حمیدوو برگ بیدوو

یادداشت های یک دیوانه بعد چهارم

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نمایشنامه» ثبت شده است

سایه ها

پرده یکم:
چهره گسترده خیابان خلوت با هوای خفه یک  نیمه شب تابستانی ، جند ماشین درحاشیه  خیابان  پارک هستند.خیابان خالی از رهگذر است. تیر چراغ سمت راست صحنه را روشن کرده . بادی ضعیف برگ درختان را بازی میدهد. از خیابان اصلی گه گاه نوری توی خیابان می افتد و خیلی زود محو میشود.
زن و مرد نشسته توی خودرو سواری کوچکشان. در حال حرف زدن با هم ... درب ها بسته است و  فقط طرح لب ها و حرکات دست و صورتشان  قابل رویت است...
 درب سمت شاگرد تا نیمه با تردید باز میشود...

مرد : ببند اون درو
زن : داد نزن ...
مرد: داد میزنم.
زن : گفتم داد نزن....
مرد: ذله ام کردی...
زن درب را  کمی  میبنند اما  کامل نه ... -  میشه داد نزنی ..همسابه ها
مرد : داد نمیزنم  
زن دوباره درب را باز تر کرده اینبار با لحنی محکم تر ...پس داری چی گهی  میخوری؟
مرد: خفه شو...
زن : خودت خفه شو....
مرد : میگم  خفه شو...
زن اینبار مضطرب و جری تر داد میزند...
خودت خفه شو نکبت...
مرد دستی بالا میآورد. به نشانه  زدن و ارعاب .. ببند اون درو..
زن : نمیخوام..
مرد .گفتم ببند.
زن : نمیخام  بزار همه بدون  چه  دیوثی هستی.... هرزه
مرد: هرزه  جد و آبادته ... بده اون گوشیتو تا بهت نشون بدم هرزه کیه...
زن: گمشو... به من نگو 
مرد: گفتم ببند اون درووو... 
دو بچه شش و و هفت ساله  صندلی پشتی ترسیده و  آشکرا  میلرزند و اشک میریزیند.
بچه بزرگتر با اظراب صحنه را نظاره میکند.
زن: خفه شو عوضی اشغال... باز گذاشتم همه بشنوند... 
مرد: در و بند بریم خونه ...
زن : من با تو جهنم هم نمیام...
مرد: غلط میکنی باز کن  در و  بریم تو اینجا  ...
بچه ها  ترسیده و یکیشان  درب عقب را باز میکند..
صدای  جر و بحث مرد به وضوح توی خیابان  شنیده میشود. تک و توک سایه ها پشت  پنجره ها  حاضر میشوند.
بچه بزرگتر اشکارا به گریه افتاده ..پسر کوچک تر هنوز نمیدانم چه باید کند. اما سراسیمه شده
 مرد: غلط میکنی نیایی... نیای بری پیش اون حرومزاده ها....
زن: حروم زاده جد و ابادته ...
مرد: به خانواده من  فحش نده ...
زن: مگه دروغ میکم...
مرد آشکارا  با پشت دست توی دهان زن  میزند. سایه حرکت تیز دستش از پشت شیشه  ماشین  پیدا بود.
زن  با دو دستش فکش را  یگیرد ....بعضش گرفته 
زن به یکباره درب ماشین را باز میکند...
پسر کوچک تر هم گریه اش جاری میشود...
زن  به سرعت از ماشین  پیاده ی مشود و درب را میکوبد...

سایه زن  که با غیظ قدم برمیدارد در کوچه کش می آید.سایه بچه ها که دنبالش در حال دویدند نیز کش می اید و بزرگ میشود.
مرد از ماشین پیاده شده و  وسط خیابان نظاره گرد دور شدن زن است.
لبهایش برای گفتن واژه ای باز میشود.
بر میگردد فحشی زیر لب میدهد و مشت اش را در دست دیگر میکوبد.
سوار ماشین میشود و دور میشود.
سایه ماشین ذره ذره کوچک و کوچکتر میشود و از بین میرود.
پسر بچه ها  که سایه شان هم قد مادر شده است  راست و چپ مادر از صحنه خارج میشوند.




۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
hamid vasheghani

فرمالیست

زمستان 92 کنجکاوی ام و دقت کردن روی پوستر های بی شمار دیوار کافه ای در کریمخان  مرا به دیدن تئاتری رساند که قصه اش معمولی بود ولی اجرایش جدید و فوق العاده،  طوری که اسمش با همه حافظه خرابم در به یاد داشتن اسامی هنوزخاطرم هست."عروسک های سکوت". صحنه تئاتر با همه کاستی های تالار سایه کالا انعطاف پذیر و در دست کارگردان بود. فضا سازی و نور خوب بود و صدا گذاری بهتر از آن. بعد از آن فکر کردم خب فرمالیست بودن همچین بد هم نیست. شما  قصه جدید ندارید، آنقدر هم در دایره واژگان و زبان قوی نیستی که بتوانی نمایشنامه شاخی بنویسی خب بنشین روی فرم کار تمرکزکن و  بگذار  نقطه قوت کارت باشد طوری که مخاطب متوجه ضعف های اجرا نشود. زمستان 95 هم باز  "رویای نیمه شب تابستان" را دیدم با اجرایی که  هر آن فکر میکردم الانیکی از بازیگرانش با صورت نقش زمین میشود یا لای درهای چوبی که با بی مبالاتی  ساخته شده بود ولی قشنگ بود گیر می کند و دو نیم می شود.
اجرای 95 کمی برایم یادآور شد که فرمالیست بودن حد و مرز دارد و  نباید آنقدر باشد که اصل موضوع  فراموش شود. فرم ها باید در خدمت محتوی باشند و به عنوان چاشنی ازش استفاده شود. مگر اینکه بخوانیم خورش کاری درست کنیم . با چند تکه ناقابل گوشت که  حساب ان از بقیه سواست.


دیشب دقایقی بعد از افطار به دیدن نمایشنامه خوانی نشستم  با هشت کاراکتر زن که برای زیارت امام رضا رفته بودند.  هرکدام پی مقصد و مقصودی راهی شده بودند. و از هم چیزها می دانستند و نمیدانستند. نمایشنامه امضا دار و صاحب خط و بست بود. خوانش ها روان و بدون دست انداز و موسیقی هم آنقدری بود که بشود اسمش را گذاشت موسیقی زنده تئاتر اما خط روایت دائم از دست آدم در میرفت. شاید به خاطر دیالوگهای دو- سنفره زیاد بود که نیاز به اجرا داشت. به تحرک. شنیدن نمایشنامه در صحنه خیلی تفاوتی با اینکه همین نمایشنامه را لمیده در اتاق بهارخواب در حالی که ناز بالش را زیر کفلت چپانده ای نداشت.
هرچند بعد از اجرا فهمیدم امکان اجرای نمایش نبوده و تلاش برای روی صحنه بردن چنین نمایشنامه ای با مخالفت  علم الهدی نمایان  متوقف شده است.
و این سبک از اجراء  نمایشنامه  "کو کوی کبوتران حرم"در حقیقت اداء دینی از طرف کارگردان "علی سرابی"به نمایشنامه "علیرضا نادری" است.
چرا که فقط در یک شب و یک اجرا تدارک دیده شده است. 
القصه اینکه طی این مدت سه اجرای فرم گرای متفاوت در خاطرم ماند که یکی نقطعه قوت شده بود دومی نقطه ضعف بود و آخری از سر الزام بود و متوسط .
مهم تر آنکه فهمیدم شما  میتوانید محدودیت داشته باشید و خوب باشید میتوانید محدودیت نداشته باشید و شورش را در بیاورید میتوانید ضعیف باشید اما تلاش کنید بهترین خود را ارائه کنید.

اگر در این شبها دوست داشتید به دیدن نایشنامه خوانی بنشینید. تالار اصلی تئاتر شهر سه شب دیگر میزبان نمایشنامه های خوبی از نمایشنامه نویسان وطنی است. 

1- برای اطلاعات بیشتر اینجا را هم بخوانید.
2- بیشتر از علیرضا نادری بخوانیم

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
hamid vasheghani