قرار کردیم هاویه را بخوانیم. پاره اول درباره ی مرگ بود. ما دنبال داستان هایی پیرامون مرگ بودیم. چند باری از بچه ها خواستم بیایند راجعش حرف بزنیم. سر نگرفت. حضور اتفاق جدی تری است. مجاز خیلی استرس کمتری دارد اما حضور الزام قوی تری ایجاد میکند. کسی حرفی نزد و پاسخی نگرفتم و روزهای نعطیلی و قرنطینه طی شد. این شد که آمدم اینجا حرفم را بزنم. شاید کسی در مورد آن بداند یا بخواهد به اشتراک بگذارد.

هاویه اولین مجلد "ابوتراب خسروی" است. چاپ اولش را ناشری شیرازی بنام نوید شیراز چاپ کرده است. 1370 چاپ شده و برای نویسنده اش جایی برای ارائه بیشتر باز کرده است. چاپ های بعدی اش را نشر مرکز بیرون داده است. داستان ها در ناکجایی و هر کجایی اتفاق می افتند. یعنی ما نمیدانیم قصه در تهران است یا شیراز در شهر بزرگی است یا کوچک اما آنچه میدانیم اینکه فضای خانه ها و محیط حقیقی است. آدمها و شخصیت ها هویت شبیه ما دارند. حرف میزنند. غذا میخورند. جدل و مرافه میکنند. قصه ها در لا زمانی و هر زمانی اتفاق می افتند. ما نمیدانیم قصه برای سالهای اخیر است یا برای قبل از انقلاب یا بعد از آن است. اینقدری میدانیم که اتومبیل هست.تلفن و شهر و غیره هستند اما نمیدانیم مثلا در کدام ساعت و کدام زمان است.فقط همین که عصر معاصر است. خود این ترکیب هر زمانی و هر مکانی یک جور فضاسازی سورئال با خود دارد. یک جور مه رقیق که به تفاوت داشتن فضای داستان سایه افکنده است.به همین خاطر به متر و معیار داستان رئال از نوع فراوان اش بروی ضربه میخوری. توی ذوق ات میخورد.وقتی به بچه ها تلفن زدم و ازشان پرسیدم چندتایی همین را  میگفتند که داستان به دلشان ننشسته است. من انتظارش را داشتم. داستانی که ظاهر رئال دارد ،محتوای سورئال دارد.چرا که حرف از مرگ زدن مگر بدون وهم و رویا میشود؟؟؟ جملات کوتاه و خشک اند به غایت وهم انگیز بی جذبه ای که بخواهد الکی راجع فعل یا عملی توضیح اضافه دهد. انگاری که فضاسازی در عین بی فضایی است. و سکوت گویا ترینِ حرف ها. دیالوگ ها کوتاه است. آدمها به حداقل انرژی بسنده میکنند. انگاری که مردگان نای حرف زدن ندارند. ولی زندگان  میفهمند. کنجکاوی میکنند و این خط محور بین مرده و زنده گاه آنقدر ظریف و باریک است  که قابل  تشخیص نیست.

نمادگذاری به آن روش کافکا در هاویه به شکل شرقی تر و ظریفتری اعمال شده است. اما گاه خط و ربط و نشانه ها را نیافتن. به پوچی از مفهوم رسیدم و در گفتن این که جاهایی را نفهمیدم ابایی ندارم.

                    هاویه

برهنه و باد و میخانه سبر را بیش از بقیه داستانها دوست داشتم.

اگر هاویه را نخوانده اید خواندش را توصیه میکنم.اگر خواندید هرچه دستگیرتان شد با من هم به شریک شوید.