تا روشنایی بنویس.

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بغض» ثبت شده است

ترنج

ترنج مشتق دوم من بود از کار های نامجو پسرک مشهدی لاغر و دماغ دراز(به تعبیر خودنامجو) جایی که تابع  تغییر جهت تقعر داد و صعودی اش نزولی شد، حتی "میدان انقلاب باش" هم نتوانست  تقعرش را برایم عوض کن و این تابع  برایمان اکیدا نزولی ماند.ترنج اما در تمام این مدت ماکزیمم مطلق بود و ماند. بین همه آهنگ هایش  آنهایی که  با سه تار و  بغض  ، به شکل اجرا زنده ازش شنیده بودم  تا "دهه شصت" و "عقاید نوکانتی" و  "دماوند " این ترنج بهترین برایم بود. شاید هم چون  توی مسیر دنشگاه شهرستان گوش میدادم. توی غربت ترمینال های کم اتوبوس و پر مسافر. توی خشکی هوای جاده های کمربندی و آن لحنش که با  فریاد و اعتراض آغاز میشد همه و همه برایم  یاد آور خاطره روزهای سرد و پر خاطره است. هر چه که بود امروز صبح که توی خلوتی اتوبان بعد زلزله میراندم هوای ترنج باز به سرم زد . شاید تنها هدیه که توانستم توی این حال هوا و ورزهای سرد و پرخاطره و  آلوده به خودم تقدیم کنم  همین بود. ..ترنج را گوش کنید. یلدا را مبارک بدارید.


۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Hamidoo

نامه دوم- دل ریختگان

از همان اولش می دانستی . آنقدر باهوش هستی که بفهمی دارد اتفاق می افتد. من میدانستم تنها و خسته ای و همه حرفم را  پای کامنت هایم خورده بودم. این را از مزایای قصه گو بودن یاد گرفته بودم. یاد گرفته بودم روایت کنم با همه افت و خیز های زبانی ام. اما مکتوب بودنش برایم مزیتی بود. چرا که همیشه نمره انشایم بهتر از  پرسش های  شفاهی بوده است. هر روز می آمدم و وقت میگذاشتم و قطه چکانی مینوشتم برایت و چند خطی مینوشتم. بلکه جوابی دهی. شش ماه گذشته بود و من از طریق پیغام و پسغام و اینطرف و آنطرف سعی کرده بودم حرفم را بهت برسونم. نامه برایت نوشتم و مستقیم  ارسال  کردم. یک هفته ای طول کشید جواب دهی و بگویی، به همان سادگی و صراحت، تشکر کردی و گفتی علاقه ای نداری... بمب افکن اول تخریبم کرد. باز نوشتم شش ماه دیگر نوشتم .. به مرز یکسال رسیده بود که باز نامه نوشتم در این نامه دوم- از دل ریختگان گفتم . گفتم واقعا موضوع را میدانستم شاید واقعا دلنشینت نیستم. باشد. اما یکبار فقط حرفم را بشنو. اما باورم نمیشد با کسی باشی. بمب افکن دوم انفجار هیروشیمایی شد بر کنج کوچک دلم. سه ماهی مثل مجنون ها  سرگشته لای صفحات مجازی پی رنگ و بویی از او میگشتم. که بروم حرفم را  باهاش رو در رو  و مردانه بزنم. شاید بتوانم باهاش کنار بیاییم.

بقایای باقی مانده ام دلخور بود . همان روز از فرند لیست خط زدت. ما رمضان در پیش بود. نمایشگاه بود گالری هفت ثمر شاید. نشانی از نقاشی ها داشتم. گالری را میشناختم. سر زدم و انجا تو هم بودی گمانم من را به جا نیاوردی من هم دوست نداشتم بی هوا ببینمت. چشت دیوارها و نقاشی ها قایم شد و توی دفتر میهمانان برای نقاشی های سهل ممتنع ات نوشتم. زنانگی نجیب به بیخ گلو رسیده.... این غم و انزوا ذات نقاشی ها را  نمیفهمیدم از کجا می آید. بنظرم تو شاد و خرم بودی و آنکه خسته و نابود بود من بودم.که باورش نمیشد اینقدر بدبخت باشد. که برود سربازی و بیایید . بنویسد و ننویسد و بگوید و نگوید یک جور باهاش برخورد شود. آمدم مجدد ادد کنمت. نپذیرفتی. باز برایت نوشتم. فقط "میم" را میشناختم و" ف" را برایشان موضوع را  گفتم. بهم گفتند پاپی نشوم. تورا  خوب میشناختند یا به من اعتقاد نداشتند را  نمیدانم. این نامه ها را هم همینطوری مینویشم وقتی با" ر" صحبت کردم و فهمیدم او هم تو را میشناسد و زخم کهنه پینه بسته باز سر باز کرد. از او حال و احوالت را  پرسیدم و اینکه چه میکنی. 

حالا نمیدانم چه بگویم من  تمام مدت چه در پادگان منتهی به کوههای الموت و چه تمام مدت بیکاری و پیدا کردن کار و تحصیل و فارغ التحصیلی دوستت داشتم. گمان هم نمی برم این حس من عوض شود. حالا توانسته ام باور کنم و بقبولانم که نمیخواهی ببینی ام اما حداقل این نامه ها را که میتوانم اینجا بنویسم. حتی اگر نخوانی اش.


 

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Hamidoo