یادداشت های یک دیوانه بعد چهارم

۱۵ مطلب با موضوع «آهسته وحشی میشوم» ثبت شده است

من خود آن استقلالم

استقلال دیشب باخت. با اینکه به قول بابام چی به ما میرسد. یا اینکه از وضعیت مدیریت ها از مالی و سیاسی گرفته تا ورزشی و فرهنگی کشور کلاً دلم خون است . واکنش ام و حس ام به این نتیجه غم بود. ما ناخواسته عاشق فوتبال میشویم. ناخودآگاه مهر تیمی در دلمان می افتد و خودآگاه با برد و باخت آن تیم  شاد و غمناک میشویم. حرص میخوریم .اشک میریزیم. و کسی که خارج گود این موضوع است ما را درک نمیکند. ما هم اورا درک نمیکنیم و به قول بوکفسکی جالب اینجاست که هردو درست فکر میکنیم. این  اواخر دیگر سر تیم با کسی بحث نمیکنم. بنظرم همانطور که در تجارت  باید بپذیریم که همیشه حق با مشتری است در فوتبال هم همیشه حق با هوادار است. شاید به همین خاطر وقتی هوادران دو آتشه منچستر استانبول رو  به گه کشدین و  با ترک ها دسته به یقه شدند ، فرگوسن  در جواب خبرنگار که توقع داشت  هواداران را آماده کند. فقط گفت آنها حق دارند. اگرچه  شاید بخشی از این حرف از روی شیطنت و  تسویه حساب شخصی فرگوسن با  استانبولی ها بود. اما حقیقتاً اصل فوتبال همین هوادار است. وقتی تیمی هوادار دارد. هوادار مطالبه گری میکند. مطالبه به نیاز و نیاز به تغییر منجر میشود.دلخوری و ناراحتی ام از بازی دیشب باخت استقلال نه به دلیل ناتوانی فنی بود.

استقلال دست به گریبان سه تا مشکل بزرگ بود که هیچ کدام را ازیکنان و هواداران تیم برای این تیم درست نکرده اند. اول اینکه تیم سرمربی نداشت. و سرمربی فعلی علی الحساب بخاطر علقه و  پایبندی اش روی سکوی سرمربی مستعفی و مربی نیامده نشسته بود. دوم اینکه تیم بخاطر بدهی پنجره نقل و انتقالاتش بسته شد و نتوانست بازیکنانش را برای دور جدید مسابقات معرفی کند.  یعنی اگر یک هفته در زمان پرداخت بدهی تعجیل میشد و  دولتی بازی در پرداخت نبود. قطعا نتیجه متفاوت بود و سوم اینکه مدیریت عامل انتصابی نه تنها از فوتبال اطلاعاتی ندارد حتی  روش یا سیاست درستی برای دفع و جذب نیرو نداشت. جوری که سرمربی را رنجاند و یه روز مانده به فینال حذفی راهی اروپا شد تا با مربی وارد مذاکره شود که اگر می خواست مانده بود.

نمیدانم این علقه و فوتبال آدم را به کجا میرساند. اما زندگی ما ،همه ما  ایرانیان ساکن این کشور به شدت شبیه همین فوتبالمان هست. جاهایی خودمان تنبلی و قهر داشته ایم و  چند صد جای دیگر هم  اتفاقاتی برایمان افتاده که خودمان مقصرش نبودیم. اما چون مسیر کلی را ، سیستم درست را  انتخاب نکردیم. و متکی به فرد بوده ایم. همیشه دچار خطا و  بغض و اشک و آه بوده ایم. همیشه

                           

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
hamid vasheghani

باران

 

کلاغی روی دیش ماهواره مان رید

اخبارگو به نقل از خبرگزاری فلان

                     از مرگ 176 نفر می گوید.

خط سرخی چسبیده در آسمان 

باران فقط رد کلاغ ها را میشوید.

 

 

 

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۳
hamid vasheghani

ما دل شکستگان

احتما که نه یقینا برای هم شما پیش آمده در سنینی از نوجوانی عاشق موسیقی و ساز خاصی شده اید و بعد تحقق ایده اش به خاطر جبر زمانه یا پشت گوش انداختن و امثالهم محقق نشده .یک وقت یک جا در دهه سوم و چهارم زندگانی یادش افتاده اید و با یادش وا مانده اید که چرا من پی اش را نگرفتم ؟ چرا دنبالش نکردم چرا ماندم منتظر و حالا یادم افتاده که باید شروعش می کردم؟ رویای موزیسین شدن رویای عشقبازی با ساز در همه ما بوده و هست. اینکه زمانی با گوش دادن پاییز طلایی خواسته باشید لاچینی شده باشید و با گوش دادن به موسیقی متن فیلم آبی کیشلوفسکی خواسته باشید پرایزنر شوید یا وقتی چشم های تقریبا نگران فردین خلعتبری را شنیده اید به فکر ویولن نواختن افتادید و با تار لطفی مجنون شدید و با کمانچه کلهر سرمست همه اش به خاطر فطرت موسیقی دوست انسان است و اتمسفری که درش نفس میکشید.

اما من اول میخواستم شادمهر عقیلی باشم در شب برهنه. شیدای کسی باشم و بهش نرسم.  دقیقا میخواستم بهش نرسم و آن ترانه ها را برایش بخوانم. توی آن سن و سال نوجوانی و بی قهرمان بودن جامعه قصه عقاب سبلان علی دایی را در کیهان بچه ها میخواندم و دهاتی شادمهر را گوشی میدادم. جو خانواده متوسط ما خیلی زور میزد اجازه میداد کلاسهای زبانم را ادامه دهم و بودجه شان به کلاس موسیقی نمیرسید. طبیعی هم بود دوبرادر و یک خواهر و  پدری که تنها فرد شاغل خانواده بود،حقیقت زندگی ما بود و بابت این موضوع دلخور نبوده و نیستم.

هرچه که بزرگتر شدم رویای موسیقیدان شدنم بیشتر خودش را نشان میداد. رویای موسیقی بزرگتر از رویای فوتبالیست شدن یا شناگر شدن یا بازیگر شدن یا حتی نویسنده شدن داشت به حجم کوچک جمجمه بدقواره من فشار می آورد.قهرمان های موسیقی عوض میشدند شادمهرقمیشی میشد  قمیشی جایش را به pink floyd, linkin park ,metallica anathema  میداد . لطفی ، شجریان ،احمد عبادی ، پرویز یاحقی یا حتی yan tiersen  این روند هر زمان بسته به حال و احوالم تغییر میکرد اما  آنچه که ثابت بود دلبستگی به همین  7 نت بود که گاهی به اوجم میبرد و گاهی غصه دارم میکرد.

بالاخره ساز خریدم و شروع کردم به کلاس رفتن. بیست و هشت سالم بود و کار میکردم و مستقل شده بودم. دستم در جیب خودم بود و با این حال در مورد قیمت سازم با خانواده حرفی نزدم. استادم جوان بود و با حوصله T اما تار سخت بود و  یاد گرفتنش زمان میخواست. کارم داخل شرکت سنگین بود هر هفته میرفتم و  مشق میگرفتم و چند نت ساده میزدم اما آنطور که باید و شاید تمرین نمیکردم.

انگاریآنهمه شور و علاقه فرونشسته بودم و داشت فرو مینشست. با این حال ادامه دادم. چندین جلسه رفتم و  دستم درحال یادگیری بود. استادم  نمیتوانست مسیر غرب به شرق را بیاید من هم دیگر نرفتم. عین خر توی گل گیر کرده منتظر یک اتفاق بودم. الان دو سالی است سازم کنار خانه است. گاه بهش سری میزنم نگاهش میکنم پاکش میکنم اما نمیزنم. دوست ندارم صداهای  ناله طور ازش بشنوم. شوق موزیسین شدن هرچند دلپذیر است اما مثل هر کاری مهارت میخاد و سخت است.وقتی برای کار آنقدر هزینه میکنی که  نای کار دیگر برایت نمیماند دیگر نمی شود انتظار زیادی هم داشت.

آن علاقه باید رد زمان مقتضی اش پاسخ پیدا میکرد وگرنه  در زمان های دیگر هم شدنی است اما با  صرف وقت و هزینه ای به مراتب بالاتر. فکر کردم این  قضیه تقریبا در تمام اتفاقات زندگی جاری و  حاکم است. باید هزینه دهی.. 

حالا مدتی است که مصرف کننده سفت و سخت موسیقی ام. سازم را هم نفروختم نگاهش داشتم. دیدنش برایم دلگرمی است. که شاید روزی بتوانم باز بنوازم. فکر میکنم تار بخشی از زندگی ایرانی ماست  یک خط و ربط چفت و بست دار که به ایران گره ام میزند. چند ماه پیش داشتم موزیکی گوش میدادم  نوای تار لطفی با صدای شجریان که شعری از حافظ را میخواند برایم عین روایت خودم بود که مفلسی بودم که هوای مطرب داشتم. موزیک را میتوانید از اینجا دانلود کنید.


۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
hamid vasheghani

هیزی ِدافعه ِجمعی

توسلی را از شبهای روشن شناختم. بازی اش در نقش معشوق محبوب مهدی احمدی* و اقتباس آزاد از دل نوشته ترین کتاب داستایوفسکی کاری ماندنی شد در سینمای ایران. ابایی ندارم بگویم توسلی به متر و معیار من زیباست و صفحه اینستاگرامش را هم دنبال میکنم. از زمانی که دیدم کتاب "مرد صد ساله ای که از پنجره فرار کرد- یوناس یوناسن" را  میخواند دنبالش کردم. حس کردم ادا کتاب خواندن در نیاورده عین بچه آدم نشسته خوانده از خواندش لذت برده و گفته معرفی اش کنم که بقیه هم بخوانند. قطعا به توصیه اون نفرات بیشتر یهم میروند کتاب را  میخوانند.
. همان زمان فهمیدم رابطه اش با حیوانات خاصه گربه اش خیلی بهتر از من با  هر نوع حیوان خانگی است  که یا عذاب میکشم یا عذاب میدهم. فهمیدم  با گربه اش خیلی ندار است و خلاصه خوب همدیگر را  پوشش میدهند. هفته پیش هم که دیدم توی تخصصی ترین گروه مهندسی مکانیک یک پست در انضمام پست اینستاگرامی اش گذاشته شده، چهار شاخ ماندم که چه جماعت فضول شکلک در بیاری هستیم . به هربهانه و شکلی دنبال خوراک برای صفحه های صد من یک غاز مجازی مان میگردیم. و خوب چون محتوا نمیتوانیم تولید کنیم و اصلا تولید محتوا بلد نیستیم توی تخصصی ترین کانال مهندسی مکانیک می آییم حرف های بی مزه در مورد فوت شدن یک گربه مینویسیم که نه جک است، نه خنده دار، نه بهمان مربوط است ، نه به مهندسی مکانیک ربطی دارد نه تخصصی است نه اصلا جایش آنجاست. 
اصل موضوع این است که توسلی هم مثل همه ما توی شرایط احساسی پستی نوشته اما اینکه به من و شما چه ربطی دارد را نمیفهمم. فرض کنیم به ما هم مربوط ، مسخره کردن دیگر چه صیغه ایست. آدم است، من هم یکبار بعد یک بازی فوتبال احساسی شدن مهملاتی گفتم. خدا رو شکر همه مان لحظاتی در زندگی داریم که جو  به جونمان افتاده و روحمان را مثل خوره در انزوا و شلوغی خورده و از خودمان حرکات غیر معقول بیرون دادیم. نگران نباشید کسی از پست های احساسی شما جک نمیسازد چون اصلا شما نه خوشگلی توسلی را دارید نه بازیگرید نه کسی میشناسدتان. از نظر اهالی مطبوعات ارزش خبری ندارید. اما فقط کمی تصور کنید شما جای توسلی ، کار بدی مرتکب شده است؟ دورویی و تزویر به خرج داده؟ بی حیایی کرده؟ دزدی کرده ؟ سر کسی را کلاه گذاشته ؟رفته یقه آخوندی پوشیده و از اهل بیت گفته بعد توی استوری اش شرت لامبادا زنانه رویت شده؟ خواستم بگویم منصف باشیم. سازنده رفتار کنیم و از دافعه جمعیمان به وقتش استفاده کنیم.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
hamid vasheghani

عدم تعریف دقیق به مثابه عدم اطمینان

دوساعت زمان برد. عین این دوساعت دست کم ده تایی طی یکسال گذشته داشته ایم. همیشه من متهم بودن به سخت گرفتن و برخورد تند و قاطع  و او را محکوم کردم به عدم تعریف  شفاف و سیستمی از فرآیندها،کارها و وظایف آدمها.

خیلی شیک آدمهای سازمان به مرز بی تفاوتی و لیز خوردن از زیر بار مسئولیت رفته اند.نمی خواهند هیچ کاری کنند و اگر مجور باشند به انجام کاری ولو ساده اصلا دقتی در انجامش به خرج نمیدهند این شده که هر روز احساس منفی تری بهم دست میدهد از طرفی نمیخواهم چشمه هایی از وجدان و کار خوب و خلاق درونم کشته شود. از سویی از این همه بی معرفتی و فرار به ستوه آمده ام،خسته شده ام و امیدی به بهبودش ندارم.

پیش مدیر هم میروم و می خواهم که مرزها و اختیاراتم را معلوم و مشخص کند میگوید خیلی به مرز اعتقادی ندارد. این جوابش نه از سر روشن بینی و  مدرن بودنش که بخاطر از سر باز کردن مسئولت میگوید. میخواهد هر زمان خواست  کار و وظیفه ای را به کسی تحمیل کند.

خدا داند یک روز هم شرکت نیامده ام بی احساس اینکه باید تغییر ایجاد کنم باید دست کم حقوقی که سه ماه تاخیر دارد را حلال کنم. ولی با این  اوضاع و تفاسیر نمیدانم تا کی میتوانم بمانم....

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
hamid vasheghani