غروب های تابستان در ایروان جذاب است. خیابان ها شلوغ و کافه ها پر از آدم است. بعد از یک چرت کوتاه بعد از ظهر راهی شهر شدیم. شهر ایروان غروب های زنده ای دارد. خیابان هل پر جمعیت و کافه های شلوغ. لباسها راحت و آرامش در شهر حکم فرماست.
غروب های تابستان در ایروان جذاب است. خیابان ها شلوغ و کافه ها پر از آدم است. بعد از یک چرت کوتاه بعد از ظهر راهی شهر شدیم. شهر ایروان غروب های زنده ای دارد. خیابان هل پر جمعیت و کافه های شلوغ. لباسها راحت و آرامش در شهر حکم فرماست.
اصلا نمیدانم چطورم خوابم برده بود. فقط این را یادم هست قبل خواب، زنگ گوشی را برای ساعت 8 صبح فعال کرده بودم چون بایدساعت 10 در دفتر VAC حاضر میشدم. بیدار شدم دوش.گرفتم بعد صبحانه مختصری در هتل خوردم و راهی محل موردنظر شدم. از هتل محل اقامت دور نبود. دوتا چهاراره پایینتر بود و هوا خوش بودو میشد پیادهروی کرد. رفتیم کارمان هم راحت و سریع انجام شد. بار مسئولیت از دوشمان برداشته شد. حالا وقت داشتیم برویم بچرخیم و بگردیم. توریست سرزمین های ناشناخته بودن همواره رویای من بوده است. همیشه دوست داشتم اینقدر درآم و اعتبار جهانی داشتیم که میتوانستم سالی دو سه بار بروم دنیا را بگردم. کمتر با خفت ودردسر باهام برخورد شود و کشورم به کشور جنگ طلب و قهر کرده با همه دنیا شناخته نشود. حقیقتش دست خودم هم نبوده من در ماه های پایانی جنگ هشت ساله ایران و عراق متولدشدم. در جنگ متولدین پرشمار دهه شصت مدرسه رفتم و پا گرفتم بعد در ورود به دانشگاه مجددا جنگ دیگری تجربه کردم. برای رفتن به سربازی و حتی پیدا کردن شغل برای همه شان جنگ داشته ام. دوست داشتم حداقل در میانسالی درگیر جنگ نباشم. یا حداقل وقتی 4 روز به هوای سفر از کشورم بیرون میزنم مجبور به رقابت با کسی نباشم. اما جنگ شروعش با یک کشور است و پایانش دست آنها نیست. در مرود اوکراین هم اینجور فکر میکنم. زلنسکی قلدری روسیه را نپذیرفت و واردجنگ شد. حالا نزدیک سه سال از جنگ روسیه و اوکراین میگذرد. معلوم نیست چقدر دیگر ادامه داشته باشد. غربی ها پول میدهند. مردم روسیه هم قطعا هزینه میدهند. اما باید بیست سال یا سی سال بعد از آن طفلی که این روزها در اوکراین متولدشده در مورد جنگ بپرسی. ارمنستان هم در طول تاریخ معاصرش (قبل ترش را نمیدانم) همیشه درگیر جنگ بوده است. جنگ های قومیتی ارامنه را از زادگاه و شهر و خاک خودشان کوچانده است. میلیون ها نفر از هستی ساقط شده اند. دو سال پیش هم آخرین جنگ فیزیکی شان که زخم کهنه ای بود مجددا سر باز کرد. قرهباغ را از دست دادند. عملا آن جماعت ارمنی کوچانده شد. ظاهرا همه چیز تمام شده اما حال مردم و شهر این را نشان نمیدهد. دیوارهای ایروان هم پر از نقش شهید است. سربازهایی که در جنگ های دور یا نزدیک جانشان را از دست داده اند. خیابان ها و خانه ها نشان از عدم سرمایه گذاری کافی در مسکن دارد. ارمنی ها ماشین های استوک خارجی وارد میکنند. تعداد ماشین های صفر مدل بالا کم نیست اما تعداد ماشین های رده خارج زهوار در رفته هم زیاد است. این خودش نشان از یک اختلاف طبقاتی شدید دارد. بعضی ماشین ها فرمان راست اند اما قوانین رانندگی و خیابان ها بر پایه فرمان چپ طراحی شده است. مشخص است قیمت خودرو ملاک انتخاب بوده است وگرنه با ماشین فرمان راست در کشوری با استاندارد فرمان چپ رانندگی کردن خیلی سخت است.

بعد از اینکه کارم انجام شد رفتیم میدان جمهوری. میدان زیبایی است. هسته مرکزی و اداری ایروان است. اطراف میدان پر ساختمان های دولتی است. به نسبت میدان جمهوری تهران بسیار با شکوه تر و گیرا تر است. بعد از آنجا در خیابان aboviyan# قدم زدیم. ارامنه در نظر اول آدمهایی هنر دوست و آرام بودند. سرتاسر خیابان آبوویان پر از گالری ها و رستوران ها و عتیقه فروشی هاست. خیابان خوبی برای برگزاری مراسم فرهنگی است. میانه های خیابان به میدان چارلز ازنوور charles_aznauvor# رسیدیم. چالز ازنور یک خواننده و هنرمند فرانسوی ارمنی تبار بود که در دنیای آوازه خوان ها به شدت معروف و محبوب است. فرانسوی شدن چارلز آزنور به خاطر همان جنگ لعنتی بوده و شاید بر عکس پدر و مادرش او شانس آورده است. پدر و مادرش برای فرار از جنگ ناچار به کوچ شده اند و چارلز در پاریس متولد شده و همانجا تحصیل کرده و خواندن را شروع کرده است. اما ریشه ارمنی اش باعث شده بارها به سرزمین آبا و اجدادی اش برگردد و تا جایی که میتواند از نظر فرهنگی و مالی به هموطنانش کمک کند. این شد که در ایروان میدانی به نامش زده اند و به نیکی ازش یاد میکنند. دو سوی این میدان اتحادیه هنرمندان ارمنستان و سینما مسکو بود. سینما در آن ساعت صبح تعطیل بود اما اتحادیه هنرمندان شلوغ بود و آدمهای زیادی از دانشجو یا نوازنده موسیقی در آن رفت و آمد داشتند. ما در طبقه همکف، پوستر یک نمایشگاه نقاشی دیدیم و خودمان را به بازدید از این نمایشگاه دعوت کردیم.
تقریبا یک ساعتی وقت صرف دیدن 50 تابلو نمایشگاه کردیم. تابلو ها عمدتا با رنگ روغن و اکرلیک و در فاصله زمانی 25 ساله کشیده شده بودند. تکنیک هنرمند و عنوان تابلو ها عجیب ساده وبه شدت استعاری بود. نمادهای پرنده،تنهایی،جنسیت و حتی نمادهای شهری و ملی در همه کارها بود.
متأسفانه اسم هنرمند را ثبت نکردم و از خاطرم رفته اگر بتوانم اطلاعات بیشتری ازش به دست بیارم حتما در کامنتهای همین پست منتشر میکنم.
بعد از خیابان ابوویان به سمت مرکز اپرای ایروان رفتیم. شاختمان باشکوهی است در میانه شهر، قیاس درستی شاید نباشد اما شبیه تالار وحدت یا تئاتر شهر تهران ولی خیلی انسان محور تر. یعنی نگران نیستم آن وسط یک موتوری زیرت بگیرد یا گدا و دستفروشی بهت آویزان شود. مجموعه فراخ و دلباز طراحی شده. محوطه سازی عالی است و تمام 360 درجه دورتا دور بنا بعد از یک صد متری فضای باز، فضای سبز و رستوران است. یک جور رستوران های دلباز محوطه باز یا pante دار که انتظار قبل شروع کنسرت یا دورهمی بعد از آن را میسر و آسوده میکرد. آنقدر فضا گیرایی داشت و نور آفتاب عمود می تابید که ترغیب شدیم بنشینیم و نوشیدنی بخوریم. یک مقدرا از جاهای دیگر شهر گرانتر بود ولی بنظرم آن فضاها ارزشش را داشت. بعد که حسابی جگرمان حال آمد از طریق خیابان تامانیان #tamanyan به دیدن #cascade یا همان هزار پلکان معروف ایروان رفتیم.
cascade بنای قدمت داری نیست. و بخش های شمالی هنوز تکمیل هم نشده است. اما یک واقعیت تاریخی پس پرده این بنا هست که بریم جذاب بود. cascade شامل یک بنای 300 متری در دامنه کوه به عرض 50 متر و 503 پله است.(بخش ساخته شده) این بنا از جنوب به خ تامانیان و از شمال به بزرگراه سارالانژ میرسد. و درست در کنار بزرگراه سارالانژ بنای یادبود کشته شدگان حزب کمونیست ارمنستان و مناره یادبود 40 سالگی حاکمیت کمونیست بر ارمنستان است. بنای گیرایی است و از تراس آن میشود تمام شهر ایراوان را دید. اما اگر بگویم کمتر از 10% توریست های هزار پله از آنجا بازدید میکنند باز هم اغراق کرده ام. بنای یادبود چهل سالگی ارمنستان کمونیست خیلی مورد تکریم نیست. دلیلش هم مشخص است ارامنه از کمونیست هم خیری ندیده اند. حتی در سالهای اخیر هم حمایت های ضعیف روسیه از ارمنستان منجر به از دست دادن رسمی بخشی از خاک ارمنستان شد.
![]()
داخل بنای یادبود پر از زباله و بطری های خالی آبجو بود. در راهروی ورودی بوی ادرار می آمد و جای جای بنا دود زدگی ناشی از روشن کردن اتش عیان بود. خبری هم از نگهبان یا مسئول نگهداری نبود.
پابان بخش دوم
مقدمه:
سال 1390 سرباز بودم. پادگانی که در آن دوره آموزش را میگذراندم بر دامنه کوه بود. آسایشگاه گروهان ما یک محوطه یا حیاط داشت که قشنگ تپه ای را شکافته و صاف کرده بودند تا آن را ساخته بودند. دسترسی اش به بخش های پایینتر مثل غذا خوری و حمام از طریق پله هایی بود که از آن حیاط می آمد به سمت پایین. یادم هست غروب ها خصوصا غروب های روز تعطیل می نشستم روی آن پله ها و دشت بزرگ و پهن را میدیدم که زیر پایمان است.هوا تاریک تر که میشد چراغ های اتوبان هم روشن میشد. آن وقت تکتک ماشین ها را میدیدم با چراغ روشن که عین دانه های تسبیح، مورچه ای حرکت میکردند. هیچوقت مثل ان ایام حس اسارت نداشتم. همانجا قول و قرار گذاشتم کارت پایان خدمت را گرفتم و کاری دست و پا کردم سفر بروم. زیاد سفر بروم. سالی یک سفر به خارج کشور بروم و چهارتایی سفر داخل ایران داشته باشم. هزینه سفرها حداقل هم باشد مهم نیست، خود ذات سفر و راهی شدن برایم اولویت بود. الان 12 سال از پایان خدمتم میگذرد. تا حالا 6 تا سفر خارجی رفته ام و حداقل 20 تا سفر داخل ایران. عدد سفرها با شاخصی که برای خودم گذاشتم همخوانی ندارد خیلی کمتر است اما روح رفتن و جاری شدن همهی این دوازده سال با من بوده و هست.
هفته گذشته سفری کوتاه به ارمنستان داشتم. کشور همسایه که نیاز به روادید هم برای سفر ندارد. سعی دارم در سه پست راجع سفرم بنویسم. از اقدامات پیش از سفر، کارهایی که در ورود ارمنستان انجام دادم و فکر میکنم به درد هر مسافری میخورد و در نهایت شرح بازدید ها و بازگشت.

سفرنامه ارمنستان- بخش اول: پیش ازآنکه جاری شوی
بهانه سفر به ارمنستان اینبار نه ماموریت کاری بود نه صرفا بازدید از دیدنی هایش. من به ارمنستان برای کاری کوتاه رفتم. اما سفر را چهار روزه در نظر گرفتم که چیزهای بیشتری ببینم. نیاز به توضیح نیست که برای سفر به ارمنستان پاسپورت شما باید حداقل 6 ماه اعتبار داشته باشد. بلیت بگیرید که میتواند ورود از مرز های زمینی باشد. یا با هواپیما به ایروان بروید. برای ورود زمینی ترمینال غرب تهران و ترمینال بیهقی اتوبوس اعزام میکنند. مثلا میدانم حوالی ساعت 12 یک اتوبوس از ترمینال غرب تهران راهی ایروان میشود و ساعت 13 روز بعد (حدود 25 ساعت) به ایروان میرسد.(هزینه بلیت اش در تابستان 1403و موقع نگارش این نوشتار از دو میلیون هشتصد هزار تومان است) همین عدد را برای بلیت بازگشت هم در نظر بگیرید.یا میتوانید بلیت هواپیما بگیرید که در همین زمان از 7 میلیون تومان یک طرفه از تهران است. اگر بخواهید ایرلاین های خارجی بگیرید ممکن است تا 45 میلیون تومان هم برسد. اما برای کنترل هزینه های پیشنهاد میکنم ایرلاین های ایرانی را از وب سایت های خودشان ببینید آن که تاخیر کمتری دارد و کامنتهای بهتری گرفته را حداقل ده روز پیش از سفر بخرید. چون هر چه به سفر نزدیک تر شوید بلیت ها کمیابتر و گرانتر میشود. اگر هم برنامه تان انعطافپذیر است میتوانید از بلیت های لحظه آخری استفاده کنید ولی من برای مقصد ارمنستان این روش را توصیه نمیکنم چون ایروان تعداد پرواز های زیادی ندارد و آفرهای لحظه آخری ندرتا ایجاد میشود.
برای اقامت میانگین قیمت هتل سه ستاره 30,000 درام (حدود چهار و نیم میلیون تومان است) هتل های ارمنستان عمدتا پرداخت نقدی در محل را قبول میکنند و نیاز نیست نگران پرداخت باشید. مناطق نزدیک فرودگاه و خارج شهر جای مناسبی برای اقامت درایروان نیستند. ولی اگر آفر خیلی خوبی دارید استفاده کنید چون دسترسی به همه موقعیت ها با سرویس تاکسی های اینترنتی خیلی ساده و ارزان است.
اما بدقولی ایرلاین کیش ایر که پرواز رفت ما بود باعث شد پرواز ما با 6 ساعت تاخیر پرواز کند. پروازی که سر جمع یک ساعت بود شش برابر طول پرواز تاخیر خورد که اصلا اتفاق خوبی نیست. به همین خاطر اسم ایرلاین را می آورم چون فکر میکنم تبلیغ منفی کردن و منع دیگران از خرید بزرگترین اعتراض است. خلاصه اینکه ما که گمان میکردیم حوالی 5 عصر در ایروان باشیم ساعت 12 شب رسیدیم و خبری از ترانسفر فرودگاهی نبود. هتل محل اقامت فقط از 9صبح تا 10 شب ترانسفر در نظر داشت. شاتل های فرودگاه زوارنتنس ایروان هم آخرین سرویس شان ساعت 11 شب حرکت میکند.خلاصه بعد از اینکه یک مقدار پول در صرافی فرودگاه تبدیل کردیم یک مظنه قسمت از تاکسی های فرودگاه گرفتیم که عددهای عجیب و غریب بهمان گفتند از 25000 درام تا 12000 هزار درام قیمت میدانند. که همیننشان میداد قیمت ها خیلی پرت و پلاست. همگی هم میگفتند دستگاه داخل ماشین کرایه را حساب میکند. خلاصه در نهایت بعد از کلنجار زیاد صحبتبا یک ایرانی- ارمنی راهنماییمان کرد که یک سیم کارت توریستی ارمنستان بخریم بعد با سیم کارت نرمافزار yandexکه شبیه اوبر یا اسنپ خودمان هست را نصب کنیم. همین کار را هم کردیم. سیم کارت گردشکری کمپانی UCOM تقریبا 400هزار تومان است. 60 دقیقه مکالمه رایگان درون شبکه و 2 گیگ اینترنت 4G همان را خریدیم. به محض وصل شدن سیم کارت یاندکس را نصب کردیم و در کمال ناباوری کرایه که یاندکس از فرودگاه تا هتل محل اقامت نشان میداد چک کردیم. 1600 درام (یعنی کمتر از 250 هزار تومان) با رقمی 25 و 16 هزار درام خیلی فرق دارد. حالا یک سیم کارت ارمنستان هم داشتیم که اگر جایی به مشکل خوردیم بتوانیم شماره بدهیم یا با کسی تماس بگیریم. راننده 2 دقیقه بعد رسید یک اپل استیشن بود فوری جمدان هارا بار زدیم و حرکت کردیم. آخر شب بود و خیایان ها خلوت. راننده ارمنی بلد بود و روسی و انگلیسی اصلا نمیدانست ولی مارا دقیق آورد جلوی هتل. توی فوردگاه از آقایی که سیم کارت به ما فروخت خواستم به رزروشن شب هتل صحبت کند و اطلاع دهد که پرواز ما تاخیر خورده و الان قرار است برسیم. نگران این بودم که بگویند پذیرش نداریم و نصف شبی آلاخون والاخونمان کند. اما رزروشون شب مرد مهربان و دقیقی بود. انگلیسی نمیدانست اما در را به رویمان باز کرد با روی خوش پذیرامان شد و اتاق خوبی بهمان داد. علی الحساب هزینه یک شب اقامت را بهش دادم. هر سه شب را حساب نکردم تا رزورشن روز را هم ببینم. چیزی نگفت کلیدمان را داد تا اتاق همراهیمان کرد و تمام. ساعت از 1 بامداد گذشته بود خسته و خواب آلود داشتیم فکر میکردیم فردا چه برایمان به ارمغان می آورد.
پایان بخش اول
پیش درآمد:
5 ماه پیش در میانه تابستان 1401 خورشیدی (2022 میلادی) به پاس یک کار نیکی که برای یکی از مدیران انجام دادم یا شاید زور زدن هایم برای سر درآوردن از زیر و بم کار به یک نمایشگاه بین المللی تخصصی دعوت شدم. بزرگترین در نوع خود که بعد از دو سال وقفه بخاطر کرونا مجددا قرار بود در شهر ابوظبی برگزار شود.ابوظبی پایتخت سیاسی امارات متحده عربی است. امارات متحده عربی یک جزیره در شرق شبه جزیره عربستان است. به مجموع هفت امارت شامل ابوظبی (پایتخت)، عجمان، دبی، فجیره، رأسالخیمه، شارجه و امالقیوین امارات متحده عربی گفته میشود. رییس امارات متحده عربی همیشه و به طور توافقی امیر ابوظبی است و نخست وزیر کشور همواره امیر دبی است. امارات متحده پیشینه طولانی در تجارت به ایران و یمن و عربستان سعودی دارد. اما امارت متحده امروزی که کشور مدرن و پر زرق و برق است. تقریبا 50 سال پیش زمانی که شیخ زاید بن سلطان آل نهیان حاکم ابوظبی و رئیس امارات متحده عربی بود مسیر پیشرفت و تغییر در این کشور آغاز شد.شیخ زائد تصمیم سختی نگرفت. اما تصمیم او بسیار آینده نگرانه بود. درآمدهای نفتی امارات متحده به نسبت جمعیتش (در دهه هفتاد میلادی کمتر از یک میلیون نفر بوده است) زیاد بود. شیخ زاید تصمیم گرفت بخشی از این درآمد را صرف سرمایه گذاری بر زیرساخت های شهری و امور بهداشتی کند. درآمدهای حاصل از تجارت بین امارت نشینان با همسایگان شمالی و غربی و جنوبی را افزایش دهد. به همین علت شیخ زائد را معمار امارات نوین میدانند.شیخ زائد با پیشنهاد تشکیل امارات متحده عملا به تنش های بین شیخ نشینان مختلف پایان داد و حکومت امیری که به شکل کودتایی به سرعت درحال تغییر بود را ثبات بخشید و از همه مهمتر امارات را به محلی برای توزیع کالا و انرژی و مسافر بدل کرد. سرمایه گذاری در زیرساخت های حمل و نقل و ترابری دریایی که نمونه هایش بنادر جبل علی و راس الخیمه است از همان تصمیمات استراتژیک شیخ زائد است. فرودگاه های مدرن دبی و ابوظبی و العین در زمینه حمل و نقل هوایی و اتوبان سراسری شیخ زائد که امارت های مختلف را به هم متصل میکند نتیجه همان تصمیمات است.
پرواز ما به امارات به پرواز ماهان انجام میشد. اولین بار بود به دبی میرفتم. همکارم که
زندگی آدمی پر از قله است و کوهنوردی مداوم. هر فعالیتی حتی ساده یک اوج و حضیضی دارد. وضعیت سخت و وضعیت آسانتر. نمیشود خوشیها را آنقدر کشدار کرد که به سختیها نرسیم. شاید در ذهن خودمان فکر کنیم نمیرسیم ولی نرسیدن عین بالا نرفتن است. سختی اش را باید تحمل کرد اگر تحمل نکنی حقیقتاً به قله ای هم نمیرسی.
پنجشنبه و جمعه ای که گذشت رفتم کوه. اولش برایم یک کوهنوردی سبک دو-سه ساعته می آمد و شب ماندن در کلبه دنج و بکری که فقط رفیقمان کلیدش را دارد. همان دو ساعت پیش بینی شده حدود چهار ساعت و نیم طول کشید. بکر بودن کلبه بخاطر موقعیت قرارگیری و مسیر صعب العبورش بود. تقریبا در فاصله چند صد متری هیچ بنی بشری نبود. مسیر پاکوب و مشخصی وجود نداشت و بالا رفتن از دره پر شیب، به مهارت و انتخاب خودت بستگی داشت. با اینکه بریده بودم اما چالش جذابی برایم بود. خصوصاً که امسال بخاطر کرونا فرصت کمتری دست داده بود کوه بیایم. مسیر گلاب دره را بالا رفته بودیم و بعد از دو چشمه چند صخره و یال تند و تیزی رسیده بودیم. البته فشار زیادی هم بهمان آمده بود. دقایقی بعد از اذان مغرب به کلبه رسیدیم. چشم انداز رو به رویمان تهران بود. یک چهارم اش شاید. چراغ های غمبار شهر در غبار عجیبی سو سو میزدند. نیم ساعت نشستن حالمان را جا آورد. تهران در شب تولد امام رضا جا به جا فشفشه و آتش بازی برپا بود.به این فکر کردم حتما آتش سوزی پریشب کلینک سینا هم شبیه این آتش بازی ها به چشم می آمده اما از این بالا خوشی ها و مصایب در هاله ای از کثافت و آلودگی شکل هم اند. صحبت کرده بودیم که فردا راهی توچال شویم. دو نفر از همنوردها تصمیم داشتند فردا برگردند و قبل ظهر خودشان را به خانه برسانند. دو نفر هم میخواستند بروند قله اسپیلت را بزنند و بعد راهی توچال شوند.دوست داشتم تولدم را متفاوت برگزار کنم. میدانستم خانواده دوست دارد و برنامه دورهم نشستن دارند. میخواستم تولد به دلخواه خودم باشد و این پیشنهاد رفتن به قله بدجور قلقلکم میداد.
کرونا و اتفاقات 98 باعث شده است فکر کنم که زندگی سخت بی ثبات و نافرجام است. اگر فردا پایین روم معلوم نیست وقت دیگری باشد یا اگر وقت باشد کسی باشد که همراهی کند یا نه. این شد که رفتم شام را آوردم و خوردم توی دلم قرار گذاشتم که بروم. تا هرجایش بدنم یاری کرد بروم. صبح ساعت 6 زدیم بیرون و یک ساعت همان فاصله 150 متری تا قله طول کشید. مسیر کلبه تا قلعه از سمت شرق پرتگاه و صخره ای بود. سهیل لیدر و راهنمای ما مسیر های خوبی را انتخاب میکرد ولی اساساً این مسیر بخاطر سختی هایش داوطلبی ندارد. یک ساعت بعد به پاکوب پناهگاه کلکچال به قله رسیدیم. دیدن آدم های دیگر نشانه خوبی بود. یعنی مسیر مشخص دارد و شیب ملایم تر. مسیر کنار گذر قله کلکچال تا چشمه پیاز چال کمتر از یک ساعت زمان گرفت. قهوه صبحگاهی غلیظ حالم را دگرگون کرد. جان به زانویم بازگشت. آب چشمه پیاز چال جوری است که مرده را زنده میکند. زمهریر و سبک. انگار نه انگار در دل تابستان است، سردی و نشاط اش از عمق برف زمستان سرازیر میشود. رفقا از دوچرخه میگویند. از اینکه چقدر شهری مثل تهران به عوض اتوموبیل و موتور ، دوچرخه لازم دارد . از تجربیاشان. من عقب تر میروم. عین تیم امدادی دوچرخه سوار جایمان را پس و پیش میکنیم که هوای هم را داشته باشیم. اما من عمدتاً و تعمداً از عقب می آیم. نیم ساعت بعد صبحانه، در مسیر شرقی پیاز چال به توچال راه میرفتیم. پاهایم اتومات شده بود و سبک و کوتاه قدم بر میداشتم. بدنم ریتم گرفته بود و شیب یکنواخت را بالا میکشیدم. به 32 سالگی فکر میکردم به تنهایی باور ناپذیرم. وقتی دوم راهنمایی بودم دبیر حرفه و فن جوانی داشتیم بهم میگفت حمید عشقی، من مدار الکتریکی درسته کرده بودم. یک مدار کامل با کلید و پریز از بساط بابا سیم و کلید پریز برداشته بودم روی یک تخته چوبی با میخ کوبیده بودم و لامپ سوار کرده بودم و برده بودم بعنوان کار عملی تحویلش داده بودم. کارم لامپ کوچک و کلید فشاری نبود . همه تجهیزات 220 ولت بودند و دو شاخه اتو بسته بودم. خوشش آمده بود بهم گفته بود کار دیگری هم بلدی....بهش گفته بودم....گفته بودم سفال هم میسازم و کمی معرق کاری که در کانون یاد گرفته بودم و در کارگاه بابا کمی نجاری یاد گرفته بودم و دکمه زنی هم بلد بودم اما اینها را نگفتم. بعد بچه ها شلوغ کردند که انشا هم می نویسد. یعنی خوب می نویسد. شلوغ و پلوغش کردند معلم هم یک کاره گفت بیا یک چیزی برایمان بخوان. من چیز قابل عرضه ای نداشتم. فقط یک نامه عاشقانه نوشته بودم به دختری که اسمش ناهید بود و مادرش خیاط مادرم بود. نمیخواستم بخوانم. میخواستم نامه را جایی وقتی منتظر سرویس مدرسه است بهش بدهم. اما خواندم. اصلاً نمیدانم چرا آدم باید نامه عاشقانه شخصی اش را بخواند. توی نامه اسمی از خودم ناهید نبرده بودم که اگر دست داداش ناهید افتاد برای هیچکداممان شر نشود. داداش ناهید نره خری بود که داشت زن میگرفت . آهنگری داشت و هیچ ازش خوشم نمی آمد. نامه را خط به خط خواندم. انوقت این حمله ها هم بهم دست نمیداد. در آرامش و خونسردی میخواندم.آخرش معلم حرفه و فن داشت گریه میگرد. سرپوش زخم کهنه ای را در دلش باز کرده بودم و نمک پاشیده بودم رویش. خودش را جمع و جور کرد و پاشد رفت از کلاس بیرون موقع بیرون رفتن گفت برو بشین عاشق. از ان روز به بعد تا سال اخر راهنمایی همه مدرسه بهم حمید عشقی میگفتند.
نمیدانم چه صیغه ای بود که من در آن یال شیب دار وقتی نفسم کشیدنم را با گام هایم تنظیم میکردم.یاد آن دبیرحرفه فن و ماجرای عاشق بودنم افتادم. چرا یادم ناهید افتادم. چرا یاد این افتادم که همه فکر میکردن ازدواج به سالهای سربازی هم نمیرسید و احتمالا در موقع ترخیص سربازی بچه ای چند ماهه دارم . اما اینطور نشد من هنوز تنها کوه را بالا میکشم. حوصله ی آدمها را ندارم و این ایده آلیست بودن بی امان، امانم را بریده است.
... اسپیکر بلوتوث ام را در می اوردم با کارابین وصلش میکنم به کوله و رندوم آهنگ های گوشی را پلی میکنم.
در سکوت محض قدم بر میداریم. شقیقه هایم نبض دارند. آهسته و پیوسته می رویم. کمتر حرف می زنیم. سهیل گاهی از اسم محل و موقعیت می گوید. از مسیرها، پیمان هم از موزیک ها میگوید از وضعیت کوهنوردی های قبل، رفقای مشترک. با اینکه شل و شیت از عرقم اما میتوانم با این ریتم تا غروب آفتاب راه بروم. یواش بروم. از روی یال از گوسفند سراها از کنار گون های گل داده، ریواس های خشک شده از کنار تیغاله های قد علم کرده و اویشن های معطر بروم. حس سبکی دارم. حس سبک بودنم حال خوبی بهم میدهد. به کارهای نکرده فکر میکنم. به ول کردن دانشگاه و یک خط در میان زبان خواندن. به داستان هایم که کم مینویسم، کم میخوانم حس نفرت بهم میدهند. حس اینکه هر کاری را میتوانم شروع کنم. میتوانم بروم به تهش برسم. یک ساعت بیشتر روی یال کوها رفته ایم. شارژ اسپیکر خوب همراهی میکند. گمانم پیمان و سهیل خوب نتوانستند بشنوند. بادی که روی یال می وزد موسیقی را میدزد. میبرد با خودش و صدا خش خش خارها و له شدن ریگ ها زیر پاها میماند. خاموشش میکنم .اب مینوشم. حس میکنم رگ هایم جلا آمده اند. هرچه عقده و چربی و کثافت و خشم تویش لانه داشته شسته و رفته و برف آب چشمه صفایشان داده است. فکر میکنم بدنم را خوب میشناسم اما بهش کم توجهی کرده ام. دبیرستانی که بودم. مدرسه مان سه دبیر ورزش داشت. سختگیر ترینش اسمش آقای گل چوبیان بود. یک مرد و پنجاه و چند ساله که شقیقه هایش به سپیدی نشسته بود. همیشه خدا کرونومتر حرفه ای خرگوشی گردنش بود. لباس پولار میپوشید ریش هایش را همیشه میتراشید و سبیل کت و کلفتی داشت. تیکه کلامش کره خر و یابو بود. با لحن فاخرانه ای داد میزد آقاااای یابببببببو.... گمانم اقتضای آن سن و سال بود که ازش میترسیدیم و ار حرفش ناراحت نمی شیدم. شاید هم نسل دهه شصت نابودی بودیم که یابو شنیدن را بد نمیدانستیم . هرچه که بود من باکی از امتحان ورزش نداشتم. هرچند 18 بالا تر نمیداد. تیز کرده بودم حالش را بگیرم . شانس بدم سال دوم هم معلمم ورزشم شد. یاد گرفته بودم که جلسه اول میایید و میگوید هر کسی یه رشته انتخاب کند. عمدتا بچه ها فوتبال بازی میکردند. ده نفری والیبال، شش یا هفت نفر بسکتبال و شاید دو سه نفر پینگ پونگ ... من اما صبر کردم همه رفتند و دست آخر که گل چوب با ان سبیل و ابروهایخمینی طورش نگاهم کرد گفتم اقا اجازه ما شنا بلدیم. توی دلم مردد بودم که یابو بارم میکند یا الاغ اما برعکس با لحن دوستانه تری گفت چه شنایی بلدی؟ گفتم کرال بلدم. آقا ... ازم پرسید قورباغه چی؟ گفتم نه فقط کرال البته کرال پشت هم بلدم. گفت باشگاه رفتی گفت نه از برادرم یاد گرفتم. باشگاه تهران جوان آموزش دیده. آقای گل چوبیان دیگر چیزی بهم نگفت دست کرد توی جیب پولارش دو تا برگه قد قبض جریمه درآورد. روی کاغذها نوشته شده بود استخر فرات، خط پایینش با قلم ریز تر نوشته بود مخصوص دو نفر . بعد یک شماره قرمز رنگ نوشته شده بود. پشت برگه کروکی استخر بود. برگه ها امضا کرد. امضایش عجیب خرچنگ قورباغه بود. ازم پرسید خانه تان کجاست؟ گفتم تازه آمدیم فرجام. گفت میدان وثوق را بلدی. بلد بودم. سر سی متری نارمک بود. صد قدم پایین تر. گفت امروز عصر راس ساعت 4 می آیی آنجا ... دیر نکنی ... بعد لبخند زد. باورش سخت بود. گل چوبیان داشت میخندید. توی دفترش جلوی اسمم که اخرین اسم بودنوشت شنا.
من ده تا پنجشنبه ساعت 4 عصر رفتم میدان وثوق و در استخر فرات شلنگ و تخته انداختم. وزنم به 50 کیلو نمیرسید و همه توانم را گذاشته بودم که نمره خوب از گل چوبیان بگیرم. دست آخرش گل چوبیان بهم 19 داد و سال بعدش که سال دیپلم بود باز هم معلم ورزشم شد. آن سال هم بهم 20 نداد. اینکه در آن ارتفاع (حدود 3500 متری از سطح آب های آزاد) دردویست متری قله توچال قاطی کوهنوردانی که جبهه های از شرق و غرب و جنوب و شمال راهی قله بودند چرا یاد گل چوبیان افتادم و آن سالهای دبیرستان دلیلش را نمیدانم. اما آنچه که فهمیدم اینکه آدم در ارتفاعات بالا وقتی پشت پا و عضلات چهار سر رانش ذق ذق میکند به تصویر با کیفیتی از خودش میرسد. یک حالت تدافعی جوجه تیغی واری نسبت به هجوم باد و آفتاب و باران و طبیعیت میگیرد و ذهنش متمرکز تر میشود.
با نفس های بریده بریده به قله رسیدم. سهیل خواست معطل نکنیم. برای برگشت باید سریع برگردیم که تل کابین گیرمان بیاید. توی مسیر قله تا ایستگاه هفت توچال عضلات حال بهتری داشتند. عرق نمیکردم و زندگی روی دیگری بهم نشان میداد. حال خوب یک اتمام، انجام یک TASK به شکل تمام. باید بیشتر به اتمام ها فکر کنم. برای ایده آل گراها اتمام یک قله است. یک اوج بلندی که کمک میکند برای کار بعدی انگیزه پیدا کنند. هرچند عشقی باشند و در ارتفاع 4000 متری با خاطراتش شنا کند.