حمیدوُو بَرگ‌بیدوُو

برای روشنایی بنویس.

۲ مطلب در آذر ۱۴۰۰ ثبت شده است

توقع ما بیشتر است ایوب، اندازه تو صبر هم نداریم.

بیش از دو سال بود که هیچ نمایشی ندیده بودم. بیش از دو سال بود که جذبه روشنایی مرکز صحنه و لرزش صدای بازیگرها مسحورم نکرده بود. بیش از دو سال بود که پشت درب سالن منتظر اعلام ورود مسئول سالن، در شش و بش دستشویی رفتن یا نرفتن نمانده بودم. پیشنهاد تئاتر را پیمان داد. می خواستیم دوستانی را هم همراه کنیم اما جور نشد. این شد که دوتایی رفتیم. در شبی که تهران سرد و تمیزبود. با هم تا سالن تیاتر خانه هنرمندان رفتیم و به اجرای تئاتر #ایوب_آقاخانی نشستیم. #سه_گانه_پاریسی قصه سر راستی داشت. یک #داستان_لطیفه_وار(انکتود) که به شکل ساده ای تبدیل به این یک نمایشنامه شده بود. سرچ من قبل از خرید بلیت بهم فهماند که 5 سال پیش هم این تئاتر، با همین کارگردان و ترکیب بازیگری متفاوت اجرا رفته بود. ایوب آقاخانی آدم آهسته و پیوسته ای است. تئاترهای زیادی را در مقام کارگردان یا نمایشنامه نویس روی صحنه برده است. جایگاهش را میداند به نقاط قوت و ضعف اش آگاهی دارد و  همیشه گام های کوچک و مداوم برمیدارد. سه گانه ی پاریسی هم در نمایشنامه هم در بازی ها هم در طراحی صحنه، تئاتر متوسطی بود. همه چیز در سطح مینیمال و  حداقلی نگاه داشته شده بود. ولی در عین حال خالی از باگ و اشکال بود. بازی ها روان و خوب بود. چه ایوب، چه وحید، در بازی خوب و باور پذیر بودند.

اما آنچه به نظرم منفی رسید سر راست بودن و پیش بینی پذیری بیش از حد روایت بود و البته دم دستی بودن سوژه. شاید اگر این اجرا بعنوان پایان نامه دانشجویی کارگردانی تئاتر و در سالن مولوی اجرا داشت، نمیشد این خرده را بهش گرفت ولی از ایوب آقا خانی با  کسوت سالیانی دو رقمی در تیاتر این اجرا کمی دم دستی بود. بعلاوه اینکه همانطور که اجرای قبلی هم داشته است. بیشتر بنظرم رسید آقا خانی اجرایی (warm up) بعنوان دست گرمی بعد از اتمام قرنطینه و بازگشایی اندک اندک سالن های نمایش روی صحنه برده است. گویا ایوب آقاخانی به مانند اسم کوچک صبوری زایدالوصفی دارد که حتی شروع اجراهایش بعد از یک دوره دوساله تعطیلی یک کار قدیمی و  کوتاه مدت است.

در کل اگر تصمیم به دیدن یک تئاتر خوب و جمع و جور دارید. که از هر نظر حداقل هایی را پاس کند؛ سه گانه ای پاریسی تا اواخر دی ماه در سالن  استاد حمید سمندریان مجموعه تیاتر خانه هنرمندان در حال اجراست.

 

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

مادام اشنایدر

مادام اشنایدر اولین سرپرست بخش ترخیص و آخرین مدیر واحد بازرگانی بود. قبل از اینکه شرکت درگیر آتش سوزی و بحران مالی شود. دانست که اینجا جای ماندن نیست. سه ماه جستجو کرد، فایل باز کرد و مصاحبه رفت. بیشتر از هر آدم دیگری مستند و معقول تصمیم میگرفت. پنج نخ سیگار در روز میکشید و دو لیوان شیر می نوشید. همیشه قبل از ساعت هفت صبح می آمد. جلسات بیخود را شرکت نمیکرد و معاشرتش با همکاران لوده را در حداقل میزان ممکن نگاه داشته بود. تنها خصیصه اش که به ما شباهت داشت همین مزاج تند و بلغمی اش بود. عاشق برنامه ریزی بود و وقتی کسی سهوا و یا به عمد مانع تحقق برنامه اش میشد بدجور  بهم می ریخت. عصابیتش هم وقتی مشخص میشد که پشت میز می نشست خیره به مانیتور، پوست های مرده دور ناخن هایش را می جوید. این کار قطعا زشت ترین کاری بود که انجام میداد و چون ناخودآگاه برایش اتفاق می افتاد سعی میکرد مواقعی که عصبی است تو اتاقش تنها باشد و مراجعه کننده ای را نپذیرد.برای من که کارشناس تازه کار آن شرکت بودم فهمیدن همین جزییات رفتاری مدتی زمان برد. اما تفاوت مشاهده گری ام  و جسارت دم دمی ام باعث شد گه گاهی سول بپرسم و از همه مهمتر اینکه بتوانم در بسیاری امور که معمولا با کسی مطرحش نمیکرد با من صحبت کند. اولین بار که با من راجع موضوع غیر کاری حرف زد راجع مرد بود. راجع جنس مرد و حرفش بیشتر گله مندی بود تا مشورت. همانوقت فهمیدم که آن کوه اخم  و اوقات تلخی, قلب رئوف و کوچک و گرمی دارد که بدجور پیش مردی گیر کرده است. برایم جذاب بود بدانم آن آدم چه ویژگی خاصی دارد که دل او را برده. چه شکلی است؟ چقدر جاذبه بصری دارد؟ چقدر از نظر جنسی شاداب  بنظر میرسد و ...  بنابراین نه جوری که تایید یا رد اش کنم بهش فهماندم که نباید در این موضوع خیلی مردها را  مقصر دانست. بهش فهماندم که  سنسوری برای درک این ریز موقعیت ها ندارند. و بیش از هر چیزی از اینکه توقع دارید آن لحظه را عین شما دریابد توقع نابجایی است. درست عین چیزهایی که مردها توقع دارند شما بدانید. مثل اینکه وقتی دنده یک میگذاری و پا را از کلاچ بر میداری و ماشین میلرزد یا صفحه کلاچ تمام شده یا دسته موتور ترک برداشته و اینکه شمالغربی میدات ونک ابتدای خ ونک یعنی باید از میدان ونک رو به کوه بایستی و بعد امتداد ترقوه چپت ات میشود شمالغربی نه اینکه بپرسی همونجا که بانک سپه داره. تا حد ممکن سعی کردم مثال هایم عینی باشد و قابل درک اما در پاسخ بهم گفت ماشین من اتومات است توی سه سال اخیر هم اصلاً ندیدم موقع حرکت بلرزه... یا اینکه من برای هر قراری لوکیشن و ساعت  ملاقات رو میگیرم و طبق لوکیشن میروم. فقط یک جمله دیگر لازم بود تا مادام اشنادیر با خاک یکسانم کند که صفدر با سینی چای آمد داخل... دستمال یزدی مرطوب رو شانه چپش بود و  خنده کشدار حاوی تصویر سه چهار دندان تک و کج و معوج روی لبهایش. مادام نگاهش رفت به دستمال یزدی مرطوب و بعد با لحن سفت و محکمی گفت.. آقا صفدر؟ ظاهر شما مناسب پذیرایی یک جلسه رسمی است؟

صفدر که گویا گوشش از این حرفها پر ست خم شد چای را در لیوان دسته دار خودم جلویم گذاشت و بعد با بی اعتنایی گفت. میدونی آخه خانم این مهندس ما ماشاله الله ماشاله چایی خوره چایی تو فنجان های مهمون بهش کیف نمیده.... برای شما هم چایی کمرنگ تمیز آوردم. تاکید صدایش روی حرف ی تمیز آنقدر اغراق شده بود که لحن اش مسخره بنظر میرسید.

مادام اینبار داد زد. صفدر اون دستما کثیف چیه انداختی رو دوشت. برش دار.

صفدر جا خورده قایم دستمال را از روی شانه پایین کشید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo