حمیدوُو بَرگ‌بیدوُو

برای روشنایی بنویس.

۷ مطلب با موضوع «جستار» ثبت شده است

وقتی زدی باید نگاهش کنی، خیلی خیلی محکم نگاهش کنی.

بابا بزرگم سال 1379 مُرد. آن روزها خیلی باهاش ایاق بودم. ده روزی رفت بیمارستان بستری شد و بعد من دیگر هیچوقت ندیدمش. سوم ابتدایی مدرسه دولتی بودم که قلدر بازی درش زیاد بود. یک روز با دست ورم کرده و روپوش پاره آمدم خانه. مامان خانه نبود اما بابا بزرگ دید. ازم پرسید چه شده؟ من نتوانسته بودم گریه نکنم. زده بودم زیر گریه با هق هق بهش فهمانده بودم که توی مدرسه حسابی کتک خورده ام. بابا بزرگ گفت برو دست و صورتت را بشور تا ببینیم چه میشود. بابابزرگم بعد از مرگ مادر بزرگ و ازدواج عمه کوچکم دیگر در روستا نماند.شکستگی دست و کمر و از کار افتادگی سالها خانه نشینش کرده بود. در آن سن و سال آدم بی آزاری بود که لنگ  دو وعده غذا و  یک جای خواب بود. وگرنه خانه و کاشانه داشت. آبش با ازدواج مجدد هم توی یه جو نمیرفت خصوصا که در آن سن و سال درآمدی هم نداشت. راستش را بگویم کمی خودخواه هم بود. کم پیش می آمد باهاش حرف بزنم. اما رسم داشتیم در دورهمی های خانوادگی کشتی بگیریم. آنچه در میان دهه شصتی ها زیاد بود بچه هم سن و سال، پسر عمو، پسر عمه، نوه عمه، پسر دایی یا پسر خاله بالاخره یه رقیب در رده تقریبا هم وزن پیدا میشد.اتاق پذیرایی را خالی میکردند میز و صندلی اگر بود را میکشیدند کنار و در شب نشینی های طولانی زمستان یا روزهای کش دار بهار ما را می انداختند به جان هم. من اوایل  آنجا هم خیلی فن میخوردم. فن لنگ را  همه بلد بودند جز من. میزدند زیر پایم و چپه میشدم. سوم دبستانم که تمام شد به بابا گفتم میخواهم بروم کشتی‌گیر شوم. گفتم میخواهم بروم باشگاه میخواستم تا پاییز کلاس چهارم گولاخ شده باشم. میخواستم تخم بچه های خاک سفید را بکشم. بابا اول خندیده بود. خودم رفتم باشگاه را پیدا کردم. یک باشگاه بود به اسم شهید شیخی متعلق به صنایع دفاع که فقط ورزش رزمی داشت. به خانه مان هم نزدیک بود. میشد پیاده رفت.شهریه اش را پرسیدم متصدی باشگاه بهم پوزخند زده بودند. شب به بابا گفته بودم با غیض و جدی گفتم. بابا عقب نشست. گفت فردا زود می آیم برویم ثبت نام. خلاصه من با 32 کیلو وزن، ریقو ترین عضو باشگاه کشتی بودم. نزدیک ترین رده وزنی و حریف تمرینی ام 50 کیلو بود. اسمش آرمان بود. پسر خوش قلبی بود که عمویش در همسایگی ما مغازه منبت کاری مبل استیل داشت. باشگاه اما مربی خوبی داشت و خیلی کمک میکرد فن یاد بگیرم. اما خب همه کشتی برای من تا جایی بود که آرمان ازم خاک بگیرد. تحمل بیست کیلو وزن بیشتر را نداشتم. دنده هایم له میشد و نفسم بند می آمد. میدانستم از دستهای قوی اش راه فراری ندارم. هر ماه بعد تمرین یک مسابقه انتخابی برگزار میشد. مسابقه تیر را من باختم. ضربه فنی شدم. بابا بزرگ هم با کمر دولا و عصا زنان آمده بود مسابقه را تماشا کرده بود. مسابقه مرداد را بابا به بهانه مسافرت مرا برده بود سرعین و آبگرم و هیچوقت شرکت نکردم. چند روزی به مسابقه شهریور مانده بود که بابا بزرگ بهم گفت. فن کشتی چی بلد شدی؟ من از تایتانی و زیر یک خم و درختکن بگیر یا کول انداز و پیچپیچک را برای حریف فرضی جلویش اجرا کرده بودم. بابا بزرگ آرام نگاهم کرده بود. بعد گفت خب اینها رو میتونی به اون خیک ماست بزنی. آب سردی روی سرو گردنم ریخته شده بود. حریف من حداقل سه سایز و بیست کیلو ازم سنگین تر بود و من نهایت فنی که میتوانستم بهش بزنم گرفتن مچ پایش بود. همین. میدانستم باخت دیگری در راه است و یک فضاحت دیگر. بابا بزرگ بهم گفت آنسری دیدم پسره راه نمیتونه بره تو  بلدی تند بری پشتش چرا میری پاهاشو میگیری؟؟ برو پشتش و هولش بده. انقدر دورش بچرخ که سرش گیج برود و بخورد زمین. تا وقتی تو را نگرفته کاری ازش بر نمی آید اگر هم گرفتت بزنش. 

باورم نمیشد بابا بزرگ داشت اینها را میگفت. گفت میروی پشتنش میپری گردنش را میگیری و فشار میدهی. همین. راستش هم ترسیده بودم هم با آرمان رفیق بودیم ولی دلم نمیخواست من انتخاب نشوم. از طرفی اگر باز میباختم دیگر بابا ثبت نامم نمیکرد. دیگر توی مدرسه هم کتک میخوردم. روز مسابقه بابا آمد دیدنم ولی بابا بزرگ نیامد. توی دلم خالی شد. مربی مان توی بازی های باشگاهی داور هم میشد. سوت زد. خوبی آرمان این بود که کلا از جایش تکان نمیخورد. یک کمی آرام آرام دورش چرخیدم بعد تند ترش کردم. یک بار از چپ یکبار از راست. آنقدر چرخیدم که دیگر مقاومت نکرد. بعد پشت سرش پریدم و گردنش را گرفتم. نبرد گوزیلا با سنجاب بود. دور گردنش مرا تاب میداد. زانو هم را خم کردم و گذاشتم توی کمرش.یکی دو لار فشار آوردم بالاخره آرمان افتاد. فکر کنم خیلی گردنش را محکم چسبیده بودم. مربی شست دستی که مچ بند همرنگ دوبنده من داشت بالا گرفت و یک را نشان داد. 

من هم همانجوری روی آرمان خوابیدم تا سرپا داد. لذت بخش ترین بخشش همین بود که انگار روی یک فوک سیبری دراز کشیده‌ام. 

سه بار دیگر اینکار را کردم. و وقت کشتی تمام شد. مربی راضی نبود. بابا هم راضی نبود اما من انتخاب شده بودم. کثیف کشتی گرفته بودم. هیچ فنی روی آرمان نزده بودم. اما از سرعتم و ساعدهای قوی ام استفاده کرده بودم. بابا بزرگ درست میگفت من سرعتم از آرمان بیشتر بود و اگر در یک کار نسبت به او خوب بودم همین چابکی ام بود. 

بابابرایم مالشعیر خرید، مالشعیر تلخ،دوتایی مردانه توی بوفه باشگاه نشستیم و مالشعیر خوردیم. همان روز حس کردم تستسترون توی رگ هایم جاری شد. به خانه که رسیدیم بابا بزرگ فهمید من آرمان را برده ام. بهم گفت زدیش؟؟ من از خوشحالی جیغ میکشیدم و فنم را روی هوای بهش نشون میدادم. 

بابا بزرگ آدم احساسی نبود. اما آن شب از پیچانی ام ماچ کرد. یک ماه بعدش باز توی مدرسه محمود دیوانه جلوی راهم را گرفت. دوباره کتک خوردم، تحقیر شدم. عصرش آمدم خانه به بابا بزرگ گفتم. گفت محمود دیوانه مرا میزند. زورم بهش نمیرسد. بابا بزرگ باز خوب به حرفهایم گوش داد. پرسید محمود دیوانه چندتا رفیق دارد. پرسید قدش چقدر است وزنش چطور است و اینها. بعد بهم گفت برو ببین از کدام مسیر میرود خانه. من دیدم محمود دیوانه ظهر از کوچه شادآلویی میرود تا بلوار شاهد بعد همینجور کوچه ه را زیگزاگ میرود تا وسط های خاک سفید. بدو آمدم به بابا بزرگ گفتم. پرسید: تنها بود؟ گفتم اره. گفت   فردا ته همان شادلویی با یک پاره اجر قایم شو. منتظر بمان که نزدک شود بعد آجر را پرت کن توی سرش. بهش نزدیک نشو آجر را پرت کن و فرار کن. من رفتم از خانه ای که تخریب شده بود. دو تا اجرکش رفتم از صبح لای شمشاد های بلوار شاهد قایم کردم. ظهر اولین نفر از کلاس زدم بیرون و ته کوچه پشت شمشادها کمین کردم و تا بیایید. محمود کیف نمی آورد یک کلاسور میزد زیر بغل و  یک کتاب و شاید یک خودکار لای آن داشت. صبر کردم از من رد شود. بعد بلند شدم دویدم طرفش و آجر را پرت کردم طرفش اجر از بالای سرش رد شد. آنطرف کوچه امد زمین. محمود مرا دید. کوله ام پشتم بود. فحش مادر داد. بعد دنبالم کرد.خواستم فرار کنم پشت شمشاد ها بعد به خودم لعنت فرستادم که احمق تو را دیده کجا میروی؟؟ محمود بهم رسیده بود بوی تند عرقش را حس میکردم. عین آهویی که شکست را پذیرفته درازکش شده بودم و منتظر الرحمان بودم که یهو حس کردم چیزی زیر دستم است. محمود پرید گلویم را گرفت که خفه ام کند. شست های پر قدرتش دور گلویم قفل شد. هیکل اش را انداخت روی هیکلم. ناخودآگاه دستم رفت به اجر دوم و یا سنگ یا اهن یا نخاله یا هر چیز دیگری که مهم نبود هم چیست با همه زورم کوبیدمش توی سرش... خاک پاشید تو چشمم و دیگر ندیدم. نصف کله محمود خاکی شده بود. گرد آجر بود. و بعد ارام یک شیار قرمز خون از پیشانی اش راه گرفت. بعد دوباره دستش را فشار داد که دومی را محکم تر جای همان اولی کوبیدم.محمود دیوانه چشمهایش طوفان شد. شکست  و درد نشست توی چشم هایش زد زیر گریه دستهایش را گذاشت روی سرش و کنارم افتاد روی زمین.در بهت و شک بودم. اما محمود داشت عر میزد. زیری آجر پوشت دستم را کنده بود. دستم میلرزید. بلند شدم با همان دست لرزان یک بار دیگر اجر را حواله کمرش کردم. دادش رفت آسمان نزن …گوه خوردم نزنننننننن..... اجر را پرت کردم توی جوب آب و ایستادم. با لگد زدم توی پهلویش که ولو شود. صورتش را ببینم. صورتش قرمز شده بود. انگاری که جنون خون قرمز محمود گرفته باشدم پیچیدمش به چک و لگد. ترتیب و اصولی نداشت با دست و پا محمود نیم خیز شده ملتمس را پیچیده بودم. التماس میکرد. نزن...نزننن...تا اخر که جانم تمام شود یا دستی بیایید مارا جدا کرد زدمش. بهش گفتم ننه ات خودت فلان است و پدرت قاچاق فروش است ... محمود خوابید زمین. یقه روپوشم باز جر خورده بود. یکی میگفت فرار کن حمید، فرار کن... یکنفر میگفت  اینو باید ببریم بیمارستان ... اینها برای کدام مدرسه اند…وحشی اند... با تمام وجود فرار کردم. کیفم را برداشتم و  فرار کردم. با صدای بالا پایین پریدن هایم کتاب و دفترم ریتم گرفتم. تصور میکردم پاهایم عین بازی سونیک گرد میچرخید و من چابک و سبک توی کوچه ها میدویدم. 

به خانه که رسیدم. مامان توی اتاق چرت میزد. بابا بزرگ پای سفره منتظر نشسته بود که نهار بخوریم. کیفم را پرت کردم و رفتم توی بغلش بهش گفتم. محمود دیوانه را زدم. حسابی زدمش....

بابا بزرگ خندید و آن تک دندان عقبش معلوم شد. خب دیگه نمیاد سراغت. همین شد. از فردا باید محکم راه بری و نگاهش کنی. خیلی خیلی محکم نگاهش کنی. همین

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

مادام اشنایدر

مادام اشنایدر اولین سرپرست بخش ترخیص و آخرین مدیر واحد بازرگانی بود. قبل از اینکه شرکت درگیر آتش سوزی و بحران مالی شود. دانست که اینجا جای ماندن نیست. سه ماه جستجو کرد، فایل باز کرد و مصاحبه رفت. بیشتر از هر آدم دیگری مستند و معقول تصمیم میگرفت. پنج نخ سیگار در روز میکشید و دو لیوان شیر می نوشید. همیشه قبل از ساعت هفت صبح می آمد. جلسات بیخود را شرکت نمیکرد و معاشرتش با همکاران لوده را در حداقل میزان ممکن نگاه داشته بود. تنها خصیصه اش که به ما شباهت داشت همین مزاج تند و بلغمی اش بود. عاشق برنامه ریزی بود و وقتی کسی سهوا و یا به عمد مانع تحقق برنامه اش میشد بدجور  بهم می ریخت. عصابیتش هم وقتی مشخص میشد که پشت میز می نشست خیره به مانیتور، پوست های مرده دور ناخن هایش را می جوید. این کار قطعا زشت ترین کاری بود که انجام میداد و چون ناخودآگاه برایش اتفاق می افتاد سعی میکرد مواقعی که عصبی است تو اتاقش تنها باشد و مراجعه کننده ای را نپذیرد.برای من که کارشناس تازه کار آن شرکت بودم فهمیدن همین جزییات رفتاری مدتی زمان برد. اما تفاوت مشاهده گری ام  و جسارت دم دمی ام باعث شد گه گاهی سول بپرسم و از همه مهمتر اینکه بتوانم در بسیاری امور که معمولا با کسی مطرحش نمیکرد با من صحبت کند. اولین بار که با من راجع موضوع غیر کاری حرف زد راجع مرد بود. راجع جنس مرد و حرفش بیشتر گله مندی بود تا مشورت. همانوقت فهمیدم که آن کوه اخم  و اوقات تلخی, قلب رئوف و کوچک و گرمی دارد که بدجور پیش مردی گیر کرده است. برایم جذاب بود بدانم آن آدم چه ویژگی خاصی دارد که دل او را برده. چه شکلی است؟ چقدر جاذبه بصری دارد؟ چقدر از نظر جنسی شاداب  بنظر میرسد و ...  بنابراین نه جوری که تایید یا رد اش کنم بهش فهماندم که نباید در این موضوع خیلی مردها را  مقصر دانست. بهش فهماندم که  سنسوری برای درک این ریز موقعیت ها ندارند. و بیش از هر چیزی از اینکه توقع دارید آن لحظه را عین شما دریابد توقع نابجایی است. درست عین چیزهایی که مردها توقع دارند شما بدانید. مثل اینکه وقتی دنده یک میگذاری و پا را از کلاچ بر میداری و ماشین میلرزد یا صفحه کلاچ تمام شده یا دسته موتور ترک برداشته و اینکه شمالغربی میدات ونک ابتدای خ ونک یعنی باید از میدان ونک رو به کوه بایستی و بعد امتداد ترقوه چپت ات میشود شمالغربی نه اینکه بپرسی همونجا که بانک سپه داره. تا حد ممکن سعی کردم مثال هایم عینی باشد و قابل درک اما در پاسخ بهم گفت ماشین من اتومات است توی سه سال اخیر هم اصلاً ندیدم موقع حرکت بلرزه... یا اینکه من برای هر قراری لوکیشن و ساعت  ملاقات رو میگیرم و طبق لوکیشن میروم. فقط یک جمله دیگر لازم بود تا مادام اشنادیر با خاک یکسانم کند که صفدر با سینی چای آمد داخل... دستمال یزدی مرطوب رو شانه چپش بود و  خنده کشدار حاوی تصویر سه چهار دندان تک و کج و معوج روی لبهایش. مادام نگاهش رفت به دستمال یزدی مرطوب و بعد با لحن سفت و محکمی گفت.. آقا صفدر؟ ظاهر شما مناسب پذیرایی یک جلسه رسمی است؟

صفدر که گویا گوشش از این حرفها پر ست خم شد چای را در لیوان دسته دار خودم جلویم گذاشت و بعد با بی اعتنایی گفت. میدونی آخه خانم این مهندس ما ماشاله الله ماشاله چایی خوره چایی تو فنجان های مهمون بهش کیف نمیده.... برای شما هم چایی کمرنگ تمیز آوردم. تاکید صدایش روی حرف ی تمیز آنقدر اغراق شده بود که لحن اش مسخره بنظر میرسید.

مادام اینبار داد زد. صفدر اون دستما کثیف چیه انداختی رو دوشت. برش دار.

صفدر جا خورده قایم دستمال را از روی شانه پایین کشید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

باید بنویسمش

1- نهال مُرد. خبر همینقدر کوتاه و شلاقی سرمان هوار شد. همکلاسی قشنگ و با انرژی دوره ارشد بعد از تحمل یک دوره سخت و کلنجار با سرطان حالا زیر خاک سرد آرمیده است و ما فقط داریم برای هم پیغام تسلیت و تسلا میفرستیم. گاهی فکر میکنم بیشرفم که کاری نمیکنم ولی حتی آنموقع هم که رگ غیرتم را با فحش به خودی باد میدهم کاری از دستم بر نمی آید. قدرت و جاذبه مرگ بیشتر است.خیلی بیشتر. دادگاهی است که هیچ شانسی برای تبرئه شدن در آن وجود ندارد. باید بپذیریم و بقول شاملو نوبت خویش را انتظار بکشیم. پست های اینستاگرامش که میخوانم بیشتر آتش میگیریم. نمیدانم از این به بعد باید با صفحه اش چکار کنم. عکس این پست از  آخرین پست اینستاگرامش برداشتم. امیدوارم راضی باشد. دردناک است. خواندنش برایم سخت است. وقتی میفهمم خودش فهمیده امیدی نیست. دستهایش را بالا برده و  انتظارش را میکشیده است.

2- مهر 1394 بعد از 7 سال وقفه، بخاطر سربازی و گزینش شغل و  اندکی دست تو جیب شدن و  پس از دو سال کنکور بالاخره ارشد قبول شدم. با احسان رفتیم آزمون دادیم و خیلی هم دربند نبودیم. هر چه بلد نبودم ازش گذشتم، هرچه بلد بودم نوشتم دو درس که ضریب بالایی داشتند را خوب زدم. قبول شدم. روز اول دانشگاه  اولین درس، اولین کلاس، برای یک سال اولی بی اعتماد بنفس حضور در کلاس عجیب و کمی سخت بود. کلاس را پیدا نکرده بودم و کلی دویده بودم تا بالاخره در دانشکده دیگر کلاسم را جسته بودم. استاد ادم گیری نبود. رفتم سر کلاس سعی کردم دورتر از بقیه روی نیمکت بنشینم. نیمکت های قطاری علوم پایه، ردیف های 4 یا 5 تایی با یک میله جوش شده اند روی صندلی نشستم بالا پوش رو روی پشتی صندلی انداختم دفتری را جلوی رویم باز کردم که محض احتیاط چیزهایی بنویسم. به محض تکیه دادن به تکیه گاه، صندلی از میله  اتصال جدا شد. پشتک زدم. دفتر پرت شد. خشتم باز و لنگ ها رو هوا... شانس آوردم سرم از پشت به زمین برخورد نکرد. کلاس ارشد مهندسی مکانیک آن هم از نوع ساخت و تولیدش 99 درصد پسر هستند آن یک درصد دختر هم برای خوشان مردی شده اند. هر 15 -16 نفر سر کلاس زدند زیر خنده. استاد را ندیدیم یا یادم نیست چه واکنشی انجام دادم. شرم و ترس اجازه فکر کردن ازم گرفته بود. بعد از مکثی فهمیدم کاری هم ازم بر نمی‌آید. نهال همان یک درصد حداقلی کلاس بود که بلند شد آمد دفتر و کاپشن و وسایلم را جمع کرد. حرکتش انگار فراخوانی به بقیه لندهور ها بود که بسه دیگه پاشید خودتان را جمع و جور کنید. نفر دومی امد کمک کرد بلند شوم . بعد پشتی صندلی را دیگر به حالت اول برنگرداندیم تا کسی رویش ننشیند.چند نفری هنوز میخندیدند. انرژی منفی تمام بودند. حرام زادگانی که تا سال آخر از یادم نرفتند. اما نهال  مرام بزرگی به خرج داد. بعدش هم  چند باری احوالم را پرسید. تجربه زیسته اش بالا بود. میدانست اینجور وقتها باید چه کار کرد. که طرف از خجالت و شرم اب نشود. بهم میخندید اما خنده اش تسکین بود و  از پختگی اش بود..

 

3- دی ماه 94 موسوم امتحان بود. همان درس کذابی، همان استاد پوکر فیس، سخت امتحان میگرفت. برای من که سال اولی بودم چاره ای نبود . اموزش کلاس های بنجل اش را بارمان کرده بود. توی کتابخانه مرکزی نشسته بودم. نهال آمد. تازه فهمیده بودم اینستاگرام دارم. تازه فالو و اکسپتی کرده بودیم.تازه فهمیده بودم برای یک شرکت مشاور مهندسی کار میکند فهمیده بودم فیکس اکویپمنت کار است. سلام کرد. توی ان سالن کتابخانه مرکزی همه چیز تفکیک بود. صندلی ها، راهرو ها، حتی بوفه اما نهال گفت  اشو بیا  اخرین ردیف که لب مرکز باشیم من بنشینم این طرف تو ان طرف تو بپرس من جواب دهم ببینم چقدر بلدم. برایش فهمیدن یک چیز در بیانش بود. فرضیه اش این بود که اگر بتوانی چیزی را تعرف کنی یعنی خوب بهش مسلط شدی. شیوه من خیلی انفرادی تر بود. من در سکوت درس میخواندم و به کسی توضیح نمیدادم. معمولا هم نمیخواندم حواسم پی چیزی میرفت و یادم میرفتم داشتم چه کار میکردم. اما نهال اجتماعی تر بود. حواشی همه چیز را خوب میفهمید و حرکات را حتی بدوی ترینشان را  تحیلیل میکرد. من نمره بهتری از آن درس و آن استاد گرفتم. نهال اما دلخور نشد. نگفت تو که میدانستی چرا نگفتی. فامیلی نهال با  نون شروع میشد و فامیلی من با واو  کم پیش می آمد سر امتحان کسی بین ما بنشیند. ما دو حرف الفبای پشت سر هم بودیم. که سعی میکردیم برای رسیدن به واژگانی درست تر هوای همدیگر را داشته باشیم.

4- خرداد 95 فهمیدم پدر نهال مرده است و او این یکسال حرفی از پدرش نزده بود. یا زده بودم و من نفهمیده بودم. یک عکس و چند آرزوی خوب برای پدر در گذشته اش در صفحه اش گذاشته بود. بعد تر فهمیدم چرا نهال با اینکه یک ورودی قبل تر از ماست عمده کلاس هایش را با ما برداشته است. نهال یک ترم شاید هم بیشتر سوگوار بوده است. پدرش نقش بزرگی در زندگی اش داشت. شیفته ای او بود. و رفتن ناگهانی اش ضربه بزرگی برایش بود.

5- دی 96 من تار خریدم. تار دستجردی حقوق سه ماه ام را یکجا دادم تا تار را خریدم. نهال آن زمان تار میزد. استادش عباسی نامی بود که نهال ازش زیاد تعریف میکرد برای من که عجیب در گیر تار فرهنگ شریف و محمدرضا لطفی بودم بزرگترین مشوق برای شروع، نهال بود. خیلی روزهای غریبی بود. انگاری ما میفهمیدیم برای مکانیک خواندن ساخته نشده ایم. قبول شده بودیم. باهوش بودیم. میفهمیدیم اما انگیزه تمام کردن نداشتیم. درس اجزا محدود خیلی عیان این ویژگی را نشانمان داد وقتی همه  هن و هن میکردند ما فهمیده بودیم قضیه از چه قرار است. بابت  این موضوع  میدانستیم  مورد حسادت هستیم اما سعی میکردیم کار خودمان را بکنیم. بیشتر بریم کافه و با دو سه تا دوست خسته و لوزر خود بیشتر وقت بگذرانیم. انگاری رسالت ما در همین حال خوب ایجاد کردن بود.

6- نهال بارها نجات ام داده. بعد از آن سال کابوسی هر وقت با کسی آشنا شده ام. هر وقت جرقه مهری در دلم زده شده نهال با اختلاف سنی پنج ساله و  جربه زیست صد ساله باهام حرف زده. نجاتم داده. نوصیه نکرده بیشتر مرا شنیده است. جوری که حرفم را زده ام. جوری که تروما  نزدیکی از آدم ها را فراموش کرده ام. خودم را جلویش سانسور نکرده ام. حسرت و افسوسم هم بیشتر بخاطر همین است. کم شدن  و خالی شدن جهان از کسی که تورا میفهمد درد بزرگی است. بزرگترین درد شاید. 

7- سه سال پیش خبر ازدواجش را شنیدم. واقعا برایش خوشحال بودم. داماد،همکار و هم رشته ای بود که مدتها دوستش داشته است. ماه عسل و سفرشان برایش جذاب و پرخاطره بود. از برادرهایش از برادرزاده هایش برایم گفت. کاش حالا هم بود. کاش هم می شنید. کاش حالا هم  میتوانستم از تر زدن هایم در روابط عاطفی برایش بگویم. از برادر زاده هایم بگویم از برادر زاده هایش بشنوم. کاش الکی بخندد، الکی تر لپ اش چال بیافتد . چشم هایش برق بزند. از هیجان سفرهایش بگوید. کاشکی حالا بود که برویم ادا فلان استاد را در بیاوریم. از نمره و معدل پایین مان جوک بسازیم. کاش بود... ای کاش بود

۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
Hamid Oo

پرسه در مه

-- اتود نوشتاری برای موقعیت--

جمشیدیه مه دار و خیس است. نفس میکشد. مثل دختری ظریف و با گیسویی بلند که در اول ماه قوس از حمام درآمده و بخار پیچ در پیچ از لای موهای پیچ در پیچ ترش بر میخیزد. سنفگرش اش خیس و به شکنندگی خودش است. آن ردیف بلند چنارهای 50 ساله اش در آسمان بهم پیچیده و در مه غلیظ درست عین ابدیتی نامطمئن و کشف نشده میماند. چیزی که از ورای آن هیچ نمیشود فهمید. نفس ها از فیلتر ماسک میگذرند و بخار میشوند. آدمها دوتا دوتا روی سنگفرش های خیس با احتیاط قدم میزنند. از کور بودن نور و پاشیده شدن مه همین قدر میتوان گفت که هر چند متر یک شعاع نور از ارتفاع سه متری تابیده میشود و نرسیده به زمین گم میشود. همینقدر میشود دانست که پیاده رو کجا از محوطه درختها جدا میشود. گربه ها از زور گرسنگی و گشادی پا به پا دنبال کون عابران می آیند و چشم های کلاغ ها کمین کرده و حواس جمع پی هر لقمه پس مانده یا  مرحمت عابری دو دو میزنند.

مرد آخرین بوسه را از کونه سیگار میگیرد. چهره اش لحظه ای از فشار بوی سوخته فیلتر چروک میشود. سیگار را با غیظ پرت میکند و از حرص لگد مالش میکند. دود با تاخیر جوری قاطی مه میشود که از نزدیک هم نمیشود فهمید مرد سیگار میکشد. بارانی بلند سرمه ای تنشاست  که  رنگ سرشانه هایش رفته یا در غبار به طوسی میزند. پولیور کاموایی قرمز رنگش زیر بارانی پیداست و  امتداد پاهایش جایی پایین از زانو  محو میشود. در آن  قامت بلند و شانه های پهن  با بند بارانی و  چتر مشکی و بزرگش انگار یکه  غول فراخوانده چراغ جادوست و روی هوا معلق.

بالا تنه اش میچرخد و با دقت  دو مسیر سنگفرش باریک را  دنبال میکند. مچش را  پی دیدن ساعت بیرون ممی آرود و  تکان میدهد. بعد انگار که ساعت دما را  بهش تذکر داده باشد . دکمه های بارانی را  یه به یک با  یک دست میبندد. یقه های پهن را  بالا میزند و گردن و چترش را  جوری پایین می آورد که انگار چتر از یقه پالتو بیرون زده و آن  هیکل تنومند سر ندارد.

گربه ای با دم بالا جهیده و با کرشمه و نوک پا خودش را  به مرد نزدیک میکند. یک دست خاکستری است و مشخص نیست موهای تنش را از سرما پف داده یا همینقدر فربه است. چشم هایش عین دو تیله پنچ پر به زرد کهربایی میزند. لحضه با تردید به مرد نگاه میکند. بعد آرام لای پاهای مرد میخزد. مرد سایش گلوه ای نرم و شبه وار را لای پاهایش حس میکند.گردن میشکد و گربه را میبنید. لگد را  زیر شکم گربه میکشد و میگوید: قرم دنگ ... تو هم فهمیدی با ما آره؟ همه جندگی هاتون جا دیگه است به ما که میرسه پشت چشم نازک میکنید... گربه پیش از شنیدن حرف های مرد از روی سنگفرش لای شمشادها میپرد و جای لگد بوت بلند مرد زیر پهلویش ذق ذق میکند.ادامه حرفهای مرد عین حدیث نفسی لای مه گم میشود.  دستش پی سیگاری روی جیب داخل پالتو میرود اما حوصله باز کردن دکمه ها را ندارد. تنها عابر تنهای روی سنگفرش ها زنی است که کاپشن پف دار  آستین حلقه ای زرد رنگی گردن تا پایین پاهایش را پوشانده. بی ترس از لیز خوردن روی سنگفرش ها راه میرود. شال کرکی روی سرش پس رفته و میشود طیف مشکی تا شرابی را از فرق سر تا گردنش تشخیص داد. از پیاده روی پشت سر مرد می آید. بازوانش قاب کاموایی کشداری است که  قالب تنش است  و عجیب که در این فصل سال به همین  لباس بسنده کرده است. سینهایش برجسته و  متصل با هر شتاب هر قدم روی سنگفرش لمبر میخورد و مرز بین شلوار مشکی چسبان و پولیور جذمش در مه پیدا نیست.

چند قدم مانده به مرد می ایستد. شانه ها و شلال  موهایش از شدت نم خیس  و مجعد شده است. نوک دماغش قرمز شده. از داخل کیف بزرگ و چرمی رو ی کولش چیزی بیرون میکشد. صورت اش را با احتیاط خشک میکند. کمی عطر به سفیدی مچ های دست بیرون مانده میپاشد. دو باره پا تند میکند. ... نرسیده به مرد گروپ گروپ خود خواسته ای درست میکند. سر مرد پی صدا میچرخد. دو نگاه در فاصله ای 4 تا پنج متری به هم گره میخورند. آدمها در ان لباس جثه  بزرگتری از وقتهای دیگر دارند. لحظه ای مردد به هم نگاه میکنند.. سعید،؟ خیلی منتظر موندی؟ به دروغ میگوید نه... یعنی مهم نیست.

دختر دست دراز میکند. مرد چتر را دست به دست می کند و با دست راست دستهای دختر را میگیرد. خون توی بدن دختر می دود. مه بالا تر می آید. آدم ها، سایه ها  و درخت ها در مه گم می شوند. مرد دست را دور شانه های زن میفشرد. با فشار کف دست زن را یله میکند سمت خودش. سگ ها زوزه میکشند و گربه ها برای در امان ماندن از مه از بلندی ها بالا می روند. نفس ها دم کرده و از دهان بیرون نیامده محو میشوند. آرام قدم میزنند. با ریتم هماهنگ و بی عجله ای راه میروند.جمشیدیه به یکباره خالی از آدم شده. حتی گربه ها و سگ های ولگرد هم دیگر نیستند. زن و مرد پیاده راه سنگی را به بالا میروند. مه پایین می آید. مرد پی موجود زنده ای چشم می گرداند. انگار تا حالا متوجه نشده بود. زن اما لاینقطع نگاهش میکند. مرد سر بر میگرداند که چیزی به دختر بگوید. چشم های امانش نمیدد. سکوت. نفس. نگاه ... دو عاشق بی اختیار هم را می بوسند. مه سرعت میگیرد. صدای زمزمه می آید. زمزمه ای گند و نامفهوم... صدای باد و کلاغ هایی صد ساله که به یکباره قار قار میکنند. مه شکل گردبادی به دور زن و مرد میپیچد. دست ها و لبها در هم چفت میشوند. مه عشاق را میپیچد. چیزی از سیاهی پالتو و لباس ها دیده نمیشود. صدا اوج میگیرد. سگ ها پارس میکنند. جمشیدیه یخ می بنند. عشاق در سکوت دلپذیری محو میشوند.صدای جاری آب می آید.

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

"اجازه خانم جلالی" به ما یاد داد عاشق باشیم

دوست دارم هشتاد و هفت سال زنده بمانم. این عدد را همینجوری پیدا کردم چون از سوم دبستان از ضرب هفت در هشت خوشم می آمد و حاصلضرب را سریع یاد گرفتم. میگفتیم : هَفل هَشتا، پلنگ و شیشتا و هیچوقت نفهمیدم کدام شیر پاک خورده ای این روش شعرگونه خلاق را برای یادگیری جدول ضرب و حساب راه انداخته بود.حتی ازحاصل جمع هفت و هشت هم خوشم می آمد. پانزده عددی فرد بود که از حاصل جمع یک عدد فرد با یک زوج ایجاد شده بود. معلم سوم دبستان مان که اسمش" اجازه خانم جلالی" بود .(بی کم و کاست  اجازه را مثل نام کوچکش همیشه موقع خطاب کردنش استفاده می کردیم حتی اگر الان بعد بیست و چند سال ببینمش بازهم بهش می گویم "اجازه خانم جلالی ") اینطور یاد داده بود که هشت چون بزرگتر است سه تا از خودش میدهد به هفت که کوچکتر است چون عاشقش است، تا هفت ده شود بعدآنچه برایش باقی می ماند را هم اضافه می کند اینجوری میشود که حاصل هفت بعلاوه هشت مثل حاصل ده به علاوه پنج میشود. چون گمان میکرد ده و پنج رندترند و در ذهن بچه های شیطان عشق فوتبال بهتر می ماند. روش من در آوردی بود که من دوستش داشتم.  اجازه خانم جلالی بلد بود قصه ببافد و بچه ها را درگیر ماورا کند بعد جوری که آن چهل و دو دانش آموز آشوبگر را رام و اسیر رویا پردازی کرد،مفاهیم درسی را جا می انداخت. این شده بود که ما موقع خوردن خوراک لوبیا برای یازده لوبیا سبز داخل بشقاب با سه تکه هویج یک سناریو جنگی خیالی تو ذهنمان میساختیم. که هویج ها میخواهند حمله کنند چون بزرگ و قوی اند اما لوبیا سبزها تر و فرز و زیادترند پس برنده میشوند. بعد تلفات جنگ را با چنگال توی دهان فرو میدادیم. و آخر سر خون های ریخته از این نبرد سهمگین را که توی کاسه یا ظروف گود ملامین گرد مانده بود سر میکشیدیم یا از آن بهتر نان بربری گشتالود تویس ترید میکردیم. که نوعی حکم بازسازی بعد جنگ داشت.

من دوست دارم هفتاد و هشت ساله شوم و هنوز نگفته ام که این مرگ میباید در حین روزنامه خواندن جلوی پیشخان مغازه ای محلی باشد که مشتریان زیادی ندارد. مغازه ای که ماحصل دریافت سنوات سی سال کار  به دست اورده ام. فروشگاه کتاب و نوشت افزار است. کتاب هایش هم همه آن چیزهایی است که خودم خوانده یا استفاده کرده و دوست دارم. مغازه ای که درست کنار کافی شاپ خانگی احداث شده شایدم هم طبقه بالای کافه، ساختمان آجر بهمنی نقلی که طبقه دومش خانه قشنگ است با بالکن و پنجره های بزرگ و نورگیر و در بالاترین طبقه دارم با زنی زندگی میکنم که دیوانه تر از خودم است. مشغول تر از به زندگی و البت سر زنده تر. بچه ای اگر داشته باشیم از اب و گل درآمده و من هر روز روز تخته ای که احتمالا تا آن زمان  دیجیتال یا یک حالت غیز فیزیکی شده چیزی مینویسم. مثلا شعری با این مفهوم که تا دلتان میخواهد همدیگر را ببوسید. یا توی خیابان برقصید و از بودنتان لذت ببرید. من توی خانه آجر بهمنی قشنگم تلاش میکنم از زندگی ام لذت ببرم مادامی که در حال دارم ازش لذت میبرم. ادمها را دوست بدارم همانطور که حالا ادمهایی را خیلی دوست دارم از بعضی ها هم عنم بگیرد بدون اینه ناراحت به  زوایای چپی ام باشم. و به هر زوجی که چشمهایشان موقع دیدن هم برق زد بگویم اجازه خانم جلالی معلم سوم دبستان من بود که یادم داد تخیل چیز خوبی است و باید عشق ورزید. حالا من هم حرفم به شما همین است که خیال کنید و عشق بورزید. حتی اگر در سختی هایی گیر افتاده اید.اگر عمر کوتاه است، عمر غصه ها  که دیگر اصلا به حساب نمی آید.

#حمیدوو

 

۵ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

یک نامه عاشقانه

یک جایی یک زمانی در یک کارگاهی قرار شد یک نامه عاشقانه بنویسیم. برای محبوبی که حتی اسمش را هم قرار نبود خودمان انتخاب کنیم. محبوب من به قید قرعه از بین مریم و نازنین و نسترن و شیوا این یکی درآمد. من چند سطری برایش نوشتم. هیچوقت هیچ کجا منتشرش نکرده بودم. حتی از خواندنش در کارگاه هم شرم داشتم. شانسم زد اتفاقی افتاد نوبت خواندن به من نرسید. حالا در بلبشو کرونا و روزهای بارانی لا به لای فایل ها و کاغذهایم مجدد پیدایش کردم. گفتم اینجا منتشرش کنم. شاید بخوانید حالتان کمی بهتر شود. کسی برای آدم نامه عاشقانه بنویسید حال خوب کن است. هرکه میخواهد باشد. یک جور نامه سرگشاده است به همه محبوب های نازنین بی محبوب..... مشغول ذمه من  هستید بخندید یا  فکر کنید خبری هست.

 

نازنینی، نازنین، نازی، ناز خانم، ناز دانه جان

سلام

من چه بخوانم تورا؟ چگونه تورا توصیف کنم؟ روی رج به رج بافت پیراهن و لباسهایت بنویسم Fragile، بنویسم و بچسبانم که  پوست این زن از شیشه است.پوست پیاز است.نرم است،نازک است.با احتیاط و احترام برخورد کنید.زن است.یک زن تمام. که برایم حس مداوم است،انگیزه تمام وقت که به یگانگی و ویرانی می­کشاندم.

به انسانیت و عاشقانگی. به فراموشی،فراموشی محض از خود. بهتر بگویم به فراموشی از هرچه مرا از تو دور می­کند.

نازنینی که اینگونه محو نگاه ات هستم. محو نگاهی که تاب دار است از پشت عینک و من همین تاب را دوست دارم همین منحصر به فرد بودن و قشنگی اش که مرا از خود بی خود می­کند. وقتی آفتاب دم غروب می پاشد روی موهایت ، موهایی که خمیر مایه حریر است دل رعشه آهوی رمیده از صیاد، بس که ظریف است، بس که آدم را می کُشد، بس که آدم را  می کِشد.بس که دستها و انگشتانم را  میخواند. تا تاب دهمشان ، راه بگیرند بینشان و بازی بازی کنند تا خواب بیایید سراغت. خواب شوی یک خواب کوتاه حتی ، همان دم، ساعتها از کار بیافتند.زمان نگذرد. سرو صورت زیبایت و شلال موهایت  لای سر پنجه هایم  باشدو مشامم مملو از عطر تو باشد. بوی مداوم تو.

من دیگر من نباشم. ندانم کی ام؟ بهر چه بوده ام و حس کنم زندگانی (آنچه گذشته است) همه باد هوا بوده ، عذاب مداوم بوده است و حالا  تمام شده. شفق دور در آسمان به روشنی گراییده و حالا آن  دیدنت ،لحظه لمس کردنت، فکر بوییدنت، زندگی است.

نازنینی که نمیدانم  با او چه کنم. پوست کلفتی ام در مقابل تو کلافگی پسر بچه های دم بلوغ است.در ندانستن در شتاب زدگی در کلافگی و استیصال که چه بگویم؟ چه کار کنم؟ کجا بروم.

لابد می­خندی؟شاید هم اخم کنی؟ لابد زنده شوم یا  بمیرم.

لابد می گویی دیوانه ام. می­گویی  دروغگویم و.... باشد همه اینها  را دوست می­دارم. اما خواهشا چیزی بگو. بی حرف نمان. من می­آیم  می­نشینم ساعتها به همین چند عکس ات نگاه می­کنم. به لوزی ای رنگی روی پولیورت به  انعکاس عجیب نور روی موهایت به  تراش بینی و تیزی چانه ات.آنقدر بی حرف می­نشینم که گوشی خاموش شود. که شب تار شود. که چشم هایم آب بیاورد.

به آنچه برایت مقدس و عزیز است،به جان کتابخانه ات. به جان نیما  که دوستش داری وشعرش را میپرستی، جوابم بده.

یا به قول شاملو که میپرستمش  "پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو"

 

میوه بر شاخه شدم

سنگ پاره در کف کودک ، طلسم معجزتی مگر پناه دهد از گزند خویشتن ام

چنین که دست تطاول به خود گشاده، منم.

بالا بلند

در جلوخان منظرم

چون گردش اطلسی ابر قدم بردار

از هجوم پرنده بی پناهی

چون به خانه باز آیم

پیش از آنکه در بگشایم

بر تخت گاه ایوان

جلوه ای کن

با رخساری که باران و زمزمه است.

                                  

 

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
Hamid Oo

قمیشی در پاییز سوم دبستان

 پاییز بود. غروب بود. سوم دبستان امام جواد درس می خواندم. یک هفته صبح میرفتم مدرسه یک هفته عصر. مدرسه دو شیفت بود و درندشت. هزار و دویست دانش آموز داشت. گوسفندی کلاس ها را پر کرده بودند. افتخاری صمیمی ترین دوستم بود. خانه شان درست روبروی مدرسه بود. بچه خوشگل کلاس بود. محمود زنگ های تفریح میبردش پشت آبخوری انگولش میکرد. پسر خوبی بود. یک برادر داشت و مادرش شبیه مادر سوباسا خوشتیپ بود و موهای طلایی داشت. کاست را او بهم داد. برایش کادو تولد جامدادی خریدم.جامدادی دو طرفه با جا تراشی و جلدش تلق بود تویش آب و اکریل و پولک داشت. بوی وانیل میداد. سه تا مداد و یک پاک کن factis هم تویش بود. از آن نرم هاش که میشد روی کاغذ کشید و باهاش پز داد. رفته بودم خانه شان یک هفته بعد از همان تولد که پاییز بود و باران میبارید و برگ های چنار گندهِ گندهِ زردِ زردِ می ریختند روی کاشی های پیاده رو. کاست را بهم داد گفت دایی اش برایش آورده. دایی افتخاری بزرگ بود سبیل داشت. از دائی محسن من هم بزرگتر بود. بهم گفت کاست را توی شرت ات قایم کن. یا بگذار پشت زیر پوش،کمربندت را سفت ببند. کمربند پوست ماری داشتم. بابا خریده بود سگک طلایی داشت. سفت بستمش کاست کاغذ آبی و سفید داشت. سونی بود. رویش با خط کجکی و خودکار سیاه نوشته بود "سیاوش" کاست را توی زیرپوشم  جلوی نافم گذاشتم . کوله را انداختم و تا خانه دویدم. توی خانه بابا یک کاست خور دو بانده خریده بود.  ناسیونال بود که میگفتند اصل ژاپن است. بازار مشترک نیست. ناسیونال ما اصل بود بابا خودش میگفت. پزش را به عمو میداد.باهاش شعر میخواندم ،سعید قران میخواند و وحید حرف میزد و بابا ضبط میکرد. میکروفون داشت.میکروفون کله گنده شبیه بستنی. دست میگرفتی حرف میزدی صدایت از توی بلندگو ها پخش میشد. 
آفتاب توی آسمان قرمز بود. مامان توی اتاق چرت میزد. وحید کلوب رفته بود سعید تقویتی داشت. کاست را توی ضبط دوبانده گذاشتم . دکمه را  فشردم. وحید یادم داده بود دکمه بزرگه را باید بزنم ،دکمه بزرگه را زدم . خش داشت بعد صدا امد. صدا  زدن چیزی شبیه تبل. افتاب کج تابیده بود از پنجره تو افتاده بود از درز پرده و دیوار رد شده بود .افتاده بود روی فرش لاکی قرمز. کاغذ آورده بودم. مداد رنگی 24 تایی جلد فلزی،ضبط داشت میخواند" چشمهای منتظر به پیچ جاده...دلهره های دل پاک و ساده ..." نقاشی میکشیدم. دوست داشتم بلد باشم با مداد سیاه طرح بزنم. دایی افتخاری با مداد سیاه طرح میزد. عکس مرا کشید قشنگ در آمده بود. دوست داشتم آن طوری بکشم. دوست داشتم  مامان را بکشم. همان عکس عروسی اش  که لپ ندارد موهایش سیاه است و رنگ شبق است.
ضبط میخواند " بزار آدما بدونن میشه بیهوده نپوسید. میشه خورشید شد و تابید ، میشه آسمون و بوسید"  
کاغذ را سیاه  میکردم. به افتخاری فکر میکردم. یک صفه  دو صفحه سه صفحه ده صفحه  کشیدم و کشیدم... 
سیاوش خواند وخواند ... من کشیدم و کشیدم. هر چه به ذهنم می آمد کشیدم. من لال بودم و  انچه قمیشی میگفت برایم تصویر میشد و من تصویر را  می کشیدم.کشیدم و کشیدم.. 
پاییز بود. آفتاب کج راه می تابید. نور افتاده بود روی فرش لاکی و  صورتم .گرم بود. چشم هایم را که می بستم نور میخورد پشت پلکهایم و رگ های نازک خون پیدا می شدند. 
پاییز بود ضبط دیگر نمی خواند. وسط کاغذ و مدادها خوابم برده بود. آفتاب پس رفته بود. صدای اذان می آمد. کسی که رویم پتو کشیده بود. نقاشی هایم کف خانه پخش بود. نقاشی هایم تصویر هایم بودند وقتی  قمیشی میخواند " عجب ای دل عاشق تو هم حوصله داری. تو این سینه نشستی هزار تا گله داری".
پ.ن :موزیک های  یاد شده را  اینجا پیدا  می کنید.
۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo