حمیدوُو بَرگ‌بیدوُو

برای روشنایی بنویس.

سند بردگی

باید این را جایی مینوشتم. باید ثبتش میکردم در روزهایی که کشتار وحشیانه در جای جای ایران برقرار بود و اینترنت و تلفن بین الملل قطع بود تا کسی از این جنایت اطلاعاتی برای کسی نفرستد. حدود 700 بازرگان دارای کارت بازرگانی برای ارتباط با شرکای تجاری خود آنهم برای بیست دقیقه به محل اتاق بازرگانی تهران مراجعه کردند، تعهدنامه مکتوب امضا کردند و تحت نظر یک آدم امنیتی دقایقی به اینترنت بین الملل وصل شدند.

تعهدنامه استفاده از اینترنت

هدفم از نوشتن ابدا تقبیح کار بازرگانان نیست چرا که خودم هم آن روزها دنبال 5 دقیقه دسترسی یا فقط قابلیت چک کردن ایمیل هایم بودم . ابدا نه میخواهم ازشان انتقاد کنم یا کارشان را نکوهش کنم. هرچند معتقدم کارشان نوعی به لجن کشاندن شخصیتشان بود. هدفم ثبت میزان ترس و عمق جنایت  حاکمیت بود که بدون اطلاع قبلی همه راه های ارتباطی را قطع کرد. این کار نوعی خودزنی هم هست و نارضایتی بیشتر به همراه دارد. وقتی متوجه ابعاد واکنش ها بشوی شاید بتوانی تصویر دقیق تر از واقعیت منقطع و سانسور شده بدست بیاری. اعتراضات به وضعیت معیشتی در دی ماه 1404 بزرگترین، گسترده ترین و بی سابقه ترین اعتراضات از بهمن 57 در ایران بوده است. تصویر منقطع ، سانسور شده و تحریف شده این روزها  شاید نتواند پازل کاملی از وضعیت موجود دست بدهد اما شدت واکنش میتواند ابعاد کنش واقعی را نشان دهد.

۲ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۱
Hamid Oo

کم بودگی

من فارسی ناقصی دارم. کم خوانده و کمتر نوشته‌ام. زبان فارسی ام برای کسی که میخواهد محتوای فارسی با معنا تولید کند کم است.  حداقل خودم اینطور فکر میکنم. همیشه شاگر متوسطی بودم. بهره هوشی پایینی نداشته ام اتفاقا زود میگرفتم اوضاع ازچه قرار است اما تمرکز و تداوم کافی را برای به انتها رساندن نداشته ام. اینها را خودم خوب میدانم. دفترچه کارهای نیمه تمام ام هم پر از موضوعاتی است که چند سال مانده و انجام ندادمشان. حالا که در نیمه راه سی و هفت سالگی ام حس میکنم سنگینی این کارهای نکرده بدجور دارد مچاله ام میکند. توان تمرکز و کارهای روزمره را ندارم. هر کاری حتی پوشیدن جوراب را هم به تعویض میاندازم.

بدی دیگرش این است که در این احوال وقتی هنوز درگیر خودت و کار و بارت هستی یکدفعه جنگ میشود. موشک از آسمان میریزد عدل یکی‌اش کنار خانه خواهرت میخورد. شهر محل سکونت را تخریب و هرجی ورایی تر از قبل میکند. وقتی داری با شهرداری و انبوه شیتیل بگیر هایش  سر مسیر عبور عابر یا دوچرخه یا کاشت یک درخت میجنگی یک دفعه یک موشک میخورد وسط همان محل و کن فیکان میکند. همه چیز به سود همان شهرداری میشود که بیشتر ازت بکند.  دوباره تا میخواهی کاری کنی جنگ دیگری آغاز میشود. وقتی حساب دودوتا میکنی حساب میکنی با فروش و قسط وام ماشینت را عوض کنی قیمت ماشینی که نظر کردی دو برابر میشود. 

من نمیدانم اینجور وقتها چه باید بکنم. این را میدانم که  برای بخشی از آن کاری نمیتوانم بکنم، اما برای آن بخش اولش برای این کم‌بودگی برای این رها کردن چکار باید بکنم؟ برای اینکه بتوانم حرفم را حداقل به فارسی زبانان بفهمانم تا نزدیک ترین واژگان به آن مفهوم در ذهن را بیان کنم. نمیدانم شما راهکارتان چیست و اصلا چقدر از حرف من را متوجه شدید ولی عمیقا به راهنما و مساعدتان نیازمندم. 

۳ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
Hamid Oo

همان همیشگی

1

سال سوم کارشناسی بودم که انتخابات سال هشتاد و هشت (2009 میلادی) برگزار شد. آن زمان هم امتحانات دانشگاه مثل حالا لغو شد و به تعویق افتاد. دقیق خاطرم هست که درس مکانیک سیالات و دو درس دیگر دو بار امتحان برگزار شد. از سال هشتاد و هشت تا امروز نزدیک به 16 سال میگذرد. اما در 16 سال گذشته سرمایه اجتماعی و میزان اعتماد به حاکمیت کم و کمتر شده است. وضعیت اخلاقی در جامعه ایران افول کرده و اقتصاد ایران ویران شده است.

2

سال 1390سرباز بودم. آن زمان هم یک شوک در قیمت دلار ایجاد شد. قیمت دلار در حدود 1100 تومان بود. نهادی که درش سرباز بودم و سرویسی که هر روز صبح مارا به محل خدمت میرساند دائما بحث دلار بود. یک نفر از همکاران خانه و ماشین اش را فروخته بود و دلار خریده بود. دلار به بهانه حذف یارانه ها و مستقیم شدن عرضه یارانه به مردم از 1000 تومان به 2500 تومان تغییر قیمت داد. وضعیت بعد از روی کار آمدن حسن روحانی و امضاُء برجام تا حدودی فروکش کرد اما در دوره دوم روحانی با خروج آمریکا از برجام و جهش نرخ ارز مجدد اعتراضات شروع شد.

سال 1397 که امریکا از برجام خارج شد برای یک ماموریت کاری راهی ترکیه بودم که خبر اعتصاب بازار و درگیری پلیس با کسبه را شنیدم. قیمت دلاردر اردیبهشت 97 یکباره از 4200 تومان یه 8000 تومان رسید و تا پایان همان سال رقم 14000 تومان را هم دید. همان زمان بود که دولت برای دمپ کردن شوک قیمت، دلار ترجیحی که به دلار 4200 تومانی یا جهانگیری معروف شد را به وارد کنندگان داد. اما اختلاف 3.5 برابری وسوه کننده بود و هر وارد کننده ای را ترغیب میکرد که بیش اظهاری کند یا نرخ کالای وارداتی خود را بالاتر از رقم حقیقی اعلام کند. زمستان 96 و 97 ایران اعتراضاتی شد که به نسبت اعتراضات امروز کوچک و  بسیار صنفی بودند. 

3

سال 1400 با روی کار آمدن ابراهیم رئیسی باز زمزمه های حذف ارز ترجیحی پیش آمد و نرخ ارز ترجیحی در بهار 1401 اینبار از 4200 تومان به 28000 تومان افزایش یافت. در زمان اجرا نرخ دلار در بازار آزاد 29000 تومان بود اما طولی نکشید که دوباره اختلاف نرخ دلار با ارز ترجیحی مشخص شد و این روند همواره صعودی ماند تا حملات 8 اکتبر اسرائیل و غزه که شتاب بیشتری به نرخ ارز داد. بعد از سقوط هلی کوپتر رئیس جمهور و کشته شدن ابراهیم رئیسی و انتخابات زودهنگام دولت مسعود پزشکیان اندکی امید و روحیه به جامعه ایران اضافه کرد تا حداقل شرایط اقتصادی مشابه دوره اول روحانی برگردد اما بالا گرفتن اختلافات داخلی و خارجی و بعد جنگ 12 روزه ایران با اسرائیل همه روزنه های امید را بست. دولت پزشکیان در عمل، خلاقیت و عملگرایی لازم را از خود نشان نداد و صرفا مجری دستورات شد. جوری که بنظر میرسد رئیس جمهور حتی همان نقش جداقلی که پیشتر داشت را ندارد. با تنگ تر شدن حلقه محاصره بار انتقاد از وضعیت اقتصادی هم بیشتر و بیشتر شد.

4

بالاخره در آذر 1404 برای نوبت چهارم طی 15 سال اخیر باز هم دولت پزشکیان با وعده ارائه مستقیم یارانه ها به مردم اقدام به حذف ارز ترجیحی 28000 تومانی کرد. که شوک قیمتی 3-4 برابری برای برخی اقلام مانند روغن خوراکی و برنج و تخم مرغ را به همراه داشت. دولت پزشکیان همان راهی را رفت که احمدی نژاد و روحانی و رئیسی هم رفته بودند و نشان داد در عمل اینکه چه کسی رئیس جمهور ایران باشد توفیر چندانی در وضعیت معیشت و اقتصاد ندارد.  و وضعیت فعلی اقتصاد ایارن رابطه مستقیمی با این موضوع دارد که چه کسی و با چه رویکردی در کاخ سفید نشسته باشد. نرخ های به سرعت در حال بالا رفتن هستند و ارزش پول ملی با سرعت وحشتناکی در حال سقوط است. تا جایی که ریال ایران در بی ارزش ترین ارز دنیا در رقابت با  ارز ونزوئلا و بورکینافاسو است.

5

با همین دست فرمان هر دولتی روی کار بیایید دیر یا زود باید همین نرخ 126000 تومانی هم با تنش فراوان و اعتراض زیاد باید جایش را به نرخ بالاتری بدهد. اینکه طی کمتر از 15 سال نرخ دلار 150 برابر شود چیزی جز فاجعه نیست. افزایش 150 برابری قیمت ارز بیش از هر جنگی به ایران خسارت وارد کرده و اگر امروز هوای آلوده، ناپایداری در شبکه آب و برق و گاز داریم. اگر حد نصاب اخلاقیات شدیدا افول کرده. رانت فساد زیاد شده بخشی از آن فقط بخاطر بی ارزش شدن پول ملی است. چه بخواهیم چه نخواهیم ما در معیار جهانی خیلی خیلی فقیر شده‌ایم. 

پ.ن: این متن نه یک پست سیاسی یا جناح گیری که فقط یک ثبت وقایع و دورنمای 15 سال گذشته در وضعیت ارزی ایران است. 

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

راوی نامعتبر

این را میدانم که یادداشت های این روزها نباید پراکنده باشد. باید این ایام و ظلمی که به مردم ایران رفته را ثبت کرد. امروز یازدهمین روز قطعی سراسری اینترنت است. روز جمعه بعد از هشت روز قطعی مطلق ارتباط، پیامک های متنی باز شد. این را در یک جمله میگویم ولی هنوز در باورم نمیگنجد حکومتی در قرن بیست و یک در عصر تکنولوژی برای 8 روز اس ام اس که پایه ترین و قدیمی ترین شیوه ارتباط سیار است را برای شهروندانش قطع کرده باشد. اصلا نمیشود اینها را در عرصه بین المللی به کسی تعریف کرد. در مخیله کسی نمیگنجد. درگاه های پیام رسان داخلی مثل بله و آیگپ از روز شنبه 27 دیماه باز شد اما هیچ خبری از اینترنت بین المللی نیست. آمار 2% که استاکس‌نت درباره‌ی اتصال ایران اینترنت بین الملل ذکر کرده، یقیین خودی ها و الیگارش های حکومت اند. چون با توجه به سختی خرید و هزینه های بالای تجهیزات و آبونمان بعید میدانم 2% مردم ایران یک میلیون هشتصد هزار نفر دسترسی به اینترنت ماهواره ای داشته باشند. این جماعت باید مشتق یا گزیده ای از همان سیم کارت سفید های تابستان باشند. بحث غم انگیز ماجرا آنجاست که ما از خودی و غیر خودی خورده ایم. یکسری سایت ها را خارجی ها برای IP های داخل ایران ممنوع و بلاک کرده اند. راه دسترسی را هم جمهوری اسلامی مسدود کرده است. خودم باید تا 15 ژانویه مکاتبه ای با سایت خارجی میکردم که نشد. کلافه و اعصاب خرابم، کاری هم از دستم بر نمی آید. تلویزیون را روشن میکنی کلید واژه ها کلمات مرکب تازه ساختی است که قبلا  نشنیده ای: " ماهیت  تروریستی -تکفیری" " فتنه‌گری" " آشوبگر"  " عوامل امریکایی- صهیونیستی"  هیچکس به این اشاره نمیکند اگر اینها تروریست خارجی بودند پس چرا خانواده هایشان برای گرفتن  اجسادشان اینقدر پیگیرند؟؟؟ اصلا چرا خانوادهاشان در ایران اند؟ مگر پول نگرفته اند چرا از ایران خارج نشده اند؟ مگر نه اینکه داعش عضوگیری های از خارج داشت چرا همه این کشته شده ها تابعیت ایران دارند؟ اگر هم فریب خورده یا با وعده پول اینکار را کرده اند که سوالی باقی نمی ماند. وقتی مردم را برای 700 گرم ماکارونی و یک و نیم کیلو مرغ اسیر سامانه و صف میکنید و حرمتش را به لجن میکشید طبیعی است یک جایی دیگر نمیکشد. رد میدهد. اعتراض میکند. به رگبار بستی شان ، به  فجیع ترین شکل ممکن برخورد کردی حالا داری اینها را گردن عوامل خارجی می اندازی؟ اگر اینقدر عوامل خارجی در ایران هست پس دستگاه امنیتی کجای کار است؟ دقیقا دارند چه غلطی میکنند؟

علی الظاهر قرار نیست امروز هم اینترنت وصل شود. در قطعی های قبلی هم همینطور بود. هزینه این قطعی هر چه باشد از جیب ما میرود. برای جماعتی که نت سفید دارند یا آنها که اصلا نمیدانند اینترنت چیست فرقی نمیکند. اما بالاخره هرچقدر این حجم کنترل ادامه داشته باشد یک بخشی از واقعیت ها این بار از دوربین های مردم بیرون می آید. اصلا ده درصد فیلم هایی که 18 و 19 دیماه ضبط شده باشند. دیر یا زود ماهیت جنایت مشخص میشود. آنوقت روایت های رسمی و تکراری نامعتبر میشوند. راوی ها در هم می ریزند، زاویه‌دید ها تغییر میکنند. و آن سیال بودنی که از اصلا از شدت رئال بودن  دارد به سورئال پهلو میزند خودش را عیان میکند. 

۳ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

شب هفتم

میخواستم بنویسم روز هفتم قطع اینترنت بعد گفتم که فقط اینترنت نیست. پیامک هم قطع است. ارتباط با خطوط کابلی خارج کشور هم قطع است. امکان کامنت گذاشتن در وب سایت های اینترنت ملی متوقف شده. امکان بارگذاری تصویر برای آگهی های دیوار هم مختل شده است. پس این عملا قطع اینترنت نیست. واحد شمارش این قطعی روز نیست باید بگویم شب. چون این اوضاع تیره حکایت از یک یلدای طولانی برای ایران دارد. آنقدر تیره و کدر که حتی نمیشود برای دوستی خارج از کشور تعریفش کرد. یعنی میتوان تعریف کرد اما بعید است کسی باورش کند. هیچکس باور نمیکند. 

chatbox

حالا اما یک چیز را خوب میدانم که تاریکی از یک حدی که بگذرد دیگر برگشت ناپذیراست. شب مصنوعی طولانی با صبح حقیقی تمام میشود. صبح حقیقی تنها امید شب آویزان است.

۴ نظر موافقین ۹ مخالفین ۱
Hamid Oo

روزهای تاریک انسانی

1

جمهوری اسلامی برای چندمین بار اینترنت کشور را بطور کامل قطع کرد. تا در عمل نشان دهد که اینترنت حکومتی همواره ابزار کنترل و سرکوب است، نه یک قابلیت ارتباطی. دو هفته از شروع اعتراضات در ایران میگذرد و تا امروز حتی نمیدانیم چند نفر دستگیر چند نفر مصدوم و چند نفر کشته شده اند؟؟ در آینده هم به آمار دقیق نمیرسیم چرا که بر خلاف ادعا، سیستم حاکمیت درگیر فساد پیچیده و عمیق است و فاسد همیشه از شفافیت میترسد. همیشه سعی در امنیتی کردن به قصد کدر سازی و مخدوش کردن حقیقت دارد. سالهاست از همه سربازهای وظیفه گوشی موبایل ضبط میکنند. لپ تاپ همه مراجعین به صدا و سیما ضبط میشود اما ارشدترین فرماندهان نظامی را در امنیتی ترین مکان ها به کسری از ثانیه ترور شدند. اینها همه در نظام معنایی نشانه های صریحی است. اگر نمیخواهند بفهمند، یقیقنا نفعشان دراین است که خودشان را به آن راه بزنند ولی واضح است که نفوذ از طریق قطع اینترنت شکل نمیگیرد. مراحل پیچیده تری دارد که باید درون خودشان جستجو کنند.

2

در این نوبت حتی نرم افزارهای پیام رسان داخلی و  پیامک ها را هم مسدود کرده‌اند. ابزار سرچ ندارم اما بعید میدانم هیچ مدل حکمرانی در 20 سال اخیر به این تعداد دفعات و با این دامنه راه های ارتباطی را به روی شهروندان خودش بسته باشد. تا جایی که حتی تلفن به خارج کشور مسدود شده باشد. نمیشود باور کرد حکومتی که  به دنبال رساندن شهروندانش به مقام انسانی است اینقدر غیر انسانی برخورد کند.از دوست قدیمی ام که برای تحصیل ایران را ترک کرد بی خبرم ، از پسر عمه و رفقای دور و نزدیک بی خبرم. 

3

این چند روز به اندازه تمام عمر با وبسایت ها و درگاه های داخلی کلنجار رفتم. متاسفانه با وجود اینکه جمهوری اسلامی از 1388 در هر اعتراض و آشوب اجتماعی اینترنت بین الملل را قطع یا مختل کرده ولی هنوز هیچ زیرساخت قابل اعتنایی در شبکه ملی هم ایجاد نکرده است. 

  • این هفته مدارس تهران غیر حضوری اعلام شد اما پلتفرم شاد بعنوان بزرگترین پلتفرم آموزش کار نمیکند. این پلتفرم ظرفیت این را ندارد که حدود 8 میلیون دانش آموز در نوبت های تحصیلی خود به آن وصل شوند و آموزش ببینید. 
  • وب سایت های دولتی با وجود تمام ادعاها درست عمل نمیکنند. حتی سازمان هدفمندی یارانه ها که نوعی آتش بیار این معرکه بود سیستم پیامک احراز هویت OTPاش کار نمیکند. و پیامک نمیفرستد یا با  ساعت ها تاخیر پیامک میفرستد که قابل استفاده نیست.
  • بستر چت و کامنت سایت هایی مثل دیوار و زومیت بخاطر اعتراض عمومی بسته شده است. یعنی حتی حاکمیت  اعتراض مردم  در قالب صامت و مجازی کامنت در یک پلتفرم که کمتر از یک میلیون کاربر  فعال دارد را هم  تاب نمی آورد.
  • آگهی های دیوار پر شده از درخواست دسترسی به اینترنت، درگیری امروز  آدمها به اینترنت جوری نیست که بتوان بهانه های مختلف آن را  کامل و برای چندین روز مختل کرد. 

4

قرار بود ادعا هایم را به آپلود کردن چند عکس  برای این پست ثابت کنم که حتی امکان آپلود تصویر را هم  گرفته اند. هرچند این توضیحات برای اهل فن اش مثنوعی هفتاد مَن کاغذ است و آن که باید بفهمد میفهمد.

آگهی دیوار

۴ نظر موافقین ۹ مخالفین ۱
Hamid Oo

رفع ظلم بزرگ با کمک ظالم بزرگتر

در خرداد و تیر سال جاری و بعد از حمله نظامی اسرائیل به مناطقی ازکشور، ایرانیان زیادی در داخل یا خارج کشور به خوشحالی پرداختند که اسرائیل با کمک نیروی نظامی و پشتیبانی آمریکا برخی سران نظام و فرماندهان ارشد نظامی ایران را بکام مرگ کشانده است. خوشحالی این جمعیت به شکلی بود که عصر روز اول نشانه هایی از شادی حتی در خیابان های تهران دیدم. ماشین هایی که با ریتم مشخصی بوق میزدندو سرنشینان خودرو ها تنی تکان میدادند و شادی میکردند. اما فقط 48 ساعت بعد وقتی اسرائیل  مناطق زیادی از شهر تهران را هدف حمله قرارداد و شمار کشته شدگان و آسیب دیدگان بیگناه به یکباره بالا رفت مفهوم جنگ و حتی کشته شدن به کلی تغییر کرد. 

روز 27 خرداد 1404 که تهران برای اولین بار در روز  و روشنایی هوا هدف حملات موشکی و پهبادی سرائیل قرار گرفت. تمام خروجی تهران قفل شد. صف های پمپ بنزین کیلومتری شد و تقریبا فروشگاه های مواد غذایی خالی شد. این وجه از جنگ که نکبت مطلق است در باور آن جماعت خوشحالی کننده مغفول مانده بود.  بعدتر که آمار کشته شدگان جنگ 12 روزه به نزدیک 1500 تن رسید دیگر کسی جرائت بیان آن دیدگاه اول را نداشت و این نه بخاطر ترس از حاکمیت که بخاطر دیدن  گوشه هایی از واقعیت جنگ بود.

در 13 دیماه 1404 (سوم ژانویه 2026) وقتی باخبر دستگیری مادورو را شنیدم دوباره حس دوگانه ای پیدا کردم. مادورو توسط ارتش آمریکا به شکل صحیح و سالم دستگیر شده بود. در معنای اول دستگیری دیکتاتوری چون مادورو که سالها قدرت را کشور ثروتمندی چون ونزوئلا در دست گرفته بود و اجازه کوچکتری مشارکت در قدرت را نمیداد خبر مسرت بخشی بود. اما رئوس دیگری از حقیقت در آن لحظات ابتدایی مغفول میماند. اینکه ارتش امریکا چطور کاخ و سیستم امنیتی ونزوئلا را از کار انداخت. گارد محافظ و وزارت دفاع ونزوئلا چه بر سرشان آمده؟ اصلا اگر به این راحتی میتواند حمله کند تکلیف ازاینجا به بعد چه میشود؟ هر کسی حتی عدالت خواه و ملی‌گرا را میتواند راحت بکشد؟ 

اتفاق بعدی وقتی شکل گرفت که اپوزیسیون مطرح ونزوئلا خانم ماریا کورینا ماچادو که مهر لوح نوبل اش هنوز خشک نشده حتی برای سرپرستی یا اداره امور ونزوئلا انتخاب نشد. ترامپ صریحا اعلام کرد اپوزویسون که در اتریش یا خارج خاک کشورش اقامت دارد شایسته دریافت هیچ پستی نیست. برپردیم به مثال داخلی اش، 48 سال از سرنگونی حاکمیت پهلوی میگذرد و 45 سال است آخرین پادشان ایران از دنیا رفته است. خانواده سلطنتی تقریبا در حفظ خودش ناکام مانده، سه فرزند پادشاه خواسته یا با قوای قهری از دنیا رفته اند. تنها ولیعهد رسمی 45 سال است در خارج کشور است و در حتی در لابی یا حزب متحد و قوی علیه حاکمیت جمهوری اسلامی راه‌اندازی نکرده است. هر از گاهی در بحران های سیاسی رخی نشان میدهد و  بعد محو میشود تا  بحران و اعتراضات بعدی. در جریان افزایش ناگهانی قیمت بنزین در آبان 1398 بعدها در ماجرای سرنگونی هخواپیمای اوکراینی دیماه 1398 و  در اعتراضات به قتل مهسا امینی در شهریور 1401 موقعیت ایده آلی داشت اما ناتوان در  استفاده بود. در جنگ دوزاده روزه کنفرانسی در مونیخ تشکیل داد ولی نتوانست سران اتحادیه اروپارا حداقل با خود همراه کند و درست  چندساعت بعد از کنفرانس رئییس جمهور آمریکا  با پیغام هایی ایارن و اسارئیل را راضی به آتش‌بس کرد. 

حالا در دیماه 1404 نیز گروه های زیادی مجدد نام پهلوی را تکرار میکنند، اما به دلایلی بعید میدانم شازده پهلوی ارزش این جانفشانی ها را داشته باشد. مهم ترین دلایل ام دور بودن شازده از فضای سیاسی بین المللی است. هرچند سعی شده است با صرف پول او را در اجلاس های مهم شرکت دهند اما ماهیتا حضور در چنین مجالسی و ایجاد ارتباط و گرداندن روابط نیاز به توانمندی هایی دارد که در ایشان وجود ندارد. دوم اینکه اگر رضا پهلوی یا هر اپوزیسون خارجی امید بسته است با کمک یک نیروی غیر دموکراتیک خارجی به قدرت برسد باید این ریسک را هم در نظر بگیرد که ممکن است بازی فقط استفاده از اسم او باشد و بعد از سرنگونی همان اتفاقی که برای ماچادو در ونزوئلا افتاد برای او هم بیافتد. پس اگر داعیه حاکمیت دارد فارغ از اینکه اصلا توانایی حل کلاف تو در توی ایران را دارد یا ندارد اول باید همه تلاش خود را مصروف همراهی بین المللی و ایجاد وزن سیاسی کند. دوم اینکه بداند توصل به زور دیکتاتور بزرگ الزاما موافقت آنها با اون نیست و ممک است صرفا بازی با ورق او باشد.

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۲
Hamid Oo

از تلمود تا تورات

جمعه ای که گذشت بالاخره سریال #unorthodox را تمام کردم. حقیقت از سریال بدم هم نیامد. خلاصه بخواهم بگویم جوری که اسپویل هم نشود سریال در مورد فرار از زندگی تحت سایه شدید ایدولوژی دینی است. آنچه بیشتر از همه نظرم را جلب کرد شیوه روایی سریال بود. خط روایت داستان و سیر اتفاقات در کمتر از یک هفته اتفاق می افتد اما فلاش بک‌ها و تداعی های ذهنی کاراکتر اصلی چنان دقیق با جزئیات و به موقع است که عقبه شخصیت و آنچه بر او رفته کامل بیان میشود. اما دو نکته در مورد امتیاز بالای سریال دارم که بنظرم به اندازه امتیازش خوب نیست.اول اینکه شاید برای جوامع غربی که در قرن 19 میلادی مذهب و حکومت مذهبی را بوسیدند و گذاشتند سر طاقچه کلیسا تا یکشنبه ها بهش رجوع کنند این اتفاق عجیب و خارق العاده و دیدنی باشد. ولی برای نصف دنیا که عمارت های اسلامی و استبدادی و خشونت بی حد و حساب دینی را هنوز دارند تجربه میکنند. این اتفاقات چیز عجیبی نیست. کاراکتر اصلی این سریال حداقل سواد داشت. با نفوذ پدر بزرگش توانسته بود مخفیانه نوازندگی پیانو آموزش ببینید به واسطه مادرش تابعیت مضاعف کشور آلمان را داشت. این با آن دختری که تحت سلطه طالبان یا بوکو حرام است که نه پول دارد نه نفوذ نه تابعیت دیگری، زمین تا آسمان فرق میکند. دوم اینکه بنظرم سازندگان و پخش کنندگان فیلم به نوعی هم در تبلیغ یهودیت هم در تقبیح افراطی گری کوشیدند و اتفاقا موفق هم بودند.اگر شما هم مثل من نمیدانید فرقه حریدی یهودیت چه فرقه ای است یا آیین و مناسک آن آشنایی ندارید این سریال خیلی جمع و جور و مختصر قشنگی هایش را نشان میدهد یک کمی تقبیح هم میکند و در نهایت با پایان بندی که مشابه پایان بندی های صدا و سیما است نشان میدهد متحجرین آنقدر هم بی منطق و سفت و سخت نیستند.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

روزنگاری جنگ - روز دوازدهم

بوی باروت، عطر بربری

در سنگر دست ساز خودم خوابم برده بود. بعد از 4 صبح صداها افتاد. کمی خوابیدم و با صدای زنگ موبایل بیدار شدم. خواهرم بود از شب قبل پرسید. بیدار بود. او در روستا بود و ما در تهران. طبیعی بود یازده شب خوابیده باشد و 6 صبح بیدار شده باشد. خبر از ما نداشت که چشم برهم نگذاشته ایم. حال و احوال کرد و گفت خبر آتش بس امده گفتم که شنیدم. با اینکه نخوابیده بودم حالم خوب بود. خسته نبودم بیدار شدم و به چندتا رفیق دیگر پیغام دادم. بلند شدم و سنگرم را جمع کرد وسط راه گفتم نکند این آتش بس کوتاه باشد چرا سنگر را بهم ریختم؟؟ ولی دیگر حالش را نداشتم بسازمش. لباس پوشیدم و رفتم نانوایی، جعفر، شاطر بربری محل مان هنوز نان داخل تنور نچیده بود. خانه اش در اثر انفجار فرجام آسیب دیده بود. مرا که دید گفت:" سحر خیز شدی مهندس... " گفتم تو چرا زود آمدی گف  در مغازه میخوابم.خانه ام دیگر امن نیست. بیست دقیقه ای طول کشید تا نان را از تنور در بیاورد . عطر بربری داغ  حس زنده ای بود پس از 12 روز مرگ و نیستی. ته دلم شاد بودم از اینکه قرار است این اوضاع جهنمی تمام شود. رفتم خانه نان و پنیر و گردو را گذاشتم روی میز چای دم کردم با هل و دارچین و نشستم مفصل بی اینکه چیزی چک کنم یا نگران باشم کسی چه گفته صبحانه خوردم از چندتا از رفقا و مهدی که شب قبل شب سختی گذرانده بودند احوال پرسیدم. حالشان خوب بود مهدی خواهر زاده اش مصدومیت پیدا کرده بود اما رفته بود بیمارستان بخیه شده بود و مرخص شده بود. افتادم به مرتب کردن خانه . پارکینگ و ماشین شبیه مناطق عملیاتی بود. یک وچب خاک روش نشسته بود. گفتم تا تهران خلوت است و هنوز مسافرها برنگشته اند شروع کنم به شستن و مرتب کردن. ماشین را جارو کشیدم و شستم. پارکینگ را جارو زدم. جلوی در حیاط را آب و جارو کردم. حسابی خیس و خسته و عرق کرده بودم. خانه را جارو برقی کشیدم. آشپزخانه و سینک را برق انداختم. رفتم توی بالکن فکر کنم کبوترها هم در اثر صدا و انفجار دچار سندروم روده تحریک پذیرشده بودند. حسابی بالکن را کثیف کرده بودند. از توی ساک ابزارم کاردک اوردم و بی ادبی‌ها‌یشان را تراشیدم. بعد قالی کف بالکن را تکاندم و با آب کف بالکن را شستم.برگشتم خانه  چای خوردم و رفتم دوش گرفتم. اذان ظهر گذشته بود کارم تمام شده بود.  برای خودم مفصل نهار درست کردمو نشستم به خوردنش. با هر لقمه لذت میبردم. 12 روز پیش هیچوقت فکر نمیکردم از اینکه بخواهم در خانه حمالی کنم اینقدر خوشحال شوم. اما حالا حال خوبی داشتم دوپامین در رگ هایم جاری بود. عصری مامان برگشت به خانه، غیبتش دوماهه بود. وجودش نعمت بود. خیلی قبل از جنگ رفته بود و هر بار به دلیلی بازگشتش به عقب افتاده بود. خسته بود و دلش حمام میخواست گفتم من بادمجان خریده ام. میخواهم میراز قاسمی درست کنم. تا تو دوش بگیری ردیفش میکنم. بادمجان ها را روی کباب پز پشت بام سوزاندم. هوای تهران عجیب خاک آلود بود. چشم ها و گلویم میسوخت. اینهمه ساختمان خراب شده است. خاکش در هوا معلق است. بوی گوگرد و باروت هم می‌آمد. وسط کار که داشتم بادمجان ها را میچرخاندم که همه جایش کباب شود. صدای هواپیما شنیدم. عرق سرد کردم باورم نمیشد آن همه آتش‌بس و زرت و پورت تمام شده باشد. برگشتم به خانه بادمجان ها پوشن کندم به مادرم نگفتم که صدای هواپیما شنیدم. میرزا قاسمی را با ته مانده بربری هایی که صبح خریدیم خوردیم. او رفت و خوابید و من در اتاقم روی تخت دراز کشیدم. خیره به سقف بودم و گوشم به صداها، خوابیدم روی تخت از یادم رفته بود. فکر اینکه سرم سمت شیشه باشد یا پایم  اذیتم میکرد. سعی کردم بهش فکر نکنم. به صداهای بیرون فکر نکنم. پنجره را بستم پنکه را روشن کردم که صدای دیگری هم نشنوم. فردا باید بروم سرکار امیدوارم یادم برود این دوازده روز چه گذشته. امیدوارم چیزهایی تغییر کند. حاکمان بفهمند از کجا خوردند. بفهمند عامل پیروزی شان صبوری مردم بود. بفهمند و بیشتر به مردم برسند. کمتر اذیتشان کنند و بیشتر به حرفشان گوش کنند. کاش این 12 روز جز عمرمان حساب نشود. کاش خرابی ها خود به خود خوب میشدند بهتر و بیشتر از قبل حتی. اما این خبرها نیست. نمیخواهم به بعدش از حالا فکر کنم. نمیخواهم حتی خودم را دیگر سرزنش کنم که چرا زودتر از اینها از ایران نرفتم. من کارم را درست انجام دادم و همینجا حداقل در همین دوازده روز به درد چند نفرخورده ام. پیمان میگفت وجود رفیقی مثل تو که مجرد و در تهران است نعمت است. خودش هم برایم همین حالت را دارد. ولی وضعیت هیچ وقت قرار نیست ثابت باشد، تغییر میکند. این ها را اینجا نوشتم. چون این دوازده روز نتوانستم خیلی چیزها را در خودم هضم کنم. نیاز به نوعی نشخوار افکار دارم. حالاتم را نوشتم تا بعدها که بهشان برمیگردم بدانم آن روز چه وضعی داشتم چه کارها کردم و کجاها رفتم. باید خودم چیزهایی از این وضعیت بیاموزم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱
Hamid Oo

روزنگاری جنگ - روز یازدهم

بعد از ده روز تعطیلی شدن شرکت بالاخره برگشتیم سرکار، غیر از 7-8 نفر از همکارها از بقیه خبر نداشتم و هر کس را می‌دیدم خوشحال میشدم که زنده و سالم است. به بعضی ها حتی این خوشحالی ام را بیان هم کردم. ایمیل ها را چک کردم. چندشرکت و وندور چینی و عرب و هندی که ارتباط زیادی هم باهاشان نداشتم بهم ایمیل زده بودند. بعضی هاشان مشخص بودند اصلا خبر نداشتند وضعیت چیست چرا که ایمیل های معمولی بود. کاتالوگ و معرفی محصول و کارهای از این دست، اما چندتایشان عمیقا احساس همدردی کرده بودند و امیدوار بودند زودتر برگردیم. یکی شان که برایم عجیب بود ایمیل مجیب بود. یک مصری تبار که در امارات ساکن است. مجیب از لینکدین مرا پیدا کرده بود و بعنوان یک بازرگان که انباری در امارات دارد اقلام و قطعات مربوط به لوله کشی های صنعتی میفروخت. برایم نوشته بود ما مردم خاورمیانه خوب میدانیم ماهیت اسرائیل چیست اینکه به چه بهانه به کشور شما حمله کرد هم مشخص و دردناک است اما دردناک تر اینکه با وجوئ اینکه میدانیم کاری نمیکنیم. حس سرخوردگی اش را حالا خوب میفهمیدم. عین دعوای یک بچه تخص زبون نفهم وحشی است که هر وقت یک نفر قوی تر از خودش وسط می آیدو به مرحله گوشمالی اش میرسد بابایش را خبر میکند. نمیدانم بالاخره این سیر سرخوردگی به کجا می انجامد. ولی تردید ندارم روان همه مان را پریشان کرده است.

حوالی ساعت 11.45 داشتم با تلفن صحبت میکردم که صداهایی از بیرون آمد. بچه های نگهبانی که این چند روز امده بودند شرکت پرده ها را کشیده بودند. تا پرده ها را بالا دادیم و پنجره را باز کردیم فهمیدیم چه فاجعه ای در حال رخ دادن است. واحد ما طبقه هفتم ساختمان ده طبقه است و پنجره هایش رو به شمال شهر باز میشود. ردیف دود و غبار بود که به آسمان میرفت. دستکم از نمای پنجره ای که ما پشتش ایستاده بودیم چهار تا محل اصابت بمب را میشد دید. ستون غبار لحظه به لحظه بزرگ  و بزرگ تر میشد و داشت شهر و مارا میبلعید.  دود به آسمان میرفت. مدیر امد و گفت از پنجره فاصله بگرید و طبق مانوری که دیده بودیم از پله ها سریع خودمان را به طبقه همکف رساندیم. نگرانی توی چهره ها بود. از صبح هم هرچه بود صحبت جنگ بود و حالا فصل جدیدی از جنگ را داشتیم تجربه میکریم. به برادرم زنگ زدم که او هم دو روز پیش آمده بود و رفته بود سر کارش. گفت حالش خوب است و جایی حوالی نیایش را زده است. همین را که گفت همکاری توانست عکسی از محل یکی از بمب ها  پیدا کند. کنار ساختمان هلال احمر. همه زنگ میزدند از بچه ها و خانواده خبر میگرفتن.  آمد سر در اوین را هم زده اند. بعد خبر گزاری تسنیم یک فیلم گذاشت که آن هم ترسناک بود. خبر انفجار در خ پیروزی هم شنیدم. هر کسی داشت یک نقطه به محل حمله اضافه میکرد. دیگر  نمیدانستم کدام درست است کدام غلط، گیج شده بودم.

ساعت کاری تا ساعت یک بود. راس ساعت یک زدم بیرون . حدس میزدم اتفاق بدی در حال رخ داد است. حمله ها قبلی در شب بود و هواپیما و محل های انفجار و آن پ غبار و شعله ای که به آسمان میفرستد را درست نمی‌دیدم. اینبار اما با چشم خودم از فاصله ای نزدیک دیدم. فکر اینکه ممکن بود یکی از آن چند محل اصابت بمب، ساختمان محل کار من باشد از ذهنم بیرون نمیرفت. 

یک سر رفتم به میدان میوه و تره بار و فروشگاه شهروند. میدان تره بار خیلی شلوغ نبود. برخی غرفه هایش هم چیزی زیادی نداشتند اما بارشان به وضوح کمتر از قبل بود. فروشگاه شهروند اما شلوغ بود. صف های جلوی صندوق چند متر بود. فروشگاه اما ظاهرا همه چیز داشت جز یکی دو قلم که پر تقاضا بود. یک قوطی روغن برداشتم چون هر چه ذخیره روغن داشتم برده بودم فراهان و لنگ بودم. سیستم های صندوق هنگ میکرد و هر یک نفری که راه می‌انداخت یک تا دو دقیقه باید معطل می‌شدیم. آمدم خانه و میوه ها و سبزی ها را شستم و گذاشتم توی یخچال، یک کم با گوشی ور رفتم ببینم میتوانم به اینترنت بین الملل وصل شوم که ناموفق بودم. رفیقم پیغام داده بود که تهران است و اگر موافق است هم را ببینیم. قرارگذاشتیم ساعت پنج و نیم همدیگر را در ایستگاه مترو ببینیم. بنظرم مترو از مکان های امن این روزهاست. توی مسیر دوباره به ساختمان خ فرجام که محل اصابت بمب بود سر زدم. تفاوتش با دیروز این بود که جلویش را یک داربست زده بودند و تا ارتفاع دو سه متری دید را گرفته بودند. اما اصل  ماجرا و ان  آهن قراضه ها و سنگ های اویزان در هوا و اوضاع ویران خانه های اطرافش ناراحت کننده است که هر بار میبینم ناخودآگاه دهنم باز میماند.

توی مترو منتظر ماندم و رفیقا آمدند. میخواستیم قبل تاریکی برگردیم خانه دوتا ایستگاه بیشتر نرفتیم. از وضعیتمان گفتیم و از پیشبینی هایمان و نم نمک دیدیم رسیدیم نزدیک محل یکی از انفجار ها (میدان هفت)، روز اول دیده بودمش اما باورم نمیشد اینقدر فجیع باشد. انگار غبار نگذاشته بود متوجه حجم ویرانی باشم. اینجا هم دستکم چهار خانه نابود و غیر قابل سکوت شده بودند. ده تا خانه هم شیشه هایشان شکسته و اسیب دیده بودند. این خانه ها روز اول حمله (جمعه  23 خرداد ) هدف قرار گرفته بودند. پس احتمالاً در همه خانه ها  آدمهایی خواب بودند. اگر در هر واحد میانگین 3 نفر در نظر بگیری و هر ساخمان را میانگین سه واحد سی و شش نفر  یا اسیب دیده یا  فوت کرده اند که آمار وحشتناکی است. استاندارد تهران آماری داده بود تا پایان روز دهم 200 نقطه از تهران هدف حمله قرار گرفته است. نمیخواستم با فرمولم برآورد کنم آمار وحشتناک میشد. 

سلانه سلانه رفتیم . تهران گرم و غبار الود بود. به رفقا گفت. نشستیم به خوردن فالوده ، بستنی فروش میز باز نکرده بود. مشتری های زیادی نداشت. خودمان میز را باز کردیم و نشستیم.نمیدانستیم چه میشود، داده های ورودی مان هم کم بود و هرچه حرف میزدیم درصدی از وهم و خیال و شایعه و حرف مفت درش بود.

پیاده رفنیم تا محل تخریب دیگر که شبیه خندق بود. این یکی به وضوح بدتر بود. یک خانه کاملا محو شده بود. و 5 خانه اطرافش همگی آسیب دیده بودند.نمیدانم چه بمبی به این ساختمان اصابت کرده بود.اما پیدا بود هرچه هست از سمت شرق امده به یک ساختمان کمانه کرده و بعد ساختمان های  بعدی را منفجر کرده.

با مترو برگشتم خانه، عرق از هفت بندم زده بود. بیرون  ایستادم باغچه و حیاط را اب پاشی کردم. با طراوت شد. شلنگ را کشیدم باغچه بیرون را آب بدهم که صدای هواپیما شنیدم. توهم نبود. به وضوح دیگر صدای هواپیما را میشناسم. حتی حالا فرق صدای هواپیمای شکاری با بمب افکن را میتوانم از هم تمیز دهم. هنوز شلنگ را جمع نکرده بودم که یک همکارم زنگ زد. شنیدی ایران به پایگاه امریکا در قطر حمله کرد. دوباره عرق کردم. یکباره گرمم شد. با اینکه احتمالش میرفت اما توقعش را نداشتم آن هم به قطر. همکارم میگفت بیا امشب از تهران برویم. بهش گفتم دارم میروم داخل اسانسور و قطع کردم. امدم بالا و فوری تلویزیون را روشن کردم. درست بود زده بود. به هر ولذاریاتی بود چک کردم ببینم آمار تلفات و خرابی چیست. د ساعت طول کشید تا فهمیدم تلفاتی نداشته و موشک ها  روی هوا منهدم شده.

رفیقم زنگ زد امشب برو زیر زمین بخواب امن تر است. گوش ندادم تشکم را وسط پذیرایی زیر میز نهار خوری انداختم. سه جهتم را هم با  مبل مسدود کردم که شدت مورد احتمالی را دمپ کند. توی کوله ام  دو دست لباس و لپ تاپ و شارژر و کمی پول نقد مدارک شناسایی گذاشتم گذاشتم بالای سرم . اب و بیسکوییت هم توی جیبهایش کوله چپاندم. 

تازه توی سنگر دست سازم خزیده بودم که صداها شروع شد.نه یکی ، که چند صدا.دو سه تایش به وضوح خانه را لرزاند. انقدر سر و صدا بالا گرفت  که صدای ضد هوایی و پدافند در پس زمینه گاهی شنده میشد.حس میکردم صدا ها از شرق و شمال و شمال شرقی اند.محل دقیقشان را نمیدانستم. یک کم دعا میخواندم هنوز ایت الکرسی را که 11 سالگی حفظ کرده بودم یادم بود. خواستم فایل صوتی ضبط کنم بعد فهمیدم توفیری نمیکند. هر صدایی که بلند میشد یکی پیام میداد که سالمی؟ زنده ای؟

 خودم هم نگران بودم. .هرکسی اسم جایی را میگفت فوری به دوستی که میدانستم درآن محدوده است پیام میدادم.جمعیت تهران به داماد پیغام دادم که کاش برویم. گفت دیگر گیر افتاده ایم صبر کنیم تا صبح ببینیم چه میشود.صبر کردیم اما نمیگذشت دقیقه به دقیقه اش سخت بود. به مهدی هم پیغام دادم بهم گفت  ساکن منطقه هفت است و هشدار داده اند خالی کن . گفتم روی چمن هیا پاری ولو شده . گفتم بیا پیش من تنهایم اما گفت میخواهد برود خانه خواهرش پیش خواهر زاده هایش. ازم خواست  هر وقت شنیدم منطقه  هفت را زده خبر دهم.خانه باز لرزید. دوست داشتم بروم پشت بام ببینم اوضاع چطور است اما حقیقتا  جراتش را نداشتم صداها دور نبود . تمامی نداشت. طرف های ساعت 3.5 بامداد بود که خبر آمد ایران و اسرائیل بر سر یک اتش بس توافق کرده اند. باورم نمیشد. شش ساعت پیش به پایگاه امریکا حمله شده بود حالا رییس جمهور آمریکا داشت از آتش بس میگفت. حس کردم یک جور فریب است. اما صدا ها به شکل محسوسی کم شد. خبری از 7 هم نگرفتم که به مهدی بگویم. پیش خودم گفتم همانجا روی چمن نرم و مرطوب پارک جایش امن تر من است که  تنها در طبقه پنجم یک ساختمان ام. صدا قطع شد. هوا روشن شده بود. باید میخوابیدم فهم اینکه خب راتش بس توهم است یا  حقیقت دارد برایم غیر ممکن بود. خوبیدم.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱
Hamid Oo