حمیدوو برگ بیدوو

یادداشت های یک دیوانه بعد چهارم

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پاییز» ثبت شده است

قمیشی در پاییز سوم دبستان

 پاییز بود. غروب بود. سوم دبستان امام جواد درس می خواندم. یک هفته صبح میرفتم مدرسه یک هفته عصر. مدرسه دو شیفت بود و درندشت. هزار و دویست دانش آموز داشت. گوسفندی کلاس ها را پر کرده بودند. افتخاری صمیمی ترین دوستم بود. خانه شان درست روبروی مدرسه بود. بچه خوشگل کلاس بود. محمود زنگ های تفریح میبردش پشت آبخوری انگولش میکرد. پسر خوبی بود. یک برادر داشت و مادرش شبیه مادر سوباسا خوشتیپ بود و موهای طلایی داشت. کاست را او بهم داد. برایش کادو تولد جامدادی خریدم.جامدادی دو طرفه با جا تراشی و جلدش تلق بود تویش آب و اکریل و پولک داشت. بوی وانیل میداد. سه تا مداد و یک پاک کن factis هم تویش بود. از آن نرم هاش که میشد روی کاغذ کشید و باهاش پز داد. رفته بودم خانه شان یک هفته بعد از همان تولد که پاییز بود و باران میبارید و برگ های چنار گندهِ گندهِ زردِ زردِ می ریختند روی کاشی های پیاده رو. کاست را بهم داد گفت دایی اش برایش آورده. دایی افتخاری بزرگ بود سبیل داشت. از دائی محسن من هم بزرگتر بود. بهم گفت کاست را توی شرت ات قایم کن. یا بگذار پشت زیر پوش،کمربندت را سفت ببند. کمربند پوست ماری داشتم. بابا خریده بود سگک طلایی داشت. سفت بستمش کاست کاغذ آبی و سفید داشت. سونی بود. رویش با خط کجکی و خودکار سیاه نوشته بود "سیاوش" کاست را توی زیرپوشم  جلوی نافم گذاشتم . کوله را انداختم و تا خانه دویدم. توی خانه بابا یک کاست خور دو بانده خریده بود.  ناسیونال بود که میگفتند اصل ژاپن است. بازار مشترک نیست. ناسیونال ما اصل بود بابا خودش میگفت. پزش را به عمو میداد.باهاش شعر میخواندم ،سعید قران میخواند و وحید حرف میزد و بابا ضبط میکرد. میکروفون داشت.میکروفون کله گنده شبیه بستنی. دست میگرفتی حرف میزدی صدایت از توی بلندگو ها پخش میشد. 
آفتاب توی آسمان قرمز بود. مامان توی اتاق چرت میزد. وحید کلوب رفته بود سعید تقویتی داشت. کاست را توی ضبط دوبانده گذاشتم . دکمه را  فشردم. وحید یادم داده بود دکمه بزرگه را باید بزنم ،دکمه بزرگه را زدم . خش داشت بعد صدا امد. صدا  زدن چیزی شبیه تبل. افتاب کج تابیده بود از پنجره تو افتاده بود از درز پرده و دیوار رد شده بود .افتاده بود روی فرش لاکی قرمز. کاغذ آورده بودم. مداد رنگی 24 تایی جلد فلزی،ضبط داشت میخواند" چشمهای منتظر به پیچ جاده...دلهره های دل پاک و ساده ..." نقاشی میکشیدم. دوست داشتم بلد باشم با مداد سیاه طرح بزنم. دایی افتخاری با مداد سیاه طرح میزد. عکس مرا کشید قشنگ در آمده بود. دوست داشتم آن طوری بکشم. دوست داشتم  مامان را بکشم. همان عکس عروسی اش  که لپ ندارد موهایش سیاه است و رنگ شبق است.


ضبط میخواند " بزار آدما بدونن میشه بیهوده نپوسید. میشه خورشید شد و تابید ، میشه آسمون و بوسید"  
کاغذ را سیاه  میکردم. به افتخاری فکر میکردم. یک صفه  دو صفحه سه صفحه ده صفحه  کشیدم و کشیدم... 
سیاوش خواند وخواند ... من کشیدم و کشیدم. هر چه به ذهنم می آمد کشیدم. من لال بودم و  انچه قمیشی میگفت برایم تصویر میشد و من تصویر را  می کشیدم.کشیدم و کشیدم.. 
پاییز بود. آفتاب کج راه می تابید. نور افتاده بود روی فرش لاکی و  صورتم .گرم بود. چشم هایم را که می بستم نور میخورد پشت پلکهایم و رگ های نازک خون پیدا می شدند. 
پاییز بود ضبط دیگر نمی خواند. وسط کاغذ و مدادها خوابم برده بود. آفتاب پس رفته بود. صدای اذان می آمد. کسی که رویم پتو کشیده بود. نقاشی هایم کف خانه پخش بود. نقاشی هایم تصویر هایم بودند وقتی  قمیشی میخواند " عجب ای دل عاشق تو هم حوصله داری. تو این سینه نشستی هزار تا گله داری".


پ.ن :موزیک های  یاد شده را  اینجا پیدا  می کنید.


۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
hamid vasheghani

من او را دوست دارم

آرمین تنها  زرتشتی کلاس سهِ هفت بود. پسر سیاه لاغر مردنی و دراز که همیشه وسط بود در همه چیز و همه کاری. چه نمره های درسی چه نیمکتی که روی آن می نشست . مسلمان ها خیلی علاقه به همزبانی با او را نداشتند. خیلی هم دربندش نبود . دوستان خودش را داشت و کارهای خودش را. بعدها که دانشجو شهرستان شده بودم و می رفتم  از آژانس حد فاصل چهارراه تیر انداز و  فلکه دوم بلیت بخرم فهمیدم خواهرش هم فروشنده کانتر بلیت قطار است. مونث شده آرمین بود با همان سر و شکل و ویژگی های رفتاری ، همین خورده آشنای و سر سوزن پر رویی ام باعث شد سه سال بی بدیل ترین و بهترین بلیت های قطار نصیبمان شود. غیر از آرمین، سال سوم دبیرستان پویا و چندتای دیگر زرتشتی را شناختم . زرتشتی ها که یک جور بومی های تهرانپارس به حساب می آیند و قدمت شهرک مسکونی و  عبادتگاهشان  بیشتر از عمر محله است . بی آزارترین موجودات خدا بودند. این را بی اغراق میگویم. زنان و مردان که با وجود اینکه ما عجیب می پنداریشمان  کم توقع و معمولی بودند. رویاهای بزرگی در سر داشتند اما خیلی جدی نمیگرفتندشان. برایشان  قرآن و دینی درس نمره آوری نبود. همه شان جمعه ها جمع می شدند توی مدرسه هرمز آرش و آنجا دینی می خواندند و امتحانشان هم یکی دو هفته زودتر از امتحانات ما برگزار می شد. تنها  آپشن اضافی شان این بود که زنگ های دینی و قرآن که ما معمولا به چرت زدن و  خوشمزه بازی می گذراندیم و از آقای حشمتی در مورد احکام  غسل جنابت سوال های مزخرف می پرسیدیم آنها می توانستند بروند توی حیاط برای خودشان فوتبال بازی کنند یا از کتابخانه استفاده کنند. دبیرستان شریعتی هر سال دست کم بیست یا سی زرتشتی در کلاس ها و مقاطع مختلف داشت. بعدها که سال سومی شدم یک روز در مراسم سر زدن فارغ التحصیلان موفق به دبیرستان اتفاق عجیبی افتاد. مزدک آمد به دبیرستان و پشت بلندگو برای همه کله های کچل و  گردن های نزار و  دراز حرف زد. انگاری داشتی توی حیاط مدرسه گزارش مسابقه فوتبالی را گوش میدادی. از خودش گفت  از مدرسه و  اتفاقات زندگی اش. مزدک هم از آن زرتشتی های اقلیت مدرسه بود که رویاهایش را جدی تر دنبال کرده بود. خدا می داند ولی یحتمل او هم رویاهای بزرگتری داشته و حالا که گزارشگر فوتبال شده شاید از جایگاهش راضی نیست . اما من اورا دوست دارم . مزدک نه قدر عادل فردوسی پور قر و قمیش و سر و صدا دارد . نه فاجعه باری جواد خیابانی و بهرام شفیع را دارد. جوان مانده و اعتدال در کلام و رفتار را همه جا حفظ کرده.  گمانم این درست از نوع تربیت و  خلقیاتش می آید. به همین خاطر دوستش دارم. او تصویر درست  یک زرتشتی در ذهن من است.

مزدک میرزایی

برای ماموریت راهی شیراز بودیم. به خاطر ماست بودن مامور خرید شرکت  بلیت کله صبح آنهم برای هواپیمای شیراز - بندر لنگه گیرمان آمده بود. یعنی پرواز  5.50 دقیقه صبح از تهران می پرید حوالی 7 در شیراز می نشست مارا پیاده می کرد و  دوباره می پرید و مسافرانی را به بندر لنگه می رساند. توی اتوبوس های سرپایی حمل مسافر مهرآباد که همیشه خدا بوی گازوِییل نمی سوز میدهند توی تاریک و روشن صبح شناختمش. مزدک بود. به همان بی تکلفی که جلوی دوربین می ایستد. یک کیف دوشی کوچک همراهش بود. یک کت پوشیده بود وصورتش شش تیغه و صاف بود. مختصر سلامی کردم و جواب داد .آنقدر ساده و بی تکلف که حتی نتوانستم چیز دیگری بگویم. یا  حتی همانجا  ازش بخواهم باهم سلفی بگیریم. بقیه مسیر تا رسیدن پای پله ها هر دو به بوی گازوییل نیمه سوز دل سپردیم و اتوبوس غبار مهرآباد را شکافت و مارا پای هواپیما رساند.  و توی ذهنم آرمین و خواهرش و رضا و دبیرستان شریعتی و  شهرک  مسکونی زرتشتیان آمد و رویاهای عجیبی که داشت مُخ بچه های کلاس سهِ هفت ریاضی را می ترکاند.
۴ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
hamid vasheghani