حمیدوو برگ بیدوو

یادداشت های یک دیوانه بعد چهارم

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تابستان» ثبت شده است

مرگ فروشنده

آن پاییز. خسته تر و از تمام پاییز ها میخواستم زودتر بمیرم. حوصله کسی را نداشتم.روزهای هفته را میشمردم زودترجمعه شود بگیرم حسابی  بخوابم. پیمان بهم پیغام داد گفت پایه تیاتر هستی؟ ازش پرسیدم چه تیاتری ، گفت : مرگ فروشنده -آرتور میلر.گفت کارگردان نادر برهانی مرند است و ارزش دیدن دارد. فروشنده را حمیدرضا آذرنگ بازی میکند. نای نه گفتن هم نبود. قرار مدار کردیم. برای چهارشنبه شبی که من مستقیم از کارخانه برسم تهران و خودم را  برسانم تا تیاتر شهر. من هم خودم را رساندم. تهران سوز مرموزی داشت. پیمان هنوز نرسیده بود. شاش داشتم. توالت های پارک دانشجو جای اوبی های هراسان و معتادهای شل و ول است  صبر کردم پیمان برسد برم داخل تیاتر. بلیت ها را پرینت گرفتیم. رفتیم  نشستیم . خواب نما بودم. صندلی گهی بهمان داده بود. همیشه چندتا پسر مجرد می بینند بدترین جای ممکن را بهشان میدهند. شروع شد.
 

ویلی فروشنده دوره گرد نمایشنامه ارتور میلر با بازی آذرنگ زنده شده بود . انقدر که خواب از سرم پرانده بود. انقدر که مجذوب آخرش شده بودم. انقدر که با شکست هایش با حافظه رو به زوالش با له شدن شخصیتش جلوی پسرش من هم له میشدم. مدتها بود شاید یکسال که تیاتری جان دار ندیده بودم. اما فروشنده بهم چسبید.آنقدر که پی نمایشنامه اش را گرفتم و دیدم پیش تر ترجمه و چاپ هم شده . حتی بیشتر که گشتیم با احسان متن  اصلی نمایشنامه و ویدیو اجرا برادوی با بازی داستین هافمن را هم پیدا و دانلود کردیم. و آن روز سالن اصلی در خاطرم ماند.



یکسال  بعد ترش وضعیتم بهتر شده بود. آرزوی مرگ نداشتم اما روزگارم کماکان کسالت بار بود. یک پیغامی برایم آمد که بنشین  یک ویدیو بفرست فرهادی دارد برای فیلم جدیدش نابازیگر می بینید. به آن پیغام لبخند زدم و بستمش . بیشتر که پیگیر شدم  دیدم کار جدید فرهادی ردو نشونی از فروشنده میلر درش هست. خوشحال شدم و باخودم گفتم کاش ویدیو می فرستادم. تا دیروز عصر که فیلم را دیدم . فهمیدم اگر ویدیو هم میفرستادم نقشی که به منبخورد نداشت. اما دیدن  فیلم در آن عصر که کارخانه را به بهانه کلاس پیچاندم و کلاس هم نرفتم لطف دیگری داشت. رفتم سینما عصرجدید هنوزم خاطره انگیز ترین سینمای من است. اولین فیلم  فرهادی را هم همین سینما دیدم. هر فیلمی در این سینما دیدم خاطرم مانده. تا مدتها درگیرش بودم. قبول دارم که صندلی هایش کهنه و ناراحت است یا  کیفیت صدای سالن هایش خوب نیست. اما قد کوروش و ازادی ادم الکی درش نمیبینی. مثل  پارس و مرکزی و جیحون هم نیست وسط فیلم کسی آروغ بزند،یا دست هاش پی نابدتر همدیگر بگردد. 
فیلم خوب شروع شد. احتمال ریزش ساختمان و هزار داستان ریز و درشت دیگر. جایی که لوکیشن بسیار شبیه لوکیشن جدایی نادر از سیمین بود. بعد یک افت پانزده بیست دقیقه ای که حوصله سر بر بود اما بذر پاشی بود برای ادامه فیلم. عماد و زنش که بازیگر تِیاتر هستند در گیر اجرای نمایشنامه مرگ فروشنده میلر بودند که خانه شاندر اثر خاکبرداری غیر اصولی که غالب خاکبرداری در ایران است اواره میشوند و به ناچار خانه یکی از بچه های تیاتر که اتفاقا  شخصیت منفور ویلی آن نمایشنامه است میروند. اما اتفاق می افتد. به هول وار ترین شکل ممکن. پنج نفر بیشتر در آن  سانس عصر جدید فیلم را نمی دیدند اما شک ندارم هر پنج نفر توی این صحنه دهانشان باز مانده بود. فرهادی ضربه اش را میزند. و می آید و با دقت همان بذرهایی که پاشیده بود را می رویاند. ریزه کاری ها سرجای خودش است. در بستر خاکی که سرد است و تلخ گل می رویاند. مانده ام به فکر. به مشکلات خودم و درد این فیلم فکر میکنم. من بودم چه میکردم؟ مگر نه این است  که ممکن است برای هرکدام ما اتفاق بی افتد. از سینما میزنم بیرون توی پیاده رو های مملو از پشه های سفید راه میروم. فکر میکنم. چشم میدوزم به نوک کفش و فکر میکنم کجا ایستاده ام. فکر میکنم چقدر از فروشنده خوشم آمده؟ با اینکه خیلی ها میگویند دوستش نداشتم من از فیلم خوشم امد. بنظرم هنوز هم به شدت  داستان پرداز است و دقت در صحنه سازی دارد. در انتقال قطره چکانی اطلاعات به مخاطبو پیوندش با  نمایشنامه. قبول دارم شاید کمی بدبینانه است اما محتمل است. در موقعیت  زمانی و مکانی ایران این روزها  هزاران اتفاق مشابه این می افتد. و اینکه اسن اتفاق محتمل ات  بیشتر از هر چیزی اذیت میکند.

فرونشده

تنها ایرادی که بنظرم رسید  پیوندش با فروشنده ارتور میلر بنظرم کمرنگ بود. می شد جان دار تر باشد. می شد بیشتر اذیتش کند. می شد بیشتر و بهتر به هم گره بخورند. یا حتی نقش معلمی اش هم همینطور بنظرم خیلی جاه طلبانه ازشان استفاده شده بود. و بعدش رها شده بود.
چهارشنبه با پاهایی که در کفش آماس کرده بود و تنی که شدیدا خسته بود تمام شد. عصر به دیدن دوستی رفتم و با او بیشتر از فروشنده حرف زدیم و دوتایی آن صحنه ماکارونی خوردن را بیشتر از هر صحنه ای دوست داشتیم و بازی آن پیرمرد که به معنای واقعی شخصیت اش له شد برایمان جذاب بود.


خوشحالم که فرهادی هست. حداقل سالی - دوسالی یک فیلم میدهد که  ادم را به فکر وا میدارد. امیدوارم باشد و موفق جلو برود.


۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
hamid vasheghani

باید یکی باشد.

 فورد ماستنگ قرمز وسط کویر آیداهو یا تگزاس میراند. رادیو محلی ترانه ای از موسیقی کانتری پخش میکند، دوربین توی جریان مغشوش عبور ماشین  میچرخد و می رود روی کاکتوس های گوشتی کنار جاده زوم میکند. پلان بعدی موهای راننده در باد می رقصد عینک دودی اش که نیمی از صورتش را گرفته  بازتاب سکه  طلاگون خورشید را  نشان میدهد فضا  آبستن  یک اتفاق است. پلیسی که به راننده مشکوک شود، موتوری که  یکهو یاتاقان بزند یا جوش بیاورد حتی عابری که دستش را به نشانه هیچهایک کنار جاده بالا برده باشد.

همه این ها تصاویر ذهنی اند از راندن در جاده بیابانی، اتوبان قم اما تف زده تر و نامرد تر از این حرف هاست. سکوتش مرموز و گردنه هایش نفس گیر است. روی تپه های مجاور رد از سالهای دور است  که نشان میدهد روزگاری آب تا آنجا ها  می رسیده است. رانندگانی منگ از گرما دارد و خودرو هایی بی تاب از  گرمای آسفالت با  رادیاتوری تف زده. سر تا ته اتوبان  نیسان های آبی یدک کش نامردی اند که  امداد را  به قیمت خون پدرشان حساب میکنند. پلیس هایی که  بعد از هر سر پایینی می ایستند و جایی که  کسی میخواهد به ماشینش فضای حرکت دهد جریمه اش میکنند. برایشان  سرعت ایمن مهم نیست بنظر بیشتر نگران  شیتیل  خود و بودجه  راهنمایی و رانندگی اند.

توی این  اتوبان ها حالم بد میشود تنهایی نمیتوانم تحمل کنم، حتمی باید کسی باشد. به حرف بگیردم، از هر سری بگوییم و همینطور برانیم تا نفهمیم اتوبان مزخرف کی تمام میشود. بابا چهارده روز پیش توی عصر همین اتوبان تصادف کرد. خودvو دلبر و رفیق شقیق بیست ساله اش به آهن غراضه بدل شد و خدا رحم کرد که  خودش سالم ماندکمی دماغش ورم کرد و یکی از دنده هایش فر رفت. که بعد از یک هفته مرتب شد. 

با حبیب توی اتوبان میرانم . به بابا به اتوبان قم به کار به  نها که رفته اند، به امتحانات مزخرف دانشگاه، فکر میکنم. به آنچه میخواهم باشم و برایش دارم جان میکنم و به اینکه  شاید بد شانسم و کمتر از آنچه تلاش میکنم به دست می آورم. به دوستانم فکر میکنند که بعضا بد شانس تر از من اند. به دوستانی که موفق اند. به رفت یا ماندن. حبیب انگاری فکر را خوانده میگوید رفتن و ماندن حرف خیلی هاست. میگفت یک جای زندگی قبل از سی سالگی  من هم سر این دوراهی بودم. بعد نشستم با خودم فکر کردم. که بروم یا بمانم و کار کنم. توی این جدل ماندن را انتخاب کردم. وقتی میگوید انتخاب کردم با شناختی که ازش دارم میدانم واقعا انتخاب کرده از سر ناچاری نمانده نشسته ساخته و پرداخته کرده. دو دوتا های خودش را کرده دلیل اورده و دست کم خودش را قانع کرده. خوشحال میشوم که در این روزگار یکی دردم را فهمید. حبیب هرگز به دنبال مدرک ارشد در رشته اش نرفت هرچند بسیار بیشتر از دکتر های رشته مکانیک میداند. اما هرگز نرفت و ماند و سعی کرد این سطح را فتح کند . سعی کرد با وسواس ذاتی اش تمام کند بعد به مرحله بعد گام بگذارد.

به همه حرفهایش فکر میکنم و میرانم. اتوبان تمام شده .آفتاب سوزان ماه رمضان و تابستان پس رفته . توجیه تر به جایگاه خود ایستاده ام. حداقل حالا میدانم با خودم چند به چندم. و حالا میدانم که  خوش شانسم که موجودات نازنینی چون حبیب را  میشناسم.



۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
hamid vasheghani