حمیدوُو بَرگ‌بیدوُو

برای روشنایی بنویس.

۱۱ مطلب با موضوع «کتاب» ثبت شده است

کتابفروشی مولی

امروز بعد مدتها برای کاری راهم افتاد به میدان انقلاب، کارم با دست انداز بالاخره انجام شد و دست آخر گفتم حالا که تا اینجا آمدم بروم کتاب “صدمیدان” را بگیرم. دو قصه اول را از روی نسخه الکترونیک خواندم(توی همین کانال هم با #صدقصه پیدا میشود)
بقیه اش ماند تا نسخه کاغذی را تهیه کنم اما انگاری کتاب چاپش تمام شده و تجدید چاپ هم نشده. راسته کتابفروش های انقلاب را گرفتم و آمدم جلو هر کتابفروشی که فکر میکردم ممکن است داشته باشد سوال میپرسیدم. اما نداشتند، تمام شده بود. از فخر رازی که گذشتم گفتم دیگر صرف ندارد برگردم تا ایستگاه انقلاب پیاده بروم تا برسم ایستگاه تیاتر شهر، خلاصه این وسط #کتابفروشی_مولی را دیدم. یاد دهه هشتاد و سالهای دانشجویی افتادم با احسان زیاد اینجا پلاس بودیم. آن زمان خیلی بیشتر از حالا امید داشتیم، خیلی تشنه حقیقت بودیم به سیاست علاقمندتر.
کتاب عالیجناب سرخ پوش را از همینجا خریدم، لذات فلسفه ویل دورانت را خریدم بردم پادگان وقتهایی بیکاری خواندم. دنیای سوفی و دو نمایشنامه بیضایی را از مولی خریدم و هدیه دادم.

صد میدان

رفتم داخل سلام کردم، پرسیدم :
کتاب صد میدان یوریک کریم مسیحی…
حرفم تمام نشده بود که فروشنده پرسید، یوریک همچین کتابی ندارد. مطمینی برای خودش است؟
مطمین بودم. دو قصه اش را با صدای خودم خوانده بودم. فوری توی گوشی سرچ کردم عکس جلد را پیدا کردم نشانش دادم.
گفت : حق با توست من اشتباه کردم
بعد توی سیستمش سرچ کرد.
نداشت تمام کرده بود.
متعجب گفت یوریک مگه عکاس نبود؟!؟
آخرین تیرم هم به سنگ خورده بود تا قیافه‌ام را دید گفت: بذار یه زنگی بزنم همکارها شاید داشته باشن. بعد یک کاغذ برداشت شماره ای را گرفت. ده ثانیه طول نکشید گفت دارند میخواهی. ۲۴۰٫۰۰۰ تومان؟
گفتم: بله
کتاب قطوری است ۲۴۰ هزار تومان طبیعی است با این قبمتها
پرسیدم کجا باید برم تحویل بگیرم؟
گفت: هیج جا همینجا بمان پنج دقیقه دیگه میارن.
خوشحال شدم. رفتم همان انتهای مغازه که سقف کو‌تاهی دارد مشغول ورق زدن کتابها شدم.
مقدمه «فیلسوف مسطح-حاتم قادری» را خواندم. وسواسش را در انتخاب دوست داشتم اما از فضای من دور بود. بعد یک کتاب دیگر. شانسی برداشتم. کتاب «عوضی ژوئل اگلوف بود با ترجمه اصغر نوری»، شروعش میخکوب کننده بود. صفحه چهار بودم که کتابم رسید. دو همکار با هم پچ پچی کردند. در نهایت آنکه ازش پرسیده بودم گفت: *کتاب ۲۴۰۰۰ تومان است. همین قیمت درست است. مبارک باشد*
باور پذیر نبود، آنچه اینهمه دنبالش گشتم به قیمت باور نکردنی چاپ ۱۳۹۳ دستم رسیده بود.
نمیدانستم چطور از کتابفروش تشکر کنم. کتاب ژوئل اگلوف را هم برداشتم رفتم حساب کردم. کارت کتابفروشی را هم گرفتم.
این پست کوتاه را هم برای آنها نوشتم. چون اولاً جستجوگر بودند، ثانیاً شرافتمند.
پس اگر کتاب میخواهید یک سر بهشان بزنید. کتابفروشی کم داریم، کتابفروش درست حسابی کمتر و انسان شریف خیلی خیلی کمتر

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

روایت میکنم،پس هستم

اولین چیزی که از زیرعنوان کتاب دستم رسید جنایت معروف زمستان سال 1375 بود، من از آن سالها چیز زیادی یادم نیست اما خاطراتی کمرنگ در ذهن شاگرد دبستانی که بزرگترهایش با هراس و به شکل یواشکی توی خانه ازش حرف میزدند یا روزنامه هایی که زیر فرش و پشتی‌های ترکمنی قایم میکردند به خوبی خاطرم مانده است."خیابان گاندی، ساعت پنج عصر" قصه نیست،جستار است. جستارش هم از نوع جستارهای معمول که خوانده‌ایم یا مجلاتی به آن می‌پردازند نیست. یک کار پژوهشی و دسته بندی شدهاست. شبیه یک ارکستر موسیقی هماهنگ که با تعریف زمینه پژوهشی و ریزه کاری های تحلیلی به موقع می‌نوازد و هر سازش میداند کجا و چطور خودش را به زمینه کار وصل کند. نویسنده در ابتدا تکلیف مخاطب را با کتاب روشن می کند که نه به دنبال بیان چگونگی ماجراست نه می‌خواهد نشان دهد سرنوشت عاملین جنایت چه شده است. هدف از نگارش، بازخوانی پرونده‌ای قدیمی است از چهار دیدگاه به منظور کشف چرایی واحیاناً پرهیز از تکرار آن.

فرهنگ عمومی کشور ما عمدتا فرهنگ شفاهی است. ما خیلی عادت نداریم روزانه نویسی کنیم. حافظه تاریخی مان کوتاه مدت است. اما به واقع هر وقت کمی از حوادث و ماجرا دور شده ایم و مجدد به آن برگشته ایم و در مورد علل اصلی آن و راهکارهای پیشگیری بدون تعصب سخن گفته ایم نتایج خوبی داشته است. هرچند نمونه هایش در سیر اجتماعی یا سیاسی کم بوده است. این دیدگاه بازنگری برای فرهنگ شفاهی و کوتاه مدت ما که عمرهر بحران و التهاب از واقعه‌ای تا واقعه دیگر است ضروری است. دوم آنکه ایجاد قوانین امنیتی و محدودیت دسترسی بی‌واسطه به اخبار جرم و جنایت و مجرم عملا دسترسی به اخبار جرائم موحش را در دو دهه اخیر محدود کرده است و خبرنگاران حوادث و ستون‌نویسان صرفا به شکل انتخابی حق دسترسی به اخبار حوادث را داشته‌اند. همین موضوع باعث شده بازخوانی پرونده ای مربوط به بیست و پنج سال پیش توسط یک روزنامه‌نگار، عملا دسترسی بهتری به مطبوعات، خبرها و تحلیل های دور و نزدیک از واقعیت داشته باشد تا جنایتی که به فرض طی دو سال گذشته رخ داده است.

از این منظر کار نویسنده پژوهشی و ارزشمند است. جمع‌آوری مستندات و مطبوعات مربوط به زمان وقوع حادثه و گزارش‌گزارشات جلسات دادگاه، مصاحبه‌ها و گردآوری نقل قول های افراد نزدیک به حاثه از والدین شاهرخ و سمیه تا دوستان هم مدرسه، روانشناس زندان و زندانیان هم دوره، کار ساده ای نبوده است.ضمن اینکه چهار جستار یاد شده به بررسی اجتماعی، اقتصادی و روانشناسانه موضوع پرداخته است که دیدگاه تحلیلی ماجرا را که حالا مدت زیادی هم از آن گذشته بهتر عیان می‌سازد.

خواندن نظرات خوانندگان ماجرا و افکار عمومی بهت زده ام کرده بود تا جایی که باورم نمیشد جامعه اینقدر سنگدلانه بتواند راجع دو نوجوان که مرتکب فاجعه ای شدند را قضاوت کند و حکم صادر کند. اما لطف اش بازخوانی پرونده دید خوبی نسبت به احوال اجتماعی آن روزگار و مناسبات فردی و اجتماعی نسبت به خشم و وحشت در جامعه دستم داد. عصبیت سالهای اولیه پس از جنگ، حس عقب ماندگی ملی، اختلاف طبقاتی و تغییر در بافت خانواده و فرزندان. عین راش هایی از فیلمی مستند است که میتوانسد تخمین خوبی از وضعیت زیست و روابط اجتماعی از سالهای ابتدایی دهه هفتاد بدهد.

موضوع جایی رنگ هارمونیک تر شد که نویسنده به طرزی مشهودی در پی همنهشتی وقایع مختلف اجتماعی و سیاسی در کنار حادثه خیابان گاندی برآمد و سعی کرد ارتباطی هرچند ضعیف بین دو یا چند اتفاق آن دوره با ماجرای قتل برقرار کند. مثلا رقابتهای انتخابات یا آنچه در حوالی خرداد 1376 رخ داد را نمی‌توان بی تاثیر به موضوع حادثه خیابان گاندی دانست. اتفاقات کوی دانشگاه در تابستان 1378 یا حتی صعود تاریخی ایران به جام جهانی 1998 فرانسه با تساوی دراماتیک در استرالیا، را نمی توان خیلی مرتبط به موضوع دانست اما  خط اثرش تا جایی میتواند پیش رود که تصویری از غم و شادی عمومی، بر دو نوجوان که پشت میله های زندان هستند را میتوان لحظه ای تجسم کرد و از آن رد شد. دقیقا عین افتادن نور چراغ خودرو بر ظلمات ترسیده و چشم های روباهی هراسیده در حاشیه جاده ای فرعی.

آنچه که رانه اصلی روایت است. ماجرای قتل و پژوهش پیرامون آن است، دقیقا هر کجا کتاب نقل قول های پرداخته جذابیت و تعلیق فراوان است. تحلیل در غالب جستارها هم شروع خوبی دارد. موضوعی که کمی خسته کننده می‌شود اطناب و مکرر گویی در بعض روایت هاست. انگاری که نویسنده دیدگاه تاکیدی‌اش را  با مکرر گویی از علت ها بنا نهاده است. بارها در طول خواندن کتاب با خودم گفتم خب این را که بیست صفحه قبل هم گفته بود. دوباره گفتنش چه لطفی دارد. ایده لاغر را با تکرار نمیشود فربه کرد. زیبایی اش در همان موقر و موجز بودن است. جستارها در حجم فراتر از یک نوشتار تحقیقی- توصیفی پیش رفته و شبیه همان گزارش‌های پر طمطراق مطبوعاتی شده است در حالی که آنچه میتوانست ریتم بهتری در کتاب ایجاد کند بیان عین روایت از منظر مطبوعات و مصاحبه ها و جستار تحلیلی کوتاه (در حد یک یا دو صفحه) بعد از آن بود.

در مجموع ایده جمع‌آوری پرونده ای جنایی به انضمام جستارهایی مرتبط با آن اتفاقی جدید است. پیش‌تر نمونه های داستان های جنایی بر مبنای واقعیت به شکل ترجمه یا تالیف زیاد داشته ایم. آثار داشیل همت، فلانری اوکانر یا ترومن کاپوتی نمونه های کم نقص و پرطرفدار داستان جنایی بر مبنای واقعیت است اما جمع‌آوری اثری پژوهشی پیرامون یک جنابت  به پیوست جستارهایی اجتماعی، اقتصادی و روانشناختی یا حتی سیاسی اتفاق جدیدی است. خواندن این گونه آثار شاید از نمونه های داستانی سخت‌تر بنظر برسد اما دریافت تحلیل های جامعه شناختی که حول آن پدید می آید اولا بسیار بدیع است، ثانیا میتواند فرد به فرد و گروه به گروه متفاوت و تاویل پذیر باشد و بار تعلیمی بیشتری با خود همراه داشته باشد. روشن‌تر بگویم برای من که تحلیل دو دوتا،چهارتا میکنم اختلاف طبقاتی و دسترسی به امکانات زیاد عامل اصلی بروز حادثه آمد. اما دوست دیگرم که کتاب را خوانده بود. سایه کنترلگری والدین و سرکوب به بهانه حفط آبرو را علت اصلی حادثه خیابان گاندی برداشت کرد. شاید اگر در زمان این فاجعه سن و سال و قدرت تحلیل حالا را داشتیم هر دو یک دیدگاه خشونت بار را دنبال میکردیم. ولی خواندن چنین کتابی با قاصله زمانی مناسب به قول اهالی سینما دید لانگ شات‌تری بهمان داده و فرصت دیدن از چند زاویه به یک اتفاق را پدید آورده است.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

چاه ویل

چاه ویل مجوعه ده داستان از برنده برندگان پنج دوره جایزه داستان ارغوان است. این جایزه به همت انتشارات هفت رنگ و به داوری احمد پوری،ابوتراب خسروی،مژده دقیقی،حسین سناپور و لیلی گلستان برگزار شده است. زحمت گردآوری و آماده‌سازی داستان ها برای مجموعه بر دوش اوژن حقیقی بوده است. در این نوشتار سعی کرده ام با کنترل ذوق خودم از خواندن داستان ها، راجع هر کدام خیلی کوتاه نظر خودم را بنویسم. این نوشته کوتاه به معنای نقد داستان نیست و صرفاً نتیجه ی بوده که خودم از قرائت داستان به آن رسیده ام.

لازم به توضیح است که جایزه داستان ارغوان  که تا بحال به مدت پنج دوره برای معرفی نویسندگان زیر سی سال برگزار شده است.

چاه ویل

1- چاه ویل - فرناز قربانی:  دلیل انتخاب شدنش بعنوان اسم مجموعه نمره و رای بالای دوران بوده است. قبل از خواندن همه مجموعه به این موضوع نرسیده بودم. در اینکه این داستان بهتر از 9 داستان دیر است شکی ندارم اما در خصوص سایر رتبه ها  چینش من کمی متفاوت تر خواهد بود.

ایده داستان بعنوان یک مفهوم چیز جدید نبود اما بازتولید اثر عالی است. انتخاب زاویه دید، بیان تدریجی اطلاعات، خط داستانی کوتاه و پرکشش بسیار کار را خواندنی کرده بود.شاید تنها اشکالی که میتوانم بگیرم شخصیت پردازی است. نویسنده در شخصیت پردازی غیر از شخصیت مادر خیلی منفعل است. نایب عابد(که به تنهایی اسم گنگ و عجیبی هم هست) حتی بعد از اینکه مشخص شد پدر مامان است هم پرداخت خوبی ندارد. زبان داستان روان و بدون دست انداز است و  از نظر محتوایی و ساختار شبکه ای نقدی بر آن وارد نیست.

2- حضور و غیاب - غزل محمدی : از صفحه دوم به آن طرف همش با خودم می‌گفتم من عاشق این معلم خسته و خمارم! چقدر این خوبه! چقدر این موقعیت عجیب و قشنگه و  بچه ها، پسر بچه هایی قبل از سن بلوغ چقدر واقعی و خوبند. از نظر زبانی داستان روان نیست. علت اش بنظرم نه در شکل نوشتن که در شکل صحنه پردازی است. وقتی دو صحنه یکی فیزیکی و دیگری مجازی آن هم از نوع کلاس درسش در داستان داری. بیان اینکه کدام یک دارد روایت میشود و درز انقطاع این دوتا کجاست واقعا حساس و مهم است. یک جاهایی این مرز باریک بهم می ریخت. مجبور بودم برگردم عقب و دوباره بخوانم تا بفهمم چه شده. اما  بار محتوا آنقدر قوی هست که چنین  دست آندازهایی را رفع و رجوع کند.

3- لیس لها ارض او وطن او عنوان - زهرا گودرزی :  در مجلدهای قبلی برندگان ارغوان از زهرا گودرزی خوانده بودم. ۀآینده درخشانی خواهد داشت. این قصه هم عجیب ایده جذابی دارد. دلم میخواست چند سطری راجعش بنویسم ولی، انا الله لا یحب اسپویلیون.... پس بگذارید اینطور شروع کنم که ایده عالی است پرداخت هم خوب است، انتخاب زوایه دید دانای کل هوشمندی نویسنده بوده است. لحظه به لحظه جلو میرفتیم بفهمم خب آخرش چه میشود. نزدیک شدن به قصه ی با  درون مایه جنگ کار سختی است. خصوصا وقتی ده سال بعدش دنیا آمده باشی و خط داستانی حتی اگر خط داستانت برای سی سال بعدش باشد. ولی زهرا گوردزی از پسش برآمده بود.

فقط این سیر تحول راغب از خشم به رافت با آن عقبه پر کینه و بغض کمی برایم باور ناپذیر بود. فقط همین.

4-چشم ها- امیر محمد محدثی : در توضیح داستان اول نوشتم که ترتیب داستان های من ممکن است فرق داشته باشد. یکی اش همینجاست. بنظرم  این داستان چه از منظر محتوایی، چه از دید عناصر داستانی برای رتبه چهارم مناسب نیست. دلیلم هم  دقیقا هم ایده معمولی با پرداخت معمولی‌تر است. داستان به شدت امروزی است وقتی در خیابان های یوسف آباد پشت ترافیک می ماند کلافگی اش، کلافگی خود ماست. سوژه اش امروزی است. رفتنش به مدرسه توصیف و صحنه ها همه جاندار است  اما  زبانش کمی میلنگد. یک جایی در صفحه 51 غلط املایی هم داشت که نمیدانم در چاپ ایجاد شده یا از قبل بوده یا چه... شایدم هم چون من پدر نشدم هنوز همذات پنداری درستی با داستان نداشتم. اما مگر نه این است که داستان برای همه مخاطبان است؟

5- نزیسته - رحیم حسینی نژاد : داستان مهندسی شده ای بود.  ایده اش چندان جدید نبود اما پرداخت زنده و سرحالش آورد بود. پر بود از اصطلاحات تخصصی که دلچسب بود. عجیب دلچسب. من دوستش داشتم. آن دوراهی های انتخابش را، آن تردید هایش، باکس بندی های پرستار جوان در زندگی نزیسته اش.  صحنه سازی ها خوب بود. محیط بیمارستان و آن استرس و فشار کادر درمان همه عیان بود.داستان در ظاهر دقیق و پر نفس بود.

6- گزارش افسر کشیک - احسان منصف خوش‌حساب: فرم  در داستان مهم است اما قبل از فرم قصه گو بودن برای من مهم تر است. این داستان  عجیب قصه گو بود و اتفاقا فرم خوبی برای بیان قصه اش انتخاب کرده بود. فرم گزارش نامه های اداری 

شروع قصه خوب است. هرچه جلوتر میرویم نور روی بخش های بیشتری از ایده میافتد. تا یک جا بند رها میشود و چگالی اطلاع رسانی به اوج میرسد. اما اولا این چگالی به یکباره بالا میرود به نوعی لو رفتن داستان یک دفعه بیرون میزند و آنکه فرم گزارش گونه را بهم میریزد. دوما اینکه تا ان زمان عقبه زیادی از شخصیت ها حداقل دو شخصیت اصلی بیان نمیشود. ما چند تیپ داریم که علی‌الظاهر با  تصویر ما از تیپ های پیش فرض پیرزن و پیرمرد فاصله ای ندارد. فقط برای خارج شدن افسر از تیپ ابت تلاش هایی شده بود که آنهم کافی نبود. و  شخصیت ها  دم دستی ترین تصویر ما از پیرزن و پیرمرد و افسر کلانتری بود.

 7-جوجه تیغی - محیا مرادی نسب : این داستان هم بنظرم جایگاهش جایی پایین‌تر از ششم بود. از این تیپ داستان ها، خوشبختانه یا متأسفانه این روزها زیاده شنیده و خوانده ام. من دوستش نداشتم چون کشف و شهودی درش نیست. ته و تویش درآمده. پرداخت جدید هم ندارد. این لحن داستانی برای امروز دیگر جواب نمیدهد. نثرنویسی پر تکلف از داستان فارسی رخت بربسته آنچه مهم است بلد بودن قصه گویی است و تکنیک در نوشتن. این  داستان هم قصه دارد اما قصه ای نحیف،لاغر انگار که دیواری با آجرهای نری قزاق را بالا بری با تک گویی های زیاد و  توصیف های زیاد بدون سیمان  گذاشتی و با تلنگری فرو میریزد.

8-ساکن همیشگی- منوچهر زارع پور: این یکی بنظرم باید بالاتر بنشیند. یک جایی بین پنج داستان اول حتی. ایده اش را میشود در دو جمله بنویسی اما هزار جور خوانش ذهنی میشود از همان یک خط داشت. هزار جور یاغی‌گری برای شخصیت اصلی متصور شد. بنظرم یکی از بهترین ها در بین  هزارتا را برای نوشتن انتخاب کرده. داستان ضرباهنگ تند و جذابی دارد. با  توصیف و  ریز شدن  خسته ات نمیکند. تند و شلاقی جلو میرود و فهمش از موقعیت و لحن خوب است.

9- فرار کن یحیی - عباس عظیمی:  این یکی هم بنظرم میتوانست جایگاه بالاتری داشته باشد. شاید در تکنیک یا ایده اصلی آنقدرها  قوی نیست. اما  ه هیچ وجه غریضی نیست مشخص است راجع خط به خط و صحنه به صحنه اش فکر شده. یک کولاژ منسجم از رخدادهاست که باور پذیر است و در خدمت داستان. فقط با پایان بندی‌اش شبیه  انکتودها میشود. راضی کننده نیست. کمی توقعم از آنچه که تا آنجا جلو برده بود. بیشتر بود. کاش بازنویسی کند.

10- تبریزی - ندا جبرئیلی : این داستان هم با وود تنه لاغر و  ایده  تکراری اش بنظرم  پرداخت خیلی خوبی داشت. خط داستان خیلی کوتاه انتخاب شده بود اما  فلاش بک ها  و ارجاعات  نه لاغر را خوب پر کرده بودند. انگیزه خوردن قرص ها بعد آن لوکیشن  راه‌پله ، خود اسم تبریزی،  همه  راضی ام میکرد به  پذیرش اتفاق و باور کردن . 

تک گویی درونی انتخاب پر ریسکی است. باید بدانی و خوب سوهان کاری کنی تا تیزی هایش توی ذوق نزند. این یکی خوب درآمده بود. اما مشکل اصلی ام  با این بود که من از صفحه اول میدانستم یکی دارد خودش را میکشد و  آن یک نفر هم  نعل به نعل عین  پیش بینی ما خودش را  کشت. حتی یک ذره محض رضای خدا خط زیرین یا شگفتی یا داستانی موازی  در داستان نبود. تا اخرش را  یک نفس خواندم که یک جا شگفت زده ام کند یا لااقل این گزارش درد آور را تا پایان پیش نبرد. اما دقیقا  همان الگوی درام را جلو برد.

پ.ن 1 : از میان ده نفر از هشت نفرشان داستان یا داستانهای دیگری خوانده بودم. عیار و قدرت قلمشان خوب است پس قطعاً بیدی نیستند که با این بادها بلرزند. 

پ.ن 2 : اگر قرار باشد بگوییم داستان چه خوب بود و به به و چه چه، کمکی به نویسنده اش کردیم؟نویسنده باید بازخوردهای بیشتری از داستانش بگیرد. حتی اگر بعضی هایشان مغرضانه باشد در میان تعداد زیاد فیدبکها  میانگین  قابل قبولی حاصل میشود. پس اگر نظرتان این است که خب اگر برنده شده حتما خوب است من نظرم را ندهم بدانید که اول از همه به آن نویسنده خیانت کرده‌اید. دوم اینکه هیچوقت نخواهید توانست از عینک نویسنده به داستان ها  نگاه کنید.

والسلام

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

آن سوی دیوار جاده‌ایست؛ حتی اگر شب باشد.*

اگر ازم بخواهند احوال این روزها را در یک کلمه بیان کنم واژه‌ای بهتر از "برزخ" نمی‌یابم. اوضاع و احوال ایران شده است بزرخی بزگ، نه راه پیش هست و نه پس. نه ظلم فرو می‌نشیند، نه مظلوم سکوت می‌کند، نه ظالم سر عقل می‌آید. البته که این چرخه بیم و امید در حال تضعیف کردن طرف ظالم دعواست. توی همین وضعیت، ده روز پیش خسته از سفری کاری به دعوت دوستی که بهانه نوشتن این سطرهاست به تئاتر دعوت شدم. "پرده خانه". آنقدر اسم سناریست اش وسوسه انگیز بود که فرق نمی‌کرد کارگردانش چه کسی باشد. دلم میخواست ببینمش. خاصه در این احوال  که خیابان های  تهران بوی باروت و اشک آور می‌دهند و سُرخی خون تازه، غالب بر تمام رنگ هاست.

پرده خوانی سال 1363 نوشته شده است. روشنگران و مطالعات زنان سال 1372 چاپ‌اش کرده و تئاتر هرگز فرصت کارگردانی توسط خود بیضایی در ایران را پیدا نکرده است. نمایش پر کاراکتری است در اطلاعات نمایش در سایت تیوال اسامی 55 بازیگر (البته با لحاظ بازیگر جایگزین) ذکر شده است اما دست کم 40 بازیگر روی صحنه در آن واحد در حال بازی بودند. قصه نمایش جذاب خواندنی است. لینک اش را اینجا می‌گذارم، اما توصیه میکنم دل و درست و پر و پیمان خود نمایشنامه را بخوانید. اما آنچه که اینجا و در این فرصت می‌خواهم به آن اشاره کنم در 3 بند خلاصه می‌شود:

1- من بهرام بیضایی را بازمانده نسل طلایی نویسندگان دوران یا از این دست تعاریف پرطمطراق نمیدانم. بیضایی در هر نسلی که باشد راه خودش را به پیش می‌برد. آدمی که به فن ادبیات مسلط و دیوانه تاریخ است نیاز به وکیل و وصی ندارد. می‌گردد ثقبه و سوراخ های تراژیک و درام تاریخ را کشف می‌کند و به رشته تحریر درمی‌آورد. انصافاً هم پر کار و پرمایه جلو آمده است. بنابراین اجرای تمامی نمایشنامه‌هایش چه در همان سالهای نگارش، چه امروز، چه سالیان آینده، جذاب و گیراست. تاریخ مصرف ندارد و برای هر انسانی که حواس سمع و بصرش کار می‌کند جذاب است. اگر فارسی زبان باشی یا فارسی را بدانی کیف اش صد چندان است. این امتیازی است که بیضایی به مخاطب فارسی زبان اش عرضه می‌دارد. جایزه ای بزرگ و درخورد.  کسی که فقط تاریخ یا نمایش بداند نمی‌تواند درکش کند اما اگر فارسی بدانی درک میکنی که دیالوگ ها مسجع است، ردیف و دستگاه موسیقی و نقالی سرجایش چیده شده است. و توازن دارند و یکجورهایی به رخ کشیدن زبان فارسی است.

2-گلاب آدینه چه در کسوت بازیگر نمایشهای بیضایی، چه در سمت کارگردان و گرداننده نمایشنامه ها آدم نزدیکی است. به متن وفادار مانده هرچند خیلی از صحنه صدای بازیگر به واسطه نویز سالن و صدای خیابان درست شنیده نمیشد اما میشد فهمید دیالوگ و منولوگ ها درز نگرفته. سعی کرده به متن وفادار باشد. این سختی را به جان خریده. برای تمرین‌ها وقت گذاشته است. نورا هاشمی  هم در نقش گُلتن به درستی جا پای  مادر گذاشته و گویی گلاب جوان است که اینچنین میانه صحنه می‌چرخد و بازی می‌کند. بازی بدنی و زبانی تکمیل و کم اشتباهی داشت.

3- نکته آخر پیرامون تاویل پذیری است. روزی که در نوفل لوشاتو به دیدن تئاتر نشستیم چند خیابان آنطرف تر جوانی توسط غلامان و داروغه‌چیان حکومت حاضر کشته شد. شب که خبر را شنیدم و با صحنه قتل فجیع زن پرده‌خانه مقایسه اش کردم چیزی جز این نمیشد متصور شد که ما همه لعبتکان سلطانیم. به خلعتی و درهمی از اون شادیم و شاید طومار و نامه ای هم نوشته که اگر روزی قراربر مغلوب شدن باشد همه مان را از دم تیغ بگذرانند. هرسلطانی قطعاً روزی خواهد مُرد. این حکم خداوندی و طبیعی است. ولی صبر کردن تا آنروز شایدخیلی دیر باشد. مهم این است که عین گلتن کیاست و درایت به خرج دهیم و تک نقطه ظعف را پیدا کنیم. ولو آن دم آخر کار به آن جا هم نرسد. 

به هر تقدیر باید از این قلعه مخوف جور و ستم رها شد. چرا که آن سوی دیوار جاده ایست حتی اگر شب باشد.

* عنوان پست برگرفته از متن نمایشنامه پرده‌خوانی-بهرام بیضایی

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

ساعدی - بخش اول

کرونا هر چه بدی داشت دست کم یک مزیت برای من داشت: فراغت برای خواندن بیشتر.

هرچند آمار خواندنم هنوز خیلی پایین است و چیز قابل بیانی نیست  اما دست کم در این قریب 20 ماه (خاصه آن 3 ماهه اول همه گیری) زیاد در خانه بوده ام. وقت آزادم حتی زمانی که دورکار بوده ام اجازه خواندن و نوشتن بیشتری می داد. بدون اینکه کسی بخواهد سرک بکشد و بگوید: در تایم کاری داری کتاب داستان میخوانی و فلفل نمک بازی از خودش درآورد.

اما نقطه عطف این خواندن ها بی تردید خواندن بیشتر داستان کوتاه و نمایشنامه بود و آشنایی با گوهری بنام گوهر مراد

غلامجسین ساعدی با نام مستعار گوهر مراد یک دکتر چپ گرای هدفمند بود. با نثری شلاقی و ایده مند آنچنان در دهه 40 و 50 شمسی خوب زیسته و خوب نوشته است. با هر متر معیاری حساب کنی جز بهترین های نمایشنامه و داستان کوتاه فارسی است. از منظر سیاسی نظری راجع اش نمیدهم. چرا که رفیق های هم عقیده اش بهتر از من گفته و نوشته اند. اما در عرصه ادبیات چه داستانی، چه نمایشی ساعدی جای درستی در وقتی درستی بوده است. برای شروع خواندنش از اولین های مجموعه داستان کوتاهش و یکی از اولین نمایشنامه هایش شروع میکنم. اولین مجلد ها معمولاً غیر غیر قابل دفاع ترین های نویسنده اند. شور و شوق جوانی اند. هیجانات نوشتن و معروف شدن دارند. اما اولین داستان های ساعدیپرخاشگرند. زندگانی یبث کارمندی را نشانه رفته اند. عمری که پشت میزهای برای شندرغاز حقوق و رضایت کارفرمای تمامیت خواه میگذرد. قشنگ مشخص است آن ساعدی جوان دانشکده پزشکی که صبح ها روزنامه های فریاد و صعود بین جوان های کله خراب چریک پخش میکند توی مخیله خود پلات داستان هایی را طرح می ریزد که تم مشترکشان اعتراض است به سیستم موجود. به دیوارن سالاری افسار گسیخته، به سرمایه داری خونخوار...  مجموعه 12 داستان کوتاه کلاسیک در مذمت سرمایه داری از نظرگاه زندگی کارمندی. دو سه تای این داستانها بی تردید شاهکارند :خوابهای پدرم، حادثه بخاطر فرزندان و مراسم معارفه.

طنز گزنده در کارهای ساعدی بجا و درست است. میخنداند ولی خنداندنش از نوع نیشخند است.  به سخره گرفتن است و مملو از تراژدی.

ساعدی به درستی جاهایی که نیاز بوده از سورئالیسم یا نوعی رئالیسم جادویی کمک گرفته است. خصوصا در بیان مالیخولیای کارمندی، فضای تار و  متعفن کارخانه ها،دفاتر و یا اتاقی که محل زندگی یک مامور بایگانی شناسنامه های مردگان است.

دست آخر اینکه طبیعی بوده است که چنین داستانهایی به مذاق حکومت شاهنشاهی خوش نیایید و برای اصلاح وضع موجود به دنیال راه حلی باشد. حال آنکه این مفر به شکل مشورت با خواصی در قالب انقلاب سفید در بیایید. از این منظر باید ساعدی را کاتالیست اصلاحات نامید. جوانی دانشجو که گشایش مختصر فضای سیاسی اوایل دهه 40 استفاده  تمام و کمال برد.

 

2- عزاداران بیل هم نوعی اعتراض است. اهالی روستایی و ساده دل برای مقابله با هجوم گرازها و حفظ مزارع خود از چند قلچماق تفنگ به دوش کمک میگیرند اما کمی که میگذرد متوجه میشوند این تفنگ دوش ها از گرازها خرابکارترند. چرا گه گراز ها فقط مزارع را از بین میبرند اما تفنگ دوش ها همه دار و ندار و اندوخته روستاییان را می بلعند. تا جایی که اهالی روستا برای بیرون کردنشان متحد میشوند.

وضعیت تیره و  تار و نا امیدی داستان ها و حتی نمایشنامه ساعدی گزنده است. ساعدی مشکل را  شبیه آنچه ادبیات سیاه ایتالیاست روایت میکند درست همانطوری هیچ مفر و روزنه ای از امید باقی نمیگذارد. در نمایشنامه بی اعتمادی موج میزند. بی اعتمادی روستاییان به تازه واردها، بی اعتمادی مردم به کدخدا، بی اعتمادی مردم به همدیگر ... همه آن وضعیت ناامید کننده را تشدید میکند.

اگر چه تجربه ساعدی در زمان نگارش تجربه نابی در داستان های ناتورالیستی بوده است اما  وجه پیش بینی پذیری اش برای مخاطب امروزی چندان خوشایند نیست.

 

تا همینجا بیشتر ادامه نمیدهم. نوشته های ساعدی مثل شکلات های چارلی (در داستان چارلی و کارخانه شکلات سازی اثر رولد دال) میماند. نباید به یکباره تمامش کرد. باید قدر و قیمت شان را دانست. اندک اندک بازشان کرد. بویدشان و بعد انها را چشید. شاید این لذت مبارک و  عیش خواندن دیرتر تمام شود.

 

 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

چوبک خوانی در یک پاییز تیره و بارانی

صادق چوبک یک بوشهری مترقی است که در شیراز و تهران بزرگ شده و  سالهایی در کالیفرنیا آمریکا زندگی کرده  و دست آخر در برکلی امریکا فوت کرده است. به وصیت خودش جسدش را سوزانده اند و خاکسترش را در اقیانوس آرام ریخته اند. در ناتورالیسم، امیل زولای ایران است هرچند قیاس زولا در فرانسه تجدد خواه با چوبک در ایران بنیانگرا شاید قیاس چندان درستی نباشد. به هر تقدیر آنچه این ژانر و این آدم را برایم جذاب و خواستنی میکند. صراحت و بیان صددرصدی است. چوبک در "تنگسیر" فساد سیستم قدرت را و ساده دلی مردمان را نشانه رفته است. در "انتری که لوطی اش مرده بود" یادمان می آورد که ما هم همچو آن انتری که لوطی نامرد و بهره کشش اش مرده با همه بدی هایش  گاه از آن هویت گرفته ایم و بهش عادت کرده ایم. در "پیراهن زرشکی" با فقر (مالی و فکری و اخلاقی) پت و پهلویمان را سوراخ میکند آنجا که دو  مرده شور بی اهمیت به کارشان یا علتی که بدانند چرا دختر جوان در آن سن و سال مرده فقط در فکر تصاحب پیراهن زرشکی است هستند و دست آخر در "قفس" تیر خلاص منجلابی را به سوی ما نشانه میرود که هر بار در هر زمانی آن را  بخوانیم از منظری ما به ازا برای آن پیدا میکنیم و خودمان را جای آن مرغ های نگون بخت  مانده در گند گه و قفس ببینیم. هرچند کارهای متفاوت تری چون "چراغ اخر" و آن دست از کارها که بعد از مهاجرت نوشت تفاوت هایی با کارهای ابتدایی دارند اما همگی نشان دادن زوایایی از ادبار و زندگی در ایران است. هرچند بار اصلاح و نشان دادن راه حل را نویسندگان ناتورالیست بعد از چوبک به دوش کشیده اند و چوبک تا آنجا که قلم اش توان داشت در نشان دادن طبیعت ذاتیکوشید . اما با این همه برای من چوبک بزرگترین ناتورالیست ایرانی است. هم از این رو دوستش دارم. هم اینکه در منظرم او هیچوقت با هیچکس سر هیچ چیز مصالحه نکرد. یعنی اصلا وارد دعوا هم نشد. گویی زخمی عمیق و شخصی نگاه داشت و برای علاجش دنگ و فنگ هیچ دکتری را  نکشید. 

باز هم دست بر قضا تولد و مرگش همزمان با سالروز تولدم است و از این منظر هم برایم  ادم جالبی است.  این روزهای پاییزی و تیره و پر باران زیاد چوبک خوانده ام و میخواهم اگر شما هم تجربه یا شاخصی در کلام و کتابهای چوبک دیده اید و  خوانده اید به اشتراک بگذراید...

                           

 

 

 

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

موجودی به اسم همسایه ها

                                                   

همسایه ها - احمد محمود 

احمد اعطا معروف به احمد محمود همسایه ها را در سالهای پیش از انقلاب ایران (1353 خورشیدی) چاپ کرد اما کتاب مورد پسند حاکمیت واقع نشد و سیاهنمایی خوانده شد. شرح اهواز سالهای دهه 30 گویا خیلی به مذاق حکومت شاهی خوش نیامد. پنج سال بعد و در پیروزی انقلاب اسلامی هم باز کتاب توقیف شد. این بار کتاب را فاسد خواندند که از اولی بسیار زننده تر بود. محمود اما شیفته نوشتن بود. عاشق این پیشه و نمیتوانست رهایش کند. این را در مصاحبه اواخر عمرش هم گفته بود. گفته بود که خسته است و حس میکند اشتباه کرده است. اما باز نوشت و نوشت. انگاری که نوشتن پرنده دلش را رها میکرد تا برود دوری در هوای خاطره هایش، دور اهواز دلش بزند و برگردد. شاید گشایشی در احوالش (و نه زندگی اش) پدید آید و دوباره برگردد سر نقطه اول.

همسایه ها صادقانه ترین لحن را دارد. جاهایی ردپای نویسنده در اثر هست. جاهایی اغراق و پاساژها یا حتی پرش های زمانی اضافه ای دارد اما بی نهایت مجذوب کننده. خوش مشرب و با معرفت است. ول ات نمیکند. لحن صمیمی است. از روزی که خواندم دلم میخواست راجع اش بنویسم یا با کسی حرف بزنم. دوست داشتم بیشتر از محمود بخوانم. مصاحبه ها و یادداشت هایش را بخوانم. دو شب پیش از رفیقی شنیدم که بچه هایش کتابی از یادداشت های روزانه اش جمع کرده اند که باید خواندنی باشد. راجع دعوت شدنش برای جایزه کتاب بیست ساله ادبیات داستانی و لحظه آخر کنار زده شدنش. راجع درد ریه هایش . دردهای بزرگ ترش.  راجع علاقمندی شخصی علی خامنه ای به کتابش ولی بی اعتنایی به شخصیت اش. راجع همه اینها میشنوم و میخوانم. و فکر میکنم اگر روسیه بولگاکف را دارد، اگر اسپانیا سروانتس را و اگر فرانسه والتر را ما احمد محمود را داریم. تفاوت اش در این است که آنها همگی در حصر و حبس بودند اما کتابهایش منتشر شد و خوانده شدند. اما محمود برعکس خودش آزاد بود و  کتاب هایش همیشه در بند و سانسور. 

وزرای ارشاد یک به یک پشت سر هم در 41 سال عمر جمهوری اسلامی آمده اند و رفته اند. چندتایی در آن سالهای اصلاحات حرف محمود را پیش کشیده اند. تلاش کرده اند که همسایه ها را قانونی چاپ کنند اما  مخالفت از بالا  فقط پول در جیب دزدها و آفست فروشان ریخته است. درکتابخانه ی هر داستان خوان پر و پاقرص داستان فارسی قطعاً یک جلد از کارهای محمود هست و بی تردید نصف بیشترشان هم همسابه ها را دارند. 

خالد راوی نوجوان همسایه ها جز به جز با مخاطبش بزرگ میشود. قد میکشد از بلور خانم مینویسد از مادرش از پندار و بیدار و  سیه و چشم و ناصر ابدی ... چشم ک باز میکنی میبینی در 400 صفحه بزرگ شده است. قد کشیده است. پشت لبش سبز شده و سرش غوغایی به پاست. از آن عجیب تر اینکه جگر تو خواننده را هم بالا آورده است. کفرت در آمده، رگ گردن ات باد کرده است. 

دلیل توقیف قبل از انقلابش را میدانم. خب چپ بودن خار در چشم شاه بود. حالا هر قدر با سواد و فرهیخته باشی باز هم چپ در سال های دهه 40 و 50 عیب و انگ بزرگی بود.  اما فاسد خواندن کتاب در دهه شصت بخاطر صحنه های شیطنت نوجوان با زن همسایه تشنه لب واقعاً بیشتر یک واقعیت یا گره داستانی است. بهانه است. هم برای نویسنده هم سانسورچی یک بهانه بزرگ است.  نویسنده بهانه آورده که به بهای آن از بلور و شوهرش و  حال و هوای مناسبات آن روزها و آن سالها و آن همسایه ها بنویسد و سانسورچی بهانه کرده است که فاسد است، زشت است عیب است تا نگذارد کتاب چاپ شود. طبیعی است چه شاه اش چه  ایت اله از روبان سفید  روی سینه, از اعلامیه ،ازکتاب و از ملی شدن منافع هراس دارند. کاملاً طبیعی است. 

همسایه ها را بخوانید. دوست ندارم نسخه  افست شده را  بخرم و به کسی هدیه دهم. بنظرم دزدهای چاپچی را گنده میکند. اما نسخه ای که دستم است را  میتوانم قرض دهم. به شرطی که  باهاش ابگوشت نخورید. تر و تمیز تحویل بگیرید و تحویل دهید.

 

                                                               

                                             

دست آخر اینکه رفقایم خوب میدانند من قبرستان گردی میکنم. میروم سر مزار آنها که دوستشان داشتم. آنهایی که کم دیدمشان ولی اگر بودند دلم میخواست بیشترین بهره را ازشان ببرم. اگر شما هم راهتانبه مهرشهر کرج افتاد، یا از آن اتوبان کذایی به سمت  تهران گسیل شدید. یک نیش ترمز بزنید. در حیاط امامزاده طاهر، در آن ردیفی که اولی و دومی را با طناب خفه کردند و سومی و چهارمی و پنجمی را با تحکم و بهانه های مختلف . شما فاتحه ای بخوانید. یادشان را  زنده نگاه دارید. چرا که هزار سال دیگر کسی از شاه و آیت اله چیزی نمیداند اما موجودی به اسم همسایه ها جاودانه خواهد ماند.

 

 

۳ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
Hamid Oo

الگوی زیستی و ادبی

نجف دریا بندری هم رفت. تا من بیشتر فکر کنم که نسل طلایی معلم های ادبیات این کشور دارند میروند. بقول دوست موسیقی دانم: آنها که از سرچشمه تغذیه شدند و وسعت هنر را بیشتر و بهتر درک کرده اند. حقیقتش را بخواهی برای من که عمرم به یک سوم آخر زندگانی عمر نجف میرسد نخستین مواجه ام با او و کارهایش ماجراهای هکلبری فین بود. بعدتر یک روز در خنکای بهار که با قطار دو طبقه عصر بااحسان به قزوین و تاکستان میرفتیم. من "پیرمرد و دریا " همینگوی را از احسان غرض گرفتم. تمام آن دو سه ساعت در قطار با  همینگوی و دریابندری گذشت و صبح فردا کتاب را به صاحبش تحویل دادم. اما در دلم عجب و حسرتی نشست که باعث شد هفته بعدش در نمایشگاه کتاب سه کتاب با ترجمه دریا بندری بگیرم. رگتایم از دکتراف، وداع با اسلحه باز هم از همینگوی و یک شاخه گل رز برای امیلی از فاکنر که آخری هنوز برایم ثقیل و ناسور است. اما دوتای اول را همان بهار خواندم چقدر بهم مزه کرد. کلاً آدم کرمویی هستم از بچگی عاشق پیله کردن و سرویس کردن دهن خیلی چیزها بودم این شد ک به نجف پیله کردم. می رفتم برای خودم اطلاعات از ته توی زندگی اش در می آوردم.می نشستم می خواندم که آن موقع که شرکت نفت بوده کارش چه بوده؟ زندگی اش با  فهمیه رستگار (روح شاد باد) که قیافه اش همیشه شبیه زن بدخلاق های توی فیلم بود با آن صدای رعب انگیزش چطور پیش میرود؟ آدم به این مظلومی نکند زنش بهش زور می گوید؟ اصلاً چطور این همه آشپزی می داند و میفهمد؟ نکند همیشه در خانه دارد آشپزی می کند؟ القصه اینکه یک دوجین سوال زرد در پاروقی ذهن فضول من بود که خواندن هر مصاحبه یا گفتگویی به چند تای آن جواب میداد. اواخر بعد از رفتن خانم رستگار فهمیدم برعکس تصورم رابطه بین رستگار و دریا بندری بسیار عمیق تر و عاشقانه تر از آن بوده که میدانستم.

سال 1390سرباز بودم عصر های پنجشنبه میکوبیدم میرفتم گیشا یک کتابخانه ای بود به اسم  مطهری گمانم که  جلسات خوانش و نقد داستان داشت. مُفت بود برای من که حقوق سرباری ام 50 هزار تومان در ماه بود بهترین گزینه بود. از آن جریان راضی هم هستم، مرا واداشت که بیشتر بنویسم و هفتگی داستان کوتاه های خوب بشنوم. یک روز بحث از نجف شد و گرداننده جلسه کرم دیگری به جان من انداخت آن هم تشکیک درباره ی کتاب "چنین کنندبزرگان - ویل کاپی" بود . سخنران معتقد بود این  ویل کاپی محلی از اعراب ندارد و  این مجموعه کلهم  نوشته نجف است. با اسم مستعار و نوشتن اسم خودش در جایگاه مترجم. خب بعدتر که سرچ کردم دیدم حرف مفتی بیش نبوده ولی خب این کلک را هم دوست داشتم. یکبار هم یک ناداستانی نوشتم و یک اسم هندی برای خودم دست و پا کردم و برای یک مجله معتبر آن زمان فرستادم. اتفاقا چاپ هم شد. دو نفری از دوستان هم بهم بابت اینکه  در راه ترجمه هم دستی دارم تبریک بهم گفتند.

سال 95 یک دوستی که مترجمی زبان های خارجه میخواند یک خط کشید و کلا  دریا بندری و شاملو  چندتای دیگر را در ترجمه خارج  سرزمین بازی دانست. گفت مترجمان خوبی نبوده و نیستند و به ادبیات فارسی و حرف ترجمه ضربه ها زده اند. حقیقتش را بخواهی من ناراحت نشدم چون با همان دانش اندکم نسبت به نجف میدانستم کسی که دهه چهل دکتر اف را خوانده یا همینگوی را به مخاطب فارسی زبان اول بار معرفی کرده معاف از این مالیات هاست. که بخواهم بیایم  با  مترجم امروزی قیاس اش کنم. وقتی که ابزار ترجمه اش یک مداد بوده و خانه پر اش یک لغتنامه  که در خود آن هم تشکیک زیاد بوده است  متن همینگوی را خوانده و به فارسی عرضه کرده خودش شجاعت زیادی میخواهد.  بعد هم راه ترجمه بسته نیست  آنها میتوانند مجدد ترجمه کنند و اگر خوب باشد مخاطب راهش را  پیدا خواهد کرد.  اما اگر بخواهیم به املای نانوشته نمره بدهیم خب قطعاً نمره همه بیست است.  دست آخر اینکه نجف دریا بندری به سان پدرش  برای من  الگو و سکان دار زندگی سالم و درست است. آدم باسواد  پر مغز و نغز ،صبور و افتاده، دوست دارم  مثل اون پر عرضه باشم و رفیق های خوبی را داشته و حفظ کنم.  همین  

                            

پ.ن : بین تمام غمنامه ها و اطلاعیه های سفر استاد دریا بندری، من پست  محمد حسن شهسواری را پسندیدم. بی تکلف بود و نظرگاه کمتر ذکر شده ای از استاد را نشان داده بود. این پست را  اینجا بخوانید.

 

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

هاویه

قرار کردیم هاویه را بخوانیم. پاره اول درباره ی مرگ بود. ما دنبال داستان هایی پیرامون مرگ بودیم. چند باری از بچه ها خواستم بیایند راجعش حرف بزنیم. سر نگرفت. حضور اتفاق جدی تری است. مجاز خیلی استرس کمتری دارد اما حضور الزام قوی تری ایجاد میکند. کسی حرفی نزد و پاسخی نگرفتم و روزهای نعطیلی و قرنطینه طی شد. این شد که آمدم اینجا حرفم را بزنم. شاید کسی در مورد آن بداند یا بخواهد به اشتراک بگذارد.

هاویه اولین مجلد "ابوتراب خسروی" است. چاپ اولش را ناشری شیرازی بنام نوید شیراز چاپ کرده است. 1370 چاپ شده و برای نویسنده اش جایی برای ارائه بیشتر باز کرده است. چاپ های بعدی اش را نشر مرکز بیرون داده است. داستان ها در ناکجایی و هر کجایی اتفاق می افتند. یعنی ما نمیدانیم قصه در تهران است یا شیراز در شهر بزرگی است یا کوچک اما آنچه میدانیم اینکه فضای خانه ها و محیط حقیقی است. آدمها و شخصیت ها هویت شبیه ما دارند. حرف میزنند. غذا میخورند. جدل و مرافه میکنند. قصه ها در لا زمانی و هر زمانی اتفاق می افتند. ما نمیدانیم قصه برای سالهای اخیر است یا برای قبل از انقلاب یا بعد از آن است. اینقدری میدانیم که اتومبیل هست.تلفن و شهر و غیره هستند اما نمیدانیم مثلا در کدام ساعت و کدام زمان است.فقط همین که عصر معاصر است. خود این ترکیب هر زمانی و هر مکانی یک جور فضاسازی سورئال با خود دارد. یک جور مه رقیق که به تفاوت داشتن فضای داستان سایه افکنده است.به همین خاطر به متر و معیار داستان رئال از نوع فراوان اش بروی ضربه میخوری. توی ذوق ات میخورد.وقتی به بچه ها تلفن زدم و ازشان پرسیدم چندتایی همین را  میگفتند که داستان به دلشان ننشسته است. من انتظارش را داشتم. داستانی که ظاهر رئال دارد ،محتوای سورئال دارد.چرا که حرف از مرگ زدن مگر بدون وهم و رویا میشود؟؟؟ جملات کوتاه و خشک اند به غایت وهم انگیز بی جذبه ای که بخواهد الکی راجع فعل یا عملی توضیح اضافه دهد. انگاری که فضاسازی در عین بی فضایی است. و سکوت گویا ترینِ حرف ها. دیالوگ ها کوتاه است. آدمها به حداقل انرژی بسنده میکنند. انگاری که مردگان نای حرف زدن ندارند. ولی زندگان  میفهمند. کنجکاوی میکنند و این خط محور بین مرده و زنده گاه آنقدر ظریف و باریک است  که قابل  تشخیص نیست.

نمادگذاری به آن روش کافکا در هاویه به شکل شرقی تر و ظریفتری اعمال شده است. اما گاه خط و ربط و نشانه ها را نیافتن. به پوچی از مفهوم رسیدم و در گفتن این که جاهایی را نفهمیدم ابایی ندارم.

                    هاویه

برهنه و باد و میخانه سبر را بیش از بقیه داستانها دوست داشتم.

اگر هاویه را نخوانده اید خواندش را توصیه میکنم.اگر خواندید هرچه دستگیرتان شد با من هم به شریک شوید.

 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

سلطان انتخاب، پروین

 

یوسف اعتصامی آشتیانی پدر پروین

این عکس را ببینید. یوسف اعتصام آشتیانی  معروف به اعتصام الملک است. که از خانواده ای فراهانی در تبریز چشم به جهان گشود. ادیب، مترجم و موسس اولین چاپ خانه مدرن در شهر تبریز است. در بزرگی و تاثیر اون بر فرهنگ و ادبیات این سرزمین  همین را  بدانید که ترجمه  "تربیت نسوان" که کتابی در خصوص توجه به حقوق و معیشت زنان- در عصر قاجار-بود توسط او به فارسی ترجمه شده است و حتی کار بزرگی  مثل "تیره بختگان" ویکتور هوگو را، او برای اولین بار از فرانسه آورد و ترجمه کرد. موسس مجله بهار هم بوده است. همه این اتفاقات هم در ایران دوره قاجار انجام شده است. روزگاری که کسی که سواد خواندن و نوشتن داشت شغل مطلوب دولتی داشت و معتمد مردم به حساب می آمد، او به سه زبان  انگلیسی،فرانسه و عربی مسلط بود. پدرش ابراهیم خان رییس کل دارایی آذربایجان و برادرش ابولحسن اعتصامی مشهورترین معمار عصر خود بوده است. دست بر قضا پدر پروین اعتصامی هم بوده است. از همه این شرایط او دخترش را دوست داشته است، در بلبشوی حکومت فَشل تخم و ترکه های قجری دخترش را به سه زبان مسلط میکند. عروض و قافیه یادش میدهید و تمثیل و مواجه را بهش می آموزد. بدیهی است پدری با این پیشینه ادبی دوست دارد دخترش خوشبخت ترین روزگار باشد. طبیعی است که دخترش هم دوست دارد متجدد و  با فرهنگ باشد. این میان اینکه پدر اصرار داشته یا نه را نمیدانم، اما یحتمل دلش میخواسته دخترش با پسر برادرش ازدواج کند. حتی خیلی زودتر از موعد مقرر چرا که 28 سال برای دختری مجرد در اوایل دوره پهلوی سن زیادی برای ازدواج بنظر میرسیده است. دختر هم همین کار را میکند. اما عمر این ازدواج به یک فصل (سه ماه) هم نمیکشد. دختر عمو و پسر عمو اختلاف دیدگاه فاحشی دارند و گویا چرند گفته اند عقدشان را در آسمان ها بسته اند. بعبارتی خواص و متجددین هم گاهی اشتباه میکنند.پروین از همسرش جدا میشود و شغلی در کتابخانه دانشسرای عالی تهران (دانشگاه تهران امروزی) دست  وپا میکند و تا  روزی که حصبه از پا درش نیاورد به این شغل ادامه میدهد و شعر می سراید.

 

رخشنده( پروین) اعتصامی


امروز 25 اسفند ماه سالروز تولد  رخشنده (پروین) اعتصامی و روز بزرگداشت این اول زن شعر ایران است. پروین را هم به جهت مناظره های شعری اش هم در این سبک خاص زندگی اش دوست میدارم. وقتی دوستانی را میبینم که در دوگانگی زندگانی خود در ازدواج و جدایی، دست و پا میزنند همیشه مثال پروین را برایشان میزنم. پروین اگر طلاق نمیگرفت  فقط 7 سال فرصت  زندگی با همسرش را داشت؟ شاید هم اگر متاهل مانده بود هرگز دچار حصبه نمیشد؟ یا میشد و  بیماری اش منجر به مرگ نمیشد؟ شاید اصلا به شکل دیگری و در زمان دیگری (زودتر یا دیرتر) از دنیا میرفت؟
همه این فرضیه ها محتمل بود اما پروین درست آن زمانی که فهمید تصورش از ازدواج با واقعیت آدمی که با آن ازدواج کرده یکسان نیست، متارکه کرد. بعد ازدواج را فرصت دیگری دید. زندگی را کوتاه یافت و نخواست با مرافه و تلخی عمر کوتاه خود را تلف کند.


ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن
مبحث تحقیق را در دفتر جان داشتن
دیبه‌ها بی کارگاه و دوک و جولا بافتن
گنجها بی پاسبان و بی نگهبان داشتن
بنده فرمان خود کردن همه آفاق را
دیو بستن، قدرت دست سلیمان داشتن
در ره ویران دل، اقلیم دانش ساختن
در ره سیل قضا، بنیاد و بنیان داشتن
دیده را دریا نمودن، مردمک را غوصگر
اشک را مانند مروارید غلطان داشتن
از تکلف دور گشتن، ساده و خوش زیستن
ملک دهقانی خریدن، کار دهقان داشتن
رنجبر بودن، ولی در کشتزار خویشتن
وقت حاصل خرمن خود را بدامان داشتن
روز را با کشت و زرع و شخم آوردن بشب
شامگاهان در تنور خویشتن نان داشتن
سربلندی خواستن در عین پستی، ذره‌وار
آرزوی صحبت خورشید رخشان داشتن
 

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Hamid Oo

paul auster

* این گزارش برگرفته از همان روزنامه ای است که لوگو اش شبیه  یه خانوم  در حال رقص بود . ترجمه اثر هم  کار خانم زهرا تیرانی است که  بسیار ازشان متشکرم. به فضایی برای نفس کشیدن نیاز داشتم برای کارهای زیادی از این سو به آن سو پرتاب می‌شدم و خیلی از آن کارها آن‌قدر مرا درگیر خودش می‌کرد که طاقتم طاق می‌شد. در نتیجه واقعا آن‌قدر که آرزو داشتم، نمی‌توانستم بنویسم. گمان می‌کنم میل داشتم آمریکا را برای مدتی ترک کنم. نه به این معنی که تبعید شوم یا هیچ وقت برنگردم، بلکه به فضایی برای نفس کشیدن نیاز داشتم. قبلاً اشعار فرانسوی ترجمه می‌کردم، پیش از آن هم یکبار به فرانسه رفته بودم و خیلی دوستش داشتم بنابراین به آنجا رفتم. حقیقت این است که به‌هرحال به فرانسه رفتم و آنچه مسلم است، این همان   برای شروع بهتر است گریزی به گذشته بزنیم. گویا زمانی ملوان کشتی‌های تجاری بودید؛ تعجب می‌کنم چطور دنبال چنین کاری رفتید؟ بله، حدود 6 ماه روی کشتی نفتکش ایسو (ESSO) کار می‌کردم. این شغل را وقتی که کالج را ترک کردم به دست آوردم. من نمی‌دانستم در زندگی چه می‌خواهم. نمی‌خواستم آدمی دانشگاهی باشم؛ کاری که احتمالا لایقش بودم. دیگرن می‌خواستم بیش از آن درس بخوانم؛ تصور اینکه زندگی‌ام را در دانشگاه بگذرانم برایم خیلی وحشتناک بود. هیچ حرفه یا کاسبی خاصی نداشتم. واقعاً برای هیچ کاری درس نخوانده بودم. فقط می‌خواستم شعر و داستان بنویسم. گمان می‌کنم هدفم از کار روی کشتی این بود که مقداری پول به دست بیاورم، با اینکه می‌توانستم از پس خودم بربیایم چون نیاز چندانی نداشتم؛ در آن زمان از زن و بچه خبری نبود. ناپدری‌ام نورمن شیف (کسی که رمان «مون پلاس» را به او هدیه کرده‌ام) خیلی به من نزدیک بود. او مرد فوق‌العاده‌ای بود که زندگی‌اش را با شغل وکالت اتحادیه کارگری و دلالی می‌گذراند. از آنجا که شرکت اتحادیه کشتیرانی ایسو یکی از موکلینش بود، اطلاعات بیشتری از آن داشتم. چون ترک تحصیل کرده بودم از نورمن خواستم شغلی برایم در کشتیرانی دست و پا کند، او هم قول داد این کار را بکند. پیدا کردن کار روی کشتی واقعاً کار سختی است مگر اینکه مدرک ملوانی داشته باشید و از طرفی هم نمی‌توانید مدرک ملوانی داشته باشید مگر اینکه شغلی در کشتیرانی داشته باشید. تنها یک راه برای عبور از این دور باطل وجود داشت؛ فقط ناپدری‌ام بود که می‌توانست این کار را برایم ردیف کند. بالاخره به کشتیرانی راه یافتم که واقعا جای جالبی بود. همه امتحانات را قبول شدم و مدرکم را گرفتم و بعد باید منتظر می‌شدم تا کشتی کی به منطقه نیویورک برسد تا کارم شروع شود و هیچ معلوم نبود چقدر باید این انتظار طول بکشد. ضمناً در سال 1970، شغلی در اداره آمار آمریکا به دست آوردم. در رمان «اتاق دربسته» جلد سوم از «سه گانه نیویورک»، جایی که راوی در مورد کار آمارگیری صحبت می‌کند صحنه‌ای هست که آن را از زندگی واقعی گرفته‌ام. در آن کتاب آدم‌های جعلی از نوعی عجیب و غریب از خودم ساختم. به‌هر حال، در آن زمان دندان عقلم مشکل داشت و باید به دندانپزشکی می‌رفتم و آن را می‌کشیدم. درست وقتی که روی صندلی دندانپزشک نشسته بودم و طرف با انبردست بزرگی در حال کشیدن دندانم بود، تلفن زنگ خورد؛ ناپدری‎ام بود. گفت: «کشتی اینجاست. تو باید بری و خودتو معرفی کنی. دو ساعت وقت داری تا خودتو به کشتی برسونی». برای همین خوب یادم هست که چطور از صندلی دندانپزشکی با پیش بند دور گردنم پریدم پایین و گفتم: «ببخشید من باید برم.» و به سرعت خودم را رساندم به کشتی الیزابت نیوجرسی و مشغول به کار شدم. یک هفته بعد در بایتون تگزاس دندانم را کشیدم. کشتی به سراسر خلیج مکزیک سفر کرد. همه چیز برایم تازگی داشت، تا آن موقع به جنوب نرفته بودم، هیچ وقت در تگزاس نبودم و در طول این ماه‌ها چیزهای زیادی یاد گرفتم. در همان دوران -حقوق نسبتاً خوبی داشتم- چندین هزار دلار پس انداز کردم و با آن پول برنامه سفر به پاریس را ترتیب دادم؛ جایی که سه، چهار سالِ بعد را در آنجا گذراندم. این سفر نقشی کلیدی برای شما داشت. چه تجربه‌ای از پاریس به دست آوردید؟ به‌نظر می‌رسد که مفهوم نویسنده شدن را همان‌جا یاد گرفتید. خب، مطمئناً موقعیت ویژه‌ای بود. قبل از آن هم می‌نوشتم، بارها می‌خواستم چنین کاری در زندگی‌ام انجام دهم، پیش از آن هم چنین تصمیمی داشتم اما آن سال‌ها که دانشجو بودم دوران جنون‌آسای آمریکا بود. درباره سال‌های دهه 60 دارم صحبت می‏کنم؛ دانشگاه کلمبیا جایی که در آن درس می‌خواندم، محیط خاصی برای کار و فعالیت بود. برای کارهای زیادی از این سو به آن سو پرتاب می‌شدم و خیلی از آن کارها آنقدر مرا درگیر خودش می‌کرد که طاقتم طاق می‌شد. در نتیجه واقعا آنقدر که آرزو داشتم، نمی‌توانستم بنویسم. گمان می‌کنم میل داشتم آمریکا را برای مدتی ترک کنم. نه به این معنی که تبعید شوم یا هیچ وقت بر نگردم، بلکه به فضایی برای نفس کشیدن نیاز داشتم. قبلاً اشعار فرانسوی ترجمه می‌کردم، پیش از آن هم یکبار به فرانسه رفته بودم و خیلی دوستش داشتم بنابراین به آنجا رفتم. حقیقت این است که به‌هرحال به فرانسه رفتم و آنچه مسلم است، این همان کاری بود که باید می‌کردم و هیچ برگشتی در کار نبود. شما وارد فرانسه‌ای شدید که ممکن بود با ترجمه اشعار فرانسوی و آثار سوررئالیست راه نامعلومی پیش رو داشته باشید آنچنان که سال‌های دهه 70 برایتان تقریبا این‌طوری بود. بعد در دهه 80 به عنوان رمان‌نویس مطرح شدید و از آن موقع رو به رشد گذاشتید. نکته خنده دار در این است که در دوران جوانی سعی می‌کردم داستان بنویسم و زیاد هم می‌نوشتم اما از نتیجه کارم راضی نبودم. دو رمان «کشور آخرین‌ها» و «مون پالاس» را که تکمیل و چاپ آنها بعداً انجام گرفت، اوایل بیست سالگی‌ام شروع کردم. روی هر دو کتاب زیاد کار کردم اما با هیچ یک از آن دو کاملا نتوانستم ارتباط برقرار کنم. از این دو رمان فاصله گرفتم و به این نتیجه رسیدم که نمی‎توانم داستان بنویسم و بهتر است دنبال شعر بروم. همیشه به اشعار فرانسوی در کنار کارهایم علاقه‌مند بودم و آثار شاعران معاصر فرانسوی را ترجمه می‌کردم. همیشه ترجمه کردن به عنوان راهی برای امرار معاش، خیلی برایم ناراحت کننده و ناخوشایند بود؛ واقعاً دوستش نداشتم. چندین کتاب متوسط و ضعیف با موضوعاتی که مورد علاقه‌ام نبودند ترجمه کردم که دستمزدشان خیلی پایین بود. تا جایی که به این نتیجه رسیدم که به عنوان آشپز غذای فوری بهتر می‌توانم کار کنم؛ منظورم این است که خیلی بد بود. همین‌طور در اواسط دهه 70 چند نمایشنامه نوشتم ولی در اواخر دهه 70 وقتی با بحران واقعی از هر نظر چه شخصی و چه هنری مواجه شدم و کاملا بریدم - نه پولی داشتم و نه امیدی- تا مدتی کاملا از نوشتن دست کشیدم. تنها کاری که در آن دوران انجام دادم نوشتن یک رمان کارآگاهی با نام مستعار بود؛ آن هم در شش هفته و فقط برای اینکه پولی به دست بیاورم. به وضع فلاکت‌باری فقیر بودم بنابراین در حقیقت آن اولین رمانم بود. این دوران حدود یک سال و نیم ادامه داشت و مطلقاً اثری خلق نکردم. وقتی در اواخر 1978 دوباره شروع به نوشتن کردم، داستان می‌نوشتم و در واقع از آن به بعد شعر را کنار گذاشتم. نوشتن را یکباره متوقف کردم و باز یکباره شروع کردم. دو قسمت زندگی‌ام به عنوان نویسنده خیلی با هم متفاوت است. هیچ شاعری از بروکلین به منصه ظهور نرسید؛ اگرچه ویتمن واقعاً استثنای خاصی بود. در حقیقت بروکلین سابقه طولانی در تاریخ ادبیات دارد و نباید برجسته‌ترین شخصیت، والت ویتمن را فراموش کنیم. اکثر شاعران بزرگ عینی گرا قرن بیستم در بروکلین زندگی می‌کردند مثل لوئیس زوکوفسکی، جورج اوپن، چارلز رزنیکوف و احتمالا یکی از اشعار بزرگ قرن بیستم، «پل» سروده هارت کرین در بروکلین سروده شده است. در حقیقت کمتر جایی در آمریکا سنت شعری بیشتری نسبت به بروکلین دارد. کورت ونگات اعتقاد دارد همین که کتابی را تمام می‌کنی دیگراز دستت خارج می‌شود، به دنیا می‌آید و زندگی خودش را ادامه می‌دهد. آیا شما با این نظر هم عقیده هستید؟ خب، این کاملا درست است که کتاب، کتاب شماست. شما در قبال جزء به جزء هر صفحه مسئولید و هر ویرگول و هر هجا جزئی از اثرتان است. بعد باید از آن فاصله بگیرید، آن را به جهان بسپارید و آنچه دنیا بر سر اثرتان می‌آورد غیرقابل پیش‌بینی است. شما باید خیلی مراقب اثرتان باشید. اجازه ندهید اشخاص احمق به آن دسترسی داشته باشند و به آن اهانت کنند. در عین حال معتقد نیستم که زیاد درباره آنچه بعدا اتفاق می‌افتد باید سخت گرفت. عناوین‎ کتابهایتان مانند کشور آخرین‌ها، شهر شیشه‌ای، موسیقی شانس و... به نظر می‌رسد بیشتر شبیه هسته اصلی یک ایده هستند به جای اینکه بعدا از کل کار نتیجه شده باشند. همین‌طور است؟ خب، به نکته جالبی اشاره کردید. شروع طرح بدون عنوان در ذهن من شکل نمی‌گیرد. گاهی وقت‌ها روی عنوان کتاب‌هایم سال‏ها فکرمی کنم تا چیزهایی که در سرم شکل می‌گیرند، با هم جور شود. عنوان به نوعی طرح را تعریف می‌کند و بهتر است آنچه که از عنوان به دست می‌آید در اثر حفظ شود، این را ملزم می‌دانم. بنابراین، بله، روی عنوان خیلی زیاد فکر می‌کنم. بعضی وقت‌ها حول ساختن عناوین دنبال چیزهایی می‌گردم که وجود ندارند و نخواهند داشت. جان اروین می‌گوید رمان مورد علاقه‌اش «کوهستان سحرآمیز» توماس مان است و آن را دوازده بار خوانده است. آیا رمانی وجود دارد که تا این حد مورد علاقه شما باشد؟ خب، فکر می‌کنم چندین کتاب وجود دارد ولی اگر بخواهم به یکی اشاره کنم، وقتی فکرش را می‌کنم کتابی که دوست دارم دوباره بخوانمش «دون کیشوت» است. آن برای من کتاب منحصر به‌فردی است. به نظر می‌رسد هر مشکلی را که هر رمان‌نویس همیشه با آن مواجه می‌شود با درخشان‌ترین و انسانی‌ترین راه قابل‌تصور، ارائه می‌دهد. به عنوان آخرین سوال. لو رید در «آبی در چهره» می‌گوید به مدت 35 سال سعی کرده نیویورک را ترک کند اما به نظر نمی‎رسد که این کار را کرده باشد. آیا این آرزوی شما هم هست؟ یا به‌طور باورنکردنی آنقدر ثروتمند شده‏اید که خانه‌های مختلفی در جاهای دیگر دارید؟ نه، خانه‌هایی اینجا و آنجا ندارم اما یک خانه دارم که همیشه در آن زندگی می‌کنم. من سال‌ها در رفت و آمد بودم چه می‎خواستم در نیویورک بمانم چه آنجا را ترک کنم. فکر می‌کنم همان طور که لو در فیلم می‌گوید: ثبات و بی‌تغییری راهی است که هر کسی باید برود؛ چه خوشتان بیاید چه بدتان بیاید اما همین چند سال پیش، به این نتیجه رسیدم که باید بمانم. برای من بهتر است که اینجا برای مدت طولانی بمانم. بنابراین می‌مانم. ممکن است بعدا جایی آخر کار، نظرم را تغییر دهم اما در حال حاضر و احتمالا در آینده هم جای دیگری نخواهم رفت.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo