حمیدوُو بَرگ‌بیدوُو

برای روشنایی بنویس.

۳ مطلب در آبان ۱۴۰۱ ثبت شده است

امارت نشین ها : سفرنامه امارات متحده عربی

پیش درآمد:

5 ماه پیش در میانه تابستان 1401 خورشیدی (2022 میلادی) به پاس یک کار نیکی که برای یکی از مدیران انجام دادم یا شاید زور زدن هایم برای سر درآوردن از زیر و بم کار به یک نمایشگاه بین المللی تخصصی دعوت شدم. بزرگترین در نوع خود که بعد از دو سال وقفه بخاطر کرونا مجددا قرار بود در شهر ابوظبی برگزار شود.ابوظبی پایتخت سیاسی امارات متحده عربی است. امارات متحده عربی یک جزیره در شرق شبه جزیره عربستان است. به مجموع هفت امارت شامل ابوظبی (پایتخت)، عجمان، دبی، فجیره، رأس‌الخیمه، شارجه و ام‌القیوین  امارات متحده عربی گفته می‌شود. رییس امارات متحده عربی همیشه و به طور توافقی امیر ابوظبی است و نخست وزیر کشور همواره امیر دبی است. امارات متحده پیشینه طولانی در تجارت به ایران و یمن و عربستان سعودی دارد. اما امارت متحده امروزی که کشور مدرن و پر زرق و برق است.  تقریبا 50 سال پیش زمانی که شیخ زاید بن سلطان آل نهیان حاکم ابوظبی و رئیس امارات متحده عربی بود مسیر پیشرفت و تغییر در این کشور آغاز شد.شیخ زائد تصمیم سختی نگرفت. اما تصمیم او بسیار آینده نگرانه بود. درآمدهای نفتی امارات متحده به نسبت جمعیتش (در دهه هفتاد میلادی کمتر از یک میلیون نفر بوده است) زیاد بود. شیخ زاید تصمیم گرفت بخشی از این درآمد را صرف سرمایه گذاری بر زیرساخت های شهری و امور بهداشتی کند. درآمدهای حاصل از تجارت بین امارت نشینان با همسایگان شمالی و غربی و جنوبی را افزایش دهد. به همین علت شیخ زائد را معمار امارات نوین میدانند.شیخ زائد با پیشنهاد تشکیل امارات متحده  عملا به تنش های بین شیخ نشینان مختلف پایان داد و حکومت امیری که به شکل کودتایی به سرعت درحال تغییر بود را ثبات بخشید و از همه مهمتر امارات را به محلی برای توزیع کالا و انرژی و مسافر بدل کرد. سرمایه گذاری در زیرساخت های حمل و نقل و ترابری دریایی که نمونه هایش بنادر جبل علی و  راس الخیمه است از همان تصمیمات استراتژیک شیخ زائد است. فرودگاه های مدرن دبی و ابوظبی و العین در زمینه حمل و نقل هوایی و اتوبان سراسری شیخ زائد که امارت های مختلف را به هم متصل میکند نتیجه همان تصمیمات است.

پرواز ما به امارات به پرواز ماهان انجام میشد. اولین بار بود به دبی میرفتم. همکارم که 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo

آن سوی دیوار جاده‌ایست؛ حتی اگر شب باشد.*

اگر ازم بخواهند احوال این روزها را در یک کلمه بیان کنم واژه‌ای بهتر از "برزخ" نمی‌یابم. اوضاع و احوال ایران شده است بزرخی بزگ، نه راه پیش هست و نه پس. نه ظلم فرو می‌نشیند، نه مظلوم سکوت می‌کند، نه ظالم سر عقل می‌آید. البته که این چرخه بیم و امید در حال تضعیف کردن طرف ظالم دعواست. توی همین وضعیت، ده روز پیش خسته از سفری کاری به دعوت دوستی که بهانه نوشتن این سطرهاست به تئاتر دعوت شدم. "پرده خانه". آنقدر اسم سناریست اش وسوسه انگیز بود که فرق نمی‌کرد کارگردانش چه کسی باشد. دلم میخواست ببینمش. خاصه در این احوال  که خیابان های  تهران بوی باروت و اشک آور می‌دهند و سُرخی خون تازه، غالب بر تمام رنگ هاست.

پرده خوانی سال 1363 نوشته شده است. روشنگران و مطالعات زنان سال 1372 چاپ‌اش کرده و تئاتر هرگز فرصت کارگردانی توسط خود بیضایی در ایران را پیدا نکرده است. نمایش پر کاراکتری است در اطلاعات نمایش در سایت تیوال اسامی 55 بازیگر (البته با لحاظ بازیگر جایگزین) ذکر شده است اما دست کم 40 بازیگر روی صحنه در آن واحد در حال بازی بودند. قصه نمایش جذاب خواندنی است. لینک اش را اینجا می‌گذارم، اما توصیه میکنم دل و درست و پر و پیمان خود نمایشنامه را بخوانید. اما آنچه که اینجا و در این فرصت می‌خواهم به آن اشاره کنم در 3 بند خلاصه می‌شود:

1- من بهرام بیضایی را بازمانده نسل طلایی نویسندگان دوران یا از این دست تعاریف پرطمطراق نمیدانم. بیضایی در هر نسلی که باشد راه خودش را به پیش می‌برد. آدمی که به فن ادبیات مسلط و دیوانه تاریخ است نیاز به وکیل و وصی ندارد. می‌گردد ثقبه و سوراخ های تراژیک و درام تاریخ را کشف می‌کند و به رشته تحریر درمی‌آورد. انصافاً هم پر کار و پرمایه جلو آمده است. بنابراین اجرای تمامی نمایشنامه‌هایش چه در همان سالهای نگارش، چه امروز، چه سالیان آینده، جذاب و گیراست. تاریخ مصرف ندارد و برای هر انسانی که حواس سمع و بصرش کار می‌کند جذاب است. اگر فارسی زبان باشی یا فارسی را بدانی کیف اش صد چندان است. این امتیازی است که بیضایی به مخاطب فارسی زبان اش عرضه می‌دارد. جایزه ای بزرگ و درخورد.  کسی که فقط تاریخ یا نمایش بداند نمی‌تواند درکش کند اما اگر فارسی بدانی درک میکنی که دیالوگ ها مسجع است، ردیف و دستگاه موسیقی و نقالی سرجایش چیده شده است. و توازن دارند و یکجورهایی به رخ کشیدن زبان فارسی است.

2-گلاب آدینه چه در کسوت بازیگر نمایشهای بیضایی، چه در سمت کارگردان و گرداننده نمایشنامه ها آدم نزدیکی است. به متن وفادار مانده هرچند خیلی از صحنه صدای بازیگر به واسطه نویز سالن و صدای خیابان درست شنیده نمیشد اما میشد فهمید دیالوگ و منولوگ ها درز نگرفته. سعی کرده به متن وفادار باشد. این سختی را به جان خریده. برای تمرین‌ها وقت گذاشته است. نورا هاشمی  هم در نقش گُلتن به درستی جا پای  مادر گذاشته و گویی گلاب جوان است که اینچنین میانه صحنه می‌چرخد و بازی می‌کند. بازی بدنی و زبانی تکمیل و کم اشتباهی داشت.

3- نکته آخر پیرامون تاویل پذیری است. روزی که در نوفل لوشاتو به دیدن تئاتر نشستیم چند خیابان آنطرف تر جوانی توسط غلامان و داروغه‌چیان حکومت حاضر کشته شد. شب که خبر را شنیدم و با صحنه قتل فجیع زن پرده‌خانه مقایسه اش کردم چیزی جز این نمیشد متصور شد که ما همه لعبتکان سلطانیم. به خلعتی و درهمی از اون شادیم و شاید طومار و نامه ای هم نوشته که اگر روزی قراربر مغلوب شدن باشد همه مان را از دم تیغ بگذرانند. هرسلطانی قطعاً روزی خواهد مُرد. این حکم خداوندی و طبیعی است. ولی صبر کردن تا آنروز شایدخیلی دیر باشد. مهم این است که عین گلتن کیاست و درایت به خرج دهیم و تک نقطه ظعف را پیدا کنیم. ولو آن دم آخر کار به آن جا هم نرسد. 

به هر تقدیر باید از این قلعه مخوف جور و ستم رها شد. چرا که آن سوی دیوار جاده ایست حتی اگر شب باشد.

* عنوان پست برگرفته از متن نمایشنامه پرده‌خوانی-بهرام بیضایی

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

عزت نفس و نه گفتن

امروز دل کسی را شکستم. هیچوقت نخواستم دل کسی را بشکنم یا به کسی نه بگویم . اما همین نه نگفتن بلا های زیادی سرم آورده از کار و زندگی و روابط عاطفی تا بحران های روحی همه شاید از همین جا آب می‌خورد. اینکه حس یگانه بودن به کسی نداده‌ام، اینکه اکثراً فکر میکنند دایره ارتباطات ام آنقدر وسیع است که کسی تو تهران نمانده که ندیده باشم‌اش همه از همینجا آب می‌خورد. کسی هم ننشسته فکر کند من در خانه نشینی ها چه تنهایی مرگ باری تجربه کرده ام. از تنهای‌ام گاهی لذت هم برده‌ام. حتی بیش از وقتی که با جمع هستم. منبع الهام بوده است. بقول مارگوت بیکل: " دستاوردهای بزرگ زندگی همیشه در تنهایی عرضه میگردد." حالا شاید عذاب وجدانی باشد ولی دست کم پیش خودم حس سبکی خوشایندی میکنم. سه هفته پیش  یک دوست قدیمی را دیدم  که 15 سال پیش یکباره شاعری و کار مطبوعاتی و زن و زندگی را رها کرد رفت کنج عزلت نشست. جز انگشت شماری از  رفقا با کسی در ارتباط نیست. بیشتر وقتش را  پای کاری که دوست داشته و ان ابتدا هیچ هم ازش نمیدانست گذاشته و الان یک کارشناس و بازارگردان رمز ارزها شده. نمیخواهم او باشم درد زیادی را متحمل شده است. پارگی‌های زیادی را تحمل کرده. میخواهم عادی باشم. خودم باشم و عزت نفس داشته باشم. پله به پله، کم کم. اینطوری پایدارتر است،  درد کمتری هم دارد. همین  

۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
Hamid Oo