حمیدوُو بَرگ‌بیدوُو

برای روشنایی بنویس.

۶۰ مطلب با موضوع «سینما» ثبت شده است

از تلمود تا تورات

جمعه ای که گذشت بالاخره سریال #unorthodox را تمام کردم. حقیقت از سریال بدم هم نیامد. خلاصه بخواهم بگویم جوری که اسپویل هم نشود سریال در مورد فرار از زندگی تحت سایه شدید ایدولوژی دینی است. آنچه بیشتر از همه نظرم را جلب کرد شیوه روایی سریال بود. خط روایت داستان و سیر اتفاقات در کمتر از یک هفته اتفاق می افتد اما فلاش بک‌ها و تداعی های ذهنی کاراکتر اصلی چنان دقیق با جزئیات و به موقع است که عقبه شخصیت و آنچه بر او رفته کامل بیان میشود. اما دو نکته در مورد امتیاز بالای سریال دارم که بنظرم به اندازه امتیازش خوب نیست.اول اینکه شاید برای جوامع غربی که در قرن 19 میلادی مذهب و حکومت مذهبی را بوسیدند و گذاشتند سر طاقچه کلیسا تا یکشنبه ها بهش رجوع کنند این اتفاق عجیب و خارق العاده و دیدنی باشد. ولی برای نصف دنیا که عمارت های اسلامی و استبدادی و خشونت بی حد و حساب دینی را هنوز دارند تجربه میکنند. این اتفاقات چیز عجیبی نیست. کاراکتر اصلی این سریال حداقل سواد داشت. با نفوذ پدر بزرگش توانسته بود مخفیانه نوازندگی پیانو آموزش ببینید به واسطه مادرش تابعیت مضاعف کشور آلمان را داشت. این با آن دختری که تحت سلطه طالبان یا بوکو حرام است که نه پول دارد نه نفوذ نه تابعیت دیگری، زمین تا آسمان فرق میکند. دوم اینکه بنظرم سازندگان و پخش کنندگان فیلم به نوعی هم در تبلیغ یهودیت هم در تقبیح افراطی گری کوشیدند و اتفاقا موفق هم بودند.اگر شما هم مثل من نمیدانید فرقه حریدی یهودیت چه فرقه ای است یا آیین و مناسک آن آشنایی ندارید این سریال خیلی جمع و جور و مختصر قشنگی هایش را نشان میدهد یک کمی تقبیح هم میکند و در نهایت با پایان بندی که مشابه پایان بندی های صدا و سیما است نشان میدهد متحجرین آنقدر هم بی منطق و سفت و سخت نیستند.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

جنگل پرتقال، یک درام منظم

پیش نویس:

کمرم گرفت. شب قبل موقع بردن دو کیلو بار به طبقه بالا فهمیدم کمرم وضع طبیعی ندارد. شب که خوابیدم متوجه شدم نمیتوانم پایین تنه ام را بدون درد روی تخت جابجا کنم. صبح به مدیر پیغام صوتی فرستادم که اوضاعم قمر در عقرب است و مرخصی گرفتم.حوالی ظهر دارو و آمپول زدم و بعدش یک چرت خوابیدم. آمپول اثرگذاری خوبی داشت چون عصر میتوانستم راه بروم و حداقل با احتیاط و درد کمتری کارهای شخصی ام را انجام دهم. اینها را گفتم تا به اینجا برسم که شب خوابم نمیبرد چون تقریبا تمام روز خواب بودم. برای همین نشستم به فیلم دیدن. برایم خیلی اهمیت نداشت چه باشد دوست داشتم ببینم و دم دست‌ترین گزینه دیدن فیلم ایرانی از پلتفرم های اینترنتی بود. 

متن اصلی:

در مورد درخت پرتقال کامنت های زیادی دیده بودم. این شد که وقتی بنر فیلم را دیدم گفتم همین خوب است. همین را میبینم. به حالت دراز کش دکمه پلی را زدم. شروع فیلم مرا یاد "علفزار خشک" بیگله جیلان و آن فیلم کیارستمی "قضیه شکل اول، شکل دوم" انداخت. اما فیلم اصلا و ابدا راجع معلم بودن و مدرسه نیست. شروع فیلم یک بهانه برای روایت و پر از نشانه گذاری است. نشانه های یک معلم ادبیات رو مخی، که جلسه سوم سال تحصیلی میخواهد از بچه های دبیرستان که در حول و هوش بلوغ سپری میکنند، امتحان بگیرد. سرخوردگی و ناکامی معلم در زندگی شخصی کاملا عیان است حتی وقتی از مدیر مدرسه میخواهد که زنگ های تفریح به دفتر دبیران نرود چون فضای آنجا را افسرده کننده یا رغت انگیز است، نشانه ها تکمیل میشود. مدیر ازمعلمش میخواهد حتما مدرک تحصیلی لیسانس اش را برای مدرسه بیاورد وگرنه اجازه تدریس در مدرسه را ازش میگیرد.

آقا معلم علی رغم میل باطنی راهی شهسوار میشود تا اصل مدرک کارشناسی اش را از دانشگاه دریافت کند. در این سفر میفهمیم این معلم بدعنق  علی بهاریان است که تئاتر خوانده و روزی اسم و رسمی در دانشگاه داشته. اما علی بهاریان نه تنها در شغلش بلکه در دوران دانشجویی نیز شخصیت تندی داشته. خود رای و ایده آل گرا بوده و کار بقیه را به تندی و به ناحق از تیغ نقد میگذرانده. خیلی ها را به سخره میگرفته و رفتارش با مریم که دلباخته اش بوده بقدری بد بوده که مریم دیگر نمیخواهد یاد گذشته بیافتد و هر چیزی که او را به زندگی قبلش وصل کرده از یادش پاک کرده است. علی بهاریان در مواجه با مسئول فعلی دانشگاه با دانشجویان فعلی دانشگاه با همه دید از بالا به پایین دارد که نشان از یک شکست سنگین درونی دارد. آدمی است که نتوانسته و نخواسته با خودش به صلح برسد. برای همین توهمات و خاطرات فیک ساخته و با آنها زندگی میکند. در مواجه با رفقای قدیمی اش که تک و توک در شهر مانده اند روی آن خاطرات تاکید میکند. از طریق همین رفقا هم متوجه میشود که مریم_ دختری که روزی شریک عاطفی اش بوده_ در شهر است و از سانحه تصادفی جان سالم به در برده ولی حافظه اش را از دست داده. باز هم سعی میکند با دختر ارتباط بگیرد و این بار خودش را با خاطرات خوب در ذهن دختر ثبت کند که ....

من این شگرد را جدید نمیدانم حتی شیوه اجرا هم خیلی دقیق نیست و کمی خام دستانه است. اما از نظر فیلم نامه و وضعیت درام خوب درآمده و بی عیب است. داستان را به پیش برده و آن حرکت لازم بین وضعیت الف به ب را در قصه به خوبی انجام شده است. شخصیت پردازی دقیق است حتی اینکه برای کاراکتر علی اسم سهراب را هم بعنوان اسم روزمره انتخاب کرده. یک اسم اساطیری در کنار یک اسم عام مذهبی، تناقض درونی و شخصیت کاراکتر اصلی را به‌خوبی نشان میدهد. چرا که علی در تمام فیلم سعی داشت خودش را سهراب معرفی کند و بقیه او را سهراب بشناسند اما حقیقتا علی بود و این را نمیخواست قبول کند. عینا مثلا اینکه نمیخواست موفقیت هم کلاسی هاش هژیر را ببیند که کارگردان و نمایشنامه نویس موفقی شده است. نمی خواست بپذیرد. سنش بالا رفته و موهایش ریخته و با پودر تاپینگ نمیشود آن چهار شوید را پرپشت نشان داد.  نمیخواست بپذیرد گندی که به زندگی یک معشوقه اش زده را نمیتواند با یک جعبه شیرینی و چندتا خاطره سرهم بندی شده عوض کند. حرکت درونی شخصیت هم از همین جا آغاز میشود که میفهمد حقیقت با آنچه برای خوش ساخته متفاوت است. از آن سه دانشجوی ترم پایین که رک توی صورتش میگویند هیچ پخی نیستی. از اینکه مریم بهش میگوید کچل، از اینکه رفیق کتابفروشش بهش میگوید فکر نکن اونی که ما فکر میکنیم درسته. ازاینکه همیشه رویای راندن در جاده الموت به دو هزار با یک پاترول را داشته اما حالا که پاترول دارد جرئت راندنش را ندارد. همه اینها آغازگر یک حرکت درون شخصیت علی میشود.

چیزی که شاید دوست داشتم بیشتر بدانم بک گراند علی در دوره بعد دانشگاه بود. داستان بارها بهش ارجاع میدهد اما هیچوقت دقیق نمیپردازد که علی اعتیادش به چی بود؟ چقدر درگیر بود و تا کجا رفته پیش رفته بود؟ یا اینکه رابطه علی و مریم چطور بوده؟ آن صداهای خصوصی که علی از روی بدجنسی در جمع خوابگاه پسران پخش کرده قربون صدقه بوده یا مثلا فیلم و صدای یک هم آغوشی است.(البته درک میکنم ممیزی در این مورد دوم دست و پای کارگردان را بسته بود) اما روش های زیادی هست که میشد از شکست از شخصیت و کیفیت شکست اش سخن گفت که توی فیلم بهش پرداخته نشده بود.

دست آخر اینکه انتخاببازیگران فیلم هوشمندانه بود. از میرسعید مولیان سه ایفای نقش دیدم یکی در تئاتر و دوتا فیلم که انصافا هر سه خوب بود. بازی سارا بهرامی هم خوب بود. بچه های دانشگاه و آن مسئول آموزش بنظرم همه سرجای خودشان بود فقط با نقش کوتاه رضا بهبودی اصلا ارتباط نگرفتم. یعنی ترجیح میدادن یک بازیگر محلی باشد چون نشانه گذاری‌ها آنقدر کافی و تمام بود که نیاز نبود روی آن بخش اجاره اتاق و صاحبخانه آینقدر مانور داد. بد نبود در آمده بودخوب بود ولی اضافه کاری بود.

جمع‌بندی:

فیلم را ببینید.خصوصا اگر به ادبیات نمایشی علاقمندید، بنظرم فیلم نامه خوب  و منظمی است. کارگردان یک ادای دینی به شهسوار (تنکابن) داشته و از جغرافیا و آدمها و محیط آن به خوبی بهره برده.(نکته داشت ما گرفتیم، دمتان گرم.) امیدوارم از آرمان خوانساریان نویسنده و کارگردان بیشتر بخوانم و ببینم.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

درباره‌ی علفزار خشک

سالهای قبل با حوصله تر بودم. راجع تمام فیلم هایی که ایام نوروز میدیدم چندسطری مینوشتم. اما امسال واقعا حوصله اش نبود. هرچه کردم، دلم نیامد از "درباره‌ی عفزار خشک" چیزی ننویسم.با اینکه حدود پنجاه روز از دیدنش گذشته بنظر هنوز شعله هایش در من روشن است و همین شد که آمدم این پیش نویس را کامل کنم. قبل از هر چیزی این فیلم عجیب مرا یاد کارهای کیارستمی انداخت. چه در مفهوم چه در استفاده از طبیعت و چه در حوصله مندی. این آخری را باید بگویم واقعا #نوری_بیگله_جیلان با حوصله فیلم میسازد. یعنی اگر از حیث موجز بودن کیارستمی را شاعر بدانم. جیلان یک رمان نویس یا قصه پرداز حرفه‌ای است.

کیارستمی و بیگله جیلان

علفزار خشک را دوست داشتم.قصه دوتا معلم عذب است در یک روستای برفی و کوهستانی که سودای پیشرفت دارند. چون مجردند یک سوییت مشترک بهشان بعنوان خوابگاه داده اند. جوان اند و خب طبیعی است گاهی بی خود و بی جهت به یک شاگردشان که خوشگل‌تر است یا دختر است آسان تر بگیرند، یا بیشتر توجه کنند یا بروند شهر دختر بازی. اما چرایی بزرگ را جیلان آنجا تعریف میکند که زن قصه وارد میشود. یک مثلثی از عشق و ترحم شکل میگیرد. یکی از پسرها میخواهد برود شهر و زن چلاق آنچنان برایش برانگیزاننده نیست. بنظرش با اون به جایی نمیرسد پس زن را  به دوست هم اتاقش معرفی می‌کند. آن یکی رفیقمان میخواهد زن و زندگی تشکیل دهد و در نزدیکی شهر زادگاهش بماند. موفقیت برایش همین است. حالا لنگیدن عروس خیلی هم برایش مهم نیست. میزند و دختر لنگ در یکی از این TEA TIME های سه سفره شان میگوید چون معلول است میتواند انتقالی بگیرد به هر شهری که خودش بخواهد. بازی عوض میشود. تردید و خودخواهی آدمی همیشه در رفت و آمد است. پسری که دختر را پس زده بود به رفیقش حسودی میکند. زیر آبش را چپ و راست جلوی دختر میزند. همه اینها با شکایت بچه ها به مدیر مدرسه و بعد بازرسی آموزش و پرورش شکل عجیب تری به خود میگیرد. روستایی که معلم ها در آن ساکن اند و کار میکنند از اول تا آخر فیلم برف میبارد. کاملا رو مخ است. پسرها برای آوردن آب تمیز قابل آشامیدن روزی یکبار میروند در ارتفاع، از چشمه ی آبی که قطره قطره اب تمیز از آن میچکد  آب می آورند. آن خلوتگاه زمستانی محل تبادل مردانه‌ترین و واقعی ترین عواطفشان است. 

این صحنه ها را میدیدم فکر میکردم جیلان چقدر خوب آدمها را میشناسد. قصه اش خیلی ساده است. خیلی خیلی ساده و کُند که ممکن است نتوان حتی یک ساعت اول فیلم را تحمل کنی. ولی روابط انسانی آنقدر خوب درش نشسته بود که محال است نتوانی خودت را جای یکی از کاراکتر بگذاری. یا کسی را شبیه یکی از آنها ندانی. 

من قبل تر از بازیگر زن فیلم سریالی دیده بودم. حقیقتش را بخواهی از آن سریال های بی سرو ته ترکی بود که مادرم دنبال میکرد. ولی وقتی بازی همان بازیگر را اینجا دیدم واقعا به کارگردانی جیلان حسرت خوردم. متریال همان بود. موضعیت پیچیده نبود اما جیلان کارش را بلد بود. حتم دارم جذابیت چشم ها و  بی حالتی چهره و زشتی صورت بندی دلیل انتخابش بوده است. 

فیلم شدیدا لایه لایه و بافته شده است. من قدر خودم توانستم لایه هایش را سنتز کنم. یک جاهایی هم مثل زندگی آن پسر علاف روستا، آن خوار و بار فروشی، جع معلم ها دفتر مدرسه، ریز بافت هایی دارد که در خدمت قصه است. اما گاهی با گنده گویی یا مونولوگ ها مشکل داشتم بنظرم زیاده روی بود و فیلم را از حوصله خارج میکرد. 

درباره ی علفزار خشک را ببینید اگر به قصه گفتن علاقه دارید. اگر بزرگترین درام زندگی آدمها و شناختشان است اگر بنظرتان در دوراهی تصمیم و سبک و سنگین کردن عواطف گیر افتاده اید. اگر از خودتان یا قدرت بی قدرتان مطمئن نیستید. اگر به چشم ها اعتماد دارید. این فیلم را ببینید چرا که من درباره ی فقط یک فیلم حرف نمیزنم من درباره ی موقعیتی انسانی حرف میزنم که همه مان دستکم یکبار تجربه اش کردید و غالب موارد گند زده ایم یا بدتر از آن  نتوانستیم انتخاب کنیم و باز هم گند زده ایم.

about dry grasses

پ.ن: نظر بیگله جیلان راجع سینمای کیارستمی را اینجا ببینید.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

ملاقات خصوصی

سیزده بدر امسال برخلاف رویه هر ساله که به بوستان ها و پارک های اطراف شهر می‌رفتیم در شهر ماندنم. بنظرم شهر وضعیت دلپذیرتری هم داشت. رفتن به بوستان های جنگلی با یک عالمه ترافیک و دیدن آدمهایی که شاخه و برگ درختها را  به توبره میکشند، اعصاب انگیزاست. این وسط  بعد از چندی جستجوی برای پیدا کردن غذا، به سینما هم دعوت شدم. نزدیک یکسال بود که سینما نرفته بودم. "ملاقات خصوصی" را دیدم. فیلم بدی نبود. دست کم در سینمای ایران کمتر شاهد فیلم دو ساعته بودم. حتی اگر بگیریم فیلم درگیر اطناب بوده است. همین که مفصل و با حوصله قصه‌اش را تعریف کرده بود خوب بود. روایت داستان بنظرم بیشتر از آنکه داستانی عاشقانه باشد داستان خلاص شدن از زندان است. اما ماجرای خلاصی از زندان بهانه وجرقه اتفاقاتی می‌شود که عاشقانه است. تمهید کارگردان به مخفی نگه داشتن همین موضوع و تصویر کردن سکاسن هایی عاشقانه تقریبا در نیمه دوم فیلم بیرون می‌زند. به همین خاطر یک سوم پایانی فیلم قابل پیش بینی است. عین فوتبالیستی که کل زمین را با توپ به سمت دروازه دویده و حالا تک به تک با دروازه بان است. آنقدر توپ را با خود حمل می‌کند و به زاویه بسته می‌برد که راهی برایش باقی نمی ماند. اشکال فیلم هم همین جاست. همه آن اشکالات علت و معلولی و باور ناپذیری در همین تصمیم نهفته است.

غیر از فیلم نامه بنظرم بازیگران فیلم مثل پیام احمدی نیا، پریناز ایزدیار، هوتن شکیبا و حتی نابازیگرانش مثل ایمان شمس  یا امیرحسین بیات بازی های خوبی ارائه کرده اند. 

زیبایی های بصری فیلم مثل، مکالمات آنلاین تصویری یا گرفتن جشن تولد از راه دور با اسکایپ که دوربین از زاویه دید اول شخص قرار می دهد زیبا بود. 

موسیقی ساخته شده فیلم ساده و کاربردی و انتخاب موزیک های اقتباسی هم به جا و مرتبط با فیلم است و کارکرد. خصوصا  آن ترانه losing my religon از گروه R.E.M بنظرم خیلی درست و در جای خود بود.

دست آخر اینکه امید شمس کارگردان فیلم که در گروه فیلم نامه نویسی هم حاضر بوده نوید دهنده کارگردان خوب و تازه نفس سینماست که "ملاقات خصوصی" اولین ساخته بلندش است. تجربه شمس در ساخت فیلم کوتاه و مستند در تک تک ریزه کاری هایی که گاهی خیلی هم گل درشت و مصنوعی بود مشهود است.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

چه چیزها که دیدم، چه جاها که رفتم

در سال 1401 فرصت دست داد کنار کتاب‌ها و فیلم‌های سینمایی سه سریال ببینم. دو تا از این سریالها پیشنهاد دوستان و  سریال هایی تک فصلی بودند. سومی بیشتر کنجکاوی خودم بود. البته که بسیار درگیر بازی‌ها و قصه داستان شدم. این پست  در حقیقت ثبت و معرفی سه سریال است چرا که بنظرم هر سه سریال های ماجراجویانه و جذاب و پر ایده ای بودند و باید یک جایی ثبت شان کنم.

1- MARE OF EASTOWN

کیت وینسلت از همان سال 1999 بازی در تایتانیک و بعد بازی در فیلم "درخشش ابدی یک ذهن بی آلایش" عیار بازیگری اش را به رخ همه کشیده و تعریف از او واقعا توضیح واضحات است. اما این بازیگر میانسال یک ویژگی دیگر دارد که عجیب ستایش‌اش می‌کنم. وینسلت در صلحی درونی با خود است شرایط سنی و فیزیکی خود را پذیرفته و هر نقشی که بازی کرده با توجه به زمان بازی اش بخشی از وینسلت واقعی  آن زمان بوده. اینکه بدانی رُز جوان سکسی دیگر نیستی و نقش یک زن میانسال پا به سن گذاشته را بازی کنی که اضافه وزن داری، کارگاه پلیس در شهری کوچک و دور افتاده هستی و  زندگی شخصی ات چیزی در مایه های هیروشیمای بعد از بمب اتم است، جسارت و پذیرش زیادی می‌خواهد که وینسلت آنرا دارد. سریال در خصوص کاراگاه زن جوانی در پلیس محلی شهری کوچک دور افتاده است، همانطور که گفته شد در زندگی خصوصی‌اش مشکلات زیادی دارد و از طرفی در شهر محل سکونت و کارش دختران نوجوانی در حال ناپدید شدن‌اند. چالش او بعنوان یک مادر که فرزند از دست داده و همسرش از او جدا شده و دختر نوجوان هم دارد کشف این حقایق است. 

در این سریال وینسلت غیر از بازی نقش تهیه کننده را هم دارد.

mare of eastown

2- BLACK BIRD

 اینکه یک نفر وسط تهران بیایید از شما آدرس ساحل بنود در بوشهر را بپرسد اتفاق عجیبی است ولی عجیب تر این است که شما بیایید در کمال خونسردی بهش کروکی مسیر را بدهید و هدایتش کنید و حتی بفهمید دقیقا مشکلش رفتن تا شیراز است و از آنجا به بعد را بلد است شبیه سریال پرنده سیاه است.

پرنده سیاه دقیقا همچین سریالی است نزدیک شدنش به موضوع اصلی فیلم با یک داستان فرعی شروع می‌شود. داستانی که عملاً از ایده اصلی دور است اما  استفاده از یک متهم  مالی برای آمار گرفتن از یک متهم جنایی درگیر پرونده قتل زنجیره ای چیزی است که در این سریال به بهترین شکل ممکن نهفته شده است.

بازی سپیده معافی بازیگر ایرانی الاصل  این فیلم در نقش کارگاه جوان باهوش جذاب است. جالب اینکه این سریال از روی ماجرایی واقعی ساخته شده است.

blackbird

3-PEAKY BLINDERS

پیکی بلایندرز از دو سریال دیگر شناخته شده تر است خیلی نیاز به  توضیح و تفسیر ندارد. دار و دسته گانگستر PEAKY BLINDER به واسطه  برادر جاه طلب و باهوش خود در اوایل قرن بیستم از گرداندن یک بنگاه شرط بندی در بیرمنگام به نمایندگی در مجلس می‌رسند. این مسیر پرچالش و سخت به راحتی طی نمیشود و همه خانواده درگیر بازی خطرناک توماس (برادر وسطی) می‌شوند.

بازی CILLIAN MURPHY در نقش توماس شلبی نیاز به تعریف و تمجید ندارد. سریال به طرز شگفت انگیزی از بازیگران و عوامل بریتانیایی استفاده کرده است. جوری که بنظرم در انتخاب بازیگر محل تولد نقش مهمی داشته هم بخاطر حس و لهجه بازیگر هم شاید عوامل ناسیونالیستی و انگلیسی بازی های دیگر.

peaky blinders

لوکیشن های بیرمنگام، لندن و ... به بهترین شکل ممکن انتخاب یا ساخته شده اند و هر فصل توسط کارگردان جدیدی ساخته شده است. اما مجموعه 6 فصل نمره قبولی را می‌گیرد.

اگر خشونت و تراژدی زیاد اذیتتان می‌کند این سریال را توصیه نمی‌کنم .چرا که بار خشونت اش کمی بالاست. اما کلا یک کلاس آموزش فیلمنامه نویسی پرماجراست.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

بتی خیلی خیلی غمگین

فیلم" Betty Blue" فیلمی برای دهه هشتاد میلادی است جایی که زورگ نویسنده ساده و بی آلایش در پلاژی ساحلی با کارهای خدماتی و لوله کشی و تعمیرات ساختمانی زندگی می‌گذراند. و بتی دختر جاه طلب و پر آشوب در کافه ای کار میکند که از آنجا بیرون زده و نمیخواهد دیگر ادامه بدهد. زورگ و بتی در عاشقانه ترین و بی آلایش‌ترین سکانس سینما با هم میمانند تا اینکه ورورد صاحب پلاژ به زورگ اخطار میدهد که اگر میخواهد اگر میخواهد در چلاز بماند باید همه پانصد ویلای ساحلی را  رنگ آمیزی کند. موضعی که بتی آن روی بتی بی اعصاب را بالا می آورد و درگیری شروع میشود. بتی 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

تلخ محض

در جبهه غرب خبری نیست فیلم تلخی بود. یک تلخ محض که اندک لحظات شادش هم طعم گس و زهرماری اش را کمتر نمی‌کرد. داستان در جریان جنگ جهانی اول می‌گذرد. جایی که پنج جوان 17 ساله آلمانی تحت تاثیر تبلیغات فرماندهان نظامی درس و مدرسه را رها کرده و راهی جبهه غربی می‌شوند. آلمان ها در خاک فرانسه در رویای فتح پاریس دست و پا میزنند. اما حمایت های خوب لجستیکی از فرانسه و نیروهای تازه نفس فرانسوی جبهه غرب را برای آلمان ها به یک باتلاق تمام عیار تبدیل کرده است. این فیلم اقتباسی دیگر از در رمان در جبهه غرب خبری نیست از نویسنده فقید آلمانی اریش ماریا ریمارک است. لینک خرید کتاب در طاقچه را اینجا میتوانید ببینید. این سومین اقتباس سینمایی از رمان ریماک است و خود همین قضیه گویای بار تراژیک سنگین کتاب است. فیلم پر از لحظات سخت نبرد در خط مقدم جبهه ‌ها، رویای جوانان در حسرت عشق و اندک جرقه های شاد میان سیل غم است. اما ترکیب همه‌شان چیزی جز نکبت عمیق نسبت به جنگ نیست و شاید یکی از بهترین فیلم های ضد جنگ است.

اولین چیزی که در فیلم توجهم را جلب کرد،رنگ بندی در کار بود. قصه داوطلبان جنگ با رنگ های شاد و گرم شروع می‌شود و هر چه آنها به مراحل انتخاب و اعزام نزدیک تر می‌شوند رنگ ها سرد و یکسان میشود این تعمد و انتخاب در فضای عاطفی فیلم شدیداً تاثیر گذار است. میدان نبرد و فرارسیدن فصل  سرد با دقت و وسواس انتخاب شده است و صحنه سکوت جبهه و فریاد مرگ فقط سیاه  است. فقط سیاه.

عنصر دوم در فضاسازی فیلم که بنظرم این اثر را از دو نسخه قبلی خود متمایز میکرد آهنگسازی اثر بود. درک خوب کارگردان و آهنگساز از فضای سرد و رعب آور ، مذاکرات صلح که بی نتیجه مانده و لجبازی فرماندهان آلمانی، گرسنگی سربازان و صحنه های دزدی از کشاورز بومی، برای همه شان  موسیقی مناسبی در نظر گرفته شده.

بازی ها خوب است در آن شکی نیست اما در برهوت فیلم های 2022 میلادی، آکادمی اسکار تقریبا گزینه نزدیک‌تری برای اهدای جایزه بهترین بازیگر نداشت و انتخاب فلیکس کمرر بعنوان بهترین بازیگر نقش اول مرد قابل پیش بینی بود.

در مجموع فیلم را به همه آنها که موافق ستیز و جنگ‌اند، آنها که برجام را توافق بدی می‌دانند، آنها که در رویای بستن تنگه هرمز اند آنها که کربلاهای زیادی از یک تا چند برای جوانان وطن ترتیب داده اند توصیه میکنم. اگر بخواهم امتیاز دهم به نسبت دو فیلم قبلی امتیاز کمتری باید بدهم چون بنظرم این اثر رمان قوی تری پشت سرش داشت و اقتباسی بود. اما دست کم چند صحنه درخشان دارد که هرگز از یادم نخواهد رفت. 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

TAR ON TAR

  تار دومین فیلمی بود که در سال 1402 دیدم. فیلم ظریفی بود. آنقدرها هیجان و جابجایی در موقعیت نداشت.باید شاخص‌های بازی و حالات روانی‌را دقیق متوجه می‌شدی و البته از موسیقی کلاسیک چیزهایی می‌دانستی. شاید حرف زدن از اینکه به اتفاقات این روزها مرتبط است چندان درست نباشد اما یکی دوباری در طول فیلم یاد ایرج طهماسب افتادم. شاید ما به ازاء مسخره و قیاس مضحکی باشد اما حس کردم ما با اون همین کار را می‌کنیم با او و همه سلبریتی ها، آنها را پیغمبر گونه بزرگ می‌کنیم و  بعدپنچری‌های ریزشان، انحرافات اخلاقی، سوتی های رفتاری یا کلامی‌شان را بر نمیتابیم. لیدیا تار یک رهبر ارکستر معروف جهانی است و اولین رهبر زن ارکستر برلین، با زن های زیادی در ارتباط بوده و در حال حاضر با زنی در رابطه است که نوازنده ارکستر هم هست و دخترش را به فرزند خواندگی پذیرفته. اتفاقاتی در مسیر زندگی خصوصی او رخ می دهدکه مانع از ادامه کارش در یک اجرایی که مدتها برایش تلاش کرده می‌شود

TAR شبیه روایت واقعی از زندگی این موسیقیدان است. عین یک بیوگرافی، دقیقا هم دراین کار دقیق با ظرافت عمل کرده اما هنرمندش یک هنرمند خیالی ساخته ذهن کارگردان است. هنرمندی که واقعی نبوده اما هزاران مانند او زیسته و در موقعیت های مشابه او قرار گرفته اند. 

حتی اسم فیلم که برگرفته از اسم شخصیت اصلی است، استعاری است و در خدمت فیلم است TAR که ما معادل فارسی برایش نداریم اما در عربی به آن قطران می‌گویند ماده ی سیاه لزج قیر مانند است که در دمای بالا مایع و در دمای پایین تبدیل به جامد می‌شود. لیدیا تار قهرمان این قصه هم سرنوشتی شبیه قطران را داشته و در بحبوحه یکی از مهم ترین اتفاقات زندگی حرفه ای اش یکی از خرابکاری های زندگی شخصی اش آنچنان دست و پایش را میگیرد که مانع ادامه کارش میشود. و به نوعی به جامد تبدیلش می‌کند.

بازی بلانشت بی نظیر است شاید بی نظیرترین نقش اش. من هیچوقت از هنرمندانی مثل اون خوشم نیامده، زن های بلوند با صورتهایی یخ. در جغرافیای حس من او یا کیدمن یا چندتایی دیگر هیچوقت جای زن های با چشم های نافذ و موهای تیره را نگرفته‌اند. مگر اینکه بازی شان جوری باشد که این پیش فرض نژاد پرستانه و موروثی را از ذهنم دور کند. پیش از بلانشت فقط جودی فاستر توانسته بود آن بلوند مورد پذیرش من باشد و حالا با دیدن این فیلم بنظرم بلانشت هم یک بلوند راه یافته به جرگه بازیگران محبوب من است. در سخت گیری معیارهایم همین را بگویم که مثلاً نیکول کیدمن حتی با بازی در EYES WIDE SHOT کوبریک هم نتوانسته آن عنوان را به دست بیاورد. ولی بازیگری فرانسوی Noémie Merlant که در همین فیلم نقش دستیار بلانشت را بازی میکرد. و اتفاقا نقش مثبت و زیادی هم نداشت. فقط بخاطر چهره اش عزیز دل و راه یافته پیش فرض به جمع بازیگران محبوب است. ناگفته نماند بازی‌اش همیشه خوب بوده، خصوصا در "پرتره زنی در اتش.

NOEMIE MERLANT IN TAR

امتیاز دادن به فیلم کار سختی است. یا دست کم با یک نوبت دیدن نمیتوانم امتیازی بدهم. در حال حاضر بعید هم میدانم دوباره فرصت دیگری دست بدهد تا به تماشایش بنشینم. ولی فیلم را به همه آنها که شیفته بازیگری اند.آنها که هنرمندان و سلبریتی های خود را با یک اتفاق به عرش می رسانند و با یک  اشتباه به فرش میکشند توصیه میکنم. همچنین به همه موسیقدان ها آنها که شکست را پایان راه میدانند. سی دقیقه پایانی فیلم برای آنهاست که هیچوقت بیخیال نشوند. هیچوقت و تحت هیچ شرایطی.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

Everything,EveryWhere,All at once

فیلم "همه چیز،همه جا به یکباره " را دیدم. اولین فیلم سینمایی سال 1402 بود.

از یک ماه پیش دانلودش کرده بودم و مُترصد فرصتی بودم که تماشایش کنم. برنده شدن هفت اسکار باعث شد بین پنج فیلم مانده در حافظه این یکی را زودتر تماشا کنم. نقد های منفی و بد زیاد ازش شنیده بودم. بنظرم ایده فیلم هم شاید چندان چیز تازه‌ای نباشد اما بازپرداخت ایده از روشی سورئال و فانتزی فیلم را تماشایی کرده است. زنی چینی در جامعه امریکا از همسرش که بنظر زیادی مهربان و شُل است درخواست طلاق کرده،بیزنس رختشوی‌خانه‌شان(laundry) درحال ورشکستگی است و دخترش که دلزده از همه چیز و همه کس شده، لزبین است و دوست دختری در امریکا پیدا کرده که زن نمی‌تواند این را برای پدر مغرور و چینی‌اش توضیح دهد. تا همین جا مولفه های درام را حتی کمتر از درام های هارش ایرانی دارد. اما جرقه داستان از جایی زده می‌شود که وقتی برای بار چند هزارم  به اداره مالیات مراجعه میکنند و با استرس بزرگشان یعنی خانم حسابرس خشن و بدخلق مواجه می‌شوند. همسرش ایده اتصال به زیست دیگر جهانی یا جهان‌های موازی را مطرح می‌کند. و از اینجا به بعد آنقدر سیرحوادث فیلم پر جذبه و مرحله به مرحله جلو می‌رود که سطح کشمکش و اوج قصه دیدنی است. مسئله ای که هست سینما آن هم از نوع هالیودش ابزار بیشتری برای تصویر و حرکت دارد و نوشتن داستان همین فیلم اگر شدنی باشد چند هزار صفحه خواهد بود. چرا که فلاش بک زدن بین جهان های موازی یا یک تداعی بینا‌سیاره ای به سرعت و صراحت سینما با جلوه‌های ویژه اش نیست. 

نکته دوم که شاید نقطه ضعف باشد پارت سوم  فیلم است، رسیدن به صلح درونی در حالی که هیچ کجای دنیای حال نشانه‌ای از بهبود نیست. یا دستکم این تغییر صد و هشتاد درجه ای باور پذیر نیست. درست است که کل فیلم در فضای سورئال در حال آمد و شد است اما منطق روایی برای جهانی فعلی شخصیت قصه منطقی علی و معلولی است. پدر بزرگ چینی دیکتاتور مآب که یک عمر دگرباش‌ها را  منع کرده باور پذیر نیست حتی با رفت و برگشت های بین سیاره ای اش شریک عاطفی همجنس نوه‌اش را به راحتی بپذیرد. یا مامور مالیات کج خلق با یک بغل گرفتن از روش منسوب خود کوتاه آید. به نوعی بغیر از شخصیت اصلی "الوین" تغییر و تحول در بقیه کاراکترها بخاطر پرداخت کمتر باور پذیر نشده است.

این را هم بگویم که منصفانه نیست از ویژگی ها خوب فیلم بگذریم. اول همین جلوه های ویژه‌اش که  دستمریزاد دارد و دم همه عوامل تدوین و جلوها ویژه و کارگردان درد نکند. این نکته را وقتی می توانی بفمی که همین ایده را به دست سینما و کمپانی غیر امریکایی بسپاری تا ببینی یک آش شوری ازش در می آید که بیا و ببین.

دوم آن تک خطی های حاوی ایده که به شکل زربافت‌های خیلی نازک میان خط داستان و در کشاکش سیل حوادث چیده شده‌اند، بنظرم خیلی توزیع خوب و  یکنواخت دارند و بار داستانی فیلم را به کول می‌کشند. این ایده که هر تغییری در زندگی حتی اگر منجر به شکست هم شده باشد در آرشیو متاورس ذخیره میشود و آدمی که تجربه و خواست تغییر بیشتر داشته و بیشتر شکست خورده بهتر میتواند از همین ذخایر دیگر جهانی خودش بهره بگیرد. (درکش شاید بدون دیدن فیلم یک کم سخت باشد) در طول داستان به این ایده برمی‌گردد که چرا این زن برای مبارزه انتخاب شده در حالی که در زندگی زمینیخود به معنای واقعی کلمه شکست خورده اما تجربیات ناموفق‌اش در خواننده شدن، بازیگر شدن،آشپز شدن،کونگ فو کار شدن و ... حالا  به شدت به کارش می آید. 

من عاشق  عاشق این ایده شدم. عاشق اینکه  فیلم نگاهش به شکست خوردگان است ولی چندان اینرا  لفاف بازی و صحنه پیچانده که  ادم خوشش هم می‌آید شکست خورده خطابش کنند. در زیست  زمینی در جغرافیای ایران خودمان چقدر راننده تاکسی، شوهر عمه، پدر، خواهر،مادر،پسر و دختر داریم که روزی می‌خواستند برای خودشان کسی شوند؟ به هر دری هم زده اند یا دست کم ایده اش را داشته اند ولی باز هم به ترازوی این جهانی در جغرافیای ایران هیچ پُخی نشده‌اند. این فیلم دقیقاً برای آنهاست. کارگردان به درستی زن میانسال چینی را انتخاب کرده فرهنگ شرقی فرهنگ سرکوبگر‌تری است. احساسات و امیال آدم ها را  به شکل مستقیم یا صریح به رسمیت نمی‌شناسد. در شرق نمی‌توانی به راحتی بگویی همجنسگرایی، در شرق نمی‌توانی به راحتی بیلاخ سمت خواسته های والدینت بگیری. چرا که اینها در شرق ارزش اند و ارزش ها نیازمند احترام. این ایده به خودی خود جذاب است اما  راه حل پیشنهادی بنظرم چندان اثرگذار نیست .لااقل من اینگونه فکر نمیکنم.

فیلم را به همه آدمهایی که حس سرخوردگی دارند همه آنها که در جغرافیای خفقان آور و ناامید خود را حس می‌کنند. همه آنها که در دوراهی اخلاقی والدین و رویاها دست و پا میزنند. آنها که بی پول و  عصبی اند یا آنها که  زخم سالهای کنترل‌گری را هنوز بر تن و روحشان حس می‌کنند، پیشنهاد می‌کنم. شاید کمکی نکند دست کم این است  که  دو ساعتی شادمانه می‌شوید و می‌فهمید در این کره خاکی زپرتی میان بیش از هشت میلیارد تن دیگر تنها نیستید.

پایان

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

چهارصد ضربه

اگر بپذیریم که موج نوی سینمای فرانسه از منتقدان مجله کایه دو سینما و فرانسوا تروفو آغاز شده باشد، آنگاه می‌فهمیم خود تروفو با چهارصد ضربه آغاز شده است. همینقدر وافعی، پر از خشم، بغض و به هم ریختگی،عین حقیقت عریان زندگی. قصه چهارصد ضربه قصه پسر نوجوانی که بچه ناخواسته و حاصل یه هوسرانی بی احتیاط بوده. محبتی از مادر  و پدر ندیده و در نظام آموزشی یکسان ساز دولتی شاگرد محبوبی برای معلمان نیست. استعدادهایش با معیارهای درستی سنجیده نمی‌شود. به همین خاطر مدرسه و کلاس درس برایش شکنجه گاه است. از مدرسه فرار می‌کند. آواره در خیابان‌های پاریس می‌شود. روزها را به ولگردی و شب ها را به دروغ گفتن به والدین می‌گذراند تا اینکه یک روز مادرش را در حال معاشقه با مرد غریبه‌ای در خیابان می‌بیند. وقتی معلم ازش دلیل غیبتش را می‌پرسد میگوید که مادرم دیروز مُرد. معلم بهش ترحم میکند و اورا به کلاس درس راه می‌دهد. اما وقتی پدرش متوجه دروغ او میشود تصمیم میگیرد او را به ارتش بفرستد. آنتوان از مدرسه فرار میکند و با کمک دوستش از دفتری که پدرش در ان مشغول کار بوده یک ماشین تحریر می‌دزدند تا با فروش آن پولی به دست آورند ولی در فروش ماشین تحریر نا موفق اند و ....

قصه بی نظیری است. لختی عریان زندگی را در سالهای دهه پنجاه میلادی نشان می‌دهد. شاید به متر و معیار امروز کلیشه ای باشد اما برای سینمایی که تازه صدا دار شده و آدمها جز فیلم های کوتاه سرگرم‌کننده با مفاهیم جنسی  و کمدی نمی‌دیدند تغییر ذائقه بزرگی است هر فریم در عین سادگی حاوی پیغام های زیادی است. لانه موش‌هایی که بعنوان خانه در پاریس مورد استفاده است. مدارس متعصب و بی‌خاصیت آدمهای اسیب دیده و روابطی که پر از فریب و ریا است. و مفهوم رفاقت که بنظر قوی و جاندار است. آنتوان شیفته بالزاک است. بالزاک را با لذت می‌خواند. برای همین وقتی در مدرسه معلم ازش می‌خواهد انشایی در مورد زندگی خود بنویسد تحت تاثیر بالزاک می‌نویسد اما معلم به جای درک این واقعیت و استعداد به او انگ سرقت ادبی می‌زند.

چهارصد ضربه را ببینید و به نگاه های بازیگر نوجوان فیلم دقت کنید. به جاهایی که به دوربین زل می‌زند به وقتهایی که به ناپدری یا معلمش نگاه می‌کند یا ان نگاه آخرش به دوربین درحال فرار حرف های زیادی برای گفتن دارد.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

The Banshees of Inisherin

پنجشنبه 22 دی 1401

تهران برف می‌بارد. برف سنگینی نیست اما سوز عجیبی شهر را گرفته.ابری زیادی در آسمان نیست اما از زور سرما چند دانه برف خسته و رها در هوا می‌چرخند. آنقدر روزهای آلوده و گرم در تهران دیده‌ام که این وضعیت آبزورد و گوتیکو جدید را دوست دارم. چهارشنبه آزمونی داشتم که بخاطرش شرکت نرفتم مرخصی گرفتم. پنجشنبه را هم تا حوالی10 صبح در تخت خواب بودم. گرمای پتو موهبت بزرگی است. لذتی که چاپلین هم ازش در 100 دلیل خوشبختی حرف زده بود. رها کردنش با کمتر شدن دما رابطه مستقیم دارد. آخر وقت نشستم به دیدن آخرین فیلم  مارتین‌مک‌دونا ، ارواح اینشرین (The Banshees of Inisherin) راستش در دقایق اول فیلم منتظر اتفاق بزرگی بودم که رخ نداد بعد کم کم داشتم از فیلم ناامید می‌شدم که  مک‌دونا روح فیلم را اعیان کرد. داستان کُند و رخوت آلود می‌گذرد. دو رفیق میانسال در میانه جنگ داخلی ایرلند (1923) در جزیره‌ای سبز و در ساحل اقیانوس با هم رفاقت و حشر و نشر روزانه دارند. یک روز یکی از دو رفیق تصمیم میگ یرد رفاقت اش با رفیق جوان‌ترش که مرد ساده و خوش قلب روستایی است را تمام کند. و این مساله به ظاهر کوچک شروع بحران برای شحصیت پادریک می‌شود.

بارها در سرتاسر فیلم نا‌خوداگاه با آدمهای فیلم همذات پنداری کردم. با شیبان (کری کاندون) که وسط آن جزیره نا کجا آباددر رابطه بین برادر ساده دلش با دوس ویلون نوازش‌گیر افناده و هر روز شاهد این است که کره خر برادرش (جنی) بی توجه به هشدارهای او سر از میز آشپزخانه‌اش در آورده. و حتی اسگل‌ترین ادم جزیره عاشقش شده و پیشنهاد سکس بهش می‌دهد. با کولم (برندان گلیسون) که یک مرد میانسال رو به افول است که بنظر درگیر افسردگی و یاس هم شده است. حس می‌کند فرصت زیادی ندارد و خورشید اون در این گوشه پرت از دنیا رو به افول است . و هر طور شده باید قطعات موسیقی با سازش بسازد تا از یادها فراموش نشود. حتی با خود پادریک (کارلین فارل) که آنقدر زندگی اش محقر و بی اتفاق است که وقتی کولم قرارهای ساعت 2 بعدازظهرش اش در کافه روستا بهم می‌زند و می‌گوید دیگر نمی‌خواهم باهاش صحبت کند. دچار بحرانی درست و حسابی می‌شود. بحران هایی که تا مرز جنایت و آنارشیست شدن پادریک را با خود می‌برد. ولو اینکه صحبت هایش که می‌خواهد برایش ادم بکشد پیرامون دیده شدن رشته در پهن خرش یا سرماخوردن اسبش باشد. این حس پرت افتادگی از دنیا، زندگی‌های م،حقر و نفرین شده جنگی که  فقط صدایش در جیره می آید ولی محض رضای خدا یک موشک یا گلوله اش به جزیره نمی‌افتد. با یک دوجین آدم بیکار و علاف و روی مخ که در زندگی دیگران سرک می‌کشند عجیب برایم  عینی و واقعی و نزدیک بود.

از طرفی راستش را بخواهید من با ریتم و تصویربرداری و کار موافق نبودم. بنظرم فرق است بین ایجاد فضای سرد و تاریک و حوصله سر بر یا عذاب آور شدن فیلم. فیلم مک دونا از این نظر کمی عذاب آور شده بود. عملا تا زمان اتفاق دیوانه وار کالم ریتم خیلی روی اعصاب و سرد شده بود.

بازی کالین فارل و برندان گلیسون زیباست. سخت است و در عین پختگی بازی شده است. آن مرز باریک بین لوس بودن و واقغی شدن را رعایت کرده است. واقعی و باور پذیر است. کالیت فارل  در همه فیلم یک رافت و دل نرمی نسبت به دوستش کولم دارد تا جایی که سگش را از آسیب دیدن نجات می دهد. در مقابل کولم هم با اینکه اصلا حال و حوصله رفیق وراج اش را ندارد  جاهایی پشتش در می‌آید و  آن ذات نیک خود را اثبات می‌کند.

در مجموع ارواح اینشرین شاید فیلم خوبی برای سال  2022 که برهوت فیلم و ماجرا بود باشد اما حتی از کار قبلی خود مک دونا (سه بیلبورد خارج ابینگ میزوری) به شکل محسوسی ضعیف‌تر است.

+ بیشتر راجع این فیلم اینجا بخوانید.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

در ستایش انتقام نرم یا بریدن سر با پنبه

تارانتینو فیلم ساز محبوبم نیست. سینمایش خیلی شعاری و گاوچرانی است.گاهی آنقدر پیازداغ کار را زیاد میگیرد که فیلم عملاً به یک هجو مبتذل تبدیل می‌شود. فیلم آخرش هم حوصله سر بر بود. اما دست کم دو فیلم دارد در ستایش انتقام و آنها را دوست دارم Django Unchained (2012) و Kill Bill(2009) اولی روایت برده ای سیاه در سالهای قبل از1860میلادی و جنگ های داخلی آمریکا است وقتی که قانون برده داری هنوز لغو نشده است و دومی که امروزی تر است. روایت زنی است که مراسم عروسی‌اش صحنه تسویه حساب شخصی شده و حالا به خون خواهی همسرش راه می افتاد از آمرین و عامیلن انتقام بگیرد.خشونت دو کار آندرلین خون آدم را بالا می برد. تارانتینو  ابایی از اغراق در آش و لاش شدن کاراکترها ندارد. از اینکه کل کادر با خون قرمز شود گاهی لذت میبرد. تا جایی که حتی خودش در نقشی فرعی که خودش در فیلم اول بازی میکند خودش را با دینامیت میترکاند.نفرت در نگاه و  لذت در دل قهرمان قصه برای دقایقی از هر چه فکر بد و افسردگی است دورم می‌کند. من آدم کینه توزی نیستم. هارت و پورت الکی میکنم ولی به وقتش دل ندارم بزنم زرت طرف را قمصور کنم. اخیرا کتابی می‌خوانم از نویسنده ای اوکراینی به اسم آندری کورکوف توی کتاب یک جایی دیالوگی بین دو کاراکتر اصلی است. کاراکتر شلوغ‌تر میگوید : "تو از من خطرناک تری میتوانی بدون حرفی بزنی طرف را ناکار کنی ولی نمیتوانی بترسانی اش در عوض من استاد ترساندم ولی نمیتوانم کسی را بکُشم. فرق من و تو این است" (نقل به مضمون) واقعا هم فرق من این است که کلی خواب منفجر کردن دیدم اما نمیتوانم بروم بی هوا بزنم در گوش کسی جوری که نفهمد از کجا خورده. حالا که این حرفهارا میزنم حس Django فیلم را دارم. دلم میخواهد بزند دهن جماعت دروغگوی ظالم را سرویس کنم. بغض دارم میدانم این جماعت زورگو با این سرکوب جری تر و پررو تر از قبل هم میشوند. دستگاه های اطلاعاتشان بودجه چند برابری به جیب میزنند و ساختار بروکراتیک تر گردن کلفت تری پیدا میکنند. خشم و دارد خفه مان میکند ولی روز ما نیست. عروسی کوجه بغلی است و این بار هم به خانه و کوچه ما نرسیده است. شایدباید منتظر یک روز دیگر باشیم که فوری بروند در تقویم ثبت اش کنند. شاید باید منتظر فلان وزیر باشیم بیایید از شرح شلیک گلوله در مغز معترضان با لبخند صحبت کند. شاید احکام سرسام آور برای روزنامه نگاران و  فعالان رسانه و بازداشتی ها درج کنند.  هیچکدام از اینها هم نباشد ما بعضی دیگر از جامعه را از دست داده ایم. هیچ چیز عین  دو هفته قبل نمیشود. شاید قیمت ارز دوباره صعودی و تورم چند برابر شود. همه این تئوری ها برای ما که نیمی از عمر  مفید خود را در ایران با جاکمیت جمهوری اسلامی گذرانده ایم محتمل است. زورمان هم بهشان نمیرسد. مثل Django یک دکتر هم کنارمان نیست که یادمان دهد همیشه خشم کار نمیکند. جاهایی باید سیاست به خرج بدی گاهی باید سیاه بازی بلد باشی و دست آخر جایی که ارزشش را دارد جان فدا کنی. علی الحساب با همین حس خشم و انتقام  میتوانم بگویم خشونت به خرج ندهید. هر دو طرف قضیه لازم است  ارام تر باشند. هزینه تغییرات را سیستم بروکراتیک موجود از ضعیف تر طبقه میگیرد. از همه میگیرد اما سهم آن ضعیف درصد بالاتری از اقتصاد و در آمدش است. پس خشونت به خرج ندهید. انتقام لذت بخش است اما لذت بخش ترش وقتی است که بدون تلفات زیاد پیروز شوی. برنده بودن حداکثری مثل داشتن خودرو با کیفیتی است که مصرف سوخت و هزینه نگهداری کمی هم دارد. لذتش بیشتر است. شک نکنید.

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

اقیلم ها

اقلیم ها فیلم جاده ای بود. با اینکه خیلی هم لوکیشن در جاده نداشت اما فضای عاطفی فیلم فضای بیقراری و رفتن است. تا جایی که با قاطعیت میگویم به شدت فیلم جاده ای است. فیلم از اولین کارهای نوری بگله جیلان و محصول سال 2007 است. اما قصه پخته و درست و درمانی دارد. اصلا تفاوت بگله جیلان با دیگر کارگردانان اهل ترکیه در این است که برای جیلان مفاهیم تکنیکی کارگردانی و تصویر برداری همانقدر مهم است که قصه فیلمهایش. فیلم داستان استاد معماری دانشگاه را روایت میکند که دوست دختر جوانی دارد وقتی در ماموریت به جنوب ترکیه اند اختلافی که از قبل جرقه هایش زده شده بزرگ میشود و  رابطه شان شکرآب میشود و ....  اقیلم ها در حقیقت اشاره به  احوال آدمها دارد. به تغیری که ما هم در طول فصل و ماه ها میکنیم  و هم به نوعی اشاره دارد که فیلم در آکجا ها فیلمبرداری شده است. غیر از آن همین بوده سه فصل مختلف برای روایت انتخاب شده. شروع فیلم با تابستان گرم است و بعد در پاییز ادامه پیدا میکند. پاییز فصل تصمیم است و بعد زمستان که پر از شگفتی است. در هر اقلیم مولفه هایی شاخص است. حالت آدمها،کارهایشان، رفتارهایشان ...کارگردان بدون اینکه به تبلیغات پهلوبزن اقلیم های مختلف کشورش را هم نشانمان داده. و کارکرد گرمی سواحل جنوبی تا سردی استخوان ترکان شمال و شرق را در خدمت محتوا درآورده است. فصل ها و اقلیم ها کارکرد داستانی دارند. جوری که اگر هر کدامشان نبودند یا در موقعیت جغرافیایی دیگری فیلم برداری شده بود قصه دیگر این نبود.این ویژگی بیگله جیلان است که بلد است وقتی قصه تعریف کند و همه ظرفیت و سلاج هایی که دم دستش است را یه سمت بچیند بعد با طیب خاطر گلچین کند. ببیند چه کند لوکیشنش را کجا ببرد و بساط فیلم برداری را کی و کجا بگسترد. نمونه گل درشتش فقط کیارستمی را میشناسم. در موقعیت خارجی کیارستمی شاهکار بود. خودش میگفت با ماشین زیاد میگردد و عکاسی میکند و در خلال همین عکاسی هاست که وقتی میخواهد سوژه جدیدی بسازد به عکس ها نگاه میکند موقعیت ها یادش می آید و میگوید این را میبرم آن جا و آن یکی سکانس را اینجا فیلم برداری میکنم. جیلان هم مشخصا معلوم است بلد از لوکیشن کارکرد بگیرد. در فیلم "پدرم و پسرم"  و حتی "روزی روزگاری آناتولی" این کار را کرده بود. اتفاقی نیست اون به همه جزیییات کارهایش فکر میکند.

دومین عاملی که نمی توان نادیده اش گرفت محتواست. عشق و خیانت و کلافگی جوری با هم در آمیخته و درام را ساخته که از هر طرفش بایستی به آن طرف حق میدهی. مرد، معشوقه جوان، همسر دوست سابق هم محق اند هم مقصر . یعنی بستگی به نظرگاه ما دارد.

اقیلم ها را ببینید. این پست را  باید ماه ها پیش مینوشتم اما به پست اسنستا بسنده کردم دوباره چند شب پیش حس کردم باید بیشتر ازش بنویسم.

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

Mare Of Easttown

حوصله ام به سریال نمیکشد. جوان تر که بودم  چندتا سریال  را به ته رسانده ام اما حالا دیگر حوصله و صبرش را ندارم. چرنوبیل آخرین سریالی بود که دیده بودم و این یکی را سه تا رفیق شفیق توصیه کرده بودند. قسمت اول را که دیدم موضوع جنایی اش برایم گیرایی داشت. نشستم تمام هفت قسمت را دیدم. ولی شک ندارم اگر ده قسمت بود دیگر ادامه نمیدادم. سریال دلنشینی است. خط روایت درست و درمانی دارد. آدم ها همانقدر که میتوانند خوب و  سر به زیر و  بچه بابا باشند. همانقدر هم میتوانند تخم حرام و شیطان صفت باشند. کارهایی کنند که  به عقل جن هم نمیرسد.کشف اینکه آن گند اصلی را چه کسی به  غالب زده، پیدا کردن سرنخ ماجرا و دنبال کردنش، رد نشدن از جزییات ساده همان چیزی است  که سریال بهش خوب پرداخته است.(البته این دیگر در هالیوود یک جور الزام است نه آپشن) شخصیت اصلی این قصه Mare که اسمش هم وزن بخشی از اسم سریال (یکی به معنی بزرگ و با عظمت و دیگری به معنی کابوس)است، Mare کارگاه زن میانسالی در شهری کوچک است. کاراگاه  مردمان شهر را خوب میشناسد درگیر روزمرگی و خستگی شده است. در کارش جنایات و دختر ربایی و قتل پرونده های پیچیده ایست که نتوانسته از پس آنها بر بیایید. دیدگاه مردان و حتی زنان شهر نسبت به او توام با تردید و نفرت است. در زندگی شخصی اش هم  مشکلات زیادی دارد. خودکشی فرزند ارشد و طلاق همسر و  نوه ای که  عروس اش قصد گرفتن حضانت اش را دارد کابوس های mare است.

این وسط خستگی و فرسودگی کار و  دو سه رقم  خاکی زدن از کارگاه خانم آنقدرها  شخصیت  پیغمبر معآب و کاردرست نشان نمیدهد. و حل معما را بیشتر دور میکند. 

اول آنکه آنچیز که بیشترین  توجه ام را جلب کردن تغییر موضع و چرخش دائمی خط روایت بود. قهرمانی وجود ندارد. بهترین و پاک ترین آدمها  در مقاطعی در ظن بزرگ قرار میگرند. پنچری های و نشتی های ریزشان رو میشود. در معرض قضاوت قرار میگیرند و وقتی جلو تر میروی و از دایره اتهام دور میشوند، دیگر آن ادم قبلی نیستند. دیگر رنگ مطلقی از سیاه و سفید با خودشان یدک نمیکشند. خاکستری اند. خاکستری از طیف طوسی کم رنگ تا نوک مدادی و  زغالی.  تنها آنها که رنگ مشکی محض دارند تیپ های به ناچارند. شخصیت هایی که منطق روایی سریال حکم میکند اینها مریض اند کاری به کارشان نداشته باش. همینجوری بپذیرشان به هر حال توی شهر با  چند ده یا  چند صد هزار نفر یک نفر پیدا میشود مشکل روانی داشته باشد دختر ها را بدزدد توی اتاق زیر شیروانی خانه ای متروکه  حبس کند و ازار دهد دیگر.

 نکته دوم مواجهه آدمها با ترس هایشان،  انگاری که ترس از مرگ ، ترس از دوست داشته نشدن، ترس از از دست دادن جاذبه عمیقی دارند که نسبت اش مثل قانون جاذبه نیوتنی با توان فاصه رابطه عکس دارد. خودمانی اش اینکه هرچه به ترس ات نزدیک شوی بیشتر اسیرش میشوی. چون توضیح بیشتر اسپویل سریال است و  اسپویل جز گناهان کبیره در سریال است (هرچند من  عشق میکنم کسی سریالی را  به شکل خلاصه در دو دقیقه تعریف میکند) از بیانش معافم کنید. شاید خواستید ببینید و آنوقت خودتان راجع اش قضاوت کنید. 

نکته سوم اینکه کیت وینسلت که برای ما خاطرات رز لوند و زیبای تایتانیک است که آن زمان همه پسرهای نوجوان یک عکس از اون در لباس یقه کلوش با سینه های نو رس و برجسته اش را  برای روز مبادا نگه داشته بودیم. حالا در دهه ششم زندگی ؛ چاق تر و کند تر و البته  آنقدر پخته و روان بلد است بازی کند که هنوز برایمان دوست داشتنی و دست نیافتنی است.  به همین خاطر جایزه بهترین بازیگر نقش اول زن در  هفتادو سومین دوره جایزه EMMY (سال 2021) را با اختلاف با دیگر رقبا ازآن خود کرد. 

نکته آخر اینکه شما را نمیدانم اما من هربار سریال خارجی میبینم غصه ام میشود. تقریبا فرقی نمیکند برای اروپا باشد، امریکا یا  کره جنوبی همیشه حس میکنم در کثافت دارم دست و پا میزنم. از اینکه هنوز در کف هرم نیازهای مازلو دارم دست و پا میزنم از خودم بدم می آید. از اینکه میبینم اصول اولیه در آنجا پذیرفته شده، حداقل ها بسته شده و شخصیت ها  توی ان اتمسفر دارند برای هدف والا تری تلاش میکنند حرصم میگیرد. ممکن است بگویید ساده نباش پسر، اینها همه سریال است. ولی هیچکدام ما نیمتوانیم منکر شویم خود اینکه سالی n سریال با مضمامین مختلف با کیفیت ساخت و فیلمبرداری و ... ساخته میشود نشان از قدرت ان صنف و حرفه در آن کشورها دارد. و  سریال ها نمودی از وضعیت  فکری و اجتماعی آن جامعه است وگرنه استقبالی ازشان نمیشد. باور کنید تهیه کننده های سریال های ماهم  بدشان نمی آمد در صحنه اکشن  به جای  جلوه های ویژه بند تمبانی و  تابلو که مرغ  پخته را  در دیس به خنده وا میدارد مثلا یک پژو  405 رده خارج در بو داغان کنند اما وضعیت هزینه ها و پیش بینی ناپذیری آینده و عدم رقابت در جذب مخاطب آنها را وا میدارد که هر مزخرفی را  به اسم رواداری عرضه کنند.این آخری فقط مربوط به این سریال نیست  شما هم جز نقد به حساب نیاورید یه اخوینی است  بین  من و شما . اگر شما هم بهش فکر کردید و راه حلی یا ایده خلاقه ای  رسیدید به من هم خبر دهید.

اگر آنقدر شاخک هایتان را  تکان داد که سریال  را ببینید حتما از نسخه های سانسور نشده اش استفاده کنید. صحنه های خشونت  چندتایی دارد ولی از نظر نمایش ضحنه های مورد دارد خاک برسری تقریبا  پالوده است.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

Monday

دوشنبه با  یک اتفاق شرع میشود. با اتفاقی به ظاهر ساده که برای دو شیدای نیمه مست، که   تک و تنها درکشوری غریبه با هم آشنا میشوند، اتفاق خوشایندی است.  میکی دی جی و خالتور جوانی است که با کلویی داف و سرزنده  و  داغی آشنایی داده شده است. آنها شب را روی شن های ساحل سحر میکنند. میکی به دلایلی جلای وطن کرده کلویی هم  وکیل فریلنسر مهاجرت در یونان است. کشوری آفتابی با یک دو جین ساحل مرمری و قشنگ و مردمی دیوانه و عجیب .

 

کلویی  قرار است یونان را در دوشنبه ترک کند ولی میکی دوست دارد بازی ادامه پیدا کند. بازی ادامه دار میشود. دختر و پسر ساکن یک آپارتمان میشوند. ولی هر چه پیش میرود و بیشتر با هم می لاسند به سوال های مهمتری میرسند. به ترس های زیاد تری روبرو میشوند. توی سکانسی دختر از پسر میپرسد تا حالا پیش آمده ندانی کجایی و داری چه غلطی میکنی . سوالی که سوال اساسی مرد است اما همیشه از پذیرش اش واهمه داشته. همیشه ترس ها او را سرگرم  بازی های دیگری کرده است. میکی اعتراف میکند و برای دقایقی خودش میشود . یکی ترس هایش را به دختر میگوید. کلویی  شیفته این  رهایی شده . رهایی خوشایندی که عشق درش گره خورده است ولی درست وقتی جایی حس میکند وقت  ایستادن و دلبستن است. خوف میکند. ترسوتر از میکی میشود. 

میکی را بخاطر شباهتش به خودم دوست داشتم. شل بود. همه ماجرا و اتفاقات برایش شل بودو این شل بودن از جایی در کودکی و ترس هایش می آمد. کلویی اما ان  آبژه گم شده  در نسل های ما بود. دختری شجاع سرکش، مغرور که دلبسته شده ولی توی سرش پر از افکار متناقض است.

 

درست وقتی میکی مسمم شده و همه شجاعت و خایه هایش را  جمع کرده در مراسم عروسی دوستی ازش خواستگاری میکند او را ضایع میکند. جواب نمیدهد. زوج  عاشق درست در مینی مم نسبی رابطه اند که کلویی تصمیم میگیرد جبران کند. برگردد برای یک شب که شده ( شب کریسمس) بعد از شش ماه دوباره خودش باشد. دوباره آن کلویی آزاد و رهایی باشد که سر نترسش پشت با  به برگشت به آمریکا زده و  پیش مردی که دوستش داشت نگاهش داشت. و درست در آن شب سال نو وقتی دیوانه وار همه چیز شبیه سیرک رویا ها بود . وقتی هر دو نعشه و مست خواسته بودند مثل گربه ها  توی راه پله متروکه پاساژی تعطیل روی بکشند یک جمله همه چیز را بهم ریخت همه شجاعت ها را به فاک داد و زندگی همینقدر بی ثبات همینقدر پر ترس و همینقدر پر از تغییر است. حتی اگر زور بزنی آنچه میخواهی بشود.  

 

پ.ن: ادامه دادن و نوشتن  بیشتر  قطعا داستان  را اسپویل  میکند. پس بهتر است  خودتان ببینید و  ار خواستید تجربه ها را  به اشتراک بگذارید.

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

پرتره زنی در آتش

وقت نشده بود راجعش بنویسم.  یکباری چند خطی نوشتم ولی چون نوعی اسپویل کردن موضوع بود دست کشیده بودم و  بیخیالش شده بودم. همینقدر بگویم که کارگردانش زنی کار بلد است. فیلم شاید به مذاق تربیت مذهبی- شرقی بعضی خوش نیایید. اما مانیفستی برای آزادی زنان بود.

قیاس ام مع الفارغ است میدانم اینجا در این کشور برای تبلیغ مذهب و دین گرایی سفیر چادری با بودجه های انچنانی میفرستند در تلویزیون که چپ راست بیایید جلو دوربین دختران را نهی از بد حجابی و  فلان و بهمان کند. دست آخر یک شهروندی با موبایل 100 دلاری اش در خارج کشور همان چاپلوس چادر چاقچوری را بی حجاب و با بطری آبجو به دست شکار میکند. و کل هیمنه آن بودجه چند هزار میلیاردی را گُه مال میکند. اما آنجا زنی فیلمی با  یک پاساژ تاریخی میسازد و موضوعی را با هنرمندی دفاع میکند.

همین

 

 

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

رسیدن به صلح درونی

 با من برقص - سروش صحت - امتیاز 8/10

 

این پست رو نُه ماه پیش و قبل از تعطیلی سینماهای کشور نوشتم ولی بهانه انتشارش دیدن کارگردانش در روزی بود که مرا جای یک دکتر اشتباه گرفته بودند. 

 

جهان با من برقص برای من ما به ازاء غریبی داشت. البته آن سانس آخر شب و آن سینما هم در این موضوع دخیل بود. من هیچوقت سالن های موزه سینما نرفته بودم. همه فیلم های خوب و تاثیر گذار زندگی ام را در سینماهای خلوت و درب و داغان دیده ام. سینما عصر جدید،ماندانا،سینما فدک،سینما فرهنگسرای اشراق سینمای فرهنگسرای خانواده و سینما پارس و سالن استاد ناصری خانه هنرمندان یک دوجین سینمای درب و داغان دیگر. عجیب اینکه همه شان را هم دوست دارم. این اواخر پردیس ها را دوتا دوتا تست میکنم. نه اینکه آن سینماها بد باشند نه اصلا هنوز هم اگر پا بدهد همه شان را یک دور رج میزنم اما موضوع اینجاست که آن سینما ها معمولا تک سالن اند و فیلم های زیادی اکران نمیکنند، حق انتخاب زیادی نداری، خلوت ترند. آدمها خیلی هایشان برای دین فیلم نمی آیند. صدای دستگاه آپارات را میتوانی بشنوی و پرده های چرک مرده و نورهای کم جان سالن و بوی نم و نای صندلی های صفت و ناراحتش را درک کنی. القصه اینکه من به دعوت یک همکلاسی همدانی که گمان میبردم مثل خودم هر در حیرانی زندگی دارد کله معلق میزند، رفتیم موزه سینما و نشستیم به دیدن فیلم. "جهان با من برقص را دوست داشتم" و پیش از هر چیزی باید بگویم که در گُهترین زمان ممکن اکران شد فاجعه انگیزو فاجعه آمیز ترین روزهای ایران، به این خاطر به سروش صحت حق میدهم از این نظر کمی بدشانس باشد. البته با آن صلحی که او از درون به آن رسیده بعید میدانم دو چندان دلخور شده باشد.

فیلم خیلی خوب دنیای جهانگیر و مرگ اش را به یک عضو اساسی اش دایورت کرده بود. من هم از این نظر با آن عمده دوستان موافقم که فیلم محوریت مرگ داشت اما اصلا سوزناک و حوصله سر بر نبود. ریتم اش شاد و تند بود. اما اگر نگویم همه اش دست کم بخشی از این شادی خوب چفت و بست نشده بود. رو بود. ردپای نویسنده بود. مثال گل درشت بخواهم بگویم آن دیالوگ های هانیه توسلی با  علی مصفا (جهانگیر) حین خر سوای بود. یا نقشی که آن پسر شمالی که دل دختر جهانگیر را برده بود داشت خیلی هایش تصنعی شده بود. اما فانتزی هایش را دوست داشتم. موزیک های خارج متن، تیک و تاک زدن های رفیق جهانگیر با خواهرش در طویله، خودکشی دخترش برای خاطرش یه پسر زاخار ضایع و از همه عجیب تر مینی بوس قرمز بنز که می آمد و  ورق میزد و پیرمردی که زودتر از جهانگیر مرد.

گمانم صحت همانجور که خواسته در فیلمش بگوید به نوعی به صلح رسیدن با جهان رانه اصلی فیلم اش بوده. مرگ و سرطان بهانه است. بهانه خوبی است. خصوصا در روزهایی که خبر مرگ زیاد شنیده ام و ناخواست بهش بیشتر فکر میکردم، جهان با من برقص فرجه خوبی است. که به این فکر کنی که تو آمده ای به دنیا چیزی را گرفته ای و چیزی باید ببخشی و بروی. پس خیلی درگیر و ناراحت نباش. گویا روابط دنیا دست کم فعلا برهمین پاشنه میچرخد ناراحتی و غم و دست کشیدن و پرهیز و دلخوری ما هم به یک سمتش نیست. پس علی الحساب بیایید با جهان برقصیم.

 

۳ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
Hamid Oo

Marriage Story

داستان ازدواج - Noah Baumbach - امتیاز 6.5/10

یک دوستی کلی توصیه کرد که فیلم را ببین. دیدم . فیلم بدی نیست ولی واقعا من این تقلا را درک نمیکنم. باید متاهل باشی با پدر و مادر یک عزیز خردسال باشی. باید بی پول باشی .باید خیلی تجربیات دیگری را از سرگذرانده باشی تا این فیلم را بفهمی. باید خشت به خشت زندگی مشترک را چیده باشی آنوقت شاید بفهمی موضوع چیست. من فقط بخشی از غرور به فاک رفته مرد را میفهمیدم. میفهمیدم وقتی نمیخواست زندگی اش را از دست بدهد ولی پول نداشت. وقتی دوست داشت  پسرش را به هیجان انگیز ترین اتفاقات  دعوت کند ولی مشکل بود برایش...

به همین خاطر امتیاز متوسطی به این فیلم میدهم. شما ببینید. خاصه شما که تازه مزدوج شدید یا مدتی زیادی از ازدواجتان نمیگذر (4-5 سال) بنظرم اگر مفید نباشد ضرر هم ندارد.

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Hamid Oo

فوروارد کردن معجزه در تلگرام

 

یک نبی - ژاک اودیار- امتیاز 8.5 از 10

ابتدا قرار بود این پست به شکل تجمیعی با فیلم دیگری از همین کارگردان (زنگار و استخوان) را یک جا معرفی کنم. یعنی در باره ی آن کارگردان بیشتر بنویسم. بعد که فیلم دوم را دیدم به صرافت افتادم که یک پست برای دو فیلم کم است. حق این کارگردان این نیست  و این اندیشه و این نظرگاه به زندگی واقعی نزدیک تر است به همین خاطر در دو پست  مجزا از دو فیلم اودیارد نوشتم.

  

یک پیامبر (فرستاده) به شکل غریبی طنز داشت. یک طنز باحال در ورای هم خشونت های رفتاری و گفتاری و موقعیت اش. اساسا زندان موقعیت طنزی نیست. اودیار هم مستقیم طنزی به تصویر نمیکشد اما کاراکتر جوان او با زیرکی اش یک طنز در زیر لایه ها میسازد که مثال زدنی است. وقتی فیلم تمام شد تا ساعتها داشتم به این فکر میکردم که اودیار چه تیکه ای بار مسلمانان کرده. چقدر خوب به جامعه فرانسه و فقر تاخته. چقدر عالی تر همه این ها در ملغمه خودش ریخته که هیچکس مثل کاریکاتورهای مجله شارلی هبدو کسی را  بخاطرش نمیکشد. بلکه جامعه مسلمان فرانسه از فیلم تقدیر میکند. انجمن های ملی فرانسه هم بدشان نمی آید. جماعت فیلم ساز تکنیکی هم با فیلم حال میکنند. اوضاع و احوال زندان ها  بهتر میشود و  در مورد معیشت مسلمان های مهاجر تصمیم گیری هایی میشود.

خب دیگر از فیلم چه میخواهید. اودیار خواسته یا ناخواسته رسالت اش را با پیامبر اش انجام داده است. گویا معجزات قرن حاضر فقط شکافتن دریا و زنده کردن مرده و کتاب نیست.  معجزه پیامبران جدید میتوانند از نوع نگاتیو یا فایل تصویری با فرمت های گوناگون باشد. خدا را چه دیدی شاید پیامبران آتی در تلگرام معجزه شان را فورارد کنند.

توضیح اضافی است اما  یک پیامبر در سال پخش توانست  جایزه سزار (اسکار فرانسه )  و بفتا (اسکار انگلستان) را  بعنوان بهترین فیلم ببرد و در اسکار از نوع هالیوودی اش ، جشنواره کن و گلدن گلوب بعنوان کاندید نهایی باشد.

 

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

زنگار و استخوان

rust and bone

زنگار و استخوان - ژاک اودیار- امتیاز 8.5 از 10

ابتدا قرار بود این پست به شکل تجمیعی با فیلم دیگری از همین کارگردان را یک جا معرفی کنم. یعنی در باره ی آن کارگردان بیشتر بنویسم. بعد که فیلم دوم را دیدم به صرافت افتادم که یک پست برای دو فیلم کم است. حق این کارگردان این نیست  و این اندیشه و این نظرگاه به زندگی بیشتر است به همین خاطر در دو پست  مجزا از دو فیلم اودیارد مینویسم.

یک حقیقت محضی هست که با پشت دست میزند توی صورتت. بهت میگوید ببین خوب نگاه کن. تو چشمها نگاه کن. تو همینی. همینی که اینجاست. نه بیش و نه کم. همینقدر ملول و همینقدر بی وجدان. در گیر امیال خود و بی توجه به چیز دیگر. به وقت نیاز آدمها را میخواهی و بعد از تمام شدن و ارضا نیازهایت دورشان می اندازی. اما نه فقط همین. گاهی همین آدمهای این شکلی یا آنها که غره به زندگی و احوال خودند سر بزنگاه هایی به پست هم میخورند. آنوقت از پس همین خودخواهی از پس همین نیازهای کاملاً جسمی جرقه هایی ایجاد میشو.د. شعله کم جانی از عشق یا امید روشن میشود و جان آدمی را  گرم و ضمیرش را میسوزانند. تا بفهمد زندگی شاید جور دیگری هم میتواند باشد. چیزهایی را دادی و چیزهایی را به دست آورده ای. معامله بنظر منطقی است  اما سود بیشتر و برکت برای هر دو سوی ماجراست.

زنگار و استخوان در بیان همین پیام  دو یا سه خطی خوب عمل کرده است. مرد سی و چند ساله با یک پسر 5 ساله از همسر جدا شده از شهر و دیارش آواره شده دزدی کرده که پول بلیت قطار جور کند تا خودش را به خواهرش برساند. تا  زندگی جدیدی را شروع کند. و به محض اینکه  جایی می یابد و کاری دست و پا میکند دوباره گردن کشی میکند.

مربی یک آکوا پارک آبی که به نهنگ های قاتل تعلیم میدهد در یک حادثه هر دو پایش را از جایی بالاتر از زانو از دست میدهد،بعد  تمام  کمال و جمال و آهان و تلپ اش از بین میرود. پسرهای دور و برش ترکش میکنند. و از سرکلافگی به گارد پاره وقت باری تماس میگیرد که یکبار جلوی مست و پاتیل ها هوایش را داشته است و...

پلات مشخص و شفاف. دوربین و فیلمبرداری کم تکلف و کمی چرک. عین کاری که در فیلم های برادران داردن هم میبینیم. آدمها و بازی ها, واقعی.تماماً واقعی. نمی گویم زیبا چون بازی زیبا هرچقدر هم که زیبا باشد باز پیداست بازی است. ته وجودت نمی نشیند. اما وقتی واقعی است می روی خودت را جای آن نقش میگذاری. جای آن مرد  شکست خورده جای آن زن مغرور و آسیب دیده وبا بازی های زندگی همراه میشوی. آن وقت مشت کوبیدن ها،گریه کردن ها برایت  معنی دیگری پیدا میکند.

 

                         

زنگار و استخوان را ببینید. پشیمان نخواهید شد. 

 

 

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

نزدیک، نزدیک، نزدیک تر

پوستر کلوزآپ

کلوزآپ - عباس کیارستمی - 8.5/10

بهانه این بود که ویدیو کوتاهی از کیارستمی دیدم . در یک  ورکشاپ یا جلسه نقدی در سال 2013 - دانشگاه استراسبورگ. داشت راجع  تکه ای از کلوزآپ میگفت. وقتی که با مخلملباف حقیقی به منزل آقای آهنخواه برمی گردند. آقای آهنخواهی که قربانی حقیقی یک مخلباف دروغین بود. در مواجه دوباره با مخلباف دروغین و قیاس اش با مخلباف حقیقی، میگوید آن آقای مخلباف الکی خیلی از شما (که حقیقی هستید) بهتر بود. اون نقش اش را بهتر بازی میکرد. چون که میخواسته  مخلمباف باشد و  نقش اش را دوست داشته است.

کل بار فیلم کیارستمی از آن همه برو بیایی که در دادستانی و  دادگستری و ژاندارمری برای اخذ مجوز داشته و همه حرف گوش نکردن های پرسوناژ های مختلف که چندان اهمیتی به کیارستمی نمیدهند و میخواهند خودشان را  روایت کنند. همین بوده است. که یک تصویر دروغین از کسی که میخواهد باشد و انگیزه هایش، باید و نباید هایش، اخلاق و  نوع مواجه اش . و  یک  مخلمباف نیمه جان که نمیداند کجاست و چه میخواهد .

واقعا فیلم مبهوت کننده است. عین یک تصادف می ماند. در اولین برخورد هیچی حس نمیکنی. انگاری هیچ نشده جز ضربه ای که نمیدانی از کجا و به چه وسیله ای خورده ای. اما با گذشت زمان درد سراغ آدم  می اید. درد انسان که چرا باید یک شاگرد چاپچی که ادم محترمی در زندگی است بخواهد مخملباف باشد و  به مخملباف بودنش اصرار داشته باشد؟

کلوزآپ عجیب ترین و شاید  عریان ترین فیلم  کیارستمی است. اقتباس از یک ماجرای حقیقی و بعد موتیف های بی شمار و مهمی که آدم را یاد مفاهیم انسان می اندازد.

به قول خودش باید این فیلم را  چند بار دید. خودش میگوید چندبار دیده ام و در هر بار دیدن به مفاهیمی جدیدی دست پیدا کرده ام. 

 

پ.ن:

حالا جنس سینمایم را  میشناسم . میدانم اکثر فیلم ها شعاری و قمپز در کننده اند، تعداد کمی حال ام را خوب میکنند. درست  مثل آن  وضعیت ها  که  روز اول در باشگاه داری و میخواهی یک شبه خودت را پاره پوره کنی و یت و یغور شوی. اما به محض اینکه کمی ازش میگذرد بادت میخوابد و  میفهمی خوب شدن نیاز به  مداومت دارد و تو گشاد تر از آنی که  بخواهی ادامه دهی.

 اندک فیلم هایی هم هستند که یقه ام را میگیرند. دائم راجعش سوال هایش توی فکر میروم. راجع مسائل انسانی اش توی جانشین سازی میکنم. خود را  آشنایان و دوستانم را  و تا اخر عمر حرفهایی یا صحنه هایی یا دست کم طرحی ازش به یادگار دارم.

کلوزآپ برای من از همین دست فیلم ها است. دوستش داشتم و در زمان مناسبی هم دیدمش.و مطمئنم هرگز فراموش نخواهم کرد.

 

 

 

 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

پدرو با رنج و افتخار

 

رنج و افتخار - پدرو آلمادوار 2019 - امتیاز 8.5/10

پیش درآمد

من از آلمادوار هیچ نمیدانستم. همینقدر میدانستم که کمتر راجع به او حرف زده اند. کارگردان میانسال اسپانیای است. که دست بر قضا همنجسگرا هم هست. شاید به همین خاطر خیلی راجع او در ایران صحبت نمیشود. همنجسرگرایی هنوز در ایران تابو است. قانونی برای همنجسگراها نداریم و دایره اطلاعاتمان راجع آنها به نگاههای هراسان جوان های پارک دانشجو و پارک برزیل و یکی دو جای دیگر ختم میشود. رییس جمهور اسبق حتی نمیدانست همجنسگرایی ذاتی بوده و اکتسابی نیست و در جمع دانشجویان خارجی اعلام کرده بود ما در ایران همجنسگرا نداریم. رییس جمهور فعلی هم دیدگاه کاملتری ندارد ولی دست کم آنقدر سیاس هست که دم بر نیاورد. این تازه وضعیت پایتخت است. در شهرها و روستاها که واقعا نمیدانم همنجسگراها چه میکشند. یک نمایش نسبتا خوب (آبی مایل به صورتی) چند سال پیش راجع این موضوع روی پرده رفت که آگاهی بخش بود. در این مدت جز تک و توک نمایش و  داستان کوتاه یکی دو گزارش مستند از حال و احوال همنجسگرا ها و دگرباش ها چیز دیگری از زندگی شان دستگیرم نشده است.

و اما بعد...جمعه به دیدن آلمودوار نشستم. آخرین فیلمش قصه غریبی داشت. رنج و افتخار داستان یک کارگردان و نمایشنامه نویس خوب مادریدی است.  داستان آلمادوار است.کلکسیون مرضهای عالم را یکجا دارد. ستون فقراتش را عمل کرده، درد قفسه سینه دارد زانوهایش هم درد میکند بدنش در حال فروپاشیدگی است. زنش ازش جدا شده ولی هنوز نگرانش است.تک و تنها در آپارتمان نقلی و قشنگ اش در مادرید زندگی میکند. تا بهش تلفن میشود که یک فیلم قدیمی اش که سی سال پیش ساخته است با نگاتیو ترمیم شده قرار است اکران شود.  استارت  یک شروع دوباره، یک فروغ جدید از سالهای اوج جوانی. نویسنده هر وقت که درد به سراغش می آید بعد از خوردن یک دوجین قرص مسکن یا آب درمانی، رجعت میکند. به گذشته خودش به کودکی هایش. به خاطرات پراکنده از مادرش زندگی اش در روستا با فقر، ,با سواد بودنش در بین خیل بی سوادان، رویاهایش، نظرگاه قشنگ اش و...

آلمادوار را دست کم گرفته بودم. ویکیپیدا آلمادوار میگوید که سال 1999 تقریباً تمام جوایز معتبر فیلم را درو کرده است. باید بروم آن فیلمش را هم ببینم. اما قصه گو بودنش را دوست داشتم. بازی آنتونیو باندراس در نقش اصلی و پسر بچه ای که نقش کودکی اش را بازی میکند را دوست داشتم. نقش جوانی مادر را که لوپه کروز بازی میکرد را هم بسیار بیشتر دوست داشتم. مادر جنگنده و قوی به غایت مادر بود و تربیت فرزند و  زندگی اش برایش مهم بود. نمیدانم چرا اینقدر پدر در همه جا کمرنگ بود. هیچ فروغی نداشت جز در سکانس های محدودی هیچ کجا نبود.

بخاطر شرایط شیوع کرونا فعلاً فیلم جشنواره های زیادی را ندیده است اما دوست دارم مواجه دیگران با فیلم را هم بدانم. فیلم شخصی است. به غایت به زندیگ آلمادوار نزدیک است. این برایم جذبا بود. آلمادوار از آنچه که از گفتنش ترس داشت گفت. درست عین  یک داستان خوب که از آن چیزها که نمیشود گفت نوشته میشود. 

آلمادوار یک جوری بخشی از خودش را با هنرش در کارگردانی وسط می گذارد که نه میشود او را کارگردان غریضی دانست نه کسی که تماماً تکنیکگرا و فنی فیلم میسازد. ترکیبی است از زیست  40-50 ساله اش و  تکنیک هایی که از سینما آموخته. این ویژگی و آن شم قصه گوی ثابت اش او را به کارگردان شبیهتر به کارگردان های خاورمیانه و ایران میکند. 

برای آلمادوار کودکی و نوجوانی تقریباً همه چیز است خیلی به تغییر آدم ها و قهرمان سازی های هالیوودی اعتقادی ندارد و  سینما از منظرش یک قصه  اغراق شده است  تا  یک اغراق قصه شده .

 

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

دوازده مرد خشمگین

                 

دوازده مرگ خشمگین - سیدنی لومت - امتیاز 8/10

دوازده مرد خشمگین یا دوازده مرد عصبانی یا دوازده مرد بی‌اعصاب وعرق کرده که در یک روز گرم ماه آگوست  بعنوان  هیئت منصفه دادگاه  در اتاق دربسته خفه کننده ای نشسته اند تا درباره ی جرم پسر نوجوانی که متهمبه  قتل پدرش است چه جذابیتی می‌تواند داشته باشد؟ وقتی هیچی از جزییات قتل یا صحنه های درگیری ندیده ایم؟

دوازده نفر اعضا  هیئت منصفه به جز یک نفرشان مصمم اند بروند داخل اتاق به سرعت رای گیری کنند. بر اساس گفته شاهدان رای به مجرم بودن نوجوان بدهند و بعد بروند پی زندگی و سرگرمی و  تجارت  خودشان.....

بیشتر از این را برای اسپویل نشدن  فیلم نمی‌گویم. اما بروید شاهکاری در فیلمنامه نویسی و کارگردانی  را ببینید. دو ساعت فیلم فقط در لوکیشن  یک اتاق  کوچک و لخت در هوای شرجی تابستان با دوازده مرد اصلا چیز جالبی بنظر نمیرسد. بوی عرق و تن مردان به مشامتان میرسد.  در نظر اول اگر کسی برایتان چنین قصه ای بنویسد میگوید چقدر مسخره و  خسته کننده. ولی فیلم جوری پیش می رود که نمیتوانید چشم ازش بردارید.  دوازده مرد در قالب دوازده تیپ شخصیتی از کارگر و  نظامی گرفته تا  تاجر و معمار جمع شده اند. و پرداخت به جزییات نگاه و زندگی هر کدام یک خوانش فرامتن  به آدم میدهد.  دغدغه ها،حساسیت‌ها،عقده ها و حتی  شیوه تربیت آدمها نشان میدهد چقدرانسان موجود عجیبی است .

یک کلاسیک تمام عیار از نوع هالیوودی اش را  ببیند اگر چه صحنه جذاب و  بازیگر لوند و  دلبری ندارد. اما به این فکر کنید که  ما به ازائ هر تیپ شخصیتی برای شما  در زندگی واقعیتان  چه کسی است.
 

12 مرد خشمگین

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

جوجو خرگوشه

                                            

جوجو خرگوشه -  تایکا وایتیتی - امتیاز 7/10 

جوجو خرگوشه را دوست داشتم . در دسته بندی IMDB یا  در صفحه ویکیپدیا  این فیلم را در رده کمدی- جنگی قرار گرفته است. یعنی قشنگ جمع نقیضن. مگر می شود جنگ هم بار کمدی داشته باشد. آن هم چه جنگی بزرگ ترین  جنگ در تاریخ بشر که  بیشتر  85 میلیون کشته به جا گذاشت.اما در نظرگاه  وایتیتی این  کار را میشود کرد.

جوجو پسر بچه کنجکاو و خلاقی است که پدرش در جنگ راهی جبهه ایتالیا شده و با مادرش زندگی میکند. خواهرش فوت شده و مادرش که خیلی دوست دارد پسرش در ده سالگی به جای مفاهیم یهودی ستیری و جنگ افروزی  عشق و مهربانی را بیاموزد در جو حاکم به شدت تحت فشار است. جوجو با هیتلر ساختگی خودش زندگی میکند(نقش را  خود وایتیتی بازی میکند) که کسی جز جوجو کسی او را نمی بیند ولی هر جا که تردید میکند به کمک اش می آید و بر ترس اش غلبه میکند. جوجو عاشق این است که دلاور و شجاع دل باشد و تایید هم سن و سالهای خود را  کسب کند. از طرفی دلش نمیخواهدخشونت بورزد یا کسی را بکشد. جوجو به شکل اتفاقی متوجه حضور مخفی دختری در خانه میشود و....

مادر جوجو فعالیت های آزادی خواهانه ای دارد. و سعی دارد به جوجو ده ساله هم یاد بدهد که عشق از خشم قوی تر است . شاید ماندگار ترین  دیالوگ  مادر آنجاست که  جوجو  که کله شق و  مغرورانه روش نازی را  میپسندد میگوید:

مادر: ما داریم  در جنگ شکست میخوریم.

جوجو میپرسد بعدش میخوای چیکار کنی؟

مادر میگوید: زندگی یک هدیه است. ما باید این  زندگی رو  جشن بگیریم. باید برقصیم تا به خدا نشون بدیم سپاسگزار زنده بودنمون هستیم

جوجو میگوید: من نمیرقصم . رقصیدن برای آدمهای علاف و بیکاره 

مادر میگوید: رقص برای آدم های آزاده .. برای رهایی از هم این چیزها....

جوجو میماند و سقوط شهر کوچکشان را به دست نیروهای امریکایی می بیند. فداکاری افسر دائم الخمر نازی را میبیند. قتل عام  دوستانش را می بیند. ویران شدن شهر را  ولی آن وقت  به حس درست تری از آزادی میرسد.

                        

 

جوجو خرگوشه اگر چه  شعار گونه بود ولی در ساخت یک قصه خوش خوان، بی نقص بود. در کمدی ساختن از یک جنگ ویرانگر و ایجاد یک پاساژ به اندازه ذهن یک پسر بچه ده ساله با همه شیطنت ها و خیالبافی هایش  عالی عمل کرده بود. جوجو خرگوشه را ببینید وگر چیز به ذهنتان رسید که  از قلم افتاده بود بنویسید.

 

 

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

یک افسر و یک جاسوس

یک افسر و یک جاسوس  (2019) - رومن پولانسکی   امتیاز 7.5 از 10

دیدن پولانسکی بر همگان واجب عینی است. نه از این جهت که فیلم هایش همه محشر کبری است. بیشتر به این خاطر که پولانسکی وفادارترین فیلم ساز  است. تقریبا یک در میان فیلم هایش (خصوصاٌ فیلم های آخر) به مصائب یهودی بودن پرداخته. شاید این میان پیانیست را یادتان باشد. اینها همه نتیجه بزرگ شدن پولانسکی یک پسر بچه یهودی لهستانی در بحبوحه جنگ و اروپای یهودی ستیر است.

فیلم آخر را به پیشنهاد صادق دیدم. فیلم خوش ساختی بود. از یک ماجرای حقیقی. ساخت فرانسه در میانه قرن 19 اصلاً کار ساده ای نیست. خانه ها، خیابان ها، مجالس معابر و دادگاه باید همه به سبک قرن نوزده ساخته میشد. خارج نشدن از خط داستانی و روایت بر مبنای واقعیت همه محدودیت هایی بود که پولانسکی سربلند از همشان بیرون آمده. فرانسویان شاید کمی از دیدن فیلم دلخور شوند اما بیان حقیقت به شیوه درست کاری بوده که برای پولانسکی ارجحیت داشته است. یک افسر نظامی به جرم جاسوسی به حبس مادام العمر در جزیره ای بد آب و هوا در گویان فرانسه (از مستعمرات فرانسه در آمریکای مرکزی) محکوم میشود. افسر جوان یهودی است و تنها یهودی حاضر در آن هنگ ستاد مرکزی ارتش. فرانسویان مسیحی دل خوشی ازش ندارند و مترصد فرصت بودند که  دک اش کنند.

افسر مجرد و مجرب که معشوقه ای پاره وقت دارد. به حسب اتفاق میرود توی دایره اطلاعات و جانشین سرهنگ پیری میشود که به آبله مبتلا شده و از کار افتاده است. سرگرد سابق که حالا به درجه سرهنگی ارتقا پیدا کرده درگیر یک ماجرای جاسوسی و فساد در رده های بالا میشود که به همان جوان یهودی مرتبط است. 

                          

تا همینجایش را نگاه کنیدکه چقدر داستان ساده و خوب پیش می رود. آن تم تاریخی با چاشنی اندیشه پولانسکی که پس زمینه ای در واقعیت روابط ضد یهودی در اروپای قرن نوزده و بیست دارد. چنین قصه ای خوراک دندان پولانسکی است. راست کارش است. می آید کار پژوهشی میکند، اسناد تاریخی را زیر و رو میکند دو سه پاساژ عاشقانه به قصه اضافه می کند که ادویه آش دستپختش را کامل کند. 

دست آخر می آید برای دلجویی از فرانسویان شخصیت اصلی را قهرمان میکند افسر کار درست که جویای حقیقت است و به آن دست می یابد و همگان را هم به دانستن حقیقت دعوت میکند. البته دروغ هم نمیگوید افسر شجاع بعد سالها  به  وزیر ارتش (دفاع) تبدیل میشود. اما چه دانی که پولانسکی آنجا که حواست نبوده با نشان دادن متهمان رده بالای دروغ و فساد را در یک قاب در ردیف اول دادگاه همانجا گل را به فرانسه 1890 زده است. 

آن سکانس که فیلم به امیل زولا و حلقه روشنفکری فرانسه میپردازد جالب است. پولانسکی تعمداً فقط یک سکانس زولا را بازی میدهد. ولی همان یک سکانس و یک جلسه  شبانه باعث میشود، فردایش زولا مقاله ای در روزنامه در حمایت از افسر و سیستم فاسد ارتش چاپ کند. انگاری که  خواسته به اروپاییان نشان دهد که موضوع  بقدری واضح بود که یک دگراندیش(منظورش زولاست)  فقط در یک ملاقات کوتاه به ماهیت  قضیه پی برد اما شما نفهمیدید. زولا دیگر در فیلم نیست تا روزی که دادگاه به جرم نشر اکاذیب و تهمت به یک سال زندان محکومش میکند. 

فیلم ارزش دیدن دارد. توصیه اش میکنم. اگر پاساژ تاریخی  خوش ساخت می خواهید حتما  فیلم را ببینید.

 

 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

فی فی از خوشحالی زوزه میکشد

            

شب چهاردهم - فی فی از خوشحالی زوزه میکشد. امتیاز 10/10

 نمیخواهم بگویم که بهانه دیدن این فیلم چه بود. چون یادآوری اش حوصله ام را سر میبرد و اعصابم را خرد میکند. همینقدر بدانید که  رفیق ما صادق رحیم پور در صفحه مجازی اش تذکری به جا داده بود به بازیگر جوانی که حقیقت هنر محصص را روی تن فیلم باز و دروغ پردازش تتو کرده بود و بعد اسم محصص را در رتبه اول مدرن ترین آرتیست ایران در وب سایتی دیدم.

پیدا کردن فیلم ساده بود. دیدنش برای یک روز تعطیل بهاری که همه منتظر ظهور منجی هستند و از ترس مرگ توی خانه چپیده اند برنامه ریزی شد.

فیلمساز قِرو فِرهای فرمالیستی نداشت. نمیدانم و حتی نگفت چجوری بهمن محصص که همه گمان می بردند مُرده است را در هتلی دور افتاده در شهر رم پیدا کرده بود. با بهانه و کلک دوربینش را  روبروی کاناپه سبز محصص کاشت بود و چند روزی با اون زندگی کرده بود. 

اولین چیزی که محصص در این مستند نشان میدهد رُک بودنش است. بیان ساده مفاهیم در ساده ترین کلام، بی پرده پوشی یا سانسور (حتی به شکل جزئی) گویی نویسنده ای است با قلمی  تند و تیز که هر آنچه از ذهنش عبور کرده را نوشته است.بدون اینکه نگران ناراحتی مخاطب و دیگران باشد. حتی توی این مستند جایی به فیلمسازش میگوید:"بهت دیگر قهوه نمیدهم چون برای فردا صبح قهوه ندارم". یا به پرتره گلشیفته فراهانی اشاره دارد که همنام فیمساز (میترا فراهانی) است و میگوید "این مادر قحبه (اشاره به پرتره دارد) خیلی زیباست. فوق العاده زیبا، ولی همه حرف هایی که در مورد نجابت و معصوم بودنش میزنند دروغه،چرندیاته."

    

دومین چیزی که آدم میبیند روحیه مستقل محصص است. وقتی فیلمساز میپرسد :"چرا کارهاتو به فرزندان یا برادر زاده هات ندادی .. میگوید به هرکدام دو مجسمه و چند تا اثر داده ام. که بعنوان یادگاری داشته باشند. اما دوست ندارم  انها بعد مرگم با کارهای من کاسبی راه بیندازند." اشاره ریز تر اینکه محصص جایی از فیلمساز سیگاری میگیرد. اما قبل گرفتن بهش میگوید که این یک نخ را بعداً از سیگارهایم بردار. محصص حتی تاب نمی آورد و  روز بعد خودش یک نخ سیگاری که قرض کرده است را بر میگرداند.

سومین اتفاق برایم محوریت نیما در زندگی و احوال محصص است. توی ویکیپدیا در مورد محصص نوشته بود که بعد از عزیمت به تهران و تحصیل در دانشکده هنرهای زیبا عضو انجمن خروس جنگی و مجله "پنجه خروس" میشود. و آنجا با نیما یوشیج آشنا میشود. آشنایی که بعد از بیش از 50 سال هنوز درونش را روشن و گرم نگاه داشته است. تنها کسی که از دم تیغ نمیگذراند و برایش احترامی زیاد قائل است نیماست و اندکی هم دکتر محمد مصدق. وگرنه شاه و ملکه، آخوند و آیت اله یا مسئول فرهنگی و مردم کوچه و خیابان برایش فرقی نمیکنند. این را با یک شوخ طبعی ذاتی تعریف هم میکند. " [مردم ایران] آریامهر داشتند با آیت اله عوضش کردند،معلوم است از الفبا فقط حرف آ را میشناختن."  و میخندد. 

 

پنجم آنکه محصص خودش است . ابایی ندارد که بگوید مردم را از بالا نگاه نمیکند. تکبر ذاتی اش را  پنهان نمیکند. چه در دهه چهل چه در دهه هشتاد حرفش را زده و خودش بوده است. به شدت خودش بوده است. بی آنکه از حاکمیت یا منتقد بترسد. مجسمهای از خانواده سلطنتی درست میکند. چهره شاه را عبوس و ملکه را نگران میسازد. شاه میگوید خرُد و خمیرش کن دوستش ندارم. ملکه میپرسد مرا چرا نگران درست کردی. محصص با زبان تیزی جواب میدهد چون که همیشه نگرانی که پسرت شاه نشود. بعد مجسمه شاه را با زنجیر از سقف آویزان میکند و بعد معدومش میکند. کاری که فقط دست های یک هنرمند کله خراب میتواند انجام دهد.

           

ششم آنکه بهمن محصص دو بار در زندگی جلای وطن کرد. اولی را که در فیلم هوشمندانه به آن اشاره کرده است بعد از کودتای 28 مرداد 1332 است. محصص میگوید: "دیگه همه چیز تمام شده بود. مصدق را پایین کشیده بودند و جای ماندن نبود." و درست  یک سال بعد در مرداد 1333 محصص به ایتالیا می رود.

و درست بعد از انقلاب 1357 بر میگردد. به این امید که حالا وطن جایی برای زندگی باشد. اما این بار هم خیلی زود میفهمد فقط حروف با هم عوض شده اند. تفکرات و کارهایش فرصتی برای حضور نخواهند داشت. به پرتره مرد بند باز اشاره میکند. به مجسمه اش جلوی تئاتر شهر که آن را  معدودم (دقت کنید معدوم نه منتقل) میکنند.در چنین فضایی محصص تمام کارهای خودش را غیر از 40 مجسمه و اندگی نقاشی ، به دست خودش نابود میکند. این کار را هم با نشان دادن انگشت سبابه و میانی به شکل قیچی نشان میدهد. میگوید ریز ریزش کردم. او مجددا به آغوش شهر رم پناه می برد.

                                       

هفت و دست آخر اینکه محصص با نقاشی و مجسمه هایش معروف است. اما آنچه از او بعنوان ترجمه و مقاله نیز مانده هنر ناب است. در حقیقت اون به تعبیر جهانی اش آرتیست است. مهم نیست چه چیز در دست او بدهی او هنرش را خلق میکند. جایی از فیلم هم می گوید "اصلا اینکه چه چیزی میکشی برایم اهمیتی ندارد. اینکه چطور اون رو میکشی مهمه." این آرتیست بودن در فضولی هایی که در کار کارگردانش میکند به وضوح پیداست. انگاری که دوست دارد حتی فیلم خودش را خودش کارگردانی کند. جاهایی به کارگردان میگوید اینجا تصویر دریا بگذار. اینجا تا میتوانی فیلم بگیر و  اینجا ترجمه شعری که میخوانم و...

                                   

آخرین سفارش محصص که برایش کلی تدارک دیده بود. نیمه تمام ماند. محصص میدانست دخلش آمده است. به همین خاطر به مشتریانش فکس زد و گفت اگر سفارش ناتمام ماند جای پیش پرداخت میتوانند از کارهایش(نقاشی و مجسمه) بردارند. قیمت کارهایش را هم پیش تر گفته بود. حتی "فی فی" که عزیز جانش بوده و هیچگاه نمیخواسته بفروشد اش را حاضر بود بدهد. انگاری محصص به عرضه تمام هنر به وقت مرگ هنرمند معتقد بود. برایش فرقی نمیکرد چه وقتی بمیرد. برایش فرقی نمیکرد بعد از مردنش کاری از او بماند. او فقط دوست داشت با هنرش، با کارهایش عشق بازی کند. و بفهمد و بداند که آنچه از خود او میگویند خلاف واقع و اندیشه حقیقی اش نباشد.

یعنی این فیلم را هم بنظرم با همین برداشت و با همین موضوع حاضر به همراهی شد. داشتن عین حقیقت. به همین خاطر بر خلاف فیلم های داستانی یا مستند دیگر من این فیلم را شایسته تمام امتیاز میدانم. تمام امتیاز در ستایش حقیقت. بی کم و کاست. بی دخل و تصرف.

                                               

 

شعر محصص در پایان نامه اش به آن دو نقاش و مشتری کارهایش حسن ختام است. یک تعظیم خوب در برابر مخاطب اش با ته رنگی از فلسفه محصص که  مانیفست تمام سالهای زندگی اش هست. هرچند با بی دقتی روی کاغذ پاره ای نوشته است.

 

"کمی شراب خانگی برایم بریز

بریزش،

پیش از آنکه عطش مرا به دور دست برد.

لنگر کشیده شد.

بر عرشه بنوشیم

پیش از وداع با زندگی بنوشیم

کمی شراب خانگی 

بر دکل بریزیم."

 

 

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

شب های فیلم

 13 روز نوروز 1399،سیزده فیلم دیدم که در باره ی هرکدامشان اینجا نوشتم. چندتا پیغام دریافت کردم که چرا  رویه را ادامه نمیدهم. برای خودم جای خوشحالی داشت. باورم این بود که کسی دیگر حوصله وبلاگ خواندن ندارد. اما پیغام ها دلگرم کننده بود. بخاطر کار و محدودیت زمان دیگر هر شب نمیتوانم فیلمی ببینم اما بنظرم هفته ای یک فیلم قابل انجام است. در باره ی فیلم ها توی همین وبلاگ خواهم نوشت. لینک در کانال تلگرام و هایلایت اینستاگرام  هم قرار خواهد گرفت.

برای سال 99 دوست دارم مستند زیاد ببینم. اما اگر فیلم های خوبی دیده اید و خوشتان آمده خیلی دوست دارم به من هم معرفی اش کنید. ایرانی یا خارجی بودنش. مستند یا داستانی بودنش هم اصلا اهمیتی ندارد. من تشنه روایتم و هر روایت و قصه جذابی را  چه حقیقت چه  دروغ  ستایش میکنم.

آرشیو موضوعی دسته پرده نقره ای امام  معرفی فیلم ها را میتوانید آنجا ببینید. اگر لینک دانلود درست و درمانی هم باشد برایتان  پای معرفی هر فیلم قرار میدهم.

همین.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

لیکن هرگز عشق گم نمیشود*

                   

شب سیزدهم - The Weight Of Water - کاترین بیگلو  امتیاز 7/10

وزن آب را به پیشنهاد رفیق بازیافته سال 98، مهدی ربی دیدم. فیلم خوبی بود. داستان، دو جریان موازی را، یکی در 1873 و دیگری در زمان حال (2002 میلادی) روایت میکند. در حین فیلم گاه این دو جریان به هم نزدیک و گاه از هم دور میشوند. ولی در نهایت در دراماتیکترین نقطه به هم میرسند.یکی میشوند. یک میشوند تا به نشان بدهند که عواطف انسانی هیچگاه رنگ نمیبازند. هیچوقت از بین رفتنی نیستند و هر گاه از آن حرف میزنیم. مفهومی یکسان دارند ولو اینکه در ذهن ما دور،خرافات یا مسخره جلو کنند. عشق،خیانت، جرم و احساس گناه از ابتدای تاریخ در بشر بوده و هست. وسایل و رنگ لعابش عوض شده ولی بن مایه آن یکسان است و هیچ رنگ نمی بازد.

فیلم داستان یک زوج نویسنده - خبرنگار را روایت میکند که برای چند روزی به سرشان میزند در قایق برادر شوهر به همراه دوست دخترش بگذرانند. حین این سفر و غوطه ور بودن روی عرصه کشتی زن خبرنگار که دارد برای تکمیل گزارش خود در خصوص ماجرای یک قتل در 1973 تحقیق میکند. راهی جزیره صحنه جرم میشود و ....

روایت های موازی را دوست دارم. حال تازه ای به آدم میدهند ولی اختلاف زمان 250 سال برای یک روایت تصویری (فیلم) چالش بزرگی است. شاید به همین خاطر و سوتی های احتمالی بیگلو در آفرینش آن صحنه ها باعث شده منتقدان آمریکایی روی خوشی فیلمش نشان ندهند. اما روایت موازی و زندگی خصوصی زن و مرد و اردوی کوتاهشان روی قایق تفریحی به شدت لطیف و حساس است. علایق، حسادت ها و تردیدها وقتی قوت میگیرد که دوست دختر برادر همه شعرهای برادر شوهرش را خوانده و به او علاقمند است. غوطه ور بودن روی سطح آب با آن نوازش ها و بالا و پایین شدن های غیر ارادی،انتخاب هوشمندانه ای برای ساخت چنین قصه ای بوده است. و کاملا در خدمت  داستان است. در ماجرای 1873 خیانت رخ داده . زن گمان میکند بر روی قایق هم خیانتی رخ داده است.  درآن ماجرا جنایتی رخ داده زن دست به جنایتی میزند همه و همه روایت هایی است که مثل شاخه های یک درخت به تنه و سپس ریشه تنومند و کهن وصل میشوند. برادر شوهر اشراف به استعداد و  تخم سگی برادرش دارد آنجا در نسخه 1873 هم برادر میداند خواهرش یک ذیوث به تمام معناست و ....

                                                                                             

شاید اون دو خط شعری که شون پن با بازی خوبش در نقش شاعر و نویسنده و همسر زن خبرنگار برایش میخواند تمام باز معنایی و تجلی قصه بیگلو است. تمام ساختار شبکه شده داستانش در قالب یک مفهوم

اگر چه آنها در میان دریا غرق میشوند

لیکن دوباره بخواهند خواست

اگر که عشاق می میرند

لیکن هرگز عشق گم نمیشود.

 

* عنوان پست بخشی از فیلمنامه است.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

طلای سرخ

                                                                 

شب دوازدهم - طلای سرخ - جعفر پناهی  امتیاز 8/10

بهانه دیدن فیلم خواندن بلاگ سپهرداد بود. همان موقع دانلود کرده بودم. اماتازه فرصت شد بنشینم به دیدنش. حسین آقا دیدن هم داشت. 

فیلمنامه یک لوپ بود و ای کاش نبود. ای کاش میشد آخرش بگویند این پایانش نیست. چون از وقتی دیدم طلا فروشی همان است و مرد طلا فروش همان بند دلم لرزید. دلم نمیخواست حسین اقا تمام کند خودش را ... دلم میخواست بعد از دیدن ها،بعد پرسه ها برگردد به اتاق محقر خودش. برگردد به نامزدش، برود پیش علی که قدر جفتشان حرف میزند، مثل وقتی که به سرباز تفنگ به دست پانزده ساله گفت حال کردی؟ خودش دست زنش را بگیرد برقصد. حال کند. برقصاند و کمی بخندد.فراموش کند مرد طلا فروش را، سرباز جوان را، فرمانده قدیم جبهه اش را، سگ دو زدن پشت موتورش را دلم میخواست این پایان فقط یک پیش فرض به درد نخور باشد . دلم میخواست حسین آقا  آنجا که رفت  توی آن برج و با پسر جوان  دم خور شد. عوض شود. سردی آب استخر سرحالش بیاورد. دلم میخواست همه گند و گه هایی که خورد را با نفرت و خشم اش را  یکجا از همان تراس بالا بیاورد روی سر تهران و  بعد خلاص...

سناریو را کیارستمی نوشته بود، پناهی هم جمع و جورش کرده بود. پول از جیب خرج کرده بود و فیلم از بدو تولید توقیف شده بود و هیچوقت  اکران نشده بود.

پناهی هم مثل حسین آقای فیلمش تحقیر شده بود. نه فقط برای این برای خیلی اتفاق های بعد از آن هم ، اما کلک خودش را نکند. پناهی امیدوار تر ماند حتی وقتی مجبور بود خانه نشین شود. یا با موبایل فیلم بسازد.

من طلاس سرخ را دوست داشتم. آن روزی دیگر سینمای جنگی همین حسین آقاها هستند. که از آنجا رانده و از اینجا مانده اند. منتهی هیچوقت به این صراحت بدون شعار نمیتوانند جلوی دوربین قرار بگیرند. حسین آقای ما فقط یک بار آنهم برای اینکه فرمانده اش به جا نیاورد، نشانی داد.فقط یکبار برای اینکه چهره اش شناخته نشد گفت  که بیمار است و کورتون مصرف میکند.حسین آقا در بقیه موارد ساکت بود. دل گنده و سخی هم بود. به همه سیگار تعارف میزد با اینکه سیگارش 57 ارزان و تلخ بود. به همه پیتزا تعارف میزد با اینکه باید پولش را از جیب میداد. این حسین آقاها نقطه مقابل همه سینمای جنگ است. بنابراین این سینما،سینمای ضد جنگ است.با این فرق که گلوله اش فقط قهرمان خودش را میکشد نه دشمن را . ولی همان یک گلوله نشان میدهد دشمنی واقعی کیست و کجاست.

پ .ن : طی وب گردی ها برای این فیلم این یادداشت  را هم دیدم گفتم بد نیست بخوانید.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

Dude

 

شب یازدهم -  The Big Lebowski - برادران  کوئن  - امتیاز 8.5/10

حالا بعد از سالها دیدن فیلم های خارجی فکر میکنم دیگر سلیقه ام را میدانم. میدانم کدام کارگردان ها را باید بیشتر ببنم و به کدام ها اعتماد کنم. برادران کوئن را چند سالی است که میشناسم. هر بار فیلم هایشان را دیده ام تا  چند روز درگیر فیلم بوده ام. خسته نشدم. سینمای قصه گویی دارند و به تخیل بها میدهند. جذابیت  چذاتی کارهایشان در بیرون کشیدن قصه از هیچ و پوچ است. وضعیت های تخمی که یک دفعه آدم معمولی که هیچکس برایش تره هم خورد نمیکند را تا مرز قهرمان میپرورانند و بعد به یک باره به زمین نمی کوبند و  به جایی مثل زندگی اول یا کمی بالاتر و پایین تر بر میگردانند. در عوض در این خلال سلوکی در شخصیت و فیلمی به ما عرضه میکنند. لبوفسکی بزرگ هم از این فرمول مستثنی نبود. کوهن ها همه کاره فیلم خود هستند. نوعی تربیت عجیب دارند. ازآدم های مشخصی که رفیق میخوانندشان در فیلم ها استفاده میکنند. ستاره محور یا ستاره پرور نیستند. بازیگر نقش اول فیلم شان را ممکن است در حد یک  سیاهی لشگر یا بازیگر فرعی دست چندم در فیلم بعدی تنزل دهند. اما همیشه تیم شان را حفظ کرده اند. بازی میکنند و  این بازی های ماندگار میشوند. دیگر اینکه در همه فیلم ها یک طنازی گزنده ای وجود دارد. حتی در فیلمی مثل بارتون فینک یا مردی که آنجا نبود همه شان طنزی در جیب بغل دارند. که نمیشود انکارشان کرد. به قول یکی از دو برادر این ادویه زندگی است بدون آن  زندگی بی مزه میشود. 

         لبوفسکی در خانه محقر خود

لبوفسکی را یک راوی شروع میکند. زندگی جفری لبوفسکی را شرح میدهد در خلال آن با آن شخصیت  ولنگار علافش آشنا میشویم . ولی دو دقیقه بعد اتفاقی آدم را میخکوب میکند. یکسری شر خر می آیند و خانه لوفسکی را بهم میریزند. روی قالی دوست داشتنی اش میشانند و کاشی های کف حمام اش را میشکنند. همه اینها بخاطر بدهی یک لبوفسکی دیگر است. لبوفسکی دیگر که معلوم است میلیارد است و زن جوان شیطانی دارد که برایش دردسر درست میکند. در گیر شدن با این یک خط داستان  شش داستان تو در توی دیگر  درست میکند. طوری که دست آخر از این نبوغ در نوشتن حس دیوانه ها بهم دست میدهد.

کوهن ها کم حاشیه اند. مثل آرنوفسکی، پولانسکی یا کریستوفر نولان اخباری در مورد دست مزد یا فلان اظهار نظر جنجالی شان نیست. آنها از مستقل ترین جریان های فیلم سازی آمریکا هستند. چیزی که نمونه اش را کم داریم. چون مستقل اند هر مفهومی که خودشان بخواهند را میسازند. چون مستقل اند شعار نمیدهند. چون مستقل اند میروند میگردند جاهای مسخره انجیل را با بازی سه کم توان ذهنی مسخره میکنند. یا سیستم پوچ و تو خالی میلونر ها و باندهای زورگیر را  مسخره میکنند و با چون مستقل اند برایشان مهم نیست همه از فیلمشان خوششان بیاید. این خاصیت سینمای مستقل است. همه چیز در خدمت اندیشه است. و سفارش و دلیوری در کار نیست.

 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

بابام و اوغلوم

شب دهم - پدرم و پسر - Çağan Irmak   امتیاز 7.5/10

سعی کردم فیلم را بدون پیش فرض ببینم. از سینمای ترکیه فقط  Nuri Bilge Ceylan را میشناختم و تصورم از آن سینما غیر از او چیزی در حد سریالهای ضعیف یا قصه های پر ماجرای باور ناپذیر (مشابه کلید اسرار) بود. اما این فیلم با یک سکانس عاشقانه دلپذیر شروع شد و با یک سکانس بهت آور ادامه پیدا کرد. زنی باردار درست در شب یک کودتای نظامی دردش میگیرد و نیاز به وضع حمل پیدا میکند. همسر روزنامه نگار چپ گرایش که مقاله های انتقادی برای روزنامه مینویسد. هیچ وسیله یا آدمی برای کمک پیدا نمیکند. مجبور میشود تنها و در کنار ساحل بوسفور استانبول بچه اش را دنیا بیاورد. زنش به خاطر خونریزی زیاد از دنیا میرود و سکانس سوم با صحنه خون آلود مردی شروع میشود که بچه ای را در آغوش گرفته و دورتر پیکر زن بیجانش هنوز روی چمنهاست. کامیونی نظامی ترمز میزند، یونیفرم پوشی با تفنگ بیرون می اید که اینجا چه غلطی میکنی؟ مرد توضیح میدهد که زنش مرده ولی بچه اش زنده است. اینها با شوک و خشم عجیبی از کودتا میگوید.

طبیعی است با چنین شروعی دیگر دلت  نمی آید فیلم را کنار بگذاری و ادامه میدهی.مرد از همان ابتدای تولد فرزند دستگیر میشود و تا 5-6 سال زندان میماند و موقع رهایی بچه اش دیگر بزرگ شده و توسط دایه نگهداری میشود .پسرک از مادرهایی که شیر داشته شده اند و به ترحم شیر گرفته است شیرو بزرگ شده. دوتا دندان شیری اش افناده و آماده رفتن به کلاس اول است. درست ابتدای خط تعلم و رشد. کتاب خواندن را  پدرش یادش داده و عجیب شیفته کمیک های مصور است.

پدرم و پسرم آن ته رنگ شرقی اش را حفظ کرده ولی با خلاقیت و یازیگوشی فانتزی هم وارد فیلم کرده. پسر بچه کتاب های مصور و تخیلی زیاد یمیخواند و صحنه هایی که پیش خودش متصور است را کارگردان به همان منوال و مشابه تصورش از آن فانتزی ساخته . حتی نریشن هایی با صدای خود کودک خوانده میشود که  به راحتی  باور پذیر است.. مثلا کودک در استانبول مرد اسب سوار ندیده و وقتی برای اولین بار در روستا پدر بزرگش را سوار بر اسب می بیند . او را در هیبت زورو سوار بر اسب تلقی میکند. حتی به او را در اولین کلام قهرمان میگویدخطاب میکند.

پدر بزرگ دوست داشته است  پدر زراعت بخواند و  به آبادی برگردد و در اداره زمین و کشاورزی کمک حالش باشد. دوست داشته  پسرش با دختری که معشوقه دوران جوانی اش بوده ازدواج کند اما پدر حرف پدر بزرگ را گوش نکرده و راهی شهر شده برای خواندن روزنامه نگاری، بعد وارد جریانات سیاسی شده و سر مقاله های ضد حکومتی نوشته و ....  پدر دوست دارد پسرش سر پناه امنی داشته باشد. دوست دارد جایی به مفهوم واقعی خانه را تجربه کند.و مثل بچه های برادرش درست بزرگ شود و بچگی کند. دوست دارد پسرش قوی و مستقل بار بیایید. این پیرنگ با کارکرد بر روی تفاوت های شخصیتی و مسائل سیاسی روز ترکیه همان قصه ای را ساخته که شاید از منظر بین المللی خیلی مورد استقبال واقع نشده باشد . اما پربیننده ترین فیلم تاریخ سینمای ترکیه را رقم زده. ملودرام عاطفی برای درک روابط خانوادگی همان چیزی است که در سینمای ایران هم بسیار دیده ایم. 

در سینمای خودمان سر سگ بزنی پنج تا ملودرام میریند. این است که شاید این فیلم خیلی به چشم و ذائقه ما خوش نیایید اما فیلم خوب و موفقی است.

          

 

حالا اگر کسی ازم در مورد سینمای ترکیه بپرسد. مثل آن چند روز دلپذیر که با گارسون رستورانی که دانشجوی سینما بود در مورد سینمای ترکیه حرف میزدیم من اسم دو کارگردان را میتوانم نام ببرم که فیلمشان را و نگاهشان را به زندگی دوست دارم.

#cegan_irmak

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

شبهای زاینده رود

                         شبهای زاینده رود

شب نهم: شب های زاینده رود - محسن مخلمباف  امتیاز 6.5/10

شب های زاینده رود با یک بیاینه شروع میشود. یک پیغام چند خطی که توضیح میدهد فیلم کارگردان 100 دقیقه بوده اما به دلیل اینکه دستگاه سانسور آنرا مخالف روح انقلاب اسلامی دانسته است،37 دقیقه فیلم حذف شده است. 

خود این پیغام از ابتدای فیلم چند وجهی نا منتظمی در ذهن ایجاد میکند. که آن 37 دقیقه چه داشته که حذف شده است. مثل کودکی که منع از کاری شده، کرم ام گرفته بدانم آن 37 دقیقه چه داشته که سانسور شده. غیر از آن خب باید به کارگردانی که یک سوم فیلمش قیچی شده حق داد. که بخواد اعتراض کند بگوید فیلم من این نبود. یا همه آنچه میخواستم بگویم را انتقال نداده است. متاسفانه گویا نگاتیوها نسخه کپی دیگری هم نداشته است . پس ما به آنچه دیده ایم رای می دهیم. همین 64 دقیقه فیلم به شکل یک مفهوم قابل درک بود. روایت زندگی یک خانواده فرهنگی و تحصیل کرده است. در جریان سالهای حکومت شاهنشاهی، در حین انقلاب 57 و دوران جمهوری اسلامی و جنگ تحمیلی. میخواهد نشان دهد مفاهیم عشق،امید،اختیار چگونه دستخوش تغییر قرار میگیرند.

مخملباف شدیدا تحت تاثیر فلسفه دکارت به زندگی به آدم ها و روابطشان، به انقلاب و اساس تفکر شک میکند. اگر از من میخواستند اسمی برای این فیلم تعیین کنم اسمش را  بدون تردید  اسمش  را "تردید"میگذاشتم.

پدر در اصل حاکمیت شاه و جمهوری در تردید است. دختر در انتخاب همسر و عشق واقعی و مردم عادی و هم همه در تردیدند. آدمهای که به مرکز درمان خودکشی مراجعه کرده اند. همه شک کرده اند. انقلاب با خود شک می آورد. تغییر بنیادهای فکری جامعه آدمها از درون تهی کرده است. تنها آن عاشقی که عشق چشم اش را کور کرده امیدوار است و رو به بهبودی است. همین. مخملباف برای انقلاب و شاهنشاه برای زندگی در همه برهه های سخت و حانفرسا  عشق را پیشنهاد میدهد. اما سکاسن پایابی بیشتر میگوید که سر عشاق را هم گول میمالند. عشق آنها را سرپا میکند اما به وصال نمیرساند. پس عاشق باشید که سرحال بمانید ولی توقع نداشته باشید به آنچه میخواهید برسید.

مخملباف در فیلمبرداری فیلم شبهای زاینده رود

شگفت ترین سکانس این تکه فیلم 64 دقیقه ای، زنی است که قرص خورده برای خودکشی و وقتی دختر روانشناس ازش علت را میپرسد میگوید . شوهری داشته و یک بچه ، شوهرش راهی جبهه شده و خبر شهادتش آمده. بعد 4 سال با برادر شوهرش ازدواج کرده و از او هم بچه ای دارد. بعد گفته شده شوهر دومش هم اسیر شده است. حالا هر دو برگشته اند. زن نمیداند الان زن کدامیک است؟نمیداند خودش کیست؟ نمیداند مرتکب گناه شده؟ بدون طلاق از همسرش با برادر همسرش ازدواج کرده است؟ نمیداندبا این تعبیرپسرش آیا حرام زاده است؟ آیا  کارش حرام بوده است؟ این تردید زندگی اش را به جایی رسانده که دارد خفه اش میکند. جوری که خود کشی را راه حل دیده است. این تکه فیلم این تغییر که انقلاب به وجود آورده با آن تکه از صحبت های  پدر که مجدد بعد از انقلاب به دانشگاه برگشته طلایی ترین بخش های فیلم اند. فیلمی که رفتار حکومت کارگردان 33 ساله را در آن سالها سیاه و سفید،حسابی رنجانده است. شاید مخملباف هم نسخه عشق را برای خودش پیچیده و توانسته از این محنت هم بگذرد.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

در حال و هوای عشق

در حال و هوای عشق

شب هشتم : در حال و هوای عشق - Wong Kar-wai - امتیاز 8/10

یک کارگاهی داشتیم. استاد ازمان خواست در مورد عشق بنویسیم. 10 سوال طرح کرد که به بعضی هایشان حتی فکر هم نکرده بودم.بقیه را اگر چه میدانستم اما هیچوقت مکتوب نکرده بودم. فرق زیادی است بین آنچه در ذهن متصوریم و چیزی که روی کاغذ می آوریم و میخواهیم بی پروا جایی بخوانیمش. من اما سعی کردم خودم را سانسور نکنم حرف را  تمام و کمال نوشتم. همه اش را نخواندم ولی دست کم نوشتمش. فکر میکنم آدمها  بعضی عشق را  میدانند و بعضی نمی فهمند. بعضی معتقدند و ملتزم و بعضی انکارش میکنند. اما دست کم آنها که عاشق میشوند همه بی تاب اند. در این  یک خصیصه همه با هم مشترک ایم. حال غریبی دارند بی تاب اند و فعال تر از همیشه میشوند.  تا به اینجایش را  میشد در همه فیلم های عمیق و  حتی دوزاری راجع عشق دید اما آنچه  معمولاً نمیشود دید و در این فیلم بود. درک موقعیت  شرقی  هاست. جامعه فضولی  که همه دوست دارد راجع کیفیت سکس شب قبلمان هم نظر سنجی عمومی برگزار کند، یا در پی هر ساعت حضوری یک جمله برای گفتن داشته باشد. میدانم مزایایی هم این نوع زندگی ها دارد اما  بزرگترین بدی اش این زیا و دورویی است  که در ذات همه مان  نهفته است. مجبوریم خیلی چیزها را مخفی کنیم. چون خلاف عرف است. خانه هایی شبیه سلول های انفرادی با دیوارهای کاغذی که حریم شخصی را به دیده نشدن عورت هنگام حمام کردن تنزل میدهد.

فرق "در حال و هوای عشق" در دهه 1960 هنگ کونگ همین همذات پنداری شدید با ایران معاصر است. همین عمومی بودن عرصه های خصوصی زندگی. زیبایی وقتی تمام شد که زن و مردی همسایه متوجه میشوند همسرانشان با هم در ارتباط اند و این موجه ترین دلیل برای نزدیک شدن این دو نفر به یکدیگرند. اما ماجرا اینور قضیه مانند طرف دیگر پیش نمیرود. زن با وجود خیانت و نبود همسرش هنوز به  شوهرش دلبسته است. و مرد که حالا شیفته زن همسایه شده در مرز دیوانگی است. این تغییر آنقدری پیش میرود که مرد جسارت کارهایی را پیدا میکند که تا به حال فقط تصورش کرده است. نوشتن داستان  پاورقی برای روزانه و  تغییر محل زندگی و دست آخر رفتن از شهر برای فراموش کردن زنی که  یکطرفه و بی وقفه عاشقش است.

در حال و هوای عشق این تردید و توقف را حتی در سکانس هایش دارد. دوربین مردد میماند. برای بیان مفاهیم دیالوگ زیادی استفاده نمیشود. بیشتر سکوت و نگاه ها حرف میزنند. خواستن های مُردد، ترس از تنهایی،شرم از خیانت و حتی مراعات و محافظه کاری برای جلوگیری از حرف همسایه ها .

دست آخر اینکه توی آن کلاس و نوشته ها فهمیدم هر کسی به نوعی به عشق نگاه میکند. در مورد وجودش، وجوب اش یا مراتبش جوری را میپسندد. این جا هم کارگردان عشق را در پس این ماجرای ده ساله میداند و به نامیرا بودنش عمیقا معتقد است. عمیقا جوری که در سکانس پایانی بوسه مرد بر دیوار سنگی معبد متروکه  در کشوری دیگر به سبزی و گل بدل میشود.

چند موسیقی عاریه دارد این فیلم که میتوانید اینجا و اینجا گوش کنید و یک  ویلون نوازی که آدم را اتش میزند آن را هم میتوانید اینجا گوش کنید.

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

مکس دیوانه

 

شب هفتم : مکس دیوانه ،جاده خشمگین   امتیاز 7/10

 داشتم به این فکر میکردم که به ژانر حادثه و ماجراجویی بی توجهم اما توی همین ژانر فیلم های خوبی هستند. مکس دیوانه داستان داشت. قصه  ساده ای هم داشت. طبقه رعیت علیه اربابان جبار قیام میکنند و تاج و تخت را به دست می آورند. غیر از این  پلاتِ سوسیالیستیِ کلاسیک، هیجان  جاده ای این فیلم دیوانه کننده بود. انگاری تخیلات چند نفر را ریخته اند روی هم ماشین و  زره و  هزار و یک تخیل سر هم کرده اند. یک به یک را  اتوود زده اند و ساخته اند . در این جنگ نابرابر قهرمان مکس است و ضد قهرمان آن گوشت دلمه بسته متهوع که به ایورمتا خطابش میکنند. فیوریوسا هم مکمل قهرمان است. ظلم دیده ای که  سالها تاب آورده تا  سر فرصت بزند به جاده خشم و به سرزمین خودش برگردد.

راستش را بخواهید از بابت  قصه  هیچ  کار عجیب و پیچیده ای نداشت. منتهی ملزومات ساخت و  ابعاد جذابیت های بصری داستان جوری است که فقط هالیوود میتواند با این کیفیت بسازدش. بار سنین جلوه های ویژه ،فیلم برداری میدانی و صحنه های زیاد اکشن ساخت را  سخت کرده است.

                             شارون استون در حال کتک زدن  تام هاردی

 تاثیر دیگری که  mad max برایم داشت، تغییر تصورم ذهنی ام نسبت به شارلیز ترون بود. همیشه باورم این بود این زن بخاطر جذابیت زنانه و  شیطنت نگاهش  در سینما چهره شده است اما  مکس دیوانه انتخاب چالشی و بیلاخ بزرگی از سوی استون به قضاوت من بود.

 

پ.ن:

فیلم دیگری بعنوان مکس دیوانه، جنگجوی جاده در 1979 (سال  انقلاب اسلامی 1357) ساخته شده که  دیدنش بعد از بیرون آمدم این نسخه جدید دیگر لطفی ندارد.فیلم را برای یکبار هم که شده ببینید.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

چنان قصری است حصن من که امن الؤمنین دارم*

بازیگران خردسال  قصر شیرین

شب ششم- قصر شیرین ، رضا  میرکریمی    امتیاز 7/10

قصر شیرین از دو منظر برایم مهم بود اول اینکه داستانی بود نه در مورد بچه ها ولی با محوریت بچه هاست، یعنی گره داستانی جز در حضور آنها شکل نمیگرفت و  شخصیت  شیرین (مادر بچه ها) صرفا در گرو خرده رفتارها و اطلاعاتی بود که بچه ها با طبیعت گرایی و ذات بی دریغ خود بیان میکردند. اتفاقی که  کمتر به این ظرافت در فیلم های ایرانی دیده ایم.

دوم آنکه خط داستانی و شیوه نگارش سناریو شیوه خاصی است. اطلاعات وشبکه شده در سرتاسر فیلم نهفته است.اطلاعات یکباره پهن نمی شود. ما از ابتدا نمیفهمیم فتوحی کیست؟ حتی باور میکنیم خریدار ماشین است. دل نگرانی های خاله بچه ها را نمیدانیم. همینقدر میدانیم که پدر از زنش جدا شود و سه سالی است  که در این زندگی نیست . نقش پدری و همسری خود را از دست داده است. مادر، بچه ها را مهربان و بخشنده تربیت کرده. میفهمیم علی و سارا بیشتر از سنشان میفهمند. و این مواجه درست تر و واقعی تر از فیلم های دیگری است که در آن از بچه استفاده میکنند. انگاری که راوی در پس قصه و بالای جاده ایستاده است و دارد قصه را روایت میکند. و قرار نیست فیلم به چیزی شعار دهد یا اعترافی کند یا بچه ها یک شبکه به  ذلت یا موفقیتی دست یابند. قرار نیست کسی جایی را بترکاند کسی مقامی به دست آورد. قرار است پدر راننده کامیون، که قتل غیر در پرونده داشته، زنش را هم از دست داده و قلبش را فروخته با  یک روز کنار بچه ها بودن بفهمد که لنگه آن گوهر نابی که از سینه زن بی جانش جدا کرده و به قیمت پنجاه میلیون فروخته است، در قلب دو بچه اش یدکی دارد. در قلب سارای پیش دبستانی که مدیر روابط عمومی شرکت (ماشین مادرش) خودش را معرفی میکند. و وقتی میخواهند تعریف کند مدیر روابط عمومی چیست. همینقدر میداند که کسی که حیوانات و آدم ها را دوست دارد و خوب حرف میزند. یا علی که ده ساله است اما حساب و کتاب سرش میشود. آدرس ها را بلد است ، میداند آمپر بنزین ماشین خراب است. کارت  بانکی مادر دستش است تا مرد موقت این زندگی باشد. بچه های بیغوله مادر که  سقفش چکه میکند و  یخچال و  لوازم  زهوار در رفته دارند را  قصر میخوانند. با نقاشی هایشان با گلدان هایشان  گوشه گوشه  خانه را آراسته اند.

این ها همان گوشه های تیز خلق و خوی پدر را فیلت میزند. نرم تر و صیقلی ترش میکند. جاده پر شیب کوهستانی را بالا میکشد. تا دست  آخر بعد اینکه روی صندلی جلو پسر به پدرش میگوید که من آدرس را به دایی ها داده بودم ،پدر با مکث بگوید اشکال ندارد. گویی که پذیرفته بهای پلشتی هایی که انجام داده و مطاعی که به دست آورده، چیزی فراتر از آن کتک کاری کنار جاده با برادر زن هایش بوده است و حالا خودش را سبک تر و آینده را بدون قصر، بدون شیرین، با بچه هایش،  روشن تر می بیند.

پسر کوچکش ازش میخواهد روباهی را زیر گرفته کمک کند پدر به جای فرار یا اوقات تلخی، از ماشین پیاده میشود. قصر شیرین را بخاطر نگاه به همین ریزه  کاری ها دوست داشتم. 

 

پ.ن :

مصرعی از شعر مولوی، شعر را  به شکل کامل اینجا بخوانید.

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

بر تارک نیاز دل آزار دیدگان

دایره مینا - داریوش مهرجویی 1353

 شب پنجم - دایره مینا - داریوش مهرجویی  امتیاز 7.5/10

دایره مینا یک مانیفست بود. مانیفستی که ساعدی و مهرجویی خیلی خوب دیده و درک کرده بودند بعد از موفقیت همکاری مشترک ساعدی و  مهرجویی در فیلم "گاو"، حالا وقتش بود ساعدی قصه اجتماعی شهری رو کند و مهرجویی بسازدش.داستان روایت ساده دارد. عجول در ساخت نیست. با طیب خاطر قصه تعریف میکند. قصه پسری که پدر مریضش را از حواشی جنوبی شهر برای درمان به بیمارسنان می آورد و در روند درمان با  خون فروش آشنا میشود و ....

دایره مینا مانیفست بی خردی است. اعتراض به بی عملی حاکمیت در برابر موضوعی مهم که لای پرونده ها و کاغذ بازی های بسیاری گم شده است. روی صحبت به مافیای خون است. اعتراض به زالو هایی که بنگاه های کثیفی را راه انداخته بودند که خون را از مافنگی ها و شیره ای ها میگرفتند و آن را به بهای گزافی به بیمارستان ها میفروختند. این وسط چه بسیار آدم هایی که به واسطه تزریق خون آلوده مُرده یا بیماری های دیگری گرفته اند. کسی هم که  این موضوع را درک میکند و دکتر با وجدان بیمارستان(دکتر داود زاده با بازی بهمن فرسی) است. کسی تحویلش نمیگیرد. در بخشی از فیلم او جایی از بیمارستان را خالی میکند که به بانک خون تبدیلش کند. برآورد هزینه هم میکند 12000 تومان سرمایه برای راه اندازی یک بانک و لابراتوار خون کافی است. هزینه ای که سامری به شیره ای ها و اهدا کنندگان خون میداد نفری 20 تومان به ازا یک شیشه (یک واحد) خون بود. یعنی دست کم دو برابر این عدد خون را به بیمارستان میفروخت. یعنی پولی که دکتر یا وجدان بیمارستان میخواست  فقط هزینه خرید 300 شیشه خون بود. مصرف  دو هفته بیمارستان شاید هم کمتر. اما  این وسط به جیا حمایت از او انبار دار به رییس بیمارستان شکایت میکند که این آقا اموال بیمارستان که مشتی تیر و تخته هم بیشتر نبود از انبار به بهانه باز کردن فضا  کش رفته است و  پاپوش برای دکتر جوان درست  میکند.

مصداق حرفش را در چندین و چند مورد دیگر در گذشته و حال اوضاع ایران میتوانید ببینید؟

 

داریوش مهرجویی در پشت  صحنه دایره مینا

مهرجویی برای برای بیان حرف خود  ترکیبی از بازیگران موفق سینمای تجاری و هنری را  انتخاب کرده بود. سعید کنگرانی جوان اول سینمای دهه 50 و فروزان که در فیلم فارسی های ایرانی مخاطب برایش سر و دست می شکست در کنار علی نصیریان با نقش اسداله مسول خرید و انبار بیمارستان و سامری با  بازی عزت اله انتظامی  و از همه غریب تر بهمن فرسی  در نقش دکتر داود زاده  ترکیب  تجاری - هنری مهرجویی را کامل میکند.دایره مینا هم اشارتی به همان شیشه های ذخیره خون است. شیشه هایی که باید هستی و حیات را  تقدیم بیمار و گیرنده خون کند اما انچه در حقیقت  نصیب میکند. فلاکت و بدبختی و مرگ هم برای گیرندگان و هم برای اهدا کنندگان است.

 صحنه مرگ پدر  علی همزمان با  صحنه نکبت پیش از مرگ  چندین اهدا کننده خمار همه در یک دوبیتی کوتاه خلاصه شده است.

ای چرخ فلک دوندگی مارا کشت

بر درگه خلق بندگی ما را کشت

یک منکر و این همه صفات واجب

ای مرگ بیا که زندگی مارا کشت

مهرجویی اینجا بیشتر در مورد دایره مینا  و توقیف 4 ساله فیلم حرف زده است. اما موفقیت فیلم در جشنواره های خارجی غیر از اینکه جوایز زیادی برای کارگردان به همراه داشته باعث شده تا  تلنگری به مسئولین سلامت هم وارد شود و سنگ بنای سازمان انتقال خون ایران به شکل امروزی و یک سازمان  واحد به واسطه همین فیلم رقم خورده است.

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

الماس های تراش نخوره

 

شب چهارم -  Uncut Gems  - امتیاز 7/10

نقل است مسلمانی روزی گاوی پیر و فرتوتی داشت و  قصد فروش را کرد. نهایتا گاو را به یک یهودی به قیمت  100 سکه فروخت، و همان روز یهودی گاو را به قیمت  دویست  سکه به همان مسلمان فروخت. این میان فقط یهودی سه ساعت (1 ساعت قبل و  2 ساعت بعد خرید گاو ) حرف زد.

 گویا کارگردان نشسته یک فرهنگ ضرب المثل های یهودی گذاشته جلویش و فیلم و ساخته و دست آخر فقط و فقط در دو ثانیه همه کوهی را که ساخته منفجر میکند. و  بهش میخندد. ولی شوخی اش اصلا خنده دار نیست. دست  کم من خوشم نیومد.

فرهنگ یهودیان در مسائل مالی، هوش معامله گری  و  رندی و هدفمندی شان انتخاب هوشمندانه است.خاصیت  الماس های تراش نخورده همین بود.

یک جواهر فروش شارلاتان میبینی که همه زندگی اش را گُه برداشته است. با همسرش در آستانه جدایی است، دوست دخترش با بقیه لاس میزند(البته به نظر دوستش دارد)، طلبکارهایش همه جا خفت اش میکنند. کتک اش میزنند. جلوی زن و جامعه تحقیرش میکنند. ولی همین آدم  قدرت ریسک وحشتناکی دارد. همه درآمدش یا عاریه هایش را شرط می بندد. شرط هایش برنده میشوند و این هیجانش به او زندگی می دهد. شیتیل میلیون دلاری میدهد یک الماس ندیده از اتیوپی برایش بپیچانند و بیاورند. تا بزرگترین معامله زندگی اش را انجام دهد.  با  آدم های بزرگ و خطرناک بازی میکند. ساختار هیجان انگیزی دارد. اما بخشی از فیلم را  بخاطر دیالوگ های رگباری و عدم درک این حجم از نقدینگی نفهمیدم. بنظرم طبیعی بود. پس اینکه  نمره imdbاش  بالاتر از نمره ای است که من بهش میدهم جای تعجب ندارد.

بازی آدام سندلر در نقش جواره فروش خوب بود ولی با  تصور من از یهودی های اینکاره  فرق عظیمی داشت. برای من  یهودی پولدار آن رفیق شخصیت اصلی در حراجی فروش الماس اش بود. افتاده و  کم سر و صدا ولی پر مایه و بسیار محافظه کار

امیدوارم شما  دست کم بیشتر از فیلم خوشتان بیایید. برای یک بار دیدن هم توصیه میکنم.

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

Glory Never Fade (شکوه هرگز نمی میرد)

شب سوم - مستند کانون  -امتیاز 8/10

 نمی خواستم مستند را خراب کنم دلم میخواست دل و درست برایش وقت بگذارم. حتی بیشتر از یک فیلم بلند سینمایی تا با همه جزییاتش ببینمش. تعریفش را شنیده بودم. در BBC فارسی پخش شد بود اما من ندیده بودمش. بحث کانون برای من فرق داشت. من از سال 1376 عضو کانون شده بودم. دلیلش فرار از مدرسه بود. من مدرسه ابتدایی ام را دوست نداشتم.کتک میخوردم. اذیتم می کردند. عمده شان بچه های خاک سفید بودند برای من که دوسال اول را در مدرسه ای با کلاس های 15-16 نفره مختلط با دختران درس خوانده بودم. درس خواندن در یک مدرسه که دانش آموز دوساله در کلاس داشت با  45-50 تا تخم سگ لات و پررو یک جور عذاب الیم بود. مادرم از یکی از والدین شنیده بود که کتابخانه ای هست درست در شرقی ترین  نقطه فرهنگسرا، روزهای اول با من می آمد. یک ساعتی در صندلی های چوبی پشت کتابخانه می نشست. تا من بروم آنجا کتابهایم را  تحویل دهم. کتاب جدید انتخاب کنم. مراسم  مهر رسید و مهر دریافت بر روی کارت عضویت انجام شود. بعد گاهی یک خلاصه ای هم به مربی میدادم و می آمدم. بعد ها  برادرم هم پا گیر شد. آمد و ثبت نام کرد. چون هم سنی هم  جسمی از من بزرگتر بود پشتیبان بود برایم و با حضور او نمی ترسیدم. منتهی باز هم ساعت خلوت عصر تردد نمیکردیم. نمیدانم بزدل نبودم. اما وضعیت آن روزهای شهر در حاشیه شرقی و مجاورت محله ای بدنام را فقط آنهایی که آن سالها همسن و سال بودند درک میکنند. 

کم کم شیفته آنجا بودم. روزهای فرد پسرها میرفتند. دلم میخواست هر روز هفته بروم. کتابهایم را میخواندم. فهمیده بودم کدام قفسه ها  کتاب های گروه سنی ج را دارد. تقریبا همه شان را  خوانده بودم . مجلات را هم  همان موقع شروع کردم به خواندم. یک رسمی داشتند که مربیان  مجلات  کودکان و نوجوانان  را  دو نسخه میگرفتند یکی برای استفاده همه یکی را هم خودشان میخوانند و آرشیو میکردند. بعدها  که بیشتر با من آشنا شدند آرشیو ها را  هم در اختیارم میگذاشتند. 

مستند از این جهت برایم جذاب بود. روی دیگر سکه کانون را  نشان داد. از بدو تاسیس اش، از مشکلات و کارهای خوبی که انجام شده بود. روایت چندگانه داشت. میشد تا حدی اطمینان داشت که جانب داری خاصی درش نیست. منتهی فقط فعالیت بیست سال اول کانون را روایت میکرد. بعدش را دیگر رها کرده بود. صحبت های مدیر عامل قبلی و آنها که سمت اجرایی داشتند با آنها که عضو بودند فرق هایی داشت. طبیعی هم بود که درگیری هایش متفاوت بود. سخاوت لی لی امیرارجمند از اینکه خوشحال بود هنوز جایی به اسم  تعطیل  نشده است  و  عمری بیش از نیم قرن دارد ستودنی بود. کارهای مدیر خوب انقلابی (علیرضا زرین) در حفظ تیم کاری و شکوفایی آن ستودنی بود. لحظه های پر اوجی که حال آدم را خوب میکرد. میشد فهمید میشود انقلابی بود،مسلمان بود اما جو گیر نبود.این را  چهار نفری که آدم های وابسته ای نبودند اعتراف کردند. 

آرشیو فیلم ها و ویدیو ها خوب بود. نشان میداد که شیوه کانون در آرشیو و نگهداری روش درستی بوده است. کارگردان هم از این آرشیو ها درست استفاده کرده بود. و  برش ها به جا استفاده شده بود.

اما آنچه که پیش تر در استان کرمان هم دیدم را آیدین  آغداشلو در اواخر فیلم به پرتاب سنگ تشبیه کرد. فعالیت کانون در عرصه فرهنگ و ارتقا سطح  جامعه ایران همچون پرتاب سنگی بود که این سنگ هنوز در حال حرکت است  ولی اگر با دقت  نگاه کنیم جهت تقعر این حرکت پرتابه رو به پایین است.

کاش میشد بدون پیش فرض سیاسی با بزرگ منشی بیشتر این  پرتابه را  گرفت و مجددا با  قدرت و  شدت بیشتری پرتابش کرد. یا از آن بهتر، حتی یک موتور برایش ساخت. نه اینکه مشابه  تعبیر فرشید مثقالی مثل گلی باشد که لگد مالش کنند.

ای کاش این  شکوه هرگز نمیرد. دست کم خیلی از ما زندیگی خود را مدیون کانون هستیم.

 

 

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

تو قدر خود نمیدانی چه حاصل؟

 

شب دوم - شیطان وجود ندارد - امتیاز 8/10

اگر کسی شما را مجبور کند که کسی را بکشید چه می کنید؟ گیریم که تمام استدلال های منطقی و محکمه پسند را هم در پر قبایش داشته باشد. از شما میخواهند دکمه سکویی  را بزنید و زیر پای به دار آویختگان را خالی کنید؟یا اینکه چهارپایه زیر پایشان را با لگد کنار بزنید؟ یا ازتان بخواهند توی سینه مجاهدین مارکسیست نشانه بگیرید و به فرمان آتش شلیک کنید؟ حکم همه شان در آمده شما فقط مامور اجرایید ولی اگر سرپیچی کنید معلوم نیست تکیلف باقی عمرتان چیست. معلوم نیست پدر و مادرتان ،همسر و فرزند و دوست دختر و .... را  خواهید دید یا نه؟؟ عملاً در یک انتخاب سختی قرار دارید.

"شیطان وجود ندارد " این سوال را به  لخت ترین شکل ممکن از شما میپرسد. که انتخاب شما چیست؟ میتوانید هر روز بعد کار، همسر معلم  خود را از مدرسه سوار کنید با دختر خردسال خود به خرید و پیتزا خوردن بروید .حتی به گربه گیر کرده در موتورخانه کمک کنید و صبح روز بعد پیش از سپیده دم در حالی که دارید چای اول صبح را دم میکنید. با فشار یک دگمه ، آدمهایی را بکشید بدون اینکه خللی به زندگیتان وارد شود؟

میتوانید سربازی باشید که برای گرفتن  پاسپورت به خدمت آمده و با رویای پریدن از کشور زندگی میکند ،به امید دختری که بی امان دوستش داری و عدل از بد حادثه، محل انجام خدمتتان ستاد اجرا احکام باشد و مجبور باشید هفته ای یکبار(کمتر یا بیشتر) زیر پای محکومی به اعدام را خالی کنید؟

 چهار روایت پیرامون اعدام و انتخاب های انسان ها در مواجه با اعدام، ایده اصلی رسول اوف بود. انتخاب اسم و بقیه اتفاقات و ریز و درشت فیلم هم همه در خدمت شبکه ساختن و ایجاد یک روایت داستانی درست است .

سربازی که عاقله سربازهاست ولی به کشتن تن داده است، دارد محکومین کافکا را میخواند.محکومین به نوعی روایت میکند که انسان با همه بازی ها و زرنگی هایش محکوم به مرگ است. اما سرباز تازه وارد که بچه خطابش میکنند. راهی دیگری انتخاب میکند. بچه نمیخواهد کسی را بکشد. کل دارایی اش که 35 میلیون هست را  حاضرد بپردازد. فقط برای یک شب که کسی را نکشد. که دستش به خون کسی آلوده نشود. آنکه اعصاب خراب تر از همه است راهنمایی اش میکند. نمیگذارد معامله جوش بخورد. نمیگذارد کسی نوبت او را بخرد. نمیخواهد پسر حتی به ماندن در کنار محکومین عادت کند. پسر فرار میکند همه زندگی اش را میگذارد مو به مو بندهای کاغذ پاره را میخواند و از آن قتلگاه میگریزد و خودش را به دوست دخترش میرساند. دوست دختری که دیوانه وار دوستش دارد، برایش نماد زندگی و رهایی است. ماشین  روی تپه ای مشرف به شهر می ایستند پسر اسلحه ای که با آن از قتلگاه فرار کرده را به ته دره پرت میکند که جایگاه واقعی اش هست و  پشت به شهر که نماد تمدن و زندگی استو با همه نورهای رنگارنگ و فریبندگی ذاتی اش  .سربالایی کوه  زندگی را با یگانه ادم زندگی اش  دو تنهایی و سیاهی شب میگازد.

 

از سه اپیزود دیگر خیلی دوست ندارم چیزی بگویم. چرا که لطف دیدن فیلم را از بین میبرد.

غیر از پیدا کردن ساختار داستانی من به حوصله مندی فیلم غبطه خوردم. داستان گفته و میشد و با ریتم  کندی جلو میرفت. جزییات کارکرد داشتند و قرار نبود، جایی از ان  عبور کرد. 

یک خوبی که فیلم داشت این بود که مجوز و پروانه ساخت نداشت.ا ز اول تکلیفش با خودش معلوم بود. میدانست قرار نیست این فیلم در سینماهای داخلی اکران شود. به همین خاطر با فاصله گرفتن از سینمای مبتذل، روابط بسیار درست و باور پذیر شده بود. جاهایی که زن و مرد نقش خود را بی اغراق بازی میکنند. مردی که مادر پیرش را می بوسد. پسری که دوست دختر خود را کول میگیرد. دختری که به دوست پسرش عاشقانه لباس میپوشاند و پدری که دست حلقه میکند که دختر در تبعیدش را ببوسد. همه نماد و نشانه سینمای رئالیسم است. سینمایی که خود زندگی است ولی به واسطه ممیزی های بیش از چهار دهه ندیده ایم و بلدش نیستیم.

از بین نقدهایی که خواندم  این نقد سایت نماوا کمی از بقیه تا به اینجا دقیق تر بود. 

 

 پ.ن : عنوان پست از این دو بیتی  بابا طاهر انتخاب شده بود

دلا غافل ز سبحانی چه حاصل

مطیع نفس و شیطانی چه حاصل 

بود قدر تو افزون از ملائک 

تو قدر خود نمیدانی چه حاصل 

 

 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

خالی شدن و گسستن پیوسته

ب بسم اله

تعطیلات من ار عصر 27 اسفند شروع شد. روزی که دیگر لگد را کشیدم زیر باسن کارمندی و گفتم من دیگر نمی آیم. از قرار معلوم امسال تا 16 فروردین هم تعطیلات کش پیدا میکند. حداقلش تا اینجایش را مطمئنم. شاید بیشترهم شود، نمیدانم. این غیر قابل برنامه ریزی بودن زندگی در کشوری مثل ایران همیشه بوده است. اما ورود Covid-19 گویا همه دنیا را درگیر بی برنامگی کرده است. مزیت اش شاید این بود که توانستیم روی روزهای تعطیلی مان خرده خرده و ریز ریز برنامه ریزی کوتاه مدت تمرین کنیم. من فهرستی نوشتم از کارهایی باید انجام بدم. کارهایی که روحیه ام  توی این  چند روز حفظ میکند. توی فهرستم روزانه دیدن سینمایی بند ثابت است. خواستم نتایج این مشاهدات را جایی مکتوب کنم که بعد تر کسی شاید آن را دید چیزی به آن افزود یا نکته ای را خواند که خودش از آن منظر بهش نگاه نکرده بود. بنابراین این  پست ها  روزانه تا 15 فروردین به مدد تعطیلات کشدار نوروز  1399 نوشته خواهد شد.بعد آنکه دست کم هر 24 ساعت بعد از دیده شدن  به یادداشت  تبدیل میشوند.

 

DETACHMENT MOVIE

 

شب اول - DETACHMENT  امتیاز 7.5/10

 Detachment داستان گسستن است. رها کردن و کناره گرفتن وقتی آخرین گلوله ات هم به خطا رفته، وقتی پلی پشت سرت نیست یا حتی امیدی یا انگیزه ای که تغییر ایجاد کنی. در پلات فیلم نوشته است  هنری بارتز معلم جایگزین برای یک ماه وارد مدرسه ای بدنام میشود. مدرسه ای که معلم هایش از دانش آموزان و دانش آموزان از دست معلمان به ستوه آمده اند. ارزش های اخلاقی وارانه است. کسی معلم را به یک طرفش هم نمیگیرد. والدین فقط بچه ها پس انداخته اند و تربیت شان را شش دنگ وظیفه مدرسه میدانند.این وسط معلمی موقت که برای چهار هفته قرار است به بچه ها درس بدهد. میخواهد بچه ها را از منجلابی که اسیرش هستند بیرون بکشد. بهشان یاد بدهد به زندگی و اتفاق هایش به تصمیم هایشان بزرگتر فکر کنند. داستان زندگی معلم با ورود سه زن به زندگی اش در مدرسه تمام میشود. سه زنی که ذره به ذره او را یاد مادر خودش و  ضربه ای که در کودکی از خودکشی مادرش دیده می اندازند. معلم  کسی را در زندگی نداشته و  پدر بزرگی الکلی و مادری که در کودکی از دست داده، ولی نمیخواهد بچه های دیگری مثل او بزرگ شوند. نمیخواهد آدمهای داستانش از خشم پر باشند و از زندگی تهی. میخواهد به زندگی دختر جوان روسپی به  شاگرد چاق هنرمندش حتی به معلم لوند کمر باریک و خوشگل هم  انگیزه بدهد، دلیل بدهد

برای من چند جای فیلم تو دهنی محکمی بود. یک جای فیلم  معلم به دختر روسپی پناه میدهد. زخم های روی رانش که موقع تجاوز ایجاد شده را  ضد عفونی میکند. غذایی برای خوردن و امکان حمام کردن به دختر میدهد. درست فردایش وقتی از مدرسه بر میگردد دخترک مشغول ساکیدن آلت  پسر جوانی روی کانه خانه معلم است. پیش خودم  قبل از اینکه معلم کلید بیاندازد و بیایید تو  گفتم الان میزند پسر را درب و داغان میکند و از خانه پرت میکند بیرون. آمد داد هم کشید عصبانی شد. اما نه از پسر،از دختر که ذیشب بهش پناه داده بود. کمک اش کرده بود به خودش و کارش فکر کند و حالا همان کار قبلی را داشت میکرد فرقش این بود که ر خانه معلم  بی دردسر.  وقتی هم پسرک خواست پول وعده شده را بدهد معلم نگرفت. گفت به من نده مگر من برایت خوردم؟ پول را به خودش بده. یعنی حتی فاحشگی هم دلیل میخواهد،هدف میخواهد.

معلم به شاگردش میخواهد یاد دهد که خودشان فکر کنند. برای آینده شان تصمیم بگیرند، خشم نداشته باشند و اگرخشمی دارند دلیلش را  بفهمند.

یا جایی از فیلم  وقتی دختر چاق (تعبیر قشنگی نیست اما اینجوری در ذهنتان میماند) برای درد دل و البته خرده آرامشی در آغوش معلم، به او پناه آورده بود . زن سوم قصه وارد میشود. معلم آمپر میچسباند اما نه به این خاطر که از معلم عصبانی باشد یا اینکه  باسن و سینه های اندختر بزرگتر و  گوشتا آلود تر باشدو برای دست زدن جذاب تر باشد. برای اینکه تک شانس اش برای برگرداندن دختر چاق را از دست میدهد. گسسته میشود و آن تصمیمی که روزی در انشای بی نام خود نوشته بود را  عملی میکند.

اینجاهاست که معلم دل میکند، خسته میشود وقتی میبیند در سیاهی مطلق چیزی قابل  تغییر نیست.کت و  کیفش را جمع میکند و از مدرسه میرود. و تا لحظه آخر این زوال را  میبیند. زوال آدمها ،معلم ها ، انرژی ها ،انگیزه ها

توقع بیشتر از فیلم نداشتم  به اندازه یک فیلم 100 دقیقه ای سینمایی تکانم داده بود. یک جاهایی هم زیاده روی کرده بود شاید. شعار داده بود اما  تا همین جایش را دوست داشتم.

بلاک سپهرداد هم  اینجا در مورد این فیلم کامل تر و دقیق تر از من نوشته است. اگر علاقمندید حتما بخوانید.

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

پیرامون فیلم "رضا" : آنچه شبیه ماست

امروز بعد از تقریبا دو ماه از توصیه آن دوست و استاد عزیز فیلم رضا را دیدم. اولین ساخته بلند #علیرضا_معتمدی در مقام نویسنده و کارگردان و بازیگر نقش اول. فیلم داستان مردی بنام رضا را روایت میکند که در زندگی آرام و بدون مشکل خود بعد از نه سال زندگی مشترک به خواست زنش میخواهد از او جدا شود. او مایل به این جدایی نیست اما با زنش همکاری میکند و قاضی دادگاه را راضی میکنند تا بدون هیچ درگیری و در کمال آرامش از همسرش جدا شود. رضا گیج و سر در گم به خانه برمیگردد. ناراحتی نمیکند برای به دست آوردن و برگردان زنش هم تلاشی نمیکند.یک انفعال مطلق که خودش را هم کلافه کرده است. در عوض سراغ دختر عمه خودش میرود که با او آشنا شود ولی موقعیت را خوب نمی یابد، از همکلاسی سابق دانشگاهش میخواهد رابطه تمام شده 15 ساله را از سر گیرد اما او هم با گفتن اینکه رابطه ای بین ما نبوده دست رد به سینه اش میزند. دست آخر رضا در پرسه زدن های شبانه خود راهی کافه ای در محله جلفای اصفهان میشود و با دختر کافه چی(ویولت) که دارد گریه میکند(دلیلش را ما نمیدانیم و اصلا کارگردان هم نمیخواهد روایت کند) آشنا میشود و خیلی ساده با آن دختر ارمنی آشنا میشود و رابطه عاطفی را شروع میکند درست در یک ظهر قشنگ که خورشت ایرانی پخته و حسابی به همه چیز رسیده و ویولت را دعوت به نهار کرده است همسر سابقش (فاطی) زنگ میزند که دارد می آید پیش او  و او در کمال خونسردی با آرام کردن دختر کافه چی را دست به سر میکند و با همسر سابقش عین دو دوست باحال قدیمی ناهار میخورند و  بعد زن در خانه رضا استراحت میکند و حتی از رضا میخواهد اورا سر ساعت مقرری بیدار کند و بعد میرود. رضا که یک شرکت مرمت و بازسازی بناهای تاریخی دارد سردرگم و آشفته است و دل به کار هم نمیدهد. رفت و آمدهای بیشتر زنش اورا به این فکر میاندازد که میخواهد برگردد موضوع را به ویولت تلفنی خبر میدهد. ویولت با عصبانیت او را طرد میکند و رضای تنها و خسته در سرگشتگی های خود موقع پیاده روی بیهوش میشود و یک اسب سوار که زن زیبا  اسب سوار که سمبل و مظهر زیبایی و زایندگی است به کمکش می آید و او را به بیمارستان میرساند و بعد با نگاههایش به رضا میفهماند که شیفته رضا و شخصیت نویسنده اش است. همزمان رضا دارد در هفت  روایت  ماجرای زندگی پیرمردی را روایت میکند که پانصد سال پیش از مسیری دور راهی مکه بوده و در مسیر (حوالی اصفهان امروزی) مریض میشود و حکیمی که بالینش می آید تشخیص میدهد پیرمرد به علت کهولت خواهد مُرد. پس پیرمرد را در بیابان زیر سایه درخت گز رها میکنند تا بمیرد اما  پیرمرد نمیمیرد و  به کمکش می آیند و  در بین همراهی کنندگان زن جوانی را میبیند که دلداده اش میشود و با اون ازدواج میکند و از اون صاحب دختری میشود که اسمش را اصفهان میگذارد. به نوعی معتمدی دارد داستان اصالت و اجداد خود را به شیوه ای اساطیری در هفت تکه نریشن وار بر روی قصه فیلم میخواند. پیرمرد نماد رضا و زن نماد زایش و زندگی دوباره است. رضا دوست دارد زنش برگردد تا مثلث های عشقی نیمه بسته را رها کند. هم دوست دارد برگرد  هم در بی عملی و بی تفاوتی طنز گونه ای هیچ کاری برای برگشت زنش نمیکند. انگاری هم دوست دارد برگردد هم دلش نمیداند چه میخواهد.

ریتم فیلم کند و با حوصله است اما ابدا خسته کننده نیست. تعلیق ایجاد شده که بالاخره چه میشود تا دم آخر مرا برای دیدن فیلم روی صندلی نشاند. اما درک اینکه رضا چرا باید به طلاق تن دهد در حالی که زنش را  تا این حد دوست دارد برایم باور ناپذیر بود. رضا در بی عملی محضی مانده تنهایی اذیتش میکند اما زن دیگر را هم مثل زن خودش نمیابد . فضاهای داخلی و غذا و موزیک دوست دارد.  درست مثل زنش فاطی اما بعد جدایی فاطی عاشق کسی میشود یا بهتر است  بگویم وارد رابطه با کسی میشود که میل به تفریح خارج شهر و ماهی گیری دارد.

دومین سوالی که برایم ماند حضور آن زن سوارکار است. زن می آید کارکردی هم پیدا میکند اما ابتر از فیلم خارج میشود و هیچوقت دیگر بهش بر نمیگردند. مگر اینکه در نظر بگیریم  معتمدی کارکرد سکسی و تمایل جسمی را برای زن متصور بوده که خب در حد و اندازه های فیلم های ایرانی همین عشوه و کرشمه بیشتر راه ندارد.

دلیل اینکه  معتمدی خودش خواسته بود نقش اول را بازی کند نفهمیدم. بنظرم خوب نبود.فیلم را از یک روایت داستانی به فیلمی مستند تبدیل میکرد.آنهم وقتی بازیگران مقابل همگی بازیگر حرفه ای بودند. این تفاوت در نقش بازی کردند بدجور به چشم می آمد. 

در کل من رضا را دوست داشتم. حال و روز پاییز و زمستان و این گمگشتگی اش شبیه خودم بود. ما به ازا برایم داشت. گیج زدن هایش، درخواست های فلاکت بارش، خنده هایش در گُه ترین موقعیت ها  همه برایم تداعی خودم بود. پس توصیه به دیدنش هم میکنم.

اگر چیزهای بیشتری شما دیدید که از نظر من پنهان مانده شما برایم بنویسید.

 

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

بهای دروغ چیست؟

چرنوبیل* را دیدم  نسخه کپی و غیر قانونی اش را دیدم. از این بابت از سازندگان و تهیه کننده اش عذر می خواهم .گزینه دیگری برای من ایرانی وجود نداشت نه کارت اعتباری جهانی دارم ،نه حقوق مولف خارجی اینجا به رسمیت شناخته میشود، نه امکان خریدش را داشتم. اگر هم همه اینها را داشتم ارزش پولی کشور من به نوعی است که قطعا نمی توانستم حقوق دو ماهم را فدای یک مینی سریال 5 قسمتی بکنم. 

چرنوبیل را دوست داشتم چون اصل اول دیدن، لذت بردن از سریال بود. چرنوبیل زرق و برقهای بازی تاج و تخت و  صحنه های آنچنانی و  تعلیقها و کشمکش های عاشقانه - عاطفی را ندارد. یک بازسازی موقعیت است  با  لایه ای از داستان پردازی که به نرم افزار موضوع بیشتر از سخت افزارش اهمین میدهد. 

قصه با یک سوال آغاز میشود. بهای دروغ چیست؟ 

بعد پنج اپیزود پیش می رود، داستان را در کنار جریان زیر گذر و نرم اش دنبال میکند تا به این سوال جواب دهد. بهتر است بگویم تا جواب را به مخاطب نشان دهد. یا دست کم راهی پیش رویش بگذارد که مخاطب انتخاب کند بها دروغ چیست؟

این همان مسئله همیشگی است. که برای هر کدام از ما به ازا و تفسیری پیدا میکند. اما برای ما ایرانیان یک وجه دیگری هم دارد. توی سریال بعد از تحقیق در مورد علت حادثه  مشخص میشود تمام نیروگاه های اتمی ساخته شده در یک بازه زمانی شوری چنین مشکلی را دارند. با فرض اینکه تکنولوژی ساخت نیروگاه های اتمی از سی سال گذشته تغییر چندانی نداشته است. و البته خوشقولی روس ها که بیش از بیست سال است در حال ساخت نیروگاه بوشهر اند. اگر خدایی نکرده روزی نیروگاه اتمی بوشهر نیز به مشکلی مشابه دچار شود چاره چیست؟ چه ملاحظاتی برای جلوگیری از بحران و کنترل شرایط دیده شده ؟ قرار داد با روسیه چقدر شامل بند های گارانتی و خدمات پس از فروش میشود؟ ضمانت حسن انجام کار (PBG) برای چند سال از سازنده روس اخذ شده است؟ همه اینها سوالهایی است که توی ذهنم رژه میرود. و نمیدانم پاسخ رئیس آژانس انرژی اتمی و مدیران مملکتی و امنیتی چیست؟

چرنوبیل و خبر نشت رادیو اکتیو یک نیروگاه دیگر روسیه در سیبری لزوم بازنگری به دستور العمل و کنترل تعهدات و ایمنی را دو چندان کرد.

میدانم گفتن چنین مطلبی از بلاگی که روزی ده تا بیست بازدید کننده دارد نتیجه چندانی در بر ندارد اما اگر یک خواست عمومی شود و برای همه ما مهم باشد از طریق همین فضای مجازی و صفحات شخصی کوچکمان قابل پیگیری است. بوشهر بعد از انقلاب 57 آباد نشد لااقل اجازه ویران شدنش را ندهیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لطفا بی تفاوت نباشید.

 

 

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

سایه ها

پرده یکم:
چهره گسترده خیابان خلوت با هوای خفه یک  نیمه شب تابستانی ، جند ماشین درحاشیه  خیابان  پارک هستند.خیابان خالی از رهگذر است. تیر چراغ سمت راست صحنه را روشن کرده . بادی ضعیف برگ درختان را بازی میدهد. از خیابان اصلی گه گاه نوری توی خیابان می افتد و خیلی زود محو میشود.
زن و مرد نشسته توی خودرو سواری کوچکشان. در حال حرف زدن با هم ... درب ها بسته است و  فقط طرح لب ها و حرکات دست و صورتشان  قابل رویت است...
 درب سمت شاگرد تا نیمه با تردید باز میشود...

مرد : ببند اون درو
زن : داد نزن ...
مرد: داد میزنم.
زن : گفتم داد نزن....
مرد: ذله ام کردی...
زن درب را  کمی  میبنند اما  کامل نه ... -  میشه داد نزنی ..همسابه ها
مرد : داد نمیزنم  
زن دوباره درب را باز تر کرده اینبار با لحنی محکم تر ...پس داری چی گهی  میخوری؟
مرد: خفه شو...
زن : خودت خفه شو....
مرد : میگم  خفه شو...
زن اینبار مضطرب و جری تر داد میزند...
خودت خفه شو نکبت...
مرد دستی بالا میآورد. به نشانه  زدن و ارعاب .. ببند اون درو..
زن : نمیخوام..
مرد .گفتم ببند.
زن : نمیخام  بزار همه بدون  چه  دیوثی هستی.... هرزه
مرد: هرزه  جد و آبادته ... بده اون گوشیتو تا بهت نشون بدم هرزه کیه...
زن: گمشو... به من نگو 
مرد: گفتم ببند اون درووو... 
دو بچه شش و و هفت ساله  صندلی پشتی ترسیده و  آشکرا  میلرزند و اشک میریزیند.
بچه بزرگتر با اظراب صحنه را نظاره میکند.
زن: خفه شو عوضی اشغال... باز گذاشتم همه بشنوند... 
مرد: در و بند بریم خونه ...
زن : من با تو جهنم هم نمیام...
مرد: غلط میکنی باز کن  در و  بریم تو اینجا  ...
بچه ها  ترسیده و یکیشان  درب عقب را باز میکند..
صدای  جر و بحث مرد به وضوح توی خیابان  شنیده میشود. تک و توک سایه ها پشت  پنجره ها  حاضر میشوند.
بچه بزرگتر اشکارا به گریه افتاده ..پسر کوچک تر هنوز نمیدانم چه باید کند. اما سراسیمه شده
 مرد: غلط میکنی نیایی... نیای بری پیش اون حرومزاده ها....
زن: حروم زاده جد و ابادته ...
مرد: به خانواده من  فحش نده ...
زن: مگه دروغ میکم...
مرد آشکارا  با پشت دست توی دهان زن  میزند. سایه حرکت تیز دستش از پشت شیشه  ماشین  پیدا بود.
زن  با دو دستش فکش را  یگیرد ....بعضش گرفته 
زن به یکباره درب ماشین را باز میکند...
پسر کوچک تر هم گریه اش جاری میشود...
زن  به سرعت از ماشین  پیاده ی مشود و درب را میکوبد...

سایه زن  که با غیظ قدم برمیدارد در کوچه کش می آید.سایه بچه ها که دنبالش در حال دویدند نیز کش می اید و بزرگ میشود.
مرد از ماشین پیاده شده و  وسط خیابان نظاره گرد دور شدن زن است.
لبهایش برای گفتن واژه ای باز میشود.
بر میگردد فحشی زیر لب میدهد و مشت اش را در دست دیگر میکوبد.
سوار ماشین میشود و دور میشود.
سایه ماشین ذره ذره کوچک و کوچکتر میشود و از بین میرود.
پسر بچه ها  که سایه شان هم قد مادر شده است  راست و چپ مادر از صحنه خارج میشوند.




۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

loveless

 

پیشتر  با خودم قرار مدار کرده بودم  هر شب این نوروز و  تعطیلات  کش دارش یک سینمایی ببینم . اندوخته ای که تمام زمستان جمع کرده بودمش، مشکل  کارت گرافیک کامپیوترم اما کمی این روند را  عقب انداخت . امشب اما  بی عشق" loveless" را دیدم.

 

بهترین فیلم خارجی زبان امسال . حکایت  یک نوجوان ناخواسته که پدر و مادرش  زندگی های مستقل و دوست دختر و دوست پسر های  خودشان را دارند و  قصد متارکه دارند و پسر را  فقط حاصل بی احتیاطی حین عشق بازی خود میدانند.  اگر این  تعبیر را کمی  خشک و  غیر مبادی آداب می پندارید باور کنید  مودبانه ترین  تعبیری بود که میشد برای فیلمی به این خشکی و  صراحت بیان کرد. سینمای  کم دیالوگ ، کم نور و  تک رنگ  عملا امضای سینمای روس است. اوایل فکر میکردم  فقط منم که پای فیلم های تارکوفسکی  سه بار خوابم میبرد اما حالا فهمیدم  داورهای جشنواره های فیلم هم این  حوصله اعصاب برانگیز روسها را  درک میکنند. با این تفاوت  که اینجا این تعلیق این  سکانس های طولانیِ کم دیالوگ اینجا جواب داده بود . نفرت را نشان داد. سردی رابطه ها را نشان داد. سردی روابط را با  زمستان مسکو گره زد. پدر و مادری که بچه پس انداخته اند اما دوستش ندارند. مادربزرگی که متقابلا  دخترش را دوست نداشته است و این روایت بی عشقی سینه به سینه آمده است. یک جورایی نقد اخلاق روس ها بود. کنیاک خوران قهار ِقد بلندِ بلوند که در عرض های جغرافیایی دیگر دلبری میکنند اما خودشان بین خودشان میدانند که عشقی بینشان نیست. و این  بزرگترین نقطه ضعفشان است.

 

شاید اوج این اعترافات شجاعانه در اعتراف مادر پسر در آغوش دوست پسر پا به سن گذاشته اش  بود.آنجا که گفت: "من عاشق نبوده ام و ازدواج کرده ام. فکر میکنی من فاحشه ام؟"

 

من از کلیت فیلم خوشم آمد، قصه داشت قصه  کلاسیک ، با همان  عدم تعادل و  اوج و کشمکش های  معمولش ، اما این  یواش بودن همه چیز را  نپسندیدم. یک جاهایی حوصله سر بر بود. اینکه ریتم کند بی دیالوگ .بی سر نرخ بی امضا ، انگاری که همه عوامل فیلم رفته اند  استراحت و  کارگردان دوربین  را روشن گذاشته و  رفته است. کمکی به فیلم نمیکرد. زور زدم که  فیلم را  جلو نکشم . به  ترتیب روایت  وفادار باشم. کار سختی بود.

 

لوکیشن ها  اما  شاهکار بود. قرابت داشت همه اش با  مووضع وفیلم نامه چفت بود. آن  مجتمع و پنجره دل بازش ، آن  ساختمان متروکه که مخفی گاه  نوجوان مدرسه بود ،خانه مادربزرگ،  همه  جای خود بودند. با دقت  و منظم

 

از ده نمره 7 به این فیلم میدهم . اگر ندیده اید فیلم را  ببینید. فیلمی جذاب و  سرگرم کننده نیست  اما میتوانید در روابط اش جانشانی کنید و  ازش لذت ببرید.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

شهرام ، لوپ ، قتل و دیگران

سه فیلم از شهرام مکری دیده ام. هر سه فیلم را هم در سینما فرهنگ دیده ام. هر سه هم ردیف یک و دو نشسته بودم. در هر سه داشتم خفه میشدم. هر سه شلوغ بود و پرمخاطب. مخاطبان جوان اکثریت قاطع هر سه فیلم بودند. اما بعد از پایان فیلم سه رفتار متفاوت دیدم. ماهی و گربه تحسین برانگیز بود. تعلیق داشت و حوصله سر نمی برد." اشکان و انگشتر متبرک" مشکلش این بود که در زمان خودش اکران نشد. اما باز هم بازی داشت. خلاقانه بود. "هجوم" اما لا مکان تر بود. مه داشت و مه اش غلیظ بود توی گلو می ماسید .قصه اش لو رفته بود. از وسط های کار پازلش کامل بود. نیازی نبود 30 دقیقه دیگر بنشینی . منتظر شگفتی نبودی ، شگفتی هم اتفاق نیفتاد. با نظم چیده شده بود بازی ها خوب بود . بازی "عبد آبست"  دل انگیز بود حتی. دوربین زیاد لرزش داشت. 

شهرام مکری در لوپ زدن و نشان دادن یک واقعیت به شکل قطره چکانی و از زوایه دیده های مختلف متبحر است. خاطرم هست  ابوالحسن داوودی هم این کار را توی تقاطع و رخ دیوانه  البته در نسخه کم غلطت تری پیاده کرده بود. اما مکری گویا بسیار شیفته این سبک است و کاربلد. دهه هشتاد نقی سلیمانی توی یکی از همان انجمن های داستان خاطره انگیز بهمان گفت فرمالیست بودن چیز بدی نیست به شرطی که کلاسیک را  گذرانده باشی. مثالی هم که همیشه میزد پیکاسو بود. میگفت از پیکاسو طراحی های پرتره و اسکچ های فراوان با مداد موجود است و بعد از همه این کارها و اتمام کلاسیک ها به کوبیسم رسید. 

فکر میکنم هجوم هم بار فرم گرایی اش بر قصه می چربید. هرچند قبول دارم که ما رمان نمیخواندیم ، سینما رفته بودیم و باید به کارگردان حق بدهیم روایت  تصویری خودش را داشته باشد.

با همه این غرولند ها بنظرم شهرام مکری  خط جدید سینماست. کار میکند و  قوی و ضعیف حتما در هر کاری هست.پس اگر فیلمهای دیگرش را هم خواهم دید.امیدوارم یکروز بتوانم خیلی از نقد و معرفی و نمیدانم  تعریف و تمجید خود نمایشنامه و فیلمنامه های خوبی بنویسم.

  

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱
Hamid Oo

فنی زادگان

دانشجو که بودم یک جایی توی مصاحبه ای دیدم که مجری دارد به بازیگر فشار می آورد . جوری که انگار بخواهد اغراق بگیرد که اعلان برائت کند از سینمای پیش از انقلاب و نوای ایرج و کرشمه ها مردانه ملک مطیعی و تیپ جذاب فردین .

بازیگر تحمل کرده بود. از نوع نگاهش پیدا بود که دارد فکر میکند. گذاشت تمام انرژی اش مثل فنر جمع شود تا یکباره رها کند. در کمال متانت گفت آنها هرچه بودند ، چه فاخر ،  چه مبتذل سطله فیلم هندی را  از سالن های ایران ورچیدند. تقدیر آنها و کمالشان  رسیدن  به این خود ساختگی بود بعد رها کردن بند وبارها و رسیدن به عمیق سینما. آخرین فیلم فردین را هم مثال زد. بعد که توانست حسابی از شرمندگی مجری دربیایید یک جمله پایانی گفت و مجری را  رسما شست و روی بند رخت پهن کرد.

آن روز آن دیالوگ ترغیبم کرد سری به آن سینمای پیش از انقلاب 57 بزنم. از "دختر لر" تا "گاو" و "گوزن ها" و در "امتداد شب" را  مرور کنم، از دهه 40 و 50 کشورم هم بیشتر بدانم. از آدمهایی که با آن نگاه ایستاند و ساختند و ایدولوژی شدند.

پرویز فنی زاده

 

سه روز پیش خبر در گذشت دنیا فنی زاده که آمد . بی هوا یاد پدرش پرویز فنی زاده افتادم  بازی قدرتمندی اش در رگبار و  بعد دایی جان  ناپلئون  . حاصل کار ایرج پزشک زاد در مقام نویسنده ، ناصر تقوایی کارگردان و پرویز فنی زاده  ، مش قاسم.

آن سریال یک دوجین شخصیت داشت. بازی سعید کنگرانی و محمدعلی کشاورز  هم دلنشین است اما تنها شخصیتی که حتی از نقش دایی بهتر درآمده  فقط و فقط مش قاسم است . با همه تکه کلام ها و لهجه و ادا و کیفیت  بازیگری اش.

مدت مرور آن فیلم ها بازی دو بازیگر به شدت به چشم می آمد اولی فنی زاده مردی با  چشم های نافذ و میمیک صورت  عالی  و حرکات خوب بدن  و دومی پرویز سیاح مرد همه فن حریف که سالها از هم نسلانش جلوتر بازی میکرد. سیاح کماکان  در قید حیات است و در خارج کشور زندگی میگذارند اما فنی زاده خیلی زود و در 12 سالگی دنیا  به علت بیماری کزاز در گذشت . تا همیشه حسرت نبودن بازیگر قدرتمندی مثل او در حسرت  ما و نبودن پدر بر سر دنیا و خانواده فنی زاده بماند. 

این پست را به احترام او و دختر گرانقدرش که خاطر همیشه زنده کودکان دهه شصت و هفتاد است نوشتم

. تقدیم به او و همه غربتی که دارد در عین قرابت اش به زندگی و خویشتن.

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

مرگ فروشنده

آن پاییز. خسته تر و از تمام پاییز ها میخواستم زودتر بمیرم. حوصله کسی را نداشتم.روزهای هفته را میشمردم زودترجمعه شود بگیرم حسابی  بخوابم. پیمان بهم پیغام داد گفت پایه تیاتر هستی؟ ازش پرسیدم چه تیاتری ، گفت : مرگ فروشنده -آرتور میلر.گفت کارگردان نادر برهانی مرند است و ارزش دیدن دارد. فروشنده را حمیدرضا آذرنگ بازی میکند. نای نه گفتن هم نبود. قرار مدار کردیم. برای چهارشنبه شبی که من مستقیم از کارخانه برسم تهران و خودم را  برسانم تا تیاتر شهر. من هم خودم را رساندم. تهران سوز مرموزی داشت. پیمان هنوز نرسیده بود. شاش داشتم. توالت های پارک دانشجو جای اوبی های هراسان و معتادهای شل و ول است  صبر کردم پیمان برسد برم داخل تیاتر. بلیت ها را پرینت گرفتیم. رفتیم  نشستیم . خواب نما بودم. صندلی گهی بهمان داده بود. همیشه چندتا پسر مجرد می بینند بدترین جای ممکن را بهشان میدهند. شروع شد.
 

ویلی فروشنده دوره گرد نمایشنامه ارتور میلر با بازی آذرنگ زنده شده بود . انقدر که خواب از سرم پرانده بود. انقدر که مجذوب آخرش شده بودم. انقدر که با شکست هایش با حافظه رو به زوالش با له شدن شخصیتش جلوی پسرش من هم له میشدم. مدتها بود شاید یکسال که تیاتری جان دار ندیده بودم. اما فروشنده بهم چسبید.آنقدر که پی نمایشنامه اش را گرفتم و دیدم پیش تر ترجمه و چاپ هم شده . حتی بیشتر که گشتیم با احسان متن  اصلی نمایشنامه و ویدیو اجرا برادوی با بازی داستین هافمن را هم پیدا و دانلود کردیم. و آن روز سالن اصلی در خاطرم ماند.



یکسال  بعد ترش وضعیتم بهتر شده بود. آرزوی مرگ نداشتم اما روزگارم کماکان کسالت بار بود. یک پیغامی برایم آمد که بنشین  یک ویدیو بفرست فرهادی دارد برای فیلم جدیدش نابازیگر می بینید. به آن پیغام لبخند زدم و بستمش . بیشتر که پیگیر شدم  دیدم کار جدید فرهادی ردو نشونی از فروشنده میلر درش هست. خوشحال شدم و باخودم گفتم کاش ویدیو می فرستادم. تا دیروز عصر که فیلم را دیدم . فهمیدم اگر ویدیو هم میفرستادم نقشی که به منبخورد نداشت. اما دیدن  فیلم در آن عصر که کارخانه را به بهانه کلاس پیچاندم و کلاس هم نرفتم لطف دیگری داشت. رفتم سینما عصرجدید هنوزم خاطره انگیز ترین سینمای من است. اولین فیلم  فرهادی را هم همین سینما دیدم. هر فیلمی در این سینما دیدم خاطرم مانده. تا مدتها درگیرش بودم. قبول دارم که صندلی هایش کهنه و ناراحت است یا  کیفیت صدای سالن هایش خوب نیست. اما قد کوروش و ازادی ادم الکی درش نمیبینی. مثل  پارس و مرکزی و جیحون هم نیست وسط فیلم کسی آروغ بزند،یا دست هاش پی نابدتر همدیگر بگردد. 
فیلم خوب شروع شد. احتمال ریزش ساختمان و هزار داستان ریز و درشت دیگر. جایی که لوکیشن بسیار شبیه لوکیشن جدایی نادر از سیمین بود. بعد یک افت پانزده بیست دقیقه ای که حوصله سر بر بود اما بذر پاشی بود برای ادامه فیلم. عماد و زنش که بازیگر تِیاتر هستند در گیر اجرای نمایشنامه مرگ فروشنده میلر بودند که خانه شاندر اثر خاکبرداری غیر اصولی که غالب خاکبرداری در ایران است اواره میشوند و به ناچار خانه یکی از بچه های تیاتر که اتفاقا  شخصیت منفور ویلی آن نمایشنامه است میروند. اما اتفاق می افتد. به هول وار ترین شکل ممکن. پنج نفر بیشتر در آن  سانس عصر جدید فیلم را نمی دیدند اما شک ندارم هر پنج نفر توی این صحنه دهانشان باز مانده بود. فرهادی ضربه اش را میزند. و می آید و با دقت همان بذرهایی که پاشیده بود را می رویاند. ریزه کاری ها سرجای خودش است. در بستر خاکی که سرد است و تلخ گل می رویاند. مانده ام به فکر. به مشکلات خودم و درد این فیلم فکر میکنم. من بودم چه میکردم؟ مگر نه این است  که ممکن است برای هرکدام ما اتفاق بی افتد. از سینما میزنم بیرون توی پیاده رو های مملو از پشه های سفید راه میروم. فکر میکنم. چشم میدوزم به نوک کفش و فکر میکنم کجا ایستاده ام. فکر میکنم چقدر از فروشنده خوشم آمده؟ با اینکه خیلی ها میگویند دوستش نداشتم من از فیلم خوشم امد. بنظرم هنوز هم به شدت  داستان پرداز است و دقت در صحنه سازی دارد. در انتقال قطره چکانی اطلاعات به مخاطبو پیوندش با  نمایشنامه. قبول دارم شاید کمی بدبینانه است اما محتمل است. در موقعیت  زمانی و مکانی ایران این روزها  هزاران اتفاق مشابه این می افتد. و اینکه اسن اتفاق محتمل ات  بیشتر از هر چیزی اذیت میکند.

فرونشده

تنها ایرادی که بنظرم رسید  پیوندش با فروشنده ارتور میلر بنظرم کمرنگ بود. می شد جان دار تر باشد. می شد بیشتر اذیتش کند. می شد بیشتر و بهتر به هم گره بخورند. یا حتی نقش معلمی اش هم همینطور بنظرم خیلی جاه طلبانه ازشان استفاده شده بود. و بعدش رها شده بود.
چهارشنبه با پاهایی که در کفش آماس کرده بود و تنی که شدیدا خسته بود تمام شد. عصر به دیدن دوستی رفتم و با او بیشتر از فروشنده حرف زدیم و دوتایی آن صحنه ماکارونی خوردن را بیشتر از هر صحنه ای دوست داشتیم و بازی آن پیرمرد که به معنای واقعی شخصیت اش له شد برایمان جذاب بود.


خوشحالم که فرهادی هست. حداقل سالی - دوسالی یک فیلم میدهد که  ادم را به فکر وا میدارد. امیدوارم باشد و موفق جلو برود.


۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

دوازدهم - "من"

ما رو نرقصون آذر.....

شروع فیلم ناگهانی است . از همان شروع های ریموند کاروری که پرتت میکند وسط جهان داستان سیلی محکم میزند که هووی حواست باشد قصه شروع شد. صحنه بازجویی زنی که عده ای دنبالش هستند. یه کار ردیف کن. شرت کات: آدم بیار ، سر ببر ، پول بگیر.

و هرچه جلوتر میروی یکی یکی معنای آن دیالوگ ها آن گفته های بازجو معلوم میشود. آذر زنی در میان سال که تنها زندگی میکند و درگیر ماجراهای کوچک بزرگ میشود. خب تصور دیدن یک بغال به سبک بغال های دریانی با  انبوهی ریش و پشم که کار چاق کند و مخفی باشد خود داستان است . یعنی خرق عادتی دارد که ادم خوشش می آید. چرا که تصویر ذهنی ما میگوید این طرف فقط توی زندگانی اش سر قیمت ماست و نوشابه با ویزیتور های مختلف چونه زده و گنده ترین خلافش مسدود کردن پیاده رو چیدن خروار ها بار است.

اما فیلم قرار نیست  روندمعمول زندگی باشد ماجراجویانه است و گویا  کارگردان همه اینها را هدفش قرار داده. و حتی نقشی را برای لیلا حاتمی معصوم سینما قرار داده که محک جدی برایش باشد. حاتم یهم جسورانه پذیرفته و خوب بازی کرده. 

تا اینجا  یعنی شصت دقیقه ابتدای فیلم همه چیز خوب و الهی قربانش بروم است. اما هرچه بیشتر میگذرد منتظرم که اتفاق بیافتد . منتظرم آذر کاری کند منتظرم بترکاند، منتظرم  قهرمان بودنش را  تکمیل کند. شوالیه فیلمب اشد. اما آذر همینطور سرچایین میرود در دل ماجرا و بعد یک پایان آبکی که معلوم بود از کجا می آید. یعنی حداقل آن کاری را  ابولحسن داودی با تقاطع و رخ دیوامنه با مخاطب میکند را نمیکند. خیلی ساده میشاشد تو همه قهرمان سازی مخاطب. آقا ما آذر را زرنگ فرض کرده بودیم. ما  آذر را  قالتاق تر میپنداشتیم. نکن اینکارو با ما .

بعد از نوروز و آن  سه فیلم دیدنی این  دفعه چهارم برای سال 95 بود که سینما میرفتم و باز هم راضی نبودم. شاید فروشنده فیلم بعدی باشد و آخرین فیلم امسال چون واقعا دیگر دوست ندارم سینما بروم. فهرست  دویست و پنجاه تایی IMDB  خیلی شرافتمندانه تر است.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

یازدهم - Rear Window

پنجره پشتی را با احسان دیدیم. کار استاد هیچکاک بود. به هر ترازو و قپانی به سنجی خیلی پیش رو تر از هم نسلان و زمان خود بود. ماجرا درگیری یک عکاس  مناظر طبیعی که بخاطر شکستگی پا تا  بیخ رانش در گچ است و نمی تواند تکان بخورد. این میشود که میرود سراغ فضولی و سرک کشیدن در زندگی خصوصی مردم، از طریق پنجره عقبی ساختمانش که عورت زندگی همسایگانش در آن پیداست.

دکور و لباس و تصنعی بودن همه چیز خود به قد و قواره یک فیلم دهه پنجاه است. انتظار زیادی هم نباید ازش داشت اما قصه  عجیب ماجراجویانه و گیراست. حسابی به آدم هیجان میدهد نمیشود از خیرش گذشت. . نمیشد چشم ازش برداشت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

دهم- ای برادر تو کجایی

هارداکسترنالی تهیه کرده بودم و به خیال خودم داشتم بهترین های تاریخ سینما رو جمع میکردم. فهرست  IMDB را داشتم هم صدفیلم و هم دویست و پنجاه فیلم برترش را ، منتهی دسته بندی بر حسب کارگردان ها را بیشتر دوست می داشتم. هرکدام که می دیدم سرچ میزدم و اسم و رسمش را از همان سایت ضاله پی میگرفتم و دسته بندی اش میکردم. تا یک روز پیش از اینکه به این اسم برسم هارد را بردم سر کار. توی واحد مهندسی با حبیب نشستیم به گشتن که این فیلم را دید. چشمت روز بد نبیند اینقدر تعریف کرد که داشتم بالا می آوردم. همه فیلم را گفت . مرد شریفی و با اخلاقی است بدی اش این است که گاهی خیلی خیلی چیزی را شرح میدهد و زمان برایش میگذارد و حاضر نمیشود ازش بخواهی بعدا بهش بپردازی یا بیخالش شود. دوست دارد همه به ریتم و روش خودش کار کنند.


ای برادر تو کجایی را معرفی کرد . آنقدر به همان شیوه مالوف خودش گفت و گفت که مطمئن بودم فیلم را نمی بینم .من فقط سر تکان دادم و تحمل کردم تا حرفش تمام شود. آمدم خانه چند وقتی همانطور ماند تا رخوت یک روز جمعه مرا به دیدنش کشاند. سه زندانی که دوتایشان عقل و هوش درست و حسابی هم ندارند به رویای پیدا کردن گنج از زندان فرار میکنند. اتفاقات و شکل فانتزی گونه ماجراهایی که برای این سه زندانی اتفاق می افتد فیلم را میسازد.


اگر پیشتر از این فیلم بارتون فینک را از برادران کوئن دیده باشید می فهمید چقدر فیلم سازی آنها هدفمند و در یک سیری از زمان و اتفاق طی شده است. بازیگرانی که بدنه سینمای آنها هستند و در بسیاری از فیلم هایشان ایفای نقش میکنند عالی اند و چه خوبه که آنها دنیا و سینمای خودشان را دارند. 


جرج کلونی در نقش ی اول مرد بازی بهتری از نقشهای متعارف خود داشت. جا دار و پر تحرک با ریزه کاری هایی که اورا به یک شخصیت  کامل بدل میکرد برای خودم جالب بود که فیلم  اقتباسی آزاد از اودیسه هومر بود . که تئاتری هم با همان درون مایه  سالها  پیش روی پرده رفته بود. 

دو تیکه اش اقعا  دیدنی بود اولی آن جایی که  پیت بعد از معاشقه با  لاله رخهای آوازه خوان کنار رودخانه  غیبش میزند و فقط لباس هایش می ماند. و وزغی که از کنار آب پریده  توی لباس هایش حکم  پیت  مسخ شده را دارد.

. تکه بعدی اش آنجا که مردم با اینکه میدانند آنها  سرشان کلاه گذاشته اند اما موسیقی شان را  به قدری دوست دارند که  برایشان مهم نیست  چه کسی میخواهد بخواهند بخوانند.


خرداد و تعطیلات میانه اش اگر مشغول سفر یا درس نیستید پیشنهاد خوبی است به اتفاقش تن در دهید.


۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

هشتم - Bridge Of Spies

نطق پیش از دستور:
خیلی با خودم کلنجار رفتم تا  شتاب زده در مورد فیلم حرف نزنم. فیلمی که به تعبیر شبکه خبرخوش ساخت استثمار طلبانه کمپانی های یهودی نشان جهان خوار است ، قبول،اما من یک سوال دارم. چرا این جهان خواران استثمار طلب که دروغ میگویند حق هم باهاش نیست اینقدر در ارائه خوب اند ولی ما که حقیقت جوییم و میخواهیم درست باشیم اینقدر باری به هر جهت و کثیف کاریم؟ چرا خوش ساخت نیستیم؟ سینما هامان مثل عبادتگاه مان بوی جوراب میدهد؟ بیشتر حرف میزنیم ؟ برای نوازش کردن معشوقه مان سینما می رویم و الخ.

و اما بعد:
گیریم که عبارت بالا -استثمار طلبانه کمپانی های یهودی نشان جهان خوار-  را قبول داشته باشم اما آنچه که الان در  آخر فرودین 95 به آن رسیده ام این است که فرق بین سینمای ما با هالیوود اینه که آنها سوژه های معمولی شان را با ساخت و کارگردانی خوب به فیلم های خوش ساخت همه کَس پسند تبدیل میکنند و ما چون کیفیت سخت افزاری و ابزار کاری اونها را نداریم سعی میکنیم بشاشیم به هویتمان تا دیده شویم. اظهار تاسف کنیم تا نشان دهیم واقعا باید تغییر کنیم. این یک جور بدبینی ذاتی در همه ما ایجاد کرده. همه فیلم های مطرح ایرانی که جایزه برده اند هیچ یک فیلم شاد یا غرور آفرینی از بعد تاریخی و فرهنگی اش نبوده. همه درام های تلخ بوده اند. شاید گاهی سادگی و بی شیله پیلگی را نشان داده  اما هرگز تصویر درستی نبوده. هرگز مثل "پل جاسوس ها" نبوده. 


 قصه فیلم در مورد یک وکیل کار درست و خوش نام آمریکایی است که در خلل  جنگ سرد آمریکا و شوروری ملزم به قبول وکالت یک جاسوس شوری میشود و تعهد اش بین وکالت و قسم نامه اش با هویت ملی و وطن  پرستانه اش کشتی میگیرند و این اتفاق همزمان با دستگیری یک خلبان جوان آمریکا در خاک شوروی میشود و بحث تبادل اسرا پیش می آید و....

انتهای فیلم چند خطی از ماجرا را  تعرف میکرد که داستان واقعی است و اتفاقی مشابه در تاریخ تکرار شده است. و سرنوشت آن آدمهای واقعی را گفت.
بازی تام هنکس بازیگر همیشه خوب هالیوود در نقش اصلی عایل بود. ماجرارهایی که برایش در خلال دفاع  از جاسوس و بعد سفر به برلین در آستانه دیوار کشیدن و جدا سازی و سمج بودنش در کمک به هموطنانش بزرگترین شعار وطن پرستانه ای است که توی طول عمرم دیده بودم. از هر بیست دو بهمن و چهارم جولای که فکرش را کنی باشکوه تر بود.
جاسوس روس ها که نقشش را مارک رایلنس بازی میکرد بی نظیر بود. او در بدی و جاسوسی به همان اندازه خب بود که در نقاشی و هنر و زندگی شخصی اش. معیارهای هر جاسوس خوب را داشت. آن سکانس که تام هنکس میپرسد وقتی برگردی باهات چه میکنند. قهرمان میخوانند یا محاکمه ات میکنند. جواب جالبی میدهد میگوید اگر هنگام  تبادل در آغوشم کشیدند ازم تقدیر میکنند و اگر مرا در صندلی عقب ماشین نشاندند کارم تمام است. و مگر میشود بیخیال شد و ندید که باهاش چه میکنند.


دست کم چندین و چند صحنه اسپیلبرگ نشان داد که جاسوس های روس بسیار دقیق تر و کار کشته تر از همتایان بی کله آمریکایی شان هستند. اما همه این  موقعیت های گل را جلوی دروازه خودی پذیرفت که دست آخر آن گل بزرگ را در دروازه حریف بکارد . آن روایت موازی آزادی دانشجوی آمریکایی و خلبان جوان در ازا، یک زندانی شوری. همه تلاشش را کرد . کار خوب و قابل تاملی هم از آب در آمد. برای اسپیلبرگ که پیر جهان این سینماست شاید کار بنظر ساده و دم دستی بود این را از جوایزی که فیلم میتوانست بگیرد و نگرفت می شود فهمید. برای ما که فیلم خوش ساخت کم میبینیم بسیار زیبا بود.


 پیشنهاد دوم این است  که فیلم را ببینید. 8.1/10 نمره قابل قبولی برای دیدن فیلم است. پیشنهاد اول اما  این است که هر فیلمی که تام هنکس بازی کرده را  ببینید. بی برو برگرد پشیمان نمی شوید.


+ یادداشت  نیویورک تایمز در مورد Bridge Of Spies  را اینجا بخوانید.


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

هفتم - ابد و یک روز

نوروز در مینیمم نسبی اش به سر می برد که ابد و یک روز را دیدم. سالن چهارسو. دو سانس پشت هم خشم و یاهو و ابد و یک روز . دو سانس نوید محمدزاده. و گیجی پایین آمدن از پله های طبقه هفتم ، رسیدن به ششم ودوباره سوار شدن به پله برقی و رفتن به طبقه هفتم. ردیف یکم بلیت  پیش فروش اینترنتی شده بود در حالی که  ردیف های قبلی جای خالی داشت. این عادت زشتی است که سینما داران صندلی های به درد نخورشان را به بلیت فروشی اینترنتی اختصاص میدهند. در حالی که آنها که اینترنتی بلیت میخرند هم زودتر پول پرداخت میکنند هم هزینه های کانتر و فروشنده بلیت را برای سینمادارن کم می کنند. ده دقیقه از فیلم گذشته بود سحر دو جای خالی  که بشود واقعا فیلم را دید و یشر کش رفتیم نشستیم تا از آرتروز گردن جلوگیری کنیم.
در تعریف کلی بنظرم اگر شما در خانواده معتاد داشته باشید یا خانواده ای را بشناسید که شخص معتادی در آن است و اذیت های و اتفاقات خانواده را از نزدیک درک کرده باشید حس فیلم  بدجور می گیرد تان. بچه پاسگاه نعمت آباد که مواد میکشد و زندگی اش از راه فروش مواد میگذرد. به همان بی کله گی به همان لجبازی و همانقدر انزوا طلب و دور افتاده ، از همه چیز و همه کس بیزار است . همانقدر لوتی و مَرد رِند و پر توقع.
اما محوریت قصه سمیه است. سمیه ای که رنگ سفید ماجراست. میان دو سیاهی. دل به سیاهی ها نداده. نه شوهر کرده، نه افسرده شده نه خودش را به بی خیالی کرده فقط دلش راضی به رفتن از این خانه با مرد افغان نیست. و منتظر بخت نشسته است. 
یکجایی بین دعوای مرتضی (پیمان معادی) با محسن (نوید محمد زاده ) مرتضی به محسن میگوید که "کی میاد دختری رو بگیره وقتی داداش هاش من و تو لش و لوشیم." { در همین مضمون } این واقعیت تلخ قصه است. که  شاید محسن معتاد و قاچاق فروش و انگل اجتماع باشد اما آنقدر تاثیرات جانبی دارد. که خانواده ای را تا چند نسل به تباهی کشیده.
دو سه تا فیلم خوب بیشتر در مورد اعتیاد ندیدم. اعتیاد آدم های معوملی که اگر چه فاصله تخریبیشان به واسطه جایگاه شان به قدر بچه پولدارها نیست از بدبختی به فلاکت میرسند ، تا اینکه از اوج خوشبختی به رذالت.
 اما این اعتیاد و این سبک از فلاکت واقعا  ریشه دار و به قدری سهل الوصول است. مثل حس ضربان قلب در شقیقه حس میشود. دیده میشود. فلاکت واقعی است.
آن صحنه از فیلم که محسن را می گیرند و میخواهند آدرس منزلش را  پیدا کنند و اتفاقی از بردار کوچک تر می پرسند . آن تکه این قضیه نزدیکی خطر را نشان میدهد. نگاه نگران  محسن و بعد تلاش آدم ها خانه برای از بین بردن هرچه ناپاکی است. همه دست به کار میشوند به آبلیموهای روی پشت بام و پا خلا هم رحم نمیکندد. گندشان را  هیچ جارو برقی نمیتواند پاک کند. آبغوره رویش میرزند که فقط ببرد.
دست آخر هم  نمیتواند . مرتضی سعی میکند یک جا  پرتش کند که اثری ازش نبیند اما دستش درد میگیرد و نمیتواند . نمیتواند کثافت را از زندگی شان دور کند. سمیه گریه میکند و بین این همه تلاش مادر هم بسته موادی رو میکند که زانوی آدم را شل میکند.
هرچند دوست ندارم واقعا  این همه فلاکت در سینما ببینم  و دنبال سینمای خلاقه تری هستم . اما ابد و یک روز فیلم خوبی بود. امیدوارم سعید روستایی با سینمای خلاقه تری باز هم شگفت زده مان کند.
۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

ششم - The Big Short

این تکنیک که راوی برای فیلم انتخاب شود و وسط روایت داستانی فیلم یک نَره خری مثل گاو مش حسن بیایید بگویید آقای فلانی، این داستانی که ما میخواهیم برایت تعریف کنیم موضوعش این است. مثل همان شکستن سر و ریختن گردو در دامن است. آنهم چه راویانی سِلنا گومز و مارگوت رابی و نمیدانم آشپز بین المللی .... 

the big  short  فیلمی بود در مورد بحران مالی و بانکی سال 2008 که آمریکا و اقتصاد دنیا رو متاثر کرد. بانک های زیادی مقروض و ور شکسته شدند.  خلاصه فیلم همین است و آنقدر این موضوع عیان و واضح است که بنظرم نیازی به راوی نبود. یا حداقل آن  پاساژ های داستانی میشد بسیار ساده تر و به روش های دیگری مطرح شود.بنظرم تکست هایی که وسط فیلم های صامت بود روش به مراتب آبرومندانه تری بود تا اینکه یک خواننده که همه زندگی اش در حال کسب پول از مقاصد کاذب اقتصادی است بیایید مضوع را به اصطلاح رک و پوست  کننده بگوید.

 رکود بزرگ فیلم خوبی  ازحیث قصه و محتوی بود، یه اتفاق واقعی که در خلال سالهای 2005-2008 در ایالات متحده افتاده بود. نقش ها جا دار و خوب بودند اما  واقعا این شیوه روایت را دوست نداشتم. (یعنی آنقدری دوست نداشتم  که فیلم به این خوبی را از چشمم انداخت)

بازی گاسلینک و برد پیت و کریستین بیل عالی بود.

یک چیزی توی گریم رایان گاسلینک بود که به معنای واقعی کلمه ضایع بود.  ماتیک گل بهی و کلوز آپ صورت، نمیدانم شاید من زیادی دقیق شدم ولی وقتی با دقت نگاه میکردی میشد فهمید.

چه بخواهی چه نه اقتصاد ما هم روزی درگیر یک رکود بزرگ در بازار مسکن میشود. چه بسا از همین حالا استارت خورده و داریم پیش میرویم. انبوه خانه های خالی شهر تهران و مستاجری که برایم خانه پیدا نمیشد گواه همین مدعاست. وام های پر بهره و زیاد هم گواهی دیگر. اگر به کارکرد پیغام فیلم و سینما فکر کنیم (که من هرگز فیلمی را به این خاطر ندیدم) شاید رکود بزرگ به وضوح و بی هیچ آدداب و ترتیبی پیغامش را به ما داد. تلنگر آخرش را هم زد که  هی ببین  هیچکس بعد آنهمه بدبختی رکود درست نگرفت  الان هم ما همان دیوانه سابقیم بی هیچ تفاوتی.

فیلم را دوست داشتم، اینکه هالیوود می تواند فیلمی در مورد اقتصاد بسازد عالی است . باز هم دوست دارم غر بزنم به سینمای ایران که همه اش درام های دم نکشیده دارد. آقا در مورد خیلی موضوع ها میشود فیلم ساخت. اتفاقا موضوعی مثل   این فیلم خیلی هم سخت نیست ، هزینه های  زیادی هم ندارد، بیایید ریسک کنید.

نقد رزونامه تلگراف در مورد فیلم را اینجا بخوانید.

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

پنجم - خشم و هیاهو

هومن سیدی را از سریالی در تلویزیون شناختم. به رسم مالوف خودم ، تمام سریالی را  به ته نرسانده رها میکنم ( به استثنای  Breaking Bad). آن وقت هم نفهمیدم اصلا آن سریال چه شد. سالها بعد شنیدم فیلم درخوری ساخته که آن را هم هیچوقت ندیدم. و تصویرم از هومن سیدی آن سریال نیمه کاره و بازی اش در نقش آن سرباز ساده و معصوم یک تکه نان بود. اما خشم و هیاهو در مقام یک کارگردان سیلی محکمی در گوشم بود از تصورم در مورد سیدی. فیلم موضوع روز است دقیقا زندگی آدمهای مشهور ماست در همین دهه که زندگی میکنیم. سوپر استار هایی که پایشان میلغزد و جماعتی که تشنه ورود به حریم خصوص ستارگان اند و گندی را دست جمعی بالا می آوریم ؛ دسته جمعی تاسف میخوریم ؛ جانب داری میکنیم و فراموش میکنیم. دست آخر زندگی حرفه ای کسی را تباه کرده ایم و خود را ستایش میکنیم که انسان های شریفی هستیم.


خشم و هیاهو


خواننده پاپ معروف مطرحی که زندگی خانوادگی را دوست دارد درگیر ماجرایی عاطفی میشود و مشکلاتی برایش پیش می آید. بازی نوید محمد زاده در نقش خسرو پارسا به همان بی اعصابی،به همان مغروری و به همان تازه به دوران رسیدگی خواننده های پاپ است. حتی یکجایی آهنگ معروفی هم با صدای  محمد زاده پخش میشود با ترانه ای که بیشتر به تن بی ربطی شبیه است. قصه مثل کارهای نویسنده ای که اسم فیلم از کارش برداشت شده رفت و برگشت دارد . سیال  ذهن و درخط روایی پس و پیشی میگذرد. اتفاقات به شکل روایت های اعتراف گونه و با زاویه دید های متفاوتی  روایت میشود. از همان ابتدا کارگردان دنبال ساخت صحنه های بدیع است. صحنه مصاحبه در سفارت ، صحنه بازجویی و صحنه وارد شدن خسرو به اجرا برنامه اش نشان میداد کارگردان به دنبال خلق صحنه های جدیدتر و دیده نشده است. اینها همه خوب است. اما یک جاهایی یک وقتهایی توی سالن حس کردم این تکه ها در خدمت هم و فیلم نیستند، امضای شخصی کارگردان است. گرته گزاری هایی که اتفاقا خیلی پر رنگ در فیلم نامه هم مدنظر بوده. هر چه به آخر فیلم نزدیک تر میشدیم این اتفاق بیشتر به چشمم می آمد. صحنه های سیاه و سفید زندان دیگر اوج این اتفاقات بود. من  نتوانستم خسرو را بشناسم نتوانستم حنا را درست بفهم. این را میگذارم به حساب اینکه من تصاویر اول را باور میکنیم. من عادت به روایت های چندگانه ندارم . اگر روایت چندگانه ای هم میبینیم  روایت ها  تلسکوپی مکمل هم باشند نه متفاوت و در تضاد هم. مثل چیزی که  "رخ دیوانه " داودی داشت.


دوست داشتم حنا تیز و بز تر باشد حنا چپ دروازه را بگیرد و بزند سمت راست آنوقت صحنه دادگاه شاید چیز دیگری میشد.(هرچند بازی طناز طباطبایی بنظرم قابل قبول بود.) آن وقت استیصال خسرو بیشتر بود. صحنه ها برایم دیدنی تر بود. اما واقعا نمیدانستم چطور باید تمامش کنم.

اما جسارت سیدی و تیم خشم و هیاهو در تلاش برای ساخت فیلمی خوش ساخت بنظرم موفق بود. من از فیلم راضی بودم هرچند دوست نداشتم بعد از فیلم بهش فکر کنم. ام تا انتها ، تا همان لحظه که خسرو توی سفارت زخم گردنش را  نشان  مصاحبه گر سفارت داد موضوع برایم جذاب بود. دیدمش و از دیدنش خسته نشدم. تجربه جدیدی بود که ارزش دیدن داشت.


امشب به دیدن The Big Short  می نشینم.




۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

چهارم- احتمال باران اسیدی

جوانی شمس لنگرودی
شمس لنگردوی رفیق گرمابه و گلستان بیژن نجدی و شاعر لحظات خاص و احساسات لطیف روی پرده سینما نه پر فروغ بود نه کم فروغ ، بنظرم راضی کننده بود. دقیقا تنهایی و همه معیارهای یک مرد مرتب مجرد میانسال را داشت و رعایت میکرد. یک بازنشسته شرکت دخانیات ساکن فومن که در آستانه شصت سالگی مجرد است و برای پیدا کردن رفیق سی ساله اش راهی تهران بی سرو ته شده. و دِینی که به واسطه یک ماجرای عاشقانه به گردنش حس میکند. فیلم برای لو دادن همین دو خط از طرحخود جونمان را بالا آورد. شیوه انتقال قطره چکانی و ذره ذره که فقط ناشی از پلان های طولانی بود و بدون دیالوگ میگذشت. بنظرم میشد با تکنیک های سینمایی خیلی بهتر و به تدریج همه این اطلاعات را داد تا اینکه  بعد از 50 دقیقه از فیلم  با دو تا دیالوگ کل ماجرا را بگوید. اما ورود دو جوان سرگشته به فیلم وسط یک مهمانپذیر اتفاق مهم فیلم بود . ورود به زندگی دو جوان که دوران دانشجویی با هم بودند و هنوز با رویاهایشان زندگی میکنندشکل جدیدی به فیلم میدهد.
یک جورهای فیلم با ورود این دو جوان فصل میخورد. بازی مریم مقدم  ( مهسا) که فیلمنامه نویس کار هم هست وجایزه بهترین فیلمنامه را هم از بخش نگاه نو جشنواره فجر برد و پوریا رحیمی  (کاوه) مسئول پذیرش هتل که پیشتر  نقشش در فیلم ناهید را  یادمان هست.
 شکل دیگری به قصه مرد مسافر میدهند، نیاز مهسا به یک بزرگتر به عنوان ضامن و خستگی و ملال  روزهای شبیه هم کاوه باعث میشود تا  منوچهر درگیر ملال های آدمهای جدیدی شود که او را از ملال و گمگشتی خودش رها  میکند.
فیلم نامه احتمال باران اسیدی نیز اخیرا رونمایی شد. شاید یک روز فیلمنامه را هم خواندم خیلی وقتها  بین  نسخه های سینمایی و داستان های اصلی ، به داستان رای دادم چرا که به قول سلینجر تصویر چندگانه که هدف نویسنده است  را  نمیکشد اما اینجا که فیلمنامه نویس و سازنده یکی است  بعید میدانم تفاوت چندانی بین فیلم و فیلمنامه اش باشد.
احتمال باران اسیدی بخاطر شائبه های پیش آمده مدتی اجازه اکران نداشت و بالاخره آبان 94 اکران شد. با اینکه اولین فیلم از مریم مقدم است که در داخل کشور اکران شده ولی قشنگ نشان میدهد ما مدتی زیادی از استعداد های خوب این سینما استفاده نکردیم. از هنر و تجربه به همین خاطر راضی ام  هم بعد از دیدن ، آتلان و ... هم خیلی فیلم های دیگر که یک رده جدید به سینمای ایران اضافه کرد.
امیدوارم باز هم از او ببینم و بخوانم. خصوصا که در انتخاب اسم کارکترها  (خسرو دوانی) ریزه کاری های خوبی را مد نظر گرفت که موقع دیدن فیلم  از اشارات ظریفش لذت بردم.
مریم مقدم
اطلاعات بیشتر در مورد احتمال باران اسیدی را اینجا  بخوانید.
فردا به تماشای خشم و هیاهو خواهم رفت.
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

سوم - Spotlight

spotlight رو ذیدم. در نهمین روز از فروردین بارانی و دلچسب وقتی همه مهمانها رفتند و ساعت خواب و بیداری من چند ساعتی به واسطه ایام نوروز جا به جا شده بودم. فیلم را دیدم. توی دفترچه سرخ برایش نوشتم فیلمی که خون سرخ و گرم درون رگ هایش می دود.

داستان یک تیم روزنامه نگار که به واسطه تغییر سردبیر وارد ماجرایی سریالی از یک معضل اجتماعی میشوند و آنقدر جسور هستند که بر خلاف تیم های قبلی تا  فیها خالدون موضوع را در می آورند.(خیلی سربسته اش این میشود)

بازی ها خوبند و صحنه های فیلم به فراخور زمان فیلم (سال 2001-2002) چیده شده اند.  دو جایزه اسکار هم به خاطر بهترین فیلم نامه اقتباسی و بهترین فیلم به جیب زد. خیلی ژانگولر در فیلم برداری یا  موسیقی یا جلوه های ویژه هم ندارد. یعنی اصلا در سبک کاری فیلم نیست. فیلم جان دار است . پر مایه است. روزنامه نگارها و ویراستارهای یک شهر برای اینکه شهرشان به جای بهتری بدل شود دارند میجگند  که  یک دفعه ماجرایی وسط کشیده میشود که  اخلاق و غیرتشان را  هم درگیر میکند.

بازی مایکل کیتون هم که پارسال  با  فیلم  bird man آماده بود برایم  جالب بود. مثل اینکه در ینگه دنیا مد است کارگردان یا  بازیگری بعد از یک کار خوب کار خوب بهتری را  رو میکند که  ثابت  کند ببینید من خیلی از آنچه فکر میکنی بهترم. یعنی استراحتی در کار نیست. مصرف توده وار است و به فراخور آن تولید توده وار تر. حالا چه این کالا همبرگر باشد ، چه آچار شلاقی ، چه فیلم سینمایی.، چه تئاتر موزیکال.

فیلم را که دیدم عزمم جزم شد برای آن اتفاق دهه هفناد دبستان جوادالائمه و آن همه چیز بنویسم. هرچند قطع به یقیین میدانم اینجا ایران است و قد یگنه دنیا اهمیت نمیدهند که بیایند فیلمی بسازند  فیلمش خوبی هم بشود و جایزه هم ببرد. اما همین که یک نفر ولو قربانی این ماجرا  بخواند  بفهمد راست میگویم برایم کفایت  میکند باید بنویسمش.

اگر بخواهم به خود فیلم برگردم، به شدت  تعلیق داشت ، شدیدا میخواستم ببینم  آخرش چه میشود. آن تعریف فیلم خوب که یکبار به گزارشگر سیما هم گفتم همیشه تو ذهنم است."فیلم خوب فیلمی است که نگذارد دستشویی بروی ولو در آستانه انفجار باشی." فیلم را دیدم و حتی چای هم نخوردم. تا انتهایش را دیدم . وسط هایش به این فکر کردم که فیلم  درباره ی تجاوز به عنف بود ولی حتی یک صحنه غیر اخلاقی نداشت. اما آیا  اخلاق گرایان صدا و سیمای ما حاضرند همین فیلم را دوبله و پخش کنند. یا برایشان نداشتن  صحنه غیر اخلاقی مطرح نیست و درجه سانسور تا بیان واژگانش هم منشوری و خط قرمز است . شاید آقایان را جناب کلاغ از آسمان آورده یا آلات جنسیشان عضوی تزیینی است، بماند.حرف در مرود فیلم زیاد نمیتوان زد. اینکه سردبیر یهودی باشد و به کلیسای کاتولیت با  تیغ تیز انتقاد نگاه کند یا زیر سوال بردن تقدس کلیسا در کشوری که عمده جمعیتش مسیحی است همه اش نکته های ظریفی دارد که به فراخور زمان و مکان هالیوود قابل طرح است اما به درد کار من و این بلاگ و لذت فیلم دیدنم نمیکند. نهایتش  نادر طالب زاده یک  پولی بابت برنامه سازی میگیرد یک دکور مسخره میزند و مینشیند یکی از مایکل مان میگوید و چهارتا از خاطراتش در ینگه دنیا و به ضمیمه پنچ تا آب دارش نثار امپریالیسم و سرمایه داری میکند و آخرش با آوینی و جشنواره عمار حرفش را تمام میکند. 

در مرد اینکه  soptlight  واقعا  بهترین  فیلم سال 2015 بوده تردید دارم . اما در مورد اینکه فیلم نامه اش فیلم نامه اقتباس شده از یک ماجرای حقیقی است که بسیار خوب از آب در آمده شکی ندارم. فیلمنامه از کتاب .... برنده پولیتزر اقتباس شده بود.

احتمال باران اسیدی را خواهم دید.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

دوم - The Revenant

the Revenant را دیدم.فیلم مصاِیب و سخت سازی بود. لوکیشن های زیاد،کوهستان،سرما و برف، یخبندان و جلوه های ویژه سنگین. خب طبیعی است اگر مخاطب فیلم های ایرانی بگوید دوستش نداشتم، چون که ما چشممان به ملودرام های شهری عادتکرده. ما فیلم اکشن و ماجراجویانه ،فیلم معمایی و فیلم ترسناک و انیمیشن و حتی کمدیبه معنای درست کلمه نداریم. این میشود که اگر 100 فیلم داستانی در طول سال بسازیم، 80 فیلم درام و ملو درام های شهری است. خیانت،اعتیاد، تنهایی، طلاق و شبکه های اجتماعی امثالهم مضمون 80 درصد این 80 فیلم است . این میشود وقتی فیلمی می بینیم که توی زمستان جنگل های سوزنی برگ آمریکای شمالی میگذرد که در حال و هوای 250 سال قبل گذشته و یکهو یک اکیپ سرخ پوست  وحشی به جماعت سفید پوست دنبال پوست گوزن حمله میکنند و با تیر کمان گلوی سفید پوست را به درخت  میدوزد و همزمان دوربین در مسیر های منحنی سه بعدی با  5 درجه آزادی حرکت میکند. شاید خیلی به مذاقمان خوش نیایید.

یا ما عادت کردیم یک پیت  حلبی را سوراخ سوراخ کرده پر تخته های  جعبه  میوه کنیم بگذاریم کنار خیابان و آتشش بزنیم و شخصیت  اصلی فیلم را در سیاه زمستان کنارش بنشانیم تا اوج فلاکت را نشان دهیم. پس اگر ادمی ببینیم که شکم اسبی را  پاره میکند و توی شکمش پناه میگیرد تا از سرمای استخوان خرد کن در امان بماند شاید بیشتر فکر فرد بنظرمان جالب برسد تا  نوع بازی که دارد انجام میدهد.

قبول دارم که revenant جاهایی اغراق آمیز است جاهایی هم یاد آن بازی سرخپوستی می افتادم که حس میکنم لا مکان است که سر و ته ندارد . یعنی جاهایی حس میکردم خودشان هم نمیدانند کجا میخواهند بروند. یا اینکه دیالوگ یا شکل نمیگیرد یا خیلی راپورتی و فوری و فوتی درز گرفته میشود.

از بازی تام هاردی در نقش فیتز جرالد نگذریم که بنظرم با اینکه نقش منفی داشت  اما اراده و بازی اش به شر بودن بسیار قوی تر و جسورانه تر از خیریت دی کاپریو ( هاگ گلس) بود. گریم ها  عالی خصوصا گریم سنگین و سخت هاگ گلس بعد از حمله خرس و در مراحل نقاهت بسیار زمان بر و سخت بود.

با این همه هنوز بنظرم  ایناریتو توانسته بود  قصه تعریف کند و به لطف توانمندی های سینمایشان ،  تیر و تخته را هم خوب بهم چفت کرده بود. ازش revenant راضی هستم وتوصیه میکنم ببینید. کم پیش می آید کارگردانی به فاصله زمانی یکسال از یک فیلم  که به شدت  به  ذهیت و خلقیات  یک بازیگر میانسال وابسته بود و در فضای بسته تئاتری در برادوی می گذشت  برود سراغ  یک  داستان چند صد سال  گذشته و درگیری های فیزیکی سخت و خشن . بنظرم یکجورایی مثل  برد من خودش را  به مبارزه دعوت کرده و قدرت اش را  به همه کارگردان های هم نسل خودش کشیده است.

فردا  فیلم  spotlight را  می بینم.

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

یکم - نهنگ عنبر

نهنگ عنبر را دیدم.برای دیدنش سینما نرفتم .سال 94عقاید لینچانی در مورد سینما داشتم گمانم سه یا حداکثر چهار نوبت بیشتر سینما نرفتم.آن چند نوبت هم به اصرار دوستان بود که رفتم. به غیر از جشنواره فیلم مستند،واقعا فیلم زیادی در سینما ندیدم. فیلم ایرانی کم دیدم بیشتر فیلم هایی که دیدم فیلم های هالیوودی و اروپایی بودن که فرمت MKV 720 P داخل هارد اکسترنال  ذخیره شده بودند. یکی یکی روی فلش مموری میریختم وصل به تلویزیون و سینما خانگی میکردم و می لمیدم روی بالش و می دیدمشان. نهنگ عنبر را هم به همین ترتیب دیدم. اولین روز نوروز95 وقتی حوصله ام از تمام  سینمایی های هندی و کره ای سیما بهم میخورد و در اعتراض به افزایش قیمت کذایی بلیت حوصله رفتن به سینما را هم نداشتم نشستم و فیلم را دیدم. نسخه کپی و غیر قانونی اش را هم دیدم. میدانم کار درستی نیست، ولی اخیرا به این دیدگاه رسیدم نداشتن سینما بهتر از سینمای نیم بند و فرمایشی است. دلیلش هم همین  مسخره بازی های جشنواره های داخلی است. آن سوی دنیا بازیگری برای اینکه بعد چهار نوبت بازی های درخشان بالاخره بازی ارائه داده که دهان منتقدان سختگیر را هم بسته خوشحال از گرفتن جایزه است و این طرف بازیگر میرود جایزه اش را پس میدهد که چرا گفتید جایزه ام مصلحت اندیشانه بوده و از این مهملات. راستش را بخواهید حوصله جملات و ادا بازی های شان را ندارم..حتی اگر عقب افتاده یا هرچیز دیگری خطاب شوم. این محترمانه ترین نوع اعتراض است. سینما نمیروم به هرکسی هم توصیه کند میگویم نروید یا دست کم برای هر آشغالی نروید. هرچند میدانم نه دیدگاه یکطرفه و قاطعانه من پیروز است نه دیدگاه انتلکت نمای سینماگران. اینجا ایران است. یک دخترپسر جوان که نمیتوانند جایی با هم باشند حداقل  میتوانند دو ساعتی روی صندلی های ناراحت سینما دستشان توی دست هم باشد . روسری دختر توی تاریک و روشن پرده پس برود و کمی آزادی یواشکی داشته باشند. کسی هم بهشان گیر نمیدهد چون همان ها هم نباشند باید درش را تخته کنند.

القصه اینکه نهنگ عنبر را با همه شباهتهایش به فارست گامپ دوست داشتم. هرچند معتقدم سکانس ها روی هوا ول میشد و این مسئله همش این حس را بهم میداد که یکجایی توی فیلم رکب میخورم. مثلا صحنه اعزام شدن به جبهه را واقعا دوست نداشتم. اغراق بیش از حد بود و شبیه جک های بی مزه بود

در کل همین که به جای مجری های دستمال به دست سیما بیاییند روز اول عید را با خاطره شهادت سربازان در سوریه و فقرا تلخ کنند نشستم و  دشت اول فیلم دیدن نوروزی را با نهنگ عنبر  روشن کردم  راضی ام.

دست عطاران هم درد نکند به قول جاهلان عصر پهلوی اگر دمپر هالیوود بود لات خوبی میشد. بماند که کلا علاقه ای ندارد روی خودش کار کند. الهی به امید تو است. بسازیم میگیره. این را  از فرش قرمز و باقی فیلم هایش میشود حدس زد.

فردا میخواهم REVENANT را ببینم

 

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

مرا ببین

از اول ثبت نام یعنی از اواخرشهریور قول و قرار کردیم که اصل مدرک کارشناسی ام را برای دانشگاه بیاورم. پنج سالی از فارغ التحصیلی می گذشت و من هر بار به بهانه وقت نداشتن نرفته بودم. آنقدر که صدای آموزش و همه مفت خورهای دانشگاه درآمده بود که برادر من تو که اصلاداشتن یا نداشتن مدرک کارشناسی است در هاله ای از ابهام است از ظرفیت کلاس ها و دروس ارائه شده چه انتقاد میکنی. برو مدرک ات را بیاور بعد بیا برای ما شاخ و شانه بکش. این شد که توی پروفایل دانشگاهم چپ و راست  پیغام های تهدید آمیز ثبت میشد. با این تیتر که "بسیار فوری"، "آخرین اخطار" و الخ. بیچاره ها آنقدر گفتند که  سه شنبه روزی که کار هم زیاد بود تصمیم گرفتم هر طور شده بروم و به یک ورم هم حساب نکنم که وقت تنگ است. تعلل بیشتر جایز نبود. القصه آنکه ماشین دنده اتومات از ابوی قرض کرده جهت پرداخت قسط های معوقه وام دانشجویی و اخذ اصل دانشنامه کارشناسی زدیم به چاک جعده. بگذریم که کلاف سر درگم ترافیک تهران  به اندازه جاده وقتمان را گرفت. صبح اول وقت زدم بیرون و 9 صبح دانشگاه بودم. فین فین مختصری که از باد روز جمعه  داشتم اذیتم میکرد. چیزی برای گوش دادن تو ماشین نداشتم و همسفری که باهاش حرفبزنم نبود. این شد که  با همان صدای نخراشیده یک کله از تهران تا قزوین را  آواز خواندم و راندم. وسط این قضایا با  متصدیان باجه های عوارضی بین راهی هم خوش و بش مختصری کردم. خلاصه رسیدم دانشگاه با همه  تغییراتی که کرده بود و به تعداد متناهی دانشکده درش سبز شده بود اما بنظر بی روح تر و کم دانشجو تر از قبل به چشم می آمد.طبیعی هم هست که دهه بچه های انفجار نور و شب جمعه های پر کاری گذشته است و نوبت  ده هفتادی هایی شده که راه های  ساده تر و نزدیک تری برای وصول دارند. با خوش و بش با مسئولین دانشگاه تحمل اندکی حماقتشان کارم راه افتاد عمده کار تا ساعت نهار و نماز انجام شد. بعد از پنج سال حس میکردم احساس سانتی مانتال و نوستالژیکی به  دانشگاه محل تحصیلم داشته باشم. ولی وقتی بطالت و بیهودگی آدمهایش را دیدم حالم دوباره بد شد. آدمی که مسئول سایت بود هنوز همان سمت  دفتر داری را داشت همان بود با همان  دمپایی راحتی  و با همان اتاق بدون نور که بوی جوراب میداد. این بار نفرتم  به  ترحمی تبدیل شده بود که بیشتر بجای تقا برای مقابله  برایشان دلسوزی میکردم. آدمهایی وسط بیابانی  بی اسم و رسم که  مشکل دیده شدن دارند. از  دانشکاه های تهران تحولات را بهتر و بیشتر  رصد میکنند. اما دوست دارند دیده شوند. بنظرم تمام اذیت کردن ها  رفتارشان نشان از همین موضوع داشت.آنها نه با کسی که از پایتخت  می آید بلکه با هر کسی که از شهری با جمعیت و امکانات بیشتر ی می آید همین طور رفتار می کنند. برایشان پذیرش اینکه طفیلی حضور مشتی آدم با وضع مالی بهترند، و باید به این جماعت خدمتی برسانند سخت است. برگه ریز نمرات ام که دستم می آید تازه میفهمم چرا دانشگاه های شهرهای بزرگ وضعیت  تدریس و نمره دادن بهتری دارند. نمره دروس عمومی ام افتضاح بود. دروس عمومی معمولا توسط اساتید بومی تدریس میشد. اساتید بومی هم مسئله بالا را داشتند. نمیدانم دقیقا  تصویرشان از ما چه بود اما  هرچه که بود خیلی دلخوشی ازمان نداشتند.


حوالی ساعت  3 کار تمام شد من با سه مدرکی که دانشگاه طلب کرده بودم توی راه بودم و سرما خوردگی ام بیشتر شده بود. طوفان همیشگی شروع شده بود. توی دلم داشتم  به آدمهای دانشگاه فکر میکردم. به  آینده شان. به  بیست سال دیگر با توجه به رشد آموزش و کاهش جمعیت  نیازمند تحصیلات تکمیلی اند آیا کسی غیر از بومیان منطقه حاضرند اینجا درس بخوانند. بیشتر از اینکه نگران مدرک تحصیلی خودم باشم فکر میکردم این  آدمها  که حالا حوصله مارا ندارند و عقده های فروخورده شان را  اینجا خالی می کنند بیست سال دیگر که نشانی از ما نیست چه میخواهند بکنند.
هیئت علمی گریزان از دیگر شهرها به این شهر کوچک خواهند آمد؟ دانشگاهی باقی خواهد ماند؟ دانشجویی که با آن شرایط وارد این دانشگاه ها شود آیا قبحی نسبت به احترام و همکاری با این پرسنل برای خودشان قائلند؟

توی جاده می تازم و به پمپ بنزینی کنار مسجد بود و نشان کرده بودم فکر میکنم. و هزار جور فکر توی مخم می دود. هزار جور فکر از آدمهای قالب دار شده  نیازمند توجه. نمیخواهم روزی اسیرش شوم.
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

Fuck You

توی همین پیاده روی های بی محابا و طولانی فکرش به ذهنم رسید. قبلترش دفترچه سرخ را هم از  غرفه داستان  همشهری گرفته بودم و پر میکردم این هم بهانه شد تا بنویسم. تمام فیلم هایی را که دیده ام و ازشان خوشم آمده بنویسم. آن  تکه های شاخ اش را  آن تجلی ها و فکرهای ناب اش را ثبت  کنم. از اول سال  13 فیلم دیده ام و اگر بخواهم ثبت کنم مجموعه خوبی از کار در خواهد آمدش .

این فیلم هم احسان بهم توصیه  کرد."ساعت بیست و پنجم "را دیدم چون  میخواستم فیلم هایی که ادوارد نورتن درش بازی کرده  باشم.اماساخت و پرداخت فیلم آنقدر خوب بود که  به شدت درگیرم  کرد مانتوگمری جوان فروشنده مواد بوده که میخواهد از این کار دست  بکشد که گیر می افتد و به  هفت سال  حبس محکوم میشود. یک جایی وقتی روز قبل از معرفی اش به زندان برای اجرا حکم می رود از پدرش که رستوران دار پیر و زحمت کشی است  خداحافظی کند توی دستشویی  درست یک گوشه از آیینه چیزی می بیند که بدجور تکانش میدهد.و بعدآن  منولوگ شاهکار را  حواله خود تو آیینه اش میکند. توی تمام قیلم حس کردم  این  تکه چیزی بود که  نویسنده خیلی سعی داشت  بنویسد. انگاری قلمبه توی گلویش مانده بود و باید مینوشت. انگار اصلا اول این تکه آمده و توی ذهنش و نوشته و بعد آمده  برای ماندگار یاش فیلمنامه ای برایش نوشته است. اگر نمی نوشت  انگار که  چیزی از فیلم نامه اش ناقص است. 


25th hour-001

(Monty walks into the bathroom. He looks in the mirror. In the bottom corner, someone's written FuckYou!)                                                                                                                               
Monty: Yeah, fuck you, too.
Monty's Reflection: Fuck me? Fuck you! Fuck you and this whole city and everyone in it.
Fuck the panhandlers, grubbing for money, and smiling at me behind my back.
Fuck squeegee men dirtying up the clean windshield of my car. Get a fucking job!
Fuck the Sikhs and the Pakistanis bombing down the avenues in decrepit cabs, curry steaming out their pores and stinking up my day. Terrorists in fucking training. Slow the fuck down!
Fuck the Chelsea boys with their waxed chests and pumped up biceps. Going down on each other in my parks and on my piers, jingling their dicks on my Channel 35.
Fuck the Korean grocers with their pyramids of overpriced fruit and their tulips and roses wrapped in plastic. Ten years in the country, still no speaky English?
Fuck the Russians in Brighton Beach. Mobster thugs sitting in cafés, sipping tea in little glasses, sugar cubes between their teeth. Wheelin' and dealin' and schemin'. Go back where you fucking came from!
Fuck the black-hatted Chassidim, strolling up and down 47th street in their dirty gabardine with their dandruff. Selling South African apartheid diamonds!
Fuck the Wall Street brokers. Self-styled masters of the universe. Michael Douglas, Gordon Gecko wannabe mother fuckers, figuring out new ways to rob hard working people blind. Send those Enron assholes to jail for fucking life! You think Bush and Cheney didn't know about that shit? Give me a fucking break! Tyco! Imclone! Adelphia! Worldcom!
Fuck the Puerto Ricans. 20 to a car, swelling up the welfare rolls, worst fuckin' parade in the city. And don't even get me started on the Dom-in-i-cans, because they make the Puerto Ricans look good.
Fuck the Bensonhurst Italians with their pomaded hair, their nylon warm-up suits, and their St. Anthony medallions. Swinging their, Jason Giambi, Louisville slugger, baseball bats, trying to audition for the Sopranos.
Fuck the Upper East Side wives with their Hermés scarves and their fifty-dollar Balducci artichokes. Overfed faces getting pulled and lifted and stretched, all taut and shiny. You're not fooling anybody, sweetheart!
Fuck the uptown brothers. They never pass the ball, they don't want to play defense, they take fives steps on every lay-up to the hoop. And then they want to turn around and blame everything on the white man. Slavery ended one hundred and thirty seven years ago. Move the fuck on!
Fuck the corrupt cops with their anus violating plungers and their 41 shots, standing behind a blue wall of silence. You betray our trust!
Fuck the priests who put their hands down some innocent child's pants. Fuck the church that protects them, delivering us into evil. And while you're at it, fuck JC! He got off easy! A day on the cross, a weekend in hell, and all the hallelujahs of the legioned angels for eternity! Try seven years in fuckin Otisville, Jay!
Fuck Osama bin Laden, al-Qaeda, and backward-ass, cave-dwelling, fundamentalist assholes everywhere. On the names of innocent thousands murdered, I pray you spend the rest of eternity with your seventy-two whores roasting in a jet-fueled fire in hell. You towel headed camel jockeys can kiss my royal, Irish ass!
Fuck Jacob Elinski, whining malcontent.
Fuck Francis Xavier Slaughtery, my best friend, judging me while he stares at my girlfriend's ass.
Fuck Naturel Rivera. I gave her my trust and she stabbed me in the back. Sold me up the river. Fucking bitch.
Fuck my father with his endless grief, standing behind that bar. Sipping on club soda, selling whiskey to firemen and cheering the Bronx Bombers.
Fuck this whole city and everyone in it. From the row houses of Astoria to the penthouses on Park Avenue. From the projects in the Bronx to the lofts in Soho. From the tenements in Alphabet City to the brownstones in Park slope to the split levels in Staten Island. Let an earthquake crumble it. Let the fires rage. Let it burn to fuckin ash then let the waters rise and submerge this whole, rat-infested place.
Monty: No. No, fuck you, Montgomery Brogan. You had it all and then you threw it away, you dumb fuck!

(He takes a breath and tries to rub away the words.)



۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo