حمیدوُو بَرگ‌بیدوُو

برای روشنایی بنویس.

۱۰۴ مطلب با موضوع «به روایت یک شاهد عینی» ثبت شده است

سند بردگی

باید این را جایی مینوشتم. باید ثبتش میکردم در روزهایی که کشتار وحشیانه در جای جای ایران برقرار بود و اینترنت و تلفن بین الملل قطع بود تا کسی از این جنایت اطلاعاتی برای کسی نفرستد. حدود 700 بازرگان دارای کارت بازرگانی برای ارتباط با شرکای تجاری خود آنهم برای بیست دقیقه به محل اتاق بازرگانی تهران مراجعه کردند، تعهدنامه مکتوب امضا کردند و تحت نظر یک آدم امنیتی دقایقی به اینترنت بین الملل وصل شدند.

تعهدنامه استفاده از اینترنت

هدفم از نوشتن ابدا تقبیح کار بازرگانان نیست چرا که خودم هم آن روزها دنبال 5 دقیقه دسترسی یا فقط قابلیت چک کردن ایمیل هایم بودم . ابدا نه میخواهم ازشان انتقاد کنم یا کارشان را نکوهش کنم. هرچند معتقدم کارشان نوعی به لجن کشاندن شخصیتشان بود. هدفم ثبت میزان ترس و عمق جنایت  حاکمیت بود که بدون اطلاع قبلی همه راه های ارتباطی را قطع کرد. این کار نوعی خودزنی هم هست و نارضایتی بیشتر به همراه دارد. وقتی متوجه ابعاد واکنش ها بشوی شاید بتوانی تصویر دقیق تر از واقعیت منقطع و سانسور شده بدست بیاری. اعتراضات به وضعیت معیشتی در دی ماه 1404 بزرگترین، گسترده ترین و بی سابقه ترین اعتراضات از بهمن 57 در ایران بوده است. تصویر منقطع ، سانسور شده و تحریف شده این روزها  شاید نتواند پازل کاملی از وضعیت موجود دست بدهد اما شدت واکنش میتواند ابعاد کنش واقعی را نشان دهد.

۲ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۱
Hamid Oo

راه این است، چاه این است.

امسال دقیق 13 سال است که کار میکنم. بعد از دانشگاه و سربازی رفتم سر کارو هفت سال اول در یک شرک تولیدی در 45 کیلومتری جنوب تهران کار میکردم. در یک شهرک صنعتی که مسیر دسترسی جز خودرو سواری نداشت. سرویسی بود که مارا میبرد و می آورد. عملا  خارج شدن در میانه روز و انجام کار دیگر در آن شهرک دور افتاده مفدور نبود. اما 6 سال است در شرکت دیگری در تهران مشغول بکارم. در میانه شهر، فاصله شرکت تا خانه حدودا 12 کیلومتر است اما زمانی مصروف برای دسترسی به محل کار گاهی همان زمانی است که در شهرک صنعتی بودم. روزی دو ساعت تا سه ساعت صرف رانندگی در ترافیک میشود. استرس های زیادی وارد میشود. تازه من مشکل جای پارک و هزینه و ریسک های دیگر را ندارم. وقتی 20 ساله یا 22 ساله بودم خیلی علاقه داشتم ماشین داشته باشم و در شهر رانندگی کنم. ولی حقیقتش را بخواهید الان اصلا از رانندگی در شهری مثل تهران لذت نمیبرم. برایم اعصاب برانگیز است و نوعی فرسایش با خود بهمراه دارد. قبل تر راننده های تاکسی را دیوانه میپنداشتم الان میفهمم واکنش روانی به این همه تنش فقط نوعی دیوانگی و لاقیدی است. امروز نقشه کامل خطوط 11 گانه مترو تهران منتشر شد. یعنی قرار است تا سال نمیدانم چند تهران از منظر دسترسی به مترو همچین شکلی بخودش بگیرد. طرح مترو در ایران از سال 1355 آغاز شده بود و برنامه ای 20 ساله بود. یعنی اگر انقلاب رخ نمیداد با احتساب یک یا دو سال تلرانس سال 1375 باید شبکه مترو در تهران تکمیل میشد. طبعا اگر انقلاب رخ نمیداد وضعیت جمعیتی و معماری و مدیریت شهری تهران هم متفاوت بود. کاری به گذشته ندارم باور دارم اگرهمین حالا بودجه ها کنترل شود و قیمت های غیر تحریمی و پیمانکارهای رقابتی به میدان بیاییند قطعا هزینه سیو شده در کاهش مصرف سوخت، کاهش تعداد تلفات، کاهش الودگی هوا، کاهش  میانگین دما و درنتیجه کاهش مصرف آب و برق در تهران بارها بیش از هزینه های صرف شده در متزو خواهد بود.

یعنی کلاف سر درگم اتفاقا راهکارهای ساده دارد. شبکه مترو و پاک را توسعه بده، اگر کسی خواست از ماشین شخصی استفاده کند هم استفاده کند ولی هزینه اش را بپردازد. مسئله مدیریت شهری در ایران عدم جایگزینی راهکاراست . یعنی می گویند طرح آلودگی هوا داریم ولی نمیگوید اگر ماشین نیاریم چطور به کارمان برسیم؟ مترو تهران ظرفیت سه میلیون سفر شهری روزانه را دارد؟ وقتی این منطقه نه مترو دارد نه اتوبوس نه تاکسی چرا باید سوار خودرو شخصی نشوم؟ وقتی بنزین از آب معدنی ارزان‌تر است چرا نباید هر هفته بروم باک ماشینم را پر کنم و قیافه متجددانه به خودم بگیرم؟

مسئله ساده است. راهکار هم حی و حاضر است فقط مسئله انگیزه است که میخواهی کاری برای کمک به مردمت انجام دهی یا آمده ای برای کار دیگر.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

میراث ناملموس

#نجف_دریابندری را که حتما میشناسید. مترجم بزرگ فارسی که پیرمرد و دریای همینگوی را بالحن بوشهری به فارسی برگردانده بود. نجف مدتی در جنوب به تنها زیست کرده بود. بعد این تهایی باعث شده بود خودش برود سراغ آشپزی ولی فرقش با آدمهای معمولی این بود که بعد از مدتی کتاب "مستطاب آشپزی" را درآورد که کتابش نه فقط یک کتاب دستور العمل پخت، بلکه فرهنگ غذای فارسی و ایرانی است.

احتمالاً چراغ ها را من خاموش میکنم را یکبار خوانده اید یا حداقل اسمش به گوشتان خورده. نویسنده اش #زویا_پیرزاد است. پیرزاد هم تجربه های زیسته خود در باب شستشو و لکه بری از انواع پارچه و لباس را که حاصل یک عمر زندگی است در یک جزوه 25 صفحه ای به اسم لکه ها جمع‌آوری کرده. 

همه اینها را گفتم که بگویم اولا هر کاری که الان درحال انجامش هست. کار مهمی است و اگر درش مهارت کسب کنید خوب است. دوم اینکه به هر حال اگر جهود و قرمطی و خداناباور هم که باشید به هر آیین و مرامی نشر دانسته ها کار نیکویی است. پس به فکر جمع‌آوری و انتشارش باشید. ولو در یک وبلاگ فکسنی یا کانال تلگرامی یا جزوه کاغذی. اینها میراث ناملموس شماست. اینکه مثلا انواع گل ها را بشناسید. یا بلد باشید چطور درخت پیوند بزنید یا بهترین روش برای اتو کشیدن انواع پارچه ها،بهترین راه های استفاده از مترو که درست جلوی ورودی و خروجی ها پیاده شوید. اینها را دست کم نگیرید زندگی در این اتفاقات و قواعد خود ساخته نهفته است.

دست آخر اینکه خلاصه ای از کتاب جزوه پیرزاد و مهارت هایی که خودم با آزمون خطا برای لکه بری لباس بدست آورده ام  را با یکجا در سایت la veste دیدم و اینجااشتراک میگذارم. چون در خانه ی ما از نوجوانی به بچه ها یاد داده شده  که خودشان لباس های چرکشان را جمع‌آوری کنند و در تایم مشخصی برای شستشو اقدام کنند. درست به شیوه lundry room های خارجه، با این تفاوت که لازم نبود برای راه‌اندازی دستگاه سکه بیاندازیم.

شیوه لک بری به روش حمیدوو را در ادامه مطلب بخوانید. 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

قصه ات را روایت کن

#ماه_پیشونی را اینجا بشنوید.بعد این چند سطر را بخوانید

بی رحمی است اگر اینکار را را آهنگ خانم #گوگوش بنامیم. چرا که اوج هنر در کلام است و بقول انجیل در آغاز کلمه بود. واقعا هم کلمه بوده و هست. ماه پیشونی با استعاره از یک افسانه کهن ایرانی شروع میشود. یک جور سیندرلای ایرانی، پسر حاکمی که سوار اسب سپید دنبال دختری می آید که ماهی نقره ای بر پیشانی دارد. دختری یتیم تحت سلطه مادرخوانده که در زندگی فقط مورد لطف دیو و پری قرار گرفته و فرصت رقص با شاهزاده را پیدا کرده است. اما قصه با زاویه دید دوم شخص، از زبان زن (در معنای عام آن) خطاب به شاهزاده (یا مرد) شروع میشود. ای سوار اسب ابلق دنبال چی میگردی؟ تو که پسر نجیبی هستی پس چرا اینقدر اُسگلی . چشم هاتو باز کن. تو تاریکی محض دنبال چی هستی؟ دختری با یک ماه بر پیشانی؟ ماه پیشونی قصه دیو و آب سفید است. خواب است. رویاست. رهایش کن. ماه پیشونی مال قصه است.

دقیقا همینجای شعر زاویه دید به اول شخص تغییر میکند. زن، از حقیقت زن میگوید. از خودش. که دیگر از افسانه ها دور است. ماهی بر پیشانی ندارد. بین زمین و آسمان مانده. نه آنقدر خوی شیطانی دارد نه از آسمان آمده. یک آدم معمولی است. خودش را همراه معرفی میکند نه خورشید هفت آسمان. میخواهد مال دنیا را فلزی یا چوبی را  رها کنید. میگوید صداقت تو را میفهمم. قلبم به شفافیت قلب توست، نه بیشتر نه کمتر.... اینجاست که بنظرم #جنتی_عطایی بازی را برده است. بیلاخش را به فمینیست های دوزاری غرغرو نشان میدهد. بهشان میگوید که من قصه را زدم و بُردم ولی شما هنوز دنبال این اید با هم دعوا کنید. من خلق کردم. قصه گفتم شما هم اگر بلدید قصه بگویید ماه پیشونی، سفید برفی، قل قله زن یا هر کلیشه ای را  میخواهید بکشید پایین ولی بدانید قصه تان چیست. 

متن ترانه را حین رفتن به کار در ماشین شنیدم. برایم عجیب بود این ترانه را هیچوقت نشنیده بودم. اجرای زیبا مدیون آهنگسازی بی نظیر واروژان و صدای رسا و پر تحریر گوگوش است. اما هیچوقت به قصه ترانه ها اینقدر حساس نبودم. حالا بیشتر ترانه ها را میشنوم و میخوانم. چه فارسی که برایم مطلوبتر است چه لاتین. به این فکر میکنم که بعضی ها ترانه میگویند، بعضی ها شعر بعضی قصه میگویند. اندک آدمهایی قصه هایی را که میگویند تصویر میکنند. در نمایشی دو پرده ای عین اجرایی نمایشی در اپرا و یقین دارم جنتی خیلی خوب نمایش را میشناسد و بلد است.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

محیط زیست

جمعه به دعوت جاوید - استاد و رفیق همیشگی‌ام- به همراه حلقه رفقای بیست ساله کانون به دیدن یک تئاتر نشستیم. تئاتر عجیبی بود. هیچ تصوری ازش نداشتم، جز چندتا جستجوی اینترنتی که در مسیر رسیدن به تئاتر انجام دادم و فهمیدم کارگردانش برادرعبدلرضا کاهانی است و یکی از بازگرانش را اخیرا توی سریال سروش صحت دیده‌ام. بعد گفتم یعنی چی که ما طرف را به اسم برادرش می‌شناسیم؟ خودش کارگردان است و اتفاقا بنظرم کارگردان خوبی هم آمد. از آن بهتر نویسنده درجه یکی است. این شد که این چندتا نکته بعد از اجرای تئاتر به ذهنم آمد.

پوستر تئاتر  محیط زیست

1- تئاتر در حداقل طراحی صحنه با تعداد محدود بازیگر و نورپردازی برگزار شد. یک دکورساده شامل یک دیوار با دو در و سه مبل و یک میز پذیرایی، همین. روی میز دستمال کاغذی و فلاسک چای و قوطی خالی نوشابه فانتا و فقط همین. حتی نور پردازی هم خاموش و روشن تایمینگ خاصی نداشت. اما از همین صحنه خلوت یعنی از تمام اجزای همین صحنه خلوت بهترین استفاده شده بود.

2- اجرا در کمترین حرکت ها و بیشتر با دیالوگ پیش میرود. بازیگران که خواهر و برادرهای یک خانواده اند در پی ظن احمد (برادر وسط) از چرایی مرگ پدر در خانه پدری گرد هم جمع شده اند و ماجرا را برای او که در روز مرگ حضور نداشته تعریف میکنند. شعور و آگاهی بازیگران از موضوع مانند تماشاگران در جریان تئاتر و به شکل مضارع تکمیل میگردد. این درک قطره به قطره حقیقت و بیان اطلاعات در خلال دیالوگ های تلگرافی بسیار استادانه چیده شده و درست وقتی که میخواهد حوصله سر بر شود گره گشایی میشود.

3- این حجم از دیالوگ خصوصا برای نقش احمد (مجید یوسفی)، نادر (داریوش رشادت) و شیرین (سرور پیروانی) سخت است اما تسلط بازیگران نشان میدهد تمرین خوبی داشته اند و آنقدر در اجرا خوب هستند که در صورت اتفاق پیش بینی نشده هم بتوانند اوضاع را سرو سامان دهند.

4- المان ها و اسامی خیلی دستخوش بازی میشوند. بازی با کاراکترهای تعزیه و کارکرد استعاری آن، یا شوخی با تهران و بافت پر آسیبش توانسته زیر لایه ای عمیق‌تر از متن ایجاد کند که مخاطب را بعد از اجرا به فکر درباره ی بدیهیاتش وادارد. ظرافت این دست اتفاقات و آشنای شان با زیست روزمره آنقدر زیاد است که حتی برای خیلی از مخاطبان خنده دار هم نیست یه واقعیت تلخ است که هنوز پذیرفته نشده اس. انتخاب نام  محیط زیست هم قشنگ یک کج دهنی است به آن ذهنیت که میخواهد همه چیز را خوب جلوه دهد.

5-نمیخواهم جو بدهم اما در دستگاه سرکوبگر جامعه ما اینکه اسمت چه باشد و زاده کدام خانواده باشی خودش مرحله ای از حساسیت است. کاهانی بودن هم در سالهای اخیر از همان اسامی است (هرچند در سالهای اخیر دیگر باید گفت رو چه اسمی حساس نیستند؟)  این را خواستم بگویم که با این وجود بنظرم رسول کاهانی بر خلاف دو برادر شناخته شده دیگرش راه درستی را رفته. خط باریک هنر و ابتذال، یا دوگانه سرشاخ شدن و بیکاری دو قطبی های سختی است اما رسول بنظرم خط باریکی در مرز این دو لایه دیده و بعد پنج سال نمایش جدیدی روی پرده برده است.

6- میگویند وقتی لنین از دنیا رفت، بولگاکف جوا بخاطر انتشار رمان گارد سفید مورد بازخواست بود نمایشنامه هایش یکی پس از دیگری توقیف میشد یا اجازه انتشار و اجرا نمیگرفت. اما بولگاکف درست در همین زمان تخم مرغ های شوم و دل سگ را نوشت و شاهکارش - مرشد و مارگریتا- را کامل کرد. ده سال بعد بولگاکف با وجود آزادای عمل بیشتر دیگر درگیر بیماری بود و نتوانست کارهای بهتری بنویسد. حالا هم شاید سالهای خوبی برای ارائه نباشد اما دستکم کسی که امروز مینویسند و میخواند پشتوانه ای به اندوخته خود اضافه میکند که شاید هیچوقت دیگر فرصت انجامش دست ندهد.

 همین. والسلام

پ.ن: بیشتر راجع این تئاتر اینجا بخوانید.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

در آستانه

لبه پرتگاهم، نمیتوانم بکنم و پریدن دیگرانم بیشتر توی دلم را خالی میکند. ماه قبل دقیق شد چهار سال تمام که به این شرکت آمدم و خب میدانم کار کردن برای چهار سال در یک مجموعه زمان کمی نیست اما خدا حافظی بیش از 10 نفر از دوستان و همکاران شرکت به منظور مهاجرت بدجور دلم را خالی کرده است. موازی با این قضایا دوستان زیادی هم از ایران رفته اند. تغییرات و فشارهای اجتماعی که از آبان 98 شروع شد تا جنبش مهسا همه باعث شده غیر از بد بینی اجتماعی از نظر مادی هم پروژه ها کم و کمتر شده و پول در صنعت مملکت نیست. اندکی سرمایه گذاری داخلی هم هست هزینه تبلیفات بی حساب و کتاب عقیدتی و ترویج تفکر حاکمیت میشود. در چنین شرایطی امیدوار بودن عقلانی نیست چرا که نشانه های مثبت آنقدری نیستند که بشود بهشان دل بست. اما حساب و کتاب آدمیزادی خیلی متفاوت است.حساب در دروازه و سوراخ سوزن است. تعلقاتی هست که نمیگذارد رها شوی. دست اندازهای راه مهاجرت هم هست. آمریکا و کانادا که اصلا سفارت خانه ای ندارند. گرقتن نوبت از سفارت خانه های اروپایی یا استرالیا هم کار حضرت فیل است. وضعیت عجیب تراژیکی است. ایرانی بودن در عصر جمهوری اسلامی برچسب بزرگ و کثیفی است که به این سادگی نمیتوان از تن جدا کرد. وقتی با این رفقای مهاجر حرف میزنم هدفشان از رفتن فقط ویزا و زندگی معمولی و کمی راحت تر بوده است. به این فکر میکنم که من هم اگر راهی شوم برای یک پاسپورت میروم. نه چیز دیگری. نه آنقدر درسخوانم که بگویم کیفیت آموزش در ایران به درد نمیخورد نه آنقدر خوشگذران که بگویم دنبال بار و کاباره ام و اینجا در عذاب. اینها را میگویم اما فاصله ام تا پریدن هم زیاد است. دو دستی اندک چیزهایی که این سیزده سال بعد دانشگاه به سختی و با شصت ساعت کار در هفته و سفر 110 کیلومتری روزانه جفت و جور کردم را چسبیده ام.یک بخشی ترس است یک بخشی عدم شناخت و مشخص نبودن مسیر. من آدم حساب و کتاب و برنامه ریزی ام. در دم و هر چه پیش آید اعصابم را  بهم میریزد و به این سادگی نمیتوانم دل به جاده بزنم. هر چه بشتر میگذرد در این زمینه ترسوتر هم میشوم. کاش یک راهنمایی بود نه شبیه این موسسات مهاجرتی که بیخود بازارگرمی میکنند. یک زائر (به تعبیر پائولو کوءیلو)، یک سوخته ضمیر کسی که مسیر مشابه داشته و دل بزرگ و بخشنده دارد. آن وقت میشد نشست دل داد و از کندن هم لذت برد.

به شاملو که فکر میکنم میبینم او هم به یقیین در اوایل انقلاب از نظرگاه من جهان را دیده. تصمیم گرفته و این تجربه اش عجیب در شعر "در آستانه" پیداست.

باید اِستاد و فرود آمد
بر آستانِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشی دربان به انتظارِ توست و
اگر بی‌گاه
به درکوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید.

 کوتاه است در،

پس آن به که فروتن باشی.
آیینه‌یی نیک‌پرداخته توانی بود
آنجا
تا آراستگی را
پیش از درآمدن
در خود نظری کنی
هرچند که غلغله‌ی آن سوی در زاده‌ی توهمِ توست نه انبوهی‌ِ مهمانان،
که آنجا
تو را
کسی به انتظار نیست.
که آنجا
جنبش شاید،
اما جُنبنده‌یی در کار نیست:
نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسانِ کافورینه به کف
نه عفریتانِ آتشین‌گاوسر به مشت
نه شیطانِ بُهتان‌خورده با کلاهِ بوقیِ منگوله‌دارش
نه ملغمه‌ی بی‌قانونِ مطلق‌های مُتنافی. ــ
تنها تو
آنجا موجودیتِ مطلقی،
موجودیتِ محض،
چرا که در غیابِ خود ادامه می‌یابی و غیابت
حضورِ قاطعِ اعجاز است.
گذارت از آستانه‌ی ناگزیر
فروچکیدن قطره‌ قطرانی‌ است در نامتناهی‌ ظلمات:
«ــ دریغا
ای‌کاش ای‌کاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
درکار درکار درکار
می‌بود!» ــ
شاید اگرت توانِ شنفتن بود
پژواکِ آوازِ فروچکیدنِ خود را در تالارِ خاموشِ کهکشان‌های بی‌خورشیدــ
چون هُرَّستِ آوارِ دریغ
می‌شنیدی:
«ــ کاشکی کاشکی
داوری داوری داوری
درکار درکار درکار درکار…»
اما داوری آن سوی در نشسته است، بی‌ردای شومِ قاضیان.
ذاتش درایت و انصاف
هیأتش زمان. ــ
و خاطره‌ات تا جاودانِ جاویدان در گذرگاهِ ادوار داوری خواهد شد.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

هجرت کیفیت

دیشب برای سومین بار در طول عمرم به کنسرت علیرضا قربانی رفتم. در این آشفته بازار صداهای نخراشید، موزیک های بند تنبانی و خواننده های تک آهنگی قربانی کیفیتی بوده که خودش را نزدیک به سی سال حفظ کرده است. خاطره ساخته و مخاطب جذب کرده است. این مهم را می‌شود در پُر شدن حدود چهل شب کنسرت محیطی پرجمعیت در چند ساعت را مطمئن شد. در اجراهای سایر شهرهای ایران هم بلیت کنسرت‌ها و اجراهای زنده قربانی خیلی سریع تمام می‌شود. اما کنسرت شب گذشته به نسبت دو کنسرت قبلی که از قربانی دیده بودم ضعف هایی داشت. هرچند این بلاگ و حتی لینک های تلگرامی‌اش هم خواننده چندانی ندارد اما امیدوارم دیگرانی که شرایط مشابه من را تجربه کرده‌اند در بیان ضعف‌ها و قوت‌های اجرای تابستان 1402 قربانی کوتاهی نکنند. چرا که نتیجه آن هم در ارائه کارهای پرقدرت توسط قربانی،  هم شنیدن اجراهای های با کیفیت تر به مخاطب کمک می‌کند.

کنسرت تابستان 1402 علیرضا قربانی

مواردی خوبی که دیدم برای قربانی کهنه کار و با تجربه اتفاق جدیدی نیست و اگر بخواهم چیزی بگویم که به او کمک کند این موارد را می‌توانم بشمارم:

1- من به شخصه همه سختی های رسیدن به کاخ سعد آباد و ترافیک و نبودن جای پارک و ... را تحمل می‌کنم اما صدای خسته و بی حوصله خواننده را نه. قربانی به واسطه تعدد شب های کنسرت و عدم استراحت کافی بین شب های اجرا صدای خسته ای داشت. این موضوع در کوتاه کردن تایم اجرا بعضی از آهنگ ها،کم کردن تعداد اوج خوانی ها و سپردن خواندن ترجیع بندها به مخاطبان مشخص بود.

2- کیفیت پخش صدا در محیط کاخ سعد آباد با توجه به ثابت بودن فضا، کاملاً وابسته به نوع تجهیزات صدا و چینش درست آنهاست. صدای اجرا برای سمت  شرق و غرب حتی در جایگاه A برای صدای برخی سازها مثل درام و پرکاشن خیلی بالا بود اما صدای کمانچه یا ویلون سل و  فلوت به درستی شنیده نمیشد. این موضوع البته غیر از کیفیت تجهیزات به جایگاه قرارگیری میکروفون ها و پیش تولید کاملا مرتبط است.بنظرم یا خوب دیده نشده یا به واسطه تعدد اجراها پیش بینی اولیه بهم خورده و نیاز به تنظیم  روزانه و قبل از هر اجرا دارد.

3- من تجربه کنسرت های خارجی زیادی ندارم اما به شخصه ویدیو اجراهای زنده زیادی را تماشا کردم. به جرءت اجراهایی که از نوازندگان با تجربه و حرفه ای استفاده می‌کنند از هر نظر یک سر و گردن بالاترند. اگر مستندتر بخواهم صحبت کنم مثلاً کنسرت یانی در آکروپولیس یونان، یا کنسرت خانم گوگوش در لندن (گمانم سال 2010 بود) یا حتیکنسرت سال 2000 داریوش اقبالی در آلمان گواه این موضوع هست. خواننده حرفه ای نوازنده حرفه ای و صاحب امضا میخواهد.

گروه جوان علیرضا قربانی

داشتن بند با تعداد بالای نفرات در صحنه همانقدر که جذاب است در صورت کم تجربه بودن نفرات می‌تواند خطرناک باشد. نوازنده های قربانی در اجرای اخیر (با حفظ احترام) میانگین تجربی پایینی دارند. اجراهای زنده زیاد با خوانندگان و تیم های متنوع را ندیده اند و شاخصه یا امضا در نوازندگی پیدا نکرده اند.

4- نسبت فضا به تعداد صندلی ها فاکتور مهمی است. اجرای سال 98 (با من بخوان) علیرضا قربانی در همین کاخ سعدآباد در قسمت شمالی کاخ و در استند شیبدار پیش ساخته برگزار شد. تعداد جمعیت هم اگر چه کم نبود اما دید به صحنه اجرا برای همه ردیف ها وجود داشت. فاصله جانبی بین صندلی ها هم کافی بود. پر و خالی شدن صحنه اجرا سریع تر و به سهولت انجام می شد. نتیجتا افرادی هم که برای اجرا می آمدند راضی تر بودند. اجراهای اخیر بیش از اندازه شلوغ است. این موضوع تردد و جابجایی را با مشکل مواجه کرده. دید به صحنه در صورتی که نفر جلویی شما کمی قد بلند یا درشت باشد کم است. بگذریم که چقدر تمرکز مخاطب بخاطر برخورد پای مخاطبان یا بوی عطر و بوی نامطبوع بدن و  ... بهم میخورد. طبق آمار اعلامی سایت خبرگزاری میزان 2700 نفر در هر شب اجرای قربانی در صحنه حضور دارند. که واقعا دو برابر ظرفیت یک کنسرت با کیفیت در همین فضاست.

تعداد زیاد صندلی که تناسب با فضا ندارد

5- اجرای کنسرت در کاخ سعد آباد در ساعات پایانی شب عملاً دسترسی به کنسرت را محدود به خودروی شخصی میکند. حالا اگر فرض کنیم 2700 مخاطب به علاوه سیصد نفر عوامل و تیم پشتیبانی بخواهند خود را به کاخ سعد آباد برسانند یعنی کاخ سعد آباد در بالای میدان تجریش که منطقه پر ترافیکی است هر شب میزبان سه هزار ( 3000نفر) است. اگر فرض کنیم به طور میانگین هر سه نفر با یک خودروی شخصی به کنسرت بیایند یعنی نیازمند حداقل هزار جای پارک برای اجرا هستیم. آیا کوچه های باریک و پر پیچ و خم زعفرانیه آیا ظرفیت این حجم خودرو را دارد؟ پارکینگ مجتمع های تجاری مثل ارک هم تا آن ساعت از شب خدمات ارائه نمیدهند. آیا واقعاً نمیشود مجموعه سعد آباد از فضای در جنوبی و غربی خود حداقل برای پارک بخشی از این حجم خوردو استفاده کند؟ آیا نمیشود مجوز دهندگان کنسرت فضای پارک و ایاب ذهاب را جز فاکتورهای صدور مجوز خود در نظر گیرند؟

انباشت جمعیت و امکان  حادثه در محیط کنسرت

با همه‌ی این موارد که بدون هیچ سوظنی بیان شد کنسرت علیرضا قربانی هنوز هم کیفیتی دارد که شاید بسیاری از کنسرت‌های داخلی ایران که از ابتدای سال برگزار شده اند نداشته باشد. اما افول کیفی کنسرت هایش برای منی که سه کنسرت اخیرش را رفته ام نشانه خوبی نیست. یک جور بوی هجرت در کیفیت اجرا می آید. شاید همین آقای قربانی در کشوری دیگر و در سالن اجرای دیگری با تیم دیگری کیفیت بهتری هم ارائه دهد. اما خاستگاه مخاطبش اینجاست. و برای عمده مخطبانش اجرای درخوری نداشت. شجریان پدر در سالهای آخر عمر هنری خود کمتر داخل کشور کنسرت می‌گذاشت. دلیلش را که جویا شدند بروکراسی پیچیده در صدور مجوز و کیفیت پایین سخت افزاری را بیان کرده بود. یعنی شجریان حتی در آستانه هفتاد سالگی نمیخواست کنسرتی را اجرا کند که کم کیفیت باشد. امیدوارم این چند خط یا فهوای کلامش به گوش آقای قربانی و دیگر عزیزان خواننده یا برگزار کننده کنسرت برسد و بیشتر از آن امیدوارم در کنسرت های خارجی و خارج نشینان باز شود آنوقت می‌توانم منتظر رقابت و اجراهای با کیفیت تر بود.

پایان

۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
Hamid Oo

مشهدی حسین دوچرخه سوار عامل زنده ماندن اصفهان

عکس را در ایام نوروز دوستی که برای بازدید از موزه "تخت فولاد" اصفهان رفته بود فرستاد. ظاهرش ساده است یک سنگ قبر ساده از سنگ خارای تیشه کوب شده. که غیر از اسم متوفی که خیلی هم قدیمی نیست نقش برجسته تصویر یک دوچرخه،خاص و منحصر بفردش کرده. بنظرم اوج ارادت و احترام به متوفی بوده است. فیلمی قدیمی از یک میخانه دار فرانسوی می‌دیدم که تصویر جام و تنگ شرابی روی سنگ قبرش درج کردند. در بازدید از آرامستان لهستانی های تهران مزار مادامی را دیدم که قیچی روی سنگ مزارش درج کرده بودند. مادام از پناهجویان جنگ جهانی به ایران بود که در ایران آرایشگاهی برای زنان دایر کرده بود و اتفاقا کارش هم آنقدری گرفته بود که این ویژگی و تخصص اش تا روی سنگ قبرش رفته بود. قصه این مشهدی حسین ربانی ما هم احتمالاً با دوچرخه عجین شده است. آنهم در اصفهان که شهر دوچرخه هاست. اصفهان به خاطر مسیر پر‌مادی و ساحل رودخانه اش ،کوچه های تنگ و  پر پیچ و خم و البته اختلاف ارتفاع کم شهر (غیر از ناحیه جنوبی اش) همیشه ایده ال برای دوچرخه سواری یا موتور سواری بوده است. سوار شدن به خودرو آن هم از نوع خودروهای امروزی سدان و  کراس اوور حجیم و تو خالی دردسر است. شاید به همین خاطر تاریخ اصفهان با ژیان ها و رنو5 عجین شده. بنظرم این که تعداد ژیان‌ها در اصفهان بسیار بیشتر از تهران و مشهد و تبریز بوده دلیلش فقط مسائل مالی و اقتصادی نبوده، بنظرم پدیده کاملاً اجتماعی و فرهنگی است. الان هم راه حل ترافیک اصفهان بازگشت به دوچرخه است یا موتور برقی.

مسیرهای شرق به غرب شمال به جنوب، نزدیک ایستگاه های مترو، ترمینال تاکسی و اتوبوسها، پارک ها، اماکن تاریخی همگی می توانند جایگاه توزیع دوچرخه های اشتراکی ارزان قیمت شوند. بر خلاف تهران که بنظرم  توسعه بیشتر مترو و اتوبوس تندرو راه حل اولیه است، در اصفهان اولویت اول دوچرخه است. در اطراف میدان نقش جهان که قدم میزنی هنوز تعداد زیادی کاسب پا به سن گذاشته می‌بینی که با دوچرخه های قدیمی سه مار ژاپنی (معروف به دوچرخه های لحاف دوزها) هر روز مسیر چند کیلومتری تا محل کار و بازگشت را با دوچرخه های خود تردد می‌کنند. سنشان نزدیک 70 سال است اما با آن دوچرخه های سفت بدون دنده عمری افزون بر 40 سال را در شهر تردد کرده اند. سالم تر از خودرو سوارها اند. دغدغه کمتری دارند. خیلی وقتها دوچرخه‌شان نه فقط وسیله ای برای تردد خودشان که برای دیگر رفقا و کاسب ها در مسیرهای کوتاه شهری است و قفل و بست نیست.

بنظرم همیشه حداقل  یک راه حل در بستر شکل‌گیری مسئله نهان است. مهم این است که بخواهیم موضوع را حل کنیم. باور این است که جمهوری اسلامی به دنبال حل مشکل نیست. فهم موضوع هنوز برایش مشکل است چون که توزیع قدرت درست نیست. وگرنه قطعا در این همه تشکیلات عریض طویل شهری و استانی و دولتی ایده برای حل مشکل ترافیک یا آب یا هر گره دیگری به فکر یک شیر پاک خورده ای رسیده است. ولی قطعاً هیچکدامشان نصف  مشهدی حسین قصه ما هم عزم و اراده ندارند که حداقل دلشان برای شهر یا کشور خودشان بتپد. 

همین

پس نوشت:

غیر از توسعه دوچرخه سواری موارد زیر هم برای بازگشت اصفهان حیاتی است:

اولاً تغییر تکنولوژی فولاد مبارکه به تکنولوژی های نوین و عدم توسعه بیشترش در استان اصفهان بسیار مهم است.

 دوماً توسعه بی ضابطه باغات و برداشت آب از زاینده رود در بالا دست باید متوقف شود.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

قنادی فرانسه

نمیشد به راحتی از کنارش بگذرم. مثل خیلی از جریانات این روزها که نتوانستم ازشان عبور کنم. منتهی راستش را بخواهید جراتش را دارم راجع این یکی بنویسم.خبر فوت علی ثابت قدم بنیان گذارکافه قنادی فرانسه برایم خبر خاصی بود. یقین او در من شدن من، نقش و رسالت مشخصی داشته است. چه آن سالهای کابوسی دهه هشتاد که دو روز در هفته در بازار و مرکز شهر وول می‌خوردم، چه اوایل دهه نود که سالن اتوبوسی سینما سپیده و تئاتر شهر پاتوق ما بود، همیشه و همیشه قنادی فرانسه جای دلپذیری بود. ایستادن توی کریدور پشتی مغازه و خوردن چای و پای سیب یا قهوه‌های داغش که با بخاراشباع (مفهومی در ترمودینامیک) درست شده بود. دید زدن آدمها و پیاده‌روی جنوبی انقلاب از پشت شیشه ضخیم مغازه همیشه دلپذیر بود. عصرهای پاییز و زمستان که نوک دماغ و لاله گوشهایمان لَخت و کرخت شده بود. فقط رفتن داخل قنادی فرانسه و بو کردن آن حجم از هوای شیرین و گرم،زندگی بخش بود. آن شیشه‌های سمت خیابان انقلابش که آگهی همه تئاترها و پرفورمنس‌های کوچک و بزرگ رویش چسبانده می‌شد و از بولتن‌های خبری هر موسسه و دانشگاهی در ایران کامل تر و به روز تر بود.

ویدا موحد دختر خیابان انقلاب

همه اینها بهانه ای بود حتی برای تماشا هم که شده از جلوی قنادی فرانسه بگذرم. غیر از اینها که به عمر کوتاه من قد می‌دهد قنادی فرانسه در سیاسی ترین تاریخ معاصر ایران یا معاصرترین تاریخ سیاسی ایران روزهای زیادی را دیده، روز حضور نیکسون رییس جمهور آمریکا را، روزهای داغ بهمن 57 را، روزهای جنگ هشت ساله و تشییع جنازه‌های بی انتها را، یشرکشی و لشگرکشی های حکومتی به هر بهانه ریز و درشت را، بیست و پنجم خرداد 88 را و این اواخر ایستادن ویدا موحد و زدن روسری بر سر چوب را. کافه فرانسه همه ی این روزها را دیده است. اصلا همین دیدن ها و پختگی است که قنادی فرانسه را به بیش از یک کافه ارتقاع داده است. فرانسه بخشی از تاریخ  معاصر ماست.

رژه محمدرضا پهلوی و ریچارد نیکسون مقابل قنادی فرانسه

بخشی از تاریخ پر التهاب و معاصر ایران که بوی وانیل و گرمای قهوه های امریکانو می‌دهد. هر چند خاطراتش به نرمی شیرینی های لطیفه اش نیست  و در التهاب روزها درست عین چیزکیک های نیویورک‌اش تنوری و داغ دیده شده است. شاید همین نقش انکار ناپذیرش بوده که باعث شده چندباری به دلایل مختلف تعطیل شود ولی هربار روی پای خود ایستاده و مجددا سرپا شده است. جمعه ها تا بعدازظهر به بهانه نماز جمعه کرکره اش را بالا نرفته است. برای عروسی ها و عزاهای زیادی شیرینی ناپلئونی و ساق عروس و ویفر رولتی آماده کرده است و آنقدر جا در دل آدمهای شهرش باز کرده که از گردو فروش اول خیابان ابوریحان تا دستفروشی کتاب و کودکان کار چهارراه وصال، کارگران پمپ بنزین و آپاراتچی سینما سپیده تا تک تک آدمهای مقیم و مهاجر این شهر، دانشجو های خسته سالهای دور و نزدیک،کتابکش های میدان انقلاب و هرکسی که یک یا چندباری گذرش به قنادی فرانسه خورده خاطرش را به دل بسپارد.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱
Hamid Oo

تراز صفر شهری و توان‌یابان تهران

سوم دسامبر به تصویب سازمان ملل متحد روز جهانی افراد دارای معلولیت International Day of Persons with Disabilities (IDPD) است. فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی واژه توان‌یاب را به جای معادل عربی معلول انتخاب کرده است. توان‌یاب غیر از آنکه عربی نیست بار منفی کمتری هم برای بیان دارد. از طرفی در انگلیسی روزمره هم واژگان بیشتری برای بیان نوع محدودیت های جسمی،حرکتی و حتی ذهنی بکار برده میشود. همه این کارها برای آن دسته از عزیزان و شهروندان دارای محدودیت های خاص خوب و کمک کننده است. اما آنچه تجربه مشاهده‌گری من در فقط شهر تهران نشان داده اولویت استفاده از توان‌یاب به جای معلول در قعر فهرست خواسته های این گروه از جامعه هم نیست. آنچه که یک کم توان یا دارای محدودیت جسمی یا ذهنی نیاز دارد چیزی ورای هرم نیازهای مازلو نیست. با این تبصره که دیگر پاسخ به هر سطح هرم ذهنی برای آنان اندکی متفاوت تر است. بعنوان مثال یک توان‌یاب نخاعی نیاز دارد تا جهت انتقال از مبدا و مقصد تا درب خودرو یک وسیله یا کمک داشته باشد. همچنین طراحی سیستم حرکت و ترمز خودروی او باید متفاوت باشد. به عبارت دیگر یک توان یاب برای رفتن به محل کار یا قرار ملاقات مانند بقیه افراد ممکن است از خودرو شخصی استفاده کند ولی خودرو و نحوه سوار و پیاده شدن او از خودرو  با افراد بدون معلولیت متفاوت است. یک توان یاب حرکتی برای تردد در سطح شهر از معابر همومی استفاده میکند. ولی ممکن است برای این کار از صندلی چرخدار،واکر یا عصا و... کمک بگیرد. به همین دلیل شهرداری ها و ارگان های متولی شهرسازی ار ابتدای قرن بیستم به این طرف تدابیری برای ایجاد،توسعه و بهسازی معابر برای معلولین کرد اند. بعنوان مثال معاونت شهرسازی و معماری شهرداری با مساعدت سازمان نظام مهندسی ضوابطی جهت  بکارگیری حداقل امکانات برای معلولین در ساختمان های در دست ساخت  در نظر گرفته است.اما همانطور که اشاره شد این موارد فقط برای فضای مشاعات ساختمان است. در شهر و معابر خارجی قضیه به کلی فرق دارد. تا جایی که حتی سالمندان بدون معلولیت و اطفال و حتی زنان و مردان جامعه را در معرض خطر قرار داده است.  ایت مشکل اولین بار در پاریس و نیویورک در اوایل قرن 20 مطرح شد.

نمایی از خیابانی در پاریس در اوایل قرن 20 و ابتدای قرن 21 میلادی

تا جایی که مدیران شهری بری حل مشکل شروع به ساخت سطحی برای رفع مشکل تحت عنوان تراز صفر شهری انتخاب کرده است. تراز صفر شهری برای هر سطح از شهر تراز به عنوان مبنا انتخاب میکند و براساس آن ارتفاع،خیابان ها، پی ریزی ساختمان ها،دریچه های فاضلای و مسیرهای جمع آوری اب سطحی طراحی میشود. برای مثال در شهرها نیویورک سه سطح تراز تعریف شده یا یا هر ناحیه پاریس دارای سطح تراز مشخص است. نتیجه سطح تراز شهری این است که پایده رو ها و مسیر های تقاطع به ارتفاع و انقطاع مشخصی از یکدیگر دارند. جوری که وقتی در پیاده رو حرکت میکنید هیچ تغییر ناگهانی در ارتفاع مشاهده نخواهید کرد. این موضوع غیر از زیبایی بصری برای شهر امنیت زیادی برای افراد دارای معلولیت ،روشندلان و سالمندان ایجاد میکند. چرا که سهولت راه رفتن در مسیر های پیاده را دوچندان میکند. استفاده از بتن مسلح و مسطح به جای کاشی یا آسفالت، طراحی شیب مناسب کانالهای آبهای سطحی و یکپارچگی شهری و  بزرگتر بنظر رسیدن معابر از دیگر دستاوردهای پیگیری و اجرای تراز صفر شهری است. در شهر هران نیز در دوره ای اواخر دهه هشتاد و اوایل دهه 90 خورشیدی با تسطیح و یکسان سازی پیاده روی خ ولیعصر سعی در اجرای این طرح شد که موفق هم بود. اما استفاده از مصالح نامرغب و عدم پیگیری و ترمیم شهرداری مناطق باعث از بین رفتن بخشی از میراث تراز شهری تهران شده است.

نمونه ای از بکارگیری تراز شهری در اوبظبی امارات

با توجه به اطلاع رسانی شهرداری تهران مبنی بر بهسازی معابر برای معلولین بنظر طرحی که در این روز بیش از هرچیزی به نفع معلولین خواهد بود ایجاد تراز شهری برای شهر تهران است.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

عزت نفس و نه گفتن

امروز دل کسی را شکستم. هیچوقت نخواستم دل کسی را بشکنم یا به کسی نه بگویم . اما همین نه نگفتن بلا های زیادی سرم آورده از کار و زندگی و روابط عاطفی تا بحران های روحی همه شاید از همین جا آب می‌خورد. اینکه حس یگانه بودن به کسی نداده‌ام، اینکه اکثراً فکر میکنند دایره ارتباطات ام آنقدر وسیع است که کسی تو تهران نمانده که ندیده باشم‌اش همه از همینجا آب می‌خورد. کسی هم ننشسته فکر کند من در خانه نشینی ها چه تنهایی مرگ باری تجربه کرده ام. از تنهای‌ام گاهی لذت هم برده‌ام. حتی بیش از وقتی که با جمع هستم. منبع الهام بوده است. بقول مارگوت بیکل: " دستاوردهای بزرگ زندگی همیشه در تنهایی عرضه میگردد." حالا شاید عذاب وجدانی باشد ولی دست کم پیش خودم حس سبکی خوشایندی میکنم. سه هفته پیش  یک دوست قدیمی را دیدم  که 15 سال پیش یکباره شاعری و کار مطبوعاتی و زن و زندگی را رها کرد رفت کنج عزلت نشست. جز انگشت شماری از  رفقا با کسی در ارتباط نیست. بیشتر وقتش را  پای کاری که دوست داشته و ان ابتدا هیچ هم ازش نمیدانست گذاشته و الان یک کارشناس و بازارگردان رمز ارزها شده. نمیخواهم او باشم درد زیادی را متحمل شده است. پارگی‌های زیادی را تحمل کرده. میخواهم عادی باشم. خودم باشم و عزت نفس داشته باشم. پله به پله، کم کم. اینطوری پایدارتر است،  درد کمتری هم دارد. همین  

۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
Hamid Oo

تک راه انقلابی

پیش‌نویس: پیش از این چند پست نصفه و نیمه نوشته ام اما از ده روز پیش و ماجراهایش یارای به روز رسانی شان را ندارم. این وبلاگ همیشه میزان‌الحراره من بوده است هر وقت  هر تاریخی را باز کنی اوضاع احوالم در آن تاریخ و روزها را نشان میدهد. دیشب داشتم فکر میکردم چیزی از ما  جز همین اندک نوشته ها نمی ماند. بنابراین تصمیم گرفتم اینجا و در کانال تلگرام بیشتر از خودم و باورم راجع اوضاع بنویسم.

 

رفیقی میگفت خوشبختی ماندن سر دوراهی نیست، وقتی فقط دو انتخاب داری یعنی عملاً بدبختی، خوشبختی یعنی محدودیتی در انتخاب ها نباشد. یا دست کم بیش از دو انتخاب داشته باشی.جدا از اینکه این تعبیر از خوشبختی چقدر دقیق است میخواهم بگویم گاهی همان دو راهی هم وجود ندارد. یک راه است. فقط و فقط یک راه. مرگ #مهساـامینی و حوادث بعدش یکبار دیگر به عینه این واقعیت را توی صورتم تف کرد که حاکمیت در ایران راهی باقی نگذاشته. از روز شنبه و پراکنده کردن انگشت شمار معترضان از جلوی بیمارستان کسری تا تجمع مسالمت آمیز چهارشنبه در تقاطع کشاورز و حجاب که توسط نیروهای امنیتی به خشونت انجامید. تا همین حالا که شهر ملتهب است و توی هر محل به فاصله چند صد متر مامور ضد شورش مسلح گذاشته اند. دارم به این فکر میکنم که چه شد قصه به اینجا ها رسید. مرگ دختر جوان 22 ساله توسط نیروی بدنامی به اسم #گشت‌ـارشاد که فقط از ابتدای 1401 حداقل چهار با با بد اخلاقی هایش خبرساز شده است جرقه به انبار باروت تورم و خفقان انداخت. طبیعی بود که با اعتراض های فراوان همراه میشود. چه فرضیه کتک زدن درست باشد چه نباشد به هر حال مهسا در بازداشتگاه وزرا جان باخته است. جسدش را به بیمارستان کسری منتقل کرده اند. طبق گزارش بیمارستان علائم حیاتی در حین ورود به بیمارستان نداشته است. پس چه بیماری داشته چه به گواه پدر و مادر نزدیکانش هیچ بیماری نداشته به هر حال گشت ارشاد و فرماندهی پلیس تهران در خصوص مرگ او مسئولند. این موضوع بر کسی پوشیده نیست. اما نحوه برخورد با استفاده از نیروهای یگان ویژه و بسیج و لباس شخصی ها همان سناریوی همیشگی بود. دشمن سازی، نادیده گرفتن معترضان و  آشوب طلب خواندن داغ داران. نمیدانم چرا  حاکمیت  حتی حاضر نشد عذر خواهی ساده ای بکند. مسئول گشت ارشاد را  توپ و تشری بزند و  با این کار آبی بر آتش داغ مردم بریزد. حالا دست کم  هشت روز بعد از آن اتفاق بیش از 40 نفر جان باخته اند، آسیب های زیادی به روح و جسم جامعه وارد آمده. فضای کسب و کار و اعتماد عمومی خراب تر از گذشته شده و نفاق و شکاف بین حامیان حکومت و مخالفین آن عمیق و عمیق تر شده است. من تابستان و پاییز 1357 نبوده ام. متن یا گزارش دقیق که بازتاب دهنده حال وهوای آن روز جامعه باشد هم علی‌الحساب ندارم  اما این شکاف بین مردم ایران روز به روز در حال عمیق تر شدن است و عملا رفرم و تغییرات را دارد به محال نزدیک‌تر میکند. تغییرات جزیی که بتوان به آن امید بست وجود ندارد.اگر موافق این شرایط نیستی پس مخالف نظام و برانداز و آشوبگری دسته دیگری وجود ندارد. عملکرد نیم بند و ضعیف اصلاح طلبی هم عملا آنها را در بدنه اصولگرا حل کرده و وضعیت اصلاح طلبی را بیشتر از هر وقتی ترحم انگیز کرده است. راهی جز انقلاب نیست  ولو به قیمت ویرانی همه چیز، اینجاست که باید در مورد ایرانی بودن حاکمان فعلی ایران شک کرد. کسی که بچه آب و خاکی باشد، برایش زحمت کشیده باشد، برای حفظ تمامیت اش، برای اعتلا و  پیشرفت‌اش حتی برای آنکه ازش اعلام دلخوری میکند ارزش و احترام قاثل است. نه اینکه همه چیز را به ویرانی بکشاند که ثابت کند حرف حرف خودش است این رویه  بچه گانه استف دیدگاه یک لیدر یا رهبر نیست.

۲ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

هل من ناصر و این صحبتها...

 خرق عادت کرده ام و به فاصله یک روز دارم دو پست برای بلاگ می نویسم. اتفاقی که در این چندسال کم رخ داده است. راستش را بخواهید دیروز بعد از نوشتن پست قبلی، دوستی پیغام داد و مطلبی از بلاگ قدیمی ام در بلاگفا را فرستاد که خاطره انگیز بود. از طریق آن لینک رفتم سری به بلاگفا زدم دامنه .comدرست شده بود. پست هایم هم سرجایشان بودند بعد پستی را دیدم آن دم آخری که از بلاگفا کوچیده بودم نوشته بودمش. چندتا فحش خرج نابدتر بلاگفا کرده بودم که آرشیوم را بلعید و پس نمیدهد. بعد آرشیوهای همان بلاگ را دیدم که پست های آن مقطع بازگشته است. برایم عجیب بود. خیلی عجیب تا جایی که رفتم پسوردم را که فرامش کرده بودم بازیابی کردم و آرشیو ها را نگاه کردم .سرجایشان بودند. حالا می ماند انتقالشان به بلاگ بیان blog.ir از آنجایی که من خیلی تجربه اش را ندارم ابزار مهاجر را نصب کردم ولی آرشیو کلی اخذ میشود. من در حال حاضر فقط ارشیو مرداد 1391 تا اردیبهشت 1394 را  لازم دارم. آیا کسی هست بتواند کمک کند چطور آن تکه را در ابزار مهاجر وارد کنم و به بلاگ انتقال دهم؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

من همه آن نوشته هام

من سال 1385 اولین وبلاگم را باز کردم. 18ساله بودم و شوق نوشتم بیشتر از حالا بود. آنقدری انگیزه داشتم که هرازگاهی کاری که میخواستم را انجام می‌دادم. حالا آن انگیزه درونی در من کمرنگ تر شده. رویاها واقع گرایانه‌تر شده اند و زمان بیشتری به هیچکار می‌گذرانم. اما در 16 سالگی وبلاگ نویسی میخواستم اعتراف کنم هنوز هم درونیترین و  بیشترین حس و حالم وقتی است که اینجا می نویسم. روزها و ساعات زیادی می آمدم چک میکردم ببینم کسی مرا چک کرده است یا نه. کسی کامنت جدیدی گذاشته. وقتی آرشیو پست ها را نگاه میکنم میبینم با اینکه تعدادشان برای این مدت واقعا ناچیز است اما هر کدام حس درونی ام در آن روزهای نوشتن بوده است. این وبلاگ نوشتن و البته یک دفتر پراکنده نویسی است که آن هم نزدیک بیست سال قدمت دارد این دوتا عجیب دگرگونم میکند. وقتی می‌بینم خواسته‌ای سالها در من بوده و انجام نشده. یا کارهایی که حتی کمتر خواسته‌ام رخ داده است. حس غریبی بهم می‌دهد. هیچ وقت هم نتوانستم یا نخواستم ارزشیابی کنم. چون معلم خوبی برای تصحیح برگه امتحانی خودم نیستم. ولی بعید میدانم مصحح دیگری هم بیایید نمره خوبی بهم بدهد.در نتیجه فقط خواندم و دسته بندی کردم و با امروزم مقایسه کردم.

 بگذریم القصه اینکه شما هم اگر دفتر ثبت وقایع، وبلاگ، وبسایت یا کانالی دارید که در آن می‌نویسید (تاکیدم بر نوشتن است نه فقط عکس و موزیک و مدیا) و عمرش بالای پنج سال است بروید گاهی ورقی بزنید. نگاهی بهش بیاندازید حساب کار بهتر دستتان می آید. دغدغه هایتان، دلمشغولی ها و اضطراب هایتان را  بهتر میتوانید درک و دسته بندی کنید.

 

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

چرا جشن ده کیلومتری مخالف مبنای فکری علی (ع) است.

از سه هفته پیش از عید غدیر خم 1401 شهرداری تهران با همکاری سازمان صدا وسیما، بسیج و جمعی از ارگان ها و نهادهای دولتی اقدام به تبلیغ جهت حضور حداکثری در جشن عید غدیر خم با عنوان "مهمونی ده کیلومتری" کرده اند. در جزییات این طرح که یک هفته قبل از عید قربان اعلام شد، مشخص شده است که مسیر چهارراه ولیعصر تا پل پارک وی در خیابان ولیعصر تهران از ساعت 18 لغایت 22 روز دوشنبه 27 تیر ماه 1401 مسدود و در این مسیر 600 ایستگاه صلواتی (موکب) به همراه 150 گروه سرود، 40 زمین بازی کودکان 110 هزار اسباب بازی توزیع و دو میلیون وعده غذایی توزیع خواهد شد. گذشته از بار مالی وحشتناک این قبیل مراسم  در اعیاد که خروجی فرهنگی آن هم قابل اندازه گیری نیست. چند اشکال ماهوی در این طرح و طرح هایی از این  قبل وجود دارد که  کلیت این اقدام را با هدف صاحب و طلایه دار غدیر (علی علیه السلام) زیر سوال می برد، که مختصراً در این جا به چند مور آن اشاره خواهم کرد:

جزییات جشن

  •  نخسن آنکه  به گفته مرکز آمار جمعیت کشور ایران حدود 84 میلیون نفر است که 99.5 درصد آن  مسلمان است. در این بین  حدود 5-10 درصد اهل تسنن وجود دارد. بعبارتی اگر ما  عدد میانی بازه را در نظر بگیریم با آن نیم درصد غیر مسلمان  حدودا  7-8 درصد جمعیت  ایران که علی قریب 7-8 میلیون نفر است را غیر مسلمان یا سلمان اهل تسنن تشکیل میدهد که جشن غدیر را به رسمیت نشناخته یا  دستکم جشن مذهبی شان نیست.  حال هزینه کرد عمومی از  بودجه  عمومی (بیت المال) برای جشنی که اعتقاداً مربوط به شیعیان است  درست  نیست .  برای درک  بزرگی جمعیت  غیر مسلمانان  و  اهل تسنن ایران کافی است  بدانید جمعیت  کل استان  خراسان رضوی 6.5 میلیون نفر است. پس برگزاری جشنی به اسم علی (ع) که روشن ماندن شمع از بودجه بیت المال را  برای صحبت  شخصی‌اش روا نمیداشت صحیح است؟

  •  در زمینه عدالت اجتماعی و در برنامه چهارم توسعه مقرر گردید دسترسی تمامی روستاها به آب آشامیدنی و برق الزامی است. فقط در دولت دوازدهم  گفته شد 625 روستا از نعمت برق برخوردار شده اند. گزارشات عدم دسترسی به آب اشامیدنی سالم نیز به جز استان های شمالی در تمامی استانهای کشور وجود دارد. با ذکر این تفاسیر برگزاری یک جشن با توزیع حدود دو میلیون پرس غذا در حالی در سایر شهرها، شهرستانها، دهستان ها و روستاهای ایران اقدامات  مشابهی صورت نمیگیرد. چقدر با  عدالت علی (ع) سازگار و  نزدیک به فلسفه حکمرانی  اوست؟ از نظر شما اولویت  صرف بودجه با کدامیک است؟
  • در خرداد ماه  سال  1401 سرور شهرداری تهران که مملو از اطلاعات شخصی، هویتی و ملکی شهروندان  تهرانی بود به دست  هکر های خارجی از دسترس خارج  و با گذشت بیش از یک ماه هنوز خدمات سایت به شکل اولیه در نیامده است. امکان ثبت درخواست  اینترنتی در سامانه 137 یا  پایان کار و جواز های ساخت و ... هنوز محیا نشده است. در چنین شرایطی که کار عموم شهروندان، معیشت و  حیات شهری شان با این سایت گره خورده و از ترددشان در شهر یا پرداخت عوارض و دریافت جواز وابسته به این سایت است صرف هزینه های گزاف جهت برپایی جشنی با این  وسعت توسط شهرداری تهران چقدر با دیدگاه علی (ع) سازگار است. در مدت مشابه  دوستی را دیدم که  به دنبال دریافت وام  مسکن و تسویه دیون خود بواسطه خرید منزل بود که به دلیل خرابی سایت و عدم امکان ثبت درخواست معطل مانده و چه استرس ها و  ملامت هایی که در این مدت نکشتید.

  •  اگر فرض را بر آن بگیریم  که بستن  10 کیلومتر از یک شریان اصلی تهران برای 4-5 ساعت و  ایجاد ترافیک در مبادی منتهی به این خیابان در روز تعطیل حق طبیعی عمده جمعیت شیعه ساکن یا مقیم تهران است. پس باید برای سایر اقلیت ها و قومیت ها هم فرصتی مقتضی در نظر گرفته شود تا در مراسمات مذهبی یا آیینی خود گوشه ای از این شهر را (به نسبت فراورانی خود) با درج مجوز بدون تبعیض اشغال کنند و به جشن خود بپردازند. در حالی است که تا آنجا که این حقیر مطلع است جشن ساکنین باستانی ایران زمین (زرتشتیان) یا ارامنه فقط در محیط های خصوصی  مانند باغ های زرتشتیان یا محوطه آرارات برگزار میگردد. جشن های اهل سنت هم به شکل علنی و عمومی اجازه برگزاری ندارند. چه بسا در خلال این جشن ها دسترسی به بیمارستان ها، مراکز درمانی، ایستگاه های اورژانس و آتش نشانی مختل میگردد که خود دین و حقی بر گردن  تمامی شهروندان  فارغ از دین و آیین شان می باشد.
  • دست آخر اینکه بر مبنای تعالیم و تاریخ اسلام علی (ع) با وجود واقعه تاریخی غدیر خم  حدود بیست و پنج سال  بعد از رحلت  پیامبر اعظم به دور از قدرت و  حاکمیت بود. و  فقط وقتی توانست  به این  کنسب دست پیدا کند که مقبولیت عمومی مردم  او را  به مسند قدرت و خلافت نشاند. اگر امیر المومنین علی (ع) در خصوص مسئله مهمی چون خلافت  با وجود شواهدی چون  غدیر بعد از رحلت  سکوت کرد و همه چیز را  تابع رای و نظر عموم دانست چطور ممکن است  سرور و شادی این مراسم  جشنی را  گرفت  که نظر عموم مردم در ان لحاظ نشده باشد؟ یعنی دست کم بیشی از نیمی از جمعیت  شهر تهران تاییدش نکرده باشند. این  جمله به منزله عدم تایید هم نیست  اساساً چون هیچ همه پرسی آزاد و  یا تضارب آرایی در خصوص چنین مراسمی برگزار نمیشود.در خصوص درست یا غلط بودنش همیشه  ابهام و  شک وجود دارد.

مشکلات دیگری از این دست مثل محاسبه تقریبی هزینه های جشن شامل دومیلیون وعده غذایی و  چند صد هزار اسباب بازی و هزینه  گروه های سرگرم کننده ، هزینه های لجستیک و هزینه های نهاد انرژی و  وقت  که بواسطه  این مراسم  صرف میشود نیز قابل اندازه گیری است  که در فرصت این  چند سطور نمی گنجند . ولی امیدوارم  دوستان دیگری نیز در صورت  موافقت  در خصوص مسائل دقیق شوند و از مسئولین  مربوطه در خصوص این قبیل مراسمات سوال بپرسند.

التماس تفکر

 

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱
Hamid Oo

اگر مجید زنده بود

16 اردیبهشت ماه سالگرد یک تسویه حساب سازمانی مهم در تاریخ معاصر ایران است. مجید شریف واقفی بچه مسلمان کمونیست مخالف حکومت شاه، که در منطقه برق بوعلی تهران هم صاحب شغل و منسبی بود به طرز فجیعی کشته شد.  همسرش لیلا زمردیان او را به سه را بوذرجمهری (15 خرداد شرقی فعلی) کشیده شده و در آنجا توسط رفیقان سابق اش در منش کمونیست ها هم حزبی با عنوان رفیق یا بردار خطاب میشوند) کشته میشود. جسدش توسط رفقای دیگر سوزانده و در بیابانی خاوران دفن میشود.اینکه این عمل کاملاً شنبع و دور از عواطف و رفتار انسانی است تردیدی نیست. اما  بعد از پیروزی انقلاب و جهت  زنده نگه داشتن یاد او دانشگاه آریامهر به نام  دانشگاه شریف تغییر نام می دهد. تغییر نامی که  ماندگاری اش تا امروز نشان از سازگاری تفکر مجید شریف واقفی با تئوری های جمهوری اسلامی دارد. دیروز داشتیم با رفقا در مورد هک کردن سایت شهرداری تهران توسط سازمان مجاهدین خلق صحبت میکردیم. اینکه این سازمان چطور توانسته تشکیلات بی سرو ته شهرداری را به راحتی خاک و بارانداز کند.کنده اش را بکشد و روی پُل ببرد. مشی مجاهدین و گروه های چپ مختلف که نقش مهمی در مبارزه علیه حکومت شاهی بعد از کودتیا 28 مرداد تا انقلاب 57 داشته اند اواخر سال 56 با  تغییر خط فکر دو شاخه شدند. گروه اول که امروز نیز باقیمانده آنها در کمپ تیرانا آلبانی مستقر است و ما به اسم سازمان مجاهدین خلق میشناسیم .جریانی بود که بعد از سال 56 خود را مارکسیست خطاب کرد و ظواهر اسلامی و نماز خواندن و تلاوت قرآن را از برنامه های خود حذف کرد. تقی شهرام رهبر و تئوریسین این شاخه در سال 58 در خانه ای در تهران مورد هجوم نیروهای انقلابی- اطلاعاتی وقت قرار گرفت و جان باخت. شاخه دوم که خود را مقید به مشاعر اسلامی میدانست با رهبری مجید شریف واقفی حمایت های مرتضی صمدیه لباف یکسالی بعد از انشعاب دوام آورد تا اینکه یکی توسط رفقای سابق و دیگری توسط ساواک کشته شد.

اما همه اینها را گفتم که بگویم فرض اینکه آلترناتیو ما در شرایط موجود برای رهبری یا حاکمیت چیست خیلی چشم انداز تیره و غبار آلودی دارد.  مجاهدین خلق رسماً گروهی تروریست است و تسویه حساب هایش در قالب ترور و خرابکاری از سالهای اولیه انقلاب تا ترور صیاد شیراز  و خیلی های دیگر مشخص کرده چه طرزی فکری دارند.  با رسیدن به قدرت این گروه   بعید است وضعیت از نظر آزادی سیاسی و اقتصادی بهتر از وضعیت فعلی باشد.

آلترناتیو دوم هم ادامه خاندان پهلوی و مشخصا رضا فرزند محمدرضا پهلوی است. که بیش از چهاردهه در فضای خارج ایران و به شکل گلخانه ای تربیت شده. رضا پهلوی حتی در این مدت با وجود سکونت در امریکا و ارتباط خوب با مجلس سنا و رئوسای جمهوری امریکا نتوانسته برنامه تبلیغی فارسی یا شبکه ماهواره ای در حد کشورهای منطقه مانند ترکیه یا عربستان داشته باشد. به هر حال رضا پهلوی قطعاً میداند که اولاً هیچ انقلابی بدون عقبه و یک شبه نبوده است ثانیاً هر حقی گرفتنی است و کسی قرار نیست با سخنرانی ها گاه و بی گاه، بیایید بگوید حق با شماست لطفا بفرمایید پادشاه ایران باشید. آنهم مسئولینی که وقاحت  خط اول رزومه کاری شان هست و میتوانند به راحتی در چشم شما نگاه کنند و دروغ بگویند و بر رویش کلاه شرعی بگذارند.

بنابراین بنظرم با وجود همه بی کفایتی ها و نا بسامانی ها که اعتماد عمومی مردم را به جمهوری اسلامی و روحانیت به زیر صفر رسانده. هنوز هیچ گزینه قابل اتکایی برای مدیریت کشور در خارج وجود ندارد. بنابراین انقلابی دیگر مصداق بارز درآمدن از چاله و افتادن در چاه است. تنها گزینه و شرایط حاکم فشار مردم و مطالبه سفت و سخت تا اخذ نتیجه است. توازن در وضعیت فعلی کشور نه توسط یک فرد یا گروه بلکه با مطالبه و پیگیری حداکثر مردم حاصل میشود. در فاجعه متروپل آبادان رهبر ایران شش روز بعد از ریزش ساختمان پیغام داد. وزیر کشور شش روز بعد از سانحه راهی آبادان شد  و رییس جمهور ده روز بعد راهی آبادان شد. ااگر دهه شصت یا اوایل دهه هفتاد بود و رسانه و مطالبه گری کمتری وجود داشت. چه بسا ما از ابعاد جنایت یا رابطه عبدالباقی با سران نظام و شواری عالی امنیت ملی هم بی خبر بودیم. این امتیاز مثبت عصر و زمانه ماست.

قبول دارم حکومتی که به هر بهانه ریز و درشت هفت تیر میکشد گزینه مناسبی برای جنگ رو در رو و سینه به سینه نیست. اما دستکم میشود با کارهایی فلج اش کرد و بهش فهماند چقدر دروغگو و ناتوان است و باید به خواست حدکثر تن بدهد.  مخالف مبارزه نیستم اما مبارزه ی که نتیجه اش از قبل مشخص است عین قماری است که میدانی در آن قرار است ببازی و باز واردش میشوی.راجع روش های مقابله و کارهایی که میتوان برای امتیاز گرفتن کرد نظرتان چیست؟

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

برو سراغ کارت، چیزی برای تو عوض نمیشود.

داشتم شرق اروپا و نحوه پیش روی نیروهای روسیه در اوکراین را نگاه میکردم. یک هلال کامل از شمال،شمال شرقی و شرق تا جنوب شرقی دور اوکراین کشیده است. اما دل ویرانی ندارد. زیرساخت های قدیمی اوکراین مثل نیروگاه های اتمی یا ساختمان های دولتی و اداری همه برای دوره شوری است. فرهنگ اوکراینی ها با روسیه گره خورده است. بسیاری دختران روس شوهر اوکراینی دارند یا زنان اوکراینی همسر روسی. جنگِ تردید است. تعارض فکری بین سربازان زیاد است. هر روز فیلمی از سربازانی منتشر میشود که اسلحه زمین گذاشته و به نیروهای اوکراینی پیوسته. استفاده از سربازان چچنی و  سوریه ای هم کار چندانی پیش نبرده است. حالا فرض هم بگیریم اوکراین را گرفت بعدش چه؟ میخواهد حکومت دست نشانده بگذارد یا اوکراین را  فدراسیون جدید از خاک روسیه اعلام کند؟ بر خلاف تصور پوتین غربی ها به شکل مستقیم وارد جنگ نشدند. راه ساده تری انتخاب کردند تحریم کردن. سیاسی کردن ورزش. نشان دادن اینکه خون ما رنگین تر است و اصلاً در حدی نیستی بخواهیم باهات بجنگیم. نفت دارد رکورد قیمت را میکشند.  اروپا در خطر قطع گاز و انرژی است و قیمت غلات مثل گندم به شدت رو به افزایش است.

همه اینها را کنارهم میگذارم به این نتیجه میرسم که جنگ روسیه-اوکراین جنگ مدت داری نخواهد بود. مغموم ترین های این جنگ مردم دو کشور خواهند بود. و خب پیروز جنگ را باید خارج از منطقه جنگی دنبالش گشت. شاید چین و هند و تا حدودی امریکا... ما هم مرغ شام قضیه ایم . فرقی نمیکند بزم عروسی باشد یا مجلس سوگواری در هر صورت ما را سر میبرند. مثال دل و درست اش هم همین ماجرای گروانگیری برجام. ایران سالها بخاطر حفظ موضع وارد بازی با روسیه شده و در نفی امریکا برآمده. حالا که موانع فنی و امریکا به نقطه امنی رسیده روسیه زیر میز زده و شرط گذاشته است. تقریبا سر شده ایم. همیشه مفعول بوده ایم. اسم آدمها را شنیده ایم. هیچوقت نتوانستیم خودمان اثر گذار باشیم.پس خیلی نگران یا منتظر اتفاق غریبی نیستم. با اینکه عمیقا از جنگ هراس دارم. چون بنظرم فقط کودن ها وارد جنگ میشوند و احمق ها ادامه اش میدهند ولی نخبگان و خوش قلب ها درش ویران میشوند. با این حال گمان نمیکنم با شرایط موجود حضرات IQ در تخت تصمیم گیری نتیجه مشهود و مثبتی عاید ما شود.

 

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱
Hamid Oo

مکانیزم های درست

سه سال پیش، وقتی هیچکداممان حتی نمیدانستیم قرار است برای دو سال ماسک بزنیم، یا بیماری به اسم کرونا شیوع پیدا خواهد کرد یا حتی قبل اینکه  بخاطر شلیک به هواپیمای مسافربری جمعی از هموطنان را از دست بدهیم. رفته بودیم جنوب. سفر خوبی بود. بهترین استفاده را از وقت کردیم و چون زمان امری گذراست قطعا دیگر هیچگاه سفری با آن شکل و شمایل به همان مقاصد هم نخواهیم داشت. همان وقت سفرنامه اش را توی بلاگ نوشتم که اینجا میتوانید بخوانید. در مسیر یک شب را در شهر شیراز گذراندیم که چه مبارک شبی هم بود و با چه صبح دلپذیری در مسجدنصیر الملک تمام شد. همان شب به پیشنهاد من رستوران صوفی شیراز رفتیم. که قیمت و کیفیت خدماتش اصلا تناسب نداشت. بعد از سفر توی گوگل درباره ی وضعیت صوفی کامنت گذاشتم. هر آنچه که دیده بودم خلاصه گفتم و به مدنی ترین شکل ممکن اعتراض خودم را به نحوه ارائه خدمات آن رستوران ابراز کردم. دیروز بعد از حدود سه سال بعد از آن ماجرا دیدم چند تا کامنت دیگر هم توی گوگل ثبت کرده اند. حتی توریست های خارجی هم که قیمت ها را به دلار میپردازند واقعا برایشان قیمت مسئله بوده است. حالا گوگل اعلام کرده، کامنت های شما موجب تغییراتی شده است.  رقابت شکل گرفته. کیفیت خدمات در حال تغییر است. همه اینها اتفاق مهمی است.

همه اینها را گفتم به اینجا برسم که واقعا گوگل با نقشه اش مکانیزمی درست کرده که دارد درست عمل میکند. اینکه یکنفر قبل سفر یا استفاده از موقعیتی بتواند زیر و بم اطلاعاتش را در بیاورد از تجربیات گذشتگان استفاده کند امکان بی نظیری است که گوگل بهتر از ما ایرانی ها انجامش داده است. پس چرا ازش استفاده نکنیم.

۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
Hamid Oo

مادام اشنایدر

مادام اشنایدر اولین سرپرست بخش ترخیص و آخرین مدیر واحد بازرگانی بود. قبل از اینکه شرکت درگیر آتش سوزی و بحران مالی شود. دانست که اینجا جای ماندن نیست. سه ماه جستجو کرد، فایل باز کرد و مصاحبه رفت. بیشتر از هر آدم دیگری مستند و معقول تصمیم میگرفت. پنج نخ سیگار در روز میکشید و دو لیوان شیر می نوشید. همیشه قبل از ساعت هفت صبح می آمد. جلسات بیخود را شرکت نمیکرد و معاشرتش با همکاران لوده را در حداقل میزان ممکن نگاه داشته بود. تنها خصیصه اش که به ما شباهت داشت همین مزاج تند و بلغمی اش بود. عاشق برنامه ریزی بود و وقتی کسی سهوا و یا به عمد مانع تحقق برنامه اش میشد بدجور  بهم می ریخت. عصابیتش هم وقتی مشخص میشد که پشت میز می نشست خیره به مانیتور، پوست های مرده دور ناخن هایش را می جوید. این کار قطعا زشت ترین کاری بود که انجام میداد و چون ناخودآگاه برایش اتفاق می افتاد سعی میکرد مواقعی که عصبی است تو اتاقش تنها باشد و مراجعه کننده ای را نپذیرد.برای من که کارشناس تازه کار آن شرکت بودم فهمیدن همین جزییات رفتاری مدتی زمان برد. اما تفاوت مشاهده گری ام  و جسارت دم دمی ام باعث شد گه گاهی سول بپرسم و از همه مهمتر اینکه بتوانم در بسیاری امور که معمولا با کسی مطرحش نمیکرد با من صحبت کند. اولین بار که با من راجع موضوع غیر کاری حرف زد راجع مرد بود. راجع جنس مرد و حرفش بیشتر گله مندی بود تا مشورت. همانوقت فهمیدم که آن کوه اخم  و اوقات تلخی, قلب رئوف و کوچک و گرمی دارد که بدجور پیش مردی گیر کرده است. برایم جذاب بود بدانم آن آدم چه ویژگی خاصی دارد که دل او را برده. چه شکلی است؟ چقدر جاذبه بصری دارد؟ چقدر از نظر جنسی شاداب  بنظر میرسد و ...  بنابراین نه جوری که تایید یا رد اش کنم بهش فهماندم که نباید در این موضوع خیلی مردها را  مقصر دانست. بهش فهماندم که  سنسوری برای درک این ریز موقعیت ها ندارند. و بیش از هر چیزی از اینکه توقع دارید آن لحظه را عین شما دریابد توقع نابجایی است. درست عین چیزهایی که مردها توقع دارند شما بدانید. مثل اینکه وقتی دنده یک میگذاری و پا را از کلاچ بر میداری و ماشین میلرزد یا صفحه کلاچ تمام شده یا دسته موتور ترک برداشته و اینکه شمالغربی میدات ونک ابتدای خ ونک یعنی باید از میدان ونک رو به کوه بایستی و بعد امتداد ترقوه چپت ات میشود شمالغربی نه اینکه بپرسی همونجا که بانک سپه داره. تا حد ممکن سعی کردم مثال هایم عینی باشد و قابل درک اما در پاسخ بهم گفت ماشین من اتومات است توی سه سال اخیر هم اصلاً ندیدم موقع حرکت بلرزه... یا اینکه من برای هر قراری لوکیشن و ساعت  ملاقات رو میگیرم و طبق لوکیشن میروم. فقط یک جمله دیگر لازم بود تا مادام اشنادیر با خاک یکسانم کند که صفدر با سینی چای آمد داخل... دستمال یزدی مرطوب رو شانه چپش بود و  خنده کشدار حاوی تصویر سه چهار دندان تک و کج و معوج روی لبهایش. مادام نگاهش رفت به دستمال یزدی مرطوب و بعد با لحن سفت و محکمی گفت.. آقا صفدر؟ ظاهر شما مناسب پذیرایی یک جلسه رسمی است؟

صفدر که گویا گوشش از این حرفها پر ست خم شد چای را در لیوان دسته دار خودم جلویم گذاشت و بعد با بی اعتنایی گفت. میدونی آخه خانم این مهندس ما ماشاله الله ماشاله چایی خوره چایی تو فنجان های مهمون بهش کیف نمیده.... برای شما هم چایی کمرنگ تمیز آوردم. تاکید صدایش روی حرف ی تمیز آنقدر اغراق شده بود که لحن اش مسخره بنظر میرسید.

مادام اینبار داد زد. صفدر اون دستما کثیف چیه انداختی رو دوشت. برش دار.

صفدر جا خورده قایم دستمال را از روی شانه پایین کشید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

حلوا، حلوا کردن

تیم ملی کشتی آزاد و فرنگی دو ماه بعد از نتایج ضعیف در المپیک در مسابقات جهانی نروژ که  25 نفر از مدال آوران  المپیک در آن حضور نداشتند. با موفقیت عنوان سوم کشتی آزاد و دوم کشتی فرنگی را به دست آوزدند. در مجموع 7 مدال طلا ،3 نقره و 3 برنز حاصل تلاش کشتی گیران ایرانی بود. صدا و سیما برای پخش خبر موفقیت ها به صورت زنده همه توانش را گذاشت. خبرنگار با تیم اعزام کرد و لحظه به لحظه گزارش زنده و پیغام تبریک و شادباش از سوی مقامات لشکری و کشوری توسط مجریان رسانه ملی قرائت شد.

در اینکه این عزیزان(اعضا تیم ملی کشتی و کادر فنی) جهت اشاعه ورزش و موفقیت تلاش کرده اند آنهم در شرایط همه گیری کرونا و مشکلات عدیده کشور، شکی وجود ندارد. اما اینکه حاکمیتی به شکل سازمان یافته با تمام توان بخواهد همه مشکلا  مدیریتی و اقتصادی خودش را با موفقیت در مسابقات  ورزشی سطح 2 (سطح 1 را المپیک در نظر گرفته ایم) پنهان کند. مصداق بارز حلوا حلوا کردن جهت شیرینی دهان است. ما انتظاری جز عمل به همان وعده های انتصاباتی نداریم. همان قول ها که توسط همین رسانه بیان کردید و هنوز هم فیلم ها و اسنادش موجود است. مسئولیت پذیر باشید و به وعده هایتان عمل کنید. بهانه همیشه هست.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

خیلی دردناک تر از اسفناک

جدول زیر یه داده آماری از آخرین وضعیت پیش فروش خودرو توسط شرکت ایران خودرو است. اسامی برندگان 31 مرداد ماه 1400 مشخص شد. آدم های خوش شانس یا مفلسانی که از سر ناچاری یا نیاز برای حفظ ارزش پولشان رفته اند آهن پاره های از مد افتاده ایران خودرو را خریده اند. وضعیت در گروه خودرو سازی سایپا اسفناک تر است. چون قرعه کشی فقط برای یک خودرو سواری باقی مانده به عبارتی بقیه خوردو هایش به نسبت قیمت، قابل سوار شدن نیستند. آنهم یه جور اجبار است. مصداق دقیق آن عبارت: "چی میخوری برات املت درست کنم؟" است. تحریم ها و بیشتر از آن سوء مدیریت و بازار غیر رقابتی و هزار و یک اتفاق دیگر مارا به اینجا رسانده. الان اصلا حوصله توضیح چطور به اینجا رسیدیم را ندارم. الان میخواهیم از  راه های برون رفت صحبت کنم.

خودرو سازی ما چه خواهیم چه نخواهیم تابعی است از وضعیت ارزی و سیاسی کشور و ارتباط با خودروسازان بزرگتر خارجی است. ما مستقل نیستیم. توان رقابت نداریم. و عین کوبا در دهه 80 میلادی یا آلمان شرقی قبلا از فروپاشی دیوار برلین با این سیستم دوام نمی آوریم. باید رابطه مان را با خارجی ها بهتر کنیم.شریک های تجاری انتخاب کنیم. خط مونتاژ خودروهای روز را به کشور منتقل کنیم.با استفاده از مزیت های نسبی مان (هزینه های پایین انرژی و منابع انسانی) وجه رقابتی و فرصت سرمایه گذاری برای خود ایجاد کنیم. این روش ها  روشن و تقریبا  مورد پذیرش هر کسی است که کار کارشناسی در این حوزه انجام داده است. روش تحول نوشتن  وقتی دست کم  10 تا مثال دست  به نقدش در دنیا و کشورهای مختلف مثل چین و مکزیک و  رومانی و ... موجود است کار عبثی است.

امیدوارم زودتر یک ذهن هوشیار (یعنی واقعا  دیگر مدرک دانشگاهی و سواد آکادمیک خیلی دگیر برایم مهم نیست) فقط یک ذهن آماده و هوشیار مسند قدرت را در دست گیرد تا نخواهد همه چیز را به روش اسلامی-ایرانی و با تئوری هایی صلبی پیش ببرد. همین

پ.ن :  اینکه 400.000 نفر برای خرید فقط 1100 خودرو که تکنولوژی 25 سال پیش رو دارد و همه آپشن های عملکردی و رفاهی ازش حذف شده ثبت نام میکنند. فقط به این خاطر که ارزش پولشون رو حفظ کنند خیلی دردناک تر از اسفناک است. خیلی

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

نواب نصیر شلال

من  از پرو پا قرص ترین طرفداران اخبار ورزشی ام، شاید خیلی ورزشکار حرفه ای نباشم اما هر صبح که سرکار میروم اخبا 7 صبح رادیو ورزش را گوش میکنم و عصرها ساعت یک ربع به هشت هم خبر ورزشی شبکه 3 را می بینم. گاهی این وسط سایت های ورزش 3 را هم نگاهی می اندازم. هفته پیش توی اخبار ورزشی شنیدم بعد از محرز شدن دوپینگ ورزشکار اوکراینی مدال نقره نواب نصیر شلال در المپیک 2014 (بعد 7 سال) به طلا تبدیل شد. نواب همسن و سال من است. بچه مسجد سلیمان است و در اهواز بزرگ شده. در المپیک لندن 23 ساله بود. در اوج قدرت و جوانی ولی بی ادعا و شاید گفت کمی خجالتی. از این جهت که هرگاه سراغش میرفتند برای مصاحبه و عکس یا دستش را بالا می اورد و عذرخواهی میکرد یا مختصر در حد دو سه جمله میگفت و میرفت. در همه وزنه برداران پر مدعا آن سالها نواب گم شد. یکجورهایی خودش هم علاقه نداشت دیده شود. ساکت ماند و خیلی زود از دنیای وزنه برداری خدا حافظی کرد. 

این پست را به افتخار اون نوشتم که کمتر دیده شد. کمتر ازش صحبتی به میان آمد. عیار کارش بعد 7 سال بالا رفت و قطعاً شایسته بهترین تشویقات است. چه کنم که وسع من در حد همین پست بلاگ و تلگرم بیشتر نیست. سرت را بالا بگیر رفیق تو برای من قهرمانی.

 

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Hamid Oo

تقویم ها و آدم ها

من سه تا تقویم دارم. یک تقویم رو میزی که تاریخ های مهم را رویش با ماژیک یادداشت میکنم یک تقویم عباسی که ابتدای هر سال شرکت بهمان میدهد و یک سالنامه که من بزرگترین سالنامه موجود هرسالم را برای این کار انتخاب میکنم. روی تقویم اول همه تاریخ های مهم،سررسید ها، تاریخ جلسات یا قرار ملاقات ها را دورش خط میکشم. سالنامه را هر روز عصر جلوی رویم میگذارم، کارهای روز بعد را مینویسم کارهایی که باید هر روز انجام دهم را خلاصه نویسی میکنم. و تکنیک ضربدر و و تیک را رعایت میکنم. اما تقویم عباسی استفاده اش بیشتر بعنوان کاغذ دم دستی است. وقت هایی که زنگ میزنند و باید چیزی را یادداشت کنی. آخر سال هم آن صفحه های سفید باقی مانده اش را برمیدارم ازش بعنوان کاغذ های دم دستی و پیش نویس استفاده میکنم. این تقویم ها از حیث بیان مناسب با هم فرق دارند. تقویم رومیزی هیچ زیرنویسی ندارد. فقط بعضی خانه هایش قرمز یا مشکی است. که نشان دهنده تعطیل رسمی یا روز غیر تعطیل است. سالنامه وزیری هم با وجود فضای کافی با احتیاط مناسبت ها را نوشته. خیلی هایشان را فاکتور گرفته. اما تقویم عباسی با آن سایز کوچک صفحه هایش تا توانسته مناسبات ردیف کرده است. جوری که مثلا در صفحه 21 تیر ماه 1400 نوشته شده : روز ازدواج بعد یک enter زده رفته سطر پایین تر نوشته سالروز ازدواج حضرت علی و فاطمه دوباره enter زده نوشته  حمله به  مسجد گوهرشاد و  کشتار مردم به دست  ... 1314 هجری خورشیدی و بعد enter زده و نوشته روز عفاف و حجاب . دست آخر هم یک حدیث از ائمه ردیف کرده که هیچوقت درست نخواندم و یادم نمانده است.

این سه تقویم با وجود همه ابزارهای دیجیتال مثل گوشی موبایل و  آوتلوک و to do list  چند نرم افزار دیگر حفظ کرده ام. سالنامه های ده سال اخیر را هم نگه داشته ام. زمانی در شرکت قبلی روزهایی که عصبانی میشدم دور روز با ماژیک قرمزخط میکشیدم. جلسات دفتر مرکزی را  با رنگ دیگری مینوشتم و الخ.

پرمصرف ترین و کم خاطره ترین تقویمم همین تقویم عباسی است. که کمتر نگاهش میدارم. دورش می اندازم. در حالی که هزاران واژه و صدها هزار عدد رویش نوشته ام. سالنامه ها را که خلاصه نوشته و خیلی موارد را هم فاکتور گرفته ام نگاه میدارم. 

گویا ماهیت ما آدمها اینگونه است. چیزی را که بیشتر اطلاعات دارد،بیشتر دم دست است و بهش دسترسی داریم. بیشتر کاربرد دارد را به محض اینکه نیازمان بر طرف شد دور می اندازیم. در عوض آن که کلیت ناتمامی از ما دارد، سانسور شده ولی شیک و دست و پا گیر است را نگاه میداریم. آدمهای کاربردی زندگی را پس میزنیم ولی آنها که برای دیگران قشنگ و توجه انگیزند را برای خودمان نگه می داریم.  آنکه دوستمان دارد را می رنجانیم. آنکه دوستش داریم را حلوا حلوا میکنیم.  همیش انگار دانای کل نامحدود هستیم و همه چیز از نظرگاه عقل ناقص ما درست است. این خود ما هستیم. خود خود من و تو. 

 

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

بیمارستان گاندی، بیمارستانی پوشالی

هتل بیمارستان گاندی را از ویدیوهای مربوط به عمل‌های سزارین‌اش شناختم. سوئیت های کاملاً اختصاصی با گل آرایی و خدمات هتلینگ آنچنانی، همراه با  فیلمبرداری و میکس و مسترینگ کامل نوزاد و ماردو پدر و حتی مادربزرگ و پدربزرگ ها ، بعد ها چند باری فقط از جلویش عبور کردم و آن حجم از دربان های کروات زده که حتی پیاده‌رو و خیابان گاندی جنوبی را هم حق خود میدانستند و هیچ ابایی از بستن خیابان نداشتند در ذهنم هست. این اواخر برای درد زانویم پیش متخصص ارتوپدی رفتم که دو روز در هفته جراحی هایش را در همین بیمارستان انجام میداد. بخاطر اینکه در مطبش از بیمار فیلم میگرفت و پست اینستاگرامی میساختو دلایلی  خاص خودم دیگر پیشش نرفتم.

پنجشنبه شب مورخ 5 بهمن 1402 ویدیو آتش‌سوزی بیمارستان گاندی را که از تلویزیون دیدم اول ترس برم داشت که فاجعه دیگری در راه است. از جان بیمار و کادر درمان گرفته تا جان آتش‌نشان ها و اهالی محل همه را در خطر دیدم . اما خدا را شکر آتش‌سوزی تلفات جانی نداشت. اتفاق روز شنبه (2 روز بعدآتش سوزی) و این ویدیو واقعا ناراحتم کرد. بیمارستانی که میانگین هزینه عمل و بستری برای هر شب در آن معادل حقوق یکسال یک کارگر است. برای حل مشکل آتش‌سوزی اش ویدیو سوز و آه ناک ساخته و در آن از معاون ریاست جمهوری، شهرداری، بانکها و موسسات دولتی میخواهد کمک اش کنند. 

ویدیو سه دقیقه ای زمان زیادی نمیبرد بنابراین میخواستم خواهش کنم این ویدیو را ببینید و بعد این چند نکته را بخوانید:

1- فردی که در این ویدیو صحبت میکند. دکتر محمدحسن بنی اسد متخصص روانپزشکی، مدیر عامل و موسس بیمارستان گاندی است. مطبی در خیابان فرمانیه دارند که از قرار معلوم هزینه های بالایی هم دریافت میکنند. (کامنتهای سایت NOBAT.IR) این دکتر زرنگ که با هماهنگی مقرر شده است ایشان در ویدیو صحبت کنند. با ابراز عجز و لابه محمد مخبر معاون اول رییس جمهور را در عمل انجام شده میگذارد و سه بار از واژه "شما قول دادید" استفاده میکند. همچنین ایشان در بیان تشابه حادثه نقبی به ساختمان پلاسکو  میزنند که از اساس با بیمارستان گاندی فرق داشت. ساختمان پلاسکو ساختمانی با عمر پنجاه ساله و از املاک مصادره شده بنیاد مستعضفان جمهوری اسلامی بود که مغازه ها و تولیدی های پارچه و لباس زیادی درآن مشغول بکار بودند. این ساختمان شب ها محل خواب بسیاری از کارگران تولیدی ها بود و شروع آتش‌سوزی هم از وسایل گرما ساز همین کارگران نگون‌بخت آغاز شده بود. ضمن اینکه موضوع کمک دولت بخاطر جان باختن 16 آتش‌نشان خدوم و جان بر کف و مطالبه عمومی از بنیاد مستعضفان بود. بنابراین قیاس آن با بیمارستان گاندی و هزینه های پذیرش و ترخیص بالای آن از اساس اشتباه است.

2- در جایی دیگر از این ویدیو آقای دکتر بنی اسد اعلام میکند این بیمارستان 700 نفر پرسنل دارد و 200 پزشک در آن ارائه خدمت میکنند. چه عدد 700نفر را  با احتساب پزشکان گفته باشد چه این عدد با 200 جمع شود تا تعداد پرسنل نهصد نفر محاسبه شود در هر صورت این رقم واقعی نیست . یعنی بهتر است که حقیقی نباشد چرا که تعداد تخت های بیمارستان گاندی 100 است و اگر بحساب بیاوریم 900 پزشک و پرستار و پرسنل در این بیمارستان مشغول بودند یعنی به ازا هر تخت 9 نفر پرسنل که 100% بیشتر از میزان استاندارد آن در بیمارستان های در دنیاست. در حال حاضر در بیمارستان های تامین اجتماعی این رفم بدون احتساب انترن . کارآموزها حدود 0.8 به ازا هر بیمار است که خود این موضوع نشان میدهد یا آقای بنی اسد در این مورد دروغ میگوید (که ای کاش اینطور باشد) یا اصلا بیمارستان از نظر اقتصادی سوددهی وحشتناکی داشته که هزینه نیروی انسانی متخصص چندان درصد قابل توجهی  از هزینه ها نبوده است.

3- شخصی که در ویدیو سمت راست دکتر بنی اسد ایستاده و به نشانه دلداری و اشک تمساح دست روی شانه دکتر میگذارد آقای دکتر شهریار عسگری متخصص بیهوشی و رییس هیئت مدیره بیمارستان گاندی است. دکتر جوانی که فارغ‌التحصیل دانشکده علوم پزشکی شهید بهشتی است و در رزومه تخصصی، خود را مبدع و موسس هتل بیمارستان در ایران معرفی میکند. تصویر ایشان در سایت بیمارستان گاندی با  تصویر ایشان در ویدیو استغاثه یک تصویر کامل درست و دقیق از ظاهر سازی و عوام فریبی این  افراد دارد. 

4- در خصوص بررسی های شرکت بیمه گر و پرداخت خسارات احتمالی هنوز خبری منتشر نشده اما صحبت های قدرت اله محمدی سخنگوی سازمان آتش نشانی در جلسه شورای شهر نشان داد نه تنها بیمارستان سیستم اعلام و اطفا حریق کار آمدی نداشت. بلکه مدیریت بیمارستان هم با آن همه ادعا در وضعیت AUTO PILOT و رها شده به امان خدا بود و حتی از وقوع آتس سوزی بی خبر بود و  بیماران با آتش نشانی تماس گرفته اند.از طرف دیگر تصمیم هیئت مدیره به خوشگل سازی نما هم منجر به استفاده از پنل هایی شد که عین بنزین در آتش سوختند و دامنه آتش‌سوزی را گسترش دادند.

در چنین شرایطی بنظرم بیماران بیمارستان، وزارت بهداشت و قوه قضاییه باید نسبت به بی توجهی مسئولین بیمارستان گاندی به اصول ایمنی اعلام جرم کنند. در عوض هیئت مدیره بیمارستان با فرار رو به جلو در تلاش برای عدم پرداخت مطالبات پرسنل و مراجعین و دریافت کمک بلاعوض از بودجه عمومی است. بنظر شخص خودم اگر قرار است دولت کمکی به بیمارستان کند باید به بیمارستانی کمک شود  که مراجعین بیشتری از طبقه ضعیف تر دارد یا در مناطق کمتر برخوردار قرار دار که حداقل امکانات پزشکی و تخصص در آن وجوددارد. کمک به پزشکان متظاهر و پر مدعایی مثل هیئت مدیره گاندی جز رشد سرطانی نو‌کیسه گان بی مسئولیت، شکاف عمیق‌تر طبقاتی و دور شدن از عدالت اجتماعی هیچ دستاوردی نخواهد داشت.

پی‌نوشت:

ویدیو اتاق VIP تولد نوزاد در بیمارستان گاندی ر  اینجا ببینید. 

۱ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

به زودی عملیات کارآگاهی در این وبلاگ انجام میشود.

نمیدانم گیجی من است یا واقعا مطالب ام دارند از بین میروند. سه پست پایانی ام نیست و نابود شدند. چون قبل از شروع کاری به اوضاع و احوال بلاگ سرکشی میکنم و معمولا  صفحه کامپیوترم باز است احتمال اینکه همکاری این کار را کرده باشد نزدیک صفر است چون حریم خصوصی و مراعات همکار به شکل مناسبی رعایت میشود. این را هم میدانم که سهوا نمیشود دو سه پست را پاک کرده باشم....شاید خواب نما شده ام. حالم این روزها بد نیست بی حوصله و عنق هم نبودم... آنقدرها به موجودات فرازمینی که از سیاره آلفا آمده باشند هم اعتقادی ندارم. اگر شما دانستید و یا آن پست ها را خوانده بودید ببخشایید، اگر نخوانده بودید هم این پست را زیاد جدی نگیرید. پیش امده و باید دقیق تر باشم بفهمم چی شده که از تکرارش پرهیز شود. و طی یک عملیات امنیتی عاملین این رخداد تلخ را  پیدا و مراجع قضایی خودم معرفی کنم.

 

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
Hamid Oo

راستش را بگو این به نفع همه است

برادر زاده هایم حالا مدرسه میروند. کلاس اول. دو دختر عمو در یک مدرسه که هرگز همدیگر را سر کلاس درس یا در زنگ تفریح ندیده اند. هرگز خوراکی یا تغذیه ای در مدرسه قسمت نکرده یا دوست حضوری از آنها که فابریک هم اند و زمان زیادی با هم در مدرسه وخارج مدرسه میگذرانند نداشته اند. سال عجیبی است. بدیهی ترین اتفاقها، دم دستی ترین خوشی ها که تا سال گذشته باور هم نمیکردیم ازمان دریغ شده است. داغ پشت داغ، به نوعی سر شدگی در روان رسیده ایم. که نمیدانیم کی وضعیت تمام خواهد شد غافل از اینکه عمر ما(شاید بهترین جاهایش) همین سالهای نکبتی است.به عقبه که نگاه میکنم ویرانی و نکبت در تاریخ این سرزمین زیاد هست. قحطی و گرسنگی و جنگ و هزار اتفاق دیگر. آنچه رنجورم میکند اما خود کرونا نیست. شیوه مواجه با آن است. شرقی ها جهان روش پیشگیرانه را انتخاب کردند. از تجربه های آنفولانزا خوکی و پرندگان و سارس و ... تجربه به دست آوردند. غربی ها مراکز درمانی شان را تجهیز کردند. مواجه اولیه شان پر هزینه بود ولی بعد فهمیدند چطور برخورد کنند. اما آنچه در کشور ما اتفاق می افتد هیچ کدام از اینها نیست. ما نه شیوه نامه و تمرینی برای جلوگیری از شیوع داریم. نه مراکز درمانی و امکانات سخت افزاری مناسب برای جلوگیری از مرگ و میر داریم. بنابراین احمقانه ترین انتخاب ها را میکنیم. دست بردن در آمار، عدم بیان واقعیت و عدم بیان واقعیت. در روزهای اول شیوع یادم هست که  مسئولین درجه یک کشور میگفتند ماسک اهمیتی ندارد. بعید میدانم از عدم فهمشان بود. چون اگر اطلاع هم نداشتند میددند در کشور چین که مرکز شیوع بود همه ماسک میزنند. پس به احتمالش هم که شده می ارزید که تلاش کنند دست م ماسک به تعداد مکفی و ارزان تحویل مردم شود.(کار شدنی بود)

بعد از آن درآمار فوتی ها دست برده شد. به شخصه عزیزی را میشناسم که بخاطر ابتلا به کرونا فوت شد ولی علت مرگش را دیابت ثبت کردند. دیابت داشت اما سالها با دیابتش کنار امده بود و کنترل میکرد. (این کار م  یعنی ارائه درست آمار کار شدنی بود)

 یک پاساژ باز کنم از صحبت های سبزوار رضایی میر قاعد معروف به محسن رضایی - فرمانده وقت سپاه پاسدارن در سال 62 که جزایر فاو که منطقه استراتژیکی از خاک عراق بود را یک شبه با تلفات سنگین از دست داد. صدایی از محسن رضایی باقی است که در جواب شخصی که بهش خبر میدهد فاو سقوط کرد میگوید غیر ممکن است. غیر ممکن است در پاسخ به خبر آن شخص حاضر در میدان نبرد فقط نشان دهنده عدم پذیرش است اما رضایی میگوید که برای خالی نشدن دل رزمندگان و مردم  و اینکه احتمال شنود تلفن بوده این حرف را زده.  اما  دروغش چه مصلحتی بوده چه از روی عدم پذیرش حقیقت این است  چند هزار نفر جوان کشور در آن فاو لعنتی شهید و مجروح و مفقود شدند. چند هزار جوان که هر کدام میتوانستند عمر و زندگیشان را شکل دیگری و در جای دیگری صرف کنند.

آمار اشتباه دادن از فوتی های کرونا هم عیناً همین است. یعنی شما درگیر اتفاقی میشوی که تلفاتی دارد. بنا بر مصلحت یا حماقت یا هرچیز آمار اشتباه اعلام میکنی. از روی آمار اشتباه شما تصمیمات اشتباه گرفته میشود. عده زیادی آسیب می بینند. حقیقت فاش میشود  و دست آخر گند همه چیز که درآمد میگویید برای حفظ روحیه مردم اینطور گفتیم. آنوقت غیر از نفرت مضاعف اعتماد عمومی هم از بین رفته. بزرگترین سرمایه اجتماعی مردم و حاکمیت به فاک فنا رفته است و هیچکس از شیرین کاری شما نخواهد خندید.

 

 

۴ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

عریضه های غریزی یک مارکسیست تمام عیار

یک مارکسیست تمام عیار شده ام. یک مارکسیست گوشه گیر که در حال ساخت بافت فکری و تئوریزه کردن لایه های مبارزه اش است. خانه نشین شده و در خمودی بین دو حبس یا شعف بین دو آزادی کارهایی هم میکند. ساعتها مینشینم و به کارهای نکرده فکر میکنم. به اتفاقاتی که اگر شروع کرده بودمشان تا به حال صدها بار تمام شده بودند. اما این خمودی محرک نیست. شتاب اولیه میدهد اما سوخت جامد نیست که به هدف برساند. بارها و بارها کارهایی را شروع کرده ام و نیمه تمام رها کردمشان. گاهی از خودم لجم میگیرد که پتانسیل اش را داشتم و نکردم ولی بعد به این فکر میکنم که همه آدمها نباید یک راه و یک مسیر بروند و یک شکل باشند. از شروع هایم خرسندم ولی از رها شدیم هایم نه. باز اولویت هایی مینویسم. روش مبارزه تعیین میکنم. میدانم همفکران و مخالفانی در هر مسیری دارم. مارکسیست ها همفکران و همراهانشان را رفیق خطاب میکنند. من آدمهای زیادی را میشناسم اما رفیق های من انگشت شمارند. اکثراً رفاقت با آدم گه اخلاقی چون من برایشان سخت است. برای من هم سخت است آنها را درک کنم. اما آن انگشت شمارها قشنگ میفهمند. میتوان کلاچ را گرفت و آنها دنده عوض کنند و ماشین بدون اینکه کله بزند نرم و راحت حرکت کرد. مشکل فقط اینجاست که رفیق ها  فاصله زیادی  دارند. رفیق های گرمابه و گلستان اند توی اندرونی خانه و بافت زندگی شخصی دخالتی ندارند. خودشان فاصله میگیرند. نمیخواهند خیلی مشغول باشند. حق هم دارند.

به قول بزرگی اینجا ابراز علاقه هم با بغض همراه است و ابراز هر مخالفتی، جنگ است. من بفکر مبارزه ام،در حالی که حال خودم را ندارم. عین آن شبه نظامیان کمونیست ساکن حومه ها در فیلم موز وودی آلن که امید دارند یک روز حکومت مرکزی سقوط کند. ابلهانه توی لاک خودم فرو رفتم که بلکه دست تفقدی بیایید بلندم کند. زیر پر و بالم را بگیرد ببردم روی تخت عاج بنشاند. با پر طاووس بادم بزند بگوید امر بفرمایید قربان.

کم کم آذوفه تمام میشود.نیروها که اینجا بیشتر احساسات و آلام درونی اند به جان هم میافتند. تکه پاره میکنند. هم خودشان را هم مرا. این طبیعت این خمودی و بی تحرکی است وفتی ایدهآلیست باشی و ته ته قلبت گمان کنی اگرچه تفکر چپ به گوشه ی رانده شده اما هنوز مارکسیست قوانین عادلانه تری دارد.

دیشب بالاخره دست کشیدم. رفتم آن ضلع جنوبی دانشگاه علم و صنعت را دویدم. باران زده بود و هوا هوای خوشی بود. قبلش توی سرم نبود بروم بدوم. قهوه دم کرده بودم و سیگار و الخ اما وقتی رفتم توی تراس بودم دیدم هوا بس هوای خوبی است. این شد که راه افتادم لباس پوشیدم و زدم بیرون. ساعت هوشمند قرار بود گام ها و مسافت را  بشمارد و کتانی زهوار در رفته و کوک خورده آسفالت را بساید و قلب و ریه و پاها یاری کنند تا من بلکه اندکی به فکر خودم باشم. راه افتادم و کوچه را به نرمی راه رفتم. خیابان را رد کرد. قبل پیاده روی ضلع جنوب دانشگاه تند ترش کردم. به در خوابگاه ها که رسیدم دست ها را حایل  تن کردم و نرم دویدم. تنم زُق زُق میکرد اما کم کم  راه افتاد. شارژ شدم. دم را از بینی و بازدم را از دهان انجام میدادم. ریتم نفس و قدمهایم را هماهنگ کردم اما ریه ام از این حجم هوای خنک تازه میسوخت. نرم و آرام میدویم. دیوار دانشگاه یک سکوی یک متری سنگی است و بعد دو متر بیشتر یا کمتر نرده عمودی که دید داخل دانشگاه را ازت مضایقه نمیکند. ساعت هوشمند ویبره میخورد و نشان میدید یک کیلومتری از خانه دوره شده ام. تنها در گیاده روی خیابان ملک لو میدوم. و تصویرها ارام و یواش از جلوی ذهنم عبور میکنند. تنم گرم است و شقیقه هایم خیس . ریه هایم هنوز میسوزد. فهمیده ام اگر از بینی نفس نکشم سوزشش کم تر میشود. کمی شل میکنیم . حیوانی از کنار سطل  زباله میپرد روی سکو و از میان نرده ها میرود داخل دانشگاه. بدون اینکه نیازی به کارت داشته باشد یا لازم باشد حجاب و پوشش را کسی کنترل  کند. من دم پهن و بلندی می بندم که از لای نرده ها رد میشود. می ایستم. بر میگردم که مطمئن شوم چیزی که یدم  درست بود. شغالی میدود پشت شمشاد ها. دمش همچنان بزرگترین مولفه اش هست که او را از گربه های پر شمار این خیابان  متمایز میکند. میفهمد که نمیتوانم داخل بروم بر میگردد و نگاهم میکند. در نگاهش و نیاز و ترس است. میخواهم با نگاهم بهش بفهمانم که  مخلوق خدا من خودم از عالم و آدم میترسم تو از من میترسی. تودیگه که هستی؟شغال من مثل روباه شاده کوچولو بلد نبود حرف بزند. فقط نگاه میکرد و با نگاهش میفهماند که من برایش یک تهدیدم. یک  موی دماغ که نگذاشته راحت و سر فرصت  شامی برای خودش یا بچه های احتمالی اش دست و پا کند. از دیدنم در آن وقت شب و آن پیاده روی خلوت تعجب کرده بود. ما هر دو عابران تنهای 11 شب دانشگاه خلوت بودیم. هردو بر مبنای غریزه هایمان تصمیم گرفته بودیم. از پناهگامان بزنیم بیرون. شغال از دیدنم خسته شد و رفت. تنها دوباره توی پیاده رو شروع کردم به دویدن. یک پیرمرد در راه دیدم که او هم زده بود بیرون که کمی راه برود. از دیدنم هراسان شد. به هوای اینکه از کرونا میترسد ازش فاصله گرفتم و سریع رد شد. انتهای خیابان دوجوان رو زین موتوهایشان نشسته و داشتند سیگار میکشیدند. از کسی احتمالا زنی حرف میزدند و گمان آنها هم از غرایضی حرف میزدند. سرشان سبک بود و میخندیدند. به انتهای خیابان که رسیدم  یک  ماشین پیاده رو را بسته بود. سریع گرد کردم و برگشتم. مسیر آماده را یواش تر راه رفتم و دویدم نه روباه را دیدم نه یپرمرد را . فقط نگهبان خوابگاه ها را دیدم انبوهی گلدان که پشت  شیشه گذاشته بودند. از جای دور (شاید مسجد دانشگاه)صدای نوحه و عزاداری می آمد.

عکس آرشیوی است و از روی سایت برداشته شده است

 

 

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Hamid Oo

شانه هایت را بالا ننداز

توی اتوبان رسالت (بخوانید سردار سلیمانی) شرق به غرب یا غرب به شرق بلاهتی وجود دارد. بلاهتی که سرتا پای آدم را در برمیگیرد که خب چه اصراری بر اتوبان سازی بود وقتی این همه فرعی و پس کوچه به این خیابان وصل می شود. وقتی اینهمه چاله و دریچه فاضلاب وسط خیابان درآورده اند. نوعی ماژوخیسم در تردد کنندگان و نوعی سادیسم در سازندگان این اتوبان-خیابان به شکل حادی به چشم می آید. اتوبوس های لندهور یک گوشه یواش یواش و لاک پشتی میرانند. اتوبوس های بی آر تی  بیقواره سمت دیگر با بازی های نرم کمک فنرها و خمره های بادشان فس فس کننان پیش میروند. راننده های تاکسی به چپ و راست میرانند که مسافر بگیرند. شخصی ها همه سعی خود برای جلو انداختن یک ماشین بیشتر میکنند. در میان این همه هیاهو صدها عابر و مسافر در پیاده رو، در ایستگاه اتوبوس کنار بزرگراه  و گاهی وسط بزرگراه منتظر اتوبوس و سواری و اسنپ و سرویس منتظرند. فحش میدهند. پشت ماسک دود میخورند. ماشین ها آیینه به آیینه میشوند. رادیو ها در کمال بی شرمی ما را به شروع یک صبح دلپذیر میخوانند. شیشه ماشین پایین بود.از ترس کرونا شاید. ماکان اشگواری برای دلش میخواند و صدایش در یک کره به شعاع سه متر خاتون را در خود محاط کرده بود. رندو ساندرو سفید زد به آینه ام. ثانیه ای طول کشید یا بفهمم من در حرکت نیم کلاچ بودم یا او. آیه ساندرو جمع شد. ساندرو ایستاد. شیشه اش را  پایین داد. منتظر بودم حرف بزند که از برینم بهش. عادت کرده ام که در راندن در شهر تهران با کسی کل کل نکنم ولی اگر کسی پررویی کرد شلنگ گه را رویش باز کنم. راننده خانم صورتش از استرس مچاله بود و صندلی اش برای رسیدن به فرمان اندکی همت میخواست. حالت خمیده صورتش را سمتم کردم. حرکاتم دور کند شد. کمی به خودش آمد. از پشت سر بوق میزنند. یک جوری ابرو بالا انداخت و لبخند زد که جایی بالاتر از گونه چپش زیر چشمم یک گود کوچک افتاد. بعد دست هایش را به نشانه آرامش و شاید صلح تکان داد.

گمانم در چهره من خشم دید. شاید هم انتقام. اما هیچ نگفت. نمود چهره اش اگر از زرنگی اش نبود واکنشی به صورت ته ریش دار و موزی اول صبح من بود.

شان هایش به وضوح بالا آمدند. ماشین پشت سری من بوق زد. جلویمان کمتر از ده متر خالی شده بود. ماکان هنوز داشت میخواند:

شانه هایت را بالا ننداز 

فرشته ها به هوا پررررررت میشوند........

پ.ن :عکس مربوط به بزرگراه چمران است و ارتباطی به بزرگراه رسالت ندارد. کاملاً تزیینی است.

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

پدرو با رنج و افتخار

 

رنج و افتخار - پدرو آلمادوار 2019 - امتیاز 8.5/10

پیش درآمد

من از آلمادوار هیچ نمیدانستم. همینقدر میدانستم که کمتر راجع به او حرف زده اند. کارگردان میانسال اسپانیای است. که دست بر قضا همنجسگرا هم هست. شاید به همین خاطر خیلی راجع او در ایران صحبت نمیشود. همنجسرگرایی هنوز در ایران تابو است. قانونی برای همنجسگراها نداریم و دایره اطلاعاتمان راجع آنها به نگاههای هراسان جوان های پارک دانشجو و پارک برزیل و یکی دو جای دیگر ختم میشود. رییس جمهور اسبق حتی نمیدانست همجنسگرایی ذاتی بوده و اکتسابی نیست و در جمع دانشجویان خارجی اعلام کرده بود ما در ایران همجنسگرا نداریم. رییس جمهور فعلی هم دیدگاه کاملتری ندارد ولی دست کم آنقدر سیاس هست که دم بر نیاورد. این تازه وضعیت پایتخت است. در شهرها و روستاها که واقعا نمیدانم همنجسگراها چه میکشند. یک نمایش نسبتا خوب (آبی مایل به صورتی) چند سال پیش راجع این موضوع روی پرده رفت که آگاهی بخش بود. در این مدت جز تک و توک نمایش و  داستان کوتاه یکی دو گزارش مستند از حال و احوال همنجسگرا ها و دگرباش ها چیز دیگری از زندگی شان دستگیرم نشده است.

و اما بعد...جمعه به دیدن آلمودوار نشستم. آخرین فیلمش قصه غریبی داشت. رنج و افتخار داستان یک کارگردان و نمایشنامه نویس خوب مادریدی است.  داستان آلمادوار است.کلکسیون مرضهای عالم را یکجا دارد. ستون فقراتش را عمل کرده، درد قفسه سینه دارد زانوهایش هم درد میکند بدنش در حال فروپاشیدگی است. زنش ازش جدا شده ولی هنوز نگرانش است.تک و تنها در آپارتمان نقلی و قشنگ اش در مادرید زندگی میکند. تا بهش تلفن میشود که یک فیلم قدیمی اش که سی سال پیش ساخته است با نگاتیو ترمیم شده قرار است اکران شود.  استارت  یک شروع دوباره، یک فروغ جدید از سالهای اوج جوانی. نویسنده هر وقت که درد به سراغش می آید بعد از خوردن یک دوجین قرص مسکن یا آب درمانی، رجعت میکند. به گذشته خودش به کودکی هایش. به خاطرات پراکنده از مادرش زندگی اش در روستا با فقر، ,با سواد بودنش در بین خیل بی سوادان، رویاهایش، نظرگاه قشنگ اش و...

آلمادوار را دست کم گرفته بودم. ویکیپیدا آلمادوار میگوید که سال 1999 تقریباً تمام جوایز معتبر فیلم را درو کرده است. باید بروم آن فیلمش را هم ببینم. اما قصه گو بودنش را دوست داشتم. بازی آنتونیو باندراس در نقش اصلی و پسر بچه ای که نقش کودکی اش را بازی میکند را دوست داشتم. نقش جوانی مادر را که لوپه کروز بازی میکرد را هم بسیار بیشتر دوست داشتم. مادر جنگنده و قوی به غایت مادر بود و تربیت فرزند و  زندگی اش برایش مهم بود. نمیدانم چرا اینقدر پدر در همه جا کمرنگ بود. هیچ فروغی نداشت جز در سکانس های محدودی هیچ کجا نبود.

بخاطر شرایط شیوع کرونا فعلاً فیلم جشنواره های زیادی را ندیده است اما دوست دارم مواجه دیگران با فیلم را هم بدانم. فیلم شخصی است. به غایت به زندیگ آلمادوار نزدیک است. این برایم جذبا بود. آلمادوار از آنچه که از گفتنش ترس داشت گفت. درست عین  یک داستان خوب که از آن چیزها که نمیشود گفت نوشته میشود. 

آلمادوار یک جوری بخشی از خودش را با هنرش در کارگردانی وسط می گذارد که نه میشود او را کارگردان غریضی دانست نه کسی که تماماً تکنیکگرا و فنی فیلم میسازد. ترکیبی است از زیست  40-50 ساله اش و  تکنیک هایی که از سینما آموخته. این ویژگی و آن شم قصه گوی ثابت اش او را به کارگردان شبیهتر به کارگردان های خاورمیانه و ایران میکند. 

برای آلمادوار کودکی و نوجوانی تقریباً همه چیز است خیلی به تغییر آدم ها و قهرمان سازی های هالیوودی اعتقادی ندارد و  سینما از منظرش یک قصه  اغراق شده است  تا  یک اغراق قصه شده .

 

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

وسط همت، قبل توانیر

یکسال پیش در چنین روزهایی کندم. از کارخانه و شهرک صنعتی و بیابان کندم و آدم شهر شدم. عین روستایی های خوش قلب اما خسته و دلزده از فضای روستایشان، به هزاران امید آمدم. غریب هفت سال مانده بودم و باید تغییر میدادم. باید تغییر میکردم. تا همان وقت هم ماندم بیش از حد بود. بهبودی در کار نبود هر بار که از مشکلاتم حرف میزدم همه اش توجیه های صد من یک غازی بود که هیچ وقت عملی نمیشد. "ما برای هرکسی که طالب تغییر باشد جایگاهی در نظر گرفته ایم"، "شما باید تلاش کنید ما تلاشگر را می بینیم "و ....  . امیدوارم آدمهایی که هنوز در آن جا هستند این سطرها را نخوانند. روحیه شان را حفظ کنند یا اگر هم میخوانند روحیه و انگیزه بیشتری برای تغییر بگیرند. آنچه مهم ترین چیز برایشان هست همین امید داشتن است.

حالا با یک سال فاصله بهتر میتوانم ببینم و راجع اش بنویسم. روزهای اول سخت گذشت. روزهای اول همیشه همین است. خصوصا بعد آن همه مدت ویل گشتن. دیوارهای اتاق فشارم میدادند.

1- فضا رسمی بود و میانگین سنی همکاران به شکل محسوسی بالاتر (حدود 10 سال)، نوع کار و صنعت تغییر کرده بود. مدیران رده های  بالاتر بازنشسته شرکت های نفتی و عمرانی بودند. کارکنان سابقه بین 10-25 سال کاری داشتند. همین شرایط کاری را تغییر میداد.این موضوع  یک آرامش و حرفه ای گری در رفتار داشت. اما صمیمت را کم میکرد.  دیگر نمیشد شوخی دستی با کسی کرد نمیشد به هر سوتی ناجوری خندید و  با هم حرف دو پهلویی هر و کر راه انداخت.

2- نمیتوانم بگویم تعارضی وجود ندارد اما تعارض ها در سطح دیگری برگزار میشوند. بدنه کارشناس ندرتاً درگیر میشوند. و منابع انسانی به شکل کاملا  فعالانه ای متوجه مناسبات است. اختیاراتش را دارد و سعی میکند در همان سطوح رفع و رجوع کند. برعکس کار قبلی که کلاً در وسط تعارضات کارهایی هم انجام میشد. مدیریت  با تعارض خودش را حفظ کرده بود. بدش نمی آمد آدمها را  به جان هم بیاندازد و عقب بایستد به ریششان بخندد و نگاه عاقل اندر سفیه کند.  بعد هم وقتی برای دادخواهی سراغش میروی بگوید: شما هنوز از نظر رفتاری رشد نکرده اید.

3- هئیت مدیره  اصل تفکر سازمان است. حقیقت امر این یکی بیش از هرچیزی برایم عجیب بود. هیئت مدیره جمع سه پیرمرد بالای هفتاد سال است که دست کم 50 سال از زندگیشان با هم همکار بودند و 40 سال است با هم شرکت هایی را اداره میکنند. وقتی این سطح از تجربه وسط می آید اولویت ها تغییر میکند. پختگی (wisdom) سخن میگوید. مراعات و فرصت در کنار آموزش وسط می آید. در نتیجه مدیر برای امتیاز ندادن دنبال تحقیر، توبیخ یا آتو گرفتن از پرسنلش نیست. نیازی به این کار نمی بیند. پدرانه تر و دلسوزانه تر برخورد میکند. منکر مدیریت جوانها و نوگرایی نیستم. اما سیستم را مقدم بر فرد میدانم. بنظرم اصلا بد نیست جوانی بر مسند وزارت یا شرکتی بنشیند. به شرطی که سیستم به اندازه ای در آنجا توسعه یافته باشد که توانایی جذب شوک ها و تصمیمات اشتباهش را داشته باشد و آنقدری خسته و فرتوت نباشد که تغییر را نپذیرد. شرکت قبلی این وضعیت را نداشت. پدر کنار کشیده بود. پسرها میانگین سنی زیر 40 سال داشتند. از 20سالگی هم سمت گرفته بودند. نتیجتاً مدیران با تجربه تر همیشه چالش مواجه داشتند. پسرها مغرور و بچه پولدار بودند. چون پسر صاحب مال بودند به خودشان حق میدادند با هر کسی هر جوری میخواهند رفتار کنند. تصمیمات هیجانی شان در مرجعی دَمپ نمیشد و از همه موحش تر اینکه با هم در رقابت تسلیحاتی و  ارث خواهی شدیدی به سر میبرند.

4- آدم ها در مرزی از غریبگی بودند که حتی اسمهایشان را هم بلد نبودم. نقشی نداشتم. نقش نداشتن و بیکار نشستن دیوانه کننده ترین کار است. میدانستم زمان میبرد تا مجموعه مرا بپذیرد. توقعات آدمها بالاست به ریتم هر روزه شان یقین دارند و توقع توضیح برای تازه وارد را ندارند. اما مدیری اینجا بود که یکبار ابتدا تا انتهای همه چیزی را توضیح میداد. حرفش هم این بود که مفهومش را درک کن بقیه اش را خودت دستت خواهد آمد.کار کردن از این جهت باهاش سخت نیست. پذیراست و توقعاتش مشخص و محدود است. اما به شدت وسواس و دقت در کار دارد. هم خوب است هم بد. تا جایی که در متون داخلی فاصله بعد ویرگول و استفاده از تنوین را به جدی ترین شکل ممکن دنبال می کند. من همیشه کلکسیون غلط های املایی ام. همه به واسطه عصب خراب چشم چپم هم بی حوصلگی و عدم تسلط بر کیبورد موبایلم. اما حالا با هر کیبوردی بهتر از قبل تایپ میکنم.

 5- بعد چند ماه فهمیدم آن مکاتبات ما در شرکت قبلی یک سری مهملات به هم بافته بیش نبود. بعدش درک کردم که  لازم نیست سمت هر نفر را به شکل بلند بالا اول هر نامه بنویسی. آن سالها که دانشجو بودم (هرچند هنوز روی کاغذ دانشجو به حساب می آیم) کار هم میکردم و لفظ مهندس پرکاربردترین لفظ برایمان بود. این میشد که گاهی به اساتید دانشگاه که همگی مدرک دکترا داشتند، سهواً مهندس میگفتم. آنها که عُقده ای بودند بهشان بر میخورد. اما برای بعضی هم مهم نبود. مهندس بودن در رشته های فنی ذیل دکترا هم هست. یک استادی هم داشتیم استاد تمام (فول پروفسور) بود. یکبار بهم گفت مهندس لفظ قشنگی است اما چون به هر یابویی گفته اند مهندس، دکترها حساسیت پیدا کرده اند.بنظرم توجیهش منطقی بود.نامه های ما هم به هم درست عین همین مهندس گفتن بود، هر یابویی را مهندس خطاب میکردیم. اگر هم نمیگفتیم طرف ناراحت میشد. خلاصه اینکه یک خط کامل جناب فلان فلان مینوشتیم. خط بعدش به رقت انگیزترین شکل ممکن نامه مینوشتیم. پر از ایهام و کنایه و دست آخر وقتی لبخند کجی روی لبمان بود نامه را ارسال می کردیم و تصویر مخاطب حین خواندن را متصور می شدیم و خوشحال بودیم.

6- وضعیت مالی شرکتها مهم است اما مهم تر آن است که شرکت چه انگیزه ای از ثروتمند شدن داشته باشد. شرکت قبلی وضعش خوب بود در حوزه کاری خودش  اسم و رسم و درآمد خوبی داشت در عین حال مقروض بود . به هیچ وامی نه نمیگفت. بخشی از دفتر و دستک ها برای زنده کردن و کندن از حاکمیت بود. این بود که در این راه از هیچ کاری دریغ نمیکرد. حتی اگر ماموران مالیاتی یا طلبکاران بیایند ماشین ها و  دفتر و دستکاش را توقیف کنند کک اش هم نمیگزید. آبرویش برایش اهمیتی نداشت. بدی اش این بود که شرکت دزدی نبود. دست کم تا آنجا که من خبر داشتم حق و حساب ها را پرداخت میکرد. اما همیشه در زمانبندی کُمیتش لنگ بود. اما شرکت جدید اعتبارش برایش بسیار مهم است. اگر ببینید لقمه ای بزرگتر از دهانش است سمت اش نمیرود یا سعی میکند محدودش کند. اگر ببینید جایی امکان از بین رفتن اعتبارش است  واردش نمیشود. این نظرگاه درسته نقطه مقابل آن روش رندانه قبلی است و برایم تازگی دارد.

7- سیستم را آدم ها میسازند و آدمها را سیستم. خیلی بدیهی است اگر شما  همت را با دنده معکوس میرانید و لایی میکشید در بزرگراه اشتوتگارت درست عین بقیه با دقت و سر و حوصله برانید. چرا که جو و سیستم حاکم شما را مجاب به رعایت مقررات میکند. شرکت قبلی درست وسط همت بود. قبل توانیر. بخور تا خورده نشی. این بود که این تنش فکری این عصبیت و دغدغه فردا همیشه بود. آدمها را به کارهای زشت وا میداشت. آدمهای خوشفکر و  بزرگمنش تر را تحمل نمیکرد. بقیه را هم همرنگ خودش میکرد. توی این یکسال هر وقت با بچه های آن مجموعه صحبت کردن یا جایی بیرون قرار گذاشتم در حال غر زدن بودند. داشتند از جفایی که بهشان گذشته حرف میزدند. حق بهشان میدهم و میدادم. با صحبت کردن کمی ازش خالی میشوند و میتوانند چند ساعت دیگر به زندگی شان برسند. حالا میدانم دلیل این همه تنش آن فشار سنگین بر روی شانه هایشان بود.

 تا به اینجا این هفت فراز ر  فهمیدم و بابتشان منبر رفتم . شاید سال آینده بیشتر شوند. شاید شناختم از محیط ام بهتر شود و  یکی دوتایشان را  پس بگیرم. هرچه که هست مسیر تازه ای انتخاب کرده ام . از طی شدن مسیر قبلی به هیچ وجه پشیمان نیستم. همیشه سپاسگزارشان بودم چون چیزهای زیادی از آن آدمها آموختم. پس ناراحت نیستم امیدوارم از این انتقاد هم دلخور نشوند. این  عینی ترین تصویری بود که بعد این یک سال از آنجا در ذهنم مانده. دلخور نیستم عصبیتی هم نسبت به هیچ کس ندارم. همین

 

                                                           

 

 

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Hamid Oo

شهرداری چه میفهمد درخت چیست؟

ده سال پیش منطقه محل سکونت ما در تهران به شبکه فاضلاب متصل شد. یک ماه کنده کاری و بگیر ببند و اعصاب خوردی با پیمانکار قالتاق که از هیچ تلاشی برای گرفتن پول بیشتر خودداری نمیکرد. خیابان ما چنارهای چهل ساله دارد. چنارهایی که ساکنین اولیه با شور و اشتیاق برای سر و شکل دادن به خیابان و محل زندگیشان کاشته و آبیاری کرده اند. قطر این درختها در بعضی نقاط بالای 70 سانت هم میرسید. بعد از راه اندازی شبکه فاضلاب ابریز چاه های آب حیاط ها و و آب ناودان ها و روشویی ها که زمانی به چاه دوم (چاهی که معمولا در حیاط خانه وجود داشت) قطع شد. چنارها که درختهای حسابی به بی آبی و بی خاک اند رفته رفته تنک و کچل شدند. تک تک شروع کردند به خشک شدن.برگ های بالایی خشک شد و ریخت. شاخه های ضعیف تر خشک شدند. در تماس با شهرداری میگفتند رسیدگی می کنیم. آدمهای سامانه 137 . 1818 را میگویم. خودم ده باری پیغام گذاشتم که درختها به کود و بیل زدن و آب نیاز دارند. اما جوابی که میدانند معمولا بین اینکه در دسته بندی شکایات ما نیست یا کارشناس ما درخت را خشک تشخیص نداده در رفت و آمد بود. توقع این بود که ساکنین خیابان که حالا پا به سن گذاشته بودند. هنوز درختها را تیمار کنند. درختهایی که نه در حیاط خانه ها بلکه در خیابان بودند. ولی آن نسل بازنشسته به زحمت روزگار میگذراند وقتی صحبت میکردند از افزایش قیمت آب بها و هزینه های شاکی بودند. تاب هزینه جدید و اصلا توان فیزیکی برای این کارها را نداشتند. درخت ها دانه دانه شروع کردند به خشک شدن. شهرداری آمد کوچه را آسفالت کرد. 3 سانت به قطر آسفالت افزود. ریشه درختها کباب شد. چنارها خشک و پیر شدند. کلاغ ها و گنجشک ها از کوچه ما رفتند. من زور زدم دست کم از خشک شد دو چنار جلوی درب خودمان جلوگیری کنم . اما نشد. آسفالت داغ پدرشان را درآورد. حفاری های فاضلاب هم  ریشه شان را بالا آورده بود. به شهرداری زنگ زدم. گفتند پیگیری می کنیم. نکردند. دوباره بازی 137 و 1888 پیش آمد. دوباره جواب کارشناسان. یک روز از سر کار که برگشتم دیدم  لاشه های پوسته چنار پیر و خاک اره ریخته است توی کوچه. حریم باغچه مان هم  شکسته است. مادر گفت  آمدند درخت را بریدند بردند. گفتم چرا آشغال هایش را جمع نکردند. به شهرداری زنگ زدم. بعد از کلی اینور و آنور فهمیدم که شهرداری چوب های درختهای خشک شده را میفروشد. برای همین فقط در شرایطی که میداند چوب درخت خشک شده و می ارزد اقدام میکند. با این معادله معلوم بود که تمام تماس های قبلی برای رسیدگی به درختها به چه دلیل رد میشد. شهرداری منتظر بود که درختها خشک شود. هر درخت خشک کلی می ارزد خب چرا تیمارش کند، صبر میکند خشک که شد ضربتی دست  به کار میشود و  تنه را  سه -چهار قسمت میکند م یاندازد پشت ماشین و میبرد.

                                                                     

حالا چند سالی است که خیابان ما سبز نیست. اره ای برقی برای بریدن درختهای خشک بی طاقت اند. شهرداری برای صدور پایان کار به خانه های نوساز بافت سبز و درختی را بررسی میکند برای درخت ها و حتی بوته هایی که  از بین رفته جریمه می گیرد. یا می گوید معادلش را بکار. بساز بفروش ها درخت به جایش میکارند اما نمادین. درخت توی پی سیمانی فرو میکنند. بازرس که دید درخت ظرف شش ماه خشک میشود یا درش می آورند . دوباره اره برقی ها و  دوباره  تنه های خشک شده و این دور باطل که از هر سر به سود شهرداری است ادامه دارد. 

شهرداری چی ها  چه میدانند خاطره مردمان چیست. شهرداری چه میداند درخت چیست. من زور زده ام به زادگاه ام ارق داشته باشم. برایش تلاش کنم. اما  حالا نامیدم. از هجم خواستن ها و نشدن ها نومیدم. از ترافیک هر روز بخاطر طرح آلودگی که حالا میفهمم هدفش اصلا آلودگی نیست. از طرح ترافیک که بنگاه معاملاتی است تا یک طرح رفاهی و سلامتی. از فروش تراکم از شاخص آلودگی و هزار یک بلای دیگر که شهرداری دارد سر این شهر می آورد. دوست ندارد در ستایش تهران چیزی بنویسم. چون آدمهای این شهر شهرشان را ترمیم نکرده اند. به جا یآنکه شهر را اندک جایی برای زیست بهتر کنند. بیشتر به زشتی اش دامن زدند.حالا فقط بخاطر بعضی آدمها این شهر را دوست دارم . شهری ک طرب انگیز نیست. هیچ حسی را در آدم بیدار نمیکند. از سر اجبار مانده ام ، امیدوارم روزی شهر آنقدر جلوه بهتری پیدا کند که از این حرفم پشیمان شوم . علی الحساب با این نیروها ی قهریه با این نفرت و حسد ورزی که از بالا تا به پایین میبینم بعید میدانم.

 

                      

۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
Hamid Oo

ایران 41

گوشی ام شارژ نداشت. مدیرهم اسنپ نصب شده رو موبایلش نداشت. اسنپ سه بار سفر کرده بودند. میدان مادر(محسنی) جای شلوغی است. راهمان خیلی دور نبود از میدان مادر تا شیخ بهایی راه زیادی نیست اما ماشین خور ندارد.بدمسیر است. آمده بدیم به یک شرکت که مناقصه اش را برنده شده بودیم سر بزنیم. مدیر نبود پیاده برمیگشتم ویترین مغازه ها را نگاه میکردم و از خنکای سایه های چنار لذت میبردم. پراید نقره ای داشت دور میدان دور میزد. موقع گرفتن اسنپ دیدم یک بار دیگه هم دور زد. امد نزدیک ما مدیر گفت دربست. پراید فوری زد روی ترمز و گفت سوار شید. سریع سوار شید.نپرسید کجا میرید فقط " دربست" دلگرمش میکرد. سوار شدیم. مدیر جلو نمینشیند . واهمه یا خاطره بدی دارد از صندلی جلو مسافرکش ها. شاید آن رد کج روی پیشانی اش نشانی از همین ماجرا داشته باشد. تعارف نکردیم. من جلو سوار شدم و اون پشت سرم. ماشین بوی ترشیدگی میداد. بوی استفراغ خام که خیلی نبود ولی من حس اش کردم. راننده شلوار کردی مشکی پای اش بود. تی شرت آبی یقه هفتی تن داشت و  از آیینه ماشین تسبیح و پلاک آویزان بود. ضبط ماشین داشت برای خودش یکی از چند صد هزار ترانه دوزاری پاپ اتصال بورا میخواند. دل و روده اتاق پراید به شکل رعب آوری بیرون ریخته بود. شیشه بالابر ، کنسول وسط. داشبورد بدون در و اتصال بوق وسط فرمان کنده شده بود. ظرف چند ثانیه دنده از یک به دو و از دو به سه رسید. راننده با لهجه لری غلظی پرسید. کجامیرید؟ گفتم. شیخ بهایی پایین تر از همت. گفت  بلدی از کجا برم؟ گفتم اره تو فعلا مستقیم برو. موقع صحبت زل میزد تو صورت من جلو را نگاه نمیکرد. گفتم مراقب این تاکسی ها میراداماد باش هر جا مسافر ببیند میزنند روی ترمز. چشمهایش برگشت سمت راه. دو دل بودم با این وضع باهاش سر صحبت را باز کنم یا نه؟ ازش پرسیدم بچه کجایی؟ گفت بلد نیستی؟ گفتم حالا تو بگو شاید دونستم کجاست. گفتم. نور آباد...کوهدشت.گفتم بلدم نور آباد کجاست؟ باز دوباره بهم نگاه کرد.

گفتم ماست ها ینرو آباد را خوردم  و سماق اش را  که ترشی اش هنوز توی دهنم است. 

خوشحال شدم. سر صحبت اش باز شد. دلسرد بود از اینکه کسی نمیداند ولایتش کجاست و حالا خوشحال بود. گفتم اینجا چه میکنی. گفت پی یک لقمه نان. دوست داشتم آن شخصیت دیالوگ کلیشه استفاده نکند. گفتم چرا آمدی تهران؟ گفت بیکار بودم. همه هم سن و سالهام معتاد شدند بد بخت کردند خودشان را. گفتم خب تو الان خوشبخت شدی؟ گفت نه من هم بد بخت تر از  اونهام ولی کار نداشتم مجبور شدم بیام تهران. توی ماشین میخوابم. گفتم اسنپ کار میکنی. گفت نه حوصله اش را ندارم. شما کار شرکتی سراغ نداری؟ حی راننده شرکت باشم حقوق بهم بدهند. مدیر داشت با موبایلش با کسی حرف میزد. گفتم شماره ات را بده اگر کاری جور شد خبرت میکنم. شماره اش را داد. ماشین کمرکش پل میرداماد را بالا کشید. گفتم حالا چه کاری بلدی. گفت هیچی با پدرم میرفتم گوسفند(برای چرای گوسفند) ... کار بلد نیستم دیپلم نگرفتم سیکل دارم. ولی باربری زیاد کردم. توی ترمینال از اتوبوس ها بار پیاده  سوار میکردم. زورم زیاد است. گفت باشه اگر کاری جور شد خبر میدم. گفت الکی میگی... گفتم فرض کن الکیه فرقی به حالت مگه میکنه گفت. نمیدانم. خسته شدم. شاید بروم از مرز جنس بیارم بیارم تهران بفروشم وضعم بهتر شود. ماشین رسیده بود به به درو بر گردان وسط میرداماد گفتم دو راه داری اما تو همیجا دور بزن جردن را برویم پایین. گفت پرسید جردن کجاست..گفتم همین خیابون زیر پل اسمش جردن است . پرسید مگه اسم شنلسون ماندلا نیست؟

گفت چند وقته آمدی . یک هفته. چیزی نگفتم. تنگه قبل پل به مت  جردن ترافیک داشت. درست جلوی ساختمان مرکزی بانک پاسارگاد . ماشین ها  مثل دانه های تسبیح نشسته بودند و تکان نمی خوردند. کلافه بود. گفتم از راست برو سریع ر خلاص میشود. گوش نکرد انداخت از سمت چپ راند تا پای پل درست دم خروجی بعد یهو فرمان گرفت سمت خروجی.ماشین عرض خیابان را  بسته بود. ماشین های توی صف راه نمیدادند. بوق از دو طرف شروع شد. پشت سری های که میخواستند روی پل بروند راهشان سد شده بو. یک سراتو پلیس با چراغ خاموش لاین مخالف ایستاد.

من دیدمشان. پلیس ها انگار که در تعقب و گریز باشند فوری پیاده شدند. دویدند این سمت بلوار . از حس مسئولیتشان خوشم آمد. جلوتر که آمدند فهمیدم برای باز کردن ترافیک نیامده اند. در خورد را باز کردند. یکی پسر پشت فرمان را  کشیدند بیرون. شلوار کردی مشکی توی نور بور تر به نظر میرسد . کفش سیاه پاشنه خوابیده پایش بود. پلیس دوم سر کرد داخل ماشین دستی کشید . سوئئیچ را برداشت و  گفت مسافرید؟

مدیر هم کلافف بود گفت خیر سرمان بله. گفت  پیاده شوید. ماشین  بازداشت است. غرو لند کنان پیاده شدیم. مدیر رفت ان طرف خیابان . من اما لفتش دادم ببینم چه خبر است. جوان نور آبادی را دستبند زدند. نمیدانم جرمش چه بود تا دم اخر تقلا میکرد از دست پلیس در برود. سراتو پلیس دو رزد امد این دست. جوان را  قپانی گرفتند بردند داخل . آن که سوئیچ را برداشته بود خیالش که از دستگیر یراحت شد برگشت نشست پشت فرمان پراید دنده عقب گرفت. بعد رفت  پشت سر سراتو پلیس در کند رو اول پل ایستاد. مدیر یک سمند سمند تاکی پیدا کرده بود. درب عقب را هم باز کرده بد اشاره کرد که بیا برویم . پشت  پراید خسته روی پلاکش یک پرچم مورب ایران چسبانده بود و ایران 41 به چشم می آمد.

 

                                                                           

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

اسرافیل

" این مطلب قبل تر با کمی تغییرات در وبسایت ویرگول منتشر شده بود"

راستش را بخواهید باید از اینجا شروع کنم که من رسانه خودم را دارم. "صدا و سیمای جمهوری حمید"، این قضیه بعد از مهندسی بازی بابا که زرت رسیور (بخوانید گیرنده ماهواره ) را قمصور کرد سر و شکل جدی و رسمی تر به خود گرفت. عمده ساعات بیکاری من در اتاق ام به خواندن و دیدن و نوشتن می گذرد و در دیدن آنچه که خود پیش تر انتخاب کرده ام. خبر و فیلم و سریال و حتی تلنت شوهای محبوب ام همگی را از اینترنت می بینم و با تلویزیون کاری ندارم. این است که یک دفعه همکاران بعد از چای ساعت 8 صبح یکهو گریز میزنند به یک خبر تلویزیون یا بخشی از سریال که دیشب دیدند و با هم حرف میزنند یا میخندند. من مثل آدم فضایی های کتاب سلاخ خانه شماره 5 که از سیاره آلفا-5 آمده اند فقط نگاهشان میکنم و تا بفهمم موضوع چیست کلی فکر و نظر از خاطرشان رد میشود. تعدادی فکر میکنند دارم ادا در می آورم بقیه هم فکر میکنند چه زندگی شلوغی پر از زن و زیور و تفریحی دارم که وقت تلویزیون دیدن هم نمیکنم. اما راستش من رسانه خودم را دارم و اتفاقا همیشه هم ازش راضی نیستم گاهی ازش حرصم هم می گیرد. همه اینها را گفتم که بگویم من "اسرافیل" را با یک سال و نیم تاخیر دیدم. نسخه سینمایی که نشد، ماندنم تا شبکه خانگی اش بیایید. امروز بعد دیدن اسرافیل از آیدا پناهنده اول خوشحال شدم که اسرافیل به مراتب از فیلم قبلی اش "ناهید" بهتر بود. چه در فیلمنامه،چه در ضرب آهنگ فیلم و حتی در انتخاب بازیگر

تا به اینجا دست آمده که دغدغه پناهنده چیست و علاقمندی اش در فیلم سازی حول کدام قصه ها می چرخد. به سان فیلم قبلی فیلمبرداری این کار هم قاب هایی زیبا داشت. قاب های مینی مال از خانه، گورستان مشرف به شهر، جاده، سوادکوه زیبا که میان جنگل و رطوبت قد برافراشته خب همه شان چشم نواز است. پناهنده در فیلم های بلندش خوب نشان داد که شاگرد خوب کلاس کمپزیسیون بوده است. گذشته از کنترل فیلمبرداری بلد است قصه بنویسد. تضاد داستانی میداند تشریح و توصیف سرش می شود. همه را هم به شیوه خودش آرام و ذره ذره پیش می برد.

                                                         

قصه مردی در آستانه 45 سالگی که از کانادا برگشته و درگیر دو روایت عاطفی است یکی عشق به معشوقی قدیمی که حالا مادری داغدار فرزند است و دیگری دختری جوان و دلزده از زندگی کابوس وارش در کنار مادر مجنون و زندگی نکبتی اش. خود همین روایت دو خطی با یک عالمه پاساژ های دیگر داستان دل و درستی شکل می دهند که خواندنش می تواند برای آدم دلپذیر باشد. چه برسد که بخواهد با تصویر و صدا هم عجین شود.

ایستگاه قطار بین راهی خودش یک نشانه زیر متنی است. تعلیق بین ماندن و رفتن را نشان می دهد تردید بین بودن و نبودن، این یا آن. و مرد کم حرف خارج نشین در بازگشت به موطن خویش با وجود اینکه موهایش به سپیدی نشسته و سن و سالی ازش گذشته، هنوز درگیر و در کشاش انتخاب است. هنوز مردد است. و نشان دادن این تردید فوت کوزه گری است. و بنظرم نقطه ضعف فیلم همین است.

کاش آن سکانسی که پناهنده از زبان سارا (با بازی هدا زین العابدین) داشت سر بهروز (پژمان بازغی) داد میزد که تو هنوز مرددی و نمیدانی چه میخواهی فقط صدای سوت قطار پخش میشد، قطاری که دارد از ایستگاه خارج میشود.همین یک صدا همه حرف های سارا را با خود داشت. یا اصلا صدا زیر سوت گم میشد. برای من خوانش اش چند ده سطر بود از تردید بهروز یا سارا یا حتی ماهی.

دوم اینکه من دوبار فیلم را دیدم، ناهید را هم همینطور و در هر دو یک چیزی توی ذوق ام زد. آن هم عدم پرداخت به جزییات بود. یک عالمه خرده ریز تصویر و کلامی، یک عالمه نگاه که میشد درستشان کرد. بنظرم نکته مثبت این فیلم نسبت به ناهید همین بازی ریز بدنی و نگاه ماهی (هدیه تهرانی) نسبت به ناهید (ساره بیات) بود. هدیه تهرانی بدنش را بهتر میشناسد. حرکاتش را نگاهش را صورت اش را به جاتر و درست تر استفاده میکند. شاید مثل ناهید روی لهجه و بیان بومی اش کار نکرده بود و به فارسی بی لهجه حرف میزد. اما بلد بود وقتی با بهروز راهی آن کلبه متروکه و قدیمی اش میشود. وقتی M کنده شده با نوک چاقو روی ستون چوبی را می بینید. وقتی نگاه خریدار بهروز را روی خودش حس میکند چطور  واکشن نشان دهد. انگشتان دستش چطور خم و راست شود یا چهره اش و نگاهش یک جایی، نه روی سقف نه کف زمین نه در چشم های بهروز بازی کند.این ها همه آن ریزه کاری هایی بود که فقط ماهی در این فیلم بازی اش کرد. نه بهروز نه سارا نه مادر سارا . همه نقش خود را خوب بازی کرده بودند اما از جزییات باور پذیر قافل بودند. مریلا زارعی در نقش تاجی (مادر سارا) یک دوجین حرکت خوب آدم هایی را داشت که مشاعرشان را از دست داده اند. اما همشان همان هایی بود که همه دیده ایم . هیچ کدامش امضایش را نداشت. باورم نشد که او مریلا زارعی نیست. حرفم شاید کمی خودخواهانه باشد اما نقش دیوانه یا عاشق دلخسته باید چیزی بهتر از همه دیوانگان و دلخستگان قبلی باشد. وگرنه چه فرقی با آنها دارد. مثال خوبش جک نیکلسون است در پرواز بر فراز آشیانه فاخته(دیوانه از قفس پرید خودمان)

        

خلاصه آنکه این اسرافیل زورش نرسیده بود اسمش را هم توی مخ ما بچپاند. گذرش از اسم همین یک جمله بود. که با مونولوگ گذشت و مثل خیلی جذاییت ریز دیگر بازی باورم نشد. کاش اسم را می گذاشت ماهی یا بهروز چرا که دست کم وجه اشتراک و افتراق بیشتری داشت با آنچه ساخته شده بود.

دست آخر اینکه علی عمرانی عیار بازی خوب و جان دارش را یکبار دیگر با نقش کوتاه دایی در این فیلم هم نشان داد. انتخاب بهتری شاید نمیشد برای این نقش و کاراکتر پیدا کرد اما اگر چند دقیقه بیشتر بازی بهش میرسید این نفرت ماهی از دایی اش اعیان تر نبود؟

با اینکه احتمالاً مخاطبان انگشت شمار این وبلاگ اسرافیل را دیده اند اما توصیه ام به دیدن است. حد نصاب هایی را پاس کرده است.

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

بگو که به خون می سرایم

دنده را سبک نمیکنم. صدای اعتراض موتور خاتون را میشنوم. هوا آلوده است. جای سوزن هنوز روی دستم گزگز میکند. داریوش ترانه ای از جنتی عطایی را میخواند: "با دژخیمان، اگر شکنجه، اگر بند است و شلاق و خنجر، اگر مسلسل و انگشتر با ما تبار فدایی با ما غرور رهایی ..."روی بالش رد خون خشکیده دیده بودم. رد خون که با نم عرق قاطی شده بود و بوی ترشیدگی میداد.نفهمیده بودم چه شده. گرمای کم جانی روی لبم حس کرده بودم . خط لب را خارانده بودم و دستم به خیسی خون آلوده شده بود. بیدار شده برق اتاق را روشن کرده . بالشم پر خون بود و صورتم هایلات جیگری تا صورتی. دست و صورتم را شستم بودم رویه بالش را داخل سینک چلانده و برای اینکه از چشم مادر دور بماند پشت شوفاژ اتاق پهن اش کرده بودم. محلفه ای سفید از کشو بیرون کشیده و تا روشن شدن هوا طاق باز خوابیده بودم. بعد فوری تا  بیمارستان رانده بودم. دفترچه را گذاشته بودم روی پیشخوان، و تا وقتی که متصدی پذیرش نپرسیده بود چه دکتری میخواهی نمیدانستم چه بگویم.

گفتم عمومی بعد گفتم نه نه داخلی ....دکتر ابروهای جغدی داشت. ادامه جوگندمی موهایش به ابروهایش هم رسیده بود و  چند تار موی سینه که از هفتی روپوش معلوم بود هم تک و توک سفید داشت. مرا مرد جوان خطاب کرده بود و ازم شرح حال خواسته بود. گفتم نصف سرم به حالت فلج کننده ای درد میکند. نصف شب خون دماغ شده ام  و حس میکنم  همین حالاهست که  شاهرگ مغرم  منفجر شود. بعد از انداختن نور در حلقم و شنیدن صدای تنفس، فشارم را گرفت و دستور بستری داد. ازم پرسید همراه داری، به خودم نگاه کردم و دانست کسی همراهم نیست .

گفت به همراهت زنگ بزن. تنها نمیتوانی بروی. توی اورژانس پرستاری که سعی میکرد خود را جدی و کاردرست نشان دهد. نتوانست رگم را پیدا کند. توی آن فشار بنظر رگ هایم کاملا بیرون زده و مشخص بودند. پرستار جوان دیگری از راه رسید و آنژیوکت را وصل کرد و سرم را از دار فلزی آویخت. به آتش حرارت تنم آب پاشید. یک آمپول توی سرم تزریق کرد. چشم به قطرات تند سرم خوابم برد و بیدار که شدم.سرم سبک تر بود. خیلی از چیزی نمیترسیدم. پرستاری که جدی مینمود آمد بالای سرم و پرسید. بهتری؟!

بهتر بودم بلند شدم و دوباره رفتم پذیرش. از همان آدم صبح برگه ای گرفتم و صندوق رفتم و بعد توی راهروی ورودی که حالا خیلی شلوغ تر از صبح بود. چسب های دستم را کند و آستین پولیورم را بالا دادم. دکتر برایم  آزمایش نوشت بود. دفترچه را هم کسی با کاپشن و  سوئیچ خاتونکنار تخت روی میز گذاشته بود.

شیشه های خاتون عرق کرده و هنوز داخلش از نمی که از رادیاتور بخاری داخل بوی نا می آید. داریوش هنوز میخواند و من دنده سبک نمیکنم. توی خیابان فرجام قبلا باتری سازی بود. علی رفیق قدیمی ام گفته بود که باید به باتری ساز نشان دهم. ماشین را جلوی مغازه پارک میکنم. خودم را توی آینه برانداز میکنم. رنگ پریده تر و نورانی تر از قبل به نظر میرسم. میروم داخل چهار جوان دور یک شعله پلوپز که پیت حلبی برعکس رویش گذاشته اند کز کرده اند.بهشان میفهمانم رادیاتور بخاری آب میدهد. کف پایم خیس است . یکی که دراز کشیده بلند میشود می آید سمت ماشین. دستی به زیر رادیاتور میکشد و میگوید رادیاتورت باید عوض شه .سوراخه. میگویم  ضربه ی نخورده دست خودم بوده مراقبش بودم نشستی اش هم آنقدری نیست. میگوید خب حالا باز کنیم ببینیم. وحشیانه قاب و هر چیز دستگیر را میکند. نفر دوم شلنگ رادیاتور را از موتور جدا میکند. اب داغ ضد یخ دارد پقی میزند بیرون. تا خوب آب سبز را  خالی کند اولی رادیاتور را  کشیده بیرون.یک لکه روغن زدگی نشانم میدهد می گوید.اهان همینجاست نگاه کن. اثری از اب زدگی نمیبینم.میگویم. طوزیس نیست. تو فقط لاستیکش را عوض کن. میگوید ن خراب است  من عوض کنم  اب بدهد دستمزدم را کامل میگیرم. 45 تومن. حوصله  جر و بحث ندارم. دارد صغری کبری میچیند که من میدانم و تو نمیدانی. مطمئنم سنش هم ازم کمتر است و  یقین دارم تا همینجایش از 206 بیشتر از او میدانم. میگویم باشه عوض کن. میگرد دنبال گوشی ام  قیمت رادیاتور بگیرم. گوشی را از خانه برنداشته ام. هوا سوز دارد. زیپ کاپشنم را که میبندم . با لبخند رضای و  یک رادیاتور آشغالی ایستاده بالای سرم. بفرما مهندس . میگویم این نو؟  عصبی میشود. یعنی چی؟ یعنی من دزدم؟

من نگفتم  شما دزدی ظاهر این رو من ندیدم . یک کارتن با خودش می آورد. می گویمچند.ناقابل 180 تومن. میگویم عین خودش نبود ببندی.

آب سبز و داغ لای شیار های کاشی جلوی مغازه راه گرفته. گول خورده ام نمیتوانم با این وضع ماشین را ببرم . میگویم من این را نمیخواهم. بحث میکند. از آخرین باری که با کسی فیزیکی دعوا کردم خیلی میگذر آنقدر که یادم نیست.سن و سالم سن و سال دعوا نیست. سالهای کار و تحصیل باید بهم یاد داده باشد در ایت مواقع خودم را کنترل کنم.همین کار ار هم میکنم. می گیوم باشه. من ماشین را همینجا میگذرم میروم لنگه اش را میخرم. رفیق کناری اش کمی کنارش میکشد و  روبرو را به من نشان میدهد. درب ماشین را  میبندم و  سوئیچ را برمیدارم. آنسوی خیابان لوازم فروشی است. پسر جوان آرام تری نشسته، داغی رادیاتور دستم است. نشانش میدهد. میگوید مطمئن نیست عین همین را داشته باشد اما رایادتور خوبی دار . رادیاتور که می اورد متوجه میشوم عین خودش است. قیمت 80 هزار تومانی است و با  یک  ضد یخ که لازم است جایگزین شود مجموعا 90 هزار تومان میوشد. نصف قیمتی که آن پسر الدنگ میخواست توی پاچه ام کند. برمیگردم در مغازه ، از اتفاق افتاده شاکی ام اما حرفی نمتوانم بزنم. ماشین باز شده و  با این ماشین نمیشود جایی رفت. رایداتور ار میگیرد و بدون توجه جا میزند. رفتارش کمی آرام تر از قبل است. به خودم دلداری میدهم همین که فهمید نمیتواند تو پاچه بکند کافی است.بساط رادیاتور کم کم جمع میشود. مرد سن بالاتری که داخل مغازه است  به حرف کشیده. حالا  حرکت  او هم بنظرم یک جور شگرد است که هواس مشتری را  پرت کند. کارت میکشم. پسر کم حرف تر بهم میگوید بوی جدید بخاطر نو بودن رادیاتور است دو روز دیگر از بین میرود.کارت میکشم. چهل و پنج هزار تومن. می نشینم پشت فرمان و استارت میزنم. دنده عقب میگیرم . توی خیابان فرجام. هوا ابری است. دانه دانه باران روی شیشه می افتد. 

ضبط با مکث کوتاهی داریوش میخواند. " بگو، بگو که به خون می سرایم، دوباره با دل و جانم، حرف آخر رستن را"

 

 

 

۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
Hamid Oo

سفرنامه تا جیرفت - فصل 1 -بارون و دوست دارم هنوز چون تورو یادم میاره

به دلیل مشکلات اینترنت  امکان افزودن  لینک برای  این سفرنامه محیا نشد.

به زودی با رفع مشکلات لینک و نقشه  اضافه خواهد شد.

 

دیباچه

یک ماه پیش تر از نوشتن این پست یک روز در اواسط مهرماه به سرم زده بود که تعطیلات یک خط در میان آبان ماه را با قطار به وان و بعد از آنجا به آنکارا بروم  به رفیق شفیق سالهای دورم که دانشجوری دکتری در آنکاراست سری بزنم و بعد با قطار اکسپرس تا استانبول یا ازمیر بروم و دست آخر با پرواز به تهران برگردم.

 این وسط به جزییاتی فکر کرده بودم و حتی با دو سه دوست که در این زمینه چندتا پیراهن از من بیشتر پاره کرده بودند مشورت کردم. اما خب سفر لطفش به جمع است و جمع ما پسرهای عذب نیمچه مستقل، با این قیمت ارز و هزینه ها برای سفر به ترکیه عجیب مقروض میشد. این شد که در نشست رسمی که در خانه حامد داشتیم تصمیم گرفتیم. گزینه های دیگر را بررسی کنیم. تفلیس را من رد کردم  بخاطر هوای سرد و رفتار زشتشان با ایرانی ها و شمال کشور را هم هیچکدام از رفقا به خاطر شلوغی ایام تعطیلات نپذیرفتند. آخرش نفهمیدم کدام پرفسوری از میان جمع پیشنهاد جیرفت را داد. یعنی اول کرمان بود بعد تصمیم گرفتیم تا جیرفت برویم. یک گروه هم برای تیم خود ساختیم به اسم تا جیرفت که اطلاعات و پیشنیاز های سفر را ردیف کنیم. آنجا هم بیشترین و مفید ترین لینکها برای پیمان بود. القصه اینکه بار و بنه را بستیم و سفر را برای یکشنبه 5 آبان تا جمعه 10 آبان به مدت شش روز بستیم. تقویم نشان میداد که دو روز مرخصی برای این ایام بگیریم کافی است. این شد که یکشنبه صبح تا جمع و جور شویم و به جاده بزنیم 5.30 صبح بود و تهران هوای باران و نم داشت.

 

قرار بود پیمان 4.30 بیایید دنبالم و تک زنگ بزند. وسایل را شب قبل چیده بودم منتظر تک زنگ بودم که بپرم پایین و سوار شوم،شب قبلش هر دو دیر خوابیده بودیم اما با یک ربع تاخیر راه افتادیم دنبال حامد و همسفر جدیدمان،رضا رفتیم و قبل از 5.30 صبح توی اتوبان نواب رو به جنوب در حرکت بودیم. تهران در مه غلیظ صبح پاییز با خیابان های خیس مرموزانه بدرقه مان کرد. تا نزدیک های کاشان  تقریبا همه جز راننده خواب بودند. کاشان  کم کم صحبت ها گل کرد و از سفر گفتیم. آسمان یک تکه ابر بود  اما نمی بارید. یا گهگاهی چند قطره ای می انداخت و گم میشد. صبحانه را در توقف گاه امیرکبیر  کاشا ن زدیم. برای بنزین توقف کردیم و پشت بندش حلیمی که رضا  خریده بود را خوردیم. خیلی معطلش نکردیم مجدد راه افتادیم و سعی داشتیم تا ظهر خودمان را به یزد برسانیم. هرچه از تهران و شمال کشور فاصله میگرفتیم هوا گرم تر و ابرها کمتر میشد. دو راهی نائین و اصفهان یک millstone برایم بود. توی آن هوای مه گرفته و ابری عجیب وهم انگیز می نمود. آدم را یاد انتخاب می انداخت و سخت درگیر میکرد.

 

قرار گذاشته بودیم اگر شهری هم توقف نمی کنیم حداقل به جای کمربندی از داخل شهر عبور کنیم. به دو دلیل اول اینکه خوب شهری را در یک نظر و در مقام سوم شخص دیدهایم. دوم اینکه معمولا جاده های کمربندی بعد از تاسیس شهرها راه اندازی شده اند و بسیار طولانی تر از مسیر داخل شهرند و مجبورند شهر را دور بزنند. این دومین بار بود که وارد شهر نائین میشدم اولین بار تابستان یک شب طولانی در تابستان 1386 بود که از آن سفر فقط خاطره خوردن یک همبرگر در مجاورت امامزاده یادم بودم. این بار هم از کنار امامزاده سلطان سید علی (ع) گذشتیم . به دلیل تعطیلی مذهبی و سالروز شهادت حضرت رسول و امام حسن مجتبی مراسم زنجیر زنی در حیاط امامزاده برپا بود. وقت ایستادن نداشتیم باید تا شب خودمان را به اولین  هدف می رساندیم و توقف ممکن بود ما را از برنامه دور کند. مختصر خریدی از سوپر مارکت کردیم و مجدد  توی جاده افتادیم تا اردکان بدون توقف راندیم. میدان ورودی اردکان مسیری به سمت معدن سنگ آهن و کارخانه های احیا مستقیم و گندله سازی چادرملو داشت. به همین خاطر اسم میدان را به میدان چادرمَِلو تغییر داده اند. اردکان با آن تصویر سال 86 فرق کرده بود. با شهر مجاورش میبد که بنظر دست نخورده تر باقی مانده بود بسیار متفاوت بود. بلوار های پهن و  تمیز ردیف درختهای انار و کاج که در بلوار های کاشته بودندنشان از ترقی شهر به شهری بزرگتر و متول تر داشت. خیلی ها معتقدند اردکان  به خاطر ریاست جمهوری هشت ساله محمدرضا خاتمی اینقدر پیشرفت کرده است. من هم منکرش نیستم اما بنظرم رشد اردکان دلیل دیگری هم داشت آنهم  وجود همین معادن سنگ آهن استان یزد و کارخانههای کاشی و سرامیک است. اگر بگویم نیمی از برندهای تولید کاشی و سرامیک ایران در مجاورت میبد و اردکان  شکل گرفته اند بی راه نگفته ام. خصوصا که در سالهای اخیر صادرات  محصولاتشان به کشورهای خاورمیانه و اروپای شرقی بیشتر هم شده و ارز آوری خوبی برای ایران  داشته است. 

وریمان گرفت برویم داخل میبد و با نارین قلعه عکس یادگاری بندازیم. رفتیم. نارین را هم پیدا کردیم اما ساعات بازدید تمام بود و دربش بسته بود. چند عکس از رخ دورش گرفتیم .عکس های خوبی شده بودند . میبد از آن شهرهاست  که خودش میتواند هدف یک سفر چند روزه باشد اما هدف ما کرمان و جیرفت بود و نمی خواستیم در یزد زیاد وقت بگذاریم. به همین خاطر راه افتادیم. بعد از یزد یک جا جاده یکباره  شلوغ شد. جلوتر افسر جوان لاغر اندامی با لهجه زیبای یزدی بهمان گفت  تریلی در جاده قیچی کرده و مسیر را بسته  ناچار دور زدیم و  از داخل یزد رفتیم.در شش و بش ماندن و نهارخوردن در یزد بودیم یا انار که یزد توقف نکردیم و یکراست رفتیم تا اناربین ره فقط به یک کاروانسرای باستانی (رباط زین الدین) سرزدیم که این روزها محل اسکان توریست های خارجی است. شواهد نشان میداد رباط تعطیل است اما وقتی رسیدیم یک لت در باز بود. کاروانسرا در دو لتی داشت که  یک لتش از خودش دو تکه بود درب پایین و بالا  لولای مجزا داشت و  چفت و کلون جدا . ما که در را باز دیدیم  رفتیم داخل و از سرسرا گذشتیم کسی چیزی بهمان نگفت ما هم چیزی به کسی نگفتیم. کاروانسرا به شدت خلوت و دلپذیر بود. معماری خاصی داشت پنج ستون دایره ای شکل داشت که اگر درب ورودی هم حساب کنی میشود شش ستون و این شش ستون که با شش دیوار arcشکل به هم وصل شده بود داخل کاروانسرا درست  پشت ستونها یک دیوار بود به شکل حلال که راهرویی از جلوی درب تا شاهنشین (ضلع  روبروی درب) می رفت . داخل بین هر دو ستون دو حجره بود. و بین هر چهار حجره یک راه پله به پشت بام. یکراست رفتیم پشت بام بنا . ترمیم شده و نورپردازی شده بود. در باورمان نمی گنجید چنین کاروانسرایی در این بیابان برهوت اینقدر خوب باسازی و  تعمیر شده باشد. فضای بین هلالی به شکل درستی اتاق بندی و  مناسب اقامت و خدماتی هتلی شده بود. فضای یکی از حجره ها آشپزخانه و یکی از حجره ها سرویس بهداشتی و  حمام شده بود. در تعداد بالا با کف رنگ استاتیک ترکیب سرویس ایرانی و فرنگی که برای گردشگران خارجی هم سخت نباشد. بعد از نیم ساعت گشت زدن داخل کاروانسرا تازه دوزاریمان افتاد که اینجا را  صرفا  به روی گردشگران خارجی باز می کنند . نحوه رزرو و سرو غذا کلا دست  یک سازمان ایرانی است و مسافر عادی نمیپذیرد. گویا حتی گردشگر ایرانی برای بازدید هم داخل راه نمیدادند ولی ما آمده بودیم داخل و هیچ کدامشان ابزار ناراحتی از حضور ما نکردند. یعنی حتی اگر ناراحت هم شدند چیزی نگفتند. فقط فهمیدیم تایم نهار گذشته و از چای یا پذیرایی هم خبری نبود. آشپزخانه به تعداد مسافران خودش غذا درست میکند. کنار قلعه یک ساختمان کوچک تر بود و یک خانواده مقیم که بنظر میرسید کار خدمات و نگهبانی ازن کاروانسرا را بر عده گرفته اند. گردشگری اشتغال زاست. اشتغالش هم انسان شناسی می آورد و  به نسبت خیلی کارهای دیگر سخت نیست. دیر وقت بود آفتاب داشت  پس میرفت باید قبل تاریکی خودمان را به انار میرساندیم . پیش بینی مان این بود که شام  شب اول را در رفسنجان بخوریم. اما حالا  بعید میدانستم به رفسنجان برسیم. راه افتادیم . کمی دورخودمان چرخیدیم و افتادیم توی جاده خیلی زود به انار رسیدیم. انار شهر ساکت و دنجی بود. با تصور ما از یک شهر کویری که جز شهرهای منطقه 3 بود فرق داشت. همه چیز با یک گشاده دستی و تفکر بزرگ طراحی شده بود. خیابان ها، مغاز ها و حتی امامزاده شهر بزرگ و عظیم طراحی شده بود. یک نانوایی که پلاک ثبتی و درجه بندی کیفی داشت.نان خریدیم. فهمیدیم همه نانوایی های استان کرمان این تابلو را دارند نان های اینجا چیزی شبیه  نان تافتون ولی به ضخامت نان بربری بود. نان تازه و داغ اش بسیار می چسبید.

 

شش تا می خواستیم هشت تا گرفتیم. رفتیم توی چمن کاری جلوی امامزاده نشستیم املت را به راه کردیم یا ده تا تخم مرغ و یک عالمه گوجه فرنگی املت زدیم . یک وانتی کنارمان انار میفروخت. پیش خودمان گفتیم حتما در شهر انار ،انار باید مفت باشد.تابلو انار فروش هم نوشته شده بود "ده کیلو انار 10000 " رفتیم انارها را وارسی کردیم عالی بود. اما کیلویی 1000 تومان نبود. به ازائ هر کیلو ده هزار تومان بود. یادمان آمد توی راه بعد یزد دو سه کیلو انار چهار هزار تومانی خریدیم . به همان ها اکتفا کردیم. بعد املت  یک دانه انار زدیم .

رفتیم برای زیارت امامزاده. زیارتمان همزمان شد با اذان مغرب، ما تازه نهار خورده بودیم. توی حرم چند پله بالاتر از ضریح نمازگراران منتظر حضور پیش نماز بودند. حاج آقایشان از راه رسید جوان چاق با صورت زیبایی بود. سلامی کردیم و از حرم بیرون آمدیم. دوباره نشستیم توی ماشین . راننده عوض شد حامد نشست پشت فرمان پیمان  جای شاگرد و من رفتم عقب نشستم. نمیدانم چقدر راندیم. من با صدای یک شعر کودکانه بیدار شدم. پیمان پادکستی دانلود کرده بود و با خودش آورده بود که درباره یک دوره آموزش موسیقی ایرانی به کودکان بود. جلوتر حامد  ترمز  کرد و گفت همینجاست. رسیده بودیم به کبوترخانه راهنمای تلفنی ما میگفت که کبوتر خانه محل بستی فروش های خوبی است. پیاده شدیم غیر از ما چند توریست خارجی و چند محلی هم بودند. من که خواب نما شده و کورمال کورمال تا جلوی مغازه رفته بودم بستنی حصیری و کیک بستنی سفارش دادیم، بستنی و خنکای هوا حالم را جا آورد. اینجا هم دو مرد توریست  دیدیم  که بنظر اروپایی بودند. داشتند بستنی میخوردند و مارا با تعجب نگاه میکردند.

 

جاده تاریک و بلند می نمود توی ماشین تا کرمان پادکست گوش دادیم و بعد از یک جاده قدیمی دو طرفه تا ماهان راندیم. نمی خواستیم مستقیم کرمان برویم. کرمان را برای رسیدن به مقصد های مهمتر نگه داشتیم  تا حین بازگشت ببینیم. به رفسنجان هم نرفتیم.تصمیم گرفتیم شب اول ماهان بمانیم  تا برای رفتن به کویر شهداد و سیرچ آماده باشیم. چهل دقیقه ای توی آن جاده دوطرفه که ماشینها نور بالا میدادند و تند می آمدند راندیم . به ماهان رسیده بودیم. گوگل مارا یکراست به مقبره  شاه نعمت اله ولی رساند. 

مقبره از بیرون یک ساختمان خشتی مثل اکثر بناهای تاریخی مرکز ایران بود. اما  بعد از یک راهرو باریک با درب های کوتاه به حیاطی با درخت های کاج  صد یا دویست ساله رسیدیم و یک حوض بزرگ با ردیف شمعدانی های پر شماری که روح به حیاط مقبره میداد.جلوی درب کفش کندیم. از خلوتی حیاط میشد فهمید داخل هم خیلی شلوغ نیست. در سرسرای  مقبره یک پرده برزنتی ضخیم برای جلوگیری از ورود باد و گرد و خاک نصب کرده بودند همانجا بود که صدای آواز را شنیدم. همان دم بود که زمزمه خوشی به گوشم رسید. کسی داشت  آواز می خواند. آواز قشنگی که روح آدم را جلا میداد احساس آرامش می کردم. حریم امنی بود کسی با کار کسی کار نداشت.کسی نمی گفت فیلم نگیر  با فلان و با بهمان . کسی به اسم خادم وجود نداشت  تا با  گردگیرهای پشمکی بد بو بگوید از این طرف یا از آن طرف کسی برای ضریح فولادی دولا راست نمیشد. یک محوطه مرمری بود به ارتفاع 80-90 سانتی متر رویش یک صندوق شیشه ای با زوار های چوبی بود و داخلی یک مکعب مستطیل  به شکل مزار . آدمها که تعدادشان بیست تا هم نمیشد دور تا دور محوطه دورتر از مقبره نشسته بودند یک نفر میخواند. اکثرا ساکت و میخ صدا بودند و اآرام و صبور حال خوب داشتند، عده ای سری به نشانه لذت تکان میدادند و  یاحق یا  یاهو  می گفتند. آواز از پسر جوانی بود که  طنین صدایش به غایت روح نواز بود و تاثیز آواز و غنا را  روی روح آدمی بار دیگر ثابت  میکرد.دوست داشتم  یکی از همین مراجع تقلید که آواز را حرام اعلام کردند آنجا بودند تا  بهشان ثابت  میکردم موسیقی یا  بهترش را  بگویم آواز خشک و خالی اما با کیفیت  چه با روح انسان میکند. و اگر این  تعالی نیست  آن  همه سنت  و مناسک مختلف دینی چطور هست؟

 

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه

چه آرزوی محالی است زیستن با تو 

مرا  همی بگذارند یک سخن با تو

 

بقدری آرام و  رها شده ام که  نای ایستادن هم ندارم. عضلاتم  نای انقباض ندارند. خودم را کمی جمع و جور میکنم. کمی توی مقبره و کنج های  خلوت و  مقام هایش میچرخیم. در حیاط پشتی باد دلپذیری می وزد. مقبه شاه نعمت اله سومین مقبره یک  صوفی است که میبینم توی اینترنت راجع شا نعمت اله ولی خواندیم که او  روش صوفیگری را تغییر داد و خیلی از صوفیان او را پیشوا و بزرگ خود میدانستند. کم کم باید برویم .دل کندن از مقبره شاه نعمت اله  واقعا  سخت است. قرار کردیم فردا صبح هم قبل از ترک ماهان  یک نوبت دیگر بیاییم. حامد از دوست  کرمانی ما تلفنی آدرس یک رستوران را میگیرد. توی بلوار اصلی ماهان  یک باغ رستوران مورد نظر رسیدیم. ساعت از ده گذشته بود و  رستوران  آخرین غذاهای خود را  سرو میکرد. محوطه رستوران هم فضای سر پوشیده و گرم داشت هم تخت و  فضای سر باز. بنظرم هوای ماهان برای بومیان  کمی سرد و  غیر قابل  تحمل می آمد. ما ترجیح دادیم  توی فضای آزاد غذا بخوریم. بعد نیسم ساعت غذای ما اماده شد. غذای بدی نبود.آخرهای شام  قطره قطره باران روی سرمان افتاد. میخواستیم  شب اول را  کمپ بزنیم اما  باران داشت  برنامه را بهم میریخت. پارک تر و تمیزی پیدا کردیم نگران امنیت و حیوانات  مزاحم بودیم  پارک در حاشیه شهر بود و بنظر حیوان مزاحم زیاد داشت. اتفاقی در مسیر پیدا کردن  پارک  مسافرخانه ای جستیم. شمارهاش را من پیدا کردم و حامد تماس گرفت. 5 دقیقه بعد جلوی درب مسافرخانه بودیم. مسافرخانه حدود 10 اتاق داشت در دو طبقه، موتورخانه روشن بود و تمام  راه پله  بوی گاز پیچیده بود.  دو نفره اتاق را دیدیم. کمی با صاحب مسافرخانه حرف زدیم. خسته بودیم ساعت از 11 شب گذشته بود و  حوصله  چانه زدن نداشتیم. اتاق پنج تخت داشت اما خیلی تمیز و مرتب نبود. کیسه خواب ها را باز کردیم. کمی درباره برنامه فردا حرف زدیم.  نفهمیدم کی خوابم برد. نمیدانم چرا موقع خوابیدن دائم این ترانه قمیشی را  زمزمه میکردم: بارون و دوست دارم هنوز چون تورو یادم میاره...

پایان روز اول

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

چه عهد شوم غریبی

حالا دیگر باید دقیق بود لااقل در نوشتن و گفتن از چنین چیزهایی باید ارجاعات دقیق داد،کامل شنید، تحلیل کرد و اجازه داد که گَرد تعصب در محلول امولوسیون شتابزدگی ته نشین شود و بعد از آن سخن گفت. من هم مثل شما رفتم و فایل سخنرانی اباذری را شنیدم. پیشتر هم ازش چنین حمله های بی محابایی را دیده بودم. فرق اش این بود که این بار میدانستم دارد در مورد چه کسی حرف میزند. میدانستم دلش از کجا پر است، کجایش سوخته و کجا را دارد فوت میکند. قبل تر نمیدانستم همان زمان که در مورد تشییع جنازه خواننده جوانمرگ پاپ سخنرانی کرده بود راستش من نمیدانستم،خواننده را هم آنقدر نمیشمناختم ولی این را خوب میدانستم که اگر جماعتی را که به چیزی (چه به درست چه به نادرست)علاقمندند، تکفیر و توبیخ آن با این لحن استهزاگونه و گستاخانه کار درستی نیست. شاید 4 چهارتایشان چیزی نگوید اما پنجمی قطع به یقین برمیگردد براق میشود توی صورتت و در کمترین حالت ممکن این است که بهت بگوید بیشعور خودتی. اینبار هم استاد اعظم میکروفون مفت گیرش آمده بود و چاک دهان را گشاده و هرچه در شان و منزلت خود بود در مورد برآهنی و بعد نامجو گفته بودم. من اینجا میخواستم این دو را از هم جدا کنم چون در خوشبینانه ترین حالت ممکن نامجو را دوستدار برآهنی و شعرش میدانم . و تا به امروز هرچه کرد و خوانده تلاش شخصی اش و درکش از شعر برآهنی بوده است نه چیزدیگر.

 

اما برآهنی اینطور نبوده. شعرهایش جان داشته در تصویری ترین حالت ممکن شعر سروده، که نمونه اش در شعر معاصر کمتر دیده شده. حالات وآدمهای شعرش حالت و لحظات آدمهای معاصر است . بر بدن و افعال انسانی تاکید داشته خودش را سانسور نکرده و شعر را اولوهیتی دست نیافتنی بر وصف خدا و فرشتگان ندانشته است .خلا شعر فارسی اقیانوسی بوده که اون به قدر توانش گوشه ای ساحلی به سلیقه خود آراسته. که اگر جذاب نبود،این همه آدم گردش نمی آمدند. پس باز این بار استاد نه به برآهنی یا نامجو به سیل علاقمندشان هجوم آورده همانگونه که چهار سال پیش به شنوندگان آن خواننده جوان هجوم برد. پس پاسخ هایی که این روزها در مطبوعات و مجاز میخوانیم طبیعی ترین واکنش ممکن به حرفهای نامربوط اش است.

اما یک چیزی که در جای دیگر هم ازش حرف زدم و بنظرم رسید عطش بی امان استاد بد دهن است این است او سالی یکبار یک چنین محفلی راه می اندازد که دیده شود. استاد علوم اجتماعی دانشگاه تهران بودن گویا مطلوبش نیست و میخواهد سلبریتی با تعداد بازدید و لایک بالاتری باشد. جنجال را دوست دارد و تنها راه اینکه استاد علوم اجتماعی دانشگاه باشی و عوام مردم ببیندت این است که به آنچه جامعه به آن چشم دوخته دشنام پراکنی کنی. این فرمول اگر چه خیلی سخیف و نخ نما است اما گویا تا حد زیادی جواب میدهد چرا که اگر از شما بپرسند استاد یک استاد علوم اجتماعی نام ببر بین چند صد استاد علوم اجتماعی شریف و شاغل در این مملکت احتمالا یاد اسم استاد اعظم دشنمام می افتی. پس در چنین شرایطی بنظرم سکوت منطقی ترین راه است چرا که آنها که برآهنی را میشناسند و "خطاب به پروانه ها" و "رازهای سرزمین من" را خوانده اند با این دشنام پراکنی ها نظرشان از برآهنی برنمیگردد، آنها هم که برآهنی را نمیشناسنند با این تعبیر بیشتر ترغیب میشوند بروند بخوانند که باز بعید میدانم نظرشان مشابه نظر استاد باقی بماند.

ولی پاسخ به این استاد اشتباه ترین کار ممکن است چرا که به قول آن دیالوگ بی نظیر علی حاتمی در کمال الملک به نقل از رضا شاه:"این جماعت حیاتشان در بذل توجه است ..." اگر بهشان بی محلی کنی میمرند.پس منطقی ترین کار این است که استاد را بی لایک و حتی دیسلایک در چنبره آلوده به دشنام و پر زخمش رها کنی تا بمیرد.

 
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

تو میتوانی تفنگی داشته باشی*

توی دو هفته اخیر عصبانی نشدم و دلیل این عدم عصبیت و دلخوری را پختگی و سطح برخورد همکاران جدیدم میدانم. وگرنه من همان پسر جوشی پر شوری ام که بی نظمی و  زورگویی فوری مرا از کوره به در میکرد. حالا اینجا آرامم آب زیاد و دمنوش ها ساعت ده را مینوشم و به این فکر میکنم که کار کردن میتواند نه ساده ولی آرام و پر مغز طی شود. طی دوهفته اخیر هیچ برخورد بدی ندیده ام.هیچکس با صدای بلند با کسی صحبت نکرده، وجود تقریبا 50 % خانمها و توزیع مناسبشان در تمام واحدها باعث شده متلک جنسی و شوخی های خارج عرف نبینم و بنظرم زنها هرچقدر هم که با هم پچ پچ کنند و سایتهای خرید اینترنتی را بگردند مزیت هایی در کار دارند. مزیت هایی نامحسوس که معمولا کارفرماها نمیتوانند در چرتکه حساب و کتابشان بیاورند. مهمترینشان همین که جمع را بالانس و کنترل میکنند.آرام ترند وعصبیت را کاهش میدهند.
خانمها آموزش پذیر ترند و در غالب موارد(نه همیشه) منظم تر و ریز بین ترند.و اینکه حداقل برای من یادگرفتن ازشان دلپذیر تر بوده. همکارهای قبلی ام معتقد بودند رابطه خانمها فقط با من خوب است ولی حقیقتا تفاوت چندانی نمیکند و فکر میکنم به هرکسی احترام بگذاری و با لحن درستی ازش درخواست کنی نتیجه میگیری. اگر استثنائی هم وجود داشته باشد باید مجدد و مجدد تست کنی اگر در تمام موارد به نتیجه نرسیدی مسیر دسترسی ات را به آن همکار تغییر دهی.چون بالاخره یک فرد در یک جمع یا سازمانی با یک نفر حالش بهتر است از یک نفر حساب میبرد یا دست کم به یک نفر علاقمندتر است.
من نگاهم در حوزه کاری به زن ها  جنسیت زده بود. البته هنوز هم مخالف دریافت شرایط کاملا یکسان بین زن ها و مردانم، به دلیل اینکه خانمها معمولا ساعت کمتری کار میکنند(معمولا اضافه کار نمی مانند)،از ماموریت های راه دور و سخت معاف اند و اینکه وجه قالب اجتماع (باز هم نه همه ) مرد را مسئول هزینه های زندگی میداند. اما معتقدم این تفاوت نباید زیاد باشد و همچنین نباید در پایه حقوق باشد. باید امتیاز به ازای انجام یک کار فوق برنامه باشد. مثل همان حق ماموریت یا حق اضافه کاری چرا که در این صورت فرد(چه مرد یا زن) در صورت انجام آن فعالیت محق دریافت خواهد بود.
میتوانم بگویم که هر کدام از ما تفنگی داریم که لزومی ندارد ازش استفاده کنیم.بودنش برایمان برای اعتماد بنفس هم نیست. وجود این تفنگ در فطرت ماست. با ما متولد شده و با ما میمیرد.حالا عده ای از آن برای امنیت و آرامش دادن به خود و محیط زندگی شان ازش استفاده میکنند. عده ای هم با آن دیگران را به قصد ترور هدف می گیرند. 
 
پ.ن:بخشی از ترانه ی "الله و اکبر "با اجرا زنده یاد حبیب محبیان
 
۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

گذشتن و رفتن پیوسته

حالا درست یک هفته است که کنده ام. جدا شده ام و این جدا شدن گویی که بخشی از من را با خود برده باشد، سخت درگیرم کرده.دلتنگی هست اما نه به قدری که دلسرد کننده باشد. بیش از شش سال با جوانهای هم سن و سال بودن وابستگی و دلبستگی می آورد. طبیعی است آدمی وابسته میشود.گیریم که جو شرکت و کار هم چندان چنگی به دل نمی زد و تعارضات زیاد بود. اما دوستشان که داشتم. حالا سه روز است سر کار جدید هستم و بیش از هر چیزی قیاس در ذهنم شکل میگیرد. قیاس محیط های کار،قیاس روابط همکاران،قیاس احترامات متقابل،قیاس امکانات متفاوت قیاس اینکه من که ام؟ کجا بوده ام؟ دنبال چه بوده ام؟ چرا تغییر ام دیر بوده است؟ چرا زودتر نرفته ام. قصدم نبوده و نیست که با فکرش اعصابم را به هم بریزم. باورش برایم سخت است ولی باید باور کنم که وقتی را اضافه بر برنامه و مازاد مانده ام . عین انتظار در هواپیما روی باند فرودگاه است. جز ساعت پرواز یا قبل پرواز نیست اما زمانش ازت کسر می شود. سوخت میشود. 2 سال آخر کارم در شرکت قبلی بنظرم مازاد بود. حالا دارم اینطوری خودم را راضی میکنم که اگر دیر آمده ام به این دلیل است که داشتم اره ام را تیز میکردم. به این خاطر که اتفاقات خوب همیشه سر زمانی که میخواهی رخ نمیدهند. رخ دادنش به فاکتور های زیادی بستگی دارد که  حتی تقدیر و نظر صاحب نظر هم درش دخیل است. خودم حداقل خوب میدانم از کی رزومه هایم را به روز کردم. برای پروفایلم برای مصاحبه و ده ها کار دیگر چقدر وقت گذاشته ام.

من عهدی با خودم بستم و در عین حال که داشتم از تغییر نا امید میشدم اتفاق رخ داد. من مومن به عهدم ماندم. هرچند کیفیت اش آن کیفیت همیشگی را نداشت اما سعی ام را  کردم و غر نزدم. (بیشتر از همه به خودم غر نزدم  و پذیرفتم) به همین دلیل آدمهای مومن (نه به معنای متدین) را دوست دارم. مومنین آنهایی اند که با خود و دیگران قرار و مدار می کنند و بعد نسبت به قول و تعهدی که کرده اند وفادار می مانند. دوست دارم مومن به عهد و مرام خود باشم.و بیشتر از همیشه تلاش کنم برای آنچه میخواهم باشم.چون حالا یقینا  بیشتر از هر وقتی نزدیک ام به آنچه میخواهم باشم. ولو که چند گامی از سر قله سی سالگی فرو آمد باشم.



۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

سفرنامه جنوب - فصل ششم (فصل آخر) : دلخستگی

شش صبح بیدار شدیم.سه تایمان شب قبل توی مسافرخانه حمام کردیم.حقیقتش مسافرخانه فقط حمام خوبی داشت بقیه چیز هایش چرند بود. صاحب مسافرخانه را بیدار کردیم  مدارک را گرفتیم و راه افتادیم. کور مال کورمال از شهر زدیم بیرون و توی جاده گرگ میش پر باران، اول صبح را تجربه کردیم. جاده خلوت بود و هر چه پیش تر می آمدیم سبز تر و جذاب تر میشد.گلگون، قائمیه و خومه زار شبیه بهشت بودند بهشتی که خیابان هایش آب گرفته بود تا رسیدیم به نور آباد. 

روز تعطیل بود و شهر هنوز در خواب بود. نمیخواستیم وقت تلف کنیم و در ثانی باران بی امان می بارید و توقف معادل بود با خیس شدن هفت بندمان. از نور آباد تا مصیری جاده شکل و شمایل یکسان داشت اما بابا میدان را که رد کردیم . کوه ها بلند و وحشی شد. پر از درخت های راش و بلوط . بارانی که می بارید تبدیل به برف شد. برای ما که دو روز پیش در گرمای جان دار بنود و تبن داشتیم توی ساحل قدم میزدیم. این برف نوعی تلافی بود و تمامی نداشت. جاده خلوت بود و سکوت وهم انگیز مینمود. شیب زیاد بود و رانندن پشت تریلی و ماشین های سنگین کار حوصله سر بری بود. گردنه را بلا کشیدیم و  با  دقت و تعجب تابلو های راهنما را می خواندیم. پیمان از یک تریلی سبقتی گرفت و دویست مترجلوتر پلیس کفگیرک تکان داد که ای داد ای هوار چرا سبقت گرفتی و ما پُررو وار بدون ترمز یا تصور اینکه ما پلیس را ندیدیم بیشتر گاز دادیم و رد شدیم. توجیه من حداقل این بود که اگر پلیس به فکر امنیت ما بود. اعلائم راهنمایی راه را بیشتر میکرد یا  به فکر امنیت جاده می افتاد نه اینکه بالای گردنه کمین بگیرد که کسی راجریمه کند. ضمن اینکه حضور خودرو های سنگین 40-50 سال پیش با میانگین سرعت 10-30 کیلومتر بر ساعت در جاده ای دوطرفه باریک که سواری هم تردد دارد واقعا ظلم است.البته با حفظ احترام به رانندگان کار درست پایه یک و تریلی .اما این کار آمار تلفات جاده ای را بالا میبرد. اعصاب رانندگان و سرنشینان را به هم می ریزد.  

با هول و ولا که جریمه می شویم و جلوتر خودرو را متوقف می کنند و هزار و یک بیم امید راندیم و از تنگاری و دشت بوم رد شدیم و وارد استان کهکیلویه و بویر احمد شدیم. حامد گفت پلیس راه ها  کنترل استانی دارند و اینجا دیگر دنبالمان نمی آیند. اما تا یاسوج با هول و ولا راندیم. حوالی یازده صبح به یاسوج رسیدیم. برف و باران قاطی می بارید. شهر شکل و شمایل  روز بیست و دوم بهمن را نداشت. آنقدر گشتیم تا بالاخره یه یک آش فروشی رسیدیم. مغازه ای نسیتا بزرگ با درب شیشه ای که آش و حلیم  میفروخت. مغازه میز و صندلی داشت و  خیالمان راحت شد مجبور نیستیم توی این برف و باران  غذا را بیرون ببریم و میتوانیم با خیال راحت همینجا  غذا بخوریم.من حلیم سفارش دادم و حلیم اش جا ندار و زندگی بخش بود. مثل خرس های گرسنه بعد از یک خواب زمستانی پر برف خسته و با رخوت رسیده بودیم  به یاسوج و حالا اینجا در یاسوج یک آش فروش بهمان زندگی دوبراه بخشیده بود. بعد از صبحانه سلانه سلانه سوار شدیم. میدانستیم باید راه  سمیرم را پیش بگیریم. یاسوج را تا انتها آمدیم. در خروجی شهر پمپ بنزین رفتیم و من به همان عادت مالوف دستشویی پمپ بنزین را تست کردم. برف و یخ بندان دسترسی به  دستشویی را  سخت کرده بود. اما کیفیت دستشویی هایش بدک نبود. سه دستشویی داشت و هم اینکه مجبور نبودی منتظر بمانی عالی بود.

از یاسوج که در آمدیم باز هم برف میبارید. جاده یاسوج به سمیرم هم خلوت بود. از یاسوج تا  پاتاوه دو مسیر وجود درد . یکی جاده اصلی که  چهار لاین است و مسیر رفت و برگشت از هم جداست . دومی مسیر سی سخت که کوهستانی است و از داخل جنگل ا میگذرد.

توی آن تف تف برف و زمستان  تصمیم گرفتیم جاده اصلی را بیاییم .بنابراین  حاشیه رودخانه خرسان را  گرفتیم و امدیم. از بطاری ،پاتاوه و میمند رد شدیم. تا به دوراهی رسیدیم. یک راه به سمت بروجن میرفت و دیگری مارا به سمیرم و شهر رضا میرساند. جاده به شکل مشهودی گردنه دار و سفید از برف بود. دلمان نیامد این همه مسیر را که آمدیم چای نخوریم و برف بازی نکنیم. ماشین را کنار جاده پارک کردیم و با برف افتادیم به جان هم. تا جایی که دست و پاهایمان از سرما بی حس نشده بود برف بازی کردیم . چای خوردیم و مجدد راه افتادیم. نیم ساعتی تا  سمیرم راندیم. سمیرم پر از برف بود. عمق دید کم بود و شهر مثل سطح شیب داری پر اب پر از صدای جریان آب و اذان ظهر بود. فقط برای خرید چند قلم خرده ریز و عکس گرفتن توقف کردیم. از اینجا به بعد را من قرار بود پشت فرمان بنشینم. برف تا  پنج کیلومتر بعد از سمیرم بود. بعد از ان باران هم نمیبارید. اقلیم به شکل کاملا ناگهانی خشک شد. بچه ها توی ماشین چرتشان گرفته بود. قرار گذاشتیم نهار را  هر ساعتی که رسیدیم در اصفهان بخوریم.جاده صاف و بی دغدغه بود. ارام میراندم از کهرویه رد شدم و  به شهرضا رسیدیم. یک خروجی را  اشتباه رفتیم  و کمی راهمان دور شد. پیمان بیدار شده بود و اردس میداد. از شهرضا تا اصفهان یک ساعتی در راه بودیم.هر چه به اصفهان نزدیک تر میشیدم  جاده شلوغ تر میشد. حامد بزرگ شده استان اصفهان بود و طلاعاتی میداد که هیچکداممان نداشتیم. بالاخره به اصفهان رسیدیم. شهر شلوغ و اعصاب خرد کن بود توی شهر کنار پل خاجو ماندیم. ماشین را  توی فرعی ها کنار یک مادی نیاسرم پارک کردیم. بعد از چندین سال  زاینده رود و مادی ها را پر آب میدیدم. حس زندگی داشت. روز تعطیل بود و  خواجو پر از مسافر و ادم که به قصد دیدن پل و زرودخانه از خانه زده بودند بیرون. نهار را  از بریانی اعظم  گرفتیم. یک مهمان ویژه اصفهانی بهمان اضافه شد که من اندکی میشناختمش. دیدن مهمان بین سفر از دست اتفاقات  قشنگ است. کلی اطلاعات ریز و درشت از ان منطقه رو میکند که در ده سفر هم شاید نتوانی بفهمی. مثلا  یکی اش این بود که بعد از خوردن بریانی که بنظرم غذای سنگین و نه چندان لذیذی است. مارا  کنار مقبره  آرتور اوپهام پوپ و همسرش فیلیس اکرمن برد. فیلسوف و شرق شناس امریکائی که به بخش وسیعی از فرنگ و تمدن مهجور ایرانی را به جهانیان معرفی کرد. بچه ها رفته بودند دستی به آب برسانند. توی دالان های شلوغ پل خواجو اواز و پای کوبی به راه بود. ترانه ها ترانه های فاخری نبودند اما همین که  جمعیت زیادی را  گرد هم جمع کرده بود زیبا بود.

بعد از چند عکس و یادگاری و مراسم خداحافظی از مهمان یا بهتر بگویم میزبان افتخاری اصفهانی مان دوباره توی جاده افتادیم.کمربند شرقی شهر را آمدبم تا نزدیک وزرشگاه نقش جهان و مجدد اتوبان را ادامه دادیم. از اینجا به بعدش را حامد پشت فرمان نشست.چون اصفهان و جاده هایش را از همه مان بهتر می شناخت. غروب بود و آفتاب داشت پشت افق مسطح و پهناور غروب میکرد. خسته بودم  اصلا نفهمیدم کی پلک هایم روی هم رفت .


بیدار که شدم باورم نمیشد که در محاصره صدهاخودرو آهنین هستیم. جایی در اتوبان کاشان به اصفهان و در صف پمپ بنزین بودیم. نم کشیده و خسته بودم. حوصله صف های طولانی دستشویی را نداشتم. خوبی استان های جنوبی این بود که خیلی خلوت تر بود. هر چه از پایتخت دورتر باشی آسیب های کمتری هم از پایتخت نشینان بهت میرسد. ولی کاشان و قم معبر گذر همه مسافران است. شلوغ است. جاده را خورد خورد آمدیم. چایی خوردیم. دائم راننده را عوض میکردیم که کسی خسته نشود.نزدیک تهران دیگر قلمرو من بود. منی که شش سال تمام در راه اتوبان تهران-قم و در مسیر شهرک صنعتی رفت و امد کردم . چهل کیلومتر آخر را من راندم. نزدیک شهرها رانندگی ها ترسناک تر میشود. تراکم ماشین ها بیشتر است و باید بلد باشی چطور گلیم خودت را از آب بیرون بکشی. از مسیر جاده بهشت زهرا و تندگویان آمدم. بعد فرعی را را راندم تا به اتوبان نواب رسیدیم. توی ماشین  وقتی حامد و امیرحسین را رساندیم. یک عکس پایانی انداختیم. از این عکسها که اخر دوره ها یا پروزه ها گرد هم می اندازند . بنظرم زیبا ترین اتفاق آخر کار همین است. همیشه می ماند یادگار. بقیه مسیر داخل شهر تا خانه را پیمان آمد. جلو خانه مان ترمز زد. وسایل را یک به یک از ماشین آوردم. کلید انداختم. حیاط سکوت بود و شب تهران از نیمه گذشته بود. توی پارکینگ کمی با خودم که بوی جاهای مختلف گرفته بودم به چیزهایی که حقیقتا نمیدانستم چیست فکر کردم. خسته بودم. شاید به همین دلخستگی اش فکر کردم. به اینکه سفر ها  ختستگی می آورند اما کلی خاطره و تجربه در ما میکارند. تجربه هایی که اگر بهشان برسی اگر بهشان نور برسانی هرکدام در وجودمان رشد می کنند. خیلی ها را می شناسم که سفر برایشان از چند دوره دانشگاهی مفید تر بوده است. به دید کوتاه مدت و کم عمق اش نگاه کنی سفر خستگی و هزینه است اما وقتی عمیق تر نگاه کنی سفر  خستگی جسمی نیست سفر نوعی دل خستگی است. مثل شخم زدن زمین و آماده سازی برای کشت می ماند. خسته میشوی که یاد بگیری و باور کنی.تا بذر تجربه در تو کاشته شود. اینکه به ثمر برسانی اش  بیشتر و بیشتر کار میطلبد.حوصله ماندنم نبود. یکسری از وسایل را توی همان پارکینگ کنار در انباری گذاشتم  کلید آسانسور را فشار دادم.

پایان 


۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

شعبده بازان لبخند در شب کلاه درد*

سال 86-87 سال های میانی دوره کارشناسی ام تصمیم گرفتم  یک دوره سینمای قبل از انقلاب را رج بزنم . علت تصمیم دیدن اتفاقی فیلم "رگبار " بود که بنظرم به شدت قابل تعمل می آمد. دنبال فیلم گشتن با اینکه در آن سالها  اینترنت سر و شکلی به خود گرفته بود و اینترنت ثابت از شرکت مخابرات داشتیم باز هم سخت بود. این شد که  دست به دامن شبکه های فارسی زبان وکم کیفیت ماهواره ای شدم. حقیقتش تجربه زننده و تلخی بود . صاحبان شارلاتان این شبکه ها وسط تبلیغ  لارجر باکس و داروی تقویتی قوای جنسی چند پلانی هم فیلم پخش می کردند و نگه داشتن خط و ربط داستان بین آن همه وقفه و نمایش تبلیغات تکراری کار اعصاب برانگیزی بود. معمولا هم، فیلم ها کامل پخش نمی شدند و نصفه و نیمه وسطشان قیچی می شد و آدم را در برزخ دانستن و ندانستند رها میکرد.

این شد که از دوستان و آنها که مطلع بودند خواستم فیلم ها را بهم بدهند. دوستان فیلم باز من آن زمان جوان بودند و آرشیو های پر و پیمان نداشتند. و بیشتر فیلم های عامه پسند تر گنج قاورن و سلطان قلبها و در امتداد شب را بهم دادند.

در شش و بش ماجرا برادرم که آن زمان دوره های شبکه و خفن کامپیوتری میدید یک روز فلشی مموری بهم داد . دست کم سیزده، چهارده فیلم قبل انقلاب که "بن بست" و " تنگسیر" و "گوزن ها "و"قیصر" هم داخلشان بود. طی یکی ماه، ده دوازده فیلم دیدم و نام سه بازیگر برایم ترجیع بند بازی های خوب بود. "بهروز وثوقی"،"پرویز فنی زاده" و "پرویز صیاد" اسامی درخشان تر از دیگران بودند.

سه رفیق قد بلند سینما ،  بهروز وثوقی - محمدعلی فردین - ناصر ملک مطیعی

اما دست تقدیر وضعیت کشور و این سه بازیگر را به شکل غریبی تغییر داد. فنی زاده خیلی زود دستش از دنیا کوتاه ماند ، بهروز وثوقی و پرویز صیاد شرایط را مناسب ندیده و ناچار ازکشور کوچیدند و در یک بی خبر وهم انگیز ماندند. برای سوپر استار های سینما  هیچ چیز سخت تر از بیکاری  و بی توجهی در اوج توانمندی نیست. اینکه بتوانی بازی کنی و  فیلیم نباشد که بازی کنی. اینکه بیان فارسی داشته باشی و  در بین ناهمزبان ها باشی. داخل کشور تو را  یاغی و بدکاره بدانند و خارج کشور کسی اجر و قربی برای کارت قائل نباشد.

بیش از سی سال از کوچ گذشت تا کم ک  شبکه های فارسی زبان آنطرف آبی فعال تر شدند.برای بخش های خبری یا فرهنگی خود خبر و  گزارش کم آوردند و باز سراغ همان جماعت کوچیده و دل خسته رفتند. یکی از این بازیگران و کارگردانان توانمند که من در اینجا دلخسته خطابش میکنم جایی در مصاحبه ای گفته بود. "بالاخره دنیا اینقدر کوچک نمی ماند" معنی حرفش این بود که شاید ما را  40 سال از همه زندگی ساقط کرده باشید و در یک تبعید ابدی رها کرده باشید اما بلیط بخت ما هم  یک روز برنده خواهد شد.

همه اینها را گفت و دست آخر چشم هایش خیس و بغض راه گلویش را بسته بود.

پرویز فنی زاده(راست)، جهانگیر فروهر(چپ) در سریال دائی جان ناپلئون - ناصر تقوایی


اما حقیقتا من آنها را موفق میدانم. حتی اگر در سی سالگی بازنشست شده باشند. بنظرم آنها شکل و کیفیتی از سینما را تعریف کرده اند که پایه و اساس تغییر شده است. حرکت سینمای ایران که پس از  انقلاب 57 ادامه پیدا کرد بی تردید خیلی قبل تر (از دهه چهل خورشیدی) شروع شده بود.

این بزرگان  ابتدا با  فیلم هایی که  به ذعم ما مبتذل است  سلطه هالیوود و بالیوود را از سینمای ایران برداشتند و  بعد با  حضور سینماگران جوان خون تازه در رگ های پیکره سینما دواندند.

بعید میدانم این چند خط به دست یا استحضار هیچکدامشان برسد . اما به هر حال فکر میکنم باور ذهنی اش، آرامشی در کالبد خسته و رنجورشان یک به یک شان خواهد دمید.


* برگرفته از شعر کاشفان فروتن شوکران - احمدشاملو

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

سفرنامه جنوب - فصل پنجم : دلبستگی

باران امانمان را بریده بود. بدتر از باران، باد همراهش بود. باد و تکان های شدید که میخواست چادر را از جا بکند. از کیسه خواب و چادر که بیرون آمدیم. جز هفت هشت چادر و گروه کسی در محوطه کمپ نبود. همه آن جمعیت دیشب که سرخوشانه میخندیدند و سرگرم بودند حالا رفته بودند. انها که مانده بودند هم تجهیزات بهتر داشتند هم علاقمندتر بودند. مختصر صبحانه ای داخل چادر زدیم که مانده نان و مربا و کره روز قبل بود. بعد وسایل ارزشمند را داخل ماشین جا دادیم . چادر را جمع کردیم و دوربین ها را برداشتیم و زدیم به  ساحل. باران ریز و طولانی مدتی در انتظارمان بود. این را میشد از سماجت اش فهمید. روی ماسه های ساحل تبن پا برهنه راه افتادیم . خوبی اش این بود که به جز سه چهار نفر هیچ کس دیگری روی ساحل نمیدیدم. چند عکس گرفتیم. ساحل از بیشتر کرانه های آبی که در ایران دیدم تمیز تر بود اما باز هم مقداری پلاستیک و لنگه دمپایی و پاکت خالی و کیسه فریز دیده میشد تا دماغه ساحل جلو رفتیم و موقع برگشت ویرمان گرفت آشغال ها را جمع کنیم. داغ بودیم و بیش از پانصد متر توی خط ساحلی پیش رفته بودیم و برگشت از آن مسافت توی چنین بارانی با یک بار زباله کار طاقت فرسایی بود. به هر زحمتی بود اشغال ها را به سطل زباله رساندیم. 

پاهایمان را تا جایی که میشد خشک کردیم و از شن پاک کردیم. مراسم خداحافظی با دریا را به شیوه سامورایی وار خودم انجام دادم سوار شدیم بااینکه از تبن سیر نشده بودیم راه افتادیم. تا کوشکنار کسی صحبت نمیکرد. کوشکنار پیمان گفت که ماشینش نیاز به تعویض روغن دارد باید ماشین را جایی به تعویض روغنی میرساندیم. تنها تعویض روغنی که در آن روز بارانی در کوشکنار یافت شد پر بود و گفت حداقل نیمساعت زمان می برد بتوانیم داخل شویم. شاید همینقدر هم کارمان طول میکشید. پیمان را راضی کردیم در شهر دیگری روغن ماشین را عوض کند و راه افتادیم.نقشه گوگل در جاده اصلی پارسیان به چاه مبارک اندکی ترافیک را نشان میداد. این شد که راه افتادیم و از همان جاده فرعی تا عسلویه و فرودگاهش آمدیم و بعد توی جاده اصلی افتادیم. مسیر طولانی بود و باران شلاقی می بارید.


 نمی خواستیم راه آمده از استان فارس را برگردیم و برای برگشت به شمت شمال (تهران) دو راه داشتیم یکی اینکه به سمت شرق برویم و از جاده لامرد- لار- جهرم بیاییم دوم اینکه از سمت غرب فارس و از استان بوشهر محور  اهرم-برازجان-کازرون رو پی بگیریم. برایم رسما فرق نمیکرد از کدام طرف بیاییم . بلم بی پارویی بودم که از حضورم در آب راضی بودم اینکه کدام طرف بروم دیگر برایم مهم نبود. تنها چیزی که ته ذهنم بود این بود که روز سه شنبه را سر کار حاضر باشم. جمع هم به این اتفاق راضی بود. از سیراف رد شدیم و از اینجا به بعد جاده جدید بود که ندیده بودم . پیمان هنوز لنگ روغن موتور بود. بالاخره در کنگان یک تعویض روغنی دیدیم که پرنده درش پر نمیزد. زودتر پیاده شدم و  رفتم داخل مغازه . اوستای کار برای خودش ته مغازه یک اندرونی درست کرده بود که با یک گاز پکنیکی کوچک گرم نگهش میداشت. وارد اتاق که شدم ماتم برد. اوستا قانون روی پایش بود و پولکی فلزی انگشتش کرده بود و داشت ساز تمرین میکرد. نمیدانم جاهای دیگر ایران یا حتی دنیا اوستای تعویض روغنی کاری داریم که قانون بنوازد. گویا او هم متوجه نگاه پرتعجب من شد و سریع ساز را توی کاورش گذاشت و از پشت میز بلند شد.گفتم روغن مزدا نداریم اما از این روغن ها داریم. و بعد به ردیف روغن های قد و نیم قد روی قفسه ها اشاره کرد به پیمان گفتم که اینها را دارد گفت خوب است و دنده عقب گرفت و بعد آمد روی چال تعویض روغنی. بیست دقیقه با روغن و تشریفاتش گذشت. دستمزد سرویسکار را دادیم و حرکت کردیم. هر چهار نفر گرسنه بودیم . دوتای مان پیله کرده بودند که رستوران اول شهر برویم و دوتای دیگر معتقد بودند برای ذخیره زمان از رستوران های جلوی رویمان استفاده کنیم. بعداز کلی تلاش و اینطرف و آنطرف بالاخره نزدیک خروجی شهر رستوارنی به اسم آرمیان را پسند کردیم. رستوران از مجموع دو آقای میانسال یک خانم جوان و یک پسر نوجوان دو ردیف میز شیشه ای بی تکلف تشکیل شده بود. سفارش هایمان هم غذاهای محلی و ساده بود که ضریب اطمینان بیشتری در سفر دارند. مدت زمانی که غذا را بیاورد رستورانی که فقط ما درش بودیم تبدیل به شلوغ ترین رستوارن بندر کنگان شد. جوری که پسر نوجوان که مسئول پخش غذا بود اشتباه میکرد و غذاها را اشتباهی میرساند. اما غذا و قیمت های رستوران مناسب و منصفانه بود. پیشنهاد میکنم اگر سفر کم خرجی را امتحان میکنید و غذای مناسبی میخواهید به این رستوران بروید.

رستوران

باران هنوز بی امان میبارید و کلافه مان کرده بود. از کنگان باید سمت اهرم و برازجان میرفتیم. این مسیر یک جاده بیشتر نداشت آن هم از شهرهای آبدان،کاکی،ناصری و خورموج میگذشت. مسیر بین دو شهر حدود 160 کیلومتر بود ما بیش از دو ساعت طول کشید تا در آن باران بی وقفه به اهرم برسیم. بی توقف راندیم و انچه دیدیم به قول ایشی گورو منظر پریده رنگ تپه ها بود و البته پوشش گیاهی سبز آن مناطق بود. بعد از اهرم و در مسیر برازجان خسته شده بودیم کنار کیوسکی کنار زدیم که نفسی چاق کنیم و  اسپرسو بزنیم. حالا دیگه حسابی اسپرسو خور شده بویدم . همان استراحتگاه یک مینی بوس کاوشگر ایتالیایی بودند که برای بازدید از تپه نمکی جاشک آمده بودند. بهشان نمیخورد جوان یا بازنشسته باشند و برای گردشگری آمده باشند به همین خاطر اسمشان را کاوشگر گذاشتم. پیمان میگفت حیف که تپه نمکی جاشک نمیرویم. افسوس بزرگی بود اما جاده و باران ناشناخته معلوم نبود تا کجا با ما بود.
بعد ازاسپرسو مجددا تا  برازجان راندیم. جاده به شکل حیرت انگیزی سبز تر شده بود.اول نخلستان های منظم و هم قد در سطرها و ستون های منظم ، بعد مزارع مرکبات و سبزی و همه جور سیفی کاری دیگر. وقتی موقع نوشتن این گزارش نقشه هوایی برازجان را  نگاه کردم علت این همه کشاورزی و آبادانی را دریافتم. ازکوه های اطراف برازجان بیش از بیست چشمه و رودخانه فصلی و نهر آب به سمت برازجان وجود دارد.  همین باعث  بزرگ تذ شدن فضای شهر و  اباد شدن روستا ها و  مزارع این منطقه شده است. برزجان غیر از آبادی اش برای من یاد دائی جان ناپلئون و دلیرستان تنگستان حتی شهرام آذر ( با نام مستعار سندی) را زنده میکند. عصر بود که به شهر رسیدیم. باران نه نای باریدن  داشت  نه تاب ایستادن. گرسنه بودیم. و این گرسنه بودیم از نهارمان  حداقل 4 ساعت میگذشت و  فرصت و زمان مناسبی برای رفتن به رستوران نبود. توی شهر یک  مغازه  پکورا پزی دیدیم. پکورا فست فود برازجان است. کتلت نخود که با  فلافل فرق دارد. در نان با گوجه و خیارشور سرو میشود و  برام ما  مسافران گرسنه طعم دلپذیری داشت. پکورا پزی رضا یک  اشپز با حوصله و خوش برخورد داشت که با من گپ هم زد. باز هم قدممان سبک بود به محض رسیدنمان سه خانم دیگر هم مشتری مغازه شدند. با همین رویه پیش برود می توانم در تهران از کسب و کارهای مختلف جهت شلوغ کرده مغازه و سر چراغ شدن  کسبشان  پول بگیرم. پکورا را  خوردیم و راه افتادیم. خروجی کازرون به بعد هوا کم کم تاریک و  شد و باران دوبار از سر گرفته شد. از راهدار و قراول خانه رد شدیم و  نزدیک دالاکی که جاده کوهستانی و پر از دره شد گیر افتادیم توی ترافیک. ماشین ها به رسم رانندگی زشت  همه ما ایرانی ها  جلوی هم میپیچیدند و راه هم را سد میکردند. عمده پلاک ها  برای استان فارس بودند.  باران و ترافیک  4 ساعت در گیرمان کرد. مورچه وار توی  سیاهی و دره ها پیش میرفتیم  جز برای یک چای و  قضای حاجت پیاده نشدیم.


باران پیوسته میبارید . کلافه شده بودیم. راه افتادیم کنار تخته را که رد کردیم کمی جاده وضعیت بهتری پیدا کرد. ساعت ده شب رسیدیم به کازرون. بنزین نداشتیم توی پمپ بنزین از چند نفر در خصوص اقمتگاه و جای خواب سوال کردم. باران میبارید و  هوا سرد بود از طرفی فردا  راهپیمایی 22 بهمن ماه بود و شهر با حالت  عجیب امنیتی داشت خود را برای راهپیمایی فردا آماده میکردیم. مسافرخانه ای که ادرس داده بودند ظرفیت نداشت اما بهمان ادرس جای دیگری را داد. در مرکز شهر به اسم مسافرخانه مهر صاحبش ادم گیر و دندان گردی بود. خدماتش به قیمتش نمی ارزید اما چاره نبود  ترافیک و ماندن در ماشین خسته مان کرده بودم. قبول کردیم رفتیم توی اتاق وسایلی که از شب پیش در ساحل تبن هنوز خیس بود را از کوله بیرون اوردیم و دراز نکشیده خوابمان برد.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

سفرنامه جنوب - فصل چهارم : دلدادگی

با صدای بچه ها بیدار شدیم. بچه هایی که دریا را دیده بودند و از هیجان به وجد امده بودند.جیغ می کشیدند و داد و فریادی راه انداخته بودند. باور وجود آن همه آب برایشان عجیب بود و عمق تلاششان انداختن سنگ در دریا بود. بی تصور اینکه دریا چقدر میتواند بزرگ و مهیب و قدرتمند باشد. 

پهلو به پهلو شدن توی کیسه خواب فایده نداشت. پاشدیم از چادر زدیم بیرون،کمی صحنه زیبای صبح را دیدیم. ابری بود و  طلوع افتاب فروغی نداشت. بعد راه افتادیم سمت شرق،توی پرک که دیشب نشان کرده بودیم دستشویی رفتیم و پیش خودمان گفتیم چه خوب که شب اینجا نیامدیم . چادرها کیپ هم علم بودند و قیل و قال بچه امان نمیداد. بعداز پرک داخل جاده اصلی خیلی زود به نخل تقی رسیدیم و بعد نخل تقی توی جاده کنار دریا فازهای مختلف پارس جنوبی را دیدیم. بوی گوگرد و گاز ترش بیداد میکرد.


  عسلویه را داخل نشدیم درست از کنارش رد شدیم. جاده ساحلی درست از کنار خلیج نایبند میگذشت و نایبند اولین ساحلی بود که زیبایی دریای جنوب را اعیان فریاد میزد. ماشین ها از 50 متری ساحل جلوتر نمیرفتند. پیاده شدیم. کفش هایم را درآوردم  صندل نداشتم  شنی شدن کفش ها مصیبت بود.ماسه ها  نرم و  یک دست  بدون زباله یا ترس از شی تیز توی ساحل قدم زدم. ساحل ساکت و تمیز بود. اب موج نداشت و گه گاهی از فشار باد لمبری میخورد و دلبری میکرد و  پیش می آمد. تصور اینکه پانزده دقیقه از عسلویه رانندگی کنی و در حالی که داری خطوط لوله و شعله های چاه های گاز را میبینی به همچین جایی برسی واقعا جذاب است. نمای پارس جنوبی از ساحل نایبند دودی و غبار آلود است. برای نایبند آرزو کردم که هیچ وقت کثیف نشود. جاده ساحلی را تا هاله  ادامه دادیم .آخرین روستا و جاده تا هاله ادامه داشت. از آنجا به سمت بساتین در شرق حلیج نایبند رفتیم. 

 از سیراف به این طرف عمده شهرها و روستا  اهل سنت بودند و مساجد زیبا و تمیز تک مناره داشتند با نماد زیبای هلال ماه و ستاره  در بالای آن. بعد از عبور از روستاهای صفیه و زبار به بَنود رسیدیم . اقلیم به شکل قابل توجهی تغییر کرده بود. سرد آبهای زیاد ،نخلستان ها و گاومیش و شتر بیانگر تغییر بود. برای ما که دو روز کامل در استان فارس رانده بودیم اقلیم جدید هنوز موجودی ناشناخته بود. جلوی یکی از آب انبار ها ایستادیم و  رفتیم از درب های کوتاه هشتی شکلش نگاهی به داخل انداختم. خشک بود و تویش زباله ریخته بودند. اما سقف گنبدی و معماری خاص است داخلش را خنک و  مطبوع کرده بود. کمتر از پنج دقیقه بعد از آب انبار به بنود رسیدیم. حقیقتش را بخواهی با خودم کلنجار رفتم که بنود را شهر بنامم ولی اگر اینکار را کنم باید تمام روستاهای بعد از سیراف را هم باید به اسم شهر عوض کنم. حتی بنود به مراتب از خیلی هایشان کوچکتر بود. تفاوت بنود با بقیه روستاها در این بود که از انتهای روستا  یک جاده خاکی حدودا 8 کیلومتری  مارا به ساحلی زیبا میرساند. ساحلی شنی با تپه ها و صخره های مرتفع که دومین نشانه زیبایی دریای جنوب بود. مسیر خاکی شلوغ بود و پیدا بود ساحل شلوغی در انتظار ماست. حوالی ساعت 11 کنار ساحل جلوی یک اتاقک کوچک بساط کردیم. افتاب گرم و جان دار بالای سرمان بود و توی ساحل مسافران محو تماشای دریا و آب بازی بودند. همانجا املتی درست کردیم و  قیلوله کوتاهی کردیم. بعداز ظهر برای دیدن  لوکیشن فیلم  "محمد رسوال الله " - مجید مجیدی - به سوی دیگر ساحل رفتیم. لوکیشن  قشنگی بود. بالقوه قابلیت درآمد زایی داشت. هم بنود هم لوکیشن فیلم هم کارهای خدماتی اما تقریبا یک نفر را هم ندیدم که چنین کاری انجام دهد.

توی دالان های پایین صخره سرک کشیدیم . حفره های امن و کوتاهی که در اثر جر و مد توی دل صخره پدید آمده بود.حوالی سه عصر تصمیم جمعی بر این شد که شب را بنود نمانیم. هم بخاطر شلوغی اش هم به این دلیل که پیمان ساحل تبن را پیشنهاد میداد که تعریفش را  زیاد شنیده بود . البته در مورد پیمان بهتر است بگویم خوانده بود. راه افتادیم سمت پارسیان دلمان میخواست پارسیان را ببینیم و قبل از غروب آفتاب خودمان را به تبن برسانیم. جاده خاکی را برگشتیم و از بنود باز هم به سمت  شرق آمدیم. بعداز عبور از خِره ، فارسی ،کوشکنار و دشتی به  شهر پارسیان رسیدیم.  پارسیان به شکل مشهود تری آباد بود. بانک های زیاد تری داشت. ساخت شهری داشت بیمارستان و امکانات رفاهی بهتری در خود جای داده بود.

بین راه پیمان برای بنزین توی یک پمپ بنزین در شهرستان دشتی ترمز زد از موقعیت برای رفتن به دستشویی استفاده کردم، دستشویی خلوت و  بزرگ و متروکی بنظر میرسید که  از چنین پمپ بنزین خلوتی  بعید به نظر نمی رسید. دو روز گذشته توی چادر و راه امکان شستن سر و کله را نداشتم تا اوضاع را مناسب دیدم حوله و شامپو بچه را برداشتم و تو همان روشویی پت و پهن  دستشویی سرم را شستم . پمپ بنزین آبگرم داشت و هوا  آنقدری سرد نبود که بیم سرما خوردگی داشته باشم.

توی مغازه کوچکی نهار را فلافل بندری زدیم. چهل دقیقه ای طول کشید تا غذای ما را آماده کند.بابت این موضوع دلخور شدیم. چون  ساندویچی همشهری و آشنایان خود را خارج از نوبت راه انداخت. اما فلافل اش با سبزی و معرکه بود.

فلافلی کلبه شهر پارسیان

بعد نهار پرسان پرسان تا بیمارستان پارسیان رفتیم تا برای امیر حسین  اسپری مسکن دندان درد بگیریم. بیمارستان با صفا بزرگی بود ضرورت وجودش هم  عیان بود اما اینکه چقدر خوب خدمات ارائه میکنند را نتوانستیم بفهمیم. داروخانه اش که با ما مهربان بود. برگشتیم سمت پارسیان و از آنجا برای رفتن سمت تبن از جاده کوشکنار رفتیم.  توی مسیر در کوشکنار نان و  مرغ خرد شده و ماست و  یک سری خوراکی خریدیم میخواستیم شب را کنار ساحل و در چادر صبح کنیم و از اینجای سفر به این طرف آسوده و با خیال راحت تری طی کنیم.  تبن هم نسبتا شلوغ بود اما نسبت به بنود خلوت تر بود. یک جایی روی خط ساحل چادر زدیم .بساطمان را پهن کردیم. جوجه ها  خرد شده و اماده  جوه کباب نبودند. پیاز درشان خرد کردم و کمی ماست  بهشان اضافه کردم. حامد در تاریکی ساحل کورمال کورمال داشت برنج آبکش میکرد. بعداز دو ساعت تقلا بالاخره جوجه کباب نیم پز آماده ش سفره و همه چیز را اماده خوردن کرده بودیم که باران گرفت. باران  درشت دانه که امان نداد شام را تمام کنیم. دوباره برگشتیم تو چادر شام را تمام کردیم کمی جمع و جور کردیم . باران کمی آرام تر شده بود که بیرون /امدیم. ساحل خلوت تر شده بود خیلی از مسافرانی که سر پناهی برای باران نداشتند رفته بودند. چای کنار اتش زدیم و  به امید صبح بی باران توی چادر خوابیدیم. 

پایان روز چهارم



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

سفرنامه جنوب - فصل سوم : گم گشتگی

از آنجا که در پنجاه متری نصیر الملک اقامت داشتیم به سرمان زده بود صبح قبل از ترک شیراز سری به نصیر الملک بزنیم و از نقش رنگی افتاده روی قالی های لاکی رنگش کیفور شویم. این شد که کوله ها بستیم و  توی اتاق گذاشتیم، راه افتادیم سمت مسجد. آن ساعت صبح مسجد پر از توریست شرقی و غربی بود. حوض حیاط آب راکد و صاف داشت و آفتاب هنوز آنقدر بالا نیامده بود که نور، پنجره های رنگی را بگیرد. برایم عجیب بود مسجد که در آیین اسلام فقط محل حضور مسلمانان است چطور پر از توریست خارجی است. البته شخصا مخالفتی با این موضوع ندارم  اما تا اآنجا  که از فقه اسلام میدانم حضور غیر مسلمان در مسجد مسلمانان جایز نیست.بنظرم  به نوعی چند مسجد مثل این مسجد و مسجد شاه نقش جهان را فاکتور گرفته اند. دیده اند پولش خوب است و مزه میدهد گفتند باشه بیایند. یادم هست کلاس دوم راهنمایی که بودم همکلاسی زرتشتی مان را توی نمازخانه مدرسه راه نمیدادند. نشسته بودند آن بند از رساله مجتهدی را که این جمله را گفته بودند دراآورده بودند(رساله آقای لنکرانی ) که غیر مسلمان حق حضور در مسجد را ندارد. ولی عبور به نوعی که از دری وارد و  بلا وقفه از دری دیگر خارج شود موردی ندارد. این شده بود که 300 نوجوان متعصب چیز خور شده پیله کرده بودند که این بنده خدا کی میرود داخل نمازخانه که خفتش کنند. فاشیستی بودیم در نوع خود، هیچ تعجب نمیکنم که آن نسل الان موقع رانندگی یا در بر خورد غیر ایرانیان صف کشیده اند که  همدیگر را  پاره و پوره کنند.


یک ساعت و نیم در مسجد نصیرالملک ماندیم . آفتاب بالا آمد و نقش نورهای پنج دری را روی قالی و دیوار ها دیدیم. ارزش اش را داشت. ده ها بار هم شیراز بیایی و ببینی باز هم خالی از لطف نیست. نصیر الملک انتهای تعهد و زیبایی شناسی و تخصص است. افسوس که دیگر نه آنقدر متعهدیم نه آنقدر زیبا می بینیم نه متخصص هستیم. راه افتادیم که به فیروزآباد برسیم. شب قبل توی مسیر رفتن به صوفی راننده اسنپ آش فروشی را  بهمان معرفی کرده بود به اسم آش مشتی  حوالی دروازه کازرون دو صد تعریف که آش های این عمو مشتی حرف ندارد. صبح های روز تعطیل از اینجا صف میکشند تا کجا.. صبح جمعه بود و شهر خلوت نزدیک دروازه کازرون ترمز زدیم. رفتم نزدیک دو کیلو اش خریدم برای چهار نفر کنار یک پارک بساط کردیم و حرفهای شب قبل راننده تپ سی را راست آزمایی کردیم. آش اش معرکه بود. راست میگفت. برای من که آنقدر ها هم پا سفت آش خور نیستم جذاب می نمود. بعد صبحانه یکراست راه جنوب گرفتیم. به سمت فیروز اباد یک جایی سر سه راهی فیروز اباد و جهرم  سوتی دادم و  اشتباه ی رفتیم به سمت شرق. خدا یارمان بودم جلوتر گارد ریلی را برداشته بودند و دور زدیم. سر و شکل  جاده تغییر کرده بود. هوا به شکل مشهودی گرم شده بود. مغازه های بین راهی قلیان و تنباکو برازجان و گوشت شتر میفروختند. گوجه فرنگی و خرما و پرتقال هم پای ثابت وانتی های مسیر بود. ایستادیم و چند کیلو پرتقال خریدیم. گاز پیکنیکی شعله ای  کم جا داشت پرش کردیم. چهار تا اسپرسو که حالا دیگر بهش نمیخندیدم  خوردیم و راه افتادیم. 


آنچه به نظرم عجیب بود. کش آمدن جاده ها بود. استان فارس برایم نوعی کشور است. یک کشور پهناور یک ساعت  بی هیچ  چیز عجیبی راندیم . بعد از طسوج و کوار و شاه شهیدان و رنجبران و سفیدان جاده کوهستانی شد. چند تونل و بعد پهنه پر آب سد تنگاب ، پهنای سد مرا یاد سد منجیل میانداخت  البته بدون بادهای آزار دهنده، وقت ماندن نداشتیم  مسیر را ادامه دادیم قلعه دختر  را فقط از داخل ماشین تماشا کردیم اما برای بازدید از قلعه اردشیر بابکان وقت گذاشتیم. بنای بزرگی بود اما شک نداشتم باز هم به خون دل ساخته شده است. اردشیر بنیانگذار سلسه ساسانیان بوده و برای رسیدن به قدرت از هیچ کاری دریغ نکرده است و حتی خود را فرستاده ای از جانب خدا خوانده است.


چهل دقیقه قلعه و چشمه کنارش را گشتیم. وقت تنگ بود. هوا خوش بود . تاریخ زیر پایمان میرقصید باید اعتراف کنم خیلی کمتر از آنچه که باید قبل  سفر تحقیق کرده بودیم. حتی قائل به مسیر خاصی هم نبودیم. casual  می رفتیم. خوش خوشان فقط مقصد را میدانستیم و تابع مسیر نبودیم. بعد از قلعه دختر پیمان  گفت میخواهید از جاده فرعی برویم تا هایقر ، برایمان از هایقر گفت و اینکه دره خفن و زیبایی است. اسم  Grand Canyon ایران است. راستش را بخواهی من هم مستندی راجعش دیده بودم ولی عظمتش را تا وقتی گردنه سد را بالا کشیدیم و از پشت سد تازه تاسیس هایقر بهش نگاه نکرده بودیم نمیدانستم. چیزی ورای باور و تصور بود. پنداری که مرزی را در نوردیده ایم و وارد never land بی درو پیکری شدیم که خودمان هم نمیدانیم کجاست. از گلوگاه دره که سه شعبه میشد حداقل  70 متر با کف دره فاصله داشتیم. فاصله ای که صخره ای کاملا عمودی پرش کرده بود. دوستش داشتم. حس ترس و بادی که توی مو و آستینم ولوله می انداخت دیوانه کننده بود.


 یکی دو گروه گردشگری هم امده بودند. یک خانواده هم بودند که نشسته بودن  بساط آش درست کرده بودند. اما گروه از تهران آمده بود شیراز و مینی بوسی گرفته بود. موها را و تن و جان را باد داده بودند. این سومین سفرنامه است که مینویسم و درش آدمهایی میبینم که در جای جای کشور بی حجاب میگردند. و برای بار سوم است که تاکید میکنم تئوری حجاب تئوری شکست خورده ای است که فقط به خاطر رو دربایستی برایش بودجه هزینه میکنند و بگیر و ببند راه می اندازند. باز من مثل مسجد نصیر الملک نظر شخصی خودم  چیز دیگری است ولی گویا در کشور ما  بین حرف تا عمل بین حدود عرف تا آنچه مردم عمل میکنند فرسنگ ها فاصله است. این قضیه گذشته از مشکلات دیگر بزرگترین چیزی است که در اولین برخورد توی چشم آدمها میزند. تظاهر و عدم اطمینان. آدمهای دیگر میفهمند که ما به آنچه میگوییم عمل نمی کنیم و نمیتوانند اعتماد کنند و پس یا عذاب میکشند یا به سرعت خود همرنگ جماعت میشوند. دلیل اش همین میشود که  وقتی ایرانی از این جامعه جدا میشود خیلی سریع  با جامعه جدیدش کنار می آید. چون فطرتا ان رفتار را قبول دارد چون عقلا آن نوع رفتار را تایید میکند. و فشار اهرم های بیرونی اجازه تخطی را هم ازش می گیرند. 

دو ساعتی هایقر گذراندیم. هنوز نهار نخورده بودیم ولی انقدری هم گرسنه مان نبود. برای رفتن به سمت  جم باید بر میگشتیم فیروز آباد و از جاده فیروز آباد به جم میراندیم. اما 40 کیلو متر آمده بودیم و دوست نداشتیم این مسیر را برگردیم. من و  امیر حسین با راننده مینی بوسی که  از شیراز امده بودیم حرف زدیم. روی نقشه های گوشی جاده فرعی مارا به وسط های جاده  فیرزو آباد به جم میرساند اما راننده مینی بوس نهی کرد. بهمان گفت از این سمت نروید. راهی پیدا نمی کنید. شاید اگر هیچ نمی گفت یا نهی نمیکرد ما بر میگشیتم اما همین نهی کردنش مصمم ترمان کرد. چند متری به سمت فیروز اباد آمدیم اما دست آخر باز دور زدیم و برگشتیم سمت جاده فرعی ، اطلس جاد های ایران و نقشه روی گوگل میگفت راه هست. جلوتر رفتیم و از هر جنبده زنده ای که در مسیر بود پرسیدبم. نگهبانان شرکت  انتقال گاز ایران،یک کشاورز ،یک راننده وانت هم شان گفتند با این ماشین (سواری ) نمیشود این مسیر را رفت.


ما دو راه داشتیم  توی عکس بالا مسیر اول از  دره هایقر با رنگ آبی نشان داده شده  که از روستاهای پنج شیر و دهرود  جاده کاملا خاکی و  پر از سنگلاخ و  مسیر پست و بلند بود اما حدودا 6 کیلومتر جاده خاکی داشتیم.

مسیر دوم که با رنگ قرمز نشان داده شده  از روستاهای شهرک ابوعسگر ،هنگام و هورز رد میشد و مسیر جاده بعد از روستای هورز کاملا خاکی بود طول جاده حدود 14 کیلومتر خاکی اما  مسطح تر و تردد بیشتری هم داشت. بعد از آنکه راننده وانت بهمان خندید و جاده سنگلاخ دهرود را دیدیم فهمیدیم آنقدرها که فکر میکردیم شاخ نیستم و یک راه بیشتر برای رفتن به سمت جاده جم نداریم آن هم مسیر هورز است. در آخرین تیکه از هورز توی بغالی توقف کردیم که فروشنده سه انگشت از دست راستش را از دست داده بود. بهمان گفت میتوانید با ماشین بروید اما یک ساعتی در راه خواهید بود. ازش اب میوه وکیک خریدم.خوش و بشی کردیم. فهمید خیره به دستش هستم و گفت برقکار بوده و برق سه فاز این بلا را سرش آورده. آفتاب داشت پس کوه ها پس میرفت . بهمان گفت مراقب باشید. ولین کسی بود که از ابتدای این جاده نهی مان نکرد و تشویقمان کرد. گرسنه بودیم و باید زودتر خود را به جاده میرساندیم. مسیر خاکی و  سرعت کمتر از ده کیلومتر در ساعت بود. گردنه و دره و دورخانه فصلی خشک و هر چه فکر کنید در مسیر بود داشت.جاهایی مجبور بودیم پیاده شویم تا ماشین قدری سبک شود و بتواند بدون برخورد کف ماشین رد شویم.


 توی مسیر گله به گله سیاه چادرهای قشقایی ها بود که با چند بز و  یک لندوور قدیمی یا نیسان وانت و امکانات ناچیز زندگی میکردند. مشخص بود زندگی شان با همین دامداری میگذرد. اما قبل از جاده خاکی شهرک ابوعسکر و هنگام و هورز پر از طرح های آبیاری قطره ای و درخت های نخل و مرکبات بود  اکثرا لیمو  ترش یا پرتقال پیدا بود که کار کارشناسی انجام شده و  توی آن برهوت روستاهای سبز و قشنگی ساخته بودند. توی مسیر همش با خودم فکر میکردم  همین جاهای دور افتاده و مولد هستند که کشور را نگه داشته اند. همین ایل نشینان  که نه برق نه اب نه گاز هیچ درخواستی نداشته اند.  زندگشان خیلی خیلی حقیر تر از تولیدشان است. پیش سیاه چادری ترمز زدیم. سگ گله کمی شاخ و شانه کشید اما   وقتی بی تفاوتی مارا دید راهش را کشید رفت. حامد کمی با زن روستایی صحبت کرد. اطلاعات دقیقی راجع زمان رسیدن به جاده نمیدانست اما  میگفت مسیر را درست میروید. بیش از دو ساعت در جاده خاکی راندیم تا آن 14 کیلومتر تمام شد. توی مسیر دو 206 با دو پسر و دختر جوان دیدیم که نفهمیدیم  چه شده اند پون دنبالمان نیامدند. فقط برایشان آرزوی سلامتی داشتم. از دور چند کانکس و ساختمان دیدیم. جاده هموار تر شده بود. جلوتر که امدیم تابلو شرکت اکتشاف نفت را دیدیم. گویا مستغلاتی از شرکت نفت بود . 


جاده هنوز خاکی بود ولی کوبیده شده و هموار چند صد متر جلوتر به جاده آسفالتی رسیدیم و پلیس راه فراشبند-جم ، سروان یکم ای ایستاده بود و ماشین ها را نگاه میکرد. کفگیرک را برای ما تکان داد و ما کنار کشیدیم. پیمان گواهی نامه همراه نداشت و  کمی خوف داشت اما افسر کار خاصی نداشت.کمی خوش و بش کرد که از کجا می آیید و به کجا میروید. بیشتر دلتنگ و منزوی نشان میداد تا بخواهد جریمه کند. او نفر دومی بود که برایمان ارزوی سلامتی کرد و باز راه افتادیم. از پلیس راه تا جم تقریبا  100 کیلومتر راه داشتیم. اذان مغرب توی پلیس راه پخش میشد. به افق کجایش را دقیقا نمیدانم. الان جایی در مرز استان فارس و بوشهر بودیم. از اینجا به بعد هر چه به جم نزدیک شدیم جاده شیب ها تند و پیچ های خطرناک پیدا میکرد. تریلی ها زیادی بودند و جاده از 40 کیلومتری جم دوطرفه و باریک شد. به هر دردی بود خودمان را به جم رساندیم. یعنی به پمپ بنزینش. از دور نور خطوط فلر پالایشگاه شهر را زعفرانی رنگ کرده بود. بعد از بنزین و دستشویی فهمیدیم ورودی شهر عقب تر از پمپ بنزین بوده بیخیال دور زدن شدیم. سیراف بهمان نزدیک بود و شوق دیدن دریا و بیدار شدن با صدای موج های ساحل ترغیب مان کرد که برانیم. ساعت از ده شب گذشته بود که به سیراف رسیدیم. شهر کوچک ولی با قدمتی بیش از چند قرن. از ورودی پیدا بود شهر از حالت معمولش شلوغ تر است. تعطیلات چند روزه خیلی از ساکنان فارس و بوشهر را به این سمت کشانده بود.بعلاوه اینکه هوا در چله زمستان خیلی خب بود.توی رستورانی شام خوردیم. این تنها وعده غذایی گرمی بود که بعداز آن آش مشتی  میخوردیم. هر چه بود زیر دندانم لذیذ بود. برای کمپ زدن ساحل سیراف بی نهایت شلوغ بود. پارک های نصوری و  ساحلی پر از آدم و ماشین و سر و صدا بود. نمیشد اینجا آسایش یافت. 



تن خسته مان برای ادامه دادن نیاز به ارامش داشت.خروجی شهر سیراف به سمت عسلویه  یک روستایی به اسم  پرک هست. امیرحسین نظرش بود که شب را در پرک بگذارنیم. از شهر که خارج شدیم. یک تکه یک دست و صاف از ساحل دیدیم که  خورده محوطه سازی داشت. خوبی اش این بود که از  پارک ساحلی به مراتب خلوت تر بود. باورمان بود که در چنین شبی هر کجایی که اسمش پارک  ساحلی باشد مملو از ادم است پس همینجا بهترین جای  برای ماندن است. از دور نور اتش پتروشیمی های پارس جنوبی دیده میشد. نور کشتی های راکد رو آب نور چراغ های برق ..خسته تر از ان بودیم که به صدا ها توجه کنیم. چهار نفری چادر علم کردیم. اتشی درست کردیم و بعد از خوردت  سیب زمینی اتشی،  توی کیسه خواب هایمان رفتیم و پیش از آنکه بتوانیم به روز گذشته فکر کنیم خوابمان برد.

پایان فصل 3

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

سفر نامه جنوب- فصل دوم : فروغ هخامنشی

شش صبح بیدار شدیم. خوب خوابیده بودم. بچه ها میگفتند با پیمان خُر و پُف میکردید. محتمل بود چرا که کیسه خواب بالش ندارد. ارتفاع سر که به هم بخورد خر و پف محتمل است. فقط یه لبخند تحویلشان دادم و از تکنیک اغراق استفاده کردم گفته حالا خوبه ، بعضی شبها تو خواب آواز هم میخوانم و بعد از اتاق زدم بیرون. دستشویی مسجد در حال بازسازی و توسعه بود بعد  مسواک زدن سرم را هم توی روشویی دلباز مسجد شستم. سرمای اباده زیر صفر بود و آب جوی ها یخ زده بود لباس پوشیدیم و وسایل را جمع کردیم. ازسرم بخار بلند میشد برای خرید آبجوش هرکول را برداشتم و به بچه ها گفتم بیرون مسجد منتظرتان هستم. دیشب چند مغازه جلوی مسجد دیده بودم.اما هیچکدام آبجوش نداشتند یعنی صبح اول وقت بود و آب هنوز جوش نیامده بود. از شهر که خارج شدیم. جلوی یک دکه آب جوش و تنقلات خریدیم. مغازه دو در سه متری بود دو تا یخچال ویترینی ایستاده داشت. کنار دخلش یک اسپرسو ساز هم داشت. به لحن طعنه طوری گفتم  اسپرسو هم داره. پسر جوان  پاسخ داد. عامو  همه اینجا اسپرسو میخورن. حرف درستی بود. هرکجا و هر مغازه ای که در این منطقه رفتیم اسپرسو ساز داشت. لیوان های کاغذی کوچک 40 میلی لیتری و عطر خوش قهوه. 


هدف اولمان پاسارگاد بود. روز شلوغی در پیش داشتیم و فرصتمان کم بود. گفتیم صبحانه را آنجا بزنیم. الان زودتر برویم تا محوطه پاسارگاد خلوت است بازدید کنیم.جاده بعد از  بیدک و سورمق کوهستانی شد . گردنه های ملایمی که بعداز هرکدام دشت های سبز و خرمی وجود داشت. چند معدن برداشت سنگ و کارخانه سنگ بُری. این اتفاق بعداز اینکه از صفاشهر رد شدیم سر و شکل انبوه تری به خود گرفت. معادن تراوتن های نسکافه ای رنگ که توی شهرک صنعتی که کار میکنم مشابهش را زیاد میبینم. تا آرامگاه کوروش 60 کیلومتر راه داشتیم و  برای ما که هیچکدام پاسارگاد را ندیده بودیم هیجان انگیز می آمد. از گردنه مرغاب که رد شدیم دشت سبز و پهنی جلوی رویمان بود،خرافاتی نیستم اما آن وجه حماسی و بزرگی و فراخی محیط کمی در فهم فضا اثر گذار بود. 9 صبح رسیدیم پاسارگاد.آرامگاه کوروش مثل شاگرد های دیلاق ته کلاس از دور خودنمایی میکرد. مقبره کوروش از جاده اصلی صفاشهر به شیراز  کمتر از 5 کیلومتر فاصله داشت. ورودی در حال بهسازی بود. نوعی تدارکات برای استقبال از مسافران نوروزی که کمتر از دوماه دیگر از هر جای ایران برای بازدید می آیند. بلیت گرفتیم و راهرو سنگفرش مارا مستقیم رساند به مقبره کوروش. اخیرا از فاصله 3-4 متری شیشه سکوریت گذاشته اند تا مستقیم در تماس دست نباشد اما ازیادگاری های نوشته شده م.م از فلان جا و مریم عاشقت هستم از الف.ر می شد فهمید روزگاری نه چندان دور مراجعین حتی تا بالای مقبره و دالان ورودی هم شرف حضور داشتند.

 
راستش را بخواهید اگر نخواهم خیلی هم تقدس به فضا دهم فقط آرامگاه یک شاه بود. قداستی در کار نبود بیشتر وجه تاریخی و قدمت اش است بهش تقدس  بخشیده بود و البته اینکه به هر حال ساخت آن بنا در آن دوره از تاریخ کار بزرگی بود، همین حالا هم بسیار عظیم بنظر میرسد. در شرق مقبره ماشین های برقی بودند که بلیت میفروختن و به ازاء ان بازدیدکنندگان را به بخش های دیگر میرساندند.کاخ (بارگاه)عمومی و خصوصی، زندان شاهی و... دو ساعتی توی محوطه چرخیدیم. آرامگاه کوروش از سالم ترینشان بود اما  کاخ بار عمومی و باغ های شاهی که در حال حاضر زمین بایری بیشتر ازشان نمانده بود بنظرم جذاب ترین بخش محوطه پاسارگاد بود. از اینکه آن همه راه را پیاده آمده بودیم و میخواستیم پیاده هم برگردیم هم خوشحال بودم هم ناراحت. خوشحال بودیم چرا که هم وجب آن فضا خود تاریخ بود . روزگاری آدمهایی زیست میکرده اند. کاخ شاهی بوده ،بزرگانی رفت و آمد داشتند و این برای من تاثیر گذرا و جذاب بود. 


ناراحت از این بودیم که خیلی وقت برای پاساگاد گذاشتیم و خسته شده بودیم. بعداز دو ساعت بالاخره  محوطه را ترک کردیم . پیشنهاد صبحانه کنار سیوند را دادم. طبق نقشه گوگل سیوند درست کنار جاده پاسارگاد به مرودشت بود. پانزده دقیقه ای در جاده راندیم. جاده بدی نبود اما حجم ماشین ها زیادتر میشد.
رودخانه ای پیدا نبود. یعنی یک جاده مارا به سد می رساند اما اثری از آب و ساحل رودخانه نبود. جاده فرعی سد را ادامه ندادیم . برگشتیم و 500 متر جلوتر کنار یک راه فرعی دیگر نشستیم به صبحانه. شبیه گراز های گرسنه در چشم بر هم زدنی صبحانه را نیست و نابود کردیم.
بعد از صبحانه راه افتادیم. معبد زرتشت و نقش رستم اولین مقصد بود. همانقدر وهم انگیز و اساطیری می نمود که در عکس هایش دیده بودم. فکر اینکه روزگاری آدمهایی با تیشه های آهنی بدون هیچ  ابزار پیشرفته ای این همه کوه و صخره را تراشیده باشند برایم درد آور بود. چه تعدادشان  اینجا  مریض شده و جان داده اند. چه تعدادشان  به خاصر بی احتیاطی  و سقوط جان خود را از دست داده اند. چه تعداد به خشم ارباب جان داده اند؟ سعی کردم بهش فکر نکنم.
 کعبه زرتشت بی شک برجسته ترین بنای نقش رستم است بود. یک عبادتگاه که  تم عرفانی به محیط آرامگاه های هخامنشی و ساسانی میداد. نقش رستم از نظر تاریخی متعلق به دو سلسله است، اولی هخامنشیان و بعد ساسانیان  اینکه چطور این بناها و  نمادها شبیه به هم اند را باید در نوع تفکر ساسانی و علاقمندی اش به شباهت با  هخامنشی نام برد. ساسانیان به شدت تحت تاثیر هخامنشیان بودند.


اما هر دو از تئوری شبیه بهم داشتند خود را فرستاده ایزد منان میدانستند و  برای شوکت و جلال پادشاهی شان از کاری دریغ نمی کردند.  جالب اینکه ساسانیان برای وجاهت دادن به حکومت خود از هخامنشیان و نماد هایشان استفاده کردند. آرامگاه شاهان و استفاده از تخت جمشید و هزار یک کپی برداری دیگر که نعل به نعل از روی هخامنشیان کپی برداری شده بود. پیمان میگفت  همه حکومت ها به نوعی ایدولوژیک اند. حتی مفتخر ترین و  بزرگ ترینشان. راست میگفت. مشابه اش رفتار جمهوری اسلامی در کپی برداری از شاهان شیعه صفوی در مناسک محرم و صفر تا معماری مساجد و آرامگاه همه به نوعی ازصفوی تقلید شده است. صفویه  علمائ جبل عامری را برای تبیین تفکر شیعه از لبنان به ایران آورد و جمهوری اسلامی از عراقی های متولد نجف را برای پیشبرد ایدولوژی خود استفاده کرد. توی همین فکر ها بودم و تک و توک عکس هم میگرفتم. قاب کوه و آبی یک دست آسمان نقش رستم ترکیب فئق العاده ای میسازد.
نقش رستم را به فکر مقبره زرتشت و ساسانیان ترک کردیم و تخت جمشید، آن سازه که واقعا بزرگتر و عظیم تر بود آنقدر که گمان میکردم کاخ هیچ شاهی در هیچ کجای دنیا به این عظمت و وسعت نیست از چند صد متر جلوتر توی چشممان بود.
کاخ با سرسرای اصلی شروع شده و  شاه به شاه و  دروه به دوره گسترش یافته از شرق به کوهی سنگی ختم میشود که آرامگاه دوتا از شاهان  ساسانی (اردشیر) آنجا تعبیه شده از جنوب و غرب به دشتی فراخ مرودشت متصل شده. طراحی به شکل اغراق آمیزی ابهت و عظمت دارد به گونه ای که اولین حس مراجعه کننده عظمت کاخ و حقیر بودن خودش است.

کاخ آپادانا ،دروازه ملل،کاخ صد ستون،کاخ جی،کاخ هدیش ،کاخ ه ، کاخ تچر ، کاخ سه در ،کاخ ملکه و کاخ شورا،خزانه شاهی به انظمام سرباز خانه و چندین و چند پلکان ورودی و خروجی مجموعه تخت جمشید را تکمیل کرده است. تخت جمشید بعد حمله اسکندر متروک مانده بود. گفته شده است  صدها سال پس از حمله اعراب به ایران این بنا که به تلی از خاک و ستون سوخته تبدیل شده بود از نظر مردمان و گذر کنندگان همان تخت شاه جمشید بوده است که فردوسی در شاهانامه از آن نام برده است. بعدها با کاوش در کتیبه ها و خطوط میخی مشخص شد که نام این بنا  پارسه بوده و در دوران هخامنشیان پایگاه فرانروایی بوده است.

کاوش بر روی کتیبه های تخت جمشید  تا زمان پهلوی به شکل مدرن و گسترده انجام نشد تا  در زمان پهلوی اول (رضا شاه) ارنست امیل هرتسفلد باستان شناس آلمانی  بیش از سه سال اقدام به کاوش و ثبت کتیبه ها و تعداد زیادی دفینه سفالی کرد. بی تردید نام هرتسفلد بیش از هر شخص دیگری در ثبت نام تخت جمشید تاثیر گذار بوده است.

همچنین جشن های 2500 ساله که در زمان پهلوی دوم (محمدرضاشاه ) برگزار کرد . باز سازی هایی در سطح  ایجاد سکو نشیمن گاه ، دیوار کشی های کاهگلی و سنگی انجام شده است که از نظر باستان شناسی فاقد ارزش حساب میشوند. هدفش به نوعی مانند آنچه درخصوص هویت جویی ساسانیان بیان شد. پهلوی نیز علاقمند بود که خود را وابسته به دوران پر شکوه شاهی نشان دهد و از این طریق به دنبال تقدس جویی بود. بی توجه به  تغییرات  زمان و تفکرات و سطح دانش آدمها. پس شد آنچه شد.

بعداز انقلاب اما  تندروهای راست گرا  با محوریت صادق خلخالی بعد از تخریب مقبره  رضاشاه در شهر ری به دنبال تخریب آرامگاه فردوسی و تخت جمشید بود.اما مخالفت شدید پرویز ورجاوند ،وزیر فرهنگ وقت ، نصراله امینی استاندارد فارس و آیت اله سید محمود طالقانی از روحانیون  میانه رو  باعث ممانعت در تخریب این آثار ملی برآمد.



حوالی ساعت 3 عصر از تخت جمشید بیرون زدیم  تا شیراز 45 دقیقه ای راننگی داشتیم. جاده پر تردد تر شده بود. نشسته بودم پست فرمان و جاده را آرام میراندم. بین مسیر درست روبروی پالایشگاه شعبه شیرازِ محل کارمان را  نشان بچه ها دادم و فیگور آمدم. از اینجا تا شیراز را  10باری رفته بودم. به دروازه قرآن که رسیدیم نظر بچه ها بود که باغ ارم را ببینیم. تنها جایی که باید میدیدم و فقط تا 5 عصر بلیت فروشی داشت. داخل باغ یک ساعتی چرخ زدیم و عکس گرفتیم. ارم همیشه  طرب انگیز است. فصل اش فرقی ندارد. بهار، تابستان،پاییز یا زمستان قشنگ است. سرو دارد سروهایی که نماد شیراز است. حوش و فواره دارد. طرح باغ و عمارت اش ایرانی است و آن راحتی و آرامش شیرازی را میتوانی آنجا  رک کنی. در پس و پناه هایش درختهایش آدم ها با هم حرف میزنند اما صدایشان کسی را اذیت نمیکند. عشاق قرار میگذارند و توریست ها عکس میگیرند.

 آفتاب داشت پس می رفت. عکس هایمان دیگر رنگ آب دهان مرده میشد. افتاده بودیم به جان گوشی و آشناهایمان که جایی برای شب ماندن پیدا کنیم. جایی کوچک و ارزان  که حوصله  چهار تایمان را داشته باشد. حامد مسافرخانه ای جفت و جور کرد. صاحب مسافرخانه پشت تلفن خط و نشان کشیده بود که اگر تا نیم ساعت دیگر نیایید اتاق را به تیم دیگری اجاره میدهد. سریع سوار شدیم و بلوار کریمخان و لطفعلی خان زند ترافیک دامن گیر و بی درویی داشت. به انضمام این همه خودرو سواری اتوبوس و موتور سیکلت و  عابر پیاده را هم اضافه کنی تازه میفهمم  پیمان آن ده دوازده کیلومتر چی کشید تا برسیم. مسافرخانه حیدری از آن بناهای متوسط بود نه خیلی تمیز نه خیلی کثیف اما ارزان بود. از منظر مارکتینگ بخواهی نگاهش کنی جایی بود که به قیمتش می ارزید. بزرگترین مزیت اش این بود که تا مسجد نصیرالملک فقط 50 متر فاصله داشت. دقیقا طول یک کوچه چند متر این طرف و آنطرف تر. وسایل را توی مسافرخانه گذاشتیم. ماشین را توی پارکینگ عمومی پارک کردیم(چون ان منطقه از شیراز جای پارک پیدا نمیشود) نهار نخورده و گرسنه بویدم. جمع راضی بود به اینکه به عوض نهار شام را در بهتربخوریم. گزینه های من در شیراز صوفی و هفت خان و شاطر عباس بود. توی آن ترافیک ترجیح دادیم ماشین بیرون نبریم. با تپ سی تا رستوران صوفی ستارخان 7000 تومان شد.رستوران صوفی اما گوشمان را برید. باز هم از منظر کارکتینگ اش بخواهی نگاه کنی نسبت  کیفیت و حجم غذایش با پولی که سلفیدیم برابری نداشت. 250 هزار تومان برای ما با انگیزه و شکل سفرمان هزینه بزرگی بود.(توصیه میکنم  هیچوقت هم رستوران صوفی نروید) بعدتر توی گوگل و تریپ ادوایزر دیدم که  میهمانان  همه این موارد را ذکر کرده بودند و ما بی توجه به آن رفته بودیم. بعداز سوفی با تپ سی به حافظیه زفتیم. حافظیه جای داغ شده صوفی را کمی التیام داد. هوای میانه بهمن ماه سرد بود اما حافظیه مملو از گرمای حضور بود. بعد از قرائت فاتحه برای روح لسان الغیب بچه ها به حیاط غربی حافظیه بردم و مزار حمیدی شیرازی، رسول پرویزی و دکتر افراسیابی را نشان دادم. از میان بازدید کنندگان حافظیه کمتر کسی میداند که حیاط و محوطه حافظیه مملو از قبور آدمهای بزرگ و مفاخر شیراز است و این محوطه در زمان پهلوی اول و توسط معماری فرانسوی و شرق شناس بنام آندره گودارد و دستیارش ماکسیم سیروکس ساخته شد

باغ ارم


پشت آرامگاه خانوادگی قوام ها با اپلیکیشن فال حافظ موبایلم چندتا فال گرفتم فالها را چپ و چول میخواندیم اما کژ دار و مریض متوجه منظور غزل ها میشدم. فال خودم خوب بود. تعبیر داشت.فال حافظ جوری است  که برای همه تعبیر دارد. بی دلیل و با منت هم  ورق زده باشی فال حافظ یک جای منظورت را نشانه میگیرد و در گیرت میکند.  همین شده است که حافظ با حدود 350 غزل منصوب اینقدر مورد توجه ایرانیان قرار گرفته است.

از حافظیه زدیم بیرون  قول فالوده شکر ریز  میدان ارگ  را  به بچه ها داده بودم. تپ سی این بار مارا با 3500 تومان از چهارراه حافظیه تا جلوی ارگ کریمخان رساند. بستنی فروشی در آن ساعت شب و سرمای شیراز شلوغ بود. صف ایستادیم چهار تا  فالوده بستنی دیوانه کننده ترین تصمیم بود که نمی شد ازش گذشت. مسیر ارگ تا مسافرخانه  را قدم زدیم. نزدیک بود. سر راه به شاهچراغ هم رفتیم. شاهچراغ را دوست دارم گنبدش کاشی کاری است و ستون هایش چوبی، حرم وسعت یافته اما هسته مرکزی همان امامزاده با صفاست که حیاطش درخت دارد. از صحن های حرم مشهد خوشم نمیآد انجا همیشه تا مسیر را به صحن اصلی برسم خیس عرق میشوم. گرم و بدون سایه است. درخت توی صحن هایش نیست. فقط مسطح بزرگ و تب دار است. اما شاهچراغ حوض و درخت دارد. ایوان و پرده دارد. شبهای سرد زمستان یا روزهای پر آفتاب پرده ها را می اندازند. صحن آینه کاری مراسم عزاداری برپا بود. مردها با لباسهای مشکی (تا بالای زانو)  به تن سینه میزدند. لباس ها جوری دوخته شده بود که محل خوردن دست به سینه عزادارن لخت باشد. ریتم واحد سینه میزدند و بنظر دست ها آرام ولی محکم سینه می زدند.خسته بودیم. تاب نشستن و تماشا کردن بیشتر نداشتیم.از حرم زدیم بیرون. نیازمند خواب بودیم.من قبلش دوش هم گرفتم،حمام بزرگ و جا داری ته راهرو  داشت. پیمان نهیب زد که شش صبح برپا می دهم. حال تایید یا رد کردنش را نداشتم. روی تخت هایش دلم نمی آمد بخوابیم کیسه خواب هایمان را باز کردیم و توی کیسه خواب روز را تمام کردیم. مثل تلویزیون های قدیمی تصاویر امروز توی ذهن مچاله شد،جمع شد و جمع شد و یک نقطه شد توی ذهنم و بعد همه چیزخاموش شد.

 

پایان روز دوم


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

سفرنامه جنوب _ فصل اول : آغاز شدن


پیش درآمد
حالا دریافته ام که سفر چیزی شبیه الکل است. درست ترش را بخواهم بگویم شبیه شراب  دُرد دار است. سفرنامه نوشتن هم ظرف نگهداری این شراب است. آنها که سفرنامه نوشتند از سعدی و ناصر خسرو گرفته تا زین العابدین مراغه ای و ایرج افشار و دیگران همه یک کلکسیون از مشروبات هیجان انگیز برای فارسی زبانان جمع کرده اند. 
میماند زمان نوشتن این سفرنامه که بنظرم باز هم از همان قانون توقف ناپذیری زمان تبعیت میکند. شرابی که ظرف بسته نداشته باشد حجمش کم میشود. الکلش میپرد، لذتش هم به تدریج از بین میرود. میماند دُرد و پیمانه ای خالی که تجربه است. تجربه زیست که فقط برای سفر کننده است. کس دیگری نمیتواند استفاده کند. الزاما هم به درد بخور نمیتواند باشد. گاهی این دُرد تبدیل  به  دَرد میشود. درد و خطر بالقوه در همه جا هست. در سفر بیشتر.


آغاز شدن
یک هفته قبل ترش پیمان ازم استعلام گرفت که می آیم یا نه . به رسم پیرمردهای ترسو جواب دادن را منوط کردم به  فکر بیشتر و  عصر همان روز بهش تایید دادم. نق و نوق هم کردم  ولی در نهایت تیم خوب چهارنفره مان شکل گرفت. 4.5 صبح چهارشنیه 17 بهمن 97 پیمان  دنبالم آمد ، کوله را بسته بودم و حاضر یراق نشسته بودم که آب جوش بیایید و  هرکول را پر آب کنم. بعد رفتیم سراغ حامد و امیرحسین ، با حامد سفر کردستان رفته بودم و  تقریبا میشناختمش،امیر حسین را ندیده بودم. ولی از همان خنده دندان نشان سر صبحش فهمیدم میتوانم باهاش ایاغ شوم .

6 نشده از تهران زدیم بیرون. ساعت خوبی بود راه ترافیک نداشت و طلوع آفتاب را در گردنده نعلبندان جاده تهران - قم تجربه کردیم.قصدمان بود تا جایی که میتوانیم برویم و بعد برای صبحانه بنشینیم. حامد از تجربه سالها زیست مجردانه اش استفاده کرده بودم و عدسی پخته بود. از قم به کاشان و از کاشان تا اردستان رفتیم. آفتاب حسابی بالا آمده بود. هوا سوز عجیبی داشت. رفتیم داخل شهر اردستان خیلی کوچک تر و  محقر تر از تصوراتم یا حتی اسمش بود. کوچه ها و خیابانها شدیدا خلوت و بی روح بود و غیر از یک قصابی که گوشت با سوبسید(یارانه) میفروخت جلوی هیچ مغازه ای آدمی ناایستاده بود. ترمز زدیم و حامد برای خرید نان پیاده شد. پیرزنی چروکیده نزدیک ماشین شد. ازمان میخواست تا خانه اش ببریمش، ما به ذهنیت بدگمان خود فکر کردیم گداست و پول نشانش دادیم. پیرزن هم به طبع زرنگی و تجربه زندگانی اش 5هزار تومانی را گرفت و سوار ماشین هم شد. تا نزدیک خانه رساندیمش بعد جایی نزدیک کلانتری و در بلوار ورودی شهر عدسی خوردیم و  رویش هم یک چای به درد بخور. از قم و کاشان  بی چشم داشتی گذشته بویدم و اردستان هم  طعمه دندان گیری برایمان نداشت. تا اینجا  مجموعا سه عکس با دوربین و یک عکس با موبایلم گرفته بودم و  جز آن پیرزن متمارض که بنظرم صورتش نشان میداد در جوانی  از خیلی ها دلبری کرده. چیز دیگری گیرمان نیامد.
بساط صبحانه و ظرف کثیف عدسی را  روزنامه پیچ کردیم . چپاندیمش توی صندوق عقب و راه افتادیم. 
نقشه میگفت  شهر بعدی نائین است. آخرین باری که نائیین آمده بودم  تابستان 1386 بود. کنار امامزاده معروفش همبرگر خورده بودم. خاطر هست همبرگری آن تعداد همبرگر نداشت و مجبور شد برای باقیمانده بچها  همانجا گوشت چرخ کند و همبرگر درست کند. و آن تعدادی که  جدید درست کرد تومانی ، پنج زار با آن همبرگر های آماده فرق داشت. بدم نمیآمد دوباره به نایین بروم و پز اینکه من جایی در نائین را میشناسم.
اما اصلا با قیافه ما چهار دیلاق اذب اوقلی نمی آمد که بخواهیم جاده صاف را برویم. جاده فرعی هویت نزدیک تری به ما داشت. جاده اصلی برای آنهاست  که عجله رسیدن دارند. ما به عشق راه  آمده بودیم. اینکه مقصدی هم برای خود تعریف کرده بودیم صرفا به این خاطر بود راه دیگر نرویم. هر چهار نفر اهل برنامه ریزی بودیم. اما این جمع  و این شش روز در آن لحظه زیستن را میطلبید.


این شد که بعد از ظفرقند و پمپ بنزین اش قرار کردیم  راه های فرعی را برویم. یک قرار دیگر هم با خودم گذاشتم که به هر پمپ بنزین بین راهی رسیدیم، بروم دستشویی اش را  امتحان کنم و برای خودم رَنک بندی کنم.
 اولین دستشویی هم  دستشویی همین پمپ بزنین ظفرقند بود. در حال توسعه بود. داشتند ظاهرش را قشنگ میکردند اما داخلش تنگ و تار بود. آنجوری که میباید مستراح باشد نبود. فشار قبر داشت. پیمان موقع آمدن سرش به داربست های وصل شده خورده بود. 
بعد از ظفرقند توی یک فرعی پیچیدیم به سمت فاران و سناباد و کیچی و علون آباد یه دوجین آباد دیگر را رد کردیم. از آن جاده که حتی توی روزهای آخر هفته و تعطیلات هم ساعتی یکی دوماشین  بیشتر درشان تردد میکند.  بعد از یک گردنه نه چندان مرتفع به یک عمارت و سرآب رسیدیم. یک قنات که از چند صدمتر آنطرف تر کنده بودندو کنار چشمه اش سرا و خانه ای علم کرده بودند. یک مقر فرماندهی یک سیوان *پیشرفته که نشان از تمول و تکبر مالک اش داشت. هرچند بنا از دوران اوج و شکوه اش فاصله داشت .پایین عمارت و استخر پر از آبش ردیف درختان گردو و بادام بود. برای من که اصالتا فراهانی ام روستا آبا و اجدادی ام به همین سبک قنات و کهریز آبرسانی میشود درک اهمیت همچین فضایی برایم راحت بود. مردم حاشیه کویر آب برایشان از هرچیز دیگری با اهمیت تر است. آنکه آب دارد باغ دارد.آنکه باغ دارد ملک کشاورزی هم میتواند داشته باشد. چرا که از سهم آب باغش میتواند استفاده کند. آنکه باغ دارد درخت دارد آنکه درخت دارد. زیشه دارد. حق دارد. زور دارد. میتواند زور بگوید. می تواند بگوید اینجا چیکار میکنی. ولو آنجا باغش هم نباشد. جایی در مسیر باغش باشد. اما اینجا کسی از ما نپرسید چه کار دارید. نمیگفت داخل ملک و باغ من چه میکنی  چون که باغ ، باغ بی برگی بود. فصل کرسی خوابی بود. درخت های گردو به آفت کِرم خراط نشسته بودند و  بادام های توی باد سرد می جنبیدند.
کاروانسرا وجه خاطره انگیز برایم بود. باید زودتر حرکت میکردیم. گمانم بود تا قبل از ظهر به ورزنه برسیم.


اولین جاده اصلی که رسیدیم .جاده اصفهان به نایین بود. شهری که ما واردش شدیم  اسمش کوهپایه.از پمپ بنزین ظفرقند به این ور من پشت فرمان بودم و آنجا که بعداز تودشک  پیمان فرمان داد که باید بپیچی به راست  ظن ام برد که  آن همه مهملی که برای جاده و هویت نوشتم آنقدر ها هم الله بختکی و  انتخاب در لحظه نبوده. حکایت به نوعی حکایت کنده شدن  بیستون به عشق و بردن شهرت اش توسط فرهاد میمانست. اما از این اتفاق راضی بودیم. جشوقان یک روستا نبود. بیشتر به موزه ای می مانست یا  دمو یک گیم کامپیوتری اول شخص . بنظرم روستا بود اما تمیز بود به نظر مدرن می آمد اما چشمه داشت و کوچه های باریک و آشتی کنان. روستا یک مسجد جامع بزرگ داشت. همین کافی بود که بفهمی که اهالی روستا از متدین بوده اند. چرا که  مسجد خیلی آینده نگرانه و بزرگ ساخته شده بود. مثل دژ عظیمی بود در میدان اصلی روستا که بر پایین دست مشرف بود. کنار چشمه ساخته شده بود دلیل اش هم پیدا بوده که در عزا و عروسی آب کشیدن راحت باشد. از هم جا امکان دسترسی داشته باشد و مرکزیت روستا باشد. اقتصاد روستا غیر از کشاورزی و دام پروری بر فرشبافی و  نقشه کشی فرش یگذشت. دوست داشتم  فرصتی دست میداد و قالیباف خانه ای را هم میدیدم.
به مقصد روستای مجاور و مسجدی دیگ رراه افتادیم. میدانستیم نام روستا چیرمان است و یک محلی  نصفه نیمه راه را نشانمان داد. بی اعتمادی به غریبه های تازه از راه رسیده را میشد در نگاهشان خواند. این خاصیت هرچه به سمت جنوب میرفتیم کمتر میشد. دلیلش را دقیق نمیدانم اوایل فکر میکردم بخاطر مصایب زندگی در کویر است اما کویر نشینانی دیدم که بخشنده و  پر اعتماد بودند. 


به چیرمان رسیدیم و مسجدش، مسجد همان مسجد بود چرا  که کنار چشمه روستا بود اما  در ساخت قدیمی اش دست برده بودند. به خیالی مدرن و درستش کرده بودند اما این مساجد را نباید به روز کرد. در آلومینیومی بیشتر شبیه فحش است تا مدرن سازی. طاق ضربی و درب چوبی و  کنگره سازی مسجد جشوقان گواه نوعی اعتبار بود که در اولین نگاه جذبت میکرد . بقیه راه را  با پرس جو از دو سه عابر و  دیدن چند مرغداری و کوشک و خانه متروک  گذرانیم تا جاده خراب را  مجددا به جاده نائین رساندیم. اما  ماشینمان تاب جاده اصلی را نداشت و  5 کیلومتر جلوتر به سمت ورزنه پیچیدیم. یک ساعت بعد توی سکوت جاده و سایه کوتاه دکل های فشار قوی به ورزنه رسیدیم. اسم ورزنه  مرا یاد کشاورزهای بی آب می اندازد. یاد عصبیت  یاد دعوا بر سر آب و لوله های ترکیده. سیمای شهر در ورود هم  بر این تفکر صحه گذاشت. زاینده رود بی آب، بوی لای و لجن و اب گندیده. اما مردم شهر خوش برخورد بودند. عصبی نبودند. گوجه و تخم مرغ خریدیم و املت خوردیم. املت درست و حسابی.... بعدش کنار زاینده رود بی اب قدم زدیم.پانزده روزی است که آب زاینده رود باز شده و اصفهان اب دارد اما گویا  مردم ورزنه دیگر زانیده رود آبی را تجربه نخواهند کرد.در سکوت شهر را ترک کردیم .. قبل از افتادن به جاده و در مسیر رمل های شنی  جا به جا تابلو گاو چاه و شتر آسیاب را  میدیدم . حامد که  بلد تر از ما بود ما را  به یکی از گاوچاه های قدیمی رساند. قصه گاوچاه  قصه  نیاز و  خلق است. یک فرآیند بویم حل مسئله  که حالا اگر چه نیست اما  ارائه ایده ناب اش هنوز برای  آن اهالی نان دارد.
بیشتر در مورد گاوچاه  اینجا بخوانید..


آفتاب داشت پس کوه میرفت.ما در مسیر ایزدخواست بودیم. میخواستیم  شب را آباده بمانیم. حقیقت به آباده فکر نکرده بودیم. به فکر محل اقامت هم نبودم. چند دقیقه ای خوابم برده بود. بیدار که شدم تنها توی ماشین بودم. از ورزنه به بعد حامد پشت فرمان بود. بچه ها  رفته بودند آسمان شب را تماشا کنند. شب کویری و  پر ستاره بود. آن درس مسیر یابی در شب که در دوران خدمت یاد گرفته بودم  به لعنت شیطان هم نمی ارزید چون آنقدر ستاره میدیدم که دست کم  سه تا  دُب اکبر در آسمان پیدا کردم و  4 تا ستاره قطبی. بیخیال مسیر یابی ام شدم و بعد از یک چای سرپایی همراه با سوز اضافی که به لرزه انداخته بودمان دوباره راه افتادیم. حوالی نُه شب رسیدیم  آباده. چندتا مسافرخانه و اقامت گاه سر زدیم. بچه ها راضی نبودند. دست آخر ادرس مسجدی را گرفتیم به اسم مسجد اما رضا در کمربندی آباده. مسجد در حال ساخت بود و  گوش تا گوش حیاط اش اتاق های کوچک  پنج در چهار بود . متولی را یافتیم. بهش گفتیم مسافریم. اول مکثی کرد و بعد ازمان پرسید مُجردید. نگاهمان  پاسخ میداد که  " تو غیر از این فکر میکنی؟" بعد گفت  شبی سی تومان است  هزینه مسجد و اب و برق و گاز ، ان یکی اتاق را  هم بروید. که از بقیه اتاق ها  دورتر و به درب دوم مسجد نزدیک بود. منطقش این بود که خب مجرد اند آنجا برایشان بهتر است . سر و صدا نداشتیم . شام از کبابی کنار مسجد خریدیم . خوردیم و  بلافاصله توی کیسه خوابهایمان وار رفتیم.اتاق کوچک بود اما بخاری دیواری اش الو میکرد و حسابی گرم بود.


 شروع خوبی برای سفر جنوب بود.


پایان فصل1


۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

ابن بابویه

علی دهباشی را دوست دارم. دهباشی دقیقا همسن پدرم است. به قدر او هم فعال. اما فعالیت  دهباشی در حوزه مطبوعات فرهنگ ایرانی طی بیش از چهار دهه فعالیت  بقدری تاثیر گذار بوده و برند سازی قدرتمندی داشته که کمتر کسی است که او را نشناسد یا بتواند دعوت او را رد کند. شب های بخارا یکی از فعالیت های پر دردسر و جنبی دهباشی است که از زمانی که دفتر بخارا تعطیل نشده بود هر هفته در دفتر این مجله برگزار میشد. این جلسات با  مدتی وقفه مجددا از سر گرفته شد و در سال جاری هر هفته  بیش از یک جلسه برگزار شده است. بخارا در ماه های اخیر رکورد 5 نشست در هفته هم داشته است. که برای کسی که کار اجرایی یک نشست به ظاهر ساده با تعداد محدودی میهمان را داشته کاملا واضح است که چه حجمی از کار برای این مهم انجام شده است.

 به دلیل اینکه درشهرک صنعتیخارج از تهران کار میکنم رساندن خودم به مرکز شهر و محل نشست های بخارا تا ساعت 5 عصر (ساعتی که معمولا نشست ها برگزار میشود)برایم سخت است به همین خاطر تعداد معدودی از این نشست ها را رفتم. اما همان چند نشست بقدری بهم چسبید و لذت بخش بود که نتوانستم از خیر نوشتنش بگذرم.


علی دهباشی


 شب ابن بابویه برای بررسی و یادآوری این گورستان برگزار شد. گورستان ابن بابویه از اسم محمد این بابُویه معروف به شیخ صدوق گرفته شده است که مزار او در سال 381 هجری در این محل قرار داده شده است.  او یکی از بزرگان مذهب تشییع و صاحب یکی کتب اربعه شیعه و معلم بزرگان فقه شیعی در ایران بوده است. جلسه با کمی تاخیر و ارائه صورت برنامه توسط دهباشی اغاز شد . احمد محیط طباطبایی در خصوص گورستان های ایران گفت گورستان های در ایران باستان در منزل افراد بوده و بعدها گورستان های محلی و منطقه ای شکل گرفته و هر محله نماد و محل اجتماعی داشته که همان گورستان محل بوده است.  گورستان تاریخ گذشته محل رابا حال و آینده پیوند داده است". این اتفاق تا 1348 نیر وجود داشته و در اوایل دوره پهلوی تهران بیش از 140 گورستان در مناطق مختلف داشته است.سال 1348 و تاسیس بهشت زهرا تهران صاحب یک گورستان مدرن با سیستم ادرس دهی ترتیبی و شمارشی میشود.  ابن بابویه از دوره مشروطیت تا پایان دهه چهل که تهران صاحب بهشت زهرا میشود ابن بابویه مهم ترین گورستان تهرانی های است که جز مهاجرین شهیر مقیم تهران اند یا مردمانی که در منطقه ری زندگی میکردند. این اتفاق ابن بابویه را از یک گورستان محلی به یک گورستان ملی تبدیل کرده است. 

آقای طباطبایی در انتقاد به طرح ساماندهی گورستان ها از وضع موجود انتقاد کرد. به کنایه گفت  که هر وقت  حرفی از ساماندهی زده شده تن و بدن ما لرزیده است. ساماندهی را  با  تسطیح و  سیمان ریزی و از بین بردن هویت گورستان  اشتباهی گرفته اند. در حالی که ساماندهی بدین معنا نیست. نمونه  خارجی گورستان که ساماندهی شد پرلاشز پاریس است ، کتابچه راهنما و  تابلو های راهنمایی دقیق برای مدفونین درست کرده اند. اگر متوفی خواننده یا  شاعر بوده است  از طریق یک دستگاه صوتی صدا یا شعرش را  برای استفاده عموم قرار داده اند. اگر نویسنده بوده بخشی از کتاب یا نوشته ای را   نصب کرده اند. گورستان یکسان و مسطح سازی شده  فقط نشانه یک مصیبت جمعی مثل جنگ و زلزله است  وگرنه هیچ ارزش و  زیبایی تاریخی ندارد.  گورستان  تاریخی از طریق گونه گونی قبرها ،نقش ها و  موتیف های زیبایش شناسایی میشود. 

متاسفانه از سال 73 -74 کاملا  فضای گورستان رو به تخریب رفته و بنظرم  گورستان ساماندهی نشده گورستان های بهتر و با هویت تری اند.

گورستان  کلیمیان عودلاجان،امامزاده علی اکبر چیذر  و انگشت شمار گورستان باهویت در تهران باقی مانده اند.



بعداز صحبت های طباطبایی فیلم آرامستان پخش شد. فیلم اول اشتباه پخش شد فیلم مستند "گرمابان" داشت پخش میشد. علی دهباشی عصبانی بود و تذکر داد. کارگردان (شهرام میرآب اقدم) خودش بلند شد و رفت تا به برگزار کنندگان سالن فردوسی کمک کند. فیلم شروع شد .میرآب اقدم  در شروع جلسه چند جمله در موردش گفته بود که یک سال طول کشیده بود تا کارساخت فیلم تمام شود. فیلم یک ترجیع بند داشت روی شعرها و یادداشت قبرها  طوری زووم میکرد که اسم  صاحب قبر قابل خواندن نباشد. آب روی سنگ ریخته میشد و  نوشته خوانا میشد. بعد فصل میخورد به گورهای جدید. دسته بندی بین قبرهای پهلوانان،هنرمندان، سیاسیون،کشته شدگان سی تیر، عارفین، مداحین و ... بود. فیلمساز فصل بهار را برای فیلمبرداری انتخاب کرده بود.  یحتمل بخاطر اینکه قدری از بد منظره بودن و زبری گورستان بکاهد. هر روز رفته بود ابن بابویه کلید دار ابن باویه را راضی کرده بود که بیایید جلوی دوربین یک به یک قبرها را معرفی کند بگوید چه کسی درشان دفن شده و خاطره شخصی اش یا واقعیتی از زندگی آن متوفی یا حتی روایتی که منصوب به اوست را تعریف کند. کلید دار شغل پدری اش هم همین بود. بزرگ شده ابن بابویه بود و روزهایی را به خاطر داشت که گوش تا گوش این بابویه خانه بوده است و  بنای یادبود. رجال و طوایف بزرگ و متمول گور خانوادگی خریده بودند آدمهایی از اقوامشان یا کسانی را با عنوان نگهدار و سرایدار درآن زندگی گماشته بودند. آب و برق و حتی گاز کشی هم داشتند. برایم عجیب بود که در گورستانی آدمها زندگی کنند ،هرچند همین سال گذشته در گورستانهای اطراف تهران عده ای متجاهر، از فرق و فلاک زامبی وار زندگی میکردند اما اینکه افرادی با امکانات رفاهی و در خانه هایی با کیفیت سایر خانه ها  اما ساخته شده در گورستان زندگی کنند برایم خیلی عجیب بود. ابتدای دهه هفتاد امکان زندگی و حق دفن تقریبا از ابن بابویه صلب میشود و گروهای خانوادگی و بناهای یاد بود رو به خرابی میروند. حرم شیخ صدوق در جمهوری اسلامی بنای توسعه داشته اما بنای یاد بود مصدق در کنار کشته شدگان سی تر تخریب شده است. غیر از مصدق همه بناهای دیگر یا  تخریب شده اند یا  در اثر بی توجهی شکسته و مجروح اند. بنای گنبد و بارگاه هنرمندان زیادی از بین رفته و از بین همه هنرمندان و سیاسیون و پهلوانان و نام داران  فقط مزار غلامرضا تختی است که  گذشت زمان نونوارش کرده و باعث تخریبش نشده است. 

گفتن اسامی و یادآوری مشاهیر دفن شده آنقدر زیاد شد که برای بیان اسم همه مقدور نیست اما همین راه بدانید که در دل و درست بود این آرامستان همین بس که از معلم و شاه و پهلوان درش هست تا دزد و  قاتل .


جایی رد پایان مستند وقتی دارد ترانه "قوی زیبا"از شعر های حمیدی شیرازی را با صدا و موزیک عباس مهرپوبا پخش میشود کادری جلوی مخاطب بازمیشود که کارگردان تایید میکند که همه دوندگی هایش برای پیدا کردن سیاهه ای از اسامی مدفونین یا حتی نشانی از صاحبان خانه ها  یافت نشد . باور کنید گورستانی که این همه مشاهیر درش دفن شده اند بدین وضع است  چه بر سر آدمهای عادی خواهد امد. چ ه حکومت هایی خواهند آمد و چقدر با ما و فعل و حرفمان همسو خواهند بود؟

برای من که مدتی است گورستان ها را رج میزنم ابن بابویه  جواهری در پیش گوشم است که بخشی از تاریخ تهران و ری درش نهفته است.

والسلام

مستند را اینجا  میتوانید ببینید. و اگر راه کاری به نظرتان رسید یا  دمی را میشناسید که میتواند این بابویه را از خطر زوال و ویرانی جدا سازد مطلع سازید. 




۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

بهشت مینوی من بُِز رو تو و خاکساری نبود*

مدیر ترسو غایت الوثقی جهنم است. این را باید کسی جایی به اسم من ثبت کند. مدیری که میخواهد پسره خوب داستان باشد همیشه در تصمیم گیری هایش این اصل را مد نظر قرار میدهد که نکند فلانی(که شخصیت هم رده یا بلاتر است) ازم کینه به دل بگیرد.بعدش چی؟ آنوقت او چه فکر میکند در مورد من؟ آن وقت آن نفر هم ممکن است برود پیش آن یکی از من بد بگویید بعد آن یکی هم برود پیش مدیرش از من بد بگویید در نهایت مرا کنار بگذارند .
این رویه دردناک غالبن از انسان هایی سر میزند که اولا حقیر تر ، ثانیا بی کفایت تر و  ثالثا بی سواد تر از جایگاهی اندکه درش نشسته اند. رابعن توهم توطئه دارند  خامسن  انتقاد ناپذیرند و عقده ای اند. این را هم اضافه کنم که هر ادمی ممکن است روزی و در جایگاهی درگیر همین موضوع شود. هیچ تضمینی به دور بودن از آن نیست جز وجدان بیدار. خیلی باید روی نفس و شخصیتت کار کرده باشی که اگر به جایگاهی دعوتت کردند که قد و اندازه ات نیست وارد نشوی. خیلی بیشتر از خیلی بزرگی میخواهد.
القصه اینکه حکایت این روزهای ما همین موضوع است .این عزیزان نه تاب بیرون کردن دارند چرا که نیروی جدید دست کم 50 درصد بیشتر میخواهد یکسال هم زمان برای جا افتادن نیاز دارد نه تحمل شنیدن و پذیرش حرفهایت را. بیشتر دلشان میخواهد بذری که کاشته اند یا پیش تر از آنها کسی کاشته رشد کند بالغ شود ازش استفاده کنند اما  آب و نور نخواهد حتی حاضر نیستند قطع کنند اش که بذر نو بکارند . چون حوصله و مهم تر از آن  جسارت اش را ندارند. 
بنابراین عتاب و خطاب هایشان کاملا جهت دار است. قانون را برای عده خاصی تعریف میکنند و مسامحه و تساهل کار هر روزشان هست.


امیدوارم این چند سطر را مانند آن عزیزان به حساب نق نق و قر قر کردن نگذارید. بیشتر اعلان یک وضعیت بود که ممکن است روزی جایی نصیب هر کداممان شود. 
بعد  آنکه امیدوارم هرگز گرفتار در مشار و مشارالیه هیچیک از این شرایط نباشید و نشوید.هرگز ..هرگز

والسلام

*** پاره ای از شعر  احمد شاملو 
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

آیا ترک کنندگان موطن مادری خائن اند؟

سالهاست ایرانی ها درحال مهاجرت اند،اروپا ،آمریکای شمالی و  استرالیا مقاصد بیشتر جمعیت مهاجران است. در سالهای اخیر تعداد زیادی از ایرانیان به کشورهای همسایه و حتی شرق دور هم مهاجرت میکنند. علت مهاجرت تحصیل باشد یا رفاه و امنیت بیشتر  فرقی نمیکند حتی ممکن است دلایل خیلی شخصی تری داشته باشد. مهم است که فردی ترجیح میدهد کشورش را  به دلایلی ترک کند و اقامت و سکونت در فرهنگ و شرایط جدید را  بپذیرد.
توی این سالها تعداد زیادی از دوستان من هم از ایران رفته اند. همکلاسی های دبیرستان و دانشگاه تا  بچه محل های قدیمی و  دوستان  کلاس ها و دوره های آموزشی آزاد همه به اسم تحصیل ولی به فکر اقامت دائمی از ایران رفته اند.  گذشته از اینکه  پشیمان اند یا  از انتخاب خود خرسند اند. الان زندگی جدیدی را شروع کرده اند تجربیات جدیدی یافته اند و عمدتا زبان ثانی یا ثالثی را آموخته اند. ولو در حد رفع احتیاجات روزانه شان باشد. 
پس این افراد بالقوه یک زبان دیگر را یادگرفته اند که میتواند در عملکرد ذهنی شان اثر مثبت داشته باشد همچنین  میتوانند متونی را از آن زبان به زبان مادری شان ترجمه کنند. تصحیح کنند . میتوانند برای بازرگانان و  شرکت های تجاری در ارتباط مترجمی کنند و از این طریق توسعه ارتباطاترا  تسهیل ببخشند .
طی شش سال اخیر که توی شرکتی تولیدی کار کرده ام که با چندین کمپانی خارجی در ارتباط بوده از این دست آدم ها زیاد دیده ام. از آقای خامنه که در 18 سالگی برای تحصیل راهی ایتالیا شده بود و بعد از تحصیل با کار و ازدواج پایه هایش برای ماندن را سفت کرده بود و حالا سی سالی است که  اتوبان دسترسی بازرگانان ایتالیایی است به ایران ، ایرانیان مشتاق جنس مرغوب به ایتالیا.یا غفور که جوان شایسته ای  است ، حقوق تجارت میداند و بیش از هر چیزی دانستن  چهار زبان  کمکش کرده است. ایران را  عمیقا دوست دارد اما  ترجیح  اش این است که فرزندش در شرایط فعلی ایران  بزرگ نشود. حتی علی که  ارتباطش با چینی ها بقدری خوب  بوده است که  توانسته  بالقوه شرکت ها و شهرک های صنعتی شانگهای و نینگبو و گوانگژو را خوب شناسایی کند و وقتی تولید کننده ای ی قطعه سراغ اش میرود دقیق دستش را  روی نقشه چین که خودش قاره ای است قرار دهد و بگوید پاسخ نیازت  اینجاست.

دوم اینکه جماعت مهاجر کسب و کارشان با ارز خارجی است، یعنی بر مبنای دلار و یورو یا هر ارز دیگری حقوق میگیرند و اگر شرایط داخلی کمی مساعد باشد میتوانند ارزشان را  در کشور مادری سرمایه گذاری کنند. اتفاقی که برای چینی های  مقیم خارج افتاد و اخیرا بسیاری از ترک های آلمان نشین را  مجاب به برگشتن کرده است.

سومین نکته اینکه این افراد در حال حاضر رسانه اند. سفیران ایرانی در سایر ملل و ویترین هایی که بیشتر و بهتر و کم هزینه تر از هر رسانه ای میتوانند مبلغ  کشورشان باشند.  دوستی دارم به اسم خاویر که اسپانیایی است و  اولین بار که ایران آمد یک کوله کوچک و یک دست کت و شلور و پاسپورت و اندکی پول (انقدری که  اینجا در نماند) با خودش اورده. تنها از هتل بیرون نمیرفت و قبل از تاریک شدن هوا به هتل برمیگشت. الان حدود پنج سال است که خاویر دارد به ایران می آید و میرود. حالا بچه  چهار ساله اش و همسرش را همراه خود می آورد. تا  چهارسوق بزرگ بازار تهران و  گذر لوتی صالح را رفته و گشته و  کاخ گلستان را  دوست دارد و  عشقش این است  که برود از مساجد ایران عکس بگیرد.


به انضمام سه دلیلی که گفتم  این را هم قبول دارم که کشور ایران برای تولد و تربیت و  رشد مهاجران بهای زیادی پرداخت کرده است اما نمیشود شما نهنگی را در آکواریوم رشد دهید و توقع داشته باشدی به اندازه نهنگ اقیانوس رشد کند.

پس من مهاجران یا ترک کنندگان موطن  مادری را خائن نمیدانم. چون که آنها مثل خودمان هستند،خواهر و برادر و  دوست و همکار هایما  با اندکی تغییر که  آن تغییر بالقوه برای بهتر شدن  زندگی در کشور خوب است و مهم تر اینکه بالقوه مولدند و ارتباطات را توسعه میبخشند.




۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

هفت راهکار برای زندگی ایران

ادیب و سخن ور نیستم و حتی بلد نیستم مثل سخنرانان انگیزشی یا معلمان با کیفیت دسته بندی های درستی از مطالب ارائه کنم. اما حسب اتفاقاتی که در ماه های اخیر برایم افتاد به چند راه حل عملی جهت  عبور از بحران و زنده ماندن در ایران یافتم.

1- به اخبار گوش نکنید.چون اگر اخبار عمومی قرار بود پیش بینی چیزی را با خود داشته باشد قطعا هیچکسی از نظر اقتصادی دچار شکست نمیشد. پس اخبار خیلی واپس گراست و رخدادهای  گذشته را  بیان میکند. عمده اخبار این روزهای کشور ما هم اخبار خوبی نیست و  فقط حال شما را خراب میکند. 

2- تحلیل گر باشید. عمیق تر فکر کنید و به اینکه  پسر عمه  و دختر خاله و همکارام فلان چیز را گفت بی توجه باشید. اینکه  در اوضاع بد اقتصادی  عمده سرمایه ها به سمت ارز و طلا میرود یعنی مردم  راه های سرمایه گذاری مدرن تر را نمیدانند. البته عده ای میدانند و  دم بر نمی آورند. در چنین شرایطی اگر بتوانید تحلیل کنید و یاد بگیرید چطور سرمایه خود را مدیریت کنید  حداقل  از بی ارزش شدن پول ملی  کمتر ضربه میخورید.

3-عملگرا باشید. یک مثالی هست از مقایسه  تاجری که در مواقع گرانی کالایش را نمیفروشد تا گران تر شود و تجاری که با وضعت مشابه  کالایش را  به شکل پله کانی و شناور تغییر قیمت میدهد و عرضه میکند. به شکل غیر قابل باوری کسی که در همه شرایط به روز بوده سود بیشتری کرده بود. پس منتظر نمانید فعالیت کنید. آن وقت  دیگر  حسرت و ای کاش کمتری برایتان باقی میماند.

3- ملول نباشید. تصور خستگی شما را خسته تر میکند. دوستی دارم که سه ماه است هر وقت بهش زنگ میزنم از وضعیت ارز و اقتصاد شکایت میکند. مجموع دارایی اش 1000 دلار هم نیست و بعداز فارغ التحصلی از دانشگاه به مدت  غریب 9 سال  کار ثابتی نداشته است. شبها توی اینترنت میچرخد و روزها خواب است. وقتی که ازش پرسیدم خب تو که کاری به کار ارز و اقتصاد نداشتی چه فرقی به حالت میکند میگوید اگر اینطور نشده بود الان داشتم اروپا میچرخیدم. حاضرم شرط ببندم اگر اوضاع ارزی همان اوضاع  بهمن 96 بود با بلیت تک سفره تا شاه عبدالعظیم هم نرفته بود.

4-به راحتی عبور نکنید.  فرصتها در ایران  مثل موش چابک و  فراری اند باید با دقت  و سماجت یک گربه بهشان پیله کنید تا به چنگ بیاوردیشان، اگر میخواهید اره تان را تیز کنید یا کرم بگذارید سر قلابتان یا هر چیزی که در سخنرانی میگویند. اما به راحتی رد نشوید.

5- علاقمندی تان را اولویت بندی کنید. خودم رامیگویم هم دوست دارم مدیر فلان شرکت باشم، هم  پایان نامه ام را جمع و جور کنم هم خارج از کشور دکترا بخوانم هم سفرهای آنچنانی بروم، در نواختن تار به درجه استادی برسم ، کگارد و نیچه و برشت بخوانم و نمایشنامه هایم  بلا  انقطاع روی صحنه باشد و الخ... ولی وجدانی و منطقی نمیشود همه اینکارها را به یک باره  وبعضی انها را تا اخر عمر انجام داد. پس یک اولویت  منطقی برایشان قائل باشید باشد که به همه شان  برسید.

6-ایده آل گرایی نسبی است. اینکه من یقینا  فلان آدم را میخواهم که در زندگی ام باشد،یا  فلان لباس و فلان  خانه و فلان .ووفلان... همه نشان از ایده آلیست بودن شما دارد. ایده آل گرایی اصلا بد نیست ، بسیاری از سازمانها ادم های ایده آل گرا را در پست هایی کیفی و تضمین کیفیت  میگمارند که موجب بهبود کیفیت کالا و ارزش برند خود شوند. اما  آنچه همواره از دید ایده آل گرایان دور است نسبی بودن زندگی است. باور کردنی نیست که من هر روز زنی را میدیدم که در خانههای مردم کار میکرد و به سختی پول در می اورد اما حاضر بود برای رفتن به سفری زیارتی یا  هزینه کافی شاپ رفتن پسر و دوست دختر پسرش پول پرداخت کند. یعنی یکجور دو جلوه مختلف از ادمی را دیدم که بر سر هزار تومان  داشت با صاحبخانه میجنگید و. به راحتی چند میلیون برای رفتن  به سفر هزینه کرد.هرگز هم نتوانستم دلیل درستی برای کارش پیدا کنم.

اما گذشته از آن زندگی با شما یا بدون شما  برقرار و جاری است. متد انتخاب شده برای زندگی شما هم متعلق به خودتان هست و کسی قرار نیست مثل شما  زندگی کند. پس اگر از نظر اخلاقی و درونی از خودتان و آینده راضی هی

7-پناه گاه خود را بیابید. برای حال بدی های خود مکان یا موزیک یا خوراکی مشخص تعریف کنید. هرچیزی که اندکی حالتان را خوب کند.اگر دیدن کسی حالتان را خوب میکند بهش سر بزنید.

از پس این راهها شاید بتوانید کمی حال خودتان را خوب کنید. اینها راه حل نیستند راههایی است که کمتر رنج ببرید.


۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
Hamid Oo

مظلومیت

دو ماه است که به خاطر تحریم ها و ته کشیدن قطعات داخل انبار افتاده ایم به صرافت تامین قطعه مشابه از بازار داخلی و هر هفته چند ماموریت به چند کارگاه و کارخانه و شهرک صنعتی میروم. واردات فهرست بلند بالایی از کالاهایی کی نمیتوانند تامین کنند جفت و جور کرده  ه اگر تامین نشود رسما باید فاتحه کار و یه هولدینگ 2500 نفری را باید خواند. یک فرقی توی این شرایط بین دیدگاه  مهندسان  مکانیک و برق و مواد با  بچه های صنایع و  مدیریت و منابع انسانی دیدم. تقریبا اوایل تیرماه همه دانستیم که تامین قطعه با مشکل روبرو است و  کالا  یا  تامین نمیشود یا به شیوه قطره چکانی و  دها بار کمتر از نیاز یومیه  و با تاخیر میرسد. همان موقع  تیم  مهندسان  برق و مکانیک برای کسب اجازه از مدیریت  چند جلسه گذاشتند و  شرایط را گفتند و از اتفاقی که در راه است مدیریت را آگاه کردند.
خوب میدانستم کم شدن قطعه  یعنی کم شدن  تولید و کم شدن تولید یعنی بیکاری کارگر و کارمند و مهندس و خدماتی 
اما دیدگاه صنایع میگفت که اگر تامین مشکل دارد مشکلات گردن اوست و ما  اید فشارمان را بر واحد تامین بیشتر کنیم. تولید را کم کنیم. و منتظر باشیم تا قطعات برسد.
برای خودم عجیب بود. بیشتر وقت بچه های آن واحد داشت به چرخیدن در اینترنت و گزارش قیمت سکه و ارز و تراکنش های بورس میگذشت. خرید و فروش سهم و بازار ارز ، اینکه چه قطعه ای گران و کدام ارزان شده الان در کدام سود است و در کدامیک زیان.کفرم را در آورده بود اما به یک جور تسطیح در روحیه رسیده ام به نوعی بی تفاوتی که حاصل نزدیک شش سال ماندن در اینجاست. سابقا حقایق را  رو میکردم و  یا به قول رفیقی تف میکردم توی صورتشان حالا اما ارام تر طی میکنم. تذکر میدهم خواستند رعایت میکند نخواستند رعایت نمیکند. اینطوری وقتی که گند میزند سراغم هم نمی آیند. 
اما با همه این شرایط دوست ندارم شاهد از دست رفتن باشم. صحنه های تخریب حالم را خراب میکنند. حتی اگر آلونک های درب و داغان باشند.چرا که نسلی با همه مشکلات برایش تلاش کرده اند.ما رو به تخریبیم و خودمان در حال سرعت بخشیدن به آن. کاش کمی  یک دست  تر و هماهنگ تر باشیم. کاش اهداف والا تری را  ببینیم و برای رسیدن به آن تلاش کنیم.. کاش فقط ای کاش
۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

خوابگاه نوشت : دم کُِنی

خوابگاهی نبودم. خوابگاه در آن شهر رخوت انگیز برایم کابوس دردناکی بود. یک ترم تنها اتاقی کرایه کرده بودم و  هفت ترم  دیگر با دوتا از همشهری ها  خانه ای نقلی از یک معلم که  شغل دومش تاکسیرانی بود اجاره کردیم. توی آن شهر که کوچک تر از تهران بود و همه همدیگر را میشناختند شفافیت  عجیبی درروابط و آشنایی ها وجود داشت. جوری که تقریبا  همه محل ما را  به عنوان مستاجران  دانشجو آقای "ر" میشناختند. دقیق ترش را بگویم چند نفری حتی آمار واحدهای اخذ شده مارا داشتند. یعنی مثلا میدانستند سینا چه  روزها و ساعت هایی  کلاس دارد . میدانستند من چند هفته یکبار به تهران میروم یا اینکه دوشنبه ها  همه با هم بر میگردیم.
این بود که توی آن شرایط به جای تلاش برای برگزاری دورهمی های مخفیانه و عملیات های یواشکی به زندگی خالصانه و  گوشه نشینی عارفانه ای روی آورده بودیم. جز برای رفتن به دانشگاه یا دستشویی که آن طرف حیاط بود از خانه خارج نمیشیدم. ماکارونی با سس قارچ تند میخوردیم و  بدون ترس از والدین سیگار میکشیدیم و  با صدای بلند تا  نیمه های شب فوتبال میدیدم.
سینا  بیشتر از بقیه کلاس ها را میپیچاند. کمتر خانه می آمد و بیشتر از همه غیبت داشت. روال خانه های دانشجویی این بود که  هرکه زودتر از خواب بیدار شود خوشتیپ تر از خانه بیرون میرفت . چون که  بخشی از لباس ها و لوازم  جز  اموال مشاع خانه محسوب میشد. جوراب ، ژل مو، سشوار، زیر شلوار، تی شرت،چتر و .... را میشد با کمال پررویی پوشید و از صاحبش اجازه ای نگرفت.
یک شب که مثل همیشه من و احسان برای خودمان ماکارونی بار کرده بودیم و بین خودمان قرار مدار کرده بودیم او غذا بپزد و من ظرف های غذا را بشورم. در زدند. بعد از پاکسازی خانه از بقایای سیگار و زیر سیگاری ها وقتی در را باز کردیم  متوجه شدیم  طرف خودی است. سینا بود. عصری زده بود آمده بود دانشگاه یک کلاسش را رفته بود و حالا آمده بود خانه . آنقدر توی آن دخمه چپیده بودیم و  با تلوزیون 14اینچ  اخبار های صد من یک غاز صدا و سیما را دیده بودیم از حضور هر موجود خارجی  ولو سگ و گربه  استقبال میکردیم. سینا که آمد سفره را پهن کرده بودیم برای شام. نان و  سبزی و  سس کچاپ و فلفل و نوشابه را چیدیم و دست اخر احسان ظرف ماکارونی را آورد. سینا که گرسنه تر از همه مان بود نشست به خوردن.بشقاب ها پر و خالی میشدند و سه یاور همیشه گرسنه در حال بلعیدن رشته های چرب و داغ ماکارونی بودند که یکهو نگاه سینا ثابت ماند رو ی قابلمه. همانطور خشکش زد. بی پلک زدن  با دست به قابلمه اشاره کرد  گفت اون... اوون.. تی شرت ...من . احسان که گویا ملتفت موضوع شده بود قابلمه را  جلو اورد و درش را  جایی پشت سرش قایم کرد.. گفت بشقابتو بیار جلو...برات بکشم..
سینا دوباره و اینبار با دقت و مسنجم تر پرسید.. اون تی شرت من نیست ..
تازه چشمم افتاد به درب قابلمه و آن پارچه ای که احسان به جای  پارچه دم کنی دورش پیچیده بود. تی شرت سینا بود. حالا بخار و  قطره های روغن به جانش نشسته بود. سینا  صورتش سرخ و بر افروخته شده بود. من خنده ام گرفته بود و احسان کماکان اصرار داشت که نه این پارچه  معمولی است، تی شرت نیست. از انجایی که من هم شریک جرم دوم بودم ، بنا گذاشتم بر انکار و  هر چه سینا اصرار میکرد ما انکار میکردیم و تازه یادم افتاده بود که من اولین بار به جای دستگیره  برای بلند کردن ظرف نیمرو تی شرت سینا را انتخاب کرده بودم. 


۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

وقاحت

سازمان تامین اجتماعی اگهی استخدامی برای دفتر طراحی و مهندسی اش که گویا قرار است  کار ساخت و تعمیر و نگهداری ابنیه این سازمان را  بر عهده بگیرد، منتشر کرده است.

خب تا اینجایش همه میگویند چه عالی خیلی هم خوب در این اوضاع بد اقتصادی  قرار است عده ای را  شاغل کنند و سر کار ببرند. 

حسب کنجکاوی و اینکه بشر نسیان گر هزار تا فرصت از دست رفته اش همیشه مثل چماق توی سرش میکوبد نشستم  روی آگهی کنکاش کردم.یک آماری گرفتم از شرایط جذب و  زمان برگزاری آزمون و مواردی که قرار است در آزمون استخدامی  پرسیده شود.

طبق آمار دفترچه ثبت نام مجموعا سازمان تامین اجتماعی به 20 مهندس احتیاج دارد. یعنی از تمامی رشته های عمران و تاسیاست و مکانیک و برق و صنایع و ... فقط 20 نفر.

بگذریم که باید دانشگاه تراز اول درست خوانده باشد. ترگل ورگل باشد. زیر 30 سی سالش باشد. بومی باشد. ننه و بابایش هم حائژ شرایطی باشند و فلان و بهمان. 

بعد اینکه 60000 تومان (شصت هزار تومان) مبلغ برای ثبت نام پرداخت کرد و در آزمون  قبول شد و توانست  مراحل هفت خان  مصاحبه را بگذراند استخدام شود.

یعنی اگر فقط در تهرن 12 میلیونی، ده هزار نفر مهندس جویای کار بخواهند در این آزمون شرکت کنند، حاصلضرب 10000 در 60000 هزار تومان میشود . ششصد میلیون تومان ،

با روابط عمومی و اداه امتحانات یک دانشگاه و  یک مدرسه معروف در تهران برای برگزاری آزمون تماس گرفتم . ازشان پرسیدم اگر سالن امتحانات شان را در روز برگزاری آزمون در اختیارم بگذارند چقدر باید پرداخت کنم. گران ترین مبلغ تقریبا 10000 تومان به ازاء هر نفر بود.تازه با فرض اینکه بنده یه فرد حقیقی بودم و نه یک نهاد حقوقی و نرخ آزاد و بدون بده و بستان های شایع برایم گران ترین مبلغ را حساب کردند. اگر معادل همین مبلغ هم هزینه  تصحیح اوراق و کیک و ساندیس و مصاحبه گر باشد. نهایتا  20هزار تومان از کل مبلغ هزینه همه کارهای داوطلب میشود و 40 هزار تومان باقی میماند یعنی چهارصد میلیون تومان سود خالص.

با روابط عمومی آزمون تماس گرفتم از این اقدام خدا پسندانه شان تشکر کنم که در این شرایط بد اقتصادی میزان نقدینگی را از دست مرد خارج کرده اند و باعث جلوگیری از تورم شده اند.ولی حتی یک تلفن هم پاسخگو نبود و حقیقتا  400 میلیون تومان عایدی آنقدر ارزش نداشت که  یک منشی تلفنی استخدام کنند تا  پاسخ  داوطلبان را بدهد.

آمار دقیق این آزمون را  میتوانید از سایت سنجش بیابید.

دفترچه راهنمای ثبت نام را هم اینجا میتوانید بخوانید.

و برای بازماندگان این نسل کشور ایران آرزوی مرگ زودرس کنید.

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Hamid Oo

Jazz`s Labyrinth

حق دوستی را تمام کرد و  مارا با خودش برد کنسرت. کنسرت شب های جز  اتفاقی است که سازباز با کمک مالی هاکوپیان برگزار کرد. چهارمین دوره در چهار شب و با اجراء هشت گروه در فرهنگسرای نیاوران برگزار شد. بلیت ما برای شب اول بود زودتر از موعد اجرا رسیدیم و عین قحطی زده ها توی محوطه نیاوران با یادی از کامران دیبا ول گشتیم و حرف زدیم و بعدمری_های خود را  نوشیدن چای داغ  به یک سرطان ناقابل دعوت کردیم و یکباره کنده شدیم. از این جهان رفتیم و  یک ایتالیایی مو فرفری با  لهجه قشنگ و  بیان انگلیسی ضایع اش مارا به هزار توی jazz دعوت کرد. سازش را دست گرفت و انچه از jazz در ایتالیا و امریکای جنوبی و افریقا میدانست اجرا کرد. حقیقتش من فریفته شکل و قیافه و خارجی بودن هایشان نشدم  فقط از اخرین اجرایشان لذت بردم . جاندار بود و  با آن تعریف ذهنی ام از جاز متناسب تر.
برق ها روشن شد ادمها  توی ان صندلی های باریک و معذب همدیگر را  لگدمال کردند و برای تنفس ده دقیقه ای زا سالن بیرون رفتند. پسر کچل قد بلند مودبی امد جزوه هایی بهمان فرما زد. نه یا ده تا ترانه انگلیسی بود. سردار سرمست بود. میشناختش. از آن بچه های مرفه لوس بنظر میرسید که بخاطر اختلاف رنگ  پلیور و شلوار عنبه ای رنگش قهر میکنند و  میروند توی اتاق خودشان را حبس میکنند.
آدمها برگشتند به سالن برقها خاموش شد . اینجور وقتها شبه آدمهای جامانده گوش و کنار سالن وول میخورد. یه نقطه نور روی پیانو 88 شستی افتاد. همان پسر خیلی جدی و مصمم پرید پشت پیانو با حالتی که تنها وجه مشترکش با ده دقیقه قبل فقط قد بلندش بود. پیانو زد. پیانو زد و زد و مارا عجیب تر از آن آلیس موفرفری به سرزمین ناشناخته Jazz برد. بهمان گفت که امشب کارهای cole porter را مینوازد. به زعم خودش از بزرگان موسیقی jazz بود و دست آخر بهمان گفت چون خواننده نداشتیم  و احتمالا ساکسیفون هم نتوانستند بیاورند. همآن جزوه  چند صفحه  ای را چاپ کردم که کمی این  بی نمکی اجباری را  مرتفع کرده باشم.
غیر از یکی دو نوبت که گروه سوتی داد که من هم فهمیدمش مشکل دیگری نداشت. نقط قوت گروه، پیانو زدن سردار بود. خیلی جدی و  با تمرکز پیانو میزد. حواسش به کارش بود و اسیر جور سالن نبود.
وسط چند اجرا چشم هایم را بستم و از زمین اندکی کنده شدم. توی  یک سال گذشته فقط یکبار دیگر این حس را تجربه کرده بودم.
اجرا تمام شد. دوست داشتم یک کار دیگر بشنوم یا حتی کار اخر را یکبار دیگر تکرار کنند اما گویا به موقع رسیدن  به خانه بر شنیدن یک کار دیگراولویت داشت. این شد که  خیلی از حضار سالن را ترک کردند. از شب ام راضی بودم. توی این ایام  پر دردی غنیمت است. نمیدانم چرا فکر کرده بودم jazzدوست دارم. من  چندسالی است که ایرانی گوش میکنم شاید بخاطر این است که دارم پیر میشوم اما از انتخابش راضی بودم. اتفاقی که بهش نیاز داشتم و ذخیره اش میکنم تا چند روز و هفته ذره ذره خوشی اش را مصرف کنم.



۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

لیلا و چند مسافر

به پیشنهاد و دعوت دوست بزرگواری به دیدن نمایش جدید رحمانیان رفتم. لیلا و چند مسافر در دو پرده، پرده اول قصه لیلا بهدار سردشتی که در زمان بمباران شیمیایی جانبازی شیفته و دلداه اش میشود و بیست سال این عشق پایدار میماند .پرده دوم حکایت یک تاکسی خطی که با پنج سرنشین است که راهی مشهد الرضاست . با پنج  ایپزود ده، پانزده   دقیقه ای روایت از حال و هوا و چرائی سفر هرکدام از پنج سرنشین خودرو به مشهد و  بارگاه امام هشتم.

مابقی ماجرا همه علاقمندی رحمانیان به بودن گروه موزیک در فضای اصلی صحنه یا دکور و طراحی صحنه شلخته بود. هیچ کاری بیشتری نشده بود بیشتر از هر چیزی آنچه کارهای رحمانیان را قابل تحمل و پذیرش میکند روایت است. رحمانیان بلد است  قصه بگوید و روایت کند. بلد است دیالوگ و منولوگ بنویسد ولی حوصله کارهای دیگر ندارد. 

یکجورهایی بلد است با آن تکه احساسی وطن پرست ایرانی ام بازی کند و مرا ترغیب کند به نشستن و دیدن نمایش هایش.

بخش اول نمایش (لیلا) حوصله سر بر بود. مانیفست مظلومیت با  دو صفحه  اطلاعات زرد که از روی ویکی پیدا هم میشد پیدایش کرد. اینکه به سردشت حمله شیمیایی شده و ده هزار نفر از دوازده هزار نفر ساکن شهر آلوده به ماده شیمیایی و مسموم شده اند به هر چشم که نگاه کنی جنایت است اما  برای اعلان برائت یا مظلومیت سردشت شخصا ترجیح میدهم یه نمایشگاه عکس بروم یا فیلم مستند کوتاهی در خصوص این فاجعه ببینم . آن اتفاق بیشتر از خواندن چند سطر تاثیر گذار است.



اما اپیزود دوم (چند مسافر) حرفهایی برای گفتن داشت. اپیزودی که با بازی شوفر تاکسی (علی عمرانی) شروع شد. دلچسب و دیدنی بود و  هر چه  مسافرها جلوتر رفتند و روایت ها بیشتر شد هیجانی تر هم شد. تا آنکه بازی نصیرپور در نقش زن آذری زبان که برادرش در جنگ مفقود شده و داغ رسوایی بر پیشانی اش مهر شده به اوج رسید. وسط این  رفت و آمدها  هم چون نیما مسیحا می آمد میخواند غالب تماشاگران دلشان نمیخواست  روایت بعدی شروع شود.

با اینکه برای کسانی که در زمان و جغرافیای این روزهای ایران دغدغه تئاتر و  میهن پرستی دارند بسیار احترام قائلم اما کار محمد رحمانیان را تئاتری متوسط دیدم که قصه گویی خوبی داشت. و شاید بعنوان پایان نامه چند دانشجوی جوان تئاتر مورد پذیرش باشد اما در مقام یک کارگردان با تجربه  چنگی به دل نمیزد.

 

اگر خواستید تئاتر را ببینید  اینجا را سر بزنید.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

مردی چود باد حادثه بنشست/مردی چو برق حادثه برخاست

با دکتر سین قرار مدار کردیم دوم مرداد به بهانه هجدهمین سالمرگ شاملو امامزاده طاهر باشیم. برنامه به بهانه شاملو بود اما قول داده بودم  مزار احمد محمود و گلشیری و  محمد مختاری و غزاله علیزاده را هم نشانش دهم. این شد که از قطعی برق کارخانه و بیکاری استفاده کردم و در گرمای خفه مرداد زدم به جاده . از شهرک صنعتی تا مهرشهر کرج باید میراندم . مسیر را بلد بودم باید جایی بنزین میزدم و بعد قبل از 6 عصر میرسیدم  ایستگاه مترو گلشهر. راحت به گلشهر رسیدم  اما حوالی ایستگاه مترو چیزی شبیه بمبئی در دهه 1970 میلادی بود. شلوغ،گرم و بی نظم وپر از آدمهای کلافه که از خودشان هم فرار میکردند. سین آمد با هم آن یک کیلومتر راه تا امامزاده را راندیم. از قرار و دورهمی مان شاد بودم. اما جلو در امامزاده که رسیدیم. همه قشنگی ها نقش بر آب شد. دست کم 8 خودرو پلیس انتظامی و 2 خودرو پلیس راهنمایی رانندگی جلوی دربهای امامزاده تجمع کرده بودند. همه درب ها را با زنجیر قفل کرده بودند و  مانع از ورود افراد به امامزاده میشدند. بین نیروهای موجود سرباز صفر و درجه دار کم بود . عمدتا  افسران میانسال و شکم گنده ای بودند که صحبت و بحث کردن باهاشان بی فایده بود. چندنفر با لباس شخصی هم دیدم که نوک بیسیم شان از گوشه جیب بیرون زده بود و ورود خروج ها را کنترل میکردند. گویا یک ساعت پیش درب ها را بسته بودند و معلوم نبود تا کی قرار است درب های امامزاده بسته بماند. انتخاب اینکه چه کسی حق ورود دارد بسیار جالب بود. گویا چشمی و از روی قیافه تشخیص میدانند برای شاملو آمدی یا متوفی دیگری در این امامزاده داری. اما در کل ندرتا کسی را  راه میدانند.راضی شده بودم که داخل بروم حتی سر قبر شاملو هم نروم. راه زیادی را آمده بودم و دلم میخواست حداقل برای دلکش و علیزاده  فاتحه ای بفرستم. ساعت از هفت گذشته بود. خبری نبود نمیگذاشتند داخل برویم. میگفتند عده ای شلوغ بازی در اورده اند. توی فکر بودم که امامزاده به آن بزرگی جا برای صد یا دویست نفر یک روز در سال ندارد؟ به کجای عالم میخواهد بر بخورد؟ راه بندان و مزاحمتی هم که ندارند. هجده سال هم هست که از مرگش گذشته . پس گیر کار کجاست؟ توی روزهایی که اخبار بد دزدی و  تجاوز و  مشکلات اقتصادی از در و دیوار میریزد چرا هنوز از مرده شاملو واهمه دارند؟ چرا نمیروند دنبال کارهای مهم تر. این همه افسر پلیس چرا باید یک روز خودشان را  برای ممانعت مردم از ورود به گورستان بگذرانند؟ توی همین فکر ها بودم که  صدای سروان سبز پوشی را شنیدم. - " شما  کجا دیدی بیایید سر قبر دست بزنند؟  بعدش بی حرف با یک نگاه که دوست نداشتم عاقل اندر سفیه باشد گذشتم. تمام ضلع شمالی و شرقی و غربی را پی راه عبور گشتیم. نشد. موقع برگشت همان سروان سبز پوش بهمان گفت  فردا شب بیایید جشن میلاد امام رضا هست دست میزنند شیرینی و شربت هم داریم.  و من تازه  فهمیدم کجای دنیا بالای سر قبر دست میزنند. ، احمد محمود، گلشیری ،م.آزاد،پوینده و علیزاده و دلکش و مرتضی حنانه و ... فاتحه ای توی دلم فرستادم . به بی منطقی این آدمها حسرت خوردم و  با آب یخی که  توی درب ماشین گذاشتم بودم  همه را  یک جا فرو داد و تا  شب این  شعر را  با خودم زمزمه کردم 

مردی ز بادِ حادثه بنشست

مردی چو برقِ حادثه برخاست

آن، ننگ را گُزید و سپر ساخت

وین، نام را، بدونِ سپر خواست.

ابری رسید پیچان‌پیچان

چون خِنگِ یالش آتش، بردشت.

برقی جهید و موکبِ باران

از دشتِ تشنه، تازان بگذشت.

آن پوک‌تپه، نالان‌نالان

لرزید و پاگشاد و فروریخت

و آن شوخ‌بوته، پُرتپش از شوق،

پیچید و با بهار درآمیخت.

پرچینِ یاوه‌مانده شکوفید

و آن طبلِ پُرغریو فروکاست.

مردی ز بادِ حادثه بنشست

مردی چو برقِ حادثه برخاست











 




۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

بزم رزم

روزه بودم. امسال قرار مدار کردم با خودم شل و ول نباشم. روزه داری که شل ول باشد تبلیغ منفی کرده است علیه روزه و روزه داری . اگر روزه باشی وکج خلق و بی حال و وارفته همان کاری را میکنی که مبلغان اسلام با اسلام در ایران کرده اند. جمعه بود حوصله خانه ماندن نداشتم. زدم بیرون در خلوت و گرمای تهران که هنوز خفه کننده نشده است تا خانه هنرمندان راندم که "بزم رزم" را ببینم. فیلمی که اکرانش محدود است باید بگردی یک سانس نمایش پیدا کنی. 3 دقیقه مانده به 5 عصر رسیدم. فیلم پنج شروع میشد. باجه فروش بلیت کارت خوان نداشت و  بلیت فروش در حرکتی که انتظارش را نداشتم بلیت را بهم داد و گفت:" از فیلم جا نمان بعد از دیدن فیلم بیا حساب کن"پله ها را دوتا یکی بالا رفتم و صندلی ام را جستم. فیلم ساده و هدفمند شروع شد. از موسیقی در جنگ و نظام گفت و  مشخص کرد نشسته است موسیقی ده ساله اول انقلاب ایران (1357 تا 1367 ) را نشانه گرفته است.یک دوجین  پیرمرد تجددخواه وطن پرست پیدا کرده بود که در زمان انقلاب و جنگ موسیقیدان بودند. کم انصافی است که نگویم همگی حالا  هم اساتید بزرگی هستند.
از آن مارش زیبای دلبری که یک شیرزای خوش دل در فرنگ درس خوانده بود شروع کرد .مارش شهریار را برای رژه ارتش رضا خان نوشته بود و فیلم ساز ابائی نداشت  کشف اش را که برای رسیدن به آن تا آرشیو دانشگاه جنگ رفته بود را عرضه نکند ولو که  عده ای خوششان نیایید.


فیلم جامع بود از قصه ای که یک بار مختصر و در حد چند جمله از زبان هوشنگ ابتهاج در خصوص کار با رادیو تلویزیون ملی در بدو انقلاب شنیده بودم. البته با اضافات بیشتر و مستندتر. یعنی از یک سو  علیزاده و کامکار و درخشانی را دعوت کرده بود. از طرف دیگرحمیدشاهنگیان را دعوت کرده بود که در بدو انقلاب تا سال 1360 مدیر شواری موسیقی رادیو تلویزیون بود. از آن جو پرتناقضآن سالها گفته بود که صدای برخورد قاشق یه  بشقاب هم از منظر عده ای حرام بود. تا مصیبتی که سر پخش هر ترانه و تصنیفی داشتند. که نیاز به دستور مستقیم رهبری داشت. 
روایت ها اما در معرض قضاوت بودند. بینندگان فیلم حال آن روزها را بر روی ترازوهای دو کفه ای شاهین نشان ذهنشان سبک و سنگین میکردند. این را توی سال سنما میشد فهمید. منتقدین عامل خیلی از رفتن ها و کناره گیری ها را جو بسته و  روحیه خشک انقلابی میدانستند  ، مدافعین اما جو روزهای اول انقلاب را علت تصمیمات خود میدانستند. جالب اینجا بود که هر دو سو وطنشان را دوست داشتند ولی همدیگررا نه. مدافعین به کار درستی منتقدین اشراف داشتند.
بعنوان یک مستند به درد بخور و پر از جستجو و کار تحقیقاتی بوده بزم رزم را در این  اکران های اخر بروید و ببینید.مستند ارزشمندی است.
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

دست ما جان پناه

چند روز داشتم به این فکر میکردم که اگر جنگ شود دشمن تا پایتخت را تسخیر کند چه کار میتوانیم بکنیم. ما  که سر رد شدن در زمان زرد شدن چراغ همدیگر را  جر واجر میکنیم و شانه خاکی جاده هراز را در مواقع ترافیک حق خود می دانیم چطور در چنین موقعیتی وحدت خواهیم داشت و به همدیگر کمک خواهیم کرد.  قطعا با همدیگر سرشاخ خواهیم شد و احتمال زیاد به دزدی و دستبرد و تاراج خانه ها های یکدیگر روی می آوریم. دو راه هم بیشتر نداریم یا اینکه به همین روش ادامه دهیم و منتظر تغییراتی باشیم که ممکن است بمیریم یا خوش شانس باشیم و از جنگ جان سالم به در بریم ولی آینده مان دست و پنجه نرم کردن با انقلابیون جو زده جدید خواهد بود یا از کشور بگریزیم و آواره و پناهجوی ارودگاه های غربال شده  اروپایی و اسیایی و نمیدانم  کدام جهنم دره دیگر شویم. داشتم فکر میکردم اگر جنگ شود حضرات و فرزندان عظیم الشانشان کاخ های خود را در بلاد کفر ترک میکنند. در مجامع عمومی می آیند و پرچم آتش میزنند؟  در مورد آزادی و دموکراسی داد سخن میدهند.

بعد که به همه اینها فکر کردم یادم آمد کشور ما جز در زمان چنگیز مغول و اشرف افغان هیچگاه به تصرف هیچ خارجی در نیامده ولی بهای سنگینی برای استقلال و خودکامگی رهبرانش داده است. پس قطعا با یک انقلاب دگرگون خواهد شد. انقلابی که خون های زیادی برایش ریخته شده است.پس باز هم تغییر از خود آدمها  آغاز میشود.دست هایی که در بهمن 48 پاسگاه سیاهکل را  فتح کرد یا آنها که در بهمن 57 در تهران گره شد و به هوا رفت و مرگ برای سلسه شاهنشاهی طلب کرد.

فقط یک چیز می ماند اینکه تکلیف  آدمهایی که زندگی شان پیرو این جریایانات  ویران میشود چیست؟ خانواده ای که از هم میپاشند مادرانی که داغدار میشوند و  پدرانی که سکته میکنند. از این خانواده ها زیاد دیدیم . باید اول به موضوع اتحاد فکر کرد و بعد دنبال تغییر بود. اول پذیرش و بعد انتقام.

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

وهم آلودگی

شش صبح جلوی درب منتظرم بودند. تا کتری جوش بیایید و فلاسک را آب کنم دیر شده بود. سفر از آن دیواره سنگی کلک چال آب میخورد. سه چهار ساعت کوهنوردی در کلک چال و درکه ارضایمان نمیکرد. دلمان کوه و جنگل و جاده میخواست. پیشنهاد من مرداب هِسل بود و چالوس، پیمان مزار دکتر ستوده را میخواست ببیند.بیخیال کلاس و کار و پایبندی ها زدیم به جاده ،  قبل از شش و نیم صبح پیمان با مزدای 323 پلاک تهرانش می تاخت را قبل از 6.5صبح دروبین های زوج فرد را رد کنیم.فرق طبیعت با شهر از همینجا  شروع میشود. طبیعت محدود نمیکند. مرد و زن و  زوج و فرد ندارد. برای هر جنبده ای جا در خودش دارد اما شهر برای انسان ها هم محدودیت قائل است. کنارشان میگذارد، پسشان میزند. مهم ترین دلیلی کهباعث شد  یکهو تصمیم بگیرم همراه شوم همین  دلزدگی ام از تهران بود. میثم هم حالش شبیه من را داشت و گفت. پیمان هم داشت اما چیزی نگفت. تا از حال احوال و گپ گفت با اسماعیل و میثم فارغ شوم رسیده بودیم کرج، جاده چالوس به شکل دلپذیری خلوت بود. صبح زود بود و شیفته این زمانم برای سفر. پیمان میخواست جاده شمشک به دیزین را  یایید .میگفت برای شرق نشینان تهران بهتر است اما جاده  بسته بود. و شب قبلش مطلع شده بودیم. من  مرداب هسل و  روستای بیجده نو را  روی گوگل مپ نشانه گذاشته بودم. 

کندوان که رسیدیم نشد از خیر آش جو و صبحانه بگذریم. بعدش تا خود متل قو  جز فرصت نوشیدن یک لیوان چای توقف نداشتیم. 10.30چالوس بودیم و کمربندی را به سمت متل قو می راندیم. پیمان  گفته بود مزار دکتر ستوده در تازه آباد است. چهار تازه اباد در سه استان شمالی پیدا کردم اما هیچکدامشان نزدیک متل قو نبود. متل قو که رسیدیم از محلی ها ادرس را پرسیدم و راهنماییمان کردند.قبرستان دلی بود. فراخ ،با غسالخانه ای مفصل و کلی فضا برای توسعه . درست کنار جاده تنکابن به متل قو . محلی ها  قبر ستوده را  بدل نبودند و 10:30 صبح ادم زیادی در قبرستان نبود.

تازه آباد سلمان شهر


 غیر از پیمان، اسماعیل و میثم خیلی از قبرستان خوششان نمی آمد. پیدا کردن قبر سخت بود. پیمان عکسی با موبایلش بهم نشان داد که نمای سقف شیروانی حسینه درش معلوم بود. 10 دقیقه ای  قبرستان را  از نظر گذراندم تا  زاویه عکس را  پیدا  کنم و  قبر ستوده را دریابم. قبری مرتفع بود . با گرانیت مشکی ، از درب ورودی اصلی  فاصله زیادی نداشت.اما برای آدم بزرگی چون ستوده  واقعا محقر می نمود. دو نوبت فاتحه خواندم و سنگ را  شستم . خیلی معطلش نکردیم.چندتا عکس برای پیدا کردن دوستان بعدی گرفتم که مستند سازی کرده باشم و راه افتادیم به سمت متل قو، بچه ها رفتند خرید برای نهار و من توی شعبه ای از بانک های طبقه همکف برج های عظیم زاده کلک یک کار کوچک را کندم. 

در مسیر برگشت به سرم زد حیف است تا شمال بیای و دریا را نبینی . هتل هایت در نظرم بود. پیشنهاد را دادم. بدون مقاومت قبول کردند. نمیدانستند کجاست ، من دو باری رفته بودم. میدانستم زیباست  اما مطمئن نبودم خوششان بیایید. هتل هایت  فاصله زیادی تا جاده  ندارد  تفاوتش این است  به جای  ویلای زشت و فکسنی توی مسیر درخت کاشته اند و مسیر ورودی را عمدا  پیچ و تاپ داده اند. کمتر از 1 کیلومتر که در جاده  پیش میروی جز سکوت و ارامش چیزی نیست. صدای پرنده و امواج دریا ، صدای گذشته های خوبی که بر این هتل و مسافران و کارکنانش گشذته. هتل هایت از آن عرضه های کم اما با کیفیت  دوران آخرین  پادشاه ایران است. محمدرضا  هتلی  رو به دریا ساخت. بابام میگفت  به عشق زنش ساخت اما ویکی پیدا  تاریخ ساخت هتل را  اواخر دوره پهلوی میداند. پیداست معمار و فکر پشت این  فضا  هرچه بوده دید درستی از نیار انسان ها دیده است. اینکه بعد از 42 سال هنوز عاشقانی می آیند و دوران ماه عسل و  نامزدیشان را اینجا میگذرانند یا از مدرسه  دانش آموزانی جهت بازدید می آورند خودش گویای این اتفاق هست.

هتل هایت


ساعت 2 به زور بچه ها را راضی میکنم که از هتل دل بکنند. بایددریاچه هسل برویم و نهار بخوریم. روی نقشه دنبال مسیر می گردیم. گوگل نمیتواند مسیر دقیق ارائه کند. اتوبان را نشان میدهد. نمیداند اینجا کشوری است که راهدرای اش از ترس پیچاندن پانصد تومان عوارض کلیه فرعی ها را کور کرده است. 10 کیلومتری راه رفتیم و دم عوارضی دور زدیم و برگشتیم  جاده قدیم را رفتیم. از جاده قدیم  مسیر خاکی اغاز میشود . مسیری حدود 3کیلومتر اما خاکی و سنگلاخ، یواش میراندیم. میانه راه  درب اهن یکشیده بودند و ازمان  به شکل غیر مستقیم  شتیل خواستند. ماشین را تا بالای مرداب بردیم از انجا سرازیر شدیم . بساط نهار و جوجه را  میثم  ردیف کرد. نهار خوردیم و کنار مرداب ولو شدیم. 

ابتدای جاده هسل


حوالی 4.5 راه افتادیم تا آخرین  بهانه سفرمان را ه ببینیم. بیژن الهی یک شیرازی متولد تهران است که در مرزن آباد دفن شده. درست سه کیلومتر بعد از مرزن آباد به سمت تهران جاده فرعی است که تعدای روستا را به هم وصل میدکند. جادهای  اسفالته که جا به جا اسفالتش از بین رفته و خراب است . با شیب زیاد از جاده اصلی ارتفاع گرفتیم. نمیشد سرعت گرفت. همانطور که پیمان داشت با ماشینش از سراشیبی بالا میکشید. یک لحظه توی دلم خالی شد مبادا اشتباه کرده باشم و  قبر بیژن الهی توی روستای دیگری باشد. یک بیجده نو دیگر یا چیزی که تشابه اسمی است.  از جاده اصلی تا بیجده نو 17 کیلومتر راه بود و ما نزدیک یک ساعت تو راه بودیم. بیجدنو جز آخرین روستاهای آن راه فرعی است. به شدت آرام و با طمانینههیچی جر صدای رودی که در شکاف دره در جریان است و صدای گنگ خندیدن چند بچه و  ماغ کشیدن گاه به گاه گاوهای محلی نبود. حتی آدم های کمی هم توی روستا دیده میشدند. خانمی راهنماییمان کرد اما  باز نتوانستیم راه را پیدا کنیم. تا انتهای روستا رفتیم و دور زدیم. مسیر سراشیبی را رفتیم که به سمت مسجد آبادی برویم. میانه راه چند قبر دیدم که گویا گورستان بود و نبود.سنگ قبرها دو طرف یک جاده خاکی بود. و تعدادی زیر خاک و  راه گم شده بود.  هرچه  گشتم  قبرها با آن تصویر سنگ قبری که دیده بودم خیلی فرق داشت. پایین تر  یک جوان  با لباس پشمی محلی دیدم. ازش پرسیدیم با لبخند و احترام جواب داد. پیدا بود که بچه محل است و  بیجده نو را خوب میشناسد. راه پله ای را نشانمان داد. گفت بالای پله ها سمت مقابل قبر بیژن الهی است.میثم تنگش گرفته بود بالا آمدن از ان همه پله برایش سخت بود. از شنیدن حرفش خون تو رگهایم دوید،پله ها را دوتا یکی بالا کشیدم. روبرو درب قبرستان را با میل گرد قفل کرده بودند. کلون را باز کردم. گورستان یک محوطه یک دست چمن بود که بعد از دو ساختمان نیمه کاره که حکم مصلی را داشت شروع میشد. جابه جا  مصالح و بیل و گلنگ  بود. انگاری حین کار زمان توقف خورده . مرگ  سراغ همه آمده و سکوت حرف اخر اینجاست.

قبر الهی بالای گورستان است. سنگی که به وصیت خودش نوشته ای ندارد جز امضائ خودش. روبرو کوههای البرز سبز از چمن بود. 


 تا قبل از این برایم عجیب بود این  شیرازی مقیم تهران  چرا  آنجا را برای دفن شدن انتخاب کرده، حالا که رفته و دیده ام. وقتی توی سرتا سر آن جاده کوهستانی دنج و  سبز به صعود فکر کردم به وهم آلودگی شعرهایش به نگاه های  عجیب و گیرایش جوابم را  گرفتم. 


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

تعطیلات مزخرف

چهارشنبه بود. نیمه شعبان هم بود. کارخانه باز بود. حوصله ماندن در خانه را نداشتم. بچه ها هیچکدام نمی آمدند. جز یکی دونفر که قرار نبود من ببرمشان. کوچه به شکل خفه ای خلوت بود. عجله ای به رفتن نبود. دوش گرفته بودم  عطر زده بودم و قبل زا هفت صبح پشت فرمان نشسته بودم  بی آنکه ماشین را روشن کنم در نور کمجان پارکینگ  پشت فرمان  نشسته بودم. مرور میکردم مسیر را و اینکه یادم بماند باید برای صبحانه بچه ها سور و سات  املت را ردیف کنم. پدال گاز را فشردم و رمپ پارکینگ را بالا کشیدم.  توی راه با اینکه از این حجم ماشین در حال سفر حالم بد شده بود اما از خودم خرسند بودم.قبل از 9 صبح کارخانه بودم. روزهای  تعطیل  که سر کار میروی موی دماغ هایت کمتر و کمترند،کسی در دست و پایت نمیپیچد و  با فراغ بالا میتوانی به کارهایت برسی. کار زیادی نکردم. بابت این اتفاق از خودم راضی نبودم اما فکر کردم به مرحله ای رسیده ام که تک و تنها اگر سر کار نیاییم  افسرده میشوم. جوری که انگاری با کارم ازدواج کرده ام و نمیتوانم رهایش کنم. دلیل این همه  اضافه کار و  امد و رفت هم نیازمندی به پول و پرداخت قسط اخر خانه و اینچیزها نیست. بیشتر نوعی  اعتیاد است جهت فرار از تنهایی. توی کارخانه هر وقت بیایی دست کم 6-7 نگهبان هست که  احساس تنهایی نکنی. بچه هایی هستند که باهاشان موزیک های دری وری گوش کنی و غر بزنی. اما خانه در تعطیلات  آنهم چند روزه ، بی برنامه ای برای سفر یا بازدید از جایی واقعا رقت انگیز است. واقعا سرد  به دور از اتفاق . 

با اینکه خانه هم بمانم بیکار نمینشینم اما  خانه ماندن حس عذاب وجدان بهم میدهد. حس بیخودی بودنی که اذیتم میکند و نمیگذارد رها باشم. باید فکری به حال این اتفاق بکنم. وگرنه زندگی عین خط به خط کتاب  ظلمت آشکار تیره و تار است.



اگر رفتید نمایشگاه خرید کردید و  مبلغ کمی ته بن کارت باقی ماند. کتابهای جبیب و کم حجم نشر ماهی گزینه خوبی است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

در جسم و جان

حالا که چند دقیقه ای است که دیدن فیلم  On Body And Soul  فارغ شدم نمیخواهم صبوری کنم. بنشینم تا آن شور اولیه در من بنشیند و بعد درباره اش بنویسم. فکر میکنم همین حالا باید در موردش نوشت.فیلم "در جسم و جان" قصه یک کشتارگاه متوسط گاو در متوسط ترین نقطه بلوک شرق با آن همه  رنگ طوسی و خاکستری و  سرمه ای متوسط خودش به اندازه کافی افسرده کننده و سرد هست حالا  بگیری  دختری در این  میانه استخدام شده که تنهاست  و  تنهایی اش قانون های خودش را دارد. از لمس شدن  بیزار است و  هرگزی همراهی نداشته است. 


خوبی اش برای من این بود که فیلم درونی است. قصه آدمها را روایت  میکند. گره انداختن نویسنده از یک اتفاق کوچک و ساده شروع میشود. دارویی که با آن گاوها را ترغیب به  نزدیکی میکند گم میشود. پلیس دنبال سارق میگردد. مدیر از یک روانشناس و تکنیک مصاحبه سلامت جسمی و جنسی برای پیدا کردن  عامل این اتفاق کمک میگیرد و بعد آنجاست  که میتوجه میشوند آن دختر تنها و وسواسی با  مدیر مالی هر شب یک خواب را  می بینند. خواب یک گوزن . قصه عمیقی است. خواب دیدن، با هم یک قصه . هر دو یک موقعیت و  یک  فضا و یک ماجرا.

کلا خواب دیدن و رویا داشتن  مثل جاده و  سفر برایم وهم انگیز است. چه برسد اینقدر تصویری و  قشنگ هم  درست شده باشد. مرد سن بالاتر است  موقعیت کار یواجتماعی اش بهتر است . بچه هایش از سر باز شده اند و به شدت تنهاست. دختر اما  وسواسی و خجالتی است. با  همکاراها نمیجوشد. مغرور بنظر میرسد و عشقش عمیق است اما  جرات  روبرو شدن باخودش را هم ندارد.

این وسط پاساژ های فرعی  مثل شخصیت یک کارگر جدید الاستخدام تخم سگ و یک مدیر منابع انسانی منحرف که فکر میکند همه  کارگرها ترتیب زنش را داده اند یا آن  روانشناس لوند و  با اندکی میل به  تیک و توک زدن  آنقدر به اندازه و به موقع بود که نمیشود ندیدشان یا حذفشان کرد.

از مجارستان  همینقدر میدانم که توی فهرست سفرهایم هست. همین قدر کلی و دور که  حتی نمیدانم کی و چطور فقط میدانم زیباست. اما شاید کارگردان این فیلم  ؛همین خانم میانسال قد کوتاه پر سودا Ildikó Enyedi آنقدر  انگیزه برایم ایجاد کرد که دوست داشته باشم  بوداپست و زادگاهش را  ببینم. فیلمش غیر از  اینکه جز پنج کاندید نهایی اسکار  2018 بود خرس طلای جشنواره برلین را هم برایش به ارمغان آورد.

بازی نقش اول فیلم Alexandra Borbély که یکی از چند صد هزار مجار مقیم اسلواکی است . غیر از آن جنبه فنی از منظر انتخاب بازیگر نیز گزینه مناسبی برای این کار بود. الکساندرا  به خاطر بازی در این فیلم برنده بهترین بازیگر زن سال  اروپا شد.



پ.ن :برای هرچه تکمیل تر شدن این و این  و این  را  توصیه میکنم.


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

خرداد،کهریزک ،مرتضوی و دیگران

بهار 88 دانشجوی ترم هفت بودم. لیسانس گرفته هاش خوب میدانند که دانشجوی ترم هفت و هشت شاخ دانشکده است.آن  ماه ها  فعال انتخاباتی بودم و از این دست مهملات. کلی میتینگ و سمینار و  کف گردی و سخنرانی و  غیره را با احسان پیاده و با مترو گز کردیم. با آن سونی اریکسون دو مگاپیکسلی عکس های شگرفی گرفتم که الان بنظرم عکس هایی صرفا خبری است چون کیفیتشان به لعنت شیطان نمی ارزد. اما هر چه که بود آن روزها جدی ترین فعالیت های انتخاباتی را داشتم. دنبال شناخت بودم و سخنرانی ها را رکورد میکردم. بهار و اعتماد ملی هنوز چاپ میشدند .عصرها مغازه های بزرگیکه الان همه نمایندگی برندهای خارجی اند ستاد های ناحیه ای بودند سر میزدم . از ناصر خسرو پارچه میخریدم و برش میزدم و دست بند درست میکردم. خلاصه آن شور و آن حرارت آن روزها که یادم می آید مو به تنم سیخ میشود. وقتی یاد صبح 23 ام می افتم که پای  شبکه خبر بهت زده بودم و کنترل دوی دستم خشک شده بود. یاد آن  خس و خاشاک خواندن ها، یاد آن بیست و پنج و بیست و نهم و  سی خرداد می افتم. همه اش تصویری تار از سیاهی و  تحکم و  بی عدالتی یادم می آید. هر چه سعی میکنم فراموشش کنم باز هم هر سال بهار ، یادش می افتم. یاد آن  سال های جوانی و آن همه انگیزه برباد رفته می افتم و بیشتر از خودم و این حس سرخوردگی احساس خجالت میکشم.

امسال که خبر ناپدید شدن  مرتضوی داغ شد باز یاد 88 افتادم و بدتر اینکه یاد کهریزک افتادم. خاصه اینکه این مسیر را هر روز می آیم و بر میگردم. هر روز برای رسیدن به شهرک صنعتی تابلو کهریزک را می بینم و بعضی روزها ازش می گذرم. یاد بچه هایی که سالم بودند. زنده بودند. نفس می کشیدند. جوان بودند. محصل بودند. با انگیزه بودند و مهم تر از همه ، انسان بودند. یاد همه  شان می افتم. که حالا دیگر نیستند. با هرکدامشان کلی انگیزه خاک شد. با  خبر مرگ هر کدامشان  صدها نفر دیگر  از مملکت مهاجرت کردند. امید به بهبود کم رنگ تر شد. GDP کمتر شد. سرانه  مطالعه پایین آمد. تیراز کتاب ها از 3000 به 1000 و حتی کمتر تقلیل پیدا کرد. 

نباید گذشت. نباید فراموش کرد. چه جمهوری اسلامی، چه جمهوری ایرانی چه سوسیالیست ها چه بلشویک ها چه  لائیک ها هر کدام بر این کشور حکومت کنند نسل وارطان ها زنده خواهد ماند. سرنوشت مرتضوی ها هم چیزی شبیه حسینی ساواک و سعید امامی خواهد شد. شک نکنید.



۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

سه بیلبورد خارج ابینگ میزوری

مارتین مک دونا را از دو یا سه سال پیش شناختم. با آن نمایش نامه "قطع دست در اسپو کن" که نشر بیدگل چاپش کرده بود. طبعا  به چنین نشر سوسولی در نمایشگاه سر نمیزنم. چرا که بنظرم از آدم های فزرتی توی غرفه میچپاند ، یک دختر یک پسر که  عین  ده روز نمایشگاه دارند با هم یا  بازدیدکنندگان غیر همجنسشان لاس میزنند. اصرار  دوستی باعث شد بروم غرفه شان، سوال پرسیدم و  همان آدمی که فزرتی می پنداشتم  برایم آنچنان مبسوط توضیح داد که پایم نمیکشید برگردم. کتاب هایشان هم  چاپ و قطع متفاوت داشت. یک جور عرضه آلاگارسونی کتاب بود . من همان یک کار را برداشتم.  مبلغ بن ام ته کشیده بود نقد حسابش کردم. کتاب را  تابستان همان سال خواندم و امشب که "سه بیلبورد خارج ابینگ میزوری" را دیدم . حتی اگر نمیدانستم  خالق جفتشان  یک نفر است  باز خط و  ربطش دستم می آمد. قبل خود فیلم فکر میکنم  مک دونا زا آن آدمهاست  که  وسط یک مراسم کفن و دفن  پروتست های افراطی بیایید در مورد اینکه  لباس زیر هم پای میت کرده اند یا نه  بحث کند.  


همانقدر گستاخ ،همانقدر شوخ طبع ،همانقدر جسور.



سه بیلبورد از بعد از اتفاق شروع شد . به دختر خانواده ای تجاوز شده ،کشته شده و بعد جسدش سوزانده شده یا  کشته شده  و بعد تجاوز شده و بعد سوزانده شده است. در هر حال سه عمل دل مادر را  قدری به درد آورده که زندگی اش را  پای پیدا کردن قاتل  و انتقام گذاشته است. توی شهر کوچک اینقدری  اینرسی می بینید که خودش مثنوی هفتاد من است. -داخل پرانتز همین فیلم که چند اسکار درو کرد اگر در جایی غیر هالیوود بود  فیلم سیاه نما و پوچ و ابرو بری بود که هدف اش توهین به سیستم امنیتی و انتظامی جامعه برداشت میشد و  بودجه اش را  دشمن و عوامل فتنه تامین کرده بودند. پرانتز بسته- اما در هالیوود گویا به گفته مینگرند نه به گوینده.  به اینکه  زن میانسال که از شوهرش هم جدا شده و  کارش فروختن  چند کادویی کوچک و سوغاتی شهر به اندک مسافران شهر است. پسری دارد که تنها اتکا و نقطه امیدش است و  یک دوجین آدم فاسد که هر کدام به نحوی بلدند از اون بکنند.


فیلم اضافات نداشت. هر تفنگی که از جایی آویزان بود تا آخر فیلم  شلیک کرد. حتی مادر پیر و بدجنس پلیس کله خراب هم در فیلم کارکرد داشت. کوتوله  بد مست  کارکرد داشت. دوس دختر 19 ساله شوهر سابق زن کارکرد داشت. منشی آن مسئول اجاره بیلبورد ها کارکرد داشت و... یعنی یک عالمه  تیپ که رسالتشان  مشخص بود. و  اصولی سرجایشان نشسته بودند.


بازی ها هم درست و حسابی بودند. خشونتشان، سفتی و سختی شان همه جای خود بودند. راستش بنظرم فقط موزیک کانتری و بعد جاهایی موسیقی کلیسا خیلی معمولی تر از معمولی بودند. یعنی آنطور که مثلا  برداران کوئن یا همین امسال نولان از موزیک بهره برده بود مک دونا این کار را نکرده بود.بایش موزیک موضوعی السویه بوده است.



در نهایت اینکه من همه مدت بعد از دیدن فیلم فکر کردم که  مک دونا چقدر خوب قصه ای سخت را راحت تعریف کرد. و شاید تخصص اوست  که بنشیند یک کنجی و بی آنکه کلاهی بخواهد بین دست لوله کند  لنگ هایش را دراز کند روی میز و قصه بگوید و بقیه با چشم های گرد شده قصه  بداهه سرتا به پا دروغ اورا کاملا  باور کنند.


بنظرم 8از 10دست پایین نمره برای این فیلم است.

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Hamid Oo

و یخلق ما لا تعلمون*

ازم خواستند درست کنم. بی آنکه خودشان بدانند چه میخواهند، بدانند دنبال چه هستند. یا دست کم عایدی کار من برای خودشان را بسنجند.

ازم خواستند کاری کنم که خودشان بهش اعتقادی نداشتند. یعنی  داشتند اما گهگاهی که  احساس خطر میکردند بهش اعتقاد داشتند در باقی موارد من  کنیزک ملا باقری می نمودم که غر میزند،پرتوقع است و اگرچه گاهی  pvta حق است اما  حوصله ام را نداشتند.

ازم خواستند توی دل این آن بروم و توی دل آن و این  یکی نروم. ازم خواستند گم باشم و پیدا  ، کور باشم و بینا  ،کر باشم و شنوا هر وقت  به تفعشان بود.

نمیخواهم ادامه دهم بازی کثیف است . وارد آلودگی اش شوی خودت رکورد خود را دائما جابجا میکنی. خودت همرنگ میشوی. خودت در دریایی پر طمراقشان گم میشوی.

نخواستم و نمیخواهم ادامه دهم. از خدا مدد میخواهم و از خودم تلاش. میخواهم که نگذارد درگیر مکر و نیرنگشان شوم میخواهم کمک کند خیر باشد تصمیمش برایم حیله و نیرنکشان به خودشان برگردد .و مکرو و مکر الله واله خیر الماکرین. مصداق این روزهایم مصداق آیه 8 سوره نحل نشده است.


*سوره نحل آیه 8 : " چیزی را خلق کرد که هنوز نمیدانیدچیست"

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

01- چرا نمی رقصی؟

روز گذشته وزیر کشور بیانیه داد که  برخورد نرم با خاطیان نظم عمومی نشان دهنده اقتدار است و ما اصلا از چیزی نمیترسیم. همزمان که وزیر کشور داشت صحبت میکرد. در کشور اینترنت مختل بود و  چندین نرم افزار پیام رسان فیلتر شده بود. مترو در چند ایستگاه توقف نمیکرد. مجموعا 3 کشته در سرتاسر ایران و بیش از 500 نفر بازداشت شده بودند. 

در چنین شرایطی به جای اینکه وزیر کشور طرفین را به آرامش و صدور مجوزهایی محدودتر جهت شنیدن حرف مخالفان تشویق در فضایی مدنی تر ترغیب کند. بیشتر خود را به علی چپ کوچه ای زده که گویی اصلا  در حال و هوای  این روزها نیست. 

لذا با این همه خوشی و دلربایی مردم ایران فقط باید بگوییم عزیزم تو که با عشوه و ناز از همه دل میبری ، دل و شیدا میکنی ،چرا نمیرقصی؟


۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۳
Hamid Oo

بحران 7 آبان ،بحران دستی که از دنیا کوتاه است.

هفتم آبان ماه سالروز تولد کوروش یا روز کوروش کبیر پادشاه فقید هخامنشیان بیست یا پانزده سال پیش فقط توسط استاد باستان شناسی و مورخین و علاقمندان خاص تمدن ایران شناخته میشد و در اینکه مراسمی برایش گرفته میشد یا نه خودمان هم بی خبریم. پاسارگاد جایی نزدیک به 100 کیلومتری شمال شهر شیراز بود که خیلی از مسافرین تا مرودشت و تخت جمشید هم می آمدند اما حالش را نداشتند بیشتر بیایند و به پاسارگارد سر بزنند. این رویه تا اواخر هم به همین شکل بود تا قصه سد سیوند و از بین رفتن میراث تمدن 2500 ساله پیش آمد. یادم است دانشجوی کارشناسی بودم دوره ریاست جمهوری احمدی نژاد که سیوند خبر ساز شد و همه رسانه ها به نوعی اعتراض کردند. اما اعتراضشان کوتاه مدت و بیشتر شبیه موج خبری بود. سیوند آبگیری شد و به کار خود ادامه داد اما تبلیغات منفی علیه حاکمیت زیادتر شد. مردم طبقه متوسط که آرمان های ایرانی خود را سالهاست از دست داده اند در پی بقایای دوران شکوه و عظمتش رفتند و دور پاساگارد زنجیره انسانی تشکیل دادند. دولت محدودیت ایجاد کرد، مردم بیشتر شورش را رادر آوردند. این شد که اتفاقی که می بایست  تبلیغ مثبت حاکمیت و دولت ایران تلقی می شد(پروژه ساخت سد) تبدیل به تبلیغ منفی و ایرانی ستیزی جلوه دادن حاکمیت ایران شد. 


مردم  توی تقویم ها  دنبال تاریخ تولد کوروش کشتند و سالانه جهت اعلام انزجار از وضع موجود معتکف سنگ های آفتاب سوخته مقبره پاسارگاد شدند.

حکومت  اشتباهات بعدی را هم دومینو وار انجام داد. برای پاسارگاد محدودیت گذاشت. امکانات رفاهی را توسعه نداد و با جماعتی که در روز بزرگداشت کوروش راهی پاسارگاد شدند برخورد کرد.دوقطبی شکل گرفته بود. و گذشت هر روز از آن به نفرت و خرافات طرفین می افزود . حالا یک سو ناسیونالیست های افراطی که کوروش را پدر خطاب میکردند بودند که اسلام را مایع عقب ماندگی ایران ، سوی دیگر کوروش را طاغوت بزرگ و هوادارانش را ملحدان  لا قید می دانست.

تا جایی که وقتی داشتم ویدیو برخورد های امسال مامورین با زائران مقبره کوروش میدیدم به این فکر کردم که چقدر از منطق و اخلاق حالا چه ایرانی اش باشد چه از نوع اسلامی آن دور شده ایم. به خرافات و دست اویزهای پوک متصل شدیم و این دست آورد دستاز دنیا کوتاهان و عقب ماندگان از بازی روز است. فکر میکنم چون نتوانستیم  کشور صنعتی باشیم ، یا حتی در کشاورزی موفق باشیم. در حوزه توریسم هیچ پخی نشدیم هیچ تکنولوژی روز را دنیا کار ما نیست  لا جرم داریم شکوه و گذشته مان با همدیگر گردو شکستم بازی میکنیم. کاش کمی بیشتر فکر میکردیم. و میفهمیدیم اگر بتوانیم  آبرومند ناخالص ملی امان را افزایش دهیم  انوقت میشود با افتخار گفت ایرانیان مسلمان پیرو محمد و از نوادگان کوروش اند. انوقت میشد با سعه صدر بهتری با هم برخورد کنیم  توریسم بیشتری به پاسارگاد بیاریم و سفرهای بیشتری به مکه و مدینه برویم. کاش میدانستیم....

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

عرضه مافوق تقاضا

تهران شلوغ است غریب 7 میلیون خودرو داردو 13 میلیون جمعیت ، جرم جنایت در این شهر بالاست. آلودگی هوا جان صدها تن را روزانه می گیرد. اما دلخوش بودیم به اینکه هر شب غریب 100 نمایش در گوشه و کنار این شهر برگزار میشود. هنر تئاتر که روزی مختص فارغ التحصیلان یک دانشکده و مجموع چهار سالن  تئاتر شهر بود با رشد سالنهای خصوصی گسترده و فراگیر تر شده. جوانها عرصه ظهور یافته اند و نمایشنامه های خاک خورده چندین و چند بار اجرا و مقایسه میشوند. توی سه ماه گذشته تئاترهایی رفته ام که لاجون بودند.  در مورد بهترینشان میشد گفت  ای بدک نبود. اما آن اتفاق که 91-95 هر سال  برایم می افتاد رخ نداد. هیچ اجرائی میخکوبم نکرد. هیچ  تئاتری مرا یک هفته به فکر وادار نکرد. هیچ بازیگری در حد مرگ برای نقشش مایه نگذاشت. 

دیشب "بکت"را دیدم. از مابقی را اسم نبردم چون تلاش کرده بودند اما  راه را ه درست نرفته بودند اما  بکت  بنظرم تلاشی هم نکرده بودم.  خیلی شکم سیری و فرمالیستی گفته بود این کار ماست  آنها هم که خوششان نیامده حتما تئاتر نمیدانند. اما توی سالن قبل اجرا با اجرا پیش پرده خیلی از مخاطبان از اطرافیان پرسیدند که سالن را درست آمده ایم ؟ واقعا نمایشه بکته؟

نمایش که شروع شد بخاطر طراحی دکور عجیب یکی از بازیگران(نقش بکت) را نه میدیدم نه صدایش را درست و حسابی میشنیدم. پنج دقیقه بعد نقش (پادشاه یا هانری) خیس عرق شده بود و بین دیالوگ هایش نفس نفس میزد. گمانم آمادگی و حضور خوب جسمانی برای ایفای نقش را نداشت. 

یادمه توی تمرین های تئاتری شرکت میکردم و کارگردان قبل اجرا نیم ساعت بازیگران را گرم میکرد و می دواند. آنقدر فشار آورد که برای یک نقش با حرکات فیزیکی سنگین تر مجدد فراخوان داد و از توی دانشکده بازیگر دیگری را انتخاب کرد.

زبان ها الکن و پر از اشکال بود. و از همه غریب تر اینکه فرم استفاده از بسکتبال با  نمایشنامه عصر ادشاهی انگلستان و تا این اندازه کلاسیک  در نیامده بود.

وصله ناجور بود.کتونی آل استار بود با کت شلوار هاکوپیان. به هم نمی آمدند.

گفتارها در کلام جدی و خشک میشد و گاه شکسته و خودمانی ، بنظرم تئاتر نمی دانست تکلیفش چیست و کجاست وگرنه بیشتر برای تمرین و آماده سازی وقت و انرژی صرف می کرد. توصیه نمیکنم نروید اما اگر رفتید و توی ذوقتان خورد یا حتی خوشتان آمد دلیلتان را هم به ما بگوئید.


بعد فکر کردم شاید بحث عرضه مافوق تقاضا بوده است. سالن ها زیادند و تئاتر خوب کم  پس مجبورند برای گذران و  کسب و کار هر تئاتر نیم بندی را هم بپذیرند. یعنی به نوعی کمیت را فدای کیفیت کرده اند. برای اجرا لازم نیست توی نوبت بمانی و با کمی بحث بر سر درصد سود و منفعت سالندار راضی میشود به اجرا حتی اگر سالن جز تماشاخانه های ایرانشهر باشد. 

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

روی دیگر گل رویت

اتفاقی که افتاد این بود که چهاربار پیغامت دادم و نبشتم و نشد،اینکه آمدم ببینمت . دربستی خواسته یا ناخواسته ندانستی ام. ندیدی ام . نخواستی ببینی . هر چه بود نشد. نشد که حرف بزم. نشد که غیر آن بهار غریب و چاق از گرده افشانی تهران توی کریمخان 

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

آنچه شیران را کند روبه مزاج...

در اثنای این بلبشو دولت و حاکمیت و دیوانه بازی های ترامپ سبک مغز، آسیب پذیرترین قشر و  کوتاه ترین دیوار مملکت، دیوار صنعت است. به قدری که خود دولت هم ابائی ندارد بگوید رشد صنعتی که در سال 95 و بعد از رکودی چند ساله داشت  رونق می گرفت  از دست رفته است. به پیسی خورده است و  رشد 2-3 درصدی اقتصادی برای سال 96 پیش بینی میشود. 

به اندازه دکتر محمود هم بی شخصیت نیستند که خانه آمار را دور بزنند و نرخ  بیکاری و رشد  اقتصادی را به دلخواه تغییر دهند.

برون داد این ماجرا اول از همه از همین شرکت های عرض و طویل شروع شد. از شهرهای صنعتی صدای آذرآب و هپکو در آمد. تبریزی ها  وضع خوبی ندارند  و شهرک های  اصفهان و تهران و  مشهد هم وضعیت هایشان چنگی به دل نمیزند. گویی این وضعیت  تا ببیینیم چی میشه تمامی ندارد. وضعیت  اهالی اقتصاد حتی سوداگران این بازار  به مثابه شکارچی است که منتظر شکارش آنقدر مانده اند که مرده اند. 

توی شهرهای دیگر که واقعا اوضاع  صنعتی افتضاح است. مشاغل خدماتی هم راضی نیستند اما دست کم میتوانند ارتزاق کنند اما صنعتگران  گریان اند. 

دوستی میگفت ما ذاتا صنعت گر نبودیم  تا بودیم بازرگان بودیم و به قدر نیاز کشاورزی داشته ایم. پس بهتر نیست بیخیال  همین نصفه صنعت شویم و روی نقاط قوتمان تکیه کنیم. به جای راه اندازی کارخانه دور پاسارگاد بساط بستنی و اسنپ شات (عکس فوری) راه بندازیم و تور سر در باغ ملی راه بیندازیم. برای خالی نبودن عریضه کافه کاباره ای هم دست و پا کنیم که فقط پیرزن پیرمردهای  غربی که با مقرری بازنشستگی دارند روزگار میگذرانند مشتریمان نباشند. ادمهای دست به جیب و متمول تری هم شکار کنیم. کنارش مثل دبی و دوحه جا برای سرمایه گذاری باز کنیم و  محل اتصال شرق و غرب باشیم؟

القصه اینکه دوست نازنین یه قدری دررویا فرو رفته بود که مجبور شدیم با یک لیوان اب تگری بیدارش کنیم و بهش بفهمانیم که  بیرون در هنوز ادمهایی سر کوتاه بودن مانتو دارند سند منگوله دار خانه می برند منکرات که کسی از آشنایانشان را آزاد کنند. بعد در مورد کافه و کاباره حرف میزنی ؟

بعدش اینکه ما روابطمان با دنیای قدرت ، بچرخ تا بچرخیم است ،پیداست که هرگز آن ادمها حاضر نیستند دفتری در این مملکت راه اندازی کنند.


خلاصه اینکه دیدن تصاویر کارگران میان سال و  خانواده دار که چندماه حقوق نگرفتند ،شرایط کاریشان انسانی نیست و  بخاطر اعتراض کتک شان زده اند.

دیدن شرم در نگاه  نیروی خدماتی که سنش کم نیست و  از رو زدن به خاطر پنجاه هزار پول نقد آزرده است.

از دیدن زیاده خواه تازه به دوران رسیده، پسری که به واسطه پدرش صاحب قدرت و ثروت شده و  قلدری میداند و قلندری یادش نداده اند حالم را بهم میزند.

امیدی هست؟







۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

حوصله َمندی

دلتنگی و مصیبت وقتی بزرگ تر و  گردن کلفت تر میشود که ندانی دلتنگ چی هستی.  دلتنگ عمر رفته ؟ دلتنگ آدم هایی که دوستشان داشتی؟ دلتنگ کارهایی که مدتهاست نکرده ای یا کارهایی که دوست داشتی انجامشان دهی و  نشده است.
به عرف این روزها و  آدمهای اعصاب خرد شده اش این حرفها  غر غر و ناله است. اگر عصر خیساندن  چسب شیرین تمبرهای 2 ریالی بود و اینها را برای دوستی آن سر ایران یا دنیا می نوشتی . می شد توقع داشت یک ماه بعد جوابی بلند بالا بهت بدهد. همین انتظار و شیرینی اش دلت را گرم میکرد. 
سنجیده شدن ات با  انداختن یک بیلاخ (لایک) پای نوشته ات نبود. حوصله مندتر بودیم. حوصله های بیشتر داشتیم برا کشف و شهود و درک و  اینقدر حساب کتاب نمی کردیم. 
خیلی هایمان حتی حوصله کامل خواندن این متن یک پاراگرافی را هم نداشتیم. اگر از آن دست افراد بودید که تا آخر خواندید به بقیه بگوید و کمک کنید کمی صبور تر و پر حوصل تر باشیم. جهان مدرن و ماشینی فقط مخصوص ما ایرانی ها نیست ،کشور های  صنعتی و پیشرفته بیشتر کتاب میخوانند، بیشتر با هم حرف میزنند و  سطح خشونتشان کمتر از سطح نفرت و خشونت در کشور ماست.

 
۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

تماشاگر فهمیم ، مخاطب نفهم

بیضایی در اولین سال مهاجرت اش مصاحبه ای کرده بود و از وضعیت فرهنگی انتقاداتی داشت که بخشی از آن در مورد سالن های تئاتر و اقبال مخاطبان بود. توی آن مصاحبه گفته بود مجموعه تئاتر شهر که ساخت و افتخار آن نیز برای دوره و حکومت و آدم های دیگری است در زمان خودش گام بلندی بوده نمونه دیگری بعد انقلاب وجود ندارد.گفته بود همین میراث قدیمی هم از خطر آدمهای شهرت طلب مصون نمانده و یک بخشش را شهرداری سوراخ کنده ،بخشی را  مترو چاله کرده و مملو از آدمهای سیگاری و اوبی های هراسان است و توی توالت هایش مملو از شماره و کثافت است.البته این بخش آخر را خودم اضافه کردم و بیضایی چیزی در موردش نگفته بود.
 یک سخنرانی هم از ترانه یلدا نشستم و گوش دادم که با اینکه پراکنده و  از هر دری گفت ولی انتقادش به این وضع سوراخکاری و زیر گذر ولیعصر دلچسب و شنیدنی بود. واقعا سر گیجه آور و عجیب و غریب است. خصوصا برای سالمندان و نابلدان و مهمانان خارجی اصلا قابل درک و فهم نیست 10-12 تا خروجی شلوغ و خفه که وسط اش ترشی لیته و شرت نخی و سوتین اسنفجی هم میفروشن. 
همه اینها را گفتم تا بگم که سیر پس رفتنمان به کجا میخواهد برسد توی تاریکی تالار چهارسو تئاتر شهر نشسته بودم منتظر که تئاتر شروع شود و فکر میکردم چقدر هوا خفه است بعد یادم آمد که خواب دیده بودم که گیر افتاده ام توی چهارسو  و سالن را یک بازیگر پاک دست با چراغ گرد سوز اشتباها به آتش کشیده بود پرده  پارچه ای الو گرفته بود و صندلی های تاشو با روکش ماهوت که بوی شاش حبس شده در کلیه می دهند اتش گرفته بود. دود صحنه را پر کرده بود و جیغ و ویغ ها به راه بود. توی خوابم  توی ردیف آخر داشتم دست و پا میزدم از سالن نور که گشت  ردیف اخر و  ته سالن است بزنم بیرون اما نمیشد. شیشه ده میل نشکن قاب کرده بودند و آنطرف شیشه طرف سعی میکرد حالی ام کند حس نوع دوستی داشته باشم و به بچه ها کمک کنم. 
توی دلم داشتم  بهش فاک میدادم که مزلف خان ، بچه ای که توی این ساعت شب می آید تئاتر ببیند آن هم توی همچین سالن دهشتناکی بچه نیست  خودش یک پا  جانور است. او باید مراقب ما باشد. 
خلاصه اینکه خوابم با  داد و بیداد و جیغ های خفه  منقطع شد و مادرم  بهم گفت  اشتی خواب میدیدی و یک لیوان آب خنک دستم داد.



اما واقعا سالن های نمایش از همین سالن های قشقایی و سایه و چهار سو گرفته تا مولوی و پالیز و باران و خانه نمایش اگر آتش بگیرند چه بلایی قرار است سر مخاطبان تئاتر بیایید؟
آیا تماشگر فهمیم که ژاله علو اول نمایش ها آنها را به تقوای الهی و خاموش نگاه داشتن تلفن همراه توصیه میکند فقط در همین حد سرمایه تئاتر هستند که بیایند و جیب سالن داران را پر کنند؟
فکر میکنم باید کمی مطالبه گر باشیم. شاید توی کشور جهان اول بودیم آنقدر تبصره و نظام مهندس و الخ وجود داشت که اجازه کار به همچین سوراخ موش هایی به عنوان سالن تئاتر ندهند اما توی کشور ما این چیزها را تا قبل رخ داد شوخی تلقی میکنند. و باور دارند تا  بچه گریه نکند بهش شیر نمی دهند. 
 
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

گره ملوانی

دوستی از دوران کارشناسی دارم که ساکن اتریش است و به تازگی به جرگه متاهلین پیوسته و ازآنجا که این دوست شریف به قدری حساس به زندگی خانوادگی و  تعلیم و تربیت بچه هایش است توی چند کشور اتحادیه اروپا سیستم های اموزشی را ورانداز و سبک و سنگین کرده ببیند که دست بر غذا اگر صاحب بچه ای شد کدام کشور برایش مناسب تر است. همین دوست برایم نوشته بود که تعالیم دوره ابتدایی در اسکاندیناوی حتی شامل گره ملوانی و مهارت دوست یابی و بازی دسته جمع هم میشود. بعد یاد سال های ابتدایی خودمان عدد صحیح و اعشاری و  جدول ضرب و  ضرب عدد دو رقمی در دورقمی افتادم. اینکه توی آن سالها برای همه بچه ها حفظ کردن جدول ضرب 10*10 آسان نبود. آنوقت از منظر پدر من  اصل حساب جدول ضرب بود و هر بچه ای باید تا قبل از 9 سالگی جدول ضرب آن هم نه 10*10 بلکه  20*20 را  بلد باشد. این بود که  شروع پرسش هایش از 12*12 تا آغاز میشد و به  17*15 تا ختم میشد.

همسر دوستم اتریشی اصل است و فارسی کم میداند اما مشتاق فرهنگ و زبان فارسی بوده و زیاد کنکاش کرده اما وقتی دیدگاه او را در مورد آموزش بچه اش پرسیدم خیلی مطمئن تر و  کم استرس تر بود. اولویت اش این بود که  بچه اش سالم باشد،جسمی و روانی . بعد مهارت های اجتماعی بلد باشد و دست آخر خودش راه خودش را پیدا خواهد کرد. از منظر اون بچه دار شدن به مثابه یک دوره از زندگی اش بود و وظیفه رشد فیزیکی بچه در عین رشد عاطفی و سلامت روانی ، درگیر نظام آموزشی یا اینکه توی کوچه بچه اش را  بدزدند و بهش تجاوز کنند و  جنازه متعفنش را بیست روز بعد توی بشکه پیدا کند نبود. به  سیستم آموزشی کشورش به  سیاست های کشورش به اقتصاد و جامعه اش اطمینان داشت. فکر میکنم تنها فرق دوست ایرانی و همسر اتریشی اش همین بود. اون نگران بود چون زاده ایران و بزرگ شده تهران بود. وقتی مادرش آبستن بوده  وج موشک باران های تهران بوده ، وقتی به دنیا امده قحطی نفت و شیرخشک ،وقتی بچه بوده توی صف های طویل اجناس کوپنی ایستاده و وقتی جوان شده استرس دانشگاه و درس و شغل مغلوبش کرده. پس تفاوت خیلی طبیعی است.

همه این ماجراها همزمان شد با خواندن یک یادداشت توی فصلنامه روایت که در مورد نسل جدید و فرزند سالاری در ایران بود. نوشته در شماره ده مجله و به قلم مجید حسینی بود . ده اختلاف بین نسل جدید یعنی متولدین دهه 70 به بعد با متولدین  ده های قبلی را شمرده بود. هرچند هرچه جلوتر رفتم حس کردم این 10 مورد شاید 5-6 مورد بیشتر نیست و نویسنده  کوشش کرده ده اصل  بشمرد و جاهایی یک تفاوت را  به دو زبان و تکراری گفته اما اصل حرف و فحوای کلامش گیرا و درست بود.

حتی نسل پدران و مادران تحصیل کرده هم در تربیت فرزند دچار سو تفاهم اند. 

حدادی برایم تعریف میکرد توی فروشگاهی در ترکیه  زنی ایرانی را دیده که بچه  بزرگ شده اش را  در کالسکه  جابجا میکرده و بچه نق نقو کام مادر مغرور را تلخ کرده بوده .آن وقت مادر آنچه رکیک ترین الفاظ در برخورد است را نثار بچه اش کرده تا ثابت کند مهر مادری بزرگترین موهبت است اما تربیت بر هرچیز دیگری تقدیم دارد.



نمیدانم شما که این متن را میخوانید در کدام مرحله از زندگی ایستاده اید . اصل تمایلی به ازدواج دارید یا نه و احیانا اگر ازدواج کردید میخواهید فرزندی داشته باشید یا خیر. این کاملا به خودتان مربوط است. اما اگر تصمیم گرفتید همه موارد ذکر شده را تجربه کنید. بالا غیرتا قبلش یه سفر به چهار تا کشور بروید و از وضع تربیت فرزندان اطلاعات کسب کنید. اگر هزینه سفر را ندارید کتابهای خوب ترجمه شده خارجی بخوانید. توی اینترنت یا فیلم های مستند بگردید و اطلاعات حقیقی کسب کنید. دانستن و به کار بستن قطعا با ندانستن و گند زدن  متفاوت است. اگر به آینده کشورتان فکر نمیکنید حداقل به فکر آینده فرزندتان باشید.


۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

تو ای دخت شرمگین امید

زادگاه پدری ام را دوست ندارم. نه اینکه خودم را گم کرده باشم یا بخواهم  نشان دهم خیلی بچه تهرانم و اهالی آن دیار خیلی عقب مانده اند. ابداُ. ده یا بیست سال پیش آرزویم بود به آنجا بروم . دیدار تازه کنم. آدم های روستا را ببینم و توی زندگی شان دقیق شوم . اما الان رغبتی درم نیست با اینکه خانه و سرای تازه یافته ام. با اینکه مالکیت دارم اما رغبت گذشته در من نیست. این نوبت که دری به تخته خورده بود و رفته بودم فکر کردم چه شد که شوق ریشه یابی اینطور در من  زمین گیر شد. چه شد روستایی که سالها عاشق شپش و بوی کاهگل های خیسش بودم اینطور در من تمام شد. من بزرگ شدم و خواسته ام تغییر کرد یا روستا محقر شد و پس رفت کرد. روستا با آن چند صدخانه کاهلگی و تو در تویش محوریت داشت. اعتبارش به بزرگانش بود. یادم هست توی حسینه و مسجد ریش سفید ها جا و اعتبار خود را داشتند.  مناسک داشت. تا سفره مسجد خاص خود روستا بود. این روزها اما مراسم با نمونه مشابه اش در تهران  تفاوت چندانی ندارد. بزرگها  یکی یکی کم شده اند و جوان ها اعتباری برای مناسک قائل نیستند. اصلا بلد نیستند. حق هم دارند. ارزشی برایشان ندارد که بخواهند در بندش باشند. زمین های کشاورزی تعطیل شده و  زمین بایر مانده آنجاهاییکه آب و چشمه  دارد زمین ها به  باغ های گردو بادام و انگور بدل شده. سقف خانه ها  شیروانی و  نمایشان سنگ هاری مرمریت و گرانیت شده است. روستا که روزی مولد بود خود مصرف کننده شده است. جمعیت روزهای میان هفته با روزهای پایان هفته خیلی متفاوت است. نسل پدران بازنشسته بر گشته اند و خوش نشین شده اند. چند گله  چند هزار راسی روستا حالا به یک گله با کمتر از صد راس دام  تبدیل شده است. پیر ها فرطوط شده اند و چشم شان به طرح رجایی و  یارانه های دولتی است. جوان ها  شوخ و شنگ و پی ماجراجویی های دیگرند.


مخالف تغییر نیستم  اما تغییر ماهیت  روستا از مولد به مصرف کننده  همان نقطه ای بود که شروع بیکاری و  ازحام شهر و اتفاقات از این دست را در بر داشت. اگر پدربزرگ و پدران ما از روستا کوچ نکرده بودند. شاید الان  دامدار بودم شاید هم کشاورز  در هر صورت دغدغه ام  اینترنت  4G نبود و توی روستا دنبال نقطه با انتن دهی بهتر نمی گشتم.

علت این کشته شدن انگیزه را یکنواختی روستا میدانم. بیشتر از یک هفته نمیتوانم آنجا بمانم و سکوتش اذیتم میکند. سرگرمی خاصی ندارد. عده ای به مردم آزاری خوش اند عده ای هم  به دنبال دیده شدن. از این دست اتفاقات تقریبا در تمام محیط های روستایی ایران رخ داده است. تمرکز جمعیتی در شهرها بیشتر شده و  پش یندش ترافیک و نبودن اب اشامیدنی سالم و شلوغی و ...

دوست ندارم روستا بروم نه بخاطر اینکه بهم خوش نمیگذرد. اتفاقا جوجه کباب کردن و آویزان شدن از دار و درخت و  عکس گرفتن در افق باز و مناظر بکر خیلی هم کیف میدهد. روستا را دوست ندارم چرا  که پشت همه مظاهر به ظاهر جذابش تیره روزی مردان و زنانی بی آرزوست  که منتظر فرزندی که به شهر رفته روزی دری بزند و از انها عیادت کند. شاید بعضی هاشان همچین آرزویی هم نداشته باشند و فقط منتظر مرگ باشند.

به قول شاملو :

 بر مردگان خویش نظر می افکنیم

 با طرح خنده ای 

و نوبت خویش را انتظار میکشیم

بی هیچ خنده ای


۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

tour de france

شیفته داستانهای نیکولا و همکاری سامپه و گوسینی شده بودم. خصوصا  اینکه سروش کتاب را  با قیمت ناچیزی چاپ کرده و هنوز میفروشد. طوری که اگر بهم بگویند یک کتاب معرفی کن که خلاقانه باشد،مناسب بچه ها باشد، جذاب باشد و  قیمتش هم مناسب باشد، همین ماجراهای نیکولا را پیشنهاد میکنم. توی آن سری کتابها یک قصه در مورد دوچرخه سواری بود و رویای قهرمانی در تور فرانسه. بعدها  جایی خواندم از هر سه کودک  فرانسوی یکنفرشان رویای قهرمانی در تور فرانسه دارد. به اندازه ای قدر و قیمت و اعتبار مسابقاتش زیاد است که قهرمانان این مسابقات از قهرمانان المپیک در رشته دوچرخه سواری مطرح تر و شناخته شده تر اند.

حلا همینطور اتفاقی متوجه شدم که تور فرانسه امسال از شبکه ورزش به شکل مستقیم پخش میشود. حرکت زیبا و شایسته تقدیری بود مانند مسابقات فرمول یک که پخش آن شروع شده و آنهم زیباست. اما تور فرانسه غیر از جذابیت مسابقاتش از حیث آشنایی با مناطق مختلف فرانسه و مناظر بکر و تصویر برداری عالی فرانسوی ها بنظرم بسیار جذاب تر است. دو چرخه سوارهای  قدرتمند که  روزها و ساعت ها، مسیرهای طولانی را با دوچرخه های خوب در یکی از زیباترین و خوش آب و هوا ترین  کشور جهان رکاب میزنند.
اینها را که دیدم با خودم قرار گذشتم که هرچند قهرمان شدن و یا دوچرخه سوار حرفه ای شدن به نوعی دیگر از سن و سالم گذشته اما به احترام آن رویای دوچرخه زرشکی نوجوانی یک بار ،یک سال برای تماشای مسابقات بروم. قولم را توی تصمیماتم نوشتم . همراهی با دوچرخه سواران شهر به شهر و روستا به روستا سه هفته وقت نیاز دارد. یک ون اجاره ای هزینه اقامت و جای خواب را حل میکند و مثل همیشه یک همسفر خوب که خودش در کودکی سر زانوهایش ، زخم زمین خوردن از دوچرخه را  درک کرده باشد و به حریم همسفرش احترام بگذارد همین.


آنوقت شاید به همان اندازه به نوجوانی و لذتی که از خواندن  ماجراهای نیکولا داشتم  احترام گذاشته باشم.


۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

تفاوت

خب برای  ما ولخرجان جهان سومی که ته ته همه بی مبالاتیمان به یک چاه نفت میرسد شاید درک تصویر نخست وزیر بودن و نشستن روی نیمتکهای چوبی پرچ شده و خوردن یه پاکت کوچک سیب زمینی و مرغ سوخاری حاضری غیر ممکن باشد. از آن نیمکت ها که جا بجای پارک جنگلی های خودمان زیاد داریم. 

دیدن یک وزیر با دوچرخه یا مدیر عامل یک سازمان عریض و طویل که با اسکیت به محل کار خود میرود برای ما در حال توسعه گان بعید و دور است.

این را هم قبول دارم که بخشی از این حرکت فیدبک پوپولیستی است که شاید میخواهد وجوه مختلفی از زندگی ساده این آدمها را  عیان کند اما  هرچه که هست از نخست وزیر کانادا زیاد شنیده و دیده ام. 

نمونه اش همین عکس پایین که نخست وزیران دو کشور بلژیک و  کانادا به همراه همسرانشان پای یک نیکمت چوبی در عین سادگی نشسته اند به گپ زدن و شاید صحبت های مهمی  دارند که روی سرنوشت  تک تک آدم های کشورشان اثر گذار باشد.


نشست دوستانه نخست وزیران بلژیک و کانادا


این سوی جهان نه تنها از این ساده زیستی ها خبری نیست بلکه به خاطر وجه ریاکارانه اتفاقات  اعتماد که به گمانم بزرگترین واژه در هر جمع و جامعه ای است ، از میان رفته است.

دقیقا نمیدانم چه میشود کرد آنچه میدانم این است که این اتفاق دفعتی نیفتاده و به مرور زمان این دیوار که از بن کج بوده تا ثریا  زاویه دار بالا رفته است.

این را هم میدانم اگر هرکسی که اولین بار چنین کرده اگر اندکی کلاه خود و وجدان درونی اش را  به قضاوت کارش می نشاند شاید ما  در بی نهایت این اتفاق وضعمان خیلی فرق میکرد.



 

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

رسولی - بخش اول

پنجم ب دبستان پیچک . معلمان خانم رسولی ، بیوه قد کوتاه و تپلی بود که مقنعه اش قالب غبغب اش بود و دستهای گرمش انگشت هایی گرد و نرم داشت . صدایش همیشه گرفته بود و در اندک مواردی که میخواست از خود باد و بُرودی نشان دهد صدایش جیغ کشیده شدن کچ خشک روی تخته سیاه می شد. مخاطب نود درصد این جیغ ها هم حیدری مبصر دیلاق و  بی ریخت کلاس بود که توی آن سن و سال با موتور می آمد مدرسه و از دختر های مدرسه معرفت که lمدرسه ای راهنمایی بود دوست دختر داشت. کلاس سی و دو دانش آموز داشت و برای من که سال چهارم را در مدرسه ای سه شیفته و با چهل و پنج دانش آموز در هر کلاس سر کرده بودم حسابی خلوت و به درد بخور می آمد. چند روزی که از سال تحصیلی گذشت فهمیدم شوهر رسولی در جنگ مفقود شده و از شانزده هفده سال پیش هیچ رد و نشانی از شوهرش نیست. امید رسولی هم با آمدن اخرین کاروان اسرا جنگ ناامید شده بود. رفت و آمدش به بنیاد شهید و وضعیتش به آنجا کشیده شه بود که اسم همسرش به عنوان جاوید الاثر ثبت شده بود و از بنیاد شهید امتیازاتی دریافت میکرد. که توی آن وضعیت کاملا منطقی می آمد.


رسولی یک پسر و یک دختر داشت که سن پسرش به بیست سال نمیرسید و توی دفتر بسیج مسجد محلشان برو بیایی پیدا کرده بود و از بی استعداد ترین ادمها در شاخه مداحی و نوحه خوانی بود. یعنی صدایش چیزی توی همان مایه های مادرش بود که حزن و درد اضافی قاطی اش کنی.
و دخترش که خوشگلی اش به رسولی رفته بود و  تقریبا که نه تحقیقا همه پسرهای گردن دراز کلاس دوستش داشتند دانشجو نقاشی بود من از قیافه اش که مثل رسولی رب النوع همه دوایر بود خوشم نمی آمد بیشتر به این خاطر دوستش داشتم که نقاشی میخواند و همیشه با خودش کاغذ کالک داشت.
کاغذ کالک در آن سن  یعنی بیست در زنگ هنر یعنی تابلو سهراب سپهری را در کسری از ساعت کُپ بزنی برود پجوری که پروانه خواهر سهراب هم نفهمد این کار خودش نیست.
یادم است زنگ علوم هردو هفته یکبار توی آزمایشگاه مدرسه برگزار میشد. آزمایشگاه که چه عرض کنم یک کوریدور شیشه ای که دورتا دور پرده های پارچه ای طاقی ده هزار تومان بود که به جای چوب پرده یک سرش را لبه برگردان کرده بودند و با لوله آب وصلش کرده بودند روی دیوار اتاق. تمام دارایی آن آزمایشگاه  یک مدل پلاستیکی آدم و امحا و احشایش بود. تازه نصف مغزش هم نبود. و یکی از بچه ها کلیه اش را  هم کش رفته بود. دو تا میز سه کشو سه تا  شر و یک ارلن و یک پیپت و چهل تا صندلی گردان فلزی که همیشه خدا یخ بودند. اسم همین اقلام هم بعدها که دبیرستانی شدم و آن آزمایشگاه خوب دبیرستان  شریعتی را دیدم متوجه شدم.

خانم رسولی در تمام خاورمیانه و نقاط مختلف جهان با چادر رفت و آمد می کرد غیر از دو جا یکی کلاس پنجم - ب دبستان پیچک و دوم  دفتر بهداشت دبستان .
چادر سر کردنش هرجی ورایی و شکل مادر های ما نبود. چادرش برای پشت گردن کش داشت ،نه کش سفید . کش مشکی و همرنگ چادر مشکی خاویاری اش. پشت مقنعه جایی میزانش میکرد چادر را سر میکرد خودش را ورانداز میکرد و همیشه با متانت مثال زدنی راه می رفت. محال بود لکه ای ، خاک،سفیدکی،شوره یا چیزی دیگری توی چادرش پیدا کنی. چادرش چروک نبود. چرک نبود بوی عرق نمیداد بوی کرم دست و صورت میداد که با بوی تاید قاطی شده باشد.
محجبه و معتقد بود هر چند از بد حادثه بی شوهر شده بود و  بار زندگی را  یک تنه به دوش میکشید.
عمو نیکی ناظم شیره ای ما بود قد بلند و صورت  تکیده و استخوانی داشت. با دماغی به هیبت دماغ ابی ، غوز دار و  بزرگ. خیلی ملو بود مگر معدود مواردی که ارسلان را داشت به خاطر شیطنت هایش کتک میزد در باقی موارد اصلا  ا جانفشان ناظم مدرسه قبلی قابل مقایسه نبود.قلب مهربانی داشت بعدها که بزرگتر شدم و از مدرسه رفتم فهمیدم از سر ناچاری شده بود ناظم ما و اصلا هیچوقت دوست نداشتم جای او باشم. عمو نیکی با همه خوبی هایش یک خصیصه بد داشت آن هم  چشم چرانی اش بود و سلیقه مثال زدنی اش در زیبایی شناسی آدمها. یعنی محال بود مادر امیدبرای گرفتن کارنامه یا جویا شدن وضع تحصیلی اش به مدرسه بیایید و کمتر از یک ساعت او را توی اتاق خودش و این طرف و انطرف مدرسه معطل نکند. یا غیر ممکن بود بگذارد وحید خوشگله زنگ ها تفریح مثل ما  ما توی حیاط درندشت مدرسه شلنگ تخته بیاندازد. هیزی نیک اعتقاد طبعا مختص اولیا و بچه های خوشگل دبستان نمیشد و چشم های زهر دارش به همان دو جا که رسولی چادر از سر بر میداشت هم نفوذ میکرد. خلاصه نیمی از ساعت های  درسی هفته آقای ناظم برای سرکشی اینکه آیا رادیاتور های کلاس ما بعد از هوا گیری مش قربان خوب و گرم کار میکنند یا اینکه  پکیج امکانات اموزشی کلاس ما تکمیل و دل و درست هست یا نه سر کلاس ما بود. رسولی ازش رو نمیگرفت.سن و سالی داشتن دوتا بچه بزرگ پخته تر و آرام ترش کرده بود اما قشنگ معلوم بود پیش عمو نیکی مافنگی معذب است .
ما از این خصیصه جرمان میگرفت اما زورمان به نیک اعتقاد نمی رسید.

پایان بخش اول







۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Hamid Oo

آهستگی

دوراهی رفتن و ماندن. دوراهی مرگبار عمده هم نسلان من است. اینکه زور بزنند خود را مسلط و مسلح به زبان و مدرک و مقاله و سابقه کار بکنند. ساعت ها توی فروم ها بخوانند و بنویسند و فرم های مختلف پر کنند ،مدارک ترجمه کنند درخواست بدهند،توی صف بایستند، توصیه نامه بگیرند تا بلکه گلچین سفارت های فرنگی آنها را هم در سبد خود راه دهند. کمتر دیده ام کسی هم از رفتنش پشیمان باشد گویا مشکلات بلند مدت و سطح رفاه و کار و درآمد در حدی است که بر دلتنگی و مشکلات دوری از خانه و خانواده اش بیارزد.این میشود که پیش بینی میکنند حدود 0.5 میلیون دانشجوی تحصیلات تکمیلی فقط به هدف تحصیلات تکمیلی از ایران راهی ینگه دنیا شده اند و هرگز برنگشته اند.گشتاور صنعت و علم آن کشور شدند. موتور مولد یا در بدترین شکل ممکن اش به آن فرم از لودگی و عیاشی که مدنظرشان بود رسیده اند. خب لابد کشور نباید فقط در نوابغ شهرت داشته باشد اینکه کشوری باشد که بتوان در آن به بهترین شکل ممکن هم اعیاشی کرد خودش قابلیت بزرگی است.

بحث مالی هم بسیار پر رنگ است آمارحداقل دستمزد در ایالات متحده آمریکا نشان می دهد اگر بخواهیم حداقل حقوق یک شهروند ایراین با آمریکایی را قیاس کنیم . شغل آمریکایی تا ده برابر بیشتر در آمد دارد. یقین میگویدخب هزینه زندگی هم بالاست. بله ، اما معیار اصلی معیار قدرت خرید است نه در آمد که متاسفانه مردم کشور ما در قدرت خرید هم  رتبه های انتهایی جدول را دانرد.

دنیای امروز دنیای عرضه عمده و قیمت جهانی است. آیفون  گوشی های جدیدش را برای فروش در سرتاسر دنیا به قیمت 999 دلار عرضه میکند. حالا اینکه روزی 5 دلار درآمد داشته باشی یا 500 دلار به آیفون ربطی پیدا نمیکند. دقیقا مسئله خودت هست و سطح تلاشی که باید برای به دست آوردن آن گوشی انجام دهی. این سطح تلاش رابطه مستقیم با هویت آن کالا و شخص خریدار پیدا میکند. اگر با دو هفته کار یک آیفون خریده باشی طبعا دزدیده شدنش ،ضربه خوردنش یا خود سخت افزار به اندازه همان دوهفته می ارزد و بیشتر محتویات و اطلاعات شخص و حساب کاربری ات برایت مهم میشود. اما وقتی شش ماه  برای خریدش جان کنده باشی آن وقت شاید ماهیت حفظ خود گوشی از اطلاعات شخصی ات مهم تر شود. پنج تا قاب محافظ و شش تا محافظ صفحه نمایش بگیری که هیچ ضربه ای نتواند گوشی ات را تخریب کند.


اخیرا دنبال دوربین عکاسی بوم و از چند عکاس حرفه ای ایرانی و خارجی در مورد دوربین ها اطلاعات کسب میکردم . آنچه چیزی که در خلال این جستجو ها برایم جالب شد رویکرد بسته عکس های وطنی بود. همه ایرانی ها  فقط دو برند کانن و نیکون را پیشنهاد دادن توجیه این بود که بقیه یا پیدا نمیشوند یا اداوت و خدمات پس از فروش خوبی ندارند.

در حالی که عکاس های خارجی تنوع برند داشتند و هرکس با هر برندی که فکر میکرد جوابگوی نیازش است کار میکرد و محدودیت در تامین برایش ملاک انتخاب نبود.

عکاس های وطنی به شدت به دوربین ها ی فول فریم و سنگین پیشنهاد میدادن اما عکاس های خارجی در مورد نوع عکاسی سوال میکردند مثلا برای عکاسی طبیعت یا مستند دوربین های ساده و سبک پیشنهاد میدادند و برای کارهای آتلیه و پرتره  دوربین های فول فریم و سنگین تر .

عکاس های ایرانی تو را صاحب و مالک مادام العمر دوربین میدانستند و بر روی قیمت بدنه اصلی تاکید داشتند در حالی که  خارجی ها بیشتر در مورد لنز خوب حرف میزدند.

در بیان و نوع نگرش قطعا استثناتی هم وجود داشت اما میانگین صحبت ها همین سه بند بود که نوشتم.

بی شک اگر شما زاده و بزرگ شده هر کشوری باشی توی همین تصمیم گیری به ظاهر ساده انتخاب مختلفی خواهی داشت. انتخابی که جدا از دانش و سبک کاری صرفا نشات گرفته از جبر جغرافیایی باشد که در آن زندگی میکنی.

آدمهای کمی دیده ام که انتخاب هایشان  جدا از جبر حاکم و البته به انتخاب و تصمیم معقول خودشان است. خیلی ها هم انتخاب متفاوت میکنند که بگویند متفاوتیم ولی در عمل  ایدولوژی یا خودشان پشت انتخاب نیستند.

همه اینها را نگفتم که ناراحتتان کنم یا حتی باعث شوم که به این فکر کنید بسیار از دنیا عقب هستید خودم فکر میکنم اگر به آگاه انتخاب کنیم مابقی کار فقط تفاوت در همت هاست و فرقی نمیکند در کجا زاده شده باشی . در قلب نیویورک، تهران یا هندوستان شما دارای قدرت تصمیم گیری درست هستید و از زندگی تان لذت خواهید برد. همین

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

قمیشی باز

اسفند 79 فردای شبی که اسمش چهارشنبه سوری بود سوختم. سوختگی 13 درصدی از نوع درجه دومش که صورت و دو دست و بخشی از کتفم را گرفته بود. حماقتی که به هر شکلی حادث شده بود و بیشتر از هر چیز و هرکس خانواده را توی آن سالهای نوجوانی نگران و آشفته کرده بود. خانه نشین بودم و خبری ار مدرسه نبود. صورتم بعد از 15 روز شستشو با گاز استریل و شامپو بچه و بی شمار نفر ساعت عر زدن پیوسته ، پوست های مرده اش را از دست داده بود و شبیه شَبهی به رنگ لبو شده بودم. قرمز و حساس. دوست نداشتم با آن قیافه ای که حتی خواهر 7 ساله ام را میترساند از خانه بیرون بروم و تنها همدم  ام توی روزهای کش دار، بهار 80 کامپیوتر و ویندورز 98 و بازی need for speed 1  بود. هارد سیستم ام 20 گیگا بایت ظرفیت داشت و دو گیگ موزیک داشتم همه اش گوگوش و سیاوش قمیشی . چند ساعتی می نشستم آهنگ فمیشی پلی میکردم ماشین مک لارن مشکی را انتخاب میکردم و عوض همه عقده های خانه نشینی توی جاده های سر سبز می گازیدم. قمیشی میخواند "اون روزها ما دلی داشتیم واسه بردن جونی داشتیم ..."  " فاصله یه حرف ساده است..."  " من همون جزیره بودم خالی و صمیمی گرم .."  " چشم های منتظر به پیچ جاده "


میخواند چشم های منتظر به پیچ جاده و من پیچ ها را با دور تند می پیچیدم و و جهانم کوچک و تَک غصه ای بود. غصه ام سوختگی و عوارض اش بود که با بوی پماد سوختگی که مغز خورد شده بود قاطی شده بود.

 قمیشی بی شک قهرمان آن سالهای من بود، بعد ها که اینترنت Dial Up مُد شد با کارت های اینترنت مروا که دوساعته بود و شبها رایگان ، نصف شبها که پول تلفن کمتر بود آهنگ هاش را دانلود میکردم. دبیرستانی شدم  "نقاب" را بیرون داد و بعدتر هم که دانشگاه میرفتم هر دو سال  یکبار یه آلبوم داشت و حسابی کیفور میشدم. همان زمان سخن از مراتب و درجات عالی موسیقی که گذرانده بود زیاد بود و این بحث ها و حرفها  تا قبل از رشد اینترنت و  راه افتادن جایی مثل ویکی پدیا و هزار و یک وبلاگ و وب سایت بحث های کاملا پسرانه به حساب می آمد. که توی جمع بچه دبیرستانی کلاس سه/هفت رد و بدل میشد. قمیشی قهرمان رویاهای من شده بود. رویاهایی که در مساحت چند وجهی بی قواره کله من جا نمیشد دانه به دانه  به نت موسیقی تبدیل کرده بود. انگاری که همان نوجوان پر سودای سرخورده باشد. که  سر دوراهی مکبری مسحد و ژل زدن مویش گیر داشت و نمیدانست کدام درست است. 



قمیشی شکاف عمیق طبقاتی بود بین نسل پسران دبیرستانی که توی دو قطبی اِبی و داریوش گیر بودند. کلاس  اول دبیرستان سه ردیف آخر در سلطه داریوش بازها بود. مبصر کلاس آرمین روی تمام نیکمتش با تیغ مداد تراش ترانه "یاور همیشه مومن" را تراشیده بود و مابقی کلاس با گچ های لیمویی روی تخته سیاه "نفس نفس توی سینه" ابی را  می نوشتند. ما دو سه نفر اصلاح طلب تنوع طلب بودیم که یواشکی توی کتاب زیست شناسی کنار عکس امام ، " پرنده های قفسی "رو نوشته بودیم. توی انگشت شمار عروسی های مختلط از باند تقاضای آهنگ "گله" و "رسواترین عاشق" را می کردیم.


شاید درک قمیشی برای نسل های بعد از ما  مثل درک ویگن باشد برای نسل ما ، اما هرچه هست قمیشی بخشی از خاطرات و غم های الکی و بزرگ شدن های من را به دوش کشیده. امروز فهمیدم تولدش است. بعد از این همه سال به لطف کانال ها و صفحه های اطلاع رسانی ،حیفم آمد از این  اتفاقات از حال و هوای ان روزها و نوجوانی پر تجربه و نترس ننویسم. 

 دلم نیامد نگوییم من قمیشی را به رقم همه گند دماغ بودن شخصی اش دوست دارم، و با آن بزرگ شده ام.



۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
Hamid Oo

فرمالیست

زمستان 92 کنجکاوی ام و دقت کردن روی پوستر های بی شمار دیوار کافه ای در کریمخان  مرا به دیدن تئاتری رساند که قصه اش معمولی بود ولی اجرایش جدید و فوق العاده،  طوری که اسمش با همه حافظه خرابم در به یاد داشتن اسامی هنوزخاطرم هست."عروسک های سکوت". صحنه تئاتر با همه کاستی های تالار سایه کالا انعطاف پذیر و در دست کارگردان بود. فضا سازی و نور خوب بود و صدا گذاری بهتر از آن. بعد از آن فکر کردم خب فرمالیست بودن همچین بد هم نیست. شما  قصه جدید ندارید، آنقدر هم در دایره واژگان و زبان قوی نیستی که بتوانی نمایشنامه شاخی بنویسی خب بنشین روی فرم کار تمرکزکن و  بگذار  نقطه قوت کارت باشد طوری که مخاطب متوجه ضعف های اجرا نشود. زمستان 95 هم باز  "رویای نیمه شب تابستان" را دیدم با اجرایی که  هر آن فکر میکردم الانیکی از بازیگرانش با صورت نقش زمین میشود یا لای درهای چوبی که با بی مبالاتی  ساخته شده بود ولی قشنگ بود گیر می کند و دو نیم می شود.
اجرای 95 کمی برایم یادآور شد که فرمالیست بودن حد و مرز دارد و  نباید آنقدر باشد که اصل موضوع  فراموش شود. فرم ها باید در خدمت محتوی باشند و به عنوان چاشنی ازش استفاده شود. مگر اینکه بخوانیم خورش کاری درست کنیم . با چند تکه ناقابل گوشت که  حساب ان از بقیه سواست.


دیشب دقایقی بعد از افطار به دیدن نمایشنامه خوانی نشستم  با هشت کاراکتر زن که برای زیارت امام رضا رفته بودند.  هرکدام پی مقصد و مقصودی راهی شده بودند. و از هم چیزها می دانستند و نمیدانستند. نمایشنامه امضا دار و صاحب خط و بست بود. خوانش ها روان و بدون دست انداز و موسیقی هم آنقدری بود که بشود اسمش را گذاشت موسیقی زنده تئاتر اما خط روایت دائم از دست آدم در میرفت. شاید به خاطر دیالوگهای دو- سنفره زیاد بود که نیاز به اجرا داشت. به تحرک. شنیدن نمایشنامه در صحنه خیلی تفاوتی با اینکه همین نمایشنامه را لمیده در اتاق بهارخواب در حالی که ناز بالش را زیر کفلت چپانده ای نداشت.
هرچند بعد از اجرا فهمیدم امکان اجرای نمایش نبوده و تلاش برای روی صحنه بردن چنین نمایشنامه ای با مخالفت  علم الهدی نمایان  متوقف شده است.
و این سبک از اجراء  نمایشنامه  "کو کوی کبوتران حرم"در حقیقت اداء دینی از طرف کارگردان "علی سرابی"به نمایشنامه "علیرضا نادری" است.
چرا که فقط در یک شب و یک اجرا تدارک دیده شده است. 
القصه اینکه طی این مدت سه اجرای فرم گرای متفاوت در خاطرم ماند که یکی نقطعه قوت شده بود دومی نقطه ضعف بود و آخری از سر الزام بود و متوسط .
مهم تر آنکه فهمیدم شما  میتوانید محدودیت داشته باشید و خوب باشید میتوانید محدودیت نداشته باشید و شورش را در بیاورید میتوانید ضعیف باشید اما تلاش کنید بهترین خود را ارائه کنید.

اگر در این شبها دوست داشتید به دیدن نایشنامه خوانی بنشینید. تالار اصلی تئاتر شهر سه شب دیگر میزبان نمایشنامه های خوبی از نمایشنامه نویسان وطنی است. 

1- برای اطلاعات بیشتر اینجا را هم بخوانید.
2- بیشتر از علیرضا نادری بخوانیم

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Hamid Oo

عمیق دیدن

توی واحدی که ما کار میکردیم. فقط ایرج بچه داشت. متاهل داشتیم. اتفاقا علی هم نی نی کوچولیش در راه بود اما دختر ایرج چهار سال و نیمه بود. شیرینی  اش به ایرج برده بود و خوشگلی اش به زن ایرج. زن ایرج کُرد بود. مادرو پدرش برای صحنه بودند. گه گاهی می دیدمش. به همدیگر می آمدند. بعضی مواقع روزهای آخر سال یا قبل تعطیلات تابستانی یا عید فطر ایرج دخترش را می آورد شرکت. تا ظهر دوری توی کارخانه و اتاق ها میزد. چندتا زن را از غیبت می انداخت و مشغول خودش میکرد. دست آخر بچه ها بهش عیدی یا شکلات میدادند و  می رفت خانه تا  شش ماه یا یکسال دیگر که بیایید. 
توی روزهای اخر سال فکرم رفتن بود و حرف جدایی. حسابی اَلم سرایی راه انداخته بودم که به ما از نظر صنفی و مالی و حتی اخلاقی بیشتر از کُزت ظلم شده است. دو سه پیشنهادی برای کار داشتم و  شرایط را سبک سنگین میکردم که ببینم  فرار بهتر است یا قرار. این شدکه نشستم پای مذاکره و آن روزهای آخر سال خیلی پر رنگ نمی آمدم و زود می رفتم. سه روز مانده به سال نو و اخرین روز کاری سال . آوینا دختر موهایی ایرج را نشانده بودم روز میز و داشتم ضعف بچه خواستنم را با دلبری هایش جبران میکردم. باهاش حرف میزدم شیرین جواب میداد. ذهنش باز بود سوالها را آنطوری که میخواست عوض میکرد و جواب میداد. دیدش محدود نبود . خلاقیتش حدی نداشت. خیلی خوب بلد بود جن و پری را به رنگ دامن آبی اش ربط دهد و به هزار و یک راه برای خوردنی تر شدن واصل شود.
همینطور که مجذوب حرفهایش بودم سرش را به گوشم نزدیک تر کرد و گفت  : عمو جیش دالم؟ 
ذکر این نکته همان و گشتن دنبال ایرج که همیشه خدا در اینجور مواقع گم و گور میشود همان. به  تلفن اضطراری اش زنگ زدم  موضوع را  طوری که بین خودم و خودش معلوم باشد گفتم. گفت  بچه اش خودش بلد است .
-چه کنم؟؟؟  
- فقط بچه را برسان به سرویس بهداشتی کارمندان 
و قطع کرد.
بغلش کردم و از روی میز پایین اوردمش. دستش را گرفتم و با خودم بردم  سرویس کارشناسان و سرپرستان واحدها که خودم هم از آنجا استفاده میکردم. از سرویس های پایین تر خیلی دنج تر و تمیز تر بود. برای بچه هم مناسب بود. پیش خودم گفتم بچه سه سال و نیمه  دیگه سرویس مردانه و زنانه ندارد. ضمن اینکه در دخترهای سن بالای واحد آن عطوفت و مهربانی را نمیدیدم که بخواهند بچه ای را سرپا بگیرند یا کمک اش کنند. چراغ های دستشویی خاموش بود بوی رخشا و پودر شوینده می آمد. نیروی خدمات تازه سرویس را برق انداخته بود  به بهرتین وجه ممکن تمیزبود.  بزرگترین  سرویس را انتخاب کردم، به آوینا گفتم که میخواهم کمکش کنم گفت که خودش بلد است رفت و با حیا یک آدم بالغ درب را پشت سرت  قفل کرد.چند دقیقه بعد بیرون آمد و بنظر نمی رسید کثیف کاری یا مشکلی  برایش پیش امده باشد. ازم پرسید عمو شما همیشه از این دستشویی استفاده میکنید. 
گفتم چطور؟
- آخه شلنگ اش خیلی خوبه و مهربونه ...کاشی هاش هم  خیلی خوشگل اند.
- تا به حال دقت نکرده بودم.
اشاره کرد که بلندش کنم تابه ارتفاع سینک روشویی برسد.بلندش کردم.سه بارمایع دستشویی را پمپ کرد. قبل شستن دستهایش را بو کرد . همزمان که داشت آب را باز میکرد گفت وای عمو . مایع دستشویی چقدر خوبه ، بو آدامس خرسی میده.

باور اینکه این مستراح که همیشه در آن فقط انتظار کشیده بودم که روده هایم خالی شوند اینقدر نکته مثبت داشته باشد کمی برایم عجیب بود.
جا خورده بودم. من هیچوقت بوی مایع دستشویی را حس نکرده بودم. یک زمانی به آن مایع که  چسبناک بود و از دست پاک نمیشد شکایت کرده بودم اما هیچوقت به بوی این مایع غلیظ  فکر نکرده بودم. یا حتی کوچکترین اهمیتی به شلنگ دستشویی نداده بودم. شاید واقعا برایم فرقی نمیکرد . اما حالا دختر بچه ای سه ساله و نیمه با یک سوم قد من و یک پنجم وزن من چیزهایی را دیده و حس کرده بود که من طی پنج سال گذشته ندیده بودم.
به اتاق ه برگشتیم ایرج پشت میزش بود. آوینا رفت پیش پدرش و ازش دستمال خواست. آرام به پدرش گفت دستشویی دستمال نداشت. پدرش دستمال کلینکس از روی میز بهش تعارف کرد. حتمی جایی توی ذهنش ثبت کرد که یادآوری کند اما غر نزند. جنجال هم راه نینداخت .
فکر کردم شاید بخاظر همین طرز برخورد است که ایرج پنج سال است  متاهل شده و دخترش سه سال دارد و من هنوز درگیر آگهی هاب مهندس و مشاور و کار جدید میگردم.





۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
Hamid Oo

اصلاح طلبی

نتایج شورای شهر تهران اعلام شد و فهرست اصلاح طلبان با عنوان فهرست امید قاطعانه و هر بیست و یک نفر رای آوردند. اختلاف نفربیست و یکم این فهرست  با  رئیس دوره قبل (مهدی چمران)  170000 رای تفاوت دارد. اعداد پرمعنایی که چند نشانه و تحلیل جالب پشت سر خود داشت:

1- اینکه مردم تهران از شورای شهر دمبل و زورخانه ای خسته اند. حوصله سردارهای بازنشسته را ندارند و دلشان از حادثه پلاسکو پر است.
2- تجربه فهرست انتخابات مجلس نهم و فهرست سی نفره  تهران نشان داده بود مردم حداقل تازمانی که اصلاح طلبان ظواهر را رعایت میکنند و مردم به آنها اعتماد دارند جواب میدهد.
3- اصولگرایان و نیروهای با سابقه راهکاری برای حفظ و بقای خود ندارند و نتوانستند ارائه کنند.
4- سید محمد خاتمی دو پیغام در بایکوت رسانه های حاکمیتی  در خصوص لزوم شرکت در انتخابات و در اینستاگرام و یوتیوب منتشر کرد و اینهمه رای به نفع اصلاح طلبان به صندوق ریخته شد. این موضوع نشان می دهد حصر خاتمی و یا حتی موسوی و کروبی باعث تقویت جایگاه مردمی شان شده است.
5- فرجام راه بحران اصلاح طلبی و فتح یک به یک محل های قدرت و تصمیم گیری به کجا میرسد؟ آیا  اصلاح طلبان میتوانند در شورای نگهبان ،صدا و سیما ،سپاه پاسداران، قوه قضائیه و سایر نهادهایی که با رای مستقیم مردم انتخاب نمیشوند هم نفوذ کنند و صاحب تصمیم و قدرت شوند؟
6- چقدر احتمال اصلاح طلبی زدگی ممکن است در مردم  بالا رود و آیا  حکومت های ائتلافی بهتر از یک صدایی نیست؟
7- آیا  دولت دوازدهم دولتی مشابه دولتهای قبلی است ؟آیا عمق نفوذ و  فشار برای امتیاز گیری به واسطه و با مطالبه آرا  ریخته شده در صندوق بیشتر نخواهد بود؟

این هفت سوال عمیقا  این روزها برایم مطرح است.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

جان دادن روی زبری آسفالت

ما دونفر بودیم. گنگ خواب نبودیم. مست از باده و دیوانه از لذت نبودیم. گردنه را سرازیر شدیم. خلاصی نفس داری به ماشین دادیم. گذاشتیم باد خنک فیروزکوه بخورد به رادیاتور و آب را خنک کند و بپیچد توی موتور و روغن را ویسکوز تر کند. تا چرخ دنده ها سرحال بیایند. کیفور شوند. پیستون شلخ شلخ نکند و دمی بیاساید. بعد دوباره دنده دادیم. دنده 4 سراشیبی بود نمیشد دور زیاد به ماشین داد.موزیک گوش میدادیم. نرم و لزج پایین میراندیم. مملو از حس مردانگی بودم. حس مسئولیت و راندن توی جاده ها. از تجربه ناب زیستن ،سفر رفتن و بار و برگ گشودن. شاد بودم. تک و توک ماشین ها و کامیون ها باری به سمت تهران در حرکت بودند. از دور دیدم که از جاده رد شد . خاکی حدفاصل دو آسفالتی رفت و برگشت را لوکه تا نزدیک خیابان  دوید . دلم هری ریخت میسوبیشی اوتلندر نمی دیدش و با سرعت میراند . لحظه ای مکث کرد و به تاخت برگشت. به حواس جمعش آفرین گفتم. آمد پشت تریلی وسط جاده ایستاد. شل کردم که به ارامی از سمت راست جاده رد شوم. با تقریب سرعتش حین رفت فکر میکردم اگر هم بدود به ما نمیرسد. دنده را  پنج کردم سریع تر رد شوم. مثل تیر از پشت کامیون رها شد به تاخت آمد سمت ما منتهی علیه ترین جای جاده ، یک وجبی گاردیل رفتم . سرعتم را کم کردم. آمد و آمد و ... 
یا ابوالفضل گفتم. ماشین  تاب خورد. جلوتر زدم روی ترمز. سرهمه حتی خودم داد کشیدم ... دست و بالم میلرزید. تاب برگشتن نداشتم، دل رفتم هم . 
پشت ماشین  راه رفتم جاده و کوه و بیابان و آسفالت با هم قاطی شد. تف کردم . لرزم گرفت. کشته بودمش. تکان نمیخورد. سرش خورده بود جایی پایین رکاب و نزدیک گل گیر.  حرفش را زده بودم. موقع رفت گفته بودم چقدر دلم ریش میشود حیوان هایی که توی اتوبان  موقع رفتن به کار میبینم که تلف شده اند. حالا خودم یکی از همین ها را کشته بودم. زیرش گرفته بودم. له اش کرده بودم و خودم و  بخت و سگ و جاده فحش میدادم. آنجا پنجاه متر عقب تر مایلر اُخرایی رنگ از گردانه را رد کرده بود سگی که دهنش کف کرده بود بود زبانش زبری آسفالت را لمس کرده را  به هیبت توده ای سخت دید. به راست گرفت که زیرش نکند بعد مارا دید که  فلاشر میزدیم و  کنار گاردیل ها را می رفتیم و تف میکردیم. مایلر فرمان داد که به ما نزند. مجال ترمز و معکوس کشیدن نبود. بوق زد از آن بوق های خوار و مادری. که چرا اینجا پارک کردید. فرمان داد. وزن  مایلر آمد روی کمک فنرهای چپ لنگر انداخت  میلیمتری از کنارما رد. شد .جلوتر از ماشین رو به  سگ در حال جان دادن مرگ را دیدم. دستم  به وضوح میلرزید. زانوهایم خالی بود. مفصل بی قید. هر آن بود که مثل پینوکیو از زانو خم شود و بیافتم. سوار ماشین شدم. گازش را گرفتم. توی بریدگی ده بیست متر جلوتر کامل رفتم داخل . بغض را با اب فرودادم. سیگاری گیراندم. و به راننده ای نگاه کردم که سگ را  تا کنار جاده کشید.


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

ریاست جمهوری به مثابه تک چرخ زدن در جاده یخ زده

خبرآنلاین ویدیویی از کاندیده های اولین دوره انتخابات  ریاست جمهوری در ایران منتشر کرده بود. که در آن کاندیده ها به بیان شعار های خود می پرداختند. از آنجا که بعضی از اسامی و شخصیت ها را خوب نمیشناختم شروع به جستجو در باب اسم و رسم و شهرت کاندیده ها کردم. این فضولی سیاسی اتفاقا مرا ترغیب کرد که بفهمم سرنوشت کاندیده های اولین دوره ریاست جمهوری چه شده است. الان  کجایند و چه میکنند.

1- دکتر حسن آیت  : عضو مجمع خبرگان قانون اساسی،نماینده دور اول مجلس شورای اسلامی در 14مرداد 1360 به دلایل  نامعلومی در تهران ترور شد. خیابانی در نارمک تهران  به اسم ایشان نامگذاری شده است.

2- صادق قطب زاده : اولین  رییس سازمان صداوسیمای جمهوری اسلامی ، به دلیل سیلی زدنش به اردشیر زاهدی در زمان دانشجویی در امریکا ،از این کشور اخراج شد و با  کمک مصطفی چمران به نجف نزد آیت اله خمینی رفت. در سال 24 شهریور 1361 به حکم آقای ری شهری و به جرم بر اندازی نظام و بمب گذاری در منزل امام اعدام شد.

3- داریوش فروهر : دبیر کل نهضت ایران و وزیر کار در کابینه دکتر بازرگان ، به همراه همسرش پروانه اسکندری در روز اول آذر ماه 1377 طی ماجرایی موسوم به قتل های زنجیره ای در منزلش به قتل رسید. 

4- سید صادق طباطبایی : سخنگوی کابینه دکتر بازرگان و معاون وزیر کشور در همه پرسی سال 58، به علت نسبت خویشاوندی اش با  امام موسی صدر و خانواده امام  همواره  مورد توجه و احترام بود در سال 1393 در دوسلدورف آلمان دیده از جهان فروبست .

5- احمد مدنی : اولین وزیر دفاع جمهوری اسلامی و نماینده دور اول مجلس ، در سال 1384 در کلورادو آمریکا دیده از جهان فروبست.

6- کاظم سامی :اولین وزیر بهداشت جمهوری اسلامی و رهبر جنبش انقلابی مردم ایران (جاما) در سال 1367 در تهران به دلایل  نامعلومی کشته شد.

7- حسن ابراهیم حبیبی : وزیر ارشاد دولت بازرگان ،وزیر علوم در دولت میرحسین موسوی، رییس فرهنگستان زبان و ادب فارسی در سال 1391 در تهران دیده از جهان فروبست.

8- ابوالحسن بنی صدر : بنی صدر سمتهای زیادی در بدو پیروزی انقلاب و در دستگاه های اجرایی داشت. نخستین  ریاست جمهور ایران که از حمایت آیت اله خمینی برخوردار بود اما به تدریج دچار جهت گیری هایی با نیروهایی انقلابی شد و سرانجام از ایران گریخت و در حال حاضر در پاریس ساکن است. 

بین 8 نفر کاندید سرانجام ابولحسن بنی صدر با کسب بیشترین آرا رئیس جمور شده و احمد مدنی نیز رتبه دوم بیشترین آرا را بدست  آورد. هرچند دوران  ریاست جمهوری بنی صدر با جو انقلابی و مشکلات پیش رو کشور زیاد دوام نیاورد اما مهم تر از هر چیزی برای من این بود که چهار نفر از هشت نفر یعنی  50%  نمایندگان ریاست جمهوری  به قتل میرسند. یک نفر برای حفظ جانش از کشور می گریزد و یک نفر دیگر نیز رفتن را بر ماندن ترجیح می¬دهد و تا پایان عمر در آمریکا سکنی می گزیند.

بین  7 رییس جمهور و یک نخست وزیر تاریخ 39 ساله انقلاب اسلامی نیز یک فراری ، یک شهید، یک محصور  سه ممنوع تصویر  و دو رد صلاحیت  برای ادوار بعدی آمار تکان دهنده ای است که ریاست جمهوری را  جزء مشاغل خطرناک قرار میدهد.

اینکه انتخابات تا چه حد برای کشور در حال توسعه ای چون ایران مهم است جای خود و اینکه  اصلا ریاست جمهور در قیاس ریاست جمهورسایر کشورها چقدر دارای اختیارات و توان  سیاسی و اجرایی است هم  بماند . آنچه برایم  مهم و جالب بود اینکه وقتی آمار رئوسا جمهوری در ایران اینقدر تکان دهنده و وحشتناک است چرا  کاندیده ها  به هر حربه ای برای از میدان به در کردن رقیب خود انجام میدهند وچرا  ما  مردمانی نیستم که  پرسش کنیم و در مورد علت این همه خشونت  در برابر رجل سیاسی سوال کنیم.

+ برای اطلاعات بیشتر اینجا را بخوانید.

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

devils are in the details

از همین جا آغاز کنیم. از 15 اردیبهشت که چند کیلومتر راه را کوبیدیم با دوستان رفتیم که سری به نمایشگاه کتاب زده باشیم. همه راه رفتن و گشتن و دور زدن بعد دست خالی برگشتن . باران رگباری بهار و مشکل همیشگی زیرساخت و تاسیسات ضعیف که نمایشگاه را تعطیل کرد. همزمان توی ترافیک چند ساعته داشتیم  مناظره را گوش میدادیم. دور دوم مناظرات انتخاباتی کاندیده ها به زشت ترین شکل ممکن همدیگر را هدف حمله قرار می دادند. فرقشان با دعواهای جاهلان کلاه مخملی صرفا فحش های مودبانه تر بود. فکر میکنم دلیلش بحث کیفیت است. ما به کیفیت نمی اندیشیم . نه تفکرمان ،نه در کلاممان نه در اجرا و کارمان. 
شهر آفتاب را  در جنوب تهران ساخته ایم در مسطح ترین  مکانی که امکان ساختش بود. با کلی فضای خشک و خالی که  بیش از 9 ماه سال تشنه آب است. از طرفی بنای کهنه و فرسوده هم نبوده که  نقشه ای ازش موجود نباشد یا ندانند باید چه کار کند. بیابان بکر خدا. 130 هزار متر مربع  فضا که قرار است به 250 برسد اما  به قدری در اجرا  ضعیف  که رگباری بهاری ویرانش میکند.
مسیر دسترسی اش  تا روز دوم نمایشگاه در حال تغییر است و یک جور سرگردانی در شکل جانمایی و  ارائه امکانات به چشم می آید.
روی پوسترهای نمایشگاه کتاب عدد 30 نشان داده شده. جشنواره فجرمان هم حدودا  همین مقدار قدمت دارد، اکثر جشنواره های دولتی عمر  بیش از سه دهه (عمر انقلاب) را به دوش میکشند اما در اجرا و کیفیت مثل سه ساله هابرگزار میشود.
عمیق ترین مدیران فرهنگی کشور موقع حرف زدن از یک رویداد فرهنگی متراز و  تیراژ را بیان میکنند. موقع آمار گرفتن تعداد بازدید کنندگان را  میشمارند. گمانم تفاوت ما با نمایشگاهی مثل فرانکفورت،لیسبون، شانگهای و ... در همین  رسیدن به کیفیت باشد.
به اینها که فکر میکردم کاندیده ها در مورد انقلابی گریشان  داد سخن میدانند. فارغ از اینکه  بدانند یا بفهمند که  انقلابگری توزیع  شربت با پارچ نیست. 
انقلابی گری ساخت مدرسه با اجر فشاری برای کپر نشینان هم نیست. توسعه رسیدن به تفکر توسعه و کیفیت است.
کاش اینقدر رشد کرده بودیم که معیار انتخابمان متملقی نباشد که بهتر است چطوری مناظره را  به نفع خودش تمام کند.
- عنوان متن از ضرب المثلی آمریکایی
۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

Crashing Down To The Earth

عاشورا بود و آدم ها ویلان خیابان و کوچه ها بودند. راننده هااز وضعیت درهم و برهم غرغر می کردند. و سیاهی چسبیده به افق بود. دود اسپند بود و بوی نذری .آنجا درست توی سبزترین چمن های دنیا ان دو جوان علف میکشیدند. و از جاودانگی حرف میزدند. احال خوبی که بهشان دست داده بود و  به دنبال فتح عمیق ترین حس های دنیا بودند. برایشان مظلومیت و  دالام دیمبو و صداهاهم برایشان مهم نبود. یکیشان یک سویشرت سبز یشمی تنش بود که رویش با خط عجیبی توشته شده بود CRASHING DOWN TO THE EARTH.
۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

دل نامه


عصر سرد مه آلود زمستان . روی شیب تپه ای خوشنام با زمینی سرد ما گرم ،بغل هم نشستیم و بی زبان حرف زدیم. حرفهایی سبز. حرف زدیم نه از هردری ، عاقلانه تر،  زور نزدیم هدفمند باشیم حرف زدیم و آخرش نمی¬دانم چه شد که بحثمان به شما کشیده شد. حرف شما وسط آمد.بهم گفت در بند نباش. آنکه دائم دنبال خواست مخاطب بوده همانی بوده که خیلی زود از سمت مخاطبش رها شده.ایده داشته باش، ایدولوژیک ها آدمهایی را به سمت خودشان می کِشند و عاشق های  میلیون ها را به دنبال خود میکُشند. فرق بین  این دوفعل در ضم و کسره نیست . در اختلاف دو حس در قلب است. بازی غریبی است همه می¬دانند اما تن می¬دهند. این  فلسفه غنیمت دانستن دَم است . زندگی در حال استمراری . گور پدر ماضی بعید و بیخیال آینده .
این شد که گفتم برایتان بنویسم . چند خطی برای شما که عزیزانید. شما  که دعوت شدید. شما که خودتان پی لینکی کشیده شدید. شما  که  دوستی بهتان گفت پاشید بیایید دور هم باشیم یا  شما که  روزی پی حرفی،عکسی ،شعری آهنگی ته ته دلتان  چیزی لرزید انگشتی روی صفحه روشن گوشی لغزید و ماندگار شدید.
خواستم  حرف هایم را برایتان بگویم با  پیرمردی که روی خوشنام ترین  تپه جان  خاک بود. با زمینی سرد در عصر یک روز سرد زمستانی.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

حاج صادق خلخالی

خاطره اش مثل روزهای دوران آن خانه درندشت و صحبتهای بابا با لحن یواش است. همه جوانان عصر ساواک صحبتهایی دارند که یواش می گویند و روی هجابه هجایش تاکید می کنند. بچه تر از آنی بودم که بفهم بابا چه میگوید. خلخالی کیست یا چه شکلی دارد.فقط می دانستم از آنهایی است که اگر توی کوچه دیدم باید از دستش فرار کنم و با همه سرعت فرار کنم تا بهم نرسد چون آدم خطرناکی است. شروع خلخالی برای من  همین جملات یواش بابا بود موقع خوردن شام وقتی برادرم که تازه پشت لبش سبز شده بود از کتابهایی که مناسب سن اش نبودند میخواند و یک خروار سوال بی جواب توی ذهنش بود. آن اقا چرا فلانی را کشت؟ قطب زاده که بود؟ مهندس بازرگان چرا استعفا داد ? بابا از سرمتانت و تا جایی که میدانست جواب میداد وهمیشه توصیه به بی طرفی و عدم بیان  ظرات سیاسی میداد.بابا معتقد بود ما نه زنده به شاه بوده ایم نه مرده به  انقلاب . ما از روز ازل به سختی زندگی کرده ایم و کار کرده ایم و کار کرده ایم تا بتوانیم روی پای خودمان بایستیم. این کار کردن هم تفاوتی قبل یا بعد انقلاب نکرده.

همه اینها اتفاقات ماند تا سالها بعد که آن فیلم کیارستمی را دیدم. "قضیه شکل اول ،قضیه شکل دوم " که بعدها به اسم یک مسئله و دو راه حل تغییر نام داد.

توی آن فیلم یکی از نفراتی که در مورد آن قضایا صحبت می کرد خلخالی بود. بی تردید هم حرف میزد مثل همه قضاوت هایش حکم می داد و عجول در اجرا بود. یک سال بعدترش مستندی از تخریب آرامگاه رضا شاه را دیدم که حکم تخریب به امضا خلخالی رسیده بود. و چند نوبت  بر روند تخریب نظارت داشت. ایده اصلی اش هم همین بود که اینجا خانه فساد میشود. چند سال  بعد همین محل پایگاه عده ای سلطنت طلب میشود.

و آن همه روزنامه دیواری سالهای مدرسه که گاهی عکس جسد هویدا ، نصیری ، اویسی و جهانبانی همه به حکم قاضی شرع ؛محمد صادق خلخالی بود.  تا کشتن پری بلنده روسپی لوطی مسلک شهرنو تهران که به همراه چند روسپی دیگر حکم مفسد فی الارض بودنشان را محمد صادق امضا کرد و از دم تیغ گذراند.


این اواخر هم که خبر رمز گشایی استاکس نت آمد و کدرمز تاریخ اعدام حبیب القانیان ، سرمایه دار وکار آفرین مطرح کلیمی بود  باز  یک پای قضیه  حاج صادق بود و حکمش که  صاحب ساختمان پلاسکو تهران و اولین کارخانه دار تولید پلاستیک در ایران را  هم از دم تیغ گذرانده بود.

شاید درخشان ترین حرکت اش (البته از نظر من) همکاری با تروریست معروف مکزیک کارلوس بودبرای ترور شاه مخلوع که با هلی کوپتر و در زمان اقامت شاه در مکزیک رخ داد، بود. بقیه کارهایش واقعا  جلادی بود. جلادی به معنای واقعی کلمه.

با یک حساب سر انگشتی حاج صادق  فقط 50 و چند نفر از سرشناسان سیاست و اقتصاد را از پای چوبه دار فرستاده بود. حالا چند نفر کارگر و مجاهد و فدایی اعدام کرده دیگر خدا داند.

اولین حاکم شرع انقلاب راه بسیاری از هم مسلکانش در کشورهای انقلاب زده را طی کرد . تا آن جمله معروف کامو میگوید " انقلاب های بدون پشتوانه فرزندان خود را می بلعند را یکبار دیگر اثبات کند." 

میگویند در اواخر عمر خلخالی آدم دیگری شده بود خبر از دست دادن مشاعرش آمد،بعد گفتند توبه کرده حتی مصاحبه ای ازش پخش شد که در در آن از صدام حسین بعثی حمایت کرده بود و گفته بود برخلاف آنچه که روایت شده صدام آدم بدی هم نبوده و خدمت کرده است. خلخالی در اواخر عمر به شدت از مواضع حسنعلی منتظری دفاع کرد و خود را  مقلد اون میدانست . اما همه اینها باعث نشد کسی راجع او تغییر موضع دهد یا حتی از او که در ده هفتاد امکان فعالیت سیاسی داشت استفاده کنند. و بالاخره خلخالی در شامگاه عید فطر سال 1382 از دنیا رفت . 

ذکر همه این مصیبت ها نه فخر و بیان برازندگی صادق خلخای در اعدام بود نه بی بته بودن عده ای در عصر خلخالی ، فکر میکنم که مثل خلخالی توی این عصر و این زمان هم هستند. دوست ندارم واقعا 40 سال دیگر یکی قد همین  سن و سال  خودمان بیایید با ابزار سرچ در آن زمان  که نمیدانم چیست . بنشیند و قطعا اطلاعات بیشتری از مرتضوی و صلواتی و  .... سرچ کند و دست آخر ما را  آدمهای بی بخار روزگاری بداند که میدانستیم درست چیست و عمل نکردیم.

والسلام






۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱
Hamid Oo

برای قشنگی،قشنگم.

چند روزی است به بهانه ممیزی و جلسه بازبینی مدیریت همه افتادن به صرافت تکمیل مدارک و مستند سازی و هزار یک نمیدانم چی دیگر. خلاصه بساط کاغذ A4 داری ؟ و  فلان چیز چه تاریخی انجام شد؟ گرم ِگرم است. بعضی هم این وسط خرده حسابهای شخصی شان را دارند صاف میکنند و یعنی وقتی به دلیل سمت و پست سازمانی شان لای یکی از برگه های  سیستمی امضاشان لازم است یا وقت مراجعه نمی دهند یا میروی و هزار و یک جور ادا و اطوار در می آورند. 

یک دوست و همکار قدیمی داشتیم می گفت توی هر سازمانی وارد شدی برای اینکه سر رشته کارها دستت بیایید اول ببین سطح مستند سازیشان تا چه حد است . بعد که آنها را دیدی بپرس برایشان گواهی های مدیریت کیفیت و ایزو و ممیزی چقد مهم است . از نظر این  دوست مهندسم شرکتها و سازمان ها در این موضوع به چهار دسته تقسیم میشوند:

نخست آنها که هم سیستم قوی دارند هم گواهی های معتبر و کار سیستمی سرلوحه تمام کارهایشان است. این شرکت ها نادرند.

دسته دوم آنهایی اند که شاید سیستم  فشل و  کاتوره ای دارند اما خروار خروار گواهی کیفی و آهان تولوپ بسته اند به خودشان ،این دسته فراوانند.فراوان آقا.فراوان.

دسته سوم ،عکس دسته دوم کاملا بی ادعایند. علاقه ی به تاییده و گواهی نامه هم ندارند ولی سیستمشان را منظم و شفاف بار آورده اند . این گروه هم کم اند اما کار کردن در این جور شرکت ها لذت بخش و  ساده است.

دسته چهارم که الهی قربانشان بروم  مشمول هیچ چیزی نمیشوند. حیات شان عاقبت یزید است. یعنی نه سیستم دارند نه گواهی و نه تاییده خاصی. در این شرکت ها واژه "حالا امروز رو بگذرانیم "زیاد میشنوی. از دم درشان هم رد نشویید چون  اگر تیری ، میخی چیزی سقوط کند توی ملاجتان  خرج دوا دکترتان هم پای خودتان است.

مثل ما هم شده ملغمه ای از همه این شرکت ها مدیر گمان میبرد آن دسته اولیم،رئوسا فکر می کنند دسته دومیم، سرپرستان دنبال اجرا، دسته سوم اند ولی سازمان از بیرون شبیه ،سازمان های دسته چهارم به نظر می آید.

این شده است  که وقتی از پرسنل می پرسی ایزو چیز خوبی است  میگویند معلومه که چرته فقط خون ما را توی شیشه میکنید و وقتی از بیرون سازمان میپرسی بنظرت این  گواهی کیفی که  اسم و رسمش روی مندرجات محصول آمده برای چیست ، خیلی محتمل است  طرف به شما بگوید برای قشنگی، قشنگم.

یعنی حکایت ادمها در مواجه با برون داد: حکایت آن مرد عامی است که پرسیدند نظرت درباره ی یزید چیست و گفت خب یک چیزهایی میگویند ولی اگر الان نبود نه م  چند روز تعطیل بودیم نه این همه غذای مفتی پخش میکردن . پس نتیجه میگیریم یزدید ادم خوبی است چون اگر نبود این بساط محرم هم نبود.

و خب بی جانب داری فر کنی انهم حرفی است دیگر.

امیدوارم ممیزی هم زودتر شرش را  بکند و مثل ادمیزاد هر سال در وقت و موسم معین خود بیایید و برود.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

china town



快乐是最大的勇气和智慧!——三毛

Happiness is the greatest courage and wisdom! - Sanmao



به حقیقت طلب قول داده بودم به خودم هم، که بروم  بنشینم آب هندوانه زیاد بخورم شرح این سفر مالیخولیایی وار به چین را بنویسم. این هفته تمامش کردم کمی فیلم و عکس منتخب جستم که قرار است  اضافه کنم. این  پست و این جمله را  به عنوان شروعی برای اتفاق بپذیرید. تا  به اصل  ماجرا  برسیم.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

بیست و هشتم مرداد

بیست و هشتم مرداد 95 تهران به همان دم داری سال 32 بود. پنجشنبه بود و قید اضافه کار را زدم و خواستم کمی خودم را دریابم.خاصه در این ایام بی حالی و ول انگاری، دیدن دوستی و صحبت با آن و بعد نهار و سینما. آدم باید وقتی شش روز هفته می رود هشتاد کیلومتر دور از محل زندگانی اش کار میکند باید هر ماه دست کم یک یکروز همچین کارهایی کند به سراغ دوستی رود و بنشیند پای صحبت اش و بی وقفه باشد. رستوران جدید امتحان کند،تثاتر ببیند یا سبنما برود کتابی نو دست بگیرد وگرنه لابه لای ادبار های این روزگار نو ؛ وسط همان جماعتی که نمیداند چطور در آن ناکجا آباد گرد هم جمع شدند می میرد. جسمش متحرک است اما روحش رسما می میرد.

این شد که بعد از یک خواب دل و درست راه افتادم رفتم یک دوست را دیدم. که کمی هم منتظرم مانده بود. بعد به اتفاق نهار را در رستورانی خنک و خلوت خوردیم. نهار من پیتزای خاصی بود که طعمش زننده نبود دلپذیر بود و سوپی که به  سایز معده من کم بود اما خوشمزه بود.

بعد نهار دوستم که قبل از ملاقات از کلاس چهار ساعته فرانسه فارغ شده بود نای تکلم هم نداشت بیشتر به یک خواب عصرگاهی قبل از روز تعطیل نیاز داشت. عذر خواست و از هم خداحافظی کردیم و من با اتوبوس خودم را به مرکز شهر و سینما رساندم. تعریف فیلم "من" را شنیده بودم و سانس هم به زمانم میخورد. بلیت خریدم .متصدی فروش بلیت سوتی داده بود بلیت فیلم دیگری برایم صادر کرده بود. خوب شد دیدم و بلیت را عوض کردم . تا  شروه فیلم 40 دقیقه ای وقت بودم و من سری به کتابفروشی زدم. لقمه دندان گیری بهم نرسید جز کاری جدید با ترجمه بیژن الهی و سینما جاده که مجموعه مقالاتی در باب سینمای جاده ای بودند و البته زندگی نامه دکتر مصدق.

اما توی همچین روزی دیدن تصویر مصدق  روی جلد کتاب و وضعیتی که هنوز بعد از شصت و اندی سال کسانی بی پیش فرض می پرستند و کسانی لعن و نفرینش میکنند. برایم غریب بود. سیلی محکم بود که امروز بیست و هشتم مرداد است و تهران هنوز از کوفه دلشوب تر است. آدمهایی بیش از دوهزار روز در حبس اند و تحت نظر و ما نگران ناداوری و قضاوت مصدقیم. بنظرم واپس گرایانه است دکتر هفت کفن پوسانده تفکر دکتر هنوز زنده است ما داریم شوره زار را پی چی شخم میزنیم؟ هنوز شعبان بی مخ ها با کاپشن حول شهر میچرخندند و پی گزک از کسی اند که بگویند دیدی فلان شد و بهمان شد. دکتر اما لای هوچی گری ها نیمه روشن نیمه تاریک هدفش را دید میزد و به هر بهانه ای بود پی اش میرفت. بگذریم که مذهب ها این وسط مسیر برایشان هدف بود نه اصالت ماجرا و رسیدن به آخرش. همین هم شد که وقتی بیست و پنج سال  قبل تر از انقلاب پنجاه و هفت اشت کاسه و کوزه شاهی به هم میریخت مرغانه پایش را در یک کفش کردند. رو گرفتند که مصدق فلان است و بهمان.

درد دل زیاد کردم. برای منی که سی و خرده ای سال بعد از کودتا زاده شدم  انگاری ماجرا نباید خیلی مهم باشد. اما آنقدر با ریشه و جامع الاطراف است که گمانم برای کودکی که  امروز و شصت سال بعد ترش هم به دنیا امده مهم است. اصل تاریخ است. ناب  دل و درسته مانده. جذابیتش هم به این است که حکومت وقت رفته و حکومت فعلی برای  تقویت  بدش نیم آید حقایقی افشا کند و نشان دهد انها چقدر اخ و تف و لعین بودند.

فیلم و خانه و احساس های متفاوت از این روز غریب بود. به غایت غریب . اگر شما هم روزی از روزها 28 مرداد بود و تهران باز دم داشت و بغ کرده بود،خانه نمانید. سرکار هم نروید بروید کوچه ها را متر کنید و کمی هم شاید یاد مصدق باشید.همین.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

April 24th

نوروز 81 زویا پیرزاد میخواندم. همان زمان کتاب "چراغ های را من خاموش میکنم" بیرون آمده بود و سر و صدایی در ادب داستانی راه انداخته بود. توی آن کتاب  مختصر اشاره ای به  ارامنه و علت مهاجرتشان به ایران و اصفهان و اهواز کرده بود. در واقع مختصر موضوع  کشتار را در آنجا طرح کرده بود. این اتفاق و موضوع همزمان شد با  عید دیدنی رفتن در محله وحیدیه و میدان تسلیحات تهران و آشنا شدن با ادموند که دوست پسر عموی من بود . پسری صبور و نحیف و به غایت مهربان بود. زن عمویم  اکراه داشت پسرش دوستی ارمنی داشته باشد اما عمویم  ارامنه را درستکار تر از مسلمانان میدانست و معتقد بود آدم درستکار تری از وارطان یدک فروش خیابان سبلان پایین تر از چهارراه نظام آباد نمی شناسد. هرچند بنظرم مشروب های دست ساز که فوت و فن درست کردنشان را ارامنه بهتر از هر کسی میدانند و آن کباب های نرم و ترد هم در نظرگاه عمویم نسبت به ارامنه بی تاثیر نبود. فهم من از ارامنه و مهاجرت اجباری شان در سطح دوتا گل کوچیک و هفت سنگ با ادموند ماند تا اینکه تابستان 81 تصمیم گرفتم سر کار بروم. تازه محله مان را عوض کرده بودیم و در محل جدید کاسب معتمدی نمیشناختیم. یکبار که از نانوایی سنگکی بر میگشتم روی شیشه مغازه ی دستنوشته کج و معوجی با مداد نوشته شده بود شاگر پادو برای تابستان نیازمندیم. چندقدمی از مغازه و آگهی بی ریخش گذشتم تا گوشی آمد دستم که چه نوشته. برگشتم سر کردم  داخل مغازه، بوی روغن هیدرولیک و نم کولر و آب صابون رفت توی مخم. چند دقیقه همانطور معطل ماندم تا صاحب مغازه که قوز کرده بود پشت یک دستگاه تراش را پیدا کردم. سلام کردم. نشنید. دوباره و سه باره  سلام کردم. جوابی نداد.کمی خوف برم داشت. جلوتر رفتم. نگاه ماتش را از پشت عینک بزرگش بالا آورد. به من که مات با سه نان سنگک و هیکلی  نحیف وسط مغازه اش ایستاده بودم  نگاه کرد.نور یک یک لامپ صد افتاده بود توی شیشه عینکش و مثل دزدان دریایی یک چشم می نمود. 

یک چیزی را  آن طرف دستگاه فشار داد که بعدها فهمیدم خلاصی یا ترمز اضطراری است. محور بزرگ و سنگین دستگاه از صدا افتاد. تاتی تاتی کنان از پشت دستگاه بیرون آمد. یک تنضیف روغنی دستش گرفته بود و داشت انگشتانش را مثلا پاک میکرد. آمد و آمد تا دو قدمی ام ماند و بهم گفت : نان میفروشی؟ مانده بودم چه بگویم. صدایم تازگی دو رگه و گوش خراش شد بود اما مثل گوسفندهای سر بریده فقط صدای خر خر از ته گلویم بیرون می آمد. عرق به پیشانی ام نشسته بود. مردم و زنده شدم اخر سر با دست اشاره ای به  کاغذ روی شیشه کردم. ابرویی بالا انداخت و گفت اهان برای کارمیخوای. چند سالته گفتم شونزده. گفت تراشکاری کار کردی. به نشانه نفی سر تکان دادم. خانه نزدیک است؟ بگو بزرگترت بیاد؟

بماند که  چقدر زمان برد تا بابا را راضی کنم برود در مغازه  وساطت کند اما دست اخر  به ازاء روزی 2000 تومان قرار شد وردست سقراط ارمنی کار کنم. پیرمرد درشت هیکل با عینکی به غایت بزرگ و ذره بینی . اوایل تک واژه هایی میگفت که بهم بفهماند چه میخواهد. مثلا میگفت آب، کولر،چای، کولیس ،جارو..... و من باید میفهمیدم دقیقا  منظورش چیست. اما  رفته رفته که ماندم و سر وقت آمدم و رفتم بهم اعتماد کرد. بعد از نهار های کوچک و مختصرش که بیشتر شبیه میرزا قاسمی و تاس کباب بود روی یک میز فولادی سه ربع چرت میزد و من  مغازه را اداره میکردم.

بعد از خواب یک چای میخورد و با یک حبه قند و بیشتر از خواب هایی که میدید میگفت. یکبار که  آشفته و زودتر از خواب پریده بود،عرق به پیشانی اش نشسته بود. دسته عینکش را  میمالید ، سماور جوش بود یک چای برایش ریختم. کولر را خاموش کردم و برایش تنضیف نخی تمیز بردم که عرق پیشانی ورچیند. وقتی پرسیدم چی شد. چند ثانیه مات نگاهم کرد بعد گفت  خواب بدی دیدم. فکر میکردم خواب مرگ یا  اتش گرفتن مغازه  یا چیزی در همین  وادی باید دیده باشد. گفتم خیر است. گفت خواب پدرم را دیدم . بیشتر که گفت فهمیدم وقتی که  3 ساله بوده جلوش چشمش پدرش را کشتند. میخکوب شدم. صندلی فلز را جلو کشیدم و نشستم به شنیدن. چای را ریخت توی نعلبکی، استکان را  تویش چرخاند تا خنک شود. آورد دم دهانش و فوت کرد. یک قولپ که بالا رفت  ادامه داد. ترک ها  پدرم را  کشتند. مادرم مرا سوار قاطر از کوه و کمر می آورد.بهار بود اما کوههای اذربایجان برف داشت. مادرم  سیاه سرفه گرفت. به ماه نرسیده  تلف شد. من ماندم و کلی مهاجر دیگر که پای پیاده یا با قاطر راهی سوریه و ایران شدند. خیلی ها دخترهایشان را به زور بردند و هیچوقت  کسی ازش خبری نگرفت. اینجا با  خانواده آشنایان بزرگ شدم تا  بزرگ شدم و تراشکاری راه انداختم. خواندن و نوشتن  فارسی هم از نجمه خانمی یاد گرفته که ام القرا بوده و و مجلس زنان در محله سید نصر الدین تهران داشته.گویا  چند سالی با هزینه  خیریه و  پیش خانواده اقوام مهاجر زندگی کرده تا قدش به  یک دستگاه تراش رسیده و فرستادندش خ مولوی وردست یک تراشکار.

حالا که دارم اینها را مینویسم بهار 95 است و روی دیوارهای موزه هنرهای معاصر تهران پوستری چروکیده و آفتاب خورده میبینم برای یادبود کشتگان  فاجعه بیست و چهارم  آوریل ، سقراط مغازه اش تبدیل به یک فروشگاه فروش لوله و یراق آلات شده. کسی هم خبر ندارد که کجاست.  همان زمان هم بالای هشتاد سال  عمر داشت و دیابت امانش را بریده بود. اگر رفته است روحش شاد. همیشه وقتی میخواهم مثالی برای کسی بزنم که از  زیر صفر از  صفر مطلق شروع کرده و موفق شده ، سقراط را مثال  میزنم. برای من مرد بزرگ و دوست داشتنی است.

از ادموند خبری ندارم . از آرمن آرتوش کتاب پیرزاد هم مدت هاست سراغی نگرفته ام. اما امیدوارم برای همه آدمهای دنیا از ویتنام و ماکائو تا سرخوپوستان مکزیک و  بچه ای صحرا افریقا. دوست ندارم کسی بمیرد. کسی که  به فکر حذف فیزیکی می افتد ضعیف ترین ف ضعیفان است.


APRIL24TH


۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

یله بودن

یک دلیل کار نکردن توی ادارت و شرکت های داخل شهری یله بودن کارمندانش است. این را توی کارخانه جات و محیط های صنعتی کمتر میبینی. یا حداقل  نسخه  ضعیف شده تری می بینی تا دفاتر مرکزی و شرکت های بازرگانی. انگاری کلکسیون زن و مردهای مجرد و سن بالا و مطلقه و یله اند. وا میدهند. مثل  دیوار نمور خانه بی بی گل اند. نم زده است تا  کمرکش دیوار و به یک فوت بند است که هوار شوند سر کسی. توی این جور محیط ها وقتی یک تازه وارد می آید اول انگشت،انگشتری اش را نگاه میکنند. پی حلقه میگردند. بعد تر چیزی تعارفش میزنند. بعد تر لباسی خاص، چشم و ابرویی و حرف بی موردی که زمینه سازی شود. تازه وارد اگر به دل طرف (فرق نمیکند چه زن چه مرد) نشسته باشد وا دهد تمام است. گاهی هم وا نمی دهند.آدمهای سفت هم زیاد دیده ام. منشی های بزک کرده که  درون معتقد و سفتی دارند. اینها ستایش انگیزند. اما امان از روزی که وادهند. همین  ونک و اطراف و اکنافش پر از این جور شرکت هاست. دفاتر و موسساتی که درش باید دقیقا  خط و نشان داشته باشی . باید بدانی پی چی وارد میشوی وگرنه آلوده جو اش میشوی. 


بعد از سربازی صدجا رزومه دادم و فرم پر کردم. یکجا که برای مصاحبه رفتم. هیچ خانمی روسری سر نداشت، همه آقایون هم فکل کرواتی و عینک پنسی دسته استخوانی . حالا کلا  داشتند یک چیزی از خارج وارد میکردند  و چند برابر قیمت میفروختند، همین. یکجا هم  منشی رسما کت دامن داشت و خیلی علاقه داشت  صدایش را توی دماغش بندازد و عزیزم  توی جملاتش بچپاند.

جایی هم مدیر بازرگانی رسما بهم گفت تو خوشگلی و اگر بیایی خانم های اینجا  دیگر با ما کاری ندارند.

شنیدنش بر خلاف اینکه فکر میکنید اصلا شیرین نیست. خانم سی و پنج شش ساله ای که  14 سال از زندگی اش گذشته الان باید دغدغه زندگی یا احیانا فرزندانش را داشته باشد تا اینکه نقل مجلس و اسباب بازی مردهایی هیز باشد.


 شما را نمیدانم. شاید دوست داشته باشید بعد از کار بروید باشگاه،آموزشگاه ، مجلس دورهمی، سینما و الخ و با این تفاسیر دوست دارید کارمند ایت تو فایو (8am-5pm)  باشید و این یله گی یا دست کم محیط های این فرمی را ترجیح می دهید اما من ترجیح میدهم در کارخانه ها کار کنم. اینجا غیر از اینکه آزادی عملتیشتر است. آدمهای سالم تری دارد. جوان هایی که در سنین پایین تر ازدواج میکنند و برای داشتن زندگی بهتر واقعا تلاش میکنند. زنشان را دوست دارند. برای گرفتن پاداش و رضایتمندی کارفرمایشان حاضرند بیشتر کار کنند. برای نشان دادن محبت به خانواده شان حاضرند اضافه کار بایستند. هرچند گاهی  مورد سو استفاده هم واقع می شوند. هرچند گاهی خشونتشان به اوج می رسد. اما چیزی درونشان هست که بهش معتقدند. شدیدا.

والسلام


۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Hamid Oo

نمایشگاه

در حیرت دیدن این همه بنی بشر در آن صحرای محشر که همه روزه  صبح و عصر سرویس با سرعت از جلویش میگذرم بودم و گیج غرفه هایی که پیدا کردنشان برایم سخت بود. غرفه نیلوفر را جسته بودم ولی کتابی را که میخواستم نداشته بود. credit محدود بود و باید لیست های ثانویه و جایگزین  رو میکردم. مثل  خنگ ها  دور خودم میچرخیدم که بفهمم  انتشارات ماهی و نی کجاست. دست آخر از سالن زدم بیرون یک دور مجدد لیست را  دیدم . کتابهای جایگزین را انتخاب کردم و و راه افتادم. توی تاری دید که از آفتاب صلات ظهر جاده قم داشتم چشمه را جستم با دکوری به غایت چپ و چول و بد ترکیب اما پر از آدم . انگاری قلعه ای باستانی است از مخربوه های جنگ های صلیبی در بیزانس که سربازهای مسیحی آنجا ارتاق کرده بودند.توی آن هاگیر و واگیر اسم معین  فرخی را دیدم  و برف محض و بعدتر که با پیمان در موردش حرف زدم فهمیدم داستان های کوتاهش را چاپ کرده. کارهایش را در مجله داستان و یکبار مقاله ای در مورد بوف کور از او در روزنامه خوانده بودم.

همینطور چشم هایم روی کتابها می سُرید که باز اسم آشنای دیگری دیدم. نسرینا رضایی، سالهاست وبلاگش را میخوانم و غیر از مواقعی که  یک تک و بی وقفه غر میزند بقیه موارد درخشان و جدی مینویسد. کلمات را دقیق انتخاب میکند و همه چیز را خوب شیر فهم میکند.



نمایشگاه رفتن امسال  با آن تیپ اداری و رسمی  که بعد از کار و در مسیر کارخانه بود با گرمای غیر قابل تحمل هوا خوشحالی از دیدن دو کتاب از دوستانی هم نسل داشت و شعف جدید تر شدن در محل نمایشگاه . بگذریم که  مترو شبیه  کنسرو گوشت انسانی بود. که با گرم و بخار تنهای عرق کرده سترون شده بود.


برای معین و نسرینا آرزوی موفقیت های بیشتر دارم. برای دوستان دیگر آرزوی نوشتن های بیشتر و برای نمایشگاه کتاب آرزوی جا افتادن و بهتر شدن. قول میدهم کتاب هایشان را  بخرم و بخوانم اگر این امتحانات  لعنتی امانم دهند.





۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

لطف ها میکنی ای خاک درت، تاج سرم

سمینار را از دست داد. نرسیدم. رخوت روزهایم زیاد شده. و در وسواس بین نبودن یا خوب بودن . ترجیح دادم نباشم. از دست دادن چیزی به بهای به دست آوردن چیز دیگری. با توجه به شرایطم معاوضه عادلانه ای نیست اما خب چاره ای نمانده بود. به شدت دانشگاه گریز شدم و در یک ماه گذشته فقط یک نیم روز دانشگاه بودم.لای دفتر و دستک همباز نمیکنم. به سراغ کارهای دیگرم هم نمیروم. سراغ چیزی هم نمیروم اصلا دقیق نمیدانم موضعم چیست. از وقتی خاطرات افسردگی را خوانده ام حس میکنم افسرده شده ام.افسردگی شدید که مجال بروز و  بودن نیمدهد. این را هم فهمیدم افسردگی بیشتر سراغ کمال گرایان میرود. و در شاعرها خطرناک تر است. از وقتی فهمیدم  رومن گاری و ارنست همینگوی  و ونگگ، ویرجینا وولف ،سیلویا  پلات و چزاره پاوزه و حتی جک لندن از افسردگی خودکشی کردند از وقتی حال روز بهرام صادقی و چوبک و هدایت را خواندم هول برم داشت. حداقلحالا  فهمیده ام که هیچگاه در خصوص یک خودکشی قضاوت نکنم. اینکه همه کسانی که دست به خودکشی میزنند کار بدی میکنند درست اما اینکه واقعا در جدال بین بودن ونبودن کفه کدام سمت سنگین تر است  بنظرم کاملا مسئله ای شخصی است . تحمل آن سبک از  رنج و  فشار روحی طبیعی است که غیر ممکن است. 

حال من اما خوب است. من  بنظرم بیشتر به  اتفاق احتیاج دارم. به تغییر جهت تقعر زندگانی ام. مثل همان سفر سه روزه هفته قبل مثل خیلی اتفاق های ناب دیگر. دوستهای جدید. انگیزه های بالاتر. شاید هم تشویق شدن. یک ماه وقت دارم خودم را جمع و جور کنم وگرنه هر آنچه بر سرم بیایید با خودم است و این بار حق ام است.


roman gary


۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

فرمون فرمون که میگن توئی؟

دوسال پیش بود، یقین جوان تر بودم بیشتر مو داشتم و لاغر تر بودم. کت و شلوار از گراد خریده بودم با آستر یاسی که بوی خوب میداد. دو روز تمام از شش صبح تا ده شب از شمال شرقی تهران تا شمال غربی میرفتم. گریمور ، مصطفی مستور میخواند و در کف صدا بردار بود. صدا بردار پسر تپل و تنبل و خسته ای بود . آنقدر توی میکروفن سرفه و عطسه کردیم که گمانم کر شده بود.

کارگردان روزی سه پاکت سیگار کشیده بود و یک دسته مویش سفید شد تا ما بازیگر شویم. دکور سازها و آن خانم شلوار سنبادی که طراح دکور بود و بسیار حرفش برو داشت ،با ما مهربان بود. لباس رضا را پر سوزن کرده بود که درست توی تنش بشیند. به من میگفت صاف وایسا. میگفت خم شو یقه ات بازه بعد که سوزن از لبش میگرفت  میزد به یقه میگفت:" میزاشتن یه کروات میزدی ماه میشدی". فیلمبردار داشت خودش را میکشت بس که ما زمان بندی اش را به هم میزدیم. هر نوبت که ما خوب میگفتیم  فیلمبردار گند میزد و هر بار دوربین درست و دقیق حرکت میکرد ما تپق میزدیم و متن یادمان میرفت.

حالا که دوسال گذشته هر بار آن کلیپ چند دقیقه ای را می بینم دلم برای آن روزها و آن نهار های سرپایی و یخ ، چای و عطر و آن تجربه که هیچوقت فکر هم نمیکردم پیش بیایید تنگ می شود.

گمانم کارکردن در سال های آتی خیلیشبیه این فیلم تبلیغاتی است .الان شاید انسان های همه کاره بیشتر خواهان داشته باشند. مسئله اصلی این است  که کشور ما پر کار نکرده است. پر از فضای بکر با جای کار فراوان . منتهی وقتی هنوز نمیتوانیم با هم تعامل کنیم. خب معلومه که بی کار می مانیم. مهندس همیشه میگفت ایران کشور جایگاه های خالی و آدم های بیکاره. درست فهمیده بود که  قبل از تخصص اینجا  ارتباط درست است که جواب میدهد. ارتباط درست منظورم نه رفاقت های چشم کور کن که بدی و خطاها را نبیند است و نه آنقدر خشک و کج اخلاق که دائم در گیر شود. باید بشود بین همین این عوامل هماهنگی ایجاد کرد. باید مثل مدیر تولید آن کلیپ تبلیغاتی صبور بود، سنگ زیر آسیا و به هدف فکر کرد. باید بتوان با آدمها ارتباط برقرار کرد.

حاصل همه اینها میشود کار. به خط کش خوب و بدش فعلا کاری ندارم. اما حالا فهمیده ام  مدیری که بتواند بین جزیره های کاری پل بزند مدیر موفق است. اگر بتواند پل بزند و سپاسگزار عوامل تحت امرش هم باشد میشود مدیر خواستنی، اگر پل زد، تشکر کرد و رده های بالاتر از خودش را هم متقاعد کرد میشود مدیر ماندنی.

الان فقط اینها را  میدانم. شاید بعدها  خیلی چیزها عوض شود. شاید.

+ عنوان بخشی از دیالوگ  فیلم  قیصر ساخته مسعود کیمیایی- محصول 1348

+ ویدیو آماده شده را  میتوانید از اینجا ببینید.

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

ده فرمان - 1

1- حیوان نباشید.

اگر دختری از بد حادثه و از روی نیاز و به هدف استقلال مالی یا تامین نیاز خانواده اش، سمت منشی ، مدیر دفتر ،کارمند، برنامه ریز یا  مشاور شما میشود. بهش پیشنهاد سکس ندهید. اگر خودش  چشم چراغ میزد هر بلایی خواستید سرش بیاورید اما  وقتی فقط دارد کار میکند به عنوان همان جایگاه قبولش داشته باشید. اگر نمیتوانید جلوی خودتان را  بگیرید نفر را عوض کنید  اما هرگز به خودتان اجازه ندهید هر طور مایلید باهاش برخورد کنید. فکر هم نکنید فقط مردهای این کشورند که از این نادرست بازی ها دارند در همه دنیا این موضوع هست.

اینجا 

و اینجا 

وو اینجا

ووو اینجا 

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

آهسته وحشی می شوم*

نشسته بودیم پشت میزهایمان و داشتیم  کری های قرمز و آبی برای هم می خواندیم که سعید خبرش را خواند. چند دقیقه توی واحد سکوت شد. اشک توی چشمهای 7 مرد با ظاهری از سنگ لغزید. کسی پلک نمیزد مبادا که  خیسی چشمهایش خلاصی پیدا کند و قطره ای اشک بچکد و همه  به نازکی قلبش پی ببرند.  کجا ؟ چطور ؟ کی؟  بغض هایمان قلمبه واانده بود وسط گلو .یعد من عکسی از دختر بچه شش ساله و نازی دیدم که خبر میگفت بهش تجاوز شده ، کشته شده و در وان با اسید سوزانده شده.

دلم ریش شد. قلبم لرزید  به قدر همه خبر های بد 94 بد بود. حتی بدتر بوی گوشت و پوست  سوحته با اسید پیچید توی بینی ام. به اشک های بی امانش فکر کردم. به قلب کوچکش که بی وقفه میزد. خدایا چرا ما اینقدر قصی القلب شده ایم. چرا ؟؟؟ شش سالگی دختر، زمان شیطنت های قبل از دبستانش .  پز دادن نقاشی هایش به دوستان  آمادگی اش است. زمان خاله و عروسک بازی اش.  چه هول بزرگی است . تجاوز و چاقو و اسید؟ چندتا ستایش مانده چقدر  عقده ایرانی و افغانی و ترک و لر و کرد و عرب درونمان مانده است؟ حالمان خوب نیست. از خدا بخواهیم و تلاش کنیم که بهتر شویم.



ستایشقریشی

*عنوان پست نام رمانی است از حسن بنی عامری - نشر چشمه

۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
Hamid Oo

پسری که گوش نداشت

پسری که گوش نداشت، سیاه چرده بود و عرق از گردنش راه گرفته بود. دست  دختری دردست داشت  که کوچک بود و کفش های سفید به پا داشت و چقدر می شد فهمید که از نگاه عابران راهروهای پر باد و شلوغ مترو در عذاب است. فهم اینکه گوشش در سانحه ای از دست رفته یا به زخم گزلیک یک اوباش در آن  نیم نگاه که دزدکی بود تا مرد ناراحت نشود  امکان پذیر نبود. اما از خراش های روی ساعد و کنار شقیقه هایش می شد فهمید . از بین رفتن گوشش به نزاع نبوده بیشتر شبیه کشیده شدن روی سطح سمباده ای بوده است.  تصادف موتور، پرت شدن از اتومبیل در حال واژگونی ، افتادن از  بار وانت بار و کامیون...

مرد بی گوش  چه ون گگ باشد چه عربده کش پاسگاه نعمت آباد دست آخر جلب توجه  منفی میکند و خدا میداند این نگاه ها این پچ پچه های پشت سرش این همه انگشت  اشاره چه بر سر ادامه زندگی اش می آورد.

بهار امسال با خودم عهد کردم با  هر که تفاوتی با جمع زن و مردهای معمول دارد. مهربان باشم و با او فقط معمولی تر برخورد کنم.


۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

lifestyle

رسیدن به آنچه که در غرب lifestyle (سبک زندگی) خوانده می شود. فارغ از اینکه این سالم باشد یا ناسالم، علمی باشد یا تجربی و یا فصلی باشد یا دائم در پیرمردهای کشور ما بیشتر از نسل جوان جاری است. نسل پدر بزرگ های ما بهتر فهمیده اند که ساعت شش صبح بیدار باشند و نماز بخوانند. و قبل از ناشتایی سیگار نکشند و اگر هفته ای فقط یکبار هم حمام میکنند آدابش را به جا بیارند. اوایل فکر میکردم خب چون پدر بزرگ من در سنین بازنشستگی و بیکاری است این همه کار را منظم و پررنگ انجام می دهد ولی بعد که احوال جوانی اش را جویا شدم  فهمیدم که  برای هر کارش برنامه داشته. 
نمونه دیگرش همین بازاریان تهران خودمان . با وجود اینکه الان دیگر چیزی از آن  آن نسل حاجی های عقیق به دست و معتمد نمانده اما برنامه  کاریشان جالب و دقیق بوده است. 7صبح تا 4 عصر . روزهای پنجشنبه و جمعه و ایام عزا و نوروز تعطیل. شرکت در اعزا کسبه و ائمه معصومین واجب، هر کدام از اینها که گفته شد هم آداب و مراسم خودش را دارد.
این ها را فهمیدم گذری به سبک زندگی انسان ها در غرب کردم. شگفت انگیز ترین آلمان ها و اتریشی ها بودن. آنها را که خواندم فهمیدم نسل پدر بزرگ های ما هم خیلی علیه السلام نبودند و پیش آنها باری به هر جهت بار آمده اند. در خصوص ژاپنی ها بهتر است چیزی نگویم چون خارج از معیارهای متصور ما هستند. مصداق بارز دیسیپلین اند.
مثالش تصور برنامه های زمانبندی دبیرستان دکتر علی شریعتی منطقه 4 در دهه هفتاد و هشتاد خورشیدی است با  سایر مدارس دولتی این منطقه. تقریبا همه عوامل سایر مدارس هم معتقد بودند آن مدرسه بسیار منظم تر و با دیسیپلین تر از آنها هستند. حتی دیدگاهی که به یک دانش آموز متوسط شریعتی بود همان زمان به شاگرد اول های سایر دبیرستان ها نبود.

بیشتر که خواندم دیدم شکافی بین نسل جدید و قدیمی تر های این کشور به واسطه رشد ارتباط با غرب، خاصه امریکا اتفاق افتاده. فرهنگ ژاپن خیلی جلوتر این موضوع را دیده و خیلی سریع این موضوع را جز مذمت های اخلاقی به شمارآورد.

اما  واکنش ما به این شکاف فرهنگی چه بوده ؟ درست است که ما  از اول جماعت پول نفت خوار تن پروری بودیم. اما همینجا هم سعی نکردیم کم کاری را مذمت کنیم چه بسا  که آدم کم کار و فریب کار را آدم زرنگ دانستیم. دروغ را بد خوانده ولی هروقت گیر باشیم مصلحت میدانیم. و کار را تا وقتی واقعا  ملزم به انجامش نباشم انجام نمیدهیم.

اگرشما در ایران امروز تجربه تحصیل دانشگاهی داشته باشید، خصوصا در رشته های مهندسی و تجربی قطعا استادی میانسال یا کهنسال داشته اید که در غرب تحصیل کرده باشد. و قطعا یکی از آنها معیار هایی دارد که از نظر ما غیر معقول و یا  عقده خطاب میشود. اما وقتی پای حرف طرف مقابل هم بنشینیم آنها معیارهایی را دیده اند که برگشتن  به مملکت ابا و اجدادی شان  آنها در گردونه تضاد قرار داده. استادی داشتیم که اصل  اول پذیرش دکتری آزمون اطمینان از راست گویی دانشجو میدانست. استاد مفاهیم ساده را  چندین بار با ساده ترین بیان مطرح میکرد. گاها به لحن استهزا  خواهش میکرد فلان کار را که بسیار معمول است مثلا عدم تاخیر را رعایت کنیم. و بعد از آن هیچ تاخیری را نمی پذیرفت. اما ضمانت اجرایی حرفش به یک جلسه هم نمیکشید. و بعد ناراحت میشد. واقعا به هم می ریخت و کم کم به این نتیجه می رسید که باید چیزهایی را بپذیرد هرچند همه نکوهشش میکنند اما قبولش ندارند.
 همه اینها را که مثل پازل کنار هم میچینم میبینم این موضوع جز فرهنگ ماست. همانطور که خوبی هایی در فرهنگ خود داریم  بدی هایی هم داریم. اگر حیا و شهادت فرهنگ خوب ماست. رانندگی بد و دروغ گویی هم فرهنگ بد ماست. 
حالا خود دانیم که چقدر در ظرف زمان و مکان امروزمان میتوانیم با حفظ خوبی ها  به ترمیم بدی های روی آوریم. یا همچنان بی توجه به خوبی ها بر بدتر شدنمان اصرار ورزیم.
وسلام
۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

یحیی تارساز

آنچه در پی می آید یادداشتی بر نحوه مشخص شدن مقبره یحیی خان تار ساز است که در دهه 80 خورشیدی اتفاق افتاده. شیوه روایت و کنجکاوی نویسنده و مجریان این اتفاق همچنین علاقه شخصی خودبه ساخت تار و نوازندگی اشT باعث شد این گزارش را عینا به نص انشا نویسنده بیاورم .خواندش به دلیل جذابت موضوع و نحوه نگارش توصیه میشود. خصوصا اگر که دستی در آتش ساز و نوازندگی داشته باشید یا  علاقمند باشید. آنچیز که نظرم را  جلب کرد نگارش موضوع و مکتوب کردنش بود که معمولا خیلی در قاموس ایرانیان نمی گنجد و با آن خیلی ایاغ نیستیم.

گزارش به قلم امیرو منصور رضایی است  و انتشار آن در سایت استاد رامین جزایری است. امید است این دو بزرگوار از ما  بابت این  نقل مطلب راضی باشند.



مقبره یحیی تارساز

نوشته امیرمنصور رضایی

مقبره یحیی تارساز


اینجانب امیر منصور رضایی، در وقایع و اتفاقاتی که در جریان پیگیری و جستجوی مقبره استاد یحیی و سعی سازسازان پیشکسوت برای ثبت و قرار دادن سنگ مزار بر روی مقبره بدون سنگ استاد یحیی بود، حضور داشتم. گویا به علت فوت در چله زمستان و احتمالاً اختلافات خانوادگی(بین دو همسر وی) سنگی بر روی مقبره وی گذاشته نشده بود، که خوشبختانه با سعی و پیگیری خانم مریم اطمینان محل مزار کاملاً مشخص گردید، که در ادامه توضیحاتی در این خصوص داده خواهد شد.

در تاریخ پاییز هزار و سیصد و هشتاد و سه، خانم مریم اطمینان به کانون سازندگان ساز خانه موسیقی مراجعه کردند و ادعای پیدا کردن محل قبر استاد یحیی را داشتند(البته این موضوع در شماره بیست فصلنامه ماهور به تفصیل منتشر شده بود). او موضوع را اینطور توضیح داد؛که ایشان به راهنمایی استادشان آقای حمید سکوتی به عنوان تحقیق دانشگاهی در سفری به اصفهان برای شناسایی محل دفن یحیی با پسر ملکم (تار ساز)، وازگن دانیلیان و همسرش مانوش به صورت اتفاقی بر خورد می کنند. [همسر دوم یحیی، عمه ی خانم مانوش بوده است و وی در فاصله زمانی بیست سال به همراه عمه اش هر یکشنبه به سر خاک یحیی می رفتند و برای او دعا می خواندند، بنابر این به محل دفن یحیی کاملاً آشنا بوده است]. وازگن و مانوش او را به قبرستان ارامنه در دامنه کوه صفه میبرند، اما همانگونه که گفته شد سنگی بر روی مزار وجود نداشته، بنابر این برای قطعی شدن محل دفن و تاریخ فوت، به خدمت خلیفه گری (علیای کلیسا) می رسد و دفاتر کلیساهای محلات را بررسی می کنند و در نهایت در دفتر مخصوص ِ کلیسای نرسس مدارک دفن را پیدا می کنند.

طبق مکتوبات آن دفتر هوانس آبکاریان ملقب به یحیی در پنجاه و شش سالگی در 17 فوریه سال 1932 مصادف با 27 بهمن 1310 وفات یافته و در همان روز به خاک سپرده شده است (از آنجایی که تقویم ارامنه با تقویم گریگوری دقیق نیست باید برای یافتن روز دقیق تاریخ شمسی پیگیری دقیقتری نمود). امضای کشیش برگزار کننده مراسم ِ خاکسپاری نیز ثبت شده است.

بعد از مطالعه ی اسناد و مدارک، هیئت مدیره ی کانون ِ سازندگان ساز خانه موسیقی موضوع را برای پیگیری به هیئت مدیره ی خانه ی موسیقی ارجاع می دهند و خانه ی موسیقی آن را به میراث فرهنگی و میراث فرهنگی به وزارت ارشاد اصفهان ارجاع می دهد.

بعد از این نامه نگاری ها هیئت مدیره ی کانون سازندگان ساز که مراحل اداری را اینقدر طولانی میبینند دست به کار می شود تا خود موضوع را به انجام برساند.

– در سفر اول در اوائل دی ماه هزار سیصد هشتاد و سه آقایان فرهمند، جزایری، میرهاشمی، خانم سرمدی راد و خانم اطمینان به اصفهان میروند تا از نزدیک محل دفن را ببینند و سنگ قبری نیز برای استاد ِ تار ساز، یحیی، به سنگ تراش گورستان ارامنه سفارش بدهند.

با سفارش قطعی آماده کردن سنگ و با در نظرگرفتن تاریخ روز فوت یحیی برای برگزاری مراسمی کوتاه، در تاریخ بیست و پنج بهمن هزار و سیصد و هشتادو سه گروهی از دوستان برای گذاشتن سنگ مقبره استاد یحیی به اصفهان سفر می کنند و تمامی هزینه ها را اعضای هیئت مدیره کانون سازندگان ساز خانه موسیقی و چند تن از علاقه مندان متقبل می شوند. اما به علت سرمای هوا و نامناسب بودن فصل برای اینکار قرار شد تا فقط مراسمی مختصر توسط عده کمی برای قرار دادن سنگ مزار انجام شود و مراسم مفصل تر و کاملتری در اردیبهشت سال آینده (1384) ، برگزار شود.


درتاریخ بیست و پنج بهمن هزار و سیصد و هشتاد و سه، آقایان محمود فرهمند، رامین جزایری، بیاض امیرعطایی، پوریا، مرادی، حمید سکوتی، مرحوم فرزاد فرهمند (پسر محمود فرهمند)، امیر نصرالله، امیر رضایی، آراز امدادیان و خانم ها مریم اطمینان و غزاله سرمدی راد به سمت اصفهان حرکت کردیم. نزدیک ظهر به محل قبرستان صفه اصفهان رسیدیم. بعد از حدود هشتاد سال برای مرحوم یحیی سنگ قبری تعبیه شد و مشخصات سنگ قبر در همان موقع به دست استاد کار سنگتراش، آقای سورن میناسکیان حک شد. مشخصات به خط ارمنی نوشته شد و به پارسی این جمله حک شد: یحیی تارساز شهیر ایران. جناب حمید سکوتی بر سر مزار یحیی نیز سه تاری نواخت.

– سفر سوم : بعد از این سفر، جمع یاد شده تصمیم می گیرد که در تاریخ پانزده اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و چهار بزرگداشتی برای استاد یحیی در قبرستان صفه اصفهان برگزار شود. بنابر این تمام کارهای مربوط به بزرگداشت انجام میشود. از جمله کارت دعوتی تهیه می شود و برای تمامی سازندگان مطرح ساز و نزدیک به دویست نفر از موسیقیدانان شناخته شده و از جمله تمامی تارنوازانی که ساز یحیی داشته و سالها با آن زندگی کرده اند و مونس شب و روزشان بوده است فرستاده شد. جالب اینکه در روز بزرگداشت هیچ یک از آنان برای حضور در این برنامه قدم رنجه ننمودند، و تنها آقای کیهان کلهر نوازنده مطرح کمانچه در این مراسم حضور داشتند. در ساعات آخر، اداره ی ارشاد اصفهان با این مراسم مخالفت کرد(به علت اینکه برای مراسم ختم و پُرسه تابحال دلیلی برای گرفتن مجوز نبوده خانه موسیقی و اعضای این جمع به فکر درخواست مجوز نبودند) ولی دیگر کاری نمی شد انجام داد و حدود سیصد نفر از سازندگان ساز و دوستداران موسیقی از تمام نقاط ایران به اصفهان آمده بودند. در آن روز متولیان قبرستان صفه درها را بستند و از حضور شرکت کنندگان بر سر مزار یحیی خان جلوگیری نمودند. به راستی هنوز بعد از گذشت چندین سال این سؤال باقیست که مگر حضور در مراسم یادبودی در گورستان، منوط به داشتن مجوز میباشد؟ و چنین جمعی چه هدفی جز فخر به تاریخ و فرهنگ ایران زمین می توانند داشته باشند؟ که چنین هنرمندانی از خاکش بر می آیند و در این خاک میروند.

بعد از ساعاتی جناب استاد کسایی که از موضوع با خبر شده بودند همه دوستان را به منزل خودشان دعوت کردند ولی متآسفانه تا ساعات عصر از آن خیل عظیم فقط حدود پنجاه نفر باقی مانده بودند که همگی به منزل استاد راهی شدیم. استاد کسایی با درک بالای خود حس کردند که این جمعیت که برای بزرگداشت یکی از مشاهیر اصفهان به این شهر سفر کرده اند موجب کم لطفی قرار گرفته اند و خود یک تنه جور آن را کشیده و رنج خستگی را از تن آنان به در آوردند. حدود ساعت چهار بعد از ظهر پس از پذیرایی و خوش و بش با این جمع، استاد به نواختن نی پرداختند و آقای جهاندار هم ایشان را با آواز همراهی کردند. همچنین استاد کسایی یک تار از ساخته های دست یحیی خان که متعلق به خود ایشان بود را آوردند و این جمع با دیدن ساز استاد به روح ایشان فاتحه ای فرستادن و مراسم یحیی اینگونه به پایان رسید. باشد تا بزودی شاهد بزرگداشتی وزین و در خور شأن استاد یحیی باشیم.


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

قصه آدم ها

از یک ماه قبل ترش قرار گذاشتیم. دقیقا از همان موقع که شستمان خبر دار شده بود امتحان ها چون زاییدن دردناک و سخت است. قرار گذاشته بودیم بعد از آخرین امتحان برای چند ساعت هم که شده به چیز جز امتحان فکر کنیم و کار دیگر کنیم. اصلا امتحان آخری را به همین امید رفتیم دادیم که بعدش خلاص شویم و به آنچه فکر کردیم برسیم. امتحان تمام شد. ساعت سه عصر بود و خورشید کم رمق زمستان  در کشاکش افتادن و نیفتادن بود. با یکی از بچه های دانشگاه تا مترو آمدیم. از همانجا  زدیم تا مرکز شهر و بی هدف اما بی بار قدم زدیم. پیاده روی پهن انقلاب را در هجوم صداهای مزاحم و صحنه های مشابه قدم زدیم. از اتفاق هایمان گفتیم از روزگار سپری شده مان. از اینکه حس پیری داریم و دیگر نمیتوانیم ادامه دهیم.از خودش گفت و این  اتفاق نوید بخش صمیمتی زیاد است آنقدر که اعتماد را  برانگیخته که از خود بگوید و بداند که حرفش جایی درز نمیکند.

گفتیم و چای نوشیدیم و فراموش کردیم کابوس روزهای گذشته را .


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo