حمیدوو برگ بیدوو

یادداشت های یک دیوانه بعد چهارم

۶ مطلب با موضوع «پرده نقره ای» ثبت شده است

مرگ فروشنده

آن پاییز. خسته تر و از تمام پاییز ها میخواستم زودتر بمیرم. حوصله کسی را نداشتم.روزهای هفته را میشمردم زودترجمعه شود بگیرم حسابی  بخوابم. پیمان بهم پیغام داد گفت پایه تیاتر هستی؟ ازش پرسیدم چه تیاتری ، گفت : مرگ فروشنده -آرتور میلر.گفت کارگردان نادر برهانی مرند است و ارزش دیدن دارد. فروشنده را حمیدرضا آذرنگ بازی میکند. نای نه گفتن هم نبود. قرار مدار کردیم. برای چهارشنبه شبی که من مستقیم از کارخانه برسم تهران و خودم را  برسانم تا تیاتر شهر. من هم خودم را رساندم. تهران سوز مرموزی داشت. پیمان هنوز نرسیده بود. شاش داشتم. توالت های پارک دانشجو جای اوبی های هراسان و معتادهای شل و ول است  صبر کردم پیمان برسد برم داخل تیاتر. بلیت ها را پرینت گرفتیم. رفتیم  نشستیم . خواب نما بودم. صندلی گهی بهمان داده بود. همیشه چندتا پسر مجرد می بینند بدترین جای ممکن را بهشان میدهند. شروع شد.
 

ویلی فروشنده دوره گرد نمایشنامه ارتور میلر با بازی آذرنگ زنده شده بود . انقدر که خواب از سرم پرانده بود. انقدر که مجذوب آخرش شده بودم. انقدر که با شکست هایش با حافظه رو به زوالش با له شدن شخصیتش جلوی پسرش من هم له میشدم. مدتها بود شاید یکسال که تیاتری جان دار ندیده بودم. اما فروشنده بهم چسبید.آنقدر که پی نمایشنامه اش را گرفتم و دیدم پیش تر ترجمه و چاپ هم شده . حتی بیشتر که گشتیم با احسان متن  اصلی نمایشنامه و ویدیو اجرا برادوی با بازی داستین هافمن را هم پیدا و دانلود کردیم. و آن روز سالن اصلی در خاطرم ماند.



یکسال  بعد ترش وضعیتم بهتر شده بود. آرزوی مرگ نداشتم اما روزگارم کماکان کسالت بار بود. یک پیغامی برایم آمد که بنشین  یک ویدیو بفرست فرهادی دارد برای فیلم جدیدش نابازیگر می بینید. به آن پیغام لبخند زدم و بستمش . بیشتر که پیگیر شدم  دیدم کار جدید فرهادی ردو نشونی از فروشنده میلر درش هست. خوشحال شدم و باخودم گفتم کاش ویدیو می فرستادم. تا دیروز عصر که فیلم را دیدم . فهمیدم اگر ویدیو هم میفرستادم نقشی که به منبخورد نداشت. اما دیدن  فیلم در آن عصر که کارخانه را به بهانه کلاس پیچاندم و کلاس هم نرفتم لطف دیگری داشت. رفتم سینما عصرجدید هنوزم خاطره انگیز ترین سینمای من است. اولین فیلم  فرهادی را هم همین سینما دیدم. هر فیلمی در این سینما دیدم خاطرم مانده. تا مدتها درگیرش بودم. قبول دارم که صندلی هایش کهنه و ناراحت است یا  کیفیت صدای سالن هایش خوب نیست. اما قد کوروش و ازادی ادم الکی درش نمیبینی. مثل  پارس و مرکزی و جیحون هم نیست وسط فیلم کسی آروغ بزند،یا دست هاش پی نابدتر همدیگر بگردد. 
فیلم خوب شروع شد. احتمال ریزش ساختمان و هزار داستان ریز و درشت دیگر. جایی که لوکیشن بسیار شبیه لوکیشن جدایی نادر از سیمین بود. بعد یک افت پانزده بیست دقیقه ای که حوصله سر بر بود اما بذر پاشی بود برای ادامه فیلم. عماد و زنش که بازیگر تِیاتر هستند در گیر اجرای نمایشنامه مرگ فروشنده میلر بودند که خانه شاندر اثر خاکبرداری غیر اصولی که غالب خاکبرداری در ایران است اواره میشوند و به ناچار خانه یکی از بچه های تیاتر که اتفاقا  شخصیت منفور ویلی آن نمایشنامه است میروند. اما اتفاق می افتد. به هول وار ترین شکل ممکن. پنج نفر بیشتر در آن  سانس عصر جدید فیلم را نمی دیدند اما شک ندارم هر پنج نفر توی این صحنه دهانشان باز مانده بود. فرهادی ضربه اش را میزند. و می آید و با دقت همان بذرهایی که پاشیده بود را می رویاند. ریزه کاری ها سرجای خودش است. در بستر خاکی که سرد است و تلخ گل می رویاند. مانده ام به فکر. به مشکلات خودم و درد این فیلم فکر میکنم. من بودم چه میکردم؟ مگر نه این است  که ممکن است برای هرکدام ما اتفاق بی افتد. از سینما میزنم بیرون توی پیاده رو های مملو از پشه های سفید راه میروم. فکر میکنم. چشم میدوزم به نوک کفش و فکر میکنم کجا ایستاده ام. فکر میکنم چقدر از فروشنده خوشم آمده؟ با اینکه خیلی ها میگویند دوستش نداشتم من از فیلم خوشم امد. بنظرم هنوز هم به شدت  داستان پرداز است و دقت در صحنه سازی دارد. در انتقال قطره چکانی اطلاعات به مخاطبو پیوندش با  نمایشنامه. قبول دارم شاید کمی بدبینانه است اما محتمل است. در موقعیت  زمانی و مکانی ایران این روزها  هزاران اتفاق مشابه این می افتد. و اینکه اسن اتفاق محتمل ات  بیشتر از هر چیزی اذیت میکند.

فرونشده

تنها ایرادی که بنظرم رسید  پیوندش با فروشنده ارتور میلر بنظرم کمرنگ بود. می شد جان دار تر باشد. می شد بیشتر اذیتش کند. می شد بیشتر و بهتر به هم گره بخورند. یا حتی نقش معلمی اش هم همینطور بنظرم خیلی جاه طلبانه ازشان استفاده شده بود. و بعدش رها شده بود.
چهارشنبه با پاهایی که در کفش آماس کرده بود و تنی که شدیدا خسته بود تمام شد. عصر به دیدن دوستی رفتم و با او بیشتر از فروشنده حرف زدیم و دوتایی آن صحنه ماکارونی خوردن را بیشتر از هر صحنه ای دوست داشتیم و بازی آن پیرمرد که به معنای واقعی شخصیت اش له شد برایمان جذاب بود.


خوشحالم که فرهادی هست. حداقل سالی - دوسالی یک فیلم میدهد که  ادم را به فکر وا میدارد. امیدوارم باشد و موفق جلو برود.


۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
hamid vasheghani

دهم- ای برادر تو کجایی

هارداکسترنالی تهیه کرده بودم و به خیال خودم داشتم بهترین های تاریخ سینما رو جمع میکردم. فهرست  IMDB را داشتم هم صدفیلم و هم دویست و پنجاه فیلم برترش را ، منتهی دسته بندی بر حسب کارگردان ها را بیشتر دوست می داشتم. هرکدام که می دیدم سرچ میزدم و اسم و رسمش را از همان سایت ضاله پی میگرفتم و دسته بندی اش میکردم. تا یک روز پیش از اینکه به این اسم برسم هارد را بردم سر کار. توی واحد مهندسی با حبیب نشستیم به گشتن که این فیلم را دید. چشمت روز بد نبیند اینقدر تعریف کرد که داشتم بالا می آوردم. همه فیلم را گفت . مرد شریفی و با اخلاقی است بدی اش این است که گاهی خیلی خیلی چیزی را شرح میدهد و زمان برایش میگذارد و حاضر نمیشود ازش بخواهی بعدا بهش بپردازی یا بیخالش شود. دوست دارد همه به ریتم و روش خودش کار کنند.


ای برادر تو کجایی را معرفی کرد . آنقدر به همان شیوه مالوف خودش گفت و گفت که مطمئن بودم فیلم را نمی بینم .من فقط سر تکان دادم و تحمل کردم تا حرفش تمام شود. آمدم خانه چند وقتی همانطور ماند تا رخوت یک روز جمعه مرا به دیدنش کشاند. سه زندانی که دوتایشان عقل و هوش درست و حسابی هم ندارند به رویای پیدا کردن گنج از زندان فرار میکنند. اتفاقات و شکل فانتزی گونه ماجراهایی که برای این سه زندانی اتفاق می افتد فیلم را میسازد.


اگر پیشتر از این فیلم بارتون فینک را از برادران کوئن دیده باشید می فهمید چقدر فیلم سازی آنها هدفمند و در یک سیری از زمان و اتفاق طی شده است. بازیگرانی که بدنه سینمای آنها هستند و در بسیاری از فیلم هایشان ایفای نقش میکنند عالی اند و چه خوبه که آنها دنیا و سینمای خودشان را دارند. 


جرج کلونی در نقش ی اول مرد بازی بهتری از نقشهای متعارف خود داشت. جا دار و پر تحرک با ریزه کاری هایی که اورا به یک شخصیت  کامل بدل میکرد برای خودم جالب بود که فیلم  اقتباسی آزاد از اودیسه هومر بود . که تئاتری هم با همان درون مایه  سالها  پیش روی پرده رفته بود. 

دو تیکه اش اقعا  دیدنی بود اولی آن جایی که  پیت بعد از معاشقه با  لاله رخهای آوازه خوان کنار رودخانه  غیبش میزند و فقط لباس هایش می ماند. و وزغی که از کنار آب پریده  توی لباس هایش حکم  پیت  مسخ شده را دارد.

. تکه بعدی اش آنجا که مردم با اینکه میدانند آنها  سرشان کلاه گذاشته اند اما موسیقی شان را  به قدری دوست دارند که  برایشان مهم نیست  چه کسی میخواهد بخواهند بخوانند.


خرداد و تعطیلات میانه اش اگر مشغول سفر یا درس نیستید پیشنهاد خوبی است به اتفاقش تن در دهید.


۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
hamid vasheghani

هشتم - Bridge Of Spies

نطق پیش از دستور:
خیلی با خودم کلنجار رفتم تا  شتاب زده در مورد فیلم حرف نزنم. فیلمی که به تعبیر شبکه خبرخوش ساخت استثمار طلبانه کمپانی های یهودی نشان جهان خوار است ، قبول،اما من یک سوال دارم. چرا این جهان خواران استثمار طلب که دروغ میگویند حق هم باهاش نیست اینقدر در ارائه خوب اند ولی ما که حقیقت جوییم و میخواهیم درست باشیم اینقدر باری به هر جهت و کثیف کاریم؟ چرا خوش ساخت نیستیم؟ سینما هامان مثل عبادتگاه مان بوی جوراب میدهد؟ بیشتر حرف میزنیم ؟ برای نوازش کردن معشوقه مان سینما می رویم و الخ.

و اما بعد:
گیریم که عبارت بالا -استثمار طلبانه کمپانی های یهودی نشان جهان خوار-  را قبول داشته باشم اما آنچه که الان در  آخر فرودین 95 به آن رسیده ام این است که فرق بین سینمای ما با هالیوود اینه که آنها سوژه های معمولی شان را با ساخت و کارگردانی خوب به فیلم های خوش ساخت همه کَس پسند تبدیل میکنند و ما چون کیفیت سخت افزاری و ابزار کاری اونها را نداریم سعی میکنیم بشاشیم به هویتمان تا دیده شویم. اظهار تاسف کنیم تا نشان دهیم واقعا باید تغییر کنیم. این یک جور بدبینی ذاتی در همه ما ایجاد کرده. همه فیلم های مطرح ایرانی که جایزه برده اند هیچ یک فیلم شاد یا غرور آفرینی از بعد تاریخی و فرهنگی اش نبوده. همه درام های تلخ بوده اند. شاید گاهی سادگی و بی شیله پیلگی را نشان داده  اما هرگز تصویر درستی نبوده. هرگز مثل "پل جاسوس ها" نبوده. 


 قصه فیلم در مورد یک وکیل کار درست و خوش نام آمریکایی است که در خلل  جنگ سرد آمریکا و شوروری ملزم به قبول وکالت یک جاسوس شوری میشود و تعهد اش بین وکالت و قسم نامه اش با هویت ملی و وطن  پرستانه اش کشتی میگیرند و این اتفاق همزمان با دستگیری یک خلبان جوان آمریکا در خاک شوروی میشود و بحث تبادل اسرا پیش می آید و....

انتهای فیلم چند خطی از ماجرا را  تعرف میکرد که داستان واقعی است و اتفاقی مشابه در تاریخ تکرار شده است. و سرنوشت آن آدمهای واقعی را گفت.
بازی تام هنکس بازیگر همیشه خوب هالیوود در نقش اصلی عایل بود. ماجرارهایی که برایش در خلال دفاع  از جاسوس و بعد سفر به برلین در آستانه دیوار کشیدن و جدا سازی و سمج بودنش در کمک به هموطنانش بزرگترین شعار وطن پرستانه ای است که توی طول عمرم دیده بودم. از هر بیست دو بهمن و چهارم جولای که فکرش را کنی باشکوه تر بود.
جاسوس روس ها که نقشش را مارک رایلنس بازی میکرد بی نظیر بود. او در بدی و جاسوسی به همان اندازه خب بود که در نقاشی و هنر و زندگی شخصی اش. معیارهای هر جاسوس خوب را داشت. آن سکانس که تام هنکس میپرسد وقتی برگردی باهات چه میکنند. قهرمان میخوانند یا محاکمه ات میکنند. جواب جالبی میدهد میگوید اگر هنگام  تبادل در آغوشم کشیدند ازم تقدیر میکنند و اگر مرا در صندلی عقب ماشین نشاندند کارم تمام است. و مگر میشود بیخیال شد و ندید که باهاش چه میکنند.


دست کم چندین و چند صحنه اسپیلبرگ نشان داد که جاسوس های روس بسیار دقیق تر و کار کشته تر از همتایان بی کله آمریکایی شان هستند. اما همه این  موقعیت های گل را جلوی دروازه خودی پذیرفت که دست آخر آن گل بزرگ را در دروازه حریف بکارد . آن روایت موازی آزادی دانشجوی آمریکایی و خلبان جوان در ازا، یک زندانی شوری. همه تلاشش را کرد . کار خوب و قابل تاملی هم از آب در آمد. برای اسپیلبرگ که پیر جهان این سینماست شاید کار بنظر ساده و دم دستی بود این را از جوایزی که فیلم میتوانست بگیرد و نگرفت می شود فهمید. برای ما که فیلم خوش ساخت کم میبینیم بسیار زیبا بود.


 پیشنهاد دوم این است  که فیلم را ببینید. 8.1/10 نمره قابل قبولی برای دیدن فیلم است. پیشنهاد اول اما  این است که هر فیلمی که تام هنکس بازی کرده را  ببینید. بی برو برگرد پشیمان نمی شوید.


+ یادداشت  نیویورک تایمز در مورد Bridge Of Spies  را اینجا بخوانید.


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
hamid vasheghani

پنجم - خشم و هیاهو

هومن سیدی را از سریالی در تلویزیون شناختم. به رسم مالوف خودم ، تمام سریالی را  به ته نرسانده رها میکنم ( به استثنای  Breaking Bad). آن وقت هم نفهمیدم اصلا آن سریال چه شد. سالها بعد شنیدم فیلم درخوری ساخته که آن را هم هیچوقت ندیدم. و تصویرم از هومن سیدی آن سریال نیمه کاره و بازی اش در نقش آن سرباز ساده و معصوم یک تکه نان بود. اما خشم و هیاهو در مقام یک کارگردان سیلی محکمی در گوشم بود از تصورم در مورد سیدی. فیلم موضوع روز است دقیقا زندگی آدمهای مشهور ماست در همین دهه که زندگی میکنیم. سوپر استار هایی که پایشان میلغزد و جماعتی که تشنه ورود به حریم خصوص ستارگان اند و گندی را دست جمعی بالا می آوریم ؛ دسته جمعی تاسف میخوریم ؛ جانب داری میکنیم و فراموش میکنیم. دست آخر زندگی حرفه ای کسی را تباه کرده ایم و خود را ستایش میکنیم که انسان های شریفی هستیم.


خشم و هیاهو


خواننده پاپ معروف مطرحی که زندگی خانوادگی را دوست دارد درگیر ماجرایی عاطفی میشود و مشکلاتی برایش پیش می آید. بازی نوید محمد زاده در نقش خسرو پارسا به همان بی اعصابی،به همان مغروری و به همان تازه به دوران رسیدگی خواننده های پاپ است. حتی یکجایی آهنگ معروفی هم با صدای  محمد زاده پخش میشود با ترانه ای که بیشتر به تن بی ربطی شبیه است. قصه مثل کارهای نویسنده ای که اسم فیلم از کارش برداشت شده رفت و برگشت دارد . سیال  ذهن و درخط روایی پس و پیشی میگذرد. اتفاقات به شکل روایت های اعتراف گونه و با زاویه دید های متفاوتی  روایت میشود. از همان ابتدا کارگردان دنبال ساخت صحنه های بدیع است. صحنه مصاحبه در سفارت ، صحنه بازجویی و صحنه وارد شدن خسرو به اجرا برنامه اش نشان میداد کارگردان به دنبال خلق صحنه های جدیدتر و دیده نشده است. اینها همه خوب است. اما یک جاهایی یک وقتهایی توی سالن حس کردم این تکه ها در خدمت هم و فیلم نیستند، امضای شخصی کارگردان است. گرته گزاری هایی که اتفاقا خیلی پر رنگ در فیلم نامه هم مدنظر بوده. هر چه به آخر فیلم نزدیک تر میشدیم این اتفاق بیشتر به چشمم می آمد. صحنه های سیاه و سفید زندان دیگر اوج این اتفاقات بود. من  نتوانستم خسرو را بشناسم نتوانستم حنا را درست بفهم. این را میگذارم به حساب اینکه من تصاویر اول را باور میکنیم. من عادت به روایت های چندگانه ندارم . اگر روایت چندگانه ای هم میبینیم  روایت ها  تلسکوپی مکمل هم باشند نه متفاوت و در تضاد هم. مثل چیزی که  "رخ دیوانه " داودی داشت.


دوست داشتم حنا تیز و بز تر باشد حنا چپ دروازه را بگیرد و بزند سمت راست آنوقت صحنه دادگاه شاید چیز دیگری میشد.(هرچند بازی طناز طباطبایی بنظرم قابل قبول بود.) آن وقت استیصال خسرو بیشتر بود. صحنه ها برایم دیدنی تر بود. اما واقعا نمیدانستم چطور باید تمامش کنم.

اما جسارت سیدی و تیم خشم و هیاهو در تلاش برای ساخت فیلمی خوش ساخت بنظرم موفق بود. من از فیلم راضی بودم هرچند دوست نداشتم بعد از فیلم بهش فکر کنم. ام تا انتها ، تا همان لحظه که خسرو توی سفارت زخم گردنش را  نشان  مصاحبه گر سفارت داد موضوع برایم جذاب بود. دیدمش و از دیدنش خسته نشدم. تجربه جدیدی بود که ارزش دیدن داشت.


امشب به دیدن The Big Short  می نشینم.




۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
hamid vasheghani

مرا ببین

از اول ثبت نام یعنی از اواخرشهریور قول و قرار کردیم که اصل مدرک کارشناسی ام را برای دانشگاه بیاورم. پنج سالی از فارغ التحصیلی می گذشت و من هر بار به بهانه وقت نداشتن نرفته بودم. آنقدر که صدای آموزش و همه مفت خورهای دانشگاه درآمده بود که برادر من تو که اصلاداشتن یا نداشتن مدرک کارشناسی است در هاله ای از ابهام است از ظرفیت کلاس ها و دروس ارائه شده چه انتقاد میکنی. برو مدرک ات را بیاور بعد بیا برای ما شاخ و شانه بکش. این شد که توی پروفایل دانشگاهم چپ و راست  پیغام های تهدید آمیز ثبت میشد. با این تیتر که "بسیار فوری"، "آخرین اخطار" و الخ. بیچاره ها آنقدر گفتند که  سه شنبه روزی که کار هم زیاد بود تصمیم گرفتم هر طور شده بروم و به یک ورم هم حساب نکنم که وقت تنگ است. تعلل بیشتر جایز نبود. القصه آنکه ماشین دنده اتومات از ابوی قرض کرده جهت پرداخت قسط های معوقه وام دانشجویی و اخذ اصل دانشنامه کارشناسی زدیم به چاک جعده. بگذریم که کلاف سر درگم ترافیک تهران  به اندازه جاده وقتمان را گرفت. صبح اول وقت زدم بیرون و 9 صبح دانشگاه بودم. فین فین مختصری که از باد روز جمعه  داشتم اذیتم میکرد. چیزی برای گوش دادن تو ماشین نداشتم و همسفری که باهاش حرفبزنم نبود. این شد که  با همان صدای نخراشیده یک کله از تهران تا قزوین را  آواز خواندم و راندم. وسط این قضایا با  متصدیان باجه های عوارضی بین راهی هم خوش و بش مختصری کردم. خلاصه رسیدم دانشگاه با همه  تغییراتی که کرده بود و به تعداد متناهی دانشکده درش سبز شده بود اما بنظر بی روح تر و کم دانشجو تر از قبل به چشم می آمد.طبیعی هم هست که دهه بچه های انفجار نور و شب جمعه های پر کاری گذشته است و نوبت  ده هفتادی هایی شده که راه های  ساده تر و نزدیک تری برای وصول دارند. با خوش و بش با مسئولین دانشگاه تحمل اندکی حماقتشان کارم راه افتاد عمده کار تا ساعت نهار و نماز انجام شد. بعد از پنج سال حس میکردم احساس سانتی مانتال و نوستالژیکی به  دانشگاه محل تحصیلم داشته باشم. ولی وقتی بطالت و بیهودگی آدمهایش را دیدم حالم دوباره بد شد. آدمی که مسئول سایت بود هنوز همان سمت  دفتر داری را داشت همان بود با همان  دمپایی راحتی  و با همان اتاق بدون نور که بوی جوراب میداد. این بار نفرتم  به  ترحمی تبدیل شده بود که بیشتر بجای تقا برای مقابله  برایشان دلسوزی میکردم. آدمهایی وسط بیابانی  بی اسم و رسم که  مشکل دیده شدن دارند. از  دانشکاه های تهران تحولات را بهتر و بیشتر  رصد میکنند. اما دوست دارند دیده شوند. بنظرم تمام اذیت کردن ها  رفتارشان نشان از همین موضوع داشت.آنها نه با کسی که از پایتخت  می آید بلکه با هر کسی که از شهری با جمعیت و امکانات بیشتر ی می آید همین طور رفتار می کنند. برایشان پذیرش اینکه طفیلی حضور مشتی آدم با وضع مالی بهترند، و باید به این جماعت خدمتی برسانند سخت است. برگه ریز نمرات ام که دستم می آید تازه میفهمم چرا دانشگاه های شهرهای بزرگ وضعیت  تدریس و نمره دادن بهتری دارند. نمره دروس عمومی ام افتضاح بود. دروس عمومی معمولا توسط اساتید بومی تدریس میشد. اساتید بومی هم مسئله بالا را داشتند. نمیدانم دقیقا  تصویرشان از ما چه بود اما  هرچه که بود خیلی دلخوشی ازمان نداشتند.


حوالی ساعت  3 کار تمام شد من با سه مدرکی که دانشگاه طلب کرده بودم توی راه بودم و سرما خوردگی ام بیشتر شده بود. طوفان همیشگی شروع شده بود. توی دلم داشتم  به آدمهای دانشگاه فکر میکردم. به  آینده شان. به  بیست سال دیگر با توجه به رشد آموزش و کاهش جمعیت  نیازمند تحصیلات تکمیلی اند آیا کسی غیر از بومیان منطقه حاضرند اینجا درس بخوانند. بیشتر از اینکه نگران مدرک تحصیلی خودم باشم فکر میکردم این  آدمها  که حالا حوصله مارا ندارند و عقده های فروخورده شان را  اینجا خالی می کنند بیست سال دیگر که نشانی از ما نیست چه میخواهند بکنند.
هیئت علمی گریزان از دیگر شهرها به این شهر کوچک خواهند آمد؟ دانشگاهی باقی خواهد ماند؟ دانشجویی که با آن شرایط وارد این دانشگاه ها شود آیا قبحی نسبت به احترام و همکاری با این پرسنل برای خودشان قائلند؟

توی جاده می تازم و به پمپ بنزینی کنار مسجد بود و نشان کرده بودم فکر میکنم. و هزار جور فکر توی مخم می دود. هزار جور فکر از آدمهای قالب دار شده  نیازمند توجه. نمیخواهم روزی اسیرش شوم.
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
hamid vasheghani