حمیدوو برگ بیدوو

یادداشت های یک دیوانه بعد چهارم

۱۳ مطلب با موضوع «آهسته وحشی میشوم» ثبت شده است

ما دل شکستگان

احتما که نه یقینا برای هم شما پیش آمده در سنینی از نوجوانی عاشق موسیقی و ساز خاصی شده اید و بعد تحقق ایده اش به خاطر جبر زمانه یا پشت گوش انداختن و امثالهم محقق نشده .یک وقت یک جا در دهه سوم و چهارم زندگانی یادش افتاده اید و با یادش وا مانده اید که چرا من پی اش را نگرفتم ؟ چرا دنبالش نکردم چرا ماندم منتظر و حالا یادم افتاده که باید شروعش می کردم؟ رویای موزیسین شدن رویای عشقبازی با ساز در همه ما بوده و هست. اینکه زمانی با گوش دادن پاییز طلایی خواسته باشید لاچینی شده باشید و با گوش دادن به موسیقی متن فیلم آبی کیشلوفسکی خواسته باشید پرایزنر شوید یا وقتی چشم های تقریبا نگران فردین خلعتبری را شنیده اید به فکر ویولن نواختن افتادید و با تار لطفی مجنون شدید و با کمانچه کلهر سرمست همه اش به خاطر فطرت موسیقی دوست انسان است و اتمسفری که درش نفس میکشید.

اما من اول میخواستم شادمهر عقیلی باشم در شب برهنه. شیدای کسی باشم و بهش نرسم.  دقیقا میخواستم بهش نرسم و آن ترانه ها را برایش بخوانم. توی آن سن و سال نوجوانی و بی قهرمان بودن جامعه قصه عقاب سبلان علی دایی را در کیهان بچه ها میخواندم و دهاتی شادمهر را گوشی میدادم. جو خانواده متوسط ما خیلی زور میزد اجازه میداد کلاسهای زبانم را ادامه دهم و بودجه شان به کلاس موسیقی نمیرسید. طبیعی هم بود دوبرادر و یک خواهر و  پدری که تنها فرد شاغل خانواده بود،حقیقت زندگی ما بود و بابت این موضوع دلخور نبوده و نیستم.

هرچه که بزرگتر شدم رویای موسیقیدان شدنم بیشتر خودش را نشان میداد. رویای موسیقی بزرگتر از رویای فوتبالیست شدن یا شناگر شدن یا بازیگر شدن یا حتی نویسنده شدن داشت به حجم کوچک جمجمه بدقواره من فشار می آورد.قهرمان های موسیقی عوض میشدند شادمهرقمیشی میشد  قمیشی جایش را به pink floyd, linkin park ,metallica anathema  میداد . لطفی ، شجریان ،احمد عبادی ، پرویز یاحقی یا حتی yan tiersen  این روند هر زمان بسته به حال و احوالم تغییر میکرد اما  آنچه که ثابت بود دلبستگی به همین  7 نت بود که گاهی به اوجم میبرد و گاهی غصه دارم میکرد.

بالاخره ساز خریدم و شروع کردم به کلاس رفتن. بیست و هشت سالم بود و کار میکردم و مستقل شده بودم. دستم در جیب خودم بود و با این حال در مورد قیمت سازم با خانواده حرفی نزدم. استادم جوان بود و با حوصله T اما تار سخت بود و  یاد گرفتنش زمان میخواست. کارم داخل شرکت سنگین بود هر هفته میرفتم و  مشق میگرفتم و چند نت ساده میزدم اما آنطور که باید و شاید تمرین نمیکردم.

انگاریآنهمه شور و علاقه فرونشسته بودم و داشت فرو مینشست. با این حال ادامه دادم. چندین جلسه رفتم و  دستم درحال یادگیری بود. استادم  نمیتوانست مسیر غرب به شرق را بیاید من هم دیگر نرفتم. عین خر توی گل گیر کرده منتظر یک اتفاق بودم. الان دو سالی است سازم کنار خانه است. گاه بهش سری میزنم نگاهش میکنم پاکش میکنم اما نمیزنم. دوست ندارم صداهای  ناله طور ازش بشنوم. شوق موزیسین شدن هرچند دلپذیر است اما مثل هر کاری مهارت میخاد و سخت است.وقتی برای کار آنقدر هزینه میکنی که  نای کار دیگر برایت نمیماند دیگر نمی شود انتظار زیادی هم داشت.

آن علاقه باید رد زمان مقتضی اش پاسخ پیدا میکرد وگرنه  در زمان های دیگر هم شدنی است اما با  صرف وقت و هزینه ای به مراتب بالاتر. فکر کردم این  قضیه تقریبا در تمام اتفاقات زندگی جاری و  حاکم است. باید هزینه دهی.. 

حالا مدتی است که مصرف کننده سفت و سخت موسیقی ام. سازم را هم نفروختم نگاهش داشتم. دیدنش برایم دلگرمی است. که شاید روزی بتوانم باز بنوازم. فکر میکنم تار بخشی از زندگی ایرانی ماست  یک خط و ربط چفت و بست دار که به ایران گره ام میزند. چند ماه پیش داشتم موزیکی گوش میدادم  نوای تار لطفی با صدای شجریان که شعری از حافظ را میخواند برایم عین روایت خودم بود که مفلسی بودم که هوای مطرب داشتم. موزیک را میتوانید از اینجا دانلود کنید.


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
hamid vasheghani

هیزی ِدافعه ِجمعی

توسلی را از شبهای روشن شناختم. بازی اش در نقش معشوق محبوب مهدی احمدی* و اقتباس آزاد از دل نوشته ترین کتاب داستایوفسکی کاری ماندنی شد در سینمای ایران. ابایی ندارم بگویم توسلی به متر و معیار من زیباست و صفحه اینستاگرامش را هم دنبال میکنم. از زمانی که دیدم کتاب "مرد صد ساله ای که از پنجره فرار کرد- یوناس یوناسن" را  میخواند دنبالش کردم. حس کردم ادا کتاب خواندن در نیاورده عین بچه آدم نشسته خوانده از خواندش لذت برده و گفته معرفی اش کنم که بقیه هم بخوانند. قطعا به توصیه اون نفرات بیشتر یهم میروند کتاب را  میخوانند.
. همان زمان فهمیدم رابطه اش با حیوانات خاصه گربه اش خیلی بهتر از من با  هر نوع حیوان خانگی است  که یا عذاب میکشم یا عذاب میدهم. فهمیدم  با گربه اش خیلی ندار است و خلاصه خوب همدیگر را  پوشش میدهند. هفته پیش هم که دیدم توی تخصصی ترین گروه مهندسی مکانیک یک پست در انضمام پست اینستاگرامی اش گذاشته شده، چهار شاخ ماندم که چه جماعت فضول شکلک در بیاری هستیم . به هربهانه و شکلی دنبال خوراک برای صفحه های صد من یک غاز مجازی مان میگردیم. و خوب چون محتوا نمیتوانیم تولید کنیم و اصلا تولید محتوا بلد نیستیم توی تخصصی ترین کانال مهندسی مکانیک می آییم حرف های بی مزه در مورد فوت شدن یک گربه مینویسیم که نه جک است، نه خنده دار، نه بهمان مربوط است ، نه به مهندسی مکانیک ربطی دارد نه تخصصی است نه اصلا جایش آنجاست. 
اصل موضوع این است که توسلی هم مثل همه ما توی شرایط احساسی پستی نوشته اما اینکه به من و شما چه ربطی دارد را نمیفهمم. فرض کنیم به ما هم مربوط ، مسخره کردن دیگر چه صیغه ایست. آدم است، من هم یکبار بعد یک بازی فوتبال احساسی شدن مهملاتی گفتم. خدا رو شکر همه مان لحظاتی در زندگی داریم که جو  به جونمان افتاده و روحمان را مثل خوره در انزوا و شلوغی خورده و از خودمان حرکات غیر معقول بیرون دادیم. نگران نباشید کسی از پست های احساسی شما جک نمیسازد چون اصلا شما نه خوشگلی توسلی را دارید نه بازیگرید نه کسی میشناسدتان. از نظر اهالی مطبوعات ارزش خبری ندارید. اما فقط کمی تصور کنید شما جای توسلی ، کار بدی مرتکب شده است؟ دورویی و تزویر به خرج داده؟ بی حیایی کرده؟ دزدی کرده ؟ سر کسی را کلاه گذاشته ؟رفته یقه آخوندی پوشیده و از اهل بیت گفته بعد توی استوری اش شرت لامبادا زنانه رویت شده؟ خواستم بگویم منصف باشیم. سازنده رفتار کنیم و از دافعه جمعیمان به وقتش استفاده کنیم.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
hamid vasheghani

عدم تعریف دقیق به مثابه عدم اطمینان

دوساعت زمان برد. عین این دوساعت دست کم ده تایی طی یکسال گذشته داشته ایم. همیشه من متهم بودن به سخت گرفتن و برخورد تند و قاطع  و او را محکوم کردم به عدم تعریف  شفاف و سیستمی از فرآیندها،کارها و وظایف آدمها.

خیلی شیک آدمهای سازمان به مرز بی تفاوتی و لیز خوردن از زیر بار مسئولیت رفته اند.نمی خواهند هیچ کاری کنند و اگر مجور باشند به انجام کاری ولو ساده اصلا دقتی در انجامش به خرج نمیدهند این شده که هر روز احساس منفی تری بهم دست میدهد از طرفی نمیخواهم چشمه هایی از وجدان و کار خوب و خلاق درونم کشته شود. از سویی از این همه بی معرفتی و فرار به ستوه آمده ام،خسته شده ام و امیدی به بهبودش ندارم.

پیش مدیر هم میروم و می خواهم که مرزها و اختیاراتم را معلوم و مشخص کند میگوید خیلی به مرز اعتقادی ندارد. این جوابش نه از سر روشن بینی و  مدرن بودنش که بخاطر از سر باز کردن مسئولت میگوید. میخواهد هر زمان خواست  کار و وظیفه ای را به کسی تحمیل کند.

خدا داند یک روز هم شرکت نیامده ام بی احساس اینکه باید تغییر ایجاد کنم باید دست کم حقوقی که سه ماه تاخیر دارد را حلال کنم. ولی با این  اوضاع و تفاسیر نمیدانم تا کی میتوانم بمانم....

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
hamid vasheghani

پاییز،جمشید و چیزهای دیگر

برداشت اول: 

1324/07/07

 برای جمشید ، جوان گندمگون استهبانی خنکای هوا در روزهای آخر سپتامبر شمال امریکا سرد می نمود. جمشید به تازگی در رشته راه و ساختمان مدرک خود را اخذ کرده بود وحالا برای تحصیل در رشته مهندس هیدرولیک راهی واشنگتن شده بود. پسر حبیب اله  خان آموزگار قاضی عدلیه استهبان، فخر فامیل . چند سال قبلش به پشت گرمی پدرش پشت پا به رشته ادبیات دانشگاه تهران زده بود و برای ادامه تحصیل راهی ینگه دنیا شده بود.

ادامه تحصیل در ایران را رها کرده و خواسته بود در امریکا مهندسی بخواند. در روزهایی که سیاسیون در همه جای ایران سر و کله هم میزدند طرح های عمرانی رضا شاه فرصت  اشتغال و رشد در رشته ای فنی پیش آورده بود. تا حدی که حتی لیسانسه های فنی و مهندسی در پهلوی اول و دوم حسابی کاسبی شان سکه بود و حتی به مدارج عالی دولتی هم می رسیدند.



برداشت  دوم :

1356/07/07

اوضاع معمولی نبود، نخست وزیری با تمام سمت های قبلی فرق داشت. بزرگ انجمن رستاخیر حالا چوب دو سر طلا شده بود. شاه او را به نخست وزیری برگزیده بود ولی جمشید خوب میدانست گرفتن  سمت بعد از هویدا که خود او هم بسیار چیزها آموخته بود در شرایط فعلی کار دشواری است. مبارزات  مردم  علنی شده بود و گزارشات ساواک نشان میداد که خطر بیش از اندازه نزدیک است. آقای خمینی در پاریس مستقر شده و این اتفاق امکان ارسال اعلامیه و حتی کاست های سخنرانی را برایش فراهم آورده بود. در آمدهای حاصل از فروش نفت در ایران به بیشترین حد خود از زمان ملی شدن این صنعت رسیده، رشد اقتصادی در حال طعنه زدن به عددی دو رقمی بود و دولت هویدا در مسائل  اقتصادی آنقدر قوی کار کرده که حفظ همان شرایط هم برای مردم قابل قبول است. اما آموزگار برای توسعه  یا رشد اقتصادی به سمت نخست وزیری برگزیده نشده بود، موضوع مهم تری بوده که  14 سال  نخست وزیری را از هویداگرفته بودند.


برداشت سوم :

1357/07/07

آن جمعه سیاه ، هفدهم شهریور ماه  مرکب بد قلقی است که هیچ رقمه پاک نمیشود. خون ریخته شده در ژاله ، مردم جنگ ندیده را  هراسان کرده. بعد از بیست و هشت مرداد 1332 هرگز حضور این همه نیروی نظامی و این نحوه برخورد سابقه نداشته. آموزگار زیاده روی کرده بود. شاید هم شاه  زیاده روی کرده  بود و خودش را پشت سر جمشید آموزگار قایم کرده بود. دوره مرده باد جمشید شروع میشود. اوضاع کاملا اضطراری است و تاثیر برگه های استسیل شده چروک و کثیف خمینی از سخنرانی های عریض و طویل  فک کراواتی های تلویزیون و رادیو به مراتب بیشتر است. مردم تغییر نیاز دارند نه تحقیر.


برداشت چهارم :

1395/07/07 

آموزگار چند ماه قبل از بهمن پنجاه و هفت و با وخیم شدن اوضاع وقتی مطمئن شد که دومینو انقلاب خواهی به شدت در حال پیش روی است  فرار را بر قرار ترجیح داد و مجدد راهی همان کشور محصل تحصیلش شد و در مریلند ماند. و همه رخداد های تلخ و شیرین آن سالها از قضیه گروگان گیری سفارت تا پدیده احمدی نژاد را رصد کرد. اما هرگز چیزی نگفت، مصاحبه ای هم نکرد و بیشتر مشغول کارهای خودش و البته کار در همان زمینه ها مطلوب و مورد علاقه اش بود. تا جایی که عضو انجمن مهندسین ساختمان آمریکا شد و مقاله هایی در زمینه معماری شهری و  ساختمان سازی داد. 



امروز خبر مرگ جمشید آموزگار را شنیدم  البته نه از رسانه های  ایران  بلکه در تلکس های خبری و اینترنت، گویا صداسیما  علاقه ای به 57 به قبل ندارد مگر اینکه بخواهد جسته گریخته ماجرای  28 مرداد 1332 یا  15 خرداد 1342 را بیان کند. یا سریال های آبکی بسازد در مذمت شاهان گذشته. قطعا نمیدانند نفی گذشته دلیل بر روشنایی آینده نیست. کار امروز استکه آینده را میسازد. آموزگار هرچه بود این موضوع را خوب میدانست  همین شد که در زمینه فعالیتش هر آنچه میدانست صرف کرد تا امروز زندگی کند و فرزند زمانه خود باشد. حالا بهشتی میشود یا دوزخی را  نمیدانم . جداقل امروز اگر امال آموزگار ها را دیدم  بگذاریم در جایی که میتوانند فعالیت کنند فعال باشند. 

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
hamid vasheghani

یگانگی

آمده بودیم هم را ببینیم  .آمده بودیم کوه  یک کم گردش خونمان را بالا ببریم که هرچه ذرات معلق و آلودگی توی رگ هامان رسوب کرده را بشورد و با خود ببرد. آمده بودیم بفهمیم بعداز ده سال چه ریختی شده ایم. آن بالا  پشت  پناهگاه ، پاها آویزان رو به تهران سرما زده و ذغال شده. نگاه میکردیم و ها کردنمان دم چای داشت و شکلات که بغض اش ترکید. یعنی اول اصلا نفهمیدم دارد گریه میکند فکر میکردم مثل وقتهایی که ادم نمیتواند خنده اش را  کنترل کنند. سر پایین برده دارد میخندد که شانه هایش آنقدر عجیب می لرزند. بعد فهمیدم  صدا صدای خنده نیست و  دسته ی اشک را  دیدم که روی پوست  آبله دار و پر چاله چوله اش راه  میگرفت و سرازیر میشد.
اینطور وقتها نمیشود چیزی پرسید. نمیشود از مردها پرسید"... یهو چت شد ..چرا همچی میکنی؟ باید ارامشان گذاشت  باید گذاشت حسابی خلوت شوند. داشتم توی ذهنم به این فکر میکردم که چه جمله ای لابلای حرفهایم باعث شد از ان شوخ و شنگی و خاطره های دوران دبیرستان رسیده است به اینجا. چیزی به ذهنم نرسید . ترسیده بودم. انقدر لطافت را از هیچ جنس لطیفی انتظار نداشتم چه برسد به اوبا ان همه ریش و پشم  و صدای دورگه و سیگار های  قطران بالایش.
یادم آمد اخرین جمله ها  حرف زندگی اش بود. زندگی مشترکش و زنش. 
پرسیدم : احمد زنت خوبه؟طوری شده...سرش را پایین تر برد و صورتش را از نگاهم قاپید.
شستم خبردار شد .
برزخ شدم جهنم بود. نمیتوانستم چیزی بپرسم  .
کون خیزک خودم را از روی سکوهای  پناهگاه عقب کشیدم ، رفتم عقب. بلند شدم ایستادم . رو به درخت های بی شاخ برگ راه افتادم و به یگانگی فکر کردم.

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
hamid vasheghani