حمیدوو برگ بیدوو

یادداشت های یک دیوانه بعد چهارم

بزم رزم

روزه بودم. امسال قرار مدار کردم با خودم شل و ول نباشم. روزه داری که شل ول باشد تبلیغ منفی کرده است علیه روزه و روزه داری . اگر روزه باشی وکج خلق و بی حال و وارفته همان کاری را میکنی که مبلغان اسلام با اسلام در ایران کرده اند. جمعه بود حوصله خانه ماندن نداشتم. زدم بیرون در خلوت و گرمای تهران که هنوز خفه کننده نشده است تا خانه هنرمندان راندم که "بزم رزم" را ببینم. فیلمی که اکرانش محدود است باید بگردی یک سانس نمایش پیدا کنی. 3 دقیقه مانده به 5 عصر رسیدم. فیلم پنج شروع میشد. باجه فروش بلیت کارت خوان نداشت و  بلیت فروش در حرکتی که انتظارش را نداشتم بلیت را بهم داد و گفت:" از فیلم جا نمان بعد از دیدن فیلم بیا حساب کن"پله ها را دوتا یکی بالا رفتم و صندلی ام را جستم. فیلم ساده و هدفمند شروع شد. از موسیقی در جنگ و نظام گفت و  مشخص کرد نشسته است موسیقی ده ساله اول انقلاب ایران (1357 تا 1367 ) را نشانه گرفته است.یک دوجین  پیرمرد تجددخواه وطن پرست پیدا کرده بود که در زمان انقلاب و جنگ موسیقیدان بودند. کم انصافی است که نگویم همگی حالا  هم اساتید بزرگی هستند.
از آن مارش زیبای دلبری که یک شیرزای خوش دل در فرنگ درس خوانده بود شروع کرد .مارش شهریار را برای رژه ارتش رضا خان نوشته بود و فیلم ساز ابائی نداشت  کشف اش را که برای رسیدن به آن تا آرشیو دانشگاه جنگ رفته بود را عرضه نکند ولو که  عده ای خوششان نیایید.


فیلم جامع بود از قصه ای که یک بار مختصر و در حد چند جمله از زبان هوشنگ ابتهاج در خصوص کار با رادیو تلویزیون ملی در بدو انقلاب شنیده بودم. البته با اضافات بیشتر و مستندتر. یعنی از یک سو  علیزاده و کامکار و درخشانی را دعوت کرده بود. از طرف دیگرحمیدشاهنگیان را دعوت کرده بود که در بدو انقلاب تا سال 1360 مدیر شواری موسیقی رادیو تلویزیون بود. از آن جو پرتناقضآن سالها گفته بود که صدای برخورد قاشق یه  بشقاب هم از منظر عده ای حرام بود. تا مصیبتی که سر پخش هر ترانه و تصنیفی داشتند. که نیاز به دستور مستقیم رهبری داشت. 
روایت ها اما در معرض قضاوت بودند. بینندگان فیلم حال آن روزها را بر روی ترازوهای دو کفه ای شاهین نشان ذهنشان سبک و سنگین میکردند. این را توی سال سنما میشد فهمید. منتقدین عامل خیلی از رفتن ها و کناره گیری ها را جو بسته و  روحیه خشک انقلابی میدانستند  ، مدافعین اما جو روزهای اول انقلاب را علت تصمیمات خود میدانستند. جالب اینجا بود که هر دو سو وطنشان را دوست داشتند ولی همدیگررا نه. مدافعین به کار درستی منتقدین اشراف داشتند.
بعنوان یک مستند به درد بخور و پر از جستجو و کار تحقیقاتی بوده بزم رزم را در این  اکران های اخر بروید و ببینید.مستند ارزشمندی است.
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
hamid vasheghani

افول

آمده بودم.سرکار این چهارمین تعطیلات خرداد از شش دوره ای که اینجا بوده ام است که می آیم سرکار.به تعطیلات مذهبی که سالی ده روز جابجا شود و تعطیلات ملی که هیچکس ارجی برایش قائل نشود اعتقادی ندارم. بنظرم یکجور علافی مزمن است. شانسم زده  اینجا هر روز که بخواهی میتوانی بیایی و  درب شرکت برایت باز است. امسال که ماشین هم دستم است مشکلی سر هماهنگی سرویس و زابراه کردن راننده نیست. با سعید و میثم قرار مدار کردیم. آمدیم. مسیر یکساعته صبحمان تا 45 دقیقه کاهش یافت. شهر خلوت است. دلیل خلوتی اش تعطیلی مدارس نیست. حتی ماه رمضان هم دلیل نیست. دلیل این خلوتی  تعطیلات زیادی است که با اطراف و اکناف اش میشود تا 9 روز ادامه پیدا کند.  از فوت بنیانگذار انقلاب تنها چیزی که دیدم  چند بنر بود با عکس های کج و معوج  و اتوبانی که  راهش را برای چند ساعت سد کردند و فرودگاه هایی که  تعطیل شد.  حتی ستاد برگزاری هم در ماه رمضان تنبل تر است و مراسم عصرو افطار ترتیب داده. 
در آدمها و ماشین هایی که در خیابان دیدم  نشانی از عزا و خمینی ندیدم. هیچ چیز.
مراسم شب های احیا نوعی شبگردی ایجاد کرده آدمها میروندو میگردند. تا دم صبح بنزین میسوزانندو  بعد بر میگردند تا لنگ شهر میخوابند. آن عده که دیدم واقعا مراسم را برگزار میکنند توی خانه پای تلویزیون و انفرادی برگزارش میکنند.  از پانزده خرداد تقریبا هیچی نمانده جز یک تعطیلی خوب در نیمه خرداد که به انظمام روز قبل و  بعدش میشود برایش یک برنامه درست و حسابی ریخت.
شهادت امام علی شاید مفید تر باشد. کاملا مطمئن نیستم  ولی چند نفری دیدم  که حداقل  سه روز مشخص را روزه گرفتند. 

اینجا سر کارم گاهی به مطلق نگاه کردن به مسائل متهم میشوم. میگویند دیدگاه صفرو یکی دارم. اما حقیقتا فکر میکنم باید این تعطیلات به درد نخور از روی تقویم پاک شود.باید مطلق بهش نگاه کرد و  کمی با این  پارادیم  فکری پوسیده  جنگید. به خدا  هیچ اتفاق ینمی افتد شهادت حضرت علی عزا عمومی باشد ولی تعطیل نباشد.تعطیلات بی در و پیکری که میتواند از دو تا ده روز متغییر باشد. نشان میدهد که  بی برنامگی است.  تعطیلاتی که درش سینما ها و تئاتر تعطیل است. شهر مرده است و جاده ها شلوغ  نشان میدهد کسی ارجی برای علت تعطیلی قائل نیست.  تعطیلاتی که کسل کننده است تا شاد کننده میشود اینها راحذف کرد کرد به جایش روی تقویم صنوف مختلف تعطیلات تابستانی مشخص و با برنامه ریخت. یا اساسا زمانی که بشود امکانات مناسب دید و به انسان ارج قائل شد. نه اینکه موقع  سفرها راه ها را بست تا آدمها نتوانند سفر بروند. 
همه اینها را نوعی افول میدانم در برنامه ریزی و  تقصیر را گردن آدمهای متظاهر چاپلوسی میدانم که بر سر اعتقادات خود پافشاری نکردند. این افول از همانجا  ناشی شد. از همان روزها که ما  جسارت جراحی کردن را از خودمان گرفتیم و به حکم احترام الکی به احمقانه ترین  اتفاقات توی دلمان خندیدم.

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
hamid vasheghani

ما دل شکستگان

احتما که نه یقینا برای هم شما پیش آمده در سنینی از نوجوانی عاشق موسیقی و ساز خاصی شده اید و بعد تحقق ایده اش به خاطر جبر زمانه یا پشت گوش انداختن و امثالهم محقق نشده .یک وقت یک جا در دهه سوم و چهارم زندگانی یادش افتاده اید و با یادش وا مانده اید که چرا من پی اش را نگرفتم ؟ چرا دنبالش نکردم چرا ماندم منتظر و حالا یادم افتاده که باید شروعش می کردم؟ رویای موزیسین شدن رویای عشقبازی با ساز در همه ما بوده و هست. اینکه زمانی با گوش دادن پاییز طلایی خواسته باشید لاچینی شده باشید و با گوش دادن به موسیقی متن فیلم آبی کیشلوفسکی خواسته باشید پرایزنر شوید یا وقتی چشم های تقریبا نگران فردین خلعتبری را شنیده اید به فکر ویولن نواختن افتادید و با تار لطفی مجنون شدید و با کمانچه کلهر سرمست همه اش به خاطر فطرت موسیقی دوست انسان است و اتمسفری که درش نفس میکشید.

اما من اول میخواستم شادمهر عقیلی باشم در شب برهنه. شیدای کسی باشم و بهش نرسم.  دقیقا میخواستم بهش نرسم و آن ترانه ها را برایش بخوانم. توی آن سن و سال نوجوانی و بی قهرمان بودن جامعه قصه عقاب سبلان علی دایی را در کیهان بچه ها میخواندم و دهاتی شادمهر را گوشی میدادم. جو خانواده متوسط ما خیلی زور میزد اجازه میداد کلاسهای زبانم را ادامه دهم و بودجه شان به کلاس موسیقی نمیرسید. طبیعی هم بود دوبرادر و یک خواهر و  پدری که تنها فرد شاغل خانواده بود،حقیقت زندگی ما بود و بابت این موضوع دلخور نبوده و نیستم.

هرچه که بزرگتر شدم رویای موسیقیدان شدنم بیشتر خودش را نشان میداد. رویای موسیقی بزرگتر از رویای فوتبالیست شدن یا شناگر شدن یا بازیگر شدن یا حتی نویسنده شدن داشت به حجم کوچک جمجمه بدقواره من فشار می آورد.قهرمان های موسیقی عوض میشدند شادمهرقمیشی میشد  قمیشی جایش را به pink floyd, linkin park ,metallica anathema  میداد . لطفی ، شجریان ،احمد عبادی ، پرویز یاحقی یا حتی yan tiersen  این روند هر زمان بسته به حال و احوالم تغییر میکرد اما  آنچه که ثابت بود دلبستگی به همین  7 نت بود که گاهی به اوجم میبرد و گاهی غصه دارم میکرد.

بالاخره ساز خریدم و شروع کردم به کلاس رفتن. بیست و هشت سالم بود و کار میکردم و مستقل شده بودم. دستم در جیب خودم بود و با این حال در مورد قیمت سازم با خانواده حرفی نزدم. استادم جوان بود و با حوصله T اما تار سخت بود و  یاد گرفتنش زمان میخواست. کارم داخل شرکت سنگین بود هر هفته میرفتم و  مشق میگرفتم و چند نت ساده میزدم اما آنطور که باید و شاید تمرین نمیکردم.

انگاریآنهمه شور و علاقه فرونشسته بودم و داشت فرو مینشست. با این حال ادامه دادم. چندین جلسه رفتم و  دستم درحال یادگیری بود. استادم  نمیتوانست مسیر غرب به شرق را بیاید من هم دیگر نرفتم. عین خر توی گل گیر کرده منتظر یک اتفاق بودم. الان دو سالی است سازم کنار خانه است. گاه بهش سری میزنم نگاهش میکنم پاکش میکنم اما نمیزنم. دوست ندارم صداهای  ناله طور ازش بشنوم. شوق موزیسین شدن هرچند دلپذیر است اما مثل هر کاری مهارت میخاد و سخت است.وقتی برای کار آنقدر هزینه میکنی که  نای کار دیگر برایت نمیماند دیگر نمی شود انتظار زیادی هم داشت.

آن علاقه باید رد زمان مقتضی اش پاسخ پیدا میکرد وگرنه  در زمان های دیگر هم شدنی است اما با  صرف وقت و هزینه ای به مراتب بالاتر. فکر کردم این  قضیه تقریبا در تمام اتفاقات زندگی جاری و  حاکم است. باید هزینه دهی.. 

حالا مدتی است که مصرف کننده سفت و سخت موسیقی ام. سازم را هم نفروختم نگاهش داشتم. دیدنش برایم دلگرمی است. که شاید روزی بتوانم باز بنوازم. فکر میکنم تار بخشی از زندگی ایرانی ماست  یک خط و ربط چفت و بست دار که به ایران گره ام میزند. چند ماه پیش داشتم موزیکی گوش میدادم  نوای تار لطفی با صدای شجریان که شعری از حافظ را میخواند برایم عین روایت خودم بود که مفلسی بودم که هوای مطرب داشتم. موزیک را میتوانید از اینجا دانلود کنید.


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
hamid vasheghani

مارکوس مسنر

اول از همه خبر را از صفحه اینستاگرام حامد اسماعیلیون خواندنم. یک خط بود. کاملا خبری و بی قر و فر های مالوف ژونالیستی نوشته بود . فیلپ راث نویسنده از دنیا رفت. تازه افطار کرده بودم و آن اندازه دم داشتم که یک الکی از نوشیدن چند گیلاس بی الکل بهش دست می دهد. طول کشید تا پرت شوم اما به سال 1390 پرت شدم . عاشورا در آذرماه بود و من در اوج سربازی و علافی و بی علاقگی ام به ادامه زندگی وقتی احساس پوچی میکردم و شبها توی هییت صنایع دریایی وزارت دفاع  عدس پلو به عزاداران خنده روی گرسنه  تعارف میکردم و روزها قایم از چشم سرتیپ دوم  گردالوی دوست داشتنی با هدفنم Anathema  گوش میدادم و به ادامه زندگی نا امید بودم. تازه از دوست داشتن کسی به خاطر اینکه به رویم ریده بود فارغ شده بودم  و  فکر میکردم  باید مغرور باشم و  آنقدر هم دل گنده نبودم  بتوانم متقابلا بهش برینم . چون واقعا دوستش داشتم. القصه اینکه وضعیت گه مرغی بود که بعدها هر وقت یادم می افتاد اعصابم خط خطی میشد .بگذریم که الان هم دورادور از اوضاع و احوالش مطلعم و هیچ پخی نشد.


اما آن سال  آن شب شام غریبان که من از ظهر عاشورا تا هشت شب خوابیده بودم  فرصت شد که  "خشم " را بخوانم. تنها کتابی که به اندازه ناطوردشت بهم حال داد از یگانگی و تنهایی و تر زدن های شخصیت اصلیش. آدمی که دانسته تر میزند آدمی که میتواند  بهتر یا بهترین باشد و تر میزند آن حس وحشیانه  خود ویگرانگری اش رام ام میکرد. آرامم میکرد سر وجدم می آورد که تنها  نیستم. از این حیث من مدیون  فلیپ راث هستم  نویسنده  کهنه کارو کار درست که  دیر در ایران  شناخته شد و  هفت  هشت سالی است کارهایش ترجمه میشود. یکی دو داستان در داستان همشهری خواندم و کتاب "خشم " کتاب دیگرش "شوهر کمونیست  من" را سالهاست  میخواهم بخوانم  راستش آنقدر که  خشم برایم خوب بوده که دوست ندارم با  خوانش دیگری از راث خرابش کنم. امیدوارم ازم بابت این قضیه نارحت نشود. فعلا نمیتوانم یا نمیخواهم  که چیز دیگری از راث بخوانم.  مارکوس مسنر کتاب بودم من. همانقدر دلشکسته و  سر خورده و وسواسی که دارد یک به یک  به تپه های زندگی اش میریند و جلو میرود. بدی اش این بود که  این گند زدن ها  افتخاری به همراه نداشت. چیزی نبود که بشود به دوستت تعریف کنی و بیشتر آن روی وسواسی ات را اذیت  میکند و افسرده ترمیکند. روحش قرین رحمت خدای خودش باد و اینکه  حتم دارم  جایش در حوالی بهشت است چرا  که با کتابش دوزخی را لحظاتی برای از آدمیانی دریغ کرد.

یادش گرامی

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
hamid vasheghani

دست ما جان پناه

چند روز داشتم به این فکر میکردم که اگر جنگ شود دشمن تا پایتخت را تسخیر کند چه کار میتوانیم بکنیم. ما  که سر رد شدن در زمان زرد شدن چراغ همدیگر را  جر واجر میکنیم و شانه خاکی جاده هراز را در مواقع ترافیک حق خود می دانیم چطور در چنین موقعیتی وحدت خواهیم داشت و به همدیگر کمک خواهیم کرد.  قطعا با همدیگر سرشاخ خواهیم شد و احتمال زیاد به دزدی و دستبرد و تاراج خانه ها های یکدیگر روی می آوریم. دو راه هم بیشتر نداریم یا اینکه به همین روش ادامه دهیم و منتظر تغییراتی باشیم که ممکن است بمیریم یا خوش شانس باشیم و از جنگ جان سالم به در بریم ولی آینده مان دست و پنجه نرم کردن با انقلابیون جو زده جدید خواهد بود یا از کشور بگریزیم و آواره و پناهجوی ارودگاه های غربال شده  اروپایی و اسیایی و نمیدانم  کدام جهنم دره دیگر شویم. داشتم فکر میکردم اگر جنگ شود حضرات و فرزندان عظیم الشانشان کاخ های خود را در بلاد کفر ترک میکنند. در مجامع عمومی می آیند و پرچم آتش میزنند؟  در مورد آزادی و دموکراسی داد سخن میدهند.

بعد که به همه اینها فکر کردم یادم آمد کشور ما جز در زمان چنگیز مغول و اشرف افغان هیچگاه به تصرف هیچ خارجی در نیامده ولی بهای سنگینی برای استقلال و خودکامگی رهبرانش داده است. پس قطعا با یک انقلاب دگرگون خواهد شد. انقلابی که خون های زیادی برایش ریخته شده است.پس باز هم تغییر از خود آدمها  آغاز میشود.دست هایی که در بهمن 48 پاسگاه سیاهکل را  فتح کرد یا آنها که در بهمن 57 در تهران گره شد و به هوا رفت و مرگ برای سلسه شاهنشاهی طلب کرد.

فقط یک چیز می ماند اینکه تکلیف  آدمهایی که زندگی شان پیرو این جریایانات  ویران میشود چیست؟ خانواده ای که از هم میپاشند مادرانی که داغدار میشوند و  پدرانی که سکته میکنند. از این خانواده ها زیاد دیدیم . باید اول به موضوع اتحاد فکر کرد و بعد دنبال تغییر بود. اول پذیرش و بعد انتقام.

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
hamid vasheghani