حمیدوُو بَرگ‌بیدوُو

برای روشنایی بنویس.

۱۶ مطلب در فروردين ۱۳۹۹ ثبت شده است

دارنده آیفون* محکوم به اعدام

من دوسال پیش بعد اینکه گوشی تلفن همراهم برای همیشه دعوت حق را لبیک گفت و خاموش شد. رفتم گوشی اپل خریدم. اوایل به شدت مشکل داشتم. تقریبا فقط چندکار محدود میتوانستم با گوشی ام انجام دهم. ولی دوربین قابل قبول اش را دوست داشتم. همان بهانه نگهداشت گوشی شد. بعد انقلابِ دلاری 1397، قیمت تجهیزات الکترونیکی شکل عجیب و غریبی به خود گرفت. جوری که فهمیدم باید گوشی ام را دو دستی بچسبم که از کف ام نرود. چرا که دیگر توان خرید را نداشتم. خیلی دیگر دست کاری اش نکردم. اما هر دفعه برای دانلود نرم افزار های ایرانی مشکلی داشتم. موبایل بانک ها هر هفته از کار می افتاند و برای دانلود نرم افزارهای ایرانی باید دست به دامن استورهای ایرانی می شدیم. عرضه کننده های ایرانی هم از طرفی داشتند بهانه میتراشیدند. وقتی که اپل آب پاکی را روی دست نرم افزارهای ایرانی ریخت. وب استورهای داخلی دیگر عرصه را باز دیدند تا خر پیر خود را به خوبی بتازانند. آبونمان برای وب استورهای تعریف شد. سالی صد هزار تومان کمی بیشتر و کمتر. به ازای فقط چند نرم افزار مثل اسنپ و تپ سی و یکی دو موبایل بانک نصفه و نیمه .... بقیه اپلیکیشن هایش کابردی و ضروری نبود.

مجلس ایران در طرحی دو فوریتی واپس گرایانه خواست گوشی موبایل اپل را تحریم کند ولی خب خودشان هم خوب میدانند تعدادی زیادی از نمایندگان همان مجلس آیفون به دست اند. 

ترامپ با دستوری حلقه محدودیت ها را تنگ تر کرد و جز انگشت شمار اپلیکیشن ایرانی که با اسم های عربی و کلی قایم باشک بازی دیگر مانده بودند. اپلیکیشن فارسی در اپل استور نمانده بود.

خیلی ها به اجبار به سمت گوشی اندروید رفته بودند که حالا دیگر ارزان هم نبود.

     

فروردین 1399 وزارت آموزش و پرورش بعد از بروز یک ماه تعطیلی مدارس و در پی فشار رسانه ها خواست دستور العملی برای آموزش از راه دور مدارس دست و پا کند. نرم افزاری به اسم #شاد را معرفی کرد که با اپلیکیشن های خارجی و آموزشی مخصوص این کار فرسنگ ها فاصله داشت. معلمان و اولیای دانش آموزان باید حتما گوشی اندروید داشتند. چون نسخه ios اپلیکیشن اصلا ارائه نشده بود. در همان نسخه اندروید هم هزاران مشکل ریز و درشت وجود داشت. که کاربران را به نرم افزار بی اعتماد کرده بود. خیلی از کاربران نرم افزار را نه یک پلتفرم آموزشی بلکه یک راه نفوذ و نرم افزار امنیتی معرفی کردند. دسترسی ها و احراز هویت این اپلیکیشن بسیار فراتر از یک نرم افزار آموزشی بود. ثانیاً دستوری عمل کردن وزارتخانه ظن همگان را به یقین تبدیل کرد که شاد نه یک نرم افزار آموزشی که یک سیستم کنترلی و امنیتی است. 

چند سطر بالا را بیشتر به این دلیل نوشتم که باورم این است انجام کار خوب غیر از حسن نیت، توانمندی و بلدی میخواهد. اگر میلیون ها کاربر در سطح جهان گوشی های اپل را استفاده میکنند به خاطر کیفیت در ساخت و سهولت در مصرف است. و اگر اپل بخواهد دزدی اطلاعاتی هم بکند اول با عرضه کیفیت اطمینان نسبی کسب کرده است.در نقطه مقابل اگر نرم افزار شاد آموزش و پرورش کاملا با نیت خیر و صرفاً آموزش به دانش آموزان در ایام کرونا باشد. با این کار نابلدی در عرضه نصفه و نیمه اپلیکیشن همان یک ذره اعتماد والدین و معلمان را هم از بین برده است. پس طبیعی است خیلی از خانواده ها یا  معلمان در مقابل نرم افزار گارد بگیرند. آن را  نه یک نرم افزار آموزشی بلکه  یک سیستم شنود تلقی کنند.

ای کاش مسئولین کشور ما این را میدانستند تا به جای برگزاری تیم های فوری ،جهادی،ستاد های مقابله،تیم های جنگ و رزمایش های بی نتیجه . کمی ریشه ای تر با برنامه و تخصصیتر به موضوعات نگاه کنند. چرا که زیرساخت ها در دوران بحران بیشتر از هر نیروی جهادی کمک خواهد کرد.

 

پ.ن :

1- *عنوان پست برگرفته از اسم نمایشنامه ای ه ای از ماتئی ویسنی‌یک 

2- این پست چالش های تدریس آنلاین از بلاگ زمزمه های تنهایی گویای وضع موجود از زبان یک معلم است.

 

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamid Oo

فی فی از خوشحالی زوزه میکشد

            

شب چهاردهم - فی فی از خوشحالی زوزه میکشد. امتیاز 10/10

 نمیخواهم بگویم که بهانه دیدن این فیلم چه بود. چون یادآوری اش حوصله ام را سر میبرد و اعصابم را خرد میکند. همینقدر بدانید که  رفیق ما صادق رحیم پور در صفحه مجازی اش تذکری به جا داده بود به بازیگر جوانی که حقیقت هنر محصص را روی تن فیلم باز و دروغ پردازش تتو کرده بود و بعد اسم محصص را در رتبه اول مدرن ترین آرتیست ایران در وب سایتی دیدم.

پیدا کردن فیلم ساده بود. دیدنش برای یک روز تعطیل بهاری که همه منتظر ظهور منجی هستند و از ترس مرگ توی خانه چپیده اند برنامه ریزی شد.

فیلمساز قِرو فِرهای فرمالیستی نداشت. نمیدانم و حتی نگفت چجوری بهمن محصص که همه گمان می بردند مُرده است را در هتلی دور افتاده در شهر رم پیدا کرده بود. با بهانه و کلک دوربینش را  روبروی کاناپه سبز محصص کاشت بود و چند روزی با اون زندگی کرده بود. 

اولین چیزی که محصص در این مستند نشان میدهد رُک بودنش است. بیان ساده مفاهیم در ساده ترین کلام، بی پرده پوشی یا سانسور (حتی به شکل جزئی) گویی نویسنده ای است با قلمی  تند و تیز که هر آنچه از ذهنش عبور کرده را نوشته است.بدون اینکه نگران ناراحتی مخاطب و دیگران باشد. حتی توی این مستند جایی به فیلمسازش میگوید:"بهت دیگر قهوه نمیدهم چون برای فردا صبح قهوه ندارم". یا به پرتره گلشیفته فراهانی اشاره دارد که همنام فیمساز (میترا فراهانی) است و میگوید "این مادر قحبه (اشاره به پرتره دارد) خیلی زیباست. فوق العاده زیبا، ولی همه حرف هایی که در مورد نجابت و معصوم بودنش میزنند دروغه،چرندیاته."

    

دومین چیزی که آدم میبیند روحیه مستقل محصص است. وقتی فیلمساز میپرسد :"چرا کارهاتو به فرزندان یا برادر زاده هات ندادی .. میگوید به هرکدام دو مجسمه و چند تا اثر داده ام. که بعنوان یادگاری داشته باشند. اما دوست ندارم  انها بعد مرگم با کارهای من کاسبی راه بیندازند." اشاره ریز تر اینکه محصص جایی از فیلمساز سیگاری میگیرد. اما قبل گرفتن بهش میگوید که این یک نخ را بعداً از سیگارهایم بردار. محصص حتی تاب نمی آورد و  روز بعد خودش یک نخ سیگاری که قرض کرده است را بر میگرداند.

سومین اتفاق برایم محوریت نیما در زندگی و احوال محصص است. توی ویکیپدیا در مورد محصص نوشته بود که بعد از عزیمت به تهران و تحصیل در دانشکده هنرهای زیبا عضو انجمن خروس جنگی و مجله "پنجه خروس" میشود. و آنجا با نیما یوشیج آشنا میشود. آشنایی که بعد از بیش از 50 سال هنوز درونش را روشن و گرم نگاه داشته است. تنها کسی که از دم تیغ نمیگذراند و برایش احترامی زیاد قائل است نیماست و اندکی هم دکتر محمد مصدق. وگرنه شاه و ملکه، آخوند و آیت اله یا مسئول فرهنگی و مردم کوچه و خیابان برایش فرقی نمیکنند. این را با یک شوخ طبعی ذاتی تعریف هم میکند. " [مردم ایران] آریامهر داشتند با آیت اله عوضش کردند،معلوم است از الفبا فقط حرف آ را میشناختن."  و میخندد. 

 

پنجم آنکه محصص خودش است . ابایی ندارد که بگوید مردم را از بالا نگاه نمیکند. تکبر ذاتی اش را  پنهان نمیکند. چه در دهه چهل چه در دهه هشتاد حرفش را زده و خودش بوده است. به شدت خودش بوده است. بی آنکه از حاکمیت یا منتقد بترسد. مجسمهای از خانواده سلطنتی درست میکند. چهره شاه را عبوس و ملکه را نگران میسازد. شاه میگوید خرُد و خمیرش کن دوستش ندارم. ملکه میپرسد مرا چرا نگران درست کردی. محصص با زبان تیزی جواب میدهد چون که همیشه نگرانی که پسرت شاه نشود. بعد مجسمه شاه را با زنجیر از سقف آویزان میکند و بعد معدومش میکند. کاری که فقط دست های یک هنرمند کله خراب میتواند انجام دهد.

           

ششم آنکه بهمن محصص دو بار در زندگی جلای وطن کرد. اولی را که در فیلم هوشمندانه به آن اشاره کرده است بعد از کودتای 28 مرداد 1332 است. محصص میگوید: "دیگه همه چیز تمام شده بود. مصدق را پایین کشیده بودند و جای ماندن نبود." و درست  یک سال بعد در مرداد 1333 محصص به ایتالیا می رود.

و درست بعد از انقلاب 1357 بر میگردد. به این امید که حالا وطن جایی برای زندگی باشد. اما این بار هم خیلی زود میفهمد فقط حروف با هم عوض شده اند. تفکرات و کارهایش فرصتی برای حضور نخواهند داشت. به پرتره مرد بند باز اشاره میکند. به مجسمه اش جلوی تئاتر شهر که آن را  معدودم (دقت کنید معدوم نه منتقل) میکنند.در چنین فضایی محصص تمام کارهای خودش را غیر از 40 مجسمه و اندگی نقاشی ، به دست خودش نابود میکند. این کار را هم با نشان دادن انگشت سبابه و میانی به شکل قیچی نشان میدهد. میگوید ریز ریزش کردم. او مجددا به آغوش شهر رم پناه می برد.

                                       

هفت و دست آخر اینکه محصص با نقاشی و مجسمه هایش معروف است. اما آنچه از او بعنوان ترجمه و مقاله نیز مانده هنر ناب است. در حقیقت اون به تعبیر جهانی اش آرتیست است. مهم نیست چه چیز در دست او بدهی او هنرش را خلق میکند. جایی از فیلم هم می گوید "اصلا اینکه چه چیزی میکشی برایم اهمیتی ندارد. اینکه چطور اون رو میکشی مهمه." این آرتیست بودن در فضولی هایی که در کار کارگردانش میکند به وضوح پیداست. انگاری که دوست دارد حتی فیلم خودش را خودش کارگردانی کند. جاهایی به کارگردان میگوید اینجا تصویر دریا بگذار. اینجا تا میتوانی فیلم بگیر و  اینجا ترجمه شعری که میخوانم و...

                                   

آخرین سفارش محصص که برایش کلی تدارک دیده بود. نیمه تمام ماند. محصص میدانست دخلش آمده است. به همین خاطر به مشتریانش فکس زد و گفت اگر سفارش ناتمام ماند جای پیش پرداخت میتوانند از کارهایش(نقاشی و مجسمه) بردارند. قیمت کارهایش را هم پیش تر گفته بود. حتی "فی فی" که عزیز جانش بوده و هیچگاه نمیخواسته بفروشد اش را حاضر بود بدهد. انگاری محصص به عرضه تمام هنر به وقت مرگ هنرمند معتقد بود. برایش فرقی نمیکرد چه وقتی بمیرد. برایش فرقی نمیکرد بعد از مردنش کاری از او بماند. او فقط دوست داشت با هنرش، با کارهایش عشق بازی کند. و بفهمد و بداند که آنچه از خود او میگویند خلاف واقع و اندیشه حقیقی اش نباشد.

یعنی این فیلم را هم بنظرم با همین برداشت و با همین موضوع حاضر به همراهی شد. داشتن عین حقیقت. به همین خاطر بر خلاف فیلم های داستانی یا مستند دیگر من این فیلم را شایسته تمام امتیاز میدانم. تمام امتیاز در ستایش حقیقت. بی کم و کاست. بی دخل و تصرف.

                                               

 

شعر محصص در پایان نامه اش به آن دو نقاش و مشتری کارهایش حسن ختام است. یک تعظیم خوب در برابر مخاطب اش با ته رنگی از فلسفه محصص که  مانیفست تمام سالهای زندگی اش هست. هرچند با بی دقتی روی کاغذ پاره ای نوشته است.

 

"کمی شراب خانگی برایم بریز

بریزش،

پیش از آنکه عطش مرا به دور دست برد.

لنگر کشیده شد.

بر عرشه بنوشیم

پیش از وداع با زندگی بنوشیم

کمی شراب خانگی 

بر دکل بریزیم."

 

 

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

شب های فیلم

 13 روز نوروز 1399،سیزده فیلم دیدم که در باره ی هرکدامشان اینجا نوشتم. چندتا پیغام دریافت کردم که چرا  رویه را ادامه نمیدهم. برای خودم جای خوشحالی داشت. باورم این بود که کسی دیگر حوصله وبلاگ خواندن ندارد. اما پیغام ها دلگرم کننده بود. بخاطر کار و محدودیت زمان دیگر هر شب نمیتوانم فیلمی ببینم اما بنظرم هفته ای یک فیلم قابل انجام است. در باره ی فیلم ها توی همین وبلاگ خواهم نوشت. لینک در کانال تلگرام و هایلایت اینستاگرام  هم قرار خواهد گرفت.

برای سال 99 دوست دارم مستند زیاد ببینم. اما اگر فیلم های خوبی دیده اید و خوشتان آمده خیلی دوست دارم به من هم معرفی اش کنید. ایرانی یا خارجی بودنش. مستند یا داستانی بودنش هم اصلا اهمیتی ندارد. من تشنه روایتم و هر روایت و قصه جذابی را  چه حقیقت چه  دروغ  ستایش میکنم.

آرشیو موضوعی دسته پرده نقره ای امام  معرفی فیلم ها را میتوانید آنجا ببینید. اگر لینک دانلود درست و درمانی هم باشد برایتان  پای معرفی هر فیلم قرار میدهم.

همین.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

لیکن هرگز عشق گم نمیشود*

                   

شب سیزدهم - The Weight Of Water - کاترین بیگلو  امتیاز 7/10

وزن آب را به پیشنهاد رفیق بازیافته سال 98، مهدی ربی دیدم. فیلم خوبی بود. داستان، دو جریان موازی را، یکی در 1873 و دیگری در زمان حال (2002 میلادی) روایت میکند. در حین فیلم گاه این دو جریان به هم نزدیک و گاه از هم دور میشوند. ولی در نهایت در دراماتیکترین نقطه به هم میرسند.یکی میشوند. یک میشوند تا به نشان بدهند که عواطف انسانی هیچگاه رنگ نمیبازند. هیچوقت از بین رفتنی نیستند و هر گاه از آن حرف میزنیم. مفهومی یکسان دارند ولو اینکه در ذهن ما دور،خرافات یا مسخره جلو کنند. عشق،خیانت، جرم و احساس گناه از ابتدای تاریخ در بشر بوده و هست. وسایل و رنگ لعابش عوض شده ولی بن مایه آن یکسان است و هیچ رنگ نمی بازد.

فیلم داستان یک زوج نویسنده - خبرنگار را روایت میکند که برای چند روزی به سرشان میزند در قایق برادر شوهر به همراه دوست دخترش بگذرانند. حین این سفر و غوطه ور بودن روی عرصه کشتی زن خبرنگار که دارد برای تکمیل گزارش خود در خصوص ماجرای یک قتل در 1973 تحقیق میکند. راهی جزیره صحنه جرم میشود و ....

روایت های موازی را دوست دارم. حال تازه ای به آدم میدهند ولی اختلاف زمان 250 سال برای یک روایت تصویری (فیلم) چالش بزرگی است. شاید به همین خاطر و سوتی های احتمالی بیگلو در آفرینش آن صحنه ها باعث شده منتقدان آمریکایی روی خوشی فیلمش نشان ندهند. اما روایت موازی و زندگی خصوصی زن و مرد و اردوی کوتاهشان روی قایق تفریحی به شدت لطیف و حساس است. علایق، حسادت ها و تردیدها وقتی قوت میگیرد که دوست دختر برادر همه شعرهای برادر شوهرش را خوانده و به او علاقمند است. غوطه ور بودن روی سطح آب با آن نوازش ها و بالا و پایین شدن های غیر ارادی،انتخاب هوشمندانه ای برای ساخت چنین قصه ای بوده است. و کاملا در خدمت  داستان است. در ماجرای 1873 خیانت رخ داده . زن گمان میکند بر روی قایق هم خیانتی رخ داده است.  درآن ماجرا جنایتی رخ داده زن دست به جنایتی میزند همه و همه روایت هایی است که مثل شاخه های یک درخت به تنه و سپس ریشه تنومند و کهن وصل میشوند. برادر شوهر اشراف به استعداد و  تخم سگی برادرش دارد آنجا در نسخه 1873 هم برادر میداند خواهرش یک ذیوث به تمام معناست و ....

                                                                                             

شاید اون دو خط شعری که شون پن با بازی خوبش در نقش شاعر و نویسنده و همسر زن خبرنگار برایش میخواند تمام باز معنایی و تجلی قصه بیگلو است. تمام ساختار شبکه شده داستانش در قالب یک مفهوم

اگر چه آنها در میان دریا غرق میشوند

لیکن دوباره بخواهند خواست

اگر که عشاق می میرند

لیکن هرگز عشق گم نمیشود.

 

* عنوان پست بخشی از فیلمنامه است.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

طلای سرخ

                                                                 

شب دوازدهم - طلای سرخ - جعفر پناهی  امتیاز 8/10

بهانه دیدن فیلم خواندن بلاگ سپهرداد بود. همان موقع دانلود کرده بودم. اماتازه فرصت شد بنشینم به دیدنش. حسین آقا دیدن هم داشت. 

فیلمنامه یک لوپ بود و ای کاش نبود. ای کاش میشد آخرش بگویند این پایانش نیست. چون از وقتی دیدم طلا فروشی همان است و مرد طلا فروش همان بند دلم لرزید. دلم نمیخواست حسین اقا تمام کند خودش را ... دلم میخواست بعد از دیدن ها،بعد پرسه ها برگردد به اتاق محقر خودش. برگردد به نامزدش، برود پیش علی که قدر جفتشان حرف میزند، مثل وقتی که به سرباز تفنگ به دست پانزده ساله گفت حال کردی؟ خودش دست زنش را بگیرد برقصد. حال کند. برقصاند و کمی بخندد.فراموش کند مرد طلا فروش را، سرباز جوان را، فرمانده قدیم جبهه اش را، سگ دو زدن پشت موتورش را دلم میخواست این پایان فقط یک پیش فرض به درد نخور باشد . دلم میخواست حسین آقا  آنجا که رفت  توی آن برج و با پسر جوان  دم خور شد. عوض شود. سردی آب استخر سرحالش بیاورد. دلم میخواست همه گند و گه هایی که خورد را با نفرت و خشم اش را  یکجا از همان تراس بالا بیاورد روی سر تهران و  بعد خلاص...

سناریو را کیارستمی نوشته بود، پناهی هم جمع و جورش کرده بود. پول از جیب خرج کرده بود و فیلم از بدو تولید توقیف شده بود و هیچوقت  اکران نشده بود.

پناهی هم مثل حسین آقای فیلمش تحقیر شده بود. نه فقط برای این برای خیلی اتفاق های بعد از آن هم ، اما کلک خودش را نکند. پناهی امیدوار تر ماند حتی وقتی مجبور بود خانه نشین شود. یا با موبایل فیلم بسازد.

من طلاس سرخ را دوست داشتم. آن روزی دیگر سینمای جنگی همین حسین آقاها هستند. که از آنجا رانده و از اینجا مانده اند. منتهی هیچوقت به این صراحت بدون شعار نمیتوانند جلوی دوربین قرار بگیرند. حسین آقای ما فقط یک بار آنهم برای اینکه فرمانده اش به جا نیاورد، نشانی داد.فقط یکبار برای اینکه چهره اش شناخته نشد گفت  که بیمار است و کورتون مصرف میکند.حسین آقا در بقیه موارد ساکت بود. دل گنده و سخی هم بود. به همه سیگار تعارف میزد با اینکه سیگارش 57 ارزان و تلخ بود. به همه پیتزا تعارف میزد با اینکه باید پولش را از جیب میداد. این حسین آقاها نقطه مقابل همه سینمای جنگ است. بنابراین این سینما،سینمای ضد جنگ است.با این فرق که گلوله اش فقط قهرمان خودش را میکشد نه دشمن را . ولی همان یک گلوله نشان میدهد دشمنی واقعی کیست و کجاست.

پ .ن : طی وب گردی ها برای این فیلم این یادداشت  را هم دیدم گفتم بد نیست بخوانید.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

Dude

 

شب یازدهم -  The Big Lebowski - برادران  کوئن  - امتیاز 8.5/10

حالا بعد از سالها دیدن فیلم های خارجی فکر میکنم دیگر سلیقه ام را میدانم. میدانم کدام کارگردان ها را باید بیشتر ببنم و به کدام ها اعتماد کنم. برادران کوئن را چند سالی است که میشناسم. هر بار فیلم هایشان را دیده ام تا  چند روز درگیر فیلم بوده ام. خسته نشدم. سینمای قصه گویی دارند و به تخیل بها میدهند. جذابیت  چذاتی کارهایشان در بیرون کشیدن قصه از هیچ و پوچ است. وضعیت های تخمی که یک دفعه آدم معمولی که هیچکس برایش تره هم خورد نمیکند را تا مرز قهرمان میپرورانند و بعد به یک باره به زمین نمی کوبند و  به جایی مثل زندگی اول یا کمی بالاتر و پایین تر بر میگردانند. در عوض در این خلال سلوکی در شخصیت و فیلمی به ما عرضه میکنند. لبوفسکی بزرگ هم از این فرمول مستثنی نبود. کوهن ها همه کاره فیلم خود هستند. نوعی تربیت عجیب دارند. ازآدم های مشخصی که رفیق میخوانندشان در فیلم ها استفاده میکنند. ستاره محور یا ستاره پرور نیستند. بازیگر نقش اول فیلم شان را ممکن است در حد یک  سیاهی لشگر یا بازیگر فرعی دست چندم در فیلم بعدی تنزل دهند. اما همیشه تیم شان را حفظ کرده اند. بازی میکنند و  این بازی های ماندگار میشوند. دیگر اینکه در همه فیلم ها یک طنازی گزنده ای وجود دارد. حتی در فیلمی مثل بارتون فینک یا مردی که آنجا نبود همه شان طنزی در جیب بغل دارند. که نمیشود انکارشان کرد. به قول یکی از دو برادر این ادویه زندگی است بدون آن  زندگی بی مزه میشود. 

         لبوفسکی در خانه محقر خود

لبوفسکی را یک راوی شروع میکند. زندگی جفری لبوفسکی را شرح میدهد در خلال آن با آن شخصیت  ولنگار علافش آشنا میشویم . ولی دو دقیقه بعد اتفاقی آدم را میخکوب میکند. یکسری شر خر می آیند و خانه لوفسکی را بهم میریزند. روی قالی دوست داشتنی اش میشانند و کاشی های کف حمام اش را میشکنند. همه اینها بخاطر بدهی یک لبوفسکی دیگر است. لبوفسکی دیگر که معلوم است میلیارد است و زن جوان شیطانی دارد که برایش دردسر درست میکند. در گیر شدن با این یک خط داستان  شش داستان تو در توی دیگر  درست میکند. طوری که دست آخر از این نبوغ در نوشتن حس دیوانه ها بهم دست میدهد.

کوهن ها کم حاشیه اند. مثل آرنوفسکی، پولانسکی یا کریستوفر نولان اخباری در مورد دست مزد یا فلان اظهار نظر جنجالی شان نیست. آنها از مستقل ترین جریان های فیلم سازی آمریکا هستند. چیزی که نمونه اش را کم داریم. چون مستقل اند هر مفهومی که خودشان بخواهند را میسازند. چون مستقل اند شعار نمیدهند. چون مستقل اند میروند میگردند جاهای مسخره انجیل را با بازی سه کم توان ذهنی مسخره میکنند. یا سیستم پوچ و تو خالی میلونر ها و باندهای زورگیر را  مسخره میکنند و با چون مستقل اند برایشان مهم نیست همه از فیلمشان خوششان بیاید. این خاصیت سینمای مستقل است. همه چیز در خدمت اندیشه است. و سفارش و دلیوری در کار نیست.

 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

بابام و اوغلوم

شب دهم - پدرم و پسر - Çağan Irmak   امتیاز 7.5/10

سعی کردم فیلم را بدون پیش فرض ببینم. از سینمای ترکیه فقط  Nuri Bilge Ceylan را میشناختم و تصورم از آن سینما غیر از او چیزی در حد سریالهای ضعیف یا قصه های پر ماجرای باور ناپذیر (مشابه کلید اسرار) بود. اما این فیلم با یک سکانس عاشقانه دلپذیر شروع شد و با یک سکانس بهت آور ادامه پیدا کرد. زنی باردار درست در شب یک کودتای نظامی دردش میگیرد و نیاز به وضع حمل پیدا میکند. همسر روزنامه نگار چپ گرایش که مقاله های انتقادی برای روزنامه مینویسد. هیچ وسیله یا آدمی برای کمک پیدا نمیکند. مجبور میشود تنها و در کنار ساحل بوسفور استانبول بچه اش را دنیا بیاورد. زنش به خاطر خونریزی زیاد از دنیا میرود و سکانس سوم با صحنه خون آلود مردی شروع میشود که بچه ای را در آغوش گرفته و دورتر پیکر زن بیجانش هنوز روی چمنهاست. کامیونی نظامی ترمز میزند، یونیفرم پوشی با تفنگ بیرون می اید که اینجا چه غلطی میکنی؟ مرد توضیح میدهد که زنش مرده ولی بچه اش زنده است. اینها با شوک و خشم عجیبی از کودتا میگوید.

طبیعی است با چنین شروعی دیگر دلت  نمی آید فیلم را کنار بگذاری و ادامه میدهی.مرد از همان ابتدای تولد فرزند دستگیر میشود و تا 5-6 سال زندان میماند و موقع رهایی بچه اش دیگر بزرگ شده و توسط دایه نگهداری میشود .پسرک از مادرهایی که شیر داشته شده اند و به ترحم شیر گرفته است شیرو بزرگ شده. دوتا دندان شیری اش افناده و آماده رفتن به کلاس اول است. درست ابتدای خط تعلم و رشد. کتاب خواندن را  پدرش یادش داده و عجیب شیفته کمیک های مصور است.

پدرم و پسرم آن ته رنگ شرقی اش را حفظ کرده ولی با خلاقیت و یازیگوشی فانتزی هم وارد فیلم کرده. پسر بچه کتاب های مصور و تخیلی زیاد یمیخواند و صحنه هایی که پیش خودش متصور است را کارگردان به همان منوال و مشابه تصورش از آن فانتزی ساخته . حتی نریشن هایی با صدای خود کودک خوانده میشود که  به راحتی  باور پذیر است.. مثلا کودک در استانبول مرد اسب سوار ندیده و وقتی برای اولین بار در روستا پدر بزرگش را سوار بر اسب می بیند . او را در هیبت زورو سوار بر اسب تلقی میکند. حتی به او را در اولین کلام قهرمان میگویدخطاب میکند.

پدر بزرگ دوست داشته است  پدر زراعت بخواند و  به آبادی برگردد و در اداره زمین و کشاورزی کمک حالش باشد. دوست داشته  پسرش با دختری که معشوقه دوران جوانی اش بوده ازدواج کند اما پدر حرف پدر بزرگ را گوش نکرده و راهی شهر شده برای خواندن روزنامه نگاری، بعد وارد جریانات سیاسی شده و سر مقاله های ضد حکومتی نوشته و ....  پدر دوست دارد پسرش سر پناه امنی داشته باشد. دوست دارد جایی به مفهوم واقعی خانه را تجربه کند.و مثل بچه های برادرش درست بزرگ شود و بچگی کند. دوست دارد پسرش قوی و مستقل بار بیایید. این پیرنگ با کارکرد بر روی تفاوت های شخصیتی و مسائل سیاسی روز ترکیه همان قصه ای را ساخته که شاید از منظر بین المللی خیلی مورد استقبال واقع نشده باشد . اما پربیننده ترین فیلم تاریخ سینمای ترکیه را رقم زده. ملودرام عاطفی برای درک روابط خانوادگی همان چیزی است که در سینمای ایران هم بسیار دیده ایم. 

در سینمای خودمان سر سگ بزنی پنج تا ملودرام میریند. این است که شاید این فیلم خیلی به چشم و ذائقه ما خوش نیایید اما فیلم خوب و موفقی است.

          

 

حالا اگر کسی ازم در مورد سینمای ترکیه بپرسد. مثل آن چند روز دلپذیر که با گارسون رستورانی که دانشجوی سینما بود در مورد سینمای ترکیه حرف میزدیم من اسم دو کارگردان را میتوانم نام ببرم که فیلمشان را و نگاهشان را به زندگی دوست دارم.

#cegan_irmak

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamid Oo

شبهای زاینده رود

                         شبهای زاینده رود

شب نهم: شب های زاینده رود - محسن مخلمباف  امتیاز 6.5/10

شب های زاینده رود با یک بیاینه شروع میشود. یک پیغام چند خطی که توضیح میدهد فیلم کارگردان 100 دقیقه بوده اما به دلیل اینکه دستگاه سانسور آنرا مخالف روح انقلاب اسلامی دانسته است،37 دقیقه فیلم حذف شده است. 

خود این پیغام از ابتدای فیلم چند وجهی نا منتظمی در ذهن ایجاد میکند. که آن 37 دقیقه چه داشته که حذف شده است. مثل کودکی که منع از کاری شده، کرم ام گرفته بدانم آن 37 دقیقه چه داشته که سانسور شده. غیر از آن خب باید به کارگردانی که یک سوم فیلمش قیچی شده حق داد. که بخواد اعتراض کند بگوید فیلم من این نبود. یا همه آنچه میخواستم بگویم را انتقال نداده است. متاسفانه گویا نگاتیوها نسخه کپی دیگری هم نداشته است . پس ما به آنچه دیده ایم رای می دهیم. همین 64 دقیقه فیلم به شکل یک مفهوم قابل درک بود. روایت زندگی یک خانواده فرهنگی و تحصیل کرده است. در جریان سالهای حکومت شاهنشاهی، در حین انقلاب 57 و دوران جمهوری اسلامی و جنگ تحمیلی. میخواهد نشان دهد مفاهیم عشق،امید،اختیار چگونه دستخوش تغییر قرار میگیرند.

مخملباف شدیدا تحت تاثیر فلسفه دکارت به زندگی به آدم ها و روابطشان، به انقلاب و اساس تفکر شک میکند. اگر از من میخواستند اسمی برای این فیلم تعیین کنم اسمش را  بدون تردید  اسمش  را "تردید"میگذاشتم.

پدر در اصل حاکمیت شاه و جمهوری در تردید است. دختر در انتخاب همسر و عشق واقعی و مردم عادی و هم همه در تردیدند. آدمهای که به مرکز درمان خودکشی مراجعه کرده اند. همه شک کرده اند. انقلاب با خود شک می آورد. تغییر بنیادهای فکری جامعه آدمها از درون تهی کرده است. تنها آن عاشقی که عشق چشم اش را کور کرده امیدوار است و رو به بهبودی است. همین. مخملباف برای انقلاب و شاهنشاه برای زندگی در همه برهه های سخت و حانفرسا  عشق را پیشنهاد میدهد. اما سکاسن پایابی بیشتر میگوید که سر عشاق را هم گول میمالند. عشق آنها را سرپا میکند اما به وصال نمیرساند. پس عاشق باشید که سرحال بمانید ولی توقع نداشته باشید به آنچه میخواهید برسید.

مخملباف در فیلمبرداری فیلم شبهای زاینده رود

شگفت ترین سکانس این تکه فیلم 64 دقیقه ای، زنی است که قرص خورده برای خودکشی و وقتی دختر روانشناس ازش علت را میپرسد میگوید . شوهری داشته و یک بچه ، شوهرش راهی جبهه شده و خبر شهادتش آمده. بعد 4 سال با برادر شوهرش ازدواج کرده و از او هم بچه ای دارد. بعد گفته شده شوهر دومش هم اسیر شده است. حالا هر دو برگشته اند. زن نمیداند الان زن کدامیک است؟نمیداند خودش کیست؟ نمیداند مرتکب گناه شده؟ بدون طلاق از همسرش با برادر همسرش ازدواج کرده است؟ نمیداندبا این تعبیرپسرش آیا حرام زاده است؟ آیا  کارش حرام بوده است؟ این تردید زندگی اش را به جایی رسانده که دارد خفه اش میکند. جوری که خود کشی را راه حل دیده است. این تکه فیلم این تغییر که انقلاب به وجود آورده با آن تکه از صحبت های  پدر که مجدد بعد از انقلاب به دانشگاه برگشته طلایی ترین بخش های فیلم اند. فیلمی که رفتار حکومت کارگردان 33 ساله را در آن سالها سیاه و سفید،حسابی رنجانده است. شاید مخملباف هم نسخه عشق را برای خودش پیچیده و توانسته از این محنت هم بگذرد.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

در حال و هوای عشق

در حال و هوای عشق

شب هشتم : در حال و هوای عشق - Wong Kar-wai - امتیاز 8/10

یک کارگاهی داشتیم. استاد ازمان خواست در مورد عشق بنویسیم. 10 سوال طرح کرد که به بعضی هایشان حتی فکر هم نکرده بودم.بقیه را اگر چه میدانستم اما هیچوقت مکتوب نکرده بودم. فرق زیادی است بین آنچه در ذهن متصوریم و چیزی که روی کاغذ می آوریم و میخواهیم بی پروا جایی بخوانیمش. من اما سعی کردم خودم را سانسور نکنم حرف را  تمام و کمال نوشتم. همه اش را نخواندم ولی دست کم نوشتمش. فکر میکنم آدمها  بعضی عشق را  میدانند و بعضی نمی فهمند. بعضی معتقدند و ملتزم و بعضی انکارش میکنند. اما دست کم آنها که عاشق میشوند همه بی تاب اند. در این  یک خصیصه همه با هم مشترک ایم. حال غریبی دارند بی تاب اند و فعال تر از همیشه میشوند.  تا به اینجایش را  میشد در همه فیلم های عمیق و  حتی دوزاری راجع عشق دید اما آنچه  معمولاً نمیشود دید و در این فیلم بود. درک موقعیت  شرقی  هاست. جامعه فضولی  که همه دوست دارد راجع کیفیت سکس شب قبلمان هم نظر سنجی عمومی برگزار کند، یا در پی هر ساعت حضوری یک جمله برای گفتن داشته باشد. میدانم مزایایی هم این نوع زندگی ها دارد اما  بزرگترین بدی اش این زیا و دورویی است  که در ذات همه مان  نهفته است. مجبوریم خیلی چیزها را مخفی کنیم. چون خلاف عرف است. خانه هایی شبیه سلول های انفرادی با دیوارهای کاغذی که حریم شخصی را به دیده نشدن عورت هنگام حمام کردن تنزل میدهد.

فرق "در حال و هوای عشق" در دهه 1960 هنگ کونگ همین همذات پنداری شدید با ایران معاصر است. همین عمومی بودن عرصه های خصوصی زندگی. زیبایی وقتی تمام شد که زن و مردی همسایه متوجه میشوند همسرانشان با هم در ارتباط اند و این موجه ترین دلیل برای نزدیک شدن این دو نفر به یکدیگرند. اما ماجرا اینور قضیه مانند طرف دیگر پیش نمیرود. زن با وجود خیانت و نبود همسرش هنوز به  شوهرش دلبسته است. و مرد که حالا شیفته زن همسایه شده در مرز دیوانگی است. این تغییر آنقدری پیش میرود که مرد جسارت کارهایی را پیدا میکند که تا به حال فقط تصورش کرده است. نوشتن داستان  پاورقی برای روزانه و  تغییر محل زندگی و دست آخر رفتن از شهر برای فراموش کردن زنی که  یکطرفه و بی وقفه عاشقش است.

در حال و هوای عشق این تردید و توقف را حتی در سکانس هایش دارد. دوربین مردد میماند. برای بیان مفاهیم دیالوگ زیادی استفاده نمیشود. بیشتر سکوت و نگاه ها حرف میزنند. خواستن های مُردد، ترس از تنهایی،شرم از خیانت و حتی مراعات و محافظه کاری برای جلوگیری از حرف همسایه ها .

دست آخر اینکه توی آن کلاس و نوشته ها فهمیدم هر کسی به نوعی به عشق نگاه میکند. در مورد وجودش، وجوب اش یا مراتبش جوری را میپسندد. این جا هم کارگردان عشق را در پس این ماجرای ده ساله میداند و به نامیرا بودنش عمیقا معتقد است. عمیقا جوری که در سکانس پایانی بوسه مرد بر دیوار سنگی معبد متروکه  در کشوری دیگر به سبزی و گل بدل میشود.

چند موسیقی عاریه دارد این فیلم که میتوانید اینجا و اینجا گوش کنید و یک  ویلون نوازی که آدم را اتش میزند آن را هم میتوانید اینجا گوش کنید.

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

مکس دیوانه

 

شب هفتم : مکس دیوانه ،جاده خشمگین   امتیاز 7/10

 داشتم به این فکر میکردم که به ژانر حادثه و ماجراجویی بی توجهم اما توی همین ژانر فیلم های خوبی هستند. مکس دیوانه داستان داشت. قصه  ساده ای هم داشت. طبقه رعیت علیه اربابان جبار قیام میکنند و تاج و تخت را به دست می آورند. غیر از این  پلاتِ سوسیالیستیِ کلاسیک، هیجان  جاده ای این فیلم دیوانه کننده بود. انگاری تخیلات چند نفر را ریخته اند روی هم ماشین و  زره و  هزار و یک تخیل سر هم کرده اند. یک به یک را  اتوود زده اند و ساخته اند . در این جنگ نابرابر قهرمان مکس است و ضد قهرمان آن گوشت دلمه بسته متهوع که به ایورمتا خطابش میکنند. فیوریوسا هم مکمل قهرمان است. ظلم دیده ای که  سالها تاب آورده تا  سر فرصت بزند به جاده خشم و به سرزمین خودش برگردد.

راستش را بخواهید از بابت  قصه  هیچ  کار عجیب و پیچیده ای نداشت. منتهی ملزومات ساخت و  ابعاد جذابیت های بصری داستان جوری است که فقط هالیوود میتواند با این کیفیت بسازدش. بار سنین جلوه های ویژه ،فیلم برداری میدانی و صحنه های زیاد اکشن ساخت را  سخت کرده است.

                             شارون استون در حال کتک زدن  تام هاردی

 تاثیر دیگری که  mad max برایم داشت، تغییر تصورم ذهنی ام نسبت به شارلیز ترون بود. همیشه باورم این بود این زن بخاطر جذابیت زنانه و  شیطنت نگاهش  در سینما چهره شده است اما  مکس دیوانه انتخاب چالشی و بیلاخ بزرگی از سوی استون به قضاوت من بود.

 

پ.ن:

فیلم دیگری بعنوان مکس دیوانه، جنگجوی جاده در 1979 (سال  انقلاب اسلامی 1357) ساخته شده که  دیدنش بعد از بیرون آمدم این نسخه جدید دیگر لطفی ندارد.فیلم را برای یکبار هم که شده ببینید.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

چنان قصری است حصن من که امن الؤمنین دارم*

بازیگران خردسال  قصر شیرین

شب ششم- قصر شیرین ، رضا  میرکریمی    امتیاز 7/10

قصر شیرین از دو منظر برایم مهم بود اول اینکه داستانی بود نه در مورد بچه ها ولی با محوریت بچه هاست، یعنی گره داستانی جز در حضور آنها شکل نمیگرفت و  شخصیت  شیرین (مادر بچه ها) صرفا در گرو خرده رفتارها و اطلاعاتی بود که بچه ها با طبیعت گرایی و ذات بی دریغ خود بیان میکردند. اتفاقی که  کمتر به این ظرافت در فیلم های ایرانی دیده ایم.

دوم آنکه خط داستانی و شیوه نگارش سناریو شیوه خاصی است. اطلاعات وشبکه شده در سرتاسر فیلم نهفته است.اطلاعات یکباره پهن نمی شود. ما از ابتدا نمیفهمیم فتوحی کیست؟ حتی باور میکنیم خریدار ماشین است. دل نگرانی های خاله بچه ها را نمیدانیم. همینقدر میدانیم که پدر از زنش جدا شود و سه سالی است  که در این زندگی نیست . نقش پدری و همسری خود را از دست داده است. مادر، بچه ها را مهربان و بخشنده تربیت کرده. میفهمیم علی و سارا بیشتر از سنشان میفهمند. و این مواجه درست تر و واقعی تر از فیلم های دیگری است که در آن از بچه استفاده میکنند. انگاری که راوی در پس قصه و بالای جاده ایستاده است و دارد قصه را روایت میکند. و قرار نیست فیلم به چیزی شعار دهد یا اعترافی کند یا بچه ها یک شبکه به  ذلت یا موفقیتی دست یابند. قرار نیست کسی جایی را بترکاند کسی مقامی به دست آورد. قرار است پدر راننده کامیون، که قتل غیر در پرونده داشته، زنش را هم از دست داده و قلبش را فروخته با  یک روز کنار بچه ها بودن بفهمد که لنگه آن گوهر نابی که از سینه زن بی جانش جدا کرده و به قیمت پنجاه میلیون فروخته است، در قلب دو بچه اش یدکی دارد. در قلب سارای پیش دبستانی که مدیر روابط عمومی شرکت (ماشین مادرش) خودش را معرفی میکند. و وقتی میخواهند تعریف کند مدیر روابط عمومی چیست. همینقدر میداند که کسی که حیوانات و آدم ها را دوست دارد و خوب حرف میزند. یا علی که ده ساله است اما حساب و کتاب سرش میشود. آدرس ها را بلد است ، میداند آمپر بنزین ماشین خراب است. کارت  بانکی مادر دستش است تا مرد موقت این زندگی باشد. بچه های بیغوله مادر که  سقفش چکه میکند و  یخچال و  لوازم  زهوار در رفته دارند را  قصر میخوانند. با نقاشی هایشان با گلدان هایشان  گوشه گوشه  خانه را آراسته اند.

این ها همان گوشه های تیز خلق و خوی پدر را فیلت میزند. نرم تر و صیقلی ترش میکند. جاده پر شیب کوهستانی را بالا میکشد. تا دست  آخر بعد اینکه روی صندلی جلو پسر به پدرش میگوید که من آدرس را به دایی ها داده بودم ،پدر با مکث بگوید اشکال ندارد. گویی که پذیرفته بهای پلشتی هایی که انجام داده و مطاعی که به دست آورده، چیزی فراتر از آن کتک کاری کنار جاده با برادر زن هایش بوده است و حالا خودش را سبک تر و آینده را بدون قصر، بدون شیرین، با بچه هایش،  روشن تر می بیند.

پسر کوچکش ازش میخواهد روباهی را زیر گرفته کمک کند پدر به جای فرار یا اوقات تلخی، از ماشین پیاده میشود. قصر شیرین را بخاطر نگاه به همین ریزه  کاری ها دوست داشتم. 

 

پ.ن :

مصرعی از شعر مولوی، شعر را  به شکل کامل اینجا بخوانید.

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

بر تارک نیاز دل آزار دیدگان

دایره مینا - داریوش مهرجویی 1353

 شب پنجم - دایره مینا - داریوش مهرجویی  امتیاز 7.5/10

دایره مینا یک مانیفست بود. مانیفستی که ساعدی و مهرجویی خیلی خوب دیده و درک کرده بودند بعد از موفقیت همکاری مشترک ساعدی و  مهرجویی در فیلم "گاو"، حالا وقتش بود ساعدی قصه اجتماعی شهری رو کند و مهرجویی بسازدش.داستان روایت ساده دارد. عجول در ساخت نیست. با طیب خاطر قصه تعریف میکند. قصه پسری که پدر مریضش را از حواشی جنوبی شهر برای درمان به بیمارسنان می آورد و در روند درمان با  خون فروش آشنا میشود و ....

دایره مینا مانیفست بی خردی است. اعتراض به بی عملی حاکمیت در برابر موضوعی مهم که لای پرونده ها و کاغذ بازی های بسیاری گم شده است. روی صحبت به مافیای خون است. اعتراض به زالو هایی که بنگاه های کثیفی را راه انداخته بودند که خون را از مافنگی ها و شیره ای ها میگرفتند و آن را به بهای گزافی به بیمارستان ها میفروختند. این وسط چه بسیار آدم هایی که به واسطه تزریق خون آلوده مُرده یا بیماری های دیگری گرفته اند. کسی هم که  این موضوع را درک میکند و دکتر با وجدان بیمارستان(دکتر داود زاده با بازی بهمن فرسی) است. کسی تحویلش نمیگیرد. در بخشی از فیلم او جایی از بیمارستان را خالی میکند که به بانک خون تبدیلش کند. برآورد هزینه هم میکند 12000 تومان سرمایه برای راه اندازی یک بانک و لابراتوار خون کافی است. هزینه ای که سامری به شیره ای ها و اهدا کنندگان خون میداد نفری 20 تومان به ازا یک شیشه (یک واحد) خون بود. یعنی دست کم دو برابر این عدد خون را به بیمارستان میفروخت. یعنی پولی که دکتر یا وجدان بیمارستان میخواست  فقط هزینه خرید 300 شیشه خون بود. مصرف  دو هفته بیمارستان شاید هم کمتر. اما  این وسط به جیا حمایت از او انبار دار به رییس بیمارستان شکایت میکند که این آقا اموال بیمارستان که مشتی تیر و تخته هم بیشتر نبود از انبار به بهانه باز کردن فضا  کش رفته است و  پاپوش برای دکتر جوان درست  میکند.

مصداق حرفش را در چندین و چند مورد دیگر در گذشته و حال اوضاع ایران میتوانید ببینید؟

 

داریوش مهرجویی در پشت  صحنه دایره مینا

مهرجویی برای برای بیان حرف خود  ترکیبی از بازیگران موفق سینمای تجاری و هنری را  انتخاب کرده بود. سعید کنگرانی جوان اول سینمای دهه 50 و فروزان که در فیلم فارسی های ایرانی مخاطب برایش سر و دست می شکست در کنار علی نصیریان با نقش اسداله مسول خرید و انبار بیمارستان و سامری با  بازی عزت اله انتظامی  و از همه غریب تر بهمن فرسی  در نقش دکتر داود زاده  ترکیب  تجاری - هنری مهرجویی را کامل میکند.دایره مینا هم اشارتی به همان شیشه های ذخیره خون است. شیشه هایی که باید هستی و حیات را  تقدیم بیمار و گیرنده خون کند اما انچه در حقیقت  نصیب میکند. فلاکت و بدبختی و مرگ هم برای گیرندگان و هم برای اهدا کنندگان است.

 صحنه مرگ پدر  علی همزمان با  صحنه نکبت پیش از مرگ  چندین اهدا کننده خمار همه در یک دوبیتی کوتاه خلاصه شده است.

ای چرخ فلک دوندگی مارا کشت

بر درگه خلق بندگی ما را کشت

یک منکر و این همه صفات واجب

ای مرگ بیا که زندگی مارا کشت

مهرجویی اینجا بیشتر در مورد دایره مینا  و توقیف 4 ساله فیلم حرف زده است. اما موفقیت فیلم در جشنواره های خارجی غیر از اینکه جوایز زیادی برای کارگردان به همراه داشته باعث شده تا  تلنگری به مسئولین سلامت هم وارد شود و سنگ بنای سازمان انتقال خون ایران به شکل امروزی و یک سازمان  واحد به واسطه همین فیلم رقم خورده است.

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

الماس های تراش نخوره

 

شب چهارم -  Uncut Gems  - امتیاز 7/10

نقل است مسلمانی روزی گاوی پیر و فرتوتی داشت و  قصد فروش را کرد. نهایتا گاو را به یک یهودی به قیمت  100 سکه فروخت، و همان روز یهودی گاو را به قیمت  دویست  سکه به همان مسلمان فروخت. این میان فقط یهودی سه ساعت (1 ساعت قبل و  2 ساعت بعد خرید گاو ) حرف زد.

 گویا کارگردان نشسته یک فرهنگ ضرب المثل های یهودی گذاشته جلویش و فیلم و ساخته و دست آخر فقط و فقط در دو ثانیه همه کوهی را که ساخته منفجر میکند. و  بهش میخندد. ولی شوخی اش اصلا خنده دار نیست. دست  کم من خوشم نیومد.

فرهنگ یهودیان در مسائل مالی، هوش معامله گری  و  رندی و هدفمندی شان انتخاب هوشمندانه است.خاصیت  الماس های تراش نخورده همین بود.

یک جواهر فروش شارلاتان میبینی که همه زندگی اش را گُه برداشته است. با همسرش در آستانه جدایی است، دوست دخترش با بقیه لاس میزند(البته به نظر دوستش دارد)، طلبکارهایش همه جا خفت اش میکنند. کتک اش میزنند. جلوی زن و جامعه تحقیرش میکنند. ولی همین آدم  قدرت ریسک وحشتناکی دارد. همه درآمدش یا عاریه هایش را شرط می بندد. شرط هایش برنده میشوند و این هیجانش به او زندگی می دهد. شیتیل میلیون دلاری میدهد یک الماس ندیده از اتیوپی برایش بپیچانند و بیاورند. تا بزرگترین معامله زندگی اش را انجام دهد.  با  آدم های بزرگ و خطرناک بازی میکند. ساختار هیجان انگیزی دارد. اما بخشی از فیلم را  بخاطر دیالوگ های رگباری و عدم درک این حجم از نقدینگی نفهمیدم. بنظرم طبیعی بود. پس اینکه  نمره imdbاش  بالاتر از نمره ای است که من بهش میدهم جای تعجب ندارد.

بازی آدام سندلر در نقش جواره فروش خوب بود ولی با  تصور من از یهودی های اینکاره  فرق عظیمی داشت. برای من  یهودی پولدار آن رفیق شخصیت اصلی در حراجی فروش الماس اش بود. افتاده و  کم سر و صدا ولی پر مایه و بسیار محافظه کار

امیدوارم شما  دست کم بیشتر از فیلم خوشتان بیایید. برای یک بار دیدن هم توصیه میکنم.

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Hamid Oo

Glory Never Fade (شکوه هرگز نمی میرد)

شب سوم - مستند کانون  -امتیاز 8/10

 نمی خواستم مستند را خراب کنم دلم میخواست دل و درست برایش وقت بگذارم. حتی بیشتر از یک فیلم بلند سینمایی تا با همه جزییاتش ببینمش. تعریفش را شنیده بودم. در BBC فارسی پخش شد بود اما من ندیده بودمش. بحث کانون برای من فرق داشت. من از سال 1376 عضو کانون شده بودم. دلیلش فرار از مدرسه بود. من مدرسه ابتدایی ام را دوست نداشتم.کتک میخوردم. اذیتم می کردند. عمده شان بچه های خاک سفید بودند برای من که دوسال اول را در مدرسه ای با کلاس های 15-16 نفره مختلط با دختران درس خوانده بودم. درس خواندن در یک مدرسه که دانش آموز دوساله در کلاس داشت با  45-50 تا تخم سگ لات و پررو یک جور عذاب الیم بود. مادرم از یکی از والدین شنیده بود که کتابخانه ای هست درست در شرقی ترین  نقطه فرهنگسرا، روزهای اول با من می آمد. یک ساعتی در صندلی های چوبی پشت کتابخانه می نشست. تا من بروم آنجا کتابهایم را  تحویل دهم. کتاب جدید انتخاب کنم. مراسم  مهر رسید و مهر دریافت بر روی کارت عضویت انجام شود. بعد گاهی یک خلاصه ای هم به مربی میدادم و می آمدم. بعد ها  برادرم هم پا گیر شد. آمد و ثبت نام کرد. چون هم سنی هم  جسمی از من بزرگتر بود پشتیبان بود برایم و با حضور او نمی ترسیدم. منتهی باز هم ساعت خلوت عصر تردد نمیکردیم. نمیدانم بزدل نبودم. اما وضعیت آن روزهای شهر در حاشیه شرقی و مجاورت محله ای بدنام را فقط آنهایی که آن سالها همسن و سال بودند درک میکنند. 

کم کم شیفته آنجا بودم. روزهای فرد پسرها میرفتند. دلم میخواست هر روز هفته بروم. کتابهایم را میخواندم. فهمیده بودم کدام قفسه ها  کتاب های گروه سنی ج را دارد. تقریبا همه شان را  خوانده بودم . مجلات را هم  همان موقع شروع کردم به خواندم. یک رسمی داشتند که مربیان  مجلات  کودکان و نوجوانان  را  دو نسخه میگرفتند یکی برای استفاده همه یکی را هم خودشان میخوانند و آرشیو میکردند. بعدها  که بیشتر با من آشنا شدند آرشیو ها را  هم در اختیارم میگذاشتند. 

مستند از این جهت برایم جذاب بود. روی دیگر سکه کانون را  نشان داد. از بدو تاسیس اش، از مشکلات و کارهای خوبی که انجام شده بود. روایت چندگانه داشت. میشد تا حدی اطمینان داشت که جانب داری خاصی درش نیست. منتهی فقط فعالیت بیست سال اول کانون را روایت میکرد. بعدش را دیگر رها کرده بود. صحبت های مدیر عامل قبلی و آنها که سمت اجرایی داشتند با آنها که عضو بودند فرق هایی داشت. طبیعی هم بود که درگیری هایش متفاوت بود. سخاوت لی لی امیرارجمند از اینکه خوشحال بود هنوز جایی به اسم  تعطیل  نشده است  و  عمری بیش از نیم قرن دارد ستودنی بود. کارهای مدیر خوب انقلابی (علیرضا زرین) در حفظ تیم کاری و شکوفایی آن ستودنی بود. لحظه های پر اوجی که حال آدم را خوب میکرد. میشد فهمید میشود انقلابی بود،مسلمان بود اما جو گیر نبود.این را  چهار نفری که آدم های وابسته ای نبودند اعتراف کردند. 

آرشیو فیلم ها و ویدیو ها خوب بود. نشان میداد که شیوه کانون در آرشیو و نگهداری روش درستی بوده است. کارگردان هم از این آرشیو ها درست استفاده کرده بود. و  برش ها به جا استفاده شده بود.

اما آنچه که پیش تر در استان کرمان هم دیدم را آیدین  آغداشلو در اواخر فیلم به پرتاب سنگ تشبیه کرد. فعالیت کانون در عرصه فرهنگ و ارتقا سطح  جامعه ایران همچون پرتاب سنگی بود که این سنگ هنوز در حال حرکت است  ولی اگر با دقت  نگاه کنیم جهت تقعر این حرکت پرتابه رو به پایین است.

کاش میشد بدون پیش فرض سیاسی با بزرگ منشی بیشتر این  پرتابه را  گرفت و مجددا با  قدرت و  شدت بیشتری پرتابش کرد. یا از آن بهتر، حتی یک موتور برایش ساخت. نه اینکه مشابه  تعبیر فرشید مثقالی مثل گلی باشد که لگد مالش کنند.

ای کاش این  شکوه هرگز نمیرد. دست کم خیلی از ما زندیگی خود را مدیون کانون هستیم.

 

 

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Hamid Oo

تو قدر خود نمیدانی چه حاصل؟

 

شب دوم - شیطان وجود ندارد - امتیاز 8/10

اگر کسی شما را مجبور کند که کسی را بکشید چه می کنید؟ گیریم که تمام استدلال های منطقی و محکمه پسند را هم در پر قبایش داشته باشد. از شما میخواهند دکمه سکویی  را بزنید و زیر پای به دار آویختگان را خالی کنید؟یا اینکه چهارپایه زیر پایشان را با لگد کنار بزنید؟ یا ازتان بخواهند توی سینه مجاهدین مارکسیست نشانه بگیرید و به فرمان آتش شلیک کنید؟ حکم همه شان در آمده شما فقط مامور اجرایید ولی اگر سرپیچی کنید معلوم نیست تکیلف باقی عمرتان چیست. معلوم نیست پدر و مادرتان ،همسر و فرزند و دوست دختر و .... را  خواهید دید یا نه؟؟ عملاً در یک انتخاب سختی قرار دارید.

"شیطان وجود ندارد " این سوال را به  لخت ترین شکل ممکن از شما میپرسد. که انتخاب شما چیست؟ میتوانید هر روز بعد کار، همسر معلم  خود را از مدرسه سوار کنید با دختر خردسال خود به خرید و پیتزا خوردن بروید .حتی به گربه گیر کرده در موتورخانه کمک کنید و صبح روز بعد پیش از سپیده دم در حالی که دارید چای اول صبح را دم میکنید. با فشار یک دگمه ، آدمهایی را بکشید بدون اینکه خللی به زندگیتان وارد شود؟

میتوانید سربازی باشید که برای گرفتن  پاسپورت به خدمت آمده و با رویای پریدن از کشور زندگی میکند ،به امید دختری که بی امان دوستش داری و عدل از بد حادثه، محل انجام خدمتتان ستاد اجرا احکام باشد و مجبور باشید هفته ای یکبار(کمتر یا بیشتر) زیر پای محکومی به اعدام را خالی کنید؟

 چهار روایت پیرامون اعدام و انتخاب های انسان ها در مواجه با اعدام، ایده اصلی رسول اوف بود. انتخاب اسم و بقیه اتفاقات و ریز و درشت فیلم هم همه در خدمت شبکه ساختن و ایجاد یک روایت داستانی درست است .

سربازی که عاقله سربازهاست ولی به کشتن تن داده است، دارد محکومین کافکا را میخواند.محکومین به نوعی روایت میکند که انسان با همه بازی ها و زرنگی هایش محکوم به مرگ است. اما سرباز تازه وارد که بچه خطابش میکنند. راهی دیگری انتخاب میکند. بچه نمیخواهد کسی را بکشد. کل دارایی اش که 35 میلیون هست را  حاضرد بپردازد. فقط برای یک شب که کسی را نکشد. که دستش به خون کسی آلوده نشود. آنکه اعصاب خراب تر از همه است راهنمایی اش میکند. نمیگذارد معامله جوش بخورد. نمیگذارد کسی نوبت او را بخرد. نمیخواهد پسر حتی به ماندن در کنار محکومین عادت کند. پسر فرار میکند همه زندگی اش را میگذارد مو به مو بندهای کاغذ پاره را میخواند و از آن قتلگاه میگریزد و خودش را به دوست دخترش میرساند. دوست دختری که دیوانه وار دوستش دارد، برایش نماد زندگی و رهایی است. ماشین  روی تپه ای مشرف به شهر می ایستند پسر اسلحه ای که با آن از قتلگاه فرار کرده را به ته دره پرت میکند که جایگاه واقعی اش هست و  پشت به شهر که نماد تمدن و زندگی استو با همه نورهای رنگارنگ و فریبندگی ذاتی اش  .سربالایی کوه  زندگی را با یگانه ادم زندگی اش  دو تنهایی و سیاهی شب میگازد.

 

از سه اپیزود دیگر خیلی دوست ندارم چیزی بگویم. چرا که لطف دیدن فیلم را از بین میبرد.

غیر از پیدا کردن ساختار داستانی من به حوصله مندی فیلم غبطه خوردم. داستان گفته و میشد و با ریتم  کندی جلو میرفت. جزییات کارکرد داشتند و قرار نبود، جایی از ان  عبور کرد. 

یک خوبی که فیلم داشت این بود که مجوز و پروانه ساخت نداشت.ا ز اول تکلیفش با خودش معلوم بود. میدانست قرار نیست این فیلم در سینماهای داخلی اکران شود. به همین خاطر با فاصله گرفتن از سینمای مبتذل، روابط بسیار درست و باور پذیر شده بود. جاهایی که زن و مرد نقش خود را بی اغراق بازی میکنند. مردی که مادر پیرش را می بوسد. پسری که دوست دختر خود را کول میگیرد. دختری که به دوست پسرش عاشقانه لباس میپوشاند و پدری که دست حلقه میکند که دختر در تبعیدش را ببوسد. همه نماد و نشانه سینمای رئالیسم است. سینمایی که خود زندگی است ولی به واسطه ممیزی های بیش از چهار دهه ندیده ایم و بلدش نیستیم.

از بین نقدهایی که خواندم  این نقد سایت نماوا کمی از بقیه تا به اینجا دقیق تر بود. 

 

 پ.ن : عنوان پست از این دو بیتی  بابا طاهر انتخاب شده بود

دلا غافل ز سبحانی چه حاصل

مطیع نفس و شیطانی چه حاصل 

بود قدر تو افزون از ملائک 

تو قدر خود نمیدانی چه حاصل 

 

 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo

خالی شدن و گسستن پیوسته

ب بسم اله

تعطیلات من ار عصر 27 اسفند شروع شد. روزی که دیگر لگد را کشیدم زیر باسن کارمندی و گفتم من دیگر نمی آیم. از قرار معلوم امسال تا 16 فروردین هم تعطیلات کش پیدا میکند. حداقلش تا اینجایش را مطمئنم. شاید بیشترهم شود، نمیدانم. این غیر قابل برنامه ریزی بودن زندگی در کشوری مثل ایران همیشه بوده است. اما ورود Covid-19 گویا همه دنیا را درگیر بی برنامگی کرده است. مزیت اش شاید این بود که توانستیم روی روزهای تعطیلی مان خرده خرده و ریز ریز برنامه ریزی کوتاه مدت تمرین کنیم. من فهرستی نوشتم از کارهایی باید انجام بدم. کارهایی که روحیه ام  توی این  چند روز حفظ میکند. توی فهرستم روزانه دیدن سینمایی بند ثابت است. خواستم نتایج این مشاهدات را جایی مکتوب کنم که بعد تر کسی شاید آن را دید چیزی به آن افزود یا نکته ای را خواند که خودش از آن منظر بهش نگاه نکرده بود. بنابراین این  پست ها  روزانه تا 15 فروردین به مدد تعطیلات کشدار نوروز  1399 نوشته خواهد شد.بعد آنکه دست کم هر 24 ساعت بعد از دیده شدن  به یادداشت  تبدیل میشوند.

 

DETACHMENT MOVIE

 

شب اول - DETACHMENT  امتیاز 7.5/10

 Detachment داستان گسستن است. رها کردن و کناره گرفتن وقتی آخرین گلوله ات هم به خطا رفته، وقتی پلی پشت سرت نیست یا حتی امیدی یا انگیزه ای که تغییر ایجاد کنی. در پلات فیلم نوشته است  هنری بارتز معلم جایگزین برای یک ماه وارد مدرسه ای بدنام میشود. مدرسه ای که معلم هایش از دانش آموزان و دانش آموزان از دست معلمان به ستوه آمده اند. ارزش های اخلاقی وارانه است. کسی معلم را به یک طرفش هم نمیگیرد. والدین فقط بچه ها پس انداخته اند و تربیت شان را شش دنگ وظیفه مدرسه میدانند.این وسط معلمی موقت که برای چهار هفته قرار است به بچه ها درس بدهد. میخواهد بچه ها را از منجلابی که اسیرش هستند بیرون بکشد. بهشان یاد بدهد به زندگی و اتفاق هایش به تصمیم هایشان بزرگتر فکر کنند. داستان زندگی معلم با ورود سه زن به زندگی اش در مدرسه تمام میشود. سه زنی که ذره به ذره او را یاد مادر خودش و  ضربه ای که در کودکی از خودکشی مادرش دیده می اندازند. معلم  کسی را در زندگی نداشته و  پدر بزرگی الکلی و مادری که در کودکی از دست داده، ولی نمیخواهد بچه های دیگری مثل او بزرگ شوند. نمیخواهد آدمهای داستانش از خشم پر باشند و از زندگی تهی. میخواهد به زندگی دختر جوان روسپی به  شاگرد چاق هنرمندش حتی به معلم لوند کمر باریک و خوشگل هم  انگیزه بدهد، دلیل بدهد

برای من چند جای فیلم تو دهنی محکمی بود. یک جای فیلم  معلم به دختر روسپی پناه میدهد. زخم های روی رانش که موقع تجاوز ایجاد شده را  ضد عفونی میکند. غذایی برای خوردن و امکان حمام کردن به دختر میدهد. درست فردایش وقتی از مدرسه بر میگردد دخترک مشغول ساکیدن آلت  پسر جوانی روی کانه خانه معلم است. پیش خودم  قبل از اینکه معلم کلید بیاندازد و بیایید تو  گفتم الان میزند پسر را درب و داغان میکند و از خانه پرت میکند بیرون. آمد داد هم کشید عصبانی شد. اما نه از پسر،از دختر که ذیشب بهش پناه داده بود. کمک اش کرده بود به خودش و کارش فکر کند و حالا همان کار قبلی را داشت میکرد فرقش این بود که ر خانه معلم  بی دردسر.  وقتی هم پسرک خواست پول وعده شده را بدهد معلم نگرفت. گفت به من نده مگر من برایت خوردم؟ پول را به خودش بده. یعنی حتی فاحشگی هم دلیل میخواهد،هدف میخواهد.

معلم به شاگردش میخواهد یاد دهد که خودشان فکر کنند. برای آینده شان تصمیم بگیرند، خشم نداشته باشند و اگرخشمی دارند دلیلش را  بفهمند.

یا جایی از فیلم  وقتی دختر چاق (تعبیر قشنگی نیست اما اینجوری در ذهنتان میماند) برای درد دل و البته خرده آرامشی در آغوش معلم، به او پناه آورده بود . زن سوم قصه وارد میشود. معلم آمپر میچسباند اما نه به این خاطر که از معلم عصبانی باشد یا اینکه  باسن و سینه های اندختر بزرگتر و  گوشتا آلود تر باشدو برای دست زدن جذاب تر باشد. برای اینکه تک شانس اش برای برگرداندن دختر چاق را از دست میدهد. گسسته میشود و آن تصمیمی که روزی در انشای بی نام خود نوشته بود را  عملی میکند.

اینجاهاست که معلم دل میکند، خسته میشود وقتی میبیند در سیاهی مطلق چیزی قابل  تغییر نیست.کت و  کیفش را جمع میکند و از مدرسه میرود. و تا لحظه آخر این زوال را  میبیند. زوال آدمها ،معلم ها ، انرژی ها ،انگیزه ها

توقع بیشتر از فیلم نداشتم  به اندازه یک فیلم 100 دقیقه ای سینمایی تکانم داده بود. یک جاهایی هم زیاده روی کرده بود شاید. شعار داده بود اما  تا همین جایش را دوست داشتم.

بلاک سپهرداد هم  اینجا در مورد این فیلم کامل تر و دقیق تر از من نوشته است. اگر علاقمندید حتما بخوانید.

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Hamid Oo