه یافته تبدیل شود. طبیعی است در چنین شرایطی که آمریکا و  فرانسه و آلمان هم احساس خطر کردند و در ریخت و پاش هایشان تجدید نظر کرده اند طبیعی است  تا شیر مانده کوبا دوشیده نشود خبری از هیچ امتیازی هم نیست. و طبیعی است بهای این تغییر زیر بلیت  بودن مادام العمر کوبا خواهد بود.

حالا بیایید این مطلب را برای حاکمیتی که رویای ساخت هواپیما در سر داشت و  درش را رو به دنیا بست  تعبیر کنید.



* عنوان پست اسمی ترکی است  به معنای " کولی"یا "خانه به دوش" استفاده میشود.



۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
hamid vasheghani

پیرامون وضعیت دلار

موضوع ارز و این مناقشات که خون در شیشه میکند تفاوت ها را نشان میدهد. توی استانبول دوربین دیجیتالم را  جایی جا گذاشتم و  بعد که فهمیدم گم شده داشت اشکم سرازیر میشد. دوربین را تیر ماه 96 با لنزش 4.4 میلیون تومان خریدم و حالا کمی بیشتر از 8 میلیون تومان است. و از دست دادنش به منزله ناتوانی در خرید مجددش است.  تمام خیابان استقلال را دویدم تا  به هرجایی که در آن بعدازظهر لعنتی رفته بودم سر بزنم و جویای دوربین شوم. عقل کردم در تمام جاها شماره و اطلاعات تماسم را گذاشتم . پلیس ترکیه  آنقدر گرفتاری داشت که تمایلی نداشت با من همراه شود و دوربین ها را چک کند. به همین خاطر بیشتر قصد داشت مرا از سرش باز کند و  مثل کودکان  پیش دبستانی بهانه می آورد. گاه میگفت  باید اظهار نامه به زان ترکی پر کنی  بعد که یک  فلسطینی پیدا کردم که ترکی بلد بود گفت  نه ایشان  قبول نیست و از این دست مهملات.
القصه اینکه در همین هاگیر و واگیر یکی از آن آدمها که شماره ام را داشت بهم زنگ زد و با  زبان الکن فهماند دوربینت پیش ماست  پیدا شده بیا  تحویلش بگیر.
همه این ماجرا را  گفتم که بگویم  ماهیت بدبختی ما از اینجا آغاز میشود که به خاطر بی کفایتی حاکمیت و تنبلی خودمان ماهیت های کالا ها برایمان تغییر کرده از مویل هایمان را  لای ده مدل کاور و محافظ میپوشانیم . دوربین هایمان را عجیب توی کیف میگذاریم و سعی میکنیم هر جایی با خودمان نبریم. ماشین هایمان  چند میلیون لوازم اضافی دارد و خانه هایمان....
اینها ماهیت آن کالا و لذتی که در استفاده از آن  کالا نهفته است را برایم کم میکند. گاه به جای لذت دردسر میشوند. کاش کمی به خودمان رحم کنیم
۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
hamid vasheghani

تو مشغول گریه کردنت بودی

آنقدر درگیری که نمیشود هیچ حرفی را  بهت زد جوری که بهت بر نخورد. آنقدر حساس و  زود رنج که نمیشود دیرتر سلامت را علیک گفت. من هم روزی درگیر بوده ام من هم آرزوهای هزار توی بی انتها هفتاد من توی مخم بود. هزار تا آرزوی نیم بند که هرچه بیشتر خانه مینشستم بیشتر توی مخم بود. و مرا بیشتر از بچه های کوچه و خیابان جدا میکرد.فرق اش هم از همان نوجوانی هویدا بود. من کتابخانه میرفتم یک روز در میان دو کتاب برای گروه سنی و ج و د به امانت میگرفتم اما آنها داشتند توی کوچه به بچه گربه های  ساعت دو  عصر سنگ میپراندند. من کتاب میخواندم و نعشه از خیال های خودم میشدم .با بوی پوشال خیس کولر و کاغذ کتاب خوابم میبرد و بیدار که میشدم ادم دیگری بودم.
اما جایی در دبیرستان بود که سعی کردم پیله ام را بترکانم . تصمیم گرفتم نزدیک تر شوم به واقعیات و از وهم آلودگی دور باشم. تصمیم گرفتم خطر مرگ در اقیانوس را  به محدود بودن  در سه بُعد آکواریوم انتخاب کنم. سخت بود اما شد. آنوقت فهمیدم که باید خودم باشم . با اندکی حقیقت ،اندکی دروغ ،اندکی رویا و خباثت و  هزاران آرزو که  انگیزه ادامه مسیرم بودند.
این چند خط را  به بهانه تولدت مینویسم. نمیتوانم بهت بگویم چون حق خودت میدانی  احساسی شوی و توقع داری همدردی کنم. ولی من آن کاپیتان  بی رحم "غلاف تمام فلزی" هستم  که برای تربیت  سرباز پای  باید به او سخت بگیرد. 
اینکه زمان و زندگی چه بلاهایی بر سر ما خواهند آورد بماند. اما  مطمئن باش حداقل به تعداد آدمهای این کره خاکی درد وجود دارد و  هر دردی اگر از نظرگاه ضعف بهش بنگری شایسته گریستن است و گریستن شاید فقط چند گرمی ملاتونین در خونت ترشح کند. که درد را کمتر حس کنی وگرنه درمانی نیست. اگر که درمان بود یعقوب نبی که از گریستن کور شد باید به هر آنچه نیازش بود در زندگی می رسید.
امیدوارم سن جدید را  توجه بیشتر به خودت برای خودت آغاز کنی.
ارادتمند

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
hamid vasheghani

بزم رزم

روزه بودم. امسال قرار مدار کردم با خودم شل و ول نباشم. روزه داری که شل ول باشد تبلیغ منفی کرده است علیه روزه و روزه داری . اگر روزه باشی وکج خلق و بی حال و وارفته همان کاری را میکنی که مبلغان اسلام با اسلام در ایران کرده اند. جمعه بود حوصله خانه ماندن نداشتم. زدم بیرون در خلوت و گرمای تهران که هنوز خفه کننده نشده است تا خانه هنرمندان راندم که "بزم رزم" را ببینم. فیلمی که اکرانش محدود است باید بگردی یک سانس نمایش پیدا کنی. 3 دقیقه مانده به 5 عصر رسیدم. فیلم پنج شروع میشد. باجه فروش بلیت کارت خوان نداشت و  بلیت فروش در حرکتی که انتظارش را نداشتم بلیت را بهم داد و گفت:" از فیلم جا نمان بعد از دیدن فیلم بیا حساب کن"پله ها را دوتا یکی بالا رفتم و صندلی ام را جستم. فیلم ساده و هدفمند شروع شد. از موسیقی در جنگ و نظام گفت و  مشخص کرد نشسته است موسیقی ده ساله اول انقلاب ایران (1357 تا 1367 ) را نشانه گرفته است.یک دوجین  پیرمرد تجددخواه وطن پرست پیدا کرده بود که در زمان انقلاب و جنگ موسیقیدان بودند. کم انصافی است که نگویم همگی حالا  هم اساتید بزرگی هستند.
از آن مارش زیبای دلبری که یک شیرزای خوش دل در فرنگ درس خوانده بود شروع کرد .مارش شهریار را برای رژه ارتش رضا خان نوشته بود و فیلم ساز ابائی نداشت  کشف اش را که برای رسیدن به آن تا آرشیو دانشگاه جنگ رفته بود را عرضه نکند ولو که  عده ای خوششان نیایید.


فیلم جامع بود از قصه ای که یک بار مختصر و در حد چند جمله از زبان هوشنگ ابتهاج در خصوص کار با رادیو تلویزیون ملی در بدو انقلاب شنیده بودم. البته با اضافات بیشتر و مستندتر. یعنی از یک سو  علیزاده و کامکار و درخشانی را دعوت کرده بود. از طرف دیگرحمیدشاهنگیان را دعوت کرده بود که در بدو انقلاب تا سال 1360 مدیر شواری موسیقی رادیو تلویزیون بود. از آن جو پرتناقضآن سالها گفته بود که صدای برخورد قاشق یه  بشقاب هم از منظر عده ای حرام بود. تا مصیبتی که سر پخش هر ترانه و تصنیفی داشتند. که نیاز به دستور مستقیم رهبری داشت. 
روایت ها اما در معرض قضاوت بودند. بینندگان فیلم حال آن روزها را بر روی ترازوهای دو کفه ای شاهین نشان ذهنشان سبک و سنگین میکردند. این را توی سال سنما میشد فهمید. منتقدین عامل خیلی از رفتن ها و کناره گیری ها را جو بسته و  روحیه خشک انقلابی میدانستند  ، مدافعین اما جو روزهای اول انقلاب را علت تصمیمات خود میدانستند. جالب اینجا بود که هر دو سو وطنشان را دوست داشتند ولی همدیگررا نه. مدافعین به کار درستی منتقدین اشراف داشتند.
بعنوان یک مستند به درد بخور و پر از جستجو و کار تحقیقاتی بوده بزم رزم را در این  اکران های اخر بروید و ببینید.مستند ارزشمندی است.
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
hamid vasheghani

افول

آمده بودم.سرکار این چهارمین تعطیلات خرداد از شش دوره ای که اینجا بوده ام است که می آیم سرکار.به تعطیلات مذهبی که سالی ده روز جابجا شود و تعطیلات ملی که هیچکس ارجی برایش قائل نشود اعتقادی ندارم. بنظرم یکجور علافی مزمن است. شانسم زده  اینجا هر روز که بخواهی میتوانی بیایی و  درب شرکت برایت باز است. امسال که ماشین هم دستم است مشکلی سر هماهنگی سرویس و زابراه کردن راننده نیست. با سعید و میثم قرار مدار کردیم. آمدیم. مسیر یکساعته صبحمان تا 45 دقیقه کاهش یافت. شهر خلوت است. دلیل خلوتی اش تعطیلی مدارس نیست. حتی ماه رمضان هم دلیل نیست. دلیل این خلوتی  تعطیلات زیادی است که با اطراف و اکناف اش میشود تا 9 روز ادامه پیدا کند.  از فوت بنیانگذار انقلاب تنها چیزی که دیدم  چند بنر بود با عکس های کج و معوج  و اتوبانی که  راهش را برای چند ساعت سد کردند و فرودگاه هایی که  تعطیل شد.  حتی ستاد برگزاری هم در ماه رمضان تنبل تر است و مراسم عصرو افطار ترتیب داده. 
در آدمها و ماشین هایی که در خیابان دیدم  نشانی از عزا و خمینی ندیدم. هیچ چیز.
مراسم شب های احیا نوعی شبگردی ایجاد کرده آدمها میروندو میگردند. تا دم صبح بنزین میسوزانندو  بعد بر میگردند تا لنگ شهر میخوابند. آن عده که دیدم واقعا مراسم را برگزار میکنند توی خانه پای تلویزیون و انفرادی برگزارش میکنند.  از پانزده خرداد تقریبا هیچی نمانده جز یک تعطیلی خوب در نیمه خرداد که به انظمام روز قبل و  بعدش میشود برایش یک برنامه درست و حسابی ریخت.
شهادت امام علی شاید مفید تر باشد. کاملا مطمئن نیستم  ولی چند نفری دیدم  که حداقل  سه روز مشخص را روزه گرفتند. 

اینجا سر کارم گاهی به مطلق نگاه کردن به مسائل متهم میشوم. میگویند دیدگاه صفرو یکی دارم. اما حقیقتا فکر میکنم باید این تعطیلات به درد نخور از روی تقویم پاک شود.باید مطلق بهش نگاه کرد و  کمی با این  پارادیم  فکری پوسیده  جنگید. به خدا  هیچ اتفاق ینمی افتد شهادت حضرت علی عزا عمومی باشد ولی تعطیل نباشد.تعطیلات بی در و پیکری که میتواند از دو تا ده روز متغییر باشد. نشان میدهد که  بی برنامگی است.  تعطیلاتی که درش سینما ها و تئاتر تعطیل است. شهر مرده است و جاده ها شلوغ  نشان میدهد کسی ارجی برای علت تعطیلی قائل نیست.  تعطیلاتی که کسل کننده است تا شاد کننده میشود اینها راحذف کرد کرد به جایش روی تقویم صنوف مختلف تعطیلات تابستانی مشخص و با برنامه ریخت. یا اساسا زمانی که بشود امکانات مناسب دید و به انسان ارج قائل شد. نه اینکه موقع  سفرها راه ها را بست تا آدمها نتوانند سفر بروند. 
همه اینها را نوعی افول میدانم در برنامه ریزی و  تقصیر را گردن آدمهای متظاهر چاپلوسی میدانم که بر سر اعتقادات خود پافشاری نکردند. این افول از همانجا  ناشی شد. از همان روزها که ما  جسارت جراحی کردن را از خودمان گرفتیم و به حکم احترام الکی به احمقانه ترین  اتفاقات توی دلمان خندیدم.

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
hamid vasheghani