آرمین تنها  زرتشتی کلاس سهِ هفت بود. پسر سیاه لاغر مردنی و دراز که همیشه وسط بود در همه چیز و همه کاری. چه نمره های درسی چه نیمکتی که روی آن می نشست . مسلمان ها خیلی علاقه به همزبانی با او را نداشتند. خیلی هم دربندش نبود . دوستان خودش را داشت و کارهای خودش را. بعدها که دانشجو شهرستان شده بودم و می رفتم  از آژانس حد فاصل چهارراه تیر انداز و  فلکه دوم بلیت بخرم فهمیدم خواهرش هم فروشنده کانتر بلیت قطار است. مونث شده آرمین بود با همان سر و شکل و ویژگی های رفتاری ، همین خورده آشنای و سر سوزن پر رویی ام باعث شد سه سال بی بدیل ترین و بهترین بلیت های قطار نصیبمان شود. غیر از آرمین، سال سوم دبیرستان پویا و چندتای دیگر زرتشتی را شناختم . زرتشتی ها که یک جور بومی های تهرانپارس به حساب می آیند و قدمت شهرک مسکونی و  عبادتگاهشان  بیشتر از عمر محله است . بی آزارترین موجودات خدا بودند. این را بی اغراق میگویم. زنان و مردان که با وجود اینکه ما عجیب می پنداریشمان  کم توقع و معمولی بودند. رویاهای بزرگی در سر داشتند اما خیلی جدی نمیگرفتندشان. برایشان  قرآن و دینی درس نمره آوری نبود. همه شان جمعه ها جمع می شدند توی مدرسه هرمز آرش و آنجا دینی می خواندند و امتحانشان هم یکی دو هفته زودتر از امتحانات ما برگزار می شد. تنها  آپشن اضافی شان این بود که زنگ های دینی و قرآن که ما معمولا به چرت زدن و  خوشمزه بازی می گذراندیم و از آقای حشمتی در مورد احکام  غسل جنابت سوال های مزخرف می پرسیدیم آنها می توانستند بروند توی حیاط برای خودشان فوتبال بازی کنند یا از کتابخانه استفاده کنند. دبیرستان شریعتی هر سال دست کم بیست یا سی زرتشتی در کلاس ها و مقاطع مختلف داشت. بعدها که سال سومی شدم یک روز در مراسم سر زدن فارغ التحصیلان موفق به دبیرستان اتفاق عجیبی افتاد. مزدک آمد به دبیرستان و پشت بلندگو برای همه کله های کچل و  گردن های نزار و  دراز حرف زد. انگاری داشتی توی حیاط مدرسه گزارش مسابقه فوتبالی را گوش میدادی. از خودش گفت  از مدرسه و  اتفاقات زندگی اش. مزدک هم از آن زرتشتی های اقلیت مدرسه بود که رویاهایش را جدی تر دنبال کرده بود. خدا می داند ولی یحتمل او هم رویاهای بزرگتری داشته و حالا که گزارشگر فوتبال شده شاید از جایگاهش راضی نیست . اما من اورا دوست دارم . مزدک نه قدر عادل فردوسی پور قر و قمیش و سر و صدا دارد . نه فاجعه باری جواد خیابانی و بهرام شفیع را دارد. جوان مانده و اعتدال در کلام و رفتار را همه جا حفظ کرده.  گمانم این درست از نوع تربیت و  خلقیاتش می آید. به همین خاطر دوستش دارم. او تصویر درست  یک زرتشتی در ذهن من است.

مزدک میرزایی

برای ماموریت راهی شیراز بودیم. به خاطر ماست بودن مامور خرید شرکت  بلیت کله صبح آنهم برای هواپیمای شیراز - بندر لنگه گیرمان آمده بود. یعنی پرواز  5.50 دقیقه صبح از تهران می پرید حوالی 7 در شیراز می نشست مارا پیاده می کرد و  دوباره می پرید و مسافرانی را به بندر لنگه می رساند. توی اتوبوس های سرپایی حمل مسافر مهرآباد که همیشه خدا بوی گازوِییل نمی سوز میدهند توی تاریک و روشن صبح شناختمش. مزدک بود. به همان بی تکلفی که جلوی دوربین می ایستد. یک کیف دوشی کوچک همراهش بود. یک کت پوشیده بود وصورتش شش تیغه و صاف بود. مختصر سلامی کردم و جواب داد .آنقدر ساده و بی تکلف که حتی نتوانستم چیز دیگری بگویم. یا  حتی همانجا  ازش بخواهم باهم سلفی بگیریم. بقیه مسیر تا رسیدن پای پله ها هر دو به بوی گازوییل نیمه سوز دل سپردیم و اتوبوس غبار مهرآباد را شکافت و مارا پای هواپیما رساند.  و توی ذهنم آرمین و خواهرش و رضا و دبیرستان شریعتی و  شهرک  مسکونی زرتشتیان آمد و رویاهای عجیبی که داشت مُخ بچه های کلاس سهِ هفت ریاضی را می ترکاند.