حمیدوو برگ بیدوو

یادداشت های یک دیوانه بعد چهارم

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آرامش» ثبت شده است

عمیق دیدن

توی واحدی که ما کار میکردیم. فقط ایرج بچه داشت. متاهل داشتیم. اتفاقا علی هم نی نی کوچولیش در راه بود اما دختر ایرج چهار سال و نیمه بود. شیرینی  اش به ایرج برده بود و خوشگلی اش به زن ایرج. زن ایرج کُرد بود. مادرو پدرش برای صحنه بودند. گه گاهی می دیدمش. به همدیگر می آمدند. بعضی مواقع روزهای آخر سال یا قبل تعطیلات تابستانی یا عید فطر ایرج دخترش را می آورد شرکت. تا ظهر دوری توی کارخانه و اتاق ها میزد. چندتا زن را از غیبت می انداخت و مشغول خودش میکرد. دست آخر بچه ها بهش عیدی یا شکلات میدادند و  می رفت خانه تا  شش ماه یا یکسال دیگر که بیایید. 
توی روزهای اخر سال فکرم رفتن بود و حرف جدایی. حسابی اَلم سرایی راه انداخته بودم که به ما از نظر صنفی و مالی و حتی اخلاقی بیشتر از کُزت ظلم شده است. دو سه پیشنهادی برای کار داشتم و  شرایط را سبک سنگین میکردم که ببینم  فرار بهتر است یا قرار. این شدکه نشستم پای مذاکره و آن روزهای آخر سال خیلی پر رنگ نمی آمدم و زود می رفتم. سه روز مانده به سال نو و اخرین روز کاری سال . آوینا دختر موهایی ایرج را نشانده بودم روز میز و داشتم ضعف بچه خواستنم را با دلبری هایش جبران میکردم. باهاش حرف میزدم شیرین جواب میداد. ذهنش باز بود سوالها را آنطوری که میخواست عوض میکرد و جواب میداد. دیدش محدود نبود . خلاقیتش حدی نداشت. خیلی خوب بلد بود جن و پری را به رنگ دامن آبی اش ربط دهد و به هزار و یک راه برای خوردنی تر شدن واصل شود.
همینطور که مجذوب حرفهایش بودم سرش را به گوشم نزدیک تر کرد و گفت  : عمو جیش دالم؟ 
ذکر این نکته همان و گشتن دنبال ایرج که همیشه خدا در اینجور مواقع گم و گور میشود همان. به  تلفن اضطراری اش زنگ زدم  موضوع را  طوری که بین خودم و خودش معلوم باشد گفتم. گفت  بچه اش خودش بلد است .
-چه کنم؟؟؟  
- فقط بچه را برسان به سرویس بهداشتی کارمندان 
و قطع کرد.
بغلش کردم و از روی میز پایین اوردمش. دستش را گرفتم و با خودم بردم  سرویس کارشناسان و سرپرستان واحدها که خودم هم از آنجا استفاده میکردم. از سرویس های پایین تر خیلی دنج تر و تمیز تر بود. برای بچه هم مناسب بود. پیش خودم گفتم بچه سه سال و نیمه  دیگه سرویس مردانه و زنانه ندارد. ضمن اینکه در دخترهای سن بالای واحد آن عطوفت و مهربانی را نمیدیدم که بخواهند بچه ای را سرپا بگیرند یا کمک اش کنند. چراغ های دستشویی خاموش بود بوی رخشا و پودر شوینده می آمد. نیروی خدمات تازه سرویس را برق انداخته بود  به بهرتین وجه ممکن تمیزبود.  بزرگترین  سرویس را انتخاب کردم، به آوینا گفتم که میخواهم کمکش کنم گفت که خودش بلد است رفت و با حیا یک آدم بالغ درب را پشت سرت  قفل کرد.چند دقیقه بعد بیرون آمد و بنظر نمی رسید کثیف کاری یا مشکلی  برایش پیش امده باشد. ازم پرسید عمو شما همیشه از این دستشویی استفاده میکنید. 
گفتم چطور؟
- آخه شلنگ اش خیلی خوبه و مهربونه ...کاشی هاش هم  خیلی خوشگل اند.
- تا به حال دقت نکرده بودم.
اشاره کرد که بلندش کنم تابه ارتفاع سینک روشویی برسد.بلندش کردم.سه بارمایع دستشویی را پمپ کرد. قبل شستن دستهایش را بو کرد . همزمان که داشت آب را باز میکرد گفت وای عمو . مایع دستشویی چقدر خوبه ، بو آدامس خرسی میده.

باور اینکه این مستراح که همیشه در آن فقط انتظار کشیده بودم که روده هایم خالی شوند اینقدر نکته مثبت داشته باشد کمی برایم عجیب بود.
جا خورده بودم. من هیچوقت بوی مایع دستشویی را حس نکرده بودم. یک زمانی به آن مایع که  چسبناک بود و از دست پاک نمیشد شکایت کرده بودم اما هیچوقت به بوی این مایع غلیظ  فکر نکرده بودم. یا حتی کوچکترین اهمیتی به شلنگ دستشویی نداده بودم. شاید واقعا برایم فرقی نمیکرد . اما حالا دختر بچه ای سه ساله و نیمه با یک سوم قد من و یک پنجم وزن من چیزهایی را دیده و حس کرده بود که من طی پنج سال گذشته ندیده بودم.
به اتاق ه برگشتیم ایرج پشت میزش بود. آوینا رفت پیش پدرش و ازش دستمال خواست. آرام به پدرش گفت دستشویی دستمال نداشت. پدرش دستمال کلینکس از روی میز بهش تعارف کرد. حتمی جایی توی ذهنش ثبت کرد که یادآوری کند اما غر نزند. جنجال هم راه نینداخت .
فکر کردم شاید بخاظر همین طرز برخورد است که ایرج پنج سال است  متاهل شده و دخترش سه سال دارد و من هنوز درگیر آگهی هاب مهندس و مشاور و کار جدید میگردم.





۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
hamid vasheghani

من او را دوست دارم

آرمین تنها  زرتشتی کلاس سهِ هفت بود. پسر سیاه لاغر مردنی و دراز که همیشه وسط بود در همه چیز و همه کاری. چه نمره های درسی چه نیمکتی که روی آن می نشست . مسلمان ها خیلی علاقه به همزبانی با او را نداشتند. خیلی هم دربندش نبود . دوستان خودش را داشت و کارهای خودش را. بعدها که دانشجو شهرستان شده بودم و می رفتم  از آژانس حد فاصل چهارراه تیر انداز و  فلکه دوم بلیت بخرم فهمیدم خواهرش هم فروشنده کانتر بلیت قطار است. مونث شده آرمین بود با همان سر و شکل و ویژگی های رفتاری ، همین خورده آشنای و سر سوزن پر رویی ام باعث شد سه سال بی بدیل ترین و بهترین بلیت های قطار نصیبمان شود. غیر از آرمین، سال سوم دبیرستان پویا و چندتای دیگر زرتشتی را شناختم . زرتشتی ها که یک جور بومی های تهرانپارس به حساب می آیند و قدمت شهرک مسکونی و  عبادتگاهشان  بیشتر از عمر محله است . بی آزارترین موجودات خدا بودند. این را بی اغراق میگویم. زنان و مردان که با وجود اینکه ما عجیب می پنداریشمان  کم توقع و معمولی بودند. رویاهای بزرگی در سر داشتند اما خیلی جدی نمیگرفتندشان. برایشان  قرآن و دینی درس نمره آوری نبود. همه شان جمعه ها جمع می شدند توی مدرسه هرمز آرش و آنجا دینی می خواندند و امتحانشان هم یکی دو هفته زودتر از امتحانات ما برگزار می شد. تنها  آپشن اضافی شان این بود که زنگ های دینی و قرآن که ما معمولا به چرت زدن و  خوشمزه بازی می گذراندیم و از آقای حشمتی در مورد احکام  غسل جنابت سوال های مزخرف می پرسیدیم آنها می توانستند بروند توی حیاط برای خودشان فوتبال بازی کنند یا از کتابخانه استفاده کنند. دبیرستان شریعتی هر سال دست کم بیست یا سی زرتشتی در کلاس ها و مقاطع مختلف داشت. بعدها که سال سومی شدم یک روز در مراسم سر زدن فارغ التحصیلان موفق به دبیرستان اتفاق عجیبی افتاد. مزدک آمد به دبیرستان و پشت بلندگو برای همه کله های کچل و  گردن های نزار و  دراز حرف زد. انگاری داشتی توی حیاط مدرسه گزارش مسابقه فوتبالی را گوش میدادی. از خودش گفت  از مدرسه و  اتفاقات زندگی اش. مزدک هم از آن زرتشتی های اقلیت مدرسه بود که رویاهایش را جدی تر دنبال کرده بود. خدا می داند ولی یحتمل او هم رویاهای بزرگتری داشته و حالا که گزارشگر فوتبال شده شاید از جایگاهش راضی نیست . اما من اورا دوست دارم . مزدک نه قدر عادل فردوسی پور قر و قمیش و سر و صدا دارد . نه فاجعه باری جواد خیابانی و بهرام شفیع را دارد. جوان مانده و اعتدال در کلام و رفتار را همه جا حفظ کرده.  گمانم این درست از نوع تربیت و  خلقیاتش می آید. به همین خاطر دوستش دارم. او تصویر درست  یک زرتشتی در ذهن من است.

مزدک میرزایی

برای ماموریت راهی شیراز بودیم. به خاطر ماست بودن مامور خرید شرکت  بلیت کله صبح آنهم برای هواپیمای شیراز - بندر لنگه گیرمان آمده بود. یعنی پرواز  5.50 دقیقه صبح از تهران می پرید حوالی 7 در شیراز می نشست مارا پیاده می کرد و  دوباره می پرید و مسافرانی را به بندر لنگه می رساند. توی اتوبوس های سرپایی حمل مسافر مهرآباد که همیشه خدا بوی گازوِییل نمی سوز میدهند توی تاریک و روشن صبح شناختمش. مزدک بود. به همان بی تکلفی که جلوی دوربین می ایستد. یک کیف دوشی کوچک همراهش بود. یک کت پوشیده بود وصورتش شش تیغه و صاف بود. مختصر سلامی کردم و جواب داد .آنقدر ساده و بی تکلف که حتی نتوانستم چیز دیگری بگویم. یا  حتی همانجا  ازش بخواهم باهم سلفی بگیریم. بقیه مسیر تا رسیدن پای پله ها هر دو به بوی گازوییل نیمه سوز دل سپردیم و اتوبوس غبار مهرآباد را شکافت و مارا پای هواپیما رساند.  و توی ذهنم آرمین و خواهرش و رضا و دبیرستان شریعتی و  شهرک  مسکونی زرتشتیان آمد و رویاهای عجیبی که داشت مُخ بچه های کلاس سهِ هفت ریاضی را می ترکاند.
۴ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
hamid vasheghani