حمیدوُو بَرگ‌بیدوُو

برای روشنایی بنویس.

۴ مطلب با موضوع «بگو ببینمت ای عشق» ثبت شده است

وسعت سبز،سرزمین عقده ها

نشد. هر چه کردم بیخیال باشم و یادداشتی روی این  تک آهنگ نگذارم نشد. سعی کردم به چشم یه آهنگ معمولی یا حتی نوستالژیک نگاهش کنم نشد که نشد. متولد دهه شصت باشی و نوجوان مغرور دهه هفتاد که وِیدیو برایت ابتذال باشد و ماهواره برایت حرام چاره ای نداری جز اینکه بچسبی به تلویزیون با چهارتا و نصفی کانال که به زور می توانند تا ساعت 10شب برایش برنامه جفت و جور کنند و دست آخر 15ساعت از شبانه روز برفک و خطوط عمودی رنگی تحویل مردم می دهند. آن وقت باید روزی پنج بار توی سر تلویزیون ناسیونال و فیلیپس آنالوگ بکوبی که بفهمی آنکه  از چپ به راست توپ میزند استقلال است و آنکه راست به چپ پرسپولیس.  بنشینی روزهای هفته را بشمری تا برسی به جمعه و غروب زمختش که بغض توی گلویت قلمبه شود و با  هیچ کوکاکولایی پایین نرود بعد کانال دو یکهو یک موزیک جاندار پخش کند که هم ارزشی است هم خوب کار شده هم شعرش سرجایش است هم آهنگش ازت دلبری کند هم  ویدیو های لانگ شات و به درد بخور بدهد از  مناظر ایران و جانباز و  یک پوتین  یک قمری که درون پوتین رزمنده  لانه کرده . بعد فکر کنی به امروز که دوباره  کی نفر بعد نزدیک  بیست  سال  این آهنگ را  برایت  فرستاده تلوزیون با  بیست  چند کانال  بیست و چهار ساعته و چند زبانه  چقدر می تواند مخاطب را  اینطوری میخکوب کند؟چقدر میتواند آدم بنشاند پای برنامه هایش بنشاند؟ چقدر توانسته است اصلا دلبری کند؟ 

+آهنگ را  اینجا گوش کنید.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

نامه دوم- دل ریختگان

از همان اولش می دانستی . آنقدر باهوش هستی که بفهمی دارد اتفاق می افتد. من میدانستم تنها و خسته ای و همه حرفم را  پای کامنت هایم خورده بودم. این را از مزایای قصه گو است. یاد گرفته بودم روایت کنم با همه افت و خیز های زبانی ام. اما مکتوب بودنش برایم مزیتی بود. چرا که همیشه نمره انشایم بهتر از  پرسش های  شفاهی بوده است. هر روز می آمدم و وقت میگذاشتم و قطه چکانی مینوشتم برایت و چند خطی مینوشتم. بلکه جوابی دهی. شش ماه گذشته بود و من از طریق پیغام و پسغام و اینطرف و آنطرف سعی کرده بودم حرفم را بهت برسونم. نامه برایت نوشتم و مستقیم  ارسال  کردم. یک هفته ای طول کشید جواب دهی و بگویی، به همان سادگی و صراحت، تشکر کردی و گفتی علاقه ای نداری... بمب افکن اول تخریبم کرد. باز نوشتم شش ماه دیگر نوشتم .. به مرز یکسال رسیده بود که باز نامه نوشتم در این نامه دوم- از دل ریختگان گفتم . گفتم واقعا موضوع را میدانستم شاید واقعا دلنشینت نیستم. باشد. اما یکبار فقط حرفم را بشنو. اما باورم نمیشد با کسی باشی. بمب افکن دوم انفجار هیروشیمایی شد بر کنج کوچک دلم. سه ماهی مثل مجنون ها  سرگشته لای صفحات مجازی پی رنگ و بویی از او میگشتم. که بروم حرفم را  باهاش رو در رو  و مردانه بزنم. شاید بتوانم باهاش کنار بیاییم.

بقایای باقی مانده ام دلخور بود . همان روز از فرند لیست خط زدت. ما رمضان در پیش بود. نمایشگاه بود گالری هفت ثمر شاید. نشانی از نقاشی ها داشتم. گالری را میشناختم. سر زدم و انجا تو هم بودی گمانم من را به جا نیاوردی من هم دوست نداشتم بی هوا ببینمت. چشت دیوارها و نقاشی ها قایم شد و توی دفتر میهمانان برای نقاشی های سهل ممتنع ات نوشتم. زنانگی نجیب به بیخ گلو رسیده.... این غم و انزوا ذات نقاشی ها را  نمیفهمیدم از کجا می آید. بنظرم تو شاد و خرم بودی و آنکه خسته و نابود بود من بودم.که باورش نمیشد اینقدر بدبخت باشد. که برود سربازی و بیایید . بنویسد و ننویسد و بگوید و نگوید یک جور باهاش برخورد شود. آمدم مجدد ادد کنمت. نپذیرفتی. باز برایت نوشتم. فقط "میم" را میشناختم و" ف" را برایشان موضوع را  گفتم. بهم گفتند پاپی نشوم. تورا  خوب میشناختند یا به من اعتقاد نداشتند را  نمیدانم. این نامه ها را هم همینطوری مینویشم وقتی با" ر" صحبت کردم و فهمیدم او هم تو را میشناسد و زخم کهنه پینه بسته باز سر باز کرد. از او حال و احوالت را  پرسیدم و اینکه چه میکنی. 

حالا نمیدانم چه بگویم من  تمام مدت چه در پادگان منتهی به کوههای الموت و چه تمام مدت بیکاری و پیدا کردن کار و تحصیل و فارغ التحصیلی دوستت داشتم. گمان هم نمی برم این حس من عوض شود. حالا توانسته ام باور کنم و بقبولانم که نمیخواهی ببینی ام اما حداقل این نامه ها را که میتوانم اینجا بنویسم. حتی اگر نخوانی اش.

 

 

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

صبح روز یازدهم

دشت یکسره لاله پرپر بود

تشنگی یاران با خون رفع شده بود

و گرسنگی شان به تیشه سم اسبان

صبح روز یازدهم اما رفتگر بر حاشیه راه راه جدول خیابان 

جارو میکشید.

هر چند دقیقه یک بار می ابستاد. کمر صاف میکرد.

لعنتی بر یزد میفرستاد و ظرف نذری را از توی جوی آب بیرون میکشید.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

کون گلابی

نتوانسته ام و مطمئنم نمی توانم به جماعتی که با حرفهایشان دامن عفاف مادر یا خواهر و حتی غیر از جنس انسان بودن پدر هم دیگر را نشانه می گیرند بفهمانم ،کون گلابی فحش نسیت .یا لاقل بسیار بهتر از حرف های شماست.تبادر یک ذهنیت است با تمام حس زییایی شناسی در فکر خلاق آدمی که هیچوقت اسمش در اداره ثبت لغات یا فرهنگستانی نوشته نمی شود(نقطه)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Hamid Oo